<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های kamila</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kamila</link>
        <description>داستان های کامیلا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 02:52:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/975031/avatar/L8ngt8.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>kamila</title>
            <link>https://virgool.io/@kamila</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آموزش کتاب آناتومی داستان - بخش پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-rc2uahhi5edx</link>
                <description>بخش معرفیبه نام خدا من بصیر رضایی هستم و قراره این کتاب رو براتون جزء به جزء با زبانی ساده و قابل فهم آموزش بدم، این مطالب برای اعضای گروه آموزشیمون (در تلگرام) ساخته شده اما خب خوشحال میشم با نشر کردن این اطلاعات به دیگر عزیزان باعث رشد و پیشرفت هم دیگه بشویم.در ابتدا باید بگم این سری آموزشی بر اساس همین دست نویس های کوچکی هستش که من از روی کتاب آناتومی داستان استخراج کردم و همونطور که گفتم مطالب رو اندکی سبک و سنگین کردم تا قابل درک تر برای دیگر عزیزان بشود.بخش آموزش اول (S1-033)در مقاله قبلی صحبت از نویسنده های امروزی بود، اما در این مقاله صحبت از هشت مرحله میباشد، آقای کتاب فقط به منظور نقد کردن داستان ها و نویسنده های امروزی چند صفحه از کتابش را اشغال نکرده است؛ بلکه او دنبال مرحله بعد از نقد کردن بوده است. همانطور که خود اقای کتاب گفته است، این کتاب قرار است به شما راهکار های عملی بدهد. اکنون نیز نوبت آموختن این راهکار های عملی میباشد! به طور کلی آموزش های کتاب از این نقطه به بعد شروع میشود و اقای کتاب قبل از آن که فصل &quot; پیش فرض &quot; را آغاز کند میخواهد برای شما توضیحاتی کلی از فصل های آینده بدهد. همچنان نیز قرار است مقدمه ای بشنویم از اقای کتاب در زمینه فصل های آینده ای که قرار است به ما آموزش داده شوند. فصل پیش فرض : در این فصل با مفهوم پیشفرض آشنا میشویم! اما پیش فرض چیست؟ پیش فرض یعنی خلاصه و چکیده داستان در یک جمله؛ عصاره داستان پیش فرض داستان میباشد. پیش فرض همانند دانه است، همه چیز از همین جا شروع میشود.فصل هفت گام اصلی در ساختار داستان : قرار است کد DNA داستان خود را پیدا کنیم، با تعیین این هفت گام ( که در فصل سوم آن را میاموزیم ) زیربنای محکمی در داستان خود ایجاد میکنید؛ در این مرحله ما همچنین یاد میگیریم که چگونه داستان خود را پرورش دهیم و به آن تنه و شاخه اضافه کنیم.فصل شخصیت : ما شخصیت ها را بر اساس دانه ( ایده داستانی ) خلق میکنیم، به شما یاد میدهیم که چگونه این کار را بکنید و با کمک هر شخصیت معنا و مفهوم قهرمان را بیشتر کنید، در حالی که هر شخصیت کاملا با دیگری متفاوت است و به معنای واقعی کلمه یک &quot;شخص&quot; جدا از دیگر &quot;شخص ها&quot; میباشد.فصل مباحثه اخلاقی (مضمون) : قرار است پیامی برسانید درست است؟ شاید یک مفهوم، شاید یک فلسفه و یا شاید تنها یک احساس! ما در این فصل یاد میگیریم که چگونه بدون تبدیل کردن شخصیت ها به بلندگوی خود این مباحثه های اخلاقی را شکل دهیم به نحوی که مخاطب را هم غافل گیر کند هم تکان دهد.فصل دنیای داستان : دنیایی خلق خواهیم کرد و قهرمان را در آن پرورش خواهیم داد! با این دنیا است که قهرمان به سمت معنا دار شدن میرود، اگر دنیا را به درستی شکل ندهیم داستان هایمان همانطور که اقای کتاب گفت بسیار کوچک و عامیانه میشود (  شهر بزرگ، خانه روستایی، ساحل افتابی )فصل شبکه نماد ها : نماد هایی خلق میکنیم! جادو ها نمادین هستند، شیاطین و خدایان نمادین هستند. ما شبکه ای از این نماد ها خلق میکنیم تا بتوانیم پیرینگ داستانمان را به نحو احسنت انجام دهیم.|فصل پیرینگ (خط داستان) : ما از روی شخصیت ها خط های داستانی را خلق میکنیم؛ در حالی که با 22 گام ساختار داستان خود را محکم میکنیم. طوری خط داستانی را شکل میدهیم که تمام عناصر در زیر لایه پوست داستان ( صحنه ها ) با یک دیگر در ارتباط باشند.فصل بافت صحنه ها : قبل از نوشتن صحنه ها ما لیستی از آنان تهیه میکنیم و در حالی که مطمئن میشویم خطوط داستان کاملا به یک دیگر بافته شده استفصل ساخت صحنه و دیالوگ های سمفونیک :سر انجام داستان را مینویسیم و هر صحنه را به نحوی میسازیم که پروش قهرمان شما را پیش ببرد، دیالوگی مینویسیم که فقط پیرینگ را پیش نبرد بلکه همچون یک سمفونی سطوح مختلف را همزمان با یک دیگر ترکیب میکنیم.اقای کتاب در انتها به ما گفته است : در حالی که شاهد رشد داستان خود هستید به شما یک چیز را قول میدهم : از آفریدن داستانتان لذت میبرید، پس اجازه بدهید شروع کنیم.در قسمت بعدی با یک دیگر فصل جدید &quot;پیش فرض&quot; را شروع خواهیم کرد، تمام کتاب بر اساس همین فصل ها نوشته شده است و ما قرار است این موضوعات را در این کتاب آموزش دهیم.. با ما همراه باشیدانتهای آموزشلطفا از مطالب و نت برداری من استفاده کنید و نظرتون رو با من به اشتراک بگذارید، سوالی بود بهم بگید و اگر مایل بودین به گروه رایگان ما بپیوندین در همین جا ایدیتون رو قرار بدین؛ ممنونم که تا اینجا همراه من بودین سعی کنید از این مطالب استفاده کنید و در موردشون داخل گروه صحبت کنید، تا آموزش دیگر کتاب آناتومی داستان بدرود ❤️</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Mon, 28 Feb 2022 20:42:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش کتاب آناتومی داستان - بخش چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-r3jzpex23iua</link>
                <description>بخش معرفیبه نام خدا من بصیر رضایی هستم و قراره این کتاب رو براتون جزء به جزء با زبانی ساده و قابل فهم آموزش بدم، این مطالب برای اعضای گروه آموزشیمون (در تلگرام) ساخته شده اما خب خوشحال میشم با نشر کردن این اطلاعات به دیگر عزیزان باعث رشد و پیشرفت هم دیگه بشویم.در ابتدا باید بگم این سری آموزشی بر اساس همین دست نویس های کوچکی هستش که من از روی کتاب آناتومی داستان استخراج کردم و همونطور که گفتم مطالب رو اندکی سبک و سنگین کردم تا قابل درک تر برای دیگر عزیزان بشود.بخش آموزش اول (S1-031)وقت انتقاد است! اما قبل از آن بدانید که بهترین نویسندگان از پیچیده ترین ساختار ها برای نوشتن داستان خود استفاده نمیکنند، بیشتر آن ها ساده ترین ساختار ها را برای کامل کردن شاهکار هایشان استفاده کردند. دانستن آناتومی داستان به شما کمک میکند قالب های متفاوت داستان نویسی را بیاموزید اما به شما یک شاهکار تحویل نمیدهد؛ با این کتاب تنها اندکی با راه های نانوشته آشنا میشوید! قدم برداشتن با شماست.اقای کتاب میگوید که ساختار داستان های امروزی &quot;بیرونی، مکانیکی، تکه تکه و کلی&quot; میباشند! نویسنده ها یا کارگردان ها دو فیلم یا داستان را میخوانند، از دل آنها دو ایده به دست می آورند و سپس آنها را به یک دیگر وصل میکنند تا در نهایت داستان یا فیلمی جدید خلق شود. نویسنده یا کارگردان با غرور به اثر خود نگاه میکند و تصور میکند که این یک خلاقیت شاهکار است در حالی که فقط یک تکرار است : فیلم/داستان های مورد علاقه شما از شخصیت های بد قوی برخوردار نبودند؟ حتی گاهی وقت ها به شخصیت های بد بیشتر از شخصیت اصلی توجه شده است. تا به حال فیلم/داستان شاهکاری را ندیدین که یک شخصیت فرعی بسیار جذاب تر از شخصیت اصلی باشد؟ حال از همه چیز میگذریم و به بخش مضنون (یا محیط) خود را میرسانیم! اقای کتاب گفته است که نویسندگان از ترس این که به فرستادن اطلاعات (اسپویل) متهم شود این بخش را به طور کلی کنار گذاشته است! نویسندگان امروزی دنیا داستان را تنها در دیالوگ های که بین کارکتر ها گفته میشود بیان میکنند و اگر خیلی شجاع باشند در انتهای داستان از زبان خودشان اندکی در مورد اتفاقات محیط میگویند.نویسندگان (از دید اقای کتاب) محیط هایی را برای داستان خود انتخاب میکنند که برای طبیعت داستان و فهم مخاطبین هیچ چالشی ندارد! همه داستان ها در شهری بزرگ اتفاق می افتد، جرعت داشته باشید و از نماد هایی که ما خوانندگان از آن ها تصوراتی داریم استفاده کنید ( این جمله اقای کتاب اندکی نیاز به باز شدن دارد که من اکنون آن را توضیح میدهم ) دریای طوفانیآسمان سیاه شهر بزرگبندری قدیمیسگ پیر با گفتن این کلمات تقریبا تصورات یکسانی برای تمام خواننده ها به وجود می آید، هنر یک نویسنده استفاده از این کلمات برای ساخت یک محیط جدیدتر و زیبا تر است.حال به بخشی خاص به نام پیرینگ (رویدادها) میرسیم، داستان های امروزی ساختار به شدت تکه تکه و غیر قابل اتصال با دیگر بخش های داستان را دارند و عموما بر پایه یک سیم به نام &quot; بعدش چه میشود &quot; کل داستان خودشان را به دیگری متصل کرده اند. کتاب به بخش های زیادی تقسیم شده است و حالت اپیزودیک به خود گرفته است ( هر رویداد جدا از رویداد دیگری است ). نویسنده با خود کلنجار میرود که چرا نمیتواند یک پایان قوی و محکم ایجاد کند تا خواننده را تکان دهد! جواب این سوال ساده است، تصور کنید آهنگی مدام قطع و یا هر چند ثانیه کاملا تغییر کند؛ شنوندگان نمیتوانند با همچین آهنگی ارتباط بگیرند زیرا آهنگ تکه تکه میباشد.اقای کتاب گفته است اگر همه نویسندگان از ساختار بیرونی، مکانیکی، تکه تکه و کلی استفاده میکنند فرایندی که ما از آن برای خلق شاهکار ها استفاده میکنیم درونی، ارگانیک، درهم تنیده و دست اول است. این رویکرد تنها رویکرد مفید و کارآمد برای خلق یک اثر شاهکار میباشد.نکته مهمی که در این کتاب وجود دارد این است که این کتاب (آناتومی داستان) در کنار آموزش اصول داستان نویسی به شما می آموزد که چگونه داستان خود را از درون به بیرون بسازید؛ این جمله دو معنا دارد یکی آن که :  داستانی شخصی و منحصر به فرد بسازید چیزی که در عمق داستان شما اصیل و منحصر به فرد است را پرورش دهیدداستانی که بر اساس قلب و دانه ای منحصر به فرد رشد کرده است نه تنها به وسیله وصله کردن دو یا چند ایده به یک دیگر؛ شما باید بیاموزید در هر بخش این ایده اصیل را پرورش دهید و در حالی که داستان خود را مینویسید ساختار یک پارچه با بخش های مختلف آن ایجاد کنید.انتهای آموزشلطفا از مطالب و نت برداری من استفاده کنید و نظرتون رو با من به اشتراک بگذارید، سوالی بود بهم بگید و اگر مایل بودین به گروه رایگان ما بپیوندین در همین جا ایدیتون رو قرار بدین؛ ممنونم که تا اینجا همراه من بودین سعی کنید از این مطالب استفاده کنید و در موردشون داخل گروه صحبت کنید، تا آموزش دیگر کتاب آناتومی داستان بدرود ❤️</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Sun, 27 Feb 2022 18:30:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش کتاب آناتومی داستان - بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-rbm5mgncpssp</link>
                <description>بخش معرفی به نام خدا من بصیر رضایی هستم و قراره این کتاب رو براتون جزء به جزء با زبانی ساده و قابل فهم آموزش بدم، این مطالب برای اعضای گروه آموزشیمون (در تلگرام) ساخته شده اما خب خوشحال میشم با نشر کردن این اطلاعات به دیگر عزیزان باعث رشد و پیشرفت هم دیگه بشویم.در ابتدا باید بگم این سری آموزشی بر اساس همین دست نویس های کوچکی هستش که من از روی کتاب آناتومی داستان استخراج کردم و همونطور که گفتم مطالب رو اندکی سبک و سنگین کردم تا قابل درک تر برای دیگر عزیزان بشود.بخش آموزش اول (S1-029) طبیعت یک عنصر زنده است و در دل خود سرشار از پیوند های کوچک و بزرگی میباشد که اقای کتاب با مطالعه چندین الگو در دل طبیعت و پیدا کردن ارتباط آن ها با ساختار داستان نویسی به این نتیجه رسیده است که در کل پنج الگوی اصلی در خط داستان وجود دارد و آن الگو ها به شرح زیر میباشند : الگوی خطی، پرپیچ و خم، حلزونی، شاخه ای و انفجاری.در  میان این الگو ها، الگوی خطی و انفجاری از بیشترین افراط در دل خود استفاده کرده اند؛ همچنین بیشتر داستان نویسان در داستان های خود نه از یک الگو بلکه از ترکیب یک یا چند الگو در داستان های خود استفاده میکنند! ما به ترتیب هر الگو را امروز به شما آموزش میدهیم : الگوی خطی :الگوی داستان خطیاین الگو یک الگو ساده است، از ساختار سه پرده ارسطو به راحتی میتوان برای این الگو قالب بندی پیدا کرد! قهرمان ما شیطان را میبیند و چیزی او را مجبور به جنگیدن میکند و در نهایت جنگ اتفاق میفتد. ساختار بیشتر فیلم های هالیوودی از همین داستان های خطی میباشند.الگوی پرپیچ و خم : الگوی پرپیچ و خمدر داستان های با الگو های پرپیچ و خم شیطان از ابتدای راه مشخص نشده است، قهرمان هم شاید از ابتدا معلوم نشده باشد و دوست از دشمن قابل شناسایی نیست! البته به این معنی نیست که هدف گم شده است و مسیر در داستان مشخص نیست و خواننده اتفاقات بی ارتباط را نمیخواند. بلکه این ساختار همانند ساختار الگوی خطی چندان قابل حدس زدن نیست و کارکتر ما به ماجراجویی و گفتگو های مختلفی میرود که در نهایت او را به شیطان و مرحله مقابله با آن میرساند.الگوی حلزونی : الگوی حلزونیاین یک الگوی خاص از داستان ها میباشد و اقای کتاب این فرم را از حلزون و گردباد آموخته است! در این حالت کارکتر هربار و هربار به یک نقطه باز میگردد اما هرباری که باز میگردد آن نقطه عمیق تر و عمیق تر میشود؛ مثال: کارکتر ما وارد شهر زیبایی میشود، دید کارکتر در ابتدا یک شهر زیبا و بدون مشکل است اما هرچه که میگذرد و کارکتر بیشتر درباره شهر میفهمد متوجه میشود که خنده های مردم این شهر دروغین است و در اصل دوستی که همیشه با او سفر میکرده در این شهر با او آشنا شده شیطانیست که این شهر را به تصرف در آورده است! در ابتدا کارکتر و خواننده این شهر را فقط یک شهر ساده میدیدند اما هر بار که صفحه هات کتاب و ثانیه های فیلم به جلو رفتند این شهر از مفهوم ساده خود به مفهومی پیچیده تر و پر معنا تر دست یافت تا این که نویسنده عمق فاجعه را نشان داد و همه را سوپرایز کرد. الگوی شاخه ای : الگوی شاخه ایتعریف این الگو اندکی دشوار است! اما من آن را آسان میکنم، کارکتر هر بار وارد یکی از شاخه های داستان میشود و سرنخی میگرد و سپس به مسیر اصلی خودش ادامه میدهد. در حالی که در الگوی حلزونی کارکتر بیشتر عمیق تر میشد در الگوی شاخه ای کارکتر هر بار اطلاعاتی به دست می آورد و مسیرش پربار و پر جزئیات تر میشود و سپس مسیرش را ادامه میدهد. این الگو همواره در سریال های مختلف دیده شده است، هر یک یا چند قسمت یک شاخه است و در نهایت کارکتر پس از آموختن آن به مسیرش ادامه میدهد تا به هدف نهایی خودش برسد.الگوی انفجاری : الگوی انفجاریگول ظاهرش را نخورید، همچین الگویی هیچ ارتباطی به پر احساس (یا صحنه) بودن ندارد و این ساختار به دلیل محدودیت های کلمات قابل پیاده سازی در داستان ها به طور صد در صد نیست. اما باید به شما بگویم که برخی از نویسندگان بزرگ و شجاع دل از این ساختار استفاده کرده اند! این الگو الگویی میباشد که در یک زمان واحد چندین اتفاق برای دنیای داستانی رقم میخورد، به عنوان مثال کارکتر اصلی زخمی میشود و در عین حال شاه دستوری در همان زمان میدهد و در همان بین شیطان لشکرش را فرا میخواند. همه چیز در یک لحظه اتفاق می افتد و ناگهان همه چیز یا از یک نقطه و یا به سمت یک نقطه کشیده میشوند، اما چرا گفتم این ساختار در داستان ها چندان قابل اجرا نیست؟ به این خاطر که شما نمیتوانید در یک خط دو داستان را بنویسید! شما مجبورید داستان کارکتر را ابتدا بنویسید و سپس زمان را برای خواننده به عقب برگردانید و داستان حرکت شاه را بیان کنید! در عین حال بار دیگر باید زمان را به عقب برگردانید و حرکت شیطان را به خواننده های خود نشان دهید. این کار در فیلم ها شاید هزاران بار دیده شود اما در داستان ها اندکی دشوار است زیرا به لوپ بک (برگشت در خط داستانی) نیاز دارد! نویسنده عموما از ساختار شاخه ای برای ایجاد توهم دیدن این حالت انفجاری استفاده میکند.انتهای آموزشلطفا از مطالب و نت برداری من استفاده کنید و نظرتون رو با من به اشتراک بگذارید، سوالی بود بهم بگید و اگر مایل بودین به گروه رایگان ما بپیوندین در همین جا ایدیتون رو قرار بدین؛ ممنونم که تا اینجا همراه من بودین سعی کنید از این مطالب استفاده کنید و در موردشون داخل گروه صحبت کنید، تا آموزش دیگر کتاب آناتومی داستان بدرود ❤️</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Sat, 26 Feb 2022 21:03:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش کتاب آناتومی داستان - ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-nvy8wob53wij</link>
                <description>بخش معرفیبه نام خدا من بصیر رضایی هستم و قراره این کتاب رو براتون جزء به جزء با زبانی ساده و قابل فهم آموزش بدم، این مطالب برای اعضای گروه آموزشیمون (در تلگرام) ساخته شده اما خب خوشحال میشم با نشر کردن این اطلاعات به دیگر عزیزان باعث رشد و پیشرفت هم دیگه بشویم.در ابتدا باید بگم این سری آموزشی بر اساس همین دست نویس های کوچکی هستش که من از روی کتاب آناتومی داستان استخراج کردم و همونطور که گفتم مطالب رو اندکی سبک و سنگین کردم تا قابل درک تر برای دیگر عزیزان بشود.بخش آموزش اول (S2-035)انواع راه های مختلف برای شروع داستان میباشد، یکی از آن ها پیشفرض ها میباشد. پیشفرض چیست؟ پیشفرض مطرح کردن ایده اصلی داستان در یک جمله یا سوال است. مثلا در فیلم نامه پارک ژوراسیک، نوشته مایکل کرایتون پیشفرض اصلی داستان این بود: چه میشود دو سنگین وزن دنیا، دایناسور ها و انسان ها با یک دیگر تا حد مرگ بجنگند؟ اصلا یک ایده است، چه میشود یک برده تنها که به جنگل فرار کرده است مردی را ببیند که به او میگوید خداست؟ چه میشود که اینترنت ناگهان قطع بشود و تنها جایی که به اینترنت دسترسی داشته باشد یک جزیره باشد؟یا یک پیشفرض کلاسیک مثال بزنیم، چه میشود که یک فرشته عاشق یک شیطان شود؟ این ها همه سوال و ایده های اصلی داستان ما هستند. کتاب آناتومی داستان به آن ها میگوید پیشفرض!پیشفرض : خلاصه داستان در یک جمله یا یک سوال پدر خوانده : جوان ترین پسر یک خانواده مافیایی از سوء قصدکنندگان جان پدرش انتقام میگیرد و پدر خوانده جدید میشود.کازابلانکا : یک آمریکایی خشن وطن پرست، عشق سابق خود را پیدا میکند اما به خاطر جنگ با نازی ها به سمت میدان جنگ میرود ماه زده : زنی که نامزدش را برای دیدار مادرش به ایتالیا برده، اما عاشق برادر نامزدش میشودجنگ ستارگان : وقتی یک شاهزاده خانوم در خطر مرگ قرار میگیرد، مردی جوان از مهارت های جنگی خود استفاده میکند تا زندگی او را نجات دهد و نیرو های شیطانی امپراتوری را از کهکشان بیرون کنددر هالیوود همه به دنبال یک پیش فرض عالی هستند، داستانی که در یک جمله خلاصه شود و دل هر کسی را برای خواندن یا دیدنش به شور بیاورد! وظیفه پیش فرض مشخص کردن ایده کلی داستان شماست، شما همین الان هم میتوانید بی نهایت پیش فرض در ذهن خود ایجاد کنید، بی نهایت داستان که تنها در یک جمله یا سوال خلاصه شده اند. این اولین قدم شماست، نکته ای که وجود دارد این است که بعد از برداشتن اولین قدم مسیر داستان شما هم مشخص میشود و هم محدود! دیگر قرار نیست موضوع داستان از این پیش فرضی که مشخص کردین به یک باره 180 درجه تغییر کند. حواستان باشد که قرار است تمرکزتان به یک داستان متمرکز شود، پس بهترین داستان را انتخاب کنید. بخش آموزش دوم (S2-039)پیش فرض الکی نیست! هفته ها باید روی آن وقت بگذارید، چرا؟ چون که این اولین قدم شماست اگر به درستی و کامل مشخص نشده باشد تنها بعد از سی یا چهل صفحه داستان نویسی به بن بست میخورید. نگذارید آتش یک پیش فرض خوب شما را بسوزاند، اگر میخواهید این ایده نوشته شود باید بر روی اولین اجر از داستانتان یعنی پیشفرض تعمل زیادی داشته باشید.