<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فتانه کامکار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kamkarfataneh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:15:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>فتانه کامکار</title>
            <link>https://virgool.io/@kamkarfataneh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قاصدک ها عاشقند</title>
                <link>https://virgool.io/@kamkarfataneh/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D9%86%D8%AF-stv3ijuidrbk</link>
                <description>از بچگی عاشق قاصدک ها بودم. نمیدونم از  چندسالگی! ولی مطمئنم همه آدم ها قاصدک ها رو دوست دارن، یا لااقل وقتی بچه بودن با شوق نگاهشون کردن، دنبالشون دویدن و یا آرزوهاشونو یواشکی تو گوششون گفتن.... شاید هم مثل من، هنوز که هنوزه با دیدنشون به وجد بیان....  و دنبالشون بدون.... درست مثل الانم، میانه 35 سالگی... هنوز هم هر جا قاصدکی ببینم توی دستام میگیرمش، نفسم رو بدرقه راهش میکنم و به باد میسپارمش تا آرزوهامو بالا ببره، بالای بالا و آنقدر بالا که نبینمش و قاصدکم جزیی از آبی آسمون بشه. بخاطر همینه که حس خوبی به روزهای بارونی دارم و هر وقت بارون میاد احساس میکنم آرزوهام  دارن برمیگردن پیشم، و شاید این بار در قالب واقعیت ها به دستم برسن و حالم رو بهتر کنن... وقتی بچه بودم  فکر میکردم قاصدک ها خودبخود به وجود میان و مسئول  بالا بردن آرزوهای آدما به آسمونن ولی بعد ها که  متوجه شدم قاصدکها جزیی ازگیاهه و حامل دانه هاش، تازه فهمیدم جدا از تخیل کودکانه من واقعیت عاشقانه تری برای قاصدک ها وجود داره، عشقی ناب و مسئولیتی زیبا، اونا ایجاد میشن تا بذرهای گل قاصدک رو به آغوش  بگیرن به سفر ببرن.... گل قاصدک، با گلبرگ های زرد و زیباش توی اوج بهار شکوفا میشه و  بعد از چند روزی کم کم دانه ها شکل میگیرن و تازه کار قاصدک ها شروع میشه.... اونا دونه هایی که تو آغوششون بزرگ شدن رو بر میدارن   به پرواز در میان، و هر بار نسیم عاشقانه تر بوزد پروازشون شاعرانه تر میشه. اونا دونه ها رو  پخش میکنن و پس از یه فرود زیبا روی زمین میشینن دانه ها را تحویل زمین میدن تا بهار بعدی گلهای قاصدک  دوباره جوونه بزنن. بعد خودشون آزاد و سبک بال و پس از یک خداحافظی، دوباره به پرواز در میان، گاهی وسط خیال ما آدم ها، روی دستمون میشینن و یا گاهی از وسط نگاهمون میگذرن. درست وقتی منتظر شنیدن یه خبریم، وقتی خسته ایم و دلتنگ، وقتی ناامیدیم و با دیدنشون یه امید کوچولو توی دلمون جوونه میزنه، شایدم وقتی خوشحالیم و به آرزوهامون رسیدیم، اونا توی اوج لحظه های ما توی صحنه نگاهمون آروم آروم فرود میان... و حال خوبی بهمون میدن..من نمیدونم لحظه ی خداحافظی قاصدک ها با دونه های تو بغلشون  چطوری بوده؟یا چی تو گوششون گفتن که محرم دل آدم ها شدن ؟ یا چه حالی داشتن وقتی با دونه هاشون خداحافظی کردن و دنبال زندگیشون فرستادنشون؟ یا اصلا اشکشون از روی شوق بوده یا از دلتنگی ؟ نمیدونم....ولی اینو خوب میدونم که اگر قاصدک ها عاشق نبودن، اگر آغوش مهربانی نداشتن، اگر مسئولیت پذیر نبودن و اگر صادق نبودندنه از گل های بهار متولد میشدن و نه در اوج لحظه های پر احساس زندگی ما فرود می اومدن.</description>
                <category>فتانه کامکار</category>
                <author>فتانه کامکار</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 16:37:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفنگ کاغذی</title>
