<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های eli kamali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kamalie211</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:46:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/9158/avatar/FPFvir.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>eli kamali</title>
            <link>https://virgool.io/@kamalie211</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی به دوش</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-fdoly4tt35zj</link>
                <description>نوازنده ی خسته ای بود کنار خیابانکه نت به نت های زندگی اش را می نوازیدفلسفه ی خاصی نداشت، اما زندگی را خوب میفهمید. این را وقتی کنار صندلی پارک سلطان قلبها رو برای دختر پسری که همدیگرو در آغوش گرفته بودن مینوازید، میشد فهمید .یا روزهای بارانی در کافه دلنواز برای مشتری های موسیو آنتوان.با آنکه زندگی بر وفق مرادش نبود اما، بیشتر اوقات برای نوازندگی پولی نمی گرفت ، گاهی مبلغ ِ ناچیزی که بتواند خوراکی تهیه بکند و کرایه صندلی اتوبوس را بپردازد.نوازنده ی دوره گردی که خانه ای نداشت و تمام شبهایش روی صندلی اتوبوس میان چرت و سکوت کسانی بودکه خانه ای نداشتند مثل او.میانِ رعشه ی جوانکی که گوشه ی اتوبوس چباتمه زده بود و صدای آه و ناله اش تمام فضا را گرفته بود اما کسی از اهالی اتوبوس را نگران و ناراحت نمی کرد!!!اینها همه مسافران شبانه ای بودند که درد های دیگری را نظاره می‌کردند و در سکوت شب ،چشم هایشان که روایت های تلخ شبانه یک به یک هرکسی را می دید به روی هم می‌گذاشتند چراکه تنها قابلیتی که از بدنشان مانده بود اندکی خواب بود ،چرا که تمام وجود آدمیزادی آنها یخ زده بود..شب هایش این گونه و روزها به دوره گردی و نوازندگی در خیابان و پاساژ ها و مغازه ها می گذشت.نت هایش روی هوای دلش کوک بود.اگر مکدر و غمگین بود از جور روزگار آوای سرد و غصه داری سر می داد که دلش نپوسد از اینکه نه تنها با سازش ارتزاق می کرد، بلکه این کار برای او به مثابه صحبت کردن از درهای و آلامش با مردم بود.روزهایی که انرژی داشت و حال دلش رو به راه بود در شادترین حالت ممکن بابا کرم می زد و تکانی هم به اندام تکیده اش می داد.خسته بود اما او در میان شادمانی و حال خوب هم ،حرف های نگفته اش را می رقصید.یک روز که هوا ابری بود و از قضا بازارش هم کساد,و خسته و بی هدف در خیابان راه می رفت ،از کنار یک کتاب فروشی رد شد ویترین زیبایی داشت ،کتاب هایی که میان آدمک های پلاستیکی و چراغ های چشمک زن بودند وجلد های رنگی زیبایی داشتند . او هیچ تصوری از کتاب و داستان و محتوای آن ها نداشت.اما رنگ و لعاب آنها پشت ویترین مغازه نظرش را جلب کرده بود.همینطور که به کتاب‌ها ذل زده بود پسربچه از پشت شیشه به او نگاه می کرد چشم های درشت و زیبایی داشت .پسرک به پیرمرد لبخند معناداری زد ونوازنده ی خسته و کهنسالِ و دوره گرد ؛ مانند کودکی خرد آن چنان شاداب شد که دل مکدر ِ ناخوشش را شادمانی غیر قابل وصفی فرا گرفت.سراسیمه با هیجان دستان پسرک را گرفت و با او سرگرم بازی شد ،جلوی کتاب فروشی با شادمانی و قهقه به دنبال پسرک می دوید میان کتاب های و رنگ ها و چراغ های چشمک زن ....از خستگی نمیتوانست بایستدهمان‌جا نشستزیر سایبون کتابفروشی،دو پسر بچه ی خندان در حال دویدن بودند و آن طرف ساز دلش کوک شد ونوازیدن گرفت.به یاد تمام حسرت ها و آرزوهای رنگی کودکیشبرای دنبال بازی و شیطنتی که گوشمالی نداشت .او در میان ملودی اندوهش ،شادمانه می رقصیداو تمام نت های موسیقایی زندگیش را خوب به یاد می آورد و کودکانه اما می نوازیدآنقدر غرق بر خلسه و شادمانی بود که باران را احساس نمی کرد.دیگر درد نداشتزیر سایبان یک کتاب فروشی پرزرق و برق در خیابان ،پشت ِ ویترین و چراغ های رنگی چشمک زنروی زمین ،جسد ِ تکیده ی نوازنده ی دورگردی توجه بسیاری از عابران را جلب کرد .در آخر این داستان کوتاه رو به تمام عزیزانم که خانمان و آغوشی جز خیابان ندارند تقدیم می کنم امیدوارم شبها فقط پلیس‌ها بیدار باشند و خیابان و باران و برف ، همه را یکسان شاد و هیجان زده بکند و  اینکه هیچ انسانی سزاوار  اینگونه زیستن نیست و من تمام شب‌های بارانی و برفی ،تابستان,سرما ,گرما تمام ذهن و افکارم زیر پل های شهر در میان تاریکی و حزن این انسان های محروم و مهجور ،سرگردان بود و هست ....بسیاری را جلب کرد</description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 02:29:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا هنوز یه راه برای زندگی هست</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-ogdnndyvo53v</link>
                <description>ره هر یک و پیغام خبر بسته استنه تنها بال و پر،بالِ نظر بسته است قفس تنگ است و در بسته است .....اینجا تو اتاق ،روی تخت ، بیدار شدن های غیر عادی خوابیدن های بی موقع ...سمت ما همه تو یه قفس بزرگ داریم به اینکه فردا چطور میله ی قفس رو خم کنیم و  بیرون بیایم ،فکر میکنیم .به تمام عزیزانم که از من دور هستند ذهن و اندیشه ی من آزاد و سیال است. و بدون هیچ محدودیتی به شما فکر میکنم ،هنوز قدرت خیال زنده است ،هنوز در خواب  درخت ها سبزند .من به تک تک شما احساس و نفس هام رو مخابره میکنم خداوند عالم قدرت عظیم انتقال احساسات و معانی رو از یک راه دیگه به ما داده ؛کدوم راه؟ مغز .....با عزیزانتون تله پاتی کنید آرزو کنید هیچ کسی نمی دونه ذهن ما رو محدود و بلاک کنه ....دوستتون دارم </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 02:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عید شد دوباره و حالم خوبه</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-ehpbsz4cjjle</link>
                <description>از اون عیدا که  لباس عیدام رو می پوشیدم  و با تق تقی هام (کفش های پاشنه داره دخترانه)راه می افتادیم, البته اول بریم  به اسفندهای بچگی که با مامانم با اتوبوس می رفتیم خرید .نمی دونید چه هیجانی داشتم ،فکر کنید طفلکی مامانم چهارتا بچه رو زیر بارون باید سوار اتوبوس می کرد اونم با چادری که به دندون گرفته بود با استرس و اضطراب بعد می‌رفتیم می گشتیم تو خیابونا  و دقیقا مثل اون مامان اردکه با جوجه هایش بودیم ....مامانم خیلی با سلیقه بود همیشه با اینکه بودجه محدود بود اما همیشه  قشنگترین لباس ها رو برامون می خرید .وقتی که که همه نو نوا شدیم، دیگه وقت ناهار بود ساندویچ می‌خوردیم معمولا و بعد با کلی خرید که همش تو دست های مامانم بود سوار ماشین می شدیم برمی گشتیم ، تا می رسیدیم بابام می گفت بپوشید تو تنتون ببینم و ما با هیجان می پوشیدیم و نشون می دادیم و بابام همیشه به به چهچه کنان رضایتش رو اعلام می کرد.برسیم به روز اول عید که با استایل عید راه می افتادیم و از کوچه باریکمون پیاده رد می شدیم و از کنار دیوار شکوفه های صورتی عباس عمو معلوم بود و تمام کوچه رو بوی خوش پر کرده بود ....خونه ی عمه خانم و حسین آقا شوهر عمماولین مقصد ما بود عمه شهربانو با عشق با یه پیراهن بلند گل گلی و صورت عرقی ما رو می بوسید و به سینه اش می چسبوند . سر سفره عید عمم می شَستیم و عمم نفس زنان ظرف شیرینی بهشتی رو آورد من عاشقش بودم خیلی خوش می گذشت بعد شکلات و چیزای دیگه که از منظر یه بچه پر از خوشحالی بود نه صرفا بابت خوردن ،بلکه فضای پر از نشاط و عشقی که خونه ی عمه ی مرحومم داشت یه سفره ی قشنگ یه گلدون از گل‌هایی بنفش که مخصوص عید بود اون موقع ها......می رسیدیم به قسمت هیجان انگیز عیدی, که بهترین قسمت عید دیدنی بود . که عمم قرآن رو می آورد و از لابلاش اسکناس های خوشرنگ رو پر می آورد و با خنده می‌داشتیم تو کیف عیدمون و این پروسه با بقیه فامیل تا پاسی از شب ادامه داشت و وقتی برمی گشتیم سریع اول عیدی هامون رو می شمردیم و میخوابیدیم .القصه روزهای قشنگ تعطیلات می گذشت  و می رسی به قسمت تلخ ماجرا !!!! پیک نوروزی ...یادش به خیر من هنوز دلم صورت عرق کرده ی عمم رو میخواد من هنوز دلم میخواد بابام خریدامم رو ببینه ...من هنوز دلم قرمه سبزی با لوبیای چشم بلبلی میخواد . من عاشق عید نوروزم من عاشق این مراسم ها و دید و بازدیدهامونم ....یه خانم ۳۷ ساله ام یه الناز که هیچ وقت ذوق عید رو نمی تونه پنهان کنه و عاشق بهاره....البته بدون کسانی که دوستشون داشتم و دیگه کنارم نیستند ....اما به عشق همون خاطره ها من هنوزم دلم خوشه،هنوزم ذوق دارم.پس بی خیال روزای سخت بزرگسالی ، عیدتون مبارک خوشگلا صد سال به از این سالها ....عید همگی مبارک عزیزان</description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 16:25:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مسیر زمستان ایستاده ام</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-qpd3siiuhw40</link>