گام اول در نوشتن پیش فرض: چیزی بنویسید که آرزوی خواندنش را دارید! یک لیست از آرزو هایتان بنویسید و یک لیست از صحنه هایی که دوست دارید در داستان یا فیلم ها ببینید. آرزو هایتان را به داخل صحنه ها ببرید، صحنه ها را به داخل آرزویتان بیاورید. در نهایت موضوعی را بنویسید که نه تنها خود بلکه کسی دیگر نیز دوست داشته باشد آن را بخواند.گام دوم در نوشتن پیش فرض: بپرسید چه میشود اگر! قرار است که در دنیای داستان خود قدم بزنید و صحنه های مختلف را ببینید، کار خاصی قرار نیست انجام بدین فقط کافیه که وارد دنیاتون بشید و صحنه ها اتفاقات جالب رو پیدا کنید. این اتفاقات رو یک جا یادداشت کنید. گام سوم در نوشتن پیش فرض: شناسایی مشکلات خط داستان! داستان در ابتدا مشکلات معنایی دارد، مثلا میتوان ایده ای داد که کل اینترنت دنیا قطع شود اما چطور؟ شاید در گام دوم ما میگفتید چه میشود اگر، اما اکنون میگیم چطور این امکان دارد؟ ما یک توهم ساخته ایم! حال باید این توهم را منطقی کنیم، همانند کسی که دروغی گفته است. از نظر من نویسندگان دروغگو های ماهری نیز هستند، زیرا میتوانند خیلی سریع تر از دیگران توهمی ایجاد کنند و سپس آن را با منطق ها واقعی تر نشانش دهند. ما نویسندگان دروغ میگویم! خیال پردازی میکنیم و از چیزی که نیست سخن میگویم، فن و هنر ما این است که چگونه این دروغ را واقعی تر جلوه دهیم، ما میتوانیم یک دنیای خیالی بسازیم یا که میتوانیم یک اتفاق خیالی بسازیم هیچ فرقی نمیکند. مهم این است که چگونه این توهم را به واقعیت تبدیل کنیمگام چهارم در نوشتن پیش فرض: به نام خدا، اصل طراحی! این اصل طراحی چیست؟ اصل طراحی یک شخصیت است، یک علامت است، یک حیوان است، یک مکان است، یک زمان و تاریخ است یا هرچه که شما بگوید است.در واقع اصل طراحی چیزی است که دنیای داستان شما در مورد آن نقل میشود، یک جورایی اصل طراحی داستان شما با جواب به این سوال قابل یافتن است: داستانت در مورد چیه؟ + داستانم در مورد یه دین به اسم سانسانه+ داستانم در مورد یه جزیرس+ داستانم در مورد یه قلعه معلقه+ داستانم در مورد یه شمشیره جادویی به اسم اکس کالیبور هستشجواب سوال داستان شما در مورد چی هستش، دقیقا جواب همون سوال اصل طراحی داستان شما چی هستش میباشد.انتهای آموزشلطفا از مطالب و نت برداری من استفاده کنید و نظرتون رو با من به اشتراک بگذارید، سوالی بود بهم بگید و اگر مایل بودین به گروه رایگان ما بپیوندین در همین جا ایدیتون رو قرار بدین؛ ممنونم که تا اینجا همراه من بودین سعی کنید از این مطالب استفاده کنید و در موردشون داخل گروه صحبت کنید، تا آموزش دیگر کتاب آناتومی داستان بدرود ❤️</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 20:54:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش کتاب آناتومی داستان - بخش یک</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-asph80du5mcz</link>
                <description>بخش معرفی به نام خدا من بصیر رضایی هستم و قراره این کتاب رو براتون جزء به جزء با زبانی ساده و قابل فهم آموزش بدم، این مطالب برای اعضای گروه آموزشیمون (در تلگرام) ساخته شده اما خب خوشحال میشم با نشر کردن این اطلاعات به دیگر عزیزان باعث رشد و پیشرفت هم دیگه بشویم. در ابتدا باید بگم این سری آموزشی بر اساس همین دست نویس های کوچکی هستش که من از روی کتاب آناتومی داستان استخراج کردم و همونطور که گفتم مطالب رو اندکی سبک و سنگین کردم تا قابل درک تر برای دیگر عزیزان بشود.بخش آموزش اول (S1-016)شما در طول روز ممکن است هزاران بار داستان بگویید، به عنوان مثال میگوید &quot; حدس بزن امروز چی شدش &quot; یا &quot; باورت نمیشه سر کار چه اتفاقی افتاد &quot; یا &quot; امروز یکی رو دیدم که.. &quot; همان طور که میبینید ما همواره از داستان ها برای به تصویر کشیدن تصاویری که در ذهن خودمان هست استفاده میکنیم.چالش اصلی بیشتر نویسنده ها و حتی اشخاص غیر نویسنده؛ پیدا کردن یک راه درست برای انتقال این تصویر یا خاطره یا حتی ساخته شده ذهنی به دیگری میباشد. نویسنده ها با تصاویر و دنیا های بزرگی در ذهن خودشان مواجه هستند که توصیفشان قطعا سخت تر از بیان یک اتفاق دیده شده یا یک خاطره خیالی میباشد.نویسنده ها با چالش هایی رو به رو هستند که اصلی ترین این چالش ها، چالش تبدیل و قابل فهم کردن دنیای خیالی خودشان برای دیگر خواننده ها میباشد! چرا این چالش جزو اصلی ترین چالش بین نویسنده هاست؟ به تصویر زیر دقت کنید : هنر یک نویسنده این است که بتواند دنیای ذهنی و خلاق خودش را در قالب چهار چوبی قابل فهم به خواننده ها انتقال بدهد! هدف از وجود این کتاب آموزش این چهار چوب ها و قوائد حاکم بر نویسندگی میباشد.این قوائد و قوانین همه روزه بر روی زندگی ما حاکم هستند و همواره در حال استفاده؛ هرچند شاید تا الان ما این قوائد و قوانین داستان سرایی را از مادر و پدر خود و دوستانی که تکلم کردن و سخن گفتن را به ما یاد داده اند اموخته باشیم اما اکنون وظیفه ما به عنوان یک نویسنده تلاش برای قوی تر کردن قدرت انتقال مفاهیم دنیای خود به دیگری میباشد حقیقت این است که ما نمیتوانیم آنچه که در ذهن خود احساس میکنیم را تمام و کمال به دیگری انتقال دهیم! ما نمیتوانیم احساس عشق یا نا امیدی را تماما به شخصی دیگر بفهمانیم، هنر ما (به عنوان یک نویسنده) در این است که تلاش خود را بکنیم تا دیگری بتواند به بالا ترین درک ممکن از احساسات و دنیای ذهنی ما برسد.بخش آموزش دوم (S1-018)اقای کتاب از ارسطو انتقاد کردند و در این بین ساختار ساده ای سه پرده ای که برای تمام داستان ها (توسط اقای ارسطو) کشف شده رو به چالش کشیدند و گفتند که این ساختار سه پرده داستانی شاید به صورت تئوریک جواب گو و قابل قالب بندی برای برخی از ژانر های داستانی باشد اما هرگز برای همه صادق نبوده و... کتاب آناتومی از ساختار سه پرده ارسطو گلایه کردند و گفتند که این ساختار بیش از حد تئوری میباشد و از طرفی خواستار آموزش یک ساختار قابل استفاده شدند.ساختار داستان سه پرده ارسطواقای کتاب همچنین فرمودند که این ساختار ها جنبه مکانیکی دارند و کلیشه ای هستند؛ کتاب ما را به ساخت یک داستان با ساختار زنده و قابل رشد دعوت میکند که ویژگی ها زیر را دارا باشد : نشان بدهیم که داستان های بزرگ ارگانیک(زنده) هستند، نه شامل یک سری ساختار های پیش پا افتاده مکانیکی که تنها قطعاتشان عوض میشودبه داستان گویی به عنوان یک حرفه تخصصی بنگریم و تلاش کنیم در زمینه های خود (فیلم نامه، داستان کوتاه، رمان و...) دانش و مهارت های ارگانیک کسب کنیم.قوائد و چهارچوبی را یاد بگیریم که آن ها هم ارگانیک باشند و بجای حبس کردن داستان به ریشه و برگ دادن و کمک به داستانمان بیایند (که اقای کتاب قرار است این چهارچوب های کمک کننده را به ما آموزش بدهد)بخش آموزش سوم (S1-021)گوینده، داستان و در انتها شنونده. بخش اول آموزش به یادتون هست؟ تصویری که براتون درست کردم از سه بخش تقسیم شده که بخش اول یا همان دنیای ذهنی نویسنده در اینجا گوینده، بخش انتقال و چهارچوب در اینجا داستان و بخش دنیای شکل گرفته در ذهن خواننده همان شنونده میباشد.اقای کتاب تلاش کرده به ما در این بخش بگوید که داستان ابزار ما (گوینده ها) برای بازی کردن با ذهن شنونده ها میباشد، یک داستان خوب فقط به شنونده نمیگوید که چه شد بلکه به او نشان میدهد که چه شد. این یعنی یک گوینده خوب باید تلاش کند به شنوده احساس و تجربه ای را به وسیله داستان خود منتقل کند نه این که صرفا یک سری اطلاعاتی و جملات خشک و خالی به او بدهد.کتاب خوب در حقیقت، عصاره ای از یک زندگی (حتی خیالی) است؛ خواننده با خواندن یک داستان باید بار دیگر تمام آن احساسات و زندگی را در حال همراه با کلمات احساس کند! اقای کتاب معتقد است که داستان از دو جذابیت اصلی برخوردار است که ساخت این جذابیت ها به دوش گوینده (نویسنده) میباشد؛ جذابیت اول که باعث جذب خواننده میشود پازل فکری داستان و دوم تجربه احساسی از داستان میباشد. پس یک داستان نیازمند به ایجاد دو چیز در شنونده های خودش میباشد! اول ایجاد یک درگیری ذهنی ( تا شنونده برای رسیدن به جواب مایل باشد بیشتر بشنود یا بخواند ) و دوم ایجاد تجربه احساسی ( تا شنونده از شنیدن و خواندن داستان لذت ببرد )بیشتر گفتگو و داستان گویی های ما در طول زندگی با یک سوال کنجکاو کننده شروع میشود، به عنوان مثال : &quot; حدس بزن امروز صبح سرکار چی دیدم! &quot;و سپس پس از ایجاد یک پرسش و جذابیت اولیه، شروع به رساندن خواننده به جواب سوال و در عین حال دادن یک تجربه دوباره از احساسات به شنونده سعی بر جذب و رساندن دنیا ذهنی خود به خواننده دارد! اما اگر یکی از این موارد نباشد انتقال داستان (منظور یا مفهوم خود) با نقص و در نهایت شکست مواجه میشود. مثال از یک داستان بدون سوال اما با توصیف: امروز صبح سرکار یکی رو دیدم که موهاش رو رنگ گلیاس کرده بود مثال به همراه سوال و توصیف (حالت کامل و مناسب) : حدس بزن امروز صبح سر کار چی دیدم؟ یکی رو دیدم که موهاش رو رنگ گیلاس کرده بود! باورت میشه؟کدوم گفتگو برای شما جذاب تر است؟ فهمیدن این موضوع باعث میشود که شما بدانید باید به خواننده خود همواره در هنگام انتقال داستان خود یک سوال و یک احساس نیز ایجاد کنید؛ بهترین داستان ها همواره این دو گزینه (سوال و احساس) را در قلب خود دارند، هرچند که آثاری هستند که کاراگاهی و اغلب پر سوال ( بر پایه سوال بیشتر و احساس کمتر) و آثاری نیز هستند بر پایه احساسات و درام ( سوال کمتر و احساس بیشتر ) اما همواره بهترین آثار هر دو را به میزان در خط داستانی خود داشته اند.انتهای آموزش لطفا از مطالب و نت برداری من استفاده کنید و نظرتون رو با من به اشتراک بگذارید، سوالی بود بهم بگید و اگر مایل بودین به گروه رایگان ما بپیوندین در همین جا ایدیتون رو قرار بدین؛ ممنونم که تا اینجا همراه من بودین سعی کنید از این مطالب استفاده کنید و در موردشون داخل گروه صحبت کنید، تا آموزش دیگر کتاب آناتومی داستان بدرود ❤️</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Thu, 24 Feb 2022 12:12:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Charlotte Dorlar</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/charlotte-dorlar-mx1vaume74g6</link>
                <description>او پدرم است! اما قبل از آن که پدرم باشد، دلیل زندگی من است. به مردی که دست به سینه از برج قصر به پایتخت پهناور اوسیفر خیره شده بود زیر چشمی نگاهی کرد و پس از چند لحظه، در حالی که شارلوت در تعظیم نظامی بود گفت : + من رو احضار کردید پادشاه لیفر.مو های بلند شاه لیفر در باد به وزش در آمد، صدای باد در اتاق پیچیده شد! حس های بقای شارلوت که از جنگ های متوالی در وجودش ریشه دوانده بودند به او حضور چند موجود دیگر را در اتاق خاطر نشان میکرد . شاه لیفر لبخندی زد و گفت : + فردا قرار است در یک جلسه نظامی شرکت کنی شارلوت!شارلوت لحظه ای مکث کرد : + بله .. به همین خاطر به پایتخت برگشتم.لیفر بازگشت و به لکه های خونی که بر روی لباس شارلوت بود نگاهی کرد : + هنوز لباس های جنگت را از تنت در نیاوردی شارلوت اندکی خجالت کشید و با صدایی آرام جواب داد :+ بابت این بی توجهی متاسفم حتما در شرایط مناسب...لیفر حرف شارلوت را قطع کرد و گفت : +حتما جنگ با ماجراجو های جوان انرژی و توان تو را گرفته ! خنجر هایت را تیز کن و تا جایی که ماه در اسمان است انرژی خودت را بازگردان! فردا قرار است برای یک ماموریت مهم کشور را ترک کنی. شارلوت در جایش خشکش زد! این دومین باری بود که در طول زندگی اش بدنش از حرکت کردن سر باز میزند. ناخن هایش را در کف دستش فرو کرد تا درد فرو رفتن ناخن هایش به طور غریزی کنترل بدنش را به او برگرداند ! اندکی خون از میان انگشتان شارلوت نمایان شد اما بدون هیچ حرفِ اضافه ای دستش را بر روی سینه خود گذاشت و از اتاق برج خارج شد. وقتی به اتاق ساده خودش بازگشت و در را بست! به در تکیه کرد، کف دستش را باز کرد و به رد زخم ناشی از ناخن هایش نگاهی کرد. خاطره ای کمرنگ ذهنش را مشغول کرد! به محیط اتاق نگاهی کرد و سپس سرش را آرام به در کوبید و چشمانش را بست.. لبخندی بر لب هایش نمایان شد و به خواب رفت. مردی با موه های بلند او را در آغوش گرفته بود و میگفت :+ تو در امانی .. جای ترسی نیست.آن مرد به پشت سر خود نگاهی کرد و با صدایی بلند به کسانی که در پشت سرش بودند گفت :+ از هم نوع خودمان حفاظت کنید و به انسان ها رحمی نکنید! هرچه سریع تر این کودک را با پارچه خیس بپوشانید.لیفر از میان آتش به بیرون رفت و همراهان او از همان راه به داخل آمدند و دور شارلوت را گرفتند، شارلوت دستش را به سمت لیفر دراز کرد و ناگهان متوجه شد که از خستگی زیاد در ورودی اتاق به خواب رفته است. به قنچه گل رنگارنگی که در اتاقش بود نگاهی کرد و آرام گفت : چه زود صبح شد.. لباس هایش را عوض کرد و شروع به شستشوی خود در حمام اتاق کرد! به داخل وانی چوبی از آبی سبز رنگ رفت و اندکی در همان جا ماند و بدنش را رها کرد، رد زخم های بدنش ارام ارام از بین رفتند، اندکی از خون دستش بر روی اب رد انداخت ! چند نور سبز و زرد به دور او امدند و شروع به صحبت کردند با یک دیگر کردند! نور سبز : خون ؟نور زرد : خون ! نور سبز به همراه نور زرد شروع به چرخیدن آواز خواندن به دور وانی که شارلوت در آن بود کردند، شارلوت اندکی تحمل کرد اما سپس نیم تنه اش را از داخل وان بیرون آورد و با عصبانیت داد زد : + از حمام من برید بیرون .. پری های حراف .هر دو نور در یک جا ایستادند و به شارلوت خیره شدند ! نور سبز : بزرگ ؟ نور زرد : بزرگ .. شارلوت با تعجب به آن 2 پری نگاه کرد و سپس ناگهان متوجه منظور پریان شد .. لبخندی شیطانی زد و آب بر روی بدن و مو هایش شروع به تبخیر شدند کردند ! در همان حال که گرمای شدید از بدن شارلوت زبانه کشیده بود به پریان خیره شد و گفت : + بزرگ؟؟.... دو نور ناگهان شروع به لرزیدن کردند و به سرعت در حالی که به یک دیگر میخوردند از دریچه کوچک حمام خارج شدند.وقتی شارلوت لباسی که برایش در اتاق گذاشته بودند را دید اندکی شکه شد، لباسی از همان لباس های ماجراجویان انسانی که با آن ها در مرز های گاردارا درگیر شده بودند. محل های پارگی لباس با دقت بسیار بالا و ریز بین پریان دوخت و دوز و ترمین شده بودند. هنوز گرده هایی درخشان از پریان بر روی لباس جلوه میکرد، شارلوت لباس را چند باری با عصبانیت تکان داد و  در دل خود گفت : + همه جا هستند .. پری های لعنتی.هنگامی که شارلوت لباس را به تن کرد و خود را رو به روی آیینه دید متوجه شد که این لباس برای کدام ماجراجو بوده است! خنده اش گرفت و سپس به طرح عجیب لباس نگاهی کرد، لباس یک جادوگر از خود راضی! خوب یادش بود که چگونه با اجرا نشدن ورد هایش ترس کل وجودش را گرفته بود. شارلوت خنجر هایش را به دور کمر و پاهایش بست و به گل رنگی اتاق بار دیگر نگاه کرد و گفت: هنوز وقت جلسه نرسیده! شاید بشه با این لباس توی شهر بگردم..شارلوت کلاه شنلش را در سرش کشید و گفت: یادم نیست که اون جادوگر انسان همچین شنلی داشته باشه!شارلوت کلاهش را محکم بر روی سرش کشید و از اتاقش خارج شد تا به شهر اوسیفر برود، دوست داشت که بار دیگر خاطرات گذشته برایش زنده شوند. شارلوت از محدوده قصر خارج شد به کوچه های تو در توی همواره روشن شهر رسید! به همانند گذشته یک دیوار را انتخاب کرد و از آن بالا رفت! لباس هایش او را اذیت نمیکردند همین باعث شد که برای تفریح هم که شده اندکی از روی سقف خانه ها بپرد و بدون دیده شدنش توسط نگهبان های شهر به چرخیدن و گشتن ادامه دهد. به سمت جنوب شهر رفت! جایی که معمولا عادت داشت در آنجا بچرخد. هنوز خورشید نمایان نشده بود و شهر در خوابی نسبتا سبک به سر میبرد که در میان همان سکوت صبح گاهی شهر، صدای بالا رفتن نرده های آهنی توجه شارلوت را به دروازه جنوبی جمع کرد! از روی خانه ها به بالاترین نقطه ای که میتوانست برود رفت تا که بتواند بهتر دروازه را ببیند. همرزم هایشان بودند! آن ها برای انجام تدارکات و رسیدن گروه جدید اندکی دیر تر از شارلوت به سمت مرکز راه افتادند به همین خاطر دیرتر از او رسیدند. بعد از داخل شدن سواره نظام ها، انسان های به زنجیر بسته شده را دید که به صف در حال ورود به شهر بودند! شارلوت دیواری که به آن خود را آویزان کرده بود را از شدت عصبانیت تغریبا با انگشتانش له کرد با تعجب گفت :+ این اشغالا.. توی پایتخت .. چطور هنوز زندن ! قلب شارلوت پر از آتش و نفرت شده بود، نگهبانی که در حال گشت صبحگاهی بود متوجه گرما و مانای شدیدی از بالای سرش شد! هنگامی که به بالای سرش نگاه کرد شارلوت را دید و کمانش را در اورد و به او گفت که خود را معرفی کند. شارلوت قبل از این که نگهبان بخواهد تیرش را رها کند از آن جا گریخت، از روی دیوار های جنوبی به سمت دروازه جنوبی شهر رفت و از آن جا گروهان وارد شده به شهر را دنبال کرد، آنان اسیر ها را به زندان جنوبی بردند و بعد از انجام چند صحبت کوتاه با نگهبانان زندان به همراه دیگر سرباز ها در سطح شهر پراکنده شدند تا به پیش خانه و خانواده های خودشان باز گردند . شارلوت نمیتوانست قلبش را آرام کند! همچین فورانی از آتش حتی اگر بدون شعله ای باشد قابل حس شدن است! الف ها نیز در احساس محیط اطرافشان از هر موجود دیگری بر روی این زمین خاکی ماهر تر و حساس ترند! به همین خاطر شارلوت از ادامه دادن این ماموریت خود سرانه اش سر باز زد! از روی دیوار ها پایین آمد و در حالی که حس بدی از روی زمین بودنش داشت به سمت قصر به راه افتاد. در راه قلب و روح شارلوت از شدت سوال های بی جواب در حال آتش گرفتن بود ! چرا اجازه کشتن به او نمیدادند؟ برای چی انسان های مجروح را درمان کرده بودند و به اینجا فرستادند؟ برای چه همچین حیوانات کثیفی را به شهری که ما برای ذره ذره اش تلاش کرده ایم اورده اند؟ مگه یکی از آرمان های این شهر زندگی بدون انسان کثیف نبود؟این سوال ها، سوال های جدیدی نبودند! اما نبودن شارلوت در میدان جنگ باعث میشد که این سوال ها بیشتر و بیشتر ذهن جنگ طلبش را به آتش بکشند زیرا او میخواست تا زجری که خودش کشیده را به انسان ها منتقل کند و وقتی ترحمی از سمت شاه میدید برایش قابل بخشش نبود. در جاده اصلی بود که همان نگهبان کمان دار به همراه چند نگهبان دیگر دور شارلوت را گرفتند و به او هشدار های جدی دادند، شارلوت کلاهش را برداشت و خنجر هایی که به دور لباسش بسته شده بود را از زیر شنلش نشان داد . نگهبانان سلاح هایشان را پایین اوردند و به حالت احترام نظامی رفتند. نگهبان کمان دار شروع به معذرت خواهی بابت بی احترامی اش کرد، اما شارلوت بدون هیچ حرفی به راهش ادامه داد، در حالی که اتش در قلبش! ترس در دل نگهبانان انداخته بود. در ورودی قصر بود که شارلوت شروع به گشتن لباس خودش برای پیدا کردن معجون همیشگی اش کرد! اما ناگهان یادش افتاد که لباسش را عوض کرده است و چیزی به همراه خود نیاورده است، یک زنی الف با کیفی بزرگ در حالی که داشت معذرت خواهی میکرد به سرعت به سمت شارلوت نزدیک شد و به او برخورد کرد.. یکی از خنجر های شارلوت از قلافش در آمد و بر روی زمین افتاد . زن در حالی که با خود میگفت &quot; بازم؟؟&quot; شروع به معذرت خواهی کرد و به دنبال چیزی رفت که از لباس شارلوت بر روی زمین پرت شده بود، وقتی خنجر شارلوت را دید چشمانش ناگهان باز شد و با صدای لرزان گفت : + این... این طرح از خنجر... نکنه!زن خنجر را برداشت و در حالی که دو زانو زده بود به سمت شارلوت آن خنجر را با دو دستش گرفت و شروع به گفتن توماری از جملات ادبی از معذرت خواهی های شنیده شده و نشنیده شده کرد. شارلوت که در حال خود بود از سنگین بودن برخورد زن و همینطور حس نکردن حضورش شکه شده بود، خنجر را گرفت و در قلاف خودش کرد .  