<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کامیار اولادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kamyar_oladi</link>
        <description>تراوشات ذهنی که دوست دارد بنویسد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:16:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/120317/avatar/JclR1H.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کامیار اولادی</title>
            <link>https://virgool.io/@kamyar_oladi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوغاتی را تا دیر نشده به دوستت بده!</title>
                <link>https://virgool.io/@kamyar_oladi/%D8%B3%D9%88%D8%BA%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%87-oeqakt3txc9f</link>
                <description>پیام من به صدرا: شکلاتت رو نمیخوای؟«بدون شکلات بر نمیگردی‌ها! اصلا راه نداره بدون شکلات برگردی»این‌ها را قبل از این‌که برای کاری از ایران بروم به من گفت. از من قول گرفت که برایش شکلات بیاورم از کشو‌ر‌های اجنبی!کارت‌های ویزیت مورد نیاز برای سفر را از او گرفتم و گفتم «حتما، حتما...»من از سفر برگشتم. درگیر مراسمات عقد شدم. کرونا آمد و ماند و من، صدرا را ندیدم. مثل خیلی از دوست‌هایم. اما صدرا از آن موجودات عجیب بود. جدایی از همسرش و ورشکستگی در سی و چند سالگی، بخشی از سفر زندگی‌اش بود! جهان‌بینی اش از این هم عجیب‌تر می‌نمود. دلش می‌خواست خانه ای در شمال داشته باشد. وسط مزرعه و همه مایحتاجش را در همان زمین تامین کند. میخواست زندگی‌اش آرام شود. صدرا انگار داشت پول جمع می‌کرد برای این کار...این مرگ هم عجب ماجرایی است. در بحبوحه کرونا، با سکته قلبی می‌اید و جان یک دوست، یک پسر، یک پدر و یک گرافیست را می‌گیرد. کسی، خبر فوتش را این گونه گفت «... واقعیت این است که صدرا دیشب سکته کرد و فوت شد. همین. تموم». و من گفتم «اه».«اه» برای این بود که فرصت نکردم شکلات را بدهم. فرصت نکردم به او بگویم که چقدر درست راهنمایی‌ام کرده بود برای ازدواج! چقدر لذت بردم از ساعت‌ها کار کردن کنارش. فرصت نکردم دعوتش کنم به کله پاچه. نشد که بهش بگویم که بهترین جگرکی دنیا را به من معرفی کردی. من بودم و یک «اه» ساده که برای من فریاد این بود که مگر چقدر وقتت گرفته می‌شد تا چاپخانه بروی و با صدرا گپ بزنی؟بعد از چند روز بهت، حیرت و حسرت، دیدم این درد را نمی‌شود در دل نگه داشت و کسی هم نیست که عمق این ناراحتی را بفهمد. نوشتن همیشه بهترین راه بوده و هست. حالا که می‌نویسم، من ماندم و شکلاتی که به دوستم ندادم. من و این فکر که چرا در انجام این جور کار‌ها تعلل می‌کنم؟ آیا درس می‌گیرم؟ امیدوارم...</description>
                <category>کامیار اولادی</category>
                <author>کامیار اولادی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Mar 2021 22:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من کارم را دوست دارم؛ شما چطور؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kamyar_oladi/%D9%85%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-labjkc79xten</link>
