<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه کرمیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@karamiyanff</link>
        <description>تو ترجمان جهانی بگو چه می بینی؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:37:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/26686/avatar/RIM5ha.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه کرمیان</title>
            <link>https://virgool.io/@karamiyanff</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سفرنگاری: جنووب (۲-  بنود تا بندر پل)</title>
                <link>https://virgool.io/@karamiyanff/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%88%D8%A8-%DB%B2-%D8%A8%D9%86%D9%88%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-%D8%A8%D9%86%D9%88%D8%AF-rqvmvocpqbif</link>
                <description>خب تا اینجا گفتیم که قرار بود صبح بریم‌صید..صبح زود از تو کیسه خواب بیرون اومدیم و وضو گرفتیم برای نماز، امیرمحمد با آقای عبداللهی رفت و نماز خوند تو مسجد سنی‌ها، این که مساجد سنی و شیعه متفاوت ساخته شه، یه بدعتی بوده که از دوره صفویان گویا ایجاد شده و پیش از اون مساجد با هم تفاوتی نداشتند.سوار ماشین شدیم و از یه جاده واقعا عجیب و خطرناک که پیچ تا پیچ کمر و دل کوه رو بغل کرده بود رفتیم سمت بندر یا ساحل که سوار قایق شیم.احوال جالبی بود، ناخداها وقتی هنوز خورشید طلوع نکرده، تورشون رو آروم و با حوصله برمی‌داشتند تا بزنن به دریا برای روزی. از خودم پرسیدم این آدم‌ها تو دنیایی که من زندگی میکنم زندگی نمی‌کنند؟ چه آرامشی چه فکرهای متفاوتی، چه جهان پر مروارید و آب و نور و صدفی بندر بنود، ناخداها سحرگاه، بسم الله میگن و میزنن به دل آب..تور ماهی حدود سیصد متر بود، حجیم و پنجره پنجره با دام‌های کوچیک و بزرگ در جاهای مختلف تور، قلاب‌هایی که وقتی ماهی بهش گیر می‌کرد، بریده می‌شد و گاهی زخمی می‌کردش.آقای عبداللهی، دست برد به تور تا جمعش کنه. باید جوری جمعش میکرد که وقتی حرکت میکنه تور بتونه راحت باز شه. برامون توضیح داد که تور بخش‌های تیزی داره و باید مراقب باشیم موقعی که تور رو میندازه تو دریا تو مسیر ما قرار نگیره و تا حد ممکن با فاصله بشینیم از تور.شروع شد ...تا وسط دل دریا رفتیم و تو سکون و آرامش تور انداختیم، بازی نور و ابرها و اون آرامشی که فقط دریا داره.آقای عبداللهی ما رو سمت یه تیغه کوه شگفت انگیز برد که داخلش غار کوچیکی داشت. دلم هوس شنیدن قرآن کرد. سوره‌ الرحمن رو خیلی دوست دارم، از یادم نمیره لحظاتی که هادی برامون الرحمن خوند تو اون منظره‌ها و نشونه‌هایی که برام تو زمین و آسمون بود. هادی میخوند و جهان میون اون آیه‌ها می‌رقصید، ظاهر می‌شد، ساکت می‌شد و تماشام می‌کرد.دهانه غار مذکور!:)برگشتیم. قهوه و چای‌ای به جان زدیم و از اقامتگاه بنود به سمت سواحل پارسیان راه افتادیم، مسیر هیچهایک دشوار بود و مسافت‌های کوتاه کوتاه رو با آدم‌های مختلفی که مسیرشون از اونجا می‌گذشت رفتیم.با آدم‌های مختلفی معاشرت کردیم، از دو تا خانم که با پسربچه شون از روستایی سمت روستای دیگه میرفتن، تا دو تا دوست که برای گشت و گذار سمت ساحل پارسیان میرفتن.سواحل پارسیان از دورساحل بندر تبنو ما در مسیر ساحل تبن، با گوگل مپ به اشتباه راهی جاهایی که نمی‌شناختیم شدیم! برای حرکت سمت گردنه عشاق به اشتباه تو مسیر ساحل قشنگ &quot;دستیر&quot; افتادیم- خلوت ترین و بکرترین ساحلی که تو این سفر دیدم. کاش معنای دستیر رو می‌دونستم.اونجا کنسرو لوبیا رو درآوردیم و ناهار خوردیم و تو اون خلوتی دلچسب با یار تنی به آب زدیم. میون دو تا صخره، آبی که مهربون و سرشار بود.تجربه اول شخص من اینه که بعد از شنای یه ساعته اون‌روز تا دو هفته پوستم نرم نرم شده بود و حتی یه سری دردهای کوچیک بدنم کاملا متوقف شد.صدفهایی که شاید باید برگردونم و شاید نتونم..تنوع و زیبایی صدف‌های ساحل دستیر، باعث شد من چند تا دونه صرف بردارم. بعدها اما فهمیدم که اینکار چطور آسیب میزنه به طبیعت. جای اون صدف ها همونجا بود، چون اونجا هستند که زیبان و چیز دیگری وجودشون رو جایگزین نمیکنه. اما قول نمیدم، چونکه دشواره دل کندن.و از اونجا هیچهایک کردن خیلی دشوارتر هم بود. کسی نبود که به اشتباه سر از اونجا درآورده باشه و چندنفری که بودن قصد موندن داشتن، خبری از اینترنت یا آنتن هم نبود. پس آنچه کردیم که شدنی بود: صبر! عاقبت از غوره حلوا ساختیم و اتفاقی زوجی دیدیم که در حال برگشتن بودن و دوان دوان از وسط شن‌ها خودمون رو بهشون رسوندیم. عملا در هیچهایک، خروج شما از مسیری حتی سهوا، می‌تونه واقعا چالش ایجاد کنه. به همین دلیل ما خیلی دیرتر از اون یکی گروه به گردنه عشاق رسیدیم، وقتی بچه‌ها کباب زده بودند و ماهی عزیز رو نوش جان کرده بودند. توی راه  هم‌مسیر چند تا از بچه‌های جوون و شیطون جنوبی شدیم، قصد داشتن برای دور دور و دیدار بانوان زیبای سرزمین جای دیگه‌ای برن که وقتی مقصدمون رو فهمیدن اون‌ها هم دل از هوس گرفته و قصد گردنه عشاق کردن.وقتی می‌گیم آدم‌های جنوب معرفت متفاوتی دارن، یعنی توصیفش تو کلام هم ساده نیست. تو راه معمولا از آدمها میپرسیم که کجاها سفر رفتن و تجربه شون از سفر به شهرهای مختلف چطوره.اغلب تجربه جنوبی‌ها از مردم شمال خوب نبود. به عنوان یه شمالی میدونستم ماجرا چیه. خیلی سال پیش میگفتن شمالی‌ها مهمون ‌نوازن اما خوب یادمه که از یه جایی مسافرا باعث دردسر مردم شمالی شدن. همونهایی که محل رزق و روزی بودن باعث شده بودن محلی‌ها از شدت ترافیک نتونن تو شهر رفت‌و‌آمد کنن و خانواده‌هایی که خونه اجاره میدادن از اینکه تو اون شب‌ها خونه‌شون ضرر و آسیب دیده بود می‌نالیدن.اومدن گردشگر ، لطف طبیعت هست اما اینکه به صورت پایدار باقی بمونن و در کنار هم یه همزیستی سالم داشته باشن به تلاش آگاهانه و مدیریت و مراقبت نیاز داره. مراقبت...مراقبت یعنی تصویر اون شهر رو به جوری که ما هستیم تغییر ندیم. اگر پوشش، سلیقه و فضای متفاوتی داریم سعی کنیم که تهاجمی نبریم به اون بودنی که باهاش غریبیم، اون بودنی که فرهنگ و آیین و سلیقه مردم اون شهر هست. از برخوردی که با عابرهای عادی داریم تا جوری که یه اقامتگاه رو تحویل میدیم و جوری که از طبیعت بدون تغییر اونچه هست برمی‌گردیم. همین فرهنگ هیچهایک هم به نظرم مستعد می‌تونه باشه که آسیب بزنه اگر هدف کسی فقط هزینه و ارزان بودن باشه، اگر لطف همسفرها به انتظار تبدیل شه و ارزش واقعی اون همراهی رو فراموش کنیم. آخ اگر لطف و مهر در چشم کسی عادت یا وظیفه بشه.سریع به سمت بندر مقام و گردنه عشاق رفتیم. اونجا اولین باری بود که من از دریا و وسعتش ترسیدم، من واقعا جا خوردم. چه هیبت غیرقابل دسترسی، گردنه عشاق واقعا زیبا بود و وسعت دریا بیش از هر جای دیگه به چشم میومد.جایی حوالی گردنه عشاقدو گروه از هم جدا شده بودیم و بخاطر نبود اینترنت اون روز تعامل هم دشوار بود. برنامه این بود که قبل تاریکی خودمون رو به بندر مقام برسونیم تا با قایق به سمت شیدوار یا جزیره لاوان بریم. تو راه اما خبر رسید که دریا ناآروم شده و اوضاع خوب نیست.از فردا هوا بدتر هم می‌شد، تو بندر دو تا گروهمون با هم اختلاف نظر داشتیم. در نهایت پلیس بندر جلوی حرکت قایق‌ها رو گرفت و ما تو بندر مقام (اینجا) موندنی شدیم و برنامه‌مون رو تغییر دادیم.دم جاده ایستادیم تا شاید شانس آخر با ما یار باشه و با اتوبوس یا ماشین‌های بزرگ خودمون رو به بندرلنگه برسونیم.تجربه ما برای هیچهایک طرفای شب تجربه خوبی نبود. در نهایت ما مهمون قصه ناخدا محمدی شدیم که خونه‌اش دم جاده بود. ناخدا محمد یه لنج داشت قدیما، میگفت بخاطر حمل و نقل قاچاق لنج‌اش رو از دست داده بود. چقدر عجیبه که ممکنه کل ثروت یه آدمی یه لنج باشه و دریا و جقدر تلخه که آدم دریا رو از دست بده. شب رو تو سوییت پسر ناخدا موندیم، ناخدا با یه هزینه خیلی کم بهمون جای اقامت خیلی خوبی داد و تو اون شرایط که ساعت ۸ شب تو شهری که قرار نبود باشیم گیر کرده بودیم چیزی بهتر از انتظار گیرمون اومد:)من که حسابی دل درد داشتم و خسته بودم با جادوی یه چای و محبت فاطمه -دوستم- از دوباره زنده شدم و خواب آرومی داشتم.  بقیه هم یه ماهی حسابی به رگ زدن و رفتیم تا روز سوم.روز سوم برنامه ما این بود که تا بندر لنگه بریم و سوار لندیگراف بشیم و بریم قشم زیبا.از دم جاده بندر مقام دوباره تو دو تا گروه شدیم و بخشی رو با نیسان رفتیم که با دستور عزیزان نیروی انتظامی متوقف شدیم. بخش دوم رو اما هم مسیر آقای حسین نیشابوری شدیم- راننده تریلی خیلی بامرام و بامعرفت که حتما خیلی سخته حدس بزنید کجایی بوده؟تجربه اولین تریلی ما عجیب چسبید. از ارتفاع پله گرفته تا مدل صندلی و جایگاه نشستن تا ویو ابدی جاده 😁ویو ابدی تریلی😁ما و آقای نیشابوری باصفا و معرفتکی گفته فقط جنوبی‌ها مهمون نوازن؟ آقای نیشابوری ما رو مهمون خاطره‌هاش، چایی خوش طعم گیاهیش، مهربونیاش و کشک اصلللل گوسفندی کرد!:)وسط راه تصمیم گرفتیم به یکی از دوستانمون تو بندرلنگه (اینجا) سر بزنیم، رفتیم دم ساحلی که چسبیده بود به پارک ژاندارمری. یکی از علائقم اینه که تو محیط باز بتونم نماز بخونم. اون حس باد خنک که به صورتت میزنه، اون خشنی و نرمی توامان زمین وقتی روش میشینی یا سجده میکنی.هرچند ممکنه برای بقیه آدم‌ها عجیب یا ناخوشایند باشه، اگر باعث آزار کسی نشه اغلب سعی میکنم امتحانش کنم.نماز و دعا و باز اگر اعتقاد ندارید ریلکس شدن تو منظره پایین رو تصور کنید. آخ هنوزم بو و خنکی باد رو حس میکنم..پارک ژاندارمریساحل بندر لنگهنمیدونم آیا اصطلاحی هست که چنین دریایی رو از دریای معمولی ک میشناسیم متمایز کنه؟ ترکیب آب غلیظ و نه چندان شفاف، خزه، سنگ ، سبزی و.. یه دریای دیگه است قبول دارید؟اونجا کلی صدف و حلزون و سنگ جالب هم پیدا کردم و اجازه بدید بگم با خودم سه تاشون رو بردم خونه [با پویش‌هایی که از صنعتی شدن خرید و فروش طبیعت جلوگیری میکنن خیلی همراهم ولی دل چی؟]آن صدف‌هابعد دیدن دوست و پیاده‌روی تو کوچه‌پس‌کوچه‌های گرم بندر درحالیکه امواج گرسنگی هجوم می‌آوردند به یک غذای خیلی تند هندی به اسم....تو رستوران بوم مسی حوالی بندر کنگ (📍اینجا) پناه بردیم!آن غذای تند!ساعت ۴.۵ بود، باید از بندر کنگ یه مسیر ۱۱۰ کیلومتری رو تا بندر پل طی می‌کردیم. حدودا ۴۵ دقیقه‌ای پیاده‌ رفتیم تا به خروجی بندر کنگ رسیدیم. با تجربه عمیقا لذت‌بخشی که از مصاحبت با آقای راننده کامیون داشتیم آرزو می‌کردیم که بتونیم تو راه با یه مشتی دیگه همسفر شیم. ولی افتاد مشکل‌ها!مدت زیادی منتظر موندیم و ماشینی که بخواد همسفر بشه با ما پیدا نشد. البته آژانس یا تاکسی‌ های بین شهری وجود داشتند، نهایتا یه همسفر یافتیم. مرد پیری بود، بلافاصله بعد اینکه صحبت کردیم خندید و بعدها اعتراف کرد بخاطر شباهت نیما و من با یک زوج روسی اسپانیایی سوارمون کرده😁میگفت بخاطر صحبت با کسایی که به زبان انگلیسی صحبت می‌کنند دوست داره تعامل با توریست‌ها رو. خیلی اهل سفر بود و جاهای مختلفی رو گشته بود البته به جز تهران! و بهمون دلگرمی داد که سفر رفتن تو این سن رو ترک نکنیم.تا جایی هم سفر موندیم و کنار جایی که کامیون‌ها و تریلی‌هاسوخت گیری می‌کردند پیاده شدیم. هوا تقریبا داشت تاریک می‌شد، خوش شانس بودیم که جای امنی پیاده شدیم چون اکثر مسیر بیابون و خلوت بود.برای اولین تریلی که رد شد دست تکون دادیم نایستاد، دومی ..نایستاد و سومی، سرعتش رو کم کرد و گوشه‌ای ایستاد، بهش خودمون رو معرفی کردیم و دعوتمون کرد. تا دو راهی نزدیک بندر پل با هم همسفر می‌شدیم! آخ واقعا عالی بود و خیلی خوشحال شدم.مرد شریفی بود، اما شغلش رو خیلی دوست نداشت، سختی‌هایی که کارش داره و عدم تناسب حقوق و هزینه‌های شغلش و از اونور دشواری رانندگی طولانی! همونقدر که آقای نیشابوری عشق می‌کرد با شغلش و همدن تیپیکال راننده کامیون معروف ذهن من بود، این دوستمون با کارش راحت نبود. معاشرت ما براش اندکی رنج یکنواختی مسیر رو التیام داد.هوا دیگه تاریک شده بود، تو مسیر به بقیه بچه‌ها زنگ زدیم، متاسفانه پسرها و دخترها جدا شده بودند، پسرها رسیده بودن به بندر و دخترها جواب تلفن رو نمیدادن! نگران شده بودم و تاریکی هوا هم مزید بر علت.ما پیاده شدیم، تو یه دو راهی که ظلمات مطلق بود و فقط و فقط نور ماشین‌هایی که با سرعت از کنارمون رد میشدن جلومون رو کمی روشن می‌کردچطور از اینجا بریم پل؟ حدودا بیست دقیقه‌هی راه مونده بود. تو جاده خاکی و مسیر تاریک.. کم کم احساس پشیمونی کردم. ترس و ناشناخته‌ها، اگر و اماها. اگر ماشین پیدا نشه، اگر بلایی سرمون بیاد، اگر ماشینی ما رو نبینه و به ما بخوره، ما زیر کابل برق بودیم و برای اولین بار صدای ترسناک جریان الکتریکی برق رو تمایز دادم.اول از همه مسلط شدیم به خودمون و چراغ قوه و نور گوشی رو روشن کردیم تا بقیه ما رو ببینن، بعد کمی فاصله گرفتیم از تیر برق تا از خطرش دوری کنیم! کمی ضربان قلبم عادی شد! اما چرا هیچ ماشینی نمی‌ایستاد؟مثل کسایی که اومده بودن کنسرت و تو دستشون گوشی‌ها رو تکون میدادن شدیم و با موج دست سعی می‌کردیم توجه بقیه رو جلب کنیم، اما خود من اگر سوار ماشین بودم و وسط بیابون کسی دست تکون میداد اعتماد نمیکردم، چرا باید کسی بایسته؟ اون لحظات واقعا با استرس سپری شد، حضور نیما در کنارم خیلی موثر بود و بودن یک مرد- خصوصا مرد خودتون🤭- واقعا در سفر هیچهایکی توصیه می‌شه. یه ماشین از دور سوسوکنان کج کرد مسیرش رو و به سمتمون اومد. واقعیت در اون لحظات حتی اومدن یه ماشین تو ظلمات و خلوتی بیابون ترسناک بود. اما وقتی قیافه و گرمای صدای اون جوون رو شنیدیم یهو آرامش به کل اتمسفر اون صحنه برگشت. گرمای یه جنوبی، مهربونی کلامش و پذیرش درخواست مایی که واقعا به معنایی نه فقط به همسفر که به کشتی نجات نیاز پیدا کرده بودیم.تو مسیر بالاخره به دوستامون دسترسی پیدا کردیم و فهمیدیم اون‌ها هم سفر پرتنش و پرماجرایی رو البته در ماشین یه زوج جنجالی تجربه کردن! یه زوج تهرانی که بعد اینکه دیدن دوستان ما محجبه هستند به بحث و گفت‌و‌گوهایی پرداختند که در این مقال نمی‌گنجد و محدودیت آنتن و ایستادن‌های متوالی و...! خلاصه فکر نکنید در هیچهایک ریسک وجود نداره!از بندر پل با کشتی‌های لندیگراف که کارشون جابجایی ماشین‌هاست به سمت قشم رفتیم. اون هم تجربه جالبی بود، تو راه فکر کردیم شاید بشه از همون کشتی همسفر یافت که خب به نتیجه منجر نشد. موج‌ها تو دریای تیره رنگ و زیبا و ما که به سمت لافت می‌رفتیم!شهری که بعد بوشهر از همه جا بیشتر دوستش داشتم..بودموکم کم بودم، نمی‌دونم چقدر</description>
                <category>فاطمه کرمیان</category>
                <author>فاطمه کرمیان</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 19:31:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنگاری: جنووب (۱- بوشهر تا ساحل بنود)</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ilkhvmyc58io</link>
