<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های | کامیشا |</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kamiisha</link>
        <description>روزمره نویس | حقوق‌خوانده‌ای که عاشقِ دنیای فروید شد.
https://t.me/Sawboor  ( صبور )</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:10:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2712463/avatar/WbCpFT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>| کامیشا |</title>
            <link>https://virgool.io/@kamiisha</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در جنگِ چند ساعته، ۲۹ ساله شدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%90-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%87-%DB%B2%DB%B9-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%85-kenselkmgcjw</link>
                <description>تو سوپرمارکت مشغول نگاه کردن به تاریخ انقضاء روی بطری شیرِ کم‌چرب بودم که صدایی شبیه به صدای انفجار اومد.  نگاهی به آقای فروشنده انداختم و دوباره مشغول وارسی تاریخ انقضاء شدم. آقای فروشنده لبخندی زد و گفت: «دوباره شروع شد .!»از مغازه اومدم بیرون. آقایی سیگار به لب وایساده بود کنار پیاده‌رو و به آسمون نگاه می‌کرد. رهگذری پرسید: «آقا کجارو زدن؟ » . آقای سیگار به لب با ژستی که انگار تحلیلگر مسائل خاورمیانه ست، چندبار پلک زد و گفت: « شرق رو زدن. »تو کوچه راه میرفتم و فکرم درگیر این بود که تاریخ انقضاء روی بطری شیر رو درست دیدم یا نه. داخل حیاط خونه شدم و گربه‌ها اومدن سمتم. توقع داشتن از شیرِ صد و دوازده هزار تومنی براشون بریزم و نوش‌جان کنن.کمی غذای خشک ریختم تو ظرف غذاشون و دوباره صدا اومد. اینبار به تحلیل‌های آقای سیگار به لب دسترسی نداشتم اما میدونستم که این صدا، صدای پدافنده. داخل خونه شدم. پودر کیک رو آماده کردم و سه تا شمعِ بی‌رنگ و رو از داخل کیفِ اضطراری که برای روز مبادا آماده کرده بودیم، پیدا کردم.نسکافه‌ای درست کردم و نشستم پشت میز آشپزخونه و به این فکرکردم که آدمیزاد زیرِ انبوهی از لحظه‌هایی که آبستن حوادثه، به زندگی ادامه میده و به همه‌چیز عادت میکنه. و در روزِ گذشته که ناگهان جنگ شروع شد و چند ساعت بعد تمام شد، من ۲۹ ساله شدم. </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 17:51:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره‌ای از وسطِ آشفتگی.</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%B3%D8%B7%D9%90-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-snprapjjzwqk</link>
                <description>این کافه رو جدیداً با دوستام کشف کردیم.. خیلی باصفاست.امروز شنبه بود. البته هنوز هم شنبه‌ست. ولی چند ساعت دیگه شنبه تموم میشه. در هر صورت تا اینجا شنبه‌ی قشنگی نبود. از صبح اینترنت سرعت خوبی نداشت و از کار و کلاسام عقب افتادم. قهوه‌ام تموم شده. برای ناهار ناپرهیزی کردم و همین یک ربع پیش دکتر تغذیه‌ام پیام داد و گفت فردا برم پیشش. نمیدونم شاید یه دوربین به من وصل کرده و متوجه‌ شده به قول خارجیا چیت کردم. چون دیروزم ۴ تا شیرینی تَر خوردم با یه کاسه ژله‌ی طالبی. ظهر بعد از اینکه بعد از ٣ ماه تو اینستا پست گذاشتم، اکانتم موقتاً دی‌اکتیو شد. خود متا هم نمیدونه چرا همچین کاری کرده! گفت خبرت میکنیم که نتیجه چی میشه. نمیدونم نتیجه‌ی چی باید چی بشه !؟ من فقط عکسِ یه دسته گل پست گذاشتم !! هوا هوای اواسطِ مرداد ماهه. میری تو خیابون شبیه بستنی قیفیِ آب شده میشی. ولی همچنان چایی می‌چسبه. متأسفانه این روزا به هزار و یک دلیل زندگی بر وفق مراد نمیچرخه. راستش منم پا به سن گذاشتم و دیگه مثل قدیم حوصله ندارم یقه‌ی زندگی‌ رو بگیرم و باهاش دعوا کنم.این روزا سعی میکنم تو لحظه زندگی کنم. حالا خوب یا بد. بالاخره لحظه میگذره. نیاز نیست صبح تا شب پاهامو تکون بدم و به فردا و پس‌فردا و روزهای بعد از پس‌فردا فکرکنم که چه خواهد شد. باید لحظه‌های زندگی رو زندگی کرد و من هنوزم امید دارم روزهای خوب میان. </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 16:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو مادرت نیستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D8%AA%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-qxc9flf8rhpj-qxc9flf8rhpj</link>
                <description>وقتی این کتاب رو گذاشتم رو پیشخوان کتابفروشی، مضطرب، شرمسار و عصبانی بودم.تقریبا یک سال پیش، وقتی تو کارگاهِ آشنایی با رویکرد روان‌پویشی کوتاه مدت فشرده شرکت میکردم و استادم خانوم موسویان بود، تصمیم گرفتم این کتاب رو تو لیست کتابهایی که باید بخونم قرار بدم.تو تمام این یک سال، یه حس عجیبی که اسمش رو نمیدونستم مانع میشد تا این کتاب رو بخرم. هربار به اسم روی جلد کتاب نگاه میکردم، به خودم میگفتم: یعنی واقعا روت میشه این کتاب رو بخری؟تا اینکه فردای روزی که تو نشستِ رونماییِ کتابِ مرضیه کیانیان( خواهر رضا کیانیان ) شرکت کرده بودم، رفتم نشر ثالث و این کتاب رو خریدم.کتابِ ناهید.خوندن کتابِ « تو مادرت نیستی » یک هفته‌ای زمان برد. خط به خطِ این کتاب من رو به اون احساسی که موقع خریدن این کتاب تجربه کردم، نزدیک تر میکرد. احساسی که « شرم » نام داشت و سالها مثلِ یه کوله‌پشتی با خودم حمل میکردم. ( البته که هنوز هم حمل میکنم ).