<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های kamykhaksar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kamykhaksar</link>
        <description>تصاویر تو ذهنم تبدیل به نوشته میشن. کنجکاو در باره مسائل سیاسی بورکینافاسو. کتاب هایی که می خونم رو هم دوست دارم راجع بهشون بنویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:44:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/270011/avatar/apS1mt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>kamykhaksar</title>
            <link>https://virgool.io/@kamykhaksar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق یهویی</title>
                <link>https://virgool.io/@kamykhaksar/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-d0gim6gw1yua</link>
                <description>یهویی اومد... یعنی نه برنام ای داشتم نه هیچی... اتفاقا صبحش داشتم به دوستم می گفتم که خیلی وقته با کسی اشنا نشدم.عصر یهو زنگ زد گفت با یکی از دوستام دارم میام.نمی دونستم قراره با یه ادم چشم درشت مو کوتاه مواجه بشم.می پرسید چیش عجیبه؟به نظر من زیبایی ادم ها تو چشماشون قایم شده. یعنی بخش اولش تو درشتی و کوچیکی چشماشونه. بخش بعدیش تو یواشکی نگاه کردشون.خب متاسفانه تو این قسمت من برزگ برنده ای نداشتم چون کلا نگاه نگاه کردناش سمت دوستم بود و من لذت نگاه های یواشکیش رو از دست داده بودم.اینجا بود که به خودم گفتم این ادم من نیست که یهو روسریش افتاد.میگن پسرا با چشم عاشق میشن و دخترا با گوش.چشمم که به موهای کوتاهش افتاد دلم رفت. یعنی نه که عاشق موهاش شده باشما... ولی کلا یه نظری دارم... دختر که از درون حس کنه خوشگله موهاش و از ته میزنه. اونجایی که داشت میگشت دنبل عکسی که موهاش رو از ته زده بود گفتم دیس از د وان. بات سام تینگز هپند . حالا چی هپند؟.اینکه تلفیق این داستان و موی کوتاه واسه من کیس نمی شد. چون دوست داشتم نگاه نگاه کردناش واسه من باشه.ولی مگه به دست اوردنش ممکن بود؟ دلم تالاپ تولوپ میکرد از اون ور مغزم هی میگ فت خفه شو.وسط این هیری ویری یهو گوشیم زنگ خورد.گفتم نهایت مامانم می خواد ببینه شام میرم یا نه. گوشی رو گذاشتم رو اسپیکر و جواب دادم.الو...سامان... خوبی؟ دلم ریخت..میگن یه سری ادما موقع شکار دستشوییشون میگیره. منم همون لحظه فهمیدم تو همون دسته میگنجم.سعی کردک داستان رو طبیعی جلو ببرم و گفتم:الو...سلام...فرمایید... ببخشید شما؟و همون جا گند اول رو زدم ....موهای کوتاش که یه فرقه وسط نصفه نیم داشت و صاف کرد و گفت:پسر خوب شماره سیو بودا.... می خوای ضایع نشه یه چی دیگه بگو لاقل.من موندم و گندی که زده بودم. اونی که پشت خط بود خوب بود ولی دیگه حسی بهش نداشتم. اینم که اینور بود خوب بود ولی نظری راجع به اینده نداشتم پس نه گذاشتم نه برداشتم و گفتم:...(فکر میکنین چی گفتم؟ کامنت کنید ....)</description>
                <category>kamykhaksar</category>
                <author>kamykhaksar</author>
                <pubDate>Tue, 29 Sep 2020 00:26:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اخر شب، یهویی</title>