                <link>https://virgool.io/@kamkarfataneh/%D8%AA%D9%81%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-jcxl0jx0qp6k</link>
                <description>مشغول کار بودم، با اینکه صبح بود و اول وقت ولی هنوز چشمانم خسته ی دیشب بود، سوالات امتحانی که تایپ کرده بودم و ناخنک چشم راستم که مدام به صفحه نگاهم ناخنک میزد کلافه ام کرده بود. حالا کو تا ظهر شود، زنگ بخورد و از پشت سیستم مدرسه بلند شوم... حالا کو تا کرونا برود و به رسم دوران قبل کرونا زنگ های تفریح برویم دفتر کناری و لااقل ده دقیقه ای از سیستم جدا شوم.... در این  فکر بودم که در باز  شد و مدیر مدرسه وارد دفتر شد  و پشت سرش پسربچه ای  ماسک بر صورت آمد. همان ابتدا فهمیدم پسر مدیر است، در چشمانش میشد فهمید که کمی متعجب است و با کنجکاوی اطرافش را نگاه میکند.سلام داد، یک سلام رسمی و کوتاه و مودب، و من با لبخند جوابش دادم.غریبگی میکرد و من دوباره مشغول کار شدم ولی دلم میخواست کشفش کنم، چون بچه ها را خیلی دوست دارم، مخصوصا پسربچه هارا، شاید بخاطر علاقه زیادم به رهام، پسر دایی ام، باشد. پسربچه ای 8ساله باهوش و هیجانی که وقتی با هم بازی می‌کنیم یادم می رود 34 ساله ام، یادم میرود تمام فکر ها و دغدغه هایم را، آنقدر دنبال هم می دویم و میخندیم که به نفس می افتیم، چقدر دلم برای رهام تنگ شده....امیر علی که آمد کودک درونم خوشحال شد، شاید تنوعی شد برای این روز های پرکار و تکراری، زیر چشمی نگاهش کردم، اوهم مرا نگاه کرد، یک‌هو انگشتانم را به نشانه تفنگ سمتش گرفتمو یک تیر رها کردم، یک تیر بی صدا، امیر علی که متعجب مانده بود، مات و مبهوت مرا نگاه میکرد، با اینکه ماسک بر صورت داشت اما خنده اش را در چشمانش دیدم.سریع نگاهم را به مانیتور دوختم و مشغول کارم شدم، امیرعلی هم مشق هایش را مینوشت، گردنم درد گرفته بود کمی چرخشش دادم که آرام شوم که یک هو امیر علی این بار با انگشتانش که حالا شکل یک تفنگ شده بود سمت من تیر پرتاب کرد و تیر به من خورد و من مثل  فیلم ها ادای یک زخمی را درآوردماین بار امیرعلی با صدا خندید.من و امیر علی با هم دوست شدیم، یک تفنگ کاغذی درست کردیم.گاهی دنبال هم میکردیم. نقاشی می‌کشیدیم از مدرسه حرف میزدیم  اما همه این ها فقط در زمان استراحتمان بود، که به ندرت پیدا می شد، چرا که هم من کار داشتم و هم  او آنقدر مشق و تکلیف و درس داشت که به سختی تا ظهر تمام میکرد.امیر علی عاشق این بود که زنگ را به صدا دربیاورد، قدش که نمی رسید، یک صندلی زیر پایش میگذاشت و دستش را به کلید می رساند و فشار می داد، آنقدر با ذوق این کار را میکرد که دلم میخواست هر بار این کار را میکند بنشینم و یک دل سیر نگاهش کنم. و به راستی ذوق داشتن، چقدر قشنگ است و آدم ها چقدر با ذوق، زنده ترند.و این ذوق کودکانه برای من خیلی شیرین بود آنقدر که فقط دلمان میخواست امیرعلی زنگ را بزند. وقتی از تکالیف زیاد خسته می شد گله میکرد و گاه گریه اش میگرفت همان گریه های مردانه ی بدون اشک و من با اینکه خودم معلم بودم و تکلیف می دادم، دلم برایش می سوخت. دلم می‌خواست همه کتاب و دفتر هایش را از جلویش جمع کنم و  بردارم و داخل کیفش بگذارم تا خنده از روی لبهایش نرود ولی آموختن و تلاش کردن و دانش آموز بودن هم یک قشنگِ اجباری است. پس در کالبد یک معلم دبستانی تشویقش میکردم که بنویسد و از نوشتن خسته نشود.یک بار که سوال تکراری( چه کاره میخواهی شوی؟) را ازش پرسیدمگفت: میخواهم دندان پزشک شوم و من سر به سرش میگذاشتم که باید دندان های مرا مجانی پرکنی و هر بار میخندید و میگفت من این همه درس می‌خوانم دکتر شوم و پول دربیارم چطور مجانی کار کنم؟