                <description>من همیشه سمت بهار بودم.شاید برای همینِ که زمستون با من میونه ای نداره و همیشه این فصل زمهریر بی مهری ها بوده برام .نه اتفاقی نیفتاده  نه چیزی نشده من سی و هفت سالم شده و کما فی سابق دارم زندگی می کنم .مگه قرارِ سی و هفت سالگی آسون باشه مگه یه خانم تو سی هفت سالگی نباید هیچ چالشی داشته باشه!باور کنید غر نمی زنم نه جونم سِر نشدم!!! فقط دارم زندگی می کنم با ترس های سالمی که نشونه ی بزرگسالیه...هنوز مفاهیم و معانی تو زندگیم وجود دارند .مدت هاست دردهای (سندرمِ دندون رو جیگر گذاشتن های مداوم) داره به شدت اذیتم می کنه .همونی که به خودم مدام می گفتم عجب ! چرا من دارم دوام میارم ، عجب چه سگ جونی ام , اونی که ناخودآگاه دعوتش کردم داره همه زورش رو می زنه بگم بسه !!!! ناله کنم، بترسم حتی بخوام هرزگاهی خودمو لوس کنم .  حتی اجازه ناراحتی برای وجود بی وجودش را نمیده لا مذهب. این بیماری غصه خوردن توش هم همراه با مشکله چرا چون به اعصاب یکی دوتا از اندام ها آسیب زده  و به محض کوچکترین ناراحتی باید ساعت ها ,زمین رو چنگ بزنم از درد...دوباره  چکاپ،  دوباره همون صف های طولانی ...فقط با این تفاوت که سر چکاپ آخر ،وقتی پرستار سرمون داد زد که برید بیرون و با عصبانیت به یه برگه اشاره کرد که وردارین و پرش کنید، که حتی نمی دونستم وقتی خودکار رو بستن تو پذیرش، باید با چی پرش می کردیم .! صدام رو گرفتم سر و آنقدر سرش داد زدم که هاج و واج نگاهم کرد و گفت آروم باش بیرون بایستید صداتون می کنم من نه تنها ساکن نشدم بدتر فریاد می زدم که چرا باما اینطور برخورد می کنید !منی که مضطربم و برای همین موضوع اومدم و دارم هزار جور درد و چالش تحمل می کنم چرا باید به صرف ایستادن کنار پیشخوان پذیرش اینطور بهم توهین بشه ....خلاصه که بیمارهایی که اونجا بودن به آرامش دعوتم  کردن و ختم به خیر شد.صف همون صف بودمریضی همون مریضی همون بیمارستان حتی من اما یه نسخه ی جدیدی از خودم رو نظاره گر بودم پرخاشگر ,عصبی ،کمی هم مطالبه گر که بریده, به شدت ترسیده اما ایستاده و برای حقی که ازش ضایع شده  فریاد می زنه ....کنار این نسخه  هم داره زندگی می کنه اما متفاوت از گذشته . نه که بگم خیلی قوی شدم وخیلی دارم می جنگم نه. در ساییده ترین حالت ممکنم این روزا . آره خیلی زندگی فرسایشی داریم ،خیلی سخت  می گذره به هممون اما چاره چیه باید زندگی بکنیم دیگه حتی در حالتی که از درونت دچار فروپاشی شدیحتی زمانی که دیگه ظرفیتت پرشده باور کن سعی ندارم کسی رو توجیه کنم یا شعار بدم اما یه چیزی ،یه مفهومی وادارم می‌کنه زندگی کنم   که هر اسمی میتونی روش بذاری ،نگهم داشته ....هرشب با فکر کردن به گذشته می گذره گاهی لبخند می زنمگاهی افسوس میخورم، تازه فراوونم گریه می کنم اما یهو یه پست خنده دار می بینم میزنم زیر خنده... صورتم خیس ِ گریه است  ها اون لحظه  یادم می‌ره. من با همین روزمره و بیم و امیدهایی که دارم ، درد هایی که می کشم، حالت تهوع ،مشکلات گوارشی خیلی سخت ،سردرد های میگرنی زندگی می کنم درست و غلطشم نمی‌دونم چون آدمم همین قدر بلدم و ظرفیتمم همینقدره... برای من بدون هیچ توضیح اضافه ای این روزمره ی پر چالش اسمش زندگیه...نه بیماری خطرناکی هم نیست  خداروشکر اما دردناک و پرماجراست .   خیلی  حرف ها پذیرش بیماری ارثی ِخانواده ای که هیچ وقت دوستشون نداشتم . زیاد ِ برام اما چه کنم  با چی بجنگم ؟ ظاهراً تحمل این چیزا همجزیی از پروتکل های تخیلی زندگیه. هست که با یه ژن از خانواده ی دوست نداشتنی پدرم  باید تا مدتهای مدید کنار بیام .اونایی که  هیچ رشته محبتی نداشتن ...اونایی که از میونشون فقط با بابام ارتباط و رفت آمد داشتیم....چهره لعنتیشون رو دوست ندارم به خاطر بیارم حتی ،اما باید ژن سمی و مزخرفشون رو تو سی هفت سالگی کنار تمام مشکلات ، امیدها،ترس ها وباوری که خدشه دار شده از تمامی ابعاد با خودم همین خودی که حضرت عباسی به زور سرپا ایستاده، تحمل کنماگه این اسمش زندگی نیست چیه آره آره مصیبت سگ می کشم گاهی تو خلوتم اما من دارم زندگی می کنم .ما به جبر با رضایت بی رضایت داریم زندگی می کنیم یه روزایی با این اوضاع بی ریختم تازه احساس خوشبختی هم می کنم چرا چون همین حداقل های ساده و کم و دم دست از نظر من  اسمش زندگیه چرا آنقدر تکرارش می کنم چون گاهی حس می کنم داره اسمش یادمون می‌ره حتی اگر کلیشه باشه اونم  به کیفیت شعب ابی طالب.... خلاصه رفقا تو مسیر این زمستون هم ایستادم نه به طراوت گذشته و با کوله‌باری از تجارب  .سر تمام کوچه ها پشت بوما خیابوناکنار بخاری روی تخت ،کنار سفره ی شام، موقع چایی خوردن ،کنار لبو فروش ها لب جدول  ،دمِ داروخونه ها که خونه امید ماست این روزا .....!!! نه با استقامت  ستودنی نه با حرفای قلمبه سلمبه و شعاری  اما ایستادم  که زندگی کنم نه که روزا رو بکشم نه که داد بزنم پس این سگ مصب کی تموم میشه ها نه. فقط دارم سعی می کنم بدون خودخوری و گلایه کردن کنار تمام این ماجرای عجیب و غریب بایستم. من افتادن آدم ها رو دیدم من آدمی رو دیدم که تو زنده بودن مورچه ها طمع خوردنش رو کرده بودن...تو   همین  شرایط ، همین تورم ،آلودگی ،بی برقی ،سایه ی سنگینِ بیماری ،بیکاری و بی پولی  که هممون قطعا تجربه اش کردیم به نوعی یه گوشه بی صدا دارم به زندگی نگاه می کنم خیلی دقیق تر از گذشته و گاهی خیلی متفاوت اما از نزدیکترین فاصله می پامش و ککمم نمی گزه که زمستون سخت و ناجوانمردانه ای در پیشه.... وایمیسم نمیذارم یه لحظه اش هم از دهن بیفته.دلم میخواد نقشم رو خوب بازی کنم از حس قربانی بودن و حقارت خوشم نمیاد بذار خوب ثبت بشه تو ذهن دنیا . با سختی حتی با تمارض.....</description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2024 02:39:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهار بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-bmmjorprb5xh</link>
                <description>دوباره بهار دوباره عید ...اون دوستانی که من رو می شناسند با این مساله که من عاشق عید و عید دیدنی و رسوم نوروزم ،کاملا آشنایی دارند.البته در این که  امسال این شوق در من به شکل متفاوتی خودش رو نشون میده هم نباید غافل شد.از این موضوعات که بگذریم هنوز عید دیدنی برام قشنگه. هنوز از استایل نوروزی آدما و خونه ها در کل فضای این روزا خوشم میاد و لذت می برم .برای من هیچ از این قشنگتر نیست که با مادرم سر سفره ی هفت سین درباره ی چیدمانش گفت و گو کنم .می دونید من از وقتی خودم رو شناختم ،روتین زندگی و روزمره ی خودمون یعنی ایرانی ها رو دوست داشتم و خیلی پر انرژی ظاهر میشم تو این ایام ...بهار هنوز برای من شکوفه های درخت گیلاسِ عباس عمو که از بالای دیوار معلومه یا اون شکلات های خوشمزه ی عید که به دندون میچسبه.بهار هنوز برای من اون تازگی و طراوت صورت آدم هاست که مدتهاست کمتر می بینیمش.بهار هنوز برای من چایی تو استکان های کمر باریک با یه دونه قند و یه مشت شکلاته.   و از همه ی اینها بگذریم ،صورت عرق کرده ی عمه ی مرحومم که با عشق بغلم می گرد و برای شیرینی بهشتی می آورد .نمی دونم چی در انتظارم ِ در آینده یا قرارِ چطوری بشم و بگذرونم اما این رو مطمئنم که دختر کوچولوی درون من ،همیشه بهار رو دوست خواهد داشت و عاشق عید نوروز خواهد بود و قطعا دوست دارم این هیجان و عشق رو که  در ساده ترین و بی آلایش ترین حالت انسانیمِ  رو  در قالب یه خنده ی شیرین و رضایتمند به اطرافیان و نزدیکانم هدیه بدم .پس با تمام این تفاسیر عیدتون مبارک قشنگا صدسال به این سال ها...</description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Fri, 22 Mar 2024 15:50:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%B1%D9%82%D8%B5-yljrw1tlegv9</link>
