<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد کمالی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kamaalix</link>
        <description>وبلاگ‌نویس و رویاپرداز | نوشته‌های بیشتر رو می‌تونید در وبلاگم بخونید :)  kamaalix.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:02:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/148084/avatar/NKkipS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد کمالی</title>
            <link>https://virgool.io/@kamaalix</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فقط برای بقا</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%82%D8%A7-w1wnobm12rwc</link>
                <description>هر کاری، تاکید می‌کنم هرکاری که ما توی این دنیا انجام می‌دیم فقط برای بقاست! حتی بی ربط ترین کارها هم اگر آخرش رو نگاه کنید دقیقا به همین موضوع می رسه. همهٔ حس هایی که داریم مثل ترس، نفرت، عشق و ... فقط برای بقا توی ما شکل گرفتن.این نوشته برگرفته از یک فصل از کتاب تسلی بخشی‌های فلسفه‌ست. آرتور شوپنهاور این اصل رو بیان می‌کنه و می‌گه ما فقط بردهٔ این دنیاییم و همهٔ این کارها رو می‌کنیم تا نسلمون ادامه پیدا کنه. چیزی که برای طبیعت مهمه اینه که ما موجودات جدیدی رو به این چرخه وارد کنیم و تا مادامی که زنده هستیم فقط تلاش می‌کنیم تا دستورات این چرخه رو اجرا کنیم و متاسفانه ما همهٔ این کارها رو می‌کنیم تا یک سیستم بزرگتر به هدفش که ادامهٔ حیاته برسه!آرتور شوپنهاور توی کتاب تسلی بخشی های فسلفه از این قضیه با عنوان ارادهٔ معطوف به حیات نام می‌بره. مثال های جالبی هم برای اثبات این حرفش می‌زنه. مثلا حتما تا الان دیدید که پسرای قد بلند عاشق دخترای قد کوتاه می‌شن و برعکس. این قضیه در مورد ظاهر زیبا و خیلی موارد دیگه هم صدق می‌کنه. بعضیا می‌گن عشق واقعی این چیزا رو نمی‌شناسه و ظاهر بعد از مدتی طبیعی می‌شه و این عشقه که می‌مونه و از این حرفا.اما متاسفانه یا خوشبختانه باید بدونید چیزی که دلیل این جریان می‌شه نه عشقه و نه هیچ چیز دیگه‌ای. تنها چیزی که برای طبیعت مهمه اینه که نسل بعدی که من قراره به وجود بیارمش بهینه‌تر و سازگارتر برای طبیعت باشه که به همین ترتیب نسل بعدیش هم بهینه‌تر و تا آخر همینطوری باشه.من چون قدم کوتاهه تمایلم به دختر قد بلند بیشتره. چرا؟ چون بچه‌ای که از ما به وجود میاد دارای قد متوسط می‌شه و این برای طبیعت و ادامهٔ بقا مناسب تره. توی بحث زیبایی و خیلی چیزهای دیگه هم این قضیه صدق می‌کنه.شاید خیلی تلخ باشه اما ما فقط زندگی می‌کنیم تا بقا رو به بهترین شکلش ادامه بدیم. طبیعت مشخص می‌کنه که چه چیزی الان به نفعشه و چه چیزی بعدا.همین الان به هر کاری که توی زندگیتون انجام می‌دید دقت کنید. اون آخر آخرش فقط به یک چیز می‌رسید و اون هم ادامهٔ بقاست. مطمئنا این که ده نسل بعد از من انسان های نرمالی از نظر طبیعت باشن هیچ سود و نفی برای من نخواهد داشت چون من دیگه توی این چرخه نیستم. فقط به سود طبیعت این کار رو انجام می‌دیم و خواه ناخواه ما بردهٔ طبیعتیم.تا الان با چند نفری راجع به این قضیه صحبت کردم و چیزی که خیلی زیاد دیده می‌شه اینه که همه همون اول گارد می‌گیرن نسبت به این جریان ولی وقتی دقیق می‌شن روی این موضوع می بینن که شوپنهاور زیادی هم بی راه نگفته!خیلی سعی کردم تا مثال‌های نقض برای این قضیه بیارم و تا الان آن چنان موفق نبودم! یعنی این همه رنج و سختی رو می‌کشیم فقط برای این که خواستهٔ طبیعت رو برآورده کنیم؟</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jun 2021 13:31:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربیات من از اختلال اضطراب فراگیر GAD</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%A7%DA%AF%DB%8C%D8%B1-gad-nwkymp1kro4d</link>
                <description>اختلال اضطراب فراگیر GADالان بیشتر از دو ساله که من درگیر این اختلال شدم. با وجود این که همیشه خیلی راحت می نویسم راجع به چیزهای مختلف، اما هیچ وقت جرات نوشتن راجع به این موضوع رو پیدا نکردم! بعد از دوماه امروز دوباره با همون حالت از خواب بیدار شدم و همین هم بهانه‌ای شد تا دیگه شجاعت به خرج بدم و بالاخره بنویسم راجع بهش.از بچگی آدم استرسی‌ای بودم. مثلا وقتی که امتحان ریاضی داشتم، می‌دونستم من شاگرد اول اون کلاسم و این درس رو هم مثل نمره‌های قبلیم ۲۰ می‌شم. اما بازهم اونقدر شدت استرسم زیاد بود که تا لحظهٔ شروع امتحان حالت تهوع شدیدی داشتم و حتی توی ۸۰ درصد مواقع این حالت تهوع منجر به بالا آوردن می‌شد.این قضیه فقط برای امتحان ریاضی نبود. بقیهٔ درس‌ها، صحبت کردن توی جمع، مکالمه با یک آدم جدید و هزارتا مورد دیگه هم شامل این استرس می‌شدن! اما تا خرداد ۹۷ این قضیه فقط نوع شدیدی از استرس بود و همه دلیلش رو می‌گفتن که تو هم به مادرت رفتی و این طبیعیه. منظور از همه آدم‌های معمولین نه متخصص اعصاب و روان!توی همون خرداد ماه یادمه یه روز سر سفره ناهار نشسته بودم و یکهو یک ترس وحشتناک اومد سراغم. شنیدین می‌گن به دلم گذشته فلان اتفاق می‌خواد بیوفته؟ من دقیقا همینجوری شدم. یه چیزی فراتر از اون استرس‌ها اومد سراغم. یکی درونم می‌گفت محمد تو باید الان در حد مرگ نگران باشی. نمی‌دونستم دلیل این نگرانیم چیه آخه تو اون لحظهٔ زندگیم واقعا چیزی برای نگرانی وجود نداشت! به کسی چیزی نگفتم و دوباره فرداش همونطوری شدم. دیگه این دفعه یکم تایمش زیادتر شد و اون حالت تهوع‌ها و بی میلی به غذا اومد سراغم. دیگه کم کم داشتم شک می‌کردم نکنه واقعا یه اتفاقی قراره بیوفته و اینا نشانه‌ای چیزیه. دیگه هر روز و هر ساعت من دچار این حال می‌شدم. حالم از نخوردن غذا و بالا آوردن اونقدر بد شد که رفتم زیر سرم. هر کسی میومد عیادتم می‌گفت این از بس جوش کار رو می زنه اینطوری شده. اون یکی می‌گفت از بس درس می‌خونه اینطوری شده. نفر بعد می‌گفت از بس سرش تو لپ‌تاپه اینطوری شده و کلی نظرات تخصصی دیگه. من می دونستم درونم یه سری اتفاق داره میوفته و این‌ چیزهایی که اینا دارن می‌گن چرت محضه و همین خیلی بیشتر از اون اختلال من رو اذیت می‌کرد.