                <link>https://virgool.io/@kamykhaksar/%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%B4%D8%A8-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-g2ygupsvpqso</link>
                <description>آلاله ی من، گل لاله ی من تو چرا ...بشکن زنان اومدم ادامه شعرو بخونم که یهو یکی زد تخت سینم گفت :به به... اقا خوشگله... کوج تشریف میبرین؟ فکل مکلتم که ازین جل ملا مالیدی . لباس عیدتم که پوشیدی. فقط موندم این خال خوشگلتو چطوری می خوای قایم کنی؟این و که گفت یهو 3 4 نفر پشت سرش زدن زیر خنده.خب فکنم برای شفاف شدن داستان بهتره یکم بیشتر خودم رو بهتون معرفی کنم. من سامانم. سامان ریاضی. سال تولدم فعلا مهم نیست ولی اینکه بدونین الان 18 سالم شده خیلی مهمه. می پرسید چرا؟ برای اینه جواب این سوالتون رو بدم باید برگردم به ماجرای سه روز پیش ولی قبلش بزارین دلیل این مسخره شدن رو واستون تعریف کنم.حقیقتش من نسبت به هم سن و سالهام قد و هیکل خوبی دارم. تو دبیرستانم که بودم تو تیم بسکتبال مدرسه بودم و همون طوری که مطمئنن می دونید ورزشکارا خصوصا بسکتبالیستا توی دخترا طرفدارای زیادی دارن. ولی از بد حادثه این شامل حال من نمی شد.برای اینکه بدونید چرا باید راجع به ارثیه خانوادگیم باهاتون صحبت کنم. خانواده پدری  به عنوان ارثیه یه خال درشت گوشتی درست وسط پیشونیم بهم هدیه داده. البته که فکر نکنید این فقط مختص منه. پدرم، پدر بزرگم، پدر پدر بزرگم و هر کس و کاری که داریم از سمت پدرم این نشونه رو با خودش داره. ممکنه بگید که خب همه ممکنه خال داشته باشن این مسخره بازیات چیه؟اونجاس که من مجبور میشم بگم که بد شانس ترین عضو خانواده منم.چون که خال من اولا 2 برابر خال بقیه خاندانه و خب این موضوع باعث میشه اعتبار زیادی توی خاندان پدری داشته باشم. از یه ور دیگه این خال گنده که شاید بی اغراق یک هشتم صورتم رو تحت و شعاع قرار داده و البته موهایی که روش سبز شدن هم مزیت بر علت شدن تا باعث شن نتونم هیچ دوستی داشته باشم. به قول بچه ها توی مدرسه که میگفتن تو اگه یه لول پیشرفت کنی میشی سمندون.پس تا اینجا فهمیدین که من زشت نیستم یکم سلیقه ی خاندانمون مشکل داره. و موضو بعدی هم اینکه خیلی کسی تمایل به دوستی باهام نداره.ولی خب به هر حال به خاطر اخلاق حسنه ای که دارم اینجوری نیست که تعداد دوستام 0 باشه. اتفاقا 2 تا دوستم دارم.اولیش اصغر شیلنگه که خب از روی اسمش احتمالا حدس های زیادی راجع بهش زدید و ندید میگم اکثر حدسیاتتون درسته. دومین دوست من مهیاره. تو مدرسه تقوایی صداش میکردیم و اونجایی که یه ذره از اون فاز بچگی در اومدیم فهمیدیم که....ادامه دارد....</description>
                <category>kamykhaksar</category>
                <author>kamykhaksar</author>
                <pubDate>Mon, 28 Sep 2020 00:35:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد شدن یک تک پسر (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@kamykhaksar/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-lmampilndcvk</link>