                <description>امروز بیدار که شدم  یه چیزی تو درونم هوار می کشید ....شروع کردم به پرت کردن ِحواسم و کلی کار انجام دادم اما ،مثل دردی که حتی با خوردن مسکن هم زُق زُق میکنه،ادامه داشت ....می دونستم چمه ....می دونستم فیلم یاد ِ هندوستون کرده ...اما خودم رو می زدم به اون راه که یادم بره مثل تمام چیزهایی که به عمد فراموششون می کنم.یه جایی تو شب با آهنگ ویران جم آدرین  احساس کردم دارم اَلو می گیرم .همیشه این جور وقت ها زانوم رو بغل میکنم و یه جایی دور و سرد تو تمام جهان می شینم که تسکین پیدا کنه که سرد بشه این آتیش... نشد که نشد ....صدای آهنگ رو بلند کردم و انقدر اندوهم رو رقصیدم انقدر رقصیدم داشتم می سوختم اما نمی خواستم سرد بشه این آتیش ...انقدر سرکشی کرد انقدر شعله کشید که جوشیدن چشمام و سیل ویرانی منسراسيمه آتیش دلم  رو خاموش کرد... تجربه ی رقص  و اشک بی وقفه....مولوی  بلخ  و رقصِ شیدایی برای شمس  منصور حلاج  لحظه ی سر به دار شدن  روی حنجره ای  که  انا الحق می گفتمجنونی ِ قیس بن عامر کنار آرامگاه لیلاخسرو کنار نعش شبدیزاستشمامِ حضور ِیوسف شادمانی ِ زلیخا کنج ویرانه های مصر .... استیصال ِ مریم س لحظه ی زایمان مسیح .... رقصی که مثل نماز  آدمیزاد رو آروم  میکنه .این نیاز و آتش و سوختن و درد رو اگر نرقصی حیف میشه . و خنکی این رقص.....مثه  آخر شهریور  که  پاهات رو میکنی تو آب، یهو یخ کردم  و لرزم گرفت‌....آروم شدم .    </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Mon, 29 May 2023 02:09:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهارِ باز...</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-txzzusfzbwx1</link>
                <description>بهارِ بازهمون فصلی که من عاشقانه دوسش دارم.همون که هواش یه بوی خاصی میده .همون که خیابونا رو قشنگ و رنگارنگ میکنه .همون که لطافتش بند یه تگرگه اما بازم از قشنگی کوتاه نمیاد!بهارِ بازاز شروع دوباره ای میگه که،  تمام زندگی باید یه چمدون می شد برای رفتن اما موندن و انتخاب کرده ....از زمستانی که می میرِ تا بهار به دنیا بیادفلسفه فلسفه ی،  ققنوسیِ  زمستونه.....هرگوشه ی این شهر بهاره.باغچه ها پر از بنفشه و نازه.و آسمون از این جلوه گری بی نصیب نمونده و عجیب زیبا و دیدنیه .بهارِ باز حتی رو سنگ های مزاری  که سوز زمستونه هنوز ،یه گلدون از جنس  بهار میذارند که آروم بگیرِ حزن ِ خاکستریِ اونا که قرار بود تا سال تحویل نشده برگردند ...  قرار بود تو بهار با ما سر سفره بنشینند.اونا که قشنگ می خندیدند ،قشنگ شعر میخوندن اونا که زنده ترین مرده های شهرن هنوز ....تصویر خنده ای که خشک شده از زندگی اما  از حضور خیلیا تازه تر و شفاف تره...بهار ِ باز اما... یواشکی میگم بهار نشنوه!!!!!بهاره ها  اما دلِ خیلیا زمستونه .....</description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Sat, 01 Apr 2023 22:06:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پانزده سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-vvnozolfrtp4</link>
                <description>پانزده سالگی ام را روی دیوارهای شهر  آویخته اندتا شانزده سالگی ام  را هیچ زن آبستنی به دنیا نیاورد. خیابان هایی که چادر مشکی اش، آرزوهای مرا  دزدید. خیابانی هایی که خنده های مرا تیرباران می کنند . پانزده سالگی  را تمام خیابان های نازی آباد دنبال میکنند. پانزده سالگی پشت تمام ماشین های خط آزادی می دود. هیچ دری به روی خستگی ام باز  نمی شود. هیچ دستی گل نمی دهد. نگاه تمام عابران شهر پر از گلوله است. پانزده سالگی  را  از پشت بام های تاریکبه  قعر  کوچه های شقاوت فرستادندو اینک آغاز صبحی است که کنار نعش کوچک آرزوهای منگیسوان  بریده ای  پوتین به پا کرده است... </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Mon, 28 Nov 2022 00:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبان</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D9%86-ztakfxhvmzqg</link>
                <description> آبان دومین ماه پاییز نیست فقط.....  هم تاریخ میتونه روایت های مختلفی ازش داشته باشه, هم من!!!!! تا قبل از بیست و چند سالگی من هیچ توجهی به ماه ها و فصل نداشتم.  تا ماه خرداد ِبیست و چند سالگیم.... بیست و چند سالگی که با یه قسمتی از زندگی گره خوردم که هم آغاز تغییرات جدید و شگرف در زندگیم بود, هم بزرگترین فقدان ... ساختار کهنه و پوسیده اخلاقی و روحی من فرو ریخت و تمام چارچوب های دست و پاگیری که برام از زندگی یه قفس ساخته بود، شکسته شد. به طرز عجیبی خودم رو آزاد و شجاع حس می کردم و با تمام مشکلاتی که داشتم، از صمیم قلبم وضعیت جدیدم  رو دوست داشتم .... اون روزا متوجه شدیم پدرم مبتلا به سرطانِ اون هم با بالاترین و آخرین گرید که فقط دوماه فرصت زندگی داشت ... من اون روزا درگیر اون رهایی و فضایی شدم که یه آدم  برام درست کرده بود و کم کم این رهایی شد دل بستگی و در نهایت وابستگی و.... متاسفانه اون آبان ماهی شخصیت خیلی متفاوتی داشت؛ یعنی در نقش یه قهرمان و حامی با این تفاوت که ،همیشه برای نزدیک تر شدن گارد داشت و به قولی شخصیت اجتنابی داشت.... من تو اون چند ماه باقی مونده زندگی پدرم تو خلسه بودم و داشتم لحظه به لحظه ی اون زندگی رو نفس می کشیدم و خب عمیق نبودم رو بابا. خیلی بهش رسیدگی می کردم و حواسم بهش بود اما به خاطر اینکه هیچ ذهنیتی از مرگ نداشتم و خب این ماجرا هم تو اوج خودش بود، فکرم و روحم در پرواز بود و زیاد اون دوماه رو جدی  نمی گرفتم، چون نمیخواستم باور کنم.... تو همین بچگی و بازیگوشی، پدرم رفت.... با لباس مشکی رفتم کنارش و دوباره روحم رو نوازش کرد، با همون گارد همیشگی.... گذشت... یه روز دیدم تمام کتاب هایی که تو نوجوانی و کودکی خریده بودم و به هم یادگاری داده بودند البته کتاب محبوبم رو پیدا نمی کنم،  چون فکر می کردم تو انباری خونه است و یه روز متوجه شدم که بدون اطلاع من تمام خاطرات من رو به بخشیدن به کسی...  انقدر حالم بد بود که احساس می کردم دارم قالب تهی می کنم. باهاش تماس گرفتم رفت و تمام سایت های کتاب فروشی رو گشت و برام پیداش کرد. جای تمام کتاب هایی که از دست دادم برام کتاب گرفت و برای یه کتابخونه جدید ساخت ..... جنتلمن ،مهربان، بیشتر اوقات جدی و خونسرد. اما روح مرا رفرش می کرد  طبق معمول اما ،گارد داشت. یه روز کنار ظرفشویی مشغول شستن ظرف بودم که احساسش کردم و یه حزنی تمام وجودم رو گرفت...  بهش زنگ زدم پدرش فوت کرده بود... با لباس مشکی اومد پیشم بلد نبود گریه کنه اما تمام وجودش زار زار گریه می کرد.... و تمام روزهای حساس و سخت که کنارم بود و سعی می کردم کنارش باشم... بود اما با همون گارد همیشگی... من حس می کردم همه چیز رو و در واقع این حواس من رو راهبری می کرد و البته می کنه... تمام شش سالی که کنارم بود، فکر می کردم تحت هر عنوانی باید تو زندگیم باشه حالا  با هر اسم و جایگاهی، چون من رو آفریده بود و چون از روح خودش در من دمیده بود این حس یک نیاز طبیعی بود و البته غریزی میخوام بگم از جنس عشق هایی که بین یه دختر و پسر میتونست باشه نبود..... همراه، دلسوز، حامی،گوش شنوا و صد البته فرهیخته و آدم حسابی.... خب این آدم خوب مثل من و همه آدما نقاط ضعفی هم داشت و گاهی  رفتارهاش برام غیر قابل تحمل می شد؛ از یه جایی به بعد دیدم بینمون احترام کمرنگ شده نه که خدایی نکرده توهینی کرده باشه یا ناسزایی به زبون آورده باشه نه اصلا فقط یک سری از رفتارهاش که توضیحی ام براش نداشت، غرورم رو‌جریحه دار کرده  بود .اما چون تمام زندگیم رو تحت الشعاع قرارده بود و قسمت بزرگ از زندگی من را با حضورش رقم زده بود به روی خودم نمی آوردم یا ناراحت می شدم و دلجویی می کرد. یه روز دیدم خیلی دلخورم و دیگه نمی تونم ادامه بدم.....و با گردن کلفتی تمام، یه روز بدون اطلاع بی هیچ حرفی رابطم رو باهاش تموم کردم. میگم گردن کلفتی  چون مثل شیرخواره ای بودم که از آغوش مادر جداش بکنند، یا مادری که جگرگوشه اش رو از دست داده باشه... رفتم... روحم ،نفسم، وجودم را پیشش جا گذاشتم.... منزوی شدم نبودمادرم بیمار شد نبودحتی نبود، حالِ خوبِ بعد از  تسکین درد هام رو ببینه... بزرگ شدم و بالغ اما... به پاییز آلرژیم بیشتر شد و در نهایت نفس تنگی و مشکلات ریه..... چند سال نوری گذشته و حالا از اون وقت تا حالا کلی فرق کردم مثلا دیگه نفس ندارم و هیچ قرص و اسپری  منطق ریه من رو درک نمی کنه....بعد چند سال خواستم بنویسم ازش که بگم یکی مثل منم دلش از آبان خونه...  آره آبان بی رحم و خونریزه...... اینطوری ِکه  از پا درمیاره آدم رو بعد دوباره به زندگی برمی گردونه ....هم عاشقونه استهم سیاسیه هم صدای کلی پسرو دختر جوان تو خیابونه... آبان دیگه فقط دومین ماه پاییز نیست معنی آزادیه...... </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Tue, 15 Nov 2022 00:10:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویایِ شبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-apki0llvmtv9</link>