کلی آزمایش گرفتن ازم و خب خدا رو شکر هیچ مشکل خاصی دیده نشد توی بدنم. من تقریبا فهمیدم که مشکل یه جایی توی مغزمه و من نگران چیزی‌ام که اصلا وجود خارجی نداره. یه روز بعد از ظهر که حالم یکم بهتر بود از دوستم خواستم تا از یک روانپزشک برام وقت بگیره و من هم همون روز رفتم پیشش. تا داشتم از علائمم به روانپزشک می‌گفتم گفت من رو ببر به دورانی که توی شکم مادرت بودی و از اول زندگیت رو توضیح بده برام. خب خیلی جالب بود چون وقتی من توی شکم مادرم بودم، مادرم مادرش رو به خاطر سرطان از دست می‌ده و دقیقا ۴۰ روز بعدش هم پدرم پدرش رو به خاطر سکتهٔ ناگهانی از دست می‌ده. وجود من دقیقا توی همین دوران سیاه شکل گرفته و همه کلا می گفتن محمد احتمالا ناقص به دنیا میاد و کلا امیدی به من نداشتن. خلاصه من سالم به دنیا اومدم و تا سال ۹۷ غیر از اون اضطراب یکم زیاد چیز خاص دیگه‌ای رو تجربه نکرده بودم.روان‌پزشک گفت این حالتی که داری یه اختلاله و برای درمانش هم باید یه سری دارو مصرف کنی. من بازم شک داشتم این مشکلی که برای من پیش اومده دقیقا همینه یا نکنه چیز دیگه‌ای باشه. خلاصه داروها رو گرفتم و رفتم خونه. همون شب داروها رو مصرف کردم و به خانواده‌هم گفتم که من رفتم پیش روانپزشک و اون هم این حرفا رو زده. اونها هم چیزی نگفتن و من خوشحال بودم از این برخوردشون. فردا صبحش هم داروها رو مرتب مصرف کردم و دیگه منتظر بودم که نتیجه‌اش رو ببینم. شب که شد دوباره اون حالت‌ها حتی با درجه‌ای بالاتر اومد سراغم!اینقدر شدت ترس و استرسی که به بدنم وارد شده بود زیاد بود که دوباره رفتم زیر سرم و اینبار این قضیه بیشتر سر و صدا به پا کرد و هر کی که فهمید من رفتم پیش روانپزشک و دارم فلان داروها رو مصرف می‌کنم، توپید رو من و اول کلی مامان بابام رو دعوا می‌کردن و بعدشم هم خودم رو.مثلا می‌گفتن تو مگه چند سالته که از حالا می‌ری پیش روانپزشک یا اینکه تو ماشالله به این سالمی این داروها چیه مصرف می‌کنی، اینا مال کساییه که مشکل روانی دارن و کلی حرف دیگه که حتی نوشتنشون هم الان اذیتم می‌کنه!من می‌دونستم این جسم لعنتی هیچ مشکلی نداره اما فهموندن این قضیه به بقیه واقعا کار وحشتناکی بود. من تقریبا وارد یه جنگ شده بودم با آدم‌های اطرافم. مامان بابام رو قانع کردم که من مصرف این داروها رو ادامه می‌دم و مطمئنم که مشکل من همینه که این روانپزشکه گفت. اونا هم موافق بودن با من. دیگه به صورت مخفیانه دارو خوردنم رو ادامه دادم.به جرات می‌تونم بگم که هفتهٔ اول مصرف داروها فقط خواب بودم. شاید روزی ۱۶ ساعت می‌خوابیدم فقط. اون چند ساعت بیداری رو هم کلا گیج بودم. بعد از دو سه هفته یکم آروم شده بودم و می‌تونستم برگردم به کارم. ولی زندگیم به دو قسمت تقسیم شده بود. خواب و پای لپ‌تاپ. خیلی روزای سختی بود. کلی می خوابیدم و باز با خستگی از خواب بیدار می‌شدم.یه کار خوبی که کردم این بود که رفتم راجع به داروها و و اون اختلال کلی مطلب خوندم. دیگه به یه آگاهی نسبی رسیده بودم راجع به اون اختلال و می‌دونستم که من الان وسط درمانم هستم و خیلی شرایطی که بهش دچارم کاملا طبیعیه و فقط باید زمان بگذره.روزی ۶ تا قرص می خوردم. دوتا صبح یکی ظهر و سه تا شب. یه چندماهی گذشت و علاوه بر مصرف مرتب داروها پیش روانپزشکم هم مرتب می‌رفتم. دیگه کم کم داشتم بهبودی رو می‌دیدم توی وجودم و از این قضیه خیلی خوشحال بودم.حتی سعی می‌کردم کتاب‌هایی بخونم که یکم توی خودسازی و بهبود وضعیت ذهنیم کمک کننده باشه. فیلم‌هایی رو می‌گشتم و پیدا می‌کردم که توش امید و انگیزه باشه. یکی از بهترین فیلم‌هایی که دیدم فیلم یک ذهن زیبا بود. قدری که اون فیلم برای من الهام بخش بود هیچ چیز دیگه‌ای اینقدر تاثیر گذار نبود.اون فیلم بهم نشون داد که آدم‌های خیلی مهمی هم به مشکلات خیلی بدتری دچار شده بودن. من از اون فیلم فهمیدم که تنها نیستم تو این قضیه گرچه که بیماری جان نش با من خیلی تفاوت داشت! فهمیدم می‌شه با داشتن این سری بیماری‌ها هم زندگی کرد و تو جامعه بود!بعد از یک سال، سیکل مصرف داروهام کم شد و قشنگ بهبود رو توی شرایطم می‌دیدم. حتی اونقدر خوب شد اوضاعم که برای مسائل خیلی جدی هم به اندازهٔ معقولی دچار استرس می‌شدم. الان ۲ ساله که داره از اون روزها میگذره و من هنوز هم دارم دارو مصرف می‌کنم ولی فقط روزی ۲ تا قرص. برای مسائل زندگیم به حد مناسبش استرس دارم و با کلی چیز هم جنگیدم توی زندگیم اما واقعا خوب تونستم مقاومت کنم در برابرشون. ولی هنوز هم قضیه یکم که جدی می‌شه قلبم یه جوری تند تند می‌زنه که قشنگ از روی لباسم می‌تونین ضربان قلبم رو متوجه بشین :)مطمئنن اگه با من معاشرت داشته باشین هیچ وقت نمی‌تونین بفهمین که من کی استرسی می‌شم و یا حتی متوجه بشین من دارم با این اختلال زندگی می‌کنم! چون همه چی درونم اتفاق میوفته و بر خلاف آدم‌های دیگه من نشانهٔ بیرونی‌ای ندارم وقتی دچار این حالت می‌شم.الان من با این اختلال دوستم و داریم باهم زندگی می‌کنیم :) امیدوارم بعد خدمت مصرف همین دوتا قرص در روز رو هم کمتر کنم. این هم که امروز بعد از چند وقت با این حال بیدار شدم به خاطر مصرف نامنظم داروهام بود!بیشترین هدفم از نوشتن این پست این بود که الهام بخشی باشه برای کسایی که درگیر این مشکل هستند. اگر اطرافتون آدمی وجود داره که درگیر یک بیماری روانیه، ازتون خواهش می‌کنم حتی از روی دلسوزی خیلی حرف‌ها رو بهشون نزنید. برای من یکی تحمل اون حرف‌ها از خود بیماری واقعا دردناک‌تر بود! سعی کنید کنارشون باشید. یک روانپزشک به علاوهٔ یک روانشناس خوب می‌تونه معجزه کنه توی زندگیشون. وقتی دارن دارو مصرف می‌کنن با اشتیاق زمان خوردن داروها رو یادآوری کنین. کنارشون باشین و نذارین فکر کنن توی این جنگ تنها هستن.