                <description>این دومین سفرنگاری من در ویرگول هست. از زمستون ۱۴۰۳ تصمیم گرفتم سفرها و تجربه‌های سفر رو بنویسم و به اشتراک بگذارم و از قصه‌ها، روندش، تجربه‌های جذاب و اشتباهاتی که کردم بگم. سفرنامه اول من- سفر به گیلان رو می‌تونید اینجا دنبال کنید. از دوستی(هادی) شنیدم سفر در ریشه عربی به معنای پرده برداشتن از چیزی پنهان هست. در لغت‌نامه‌های مختلفی دنبال معنای سفر گشتم و این معنا رو نیافتم ولی برداشتی هست که از سفر برای خودم انتخاب کردم. پس در لغت‌نامه من سفر یعنی: پرده برداشتن از خودت و آدم‌ها و تجربه رهاتری از زیستن.⏳️مدت زمان سفر: ۷ روز  (از جمعه ۳ اسفند تا پنجشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۳)🛣 مسیر سفر: شروع از بوشهر و عزیمت به سمت بندر عباس (اقامت در بوشهر، ساحل بنود، بندر مقام، قشم، هرمز، بندر عباس)💰هزینه سفر: در پایان سفر خواهید دانست👥️ تعداد هم‌سفرها: مجموعا ۷ نفر بودیم که بنا به شرایط سفر گاهی به گروه های ۲ الی ۳ نفره تقسیم می‌شدیم🧳تجهیزات: ما ترکیبی از کمپ و اقامت رو در نظر گرفته بودیم. ۳ شب کمپ و ۳ شب اقامت. برای همین  وسایل کمپ مثل چادر و کیسه خواب و ملافه و لباس و رو باید با خودمون می‌آوردیم. کوله‌های ما از ۷ تا ۱۵ کیلو وزن داشت (کوله خودم ۱۱ کیلو)🗺 دشواری سفر: ۷ از ۱۰. دلایل دشواری: طولانی بودن سفر- بار کشی متوسط (روزی حدودا ۲ ساعت) - سه روز کمپ که دو روزش پشت هم بود - فشردگی برنامه - نداشتن وسیله نقلیه و رفت و آمد از طریق هیچهایک (Hitchhiking)- تجهیزات کم به علت وزن زیاد بار کولهسخن اول : ✈️🚞  قطار یا هواپیما؟پلن ما از ابتدا رفت با هواپیما و برگشت با قطار بود. بلیط رفت رو تونستیم تقریبا با قیمت مناسب بدست بیاریم. من از فلای تودی بلیط ۲.۶۰۰ تومنی گرفتیم از قشم ایر که در مقایسه با بقیه پروازها و ساعت‌ها حدود ۱ الی ۱.۵ تومن ارزون تر بود. یه تخفیف سبکی هم با سرچ کردن &quot;کد تخفیف فلای تودی&quot; از سایت موپن گرفتیم. اما قطااار!! از ۲۰ بهمن افتاده بودیم رو سایت‌های مختلف که ببینیم کی باز میشه قطار و ۲۵ ام ساعت ۸ صبح باز شد قطارها. ما یه اشتباهی کردیم که فریب کد تخفیف ۵۰ هزار تومانی فلای تودی برای نصب اپلیکیشن رو خوردیم. با وجود اینکه اطلاعات مسافران رو از قبل وارد کرده بودیم که زود بلیط رو بگیریم ولی وقتی باز شد فلوی دریافت بلیط فلای تودی داغون و کند شد. حداقل تا اطلاع ثانوی توصیه نمیکنم از فلای تودی بخرید. جای مطمینی مثل علی بابا رو برای قطار امتحان کنید. خلاصه ظرفیت‌ها یکی بعد دیگری پر شد در ادامه چون خریدهای حضوری ساعت ۱۲ شروع میشه دوباره یه سری ظرفیت ساعت ۱۲.۵ باز شد که اونا رو گرفتیم. البته در ادامه برای برگشت مجبور به تغییر پلن شدیم...روز اول - بوشهر زیباخب خب. من اولین بارم بود جنوب میرفتم. قبلا تو سال دوم دانشگاه یه بار تجربه راهیان نور رو داشتم که خب قطعا جنوب دیدن محسوب نمیشه. هوای بوشهر برای اولین بار تازگی خاصی داشت🍃. یه بوی نم لذت بخش زیر خنکای باد نرم و ملایم. فکر میکنم ما خوش‌شانس بودیم و شاید در بهترین هوای ممکن اونجا بودیم. جالب شاید باشه که از بوشهر تا بندرعباس من جذاب ترین هوا رو در بوشهر تجربه کردم. رطوبتش که تو حریر باد پیچیده شده بود  آدم رو تر و تازه می‌کرد. مقام دوم در رتبه بندی بهترین باد رو جلوتر میگم.ما از همون درب فرودگاه شروع کردیم به هیچهایک ولی خب موفق نبودیم چون همه فکر میکنن وقتی با هواپیما اومدی راحتی که کلی خرج کنی. تقریبا ۴۰ دقیقه‌ای کوله به پشت در جاده رفتیم و آواز خوانان و عکس گیران در شهر راندیم. مقصدمون بافت سنتی بوشهر بود (سه راهی انقلاب - 📍اینجا). تا اینکه تصویر ما که تو گرمای نسبی، ۷ نفره کوله به پشت تو شهر میتازونیم، دل یه بانوی مهربون که خودش تو بوشهر مهاجر بود رو به درد آورد. به عبارتی ما هیچهایک شدیم - هیچهانت شاید:) دسته اولمون با بانو رفتن و ما ادامه دادیم تا بانو دوباره به دنبالمون اومد. و ما رو هم مسیرش کرد. از قصه بانو چیزی که خوب یادمه تفاوت فرهنگ شهر خودش همدان احتمالا با بوشهر بود. بخاطر ازدواج با همسر بوشهریش مهاجرت کرده بود، میگفت وقتی اومده جنوب اهالی بوشهر نگذاشتن احساس تنهایی کنه.از یه کافه تو نبش سه راهی انقلاب خواستیم چند ساعتی کوله‌هامون رو پذیرا باشن. نوشیدنی خنکی خوردیم و زیارت دریایی کردیم که آبی ترین آبی مدادرنگی‌های من بود. آبی!کم کمک سراغ بافت قدیم رفتیم، در مسیر خوردیم به موزه مردم شناسی با درهای بسته. اما جنوب در بسته نداره. یکی صدامون کرد و وقتی فهمید دوست داریم بریم، درهای موزه در حال مرمت رو باز کرد و راهمون داد به صحبت‌ها، قصه همون غصه است که حق مردم ما این نیست. اینکه می‌تونیم خیلی آبادتر و در رفاه‌تر باشیم. اینکه آینده‌ای که برای اون‌ها پایان یافته برای ما شروع شده.دریا از چشم طبقه دوم موزه! وارد بافت قدیم شدیم، آهنگ گذاشتیم و مطمئن شدیم که صداش باعث آزار کسی نباشه. این کوچه‌هان که ما رو باید تو خودشون غرق کنن. بازیگر صحنه باید فرهنگ و طبیعت واقعی شهر باشه و ما تماشاگرانی مبهوت. کوچه پس‌کوچه‌ها رو رفتیم و باد خنک میومد از گوشه‌ها، گلهای صورتی کاغذی و تضاد با رنگ زرد آجرها و آبی آسمون. گهگاهی یه درخت سبز، گاهی حتی یه درخت بهار نارنج، نقاشی و آینه و حوض و پیچکای بنفش! برای ناهار( اینجا) سمبوسه سیب زمینی محشر زدیم با نوشابه کوکاکولای شیشه‌ای قدیمی دلچسب که بهترین سمبوسه‌ای بود ک تابحال خوردم 😋.قدم زنان و کوله کشان از کنار ساحل به سمت میدان المپیک رفتیم و غروب رو به تماشا نشستیم.ما و غروب!دو گروه شدیم. یه عده رفتن برای خرید کنسرو و پنیر و نون برای صبحانه فردا و کپسول گاز، یه گروه موندن و مراقب بارها ایستادن. با توجه به اینکه جمعه بود جایی کپسول گاز نداشت اما تو روزهای معمول برید اول لیان-۶ بهمن- آقای چینی رو اونجا می‌شناسن و راهنماییتون میکنن.شام رو یکم لاکچری رفتیم رستوران قوام (📍اینجا)، خیلی معروفه و تقریبا تا آخر سفر هم خیلی از جنوبی‌ها بهش اشاره کردن. به نسبت قیمت‌ها رو به بالاست و حدودا با نفری ۵۰۰ الی ۶۰۰ یه غذای دریایی خوب خوردیم. چیز جالبی که بود تو دورچین‌ها یه سبزی به نام حشو بود که کمی تند بود و با ماهی خیلی لذیذ می‌شد. فرهنگ خیام خوانی تو بوشهر خیلی زنده اس، بلیتی هست و لازمه رزرو کنی نفری حدود ۳۰۰ الی ۴۰۰، لذا با توجه به برنامه‌های کنترل بودجه 😁 ما نرفتیم، به جاش تو رستوران قوام اندکی خیام خوندند و نواختند:این کوزه چو من عاشق زاری بوده‌ستدر بند سر زلف نگاری بوده‌ستاین دسته که بر گردن او می‌بینیدستی‌ست که بر گردن یاری بوده‌ستدر هیچهایک چون شب بود و داخل شهر بودیم فقط یه گروه موفق شدند و مابقی اسنپ گرفتیم.داخل ساحل مرجان روبروی هتل پرواز کمپ زدیم(📍اینجا). سرویس بهداشتی هم نزدیک بود و کمپ راحتی بود. البته اون اطراف دکه‌ای سر صبح باز نیست و خریدهاتون رو شب انجام بدید. هوای بوشهر به قدری مرطوب بود که صبح چادر از بیرون کاملا مرطوب و نمدار بود. مه صبحگاهی تو زمستون بوشهر خلاصه که کلی دلبری کرد ازمون. و به این ترتیب پایان روز اول.روز دوم - از بوشهر تا ساحل بنودهیچهایک ما تازه شروع شده بود، قصد ما رفتن به ساحل هاله یا نایبند بعد عسلویه بود. برای اکثرمون این اولین تجربه بود و ترس‌هایی داشتیم. باید ۳۲۲ کیلومتر از جایی که بودیم دور می‌شدیم و هیچ تصوری از چالش‌ها و تجربه هیچهایک نداشتیم.سخن دوم: 🛣 هیچهایک- قصد تو چیست؟چیزهایی خونده بودیم که کمکمون کرد، مثلا اینکه گروه‌های دو الی سه نفره شدیم که راحت تر هم‌مسیر  ماشینا بشیم. توضیح می‌دادیم که ایرانگردیم و از مسیر آدم‌ها می‌پرسیدیم تا ببینیم تا کجا می‌تونیم همراهشون بشیم. براشون می‌گفتیم که دنبال تاکسی نیستیم و قصدمون همراهی با گذری‌هاست. و آخرسر قانون داشتیم که اگر تهش کسی علیرغم توافقمون پول خواست حتما بپردازیم. من قانون دیگه‌ای هم دارم تو هیچکایک شاید یه عده دنبال هزینه نکردن باشن، این یه جهان‌بینی میسازه ولی اینکه دنبال شناختن و معاشرت و قصه و دوستی باشی و بخوای همسفر کسی بشی که در حال عبوره یه دنیای دیگه.مهم اینه از خودتون بپرسید قصد من چیه؟ میخوام چه تجربه‌ای برای خودم یا طرف مقابلم بسازم؟ آدم‌ها وقتی سوارم می‌کنند یا نمی‌کنند قراره چه تجربه‌ای داشته باشند؟ دست زدن به طبیعت فقط خراب کردن مناظر طبیعت نیست، آدم‌ها و فرهنگشون هم جزوی از طبیعت هستند. تو هیچکایک باید مراقب باشید طلبکار نشید اگر کسی بعد اینکه منتظرید براتون نگه نداشت یا دنبال گرفتن هزینه بود طلبکارانه ازش عبور نکنید. ما در زیست بوم مردم جنوب مهمان بودیم و اونجوری که بودند رو باید بدون قضاوت می‌دیدیم و تجربه می‌کردیم.مسیری که قرار بود به ساحل نایبند برسه.گروه گروه شدیم و دستمون رو جلو بردیم تا مسیر رو پیش بریم. اما به اون راحتی‌ها نبود، برای خارج شدن از بوشهر شاید دو الی سه بار هیچهایک کردیم تا به جاده اهرم برسیم. هر کدوم از ما میپرسیدن که شغلتون چیه و از کجا اومدین؟ براشون از قصه دیروز و حیرتمون از خیس شدن چادر می‌گفتیم و قصه ادامه سفرمون رو تعریف می‌کردیم. ازشون می‌پرسیدیم که کجاها رو تو ایران گشتن و از دل حرف‌هاشون کلی ایده می‌گرفتیم. تو همین سفرها فهمیدیم نایبند خیلی ساحل خوبی برای موندن نیست و باید به یه مقصد جدید فکر کنیم.البته، گروه ما یعنی من و همسرم(نیما) خیلی بازیگوش بودیم و از مسیر خارج شدیم! تو راه سر از ساحل دلوار درآوردیم! دو تا مسیر از بوشهر تا عسلویه هست که یکی جاده ساحلی هست و قشنگتره، دومی جاده اصلی هست که از اهرم و خورموج و کنگان رد میشه و امن تره و برای هیچهایک مناسب تر. ولی ما همون اول از جاده خارج شدیم و یهو دیدیم مرد مهمون نواز بوشهری ما رو برد ساحل دلوار که کیف کنیم. دلوار..دلوار.. خاک ساحلش خیلی نرم و متفاوت بود و تمیز و دست‌نخورده. ما دیدیم حالا که اشتباه اومدیم نیم ساعتی از اشتباه‌مون لذت ببریم و رو شنا دراز بکشیم و پایی به آب بزنیم.کیفیت شن ساحل دلوار!از ساحل تا دم جاده پیاده آمدیم و فهمیدیم باید مسیر رفته رو باز بگردیم تا در دوراهی به سمت جاده اهرم بریم. دم دوراهی انتظارمون خیلی طول کشید ولی تو اون مدت با یه جهانگرد که گیاه‌های دلوار رو از سیر تا پیاز درآورده بود و قصه بلد بود آشنا شدیم. بعضی آدم‌ها وقتی به جایی سفر میکنن با زیست‌بومش ارتباط میگیرن و دنبال کشفش میرن. اگر کسی نگه نمیداشت هم از دور دستی تکون میداد و میگفت که مسیر متفاوتی داره یا متاسفه که نمیتونه سوارمون کنه. برای همین منتظر بودن برام اصلا خسته‌کننده نبود و اون دست‌ها دلم رو گرم نگه میداشتن. تا یه ماشین عبوری رد شد و با رئیس پلیس دشتستان یا تنگستان 🤔 آشنا شدیم. معاشرت متفاوتی بود، از همون لحظه اول رفیقانه و صمیمی از حال و احوالمون پرسید و ما رو با قصه‌های رییس علی دلواری و روستاها و جاده‌های دلوار آشنا کرد. رییس پلیس قصمون با آدم‌ها حتی اونایی که تصادف کرده بودن و یا جرمی داشتن دوست میشد و کلی قصه میدونست. تو دنیای ما غیربومی‌ها یه خرما وجود داشت ولی تو دنیای اونا شاید ده نوع خرما وجود داشت، بعضی‌ها رنگ متفاوتی داشتن بعضی‌ها چرب‌تر و پرشیره‌تر بودن. تو دنیای مردم جنوب شیره خرما ضایعات خرما بود و درخت‌های نر و ماده خرما از دور مشخص بودن. هر آدمی تو خونه یا باغش درخت خرما داشت. ما اگه خرما رو با چای میخوردیم. جنوبی‌ها با ماست و خالی خالی. دل ما رو خرمای شیرین میزد و دل اونا رو به دست می‌آورد. زیست مردم جنوب تو گرماست و کارسخت و فیزیکی ازشون انرژی زیادی میگیره، برای همین بدنشون پذیرای غذاهای پرانرژی تره و اینجوری آدم‌ها با طبیعت اطرافشون یکی میشن.آقا پلیسه مهربون و درستکار ماجرای ما از قراری که با خانوادش داشت زد و هرچی اصرار کردیم نپذیرفت و گفت ما رو جلوتر میرسونه، وقتی من به نیما گفتم کنار جاده دارن کنار (konar) میفروشن، یهو گفت :ببرمتون یه باغ کنار از یه پیرمرد زحمتکش رو ببنید و بچینید تازه تازه؟منم که الوداع ای شرم و انصاف گفتم: خبب🙃 آخ اگر بشه که عالی میشه. با ذوق رفتیم سمت روستایی که توش پرنده پر نمیزد. تو یکی از فرعی‌های جاده دلوار کیلومترها رفتیم و به بیابون‌هایی رسیدیم که تو هر روستا  چهار خانوار بودن. خانوارهایی که ممکن بود بهشون حمله بشه و اسلحه داشتن برای مراقبت از خودشون. تو جاده‌های خاکی که هیچکس نمیدونست از کدوم باید رفت و نشون‍ه‌اش گاهی یه پرچم یا لاستیک دم پیچ بود. از دور تو اون بیابون یه روستای خیلی خیلی کوچیک مثل یه نقطه سبز دیده می‌شد. پیرمرد از پا افتاده بود و به سختی می‌رسید به بار و درختای باغش. چقدر خوش‌سلیقه بود این مرد اونجا کلی درخت کنار دیدیم که بعضی‌ها نژاد عادی و بعضی وحشی و بعضی اسراییلی بودن. کنار وقتی رسیده بشه زرد میشه و گاهی به نارنجی میرسه که اینجوری کرم‌ها میخورنش و مزه‌ نداره. کنارهای وحشی که کوچیک‌تر بودن مزه شیرین و بهشتی میدادن. ما آروم آروم چیدیم و جلو رفتیم. یه گیاه ترش خوشمزه هم داشتند که اسمشون رو نمیدونم. گیاه ترش و خوشمزه!درختای کنارتو باغش نعنا و ریحان و ترب و سبزی‌های جذاب بود که تو سایه نخل‌های نر و ماده خودنمایی میکردن. یه دام برای گنجشک‌ها طراحی کرده بود که وقتی آب میخورن بیفتن توش.پیش پیرمرد و پیرزن مهربون قصه یکی از خوشمزه‌ترین چایی‌ها رو خوردیم و با دو سه کیلو کنار ما رو وداع گفتند. دیر شده بود و باید برمی‌گشتیم به مسیر. داشت شب می‌شد و نگران بودیم که ادامه مسیر چجوریه. ایستادیم لب جاده و دست بلند کردیم تا یه شوتی توقف کرد تا سوارمون کنه...شوتی قصه ما که اوایل خطرناک به‌نظر می‌رسید با سرعت ۱۴۰ میتازوند، اینروزا دیگه شوتی نبود (شوتی، دوستان عزیزی هستند که کالاهایی که اصطلاحا نیکیم قاچاق رو از مرز و دریا به دست سفارش دهنده میرسونن)، بلکه تو عسلویه کار می‌کرد، دو هفته کار می‌کردن و دوهفته مرخصی بودن و این آخرین روز مرخصیش بود، گفته بودم مرام ما این بود که با گذری‌ها تا جایی که مسیرشونه بریم، ولی اونقدر با مرام گیرمون اومد که مرام ما زیر سوال رفت، خلاصه که گفت تا خود عسلویه ما رو میرسونه. کلی اطلاعات در مورد سوخت‌های عسلویه و روش بهره‌وری گفت و فهمیدیم چقدر غیربهره‌ورانه داریم سوخت‌هامون رو میسوزونیم. هوای آلوده عسلویه و بوی گاز، عظمت عسلویه و وسعت پالایشگاه‌ها ترسناک‌ بود آنا ترسناک‌تر از اون شهری بود که برقاش رفته بود و با سوختن گازهایی که فعلا بلد نیستیم ازشون استفاده کنیم روشن مونده بود.عسلویه خاموش که با مشعل روشن مونده بودگرسنه و کنارخوران پیاده‌ شدیم. با سوال پرسیدن از محلی‌ها به یه شاورمایی جذاب به اسم لولو رسیدیم(📍اینجا).ما و وسایل و شاورما گوشت!! به بهساعت ۸.۵ شب شده بود و دیگه باید خودمون رو می‌رسوندیم و برای هیچهایک خطر زیاد بود. دست از لذت همسفری با گذری‌ها شستیم و اسنپ گرفته عازم ساحل بنود شدیم. یکی از گروه‌ها تو مسیر با دوستی هیچهایک کرده بود که اقامتگاه داشت تو بنود و عجب خوش اقبال بودیم که دعوتشون رو لبیک گفتیم.این شروع ماجرای ما با صیادی بود که دوست مسوول اقامتگاه بود. صیادی که دلمون رو صید کرد آقای عبداللهی!یه گروه دیگه که رفته بودن دم ساحل رو برای اقامت چک کنن گیر کرده بودن و کسی نبود که برشون گردونه، دم دمای ساحل به صیادی برخوردن که دلش بزرگ مثل آسمون هفتم بود.آقای عبداللهی، دوست همه ما شد، معلم همه ما شد و اونشب بهمون چند تا ماهی هدیه داد. صادقانه هر کاری کردیم تو مرامش نبود پول بگیره. همه جور ماهی مثل حلوا، سرخو و ..ماهی‌ها و ما که در باورمون نمی‌گنجید این حجم از نعمت!اون شب تو اقامتگاه (📍اینجا) شب خیلی گرم و زیبایی گذروندیم. ناخدای ما بود صیاد، وعده داد که ۵.۵ صبح بعد نماز (از اهل سنت بود آقای عبداللهی) میاد دنبالمون که بریم...تور بندازیم برای ماهی‌ها که میمونه برای قسمت دوم این ماجرا.بوشهر، دلبری بود برای من که به یاد آوردنش واقعا دل انگیزه. تجربه شما از بوشهر، آدم‌ها و قصه‌هاش چیه؟بنویسید تو کامنت‌ها</description>
                <category>فاطمه کرمیان</category>
                <author>فاطمه کرمیان</author>