                <description>چندی پیش، برای خرید روز مادر، به همراه همسرم و با رعایت پروتکل‌های بهداشتی، به یکی از مراکز خرید در غرب تهران رفتیم. خرید که نکردیم هیچ، با ذهنی مغشوش به خانه برگشتیم. چرا فروشنده‌ها انقدر بی‌رمق بودند؟ چرا فروختن یا نفروختن جنس برایشان بی‌معنا بود؟ چرا انقدر بی‌تفاوت رفتار می‌کردند؟ مگر تکنیک‌های فروش برایان تریسی را نخوانده بودند؟! ۶ ماه پیش، برای خرید یک کفش به فروشگاه این برند معروف رفتیم و با یک کیف و دستکش چرم و البته کفش بیرون آمدیم! پس مشکل چیست؟بدون این‌که بخواهم فروشندگان را قضاوت کنم، دید کلی‌تری به موضوع خواهم داشت. فکر می‌کنم دلزدگی دلیل این رفتار ماست. فکر می‌کنم  مشکل این است برای کسی انگیزه نمانده که هیچ چیزی را بهتر کند. انگیزه نمانده که فروشش را بهتر کند. فکر می‌کنم، همه چیز رنگ خودش را از دست داده. مثل فیلم‌های قدیمی؛ سیاه و سفید.نمی‌دانم بازار تهران، میدان انقلاب یا هر جایی که من قبلا نماد زنده بودن می‌دانستم همچنان همانطور هستند یا نه. راستش فرقی نمی‌کند. در اطراف من، آدم‌ها روز به روز بیشتر شبیه هم می‌شوند. روز به روز بیشتر دچار ملال می‌شوند. خستگی، بی تفاوتی و دلزدگی مشخصه اصلی این‌روز‌هاست.فکر می‌کنم اگر همه ما آدم‌ها، از شغلمان راضی باشیم، کمی بیشتر تحمل می‌کنیم و در کار عبوس نیستیم و برای دیگران هم حس خوب ایجاد می‌کنیم. جواب سربالا نمی‌دهیم.قطعا صرف علاقه به کار نمی‌تواند همه مشکلات زندگی‌مان، اختلاف با همسر، مشکلات خانوادگی، مشکلات اقتصادی و از دست رفتن عزیزانمان را حل کند، ولی لااقل برای لحظاتی، می‌توانیم با کمک به مشتری‌ها، حس خوب برای خود ایجاد کنیم.من اما، هنوز شغلم را دوست دارم. هر روز بیش‌تر حس می‌کنم متعلق به این کار هستم. امید دارم که دلزده نشوم. امید دارم بتوانم خودم را در این تورم مشکلات، حفظ کنم.چه می‌شد اگر همه دنبال شغل مورد علاقه‌مان می‌رفتیم... اگر همه از کارمان لذت می‌بردیم... از فروشنده گرفته تا تعمیر‌کار ماشین... از وکیل گرفته تا وزیر...تغییر را از خودمان شروع کنیم و منتظر کسی نشویم. هیچ‌کسی کاری از دستش بر نمی‌آید در این کشور انگار...</description>
                <category>کامیار اولادی</category>
                <author>کامیار اولادی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 21:20:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشی انگار پایانی نداشت!</title>
                <link>https://virgool.io/@kamyar_oladi/%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-fhdlrej8xsnu</link>
                <description>بی‌ثباتی دنیااگر کتاب ملت عشق را خوانده باشید، حتما این جمله را به یاد می‌اورید. آنجا که سلطان ولد، پسر خلف مولانا، نمایش سماء و آن مراسم را تشریح می‌کرد، گفت «خوشی انگار پایانی نداشت».برای همه ما هم پیش آمده است که در مقاطعی در زندگی، خوشی آنچنان زندگیمان را در بر گرفته است که گویی همیشه در این وضع خواهیم ماند. این توهمی که بزرگترین انسان‌ها را هم فریب داده. این نحوه نگرش که خوشی، قدرت، علم، آرامش، سلامتی و... را انگار پایانی نیست.۲ موضوع راجع به این گزاره وجود دارد. اول اینکه، هیچ‌چیز در این عالم، مانا نیست و دوم این‌که، مانا نبودن، لازمه زندگی است.من هر چند سال، یک اصل بنیادین را در زندگی‌ام «به جان» درک می‌کنم و این فرق دارد با پذیرفتن یک موضوع. آخرین اصل، اصل بی‌ثباتی دنیا بود. آنجا که مصطفی ملکیان، شاید از قول دیگری، می‌گوید: با ثبات‌ترین اصل، بی‌ثباتی دنیاست. هیچ چیز در این عالم نیست که تا ابد بماند. به جان درک کردن این موضوع، بار زیادی از تشویش و اضطراب را در زندگیمان از بین می‌برد. اگر بدانیم که آنچه نیک می‌انگاریم، نمی‌ماند و آن‌چه زندگی را زهر می‌کند، دیر یا زود می‌گذرد، واقعا خیالمان  راحت می‌شود.