من واقعا اگر مادر و پدرم پشتم نبودن معلوم نبود به چه سرنوشتی دچار می‌شدم. دیگه خیلی جاها زندگی واسم تموم می‌شد و حرفی که دوربریا بهم می‌زدن این بود که یکم از پای سیستم پاشو و ورزش کن خوب می‌شی. فلانی دقیقا همین مشکل رو داشت و فلان دمنوش و داروی گیاهی رو خورد و خوب شد :)وقتی این حالت میاد سراغم بخدا من هیچ نیازی ندارم که شما بهم بگید بابا چیزی نیست و گذر زمان درستش می‌کنه. باور کنین من خیلی بیشتر از شما می‌دونم الان چمه و باید چیکار کنم :) فقط اون لحظه منو تنها بذارید و به حال خودم رها کنید. البته من اینطوری احساس بهتری می‌کنم شاید برای کس دیگه‌ای قضیه دقیقا برعکس باشه. بهترین کار اینه که با طرفتون همون اول صحبت کنید و اون بهتون بگه توی اون شرایط دوست داره چه کاری براش بکنید.همین صبح که من با اون حالت بیدار شدم از زیر پتو بیرون نیومدم و سرم رو با توئیتر و اینستاگرام گرم کردم تا از این حالت خارج شم. الان هم خوبِ خوبم و پس فردا هم ساعت ۵ بعد از ظهر پرواز دارم به سمت زاهدان و قراره باز سه ماه اونجا باشم :) هیچ وقت فکر نمی‌کردم با این مشکلی که دارم اینقدر راحت با داستان سربازی توی زندگیم کنار بیام.اگر حتی یه درصد هم احتمال می‌دید که شما هم درگیر یه سری اختلالات روانی ممکنه باشید، وقت رو تلف نکنید و هر چه سریع‌تر پیش یک روانشناس برید. حتی اگر مشکلی هم نداشته باشید می‌بینید که یک ساعت صحبت کردن با روانشناس چند سال شما رو تو زندگی جلو می‌ندازه و چه قدر حالتون رو خوب می‌کنه.یادتون باشه هر کسی رو که توی زندگی می‌بینید در حال جنگ با مشکلاتیه که ما شاید هیچ وقت از اون‌ها خبر دار نشیم. پس بدون دلیل باهم مهربون باشیم.</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 16:09:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک فهرست نسبتا خوب از وبلاگ‌های فارسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A8%D9%84%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-f5thayqbavn0</link>
                <description>از حدود ۸ ماه پیش  این فکر به سرم افتاد که همون دایرکتوری‌ای که توی مرورگرم برای خودم درست کردم رو بیارم در قالب یه پست بلاگ و به بقیه هم اون‌ها رو معرفی کنم. به لطف سربازی حدود ۸ ماه تاخیر افتاد توی انتشار اون پست و بالاخره دیروز تونستم اون پست رو توی وبلاگم منتشر کنم.در اولین قدم بعد از انتشار اون پست، لینکش رو توی توئیتر به اشتراک‌ گذاشتم و با بازخورد خیلی خوبی روبرو شد! همونطور که توی اون پست هم گفتم اون لیست اصلا کامل نیست و به شدت به کمک شما برای کامل شدنش نیاز دارم.سعی کنید همینطور که به ویرگول خوندن عادت کردین، اون وبلاگ‌هایی رو هم که معرفی کردم دنبال کنید. مطمئنا خیلی می‌تونه براتون مفید و اثربخش باشه. بعضی وقت‌ها یه مطالب نابی توشون پیدا می‌شه که واقعا هیچ‌جای دیگه‌ای شما نمی‌تونید چنین مطالبی رو پیدا کنید!برای دیدن این لیست، هم می‌تونید به آخرین پست وبلاگم یه سر بزنید و هم می‌تونید روی این لینک کلیک کنید.لطفا کمک کنید تا روز به روز اون لیست کامل‌تر و جامع‌تر بشه.</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Oct 2020 14:06:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودت رو ارتقا بده</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87-nlxj7wtkhwjg</link>
                <description>نسخه جدید در دسترس است لطفا بروز رسانی کنید. احتمالا همه‌ٔ ما حداقل یک بار این پیام رو دیدیم. تو دنیای نرم‌افزار آپدیت کردن خیلی چیز مهمیه! هیچ نرم افزاری از همون اول که تولید میشه بدون عیب نیست. پس آپدیت کردن یه فاکتور خیلی مهم توی تولید نرم‌افزاره.حالا این آپدیت‌ها میتونن درجه‌های مختلفی داشته باشن، مثلا وقتی یک نرم‌افزار از نسخه‌ٔ 1.0.0 میره به نسخهٔ 1.2.0 یعنی شاید چندتا تغییر جزئی داشته ولی وقتی از نسخه مثلا 2.0.0 میره به نسخه 3.0.0 یعنی چندتا تغییر اساسی داشته! حالا این تغییرات میتونن ظاهری باشن، مربوط به کارکرد نرم‌افزار باشن یا ویژگی جدید باشه یا هر چیز دیگه‌ای که ما فعلا بهش کاری نداریم.همه‌ی این حرف ها رو زدم تا به اینجا برسم، به نظر من ما آدم ها هم میتونیم خودمون رو مثل نرم‌افزارها آپدیت کنیم! چطوری؟ الان میگم. ببینید مثلا من یک آدمی هستم که تا این لحظه کلی عیب و ایراد دارم (البته مثلا که نه واقعا همینطوره) بیایم در نظر بگیریم یکی از این ایرادها اینه که من اصلا آدم کتاب‌خونی نیستم و با کتاب هیچ رابطه‌ای ندارم. خب حالا اگه من خودم رو به عنوان یک نرم افزار به نام محمد در نظر بگیرم با ورژن 1.0.0 از فردا تصمیم میگیرم روزی فقط ده دقیقه کتاب بخونم، اگر تونستم برای مدت زمان تقریبا دو هفته این کار رو به صورت مداوم انجام بدم پس این یعنی من به یک نسخه‌ی‌ جدید تر از خودم ارتقا پیدا کردم که میتونم بگم محمد به نسخه‌ی 1.1.0 آپدیت شده.خیلی جالب تر میشه اگه من بیام این تغییرات نسخه‌ها رو روی کاغذ پیاده کنم و هر بار که یه تغییری توی خودم به وجود میارم شمارهٔ نسخه‌ی جدید رو با تغییرات اون نسخه ثبت کنم. به نظرم خیلی کار باحالی میشه. مثلا محمد تو نسخه‌ی 1.0.0 شب‌ها تا 12 بیدار بوده اما از الان (نه فردا) تصمیم میگیره که نهایتا شب ها 10:30 بخوابه! پس این یعنی من به یک نسخه جدید ارتقا پیدا کردم و با اون آدمی که دیروز بودم کلی فرق دارم!این به نظرم یه درس خیلی جالبه که ما میتونیم از دنیای نرم‌افزارها بگیریم و توی زندگی واقعمیون ازش استفاده کنیم. فقط این نکته رو در نظر داشته باشین گاهی اوقات نسخه‌ی جدید یه نرم افزار که میاد کاملا داغونه و باید منتظر نسخه‌ی بعدی باشیم تا این ایرادات رفع بشه! اما ما که کامپیوتر نیستیم! پس نسخه های جدیدمون فقط باید جنبه‌ی مثبت حالا هر چند کوچیک داشته باشن. مثلا یکیش این میتونه باشه که من از الان دیگه آهنگ غمگین گوش نمیدم، به همین سادگی.همین چیز های کوچیک یا شاید مسخره میتونه تغییرات بزرگی رو توی زندگی ما ایجاد کنه. حالا حتما نمیخواد تغییرات نسخه‌های خودتون رو روی کاغذ ثبت کنین همین که توی ذهنتون داشته باشید اون‌ها رو کافیه.راستی اگر وقت کردین کتاب قدرت عادت رو هم تهیه کنین و بخونین. کتاب خوبیه و نکات جالبی داره که بی‌ارتباط با این پست نیست.</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Jul 2020 00:14:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب اوضاع خیلی خراب است</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-r35daiou8gfu</link>