                <pubDate>Mon, 07 Apr 2025 09:11:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنگاری: رشت - بهمن ۱۴۰۳</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87%D9%85%D9%86-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-oc4olevsfxou</link>
                <description>این اولین سفرنگاری من ه.  تصمیم گرفتم سفرها و تجربه‌های سفر رو بنویسم و به اشتراک بگذارم و از قصه‌ها، روندش، تجربه‌های جذاب و اشتباهاتی که کردم بگم.از دوستی(هادی) شنیدم سفر در ریشه عربی به معنای پرده برداشتن از چیزی پنهان هست [مجمع البیان]. در لغت‌نامه‌های مختلفی دنبال معنای سفر گشتم و این معنا رو نیافتم ولی برداشتی هست که از سفر برای خودم انتخاب کردم. پس در لغت‌نامه من سفر یعنی: پرده برداشتن از خودت و آدم‌ها و تجربه رهاتری از زیستن.⏳️مدت زمان سفر: ۳ روز  (از سه شنبه تا پنجشنبه)🛣 مسیر سفر: شروع از قزوین و سپس رشت و چمخاله💰هزینه سفر: در پایان سفر خواهید دانست👥️ تعداد هم‌سفرها: من و نیما (همسرم)🧳تجهیزات: این اولین سفر ماشینی ما بود و هر شب هم اقامتگاه داشتیم. تجهیزات عجیبی جز مواد غذایی و بهداشتی نداشتیم.🗺 دشواری سفر: ۳ از ۱۰. دلایل دشواری: کلا که ساده بود با توجه به زحمت رانندگی در برگشت و هوای برفی که خواهید شنید ۳ نوشتم.قبل از شروع سفر، رشت برای من مقدس بود. عین یه فانتزی! شبکه‌های اجتماعی یه بدی بزرگ دارن که قبل اینکه خودت چیزی رو تجربه کنی انقدر بهت نشونش میدن که پیشخور میشه لذت! (این جمله رو از پویا یاد گرفتم) یعنی تو از قبل آماده‌ای که سبزه میدون و میدون شهرداری رو ببینی و دعا کنی که به رشت بارونی بربخوری و اگر بربخوری بهش همون لذتی که بهت یاد دادن رو بازسازی میکنی و اگر برنخوری ناامید میشی. دارم یاد میگیرم که چطور بشنوم اما لذت رو پیشخور نکنم. این سفر هم تمرین بود که رشت رو از نو دوست داشته باشم.شروع سفرصبح زود حدود ساعت ۷ راه افتادیم، نشان میگفت بدون توقف دقیقا ۱۱ تو مقصدیم. خب البته که ما ۱۱ رشت نبودیم. قصدمون این بود تو مسیر بریم قزوین گردیییی.آره دیگه نشان گفت دقیق ۴ ساعت! قزوین بافت مدرنی داشت اما شاید بشه گفت معماریش منو یاد منطقه حسن آباد و  بازار تهران مینداخت. بالا تر از باغ موزه چهل ستون دور میدوم آزادی (که جالبه بهش سبزه میدون🥰 هم میگن) پارک کردیم و زدیم به پیاده روی. هوا سرد و جذاب و تمیز بود (خیلی تمیزتر از تهران).حدود دو ساعت کل این منطقه زیبا رو گشتیمچون از این کار نرم افزار بلد خوشم اومد که عمارت تاریخی رو کشیده اینجا گذاشتمش. راستی من تو سفرنامه تا حد ممکن بلد و نشان رو لینک می‌کنم که راحت مسیریابی کنید و دعوتتون می‌کنم نظر بنویسید و محتوای فارسی رو غنی کنید. البته که گوگل مپ برای ریویو کردن معتبرتره و خود من دارم رو هر دو محتوا میگذارم فعلا!نگارش مثنوی اون دوران واقعا خط و نگاره! باغ موزه چهلستون(📍اینجا)، تقریبا موزه کوچیک و زیبایی بود و البته خلوت و جز یه گروه دیگه که لیدر داشتن کسی نبود یا حوصله نداشت برامون چیزی تعریف کنه. به نگارش مثنوی نگاه کردم و به احوال کسی فکر کردم که اینقدر باحوصله بوده و فکر کردم زندگی در دید یه آدم باحوصله چجوریه؟ به نظر خیلی متفاوت میاد.طبقه دوم موزه هم پله‌هایی بلند و دایره‌ای به سبک موزه‌های اصفهان داشت. آیا فیزیولوژی بدن قدیمی‌ها متفاوت بوده؟ که پله‌هاشون انقدر بلنده؟ مراقب زانو و سرتون باشین خلاصه. موزه قزوین هم دقیقا بعد از باغ هست و واقعا جالب تر از اونی بود که به نظر می‌رسید. ترکیب کفش‌ها، لباس‌ها و وسایل قدیمی که گزیده و مختصر بودند و به خوبی دست‌چین شده. همچنین وسایلی که مردم عادی و اشراف زاده‌ها استفاده می‌کردند. اسکلت گور بانو، زنی که اسکلتش درسته زیر زمین پیدا شده. مربوط به دورانی که زنان و دختران کوچک به عنوان هدیه به پیشگاه خدایان تقدیم می‌شدند. این برای یه دختر در اون دوران افتخار به شمار میومده. تو تاریخ اینو زیاد میبینم که چطور  چیزهایی که برای آدم‌ها  عادی بودن و بدیهیت فرو رفته بودن تغییر کرده و احمقانه یا پوچ به نظر میرسه. شاید نباید خیلی به بدیهیت‌ها دلخوش کنیم و شاید هم باید بپذیریم که هر عقیده‌ای دورانی که محترمه باید زیست بشه و به زور نمیشه تغییرش داد.  شگفت‌انگیز اینکه قزوین برای من یه تجربه خوش فاز از منظر خرید اقتصادی هم بود. آقا واقعا به‌صرفه بود و هیچ انتظارش رو نداشتیم! یه ارزون سرا همون اطراف بود و یه بازارچه سنتی و یه آبمیوه فروشی دور میدون که با نصف یا یک سوم قیمت تهران ازش خرید کردیم با همون کیفیت [حس فتح و افراشتن پرچم صرفه‌جویی🚩].یه صبحونه مختصری تو ماشین خورده بودیم، برای سفر از یه ترکیب تازه و مقوی استفاده کردم، لقمه پنیر و آجیل با نون جو، اما ما گرسنه تر از اینا بودیم و دلمون املت یا نیمرو طلبیده می‌خواست عزیز! با سرچ اون اطراف،  &quot;کافه کشوین&quot; نامی پیدا کردیم (📍اینجا) که قرار بود خیلی زیبا باشه! اما یافت می نشود گشته‌ایم ما ، بسته بسته بود🔒. روبروش اما یه جایی بود که از بسته شدنش ناراحت تر شدم و خیلی وسوسه شدم که بخوام دوباره برم و ببینمش، خونه سردار مفخم(📍اینجا)، طرح‌ها و حسی که به اون خونه داشتم! آخ آخ آخ. خانه‌ سرداد مفخم که کسی نبود مرا به آن راه دهد! از اونجا که نیما دیشب کم خوابیده بود و خسته بود، برگشت به ماشین و من به گشت و گزارم ادامه دادم، پایین تر هم یه مجموعه تاریخی از زمان صفویه بود و امکان آموزش رایگان سفالگری داشن ک متاسفانه برای جمعه‌ها بود، یه زور خونه نقلی هم اونجا بود، با مرد خوش آوازی که صدای گیرا و پر قدرتش تموم زورخانه رو پر کرده بود و برای اولین بار اونجا نوای آواز زورخانه رو از نزدیک شنیدم (📍اینجا) ، ترکیب آواز قدیمی و حس زورخانه و غرور و تبلور شجاعت و پهلوانی. دیگه نم نمای ظهر، قزوین رو ترک کردیم و به سمت رودبار رفتیم. توی رودبار گشتیم پی یه جایی که ازش زیاد شنیده بودیم که چک کنیم آیا واقعا زیتون و زیتون پرورده خوبی دارن؟ دوقلوها! (📍اینجا) داستان دو تا برادر که از علاقه به زیتون شروع کردند و یه رستوران و فروشگاه زیتون به همین اسم دوقلوها تو رودبار دارند.ماری یا پرورده؟به نظرم کیفیت مناسبی داشت زیتوناش. پرورده‌اش رو میتونستی با حدود ۶ تا سس پرورده ترکیب کنی که طعم سس شاتوت و آلوچه و یه سس تیره ترش که یادم نیست برای من بسیار جذاب بود.رسیدیم رشت و در (📍 اینجا) اقامت گزیدیم، تمیز و راحت بود و پارکینگ هم داشت و دسترسی به سبزه میدون حدود ۱۵ دقیقه بود. انتظارم از شهر رشت این بود که تو گشت و گذار کلی مغازه محلی ببینم و همه جا خوراکی گیلانی باشه اما اینطور نبود. یعنی تا یه خیابون بالاتر از میدون شهرداری هیچکس جز فست‌فود و غذاهای چرب و چیلی بی‌فایده چیز جالبی برای عرضه نداشت. اگر قصد خرید سوپرمارکتی و یکجا دارید، یه فروشگاه بزرگ به اسم نجم تو سبزه میدون بود که هر چیز شهری تقریبا داشت و حتی وسایل سفر رو خیلی راحت میتونستید تو کمد بگذارید و برید خرید.به عنوان یه فروشگاه خیلی مکانیزه بود.حالا میخوام یه پاتوق جذاب بهتون معرفی کنم که در گشت و گزار تو اینترنت به زحمت پیداش کردم و بابت معرفیش باید قول بدین که یه جای جذاب تو کامنت‌ها بهم معرفی کنید اگر گیلان رفتین😊. تی کاکا یه فروشگاه محلی نون و سوغات گیلانی هست که کیف می‌کنید از طعم رشته خوشکار، شیرینی کاکا، نون محلی خلفه‌اش و چای لاهیجانی و حتی آش داغ و جذابش که پر سبزی خوش عطر و تازه بود.دو تا شعبه داره که یکی (📍اینجا) نزدیک میدون شهرداری هست و شب‌ها صفه! خلاصه که این از اون پیشنهاداست که بخاطرش قراره کلی دعام کنید.آش رشته تی‌کاکا خیلی خوشمزه بود!کاکا که واقعا اونا که تابحال نخوردن عجب کیفی خواهند کرد از اولین بارش!در جست‌و‌جوی رستوران ما سر زدیم به رستوران حاج حسین(📍اینجا) که معروف هست برای کباب شناسا، اونجا گوشت دوش شتر رو بهتون توصیه میکنم. اما در مجموع انتظار خیلی خارق العاده نداشته باشید، برای یه کباب خیال راحت کن جای خوبیه.کباب حاج حسین!مسیر برگشت رو دوان دوان پیاده به سمت خونه رفتیم و از دویدن که اابته با عجله بود کیف نمودیم. حال و هوای بازار رشت شب خیلی جذابه البته به شرطی که قصد خرید نداشته باشید. هنوز نمیدونم چرا سبزی و میوه تو رشت انقدر گرون بود جوری که قیمت گاهی دو برابر تهران بود، دستشون درد نکنه:)خب اما ما روز بعد حرکت کردیم به سمت ساحل چمخاله. تو مسیر که خیلی زیبا بود، بین کوچصفهان (که کوچه‌ای در اصفهان نیست) و آستانه اشرفیه (که حتما باید از دم خیابونش بادوم زمینی بگیرید!) اتفاقی امامزاده قاسم رو کشف کردیم (📍اینجا).اونجا اصلا یه امامزاده معمولی نبود، خیلی دلنشین بود. عمیقا روستایی، قشنگ و آرامش‌بخش و دلم میخواد بازم بهش برگردم و اونجا نماز بخونم و تو حیاطش بگردم. یه قبرستون با کلی گلدون رنگی رنگی کنارش و تمیز و باصفا.امامزاده قاسم زیبا!ادامه دادیم، ادامه. در عبورمون از لاهیجان دور میدون استخر لاهیجان رو قدم زدیم، حدودا ۲۰ دقیقه‌ای پیاده‌روی داره. دورتادور میدون تو بوته‌ها از بلندگوهایی که قایم شده بودند صدای اخبار ایران میومد و صادقانه اصلا دلچسب نبود. اطراف میدون یه جایی هم کوکی داغ خریدیم برای سوغات که کیفیت خوبی داشت ولی بار دیگه کلا کوکی رو برای سوغات گیلان راستش انتخاب نمیکنم. به نظرم گیلان یعنی سبزی خوشمزه و چای و رشته خوشکار و کاکا پ نون خلفه! گیلان یعنی بوی چای و حس پرنده‌هایی که تو هوا پرواز میکنن.بعد رفتیم سمت یه کشف دل‌انگیز. اوایل جاده لاهیجان- لنگرود اگر مسیرت رو کج کنی سمت تالاب سوستان (📍اینجا) ، این منظره حیرت انگیز رو میبینی و حالت جااا میاد! میشه حدودا یک ساعت اینجا با خیال راحت گشت زد و پیاده‌روی کرد.تالاب سوستان سرخگون پاییزی!دم دمای غروب بود و کلی راه داشتیم تا چمخاله!و اما بگذارید براتون بگم که چرا انقدر ذوق چمخاله رو دارم و تو چمخاله چی منتظرمون بود. موقع پلن کردن سفر یه خونه خیلی خاص توجه مون رو جلب کرد. یه جا که عین خواب و رویا بود و اوایل شک کردیم که شاید مشکلی هست که قیمتش هم خوبه!:)خانه رویاییماین خونه(📍اینجا)، قصه داره، قصه زوجی که با عشق برای خودشون خونه رو ساختن، سه طبقه که تو هر طبقه با دقت و وسواس و عشق دیزاین و طراحی شده. گیاه هایی که هر طرف خزیدند و خونه رو سبز سبز کردند و از تنوعشون شگفت زده میشین، خونه تمیز و مجهز و یه حیاط خوب و جمع و جور. انگار اومده باشین موزه گیاه‌شناسی! البته که نباید آبشون بدید یا قلمه بگیرید ازشون. منظره دریا و بالکن‌هایی که با گلدون‌های شمعدونی رنگ میگرفتن تو سرمای پاییزی. انقدر اشتیاق خونه رو داشتم که خدا میدونه و هنوزم دلتنگشم خصوصا که تو عکس‌هاش الان باید گل کاغذی باشه رو بالکن!یه خونه که بخشی از یه خواب بود انگار!تنها نکته خونه عقب نشینی طبقه اول بود که باعث شده بود سطح آشپزخونه و هال حدود یه پله فاصله داشته باشه و شاید بهتون حس امنیت نده! اما هر چی از حس خوب صاحب خونه و لذت اقامت اونجا بگم کمه. با ماشین از مغازه و نونوایی ۵ دقیقه فاصله داره و تا دریا شاید ۳۰۰ قدم! صبح تو نم بارون رفتیم ساحل چمخاله، سکوت و آرامش و صحنه‌ای که کمتر تو دریاهای شمال میبینی. ساحلی که هنوز دست بی معرفت بنی‌بشر آلوده‌آش نکرده آنچنان و کمی بکر و تازه است برای تماشا.ساحل چمخاله🌊واقعا علاقه‌ای به ترک اون خونه نداشتم و دنبال بهونه بودم برای موندن. اما هوا داشت بهم می‌ریخت و به اجبار قصد برگشتن کردیم🥺.رشت بارانی‌ام اینبار شاهد باش.. سری به رشت بارونی زدیم، بارونی که گوله گوله اومد و بعد مدت‌ها یه دل سیر خیس شدم زیر بارون.  از تی‌کاکا بقیه سوغاتی‌ها رو هم گرفتیم و آش رشته نوش جان کردیم(حلوا هم گرفتیم که معمولی بود و توصیه نمیکنم) البته که دلمون در هوس ناهار تو رستوران جان مار (📍اینجا) موند. دیشب اول سر زدیم به اینجا ولی فهمیدیم فقط ناهار میشه رفت اونجا و بازاری‌های رشت عادت ندارن شام بیرون بخورن. تو همون چند دقیقه شخصیت و منش صاحب اونجا ما رو گرفت و فهمیدیم بین کیفیت غذا و صاحب‌خانه ربطی هست! خلاصه که کلی ریویو جذاب در موردش تو گوگل مپ هست و نگهش می‌داریم برای سفر بعدی. اینجوری سفر ما یه روز کوتاه شد، آب‌و‌هوا سبب شد اقامت تو سراوان عزیز و نازنین رو  کنسل کنیم و به سفری دیگر بسپریمش!مراقب باشید تو هوای برفی تو دامنه‌های بی‌رحم جاده قزوین و ارتفاعاتش نباشین، کولاک بود و شانس آوردیم!ما که تو رانندگی تازه‌کار بودیم و تازه یاد گرفته بودیم برای اینکه تو بارون شیشه بخار نگیره باید چیکار کنیم خورده بودیم به کولاک قزوین و خدا رو شکر که قبل اینکه جاده سفید سفید شه به شهرمون، تهران رسیدیم اما مسیر پر ریسک بود.💸خب خب هزینه سفر، الوعده وفا.این سفر برامون ۸.۵ تومن هزینه داشت، ۳ تومن اقامت برای دو شب و ۵ تومن سوغات جذاب گیلان. بادوم زمینی و رشته خوشکار و کاکا که مزه کدوحلوایی‌اش تو نم نم بارون هنوز نوک زبونمه.رشت، رشت? بله هنوز هم یه الهه مقدسهخب حالا نوبت شماست. لذت بردین از سفرنامه؟ نظرتون چی بود؟شما گیلان رفتین؟ شما چه پیشنهادایی و تجربه‌هایی دارین؟اگر تجربه‌ای دارین از سفر به گیلان و شهرها و روستاهاش و یا جایی رو رفتین حتما تو کامنت‌ها بنویسید تا ما و دیگران از تجربه‌هاتون استفاده کنیم❤️ برمی‌گردیم با یه تجربه از یه سفر دیگهبه امید تجربه ناب سفر و البته هم‌سفر خوب برای تک تکتون </description>
                <category>فاطمه کرمیان</category>
                <author>فاطمه کرمیان</author>
                <pubDate>Sun, 06 Apr 2025 14:06:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افزایش عزت نفس- خلاصه فایل صوتی محمدرضا شعبانعلی</title>
                <link>https://virgool.io/@karamiyanff/%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B9%D8%B2%D8%AA-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D9%81%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%B5%D9%88%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B4%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%B9%D9%84%DB%8C-v3thcpqqugw2</link>