بیاییم جای دوربین را عوض کنیم. اگر هم چنین اصلی وجود نداشت یا دست‌کم به آن اعتقاد راسخ ندارید، این حرف را از من بپذیرید که اگر ثبات بود، زندگی بی‌معنی و یکنواخت می‌شد. اگر یکسان بود، چه ملالی اتفاق می‌افتاد. چه کتاب‌های در مورد ملال یک‌نواختی زندگی نوشته نمی‌شد! به نظرم، یک تار موی این بی‌ثباتی، می‌ارزد به ملال و یک‌نواختی!به نظرم الیف شافاک (بخوانید سلطان ولد)، با کلمه «انگار»، حق مطلب را ادا کرد. انگار، به معنی «تصور و پنداشت» است. واقعی نیست. همان هم شد و همه‌چیز از شادی به غضب تبدیل شد. شمس آن رفتار را کرد و غضب را بر‌انگیخت که بماند برای خواندن کتاب!گفتم که هر چند سال، یک اصل به جانم می‌نشیند. ای‌کاش اصل بعدی که قبولش دارم ولی هنوز به جانم ننشسته که به کار ببندمش، اصل تمرکز بر یک چیز در یک لحظه باشد. همان مضمون که «بودا» زندگی در لحظه حال می‌نامدش. شما هم دعا کنید که بشود!</description>
                <category>کامیار اولادی</category>
                <author>کامیار اولادی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 10:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر عقاب پرویز خانلری؛ دو سبک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@kamyar_oladi/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B9%D9%82%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%84%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-qjet0rs7v2tk</link>
                <description>خیلی دلم میخواست بگویم که در فلان شب، شعر عقاب را شنیدم و زندگی‌ام متحول شد! به نظرم هم خیلی کلیشه‌ای است هم یادم نمیاید تاریخش را. عیبی هم ندارد. چون خیلی وقت است، دارم عادت می‌کنم هیچ چیز را در دوران بین صفر و صد، سفید و سیاه، خوب و بد، قبل و بعد نبینم. راستش مهم هم نیست کی بود که این شعر را شنیدم. چون تاثیر این شعر بر من، صفر و صدی نبود که بگویم آن شب سبک زندگی‌ام عوض شد. همینقدر یادم می‌آید که از محل کار دوستی که واقعا چیز‌های زیادی ازش یاد گرفتم، بر‌می‌گشتیم. شامی خوردیم و در ماشین نشستیم. نمی‌دانم موضوع صحبت چه بود که اویس، دوستم را می‌گویم، شروع کرد به خواندن شعر عقاب از پرویز خانلری. دمش گرم، کل شعر از حفظ خواند. از میدان نیاوران شروع کرد انگار. در چمران تمام شد. اما اثرش تا امروز بر من هست...اگر شعر عقاب را نخوانده‌اید، پیشنهاد می‌کنم حتما بخوانید. داستان از این قرار است که یک عقاب، در ایام پیری، از بالا نشینی‌ها خسته بود و به نزدیکی مرگ می‌اندیشید. سرتان را درد نیاورم. از بالا، کلاغی را دید و رفت و از او درمورد  طولانی بودن عمرش پرسید و گفت: «به چه فن یافته‌ای عمر دراز؟». دورویی کلاغ را خودتان خواهید دید و حتما مابه ازایش را در زندگیتان دیده اید. این جواب کلاغ اما، نشان دهنده طرز فکر و سبک زندگی اوست؛ او و انسان‌هایی که در اطراف ما فراوانند. کلاغ دو علت را برای عمر دراز خود بر‌می‌شمر: اول اوج نگرفتن و نزدیک زمین بودن و دوم، تغذیه از مردار و گندزار! بخشی از جواب کلاغ این‌طور بود:پدر من که پس از سیصد و اند /            کان اندرز بد و دانش و پندبارها گفت که بر چرخ اثیر /                   بادها راست فراوان تاثیربادها کز زبر خاک