در حالی که زن همچنان معذرت خواهی میکرد شارلوت به کیفش که از آن صدای بر هم خوردن چند شیشه به هم دیگر می آمد نگاه کرد و سپس گفت : تو... معجون آراتادون یا چیزی شبیه بهش رو داری ؟زن ناگهان صورتش سرخ شد و گفت : م.. منظورتون معجون کاهش میل جنسیه؟ شارلوت ناگهان شکه شد و اندکی خود را تکان داد و گفت : نمیدونستم همچین کاربردی داره.. من برای ارامش بخش بودنش استفاده میکنم، زن عینکش را از درون یکی از جیب های کیفش در اورد و شروع به با دقت نگاه کردن به شارلوت کرد. شارلوت اندکی خودش را پوشاند و گفت : + به چی نگاه میکنی ؟ زن در زیر لب گفت : + بزرگه...شارلوت که خجالت زده شده بود با عصبانیت گفت : + منظورت چیههه ؟ زن که گویا دیگر ترسی از یادش رفته بود به اطراف شارلوت اشاره کرد و شروع به حرف زدن با خودش کرد : + عنصرت از جنس آتشه به همین خاطر بیشترین شباهت به عطش جنسی رو داره! طبیعیه که چیزی از خانواده آراتادون اون رو بر طرف کنه .. زن کیف کوله اش را باز کرد و معجون ها و کتاب های داخلش را زیر رو کرد و ناگهان با خوشحالی گفت :+ پیداش کردم!! معجونی را از درون کیفش در آورد و سپس با بی احترامی آن را به سمت شارلوت گرفت !شارلوت که از این دو گانه بودن رفتار زن متعجب شده بود معجون را گرفت و درش را باز کرد و سپس اندکی آن را چشید .. شارلوت با نگاهی تیز گفت : + این آراتادون نیست ! ولی بوی اون رو میده .. ناگهان بدنش شروع به آرام و خنک شدن کرد! شارلوت با تعجب به معجون نگاه کرد و رو به زن گفت : +خیلی سریع تاثیر گذاشت با این که من فقط .. اسمت چیه ؟زن که همچنان داشت با نگاهی کنجکاو به شارلوت نگاه میکرد ارام گفت : لینا... شارلوت با عصبانیت جواب داد : اسمت رو بلند به زبان بیار.زن که ناگهان گویا از خواب بیدار شده بود با همان معذرت خواهی های دوباره اش با صدایی بلند گفت :+ لینا ماگمورن هستم .. دانشجوی اکادمی ... اکادمی...ناگهان به شارلوت زل زد و با صدای بلند گفت :+  اکادمییی ! سپس وسایلش را در کیفش چید و با سرعت شروع به دویدن کرد، شارلوت که داشت به نحوه دویدن دست پاچه لینا نگاه میکرد متوجه معجونی که در دستش مانده بود شد! بر لبان شارلوت خنده ای ظاهر شد و به یاد خاطراتی از عجله کردن های خودش در دیدن پدر خوانده اش افتاد. نفسی عمیق کشید و به راهش ادامه داد .شارلوت ارام شده بود! اما همچنان نمیتوانست دلیلی منطقی در نگه داری و حفاظت از انسان هایی که به مرز هایشان حمله کرده بودند را پیدا کند. دارو خوب بر روی شارلوت تاثیر کرده بود! اما همین آرامش برایش نگران کننده بود، مدت ها بود همچین آرامشی را تجربه نکرده بود زیرا او همواره هوشیار و در حال جنگیدن در مرز های کشورش بود! تنها وقتی که به خاطرات کودکی نوازش های شاه لیفر فکر میکرد آرامش به قلبش باز میگشت.در حالی که شارلوت در افکار خودش بود، متوجه شد که ناخواسته خنجرش را از قلاف در اورده و دارد با آن بازی میکند، برایش همانند یک عادت شده بود اما حال دیگر این عادت باعث ترس اطرافیانش میشد. حتی اگر کشورشان یک کشور شورشی باشد باز هم الف های پایتخت با دیدن همچین صحنه هایی غریبه اند. در همین حال که شارلوت نگران افکار دیگر الف ها به خودش بود، متوجه شد که به درب تالار اجلاس رسیده است! دری بزرگ با طرحی زیبا از عناصر جادویی و تمام نژاد هایی که در زیر درخت زندگی با صلح و آرامش در کنار یک دیگر ایستاده اند . تنها چیزی که باعث خشم دوباره شارلوت میشد! دیدن طرح انسان در میان دیگر نژاد ها بود.سوال ها همواره بیشتر و بیشتر میشدند! چرا باید طرحی از دشمن دیرینه الف ها بر روی درب اتاق اجلاس قصر نقش بسته باشد؟ شارلوت نفسش را حبس کرد و به سمت در قدم برداشت! در خود به خود باز شد و شارلوت خود را در جایی دید که در بچگی همواره در آن بازی میکرد، اتاقی بزرگ با میزی کش آمده تا انتهای آن! چندین صندلی مجلسی که با طرح های زیبا از چوب و برگ های خوش بو ساخته شده بودند. ناگهان خاطره صندلی های خالی و صدای خنده های کودکی اش تبدیل به صندلی های پر با الف های جدی و صورت های بی احساس شد، چهره کسانی که همواره برای حفاظت از چیزی مهم تر حاضر به فدای چیز دیگری شده بودند. چهره کسانی که تصمیم ای گرفته اند اما میداند که تصمیمشان... شارلوت ناگهان تمام احساساتش را متوقف کرد و بر روی صندلی ای که خالی بود نشست. به گل روی میز نگاهی می اندازد و در دل خود میگوید: + به موقع رسیدم! همه در سکوت، انتظار میکشیدند و هر از چند گاهی به شارلوت نگاه میکردند! ناگهان صدای باز شدن در آمد و تنها صندلی خالی پر شد . شاه لیفر در این جلسه حضور داشت، شارلوت ناگهان نفس هایش عمیق تر شد! چه چیزی باعث حضور پدرش در این جلسه شده بود؟ لیفر کاغذ های در دستانش را به خدمتکاری که در کنارش ایستاده بود داد، او نیز کاغذ ها را گرفت و رو به روی شارلوت گذاشت ؟ در کاغذ اول لیستی بلند پایه از شهر ها و روستا های کشور و حتی در برخی از موارد موقعیت های جغرافیایی نوشته شده بود.لیفر قبل از این که شارلوت بخواهد سوالی کند گفت : + ما سلاحی به اسم اژدهای آب نداریم! برعکس دیگر کشور ها که همواره تخم های اژدهای خود را برای دشمنانشان در نمایش میگذارند، ما چیزی برای نشان دادن نداریم و این حقیقتی است که تنها کسانی که به دور این میز هستند از آن خبر دارند!شارلوت در حالی که داشت لیست مناطق گشته شده را با عجله میخواند گفت :+ امکان.. امکان نداره! ولی شما خودتون گفتید!فرمانده ایمر با سردی در جواب شارلوت گفت : + ما چیزی برای مقابله نداریم و به زودی دشمن هایمان نیز متوجه ش خواهند شد. شارلوت :+ اما عمو..ایمر دستش را محکم بر روی میز کوبید و گفت : + این جلسه یک جلسه نظامی است ! من را به اسم عمویت صدا نکن. دستان فرمانده ایمر شروع به لرزیدن کرد، شارلوت به صفحه بعدی کاغد هایی که در دستش بود نگاه کرد.. خریداری بیش از 600 برده انسان.. لیستی بلند پایه از اسیر های جنگی! که بیشتر آنها جزوی از خلاف کاران و یا مبارزان بودند! در انتهای کاغذ مهر خزانه دار و فرمانده آرل بود. شارلوت با تعجب به فرمانده آرل نگاه کرد و گفت: + این .. این انسان ها برای چی هستند؟ آرل نگاهش را از شارلوت دزدید و به دستان پادشاه لیفر نگاه کرد. شارلوت رد نگاه آرل را دنبال کرد و به دستان پدر خوانده اش رسید! چند لحظه بعد چشم در چشم لیفر شد و با عصبانیت که به شدت کنترل میشد گفت: + چرا پای این حیون های کثیف به سرزمینمون رسیده؟ لیفر دستانش را در هم پیچید و گفت : + چون به انسان ها نیاز است شارلوت.شارلوت با عصبانیت از جایش بلند و دو دستش را محکم بر روی میز کوبید و در حالی که چوب زیر دستانش به آرامی اتش میگرفت گفت : + ما! ما هیچ نیازی به همچین موجودات حقیری و خود خواهی نداریم! لیفر به دستان شارلوت نگاه کرد و سپس میز از سمت شاه لیفر شروع به آرام آرام یخ زدن کرد، در حالی که شارلوت داشت از حجم قدرت پدرش به وجه می آمد متوجه شد که دیگر فرمانده هان و پدرش دارند با سرزنش به او نگاه میکنند. شارلوت دستش را از روی میز برداشت و ارام بر روی صندلی خود نشست! لیفر در آرامش جواب داد :+ آیا این رفتار و اعتقاد تو خود از روی خود خواهی نیست شارلوت؟ ما به انسان ها نیاز داریم چون که آن ها میتوانند تنها مهره و گزینه ما برای مقابله با قدرت اژدهایان باشند . سپس شاه لیفر به کاغذ های کنار دست شارلوت که به آرامی در حال سوختن بودند اشاره کرد! شارلوت کاغذ ها را برداشت و آتش گوشه هایش را به داخل دست خودش جذب کرد و سپس شروع به خواندن کاغذ های باقی مانده کرد! ناگهان، در حالی که همه در سکوت رفته بودند! شارلوت شروع به خندیدن کرد، خنده ای از روی جنون! خنده ای که آتش وجودش را بار دیگر نمایان می کرد،  آتش که دیده نمیشد اما گرمایش تمام اتاق را پر کرده بود! این گرما آنقدر شدید بود که حتی سرمای میز را به آرامی بلعید. شاه لیفر از جایش بلند شد و نام شارلوت را بلند صدا زد! اما شارلوت با هر بار شندین اسمش از زبان پدرش خنده هایش بلند تر میشد، انقدر که لباس هایش به آرامی شروع به سوختن کردند! ناگهان شارلوت کاغذ های در حال سوختن را بر روی میز پرتاب کرد و با همان خنده های جنون آمیزش گفت : + شما ها دارید برای سلاح بعدی کشورمون نیرو جمع میکنید! چرا بهم زود تر نگفتی پدر، اینطوری هیچ وقت لحظه ای در مقابل دستوراتت تردیدی نمیکردم، همین طور که تا آلان تردیدی نکردم! سپس از جایش بلند شد و گفت : + کی سفرم شروع میشه؟لیفر نفس عمیقی کشید و به خدمتکاری که در نزدیکی شارلوت بود نگاهی کرد! خدمتکار نیز در را باز کرد و ناگهان زنی از پشت در به داخل اتاق افتاد، زن در حالی که سرش را گرفته بود با خود زمزمه میکرد : + مگه این درای لعنتی فقط روی اعضای سلطنتی باز نمیشدند ؟؟شارلوت با تعجب به زن و کیفی که در پشتش بود نگاه کرد و ناگهان گفت : لینا؟ زن صورتش را بالا آورد و با تعجب به شارلوت نگاه کرد و گفت : +مممن که معذرت خواستم! صبر کن... نکنه میخواین اعدامم کنید! لینا چشمانش خیس شد و در حالی که صورتش را با دستانش گرفته بود گفت : +خواهش میکنم از اشتباهاتم بگذرید.. اخه کجای دنیا به خاطر تصادف با یکی از اعضای سلطنتی الفی رو اعدام میکنند ... شما ها حتی از انسان ها هم سنگ دل تریننن!شارلوت دوباره شروع به خندیدن کرد و بلند گفت :+ در مورد اون تصادف! معجونی از درون جیبش در آورد و رو به لینا گرفت و گفت :+ ازت ممنونم! اگه این معجون نبود احتمالا الان کلی دردسر درست میکردم.لینا به شارلوت نگاه کرد و پس از لحظه ای مکث دوباره زیر لب گفت : + یعنی الان آرومه؟ کم مونده بود از پشت در پاهام بسوزه!شارلوت نیم نگاه تیزی به لینا کرد و ناگهان لینا دهانش را گرفت و شروع به معذرت خواهی با دهان بسته کرد، لیفر که از این حجم بی نظمی عصبانی شده بود! بار دیگر نام هر دوی آن ها را صدا کرد و گفت که در جایشان بنشیند.شارلوت بر روی صندلی اش که تغریبا نیم سوز شده بود نشست و لینا هم تا پشتش بر روی صندلی کنار شارلوت خورد ناگهان در جایش خشکش زد ارام و تند تند گفت : + د...د..داغه لینا به شارلوت نگاه کرد و وقتی چشمان خمار شده شارلوت را دید سریع معجونی که شارلوت به او داده بود را در اورد و به سمت او گرفت و گفت :+ لطفا ازش استفاده کنید... خواهش میکنم..شارلوت لبخندی زد و معجون را با نوازشی از دستان لینا گرفت و تا انتهای آن را سر کشید !لینا که صورتش قرمز شده بود با دیدن  ظرف خالی معجون ناگهان در چشمانش دوباره اشک جمع شد و به یاد تمام مواردی افتاد که با کلی بدبختی آن ها را در طول شب برای امتحان این روز ترکیب کرده بود افتاد. لیفر در حالی که دستش را از روی خجالت کار های دخترش بر روی صورت شکسته شده اش میکشد گفت:+ لطفا زودتر اقلام سفر را آماده کنید.  چند خدمتکار با شمشیری پیچیده شده در پارچه ای زیبا و چند گردنبند به داخل آمدند در همین حال که اقلام را بر روی میز میگذاشتند شارلوت شروع به سکسه کردن کرد. لینا که از دیدن گردن بند ها شکه شده بود با تعجب یکی از آن ها را برداشت و شروع به تحلیل و تحقیق کردن بر رویشان کرد . لیفر که از کنجکاوی و بی ادبی لینا خنده اش گرفته بود گفت: این گردن بند ها را پس از آن که از گاردارا خارج شدید بر گردن خود بیندازید ! زیرا این گردن بند ها طلسمی قوی از ..لینا قبل از آن که شاه لیفر حرفش را تمام کند با صدای بلند گفت :+ طلسم توهم.. با این طلسم میشه تبدیل به هرچیزی که در سایز و اندازه ما باشه بشیم.. پس ... یعنی میشه .. لینا سپس به سینه های شارلوت نگاه کرد ... شارلوت هم در حالی که نفس های عمیق میکشید و چشمانش خمار تر شده بود به شمشیر روی میز نگاه کرد و با بی احترامی تمام آن را برداشت و گفت : + این دیگه چه کوفتیه ! سپس شمشیر را به سمت لینا گرفت و گفت : + تو میدونی اینا چین ؟ لینا ؟ لینا از ترس شمشیری که سمتش گرفته شده بود شروع به لرزیدن کرد، شارلوت در حالی که شمشیر در دستانش تکان تکان میخورد گردن بند دوم را با نوک شمشیر برداشت و به دست گرفت : + چقدر قشنگن... انگار هدیه عاشقانس .. اینطور فکر نمیکنی لینا ؟ لینا ناگهان چهره اش جدی شد و دست شارلوت را از زیر میز گرفت و زمزه کرد :+دمای بدنت خیلی اومده پایین .. این برای کسی که عنصر بدنش آتش هستش چیز خوبی نیست .سپس به قرینه چشمان شارلوت نگاه کرد و ناگهان از جایش بلند شد و وسایل را به همراه نامه ماموریتی که لیفر میخواست به آن ها بدهد را برداشت! شارلوت را از جایش بلند کرد و با خواندن دوباره تومار معذرت خواهی های ادبی به سرعت از اتاق خارج شد. وقتی لینا، شارلوت را به خود تکیه داده بود و به اتاق میبرد شمشیری که پدرش به او داده بود را به بالا میگرفت و میگفت : + مرگ بر نژاد انسان های طمع کار .. درود بر شاه لیفر .. که البته پدر منه! لینا که از حرف های شارلوت شاخ در آورده بود با سرعت بیشتری به سمت درب اتاق رفت و وارد اتاق شارلوت شد، او را با هر بدبختی ای که بود بر روی تخت گذاشت! شارلوت تا تخت را احساس کرد به خواب رفت! لینا که عرق های پیشانی اش را پاک میکرد گفت : + نزدیک بود که سر جفتمون به باد بره ... سپس دوباره شروع به زمزمه کردن کرد : + برگ افیلیس .. با ساقه ایزوتورز .. کریپورس هم که توش بود! یعنی چه اتفاقی افتاد.. هیچ کدوم از این گیاه ها خاصیت توهم زایی ندارند .. پس چطور ممکنه؟لینا ناگهان انگشت دستش را محکم گاز میگیرد و میگوید: گل لیوتی! تو گرمای شدید خاصیت عکس پیدا میکنه و تغریبا یه سم!لینا ناگهان با صدای بلند میگوید :+ سمممم ؟؟ سپس گوش بلندش را به نزدیک دهان شارلوت میبرد و از گرم بودن نفس شارلوت گوشش شروع به لرزیدن میکند ! لینا که تمام بدنش از خجالت یخ زده بود کیفش را باز میکند و میگوید : + باید یه جوری این گند کاری رو درست کنم .. اگه این ماموریت هم گند بزنم دیگه به معنای واقعی یه الف ترد شده میشم .. سپس در حالی چند گیاه در دستش بود ! دستش را به صورتش میگیرد تا گریه کند اما ناگهان تیغه آن گیاهان به صورتش میروند و لینا جیغ میکشد، شارلوت با صدای جیغ لینا از جایش بلند میشود و با شمشیرش گلدانی که در اتاقش بود را به همراه دیوار پشتش با اقتدار نصف میکند. سپس در حالی که سرش به پایین خیره شده بود ناگهان بار دیگر در همان حالت دفاعی به خواب میرود! لینا که از ترس خودش را خیس کرده بود با برگ ها جلوی لباسش را میگیرد میگوید :+ سفر با یه الف دیوونه یا زندگی توی جنگل ؟لینا در حالی که اشک از چشمانش سرازیر میشد میگوید : + نمیخوام باکره بمیرم.. نه نمیخوام..سپس بدو بدو به سمت حمام میرود و در را محکم میبندد. با صدای بسته شدن در، شارلوت بار دیگر شمشیرش را میچرخاند و میز را نصف میکند و با صدای خواب آلود میگوید : فکر کردی. من.    با.    یه سم ساده. چیزیم میشه . انسان احمق ؟سپس به جون میز میفتد و شمشیر را به بالا سرش میگیرد و میگوید :+ آخرین حرفات رو بزن انسان حشر*...لینا با شنیدن شکسته شدن چیزی در حالی که شلوار و لباس زیرش را در اورده بود، در را باز میکند و با دیدن وضعیت شارلوت او را از پشت میگیرد و بلند میگوید : + داری چیکار میکنی شارلوت!!! تا به حال سعی کردی با حقوق دانشجویی یدونه از این میز ها بخری احمق!شارلوت با عصبانیت میگوید : + ولم کن الفون ! میخوام دخل این حرو* زاده رو بیارم .. میگم ولم کن .. لینا در حالی که سعی میکرد دستان سنگین شارلوت را مهار کند با تعجب گفت :+ الفوون ؟؟ نکنه تو دوست پسر داری .شارلوت شمشیرش را بر درون میز فرو میکند و میگوید : + یه جنگجو تنها دوستش شمشیرشه .. سپس شروع به بالا پایین کردن خودش بر روی میز میکند .. آن هم در حالی که لینا به پشتش چسبیده بود .. لینا از خجالت شروع به آب شدن میکند و ناگهان از پشت شارلوت را میگرد تا سرجایش بماند ! اما ناگهان متوجه شنیدن یک صدای آه از شارلوت میشود .. وقتی به دستانش نگاه میکند متوجه میشود که سینه های شارلوت را گرفته است!از شدت خجالت موهای شارلوت را میگیرد و میگوید : شارلوووووت.. داری چه غلطی میکنی در همین حالت بود که ناگهان شخصی در را باز میکند و با عجله به داخل می آید و میگوید : چه اتفاقی برای شارلوت افتاده است؟لینا و شارلوت در جایشان خشکشان میزند ..شارلوت : این صدا......ناگهان جفتشان به چهره وا مانده شاه لیفر نگاه میکنند، لیفر به آرامی از اتاق خارج میشود و از پشت در میگوید:+ متاسفم..سپس نامه ای را از زیر در به داخل می اندازد و میرود، شارلوت با صدای بسته شدن در شروع به لرزیدن میکند و ارام زمزمه میکند : + این یه خوابه .. مگه نه ؟لینا با لکنت میگوید : + ال...البته.. این یه خوابه شارلوت از حرکت باز می ایستد و این گونه میشود که آنها  قبل از غروب بدون آن که کسی بفهمد و یا خودشان چیزی به زبان بیاورند با تمام سرعت به سمت مرز های گاردارا راه می افتند!</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 16:28:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Ilya Foster</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/ilya-foster-oubqgca2mvh7</link>
                <description>