و باز دوباره هر دو میخندیدیم.گاهی باهم مسابقه می‌گذاشتیم او مشق مینوشت و من صورتجلسه، تا شاید خستگی مشق ها یادش برود و زودتر کارش را تمام کند.کنجکاو دستگاه پرینتر بود و هر وقت میخواستم پرینت بگیرم به سرعت خودش را می رساند و با دقت به قطعات و نحوه کار دستگاه نگاه میکرد و من گاه فکر میکردم او شاید مهندس شود نه دندان پزشک....کسی نمیداند چه خواهد شد...شاید امیرعلی دکتر شودشاید مهندس، خلبان  و یا یک هنرمند...کسی نمی داند شاید سال دیگر محل کار ما عوض شد و من امیرعلی را ندیدم و امیر علی یادش رفت تفنگ بازی  و مسابقه ها و مدرسه ما را...ولی من حالا به این فکر میکنم که گاهی کوچکترین اتفاقات میتواند تلنگری باشد میان خستگی ها و داستان تکراری روزهای پر کارمان...خنده ها و شور بچگانه امیر علی گرچه یک اتفاق ساده است مثل لبخند های هزاران کودکی که همراه مادر خود در سرکار یا در اتوبوس و فروشگاه و خیابان میبینیم... ولی میتواند بیشتر و قویتر از هر ویروسی ذوق و نشاط زندگی را  هر چند کم به لحظه های ما سرایت دهدیادمان باشد کودکان فرشته های معصومی اند که در پس هر لبخندشان دوست داشتن های خدا را میتوان دید و احساس کرد..کسی چه می داند شاید سال ها بعد وقتی از کنار خیابان رد میشوم چشمم بخورد به تابلویی که نوشته دکتر امیرعلی.... و یا شاید آن موقع این روزها را یادش بیاید و دندان های مرا مجانی پر کند?.... و من بگویم آقای دکتر دیدی بلاخره دندان مرا مجانی پر کردی و آنوقت هر دو بخندیم... روزگارتان پرشور و پر ذوق و پر از کودکان با نشاط سرزمینمانو به امید روزها و آینده درخشانشان</description>
                <category>فتانه کامکار</category>
                <author>فتانه کامکار</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 20:03:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاهای کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@kamkarfataneh/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-ohj37rmdqpeg</link>
                <description>بچه که بودمهمیشه جلوی آینه می ایستادم و برای خودم نقش یک مجری تلویزیون را اجرا میکردمبا شوق با ذوق با کلی حس ناب...فکر میکردم برای یک مجری خوب، متن خوب نیاز دارم، شروع کردم به نوشتن خاطرات روزانه ام، می نوشتم از دعواهای کودکانه و رقابت ها و دوستی های مدرسه، تا سختی ایستادن در صف های شلوغ نانوایی...متن هایم را که می‌خواندم جای آهنگ و احساس در آن خالی بود...شروع کردم به سرودن شعربیت های خنده داری که فقط بخاطر قافیه کلماتش پشت سر هم ردیف میشد، دقیق معلوم بود به واژه ها چنگ زده ام تا قافیه ها را جور کنمکنار بیت های تکه پاره ی شعر هایم نقاشی میکشیدمبعد با خودم میگفتم برای دلم می‌نويسم می سرایم و میکشمدبیرستان که رفتم دفترم را با خودم میبردم نمی‌دانم چندمین دفترم بودولی زنگ های آخر وقتی درس تمام میشد و منتظر صدای زنگ بودیم مینوشتمهمکلاسی هایم دورم حلقه می زدند و من خاطرات روزهای قبل را میخواندم و آنها مشتاق می‌شنیدند.خواندن من و شنیدن آنها کار جذاب دقایق پایانی روزهای مدرسه مان بودکمی بعد یادم نمی آید چطور شد، دلم خواست پلیس شومدر ذهنم مدام نقش یک پلیس چادری را بازی می‌کردم که می‌خواست بچه های خیابانی را نجات دهدبرای امنیت کشورش محافظ زنان و دختران سرزمینش باشدیادش بخیر آنقدر در ذهنم خوب نقش بازی می‌کردم که تمام سختی های پلیس بودن را حس کردم و فهمیدم کار آسانی نیستو رویایم را کنار گذاشتماین بار عاشق پزشکی شدم شروع کردم به تلاش برای رسیدن به هدف بزرگم، انقدر غرق در عشق پزشکی شدم که وقتی به رویاهایم در