                <description>(قسمت دوم)گفت چته بیا ببینم.سرم و که برگردوندم دیدم حاج آقا اکبری داره با یه لبخند نگام میکنه قیافم بیشار رفت تو هم. دستمو گرفت و کشید سمت خودش.را بیوفت بریم ببینم درت چیه.صورتش با یه ریش بلند سفید که وسطاش رو حالت پروفسوری یه رنگ کوچیک گذاشته بود. اولین آشنایی من  با خانواده ی اینا از طریق زنش بود. کوچیک که بودم توی یک مجلسی که مامانم من و زده بود زیر بغلش و برده بود خانمش داشت حرف میزد. اون موقع نمیدونستم صیغه چیه ولی وقتی که داشت اندر فواید صیغه میگفت دیدم قیافه مامانم و خیلی از خانم های دیگه رفت تو هم. از اونجا که اومدیم بیرون از مامانم پرسیدم صیغه چیه ؟ اونم نامردی نکرد و یکی زد پس کله ی من و گفت این از حرف های بزرگاس جایی نمی خواد بگی.آشنایی بعدیم با صیغه بر میگرده به کلاس سوم ابتداییم که تو مدرسه یه روز با بچه ها دور هم جمع شده بودیم که دیدیم قیافه سامانی رفته تو هم. گفتیم چی شده و چی نشده؟گفت فهمیدیم که بابام صیغه کرده.منم که قبلا با واژه ی صیغه آشنا بودم اونجا با استیل ادموند هیلاری اولین فاتح اورست رفتم بالای منبر و گفتم من میدونم صیغه چیه و داستان حرف های زن حاج آقا رو براشون تعریف کردم.بعد اینکه حرف هام تموم شد سامانی گریه کنان داد میزد بابام یه مامان دیگه واسم اورده و مامان خودم رفته. و اونجا همه انگشت به دهن مونده بودیم که چطوری میشه مامان یکی عوض بشه.توی همین گیر و دارها بعد فوت بابام بود که یه بار زنگ در خونمون رو زدن. مامانم که رفت پایین منم فضولیم گل کرد و رفتم تو راه پله و گوش وایسادم فهمیدم. دیدم حاج اقا وایساده و یه جعبه شیرینی دستشه و داره اروم یه چیزایی به مامانم میگه اون وسط فقط یه کلمه صیغه رو شنیدم و شاکی شدن مامانم و پرت کردن جعبه شیرینی.از اونجا فهمیدم که حاج آقا ادم خوبی نیست.حالا واقعا فکر میکنید با این سابقه ی آشنایی من و حاج اقا الان میتونست من و آروم کنه؟باید بگم که اونجا بود که فهمیدم روحانی جماعت حتی وقتی مطمئنین که ادم خوبی نیست میتونه با حرف هاش و کاراش یه جوری گولتون بزنه که بعدش ۶ ساعت دور خودتون بچرخین و بگین چقدر من خر تشریف دارم.در حالی که با اعصاب خراب داشتم کنارش راه میرفتم و سعی میکردم که اصلا بهش رو ندم جلو مغازه ی دوچرخه فروشی وایساد و اقا مهران رو صدا کرد.اقا مهران تنها پولدار محل ما بود که همه ی بچه محل ها دوست داشتن بچه ی اون باشن چون صاحب تنها دوچرخه فروشی محل ما بود و هرکی پسرش میشد میتونست خفن ترین دوچرخه ها رو سوار بشه و مشخصه برای ماهایی که اکثرمون در آرزوی خرید دوچرخه بودیم این یه مزیت خیلی خفن حساب میشد.البته که با توجه به اینکه اقا مهران به نداشت و اجاقش کور بود، البته این رو یه بار تو بغالی سر کوچمون خانم صادقی داشت در گوش مامانم میگفت و من خیلی معنیش رو نمیفهمیدم ولی خب مثل داستان صیغه کافی بود یه جلسه مشورت با بچه ها تو مدرسه تشکیل بدیم تا خیلی سریع معنیش رو بفمیم.الو الو حواست کجاس پسر.حاج اقا کدومش رو بدم اخر؟نمیدونم این پسر امروز مجنون شده فکنم حواسش معلوم نیست کجاست. بگو ببینم بین این دو تا دوچرخه کدوم رو میخوای؟سرم بین حاج اقا و آقا مهران هی میچرخید و نمیفهمیدم که چی داره پیش میاد ولی یهو خنگیم رفت کنار و حس کردم این داستان یه ربطی به اون کلمه صیغه که مامانم گفته بود داره. یه نفس عمیق کشیدم و شروع کردم به داد زدن....(ادامه دارد..)</description>