                <description>تو این نوشته خلاصه ای از سه فایل صوتی که محمدرضا شعبانعلی عزیز از مطالعات سه ساله‌اش در سایت تهیه کرده رو نوشتم تا بتونید بررسی کنید و اگر نیاز به بررسی دقیق تر داشتید فایل اصلی رو از این قسمت گوش بدید. حامی این پادکست سه قسمتی سایت trustzone است. خلاصه قسمت یک:چرا عزت نفس در بسیاری از ما کم است؟ما چه حسی نسبت به خودمون داریم؟ایجاد عزت نفس سخته و هزینه داره. در عمل با عزت نفس کم میتونیم در بسیاری از موارد راحت تر حق به جانب باشیم. در توجیه شکست و ناکامی‌ها خیلی ساده‌تر هست که بتونیم دلایلمون رو به چیزهای خارج از خودمون نسبت بدیم. یعنی با عزت نفس کم شاید غمگین تر و ناشادتریم ولی می‌تونیم پاداش های منفی به خودمون بدیم و توجه افراد رو به خودمون جلب کنیم. پس خیلی از آدم‌ها  میدونن با عزت نفس خوشحال‌تر خواهند بود اما هزینه زیادی داره که براش آماده نیستند یا نمی‌خوان اون رو بپردازن.بنابراین یادگیری و آموزش عزت نفس دشوار نیست اما عمل کردن بر اساس عزت نفس نیازمند این هست که بتونیم پاداش‌های منفی که بدون عزت نفس بدست میاریم رو رها کنیم. اول رو عزت نفس کار کنیم یا اول رفتارهامون رو تغییر بدیم؟عزت نفس اعتماد به نفس نیست: اعتماد به نفس یعنی در یک کار خاص خوب و توانمند هستیم. نویسنده خوبی هستیم. شنونده خوبی هستیم. مدیر خوبی هستیم. عزت نفس برچسب قیمت و ارزشی است که روی کل وجودم میگذارم نه در یک نقش یا مهارت خاص.عزت نفس خودپسندی نیست: عزت نفس میگه منم انسانم و تو هم انسانی. خودپسندی اما بر منافع من متمرکز هست.عزت نفس در زندگی مثل دمای بدن بالا و پایین میره اما بر میانگین این متغیر میتونیم کار کنیم.عزت نفس به معنای کامل بودن نیست به معنای پذیرش طبیعی بودن کامل نبودن است.نشانه‌های عزت نفستحسین و تعریف کردن: تعریف کردن از دیگران یکی از نشانه‌های عزت نفس بالاست.قدرشناس بودن: افرادی که همیشه طلبکار هستند عزت نفس کمی دارند. افرادی که عزت نفس بالا دارند شجاعت و جسارت قدردانی دارند.گشاده رویی و خوش خلقی: عزت نفس کم افراد را به این که دیگران را نادیده بگیرند و به آنها بدخلقی کنند تشویق می‌کند.استقلال رای: بر رای و نظر خود آگاه هستند و آن را قدر می دانند. بر روی نظر خود پافشاری نمی‌کنند و آن را به کسی تحمیل نمی‌کنند اما نظر و رای خود را پنهان نمی‌کنند.احساس امنیت: همیشه احساس امنیت دارند. از حضور دیگران نمی‌ترسند و فکر نمی‌کنند دیگران می‌توانند ارزشمندی آن‌ها را در خطر بندازند. از رقابت دیگران یا رشد دیگران نمی‌ترسند چون به قابلیت و ارززش خود اهمیت می دهند. پذیرش اشتباهات: کسی که برای یک اشتباه هزار دلیل بیاورد هزار و یک اشتباه کرده است (ابوعلی سینا) عزت نفس بالا مانعی برای پذیرش اشتباهات ایجاد نمی‌کند و اشتباه را شکست نمی‌داند.از کجا بفهمیم مشکل عزت نفس داریم؟ سعی کنیم پرسشنامه زیر رو تهیه کنیم و به خودمون یا هر کسی میخوایم عزت نفس اون رو ارزیابی کنیم نمره بدیم. آیا این نشانه‌ها رو در خود/دیگران میبینید؟ به خودتون در هر ویژگی از ۱۰ چه نمره‌ای می‌دید؟انتقاد و گیر دادن زیاد به دیگراناصرار بر روی مواضعتفسیر منفی از وقایع و بدبینیمقایسه مداوم خود با دیگرانعدم توانایی انتقال باور و ابراز آنطلبکار بودن در برابر دیگراناحساس گناه و خجالتنیاز به تایید دیگراناعتماد به نفس پایینخود مقصر پنداری/دیگر مقصر پنداریعدم توجه به سهم مسئولیت دیگرانافراط و تفریط در استفاده از قدرتعدم تحمل رشد دیگراناضطراب اجتماعیقضاوت افراطی(مثبت زیاد و منفی زیاد و عدم تعادل)امتیازات رو جمع کنید. از مجموع ۱۵۰ امتیاز هرچقدر به عدد صفر نزدیک‌تر باشید عزت نفس بیشتری دارید.آدمهایی که برچسب ارزان قیمت به خود می‌زنند خیلی اوقات به خودشون صدمه می‌زنند خصوصا در رابطه عاشقانه .مهمترین مانع تجربه عاشقانه این است که خودمان را لایق عشق ندانیم.براندنمهم تر از شاد بودن و خوشبخت شدن پذیرش شادی و خوشبختی است. عزت نفس زیرساختی است که پذیرش عشق و خوشبختی را ممکن می سازد.تعریف عزت نفسعزت نفس یعنی باور داشته باشم شاد بودن حق من است و احساس ارزشمند بودن کاملا طبیعی است. من لیاقت زندگی خوب مانند دیگران را دارم و مثل هر کسی حق دارم برای تحقق خواسته‌هایم تلاش کنم. حق دارم برای دستیابی به ارزش‌هایم و حفظ آن‌ها بکوشم و میوه‌های شیرین تلاش و کوشش خود را بچینم و استفاده کنم.خلاصه قسمت دو:عزت نفس ما مدام با کارهای مختلف کم و زیاد می‌شود. اما چه عواملی عزت نفس من را کاهش یا افزایش می‌دهد.عوامل کاهنده عزت نفسهدفگذاری‌های نامناسب: هربار ما هدفی می‌گذاریم و به آن نمی‌رسیم از کیسه عزت نفس خود بخشیده‌ایم و آن را کاهش داده‌ایم. حتی اگر پیشرفت ما در اهداف برای دیگران تحسین‌برانگیز باشد در صورت محقق نشدن هدف ما به خودمان می‌گوییم: &quot;من که خودم را می‌شناسم من هرچی میگم انجام نمیدم. اینم یه مورد مثل دفعات دیگه. تو حرفت برای خودت خهم حرف نیست و بهش اعتمادی نیست.&quot;کارآفرین‌های بزرگی که اهداف بزرگی گذاشتند، هرچند به هدف نزدیک شدند اما به کمک آن کارهای بزرگی کردند اما در حقیقت از عزت نفس خود کاسته‌اند.اهداف بزرگ و چالش پذیر(Challengeable) اما در دسترس (Achievable) بگذارید. تا ناخودآگاه شما به شما پیغام دهد: &quot;اگر حرفی زدی بهش همیشه عمل می‌کنی.&quot; مراقب کلام خودمون باشیم.  طبیعتا در مقابل اگر اهداف خوبی بگذاریم و به آن برسیم عزت نفس ما مرتب زیاد میشه.عزت نفس سنگین‌ترین سرمایه‌ای است که می‌توانید خرج کنید تا به موفقیت برسید. شخصی‌سازی وقایع: به طور مثال اگر مدیر تیمی هستید و اعضای تیم گله‌ای دارند و انتقاد می‌کنند. این را به شخص خودتان نسبت ندهید. به مدیر خود معترض اند. این به معنی عدم مسئولیت پذیری نیست بلکه کمک می‌کند خودمان را با نقش‌ها و وظایفمان برابر ندانیم و وقایع و انتقادها را شخصی نکنیم .رفتارهای خود ویرانگری: بزرگترین شکست‌های زندگی را از مدیر و خانواده و جامعه و دوست نمی‌خوریم. عمیق‌ترین زخم‌هایی که جابجا می‌کنیم از خود ماست. رفتارهای خود ویرانگر (Self-defeating behavior) رفتارهایی است که درآن کسی به ما ضربه نمی‌زند و خودمان به آن می‌پردازیم. ویرانگری مثل کمال‌گرایی‌های مختلفی که داریم یعنی کمال‌گرایی جسمانی، کمال‌گرایی موفقیت، کمال‌گرایی تحصیلی، کمال‌گرایی اقتصادی، کمال‌گرایی در رابطه عاطفی، کمال گرایی ادراکی(باید بیشتر از بقیه و به صورت کامل هر چیز رو درک کنم)، کمال‌گرایی هیجانی(من نباید گریه کنم، من نباید شرمگین باشم، من نباید خشمگین بشم..)، کمال‌گرایی در رابطه شغلی(هیچ‌وقت اشتباه نکنم، انتقاد نشنوم و..).ترس‌های بزرگ(ترس از تنها شدن و طردشدگی/شکست/..): این ترس می‌تواند ما را وادار به انجام کارهایی کند که به آن اعتقاد نداریم. جایی در ناخودآگاه به خود خواهیم گفت: &quot;تو ارزشهای خودت رو بخاطر اینکه تنها نمونی خرج کردی. چیزی که قبول نداری رو انجام دادی.&quot;در این صورت ما از دیگران ضربه نمی‌خوریم بلکه خودمان به خودمان ضربه می‌زنیم. در این زمینه می‌توانیم از تکنیک ۵ چرا استفاده کنیم(5why?) مثلا اگر می‌ترسیم اشتباه کنیم:- چرا می‌ترسی در محیط کار اشتباهی کنی؟ -چون نباید وظیفم رو اشتباه انجام بدم.-چی میشه اگر وظیفت رو اشتباه انجام بدی؟-فکر میکنن آدم مسئولیت پذیری نیستم.-چی میشه فکر کنن مسئولیت پذیر نیستی؟-دیگه بهم اعتماد نمیکنن و بهم کارهای بزرگ نمیسپرن.-چی میشه اگر بهت کارهای بزرگ نسپرن؟-کوتوله میمونم و مجبورم با آدمهای معمولی زمان بگذرونم.این کمک میکنه بدونیم ته این ترسمون در کجا ریشه داره و کمکمون میکنه بتونیم کاری کنیم که ترسمون به عزت نفسمون آسیب نزنه.اهمال کاری یا به‌تعویق انداختن: اهمال کاری باعث می‌شود حس کنیم می‌دانیم کاری درست است اما در حال انجامش نیستیم. در این صورت به خود می‌گوییم تو کارها رو باید تحت فشار انجام بدی و اراده نداری کارها رو با تصمیم خودت جلو ببری. خب چه کنیم؟&quot;حالش رو ندارم&quot; رو جدی نگیرید. همیشه انگیزه پیش نیاز عمل نیست و گاهی بعد از عمل ایجاد میشه.کارها رو آسان کنیم و کمال گرا نباشیم. راه سخت و کار سخت مزیتی نداره. شروع کنید و ساده بگیرید. در ادامه فرصت برای بهتر کردن چیزها داریم.اهمال کاری ساختار یافته را بشکنید. لیستی از کارهایی که دوست ندارید را بنویسید. اولین مورد را ببینید اگر حاضر نیستید آن را انجام دهید با یکی از موارد دیگر جایگزینش کنید. حمله رو به جلو به جای فرار رو به عقب.قضاوت‌های منفی در مورد خودمان: مهم‌ترین قضاوتی که در تمام زندگیتون انجام میدید قضاوت در مورد خودتونه.رفتارهای خارج ازچهارچوب اخلاق: اگر با زدن زیرآب همکارمان بتونیم ارتقا پیدا کنیم عزت نفس ما کاهش پیدا میکنه چون از درون حس می‌کنیم موقعیتی که در اون هستیم ناشی از شایستگی ما نیست. به قیمت نابود کردن فرد دیگری حس می‌کنیم در این موقعیت هستیم و این حس خوب ما نسبت به خودمون رو میگیره.روش‌هایی برای افزایش عزت نفسآگاهانه زندگی کردن: برندن که او را مبدع مفهوم عزت نفس می‌دانند وقتی که از عوامل بهبود عزت نفس صحبت می‌کند در اولین گام به آگاهانه زندگی کردن اشاره می‎‌کند. وقتی گلوله ای شلیک می‌شود و انسانی می‌میرد.  قدرت انسان از آن گلوله است اما انسان همچنان برتر است چون گلوله نمی‌داند که انسان میکشد ولی انسان میداند که در حال مردن است. اما اگر آگاهی باعث رفتار و عمل نشود عزت نفس را کم خواهد کرد. می‌دانم...ولی...ها به ما سیگنال آن را می‌دهد که آنچه درست است را انجام نمی‌دهیم.تو زندگی تون چه چیزهایی از بقیه میشنوید که میگید میدونم.. ولی؟ کشفشون کنید.فرمان زندگی در دست شما: شما مسئول تصمیم گیری های زندگی خود هستید. مشورت خوب است اما اگر بخواهید دیگران به جای شما تصمیم بگیرند شاید فشار روانی درون شما کاهش پیدا کند اما از عزت نفس خود هزینه می‌کنید.زندگی در لحظه: انگار در زندگی در حین انجام هرکاری به فکر کار بعدی هستیم. موقع صبحانه به شروع کار فکر می‌کنیم. موقع جلسه به ناهار فکر می‌کنیم. موقع ناهار به اینکه چطور برگردیم فکر می‌کنیم موقع برگشت و رانندگی به خانه و همسرمون فکر می‌کنیم و شب هنگام رابطه عاطفی به کار فردا. زیستن زندگی باعث میشه احساس خوبی نسبت به خودمون پیدا کنیم و در نتیجه عزت نفس ما زیاد بشه. حالا چه کارهای خیلی کوچیکی برای زندگی در لحظه برمیدارید؟ مثلا می‌تونید موقع صبحانه گوشی رو خاموش کنید. در جلسه موضوعات مهم جلسه رو که باید روش تمرکز کنید رو بنویسید.تمایز بین رویداد از تفسیر و احساس: هر موقعیت رو به این سه مورد بشکنید. چه اتفاقی افتاد؟ چه برداشتی داشتی؟ چه حسی داری؟ این به شما قدرت میده بتونید تفسیرهایی رو انتخاب کنید که از عزت نفس شما هزینه نمیکنه و احساس خودتون رو هم بتونید ابراز کنید.خلاصه قسمت سه(پایانی):سوال: من چقدر خودم رو قبول دارم؟احترام به خود: من برای حرف خودم. موقعیت و نظر خودم احترام قایل باشم. قصه جالبی در مورد فحش نخوردنهیچکس نمی‌تواند در شما احساس حقارت در شما ایجاد کند مگر شما پیشتر حقارت را در خود پذیرفته باشید.پذیرش نیمه تاریک خود: اگر نیمه تاریک و ویژگی‌های خودمان را نپذیریم در بقیه آن را جست‌و‌جو می‌کنیم بدون آنکه به آن آگاه باشیم و این رابطه ما با دیگران را دچار مشکل می‌کند. در گام بعد این پذیرش حتی با ابراز می‌تواند کمرنگ‌تر شده و ما را رشد بدهد. تا زمانی که حاضر نباشیم بپذیریم مشکلی داریم امکانی برای رهایی از آن پدید نمی‌آید. یک لحظه از بیرون به خودتون نگاه کنید. از نگاه یک فرد بیرونی ۵ صفت بدی که با شنیدن نام خودتان به ذهنتان می‌آید کدام ویژگی‌هاست؟مسئولیت پذیری: مسئولیت دستیابی به خواسته‌های خود را بپذیرید. از جهان طلبکار نباشیم. اگر نه هربار که به یاد بیاریم عزت نفس ما کم میشه. مسئولیت انتخاب خودمون رو بپذیریم. مسئول اولویت‌های زمانی که داریم هستیم.اولویت‌بندی یکپارچه: داشتن معیار در زندگی برای انجام کارها عزت نفس را افزایش می‌دهد. لیست اولویت‌های زیر را بخوانید.آزادی / امنیت / حریم شخصی / تحسین شدن / فعالیت فیزیکی / پیشرفت / آرامش / هیجان / تعادلسلامتی / منحصر‌به‌فرد بودن / قدردان بودن / کار تیمی / جذاب بودن / علم / ثروت / ایمان / غرور / قدرت  شادی / زندگی خانوادگی / عشق / عصیان / مهربانی / لذت / امید/ دوستی / کنجکاوی و کشف / خلاقیت پشتکار / شجاعت و جسارت / استقلال/  تصویر مثبت در ذهن دیگران / اطلاعات و دانش / ریسک کردنتاثیرگذاری روی دیگران / خیرخواهی/ رعایت عرفاگر ارزش‌ها و اولویت‌های دیگری که در این فهرست نیست دارید اضافه کنید و آنها را به ترتیب اولویت مرتب کنید. اگر اینکار برای شما سخت است. برای مقایسه هر دو ارزش به قصه ای فکر کنید که باید میان این دو یک مورد را انتخاب کنید. مثلا حالتی که باید آزادی یا امنیت را انتخاب کنید. مثلا وقتی بین داشتن اختیارات بیشتر در کار و امنیت شغلی کنونی که با تغییر به خطر می افتد باید یکی را انتخاب کنید.صراحت(Assertiveness): جسارت در بیان خواسته‌ها نه انفعال است و نه گستاخی و خشونت. قدرت ما در ابراز خواسته‌ها و پیگیری نیازها اهمیت دارد. اگر در صف نانوایی کسی بدون صف از جلوی شما عبور کند تا نان بخرد چه می‌گویید؟ بیان صریح خواسته‌ها شاید در فرهنگ جمعی ایران دشوارتر باشد. اما با صراحت در حقیقت سیگنال ارزشمندی به خود داده و عزت نفس خود را افزایش م‍ی‌دهید.زندگی هدف گرا: داشتن هدف و معیار برای ارزیابی چیزها به افزایش عزت نفس کمک می‌کند. مثلا اگر به میز مذاکره می‌روید و نمی‌دانید چه می‌خواهید در پایان مذاکره حتی اگر از نظر دیگران یک برد به دست آورده باشید از درون ناراضی هستید. این نارضایتی از عزت نفس شما می‌کاهد. نترسید که با داشتن هدف ممکن است سقف شما کوتاه باشد داشتن هدف مانع عبور از اهداف نمی‌شود. در این مسیر باید از این شرط بلوغ برخوردار باشید: به تاخیر انداختن لذت. مواجهه با قضاوت دیگران: برنز توصیه می‌کند اگر در برابر یک قضاوت برای شما سوال پیش آمد که دفاع کنید بپذیرید؟ به این چارچوب اعتماد کنید:اگر برایتان آن قضاوت و موضوع مهم نیست دفاع کنید.اگر برایتان آن قضاوت و موضوع مهم است بپذیرید. دفاع کردن هزینه بیشتری دارد و  ممکن است در حین آن دفاع ضربات محکم تری دریافت کنید و آسیب ببینید که شما را بیشتر مستهلک کرده و از عزت نفس شما می‌کاهد.شناسایی و رفع الگوهای ضرر: اگر ناکامی و شکستی مدام در موقعیت‌های مختلف تکرار می‌شود دیگر سرزنش و مقصر دانستن دیگران موثر نیست. اگر شما در هر شرکتی به یک سرنوشت تلخ دچار می‌شوید تلاش کنید تا آن ریشه را در خود شناسایی و رفع کنید. از دیگران که تجربه شما را ندارند مشورت بگیرید.الگوهایی از ضررها و ناکامی ها که در زندگی خود دارید را بنویسید و برای کسی که این الگو را ندارد آن را تعریف کنید. تحلیل سود و زیان رفتارها: قبل از انجام یک کار هزینه و سود آن را ارزیابی کنید. حتی اگر می‌خواهید بازخورد دیگران را در خصوص کارتان داشته باشید به نحوی بازخورد بگیرید که عزت نفس شما را آسیب نزند. دقیق کردن جملات و هشیاری نسبت به میانبرهای ذهنی: تفکراتی مثل همه یا هیچ/تعمیم افراطی/حذف استثناها/بزرگ کردن/ کوچک کردن/ جملات قطعی برای جلوگیری از انرژی زیاد ذهن در ذهن وجود دارند. اما اگر در قضاوت و رابطه از این موارد استفاده کنید از عزت نفس خود کم می‌کنید.مواجهه با مدل ذهنی &quot;وکیل&quot; در شکست ها: کدام یک از جملات زیر را بعد از شکست ها به خود می‌گویید؟1.  چرا همچین حمایتی کردم؟ من که تواناییم بیشتر بود چرا نتیجه این شد؟ میفهمم یه مشکلی دارما نمیدونم چیه؟ تو اینم شکست خوردم. (مدل ذهنی منتقد)2. بالاخره یه جاهایی درست بود یک جاهایی اشتباه کردم. بخش‌های درست کجا بود؟ کدوم یکی از کارهای درستم رو ادامه میدادم بهتر میشد؟ از بین کل رفتارهام کدوم اشتباه بود؟ حالا که این پیش اومده ببینم باید در ادامه چکار کنم؟ (مدل ذهنی وکیل)مدل ذهنی وکیل عزت نفس ما را بعد از شکست کاهش نمی‌دهد.یادگیری مهارت‌های بیشتر حتی نامربوط: عزت نفس ما با یادگیری مهارت‌های بیشتر افزایش می‌یابد. حتی دوره تزیینات تیرامیسو به شما حس بهتری در مورد خودتان در موقعیت‌های مختلف در مواجهه با سایرین می‌دهد.سناریو سازی سه گانه برای آینده: سه برنامه خوش بینانه و واقع نگرانه و بدبینانه برای آینده بچینید.  برای بدترین سناریو هم آماده باشید و برای بهترین سناریو برنامه‌ریزی کنید.پایان  قسمت سومشما هم اگر منابع خوبی رو خوندید یا شنیدید که به موضوع عزت نفس می‌پردازند به من معرفی کنید.</description>
                <category>فاطمه کرمیان</category>
                <author>فاطمه کرمیان</author>
                <pubDate>Fri, 31 May 2024 22:46:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مورد تجربه خروج مدیر یا رهبر از سازمان چی میدونید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@karamiyanff/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AF-l2rcael5og7z</link>