رها شدن از این شرم کار راحتی نیست. شاید به اندازه همه‌ی اون سالهایی که این شرم رو به دوش کشیدم، باید سالها وقت بذارم برای رها شدن از این احساس.!اما بحث دیگه، ترومای بین نسلی ای هست که ما ( خصوصا دخترها ) همراه با این شرم، به دوش میکشیم.این ترومای بین نسلی، انتخاب خودمون نبوده. از مادر، مادربزرگ، مادرِمادربزرگ و... به ما رسیده. و اگر ما این زنجیره رو قطع نکنیم، این تروما نسل به نسل ادامه خواهد داشت.این زنجیره تروما باید یه جایی قطع بشه. باید منِ نوعی این تروما رو ببینم، حسش کنم، بپذیرم که مقصرِ این تروما نه خودم هستم و نه مادرم و باید جلوی ادامه دادنش رو بگیرم و قطع‌ش کنم تا به نسل های بعد از من ادامه پیدا نکنه.از متن کتابخوندن این کتاب رو به همه‌، ( خصوصا دختران سرزمینم ) پیشنهاد میکنم.نام کتاب: تو مادرت نیستی.نویسنده : کارن اندرسن / مترجم: الهام موسویانانتشارات بینش‌نو</description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 16:10:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم رو گره زدم به زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D9%88-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-wgjmmnuvuepe</link>
                <description>تاریخ عکس: آخرین روزهای فروردینهر شب قبل از خواب، تصمیم میگیرم فردا روز مفیدی داشته باشم. مثلا ساعت گوشیم رو تنظیم میکنم رو هفت صبح. رو یه کاغذ، به ترتیب کارهایی که باید انجام بدم، درس هایی که باید بخونم، تماس هایی که باید بگیرم رو یادداشت میکنم و میچسبونم به میز.هر شب سعی میکنم یه قسمت بیشتر سریال نبینم و تصمیم میگیرم زود بخوابم که صبح زود بیدار بشم و اشتها داشته باشم برای خوردن کرده بادام زمینی و نان تست.اما این تصمیمات فقط تا قبل از خواب قشنگه. صبح ها که با هزار بدبختی ساعت 9 از خواب بیدار میشم، معده‌ام فقط برای خوردن یه لیوان چای و خرما آماده ست. 9 صبح تا ظهر جزو مفید ترین ساعات روزم هست. مثلا یکی دوتا از دَه تا کاری که شب قبل تو برگه نوشتم رو میتونم انجام بدم. اما باقی روز به هرکاری مشغول میشم جز انجام کارهای مفید.تو دنیای روانشناسی به این حالِ داغون میگن : تلاش برای بقا.اما تو دنیای من، تلاش برای بقا مفهمومی نداره.من زندگیم رو گم کردم. انگار که من یه کودکِ 5 ساله بودم و زندگی، یه مادر مهربون وصبور که سالها شیطنت های من رو تحمل کرد و همیشه تو بازار شلوغ حواسش به من بود، اما من بزرگتر شدم و کنجکاو تر و شیطون تر.بچه که بودم، وقتی وسیله‌ای رو گم میکردم، مادربزرگم میگفت : راهِ چاره‌ش گره‌ی شاهِ پریونه. میگفت بدو یکی از روسری های مامانت رو گره بزن و بگو شاهِ پریون لطفا فلان چیز رو پیدا کن.حالا من در آستانه‌‌ی سی سالگی، خودم رو گره زدم به زندگی. خدارو چه دیدی شاید زندگیم رو پیدا کردم.</description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2026 22:59:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنده عقب با پیکان</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-vl28iyg2xmie</link>
                <description>من ساعت 6:30 صبحِ یک روز برفی، برای اولین بار با مفهومِ « تورم » آشنا شدم.آقای رسولی، راننده‌ی اخمو و کم حوصله‌ی سرویس مدرسه، وقتی در تلاش بود برای سبقت گرفتن از ماشین جلویی، سرش رو برگردوند به عقب و رو به ما گفت : به باباهاتون بگید شهریه‌ی ماه بعد دو برابر میشه.ما هفت تا دختر قد و نیم قد مدرسه‌ای بودیم که هر روز صبح باید یه چیدمان جدید تو ذهنمون طراحی می‌کردیم برای اینکه بدون فشار و دلخوری، کنار هم بشینیم.آقای رسولی دوباره با اخم بیشتری از تو آینه به ما نگاه کرد و گفت: متوجه شدید؟ ماه بعد باید شصت هزار تومن شهریه بدید. تورم رفته بالا. بعد زیر لب گفت : الان یه گونی برنج شده خدا تومن..من تو فصل بهار و پاییز هم با سرویس می‌رفتم مدرسه، اما فقط روزهای سرد زمستون تو ذهنم حک شده که با دولایه شلوار بافتنی و کاپشن صورتی، نوکِ دماغم رو می‌چسبوندم به شیشه پنجره‌ی آشپزخونه و چشمام رو تنگ می‌کردم تا پیکان زرد رنگ آقای رسولی رو بین ماشین هایی که تو ترافیک مُرده بودن پیدا کنم.همون اول صبح میتونستی تشخیص بدی که آقای رسولی از یک تا دَه، چند تا بد اخلاقه. روزهایی که می‌رسید سر کوچه و دوتا تَک بوق می‌زد، یعنی قیمت برنج تغییر نکرده بود. اما امان از روزهایی که می‌رسید سر کوچه و بوق نمی‌زد..ماشین آقای رسولی مثل خودش پیر و خسته و بد اخلاق بود. صندلی های سفت و بد رنگ داشت و همیشه بوی ماهی مُرده می‌داد. آقای رسولی یه تسبیح قرمز و دونه درشت از آینه جلوی ماشین آویزون کرده بود و عقیده داشت این تسبیحِ نظر کرده، ما رو از بلا و خطر دور نگه می‌داره.اما متاسفانه اشتباه فکر می‌کرد. تو یکی از همون روزهای سرد زمستون، ما تصادف کردیم. ماشین مچاله شد و ما هفت نفر، مثل تیم فوتبال وسطِ خیابون وایسادیم کنار همدیگه تا دعوای آقای رسولی با راننده‌ی ماشین جلویی تموم بشه.همون روز فهمیدیم که ماشین آقای رسولی، بیمه هم نداره. ماشین مچاله شده بود تنها هزینه‌‎ای که در دسترس بود، هفت تا شصد هزار تومن بود.فردای روز تصادف، من با کاپشن صورتی وایساده بودم پشت پنجره و منتظر پیکان زرد رنگ آقای رسولی بودم که دیدم یه پراید سفیدِ تازه بیرون اومده از کارخونه، وایساد سر کوچه و چند تا بوق زد.حسین آقا بود. دامادِ خوش اخلاقِ آقای رسولی. از ماشین پیاده شد، کوله پشتی‌ من رو گرفت و گفت : صبح بخیر دختر زیبا.