&quot;تا کی میخوای ادامه بدی الیا؟&quot;زن در حالی که در آغوش الیا افتاده بود نوازشی با دست خونی اش به صورت الیا کشید. الیا به چهره مرده و جسم سرد زن نگاهی کرد، موهای روی صورتش را کنار زد و گفت :+ دوباره؟ همون خواب تکراری.. تو کی هستی؟ نمیخوای بهم چیزی بگی؟ ناگهان آیینه ای در اتاق ظاهر شد و الیا خودش را در آن دید، خون از صورتش جاری شده بود و کریستال ها از میان همان خون و گوشت شروع به بیرون آمدن می کردند، وقتی الیا چشمانش را باز کرد، خود را بر روی تخت اتاقش یافت، دستی به گردنش کشید و از صاف بودن پوستش خوشنود شد.انتظار داشت که به جای پوست و گوشت کریستال های خون خوار بر روی بدنش رشد کرده باشند! زیر لب گفت :+ این خواب معنیش چیه؟الیا از روی تخت بلند شد و بدون این که چیزی بخورد به سمت میز شلوغی که در گوشه اتاقش بود رفت.چند کریستال شکسته و یک تفنگ نیمه آهنی دست ساز که چندین ترک عمیق برداشت بود! همراه با ابزار های کوچک و بزرگ که در کنار میز پخش شده بودند، ابزار ها همه ردی از جادو درونشان بود. الیا تفنگ را برداشت و به کریستال شکسته ای که بر رویش بود نگاهی کرد و با خشم گفت :+ بازم یکی دیگهالیا تفنگ را محکم بر روی میز کوبید، ذره بینش را برداشت و شروع به دیدن خط های انتقال جادو روی تفنگ کرد:+ خطوط جادو هنوز سالمند، به نظر نمیاد فشاری تحمل کرده باشهسپس به سر تفنگ نگاهی کرد و چشمانش تیز شد :+ هیچ ردی از شارژ شدن تفنگ نیست.. هیچ جادویی به سرش نرسیده.. ولی..به ترک های عمیق نزدیک کریستال پشت تفنگ نگاهی کرد و دستی بر روی آن کشید و دوباره زمزمه کرد :+ عمقش زیاده.. با این که چوبی که استفاده کردم مقاومه!الیا تفنگ را بر روی میز گذاشت و به او خیره شد، در مدتی که به تفنگ خیره شده بود هیچ پلکی نزد. از انتها تا سر تفنگ را نگاه کرد و سپس مانند همیشه دستش را به داخل جعبه کنار میز برد تا کریستال جدیدی بردار اما چیزی نیافت.صورت الیا پریشان شد و جعبه را با حالتی عصبانی بر روی میز خالی کرد. چیزی جز چند کریستال شکسته و طوسی ندید! لباسش را برداشت و هرچه پول در زیر بالشت و میز و کیسه پولش باقی مانده بود را یکی کرد و به شهر رفت.پیاده روی طولانی ای بود اما مشغول بودن فکر الیا باعث شد که بدون آن که متوجه شود، خود را در رو به روی درب مغازه ابزار فروشی ببیند.با صورتی عرق کرده داخل مغازه شد و باد خنکی را احساس کرد، به سقف مغازه نگاه کرد و چند کریستال باد زیبا را دید که در حال درخشش و خنک کردن مغازه بودند. مغازه دار در حال خوش و بش با تنها فرد حاضر در مغازه بود.الیا به جلو رفت و مرد با دیدن صورت الیا چشمانش باز شد و بلند گفت :+ به به! مشتری همیشگی الیا دانشمند بزرگ.الیا با بی میلی به مغازه دار نگاه کرد و گفت : + دنبال کریستال.. مغازه دار حرفش را قطع کرد و با شور و شوق جواب داد : + دنبال یه جعبه کریستال با گونه های مختلف و ارزون هستی.. درست نمیگم؟مغازه دار جعبه ای همانند همان جعبه ای که در اتاقش بود از زیر ویترین به بالا آورد و گفت :+ خب اینم هشتاد و هفت تا کریستال که از هشت تا رنگ و گونه مختلفن! میشه صد سکه نقره.الیا دستش را به جیبش کرد و سکه ها را در آورد و بر روی میز گذاشت. مغازه دار نگاهی به سکه ها کرد وآن ها را اندکی این ور و آن ور کرد گفت :+ اینا که فقط ده تا سکه نقرن!الیا نگاهی به سکه ها کرد و گفت :+ پس یه کریستال مرغوب سرد بهم بده! مغازه دار اندکی ناله کرد اما پس از چند لحظه  ناگهان نگاه تیزی به دوستش که در مغازه بود انداخت و خنده ای عجیبی بر لبش ظاهر شد، به داخل انبار رفت و چند دقیقه بعد با چیزی در دستانش آمد! سنگی آبی و خوش تراشی را بر روی پیشخوان مغازه گذاشت و گفت : + بفرمایید اینم یه کریستال با آل سرد. الیا تا دستش را برد تا کریستال را بردار، مغازه دار با عجله سنگی تغریبا سیاه را در کنار همان کریستال گذاشت و گفت :+ و این هم 10 سکه نقره! کدوم رو میخوای ؟ایلیا ابرو هایش را به بالا انداخت و نگاهی به کریستال سیاه کرد و با لحنی سرد گفت : + میخوای یه کریستال مرده بهم بندازی؟ میدونی چند ساله با این کریستا ها کار میکنم؟ فکر میکنی فرق بین یه کریستال مرده و زنده رو نمیدونم؟مغازه دار کریستال را رو به نور گرفت و به آن خیره شد : + قصد جسارت ندارم، ولی بیاین خودتون نگاهش کنید! لطفا نگاهش کنید!الیا با پوزخند گفت : + قیمت کریستال های گرم بیشتر از ده سکه طلان، کریستال های مرده هم چه گرم و چه سرد بیشتر از 1 سکه برنزی فروش نمیرن. مرد کریستال سیاه را به دست الیا داد و التماسانه گفت : +لطف یه نگاهی بندازیدالیا با بی میلی کریستال را رو به نور گرفت و ناگهان با دیدن نوری قرمز سرخی که در دل سنگ بود چشمانش درخشید. مغازه دار با دیدن چشمان الیا نیش هایش تا بناگوش باز شد و گفت : + یه کریستال سرخ نیمه جون... مال یه جادوگر بلند پایه بوده از همین جنگ اخیر زنده برگشته. الیا همانطور که به کریستال زل زده بود آرام گفت : + چطوری.. این کریستال سیاه شدش. مردی که در گوشه مغازه بود گفت : + بعد از مرگ جادوگرش ال داخل کریستال هم خاموش شد.. الان یه سالی شده که صاحب اصلیش مرده. الیا در حالی که خمار رقص نور قرمز داخل کریستال شده بود آرام جواب داد : + که این طور.. مغازه دار حرف دوستش را با تکان دادن سرش تایید و سپس به تابلوی که در پشت سرش بود اشاره کرد و گفت : + فروش ال گرم به کسایی که مجوز ندارن ممنوعه.. این کارو فقط برای تو میکنم الیا! حالا کدوم رو میخوای؟ الیا نگاهش را از روی کریستال سیاه برداشت و آن را بر روی میز گذاشت و سپس با بی میلی کریستال آبی را در دست گرفت و گفت :+ تا وقتی که ندونم چطور یه آل رو احیا کنم اون کریستال به هیچ دردم نمیخوره.. تازه اگر که بتونم احیاش کنمسپس به سمت درب خروجی مغازه رفت. مغازه دار فریاد زد و گفت :+ وایسا وایسااا الیا.. الیا در جایش ایستاد و گفت : + اگه قیمتش بیشتره بزار به حسابم. مغازه دار در حالی که در حال گشتن چیزی در زیر پیشخوان بود با شنیدن کلمه بزن به حساب سرش به میز خورد و گفت : + ما نسیه قبول نمی‌کنیم!سپس کاغذی را بر روی میز گذاشت : + ولی اگه بخوای بهت این برگه رو میدم!الیا به نزدیک مغازه دار رفت و برگه را نگاهی کرد! زیر لب گفت :+ یه برگه احضار؟ فکر میکردم فروش همچین چیزایی غیر مجازه!مغازه دار لبخندی از روی ترس و طمع زد و گفت :+ ال...البته که ممنوعه! منم کاری خلاف قانون انجام نمیدم بچه. من اینو به عنوان یه هدیه در ازای خرید این ال سیاه میدم! پشت برگه هم طریقه احضار و بیدار کردن دوباره ال نوشته.الیا با بی رغبتی به داخل مغازه نگاهی کرد. مغازه دار ادامه داد :+ گوش کن الیا.. تو خیلی وقته مشتری من هستی! همیشه هم یه چیز رو از من میخوای، اونم کلی کریستال با آل سرده...درسته ؟! من جادوگر نیستم ولی فکر نمیکنی امتحان کردن همچین چیزی شانس بیشتری برات داره تا اونی که تو دستته؟ این همه آل سرد از من خریدی، منم بدم نمیاد مشتری دائم خودم رو از دست بدم ولی به نظرت بهتر نیست این یکی هم یه امتحان کوچولو بکنی؟الیا به چشمان پف کرده مغازه دار خیره شد و در دل خودش گفت حتما خیلی وقته که رو دستت مونده!مغازه دار شروع به حرافی و سپس تا جایی که حتی دوستش هم متعجب شد شروع به چاخان کردن در مورد کریستال سیاه کرد! مثلا میگفت که صاحب کریستال یه خون آشام بود یا حتی این سنگ رو شیاطین از دنیای زیرین اوردن و قیمتش هزار برابر چیزیه که میخواد بپردازه و... الیا نفس عمیقی کشید و کریستال سیاه را بر داشت و گفت :+ به نفعته کار کنه..مغازه دار در حالی که دستش را تکان میداد گفت :+ امیدوارم از خریدت راضی باشی.هنگامی که الیا  به خانه رسید، کریستال را بر روی میزش کوبید و با عصبانیت گفت : + ده تا نقره برای یه کریستال نیمه جون.. این تمام پول این ماهم بود! امیدوارم بتونم چیزی برای خوردن تا آخر ماه پیدا کنم!به کاغذی که مغازه دار به او داده بود نگاهی کرد و اشکالی که در آن کشیده بود را بر روی کف اتاقش کشید ! تمام مراحل را انجام داده بود و تنها چیزی که لازم بود اندکی خون خودش برای بیدار کردن ال داخل کریستال بود اما به جای بریدن دستش و شروع مراسم به دنبال هرچه کتاب که از پدربزرگش برایش باقی مانده بود رفت و در تک تکشان به دنبال واژه ال سرخ و یا قرمز گشت ! در میان سه کتابی که پدر بزرگش از خود به ارث گذاشته بود تنها یکی از کتاب ها، آن هم به طور خلاصه در مورد ال سرخ مطلبی نوشته شده بود! ایلیا شروع به خواندن آن نوشته ها کرد :وقتی جوان بودم ، به دانشگاه جادویی East Bridge رفتم.. البته به عنوان یه بازدیدکننده ( D: ) الیا به نقاشی خنده ای که پدر بزرگش در کتاب کشیده بود نگاه کرد و گفت :+ از اول هم عقل درستی نداشتی بابابزرگ. در ادامه کتاب نوشته شده بود : + خب راستشو بخوای ! اولین بار که یه ال سرخ دیدم از زیبایی و نوری که داشت موه های تنم سیخ شد.. شایدم یه جای دیگم! دقیق یادم نیست! ولی مراسم فارغ التحصیلی بود و معلم ها به بهترین شاگرد اون سال از همون کریستال های قرمز میدادن . بعد مراسم من پیش مدیر مدرسه رفتم ( تونستی ببینش ! اگه به من بود اسمش رو داخل جاذبه و زیبایی های گردشگری East Bridge مینوشتم ) ازش در مورد اون ال های سرخ سوال کردم و یه چیزایی جالبی ازشون فهمیدم ! اول این که موقع خوردن خونت بهت لذتی رو میدن که انگار داری ارضا میشی ! ( برای تویی که مطمئنن تا الان باکره موندی این جذاب ترین نکته ای هست که میشد اول راه بگم ) الیا از عصبانیت چند لحظه سکوت کرد و نفس عمیق کشید و سپس ادامه کتاب را خواند : + نکته دوم الیا ! کریستال سرخ بین تمام کریستال های گرم از همه قوی تره و یاغی تره، حتی فکرش رو نکن که یه ذره هم شبیه به اون چیزایی باشه که وقتی بچه بودی باهاشون بازی میکردی !الیا خونش به جوش آمد و در حالی که کتاب را به زمین میکوبید با فریاد گفت :+ اینا رو که خودم میدنم مردک پیر احمق! تا کتاب به زمین خورد الیا به سرعت آن را برداشت و شروع به نگاه کردنش کرد تا یک وقت جلدش پاره نشده باشد. پس از آن که مطمئن شد کتاب سالم است دوباره نفسی عمیق کشید و ادامه آن را خواند :+ و اما نکته سوم ! ال های سرخ از وقتی به دنیا میان داخل کریستال حبس میشوند و معمولا فقط یک بار صاحبشون رو میپذیرند . پس فکری دزدیدیشون نباش! حتی اگه بتونی یه ال سرخ به دست بیاری نهایت تا 2 ماه زنده میمونه و بعدش از گشنگی خودش رو میکشه.. چون حاضر نیستند خون کسی جز صاحب خودشون رو بخورن . الیا به کریستال نگاهی کرد.. به اندک نوری که از او می آمد خیره شد و گفت : پس .. تو داری یه جورایی خودت رو میکشی؟ ولی اگه اونا راست بگن، تو یه ساله هیچ خونی نخوردی.. درسته ؟ وقتی به ادامه حرف های پدربزرگش نگاه کرد دوباره حرصش در آمد ! چند صفحه را فقط به زیبایی مدیر دانشگاه ، جواب ردی که به او داد و به بیرون انداختنش از دانشگاه به خاطر خواستگاری اش اختصاص داده بود. اما در نهایت .. نوشته ای باعث شد که لحظه ای تمام خاطرات بچگی الیا زنده شود :+ گوش کن الیا، کاری رو بکن که قلبت بهت میگه!الیا کتاب را بست و در سر جایش گذاشت، تیغ چوب را از روی میز برداشت و بر وسط طرحی که بر روی زمین کشیده بود نشت، کف دستش را برید و خونش را بر روی کریستال ریخت. در ابتدا اندکی از خونش به کریستال جذب شد اما ناگهان همان خونی که به داخل کریستال رفته بود پس زده شد و کریستال ترک کوچک برداشت. الیا با دیدن ترک روی کریستال، حس شکست سنگینی کل وجودش را گرفت ! قلبش لحظه ای ایستاد و نفسش ثابت شد .. به زخم و خونی که از دستش می آمد نگاه کرد.. دندان هایش را بر هم فشار داد و کف دستش را محکم بر روی کریستال کوبید و فریاد زد : + از خون من بخوررر و زنده بمون ال لعنتیی! حتی اگه دلیلی برای زنده موندن نداری احمق.. کرسیتال در زیر دستش شروع به برداشتن چند ترک دیگر کرد ! الیا کریستال را برداشت و در مشتش خونی اش گرفت و در حالی که خون از دستش فواره میزد او را به بالا آورد و با سرعت به زمین اتاقش کوبید و گفت : + زنده بمون... آشغال به درد نخور! من تسلیم نمیشم تو هم حق نداری تسلیم بشی.کریستال آرام آرام داغ تر و داغ تر شد ! ترک ها بیشتر و بیشتر میشدند و درخششی از میان دست الیا نمایان شد.. الیا کریستال را در نزدیک سینه اش گرفت و خود را در شکمش جمع کرد ! در حالی که از چشمانش اشک میریخت پوزخندی زد و گفت : نمیخوام... به خاطر ضعیف بودن.. کسی رو از دست بدم! گرمای کریستال متوقف شد! گویا از حرکت باز ایستاده بود .. الیا کریستال را محکم در دستش فشار داد : نمیخوام از دستت بدم..وقتی الیا دستش را باز کرد کریستال اندکی نور سرخ از خود نشان داد ! نور سرخ با خونی که بر روی کریستال بود زیباییش را دو چندان میکرد.. چند لحظه بعد آرام خونی که بر روی کریستال بود از میان ترک ها به داخلش رفت.الیا به کریستال زل زد و بی حرکت ماند ! ناگهان کریستال به داخل زخم باز الیا فشار اورد و خود را در میانش جای کرد .الیا از درد باز شدن زخم دستش فریاد کشید اما کریستال بیشتر و بیشتر به داخل دستش رفت و فواره های خونی که از دستش می آمد به دیوار های اتاق نقش و نگار قرمزی میداد .. در حالی که درد و لذت عجیبی در سرتاسر وجود الیا پخش شده بود طرح هایی که بر کف اتاق کشیده شده بود روشن شدند. گرمای عجیبی سرتاسر وجود الیا را گرفت! منشا گرما از دستش بود.. وقتی به دستش نگاه کرد دید که پوست و گوشتش در حال سوختن است و کریستال دارد در میان کف دستش جای خشک میکند .. دست دیگرش را به نزدیکی کریستال برد تا آن را از خودش جدا کند اما ناگهان چشمانش سیاهی رفت و در وسط اتاق به پهلو افتاد. آخرین چیزی که چشمانش دید! دستش بود که در کنارش میسوخت! وقتی چشمانش را باز کرد! آتشی با اندام یک زن را دید که الیا را به آغوش گرفته بود و به او نگاه میکرد.. موه هایش بلند و زیبا بود .. صورتی از او معلوم نبود اما احساسش میکرد! گرمای ملایم و یکسان را از آن اتش احساس میکرد، لذتی مداوم و بی پایان!ناگهان چشمان الیا بار دیگر باز شد و خود را در وسط اتاق دید در حالی که در فضای اتاق بوی عجیب سوختگی پیچیده شده بود! الیا خمیازه ای از خستگی کشید و دستش را به رو به روی صورتش برد اما ناگهان جسم سختی به دندانش خورد و درد کل جمجه و دهانش را گرفت ! وقتی به دستش نگاه کرد کریستالی سرخی را دید که در حال درخشیدن بود! چشمان الیا ناگهان باز شد... اندکی خاکستر دور کریستال و بر روی دست تقریبا سیاه شده الیا بود.. الیا به درخشش کریستال زل زد و ناگهان با تعجب گفت : + چی؟ دردت اومد؟ برایش عجیب بود اما احساس میکرد که درخشش کریستال برایش معنی میدهد ! گویا با او حرف میزد .. الیا دستش را وارونه نگه داشت تا کریستال بیفتد اما کریستال به دستش چسبیده بود، به کریستال دست زد تا آن را از خودش جدا کند اما ناگهان کریستال بار دیگر با همان زیبایی اش درخشید و سپس دست الیا شروع به سوختن کرد! الیا در حالی که دستش را از شدت سوختن در هوا تکان میداد گفت : +باشه باشهه نمیکنم.... باشهههکریستال آرام شد، الیا به رد خونی که بر روی دیوار های اتاقش بود نگاهی کرد! سعی کرد از جایش بلند شود اما پاهایش بیش از حد سست بودند و به زمین افتاد، از دیوار های اتاق کمک گرفت تا بلند شود، ناگهان احساس ضعف شدیدی کل وجودش را گرفت.الیا به طبقه پایین خانه رفت و هرچه که در خانه میافت را با اشتهایی سیری نا پذیر میخورد! از سیب کپک زده تا غذای مانده دیروز. برایش فرقی نداشت که چه چیزی میخورد، هرچه میتوانست خورد و وقتی دید که آرام نمیشود لباسش را برداشت و به بیرون از خانه رفت .. درب خونه همسایه را زد و از آن ها اندکی غذا خواست! همسایه با دیدن چهره پریشان الیا ترسید و به او گفت که از آنجا برود، الیا که سعی کرد بار دیگر درخواست کند همسایه در را محکم بر رویش بست.الیا به خانه بازگشت و چند لحظه بعد احساس گشنگی سیری ناپذیر تبدیل به حالتی تهوع شدیدی شد، دهانش را گرفت تا بالا نیاورد! نمیدانست که چه بلایی بر سرش آمده! با دیدن صورت خونی اش در اینه خانه متوجه دلیل نگاه همسایه شد. چشمانش را بست و دلش را از درد گرفت و فشار داد! کریستال درخشید و شروع به گرم کردن بدنش کرد و دردش کم شد و از گرمایی که به دورش پیچیده شده بود آرام آرام در همان جا به خواب رفت! ایلیا در حالی که گویا در آغوش زنی به خواب میرود زیر لب گفت : این.. این دیگه چه کابوسیه؟</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 14:20:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Clara Clarke</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/clara-clarke-rkxfq3wxazfq</link>
                <description>کلارا کلارک اواسط زمستانی سرد در حالی پا به این دنیا گذاشت که هیچکس تصور نمی‌کرد روزی زندگی اش دست خوش تغییراتی بزرگی شود. مانند بیشتر کودکان اشراف زاده کلارا نیز کودکی شادی داشت و با خواهر بزرگ‌ تر خود سلینا، به کشیدن نقاشی از طبیعت و بازی های کودکانه می پرداخت. مادرشان نیز داستان های گوناگونی را برای آنها تعریف می کرد، داستان هایی قدیمی که از مادرش به یادگار مانده بود، داستان هایی از ساحره ها... خواهر بزرگ تر کلارا از او زیباتر و بالغ تر بود به همین خاطر توجه های بیشتری را به سمت خودش کشانده بود و این موضوع باعث میشد که کلارا همیشه در سایه ی خواهرش باشد و کمتر توجهی به او شود، سال ها به همین ترتیب گذشت تا زمانی که کلارا به سن سیزده سالگی رسید.کلارا برای تولد سیزده سالگی اش خواستار برگزاری مراسمی خاص بود تا بتواند از این طریق نگاه ها را از آن خود کند و تحسین ها را برانگیزد، به همین خاطر تصمیم گرفت تمام وقت خود را صرف آماده شدن برای جشن بالماسکه که پدرش به مناسبت تولدش فراهم کرده بود، کند.شب مراسم تا حدودی همه چیز طبق برنامه ی او پیش رفت و کلارا توانست نگاه ها را از آن خود کند اما این پیروزی زیاد طول نکشید و با ورود سلینا به مراسم، همه نگاه ها سمت او کشیده شد.با وجود ماسک روی صورتش باز هم مثل همیشه مانند ستاره ای می درخشید و هر چه می گذشت توجه افراد بیشتری به او جلب می شد.نگاه ها برای یک زن همه چیز هستند و کلارا از این نگاه های تحسین گر محروم شده بود، چرا که خواهرش سلینا با زیبایی خیره کننده اش نگاه ها را بیش از پیش از آن خود کرده بود.حسادت سراسر وجود کلارا را فرا گرفت و آستانه صبرش را لبریز کرد و در تصمیمی آنی با تمام قدرت ضربه محکمی به دست سلینا زد و باعث شد لیوان نوشیدنی از دستش بر روی زمین بیفتد و با صدای شکسته شدن آن توجه افراد به آن دو جلب شود.سلینا متعجب از حرکت کلارا، دست او را گرفت و پرسید:+ کلارا؟ چیکار میکنی؟کلارا با عصبانیت دستش را از دست سلینا بیرون کشید و با تمام وجود فریاد زد:+ از بودن توی سایه ی تو خسته شدم! از دوم بودن خسته شدم، دیگه نمی تونم تحمل کنم!و با قدم هایی بلند از سالن خارج شد.آن شب آخرین شب حضور او کنار خانواده اش بود و پس از آن کلارا دیگر دیده نشد، خانواده کلارک ماسکی که شب مراسم بر روی صورتش بود را کنار حوض پشتی عمارت پیدا کردند، اما هرچه گشتند نتوانستد ردی از کلارا بیابند! همه جا را گشتند، حتی به دنبال کشور های همسایه نیز جستجوگر فرستادند اما خبری از او نشد.او ربوده شده بود؟ او مرده بود؟ یا زنده بود و به زندگی خود ادامه می داد؟هیچ کس نمی دانست و هیچ نشانه ای جز آن ماسک زیبای براق برای خانواده کلارک باقی نماند! ده سال از زمان ناپدید شدن کلارا گذشت و تنها تصویری که از کلارا باقی مانده بود، نقاشی ای بود که در آغوش پدرش از آنها توسط یک نقاش حرفه ای به نام پیکاسو کشیده شده بود.بزرگ ترین اتفاق در آن سال ها برای خانواده کلارک افتاد؛ ازدواج تنها دخترشان سلینا با وارث بعدی حکومت! همه مردم از غنی تا فقیر در مراسم ازدواج آنها با شادی ای وصف ناپذیر شرکت کردند و وصلت پادشاه آینده خود با زنی به زیبایی و نفوذ سلینا را جشن گرفتند.شبی که سلینا برای مراسم ازدواج آماده میشد، کلارا  از درون سایه های خواهرش بازگشت. او پس از سال ها بازگشت تا زندگی و عشق خواهرش را بگیرد. کلارا موهای بافته شده سلینا را نوازش کرد و در گوشش نجوا کرد : + می‌خوام توی سایه کسی بودن رو با تمام وجود احساس کنی...می‌خوام حس کنی دوم بودن چه دردی دارهکلارا خواهرش را به درون سایه خودش کشاند و در آن حبسش کرد.سلینا که توسط صدای خواهرش مسخ شده بود و خاطرات گذشته در مقابل چشمانش مجسم میشدند، به یکباره متوجه شد که از جسمش به بیرون کشیده شده و به درون سایه خودش می‌رود، در حالی که هزمان با این اتفاق از درون سایه ها زنی همانند خودش با لبخندی بر صورتش به بیرون می آید و بدنش را تسخیر میکند. آن شب کلارا ازدواج خواهرش را دزدید، در حالی که تمام مدت سلینا مبحوس در سایه ها بود، در میان تاریکی می‌توانست خواهرش را ببیند که چگونه به جای او با عشق زندگی اش پیمان تعهد می‌بندد و خود با او هم بستر می‌شود.کاری که کلارا کرد، قلب سلینا را چنان شکست که او دیگر حتی نتوانست به درستی گریه کند.کلارا قبل از طلوع خورشید روح خواهرش را به جسم اصلی اش با همان لباس سفید عروسی از درون سایه ها به داخل جسمش برگرداند و باری دیگر به تاریکی بازگشت و برای تولد موجودی که از پیش برای زندگی بخشیدن به او برنامه ریزی کرده بود، به انتظار نشست!9 ماه از آن روز گذشت و شکم برآمده کلارا خبر از وجود بچه ای می داد، همه چیز درست طبق برنامه اش  پیش رفته بود و نقشه بی نقصش با تولد این کودک در دنیای تاریکش کامل می شد.کودکی که با وجود همه ی نفرتش از او تلاش داشت او را سالم به دنیا بیاورد.و در روزی از روزهای سیاه دنیای سایه ها کودک متولد شد، اما همین که کلارا جسم کوچک و خیس از خون پسر تازه متولد شده اش را در آغوش گرفت احساس عجیبی سراسر وجودش را پر کرد.احساسی شبیه به...عشق؟!عقلش فریاد می زد:+ یادت که نرفته پدر این پسر کی بوده و برای چی این بچه رو میخوای؟اما قلب نهیبش ضربان میزد و می گفت :+ گاهش کن...اون موهای تو رو داره...اون از وجودته...تو از وجودت به اون زندگی دادی! نمی تونی از کسی که بخشی از تو هستش متنفر باشیدر میان جدال عقل و قلبش، لرزش خفیف کودک تازه متولد شده به خاطر شدت سرما و گریه های بلندش باعث شد از افکارش بیرون بیاید و شروع به تمیز کردن و سپس پوشاندن پسرش با پارچه ای تمیز کند، بعد از تمیز کردن پسرش لبخندی به روی آرام گرفته اش زد و گفت:+ نه نمی تونم ازش متنفر باشم...اون ویلیام منه...وارث من...نمی تونم از پسرم متنفر باشم...اما او می دانست که نمی تواند ویلیام را مدت زیادی نزد خود نگه دارد چرا که مانند او روزی تاریکی، قلب و روحش را اسیر می کردهنوز یک ماه از به دنیا آمدن ویلیام در دنیای تاریکی نگذشته بود که کلارا عاشق کودک کوچک خودش شد!او را مانند باارزش ترین شیء زندگی اش می پرستید و لحظه ای از کنار خودش دورش نمی کرد اما بلاخره زمان موعود رسید! هیچ چیز نمیتواند تا ابد در تاریکی بماند حتی یک کودک مظلوم.کلارا پسرش را با لباس های کهنه ای که داشت پوشاند! نگاه خیره اش را به ویلیام که کودکانه دست و پاهایش را در هوا تکان می داد دوخت و تلاش کرد تنها به هدفش فکر کند و با این فکر که این کار تنها راه برای نجات اوست، مصمم تر از قبل سایه ها را شکافت. او از دنیای سایه ها به همراه فرزندش بار دیگر به دنیای انسان ها آمد و از میان تاریکی به سمت خانه ای قدیمی اما پر از امید رفت... خانه ی زوجی که از سایه ها مدت زیادی آن ها را تماشا میکرد. کلارا می‌خواست که ویلیام طمع عشق و توجه را بچشد، گرمای محبت و عشق خانواده را درک کند هرچقدر هم که خودش از آن ها منع شده بود میخواست پسرش از آن ها داشته باشد! مقابل در خانه ایستاد و سپس نگاهش را به پسر کوچکش دوخت.ویلیام کوچک بی اطلاع از همه جا با خنده ای کودکانه پاسخ نگاه مادرش را داد، کلارا لبخندی از روی غم زد و سرش را به آرامی روی سینه ی کوچک ویلیام گذاشت و بویش را استشمام کرد و گفت :+ دلم برات تنگ میشه مرد کوچولوی من...نگران نباش نمی ذارم کسی بهت آسیبی بزنه...اینو بدون هر جا که بری مامان مراقبته...بوسه ای بر پیشانی اش زد و ادامه داد:+ هرجا که باشی مامان پیشتهویلیام به آرامی با جادوی مادرش به خواب رفت سپس کلارا او را روی زمین گذاشت و درب خانه را زد. به سرعت به درون سایه خودش رفت و از پشت درختی دید که چگونه آن زوج با تعجب ویلیام را از روی زمین برداشته و به اطراف نگاه می کنند تا شاید نشانی از والدینش بیابند، پس از دقایقی که زوج به داخل خانه برگشتند، کلارا نفس عمیقی کشید و سپس با لبخند تلخی آرام آرام توسط تاریکی بلعیده شد...</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 12:07:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>William Clarke</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/william-clarke-jls7bmi5uw76</link>