                <description>اوضاع خیلی خراب است!کتاب اوضاع خیلی خراب است اثر مارک منسن نویسنده آمریکاییه که به وبلاگ‌نویسی و کارآفرینی و نوشتن کتاب‌های خودپروری، مشهوره. لحن تندوتیز منسن و طنز همیشگی اون، این کتاب رو هم مثل آثار قبلیش متفاوت و تأثیرگذار کرده و اون رو در فهرست «کتاب‌هایی که زندگیتان را دگرگون می‌کنند» قرار داده. مارک منسن، توی کتاب «اوضاع خیلی خراب است: کتابی درباره امید»، نگاهی می‌کنه به مسائل و مشکلات دنیای امروزی مثل گرم شدن کره زمین، فروپاشی اقتصاد و سقوط دولت‌ها و امثال اون‌ها و بعد این سؤال پیش میاد که چرا وقتی ما تو دنیای امروز، سلامتی و آزادی و پول بیشتری داریم، این‌قدر اوضاع دنیا و زندگی‌هامون خرابه؟ منسن توی این کتاب از تحقیقات روان‌شناسی و خرد فیلسوف‌های بزرگی مثل افلاطون و نیچه و تام ویتس استفاده کرده و دین و سیاست رو تحلیل کرده. اون معتقده که این دو پدیده به مرور زمان و به‌شکل آسیب‌زایی، شبیه همدیگه شدن. همین‌طور رابطه ما آدم‌های دنیای امروز رو با پول و سرگرمی و اینترنت بررسی کرده و به این نتیجه رسیده که هرچی دسترسی ما به این منابع، بیشتر می‌شه به همون اندازه روان ما آسیب می‌بینه و احساس خوشبختی کمتری می‌کنیم. برای همینه که این کتاب، به‌راحتی می‌تونه ذهن مخاطبش رو با تعریف دوباره خوشبختی، آزادی، ایمان و امید به چالش بکشونه. منسن، خواننده رو وادار می‌کنه که با خودش صادق باشه و این سؤال رو از خودش بپرسه که چرا با اینکه به همه چیز به مقدار زیاد، دسترسی داره ولی باز هم یه حس رنجش همیشگی توی وجودشه...نسخهٔ الکترونیکی این کتاب رو می‌تونید از این لینک خریداری کنید. اگر شما هم این کتاب رو خوندید حتما نظرتون رو راجع بهش بگید.</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Tue, 14 Jul 2020 13:28:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب خودت باش دختر</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-igzwmnzzrsca</link>
                <description>خودت باش دختر جان :)کتاب خودت باش دختر اثر ریچل هالیس، سخنران انگیزشی، وبلاگ‌نویس و نویسنده آمریکاییه. این کتاب بیشتر از هفده هفته تو لیست پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز قرار داشت. علاوه بر اون، این کتاب جزو پرفروش‌های آمازون هم محسوب شده و در فهرست «کتاب‌هایی که زندگی‌تان را دگرگون خواهند کرد» قرار گرفته. کتاب خودت باش دختر که اولین بار توی سال 2018 چاپ و منتشر شده از جمله اون کتاب‌های خودپروریه که گفته می‌شه همه زن‌ها باید اونو بخونن. ریچل هالیس خودش به‌عنوان مادر و یه زن شاغل که درگیر اضطراب و دغدغه‌هایی توی زندگی شخصیشه، تجربیاتی به دست آورده که تصمیم گرفته اون‌ها رو از طریق این کتاب با زنان دیگه به اشتراک بگذاره و مثل یه دوست مهربون و دانا نکات جالب و ارزشمندی رو در اختیار زن‌ها قرار می‌ده تا به اون‌ها  کمک کنه که خودشون رو از چهارچوب‌های ذهنی و محدودیت‌هاشون آزاد کرده و با پرورش عزت نفس و استعدادهاشون، پیشرفت کنن. این کتاب توی بیست فصل نوشته شده و در مورد بیست تا دروغ رایجیه که به خودمون می‌گیم. دروغ‌هایی که جلوی موفقیت ما رو می‌گیرن و دست و پای ما رو می‌بندن. اما حقیقت اینه که ما مسئول آدمی هستیم که به اون تبدیل شدیم و خواهیم شد. این خود ما هستیم که مسئول شادی و رضایت از زندگیمون هستیم. پیشنهاد ریچل به همه زن‌ها اینه که همه این دروغ‌هایی که به خودشون گفتن رو شناسایی کنن و اون‌ها رو از بین ببرن. ریچل با لحن صمیمی و دوستانه‌ای که داره مخاطبش رو مجاب می‌کنه که خودش هم تمام اون مشکلات و ضعف‌هایی که بقیه دارن رو داشته و لی انتخاب کرده که شاد باشه و خودش رو دوست داشته باشه.نسخه الکترونیکی این کتاب رو می تونید از طریق این لینک و نسخهٔ صوتی رو می‌تونید از طریق این لینک تهیه کنید. برای خرید نسخهٔ چاپی هم می‌تونید از سایت‌های ۳۰بوک و یا ایران کتاب استفاده کنید.اگر این کتاب رو خوندید حتما نظرتون رو راجع بهش همینجا بگید.</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jul 2020 18:39:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فیدیبو به طاقچه!</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-aqlhax1frwev</link>
                <description>پاسخ: هر کدام که با آن راحت‌تریدتا همین چند ماه پیش من آدمی بودم که اگر اسم کتاب الکترونیکی را جلویش می‌آوردید دچار مریضی و تشنج می‌شد. با آن استدلال‌های معروف که می‌گوید کتاب را باید لمس کرد، بوی کاغذ را باید حس کرد و ... .در این پست وبلاگم تقریبا به صورت کامل توضیح داده‌ام که چه شد که من هم به این نوع از کتاب‌ها علاقه‌مند شدم. این روزها میزان علاقه‌ام به قدری شده است که به خودم می‌آیم و می‌بینم دو ساعت مشغول خواندن فلان کتاب در گوشی بوده‌ام!یکی از تفریحات لذت‌بخشم این روزها گشتن در بین کتاب‌های الکترونیکی و خواندن توضیحات آن‌هاست. اینکه می‌بینی یک نفر نظرش را برای کتابی که می‌خواهی بخوانی نوشته و یا آن را نقد کرده واقعا جذاب است. چیزی که در خریدن کتاب از فروشگاه‌های فیزیکی کتاب معمولا کمتر پیش می‌آید.در همان پست وبلاگ من گفته بودم که برای خواندن کتاب‌های الکترونیکی می‌توانید از نرم‌افزارهای مختلفی استفاده کنید. در آن‌جا فیدیبو را معرفی کردم و گفتم چون شرکتی مانند دیجی‌کالا در پشت آن است من هم به اعتبار آن، فیدبیو را انتخاب کرده‌ام.