نه فقط من، هیچ کدوم از ما هفت نفر به این خوش اخلاق بازی‌ها عادت نداشتیم. حسین آقا در طول مسیر نه حرفی از تورم زد، نه دو برابر شدن شهریه و ترافیک و یه گونی برنج. حتی ماشین حسین آقا بیمه داشت.از روز تصادف به بعد ما دیگه آقای رسولی رو ندیدیم و باقی روزهای سال تحصیلی با حسین آقا گذشت. پراید نرم بود و خوشبو. دستگیره‌های پنجره واقعی بود و خبری از سی‌دی های رنگ و رو رفته و خَش دار نبود.کولر داشت و روزهای گرمِ خرداد ماه خنک میگذشت.تولد به تولد، حسین آقا ضبط ماشین رو روشن می‌کرد و ما دعا می‌کردیم که ترافیک سنگین‌تر باشه و بیشتر با آهنگ برقصیم.اما وسطِ خوشگذرونی های پراید سواری، دلمون برای آقای رسولی هم تنگ میشد.حسین آقا خیلی مهربون و دست و دل باز بود. ماهی یکبار از سوپرمارکتی سر خیابون مدرسه واسمون شکلات می‌خرید. همیشه خندان و خوش صدا، اسم مون رو صدا میزد. صبح ها هروقت میرسید سر کوچه، بوق میزد و خودش دَر ماشین رو واسمون باز میکرد.بد اخلاقی‌های آقای رسولی مثل تصویرِ عزیزی که تازه فوت کرده، کم کم داشت از ذهن مون پاک میشد.حسین آقا می‌گفت پدر خانمش سخت مریض شده و باید تو خونه استراحت کنه. و ما با همون فکرِ بچه‌گانه و ساده مون، هر روز صبح تو ماشین دسته‌جمعی دعا می‌کردیم برای سلامتی و شفای آقای رسولی. مدرسه تموم شد و سالها گذشت. ما بزرگ شدیم. خیابون‌ها تغییر کرد. ترافیک بیشتر و بیشتر شد و تورم، همراهِ همیشگیِ زندگی مون شد.چند سال پیش متوجه شدم فردای همون روزی که ما تصادف کردیم، آقای رسولی بر اثر سکته قلبی فوت کرده بود.اون روزها انقدر شاد و سرخوش بودیم و سرگرمِ شور و شوقِ کودکانه، که متوجه نشدیم فردای روز تصادف، حسین آقا با لباس مشکی اومده بود دنبالمون.حالا سالها از اون روزها میگذره و تقریبا هیچ پیکان زرد رنگی تو خیابون‌ها دیده نمیشه. و من دلم برای آقای رسولی و بد اخلاقی‌های وقت و بی‌وقتی که داشت و ماشین بد بو و بدون بیمه‌اش، تنگ شده.- پایان#دنده_عقب_با_اتو_ابزار #دنده‌عقب‌با‌اتو‌ابزار #خاطره #سرویس_مدرسه          </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 16:18:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محتویاتِ مغزم به نقطه رسیده.</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D9%85%D8%BA%D8%B2%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-osc4nsme7r5e</link>
                <description>این عکس داخل معدن گرفته شد. پنچشنبه عصر از طرف دانشگاه حرکت کردیم به سمت گرمسار. هدف، راه رفتن تو معدن نمک بود و چند ساعتی کنار آدمهای دوست داشتنی نشستن. این آدمها دیگه جزئی از قلبم شدن. آدمهایی که حتی یه پیاده روی ساده کنارشون، حالت رو خوب می کنه. تو معدن راه رفتم، سنگ نمک جمع کردم و سعی کردم چند ساعتی فکرم رو به رهایی بسپارم. محتویاتِ مغزم به نقطه رسیده. وقتی حرف می‌زنم، یادم میره جمله‌م از کجا شروع شده بود. یادم میره چرا نشستم پشت میز. یادم میره تو کدوم ایستگاه مترو باید پیاده بشم.هفته‌ی پیش یادم رفته بود ساعت شروع کلاس چنده و یک ساعت و نیم زودتر رسیدم.به ذهنم حق میدم که از یه جایی به بعد قفل کنه. انقدر فکروخیال و ایده و نگرانی تو ذهنمه که همین که هنوز کار میکنه، ممنونم ازش.میگن سنگ نمک، آرامش و انرژی مثبت به آدم میده. منم تمام اتاقم رو پر کردم از سنگ نمک. حتی اگر میشد خالی خالی سنگ نمک میخوردم. شاید اینجوری آرامش بیشتری تو وجودم تزریق میشد. اگر مسیر تون به گرمسار خورد، حتما برید معدن نمک. جزو کارهاییه که بنظرم همه‌ی آدما باید تجربه‌ش کنن. </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 09:19:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#یلدای‌دوست‌داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-nw4pg0g4df8n</link>
                <description>عکس تزئینی. شب یلدا های دوران نوجوانی من، به دور از وطن گذشت. دختری کم سن بودم و شوقِ دو دستی نگه داشتنِ رسوم ایرانی در بلاد کفر.شوقِ چیدن انار های گران قیمت روی میز و قاچ کردن هندوانه ای که طبق ذائقه‌ی آسیای شرقی ها، زرد بود.هجده ساله که بودم، برای همیشه به ایران آمدم.هیچوقت اولین شب یلدایی که بعد از سالها دوری، در خانه‌ی مادربزرگ برگزار شد رو فراموش نمیکنم. تا چند ساعت تو بُهت و هیجان بودم. باورم نمیشد که این شب یلدا، من هم در کنار همه‌ی خاله زاده ها و دایی زاده ها هستم.دیگه خبری از دو سه تا دونه انار و چند قاچ هندوانه‌ی زرد نبود. ظرفی پُر از انار دون شده، چند ظرف هندوانه‌ی قرمز و آبدار، آجیل های رنگارنگ و بادکنک هایی که رویشان نوشته بود : یلدا مبارک.خان دایی، گلپایگانی خواند، خاله جان فال حافظ گرفت، مادربزرگ برای نوه ها آرزوی عاقبت به خیری کرد و من خوشحال بودم که این خوشی، زودگذر نیست. خوشحال بودم که خبری از بلیت پرواز نیست، خوشحال بودم که سال بعد هم، همین جمع و همین سفره برقرار است.از آن شب یلدا، سالها گذشت ...حالا چندسالی ست که در شب یلدا، تماس تصویری به آن سر دنیا، به جمع ما اضافه شده.حالا در کنار عروس و داماد ها این شب رو جشن می‌گیریم و کوچک ترین عضو ما، چهارمین نسلی ست که شاهد شب نشینی های دوست داشتنیِ این خانواده است.امسال هم همه چیز سر جای خودش است.جمعِ دوست داشتنیِ ما، انار های دون شده، هندوانه ی قرمز و آبدار، آجیل، صدای خان دایی و فالِ حافظِ خاله جان. اما .. جای خالی مادربزرگ، خانه‌اش و دعای عاقبت به خیری اش، تنها حسرتِ شب یلدای امسالِ ماست.#یلدا_مبارک #شب_یلدا #یلدای‌دوست‌داشتنی #یلدای_دوست_داشتنی </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2024 21:41:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیز ترین رفیقِ زندگیم ..</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%85-hvcako747ueh</link>