                <description>در مورد چنین موقعیتی خیلی کم نوشته شده، زمانی که مدیر شما شرکت رو ترک میکنه تو سازمان ممکنه موقعیت پیچیده‌ای ایجاد شه و اگر برای شما این مدیر، رهبر خوبی هم بوده باشه، این موقعیت میتونه چالش‌برانگیز باشه. میتونه روی آینده شغلی شما و شرکتتون واقعا اثرگذار باشه و مدتی احوال شما رو هم تحت تاثیر قرار بده. این اتفاق این روزها که نرخ تغییر و خروج منابع انسانی در شرکت‌های ایرانی زیاده خیلی کم هم پیش نمیاد و اغلب اگر احساسات پیچیده‌ای بهمون دست بده شاید حس کنیم که نمی‌تونیم باهاش دست وپنجه نرم کنیم. اگر شرایط و احساسات سختی رو تجربه کردید یا دارید تجربه می‌کنید خوندن محتوای مرتبطی که به تجربه‌ای که دارید رسمیت ببخشه توعی تراپی می‌تونه محسوب بشه. اینجا میخوام ترجمه مستقیمی از مقاله‌ای که cubicle therapy  منتشر کرده رو باهاتون در میون بگذارم که لینکش رو میتونید اینجا پیدا کنید. هرچند مقالاتی که راهکار میدن رو گاهی محدودکننده و جهت دهنده میبینم اما این مقاله از این جهت که به احساسات مختلفی که تجربه می‎‌کنیم رو مرور کرده و برای حرف زدن در مورد این موقعیت یه بستر ساخته برام ارزشمند بود.مخاطبین این مقاله کارمندان و کارشناسان و مدیران منابع انسانی و استراتژیکی هستند که در موقعیت خروج یک مدیر- به خصوص یک مدیر تاثیرگذار- در سازمان قرار گرفته، قرار می‌گیرند و خواهند گرفت و به گمانم حتی خود این مدیر هم می‌تونه مخاطب این مقاله باشه. در این مقاله به چه خواهیم پرداخت؟خروج مدیر ممکنه باعث بروز چه احساساتی در شما بشه؟چطور روی احساساتتون کار کنید و گشایش خلق کنید؟تغییر! فرصتی که پیش رو دارید.یکی از زمان‌هایی که موج شایعه‌پردازی تو سازمان شکل می‌گیره،موقع خروج افراد و به طور خاص مدیران رده بالاتره، خصوصا اگر خود فرد تصمیم به خروج گرفته باشه. بحث‌ها بالا می‌گیره و شنیدن چنین چیزهایی عجیب نیست:نکنه اختلاف نظری بین مدیران وجود داره؟شاید سیگنال منفی از بازار یا شرکت وجود داره و ما نمی‌دونیم.ممکنه بخواد یه تجارت جدید راه بندازه؟ اوه حتما داره یه موقعیت بهتر تجربه می‌کنه.بله، خروج یک فرد تاثیرگذار میتونه امواجی از احساسات جدید و مختلف رو در سازمان ایجاد کنه که معمولا ما آماده مواجهه با اون‌ها نیستیم.معمولا چنین اخباری در قالب چند خط خبر مبهم و کلی به گوش افراد میرسه. بهترین حالت زمانی هست که خودتون خبر رو مستقیما از مدیرتون دریافت می‌کنید. طبیعتا در مورد زمانی که فکر می‌کنید یه مدیر نالایق و ضعیف دارید که بهتر بود بره حرف نمی‌زنیم. وقتی از حضور مدیرتون راضی هستید و تو جلسه اعلام می‌کنه که داره میره، میبینید که حتی اگر قراره مدیرتون فرصت بهتری رو تجربه کنه نمی‌تونید راحت بهش تبریک بگید و خوشحال باشید. اینا عجیب نیست و شما هم هیولا نیستید.اونطور که ما در مواردی که بررسی کردیم دیدیم احتمالا شما ۶ مرحله از احساسات مختلف رو تجربه خواهید کرد که وابسته به ارتباط بین شما و مدیرتون ممکنه برخی مراحل رو تجربه نکنید اما اگر این تغییرات رو دارید در خودتون می‌بینید، کافیه بدونید تنها نیستید :۱. شوکه شدنممکنه یه نفر اشک بریزه و یکی از خنده منفجر شه. منظورمون دقیقا تجربه حد شدیدی از یه احساسه.حتی ممکنه از یه راه دیگه احساساتتون خودش رو به شما نشون بده و به‌طور‌مثال ببینید که کاملا بی‌حس هستید، در حالیکه مدیرتون منتظر واکنش شما روبروتون نشسته. یا اونقدری شوکه شید که نتونید درک کنید چیزی که داره گفته میشه یعنی چی؟ یا حس خطر شدید کنید. واکنشتون هرچی که هست این شوک عملا طبیعیه.زمانی که شوک کنار بره و واقعیت کم‌کم پدیدار شه احساسات جدیدی بروز میکنن.۲. ترک شدن و رها شدگی&quot; صبر کن ببینم. اون واقعا داره میره. اونا دارن من رو ترک میکنن؟و در این صورت من بدون اون‌ تو شرکت چطور عمل خواهم کرد؟ الان باید چیکار کنم؟&quot;از اونجایی که بیشتر ما و شاید همه ما به نوعی خودمون رو مرکز هرچیزی در اغلب زمان‌ها می‌بینیم. یکجورهایی تصور می‌کنیم دلیل رفتن مدیرمون میتونه به ما هم ربط داشته باشه.  شنیدید خیلیا میگن: &quot;آدم‌ها شرکتشون رو ترک نمیکنن بلکه مدیرشون رو ترک میکنن&quot;  برعکسش هم درست میتونه باشه؟ آیا مدیران بخاطر تیمی که داشتند شرکت رو ترک کردند؟طبیعیه اندکی اضطراب از این افکار رو تجربه کنیم که: آیا رفتار آزاردهنده بوده یا به اندازه کافی خوب نبودم یا از مدیرم جایی که لازمه حمایت نکردم؟ سخت بود مدیریتم یا چیز دیگه‌ای در من مشکلی داشته؟اگر مدیر حمایتگری داشتید و اوقات خوشی باهاش طی شده و با شما هم مهربان بوده و در کنارش رشد کردید. طبیعیه با انبوهی از سوالات رها بشید و اینجا جاییه که این سوالات بالا میاد:بعد از این باید چیکار کنم؟۳. ترس و وحشتممکنه شروع کنید به تصور محیط کار و اوضاعش بعد خروج مدیرتون. ببینید واقعا اون مدیر داشته کارهای زیادی می‌کرده و اثرگذاری‌هاش به چشمتون زیاد بیاد. عواطف انسانی ساده مثل دلتنگی یا حس تنهایی واقعا انسانی و طبیعیه. مهم نیست همه ما چقدر قد کشیدیم و به لحاظ روانی بالغ شدیم. به هر صورت میدونیم که این نوعی رهاشدگی شبیه به دورانیه که باید از پدر و مادرتون دور می‌شدید و به مدرسه می‌رفتید با این فرق که مدیر شما والدتون نیست.&quot;اگر تو یه کاری گیر کنم سراغ کی باید برم؟&quot;&quot;اگر با یه چالشی روبرو شم و دوباره ناامید شم کی اونجاست که حتی حضورش بهم انگیزه بده که از پسش برمیام؟&quot;&quot;کی حواسش به منه که بهم برای ارتقا و رشد فشار بیاره و حتی گاهی برام بجنگه؟&quot;&quot;کی تیم رو دورهم جمع میکنه و به تیم انگیزه میده؟&quot;&quot;کی بین من و مدیریت ارشدبالاسر مدیرم یه واسطه میشه؟&quot;&quot;خب اگر مدیر جدیدم یه مدیر احمق و به دردنخور باشه و یاحتی منو درک نکنه چی؟&quot;&quot;اگر اوضاع با مدیر جدید خوب پیش نره چی؟&quot;&quot;اگر جدی جدی من تو کارم خیلی خوب نباشم و مدیر جدید متوجه شه که خوب نیستم منو اخراج میکنه؟&quot;میفهمم به نظرتون میاد که دیگه انقدرا دراماتیک نمیشه ولی در شرایطی که ذهن احساس ناامنی داره. این فکرها نوعی سپر محافظتی برای مواجهه با خطر پیش بینی ناپذیری قلمداد میشن. قضیه اینجاست که هرچقدر بیشتر احساس کنیم این یه فاجعه است احساس ترس و وحشتمون بیشتر میشه و واقعا کم‌کم این دفاع ذهنی رو به عنوان یه واقعیت ممکنه بپذیریم. اینجا مهمه حواسمون باشه.در عمل وقتی چیزی رو از دست میدیم متوجه ارزش چیزی که داشتیم میشیم و حتی در جبران بی‌توجهی که تابحال نسبت بهش داشتیم،کمی اغراق و بزرگنمایی می‌کنیم.این تصورات که آینده چه شکلی خواهد بود بخاطر حس دوری از خانه و محل امن‌تونه. وقتی تو موقعیتی بودید که با مدیرتون کنار اومده بودید عملا می‌فهمید این نوعی خوش اقبالی بوده و دیدن رفتن مدیرتون براتون ناراحت‌کننده میشه.حتی اگر با مدیرتون در ارتباط بمونید همه چیز مثل قبل نیست دیگه. محل کار خاصیت و قواعد خودش رو داره و اون مدیر خوبی که روزانه بهش گزارش می‌دادید و ازش بازخورد می‌گیرفتید رو از دست دادید.۵.حسادتاگر مدیرتون در حال تجربه چیزی بهتره و این شمایید که قراره تو سنگر تنها بمونید ممکنه این حس بهتون دست بده. چه مدیرتون در حال پیدا کردن یه شغل جدید باشه چه بازنشستگی زودهنگام و چه جهش به سمت کارآفرینی و.. به هرحال برای شما یه تغییر به نظر میاد که میتونه هیجان‌انگیز باشه.تو این موقعیت ممکنه به وضعیت موجود خودتون سخت بگیرید و بگید شما چرا این کارها رو نمی‌کنید؟کمال گرایی تو این موقعیت حسابی میتونه ازتون سواری بگیره.۵. شادیدر نهایت ممکنه حس کنید که نمی‌تونید لبخند نزنید حتی اگر مدیرتون رو از دست دادید. به یاد تمام کارهایی که انجام داده و ارزشی که در زندگی شما خلق شده میفتید. وقتی مدیرتون بره می‌تونید تشریفات مزخرف رو کنار بگذارید و بحث‌های صریح‌تری در خصوص کار کنید و ممکنه بتونید باهاش ارتباط قدرتمندتر و نزدیکتری تجربه کنید! افرادی که در زندگی شما موثر بودن بالاخره سزاوار یه آینده بهترن حتی اگر از کنار شما رد شده باشن. اگر مدیر شما بخاطر شرایط سختی شرکتتون رو ترک کرده باشه این احساس پیچیده‌تر میشه و تبدیل به امید و آرزوی موفقیت میشه. همه این احساسات جزوی از شما هستند.با این احساسات چه کنیم؟در موقعیت‌های دشوار به یاد بیارید که از درون شما و احساساتتون هست که گشایش ایجاد میشه و احساسات عامل قدرت شما میتونن باشن به شرطی که درونشون گیر نکنید.یعنی اوکی همه این احساسات واقعیت داره اما مهم اینه که بعدش چه کاری رو انجام می‌دید؟۱. با مدیرتون مستقیم حرف بزنید.خصوصا اگر خبر رو مستقیما از مدیرتون نشنیدید بهتره برای اینکه از منبع درست واقعیت رو بشنوید و بپذیرید و بار روانی رو از روی خودتون کم کنید و با  مدیرتون یه مکالمه مستقیم رو تجربه کنید.نیازی به حس خجالت یا سرزنش و غلط گیری بابت  عواطفی که تجربه کردید نیست. مدیر شما هم همین الان داره عواطف مختلفی رو تجربه می‎‌کنه و این بخشی از آدم بودن ماهاست. شما حق دارید بدونید این اتفاق چطور رخ داده و چقدر ممکنه روی شما و آینده‌تون تاثیر بگذاره.ممکنه بخواید این سوالات رو بپرسید:چی شد که تصمیم به خروج از شرکت گرفتی؟شرایط شرکت بعد خودت رو چطور ارزیابی می‌کنی؟آیا مطلعی که نقش جایگزینی وجود داره؟(برخلاف مقاله من پیشنهادم اینه این سوال رو از مدیرتون نپرسید و به منابع انسانی بگید)چه چیزی اگر وجود داشته باشه هنوز نظرت رو میتونه تغییر بده؟ آیا چیز دیگه‌ای وجود داره که فکر کنی خوبه بدونم و برای اون آماده باشم؟اینها از طرفی کمک میکنه تا فرضیات پیچیده‌ای که برای توجیه رفتن مدیرتون داشتید رو کنار بگذارید و از شر تصورات و خیالات رها شید و به واقعیت نزدیک‌تر باشید.۲. با بقیه همکارانتون صحبت کنید.منظور کشف یه فرصت برای شایعه پردازی نیست. در عوض میتونید از همکارانتون در این شرایط حمایت کنید. اون‌ها هم احتمالا احساسات مشابهی مثل شما تجربه می‌کنند و اینجا می‌تونید احساس تیمی رو تقویت کنید. این تنش رو کم میکنه و به همتون اطمینان بیشتری میده که اگر با هم همراه باشید کمترین اثر مخرب رو از این اتفاق متحمل میشید. ببینید همکارانتون چه تجربه‌ای دارن و چه حمایتی نیاز دارن و حتی چه حمایتی رو میتونن برای شما ایجاد کنن؟۳. از منظر دیگران نگاه کنید.گاهی مفیده که بتونید خودتون رو در موقعیت دیگران بگذارید و بپرسید اگر در اون موقعیت بودید چه انتخابی داشتید؟میدونید گاهی همین سوال باعث میشه حتی متوجه بشید که شاید واقعا موقعیتی که در اون بودند رو مثل اون‌ها می‌بینید و درکشون کنید. یا حتی اگر احساس حسادت دارید ممکنه بعدش ببینید که واقعا انتخاب و موقعیت اون‌ها انتخاب شما نبوده و این رهاترتون  کنه.۴. نشخوار فکری نکنید.مهم نیست در نهایت چه احساسی در مورد تصمیم مدیرتون دارید برای همیشه نمی‌تونید روش تمرکز کنید.این ماجرایی خارج از کنترل شماست یا نه؟ اگر بله خب در نهایت به شما مربوط نمیشه. تاثیراتی روی زندگی شما میگذاره شما مسئول اتفاق که افتادید نیستید اما مسئول واکنش و انتخابی که در مواجهه با این اتفاق دارید هستید.مدیر شما هم باید زندگی خودش رو جلو ببره، اگر متوجه شدید در یه الگوی فکری منفی گیر کردید سعی کنید به جای اون روی چیز دیگری تمرکز کنید.شکستن چرخه منفی گرایی گام کلیدی هست که شما می‌تونید بردارید. وقتی احساسات خودتون رو دیدید برای اطمینان از موفقیت آینده‌تون قدم بردارید.آماده عبور و گذار بشیدتصمیم خودتون رو بگیرید: موندن یا رفتن؟خب حالا که چی؟ منم بهتره برممن میتونم و میخوام در نقش مدیرم نقش ایفا کنممیخوام با مدیر جدیدم یه ارتباط سازنده بسازممدیرم رو انتخاب می‌کنم: میخوام تیمم رو تغییر بدم و به یه تیم دیگه بپیوندمببینید چه امکاناتی بعد از این برای شما فراهمه. زمان خوبی به خودتون برای بررسی گزینه‌های در دسترستون بدید.1. تو چی میخوای. واقعا واقعا چی میخوای؟ممکنه این فرصت یه تلنگر برای شما باشه که از خودتون بپرسید اوکی این چیزی بود که مدیرم انتخاب کرد. من چی میخوام؟ اگر تابحال وقتی برای این سوال نگذاشتید این یه فرصت برای بازنگریه.اصلا بیاید خیال کنیم مدیرتون نرفته. چند سوال بزرگ از خودتون بپرسین: چه چیزی از شغلم رو دوست ندارم؟چه چیزی باعث میشه احساس رضایت بیشتری کنم؟از وضعیت مالی‌ام راضی هستم؟اهداف شغلیم چیه؟ حس میکنم بتونم در این شرکت یا این تیم بهشون برسم؟خلاصه این سوالات میتونه بهتون بگه چند چندید.اگر ببینید تنها چیز خوبی که در مورد شغلتون وجود داشته مدیرتون بوده به نظر میاد داده مفیدی برای تصمیم‌گیری باشه. یا اگر الان توجهتون به تیم‌های دیگه جلب شده ممکنه موضوع و حیطه مورد علاقه جدیدی رو کشف کردید و تابحال بخاطر مدیرتون تو تیم قبلی مونده باشی .اما اگر می‌بينيد که کار در شرکت‌تون براتون ارزش و معنا داره شاید احساس کنید با چالش و مسئولیت بیشتر می‌تونید دست‌و‌پنجه نرم کنید و بنابراین می‌تونید در این فرصت کارهای بزرگ‌تری به نسبت قبل انجام بدید. یک پله خالی تو این نردبون ممکنه برای رشدتون ایجاد شده باشه.۲. کشف فرصت‌های جدید در کاربعد از صحبت با مدیرتون در هفته‌های بعدی لازمه پیگیری داشته باشید. اینطوری می‌تونید فرصتی برای بیان انگیزه‌ها و ایده‌هایی که می‌بینید خلق کنید. دید شفافی از نقش‌ها و مسئولیت‌هایی که وجود داره و نقاط قوت و ضعف بدست بیارید و ببینید صادقانه چطور می‌تونید در این شرایط به جای شکایت یا منفعلانه تسلیم شدن و بیخیالی سر کردن اثربخش باشید؟ بدترین اتفاقی که میتونه بیفته اینه که بازخورد بگیرید که برای موقعیت دیگه‌ای هنوز مناسب نیستید که از همینم می‌تونید بازخورد مثبتی بگیرید که به رشدتون در ادامه کمک کنه.پیشنهادم اینه که زیاد سوال بپرسید و بسیار زیاد کشف کنید. شنوا بودن و شنونده اصیل بودن اینجا بهتون کمک میکنه.۳. اطمینان پیدا کنید که گذار به آرومی اتفاق بیفته.چه تصمیم به موندن گرفتید و چه رفتن. وسط یه موج بزرگ یهو تصمیم به قایق سواری نکنید و اجازه بدید شتاب موج اندکی کاسته بشه(تصمیم چابک با تصمیم عجولانه یکی نیست).فرایند انتقال مدیر قدیمی به یه مدیر جدید و یا حتی به خودتون رو به طور کامل تجربه کنید و اجازه ندید سرسری بگذره. یعنی با مدیرتون تو هفته‌های آخر ارتباط جدی داشته باشید تا اطلاعات به طور کامل بهتون منتقل شه و کارها رو تحویل بگیرید یا از تحویلش به فرد درست مطلع شید. تحویل گرفتن کامل یک کار هم یک تجربه است و سعی کنید به تمامی انجامش بدید.اگر مدیر جدیدی به شما معرفی شده بهش اطلاعات کافی برای یه شروع خوب رو بدید این یه نشونه برای آمادگی شما برای یه ارتباط کاری موثر میتونه باشه. ۴. مدیر جدیدتون رو مدیریت کنید.مدیریت رو به بالا رو شنیدید؟ &quot;managing upward&quot; در موردش مطالعه کنید. این چیزیه که رابطه خوبی میسازه و بهتون در تنظیم استرس و فشار محیط کار کمک میکنه و به مدیرتون هم نشون میده به کار جدی و حرفه‌ای نگاه می‌کنید.در ابتدا زمانی صرف این کنید که نوع و استایل تعاملی مدیرتون رو بشناسید. اونها قدردان این خواهند بود که در آنبوردینگ به کمک شما سرعت و کیفیت بیشتری تجربه کنند این در نهایت برای شرکتتون هم ارزشمنده.۵. با مدیر قبلی رابطه‌تون رو حفظ کنید.ممکنه از این جور احساسات درونتون بوده باشه که &quot;کسی که رفته که برای من مرده&quot; . به زودی در محیط کار یاد می‌گیرید که این چقدر می‌تونه شما رو محدود نگه داره. از کجا میدونید شاید در یک موقعیت دیگه به هم برگردید و یا حفظ ارتباط بتونه فرصت‌های خوبی برای رشد در اختیارتون بگذاره. به هرحال شما و مدیرتون با هم یک تجربه خوب ساختید و اگر در آینده هم رو در جای دیگری ملاقات کنید شانس بیشتری به هم برای انتخاب شدن می‌دید.و مهم تر از اون:یه مربی همیشه مربیه! (خودم که الان دارم این مقاله رو ترجمه و بازنویسی میکنم به شدت مشتاق شدم که از مدیرم بخوام مربی من باقی بمونه)دعوتتون میکنم که یه خداحافظی معنادار و پر قدرت از مدیرتون داشته باشید که قدرت حفظ ارتباطتون رو به هر دوتون بده.خوبی‌ها زاده تغییرندتغییر چه فرصتی بهم میده؟