البته من قبل‌تر هم با طاقچه آشنا بودم اما واقعا رابط و تجربهٔ کاربری سایت و نرم‌افزار من را جذب نمی‌کرد. بی تعارف بگویم واقعا از نسخهٔ قدیم اپ طاقچه بدم می‌آمد.در کافه‌بازار می‌چرخیدم و خیلی اتفاقی متوجه شدم که طاقچه کوبیده و از نو ساخته! اسکرین‌شات‌های اپ را دیدم و در همان نگاه‌های اول برق از چشمانم پرید! مگر می‌شود یک نرم‌افزار اینقدر جذاب شود؟در این نوشتار قرار نیست من بیایم و طاقچه و فیدبیو را باهم مقایسه کنم. صرفا نظر و برداشت خودم را می‌گویم.طاقچه را نصب کردم و واقعا مجذوب همه چیزش شدم. طراحی چشم‌نوازی داشت و از آن شلوغی‌های فیدبیو درونش خبری نبود! به صفحهٔ هر کتاب که می‌رفتم کامنت‌ها و برید‌ه‌های کتاب را به زیبایی می‌توانستم ببینم، لایک کنم و نظرم را برای نویسنده بگذارم.پلیر کتاب‌های صوتی را تست کردم و کاملا بی‌نقص بود. تنظیمات کتاب‌خوان هم عالی بود و چیزی کم و کسر نداشت. نکتهٔ بعدی نسخهٔ تحت وب طاقچه بود. این نسخه آنقدر خوب و بی‌نقص شده است که به راحتی و با آسودگی می‌توان روی لپ‌تاپ و سیستم شخصی‌تان، در صفحه‌ای خیلی بزرگتر کتاب بخوانید و از خواندن لذت ببرید.گردونهٔ طاقچه و طاقچه بی‌نهایت هم از طرح‌های خوب طاقچه است که البته من دوست دارم همیشه کتاب برای خودم باشد و در دسترسم باشد برای همین فکر نمی‌کنم هیچ‌وقت از طاقچه بی‌نهایت استفاده کنم. مگر اینکه در گردونه برنده شوم.راجع به گردونهٔ طاقچه هم باید بگویم که واقعا چیزهای خوبی نصیبتان می‌کند و مثل بقیهٔ قرعه‌کشی‌ها نیست!اینقدر عشق و علاقه‌ام به طاقچه زیاد شده است که از اول فروردین تا الان دو کتاب را تمام کرده‌ام! به لطف تخفیف ۷۰ درصدی بر روی همهٔ کتاب‌ها تا ۲۰ فروردین، کتاب‌های کتاب‌خانه‌ام از ۱۰ تا بیشتر شده است!قبلا دو کتاب از نشر میلکان می‌خریدم و می‌شد ۶۰ هزارتومان، اما الان دو کتاب را از همان نشر میلکان می‌خرم و می‌شود ۶ هزار تومان! با یک حساب کتاب ساده می‌شود فهمید که چه قدر به نفع ماست استفاده از کتاب‌های الکترونیکی.البته تخفیف‌های فیدبیو کمی بیشتر از طاقچه بود و امیدوارم طاقچه هم بتواند تخفیف‌های بیشتر و بهتری برای ما ارائه کند. خوشحالم از اینکه یک نرم‌افزار این چنین پیشرفت کرده. طاقچه خیلی سریع به جزوی جدانشدنی در زندگی من تبدیل شده.اگر اصلا طرفدار کتاب‌های الکترونیکی و صوتی نیستید پیشنهاد می‌کنم آن پست داخل وبلاگم را بخوانید. اگر هم دنبال یک جای خوب برای خواندن و گشتن بین کتاب‌ها هستید طاقچه پیشنهاد من به شماست.در آخر هم باید بگویم مهم‌ترین نکته این است که شما با کدام یک از این نرم‌افزارها احساس بهتری دارید. هر چه که هست جدای از این مطالب به سراغ همان بروید.</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Sun, 29 Mar 2020 22:55:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازاریابی محتوایی چیست؟ | تعریفی مختصر و مفید</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D8%AA%D8%B5%D8%B1-%D9%88-%D9%85%D9%81%DB%8C%D8%AF-fm7cf4f5rtuh</link>
                <description>ست گودین، کارآفرین و نویسندهٔ آمریکایی می‌گوید: بازاریابی محتوایی، تنها شکل باقی‌مانده از بازاریابی است! در این نوشتار سعی می‌کنیم تا به صورت خلاصه و ساده مفاهیم بازاریابی محتوایی را مورد بررسی قرار دهیم.بازاریابی محتواییتبدیل یک بازدیدکننده به یک کاربر معمولی و بعد هم به یک مشتری وفادار، کاری است که بازاریابی برای ما انجام می‌دهد. فرآیند بازاریابی می‌تواند از طریق کانال‌های مختلف انجام شود. تبلیغات در سطح شهر، تبلیغات در شبکه‌های تلویزیون و ... .در میان همهٔ این کانال‌های پر هزینه و شاید هم کم بازده، کانالی وجود دارد به نام بازاریابی محتوایی. کانالی که به سرمایه‌‌گذاری آنچنانی نیازی ندارد و با حداقل نیروی انسانی می‌توان آن را به نتیجه رساند.بازاریابی محتوایی به چه معناست؟محتوا یعنی اطلاعات. شما در بازاریابی محتوایی باید بتوانید تا با بازی با اطلاعات، به نیازهای کاربرانِ معمولی و کاربران وفادار خود پاسخ دهید. کاربران همیشه تشنهٔ اطلاعات هستند و هر چه قدر که شما در رساندن این اطلاعات به کاربران خود خلاقیت به خرج دهید موفق‌تر خواهید بود.هدف اصلی در بازاریابی محتوایی این است که کاربر شما فقط با خواندن آنچه شما مشخص کردید به یک مشتری وفادار برای شما تبدیل شود.فرآیند خواندن اطلاعات می‌تواند از قسمت وبلاگ سایت شما آغاز شود و یا در توضیح یک محصول گنجانده شده باشد. در ادامه به کانال‌های موجود برای نشر محتوا می‌پردازیم و به شما خواهیم گفت که برای رسیدن به یک برنامهٔ عالی و پربازده به چه صورت باید عمل کنید.۱ – شبکه‌های اجتماعیاین روزها همه از تاثیر این شبکه‌ها بر زندگی مردم آگاه هستند. این شبکه‌ها که ممکن است شما خیلی ساده از کنار آن‌ها عبور کرده باشید، می‌توانند به یک منبع درآمدی عالی و همچنین یک کانال عالی با نرخ جذب بالا برای شما باشند.۲ – وبلاگ‌نویسینوشتن وبلاگ و به‌روز نگه‌داشتن منظم آن از نظر گوگل و سایر موتورهای جستجو بسیار مهم است. وقتی بازدیدکننده‌ای از طریق وبلاگ با مجموعهٔ شما آشنا شود، نرخ بازگشت آن کاربر بسیار بالا خواهد بود و می‌تواند به تدریج به مشتری شما و حتی تبلیغ‌دهندهٔ دهان به دهان شما تبدیل شود!اینکه چه چیزی در وبلاگمان بنویسیم کاملا به کسب و کار شما و همچنین سیاست‌های شما بستگی دارد اما یک سری محتوا هستند که همیشه می‌توانند نتایج خیلی خوبی را برای شما به ارمغان بیاورند. در ادامه به چند نکته در مورد محتوای وبلاگ می‌پردازیم.از خودتان بگویید.از خودتان، کسب و کارتان و اطلاعاتتان بگویید، البته منظورمان اطلاعات مهم و طبقه‌بندی شدهٔ کسب و کارتان نیست! بگویید در ماهی که گذشت چه آماری را در زمینه فروش ثبت کردید و به چند درخواست پشتیبانی پاسخ داده اید. کاربر با خواندن چنین اطلاعاتی احساس نزدیکی با کسب و کار شما می‌کند و همین کاربر ممکن است به نشر دهندهٔ این اطلاعات در شبکه‌های اجتماعی و سایر کانال‌ها تبدیل شود.