                <description>بیست و هفتم مرداد ماه هزار و چهارصد و سه، ساعت شش و بیست و پنج دقیقه صبح، ترسِ از دست دادنش تموم شد. از سی و یک خرداد ماه، میدونستم که روز ها، ثانیه ها و حتی شاید سالهای آخر زندگیشه.. میدونستم باید از تک تکِ لحظه هایی که کنارش هستم، لذت ببرم. اما... سرنوشت جور دیگری رقم خورد. زودتر از زمانی که دکتر ها اعلام کرده بودند ، تسلیم سرطان شد.نبودنش رو باور ندارم. حتی الان که دارم این کلمات رو تایپ میکنم، فکرمیکنم هنوز هست. فکرمیکنم با پیرهن گل گلی نشسته تو خونه اش و منتظره تا آخرهفته، همه کنار هم جمع بشیم.( همون پیرهن گل گلی، الان تو کمد لباسهای منه .. ) دو ماه آخر زندگیش ، بیشتر از هر زمان دیگه ای کنارش بودم. بیشتر از هر زمان دیگه ای همصحبتم بود . بیشتر از هر زمان دیگه ای قربون صورت سفیدش رفتم و خداروشکر کردم بابت نفس کشیدنش. در بیست و هفتم مراد ماه هزار و چهارصد سه، زمانی که بیست و هفت ساله بودم، عزیز ترین رفیق زندگیم رو از دست دادم . مادربزرگ عزیزم به آسمان ها پر کشید .. و تا ابد ، در غمِ از دست دادنش زندگی میکنم.  </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 18:09:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزاران غیبتِ کبری.</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA%D9%90-%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-ec6ecuzqf4kf</link>
                <description>عکس تزئینی.. بزرگترین دستاورد این غیبت کبری، این بود که چشمام رو عمل کردم. فاصله ی بین امتحانای ترم پیش دانشگاه و عمل چشمم، انقدر سریع و ناگهانی گذشت که تا همین چند هفته پیش، هیچ لذتی از زندگیم نبردم. نمیتونم بگم چه حسی دارم. بعد از بیست و اندی سال، دیگه عینک نمیزنم و مَنی که حتی با عینک می خوابیدم، الان بدون عینک و کاملا واضح دارم این متن رو تایپ می کنم..دستاورد بعدی این بود که معدل ترم پیشم خیلی خوب شد. ( ایموجیِ بچه درس خونِ دانشگاه ) دستاورد های بعدی رو خیلی یادم نمیاد. چند روز دیگه هزار و چهارصد و دو برای همیشه تموم میشه. خوشحالم که داره تموم بشه. برای چهارصد و سه، کلی تصمیمات هیجان انگیز دارم. این روزهای آخر سال داره غمگین می گذره. اتفاقاتی که میوفته، تصمیمات ناگهانی ای که مجبورم به زور بچپونم تو زندگیم و دلتنگیِ بی امانی که دست از سرم بر نمیداره ..خلاصه که باز هم زندگی آنچنان که باید بر وقف مراد نیست. اما مگه دست اونه ؟ بر وقف مرادش میکنم . </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Wed, 13 Mar 2024 22:38:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معشوقِ جدیدم.</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82%D9%90-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-mrl35mnlbnle</link>
                <description>همراهِ همیشگیِ خستگی‌ها : لته« سپاسگزار سقراط و افلاطون هستم که وجودِ ابدی‌شان بهانه‌ای شد برای هم مسیر شدن با شما »هفته پیش، متن بالا رو برای استاد فلسفه‌ام فرستادم . روز اولی که سر کلاس فلسفه رفتم، فکر می کردم قراره یک ترم، درس نچسب و بی سر و تَهی رو تحمل کنم.اما امان از استادِ با سواد . تو طول این یک ترم، طوری با بیان شیوا و اطلاعات بی انتهاش منو به فلسفه علاقه‌مند کرد که نه تنها تمام جلسات رو حضور داشتم، جزوه ای نوشتم به بلندای نامه اعمال. نه تنها کلاس های دانشگاهی رو شرکت کردم، کارگاه آزاد فلسفه هم ثبت نام کردم.این ترم تموم شد. با تمام سختی‌ها و دست انداز های ناهموار. اما خوشحالم که باز هم استاد فلسفه رو خارج از محیط دانشگاه می بینم و این دیدار به بلندای چند ماه ادامه داره. تا به این سن، همیشه از فلسفه فراری بودم. هضمِ اینکه به باور برسم فلانی در چند قرن پیش چه حرفی زده و چه تاثیری تو زندگی کنونی داره، برام سخت بود. اما الان میتونم تا ساعت ها راجع به علت فلسفیِ نارضایتی مردم نسبت به جامعه و حکومت صحبت کنم. دلیل و برهان بیارم که چرا سیستم آموزش و پروش بعضی از کشور ها، به خصوص وطنِ پاره تنم پُر از اینهمه ابهام هست. میتونم از همین الان تا فردا صبح راجع به غزالی و علت خشمِ مردم نسبت به این بزرگوار صحب کنم. حالا با نگاه کردن به تابلوی خیابون های ملاصدرا و سهروردی، یه لبخند میاد رو لبم و واسم یادآوری میشه که چه کتاب های جامعی برای نسل ما به یادگار گذاشتن. انقدر فلسفه جذاب و شیرینه که بعد از دوازده ساعت درس و دانشگاه، از این طرف تهران بدو بدو خودمو میرسونم به اون طرف تهران که برم کارگاه فلسفه. تو این مدتِ کم، فلسفه به من کمک کرد بیشتر فکر کنم، عمیق فکر کنم، زود قضاوت نکنم و کمی بیشتر به گذشته باور داشته باشم. معشوقِ جدیدم شد فلسفه. </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jan 2024 18:27:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکم درد و دل کنیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-het5k89xufgm</link>