اون روزی که می‌فهمیم دنیا بر مدار ما نچرخیده روز غم‌انگیزی میتونه باشه. مدیرای ما بر اساس خواسته‌های ما زندگیشون رو برنامه ریزی نمیکنن و ما هم نخواهیم کرد. اما گاهی اوقات تغییرات اونها برای ما یه معلم میشه و اشتیاق تغییر رو در خودمون بیدار میکنه.ما از شغل و زندگیمون چی میخوایم؟اگر این پله‌ای رو به بالا باشه در حقیقت مدیرمون به ما فرصتی برای رشد داده. اگر گامی جدید تو مسیرمون باشه هم شجاعت طی کردن اون رو بهمون هدیه دادن. بدونیم اگر وسط این مه هستیم طبیعیه که گیج باشیم و بترسیم  قبل اینکه هوا کمی صاف بشه و بتونیم سرمون رو بالا بیاریم و تصویر بزرگتر رو ببینیم.رییس شما استعفا داده و شما هم فروپاشی کوچیکی رو تجربه کردید و شاید مضطرب و تلخید. اما حالا وقتشه این سوال رو از خودتون بپرسید:این ماجراجویی مدیرتون بوده و اون  انتخاب خودش رو کرده. ماجراجویی و انتخاب شما چیه؟پی‌نوشت‌هامن تغییراتی در این مقاله دادم و اصل مقاله رو میتونید در اینجا از نو مطالعه کنید.تجربه من از خروج مدیرم باعث شد بخوام این مقاله رو ترجمه کنم. دشواری این اتفاق برام چیزی شبیه سوگ رو ایجاد کرد. به این علت که عملا فردی بود که تصاویر و رویاها و چشم‌انداز شرکت رو درونم خلق کرد و به باور رسوند و در تمام مدت حضورم، یه منبع الهام بود و حضورش انگیزه‌ای برای رشد من بود. تصور اینکه بدون حضورش بتونم در جهت اون چشم‌انداز بجنگم برام عجیب بود. عملا تصویری که از رفتنش دارم مثل رفتن رنگ از یک نقاشی فوق العاده یا شوق و شادی از یه شهربازی بزرگه. چالش اصلی من بعد از غیبت مدیرم این بود که کشف کنم چه تصویری درونم از اون رویا و باور میتونم خلق کنم؟ من کجای نقاشی اون بوم شگفت‌انگیز  هستم؟ و چطور با چالش اتکا به خود کنار بیام؟ ممکنه با چنین موقعیت‌هایی هم روبرو شید. خود منم ته این ماجرا رو هنوز تجربه نکردم و در خلال این تجربه دست به ترجمه مقاله زدم. اما میگم که اگر بهش برخوردید نترسید و تو دلش برید چون طبیعیه و ما انسانیم.</description>
                <category>فاطمه کرمیان</category>
                <author>فاطمه کرمیان</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 21:49:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه زمانی افزودن یک ویژگی باعث رشد محصول می شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@karamiyanff/%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D9%88%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%DB%8C%DA%98%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-tpqbxmuvfift</link>
                <description>تله فیچرموقع تصمیم گیری برای افزودن یه ویژگی/فیچر(faeture) به محصولمون چطور بفهمیم این ویژگی باعث رشد محصول میشه یا نه ؟ این سوال رو بیش از یک ساله در حوزه طراحی محصول از خودم میپرسم و روش‌های مختلف رو در موردش بررسی و مطالعه کردم. اینجا میخوام یکی از چارچوب های بسیار ساده اما عمیق و موثری که پیدا کردم رو بهتون معرفی کنم.  چرا نیاز به چارچوب تصمیم گیری برای افزودن ویژگی به محصول داریم؟در طول این سال‌ها در پلتفرم‌های مختلف و محصولات نام اشنا مثل توییتر، فیسبوک، اینستاگرام، سیستم عامل ها، گوشی ها و سایر محصولاتی که تو زندگی روزمره بهشون دسترسی داریم هر از چند گاهی، خبر  آپدیت های جذاب محصولات رو می‌‎‎شنویم. گاهی با خودمون میگیم این ویژگی بازارو میگیره یا این انتخاب قطعا میترکونه! شاید تصور غالب ما این هست که ویژگی‌‎های جدید باعث رشد محصولات ما میشن چون به نظر:کاربرهایی هستند که به اون ویژگی‌ها علاقه مندن و به سمت محصول جذب میشنویژگی بیشتر یعنی امکانات بیشتر، مزاحم کسی نیست و اگر کسی نخواد ازش استفاده نمیکنهاما در تجربه های واقعی با این واقعیت هولناک مواجه میشیم:ویژگی های اضافی سلاح های قدرتمندین که میتونن محصول شما رو به قتل برسونن.غیر از اینکه در بیزینس همیشه منابع و سرمایه، سوخت رشد ما هستند و استفاده غیر بهینه از منابع، رشد ما رو به تاخیر میندازه. در هر برهه که بر روی یک ویژگی کار می کنید همزمان به معنی هزاران کاریه که میتونید انجام بدید و بخاطر اون کار متوقفش کردید. از طرف دیگه ویژگی‌های جدید مسیر محصول ما رو به سمت خودشون منحرف میکنن. شما یه ویژگی میزنید و بخاطر ویژگی که ایجاد کردید انتظاراتی در مشتری ایجاد میشه، حالا بعد مدت‌ها یهو به خودتون میاید و می‌بینید کلی ویژگی جدید به محصول اضافه کردید بخاطر همون یه انتخاب ساده!اگر از منظر تجربه کاربری(UX) به ماجرا نگاه کنیم حتی کمی غم انگیز تر میشه، بگذارید اینجوری بپرسم:keep it simple and stupid اگر هدف اصلی گوگل دادن دسترسی سریع و راحت به نیازهای اطلاعاتی باشه، این نمایش ساده بهترین ابراز این هدف نیست؟ چرا یه ویژگی جدید به این صقحه اضافه نکنیم؟ اگر گوگل یه دکمه زیر این سرچ بار اضافه کنه و بنویسه خبرهای استخدامی گوگل: استخدام 100 طراح و مدیر محصول در گوگل! یاآخرین سرچت را رها کردی، ادامه بدهخب یه تعدادی از ما خوشحال میشیم و روش کلیک می‌کنیم و لابد انتظار داریم بار بعد نتیجه مصاحبه ما رو اونجا نمایش بده یا از سرچ‌های قبلی بهمون بازخورد بده.اما  یه تعدادی از ما هم وسوسه یا گیج میشیم و حتی ممکنه یادمون بره برای چی گوگل رو باز کرده بودیم.سادگی و محدود کردن انتخاب های کاربر برای دسترسی سریع به Core Value یک محصول در اغلب موارد ضرورت داره. شما در صفحه گوگل کاری به جز سرچ کردن نمی‌تونید انجام بدید و این رمز رشده!  افزودن ویژگی به معنی پیچیده تر کردن محصول برای کاربرانه، با این استثنا که زمان‌هایی وجود داره که این پیچیدگی، محصول رو برای کاربران مطلوب تر، ضروری تر، یا حتی ساده‌تر می‌کنه.همه ما می‌دونیم استفاده از یخچالی که یخ ساز داره کمی دشوار تر از استفاده از یخچالیه که یخ ساز نداره(حداقل تمیز کردن و نگهداریش که دشوارتره) ولی این یک پیچیدگی مطلوبه که ما حاضریم برای کسب منافع بیشتر بپذیریمش چون در نهانمون میدونیم که درسته که یخ ماموریت فریزر به نظر میرسه اما از طرفی ساختن یخ قالبی به صورت دستی عملا پیچیده تره! پس سختی این ویژگی ‌رو به جون می‌خریم حتی اگر یه بار که خواستیم سر یخچال بریم تا میوه بخوریم به جای باز کردن در، سراغ خوردن یه لیوان آب یخ رفته باشیم و فراموش کنیم برای چی اومدیم تو آشپزخونه.پس ما به یک چهارچوب تصمیم گیری نیاز داریم که بدونیم افزودن کدوم ویژگی‌ها باعث رشد محصولمون در بازار میشن و کدوم ویژگی ها عملا یه شکست پر هزینه برای محصول ما هستند که حتی دارن ما رو از بازار هدفمون دورتر میکنن.معرفی چارچوب تصمیم گیریدر مقاله ای که جان اگان(John Egan ) مهندس حوزه رشد در پینترست(Pinterest) در وبلاگ شخصیش منتشر کرده به یک چارچوب ساده رسیدم که بعدها متوجه شدم چقدر در تصمیم گیری‌های مختلف شرکت های بزرگ الگوش رو مشاهده کرده بودم. این چارچوب در مورد چی حرف نمیزنه؟ویژگی های غیر کلیدی محصول: بیایید طبق یک قرارداد از این چارچوب برای ویژگی‌های کلیدی محصول استفاده کنیم که مرتبط به کارکردهای غیر مارکتینگی هستند. مثلا منظورمون فیچری مثل امکان رفرال محصول یا همکاری در فروش نیست.ویژگی های ضروری محصول: ما دنبال این هستیم که ببینیم کدوم ویژگی‌ها باعث رشد میشن. اگر مشتری در حال حاضر در محصول شما ضرورتا به یه ویژگی نیاز داره و اگر اون رو نزنید نمیتونه کلا از محصول استفاده کنه! خب این چارچوب مناسب شما نیست، برید سریع تر اون ویژگی رو دولوپ کنید. این چارچوب رو برای ویژگی های کلیدی محصول(Core Product Feature) به کار ببرید، یعنی همون ویژگی‌هایی که در استفاده روزانه کاربر از محصول شما مورد نیازن. مثلا سفارش غذا، خرید بلیط، آموزش زبان، خوردن بیشترین قارچ در بازی و..فرضیه و اصل کلامفرضیه ای که جان اگان مطرح میکنه اینه: از نظر من فقط ویژگی‌ای میتونه باعث ایجاد مسیر رشد برای محصول بشه که بتونه یک حلقه تعامل و درگیری (Engagement Loop) ایجاد کنه یا یک گام رو‌به‌جلو در مسیری ایجاد کنه که طی اون ارزش متوسطی که کاربران از استفاده از محصول بدست میارن افزایش پیدا کنه.چطوره که کمی دقیق‌تر این فرضیه رو توصیف کنیم؟ مهم ترین چیز پذیرش گسترده بین کاربران اصلیه . بیش از 50% کاربرها لازمه نیاز داشته باشند که به طور منظم(مثلا روزانه یا ماهانه) از این ویژگی استفاده کنند.اون ویژگی باید بتونه یک حلقه درگیری و تعامل مثبت ایجاد کنه. تعاملی که حتی باعث بشه اجازه داشته باشی که به کاربرانت به طور منظم و مدام یادآوری کنی و مطلعشون کنی، در حالیکه میدونی به قدر کافی پیامت متقاعدکننده هست که نرخ کلیک بالایی رو رقم بزنه.اون ویژگی باید بتونه یک گام رو به جلو در جهت تغییر و بهبود ارزش اساسی محصول برای اکثریت کاربران باشه. نه صرفا یک بهبود نسبی و تدریجی(تابع براکت رو در نظر بگیرید نه یک تابع خطی پیوسته).به نظر ساده، کامل و بدیهی میاد . زمانی که از این چارچوب در تصمیم‌گیری استفاده کنیم اما میبینیم که خیلی از تصمیم‌های ما بدیهی و ساده نبوده. اجازه بدید یه نگاهی به تصمیم‌گیری‌های فیسبوک بندازیم و ببینیم میشه تصمیم‌های درست یا غلطش رو بر این اساس قضاوت کرد؟یک بررسی عمیق تر: فیسبوکفیسبوک تغییرات زیادی طی سال های اخیر تجربه کردهدر طول سال‌ها، فیسبوک ویژگی هایی مثل Photos، News Feed، Platform و Chat رو راه‌اندازی کرده که همگی محرک‌های اصلی رشد این محصول بودند. با این حال، اونا Questions، Places، Deals، Gifts و Timeline رو هم راه‌اندازی کردند که بعد سال‌ها میتونیم با جرات بگیم موفق عمل نکردند.برای تعریف ارزش اصلی محصول فیس بوک، سراغ یکی از بیانیه‌های کوتاهشون در سال 2008 بریم: &quot;فیس بوک به شما کمک می کند با افراد زندگی خود ارتباط برقرار کنید و با آن ها آنچه می‌خواهید را به اشتراک بگذارید.&quot;ویژگی‌هایی که موتور رشد فیسبوک رو سریع کردندآپدیت های فیسبوکعکس ها(Photos): فیسوک این ویژگی رو سال 2005 منتشر کرد و یکی از تغییرات اولیه مهم و اساسی فیسبوک به شمار میاد که به همراهش تگ کردن رو هم باید لحاظ کنیم ، بیایید از لنز روشی که بالاتر گفتیم این ویژگی رو بررسی کنیم: اکثریت کاربرا یا عکس آپلود میکنند یا در عکس ها تگ میشن.تگ کردن در عکس به فیسبوک اجازه میده که کاربرها رو مجددا به تعامل دعوت کنه. همین ویژگی بعدا باعث میشه فیسبوک سرمایه گذاری سنگینی روی سیستم تشخیص چهره( facial recognition ) کنه تا تگ کردن رو آسون تر کنه. به عبارتی شما ویژگی عکس رو اضافه میکنید اما از طرفی دارید کاربرا رو تشویق می‌کنید که دوستاشون رو تگ کنن و یا هم رو تشویق به تگ کردن همدیگه کنن. دقیقا چیزی که در ماموریت فیسبوک دیدیم: ارتباط برقرار کردن با آدم‎‌های زندگیمون. این دقیقا گامی برای جلو بردن ویژگی اصلی محصول یعنی به اشتراک گذاریه. چرا؟ نوشتن و به توصیف درآوردن دشوارتر از بیان اون چیز در یک قالب تصویریه و انرژی کمتری از لحاظ ذهنی میگیره.  چون عکس‌ها ما رو ترغیب میکنن که راحت تر بتونیم لحظات و وقایع زندگیمون رو به اشتراک بگذاریم و به چیزهایی که دوستانمون دارن انجام میدن متصل تر باشیم. اخبار (News Feed): این تصمیم وقتی سال 2006 اتفاق افتاد البته خیلی بحث برانگیز شد، اما نهایتا باعث یه رشد حسابی و جدی در درگیری کاربر(user engagement) شد.  خب به صورت بدیهی ویژگی ای بود که همه کاربرانی که وارد محصول میشدن میدیدنش و مورد استفاده همه قرار میگرفت.به طور چشمگیری به‌اشتراک‌گذاری اطلاعات رو سریع‌تر می کرد و این حلقه تعامل رو تقویت می کرد. اطلاعاتی که کاربر به اشتراک میگذاشت حالا به طور قابل ملاحظه ای  به نسبت زمانی که لازم بود به پروفایل دوستمون بریم تا ببینیم چه آپدیتی ازش وجود داره، در دسترس‌تر بود. این یعنی به طور واضح حالا محتوای کاربران لایک و کامنت و ویوی(View) بالاتری دریافت میکنه. خب چی از این بهتر؟دوباره به ماموریت نگاه کنید. یک قدم نزدیک تر شدیم! حالا راحت تر به دوستانمون متصل میشیم و میتونیم احوالات و فکرهامونو باهاشون به اشتراک بگذاریم. پلتفرم(Platform) : خب خب! واقعیت اینه که این یکی یه حرکت جسورانه و برجسته بوده اون هم در اون زمان یعنی سال 2006، فیسبوک در پلتفرم رو رو به طرف سومی(Third party) یعنی توسعه‎‌دهنده‎‌ها(Developers) باز میکنه. در سال‌های اول، درصد زیادی از کاربران مستقیما داشتند از فیسبوک استفاده می‌کردند یا نوتیفیکیشن‌هایی از طرف سایر افرادی که این اپ رو داشتند دریافت می‌کردند.واقعیت اینه که فیسبوک حلقه های تعامل رو به طرف سومی برون سپاری کرد. اپ هایی مثل Farmville و.. باید حلقه های تعاملی خودشونو میساختن تا با استفاده از گیمیفیکیشن و مکانیزم‌هایی که داره زنده بمونن و کاربر رو برگردونن.حالا که Farmville کاربران رو برمیگردوند، Zynga میاوردشون داخل محیط فیسبوک. البته ماجرا اونقدرها خوب پیش نرفت این اپ ها برای اینکه این حلقه رو حفظ کنند  میلیاردها نوتیفیکیشن  برای کاربران فیس بوک ساختند که کاربران را وادار به ارسال هرزنامه(Spam) هایی از جمله پیام‌های درخواست نصب برنامه برای دوستان می‌کرد تا اینکه فیس بوک در نهایت این جریان رو بخاطر احساسات ناخوشایندی که داشت ایجاد می‌کرد متوقف کرد.بازی اجتماعی دسته اصلی از اپ هایی بود که توجه زیادی در پلتفرم فیسبوک کسب کرده بود. در حقیقت نیاز آدم ها به ارتباط با دوستانشون و به اشتراک گذاری نتایج یا بازی با اون‌ها نوعی نیازمندی ارتباطی بود و تا روزی که تازگی داشت به ماموریت فیسبوک کمک کرد. اما کم کم که تازگی این تغییر از بین رفت فیسبوک هم اون رو از فیدها پاک کرد.   چت(Chat): البته فرستادن پیام از اول در سال 2004 هم که فیسبوک منتشر شده بود جزو ویژگی‌های اصلی فیسبوک به حساب میومد. اما فیسبوک ویژگی چت رو در سال 2008 منتشر کرد. برای اینکه فیسبوک مطمئن شه این ویژگی به قدرکافی در معرض توجه اکثریت کاربرانش قرار می‌گیره، تجربه کاربری و بصری رو جوری طراحی میکنه که در سایدبار هر صفحه در معرض دید باشه.(بچه های طراح کاربری میدونن که عملا انجام ندادن این کار چقدر میتونه ساده‌تر به نظر برسه و ارزش فضاهای داخلی هر صفحه چقدر زیاده) به نظر نیاز به توضیح نداره: چت! حلقه تعاملی و درگیری محضه و تکرار و تداوم ارتباط رو رقم میزنه!ماموریت فیسبوک در حال تکمیله: به دوستانتون متصل شید. حالا می‌تونید به فیسبوک به چشم یه پیام‌رسان نگاه کنید.ویژگی‌هایی که دلسرد کننده شدندسوالات(Questions): سال 2010 احتمالا به عنوان ماموریتی که توسط بنیانگذار کوئرا و CTO قبلی فیسبوک یعنی Adam D’Angelo تعریف شده به انتشار رسید و هیچوقت توجه زیادی رو نتونست به خودش جلب کنه. حالا به چارچوب ساده مون نگاه کنیم و دلایل شکست رو مرور کنیم: تعداد کاربرایی که از این ویژگی استفاده کنن بلافاصله بعد انتشار کاهش پیدا کرد(که البته این به دلیل دوم بیشتر برمیگرده)درسته که سوال، اساسا به معنی ایجاد درگیریه اما این حلقه پایدار نموند. چون میزان تکرار (frequency) کمه به نسبت. به عبارتی اومدیم که با هم ارتباط بگیریم و در ارتباط بمونیم نه اینکه لزوما خیلی سوال کنیم.(بیایید دوست بمونیم! نیومدیم کار کنیم!)باید بگیم که تاثیر قابل توجهی در ارزش اصلی فیسبوک ایجاد نکرد. خب اگر مردم میخواستند خیلی ساده میتونستند با ارسال یه پست سوال بپرسن. این تشریفات چرا؟