                <description>به نظرم سخت ترین حالت تو شب اینطوریه که، درست زمانی که داری لا به لای رنجِ شب مثل مار به خودت می پیچی، یه خیالی، یادی، نظری، نگاهی، آرزویی، تسکینت میده..... مثل اینکه بوی شب بو به مشامت برسه.....مثل اینکه  نسیمی  راه گم کرده و از آسمون ِ خیال مثل حریر روی صورتت می خوره....  یا.... زمستان ِ اخوان رو بخونی... محمد صالح علاء برات شعر بخونه... مثنوی هجرت علی معلم رو ورق بزنی فیلم هیوا رو دیده باشی.... سیما بینا آواز دشتی بخونه... سر کلاس شفیعی کدکنی نشسته باشی... اون لحظه که با تمام وجودت یه  نفس راحت می کشی  و میگی آخیش...... مثل اون شبایی که رو پشت بوم دراز کشیدی و محو ستاره ها شدی... یا اون گرمی آفتاب که روی پاهای لختت میخوره و بیدارت می کنه..... شبیه اون زمان هایی که هم بازیت با یه خوشه انگور اومده باشه دنبالت برای بازی تو کوچه... اون یه شمه ی دل انگیزِ که فقط تو یه لحظات خاصی برات جریان پیدا میکنه و با تمام خاطره های خوشت تو کودکی مراعات نظیر  داره.... </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Mon, 12 Sep 2022 14:57:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند روز قبل از 35 سالگی..</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-35-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-cle0jvppfbky</link>
                <description> من النازم دوست دارم تجربه خودم رو در رابطه با کلیات زندگی، چالش ها و تغییرات زیر پوستیِ چند سال اخیر  خودم رو، اینجا با شما عزیزان در میون بذارم. از بچگی دختر حساس، حمایتگر، نگران، وابسته و مهرطلبی بودم که، بی وقفه اضطراب جدایی عزیزانش رو داشت... چرا؟ چون زندگی شخصی من، رابطه والدینم و انعکاس این روابط روی من زیاد مثبت نبود... و این میون بخاطر شکل گیری شخصیت من با توجه به جهان اطرافم و تاثیرات اون روی ناخودآگاه و روانم به طبع من رو  دچار مشکلاتی کرد  که با من رشد کرد وقد کشید، اما اجازه ندادم تو جشن 35 سالگی شمع تولدم رو فوت بکنه!!!! ببینید عزیزان من همیشه یک دختر وابسته و مهرطلب بودم تا حدی که این مهر طلبی و رفتارهای بیمارگونه، من رو از لذت بردن از مقاطع سنی 20 تا 33 کاملا بازداشت. معمولا بخاطر اینکه زود وابسته می شدم و منطقی پشت این رفتارهام نبود، روابط با ثباتی نداشتم، هرچند که این روابط به عدد یک دست هم نرسید؛ اما بخاطر عدم آگاهی و تمرکز روی  (خودآگاهم)  هم خودم رو اذیت می کردم هم طرف مقابل رو بخاطر قهر ها و ترس هام آزار می دادم  .... این روابط شامل گروه دوستان، خانواده و.. میشد باور کنید روزهای تلخ و سیاهی رو بخاطر عدم آگاهی و  شناخت و کمبود اطلاعات  از سر گذروندم... گاهی تا جایی پیش می رفت که به مرگ فکر می کردم و از بچگی فقط این تفکر سمی در من رشد کرده بود  که، باید منتظر یه ناجی باشم! صد حیف که نمی دونستم اون آدم فقط خودم بودم و هستم !!!! تاسف باره که من بهترین روزهای زندگیم رو مشغول رسیدگی به دیگران و قضاوت های ظالمانه ی خودم بودم.... روزهای از پی هم میگذشت من احساسات متفاوتی رو تجربه می کردم مثلا بدترینش این بود خودم رو مچاله کنم و بندازم دور..... تا این حد از خودم بیزار بودم. تا اینکه پدرم فوت کرد و بعد یکسال تصمیم گرفتم درسم رو ادامه بدم اون هم در رشته مددکاری خانواده !!!!! اوایل برام سخت بود چون گروه دوستیم، فضای دانشگاه، اساتید متفاوت از چیزهایی بود که فکر می کردم.... گذشت ومن کم کم شروع کردم به شناخت خودم یعنی به واسطه درس ها و منابع علوم انسانی و روانشناختی، کم کم الناز دچار چالش شد.گفتم براتون که خیلی به دیگران می پرداختم و دوست داشتم به نوعی حمایتگری بکنم اما، از یه جایی به بعد باتوجه دروس دانشگاهی و دیدگاه‌های آدم های اطرافم و البته کارورزیم در یک مرکز خدمات اجتماعی، یه صدایی در گوشم  طنین انداز شد یه پژواک خاص که از قضا مطالبه گر هم بود...  اون صدای خودم بود، صدای من! منظورم اسم الناز نیست، اون النازیه که سالها مغموم و غمگین و بدون هیچ منطقی سرکوب شده بود... این اتفاق از جایی شروع شد که طی بازدیدی که از از مرکز خدمات اجتماعی صورت گرفت خانمی که مسئول بازرسی اون مرکز بود وقتی از حقوق و مزایای من سوال کرد و در نهایت خیلی صریح و بدون هیچ صرافتی  گفت &quot;وقتی تو که یه مددکاری و اجازه میدی حقوقت ضایع بشه و نمیتونی احقاق حق بکنی در این مورد چطور میخوای حامی دیگران باشی&quot; !!!!!! چه چالش بزرگ و ناشناخته ای..... خودم، من رو میگفت.... ساعت ها و روزها به حرفش فکر کردم و دست آخر از اون کار استعفا دادم و به درس خوندن و کسب آگاهی و البته خلوت گزینی اکتفا کردمدقیقا همون روزها بود که دعوت همه دوستانم رو برای تفریح و وقت گذرونی رد کردم و به خودم پرداختم. من همیشه منحصرا یه درونگرا بودم که البته هیچ شناختی از خودش نداشت و سعی می کرد به ندای درونش گوش نکنه! همیشه وقتی احساس تنهایی می کردم میرفتم به یه کافه یا رستوران، وقتم رو اونجا میگذروندم و راستش اصلا حس خوبی نداشتم.... اما از یه جایی به بعد نشستم تو خونه و تمام دنیای من خودم. چشمام، حواسم والبته   سنگ چند در چند زیر نشیمنم بود. انقدر کم انقدر محدود از نظر ظاهری. اما بعد از چند مدت این ذهن سیال و قدرتمند این فرو رفتن در خودم ودقیق شدن روی الناز باعث گستره ی وسیع فکریم شد؛ به طوریکه به شکل خارق العادی شاد بودم عاشق روزمره های زندگی. می دونید چرا ؟؟؟ چون به خودم پرداختم در تمام اتفاقات شخصیم خودم رو عادلانه قضاوت کردم به این طفل تشنه محبت  مهر می ورزیدم گاهی دستم رو نوازش می کردم و می گفتم که، _ تو بهترینی تو بی نظیری_ آره تو مقصری مسئولیت اشتباهت رو بپذیر اما دیگه نباید شماتت بکنی خودت رو... _هی دختر دیگه گذشته، دیگه اتفاق افتاده، دیگه تموم شده و تو نمیتونی کنترلش بکنی.. این مهرورزی و خلوت گزینی عصیان و ظلمت من رو تا حدی از بین برد. کم کم روشن شدم، سبک شدم و روحم از اون سنگینی خود خواسته درومد. خداوند رو شاکرم برای آشناییم با رشته مددکاری و روحیه یادگیری و علاقه وافرم به کتاب..... مرحله بعد این بود که دیگران رو واقعی دوست بدارم و درکشون بکنم اوایلش سخت بود، گذشته و اتفاقاتش مانع اون می‌شد که عاقلانه و محتاط تصمیم بگیرم، این میون از راهنمایی ها و عشق بی دریغ خواهرم، بی اندازه برخوردار بودم ... کم کم بینشم عمیق تر شد. اون الناز که یه کتابخونه بزرگ روی شونه هاش داشت احساس خیلی بدی بهش دست دادچیزی مثل تناقض، دوگانگی،بی حاصلی.حالا باید برای این دوگانگی کاری می کردم.  کتاب خوندن و حفظ کردن و پز دادن کار اکثر ما کتاب خوان هاست!!!! من از بچگی هم خوب می خوندم هم دست به نوشتن داشتم  اما هیچ  حاصلی برام نداشت نداشت و بهره ای نبردم ازش .... آخه باید خوندن منجر به خودآگاهی و بلوغ و خوشناسی بشهمن میتونستم تا ساعت ها از دیدگاههای پست مدرن ها  و کتاب های داستایوفسکی حرف بزنم گرگ بیابان هرمان هسه رو با ولع تعریف بکنم و دوبلینی ها رو به چالش بکشم.... غرق بشم تو فضای اشعار سهراب و نیما و اخوان اما این بلعیدن  بعد از یه مدت تبدیل   شد به  نوشخوار و دلزدگی و دوری من از این فضا... خب سعی کردم کتاب هایی رو  بخونم که منحصرا در رابطه با مشاوره، تست هاس مختلف  شخصیت شناسی و دیدگاههای مختلف روانشناختی بود....  