                <description>+ موهاش..خیلی غیر عادین..این اولین جمله ای بود که رز پیترز بعد از پیدا کردن کودک پشت در منزل خود به زبان آورد، راسل پیترز از پنجره بیرون خانه را نگاه می کرد تا شاید ردی از والدین این کودک پیدا کند! اما چیزی جز برف و کولاک ندید! به چهره کودک نگاه کرد، به سبدی که در آن بود نگاه کرد! سبد دست بافت بود ولی چیزی که بیشتر توجهش را جلب کرد گرم بودن کودک بود! به آرامی گفت:+زیبان؛ من هیچ وقت چنین موهای زیبایی ندیدم! به رخت خواب دختر کوچکش نگاهی کرد و ادامه داد:+ اگه کسی دنبالش نیاد میتونه برادر خوبی برای مینا بشه!رز با لبخندی مادرانه موهای لطیف و نقره گونه پسر را نوازش کرد و گفت :+ اگه قرار باشه برادر مینا باشه میخوام اسمش رو اریک بزاریم!راسل با شنیدن اسم اریک شکه شد! اریک اسم پسری بود که همسرش نتوانست او را به دنیا بیاورد، لبخند رضایت بر روی لبان راسل جا خوش کرد؛ سپس کنار همسرش نشست و نگاهی به عضو جدید خانواده اش انداخت و گفت :+ به خون خوش برگشتی اریک..چندین بهار گذشت و نهال کوچک نام اریک بزرگتر شد، او در این سال ها با تنها کسی که توانست ارتباط بگیرد، تنها خانواده خودش بود.اریک مادرش را دوست داشت اما پدرش برایش متفاوت تر بود.. زیرا پدرش همیشه بیش از آنچه که باید به او اهمیت می داد! پدر اریک برایش بیش از پدر دوست و یک الگوی کامل از مردی کامل بود! پدر اریک مدام در تقلا بود تا در زمان بازگشتش از محل کار &quot;کتاب خانه سلطنتی&quot; کتابی برای تنها پسرش بیاورد، چرا که ذوق و علاقه اریک به خواندن کتاب به خودش رفته بود.تنها سهم اریک از آموزش فقط خواندن و نوشتن بود، او از سال دوم مدرسه از مدرسه فرار کرد، چون که دیگر نمیتوانست حرف های همکلاسی هایش را درباره هم خواب شدن مادرش با یک موجود غیر انسانی تاب بیاورد! عجیب بودن ظاهر اریک باعث شده بود که بسیاری از هم سن و سال هایش به او حرف های بی اساس و پست بزنند! زیرا که هیچ کس پسری با موهای نقره ای که با سایه خودش بازی میکرد را پسری عادی نمی دید.سایه ها...خواهر اریک دختری با ظاهری روستایی و زیبا بود! حتی با این که مینا در تلاش بود همانند برادرش رفتار کند و مثل او در انزوا با خودش بازی کند به خاطر زیبایی و شیرین زبانی ای که داشت همواره در اطرافش بچه ها جمع میشدند و با او بازی میکردند، مینا هرگز نتوانست تنهایی و رد شدن را همانند برادرش اریک احساس کند! او برادرش را مهم تر از هم بازی هایش میدانست به همین خاطر حاضر بود که هم نشین او باشد تا هم بازی دیگران، مینا از پچگی آرزوی زندگی در میان دریا ها داشت و همه جا این را بیان میکرد! کسی نمیدانست که چرا مینا همچین چیز های عجیبی به زبان می آورد، او علاقه زیادی به کشتی ها داشت و برعکس دیگر دختران از عروسک های بی جان با خنده هایی بافته شده متنفر بود!مینا پس از رفتن برادرش از مدرسه بسیار تغییر کرد، حال او دیگر یک خوش خنده و خوش زبان نبود! دختری زیبا و بد دهن بود که از زدن هیچ کس و هیچ چیز دریغ نمیکرد، تنها کافی بود که از چیزی بدش بیاید آن وقت آن را طوری فریاد میزد که همه از او دوری کنند.مینا شبیه گلی زیبا بود که با خار های بزرگی جلوی هر نزدیکی را میگرفت! هر وقت تنها بود میخندید، هر وقت اریک را میدید میخندید، هر وقت کیک توت فرنگی میدید میخندید! او این گونه بود.از نظر مینا جالب بودن سایه ها برای اریک چیز عجیبی نبود حتی زمانی که اریک می گفت سایه اش گرم است و او این را دوست دارد تعجبی نمی کرد! زیرا او اریک را الگوی خودش میدانست او برادرش را فردی با دانش زیاد و قلبی بزرگ میدید! برعکس چیزی که مردم روستا به آن باور داشتند اعتقاد داشت! هرچه اریک بزرگ تر میشد اعتقاد ها به رفتار های عجیب اریک و خواهرش محکم تر و زشت تر میشد.اما اریک بهتر از هر کسی می دانست گرمای سایه ها و صداهایی که او را فرا می خوانند چیزی بیش از حس تشبیه و اغراق کودکانه هستند، او به وجود چیزهایی که مردم آنها را خرافه و افسانه می خواندند اعتقاد داشت و همیشه خط این افسانه ها را در کتاب ها دنبال می کرد.اریک معتقد بود تنها چیزی که او و دنیای کوچک سایه ای اش را درک می کند کتاب ها هستند.کتاب ها او را مسخره نمی کردند، طرد نمی کردند، با تعجب به او خیره نمی شدند و انگشت نمایش نمی کردند و همواره به او چیز های با ارزش و مفید میگفتند! حرف اضافه ای نمیزدند و اگر چیزی را نمیفهمیدی چندین و چند بار تکرارش میکردند و به او تهمت احمق بودن نمیزدند.به همین خاطر همیشه تلاشش را می کرد تا وقت خالی پیدا کند، به اتاق پدرش برود و بر روی میزش بنشیند و کتاب بخواند، وقتی از دست مدرسه و مشق های احمقانه اش رها شد دیگر اریک صندلی و اتاق مطالعه پدرش را تصاحب کرده بود.رز با رها کردن مدرسه توسط اریک به شدت مخالف بود اما راسل با دیدن علایق و نوع دیدگاه خودساخته اریک تصمیم گرفت از او حمایت کند و به همین خاطر مدرسه رفتن اریک بعضی از روز ها اتفاق میفتاد و برخی از روز ها هم خیر.چند سالی گذشت و دیگر اریک و مینا هر دو به بلوغ رسیده بودند! هرچند که همان عادت های کودکی هم در مینا و هم در اریک پا برجا بود هرچند که دیگر خبری از ظاهر زیبا و یا زشت کودکی نبود. روزی از روز ها راسل، با حجم زیادی از کتاب هایی که باید به کتاب خانه باز می گرداند، مواجه شد و گفت :+اصلا فکرشم نمی کردم این همه کتاب جمع شده باشن، اگه امروز به کتابخونه برشون نگردونم واقعا دردسر میشه..رز که مشغول جمع آوری ملافه ها بود گفت:-حتما اریک یواشکی اون ها رو نگه داشته! چطوره ازش کمک بگیره تا کتاب ها رو برات به کتابخونه بیاره؟ میتونی در مورد این رفتار قایم کردن کتاب ها هم باهاش صحبت بکنی شاید بیخیال این کارش شد راسل.راسل آهی کشید و گفت :+ آره اما اگه دوباره یه نفر ببینتش و یه چیزی بهش بگه که افسردش کنه..+ عزیزم جدیدا دخترای همسایه زیاد برامون مربای سیب نمیاره؟+ مربای سیب؟ این مربای سیب چه ارتباطی با اریک داره رز؟+ منظورم اینه که پسرمون تغییر کرده! راسل که میخواست بار دیگر سوال کند رز را دید که با چند شیشه پر از انواع مربا با طرح های مختلف در بغلش خود را به راسل نشان داد!راسل که از دیدن این همه مربا در جایش خشکش زده بود گفت : + من فکر میکردم شکر گرونه رز! نکنه وقتی ماموریت بودم از پایتخت شکر اوردند؟ راستی اریک و مینا عاشق مربای سیب مربای سیب هم هست؟رز کمد چوبی را زیر پایش را باز کرد و شیشه های مربا را نشان داد! بیش از نیمی از آن ها تکه های سیب خوش رنگ سفید در خود داشت، پس از آن رز در حالی که گویا از نا امیدی ناله میکشد گفت : + مینا اصلا مربای سیب دوست نداره، اون فقط تظاهر میکنه مثل داداشش عاشق سیبه!راسل با تعجب گفت : + خب منم دوست دارم!رز در حالی که با عصانیت به راسل زل زده بود گفت :+ اولین بار که همو دیدیم من برات چی اوردم راسل ؟راسل از نگاه رز آب دهنش را قورت داد گفت :+ یک لحظه.. بزار فکر کنم.. عام.. نون؟رز شیشه مربا را با عصبانیت بر روی میز گذاشت با لحنی تند گفت : + مربای سیب راسل! مربای سیبببب! خدای من..راسل که با تعجب به شیشه مربا خیره شده بود در حالی که جلوی دهانش را از تعجب گرفته بود با لکنت گفت :+ نه.. امکان.. امکان نداره!راسل به چهره جدی رز نگاه کرد! هر دو به یک دیگر خیره شدند! سپس آرام گفت : + یعنی.. پسر ما اریک؟ رز با چشمانی بسته و صورتی خوشحال سرش را به نشانه تایید تکان داد.آقای راسل سری تکان داد و از خانه خارج شد، دقایقی به جست و جو پرداخت و سرانجام اریک را در اصطبل، درست کنار اسب محبوبش بلک یافت! نگاهی از سر تا پای اریک انداخت و با دقت به چهره اریک نگاه کرد. اریک با تعجب از رفتار پدرش گفت :+چیزی شده بابا؟سپس دست از نوازش گردن بلک برداشت و بوسه ای بر گردنش زد! راسل زیر لب گفت : + پس واقعا..+ واقعا چی پدر؟ راسل لبخندی زد و گفت:+امروز میتونم به قولم عمل کنم...یه بهونه خوب دارم برای اینکه بزارند بیای داخل قصر و کتابخونه رو ببینی اریکچشمان اریک از شادی درخشید، با قدم هایی بلند خودش را به پدرش رساند و گفت :+ راست میگی بابا؟راسل سرش را به نشانه مثبت بودن جواب سوال پسرش تکان داد و موهای لطیفش را نوازش کرد+اگه میخوای آماده شواریک دوان دوان به خانه بازگشت! هنگام بازگشت راسل بلند گفت: + به مادرت بگو که از لباس های من بهت بده! قراره یه جای رسمی بریم بهتره یه لباس درست حسابی بپوشی.اریک از شادی در حالی که پدرش را با تعجب نگاه میکرد با صدای بلند مادرش را شروع به صدا زدن کرد.هنگامی که اریک به داخل خانه دوان دوان رفت راسل با صدای آرام گفت : + واقعا تغییر کردی.. شبیه شاهزاده ها شدی!دقایقی بعد اریک و پدرش با کوله باری از کتاب راهی قصر شدند، شغل راسل علاوه بر کتابداری، بررسی کتاب های تاریخی هم بود! او می بایست کتاب ها را بررسی می کرد تا مبادا مورخان، کتاب های تازه نوشته شده را به دلخواه خود ننوشته باشند و همین باعث میشد او روزانه چندین کتاب به خانه بیاورد و آن ها را مطالعه کند.و آن روز شانس با اریک یار بود؛ چرا که او همیشه دوست داشت از کتابخانه سلطنتی بازدید کند و حجم کتاب های مرجوعی بیش از همیشه بود بنابراین راسل با این بهانه که دست تنها نمی توانست کتاب ها را بیاورد، او را وارد قصر کرد! اریک تمام قصر را از نظر گذراند.+ همون طوره که تصور می کردم...راسل خنده ای کرد و به اریک که لباس جوانی خودش را پوشیده بود گفت :+ چطور قصر رو تصور کردی وقتی حتی ندیدیش؟اریک پشت سر پدرش وارد کتاب خانه شد و کتاب ها را روی میز گذاشت+ از دوستام پرسیدم، اونا بهم گفتند که اینجا چه شکلیه!راسل با شنیدن کلمه دوست از زبان پسرش لحظه ای در جایش خشکش میزند! از اریک سوال میکند که نام دوستش چیست اما اریک با دیدن کتاب خانه شور و شوق خاصی فرایش میگیرد و بی توجه به حرف پدرش شروع به قدم زدن در کتابخانه کرد !اریک همزمان دستش را روی کتاب ها می کشید و در راه رو ها قدم میزد تا اینکه پسری را دید که پشت میز بزرگی نشسته و به مطالعه کتابی مشغول است! از چهره اش معلوم بود که در حال جنگیدن با صفحه به صفحه کتاب رو به رویش میباشد.به آرامی نزدیکش شد اما تمام هوش و حواس پسر به کتاب و ضرب هایی پیچیده ای بود که ظاهرا نمی توانست جوابش را پیدا کنداریک نگاهی روی ضرب ها انداختاین نوع از ریاضی را قبلا در کتابی مربوط به معادلات یاد گرفته بود؛ پس شروع به حل آن به صورت ذهنی کرد و سپس بعد از دقایقی گفت:+ جوابت میشه 36پسر همان طور که به کتاب خیره شده بود، پرسید:+ از کجا فهمیدین؟اریک مداد را از دست پسر گرفت و شروع به حل آن کرد و بعد از اتمام توضیحاتش گفت:+ حالا متوجه شدی؟پسر که از ناتوانی در حل چنین مسئله ساده ای احساس شرم می کرد پاسخ داد:+ خودم می دونستم فقط چون ذهنم مشغول بود نتونستم حلش کنم و...همزمان با نگاه کردنش به اریک، جمله اش را نصفه گذاشت+ تو کی هستی؟ تاحالا اینجا ندیدمت؟ فامیلیت چیست؟اریک خیره در چشمان پسر گفت:+ من اریک پیترزم...امروز با پدرم اومدم چون به کمک احتیاج داشتپسر نگاهی به سر تا پای اریک انداخت و حتی چند دوری دورش چرخید تا که بتواند نشانی پیدا کند، سپس در جایش ایستاد و ادامه داد :+ پیترز! بین اشراف اینجا همچین اسمی نشنیدم! مهمانی؟ از کدوم کشور دعوتت کردن؟اریک که از رفتار پسر تعجب کرده بود بدون این که جوابی به او بدهد گفت :+ به نظر میاد تو یک اشراف زاده باشی!پسر که با شنیدن همچین حرفی شکه شده بود به اریک خیره شد و ناگهان شروع به خندیدن به سبکی احمقانه کرد و گفت :معلومه که نیستم احمق! تو همین الان افتخار صحبت با شاهزاده رو به دست اوردی.تغییری در حالت اریک ایجاد نشد، بیشتر به کلمه احمق فکر میکرد که آن هم پس از لحظه ای در ذهنش کمرنگ و بی اهمیت شد.+ شاهزاده...خوشبختمشاهزاده از لحن غیر رسمی اریک تعجب کرد، خودش را جمع کرد و گفت :+ به عنوان تشکر میتوانی منو آدام صدا کن! فقط به خاطر حل معادله وگرنه در غیر این صورت چنین اجازه ای نمی دادم..و همین اتفاق سبب شد تا اریک بتواند از آن روز به بعد هر روز به کتاب خانه برود، دیگر گارد امنیتی می دانستند شاهزاده شان دوستی با موهایی نقره ای دارد که هر روز به همراه پدرش برای مطالعه ی کتاب و صحبت با شاهزاده به کتاب خانه می آید.یک سال از این ماجرا گذشت و اریک به سن هجده سالگی رسید، صبح روز تولد هجده سالگی اریک بود! او به همراه مینا تصمیم گرفت برای آب تنی به دریاچه دوست داشتنی اش برود، آ« ها در کنار دریاچه پایینی روستایشان بودند، مینا ساقه ای گندم به دهان گرفته بود و روی سبزه ها چرت می زد. بر روی صورتش رد هایی از دعوای تازه بود.اریک لباسش را در اورد و از شنایش درون دریاچه لذت می برد و وجودش را شادی ای وصف نشدنی فرا گرفته بود، این خوشی تا قبل از فرو رفتن سرش زیر آب ادامه داشت زیرا به محض اینکه برای شنا به زیر آب رفت صدایی مسخ کننده را شنید، هدیه و نفرین تولد هجده سالگی اش!+ تو پسر سایه ها هستی.. برگرد به جایی که تعلق داری...اریک احساس می کرد تاریکی در حال فرا گرفتن اطرافش است و آن قدر محو آن صدا شده بود که قادر به حرکت نبود، در همین لحظه صدای فریاد مینا باعث شد همه چیز به حالت عادی بازگردد! اریک نگران از علت فریاد مینا به سطح آب بازگشت و گرگی بزرگ را دید که بازوی مینا را به دندان گرفته و او را روی زمین می کشد.با تمام سرعت به سمت خشکی شنا کرد و فریاد زنان گفت:+ مینا تحمل کن دارم میام!همین که پایش به خشکی رسید، با تمام سرعت به سمت گرگ دوید+ ولش کن!گرگ به یکباره بازوی مینا را رها کرد و به اریک خیره شد، دندان های سفیدش را که به خون مینا آغشته شده بود، به نمایش گذاشت و آماده ی حمله به اریک شد! اریک قدمی به عقب برداشت و سعی در رام کردن گرگ گرسنه ی مقابلش داشت. همین که گرگ برای حمله به طعمه اش آماده جهش شد به یکباره از حرکت ایستاد و به اریک خیره شد؛ سپس زوزه ای کشید و با نهایت سرعت از آنجا دور شداریک متعجب از رفتار گرگ با ناله ی مینا به سمتش دوید و او را با هر سختی که بود به خانه رساند و راسل بلافاصله پزشک را خبر کرد، این اتفاق سبب شد مینا دست راستش را از دست بدهد زیرا گرگ آسیب زیادی به دست او زده بود و عفونت در حال رشد در تمام بدنش بود! به همین خاطر باید قطع می شد.اریک تمام مدت مشغول پرستاری از او بود زیرا خود را مقصر این اتفاق می دانست، شبی مینا از درد زیاد تا نزدیک صبح بیدار بود و اریک نزدیک تختش نشسته بود و سعی در کم کردن تب خواهرش داشت!مینا به محض دیدن اریک لبخند کمرنگی زد و زبان باز کرد و گفت:+ می خواستم یه چیزی بهت بگم...راجب سایه ها...اریک با چشمانی کنجکاو نظاره گر خواهرش شد، دلش میخواست که به او بگوید اکنون استراحت کند و چیزی نگوید ولی حسی در قلبش میگفت که این حرف ها باید شنیده شود.+ همیشه فکر می کردم وقتی میگی سایه ها مراقبمن شوخی می کنی یا می خوای سر به سرم بذاری یا سعی می کنی یه داستان جالب رو برای خودت بسازی...اما اون روز کنار دریاچه با چشمای خودم دیدم...سایه ی یه زن رو...درست پشت سرت بود!اریک متعجب پرسید:+ تو واقعا سایه ی یه زن رو دیدی؟مینا سری به نشانه تایید تکان داد، اریک از پنجره به آسمان شب خیره شد.+ پس توام دیدی...می دونی مینا گاهی اوقات سایه ها باعث میشن فکر کنم من اون چیزی نیستم که الان هستم...احساس می کنم اونا میخوان چیزی رو بهم بدن! حتی وقتی پریدم داخل آب حس کردم چیزی شنیدم.مینا آرام خندید و گفت :+ ولی داخل آب خیلی آروم بودی! آن شب آخرین شبی بود که اریک صدای خواهرش را شنید زیرا صبح روز بعد زمانی که جسم سرد مینا را لمس کرد و او را عاری از هرگونه نشانه حیات یافت، فهمید که دیگر هیچ گاه صدای خنده ی او را نخواهد شنید! عفونت تنها مشکل نبود و بیماری هاری باعث شد که مینا نتواند شبش را صبح کند.با مرگ مینا، اریک تغییر کرد، او دیگر به دریاچه نرفت، دیگر آسمان شب را تماشا نکرد! زیرا اینها کارهایی بود که او همواره با خواهرش انجام می داد و بدون او احساس می کرد انجام این کار ها بیهوده است.چند سال دیگر نیز گذشت. اریک تازه پا به بیست سالگی گذاشته بود و در این هفت سال تقریبا توانسته بود بیشتر کتاب های کتاب خانه سلطنتی را مطالعه کند و اعتماد اهالی قصر را به دست بیاورد! از مرگ خواهرش تنها افسردگی رز  و سخت تر کار کردن راسل و همینطور سرمای شدید در زیر پوسته آرام اریک باقی مانده بود.روزهایی که راسل مشغول بررسی کتاب ها در خانه بود، اریک به جای او به کتاب خانه می رفت و مشغول انجام کار های پدرش می شد و زمانی که راسل در کتاب خانه سلطنتی حضور داشت و به اریک احتیاجی نبود، او با کتابی به دور از شلوغی و هیاهو مشغول مطالعه می شد. دیگر به حضور سایه ها و نجواهای اطرافش عادت کرده بود، خواندن کتاب های مختلف باعث شده بود درباره ماهیت خود مردد شود اما هنوز از چیزی مطمئن نبود یا شاید نمی‌خواست مطمئن شود...همه چیز در این بیست سال زندگی اش عادی بود اما حضور سایه ای جدید باعث برهم زدن این وضع عادی شد از یک ماه پیش سر و کله ی سایه ای جدید در زندگی اش پیدا شده بود، سایه یک دم پفکی! گاهی وقت ها سایه ی دمی را می دید که تکان می خورد گاهی نیز ثابت یک جا می ماند. اما در چند روز اخیر با دیدن دم روباهی از پنجره اتاقش فهمید در تمام این یک ماه ، این سایه متعلق به شخصی حقیقی بوده و مثل آن سایه های حراف یک توهم نبوده است! از آن موقع بود که تصمیم گرفت آن را نادیده بگیرد. گرچه دوست داشت بداند چرا یک روباه باید دو سال در پی او باشد، اواسط تابستان بود که متوجه شد دوست والا مقامش شاهزاده آدام در شرف ازدواج است و از اریک برای حضور در مراسم دعوت کرده است. گرچه اریک از شلوغی متنفر بود اما به خاطر دوستی اش با آدام، دعوتش را پذیرفت، هرچند رد کردن دعوت یک شاهزاده خود به تنهایی کاری غیر ممکن بود. آرتمیس، همسر آدام، زیبایی خاصی داشت و اریک او را همسر شایسته ای برای آدام می دید، به غیر از شلوغی مراسم چیز دیگری که آزارش می داد، نگاه های خیره زنی اشرافی بود! با تاجی که بر روی سرش داشت سخت بود که اریک باور کند او فقط یک اشراف ساده است.