مکان‌ها(Places): که در سال 2010 منتشر شد بیشتر واکنشی به محبوبیت روزافزون Foursquare به شمار میاد. جایی که  موقعیت مکانی خودت رو با آدم‌ها به اشتراک میگذاری. فیسبوک در این معیار موفق عمل کرد. احتمالا بیش از نیمی از کاربرانش رو ترغیب کرد که از مکانی که هستند از طریق چک این(checkin) و یا لوکیشنی که در عکس تگ میکنن، استفاده کنند. اما بریم سراغ دو معیار دیگهآخه مکان‌ها چه حلقه های تعاملی خلق میکنن مگه؟ در نهایت یک نفر ترغیب شه که اون مکان رو داخل گوگل سرچ کنه. این تعاملی درون فضای فیسبوک خلق نمیکنه. اینجا موفقیتی کسب نشد.راستش این هم مثل سوالات خیلی در جهت ویژگی اساسی محصول نبود. در حقیقت مکان عکس‌ها رو میشد قبلا هم از طریق پست به آدم‌ها اطلاع داد یا در دیسکریپشن عکس اضافه کرد.معاملات و هدایا (Deals and Gifts ): البته این ویژگی‌ها بیشتر برای رشد درآمد بودند اما بد نیست در موردشون صحبت کنیم. معاملات در سال 2010 و هدایا هم اول سال 2007 منتشر شد و بعدتر سال 2012 باز انتشار پیدا کرد. اما: واقعا این نیازمندی درصد خیلی کمتری از نیمی از کاربران رو پوشش میداد.(بازم تکرار میکنم اومدیم خودتونو ببینیم این کارا چیه؟)جان اگان  معتقده این ویژگی ها پتانسیل ایجاد حلقه تعاملی رو داشتند اگر با ایمیل روزانه و نوتیفیکیشن همراه می‌شدند اما فیسبوک سرمایه‌گذاری روی این ماجرا نکرد.  البته اگر هم می‌کرد نرخ کلیک روی ایمیل‌ها به طور قابل توجهی در طول زمان کم میشد چون کاربرانی که علاقه‌ای به خرید ندارند از دریافت یه معامله بعد یه معامله دیگه (یا دریافت یه هدیه دیگه)  خسته می‌شوند. اما اگر نظر خودم رو بخوام بگم شدت تکرار /فرکانس چنین ویژگی ذاتا کمه و احتمال ایجاد حلقه تعاملی در اون بسیار پایینه. معاملات به هیچ وجه به ارزش پیشنهادی فیس بوک مرتبط نبودند. هدایا حداقل به افراد کمک می‌کرد تا ارتباط بیشتری برقرار کنند، اما فرکانس و تکرارش همونطور که گفتم بسیار کم بود و پذیرشی برای مصرف‌کننده واسه تعامل مجدد وجود نداشت.تایم لاین(Timeline): که سال 2011 منتشر شد با دو هدف ایجاد شده بود. اول میخواست کاربرا بتونن چیزی که قبلا منتشر کردند رو پیدا کنند و دوم میخواست کاربرا از سایر اپ‌ها راحت‌تر  چیزی رو به اشتراک بگذارند. این از اون ویژگی‌هاست که موفقیت نداشتنش برام عجیب بود در نگاه اول، اما با این حال، به گفته خودی‌ها، به هیچ دستاورد قابل توجهی در رشد یا تعامل منجر نشد. بیش از نیمی از کاربرا از این ویژگی استفاده می کردند. پس مشکل این نیست.تایم‌لاین حلقه تعامل قابل توجهی ایجاد نکرد. از لحاظ کمی، تعداد بیشتری پست به نسبت اون اپ‌ها ایجاد کرد درون فیسبوک، اما به دلیل ماهیت بی‌اهمیت اطلاعاتی که به اشتراک گذاشته می‌شد، در مقایسه با اشتراک‌گذاری‌ها و پست‌های ارگانیک، لایک‌ها و نظرات زیادی دریافت نکرد. در عمل اینجا متوجه این مطلب میتونیم بشیم که حلقه تعاملی به شدت به ارگانیک بودن ارزش پیشنهادی که تکرار رو رقم میزنه میتونه مرتبط باشه. تایم لاین، بیشتر یک بهبود تدریجی در ارزش محصول  بود تا یک گام رو به جلو. مطمئناً از نظر ارتباط با دوستان و خانواده، حالا راحت‌تر بین صدها پستی که دوستانمون در طول سال‌ها ایجاد کردند گردش می‌کنیم. اما هیچ‌کس این کار رو به طور منظم انجام نمی‌ده.(اجازه بدید بگم این استدلال نویسنده مقاله کمی نیاز به بهبود داره، در حقیقت تایم لاین میتونست واقعا ویژگی جذابی باشه اما نکته مهم اینه که با ایجاد فرهنگ Feeds حالا دیگه آدم‌ها کمتر به پروفایل کسی سر میزنن ، عملا فرهنگ استفاده از محصوله که خودبخود استفاده از این فیچر رو کم میکنه. در نظر گرفتن زمینه(Context) در این تحلیل لازمه) از منظر اشتراک‌گذاری هم،جان آگان باور داره داده‌های به اشتراک‌گذاشته‌شده از برنامه‌ها در فیسبوک اطلاعات بی‌اهمیتی مانند آهنگی بود که کاربر گوش داده یا مقاله‌ای که خونده، اما لزوماً به این معنی نبوده که کاربر آهنگ رو دوست داشته‌ یا فکر می‌کرده مقاله جالبه ، بنابراین اشتراک‌گذاری ارزش کمی ایجاد کرده و ماموریت اصلی فیسبوک رو ذ نبال نکرده.( من اما باز هم با این تحلیل نویسنده مخالفم، تجربه کاربری که برای این به اشتراک گذاری طراحی شده بود(User Journey) ناقص و پر از نقاط خالی تجربه هستند و همچنین اپ هایی که میتونستی ازش چیزی به اشتراک بگذاری انتخاب‌های اشتباهی برای شراکت تجاری به نظر می‌رسیدند، این خودبخود مسیر ایجاد جریان ارگانیک رو تحت تاثیر قرار داد- اجازه بدید بگم نویسنده اینجا کمی داره مسئله رو دست کم میگیره)نویسنده این مقاله رو به خوبی به اتمام میرسونه، چون این سوالیه که احتمالا همگی داریم:خب همه اینها یعنی چی؟ آیا باید توسعه ویژگی‌های محصول رو که این معیارها رو برآورده نمی کنه متوقف کنیم؟ البته که نه. تیم‌های اصلی محصول باید به توسعه ویژگی‌ها ادامه بدن تا محصول رو به صورت تدریجی بهتر کنند و کاربران موجود رو خوشحال کنند. با این حال، اگر به فکر اضافه کردن یک ویژگی جدیدبا این امید هستید که بتونید یه جریان رشد و یا یه پله بهبود رو در بازار رقم بزنید. منم با نویسنده موافقم که باید باید بی‌رحمانه اون رو بر اساس این معیارها ارزیابی کنید.لطفا اگر برای رشد محصول به دنبال زدن فیچر هستید و فکر میکنید که با این ویژگی جدید میترکونید یا حتی اگر رقیبتون یه ویژگی رو اضافه کرده و میخواهید ببینید چقدر میتونه در روند رشد و رقابتش موثر باشه، این چارچوب رو امتحان کنید و بهم بازخورد بدید، همچنین اگر تجربه شما چارچوب‌های بهتری رو بهتون نشون داده به من معرفی کنیدشون.مقاله ای که در این نوشته مورد ارزیابی قرار گرفته الهام گرفته از مطلبیه که جان اگان ، مهندس حوزه رشد محصول در شرکت پینترست در وبلاگ شخصی خودش منتشر کرده. قسمت بعدی این نوشته؟من معمولا تلاش میکنم که برای ترجمه یه مقاله به صورت صرف وقت نگذارم، اما بعد از مدت‌ها که دنبال یه روش ساده برای انتخاب ویژگی‌هایی در محصول که باعث رشد بشن گشتم به این مقاله ساده رسیدم که میخوام در حوزه محصول ازش استفاده کنم و به نظرم کارگشاست. در ادامه اگر این مقاله مفید بود و موردتوجه قرار گرفت آپدیت های بعضی محصولات ایرانی رو با این چارچوب ارزیابی می‌کنم تا شما هم مثل من به سادگی و قدرت این چارچوب پی ببرید. شاید هم در کنار هم توسعه دادیمش.</description>
                <category>فاطمه کرمیان</category>
                <author>فاطمه کرمیان</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 17:10:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دام  &quot;موفقیت برای موفق ها&quot; در کسب و کارها! از الگوریتم ژنتیک الهام بگیرید!</title>
                <link>https://virgool.io/@karamiyanff/%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%D8%A8-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D9%85-%DA%98%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-xfs4uewikkmb</link>
                <description> آرکتایپ Success to the successful یعنی موفقیت برای موفق هایکی از الگوها و آرکتایپ هایی که پیتر سنگه در کتاب پنجمین فرمان معرفی میکنه، آرکتایپ Success to the successful یعنی موفقیت برای موفق هاست! این آرکتایپ به این الگو و روند آشنا اشاره میکنه که چطور یک انتخاب تصادفی اولیه، میتونه باعث شه موفقیت به سمت محصولات، کارها، افراد یا بیزینیس لاینهای خاصی جهت دار و منحرف شه. این حقیقت بدیهی که &quot; ما احتمال میدیم افراد موفق به سنبت سایر افراد احتمال بیشتری برای موفقیت داشته باشند&quot; باعث میشه منابع رشد، به صورت معناداری به سمت افرادی که به دلایل واقعی یا تصادفی، در شرایط ابتدایی بهتری قرار داشتند متمایل شه و در ازای موفق تر شدن نمونه های موفق اولیه، سایر نمونه ها با فقر منابع و کمتر شدن فرصت رشد روبرو بشن.ماجرا خیلی شبیه به این میمونه که ما چندین بذر در زمین بکاریم و بذری که به دلایل واقعی یا تصادفی اول از زمین بیرون بزنه رو به باغ منتقل کنیم و از آب مناسب برخوردار کنیم و گلدونی که بذرهای دیگه درونش باقی موندن رو بخاطر محدودیت زمان کمتر آب بدیم. ممکنه بذری که در ابتدا از خاک بیرون میاد سرعت جوانه زنی بالاتر اما در ادامه سرعت رشد پایین تری داشته باشه و بذرهای زیادی توی گلدون باشن که علیرغم دیر جوانه زدن گیاه های مقاوم تری در برابر شرایط سخت باشن. افزایش توجه به بذری که در ابتدا موفق تر عمل کرده به معنی کاهش توجه به بذرهای بهتر و از بین بردن اون ها خواهد بود . روز به روز فرصتی که میشه به بذرهای رشد نکرده برای ابراز توانمندیهاشون داد خود به خود کمتر میشه. منابع بیشتر در اختیار واحد، محصول، راه حل یا فرد A خود به خود منابع کمتر در اختیار B قرار میده و احتمال رشد اون رو کاهش میده جوری که به صورت اتوماتیک طبق فرایند تخصیص منبع، نتیجه شکست به B تحمیل میشه.  از طرفی A به خاطر منابعی که در اختیار داره، بیشتر رشد میکنه و فرض غلط اولیه در ذهن ما روز به روز منطقی تر جلوه میکنه.تسهیلگر قهرمان: &quot;شانس! و تصادف&quot;بیایید از هوش واقعی خودمون فاصله بگیریم و سری به هوش مصنوعی بزنیم تا ببینیم این مسئله واقعیِ دنیای انسان ها  داخل دنیای صفر و یک های هوشمند هم پیش میاد؟ اگر آره ، چطور باهاش مواجه میشن؟ یکی از الگوریتم های هوش مصنوعی به اسم الگوریتم ژنتیک با همین مسئله دست و پنجه نرم کرده! الگوریتم ژنتیک از دسته الگوریتم‌های تکاملی هست که از تکنیک‌های زیست‌شناسی مثل وراثت، جهش زیست‌شناسی و اصول انتخابی داروین استفاده میکنه تا بهترین راه حل برای یک سوال یا سازگارترین پاسخ برای یک سیستم رو پیدا کنه، برای اینکار سعی میکنه چنیدن نمونه تصادفی از راه حل ها رو در مسئله امتحان کنه و بعد بهترین جواب ها رو انتخاب کنه، حالا از ترکیب و تغییر بهترین جواب ها سعی کنه بهترین جواب نهایی رو بدست بیاره. به عبارتی مسئله همون مسئله ژن های خوب ه! این باور عمومی که حکیمِ خردمندی به نام &quot;رشد&quot;، بیشتر ژن های خوب رو برای ماموریت انتخاب میکنه چون معتقده با تلاش و صرف انرژی روی اون ها به نتایج بهتری میرسه. مسئله اما اینجاست که ممکنه خوب بودن یک ژن نسبت به ژن دیگه صرفا تصادفی باشه یا بخاطر فرصت های بیشتر و بهتر اتفاق افتاده باشه نه برتری ذاتی و یا اینکه برتری میتونه ذاتی نباشه و در اثر ترکیب تصادفی راه حل ها بدست بیاد. اگر به این نکات توجه نشه به مرور، سیستم به جمعیت اولیه موفق ها گرایش غیر طبیعی پیدا میکنه و یه جهت گیری خاص بر اساس فرضیه غلطی که هر بار تایید میشه توی الگوریتم رخ میده، فرصتهای رشد همه در اختیار جمعیت موفق اولیه قرار میگیرن و همزمان بقیه جمعیت فقیر و فقیرتر میشن. مسئله آشناییه درست میگم؟نظر الگوریتم ژنتیک(Genetic algorithm) چیست؟الگوریتم ژنتیک به این مسئله برخورد کرد . بنابراین کمی نشست تا فکر کنه چه راهی باید انجام بده؟ یجورایی باید حواس الگوریتم رو پرت میکرد تا بقیه نمونه ها رو هر از چندگاهی ببینه، شاید اتفاقی چشمش به یه ژن فراموش شده که تشنه ی فرصته بیفته.برای همین دو نرخ crossover rate و mutation rate خلق شد ، که از قدرت وقایع تصادفی برای متعادل کردن جهت گیری و دادن شانس بیشتر به اعضای دیگه جامعه اولیه استفاده می کرد. میشه اینطور تصور کرد که هر از چند گاهی به جای منطق &quot; حتما موفق ها موفق تر عمل میکنن&quot; و منطق &quot; بهتره موفق ها هم گروهی باشن&quot; از منطق &quot;شاید موفق ها بین معمولی ها پنهان شده باشن&quot; و  &quot;شاید موفق های شناخته شده با غریبه ها تیم بهتری بسازن&quot; استفاده کنیم. مثلا اگر یک تیم ده نفره از بهرین پاسخ ها نیاز داریم، هر بار 9 نفر از تیم موفق های اولیه انتخاب شن و یک نفر رو به صورت تصادفی انتخاب کنیم یا سعی می کنیم دسته ی موفق های اولیه رو با بزرگ کردن جمعیت کسایی که میتونن آزمایش اولیه بدن تا وضع اولیشونو بسنجیم بزرگتر کنیم تا احتمال از دست دادن موفق های گمشده کمتر شه.رشد برای یک گروه همزمان یعنی سقوط برای عده ی دیگهجالبه که این نوع تنظیمات در اغلب الگوریتم های هوش مصنوعی وجود داره: هرازگاهی انتخاب تصادفی به جای انتخاب هوشمندانه!نتیجه گیری: توصیه هایی برای کسب و کار هاپس میشه گفت در مسائل دنیای واقعی ، جایی که باور داریم: یک محصول اولیه که بازخوردهای مثبت بیشتری گرفته و تا آخر موفق تر جلو میره، یا یک نفر از اعضای تیم که بخاطر بازخورهای خوب روز اول با اعتماد به نفس تر شده، یا یک نفر از متخصص ها که بخاطر تحصیلات بهتر از اول از جایگاه بالاتری شروع کرد ، یا حتی یکی از راهکارها که بخاطر اینکه چند بار جواب داده از راهکارهای نوی تست نشده همیشه برتره، انتخاب های درست تری موقع تصمیم گیری هستن. چون موفق های اولیه احتمالا موفق تر باقی میمونن . اینجا میشه با الهام از الگوریتم ژنتیک ورود کرد و با یک رفتار تعادلی، باعث ملایم تر شدن این شیب تند منابع به سمت موفق های اولیه شد تا فرصت برای آزمایش شانس بقیه جمعیت ایجاد بشه.با ورود مقادیر تصادفی در تصمیم گیری کسب و کارها میشه جلوی حرکت جهت دار به سمت جمعیت موفق های اولیه رو گرفت. هر از چند گاهی در تصمیم گیری ها باید به جای استفاده از منطق های معمول &quot;بهترها، بهتر خواهند بود&quot; از قرعه کشی استفاده کرد و به بعضی از بهتر ها استراحت داد. قرار دادن تعمدی وقایع و نمونه های تصادفی در آزمایش های جدید میتونه اثر این خطر جهت گیری رو کم کنه. شاید محبوبیت یه محصول، راهکار، فرد یا هر چیز دیگه به دلایل تصادفی یا خارج از کنترل مرتبط بوده باشه و بشه موقعیت های بهتری خلق کرد.حالا از نمونه های تصادفی در ترکیب با نمونه های موفق استفاده می کنیم و نتایج رو می سنجیم، اگر نتیجه رضایت بخش بود، این تصادف باعث رشد بیشتر و دوری از جهت گیری میشه و علاوه بر کمک به رشد سیستم، حس تبعیض و نارضایتی رو هم کاهش میده.نوآوری تصادفی نیست؟ این مفاهیم خیلی ساده در اطراف ما زیاد رخ میدن، آیا واقعا میشه گفت نوآوری ها تصادفی نیستند؟ شاید بله. اما با استفاده آگاهانه از &quot;عوامل تصادفی&quot;.نوآوری ها، حاصل همین فکر هستند که &quot;ممکنه ناشناس ها از شناخته شده های موفق بهتر عمل کنن و ممکنه ترکیب ناشناخته ها و شناخته ها یه معجون خلق کنه&quot; ، اگر این باور وجود نداشت ژله های میوه ای بخاطر خوب بودن طعم میوه ها سراغ امتحان طعم کوکاکولا برای ژله نمیرفتن. چیپس های نمکی خوشمزه بخاطر اینکه چیپس نمکی راه خوبی بوده و جواب پس داده، طعم محشر موسیر، پیاز و جعفری، کچاب و فلفلی رو وارد بازار نمیکردن.یا از ترکیب هواپیماها و ماشین ها، مفهوم تله کابین ها خلق نمیشد و گوشی های جدید با ترکیب بعضی ویژگی های موفق قبلی و ویژگی های جدید به بازار نمیومدن. نوآوری مدیون مجوز ورود وقایع تصادفی به فرایند تصمیم گیریه.در این مسیر ممکنه، مدیران و مسئولان کسب و کارها احساس کنند که صرف انرژی و منابع برای عوامل ناشناخته تلف کردن وقت به حساب میاد و ریسکی برای موفقیته .  این ممکنه تا حدی بتونه کسب و کارهای محتاط رو درون محدوده امن خودشون نگه داره و از خطر انحراف و اتلاف منبع مدتی دور کنه اما امکان رشد از حدی بالاتر رو هرگز در اختیار کسب و کار قرار نمیده که در دنیای رقابتی برابر با سقوط میتونه تلقی شه. کسب و کارها باید به این نکته توجه کنن که هزینه ورودِ گاه به گاه بعضی عوامل تصادفی و آزمایش در فضای کم خطر خیلی کمتر از گیر کردن در یک فضای مطمئن از محصولات، راه حل ها، افراد و تیم های تست شده و موفقه که بعد از مدتی بالاخره تکراری و قدیمی و برای دنیای رقابتی خارج از رده خواهند شد یا توسط رقبا توسعه پیدا خواهند کرد.  البته نباید فراموش کنیم که سیستم های انسانی خیلی پیچیده تر از نودهای بی احساس الگوریتم ژنتیک هستن. اون ها ممکنه احساس حسودی، بی عدالتی و ظلم کنن، با هم همکاری یا تبانی کنن و یا سعی کنن خودشون موفق ها رو بزرگ کنن یا زمین بزنن! بنابراین این خیلی میتونه  به عنوان یه چالش خوب و تازه در حوزه  رشد منابع و استعدادهای انسانی مورد توجه قرار بگیره.</description>