                <category>kamykhaksar</category>
                <author>kamykhaksar</author>
                <pubDate>Sat, 26 Sep 2020 18:45:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسری که همیشه عجله داشت! ( قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@kamykhaksar/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B9%D8%AC%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-cii9fj62qq97</link>
                <description>از صدای شکستن شیشه و خیس شدن دستم فهمیدم که احتمالا خون از لابه لای تیکه های شیشه تو دستم داره میزنه بیرون ولی نمی تونستم ازش چشم بردارم.احتمالا اولین حدسی که میزنید اینه که معشوق قدیمی یک دفعه جلوی روم ظاهر شده. حدستون میتونست درست باشه در صورتی که من ۵ سال پیش درست باهاش رفتار میکردم و اون الان به جای اینکه بچه ی یه لندهور هلندی تو بغلش باشه و بعد از ظهر ها تو ساحل میامی قدم بزنه با بوی قرمه سبزی تو اشپزخانه خونه من میبود. البته شاید اینکه قرمه سبزی دوست نداشت هم تو بهم خوردن رابطه ما بی تاثیر نبود. اصلا شما بگید کدوم ادم سالم و عاقلی قرمه سبزی دوست نداره؟؟؟خب، قبل از اینکه جواب بقیه حدس هاتون رو بدم بیاین یکم با من بیشتر اشنا شید.بیاید برگردیم به روز اولی که به دنیا اومدم، می تونم از قبل اون هم براتون بگم ولی احتمالا باید راجع به ۸ ماه کسل کننده صحبت کنم واستون. اره درست متوجه شدید من ۸ ماهه به دنیا اومدم و شاید برای همینه که تو کل زندگیم عجله داشتم. بگذریم حالا، از همون روز اولی که به دنیا اومدم به خاطر این هول بودن بلاهای عجیبی سر خودم و اطرافیانم میاوردم. مثلا به خاطر این ۸ ماهه اومدنم و اماده نبودن خانواده دیر به بیمارستان رسیدیم و مادرم به محض اینکه چشمش به من افتاد مرد. از اون ور بابام هم که مشکل قلبی داشت تا این خبر رو شنید به خاطر فشار عصبی سکته کرد و نهایت دکترا تونستن ۵ ساعت زنده نگه دارنش. داستان بابا و مامانم خیلی جالب بوده. بابام یه حاجی بازاری تپل مپل ازینا که میتونن دست چکشون رو بزارن رو شکمشون و امضا کنن بوده ولی برخلاف چیزی که تو ذهنتونه پولدار نبود این شکمش و ناراحتی قلبیشم به خاطر علاقه زیادش به کله پاچه بوده. مامانم هم دختر یکی از کارگرای حجره بقلی جایی بود که بابام اونجا کار میکرد. بقیه داستان رو اگه واستون بگم مصداق بارز کودک ازاریه واسه همین حرفی ازش نمیزنم ولی اون لحظه ای که بابام مرد یه خونه ۴۰ متری داشت سمت سرچشمه و یه موتور قراضه که جمعه صبح ها مامانم رو برمیداشت میبرد دربند یه املت مشتی با هم میزدن و برخلاف خیلیا که ثمره یه قرمه سبزی خوشمزن من نتیجه یه املت مشتی با چاییه دو اتیشه بودم.