لباس سفید پزشکی فکر میکردم، اشک در چشمانم حلقه میزد روزها گذشتند، کنکور، دانشگاه، امتحان ها، روز دفاع از پایان نامه، خنده ها، گریه ها، خستگی ها، شکست ها و موفقیت ها همه گذشتند... حالا من یک معلمم، فارغ از رویاهای گذشته ام دلبسته ام به واقعیت های پیش رو.... به موفقیت های دانش آموزانی که عاشقانه دوستشان دارمکه هر کدامشان در آینده میتواند   قهرمانی باشد برای کشورم، برای مردمان سرزمینم یک پزشک، یک مجری، یک شاعر توانمند یا یک پلیس زن شجاعیا یک معلم نمونه... شاید هم یک معمار، یا یک طراح لباس و یا یک مهندس.... آدمی به عشق زنده است و با امید زندگی میکند و با رویا هایش آینده را رنگین می سازد تا تلاش کند صبر کند زنده باشد و زندگی کند. آدمی حتی در مردنش هم باید زندگی را متحول کندو چقدر زیبا گفته اند که زندگی را باید زندگی کردحتی اگر به رویاهایتان نرسیدید باز رویایی جدید بسازید با شوق زندگی کنیدرویاهایتان را با رویاهای دیگران پیوند دهیدیادت بخیر کودکی هایمرویاهای قشنگمو تمام شعرهای تکه پاره ام....دوستتان دارم دانش آموزانم، شما ها رویاهای زنده منید....</description>
                <category>فتانه کامکار</category>
                <author>فتانه کامکار</author>
                <pubDate>Mon, 11 Oct 2021 19:04:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@kamkarfataneh/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-v4hhmjhk2zbl</link>
                <description>قد بلندی داشت اما خمیده نبود جدی بود ولی اخمو نبودرک و قاطع بود اما قلب مهربانی داشت... حرفش یکی بود اما همیشه طرف حق بود... بقالی کوچکی داشت اما دست و دل باز بود.... هر وقت مغازه اش را جارو میکشیدم میگفت هرچه دوست داری بردار و من یک تکه از قره قوروت با چاقو می بریدم و همانجا یکباره در دهانم میگذاشتم.... و چقدر خوشمزه بود..... لذت خرید کردن توی مغازه اش بیشتر از تمام سوپرمارکت های امروزی بود....توی مغازه کوچکش همه چیز پیدا میشد از قرقره های رنگی تا پفک و سیم ظرفشویی تا سوزن و نمک و پودر لباسشویی ....مشتری اش زیاد نبود ولی هر کسی به دیدنش می آمد با کیک و نوشابه زرد دعوتش می کرد.هر وقت تنها بود رادیوی کوچکش را روشن میکرد و خوابش می رفت. وقتهایی که سرحال بود زیر آواز می زد و میخواند... نمی فهمیدم چه می خواند ولی هر چه میخواند برای دل خودش می خواند4 یا 5 ساله ک بودم روی پایش مینشاندم و برایم شعر میخواندفقط این چند کلمه یادم هستدختر بابا قِز بابا..... دورهمی را دوست داشت یک هندوانه بزرگ میخرید تا وقتی بچه ها و نوه ها جمع شوند دور هم بخورند و از این کار لذت می برد.... یک چادر گردش هم خریده بود تا در فرصتی که همه بچه ها و نوه هایش جمع شدند دسته جمعی گردش بروند و زیر چادر بنشینند.با اینکه سنش بالا بود ولی بازی فکری دوست داشت مکعب های کوچک که دنبال هم میچید....یادم نمی آید بازی چطور بود ولی با ننه جان که بازی میکرد خوشحالی از چشم هایش می بارید مخصوصا وقتی میبرد.....ننه را همیشه با اسم دایی بزرگم صدا میکرد.... هنوز صدای صفدر گفتنش وقتی با ننه کار داشت و میان ورودی در  می ایستاد توی گوشم هست....منظم بود سر ساعت دقیق برای ناهار می آمد.... ننه تابستان ها یک کاسه بزرگ ماست و خیار برایش درست میکردمی نشستند توی ایوان و روبه روی درخت آلو زرد که میوه های شیرینش کام فامیل و همسایه را شیرین می‌کرد با حوصله نان را توی کاسه تلیت میکردند و با لذت  میخوردند خوش مزه تر از هر غذایی به دلشان می نشست... یادش بخیر کمی عجول بود برای رفتن به مهمانی زودتر از همه حاضر  و برای بازگشت جلوتر از همه آماده بود... و من تنها نوه اویم که این خصلتش را به ارث برده ام....   