یاد گرفتم بودم با خودم مهربان باشم پس سعی کردم چارچوب های سخت و انعطاف ناپذیر ذهنیم رو بشکنم...... با تمام واقعیت های زندگیم روبرو بشم ودر موردشون فکر بکنم وبه یک جمع بندی برسم. بعد از یک دوره تمرکز و تنهایی و شناخت نسبی باید به جهان و آدم های اطرافم  هم می پرداختم. بدترین قسمت این ماجرا بخشیدن اون آدم هایی بود که باعث به وجود آمدن عادت های بد و اختلال های شخصیتی من بودن !یا با توجه به این رفتارهای بیمارگونه به ناراحتی من دامن می زدند. باید فکر می کردم ساعت ها روزها و شاید ماهها! یکی از فاکتورهای مهم اخلاقی من در گذشته این بود که اگر کسی بدترین کار دنیا رو هم در حقم می کرد، معمولا نه نفرین می کردم نه حتی به زبون می آوردم؛ اما نسبت به اون آدم ومسأله خشم داشتم  که البته  این نوع مواجه ام با موضوعات نوع روش دفاعی محسوب میشد که در مقابل هجوم  افکار منفی ازش استفاده می کردم با تمام این تفاسیر باید برای اونها کاری می کردم قدم اول من برای جهان اطرافم  پذیرش بود فارغ از هر تفکر و گرایش واعتقادی... سعی کردم باهاشون کنار بیام  و درکشون بکنم  به واقع بپذیرمشون. خودم رو جای اونها بذارم و  توجه کنم به این نکته که هیچ کس در این جهان بی نقص نیست!!!! که گاهی آدم ها توشرایط مجبور به انتخاب میشن.... باید خودم رو جمع می کردم و این خشم رو یه جایی حوالی خیابان پنجم رها می کردم چرا که پیش روی من آزاد راه  پر تپش زندگی بود...  این کار رو انجام دادم و دیگه هیچ چیز روی دوشم سنگینی نمی کرد. این بخشش و رسیدگی به من و نوازش روحِ زخمی که تا حدی  التیام یافته بود، تقریبا به اتفاقات مثبتی منجر شد به قول حضرت مولانا از میونِ تمام تَرَک ها و جراحت های روحم  نور تابید و تاریکی های وجودم که ظالمانه در اون فرو رفته بودم به روشنی صبح دولت شد. روشن، بی واهمه، پر از حس زندگی.... بله من از میان کور راههای سخت و پیچیده درونم  به خدا رسیدم و با طبیعت هماهنگ شدم.... و هیچ چیز حلاوت این دستاورد رو برایم کم نمیکنه حتی واقعیت های بدون انکار این روزهای زندگی..... خودشناسی ⬅️هماهنگی با کائنات⬅️خداشناسی که تمام  این مؤلفه ها مکمل همدیگر هستند. حالا درست چند روز قبل از 35 سالگی...  با شکوه ِ بی وقفه ی  آفرینش همراهم ، آرامم و دردی احساس نمی کنم. زود قضاوت نمیکنم.  مسئولیت اشتباهاتم رو می پذیرم اما خودم رو شماتت و احساساتم در رابطه با هرچیزی رو سرکوب نمی کنم. در موقعیت  انتخاب، اولویت اول خودم هستم اما  این به معنای خودمحوری نیست و حقوق دیگران رو به رسمیت می‌شناسم . شجاع تر شدم اما در هر کاری جانب احتیاط رو می‌گیرم. جایی که لازم نیست صحبت نمی کنم .راحت نه میگم آدم های منفی، بی هدف،بی تکلیف که رفتارهای بیمارگونه  ای هم بعضا دارند رو به زندگیم راه نمیدم ونادیده می گیرمشون. این روزا به استقلال بیشتر از  هر وقت دیگه ای فکر می کنم  هرچند که همیشه با نوع رفتارم نشون دادم.... تا آخرین لحظه ی زندگی تلاش می کنم و بی وقفه  لبخند می زنم تا هرجایی که  فرصت داشته باشم برای زندگی بهتر سعی میکنم.... من النازم و هیچ چیز مهمتر و جذابتر از این نیست که مدتهاست تصمیم گرفتم با تمام وجود زندگی بکنم... </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 15:09:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذره ذره تن من</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%B0%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%86-kmqn6vrjvbkz</link>
                <description>وقتی فکر می کنم که تمام ذرات تنم از  عناصر و  خاک و بقایای انسان ها و موجودات دیگه است ، وقتی  فکر می کنم  میلیاردها آدم یک روزی روی زمین زندگی کردند و حالات و تجربه های مختلفی داشتند و الان ضخامت لایه اوزون رو تشکیل میدن، خیلی حس عجیبی بهم دست میده؛ مثلا وقتی به آسمون و ماه نگاه می کنم یه هیجان خاصی دارم  یا بیقرار میشم اون وقت با خودم میگم کی میدونه شاید ماه تصویری از نگاه دو آدم بی قرار  تو گذشته های دور بهم بوده، که  با خیره شدن به اون همدیگرو رو به آغوش می کشیدن یا مهتاب  روشنایی وجودی بوده  که در یک قالب یک انسان ، یک کالبد تجسم پیدا کرده و بعد از عروج به آسمان به جایگاه اصلی خودش برگشته و قرن هاست همه موجودات عالم رو تحت الشعاع قرار میده... همیشه فکر می کنم کوه که من خیلی به تماشای اون علاقه دارم وبه شدت لذت می برم از دیدنش، از ذرات چه موجوداتی شکل گرفته که انقدر با صلابت و مهربان در عین حال سخته؟!!! چشم های قشنگ و زیبایِ عمم، الان تو تنه کدوم گله که بیارم و تو قشنگترین و قیمتی ترین  گلدون  دنیا بکارم و شب موقع خواب  کنار رختخوابم بذارمش،  تاشب ها انقدر بی تاب نباشم.  یعنی میتونم  دست های پدرم رو روی درخت انجیر هم جوار مزارش پیدا کنم؟ کاش یکی بگه اون تشویش و استیصال به خاک کدوم باغچه رسیده! دستای ننه خانمم، با اون رگ های آبی شناورش الان  ریشه ی کدوم درخت رو سیراب کرده و اشک های دلتنگیش  سهم کدوم اقیانوس شده؟؟؟؟ آدمیزاد گاهی برای رفع دلتنگی و زخم های التیام نیافته اش از دوری عزیزانش،  میونِ تمام کتاب های قدیمی رو ورق به ورق نگاه می کنه که شاید از وجود  نازنینش حتی یه تار مو و مژه ای پیدا بکنه!!!! حالا اگر این یاد و خاطره تو طبیعت و نگاه و دیدگاهه کسی منعکس بشه خیلی لذت بخش و عجیبه... مثلا الناز  تمام کودکیش رو تو عطر  گل شب بو قایم کرده جوری که هرجا که این بو به مشامش میرسه مستقیم میره به اون مقطع از زندگی... دوست دارم بعد از مرگم، ذره ذره تنم رو باد به سوی  کوههایی ببره که شهره اند به سختی و استقامت، که زندگی برای من  ره آوردی جز این دو معقوله  نداشته هیچ وقت.  تارو پودم جز به جز  جسمم، عقلم، باورم،  به تن این زیبایِ آفرینش زنجیر بشه، تا  همگان در صعود  به قله های پر شهامت دماوند،  ابدیت را از نگاه یک دختر نظاره گر باشند.و این روح سرکش ِ نا آرام رو به سر منزل مقصود برسونه اونم پشتِ کوههای قاف به حقیقتِ سیمرغ... مرا  میان  بسترِ سختِ کوههایی جستجو کن که تمام عمر به تماشایشان نشستم. آنجا که در گستره وسیع  تنم، ترک های عمیق و سرد ِ زمستانیم،  گلی نمایان شد، قلب از تپش افتاده ی سردم  را به نوازش نگاهی گرم کن.... </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jun 2022 01:34:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسخه ای برای استیصال</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D9%86%D8%B3%D8%AE%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%B5%D8%A7%D9%84-dbwdg4g8ngb0</link>
                <description>هست طبیبی، حکیمی که واسه دل تنگی ناشی از خواب وامونده شب، نسخه ای چیزی بپیچه.. یا لااقل یه نومه ای، دستخطی بنویسه ببنده پای این کفترای نومه رسون که به اونی که سالهاست رفته یه پیغومی برسونه که نیستی هم باز اثراتت هست بی دنیا و آخرت ما که هیچ، ما که سالهاست دندون لقِ بودن شوما رو کندیم انداختیم دور اما خواب و خیال ولمون نمی کنه... حضرت عباسی میای که چی بشه،شوما که نمی دونی صبح که پا میشم اوقاتمون تلخه، شوما نمی دونی چون بی خبری از ما و ککتونم نمی گزه اما از دِیقه ای که پاشدیم شدیم مثه عمر نشسیم یه گوشه به افق های دور ...شب جمعه هم که هس آقای خدابیامرزمونم اومد تو خاطرمون، انگار تو دلِ صاب مردمون زنای وروره جادوی همساده دارن رَخ میشورن از غصه واضطراب.... وابمونی خیال وابمونی... شاید برای اینه وقتی به نبودن کسی که عشقت نبوده، نیازت بوده فکر می کنی خاطره های خاکستری بچگی میاد تو یادت، شاید چون اون نیاز و کم و کاستی بچگی ها رو اون آغوش برطرف می کرده، که بدون عشق میشه زندگی کرد اما دور از نیازت نابودی... اگر هزارسالم بگذره هزار نفرن بیان، اون ارتباط و اغنای روحی رو تو هیچ کسی نمی بینی، چون مشخصا جسم و جنسیت یک آدم نیست که تو رو  دیوانه می کنه که اگرم باشه دستخوش فراموشیهاما وقتی روحت با کسی گره بخوره، گیری خیلی سعی می کنی همه چیز رو تغییر بدی اما، باز با یه تلنگر یه خواب به قول معروف فیلت یاد هندوستون می کنه... وای کاش می تونستم توضیح بدم این حس نیاز نه به خط و خال یار ربط داره نه جسمانیه، چون اصلا عاشقی نیست مشخصا نیازه... </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Thu, 14 Apr 2022 14:26:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاک</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%AA%D8%A7%DA%A9-fqeznckix2cr</link>