                <description>من نیستم..همین نیم ساعت پیش، تصمیم گرفتم دیگه اون آدم سابق نباشم. کمتر محبت کنم به آدما، کمتر توجه کنم به حال و روزشون، کمتر وقت بذارم برای خوب کردن حال روحیشون. کمتر باشم تو زندگیشون. این آدمایی که میگم قطعا شامل مراجعین نمیشه. منظورم دوستام هستن. آدمای زندگیم. کسایی که تا همین الان، تمام زندگیم رو گذاشتم به پاشون. یجورایی خسته شدم از این همه « بودن برای دیگران ».. خوبی کردم، بدی دیدم.. توجه کردم، بی توجهی دیدم.. معرفت گذاشتم وسط، بی معرفتی دیدم. شما هم اگر جای من بودید خسته می شدید مگه نه ؟آدم از یه جا به بعد خسته میشه. کم میاره. میشکَنه... امشب من شکستم..دیگه حتی به دوستای معمولیم هم نمیتونم اعتماد کنم. از امشب، میخوام برای یه مدت نامعلوم، دورِ دوستام یه خط قرمز بکشم بذارمشون کنار. نیاز به تنهایی دارم. خیلی تنهایی.. </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Mon, 25 Dec 2023 22:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسایشگاه بیماران مزمن روانی</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D8%A2%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B2%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-zzudrleu0xjp</link>
                <description>...دکتر صلاحی جلوی صف راه می‌رفت و همه‌ی ما با استرسی که سرشار از ذوق بود ، به دنبالش راه می‌رفتیم. دکتر صلاحی دمِ ورودی اتاق معاینه ایستاد. رو به همه گفت : دیگه تکرار نکنم بچه‌ها .. فیلم و عکس ممنوع و اگر بوی نامطبوعی حس کردید بروز ندید. در آخر به پسرها گفت شماها پشتِ دخترها راه بیاید. بعد از شنیدن این جمله ، به سمت چپ نگاه کردم. چشم تو چشم شدم با پیر مردهایی که با لباس‌های یک رنگ ، از پشت شیشه نگاهمون میکردن. وارد اتاق معاینه شدیم. انتهای اتاق یک دَر بود که بازدید ما از خارج شدن از همون دَر شروع شد.مردهایی با لباس‌های یک رنگ ، چشم‌هایی ناهماهنگ و صحبت‌هایی نا مفهموم . انقدر به ما نزدیک بودن که میتونستم تعداد موهای سفید و چروکِ بین ابرو هاشون رو ببینم. دست‌های یگانه رو محکم گرفتم تو دستم و از ترس فشار دادم.تو دلم گفتم آروم باش دختر. مگه همینو نمیخواستی ؟ مگه زمین و زمان رو بهم وصل نکردی برسی به جایی که الان هستی ؟ بی گناه تر و مظلوم تر از این آدما مگه جایی هست ؟این آدما هم یه روزی مثل تو بودن. زندگیشون آروم بود. درست راه می‌رفتن ، درست حرف می‌زدند ، تو خونه خودشون می‌خوابیدن و خانواده داشتن. مردهایِ یک رنگ، به سمت ما میومدن و میگفتن میشه یه سیگار بدی؟ سیگار داری ؟ اما ما نهایتا میتونستیم بگیم نه پدر جان. شرمنده. مغازه بسته بود.وقتی وارد بخش زنان شدیم، زنانی در سنین متفاوت با رژلب  قرمز و گونه های صورتی اومدن به استقبال مون.میخندیدن و شب یلدا رو تبریک میگفتن و تمام امیدشون به این بود که دور از چشم پرستار ، از ما &quot; آدامس &quot; بگیرن.بعد از نیم ساعت که بازدید از بخش مردان و زنان تموم شد، وارد محوطه آسایشگاه شدیم. عکس دسته جمعی گرفتیم برای یادگاری و کم کم بچه‌ها به سمت خروجی رفتن.آخرین روز از آذرماه هزار چهارصد و دو تموم شد ، یکی از بهترین تجربه های زندگیم رقم خورد و من بیشتر از قبل ، مطمئن ‌شدم که درست ترین مسیر زندگیم رو انتخاب کردم.پ ن : اولین تجربه بازدید از بیماران مبتلا به اختلالات روانی. </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Sat, 23 Dec 2023 21:52:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمان شوپنهاور</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%88%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%88%D8%B1-c7c5xw4n2dzs</link>
                <description>موبایلگرافی. جولیوس ، روان درمانگری است که یک روز بین مشغله های روزانه، متوجه سرطانِ بدخیمی می‌شود که در تمام بدنش پخش شده. پس از آنکه با خبر شد این بیماری چه بر سرش خواهد آورد ، یک هفته را در بهت و حیرت گذراند. صبح را با نا امیدی شروع می‌کرد و شب را با دلهره به پایان می‌رساند. هر لحظه به آدم های زندگی‌اش فکر می‌کرد. فرزندانش، همکارانش و مراجعینی که شاید نیمی از زندگی خود را مدیون جولیوس بودند  به کارهایی فکر می‌کرد که هنوز انجام نداده بود. به مکان هایی فکر می‌کرد که هنوز به آنجا نرفته بود . به جلساتی فکر می‌کرد که هنوز برگزار نکرده بود و کتاب هایی که هنوز نخوانده بود.  بعد از گذشت آن یک هفته، سعی کرد دست از پرت اندیشی بردارد. زمان آن بود که با آنچه حقیقتا در حال روی دادن است، رو به رو شود. تصمیم گرفت بر این وحشت از مرگ، غلبه کند. به دفتر کارش رفت و پرونده بیمارانش را یکی یکی ورق زد. با گذر از هر اسم، تصویر فردی مقابل چشمانش نقش بست. به مراجعینی فکر کرد که سال هاست از آن ها خبر ندارد و نمی‌داند حالا، زندگی آرامی دارند یا نه . پرونده هایی که با موفقیت و درمانِ مراجع بسته شده اند و در مقابل، پرونده هایی که نشان می‌داد ، فرد نه تنها درمان نشده بلکه ادامه‌ی درمان را رها کرده است . در میان این پرونده ها، چشمش به پرونده‌ی فیلیپ اسلیت افتاد. مردی که بیست سال قبل به جولیوس مراجعه کرده بود.فیلیپ اسلیت مردی بود سفید پوست، شیمی‌دان، جدی و مبادی آداب . هیچ احساس یا عواطفی در چهره‌اش دیده نمی‌شد. جولیوس به خاطر ندارد که این مردِ خشک، حتی یک بار لبخند زده باشد.