لحظه ی اخری که بابام دستش رو گذاشته بود رو قلبش و داشت با عزراییل سر رفتن و نرفتن چونه میزد یه صدای جیغ و دای عجیبی تو کل بیمارستان پیچید و عصمت خانم در حالی که چادرش رو به کمر بسته بود و روسری گل گلیش رو صاف میکرد وارد اتاق شد و از لای دست و پای پرستارا و دکترایی که سعی میکردن از اتاق بیرونش کنن خودش رو به علیش رسوند. زمانی که بچه بودم از همون روز اول که فهمیدم من کیم و اسمم چیه هرجایی که خودم رو معرفی میکردم تا ساعت ها و روزها همه اطرافیان در حال خنده بودن و هروقت هم که از عصمت خانم مادربزرگ عزیزم سوال میکردم که چرا اسم من مثل بقیه نیست جواب میداد که بابات خدا بیامرز اون لحظه اخر قبل بله گفتن به عزراییل من رو کشید کنار خودش و گفت اسم این توله سگ من و بزار گرگ علی، ما که علی خالی بودیم ازارمون به کسی نرسید این گرگ بیابون زده نیومده یه خانواده رو از هم پاشوند و منم به وصیت پدر مرحومت عمل کردم.حقیقتش با توجه به میزان شیونش و شلوغی اتاق کسی نمی دونه که واقعا اینجوری بود یا کمر بسته بود که انتقام تمام سختیهای دنیا رو از من بگیره. البته که اونجایی که دیگه دست چپ و راستم رو از هم تشخیص دادم یه سر به اداره ثبت احوال زدم و اسمم رو کامبیز تغییر دادم.اخه میدونید کامبیز یه چیزی وسط سنتی و مدرنه. اونجایی که میخوای حس این سوسول بالا شهریا رو داره و اونجایی که لازمه کار لات و لوت پایین شهریا رو میکنه.بعد تولدم عصمت خانم که حس کرده بود دیگه روستاهای اذربایجان جای مناسبی واسه بزرگ شدن من نیست واسه اینکه هم بتونه من رو خوب تربیت کنه هم بوی عطر پسرش همیشه دور و برش باشه به خونه 40 متری سر چهارراه سرچشمه نقل مکان کرد و بابت خرج و مخارج بیمارستان هم مجبور شد که تنها سرمایه بابام یعنی اون موتور قراضه رو بفروشه.خیلی دوست داشتم بگم در خانوائه ای مذهبی چشم به جهان گشودم و در فضایی مملو از مهر و محبت بزرگ شدن و در جوانی نزد شیخ صفی الدین اردبیلی تحصیل کردم ولی حقیت امر اینه که هیچ کدوم از این ها اتفاق نیفتاده. البته که مادر بزرگم ادمی مذهبی بود ولی در این مذهبی بودنش در حد دعانویسی و چادر گل گلیش بود و نمازی که هیچ وقت ترک نمیشد حتی چند دقیقه قبل مرگش هم اماده شده بود که بره وضو بگیره که نماز صبحش رو بخونه و شاید اگه من به عنوان حیوون خونگی یه سگ ولگرد رو اون شب نیاورده بودم خونه و اون سگ بهش حمله نمی کرد هنوز هم زنده بود داشت دعای خوشبتی و افزایش رزق میذاشت تو جیب من و منم تو سن 10 سالگی دوباره بی کس و کار نمی شدم. البته خیلی هم بی حکس و کار نشده بودم چون یکی دو سال قبلش این عصمت خانم بلا گرفته ما یه روز که صبح از خواب پا شده بود و سر پیری حسابی هوس قرمه سبزی کرده بود و برای خرید سبزی رفته بود یه چهار راه پایین تر از خونمون یک دل نه صد دل عاشق یکی از کسبه شده بود و بعد کلی برو و بیا و بگو بخند عنان اختیار از کف بداد و حلقه ی تعهد رو سر پیری بدون معرکه گیری دستش کرد و بعد اینکه زیر نور شمع یه قرمه سبزی خوشمزه رو با ملچ و ملوچی که تا صبح مو به تن من سیخ کرد خوردن 9 ماه بعد یه عموی جدیدی برای من به دنیا اورد و باعث شد کل شاکله ذهنی من راجع به روابط خانوادگی تحت تاثیر قرار بگیره چون تمام اطرافیان باهامون قطع ارتباط کردند و از همون کودکی قرمه سبزی خوردن و بچه دار شدن برام شبیه یک جرم بزرگ شده بود، متاسفانه عمر این عموی تازه به دنیا اومده من خیلی به دنیا نبود و بعد از تولد به خاطر سن بالای عصمت خانم فهمیدن که بچه مشکلات جسمی داره و متاسفانه نتونست رنگ و روی خونه چهل متری ما رو ببینه.