                <description>چند وقت پیش طبق عادته همیشگی که داشتم پست های یکی از دوستانم رو می دیدم  به پست تولدش بر خوردم.  اون پست  در قالب یک ویدیو  بود که علی کنار یه نوازنده تو حیاط خونه در حال بشکن زدن و خندین و به قولی کارهای فرهنگی بود. اونجا بود که انقدر تحت تاثیر اون خنده های از ته دل  گل و گیاه و فضا والبته تاک کنار باغچه  قرار گرفتم، که تصمیم گرفتم برا اون حس بنویسم... ایستاده بود تا با تمام ذوق  وعشق بی حدی  که داشت، روی شاخه های خسته ء انگور قلمه بزند که  زمستان، مستی از سر شاخه ها نپرد که یخ نکند دل علی کنج اتاق. که غوره نشود ملاحته تاک سی و چهار ساله اش.  که  شب های سرد و بی رحم  زمستان که  تلو تلو می خورد در رویای بهار ،  تمام پاسبانان  وظیفه شناس را به حیاط خانه بکشاند .... که وقتی دلش گرفت  و آواز سر داد،  مردم همه را از چشم انگورها ببیند... میان شاخه های تاک، هوشیارتر  از همه زندگی را می‌فهمید و انگورهایی را قلمه می زد که جرأت بیداری گل های حیاط بودند. که هروقت تاک ها بارور شدند میان لبخند های رضایت پدر بزرگش  و رزهایی که از پشت کوهای قاف آورده بود، تاب بخورد. در حیاط خاطرش دلش را به شاخه ها قلمه می زد. برای همین بود که گل ها و در خت ها  با دستان او  آشنا بودند و محتاج او مثل آب، خورشید... هرگز از نیازِ بنفشه های بهاری غافل نبود او درد شاخه های شکسته  را از همه بیشتر می فهمید،  علی برای بارور کردن  برگ های ناز به نسترن ها زخم نمی زند، علی برای دردهای یاس فرتوت کنار حیاط شب ها شازده کوچولو می خواند تا بدانند که آنها هم میتوانند گل محبوب و دوست داشتنی کسی باشند حتی با وجود کهنسالی و فرسودگی.... علی برای تمام درختان سرود زندگی ساز می کند و دست های پر مهرش حکایت از شب های سردی دارد که؛ انگورها به خواب زمستانی رفته اند و برای هیچ شاخه ای حال خوشی نمانده....  ه </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 22:31:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیاکان</title>
                <link>https://virgool.io/Whitenoise/%D9%86%DB%8C%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%86-dig3nq1jlwsd</link>
                <description>امروز مشغول گشت و گذار مجازی در اینیستاگرام بودم که  این عکس نوشته نظرم رو جلب کرد و به واقع روزم رو ساخت. این جمله به این معنا است که وقتی عادات ناپسند و اعمال زشت و نابهنجار و حتی تألمات روحی رو در خودمان تعدیل و یا به طور کلی از بین می بریم و علیرغم مشکلات و فشارهایی که در زندگی تحمل می کنیم، موفق می شویم اجداد و نیاکانمان رو خوشحال  کنیم.  آنها به ما افتخار می کنند چرا که تمام موفقیت هایی که در این رابطه بدست می‌آوریم، در واقع کارهای نیمه تمام اجدادمان است که همیشه از خدا، طبیعت، کائنات خواستند که فرصت انجام اون رو داشته باشند و به اقتضای زمان براشون  مقدور نبوده و  هیچ وقت نتوانستند انجامش بدهند. در واقع وقتی روی  این جمله بیشتر دقیق شدم  بیشتر از همیشه ،  رحمانیت خدا  رو درک کردم. چرا که خیلی زیبا و بهت آور است  که خداوند به ما  فرصت تصحیح کردن اشتباهات رو بدهد و صفحات جدیدی از زندگی را پیش رویمان بگشاید.قشنگ تر اینکه اگر نسل خوبی رو تربیت بکنیم، ممکن است تمام کارهایی رو که نتوانستیم به پایان برسانیم را فرزندان و نسل های بعدی به زیبایی هر چه تمامتر کامل بکند و  این  تفکر باعث میشود که  رویِ باور خودم  مبنی بر اینکه، تمام عالم پر از آیات و نشانه های خداوند است، پافشاری  بکنم و اگر از خداوند حکمتی بطلبی در نهایت فضل،  عنایت می کند گاهی حتی طلب نکرده می دهد و کمنشنیدیم از این زبانزد که نطلبیده مراد است. هیچ چیز دل پذیر تر و شگفت انگیز تر از این نیست که با تغییر رویه و در پیش گرفتن کارهای مثبت و البته جدید و بکر، جهان رو برای خود و دیگری زیباتر بکنیم و در ادامه به خواسته های اجدادمان جامه عمل بپوشونیم. پس از همین امروز در اعمال و رفتارمون بازنگری بکنیم و روی عمکردمون در زندگی و تأثیری که متوجه دیگران هم می شود، دقت بکنیم چرا که تمام جهان، گذشتگان و آیندگان  متأثر از این تصمیمات و رفتار هستند . به این مسأله  هم توجه داشته باشید که این نظریه از مسلمات نیست؛ اما این که بتونیم جهان بهتری برای  خود و آیندگان بسازيم ،شاید در زندگی اخروی آنها هم منعکس بشود. من که امیدوارم برای شادی روح پدرم این اعمال مثمر ثمر باشد . </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Sun, 24 Oct 2021 15:57:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذیرش</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-hfqvjishpjlu</link>
                <description>این مطلبی که براتون میگذارم رو یک یا دوسال پیش نوشتم، اما صادقانه به خاطر قضاوت هایی که ممکن بود بشم پاکش کردم، اما هیچ  وقت نتونستم نسبت به این موضوع بی تفاوت باشم و بارها و بارها در خلوت  بهش فکر کردم و تفکراتم رو به اصطلاح حلاجی کردم. و در آخر به عقل، پذیرش و انسانیتم  تکیه کردم. چند وقت پیش از طریق یک پیجی، چند سکانس از یک فیلم رو دیدم که موسیقی اون وفضایی که داشت نظرم رو جلب کرد ، بدون اینکه موضوع اصلی این فیلم رو بدونم..... این فیلم در رابطه با آشنایی و عاشقانه ی دو مرد متاهل گاوچران جک و اِنیس  به هم است،که در جامعه سنتی اون زمان به هم علاقمند میشن و یکی پرشور شجاع و دیگری محافظه کار و هراسان  و البته مستاصل از حسی که در خود احساس می کند، اما جرأت روبرو شدن با واقعیتی که برایش پیش آمده را ندارد و مدام با احساسات متناقضش درگیر است است. پیچیدگی‌های رابطهٔ احساسی و جنسی بین دو مرد هم جنس گرا یا دوجنس گرا...علاقه و عشق مسحور کننده ی دو مرد به هم.... خیلی با خودم کلنجار رفتم که این مطلب را اینجا بگذارم یا نه. خب شاید من هم مثل انیس واهمه داشتم،  اینکه بخوام نقطه نظراتم رو در رابطه با این فیلم و البته گرایش متفاوت شخصیت های این فیلم روبیان کنم. سال هاست به شدت  مطالعه دارم و تحقیقاتی که  در رابطه با جامعه LGBT ترانس ها،بایسکشوال ها، هموسکشوال ها، سیسجندر ونان باینری انجام دادم، به تنها چیزی که رسیدم این بودکه، همه ما انسان ها برابریم و باید درباره بسیاری از موضوعات متفاوت بینمون ،به اتفاق نظر و پذیرش برسیم... خب به عنوان یک مسلمان و با آموزهای  متفاوت مذهبی و البته سنت ها و ارزش هایی که  سالها در من نهادینه شده بود،  این موضوع به شدت متناقض بود که بخوام حتی دررابطه با این آدم ها یا گرایشات به یک جمع بندی برسم  ،البته این میون دوجنسه ها مستثنی از بقیه بودن، چون پذیرفته بودم که وضعیت فیزیکی اون ها از بدو تولد با اون ها بوده و این بین  تقصیر و اشتباهی متوجه اون ها نیست. که البته این بعد جسمانی اون ها بود و باز در رابطه با گرایشاتی که می توانند داشته باشند، من  رو دچار چالش می کرد.  سعی می کردم درکشون بکنم البته احساسی هم  که در حال حاضر، نسبت به گرایشات مختلف جنسی و عملکردشون در جامعه و سبک زندگیشون دارم رو خب نداشتم، فقط متمدنانه پذیرفته بودم.    البته  دروغ چرا، جرأت اظهار نظر و ابراز وجود در این زمینه رو نداشتم. با توجه به این که  از نظر فکری همیشه تحت تاثیر شخصیت های مسلمان و بعضا ادیان ابراهیمی بودم، صحبت در رابطه با همچین موضوعی  رو جایز نمی دونستم و اینکه اعتقاد داشتم ورود به این مسأله مستلزم دانش وسیعی  و البته شهامت و جسارت  هستش، پس سعی کردم بی سر و صدا و چراغ خاموش بیشتر در موردشون  مطالعه بکنم. طی این چند سال بین پذیرش این افراد و مذهب و تابو بودن این مسأله  از نگاه دین، جامعه و مردم با خودم در کشمکش بودم، اما هرچی جلوتر رفتم وبا شنیدن صحبت هاشون و عشقِ بی چون چرایی که در روابطشون به یکدیگر به عنوان زوج می‌دادند و پذیرش اون ها در جوامع غربی و به رسمیت شناختن و طبیعی جلوه دادن گرایشات اون ها، مطمئن شدم که کمیتم لنگ است، که این چه دیانت و تعقل و تفکری است که من دارم، چرا باید براساس باورهای مذهبی  که خودم دارم و ممکنه هیج ربطی به کلیات دینم نداشته باشه با اینکه اگر شخصیت های بزرگ اسلام، در حال حاضر در این زمان حضور داشتند به واقع با این مسأله  و دیگر موضوعات می جنگیدند؟ مگر نه اینکه فرمودند، &quot;مرد زمانه خویش باش&quot; یا مگر نه اینکه همیشه تأکید داستند با مقتضیات زمان جلو برویم؟ پس نمی شود برا اساس تفکرات عرف و ارزش هایی که مطلقا بر پایه اختیار نیست، در برابر واقعیات مسلم حال حاضرجهان، انقدر مقاومت بکنیم. که باید فراتر از مذهب رفت و بر انسانیت  تکیه کرد، من به عنوان یک مسلمان با تناقض بزرگی مواجه بودم و هستم، اون هم نهی این مسأله در کتاب آسمانی است،  اما طبق همین آموزه ها که مبنی بر آزاد بودن انسان ها و اختیار   آنها در انتخاب ادیان و ثواب و خیر و شری که صرفا از تکیه بر آزادی  و خودآگا هی فرد دارد، ترجیح دادم، منحصرا عقلانیت رو لحاظ بکنم که نه تنها بپذیرمشون بلکه عمیقا بهشون احترام بگذارم.  مگر می شود با کسی که از بدو تولد با گرایش خاص متولد شده جنگید ویا روح آنهارا به زنجیر کشید، پس چه فرقی بین انسان قرن بیست ویکم با مردم عهد دقیانوس یا قبایل آدم خوار هست.  چطور میشود به کسی که هیچ دخل و تصوری در آفرینش خودش ندارد، نسبت های زشت و ناروا داد و با تفکرات انسان ستیز آن هارا از جامعه طرد کرد، مادر جایگاهی نیستیم و حقی نداریم  که آرامش اون ها را دست آویز عقاید خودمان بکنیم. بر چه اساسی و با چه دلایلی باید این افراد رو شکنجه کنیم چرا باید باورهاشون رو به سخره بگیرم! و دقیقا تا چه زمانی قرار است میزان و معیار ما برداشت های غلطمون از ادیان باشه . مگر نه اینکه شخصیت های بزرگ تاریخی ما  در عرصه های مختلف، فراتر از جامعه و ادیان پیش رفتن مگر نه اینکه دین  منحصرا ابزاری برای تفکر، تکامل و تعالی  زندگی بشری است پس قطع به یقین رفتار خشونت آمیز و متوحشانه که بعضا از سمت ما متوجه اونها میشه، مورد تایید هیچ تفکر و مرامی نیست...... البته باید نکته ای رو عرض بکنم که من گرایشات اینها رو پذیرفتم و تا به این جا پذیرش رو از سمت خودم بهنجار می دونم اما رفتار های نابهنجاری که عده ای از این افراد انجام میدن رو مثل بدن نمایی و حرکات نامتعارف ... رو تأیید نمی کنم، البته در اینکه به خاطر جبر و عدم پذیرش جامعه مرتکب این مسائل می شوند رو هم باید مورد تحقیق و بررسی قرار بدهیم. و اینکه حتی در رابطه با این رفتارها هم اون ها می توانند آزادانه رفتار بکنند، چرا که قرار نیست همه چیز رودر حول و محور خواسته های من بچرخه و از فیلتری عقایدم رد بشود . باور کنید من به اندازه ای تحت تاثیر شخصیت های داستان،  عشق و استیصال و فشاری که متحمل شدن بودند، قرار گرفتم که هنوز نتونستم هضم بکنم و چند ماهی است فقط دارم فکر می کنم که چه انسان هایی صرف عقاید و خواسته هاشون  ظالمانه محاکمه شدن یا از علاقمندی هاشون دست کشیدن  و ما همچنان برای نداشته هامون سینه سپر می کنیم و اصل ها رو فدای فرعیات می کنیم. وخواهشی که دارم این است که تفکرات من درست یا غلط به دیگر مسلمانان تعمیم ندین، چرا که برداشت من از زندگی و فلسفه ی انسانيت اینگونه هست و الزما نباید مورد تأیید مسلمانان دیگر هم باشد و البته صحبت هام ربطی به هیچ تفکر خاصی ندارد و منحصرا انتخابی است که من دارم و دلم نمی خواد کسی که هم کیش من هست با صحبت و رفتار من مورد سنجش و قضاوت های ظالمانه قرار بگیرد...من بعد از اینکه این فیلم رو دیدم و در مواجهه با صلحی که علیرغم هر مانعی در ذهنم، در قلبم احساس می کردم در رفتار این ها دقیق تر شدم، در شبکه های اجتماعی، صفحاتشون رو دنبال می کردم وبه واقع چیز عجیبی ندیدم و مصمم تر گذشته، حمایت  و پذیرشم رو نسبت به این جامعه اعلام می کنم و امیدوارم جامعه و جهان  نه تنها در این در رابطه، بلکه با هر تفاوتی به صلح برسد و همه بتوانیم در کنارهم بدون هیچ قضاوتی زندگی بکنیم و اینکه حکام و عالمان تحقیق و تفحص بیشتری در رابطه با گرایشات و علاقمندی های جهان بپردازند و به شکل واقعی، با توجه به مقتضیات زمان، حکم صادر  بکنند  یا اصلا نکنند و به پذیرش برسند در رابطه تمام موجودات، چرا که قرار نیست زندگی بشر، تحت الشعاع این صدور احکام، قضاوت خوب یا بد قرار بگیرد، که اگر اینطور نباشد وجود عقل کاملا انکار می شد و من زندگی و تصمیماتی که بر پایه  عقلم نباشد،  را نمی پذیرم. باز هم تأکید می کنم این تصمیم و تفکرات من است و قابل تعمیم به هم کیشان من نیست، که گذشته از باور راسخی که به این موضوع  و تمام  مسائل متفاوت جهان دارم، یک مددکارم و مقید به اصل اول یعنی پذیرش </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Sun, 17 Oct 2021 07:45:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرنطینه</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-kb3k9wm9btap</link>
                <description>بعد از یک وقفه نسبتا طولانی گفتم بیام از قرنطینه سلامی خدمتتون عرض کنم جونم براتون بگه، این روزا که پشت شبکه های مجازی استتار کردیم و از دنیای واقعی فاصله گرفتیم تو قرنطینه داره یه چیزایی دستم میاد مثلا اینکه یه پرنده ی خوشگل و خوش صدای نامرئی هست که از بهار تا اوایل پاییز رو درخت سرو ِِ همسایه روبرویی، شروع میکنه به خوندن عاشق اون پژواک خاصشم بهم انرژی میده، حالا از وقتی اومدم تو اتاق که تازه دارم میفهمم انفرادی یعنی چی، میاد  دقیقا از سمت هواخوری انفرادی برام می خونه انصافا سلامتی زندونیایِ بی ملاقاتی سلامتی اونی که چند روز خودش قرنطینه کرده و قبل از اینکه مشخص بشه کرونا داره یا نه .خلاصه ما دوسش داشتیم بهشم نگفتیم پرنده رو میگم، ولی اون حس مارو فهمید و جایی که اصلا فکرشم نمیکردم اومد و یه سری به ما زد ، چون همیشه بهش عشق می ورزیدم و از آوازش لذت میبردم.پنجره ی اتاق من به تراس باز میشه که مسقفه و کنارش فقط تهویه داره، فکر کنید پرنده خوش صدا میاد رو لبه قسمتی که بازِ میشینه و برام میخونه.... این روزا دوباره به شکل خیلی خاصی با خودم همون تنهایی رو منظورمه روبرو شدم، بدم نبود کنار اومدم که هیچ باهمم در صلحیم این بیماری خیلی عجیبه دستاوردهای زیادی رو بدست میاری. اول اینکه بازم برای میلیون بار به نتیجه میرسی اونی که نمیزنه به تیپ و تاپت  مادرته.... خدا الهی برای هم حفظ کنه مادراشون رو و اونهایی هم که از دست دادن بهشون آرامش بده .دومین دستاورد کرونا اینکه خیلی ملو  و آروم به مرگت فکر میکنی. به اینکه چه حرفهایی که تو خلوت نمیگفتی و اینجا دیگه جدی جدی ممکنه باهاش روبرو بشی .سومین دستاورد اینه به راحتی مینویسی، میخونی، لذت می بری و هیچکسی حداقل بخاطر ترس  هم شده، مزاحمت نمیشه .چهارمین دستاورد اینه دوستان گرمابه و گلستانت نگرانت میشن و حالت رو مدام جویا میشن و تو با لبخندی که رولبته و آلو زردی که گوشه ی لُپته، سعی میکنی با ذوق جوابشون رو بدی و بعد تازه میفهمی دوستات کیاهستن. البته بگم واقعا نمیشه تو این شرایط انتظاری داشت منم من باب شوخی دارم میگم منظوری ندارم !و آخرین دستاورد  بنده اینه قدر اون روزهایی که آزاد بودم و غر میزدم به عالم و آدم رو الان می دونم. خیلی چیزها هست که ارزش تحمل کردن غصه ها و مسائلت رو داره مثل آزادی، نیازمند نبودن به کسی...... سرتونم درد آوردم گفتم بیام یه سری بزنم و چار کلوم اختلاط کنم باهاتون، قربونتون، ان شاء الله همیشه سلامت و تندرست باشین عزیزان.</description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 22:41:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا حالا کسی رو ترک کردین</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%AA%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D9%86-dlxcuu5uckco</link>