این مردِ از خود بیگانه، برای درمان وسوسه های جنسی به جولیوس مراجعه کرده بود و نوشته های داخل پرونده حاکی از آن بود که سه سال درمانِ این مرد، هیچ موفقیتی به همراه نداشت. جولیوس تصمیم می‌گیرد با فیلیپ تماس بگیرد و جویای وضع زندگی او شود. کنجکاو بود بداند که آیا حتی ذره‌ای برای زندگی فیلیپ مفیده بوده است یا نه . جولیوس بعد از تماس با فیلیپ، متوجه می‌شود که حالا او هم یک درمانگر شده است. در یک روز آفتابی، جولیوس به دفترِ کار فیلیپ رفت و بعد از بیست و اندی سال، دوباره یکدیگر را ملاقات کردند. اما اینبار خبری از رابطه ی درمانگر - مراجع نبود . در پی صحبت هایی که داشتند، جولیوس متوجه شد که این مراجعِ قدیمی، سعی دارد با بکار گیری اندیشه ها و دیدگاه های آرتور شوپنهاور، به یک درمانگر فلسفی بدل شود.فیلیپ مدعی بود که برای تبدیل شدن به یک درمانگر فلسفی، به سرپرستی و نظارت جولیوس به عنوان یک استاد راهنما نیاز دارد. و شرطِ جولیوس برای پذیرش این درخواست، همکاریِ فیلیپ در جلسات گروه درمانی  او بود.هر دو درخواست یکدیگر را پذیرفتند. جولیوس به عنوان استاد راهنما و سرپرست تخصصی، همکاری‌اش را شروع کرد و تصمیم بر آن شد که فیلیپ، به مدت شش ماه به عنوان بیمار در گروه درمانی جولیوس شرکت کند.ورودِ فیلیپ به جلسات گروه درمانیِ جولیوس، رو به رو شدنِ او با دیگر افراد حاضر در گروه و مواجهه شدن با اختلاف عقیده های متفاوت، شروع داستانِ این کتاب است.#من_نوشت #نقدکتاب </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Mon, 04 Dec 2023 19:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیروز اصلا انسانِ خوشحالی نبودم</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-qjsn3mtt83uy</link>
                <description>من نیستم..دیروز همین ساعتا بود که حالِ دگرگون من شروع شد. چهار پنج ساعت جایی بودم که به هیچ عنوان حسِ خوبی دریافت نکردم. افرادی که تو اون مکان بودن، حسِ اینکه « به این دختره محل ندیم چون بینمون غریبه ست » رو کاملا به من منتقل می کردن. خلاصه که با هر بدبختی ای بود، اون چند ساعتِ لعنتی رو گذروندم و طرفای ساعت چهار عصر، از اونجا زدم بیرون. مثل زندانی ای که بعد از یه حبس طولانی آزاد شده. وقتی تو خیابون راه می رفتم و باد میخورد به صورتم، تمام وجودم جونِ تازه می گرفت. سوار اسنپ شدم و تا خونه، گریه کردم.نه بخاطر تجربه بدی که داشتم. نه به خاطر اون چهار پنج ساعت لعنتی و آدمایی که اونجا بودن.گریه کردم بخاطر حسرتی که تو دلم مونده. گریه کردم بخاطر تصمیم غلطی که خودم تو جَوونی گرفتم.آخ که چه زجری داره وقتی بدونی خودت عاملِ بدبختیِ زندگیتی. هربار که حسِ « وای من چقدر بدبختم » تو وجودم شکل می گیره، عذاب وجدان می گیرم. انگار که چون روانشناسی می خونم ، باید همیشه انسان شادی باشم. به دور از غم و بدبختی. امروز صبح که بیدار شدم، نشستم پای پروژه ای که باید تا شب تحویل می دادم. به شب نرسید . همین نیم ساعت پیش تحویل دادم و حالا منتظر تاییدم. با تمام عشق و علاقه یک هفته تمام نشستم پای این پروژه. یک ربع دیگه جلسه تراپی دارم. یجوری استرس تمام جونم رو گرفته که انگار جلسه بازپرسیه. خلاصه که ، زندگی خیلی بر وفق مراد نیست. اما مگه دست خودشه؟ بر وقف مرادش میکنم.</description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 11:39:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اون سه ماهِ لعنتی( #بسپرش_به_ازکی )( طنز )</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D8%A7%D9%88%D9%86-%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%90-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B2%DA%A9%DB%8C-aeefm1qrlv1i</link>
                <description>عکس تزئینی..امروز اون سه ماهِ لعنتی تموم شد. دیگه با خیال راحت میتونم بدونِ حضورِ ابوی، پشت فرمون بشینم و با هشتاد تا ویراژ بدم. به مامان‌جون زنگ زدم و گفتم : بپوش که دارم میام دنبالت. همیشه دوست داشتم این جمله رو به کسی بگم. میگن خیلی رمانتیکه. حالا این تجربه‌ی رمانتیکِ ما هم نصیب پیر زنِ هشتاد ساله شد.گواهینامه و کارت ملی و کارت بانکیم رو انداختم تهِ کیفم و راهیِ خونه‌ی مامان‌جون شدم.قبل از اینکه برسم به خونه‌اش، جلوی اداره بیمه یه نیش ترمز زدم. کاش خیابون خلوت بود و میتونستم دستی بکشم تا این آرزوی محال رو با خودم به گور نبرم. البته قرار شد از امشب کمتر فیلمِ اکشن ببینم. چون برای سلامتیِ ماشین خوب نیست.وارد اداره شدم. بوی لنت و لاستیک میومد. آب سرد کن گذاشته بودن ولی داخلش، روغن ماشین بود. نمیدونم شاید جدیدا مردم ویارِ روغن ماشین میکنن. سرتاسر اداره پُر بود از قفسه هایی که داخلش بطری نوشابه بود. داخلِ بطری نوشابه ها آبِ سبز رنگ بود و مردم صف بسته بودن تا از این بطری ها بخرن. یه آقایی هم اون وسط داد میزد که من بطریِ ماءالشعیر میخوام. جلوی میزِ یه خانوم وایسادم و گفتم : ببخشید من اومدم بیمه بگیرم. همزمان که آدامس میجوید و مقنعه‌ی سر و ته شده رو صاف میکرد، گفت : عزیزم چه بیمه ای ؟گواهینامه‌ام رو گذاشتم رو میز. یه نگاهی به تاریخ صدور کرد. به خانومی که میزِ کناری پشتِ سیستم نشسته بود گفت : مرادی جان، برای این خانوم، « بیمه‌ی اولین تصادف بعد از اون سه ماهِ لعنتی» رو صادر کن.مرادی جان هم با ناخونای لاک زده ، چنتا ضربه به کیبوردِ کامپیوترش زد و از دستگاه کنار کامپیوتر، یه برگه اومد بیرون. برگه رو مُهر زد و داد به من. گفت : به سلامت عزیزم. سوار ماشین شدم و دوباره زنگ زدم به مامان‌جون. گفتم پوشیدی؟ بیا دمِ دَر. وارد کوچه شدم. دیدم خلوته. پس موقعیت خوبیه که دور بزنم و ماشین رو ببرم سمتِ خیابون اصلی.