خلاصه که بعد از رفتن عصمت خانم بین دایی ها و خاله ها و عمه ی عزیزم سر نگه داری من جنگ و دعوا بود. البته این موضوع هم مثل خیلی چیزای دیگه که می تونست اتفاق بیفته و مسیر زندگی من به امروز و این اتفاق کشیده نشده اتفاق نیفتاد و با توجه به سابقه ی عجیبی که تو کمک کردن به عزراییل داشتم همه اونها از من فراری شدن. البته که با توجه به سنم نمی تونستن بزارن برای خودم بزرگ شم پس دو تا مسیر جلوی روی اونها بود، اولیش این بود که من رو بزارن پرورشگاه و دومیش هم این بود که یکیشون من رو به فرزندی قبول کنه و بعد با فروختن خونه چهل متری که تو اون لحظه صاحبش شده بودم خرج و مخارجم رو بدن. البته که در این لحظه حساس شوهر عمه ی عزیزم با کلی اشک و اه و ناله در حالی پای تنها پیامبری که وسط نکشیده بود خود حضرت ادم بود(اونم تازه چون شک داشت که اون به صورت رسمی پیامبر بوده یا نه) برای اینکه اینده روشنی برای من بسازه راه سومی رو پیش پای اونها گذاشت و  به همه گفت که از قفس مال دنیا بیرون بیان و می خواد من رو به فرزندی قبول کنه تا بتونم که مثل پریدخت اینده روشنی داشته باشم. می دونم که الان دو تا سوال خیلی بزرگ ذهن شما رو درگیر کرده سوال اول اینه که چی شد که یهو اونجوری شد...خب خیلی ساده بود، زمانی که عمه عزیزم خبر رو به مصطفی خان میده، مصطفی خان درحالی که سیبیلای از بناگوش در رفته اش رو تاب میده ماشین حسابش رو از اون گوشه بر میداره و با یه چنتا ضرب و تقسیم به این نتیجه میرسه که برای فرار از اجاره نشینی و سر و کله زدن با صاحبخونه بیشعوری که سر ماه زنگ میزنه و اجاره اش رو میخواد بهتره خرج خورد و خوراک یه بچه ده ساله رو بده و از اونجا بود که به خاطر این خونه 40 متری اولین طرفدار زندگیم رو پیدا کردم. سوال دومی که احتمالا ذهن شما رو درگیر کرده اینه که پریدخت کیه؟ اینجا جا داره از یکی از بزرگترین اشتباهات عالم معنا پرده برداری کنم. لحظه خلقت این دختر عمه عجیب غریب من فرشته ها در حال گل بازی بودن و شاکله اصلی و بدنه اون رو گل مالی کرده بودن ولی قبل از سر و شکل دادن کامل بهش زمان ناهار میرسه و تا اونا بخوان با کاردک و دست و دیگر وسایل ممکن و غیر ممکن قوس و قزح بدن اون رو شکل بدن گل ها همونجوری خشک میشه و در نهایت مجبور میشن با اضافه کردن یکم گل اضافه گوشه های این هیبت عجیب رو بگیرن تا لبه های تیزش به در و دیوار گیر نکنه. برای همین این دختر عمه ی عزیز من که از همون بچگی عاشق و دیوانه من هم بود کاملا گرد تشریف دارن. تا اینجای داستان هم مشکلی نبود تا جایی که می خواستن در زمینه معرفت و اخلاق و هوش هنر نمایی کنند. متاسفانه به خاطر هیبت عجیبی که براش درست کرده بودن و البته تنگی وقت، فرشته ای که مسئول رسیدگی به این موارد بود جرات نزدیک شدن بهش رو نداشت و همین جوری به صورت خام راهی زمین کردنش برای همین از نظر هوشی تنها موجودی رو که شکست میده جلبک دریاییه و از نظر اخلاقی تنها کسایی که می تونن تحملش کنن پدر و مادرش بودن و از اونجایی که من هم به جمع صمیمی خانوادشون اضافه شدم مجبور به پذیرش این اخلاق زیباش شدم و این اولین اشتباه بزرگ زندگیم بعد مرگ عصمت خانم بود چون باعث شد که از همون 11 سالگیش عاشق من بشه و شوهر عمه جان هم که خونه چهل متری سرچشمه رو در دو قدمی قباله ازدواج ما میدید همونجا لقب داماد کوچولوی نازم رو در حالی که سر سفره اروق میزد و سعی میکرد ته ظرف دوغ رو سر بکشه به من اعطا کرد.ادامه دارد.....</description>