نمی دانست چرا اما نگاه های آن زن مملو از حس ترس، کنجکاوی، خشم و غم بوداریک تا آخر مراسم تمام تلاش خود را کرد تا نگاه هایش را نادیده بگیرد و حواسش را با مطالب آموخته از کتاب هایش پرت کند! یا حداقل چند تکه کوچک تزئین شده از کیک سیب بخورد.چند روزی از این اتفاق گذشت و در یکی از این روزها هنگامی که اریک نزدیک دریاچه نشسته و مشغول مطالعه کتابی در مورد تاریخچه ساحره ها بود، صدایی را از لای بوته ها شنید، نگاهی به بوته انداخت و با دیدن چیزی فورا کتاب را بست و خنجری که پدرش بعد از حادثه ی مینا به او داده بود را از چکمه اش بیرون آورد و آرام به سمت بوته ها قدم برداشت. همین که به بوته رسید، دم روباهی که از بالای بوته بیرون زده بود را گرفت اما با شنیدن صدای &quot;آخ&quot; سریع آن را رها کرد. اریک خنجر را در پشتش مخفی کرد و چند قدمی عقب رفت! با صدایی بلند گفت :+ بیا بیرون ببینم...اونجا چیکار می کنی...صدا گفت:+ خب اگه می تونستم میومدم ولی پام گیر کرده...صبر کن...صدا با تمام توانش پایش را کشید و باعث شد پایش رها و با شدت به همراه برگ و شاخه و خار به بیرون از بوته پرت شود+ آخ...پام درد گرفت...اریک با تعجب به پسری نگاه کرد که جلوی پایش روی زمین افتاده بود :+یه دورگه؟ظاهر پسر کاملا غیر عادی بود، دمی پشتش جا خوش کرده بود و گوش هایی روباه مانند، درست بالای سرش قرار داشتند! امکان نداشت همچین انسانی متولد شده باشد، اریک درباره این گونه موجودات دورگه زیاد شنیده و خوانده بود و چندباری آن ها را در بازار ها دیده بود اما این اولین بار بود که یک روباه نما را از نزدیک می دید! خیلی کمیاب تر از آن است که بتوان در پایتخت یافتشان. پسر از روی زمین بلند شد و خاک لباسش را تکاند با حالتی از افسوس گفت :+ تا حالا دورگه ندیدی؟اریک متفکرانه نگاهش کرد و پاسخی نداد! اما پسر بار دیگر پرسید :+ با توام ؟اریک کلافه گفت:+ چقدر حرف میزنی...یه دقیقه ساکت باش دارم فکر می کنمپسر ذوق زده از لحن اریک، لب هایش را به دهان کشید و گفت :+ چشم قرباناریک خیره به او گفت:+ اینجا چیکار میکنی؟پسر دستی به موهایش کشید و گفت:+ خب...من دنبال پدرم بودم...چند سال قبل گفت برای یه کاری میاد موبون اما وقتی برنگشت نگرانش شدم برای همین دو ساله که اینجا دنبالشماریک دست به سینه گفت:+ ولی به جای گشتن دنبال پدرت دنبال من بودی. پسر که انتظار چنین حرفی را نداشت جا خورد و خود را مشغول مرتب کردن لباسش کرد+ خب من راستش...حرفش را نیمه تمام گذاشت زیرا نمی توانست از احساسش درباره او حرفی به میان آورد. + تو راستش چی؟ مگه دنبال پدرت نیستی پس چرا اینجا لای بوته ها وقتت رو تلف میکنی؟پسر مردد از حرفی که می خواست بزند، دمش را کمی تکان داد و گفت:+ نمیدونم...اریک کلافه چرخی به چشم هایش داد و کتابش را از روی زمین برداشت؛ سپس پشت به پسر گفت:+ برگرد الروبا، مطمئنم پدرت الان دیگه برگشته! با دنبال کردن من کردن به پدرت نمیرسی. همین که قدمی برداشت پسر از پشت سرش فریاد زد:+ من هیچ وقت یه برادر بزرگ نداشتم!اریک ایستاد و بدون نگاه کردن به او پرسید:+ برادر بزرگ؟پسر دستپاچه از دروغی که گفته بود، با لکنت پاسخ داد:+ آ..آره...یه ب..برادر...با سرعت به سمت اریک دوید و رو به رویش ایستاد سپس دستش را گرفت و گفت:+ من نمی‌تونم برگردم...مطمئنم پدرم هنوز اینجاس...لطفا بذار بمونم. اریک دستانش را کشید! چشمانش باز شد و از این که بعد سال ها بار دیگر موجودی زنده لمسش میکند به فکر فرو رفت! در حالی که در فکر خودش بود به پسر جواب داد :+ ولی تو نمی...پسر حرفش را قطع کرد :+ لطفا، لطفا، لطفا، لطفا، لطفا، لط...+ تمومش کن! ما جایی برای مهمون نداریم.پسر لبخند دندان نمایی زد و گفت:+ ولی من قبلا جام رو پیدا کردمو سپس ادامه داد+ اسم من هوماست...من اسم تو رو میدونم...اریک پیترز...مثل بابات میری کتابخونه سلطنتی! مگه نه؟اریک کلافه بود! ناخواسته ذهنش به چندین و چند فکر بست خورده بود! بدون توجه به پرحرفی های هوما و دمش که از شادی با سرعت در هوا تکان تکان می خورد، اریک به قدم زدنش ادامه میداد! + تقریبا همه چیزو راجبت می دونم...راستی تا حالا کسی بهت گفته موهات خیلی قشنگن؟اریک به روی خود نیاورد اما شادی کوچکی گوشه ای از قلبش را پر کرد زیرا کسی غیر از خانواده اش از موهایش تعریف نکرده بود.+ من خیلی سوال دارم که ازت بپرسم...مثلا اینکه چرا موهات این رنگین یا چرا همیشه اون چیزا دنبالت یا مثلا...اریک لحظه ای شکه شد و با فریاد گفت :+ چی؟ کی دنبال منه؟هوما لحظه ای مکث کرد :+ معذرت...می‌خوام...اریک نگاهی به مسیرش انداخت و بابت لحن تندش خودش را سر زنش کرد! نمیدانست چرا هوما از او معذرت خواهی میکند، با تردید گفت :+ از اینجا به بعد مسیرمون جدا میشه و یه لطفی بکن و نزدیک خونه من نیا! دوست ندارم دوباره مردم من رو عجیب غریب صدا بزنند.هوما سرش را کمی خاراند و گفت:+ آممم....باشه قبولهاریک سری از روی رضایت تکان داد و به سمت خانه خودشان حرکت کرد و گفت :+ بعدا می بینمت...هوما!هوما شروع به دست تکان دادن کرد :+ می بینمت! اریک پیترز.سپس به سمت بوته ها رفت و دوباره خود را لا به لای آنها پنهان کرد، اریک روز بعد به جای پدرش به قصر رفت!خواندن کتاب های مختلف باعث شده بود او چیزهای زیادی بفهمد. اما مهم ترین چیزی که به دنبال فهمیدنش بود در مرحله اول یافتن کتاب هایی در مورد دورگه ها و نژاد روباه بود!هرچند بیشتر کتاب ها با نفرت و توهین به دو رگه ها نوشته شده بودند و در آن ها نامی از روباه نما ها نبرده شده بود! اما کتابی با نام خاطرات یک جهان گرد در فارس باعث شد برای یک بار هم که شده نام نیمه روباه ها را ببیند.نویسنده مردی به گفته خودش سی و خورده ای ساله بود که از روی نوشته هایش به نویسنده ای پانزده ساله میخورد که میخواهد فقط بنویسد و حرف بزند! هرچند همین ویژگی باعث شد که اریک متوجه شود در پایتخت کشور الروبا یعنی الکابارا موجوداتی دو رگه به همانند روباه زندگی میکردند که اغلبشان جزو اشرافیان آنجا بودند! نویسنده که آنتونی نام داشت اشاره میکند که خودش تنها یک بار آنها را دیده است و آن هم در مراسم دیدار با شاه الروبا بود! آنتونی میگوید دو رگه ای که به پادشاه میوه تعارف میکرد زنی با دم و گوش های روباه مانند بود و زیباییش بیش از یک ملکه سفید پوست تارسی بود.البته این توصیف های ساده و بدون هیچ اصلاح یا پاک شده آنتونی باعث شد اریک علاقه زیادی به کشور های دیگر و تاریخ آن ها پیدا کند! این جستجو در تاریخ باعث شد که چشمان اریک به کشور خودش پرسشگرانه شود! برای مثال بر اساس مقایسه ای که انجام داده بود، پادشاه فعلی تحت هیچ شرایطی شخص لایقی برای حکومت نبود، زیرا او آن طور که باید از تنها خط استراتژیکی کشور یعنی آروبون حفاظت نمیکرد و سکه را به امنیت ترجیح داده بود.نقد های اریک حتی از پادشاه و وزیرانش فراتر رفت و به شاهزاده نیز رسید! او معتقد بود که حتی شاهزاده آدام هم شخص مناسبی برای سلطنت نیست و آن معیارهای یک پادشاه مناسب را ندارد.اما آدام می توانست بهتر باشد، می توانست کم و کاستی های پدرش را برطرف کند، فقط اگر خودش می خواست می توانست تغییر کند! پس این مشکل تقریبا قابل حل شدن بود.و ملکه! هنوز هم ملکه برای اریک یک معما بود، انگار غم عجیبی داشت! دوست داشت منبع آن غم را کشف کند و بداند چرا کسی مثل او باید رنجور به نظر برسد یا چرا در مراسم به گونه ای به او خیره بود که انگار اریک مسبب غم هایش است؟ چیزی از گذشته را پیدا نکرد و این عجیب ترین چیزی بود که انتظارش را نداشت! از ده سال پیش هیچ خبری از نقد و نوشتن تاریخ کشور انجام نشد، خصوصا در زمینه سلطنت. شبیه یک خلع در تاریخ بود!اریک به محض ورود ادام به کتاب خانه مشغول چیدن کتاب ها شد! خودش را جمع و جور کرد و از بالای قفسه کتاب ها گفت :+ می بینم امروز سرحال تریهمزمان با گذاشتن کتابی سر جایش رویش را به سمت آدام که زره جنگی به تن داشت برگرداند! با دیدن زره طوری که گویا یکی از قوانین زندگی اش را زیر پا لگد مال شده گفت :+ باز هم تمرین؟آدام خنده ای کرد با غرور گفت :+ البته...یه شاه خوب باید تو مبارزه استاد باشه...باید به قدری قوی باشه که هیچ دشمنی جرئت نکنه به قلمرو پادشاهیش نفوذ کنهکتابی دیگر در قفسه جا خوش کرد+ یعنی قوی بودن بازو های تو کمکی به پادشاهی میکنه ادام؟آدام شمشیر طلاییش را در هوا تکان داد+ نگران نباش اریک مردم به یک پادشاه قدرتمند راضین نه یک استخون با دهان باز.اریک به آرامی پوزخندی زد که از چشم آدام دور نماند+ به من و قدرتم شک داری اریک؟+ هرگز سرورم+ وقتی که شاه شدم خودت با چشمای خودت قدرت من رو خواهی دید اریک! نمیزارم هیچ کدوم از مخالفانم جان سالم به در ببرند! من این تبعیض نژادی رو از بین میبرم، قسم میخورم.همزمان با ورود نگهبانی از طرف شاه که مامور احضار آدام بود، بحث خاتمه یافت و او به سرعت کتاب خانه را ترک کرد، اریک در بالای قفسه ها آهی کشید و افسوس خورد زیرا آدام تفکرات پدرش را به ارث برده بود! حداقل یک چیز در مورد آدام خوش حالش می کرد؛ هدفی که آدام بارها از آن برایش سخن گفته بوداریک میدانست که هدف آدام به این راحتی عملی نخواهد شد، زیرا اریک بار ها و بار ها داستان و زندگی شاهانی را خواند که هدفشان و یا حداقل شعارشان همانند آدام بود و هرگز نتوانستند بر خلاف جریان خواست مردم و دولتشان عمل کنند! اریک میدانست چنین چیزی عملی نمی شد و همیشه تلاش داشت به طریقی این موضوع را برای دوست والا مقامش روشن کند اما او هرگز حرف های اریک را گوش نداد! با این تصور که او اولین است پس بهترین است به سوی مسیری منتهی به پرتگاه خواسته ها در حال فریاد زدن و دویدن بود.نگاهی به چندین کتابی که در روی میز بودند انداخت و رو به آقای پاول که همکار پدرش بود پرسید:+ این کتابا چرا اینجان اقای پاول؟آقای پاول که سخت مشغول مطالعه و بررسی کتابی تاریخی بود گفت:+ باید برن بخش باطله ها...چند تای دیگه اونجا هست...ببرشون اونجا و بریزشون توی یکی از اونااریک که از دستورات نامفهوم پاول گیج شده بود علی رغم میل باطنی اش، کتاب ها را بر روی شکم سفتش تکیه داد و به بخش باطله ها برد، فانوس روی دیوار با ورود اریک روشن شد. سپس کتاب ها را به آرامی داخل یکی از قفسه های عنکبوت بسته گذاشت! زیر لب گفت :+ بهتر بود به اینجا می گفتن گورستان کتاب ها...همین که خواست از اتاق بیرون برود احساس کرد سایه ای نزدیک یکی از قفسه ها ایستاده، برگشت و نگاهی گذرا به اتاق خفه انداخت سپس سری تکان داد و به سمت قفسه رفت، نگاهی به کتاب های درونش انداخت و نام هایشان را از نظر گذراند.تا اینکه نگاهش روی کتابی بی نام با جلدی سیاه رنگ خشک شد، کتاب را به آرامی خارج کرد و دستی روی آن کشید با طمانینه بازش کرد.لحظه ای جملات را از نظر گذراند و پس از دقایقی با ترس کتاب را بست، چرا کتابی مرتبط با جادوی سیاه باید آنجا می بود و سوال مهم تر اینکه چرا سایه اش باید او را به سمت چنین چیزی راهنمایی میکرد؟ آیا قصد سایه همین بود که اریک آن کتاب را پیدا کند یا قصد دیگری داشت؟اریک پاسخ را خوب می دانست، قطعا هدف سایه همین کتاب بوده! می دانست سایه از او می خواست تا این کتاب را اینجا و در همین لحظه بیابد! پس کتاب را آرام لای پارچه ای پیچید تا در وقتی مناسب به خواندن آن مشغول شود.چهار سال از آن زمان گذشته است و اکنون شاهزاده آدام صاحب فرزند دختری شده و سلنای دو ساله اش را بیش از هر چیزی دیگر در این کشور دوست دارد.اریک وقتی که کار زیادی نداشت، برای شاهدخت کوچک کتاب می خواند و با او بازی می کرد و گاهی اوقات از پشت پنجره ی کتاب خانه، با لبخند، قدم زدن سلنا را در باغ با مادرش تماشا می کرددر این چهار سال رابطه او با هوما بهتر شده بود اما هنوز او را مزاحمی می دید که خلوتش را از او ربوده بود، هوما از بودن و وقت گذراندن با اریک لذت می برد! هوما خوب خاطرش هست چگونه چهار سال پیش با دیدن پسری با موهای نقره ای  علاقه ی عجیبی به او پیدا کرد، چرا که اریک را مانند خودش متفاوت میدید.از آن سال ها به بعد هوما، کنجکاو شد بیشتر او را بشناسد و با او هم صحبت شود، اریک اوایل برایش کتاب می خواند تا او را از پرحرفی بازدارد زیرا هوما سواد خواندن و نوشتن نداشت بنابراین خودش نمی توانست کتاب بخواند، کمی که گذشت اریک شروع به یاد دادن حروف و کلمات به هوما کرد و دوست نیمه روباهش سرتاپایش را گوش می کرد تا مبادا با یاد نگرفتن مطلبی از اریک، او را عصبانی کند.یکی از روزها که هوما مشغول نوشتن تمرین ها بود، اریک پس از سال ها به یاد قدیم دوباره در دریاچه آب تنی و شنا کرداحساس می کرد روحش را سال ها پیش در دریاچه جا گذاشته بود و با بازگشت مجددش به آن آب سرد، روحش به جسم بازگشته است! درست زمانی که همه چیز خوب بود، صبحی متفاوت از دیگر صبح ها، صدای جیغ مادرش سبب شد تا از خواب بیدار شود.با عجله خود را پشت خانه رساند و با دیدن جسد پدرش، روی زانوهایش سقوط کرد، احساس کرد چیزی درون سینه اش فرو ریخت! چیزی که با مرگ مینا تکان نخورده بود اکنون به لرزه افتاد.چیزی مثل...قلبش...رز جسد راسل را که رو به روی در خانه افتاده بود در آغوش گرفت و با صدای بلند گریه می کرد! این اشک ها گریه یک مادر نبود بلکه گریه زنی عاشق بود! مراسم خاکسپاری راسل به بهترین نحو انجام شد، ادم های زیادی به مراسم آمدند! حتی چند کالسکه نیز از پایتخت به روستای کوچک اریک آمدند  تا در این مراسم شرکت کنند.همه دوستان او در این جمع حضور داشتند و در پایان مراسم برای شادی روحش دعا کردند، راسل را درست کنار دخترش مینا دفن کردند.اریک با لبخندی، آرام گفت :+ حالا دیگه تنها نیستی مینا...شب بعد از مراسم رز در حالی که اشک می ریخت و لباس های راسل را بی دلیل چندین و چند بار مرتب می کرد، گفت:+ این چند روز اون مثل همیشه نبود...اریک به آرامی سرش را بلند کرد و نگاهش را به مادر دوخت :+ منظورت چیه مامان؟رز آرام و بی صدا به اشک ریختن ادامه داد :+ یه چیزی رو فهمیده بود...نمی‌دونم چی اما دائما می گفت حالا که این رو فهمیدم نه من در امانم نه شماها...اگه اونا بفهمن که من حقیقت رو می دونم به هیچ کدوممون رحم نمی کنن...اریک دستانش را مشت کرد و دندان هایش را روی هم فشرد؛ سپس از بین دندان های کلید شده اش صدایی امد :+ کیا مامان؟رز که متوجه شعله ور شدن آتش خشم در وجود تنها عضو خانواده اش نبود گفت:+ پادشاه... نمی‌دونم چی رو راجب اونا فهمیده بود اما هر چی که بود...گریه اش شدت پیدا کرد و صورتش را با دستانش پوشاند :+ باعث شد اونا بکشنش...اریک دیگر دلیلی عالی برای تنفر بیشتر نسبت به شاه داشت! قطعا روزی هر طور که شده بود، قبل از مرگ، به سراغ پادشاه می رفت و خودش، خودش جان او را می گرفت! اما قبل از آن، باید آن حقیقت را می فهمید، چه حقیقتی ارزش کشته شدن پدرش را دارد؟نیمه های شب که مشغول فکر کردن درباره ی نقشه ی انتقامش بود، از پشت پنجره همان سایه ی دم پفکی را دید، با عصبانیت از جایش بلند شد و در خانه را باز کرد، هوما پشت در ایستاده بود! با چهره ای پریشان گفت :+ آممم...اریک با خشونت بازویش را گرفت و او را به داخل اتاقش کشاند؛ سپس نگاهی به اطراف انداخت و وقتی از نبودن کسی در آن اطراف اطمینان یافت در را بست و سپس با صدایی آرام توأم با عصبانیت گفت:+ مگه بهت نگفتم نیا؟ میخوای همون طور که پدرمو کشتن تو رو هم بکشن؟ میخوای از پوستت پالتو درست کنن؟گوش های روباه گونه هوما از روی ناراحتی به طرف پایین خم شدند! با غمی در صدایش جواب داد :+ دیروز و امروز نیومدی... اولش از دستت عصبانی شدم ولی وقتی فهمیدم پدرتو از دست دادی...می خواستم براش گل ببرم اما نمی دونستم کجاست...گلها رو برای تو اوردم...اریک نگاهی به شاخه گل هایی که در دست هوما بود انداخت، دستانش زخم شده بودند! و در دمش خار های گلی خاص رفته بود، اریک قدمی از او فاصله گرفت؛ سپس خنده ای کوتاه کرد و لبخندی به رویش زد خنده ای که از انتهای درد می آمد :+ متاسفم که اون طور حرف زدم هوما، من فقط نمی خوام کس دیگه ای رو از دست بدم، نمی خوام تمام نگرانیم از دست دادن اطرافیانم باشه! من فقط...ناراحتم...از اینکه پدرم رو از دست دادم...از اینکه باعث مرگ خواهرم شدم و این وسط نتونستم هیچ کاری برای نجاتشون انجام بدم...هوما اریک را به آغوش گرفت و در حالی که داشت صورت گریانش را بر روی شانه اریک فشار میداد، اریک که لحظه ای شکه شد و در حالی که نمیدانست چه کار کند دستانش را که در پشت هوما بودند نگاه کرد! با محکم شدن آغوش هوما اریک نیز تسلیم شد و دستانش را به دور او حلقه کرد.هوما در بغل اریک به لرزه در آمد! همانند یک گریه بی صدا بود.اریک آهی کشید و شروع به نوازش سر و گوش ها هوما کرد! هوما به محض لمس شدن سرش به دست اریک لرزشش متوقف شد! دم پایین افتاده اش اندکی بالا امد، هوما خودش را از آغوش اریک جدا کرد و با همان لبخند دندان نمای همیشگی اش پرسید:+ نمی خوای گلها رو ازم بگیری؟اریک سرش را بلند کرد و با لبخند کمرنگی گل ها را از دستش گرفت؛ سپس بار دیگر به آرامی گوش های نرم و مخملی هوما را نوازش کرد، هوما چشمانش را از روی لذت بست!اریک لبخندش مهربان تر شد؛ سپس همان طور که به سمت در قدم بر می‌داشت، گفت:+ بیا با هم گلها رو ببریمو هر دو با هم آن شب را کنار خاک راسل صبح کردند...صبح روز بعد اریک به داخل انباری خانیشان رفت! صندوقی مربعی را از زیر وسایل به بیرون کشید، قفلش را با کلیدی که در دستش داشت باز کرد و سپس تمام برگه هایی که داخلش بودند را به کنار زد! در انتهای آن برگه ها چند کتاب رنگی بی نام و سر انجام، همان کتاب سیاهی که چهار سال پیش پیدایش کرده بود خود را نمایان کرد!همه برگه ها را به بیرون ریخت و بر روی زمین خاکی انباری آن ها را مرتب کرد! کتاب ها را باز کرد.دستش را بار دیگر به داخل صندوق برد و این بار بدون آن که به آن نگاه کند گفت : + برام بیاریدش.جسم به دستش میخورد، آن را بر میدارد و از داخل جعبه خارج میکند! کتابی بزرگ و قطور که همانند کتاب چهار سال پیش جلدی سیاه داشت.اریک قلمش را برداشت، قلم را در درون رگش کرد و جای جوهرش را با خون خود پر کرد! جلوی خون را با زمزمه ای گرفت، به محض باز شدن صفحه کتاب بزرگ اشکالی دور تا دور اریک بر روی زمین کشیده شد! کتاب را تا جایی باز کرد که دیگر متنی در آن نبود! کتاب های کوچک تر را باز کرد و چشمانش را بست و به صدا های درونش گوش داد!دستش شروع به نوشتن کتابی کردند که در آینده آن را کتاب سایه خوانند، کتابی که با خون نویسنده و زبان تاریکی نوشته شده است.یکی از ممنوعه ترین کتاب های جادوی سیاه در انباری خانه ای روستایی توسط جوانی بیست و چهار ساله نوشته شد! نه توسط یک خدای شیطانی یا یک الهه نفرین شده در هزاران سال گذشته! بلکه توسط انسانی با چشمانی به سیاهی مرگ به نام اریک! او تنها کسی بود که قدرت و دلیل مرگ خودش را با دستان خودش آفرید.</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jan 2022 11:18:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Selina Griffin</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/selina-griffin-afmkgzzme77y</link>