پام رو کلاچ بود. زدم رو دنده عقب. فرمون رو چرخوندم و شروع کردم به یواش یواش گاز دادن. تو دلم به مایکل شوماخرِ درونم افتخار میکردم و در تلاش بودم برای ثابت نگه داشتنِ روسری رو سرم.مامان‌جون رو دیدم که از دَرِ خونه اومد بیرون. سعی کردم جمله‌ی « ببین چه دست فرمونی دارم» رو به شوقِ تو چشمام تبدیل کنم و واسش دست تکون دادم. یه فرمون دیگه چرخوندم که ماشین صاف بشه، ولی انگار ماشین پشتی رو صاف کردم. یه آقایی از کنار ماشین رد شد و گفت : زدی دخترم. بد هم زدی.اشک تو چشمام جمع شد که ای وای، حالا تو این خیابون خاک از کجا گیر بیارم که بریزم رو سرم؟ اصلا مگه خیابون خلوت نبود؟ ماشین پشتی از کجا پیدا شد.میخواستم از ماشین پیاده بشم و گریه کنان زنگ بزنم به ابوی که بیاد کمک. چشمم افتاد به صندلیِ شاگرد و برگه‌ی « بیمه‌ی اولین تصادف بعد از اون سه ماهِ لعنتی» رو دیدم. آخ که چه ذوقی داشت این خیالِ راحت. مرسی مرادی جان. پ ن : اولین روز بعد از اون سه ماهِ لعنتی، خونه‌ی مامان‌جون، ماشین پشتی و اون تصادف، همگی حقیقت داره. #بسپرش_به_ازکی #خاطره #گواهینامه #رانندگی #روزمره </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Mon, 30 Oct 2023 23:18:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره‌ای پس از غیبتِ کبری</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA%D9%90-%DA%A9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-ijjb9707xctr</link>
                <description>استفاده بهینه از وقتِ انتظار :)))جمعه‌ای که گذشت، یه جلسه مصاحبه بالینی داشتم با آقایی که کارشناس ارشدِ روانشناسی بالینی بود.جلسه‌ی فوق العاده جذاب و مفیدی بود. بعد از مدت ها با کسی غیر از دوستای نزدیکم صحبت کردم و باید اعتراف کنم که خیلی حسِ خوبی بود.قبلا تجربه‌ی جلسه تراپی داشتم اما با تراپیستی هم جنسِ خودم. و همیشه یه حسِ مقاومت داشتم نسبت به صحبت کردن با تراپیستِ غیر هم جنس. اما خوشبختانه تجربه‌ی اول، تجربه‌ی دلنشینی رقم خورد.دیشب «میم» پرسید : حالِ شخصیتت چطوره ؟شاید فکر کنید سوالِ عجیبیه اما از کسی که روانشناسه، نمیشه سوالی غیر از این توقع داشت.حالِ شخصیتم رو توضیح دادم و در عالمِ رفاقت و همکار بودن، بسیار بسیار از وضعیتم تعریف کرد. واقعا که خیلی ذوق کردم. چون «میم» تنها آدمیه که رو راست، بی‌منظور و با قلبِ پاک، نگرانِ زندگیمه و تو تمام این سال ها، همیشه تلاش کرده که حالِ زندگیم خوب باشه.خدا سایه‌ی این آدما رو از زندگی‌مون کم نکنه.از دانشگاه هم بخوام بگم، همه‌چی بر وقف مراده. الحمدالله همه اساتید تصمیم گرفتن این ترم تا جان در بدن دارن، کوئیز بگیرن و دو دستی درخواستِ کنفرانس داشته باشن.کینوا رو یادتونه؟ خداروشکر دیگه تو رژیم غذاییم نیست و فقط دو سه کیلو مونده به وزن ایده‌آل.و اما در آخر، اتفاقِ هیجان انگیزِ هفته‌ی گذشته، عروس شدنِ دوستِ صمیمیم بود.نمیدونید چه لذتی داره وقتی دوستِ عزیز تر از جانت رو تو لباس سفید می بینی. تمام وجودم تبدیل شده بود به تپش قلب وقتی میدیدم کنار مَردی می‌رقصه که مطمئنم باعث میشه این دختر، خوشبخت ترین دخترِ دنیا بشه.الهی همه‌ی جَوونا، عاقبت بخیر و خوشبخت بشن. ( با صدای مامان بزرگا بخونید)</description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 21:11:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کینوا ( روم به دیوار ) _ روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%DA%A9%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-gqt42mx9nrol</link>
                <description>داشتم آخرین پستِ « شاهدِ آرزو »رو می‌خوندم که صدای قُل قُلِ قابلمه از تو آشپزخونه اومد. یک ماهی میشه که خوردن کینوا شده جزو وعده های غذاییم و پختنش ، جزو کار های روزمره ام . این مدت هم هرکسی پرسیده این چیه میخوری ؟ گفتم که یه غلاته ، فیبر و پروتیین داره و شاید باعث لاغری نشه اما چاقت نمی کنه . البته که تجویز دکتره . وگرنه صد ساله سیاه سمت این ماده غذایی نمی رفتم. نه اینکه بد مزه باشه ها نه . ولی خب خوشمزه هم نیست .چند روز پیش « میم » بهم پیشنهاد داد که شروع کنم به ترجمه کردن یه کتاب از یه نویسنده معروف . البته تو کشور ما کتاب معروفی نیست اما نویسنده اش به اندازه کافی بین مردم ما شهرت داره . راستش ، کار سختیه . زبان بلدم اما نه اونقدری که برای ترجمه کردن یه کتاب مفید باشه . اما تصمیم گرفتم به پیشنهاد « میم » فکرکنم و شاید کم کم شروع کنم به برداشتن این قدم بزرگ. سه چهار روز دیگه کلاسام شروع میشه و این ترم موفق شدم با آغوش باز از هجده واحد استقبال کنم .برای شروع ترم جدید خوشحالم . انگار که مثلا بیست سالمه :)))پنج کیلو دیگه تا وزن ایده آل مونده . البته که هنوز باشگاه رو شروع نکردم . انشالله از یه شنبه ای شروعش میکنم .راستی ، هنوزم دارم با کمالگرایی میجنگم . بلاخره یه روز پیروز میشم شکستش بدم .  .?</description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 11:04:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابِ زرد</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-tani2osmmeox</link>