روی سئو کار کنید.حتما از یک کارشناس سئو بخواهید تا بر روی سئو پست‌هایی که می‌نویسید نظارت کامل داشته باشد. وقتی بتوانید نمرهٔ خوبی از موتورهای جستجو کسب کنید، در نتایج جستجو بالا قرار می‌گیرید و کاربری که از این طریق با شما آشنا می‌شود به یک مخاطب ایده‌آل برای شما تبدیل خواهد شد.اطلاعات ناب به دست کاربرانتان برسانید.سعی کنید در وبلاگتان مطالبی بنویسید که قبلا کسی به آن‌ها نپرداخته است. محتوای یکتا از نظر موتورهای جستجو و همچنین کابرانتان بسیار مهم است و روند پیشرفت بازاریابی محتوایی را برای شما بسیار هموار می‌کند.حال با رعایت چند نکتهٔ زیر می‌توانید شاهد بهترین نتیجه‌ها از بازاریابی محتوایی خود باشید.برای بازاریابی محتوایی استراتژی داشته باشید.کار کردن روی بازاریابی محتوایی وب‌سایتتان اگر بدون هدف و استراتژی باشد، نمی‌تواند نتایج مطلوبی را برای شما به ارمغان بیاورد. در ادامه به گفتن چند استراتژی می‌پردازیم و سعی می‌کنیم با توضیح مختصر آن‌ها مسیر را برای شما هموارتر کنیم.مخاطبین هدف خود را مشخص کنید.اینکه برای چه افرادی محتوا تولید می‌کنید بسیار مسئلهٔ مهمی است. اگر شما بدون انتخاب کردن جامعهٔ هدفتان به تولید محتوا بپردازید مطمئنا نتیجهٔ مطلوبی نخواهید دید. به طور مثال اگر جامعهٔ هدف شما افراد مصرف کننده شکلات صبحانه هستند، حتی اگر فردی به قصد خرید وارد سایت شما نشده باشد، با محتوای کاربردی و یکتای شما، اسم برندتان در گوشه ای از ذهن آن شخص باقی خواهد ماند و حتی امکان تبدیل شدن آن به یک مشتری وفادار هم بسیار زیاد است.محتوا فقط متن نیست!این نکته‌ی مهم را در نظر داشته باشید که محتوا فقط متن نیست. ویدیو، پادکست، تصویر و اینفوگرافیک هم جز محتوا محسوب می‌شوند! حتما در نظر داشته باشید تا این نوع از محتوا را هم در سبد بازاریابی محتوایی خود قرار دهید.تجزیه و تحلیل کنید.با استفاده از ابزارهای مختلف باید دائم در حال تجزیه و تحلیل محتواهای تولید شدهٔ خود باشید. ابزارهایی مانند گوگل آنالیتیکس و گوگل سرچ کنسول برای تعیین مسیر و ادامهٔ راه محتوایی شما بسیار مفید هستند. استفاده منظم از این ابزارها را در برنامه داشته باشید.با برنامه‌ریزی پیش برید.آخرین و مهم‌ترین نکته این است که شما تمامی قدم‌های خود را با برنامه‌ریزی بردارید. از انتخاب سیستم مدیریت محتوا برای نوشتن محتوا بگیرید تا انتخاب جامعه هدف، تگ‌ها و حتی زمان انتشار محتواها در شبکه های اجتماعی و ایمیل‌ها و سایر کانال‌های شما، همهٔ این موارد باید با برنامه‌ریزی انجام شوند تا بتوانند بهترین نتیجهٔ ممکن را برای شما حاصل کنند.در این نوشتار کوتاه سعی کردیم تا شما را با مفهوم بازاریابی محتوایی آشنا کنیم. استفاده از بازاریابی محتوایی در کسب و کار شما باعث می‌شود تا با کمترین هزینه‌ها بهترین نتیجه‌ها را به دست آورید.همیشه این را در نظر داشته باشید که یک محتوای خوب، در آینده تبدیل به یک ماشین تبلیغات برای شما خواهد شد.این نوشتار بخشی از کار من بود برای فعالیت به عنوان تولیدکننده محتوا در سایت نویسش. خوشحالم از اینکه وارد این جمع شدم و امیدوارم بتونم هر روز در کنار این تیم خفن پیشرفت کنم.</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 19:56:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ ۹۸ لعنتی!</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%DB%B9%DB%B8-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-zthom56jlgdr</link>
                <description>راستش را بخواهید امسال اصلا بوی عید نمی‌آید. هر سال با همهٔ خوبی‌ها و بدی‌ها، آخرهای اسفند که می‌شد کم کم  بوی عید را از همه جای خانه می‌شد استشمام کرد. امسال انگار یک سری چیزها سر جایشان نیستند!۹۸ لعنتی آنقدر بد بود که حتی ۹۹ نمی‌خواهد بدرقه‌اش کند. فکر می‌کنم ۹۹ از یک سری چیزها ناراحت است و می‌ترسد که بیاید و خودش را مانند ۹۸ بد نام کند. اگر می‌توانستم با ۹۹ صحبت کنم احتمالا به من می‌گفت که از آبانش می‌ترسد، از خطاهای انسانی، دروغ‌ها و همهٔ این چیزهایی که ممکن است دوباره در ۹۹ اتفاق بیفتد.کاش همانطور که اول متن گفتم یک سری چیزها سر جایشان نمی‌بودند. اصلا کاش هیچ چیز بی‌جانی سر جایش نمی‌بود اما ری‌را امسال سر سفرهٔ هفت‌سین می‌نشست و حافظ می‌خواند.کاش هیچ چیز سر جایش نمی‌بود اما هیچ عکاسی تصویر آن کولبر ۱۴ ساله را با دست‌های مشت کرده ثبت نمی‌کرد. کاش دختر آبی به جای رنگ سال، یک سفره هفت‌سین به رنگ آبی می‌چید. کاش عدد ۱۵۰۰ عددی بود مانند بقیهٔ عددها در علم ریاضیات.هر سال برای سال جدید همه کلی برنامه‌ریزی می‌کردند و از اهداف خود می‌گفتند، امسال بیشترین خواستهٔ همه از ۹۹ این است که مثل ۹۸ نباشد.الان که فکر می‌کنم می‌بینم که شاید تقصیر ۹۸ نیست! شاید مشکل جای دیگری است و ما فقط زورمان به ۹۸ می‌رسد. احتمالا در سال پیش‌رو هم هر اتفاقی بیفتد تقصیر ۹۹ است. اول این نوشتار اشتباه گفتم. این که بوی عید نمی‌آید به خاطر این که یک سری چیزها سر جایشان نیستند نیست. به خاطر این است که یک سری آدم‌ها دیگر در بین ما نیستند. مرگ و میر همیشه هست اما امسال کسانی از بین ما رفتند که خود مرگ هم قصد بردنشان را نداشت!۹۹ جان، فعلا زورمان فقط به تو می‌رسد. لطفا مثل ۹۸ نباش. همین برای ما کافیست.این نوشتار کوتاه را هم تقدیم می‌کنم به همهٔ کسانی که امسال باید سر سفرهٔ هفت‌سین می‌بودند اما سیستمی تصمیم گرفت که نباشند.</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Mar 2020 12:14:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرهمی به نام نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%D9%85%D8%B1%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-mekxxbbdqzub</link>