                <description>چند سال گذشته است؟ چرا صورت من فرسوده است؟ چرا هر چه که میگویند را قبول میکنم؟ چگونه فرزندم بالغ شد و چگونه عشق زندگی اش را پیدا کرد؟ چه روز های مادرانه ای را از دست داده ام!چگونه تمام این 23 سال زندگی ام گذشت ؟ملکه سلینا در حالی که خود را در ایینه نگاه میکرد پاهایش به سمت سستی میروند و پرده های اتاقش را می‌گیرد و در حالی که سعی می‌کند خود را نگه دارد یکی از خدمت کار های ملکه با سینی نقره ای از میوه به اتاقش می آید و با دیدن حال ملکه سینی را ول کرده و برای کمک دست ملکه را می‌گیرد.سلینا به محض لمس شدنش نوری از خشم چشمانش را میگرد و دست خدمتکار را پس می‌زند و با صدای بلند می‌گوید : از اینجا بروید بیرونن نمیخواهم هیچ کدامتان را ببینم!!خدمتکار در حالی که از ترس جلوی دهانش را گرفته بود و با لرز میوه ها را از اتاق جمع کرده و با احترام خارج می شود! پس از رفتن خدمتکار صدای پاره شدن پارچه های ابریشمی پرده می آید و ملکه سلینا به زمین می افتد.. با موه هایی پریشان سرش را به دیوار زیر پنجره اتاقش تکیه می‌دهد، تنهایی و سکوت به سمتش هجوم آورد و ناگهان یاد جشن عروسی پسرش افتد! در زیر لب های خشک شده اش زمزمه کرد:صورت آشنا در آن جمعیت.. پسری جوان با موه های نقره ای! مو های به رنگ مو های کلارا..سلینا در حالی که خشکی های لبانش را میخورد بار دیگر می‌گوید : کلارا.. دستش را به پایه های نقره ای تخت می‌گیرد و به آرامی اندام بی جانش را بلند می‌کند، بار دیگر نام کلارا را زمزمه میکند.سلینا بر روی پاهایش می ایستد و با قدم هایی آرام شروع به گشتن و یافتن چیزی در اتاقش میکند، وسایل اتاقش را بهم میریزد و در آخر شیشه معجونی با رنگ بنفش را در دستانش می‌یابد و سر می‌کشد.مردمک چشمان خاموشش شروع به باز شدن می‌کند و دوباره به حال اول خود باز می‌گردند.به جلوی آیینه می‌رود و شروع به مرتب کردن موه های پریشانش می‌کند، خدمتکاران را صدا می‌زند و به آن ها می‌گوید که لباس هایش را آماده و اتاقش را مرتب کنند.چند دقیقه بعد صدای قدم های تند ملکه در راهرو های قصر میپیچید.خدمتکاران نیز نفس نفس زنان سعی می‌کنند خود را به ملکه برساند.ملکه سلینا در کمتر از چند دقیقه خود را به باغ بزرگ سلطنتی می‌رساند و سربازان در حالی که از حضور ملکه جا خورده اند در پشت خدمتکاران پیشانی عرق کرده ملکه به صف می شوند و ملکه را همراهی می‌کنند. در همین بین نزدیک ترین سرباز به آخرین خدمتکار آرام می‌گوید :ملکه در اینجا چه می‌کند؟خدمتکار با چهره ای مضطرب به نشانه واقعا هیچ چیزی نمیدانم سرش را تکان داد.همان طور که ملکه به سرعت از باغ می‌گذرد، پسرش آدام با لباس تمرین مادرش را می‌بیند و بی اختیار چشمانش خیس می‌شود و بلند می‌گوید :مادر!سلینا تا به آدام می‌رسد با صورتی جدی سیلی محکمی به صورت پسرش می‌زند. خدمتکاران ناگهان مبهوت در جایشان خشکشان می‌زنند. آدام در حالی که از شدت محکم بودن سیلی مادرش سرش خم شده بود در همان حال به گوشه ای از زمین باغ زل می‌زند. ملکه بلند میگوید :چگونه جرعت میکنی این گونه من را با چشمانی خیس صدا بزنی؟ تو قرار است روزی به جای پدرت بنشینی، حق نشان دادن ضعف هایت را نداری. آدام چشمانش را می‌بندد و بر روی زمین در حالت نظامی می‌نشیند و می‌گوید : گوش به فرمانم، ملکه. سلینا نفسی عمیق می‌کشد و این گونه خواسته اش را میگوید : مرلین را فرا بخوان. آدام در حالی که به پاهای مادرش خیره شده است لبخندی می‌زند و می‌گوید : اگر به دنبال جادوگر سلطنتی هستند او 10 سالی است که از نظر ها پنهان شده است و یا.. مرده است! اکنون پسر خوانده اش الوین امور را.. + الوین را فرا بخوانید! آدام با تعجب سرش را بالا می آورد و به مادرش نگاه می‌کند! ملکه جدی است، خشم و قدرت در چشمانش اجازه نهی کردن هیچ دستوری را به ادام نمیدهد، ملکه با همان صدای فراموش شده اش میگوید :مگر دستورم را نشنیدی ادام! فورا برو و الوین را به اینجا فرا بخوان. آدام سرش را پایین انداخته، از جایش بلند می شود و به سرعت سمت دروازه دوم باغ می‌رود.ناگهان پاهای ملکه بار دیگر سست می‌شوند.. یکی از خدمتکاران قدیمی قصر دست ملکه را می‌گیرد و او را بدون آن که دیگران به چشمانشان بیاید به خود تکیه می‌دهد.ملکه نیز در حالی که به پسرش نگاه می‌کند، آرام و با لبخند می‌گوید :ادام..پسرم.. سپس به آرامی به سمت جایگاهی که در وسط باغ بود قدم بر میدارد و در آنجا می‌نشیند.طولی نمی‌کشد که آدام با جوانی در کنارش به پیش ملکه می آید، ادای احترام می‌کند و با چهره ای در هم رفته بدون هیچ کلامی از باغ خارج می شود.الوین با تعجب به آدام نگاه می‌کند و سپس به ملکه سلینا زل می‌زند و ناگهان تعظیم می‌کند و بلند می‌گوید:لط.. لطفا! بی حرمتی من رو ببخشیددد ملکه سلینا.+ سرت رو بالا بیار فرزند مرلین، امروز روزی است که تو شایستگی خودت را به خانواده سلطنتی نشان میدهی.الوین عصایش را از درون ردایش در می‌آورد و به زمین می‌کوبد و در حالی که رد جادو از زمین به آسمان زبانه می‌کشد، با چهره ای پر از غرور می‌گوید : گوش به فرمان شما هستم، ملکه سلینا! چه کمکی از دست من، پسر مرلین بزرگ ساختس؟ سلینا با اشاره دستش دستور مرخص شدن همه را می‌دهد و سپس به الوین اشاره می‌کند و میگوید که در کنارش بشیند.الوین عصایش را بغل کرده و با سری خم شده می‌گوید :چ.. چی؟ منظورتون اینه که؟ملکه لبخندی می‌زند و می‌گوید که در کنارش بر روی صندلی بنشیند.الوین با چهره ای پریشان در حالی که پاهای لاغر و گم شده در ردایش همچون شاخه های در باد به لرزه میفتد در کنار ملکه می نشیند.ملکه فنجان چایی را بر می‌دارد و بر رو به روی او می‌گذارد و می‌گوید :الوین جوان، من از شما می‌خواهم که خاطره ای را برایم به وسیله جادویتان به تصویر بکشید.الوین ناگهان با صدای بلند و متعجب می‌گوید :خاطرات! خاطرات ملکه سلیناااا!سلینا با اشاره ای به الوین می‌فهماند که ساکت شود.الوین ناگهان همه چیز را متوجه می‌شود و آب دهانش را از ترس قورت می‌دهد، عصایش را در بغل خودش فشار می‌دهد، به فنجان چای خیره می شود و به آرامی میگوید :اینطوری... یعنی اینجوری..+ چی شده الوین نکند توان و یا دانشش را نداری؟الوین سرش را به نشانه نه تکان می‌دهد و با همان صدای آرام می‌گوید :ولی اینطوری.. خاطرات و گذشته شما برای من بازگو میشه. مطمئن هستید که من برای این کار فرد مناسبی هستم؟ملکه سلینا لیوان چایش را با وقار شاهانه بر میدارد و اندکی از چایش را می‌نوشد و به خدمتکار چندین و چند ساله اش که در گوشه باغ به دستانش خیره شده بود نگاهی می‌کند و می گوید :الوین، تصمیم من از قبل گرفته شده، اجباری در انجام این کار نیست اما من در قلبم راز هایی را نگه داشته ام که حتی فرزند خودم نیز از آن ها بی خبر است و اکنون نیاز دارم که آن ها را بار دیگر به یاد بیاورم! پس مسئولیت حمل آن و مخفی نگه داشتنشان تا زمان مرگم به گردن توست! آیا حاضری همچین بار سنگینی را به دوش بکشی؟الوین به چشمان کم نور ملکه سلینا خیره می‌شود و پس از لحظه ای سکوت و می‌گوید :با جان و روحم از خاطرات شما حفاظت میکنم، ملکه سلینا.ملکه سلینا به نشانه رضایت چشمانش را چند لحظه ای می‌بندد و پس از باز کردنشان به الوین می‌گوید که شروع کند! الوین از جایش پا می‌شود و عصایش را در دستانش فشار میدهد و به آرامی به پیشانی ملکه سلینا نزدیک می‌کند.ملکه با شندین صدای شمشیر های کشیده شده سربازان دستش را به نشانه عقب ماندن به بالا می‌برد و سپس به الوین ترسیده می‌گوید که کارش را ادامه دهد.الوین نفسی عمیق می‌کشد و سپس شروع به زمزمه وردی می‌کند :من را آگاه ساز از آن چه که به روح و جسمت گذشته است، به من نشان ده آن چه که با چشمانت دیده ای و با گوش هایت شنیده ای.ملکه سلینا لبخندی به نشانه تایید می‌زند و عصای الوین شروع به درخشیدن می‌کند.خطوطی از جادو به آرامی بر دور تا دور سر ملکه و الوین نمایان می‌شود.ناگهان همه چیز سفید می‌شود! ملکه چشمانش را باز می‌کند و جز سفیدی و الوین که در کنارش ایستاده است چیزی نمی‌بیند.سلینا می‌پرسد :اکنون قرار است چه اتفاقی بیفتد؟الوین می‌گوید :این جادو لحظه مرگ را فریب می‌دهد تا تمام خاطرات زندگی را در یک نظر به ما نشان دهد. تمام آن چه که دیده اید و احساس کرده اید در کمتر از ثانیه ای برای هر دوی ما نمایان می‌شود.ناگهان انبوهی از صدا ها و صحنه ها از آن صفحه سفید می‌گذرد و همه چیز به حالت عادی بر میگردد.در حالی که موهای الوین جلوی چشمانش را گرفته بود عصا به همراه دستش شروع به لرزش می‌کند.. بدون هیچ سخنی ورقی را از هوا ظاهر می‌کند و آن را بر روی میز می‌گذارد.بر روی کاغذ چهره همان پسر با مو های سفید نقاشی کشیده شده بود.ملکه سلینا عکس را بر می‌دارد و به آن خیره می‌شود و سپس با چشمانی باز شده می‌گوید :خودش است..الوین در حالی که سرش را به پایین انداخته ناگهان بر زمین دو زانو می افتد و در همان حال می‌ماند، ملکه چشمانش را از روی کاغذ بر میدارد، الوین را نگاه می‌کند و می‌گوید : چیزی شده ای الوین جوان؟ الوین لبخندی می‌زند و دامن ملکه را در دو دستش میگیرد.. ملکه متعجب نگاهش می‌کند. الوین دامن را در دستانش مشت می‌کند و سپس بر روی صورتش فشار می‌دهد.. طولی نمی‌کشد که پشت الوین شروع به لرزش می‌کند، او گریه میکرد! بدون هیچ کلامی شروع به گریه کرد.ملکه کاغذ را بر روی میز گذاشت و با دستانش موهای الوین را به نوازش های مادرانه خود آغشته کرد! صدای هق هق های الوین بلند تر و بلند تر شد تا این که ناگهان شروع به فریاد زدن در دامن مچاله شده ملکه کرد.</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 20:58:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Adam Griffin</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/adam-griffin-f8xdraednoqa</link>
                <description>&quot;تو تنها نور در چشمان من و مادرت هستی ادام&quot; معنای این جمله پدرم هر سال که می‌گذرد عمیق تر میشود، معنای جمله تغییری نمیکند بلکه این من هستم که در گذر سال های متوال، بیشتر و بیشتر عمق این جمله را میفهمم.مادر من ملکه سلینا دچار افسردگی شدیدی پس از ازدواج با پدرم شد، این را فقط اعضای بلند پایه سلطنت و خانواده مادریم می‌دانند! تلخ ترین خاطره کودکی ام، لبخند های زیبا اما دروغین مادرم در مراسم های کشور بود.چرا باید دروغ گفت؟ چرا باید پنهان کرد دردی را که ما را زجر می‌دهد؟ مگر شرایط می‌تواند بدتر از این شود؟ مگر اشراف زاده ها و پادشاهان دردی در مسیر زندگیشان نمیکشند؟ چرا باید این درد را مخفی کرد مگر ما چیزی جز انسان فانی هستیم؟من تنها 9 سال بیشتر سن نداشتم که این سوال ذهنم را مشغول کرده بود.هرگاه مادر را در قصر میدیم از او می‌پرسیدم! من از او می‌پرسیدم که چرا غمگین است! اما او هرگز به من جوابی نداد! بار ها و بار ها پرسیدم! و بار ها و بر ها از دانستن احساسات مادرم نهی شدم.دسته لیوان از فشار زیاد دستان آدام می‌شکند و لیوان بر روی میز افتاد اما ادام بدون آن که به لیوان توجهی کند به گفتگویش ادامه داد :من قبل از آن که زبان گفتار بیاموزم، زبان نگاه ها را آموختم. نگاه طمع و حرص را از خانواده ام دیدم، نگاه های استوار اما خسته را از پدرم، نگاه های نا امید و شکسته را از مادرم.. نگاه ها.. معنی ها.. پروردگارا من چه باید بکنم.. چشمان آدام خیس میشود و با چشمانش دریچه احساساتش نیز بسته می‌شود! اما زبانش نه، حرف های بسیار برای گفتن مانده که نمیتوان جلویشان را گرفت، ادام ادامه میدهد :خدمتکاران و معلمانم می‌گفتند که چشمان من همانند خورشید، سرخ و زیبا هستند. اما من با همین چشمان دیدم که چگونه همین رنگ چشم متفاوت باعث کتک زدن لعنت شدن یک دورگه می‌شود! چگونه ممکن است که چیزی ذاتی همانند رنگ چشمان برای کسی نعمت و زیبایی و برای دیگری همان رنگ چشمان لعنت و نفرین باشد؟آن روز، من از قصر فرار کرده بودم تا که بتوانم بیرون دیوار های سرد قصر را ببینم، همیشه در جستجوی مردانی تنومند و قوی، مردمان شاد و زنانی خندان با سبد های میوه بر روی سرشان بودم اما وقتی به میان مردم رفتم دیدم که عده زیادی دور یک مغازه ایستاده اند و گوشه ای را نظاره میکنند.دو رگه ای که به خاطر رنگ چشمانش داشت از چند بچه به ظاهر اشرافی کتک می‌خورد... شیطان.. نفرین به شما موجودات ناقص.. عجیب و الخلقه ها به درون جنگل برگردیدکسی چیزی به آن 2 پسر جوان که با بی شرمی آن دو رگه را می‌زدند چیزی نگفت نه تنها مردم در سکوت بودند بلکه در چشمان ناظران لبخند میدیدم.. آنان از نمایش لذت می‌بردند! حتی آن بچه ای که در میان لگد چکمه های اشرافیان در حال کتک خوردن بود نیز چیزی نمیگفت و تنها تحمل میکرد.آن دو جوان را وقتی که به قصر بازگشتم نزد پدرم فرا خواندم و درخواست مجازات کردم، من از پدر خواستم که آن ها را مجازات کند و او نیز آن دو جوان اشرافی را با حکم شلاق در میدان شهر تنبیه کرد! در دل خود خوشحال بودم، در فکر خود به این می اندیشیدم که توانستم عدالت را در گوشه ای از شهر ایجاد کنم!به همین خاطر در هنگام اجرای حکم در آنجا بودم، باز هم با لباسی مبدل از قصر به بیرون از دیوار ها رفته بودم و با خیال اجرای عدالت با چشمانی پر از نفرت به مجازات آن جوانان نگاه میکردم و به صدای فریاد هایشان گوش میدادم.من تخم نفرت را در قلب خود کاشتم.. به همین خاطر متوجه نشدم که دیگر دو رگه و انسان های اطراف میدان نیز به همانند من با قلبی پر از نفرت و خنده به مجازات آن جوانان نگاه می‌کنند! هیچ چیزی تغییر نکرده بود! من نمیدانستم که درخت نفرت را با خون آن 2 جوانان در قلب میدان شهر آب یاری می کردم.آرتمیس دست سفت آدام را گرفت و لبخند زد، آدام نیز نگاهش را از آرتمیس دزدید و چند لحظه ای سکوت کرد! اما سکوتش چندان طول نکشید و کلمات دوباره جاری شدند:وقتی مادربزرگ و پدر بزرگم باغ وحشی از دو رگه ها دارند، چه انتظاری میتوانم از مردم کشور پدرم داشته باشم، در همان جوانی نور امید از چشمان تازه باز شده ام به بیرون خزید و جایش را به سردی داد! تنها خود را گول میزدم که میتوانم چیزی را تغییر دهم و یا تفاوتی بسازم.هیچ کاری از دستانم بر نمی آید، فقط میتوانم رکاب اسب را بگیرم و با پارچه ای بر صورتم به پیش تو بیایم و درد های قلب خود را به تو بگویم. دیگر حتی نمیتوانم اریک را ببینم! از وقتی که درس هایم تمام شده دیگر نتوانستم پا به کتابخانه بگذارم. تمام هفته ام با مسائل نظامی، راز ها و موقعیت های سیاسی کشور،  بازدید و شناخت شهر های کوچک و بزرگ گرفته شده است. تا لحظه ای وقت خالی پیدا میکنم خود را در عمارت مادرم با صندلی های خالی میابم!باز هم همان موضوعات تکراری.. باز هم همان قوانین از پیش نوشته شده که باید اجرا شود.هرچه که زیبا می‌دانند را باید زیبا بدانم و هرچه که دوست دارند را باید دوست بدارم.از همه بدتر خوابیدن با دورگه هایی است که پدربزرگم..نگاه آرتمیس باعث میشود آدام ناگهان بحث را عوض می‌کند و به لکنتی کوتاه بیفتد: ... ار.. اریک! او نیز همانند من معتقد بود که این کشور فاسد شده است و نیاز دارد که دوباره از نو.آرتمیس زبان باز کرد: و تو میخوای به عنوان وارث بعدی کشور، این فساد رو از بین ببری؟آدام سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد و آرتمیس ادامه میدهد :تا به حال به آروبون رفتی ادام؟ آدام : بله، چند باری رفتم.آرتمیس : تا به حال چیزی از بازار برده فروش های آنجا شنیده ای؟آدام : همچین چیزی امکان ندارد، پدرم خرید و فروش برده را ممنوع کرده.و لبخندی چنان سرد و بی روح بر روی صورت آرتمیس ظاهر میشود که چهره متعجب ادام لحظه ای در هم میشکند و به شک و تردید میفتد.آرتمیس : به نظرت خانواده مادریت از کجا دورگه برده خریداری کردند؟ادام و آرتمیس هر دو در سکوتی به انتها در آن کلبه میان جنگل به فکر فرو رفتند، این سکوت همواره منتظر جوابی بود و جوابی نیامد.از این ملاقات های هفتگی آدام و آرتمیس چند ماهی گذشت و نتیجه آن عشق و وابستگی جدایی ناپذیر میان آن دو شد، این ملاقات های مخفیانه ادامه یافت تا که خبر حاملگی آرتمیس باعث شد آدام تصمیمش را بگیرد و در مقابل خانواده اش به ایستد. او دیگر پدر فرزندی به دنیا نیامده و همچین همسر قسم خورده یک نیمه الف بود. چشمان سرخ آدام بار دیگر به آتش کشیده شد و صدایش بار دیگر بلند شد بود.&quot;برای حفاظت از همسرم.. برای حفاظت از نهال خانواده ام! من این دنیا را جایی بهتر برای آن ها میکنم&quot;ادام در مقابل پدر خود ایستاد، ادام در مقابل توطئه‌ و نقشه های شیطانی مادربزرگش نیز ایستاد و نگذاشت چیزی عشق آرتمیس را از قلبش دور کند. امید بار دیگر او را نواز‌ش کرد، امید لبخند ادام شد.. امید به بچه در شکم ارتمیس، بچه ای که هنوز چشم و گوشش از فساد و دروغ خانواده اش پر نشده! این امید ها بودند که باعث تولد دوباره ادام شدند. آدام تبعید شد، آدام ترد شد، آدام خورد شد.. اما او هرگز تسلیم نشد. سر انجام مراسم ازدواج آدام و آرتمیس در یک روز و شب با شکوه در قلب پایتخت گرفته شد. آدام بار دیگر توانست در آن روز اریک را ببیند، آن شب تنها شبی بود که آدام توانست زندگی را با تمام وجودش در کنار کسانی که دوستشان دارد احساس کند. مدتی بعد بچه اول آدام به دنیا آمد!هنگامی که آدام برای اولین بار دختر تازه به دنیا آمده اش را در بغل گرفت با چشمانی خیس به چهره پریشان و در بستر همسرش آرتمیس نگاه کرد و گفت :نور فردایمان.. دخترمان!! سلنا!</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 20:01:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Deva Dark</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/deva-dark-xvsjmeedlign</link>
                <description>دوا در حالی که به سر بریده شده شیطان در دستش نگاه میکرد لبخند زد و گفت : ظاهرا وجودتان در جهانی که به ما سپرده شده تمامی ندارد.. از وقتی چشمانم را گشوده ام در حال کشتن شیاطینی به همانند تو هستم.. نمیدانم چرا دست از تقلا کردن بر نمیدارید و در دنیای سیاهتان منتظر عذاب الهی نمیمانید.دوا سر بریده شده را به گوشه ای پرت کرد، به رد خونی که سر بریده شده از خود به جا گذاشت خیره شد و در حالی که صورتش در تاریکی مخفی شده بود، به شیطانی با دستان بلند و کشیده نگاه کرد! شیطان بر روی زمین افتاده و آتش و دود سیاه از درون قلبش زبانه کشید. شیطان طوری به قلب سیاهش از درد مشت میزد که گویا میخواهد همه چیز تمام شود. دوا به نزدیکی شیطان رفت و با نفرت و ساده گویی گفت :گویا قلبت درد میکند! تقصیر وجود سیاه و تاریکت است که اکنون زیر سلطه سایه های من آمده! نباید گناه پدرانتان را تکرار میکردی. شیطان با عصبانیت دستان و سپس ناخن های کشیده اش را به روی زمین کشید، صدای ناهنجاری تولید شد و آسمان سیاه آن دنیای بی نور ترک عمیقی برداشت! دوا به آسمان دنیای که در آن زندگی میکرد نگاه کرد.. با دیدن ترک بد شکلی که شیطان بر روی آسمانش ایجاد کرده بود، اخمی بر صورتش آمد و رو به شیطان کرد و گفت :تو را به همانند برادر و خواهرانت، با مرگ مجازات کنم! گناه از بین بردن زیبایی اسمان من را با درد و مرگت خواهی داد.شیاطینی چهار پا با چهره های ترسناک و قلاده های بزرگ، چهار دست و پا به سمت اهریمنی که بر روی زمین افتاده بود حمله و سپس شروع به کندن و خوردن اعضای بدنش کردند.دوا به سمت صندلی شاهانه اش بازگشت و به رودخانه خونی که به راه افتاده بود نگاهی سرد کرد! هرچه اعضای بدنش به وسیله دندان های تیز و خونی سگ های شیطانی دریده میشد، شیطان بار دیگر بدنش را ترمین میکرد.. دوا دستانش را مشت کرد و آهی از روی افسوس کشید و گفت :باید سخت باشد که هم قلب در حال انفجارت را ترمین کنی و هم شیطان های دیگری که از جسمت تغذیه میکنند را کنار بزنی.. درد زیادی را برای زنده ماندن تحمل میکنی .. اینطور نیست ای شیطان؟اهریمن در حالی که بدنش در حال متلاشی شدن بود فریاد گوش خراشی زد :قلبم را آزاد کن... لعنت به تو و خالقتدوا با شنیدن کلمه اخر اهریمن و بی حرمتی او به خالقش، دستش را به سمت شیطان گرفت و سپس آن را مشت کرد! نفس شیطان یک باره بریده شد. دوا دستش را باز کرد و قلب شیطان از میان جای گاز سگان تکه تکه شده بر روی زمین افتاد.زنی از درون تاریکی دستش را بر روی صندلی دوا گذاشت و گفت : چرا نگذاشتید که حیوانات بیشتر غذا بخورند بانو؟ پیدا کردن شیاطین نترس و پر گوشتی همچون او بسیار سخت و کمیاب شده.دوا با سردی پاسخ داد :هرکس که به خالق من توهین کند سزایش مرگی دردناک توسط تاریکی وجود خودش است.زن لبخند زد و گفت :به راستگی همانطور که از الهه تاریکی انتظار میرود، بیرحم و عادل هستید..دوا به جسم اهریمنی که در حال بلعیده شدن بود نگاه کرد! نمیدانست که این چندمین شیطانی است که به دست او کشته شده..اما میدانست که وظیفه اش همین است.کشتن شیاطینی که به خود اجازه بی حرمتی به دنیای انسان ها را میدهند، این تنها وظیفه دوا میباشد.دوا صاحب جهان سایه ها، جهانی قبل از دنیای انسان ها و بعد از دنیای شیاطین میباشد! هر شیطانی که بخواهد به دنیای انسان ها با پای خودش برود باید از دروازه دنیای سایه ها عبور کند، دروازه ای که هیچ وقت به شیاطین اجازه عبور نمیدهد، درست همان طور که خالق دوا از او خواسته بود دوا هر شیطانی که بخواهد از دنیای زیرین به دنیای انسان ها برود با بیرحمی میبلعد، ابتدا قلب و سپس تمام هستی اش را در خود هضم میکند.گناه و تاریکی همچون باروت و آتش میباشند! وقتی که شیاطین گناه کار در تاریکی خودشان بلعیده میشوند راهی جز مرگ برای خلاصی از درد پیدا نخواهند کرد. </description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 18:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راز پولدار شدن ارزشمند شدن است!</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kxyk24pynafz</link>