وزند /                          تن و جان را نرسانند گزندهر چه ا ز خاک، شوی بالاتر  /                 باد را بیش گزندست و ضررتا بدانجا که بر اوج افلاک      /                 آیت مرگ بود، پیک هلاکما از آن، سال بسی یافته‌ایم   /               کز بلندی، ‌رخ برتافته‌ایمزاغ را میل کند دل به نشیب     /             عمر بسیارش ار گشته نصیبدیگر این خاصیت مردار است     /            عمر مردار خوران بسیار استگند و مردار بهین درمان ست       /          چاره‌ی رنج تو زان آسان ستخیز و زین بیش، ‌ره چرخ مپوی     /         طعمه‌ی خویش بر افلاک مجویناودان، جایگهی سخت نکوست      /        به از آن کنج حیاط و لب جوستمن که صد نکته‌ی نیکو دانم            /      راه هر برزن و هر کو دانمخانه، اندر پس باغی دارم                  /     وندر آن گوشه سراغی دارمخوان گسترده الوانی هست               /     خوردنی‌های فراوانی هست.القصه، کلاغ، عقاب را بر سر سفری‌ای رنگین (!) می‌نشاند. عقاب لحظه‌ای فکر می‌کند و یاد گذشته و جلالش می‌افتد. اما وقتی چشم باز کرد و دید:آن چه بود از همه سو خواری بود     /       وحشت و نفرت و بیزاری بودبه محض این‌که با این واقعیت روبرو شد، از کلاغ عذر‌خواست و گفت:سال‌ها باش و بدین عیش بناز         /       تو و مردار، تو و عمر درازمن نیم در خور این مهمانی          /          گند و مردار تو را ارزانیگر در اوج فلکم باید مرد            /             عمر در گند به سر نتوان بردغرضم از این نقل، نشان دادن همین دو طرز فکر، دو سبک زندگی بود. این را هم بگویم، که باید این دو طرز فکر را در لوای سبک ادبیات نمادین تحلیل کنیم. بنابر این نباید پنداشت که سبک زندگی نوع اول که یک زندگی معمولی، بدون بالا نشینی‌ها، کم استرس، قابل پیش‌بینی است، سبک نکوهیده‌ای است و در مقابل، زندگی عقاب، زندگی بهتری است. هر دو نوع زندگی، طرفداران خودشان را دارد. چه بسا، معمولی بودن و معمولی زندگی کردن به مراتب سخت‌تر باشد!این‌که آیا ما مختاریم که سبک زندگی خود را انتخاب کنیم یا نه، پاسخی طولانی دارد که ترکیبی است از جواب‌های فلسفی، اجتماعی و روانی. برخی می‌گویند، ما اساسا آنقدر آزاد نیستیم که دست به انتخاب بزنیم. برخی هم معتقدند، امکان یا عدم امکان انتخاب، باید در بستر شرایط اجتماعی و روانی بررسی شود. من اما، فارغ از این نظریه‌ها، در مورد خودم می‌توانم بگویم، زندگی معمولی، سبک من نیست. چون سبکم نیست، تلاش می‌کنم برای رفتن به سمت سبک زندگی غیر قابل پیش‌بینی، سیال‌تر و بلند پروازانه‌تر! حتی اگر آسیب ببینم.نه این‌که فرق صفر و صدی بین این دو زندگی باشد، نه. گاهی به این سویم، گاه به آن سو. گاهی در یک زمان و مکان، هر دو سبک است. راستش خیلی وقت است که زندگی را به شکل دیگر می‌بینم! هیچ چیز برایم سفید و سیاه نیست. نمی‌توانم بگویم بعد از آن شب که اویس این شعر را خواند، سبک زندگی‌ام تغییر کرد، ولی می‌توانم بگویم که از آن شب، به سبک زندگی‌ام، به شکل نظام‌مند‌تر فکر کردم و تمام تصمیماتم را زیر این ذره‌بین بردم که آیا این تصمیم، در جهت سبک من است؟ بله، فکر کردن نظام‌مند به تصمیماتم را همان شب، همان‌جا شروع کردم.</description>
                <category>کامیار اولادی</category>
                <author>کامیار اولادی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Jan 2021 20:56:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>