                <category>kamykhaksar</category>
                <author>kamykhaksar</author>
                <pubDate>Fri, 25 Sep 2020 15:35:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرد شدن یک تک پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@kamykhaksar/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-iybssoal3l7c</link>
                <description>مشت اول رو که خوردم افتادم زمین. صدای خنده بلند شد. این همه منم منم میکردی همین بود؟یه صدایی شبیه خرناس در اوردم و گفتم وایسا هنوز مونده. دستی که اومده بود بلندم کنه رو زدم کنار و بلند شدم. رفتم سمتش که یهو از پشت یکی منو کشید عقب. ولم کن ببینم.چه غلطی دارین میکنین شماها؟یهو دیدم همه دارن در میرن چرخیدم عقب که یه کشیده خورد تو صورتم. می گم چه غلطی دارین میکنین؟اقا غلط کردیم به خدا. هیج کاری نمی کردیم. از دیدن قیافه ی مدیر مدرسه شوکه شده بودم. دور و برم رو نگاه کردم دیدم به جز خودم هیچ کس نمونده.اره هیچ کاری نمیکردی و دماغت پر خون شده.اقا تو رو خدا. غلط کردیم. تقصیر اکبریه. اون شروع کرد.فردا صبح که با بابات اومدی میفهمم تقصیر کی بوده.در حالی که اشک تو چشمام جمع شده بود گفتم اقا تو رو خدا ببخشید دیگه تکرار نمیشه.بابات نیومد نیا مدرسه.اقا به خدا بابام نمیتونه بیاد مامانمم تو کارخونه کار می کنه نمی تونه بیاد سرویس ساعت ۵ راه می افته.همین که گفتم. بابات نیومد پات و نمیذاری تو مدرسه. همینه دیگه بالا سرت نبوده پرو شدی می خوای ابرو من و مدرسه ی من و ببری. ولی ازین خبرا نیست. ادمت می کنم.اقا،‌راجع به بابام حرفی نزن لطفا.چیه؟ زبونم در آوردی فردا که پروندتو دادم دست بابات ادم میشی.اقا بابام مرده. بابا ندارم. ولم کن. نمی تونه بیاد مدرسه. بغضم دیگه ترکید و دستش رو کشید بیرون و شروع کرد به دوییدن.وایسا برزگر. میگم وایسااااا.واینستادم. فقط دوییدم. یه کوچه دو تا کوچه.... رسیدم سر خیابون پیچیدم سمت خیابون اصلی و همین جوری دوییدم. به خودم که اومدم دیدم جلو مغازه ی بستنی فروشیه بابای اکبری وایسادم.داد زدم اون پسر الدنگ کوو؟ بهش بگو اگه مرده بیاد بیرون. بهش بگو اگه مرده بیاد بیرون تا بهش بگم بدون بابا هم میتونم از خودم دفاع کنم. همین وسط وسطا بود که دیدم مشتریاش و مغازه بغلیا اومدن ببینن چه خبره که یهو یه دستی نشست رو شونم و گفت چته؟ ساکت شو بیا ببینم.ادامه دارد....</description>
                <category>kamykhaksar</category>
                <author>kamykhaksar</author>
                <pubDate>Wed, 23 Sep 2020 22:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می تونیم جهان رو نجات بدیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kamykhaksar/%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%85-smqypfrbjoj8</link>