                <description>بعد از یک دوره سخت پر از عصبانیت خشم، ناراحتی و گاها دلتنگی دارم براتون می نویسم. اگر اون دوره ای که داشتین با دوست پارتنر، همسر.... طولانی بوده باشه که، اولین چیزی که یقتون رو میگیره و شماتتون می کنه آلارم عمریه که ازت گذشته و تایم و انرژی که از دست رفته تا مدتها خشم داری و البته نفرت و نمیتونی روی خیلی چیزها تمرکز کنی خب بالأخره هر رابطه روزها و لحظات خوب هم داشته براتون، اما اوایل رهایی اول خشم مانور میده، خب به طبع ناراحتی بی حالی و غمگین... بعد از یه تایمی دیگه شروع میشه هشدار هشدارِ دلتنگی ِِو یادآوری لحظات گذشته کلا تو دوران ترک و جدایی و فراق یا هر اسم دیگه احساسات متفاوت و متغیر البته دیگه کم کم سعی می کنی فراموش کنی و روی چیزای دیگه تمرکز کنی، این میون فصل ها رو هم میشمری که آخیش دو ماهه دیگه نیست، خودت رو تشویق می کنی آفرین یکسال شد، دقیقا بعد یکسال ی چیزهایی مثال سایه درگیرت می کنه خواب هایی که خاکستری هستن و اون نیست، بازم توجهی نمی کنی البته اگر نماد سازی کرده باشین مثلا منحصرا یک چیزی رو تو رابطه نشون کرده باشین ی جا یا موقعیت یا تکه کلام خاص، کارت خیلی سخت میشه مثلا خود من هر جور به به چشم انداز کوه نگاه می کنم که جدید ترسیم بشه تو ذهنم باز منو مستقیما می بره به جایی که گریزانم... حالا بعد یکسال و چند ماه داشتم نت رو میگشتم و میخندیدم با مطالب طنز و محتواهای خنده دار که یهو خودم رو جایی حس کردم که، ازش خاطره داشتم، مثل شبح باورتون بشه یا نه واقعا تو اون فضا نبودم، یعنی واقعا فکرم معطوف چیزهای دیگه ای بود تابه اون جا، اما به گمانم اون  فکر میکرده که ذهن ِ منم یهو به اون سمت رفته. خلاصه بگم در معقوله ترک و رهایی تازه میتونم به وابسته های مخدر و الکل حق بدم. آقا  چقدر سخته! از مرفین وابستگیش بیشتر این آدمیزاد.این جهان عمیق و پیچیده  از مخدر و متعلقات وسوسه انگیز تره. راهکارش رو میدونم اما میون لحظات سخت و دلزدگیت از زندگیکه یجا لم دادی یا کز کردی تو  تنهاییت، عجیب خودشون رو نشون میده اون موقع تو نمیدونی قرق رو شکستی یا هنوز تو قرنطینه تو ترکی.... ولی وسوسه تکرار و یادآوریش ولت نمی کنه... بحث علاقه نیست اشتباه نشه اون حضوریه که تو اون مدت داشتی، اون قسمت از تاریخ زندگیت... خلاصه بد چیزیه این خاطرات.... کاش انجمن معتادان به آدم هاو خاطرات رو هم داشتیم.... آب ببره یادت رو که ولتم کردم ولم نمی کنی اینم بگم تو نبودی دوسام بودن (نامبرده اشاره ریزی کرد به بیانات عمیق  برادر لیتو که میفرمان تو نباشی دوسام هَسَن) </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Tue, 13 Apr 2021 03:44:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزا</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%87-o6zjwqe7prho</link>
                <description>دقیقا از جایی قصه شروع شد که همه چیز حالت نباتی داشت بعد هی گذشت و حواس بیشتر به اطراف حساس شد و دیدیم و شنیدیم بعد کم کم شروع کردیم به صحبت کردن و ادامه ماجرا ومن هنوز از همون موقع ها دارم فکر می کنم، عجیب بودن برام آدمها، باور کنید تمام کودکی من فقط به نگاه کردن گذشت و سکوت نه که منفعل باشم ها، نه اما هنوز بعد این همه سال به نتیجه نرسیدم که کجام باید چطوری ارتباط بگیرم، بخندم، سکوت کنم یا چی منی که هروز دارم بیشتر از همه چیز ناامید میشم، چرا که تمام مفروضات و تفکراتم به کوچه بن بست میخوره، یکم هممون سردرگم و گنگ و چرک شدیم چرا نمی دونم، هی با خودم میگم انسانیت، اما گاهی تو خلوت از خودم خجالت می کشم که این چیزی که ویترین ماست تو این زندگی، چیز قابل قبولی هست، مایی که کل عمرمون، با نصایح و حرفهای خاله زنکی و تفکرات و خزعبلات ذهنی نویسنده ها دست و پنجه نرم میکنیم که به یک نتیجه واحد برسیم و بگیم آره ما قائلیم به این تفکر، یک دوره طولانی با این پز فکریمون زمین و زمان رو تحت الشعاع قرار بدیم چرا امروز به اینجا رسیدیم، پشت ی دیواری استتار کردیم که شیشه ایه. قدیما هر فردی در جامعه با هر تفکر و نژادی اگر یکجا جمع میشدن در مورد کلیات زندگی و خوب و بد نظرات واحدی داشتن اما این روزا هیچ کسی متوجه نیست چه تاثیری تو زندگی و اجتماع میذاره با نوع فکر و زندگیش و اینگونه شد که با سی و چند سال عمر، حیرونیم از خودمون از آدما و جالبه تمام موجودات ِِ عالم  از گیاهان و حیوانات و فضایی ها بِر و بِر دارند مارو تماشا می کنند که خردمندتر از گذشته وانمود می کنیم، به تمام علوم واقفیم خوب و بد و می دونیم اما توحش و جهالت تمام ابعاد زندگیمون رو مثل پیچک گرفته..... البته بلا نسبت شما منظور خودمم بیشتر </description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Thu, 08 Apr 2021 02:00:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی دویدن</title>
                <link>https://virgool.io/@kamalie211/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-crmamqgjjiqw</link>
                <description>پسر بچه ای کنار جوی آبی نشسته بود بیش از ۶۰ سال از عمرش  میگذشت،  مویش که سیاهتر بود از تابش آفتاب لذت میبرد از درخت کنار جو میوه ای میکند و زندگی به کام لحظه هایش بود او در تمام زندگی اش میدوید، برای کودکیش مدرسه رفتنش، غذا خوردنش حتی برای خندیدن قا قاه هروزه اش هم مدام میدوید پسرک خسته نمیشد زندگی اش خلاصه شده بود در دویدن و دویدن روزها از پی هم میگذشتن آسمان طلوع و غروبش فاصله ای نداشتن آنقدر که لحظه ها مثل برق و باد می گذشتن در حین دویدن موهایش بلندتر شده صورت مردانه ای به خود گرفت بود دیگری برای خودش مردی شده بود همانطور که میدوید شنید که  جایی برای ملتی باید  کاری بکند قدمهایش را محکمتر برداشت راه پر خطر بود مدام صدای مرگ می آمد اما او سریعتر از گذشته باید   میدوید  آنقدر دوید که که میانه راه مجبور شد یکی از دستهایش را جا بگذارد  سالها میگذشتند و دویدنش تمام نمی شد در شهر پسرک همه مانند قالی کهن رنگ باخته بودند دنیا دیگری جایی برای دویدن برای اون نداشت، همه درجا میزدند و هیچکس  دویدن رو دوست نداشت  و در عین حال همه چیز برایشان فراهم بود،آمده بود که بماند. ریشه هایش را از خاک بیرون کشید نشد که بماند، باید می دوید دلش به رفتن بود راه افتاد حتی پشتش را نگاه نکرد، دور شد آنقدر رفت که انگار هیچ وقت شهری نبوده، دست را به باد سپرد آفتاب پیشانیش را می سوزان در میانه ی راه دستی رو به آسمان برایش سایبان شد، دستش را گرفت  حالا برای به دویدن یک آسمان بهانه داشت  حالا  باید  کفش هایش را عوض  می کرد که بتواند بیشتر بدود، تمام راه را باهم میخندیدند، نگاه می کردند، گاهی  را گریه میکردند  و روزها از پی دویدنشان می گذشت، نیمه ی راه کودکی میانشان حائل شدو دستهایشان را گرفت چقدر راه برای پسرک زیبا والبته سختر شده بود، در ادامه مسیر  زمینِ بایری را شخم زد و گندم کاشت ،برداشت کرد و نان شد و خون به رگ هایی که رسالتش دویدن بود مسیر های صعب العبور را میگذراندن سختی ها را اعتنا نمیردند، میخندیدن و زندگی را میدویدن در ادامه پر پیچ و خم ِ راه   کودک  دستشان را رها کرد و از مسیری دیگری شروع به دویدن کرد پسرک و سایبانش با لبخندی شیرین و فراموش نشدنی از کنار کودک رد شدند باز آفتاب بود که طلوعش را جمع میکرد که شب به جایش بنشیند پسرک دست در دست  هم راهش می دوید البته نه به سرعت گذشته اما می دویدند، طلوع، غروب، لبخند و گریه آه و حسرت و شوق همه میدویدند، روزی از روزها ی نارنجی پاییز سایبان  رنگ و  رویش پرید تن خسته از راه ایستاد  و خواست کنار سنگ چین درختی برای همیشه بنشیند.      چه لحظه سخت و غم انگیزی بود، کنار درخت خشکی  با تمام احساسش ، رفیق راهش را بدرود گفت  همانطور که دور می شد، صورتش خیس اشک بوددیگر پاهایش توان نداشت  دیگر انگیزه ای نداشت  چیزی نمیخورد یا اگر میخورد بسیار اندک بود، مدام برمی گشت، راهی که طی کرده بود  نگاه می کرد در میان راه تنش درد گرفته احساسش خشک شده بود میدوید اما  دیگر دلیل این همه دویدن را نمیدانست، فکر و فکر مدتها بود کارش فقط فکر کردن بود، همنطور که می دوید از دور جوی آبی را دید که در بالای آن  درخت کهن‌سال زیبایی بود  تصمیمش را گرفته بود میخواست برای همیشه کنار جوی بنشیند نسیم آرامی میوزید پاهایش تاول زده بود آرام درون آب گذاشت تمام جانش خنک شده حالا دیگر باید به تمام راه فکر میکرد دلش ا گرفته بود موهایش، احساسش، حتی خورشید هم رنگ باخته بود دیگر میخواست  برای همیشه  بنشیند</description>
                <category>eli kamali</category>
                <author>eli kamali</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 01:47:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>