آن روز ها فکر میکردم برای ننه سخت گیری میکند و اگر ننه میخواست جایی برود می گفت سریع برگرد.....اما حالا میفهمم که ننه را چقدر دوست داشت و به بودنش عادت داشت همین که خانه بود دلش آرام بود که نزدیکش استهمه می گفتند باجناق هایش را دوست داشت... از غصه خوردن بدش می آمد می گفت وقتی مُردم به مَردم چلو کباب بدهید. دوست نداشت کسی برایش ناراحت باشد. همیشه می گفت :((در این دنیا دل بی غم نباشداگر باشد بنی آدم نباشد)) آخرین خاطره ای که از او دارم این است:بعد از کلی تلاش کنکورم را خراب کردم با چشمی گریان امدم و خیلی ناراحت بودم. آمده بود خانه دایی، سر راهش آمد خانه ما دنبالم میگشت آن لحظه، صدای تق تق عصایش زیباترین ملودی  بود که آرامم میکرد... تکرار میکرد که غصه نخور دنیا که به آخر نرسیده، گفت و رفت و چند روز بعد تصادف کرد و برای همیشه رفت.چادر گردش بی استفاده ماند... درخت آلو زرد خشک شد... دورهمی ها کم شد.... مغازه کوچکش بسته شد... اما خاطرش ماند. بابابزرگی که تا آخرین روزهای عمرش روی پای خودش بودمورد احترام همه بودو به حق زندگی کرد و چه خوب زندگی کرد... بابا حیدر روحت شاد....</description>
                <category>فتانه کامکار</category>
                <author>فتانه کامکار</author>
                <pubDate>Thu, 25 Mar 2021 19:50:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفشای تق تقی</title>
                <link>https://virgool.io/@kamkarfataneh/%DA%A9%D9%81%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%82-%D8%AA%D9%82%DB%8C-tattwtge74cv</link>
                <description>یادش بخیر، 4 سالم بود یا 5 سال نمیدونم فقط یادمه عاشق کفش پاشنه دار قرمز بودم. تا یه دختر بچه همسن خودم می‌دیدم که از این کفشا پاشه چشمم رو حسابی می‌گرفت و محو تماشای کفشاش میشدم. اصلا صدای تق تق پاشنه‌ها جوری منو به وجد می‌آورد که انگار جذاب‌تر از راه رفتن با کفشای تق تقی وجود نداشت. منتظر شدم تا نوبت کفش خریدنم بشه، روزی که قرار بود مامانم برام کفش بخره، تا وارد کفش‌فروشی شدم یک راست رفتم و انگشتمو گذاشتم رو کفشای قرمز.  قیافه مو مظلوم کردم و گفتم من اینا رو میخوام که مامان گفت: نه می‌خوری زمین... عصبانی شدم، گفت می‌خوری زمین... گریه کردم، باز گفت می‌خوری زمین. ولی آخرش لج کردم، هرچی کفش بدون پاشنه پوشیدم همه رو گفتم یا تنگه یا گشاد. مغازه‌دار فهمید و گفت این دختر کفش نمی‌خواد عمدی میگه.  یادمه آخرین کفشی که پوشیدم سفید بود با گل‌های مروارید‌دوز صدفی، خیلی قشنگ بودن اما لجاجت و عشق کفشای تق تقی منو از خر شیطون پیاده نکرد و گفتم تنگه نمی‌خوام.  میخواستمشا ولی گفتم نمی‌خوام..... لجاجت من پیروز شد، کفش تق تقی رو دادن بپوشم، بال درآوردم قرمز براق بود مثل کفش همون دختر بچه توی خیابون.  پامو کردم تو کفش رویایی با کلی ذوق و شوق، مثل سیندرلا. ولی هرچی جلوتر رفتم، پام جلوتر نرفت.  سکوت بود و حلقه اشک توی چشمامو  و غرور بچه‌گانه‌ام که نمی‌ذاشت اشکم بریزه..... کفش دو شماره تنگ بود و فروشنده کفش شماره پامو نداشت.... هنوزم که هنوزه گل های مروارید‌دوز صدفی کفشای سفید تو ذهنم هست.....  و قرمزی عشق بچگانه کفشای تق تقی...  که به هیچکدومش نرسیدم....</description>
                <category>فتانه کامکار</category>
                <author>فتانه کامکار</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jan 2021 21:05:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>