                <description>انسان های پولدار زندگی بسیار بسیار زیبا و سرشار از ثروت، شهرت و قدرت دارند. اما حقیقتی در پشت این انسان های پولدار وجود دارد و آن این است: هرچه برای جامعه مفید تر و مسئولیت پذیر تر باشی، ثروتمند تر میشوی.من مسئول یک دستگاه برش در یک شرکت صنعتی هستم! حقوقی که دریافت میکنم بر اساس توانایی من است! همواره همین بوده و همین خواهد بود. مسئولیتی و توانایی من حقوق من را میسازد.این جامعه بدین صورت کار میکند که، هرکس برایش مفید تر و کار آمد تر باشد به او بیشتر بها و ارزش میدهد و برای سودمند بودن تنها تخصص پیدا کردن کافی نمیباشد و ما باید بیاموزیم که چگونه بشریت را به جلو پیش ببریم!تمام پول های دنیا بر اساس یک چیز معامله میشوند و آن ارزش است. اگر که انسان ها طلا را بی ارزش به شمار بیاورند، طلا هرگز قیمتی نمیشد و دلیل گران بودن چیزی همانند طلا فقط و فقط دیدگاه ما انسان ها یا بهتر است بگویم خود ما انسان ها میباشیم.پول یک کاغذ است اما نماینگر ارزش است! ارزشی که ما ساختیم! ما انسان ها خیلی چیز ها را به وجود آوردیم و یکی از آن قوانینی که نا خواسته و یا خواسته نوشته شده است این است که ارزشمند بودن هر فرد برای جامعه میزان ثروت آن فرد را نشان میدهد.شاید فکر کنید که آن مرد چاق با کت شلوار اتو کشیده اش هرگز به اندازه یک رایس مفید نبوده است! اما این را بدانید که او نیز به اندازه خودش مفید و یک مهره برای حرکت دادن است. شاید همانند یک کارگر از تخصص و یا توانایی فزیکی خاصی برخوردار نباشد اما همچون پول که کاغذی بیش نیست! ارزشمند است! شاید سپر سیاسی فردی بسیار مهم تر است؟ شاید یک وسیله برای رزرو کردن میز ریاست است؟ کسی چه میداند اما هرچه که هست حتی آن فرد به ظاهر بی خاصیت نیز وظیفه ای دارد.</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 19:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار معنا یافتن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86-xdhoe3hxwfvx</link>
                <description>برایم سوال شده که انسان یعنی چه ؟ هدف از وجود انسان چیست؟ جواب هایی دارم که نمیدانم کدام یک حقیقت است.یکی از آن جواب ها این است که ما انسان ها در واقع خدایانی هستیم که خود به انتخاب خود وارد یک دنیای فانی شده ایم! و با محدود کردن آگاهی و وجودمان در قالب جسمی فانی، به زیستن و لذت بردن از تمام جوانب زندگی به عنوان یک موجود فانی پرداخته ایم.از طرفی هرکه که هست از آن چه که هست راضیست! اگر به عمق وجود خود رجوع کنیم ما حتی از درد های که در زندگیمان وارد شده است راضی هستیم. در واقع انسانی را نیافتم که از چیزی که بود واقعا راضی نباشد! این نشان میدهد که قدرت انسان ها آنقدر زیاد است که میتوانند حتی درد و رنج را برای خود بیافریند... گویا از این کار لذت میبرند زیرا در دنیای خدا گونه خود چیزی به اسم مرگ، محدودیت و غم وجود ندارد.جواب دوم این است که انسان فرزند خداست و خداوند در تلاش است که فرزندش را تربیت کند تا به همانند او روزی خدا شود! شاید هم خدایی در کار نباشد و ما در داخل مدرسه ای برای هزار سال آینده هستیم و اکنون در حال یاد گیری راه روش زندگی کردن و درس گرفتن از آن میباشیم.. ایده بدی نیست! بجای تجربه کردن و از دست دادن وقت زیادی از زندگی میتوان با استفاده از یک دستگاه شبیه سازی کودکان خود را درون یک زندگی شبیه سازی شده بگذاریم و به آن ها تمام نکات مهم را آموزش دهیم.جواب سوم! خدایی نیست! دستگاه های عجیب و غریب آینده نگرانه ای هم نیست.. تنها میمون هایی هستیم که ذهنمان به تکامل رسیده است و اکنون در حال بازی کردن با وقت ازاد و بدون دقدقه خود هستیم! نه نیاز به ترسیدن از شکار شدن، نه نیاز به فکر کردن در مورد آب و غذا.. حتی نیاز به سرپناه هم نداریم!جواب چهارم چیست ؟ شما میدانید ؟ چه چیزی ممکن است باشد ؟ شاید ما فقط هستیم تا که عشق بورزیم.. گویا ما کاری جز عشق دادن و بخشیدن از خویشتن نمیتوانیم انجام دهیم.</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 18:49:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و من عشق را یافتم</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%85-t7ikogwq0lav</link>
                <description>پیدا کردن چیزی که در آن شناوریم اندکی سخت است! پیدا کردن خدا سخت است، پیدا کردن خود سخت است، پیدا کردن آرامش سخت است، پیدا کردن عشق نیز سخت است.اما من عشق را یافتم، نمیتوانم بگویم که عشق دقیقا چیست زیرا میدانم به هر احساسی که وجود دارد میتوان عشق را خطاب کرد! حتی تنفر نیز نوعی عشق است. تنفر از توجه و اهمیت زیاد ریشه میگیرد و توجه و اهمیت دو رکن اصلی برای عشق میباشد.شاید به همین خاطر است که برخی از مورد نفرت بودن یا حتی شکنجه شدن لذت میبرند، راستش را بخواهید هرگز نتوانستم تعریفی جز دیوانه و غیر طبیعی بودن برای این دسته از انسان ها پیدا کنم. اما اکنون میتوانم با تمام وجود بگویم که هر احساسی که وجود دارد عشق است.از طرفی چه کسی میتواند دیگری را مجبور به شکنجه شدن کند؟ اصلا چه کسی میتواند ما را محدود و یا زندانی کند؟ ما زندانی شرایط نیستیم.من زندان بان زندانی هستم که در آن تنها خود زندانی هستم، اینگونه همه چیز مشخص نمیشود؟ امکان دارد که کسی واقعا بخواهد زندگی اش را تغییر دهد و زندگی اش تغییری نکند؟ این حرف حقیقتی است که به خاطرش من سنگسار میشوم.. اما همان طور که زمین گرد است، حرف من نیز حقیقتی است که روزی قبول خواهد شد.روزی خواهید یافت که هرچه که هستید را خودتان خواستید! روزی خواهید یافت که شما جاودان هستید و همانند خالقاتان بی انتها.. هرچه که هست را خود با تک تک احساساتان ساخته اید. چه یک خاطره دردناک، چه یک روز شیرین...روزی خواهد امد که انسان دست از ساخت خدا خواهد برداشت! به چیزی ایمان پیدا خواهد کرد و با همان ایمان ماه را دو نیمه خواهد کرد.آری.. روزی ما بدون هیچ مجسمه و یا کلمه ای به خود و پاکیمان ایمان پیدا میکنیم! به قدرت و بی انتها بودن خودمان ایمان پیدا خواهیم کرد... همواره منتظر آن روز خواهم ماند که قدرت بی انتهای ما باری دیگر با ایمان خود زنده شود.</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Tue, 19 Oct 2021 13:48:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقد کردن یک علم است!</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D9%86%D9%82%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-pl0bsi1vd66s</link>
                <description>نقد کردن یک علم است! من نقد کننده خوبی نیستم برای همین همواره در نقد کردن خود را مخاطب قرار میدهم چون میدانم که دل خودم را هرگز نخواهم شکست و اگر شکست میتوانم خود را ببخشم.اما اگر روزی به اشتباه کار کسی، شعار کسی، عشق و یا اگاهی کسی را به اشتباه نقد کنم، آسیب خواهم دید! نقد کردن کار بسیار آسانی میباشد. من میتوانم هر چیزی را به بازی بگیرم و هر اعتقادی را نقد کنم! اما بعید میدانم که بتوانم به درستی این کار را انجام دهم.به همین خاطر هم به دیگران و هم به خود صدمه خواهم زد، پس تنها راه درست این است که همواره با دیگر عزیزان و دوستانمان همواره همانند گلی لطیف و شکننده یا کودکی خورد سال بنگریم.من همواره عزیزانم را به همانند یک کودک میبینم! حتی اگر سن آن عزیز چند برابر سن من باشد باز من نیز هنگام برخورد با اعتقاد هایش همانند یک کودک برخورد خواهم کرد.اگر حقیقتی را میدانستم، هرگز آن را با درد و ترس ( در حالی که آب دهانم در حال پخش شدن در هواست ) به عزیزم نمیگفتم! نباید نقدش کنم.. نباید قلبش را بشکنم! به همین خاطر باید به همانند یک جراح اعصاب، در حالی که بر روی تمام کلام و زبان بدن خود مسلط هستم. طوری نقد خود را بگویم که عزیزانم هرگز از من دلخور نشوند.بله.. آن ها کودکانی مهربان با بادکنک هایی در دست هستند! من نمیتوانم با نقد های اشتباه خود همانند یک سوزن تمام بادکنک هایشان را بترکانم.و این گونه بود که حتی بزرگترین بزرگتر ها نیز با من با خنده و خوشحالی ارتباط برقرار میکردند! آنها میدانستند که من احترامشان را نگه خواهم داشت و همواره حرف درست را بدون هیچ دلخوری ای به زبان خواهم آورد.اما من نیز دانشجویی در کلاس چگونه سخن بگویم هستم! همچنان اشتباه میکنم و همچنان می آموزم که چگونه بیشتر و بیشتر مهربانی کنم..</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Mon, 18 Oct 2021 22:22:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین روش نظم دهی به زندگی نوشتن است</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%B8%D9%85-%D8%AF%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mfm3z4b5ro2p</link>
                <description>کمرنگ ترین جوهرها از قوی ترین حافظه ها ماندگارترند! وقتی کتابی را میخوانید و به اتمامش میرسانید شما تنها کتابی در دست دارید که خوانده شده است! ذهنتان به زودی همه چیز حتی اسم کتاب را نیز فراموش میکند.یک بسته 500 تایی A4 بگیرید، و سپس یک بسته 100 عددی گیره کاغذ خریداری کنید! بسته A4 را باز کنید و هر وقت چیزی در ذهنتان آمد آن را بنویسید.میدانم که همیشه به این اقلام دسترسی لازم را ندارید! برای همین بهتر است از این تکنیکی که در اختیارتان میگذارم استفاده کنید: برای زمان هایی که کاغذ و خودکار همراه ندارید از کلید واژه های ذهنی برای یاد آوری ریسمان افکار خودتان استفاده کنید. به عنوان مثال من در حین کار به نوشتن این مقاله فکر میکردم و در انتها برای تمام افکاری که در مورد این مقاله داشتم کلید واژه اسناد را در نظر گرفتم. این گونه من میتوانم بدون استفاده از کاغذ بیش از نیمی از تمام افکار زود گذری که در ذهن داشته ام را به یاد بیاورم! و این کار را فقط با وصل کردن واژه اسناد به تمام گفتگوی ذهنی خود انجام دادم.حال کافیست وقتی ابزار مورد نیاز در دسترستان شد ( مثل گوشی یا کاغذ ) آن کلید واژه ها را در یک جا یادداشت و در انتها از آن ها استفاده کنید.برخی از مواقع من چندین موضوع به ذهنم می آید به همین خاطر به جای یک کلید واژه از یک جمله استفاده میکنم، به عنوان مثال : اسناد نقد کردن آغوش عاشقانه خدا! شاید این جمله بی معنا به نظر برسد اما نه از نظر من!وقتی کتابی میخوانید در زیر جملات مهم آن خط بکشید و آن ها را وارد کاغذ A4 ای که در کنار دست خود گذاشته اید وارد کنید! در ابتدا باید بگویم که یک صفحه خالی ترسناک دیده میشود اما به یاد داشته باشید که همه چیز یک شروعی دارد ولا این که آن شروع بسیار ساده و آسان باشد.پس لطفا از گرفتن باکرگی کاغذ نترسید! خودکار خود را بردارید و زیبا ترین معنایی که میتوانید را به آن ببخشید! کاغذ را حامل افکار خود کنید و به او این هدیه را بدهید!گاهی ذهن ما همانند یک کامپیوتر پر از برنامه های باز و در حال اجرا میشود، کند.. آهسته و آشفته، اما یک برگه کاغذ میتواند شما را نجات دهد!! تنها کافیست همه چیز هایی که در ذهنتان است را بنویسید و به خود برای حل هر یک وقتی دهید. پرونده های باز را ببندید، آن ها را حل کنید، اصلاح کنید و یا ارجاع دهید... هرچه که هست همه پوشه ها را ببندید و ذهنتان را خالی کنید.کلمات یکی از بهترین اختراعات بشر میباشد، زبان نوشتاری واقعا زیبا و غیر قابل باور است! شاید به همین خاطر است که نامه های عاشقانه را در فیلم ها بغل میکنند.. یا خنجری بر روی یک نامه فرو کرده و از عصبانیت فریاد میزنند... به نظر میرسد که کلمات سازنده هستند! شاید به همین خاطر جادو و جادوگری با کلمات پیوند خورده است! ان تحقیقی که در مورد تاثیر کلمات بر روی گیاهان و آب است را دیده اید ؟ ( ببینید )کلمات با خود معنایی عمیق را حمل میکنند و این یکی از دلایلی میباشد که من تصمیم گرفتن بنویسم!</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Mon, 18 Oct 2021 22:05:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین قدم = مهم ترین قدم</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AF%D9%85-enaxfbwtklse</link>
                <description>من یک کوه از کار هایی هستم که آن ها را رها کرده ام! برخی از آن ها را در همان اول راه رها کردم و برخی دیگر را در یک قدم مانده به هدف.من کتاب خوان خوبی بودم، ورزشکار خوبی بودم و زندگی خوب و رو به پیشرفتی برای خود ساختم! اما شکست خوردم و نتوانستم کار ها را تا انتها تمام کنم. زنجیر تصمیماتم شکسته شد و در انتها من شکست را قبول کردم و به زمین خوردم.اما اکنون در حالی که خاک گرم زمین را در گوشه از صورت خود احساس میکنم به شما این پیام را نجوا میکنم! در حالی که بر روی زمین گرم لبخند بر روی صورتم است به شما این را میگویم که.. هنوز تمام نشده! من دیگر راز این زندگی را میدانم! راز پیروزی در این زندگی در این است که همانند گلادیتور ها به جنگیدن ادامه دهیم! اگر تیری به پایمان خورد به زمین نیفتیم. ما جاودان هستیم... ما همواره آماده فریاد کشیدن هستیم. تیری که در پایتان رفته است را از درون بدنتان بیرون بکشید و ادامه بدهید، شاید با انبوهی از درد و شکست رو به رو شوید اما اگر آن ها را بپذیرید و به صورت شروع به حل کردنشان بکنید مشکلی باقی نخواهد ماند.تا وقتی نخواهید، تا وقتی نخواهید.. هرگز جنگ شما تمام نمیشود حتی اگر مرگ خود را به شما نشان دهد شما باز خواهید جنگید و آن را کنار خواهید زد.به یاد بیارید که تمام جهان به ما سجده کرده است! به یاد بیارید که فرزند کدام خدا هستید، روح ما جاودانه است و حال که به ما جسمی فانی داده شده باید تا جایی که میتوانیم ادامه دهیم.راز پیروزی در این است که ابتدا شروع کنید! یک رمان با یک پارگراف شروع میشود! با یک جمله شروع میشود! با یک کلمه شروع میشود. شروع کنید و بدترین چیزی که میتوانید را خلق کنید! زیرا شما میتوانید یک داستان بد را با ویرایش عالی کنید اما نمیتوانید یک صفحه سفید را کاری کنید..کار هایی هستند که آن ها را رها کردید! یا خود را در آن شکست خورده دیده اید، مهم نیست که چقدر شرایط بد است! شما میتوانید همواره ادامه دهید و آن را بهتر و بزرگ تر کنید.</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 13:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس های بزرگی که نقاشی به من یاد داد</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-wntalryx95yr</link>
                <description>نقاشی به من یاد داد که از خط خطی شروع کنم! مداد اهدافم رو آروم روی صفحه هات داستان زندگی بکشم! مهم نیست که چقدر این خط خطی های ساده و هدفمند بد هستند! مهم اینه که کلیات رو انجام بدم.ترجمه : اگه میخواین کاری کنیم، انجامش بدین! با آرامش و قدم های کوچیک.. مثلا میخواین وزنتون رو کم کنید؟ از 10 دقیقه نرمش صبحگاهی شروع کنیدونقاشی به من یاد داد که وقتی خط خطی میکنم خودم رو آزاد بزارم و فقط بکشم و بکشم بکشم! هرچی میخوام که بکشم رو فقط و فقط و فقط سعی کنم بکشم.ترجمه : دیروز 10 دقیقه تمرین صبحگاهی کردیم و امروز یادمون رفت! حالا چی ؟ بیخیال بشیم ؟ نهههه. بعد از ظهر تمرین صبحگاهی کنید. هرچی هست انجامش بدین و بهونه نیارید! مطمئنم وقتی بخواین کاری رو بکنید انجام میدید، پس از خودتون بپرسید که میخواین انجامش بدین ؟نقاشی به من یاد داد که از پاک کن استفاده کنم و خط های اشتباه رو پاک کنم تا چیزی که دنبالشم یواش یواش معلوم بشه.ترجمه : دیگه وقتشه اشتباهاتتون رو اصلاح کنید و از این به بعد ساعت بزارید برای ورزش صبحگاهیتون، مطمئنم نمیخواین دوباره صبح خواب بمونید. اگه وسط تمرین صبحگاهی احساس گرسنگی کردید چی ؟ حالا وقتشه از فردا یه دونه خرما بخورید. اگه احساس تشنگی کردید چی ؟ اگه خسته شدید چی؟ مشکلات رو یادداشت کنید و برای رفعشون وقت بزارید. بهترش کنید! اصلاحش کنیدنقاشی به من یاد داد که خط های درست رو پر رنگ کنم تا چیزی که میخوام بیشتر نمایان بشه.ترجمه : 10 دیقه ورزش صبحگاهی باعث میشه صبح ها سر حال تر باشید؟ داره همه چی بهتر میشه؟ حالا وقتشه بجای 10 دقیقه 20 دقیقه تمرین کنید! اینجوری عالی نمیشه؟نقاشی به من یاد داد که هرچی بیشتر تلاش کنم بهتر میشم.ترجمه : هر روز یک صفحه از زندگی و کار هایی که شما در طول روز انجام میدید یک خط بر روی این صفحه سفید هست. یک صفحه سفید با تلاش شما تبدیل به یک نقاشی بچگانه احمقانه و با همون تلاش تبدیل به یک اثر هنری خارق العاده میشه. </description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Thu, 23 Sep 2021 18:02:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگ تر ها بچه های نابود شده هستند</title>
                <link>https://virgool.io/@kamila/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-dy4h6e02z2wt</link>
                <description>وقتی شما خیلی جوان تر بودید، فهمیدید که چگونه زندگی کنید. خیره شدن به ستاره های آسمان وجود شما را پر از خوشی و لذت میکرد. دویدن در پارک به شما حس زنده ماندن میداد. دنبال کردن پروانه ها شادی و سرور را در وجودتان به جریان می انداخت...بی خانمان - کتاب باشگاه پنج صبحی ها این حرف یک بی خانمان بی نهایت پولدار است! فکر میکنم این حقیقت که زندگی کردن را به مرور زمان فراموش کرده ایم چیزی جز حقیقت بزرگسالی خیالی نیست.برخی از ما گول سنمان را میخوریم و فکر میکنیم چون سن بالایی داریم یا سیبیل هایمان سبز شده، حال دیگر همه چیز را میدانیم! در صورتی که شما در این نقطه هیچ چیزی را نمیدانید و برعکس، فراموش کردن همه چیز باعث توهم دانستن همه چیز شده.چگونه میشود که زندگی کرد آن هم وقتی که رسم مهر ورزیدن و لذت بردن از آن را فراموش کردیم؟ چگونه میشود مانند کودکی خود جسور و پر اشتیاق باشیم در حالی که آن را فراموش کرده ایم؟ بزرگ تر ها بچه های نابود شده هستند ! آن ها راه و رسم زندگی کردن را فراموش کردن و در دنیایی زندگی میکنند   که پر از احساس ترس، محدودیت و دلسردی است.میدانم که به پول نیاز داریم اما آیا واقعا به این حجم از ترس و نا امیدی هم نیاز داریم؟ لازم است سرد باشیم؟ آیا لازم است از خوردن بستنی قیفی پرهیز کنیم، آن هم فقط به خاطر آن که آدم بزرگ ها از این چیز های پرچرب و خوش مزه نمیخورند ؟سوال : ما برای چه کار میکنیم ؟ برای پول در آوردن ؟ برای چه پول در می آوریم ؟ برای زندگی کردن ؟؟ و آیا واقعا زندگی میکنید ؟</description>
                <category>kamila</category>
                <author>kamila</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 22:50:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>