                <description>اینکه می‌گویند فلان کتاب زرد است، یا فلان نویسنده زرد می‌نویسد را قبول ندارم.مثلا در جمع دوستان می‌گویی مشغول خواندن فلان کتاب هستم ، همه انگشت اتهام به سمتت می‌گیرند و می‌گویند &quot; وا مصیبتا .. از تو بعید است کتاب زرد بخوانی &quot;..چند هفته پیش ، در شهر کتاب ، قفسه‌های کتاب‌های روانشناسی را نگاه میکردم و دانه‌دانه کتاب‌ها را ورق می‌زدم ، خانومی که کنارم ایستاده بود پرسید ، دانشجویی ؟ گفتم بله. پرسید چه رشته‌ای ؟ با شوق گفتم روانشناسی .خندید و گفت &quot; همه‌ی دانشجو‌های روانشناسی ، دنبال کتاب‌های زرد هستند &quot;اصلا اولین بار چه کسی این مرز بندیِ رنگ‌ها را ایجاد کرد ؟ناگفته نماند که  سواد ، علم ، تجربه و قلمِ هر نویسنده با دیگری متفاوت است و این تفاوت ، کَسی را اروین یالوم می‌کند با صد‌ها کتابِ مشهور و هزاران نسخه‌ی ترجمه شده ، و دیگری را ، فلان نویسنده میکند که کتاب‌هایش در انتشارات خاک می‌خورند .اما من عقیده دارم ، هیچ کتابی زرد نیست و هیچ نویسنده‌ای زرد نمی‌نویسد .به این دلیل که ، امکان ندارد شما کتابی بخوانید که با خواندن جمله های آن ، یاد واقعه ، تصویر یا خاطره‌ای نیفتید.امکان ندارد کتابی بخوانید و از صفحات آن ، پَندی نیاموزید.شما هر کتابی که می‌خوانید ، با نویسنده‌ای جدید ، انتشاراتی جدید و مترجمی جدید آشنا می‌شوید.وقتی در گوگل سرچ میکنید &quot; کتاب زرد چیست ؟ &quot; ، مطلبی را بالا می‌آورد که در آن نوشته :&quot; کتاب های زرد مطالبی را شامل می‌شوند که پایه علمی ندارند .نویسنده‌ی این کتاب ها ، در حرفه مورد بحث تخصصی ندارند و صرفا تجربه خودشان یا راه حل‌های ناکار آمد را استفاده کرده‌اند . &quot;درست . صحیح .کتاب های زرد پایه علمی ندارند اما سرچشمه از تجربیات نویسنده هستند.اما می‌توان همان تجربیات را خواند ، مرور کرد و شاید چیزی یاد گرفت . نویسنده ، راهی را پیش رفته ، لحظه هایی را تجربه کرده که امکان دارد هر انسانِ دیگری در برهه ای از زندگی‌اش ، به آن تجربیات نیاز داشته باشد.در دومین جلسه‌ی تراپی ، تراپیستم کتابی را به من معرفی کرد که تا همان روز در قفسه کتاب‌خانه‌ام خاک می خورد چون همه اطرافیانم عقیده داشتند این کتاب ، جزو کتاب های روانشناسیِ زرد است . فردای آن جلسه ، با بی‌میلی شروع کردم به ورق زدنِ صفحات آن کتاب. در کمتر از دو هفته ، آن کتاب تمام شد . صفحه به صفحه خواندم . یک خودکار بنفش را تمام کردم برای خط کشیدن زیر جمله های مهم و به درد بخور . و در جلسه بعدیِ تراپی ، به خودم آمدم و دیدم ، آن موضوعی که مدت‌ها درگیر آن بودم و روحم را آزار می داد ، حالا دیگر اهمیتی ندارد ، رفع شده است ، حالا آرامم و آن آرامش را مدیون نویسنده‌ی آن کتابِ &quot; زرد &quot; بودم . #نظرشخصی </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Tue, 08 Aug 2023 10:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش پریود</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%AF-qp3cuh7qrqdb</link>
                <description>تازه سنم دو رقمی شده بود که یک روز صبح از خواب بیدار شدم و چشمم خورد به مایع لزج و کشداری در لباس زیرم.  دو سه سال قبل تر ، مادرم ، از پریود شدن و عوارض و ویژگی های این اتفاق برایم گفته بود .  به همین دلیل ،کمتر غریبه بودم با این واقعه ..نه کسی در گوشم زد نه از کسی پنهان ماند . مادرم به پدرم خبر داد و پدر با کادو و دسته گلی به اتاقم وارد شد ، گونه ام را بوسید و خانم شدنم را تبریک گفت . خوشبختانه یا متاسفانه من از آن دست دختر هایی بودم که زمین و زمان متوجه پریود شدنم می شدند.درد ، حالت تهوع ، دلپیچده ، کمر درد و بی حوصلگی ... امان از این ترکیب .هیچوقت خجالت نکشیدم برای خرید نوار بهداشتی ، هیچوقت اوضاع جسمی ام از کسی پنهان نماند.چون پذیرفتم و آموزش دیدم که پریود شدن ، روند طبیعی بدن یک زن است . نه شرم دارد نه قبح ..#پریود </description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 20:42:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#یک_روز_جای_من / بی اختیاری ادرار</title>
                <link>https://virgool.io/@kamiisha/%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B1-v3lfektojrug</link>
                <description>بعد از مشاهده ویدیوی چالشِ #یک_روز_جای_من ، اولین صحنه ای که در ذهن من تجسم شد ، لحظه ی پریود شدن در اماکن عمومی بود . لحظه ای که بی درنگ ، غیر منتظره و ناگهانی ، در میان مردم ، در مدرسه و دانشگاه ، در خیابان ، در اتوبوس و مترو و یا حتی در رستوران و سینما ، متوجه ناگهانی کثیف شدنِ لباست می شوی.لحظه ای خجالت آور و مملو از استرس . لحظه ای که مدام نگران نگاه ها و جملات ردیف شده در ذهن دیگران هستی . دریغ از آنکه خودت در آن لحظه ، زیر شکنجه ی درد ، دلپیچه و اضطراب ، جان می دهی . فرقی نمی کند آن مایعِ لعنتی ، قرمز باشد یا بی رنگ و حتی زرد . تقصیر تو نیست . فیزیولوژی بدنت در آن لحظه تصمیم می گیرد واکنشی ناگهانی از خود نشان دهد . طبیعی ست که تو به امعا و احشای بدنت دسترسی نداشته باشی . من به عنوانِ یک زنِ بالغ که هر لحظه امکان دارد در میان جمعیت ، لحظه ای استرس آور و غیر منتظره را تجربه کنم ، به نوبه ی خود و در حد توانم ، آگاهی می دهم به خانواده ام ، به دوستانم و به هرکس که در زندگی ام قدمی دارد ، که &quot; بی اختیاری ادرار ، تجربه ای غیر منتظره و خارج از کنترل انسان است .&quot;کوشا باشیم در درک این موضوع و درک انسان هایی که به این تجربه مبتلا هستند ..</description>
                <category>| کامیشا |</category>
                <author>| کامیشا |</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 20:18:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>