                <description>اونجایی که خط زمان می شکنه چه اتفاقی می افته؟ فکر کنید که شما توانایی سفر در زمان را پیدا کرده اید و میدانید در چند روز آینده زندگی فعلی شما جهان به پایان می رسد. چه میکنید؟ فکر میکنید می توانید تغییر ایجاد کنید و جهان را نجات دهید؟اگر با خود دیروزتان امروز ملاقات کنید بهش چه چیزهایی می گویید؟ از چیزی که از امروزتان قرار است ببیند خوشحال میشود؟ همه ی اینها فکرهایی بودند که موقع دیدن سریال دارک به ذهن مریضم وارد شدند و فکر میکنم شاید تنها کلمات باشند که بتوانند اندکی از فشار مغزم بکاهند. زمان، یکی از عجیب ترین مفاهیمی است که تا الان با آن مواجه شده ام. با اینکه به عنوان یک مفهوم ثابت به ان نگاه میکنیم ولی متغیر ترین چیزیست که دیده ایم. اوقات خوشی را به سرعت از ما میگیرد و در زمان ناخوشی گذرش متوقف میشود. ( حتی سرعت مفهومیست که زمان به آن معنی میدهد)در عرفان از روزی یاد می کنند که لازمان است. یعنی زمان وجود ندارد. امروز و دیروزمان هم زمان اتفاق می افتد. گذشته و حال و اینده در هم می آمیزند، تولد و مرگ ما همزمان میشود. عده ای اختیار را نفی میکنند و می گویند همه چیز به دست خداست و برای همین تقدیر ما را میداند. عده ی دیگری با مفهوم زمان این قاعده را نفی میکنند و می گویند خدا در جایگاه لازمانی نشسته است برای همین از هر تصمیمی که میگیریم و عواقبش اگاه است ولی این سبب نمی شود که در تصمیمات ما دخالت کند. با همین بحث متوجه میشویم که چقدر زندگی ما با زمان درگیر است. تمامی مفاهیمی که می شناسیم با زمان معنی پیدا میکنند.  یکی از جالب ترین اتفاقات سریال دارک این است که در جایی می فهمیم یک شخصیت خودش خالق خودش است. اره، درست شنیدید. شاید یکی از جالب ترین روش هایی بود که مفهوم تن واحده و یکی بودن ما با یکدیگر را به تصویر کشیده بودند. زمان، این هزار توی در هم تنیده که از ان به عنوان صندوقچه ای از طلا یاد میکنند و هر روز به ما میگویند به درستی از ان بهره ببرید تنها یک محدودیت است که بر ما اعمال شده مثل محدودیت های دیگه( مثلا جسم) کی از زندان آن رها می شویم ؟ نمی دانم. ولی حس میکنم رهایی از ان شیرین تر از خوردن شراب از نهرهای بهشت باشد. حالا در کنار همه ی این ها فرض کنید، فقط فرض کنید، موضوعاتی که راجع به جهان های موازی و همزاد و ... میگویند صرفا بحث زمان باشد. یعنی ما به مرحله ای برسیم که در زمان جا به جا شویم. من امروز چقدر در تلاشم تا خود آینده ام ادم مفیدی باشد؟ خود آینده من چقدر در راه نجات جهان قدم بر میدارد؟می پرسید چرا گیر دادی به نجات جهان؟خیلی سادس. واقعا چرا باید در زمان سفر کنیم اگر قصد نداریم تغییر مثبتی ایجاد کنیم؟ به نظر من تنها دلیل سفر در زمان میتونه نجات دنیا باشه.شما تاحالا ذهنتون درگیر مفهوم زمان شده؟ اگه همین الان بهت ماشین زمان بدن چه تغییری تو دنیا ایجاد میکنی؟ نجاتش میدی یا باعث مرگش میشی؟</description>
                <category>kamykhaksar</category>
                <author>kamykhaksar</author>
                <pubDate>Sun, 20 Sep 2020 14:05:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>