                <description>برای تمرین آزادنویسی امروز مانده بودم چه موضوعی را انتخاب کنم. به چیزهای مختلفی فکر کردم و مواردی که به ذهنم می‌رسید زیاد پا به دلم نبودند. یک‌ آن این به ذهنم رسید که راجع به خود نوشتن بنویسم.نوشتن برای من حکم تخلیهٔ روحی را دارد. نمی‌دانم چرا اما همیشه بعد از نوشتن پست در وبلاگم و یا در همین‌جا به شدت احساس آرامش می‌کنم.مثلا من در این پست ویرگولم راجع به مرگ و دغدغه‌هایی که چندین سال هست دارم نوشتم. حالی که بعد از نوشتن این پست به من دست داد مثل این بود که انگار این قضیه برای من حل شده است! جالب و عجیب بود. بعد از منتشر کردن آن پست قشنگ احساس سبکی کردم و از خودم بابت نوشتن آن موضوع تشکر کردم.به نظرم نوشتن بیشتر از هرچیز شبیه به یک معجزه است. من می‌توانم با همین کلمات برای دقایقی شما را به دنیای افسانه‌ای خودم ببرم. می‌خواهم کمی شما را با این دنیا آشنا کنم.در این دنیا من در خانه باغی زندگی می‌کنم که با شهر فاصله دارد. صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم قبل از هر چیز باید بروم و به مرغ خروس‌ها سر بزنم و جیرهٔ صبحانه ام را بردارم. در همین لحظه هم سگ نازنیم می‌آید و به من صبح بخیر می‌گوید. البته گنجشک‌ها همیشه در صبح بخیر گفتن به من پیش قدم هستند.خورشید در حال طلوع به من می‌گوید: ممنون که بازهم قبل از کامل شدن طلوع من بیدار شدی. صبحانه را حاضر می‌کنم و بعد می‌روم سراغ وسایل باغبانی. صدای درخت‌ها را می‌شنوم که برای آمدن من ذوق دارند و با خود مسابقه‌ای گذاشته‌اند که ببینند من اول به سراغ کدامشان خواهم رفت.حتی نوشتن همین دو پاراگراف کوتاه هم حالم را خوب کرد و قشنگ من را وارد دنیایی دیگر کرد. واقعا نوشتن بشتر از هرچیز به جادو و معجزه شبیه است.مگر می‌شود جسم من کنار لپ‌تاپ نازنینم باشد اما روحم و ذهنم را به باغ رویایی‌ام ببرم؟ چه چیزی زیباتر و جذاب‌تر از این؟ نوشتن حکم شستشوی ذهنی را هم برای من دارد. یادم است از کسی شنیده بودم که وقتی یک تیکه از آهنگی درون ذهنت مدام تکرار می‌شود و تو را اذیت می‌کند، آن را به روی کاغذ بیاور تا از ذهنت پاک شود.راستش را بخواهید این اتفاق برای من زیاد افتاده است اما تا به حال آن را بر روی کاغذ نیاورده ام که همان لحظه تاثیرش را ببینم. اگر شما این کار را کرده‌اید لطفا در کامنت‌ها مطرح کنید موضوع را.الان دارم به این فکر می‌کنم اگر نوشتنی در کار نبود، زندگی ما چگونه می‌شد؟ هیچ استیو تولتزی دیگر نمی‌توانست آن جز از کل دوست‌داشتنی را بنویسد. حتی ژان تولی هم دیگر مغازهٔ خودکشی را نمی‌نوشت. شاهکارهای دیگر که بماند. چون تا همین‌جا هم به نظرم این پاراگراف به اندازه کافی غمگین بوده است.این جادوی نوشتن واقعا چیز عجیبی است. خوشحالم از اینکه برای بهتر شدن در این کار روزانه دارم تمرین می‌کنم و کتاب خواندن، فیلم دیدن و حتی سرگرمی‌هایم هم هدفمند شده‌اند.اگر تا به حال، حال خود را با نوشتن خوب نکرده‌اید همین الان یک پست هرچند کوتاه داخل ویرگول بنویسد و بذارید دست و ذهنتان خودشان کار بر عهده بگیرند و شما هم بهتر است دخالتی در روند کارشان نکنید.اصلا نگران این نباشید که این چیزی که من می‌نویسم نه موضوعی دارد و نه به درد کسی می‌خورد! مثل من می‌توانید همان اول نوشته هشدار دهید که این متن ممکن است چیزی نصیبتان نکند و صرفا یک تمرین آزادنویسی روزانه است. بعد با خیالی راحت بنویسید و از نوشتن لذت ببرید. مطمئنم قبل از زدن دکمهٔ انتشار نوشته، تاثیر آن را بر روی خودتان و بدنتان خواهید دید.در همین لحظه که این نوشتار را دارم به آخر می‌رسانم به شدت حالم خوب است. حتی بهتر از وقتی که شروع کردم این نوشته را. نمی‌دانم شاید فقط روی من به این صورت جواب می‌دهد اما نه فکر نمی‌کنم چون کتاب‌های زیادی راجع به نوشتن و معجزاتش نوشته شده است.انگار با نوشتن شما علاوه بر انسان‌ها، با کائنات هم صحبت می‌کنید و آن‌ها را در جریان کار قرار می‌دهید.معجزه‌ٔ نوشتن را دست کم نگیرید و اگر نمی‌خواهید در ویرگول بنویسید، یک کاغذ و قلم بردارید و بقیهٔ چیزها را به دست و ذهنتان بسپارید. مطمئنم بعد از اتمام اولین نوشته‌تان تاثیر آن را بر روی خودتان خواهید دید.</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 20:32:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-c3i8ovm0exlt</link>
                <description>این نوشتار یک تمرین از آزادنویسی روزانه است، خواندن آن ممکن است چیزی نصیبتان نکند و فایده‌ای برایتان نداشته باشد. نوشتن این نوع متن‌ها به این صورت است که من کاغذ، قلم و یا کیبورد را آماده می‌کنم و می‌گذارم تا ذهن و دستم هرکاری که دوست داشتند را انجام دهند. نمی‌دانم چرا کسی راجع به مرگ تحقیق نمی‌کند. به نظرم یکی از گنگ‌ترین مسائل بشر همین است. یعنی چه که روح از بدن جدا می‌شود و وارد عالم دیگری می‌شویم؟ اصلا کدام قانون و فرمول این مسئله را اثبات کرده است؟دقیقا بعد از مرگ چه بلایی سر خود حقیقی من می‌آید؟ احساس می‌کنم بشر راجع به این موضوع کم کاری کرده است. متوجه نمی‌شوم، بدنی که تا دو ساعت پیش زنده بوده به یک لحظه دیگر تکانی نمی‌خورد و می‌گویند فرد مرده است! شاید باید کاری انجام دهیم تا از آن حالت خارج شود و به حالت عادی بازگردد.راستش را بخواهید به شدت از این گنگ بودن می‌ترسم. اگر یک ساعت دیگر عمر من به پایان برسد، در یک ساعت و یک دقیقهٔ بعد من کجا هستم؟ ممکن است به یک ذره در یک کهکشان دیگر تبدیل شوم یا به یک حیوان در این دنیا و شاید هم در جای دیگری مجدد به دنیا خواهم آمد؟! چه کسی می‌داند؟ممکن است این جریان یک حلقهٔ تکرار داشته باشد که به خاطر برقراری توازن بین حیوانات، گیاهان و انسان‌ها تقسیم می‌شویم! از این فکرهای شاید چرند درون ذهنم زیاد دارم. حتی اگر یک درصد احتمال درست بودن آن‌ها وجود داشته باشد جالب و یا وحشتناک می‌شود داستان.معمولا وقتی کسی می‌میرد، غم و اندوه ما به خاطر خودمان است که دیگر آن شخص را نداریم. طبیعتا من هم همینطوری هستم اما اگر روزی مادر و پدرم را از دست بدهم، یک ماه، یک سال و شاید هم ده سال ممکن است برای نبودنشان گریه کنم. اما در ته همهٔ این غم‌ها برایشان خوشحالم که دیگر در این دنیای لعنتی نیستند و دیگر غم و اندوهی ندارند.اگر شما در رشته ای درس می‌خوانید که ممکن است کمی به موضوع مرگ نزدیک باشد، لطفا کمی تحقیق کنید راجع به این موضوع. این کمبود اطلاعات راجع به آن عالم کمی عجیب است. البته منظورم از اطلاعات، اطلاعات دینی و عرفانی نیست. من بیشتر به جنبهٔ علمی قضیه توجه دارم و دنبال سند و مدرک هستم.یک کتاب دیده بودم قبلا که یک سری مصاحبه با آدم‌هایی که تجربهٔ نزدیکی با مرگ داشته اند را جمع‌آوری کرده بود. احتملا خواندن آن کمی می‌تواند کمک کننده باشد برای من. ولی خب فعلا لیست کتاب‌های خوانده نشده ام زیاد است و نمی‌توانم آن را درون برنامه قرار دهم، مگر آنکه کتاب کوتاهی باشد و بشود یک روزه تمامش کرد.خلاصه اگر خبری موثق از آن عالم داشتید حتما من را در جریان آن قرار دهید. این ناآگاهی برای من همیشه با ترس همراه بوده است. البته یک نگاه خوشبینانه هم وجود دارد که می‌گوید: به مرگ به چشم یک رهایی نگاه کن!</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 01:35:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرار است بنویسم</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-ewupfequhb8a</link>
                <description> دو چیز دوست‌داشتنی در یک قاباستاد عزیزم، شاهین جان کلانتری گفته است که روزانه یک تمرین آزادنویسی داشته باشیم. مهم نیست که راجع به چی یا کی می‌نویسیم، مهم فقط نوشتن است.می‌گوید این کار باعث می‌شود فاصلهٔ مغز و دست ما کم‌تر شود! چه چیزی بهتر از این؟! راستش را بخواهید بعد از اینکه این چالش را قبول کردم، تدارک یک وبلاگ شخصی جدید را دیدم و داشتم آماده اش می‌کردم برای نوشتن چرت‌ و پرت‌هایم. وقتی درون وبلاگ شخصی خودت می‌نویسی، دیگر نگران چیزی نیستی چون علاوه بر اینکه در آنجا رئیس خودت هستی، نوشته‌هایت هم زیاد خوانده نمی‌شود مگر اینکه کلی روی سئو و اینجور مسائل کار کنی.بازهم وردپرس را انتخاب کردم برای نوشتن و یک قالب زیبا را هم خریداری کردم تا بشود خانهٔ جدید من برای نوشتن. وبلاگ اصلی ام به لطف گوگل و چند مطلب خوب، بازدیدکننده دارد. همین باعث شد تا به آن دست نزنم و بگذارم همان طور که هست بماند و کیفیت را فدای کمیت نکنم!اما این وبلاگ جدید را که در حال راه اندازی اش بودم، مطمئن بودم تا چندماهی حتی یک بازدیدکننده هم نخواهد داشت پس یک جای عالیست برای آزادنویسی روزانه!حساب کردم و دیدم می‌توانم در آن راجع به نقش گوجه‌فرنگی در املت بنویسم و همینطور به این موضوع بپردازم که چرا پنگوئن‌ها زانو ندارند. چه چیزی بهتر از این؟قالب را خریداری کردم و به فکر انتخاب اسم برای دامنه بودم. اسم‌هایی مثل اراجیف، یاوه و چند اسم دیگر هم به ذهنم رسیده بود. جلسات متعددی را با خودم برگزار کردم تا یک اسم را انتخاب کنم. این جلسات نتیجه هم داشت اما موضوعی همه چیز را به هم زد.داشتن وبلاگ شخصی بسیار چیز مهمی است. جا دارد راجع به این موضوع در پستی جدا صحبت کنم. با خودم حساب کتاب کردم و دیدم که اگر من در وبلاگ دومی‌ای مطالبم را بنویسم و خاطرم هم از خوانده نشدن اراجیفم جمع باشد، پس مطمئنا آن روی تنبلم اجازه نمی‌دهد که روز به روز پیشرفت کنم و مطالبم را بهتر کنم.به لطف ویرگول و آمار بازدید عالی‌اش، یک نوشته‌ی خیلی معمولی من را ممکن است پنج نفر بخوانند. این پنج نفر برای من مسوولیت می‌آورند. درست است که قرار است آزاد بنویسم و همچنین غیر از اراجیف چیزی نصیب خواننده نمی‌شود، اما اینکه یک نفر درون ذهنم بنشیند و موقع آزادنویسی‌ام بگوید: هی محمد ممکن است این متن را یک نفر تا چند ساعت دیگر بخواند. همین باعث می‌شود تا من زورکی هم که شده کیفیت نوشته‌هایم را به تدریج بالاتر ببرم و اراجیف بهتری را نصیب خواننده بکنم.باید اعتراف کنم که کمی کمال‌گرایی هم درگیر این انتخاب هست که البته این مقدار به نظرم زیاد آسیب نمی‌رساند.از این به بعد قرار است چیزهایی از من بخوانید که شاید زیاد برایتان مفید نباشد! اما خب من سعی می‌کنم پرقدرت روزانه بنویسم و توقف هم نمی‌کنم. نسبت به این آزادنویسی حس خیلی خوبی دارم. نوشتن حالم را خوب می‌کند و این آزادنویسی روزانه قرار است حالم را بهتر هم بکند.اگر ایده و یا نظری دارید خوشحال می‌شوم آن را بیان کنید. غیر از این برای قوت قلبم، آن قلب پایین را یک فشار کوچک بدهید.راستی پنگوئن‌ها زانو دارند.زانوهای پنگوئن</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 12:49:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام دنیا، سلام ویرگول.</title>
                <link>https://virgool.io/@kamaalix/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-bknpvj2lsm30</link>
                <description>همه چیز از یک تغییر در سبک زندگی شروع شد! درونگرایی که دید باید کمی به دنیای بیرون از اتاقش هم رسیدگی کند تا بتواند بهتر و بیشتر به رویاهایش برسد.تازه از راه رسیده ام، اجازه دهید تا کمی با این مکان دوست‌داشتنی آشنا شوم. اینجا قرار است کمی تمرین نوشتن کنم. اگر از لحن نوشتارم خوشتان نمی‌آید همین الان به وبلاگم یک سرکی بکشید شاید از آن محمد کمالی بیشتر خوشتان بیاید!در همین چند دقیقهٔ اول به شدت عاشق اینجا و سادگی‌اش شده ام. معلوم نیست این رفیق جدید چه قدر قرار است رفیقمان بماند. اما سعی می‌کنم نه به وبلاگم خیانت کنم و نه به ویرگول کم توجهی! راضی نگهداشتن این دو فکر نمی‌کنم کار زیاد سختی باشد که البته امیدوارم همینطور باشد.</description>
                <category>محمد کمالی</category>
                <author>محمد کمالی</author>
                <pubDate>Wed, 11 Mar 2020 21:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>