                <category>فاطمه کرمیان</category>
                <author>فاطمه کرمیان</author>
                <pubDate>Fri, 28 May 2021 16:00:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی: رقص با حقیقت نقاب دار</title>
                <link>https://virgool.io/felmobox/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-rhet1ynqa9qs</link>
                <description>در این نوشته قصد دارم در این مورد حرف بزنم که چرا بازی میتونه رقص با حقیقت باشه. میخوام پایان این نوشته این سوالو مطرح کنم که چرا بازی خلق شد و اولین بازی این جهان از کجا شروع شد؟تو این روایت من از شخصیت ایوی(evey) و وی(آنارشیست انقلابی نقاب دار فیلم)  فیلم ک مثل کین خواهی (V for vendetta ) الهام گرفتم. پس اگر این فیلم رو دیدید به خوندن این نوشته میتونید ادامه بدید.حقیقت شاید خیلی اوقات ظاهری شبیه مرد نقاب دار این قصه یعنی &quot;وی&quot; داره. شخصیتی با پوست سوخته و صورت پر زخم و دستهای سرخ؛ که اگر بدون نقاب توی خیابون ها راه بره یا دستگیر میشه  یا بعد چند دقیقه جمعیتی جیغ زنان در حال فرار با هر طرف دیده میشن. آدم ها فکر میکنن که &quot;وی&quot; عادی نیست، زشت و ترسناکه و میتونه به آدم ها آسیب بزنه. در حالیکه آدمهایی با ظاهر معمولی و زیبا یا مقدس به اون آدمها هر روز آسیب میزنند و هیچکس از اون ها دوری نمیکنه. پارادکسی که جهان پادآرمان شهر این فیلم رو به تمسخر میگیره.رقص ایوی با وی در صحنه ای از v for vendettaحقیقت ، درصورت وجود مثل کاراکتریه که حرفی مهم با ما داره و میخواد ما رو به اقدامی فرابخونه. بنابراین حقیقت نه شبیه بیانیه ای برای خوندن که فردی زنده برای ارتباط برقرار کردنه. حقیقت بدون ایجاد تغییر در ما نمیتونه رسالتش رو به انجام برسونه، چون اگر ما همون آدمهای قبلی باشیم به همون چیزی میرسیم که تابحال رسیدیم.اما از طرفی نمیشه با حقیقت مانوس شداسمشو صدا زدبهش لبخند زدقصه اشو شنیدعاشقش شدو باهاش رقصیداگر از اول جلوی ما ماسک به صورتش نزنه. چون احتمالا ما حتی جواب سلامش رو هم نخواهیم داد.اما نقش بازی این وسط چیه؟ چرا #بازی رقص حقیقت با نقابه؟مهم ترین عنصر بازی برای ما اینه که جدی نیست و میتونی هر وقت بخوای ازش بیرون بیای. به عبارتی بازی زندگی تو یه محیط امنه. نوعی شبیه سازی و اگر حکیمانه بهش نگاه کنی نوعی تجربه و تمرین.بازی  به آدمی اختیار می ده که اینبار بی رنج و دردی کشنده که دونستن حقیقت به آدم تحمیل میکنه، سرمست لذتی از موهومی بودن جهان بازی بشه، فرصتی برای دیدار با حقیقت نقاب پوش داشته باشه در حالی که نمیدونه اون حقیقته و ادامه بده بدون بریدن، نفهمیدن، گیج شدن، شک و ترس. میتونه نقششو ادامه بده چون میدونه نقشش خودش نیست، چون همه چیز حتی آسیب دیدن روی این صحنه  ناپایدار و میرا و موقته، پس میتونه اون رو جدی نگیره و با خیال راحت بازی کنه و بازی کنه و بازی کنه !رهارهارهاو سرشار از اعتماد بشهتو بازی آدم میتونه به چیزی که شناختن حقیقت درونش خلق میکنه اعتماد کنه. توی بازی آسیب خوردن راحته چون فردی که بازی میکنه حس میکنه اگر زمین هم بخوره روی ابرها میفته، چون برای اون هر چیزی حتی مردن آخر مرحله یک یه نمایش بدون شرم و دشواری و هزینه است. میشه از اول تکرارش کرد. برای همین آدمی که روی زمین واقعی با احتیاط و وسواس با سرعت لاک پشت قدم میزد توی بازی با چشمهای بسته با سرعت یوسین بولت میدوه. در حقیقت بازی بزرگترین دشمن یک انسان کمال گرا یعنی وسواس &quot;کامل گرایی&quot; رو از بین میبره. زندگی بدون ترس از شکست و تجربه دردش در حالیکه غنیمت های شکست رو میتونی به همراه داشته باشی.هر وقت حقیقتی ، دانسته ای یا مفهومی نقاب به صورتش بزنه یک بازی متولد میشه.البته تو خیالات من این قصه ی بازی یه الگوی کوچیک از یه ماجرای خیلی بزرگتره. الهام کوچیکی از یه کهن الگوی بزرگ.میشه اینطور به قصه آفرینش نگاه کرد. اینطور که شاید خدا هم با همین ذهنیت جهان رو آفریده باشه. خیلی جاها از خدا به عنوان طراح یه بازی یاد شده ، قصه ها و آثار مشهوری تو دنیای ادبیات و سینما چنین روایتی به ما ارائه میدن. اما من قصد دارم یه تصویر متفاوت از خدایی که شبیه طراح بازی هست ارائه بدم ، چون به بازی نگاه دیگه ای دارم.در کتاب های آسمانی مثل قرآن اشاره شده که &quot;قطعا زندگی دنیا چیزی جز بازی و سرگرمی نیست&quot;. اما چرا باید چنین بازی و سرگرمی شگفت انگیز ، با جزییات ، بی نقص و حقیقی نمایی اصلا آفریده بشه؟ گویا حقایقی هستند که اگر نقاب نپوشن و تو بازی آروم آروم باهاشون همکلام نشی، همون لبه کوچیک تلخ و گزنده حاصل از دیدار ناگهانیشون یا همون زخم های به ظاهر زشت رو صورتشون تو رو فراری میده. اینطوری تو حقیقتو تنها رها میکنی و نمیمونی تا بشناسیش تا شناختنش از تو یه ایوی متفاوت و قابل اتکا و تحسین برانگیز بسازه، ایوی ای که از اینکه به اون تبدیل شدی راضی باشی. بدون نقاب و بدون بازی تو شروع به شناختن حقیقت نمیکنی که اصلا بعدش عاشقش شی و باهاش همراه باشی. حقیقت عریان شبیه کاراکتر وی بدون نقابه. فقط وقتی همه قصه پشت اون زخم ها رو بدونی و فقط وقتی تو یه بازی به اندازه کافی قوی شده باشی که آماده هر چیزی حتی مرگ باشی میتونی باهاش مواجه شی و خیلی زیاد دوستش داشته باشی. اینجوریه که اون نقاب کاری میکنه که یک روزی شخصیت ایوی v for ventedda با ایمان حقیقتو حتی با نقاب ، بدون نقاب میبینه! باهاش میرقصه و میبوستش.ایوی در حقیقت طی بازی شخصیت واقعی کاراکتر حقیقت رو &quot;دیده&quot; و این دیدن رو تجربه کرده . بنابراین این جلوتر از برهانیه که چشم هاش برای فرار کردن میاره. میشه به بازی اینطور نگاه کرد. مگه نه؟به نظرت اینجوری نگاه ما آدمهای مشغول به بازی تو این دنیای به ظاهر جدی به زندگی تغییر نمی کنه؟آیا چنین جهان تازه ای بیشتر ارزش زندگی کردن نداره؟دنیایی که درونش میتونی اگر اینطور بهش نگاه کنی روی ابرها زمین بخوری! دنیایی که فراموش نمیکنی چقدر شبیه بازیه!انگار یه مراسم  رقص بالماسکه بزرگه که میتونی با آقا یا خانوم سیاه پوش نقاب دار حقیقت درونش ساعت ها برقصی و حرف بزنی ، رشد کنی و در یک کلام : &quot;زندگی کنی&quot;.</description>
                <category>فاطمه کرمیان</category>
                <author>فاطمه کرمیان</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 15:46:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لااقل بار بعد &quot;ایده&quot; ات رو نجات بده</title>
                <link>https://virgool.io/@karamiyanff/%D9%84%D8%A7%D8%A7%D9%82%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%87-xj83ntdkt9gq</link>
                <description>ایده شما نیاز به نجات ندارد؟ ابتدا بد نیست این نوشته را در دلتان مرور کنید:باید همین لحظه تمام کنم!-خانم، من رؤیایی دارم-آقا، ایده ای خلق کردم که...-استاد، این فرق دارد-رئیس، باورت نمی شود که...-مامان، من می توانم...-رفیق، فکر کن اگر ...-مردم، «شاید بشود...»-آدم ها، «من می خواهم...»موسیقی تند و تند تردر من شوقی که مثل مرگ می دودبی وقفهحریصبلند پروازبی پایانو شبیه پررنگ ترین سبزِ روشنِ ممکنادامه می دهد هرچند مدام نمی رسد به زندگیمی دانم که سقف، کوتاه استو قد کشیده ام باید بپرم  چون در همین &quot;لحظه&quot;در &quot;آن&quot; تمام من &quot;پرنده&quot; استمن بیشتر شده ام بیشتر از خودمو در این لحظه جا نمی شوم! از جسمم سَر می روم اگر نپرمبالم را لمس میکنم آینه انکار می کندآینده راانقدر هیجان دارم که اگر بلند شوم پرواز یادم می آیدقسم میخورم که یادم می آید!اولش را که بشنوم می خوانمش تا آخر بداهه.آسمان را ندیده حفظم میتوانم زمینَم را رها کنمچون ایده ای دارم که فراتر از ناممکن استپس تا نَپَرمخلق نمی شودو خلق یعنی ممکنکافیست از «یک لحظه» عبور کنمفقط یک لحظهفقط یک لحظه که چیزی نیستصدای سمفونی دارد اوج می گیردنُت ها دیوانه شده اندالان است که سرعتِ صوت بشکافد هوای ناامیدی را آخرِ کار است دوام بیاوربِپَرهمین حالا..-«اماشاید مُمکن نباشداگر بیفتی...»هنوز در اتاقی نشسته ام که کافیست با یک نردبان به سقفِش برسم!و ایده در تمام وُجودم از من سَر می رود روی فرش، کتاب روی جَسدِ خط خطی های مانده بر ورقروی منطق، احساسروی &quot;من می خواهمِ&quot;ناخوانایی که جوهر پس دادهو در آخر روی پاهایم که روی زمین...حالاروایت نپریدن را می نویسمو تو میخوانیشبیه فاتحه ای درون خودتبلهمافرزند آدمیمو هبوط را خوب یاد گرفته ایم نپریدن، میراث ماست فاطمه کرمیانچند روز پیش پس از تجربه جدی نگرفتن یکی از ایده هایم این شعر را نوشتم و بعد با خودم فکر کردم که چقدر ممکن است برای این تجربه هزینه داده باشم. فرض کنید نامه ای بدست شما می رسد با این مضمون که &quot;شما طبق محاسبات نظام هوشمند هستی معادل هزار میلیون دلار به اقتصاد جهان در طول حضورتان در جهان صدمه زده اید&quot; می دانید در چه مورد صحبت میکنم؟ حدس میزنم شما هم ایده هایی داشته اید که درست همان لحظه ای که فکر می کردید ایده فوق العاده ایست، به سادگی رها کردید، اغلب فکر میکنیم که جدی گرفتن ایده هایمان برایمان هزینه یا دردسر دارد، هزینه ای که بابت جدی نگرفتن و رها کردن ایده ها پرداخت می کنیم ممکن است در تصور ما نگنجد، شاید ما دقیقا به علت کارهایی که نکرده ایم در در دردسر افتاده ایم. علت این است که تصور اینکه میتوانستیم در صورت جدی گرفتن ایده هایمان، هم اکنون در کدام آینده ممکن زندگی کنیم ساده نیست. اما یک چیز بدیهی است:ایده های ما، ما را تغییر می داد و فرد رشد یافته تری در زندگی بودیمشما در &quot;ایده&quot; های دیگران زندگی می کنید، میدانستید؟ ما دقیقا در مرکز ایده هایی زندگی می کنیم که پذیرفته ایم و به آن ها بها داده ایم، نوع شهر،کشور، فرهنگ، تکنولوژی و عادت های روزانه ای که داریم این را نشان می دهد. به همین دلیل گاهی یادمان می رود که فرصت این را داریم که در آن ایده هایی که زندگی ما را شکل می دهند  &quot;سهم&quot; داشته باشیم و همان طور که ایده های زیادی بودند که بالاخره پذیرندگان خودشان را پیدا کردند، ایده های ما هم به مرور میتواند پذیرندگان خودر را پیدا کند یا به کمک آن ها تغییر کند، اما به شرطی که بگذاریم شنیده شوند. چرا ایده هایمان را طرد می کنیم؟ما نمی گذاریم قدرت خلق و بازخورد ایده هایمان، خودش را به ما ثابت کند اما چرا، چرا عده ای ایده های موفقی دارند و سایرین ندارند؟یا بروز نمی دهند؟ دلایل زیادی ممکن است به نظرتان برسد یا تابحال از زبان خودتان و دیگران شنیده باشید که اشاره من به آن ها تکراری است، این ایده ها از عوامل بیرونی اثر گذار صحبت می کنند،اما برخی چیزها تنها اثرگذار نیستند بلکه ممکن است دلیل باشند. مثلا:ممکن است من از محک خوردن هراس داشته باشمممکن است من نخواهم مسئولیت ایده هایم را به عهده بگیرم ممکن است من به خودم متعهد نباشمممکن است من به جای دلیل ها اسیر بهانه ها شده باشمنپذیرفته ام که بیان نکردن و نجنگیدن برای ایده ها هم یکجور &quot;ایده&quot; است که در حال اشتباه گرفتن آن با یک &quot;اصل&quot; هستممن نمی خواهم در ازای فهمیدن آنکه چقدر ایده های بد دارم، متوجه شوم که چه ایده های فوق العاده ای نیز دارم، به عبارتی نمیخواهم برای موفقیت هزینه بدهمبله، ممکن است همانقدر که از به دنیا آوردن یک کودک در دنیا هراس داریم، از خلق ایده بترسیم. چون وقتی خلق شود دست و پا در می آورد و بدون اجازه ما کارهایی می کند که زندگی خودمان و دیگران را تغییر دهد، بالاخره یک روز ایده تان از شما بزرگتر می شود و نمیتوانید کنترلش کنید اما فراموش می کنید که این عدم کنترل و خطر نتیجه چه چیزیست. شما توانسته اید آنقدر ایده تان را بزرگ کنید که بتواند شما را رشد دهد، اولین ماموریت ایده تغییر شماست.سرنوشت ایده هایی که به موفقیت نرسیده اند را شنیده ایم، اما معمولا توجه نمی کنیم که یک ایده شکست خورده چقدر بهتر از ایده ایست که از ابتدا توسط خالق ایده طرد شده، حتی در احساس پشیمانی افرادی که از بی سرانجامی تلاش هایشان صحبت می کنند نوعی پیروزی است. رسانه ها به سراغشان می روند، افراد از آن ها سوال می کنند، از زندگی آن ها قصه و فیلم می سازند. فقط به این علت که مردم به آن ها هنوز نیاز دارند. داستان شکست این روزها محصولیست که تقاضای جدی دارد!اینکه داستان های به انتها نرسیده ی ما جزئی از نیازهای مردم  را رفع کند، خارق العاده نیست؟(در نوشته های بعد برخی از این داستان های شکست را مرور می کنیم)&quot;یه چیز هست که از همه ارتش های دنیا قوی تره، و اون ایده ایه که دیگه وقتشه&quot;     ویکتور هوگوایده هایی که ما هر روز تولید می کنیم و به قبرستان ایده می فرستیم ظرفیت منابع مغزمان را با خطر روبرو می کند. هنر ما در دور ریختن ایده ها به ما کمک می کند بار بعد راحت تر  ایده های دور ریختنی تولید کنیم. شاید نیاز داشته باشیم به ایده های دور ریخته رجوع کنیم و مثل انیمیشن&quot;inside out&quot; از قبرستان بیرونشان بیاوریم. یا اینکه تلاش کنیم این مفهوم ساده را برای خودمان جا بیاندازیم که ایده هایی که از طرف خودمان طرد می شوند در زندگی ما هزینه به بار می آورندهمه ما ایده های باارزش زیادی را به جای اطلاعات بی ارزشی که باید دور بریزیم، دور میریزیمسال 2019 شرکت apple به مناسبت سال نوی میلادی ، انیمیشنی به نام &quot;Share Your Gifts&quot; را منتشر کرد تا این &quot;ایده&quot; را طرح کند که ممکن است در مورد ایده هایمان کاملا در اشتباه باشیم: https://www.aparat.com/v/tjGOw بنابراین از شما میخواهم در پذیرش یک چیز با خودتان صادق باشید:شما ارزش ایده هایتان را نمی دانید و نخواهید دانست، احتمالا قضاوت فعلی شما در مورد ارزش آن ها زیاد یا کم اشتباه باشد، شما تا زمانی که اجازه ندهید خلق شوند و برای رشد کردن جسم ناتوانشان در نوزادی از خواب و خوراکتان بزنید و برای رشدشان یاد بگیرید چطور پدر و مادر (کارآفرین) خوبی باشید، هرگز نمی فهمید که ایده هایتان چطور هستند و چه قدرتی دارند!این شما نیستید که در مورد ارزش ایده ی خودتان به دیگران می گویید، این ایده شماست که از زبان دیگران روزی در مورد ارزش ایده تان به شما چیزی یاد خواهد داد.</description>
                <category>فاطمه کرمیان</category>
                <author>فاطمه کرمیان</author>
                <pubDate>Mon, 16 Dec 2019 18:44:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلق محصول بدون جادو؟ در اشتباهید!</title>
                <link>https://virgool.io/@karamiyanff/%D8%AE%D9%84%D9%82-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-e0fumr3dhz17</link>
                <description>وقتشه از &quot;جادوگر شهر از&quot; کمک بگیریدبیشتر کارآفرینان وقتی از دنیای ایده های خیال انگیز به دنیای واقعی می آیند ناگهان کمر و دست و پاهایشان شروع می کند به درد گرفتن! چرا؟ بخاطر اختلاف ارتفاع خیال با دنیای واقعی و تجربه سقوطی نامعمول به دره واقعیت، آن ها با سرزمین عجائب دنیای فنی روبرو شده اند.سرزمینی که در آن باید ساعت ها منتظر حل شدن یک مسئله جزئی بمانی که روزی فکر نمی کردی جزئی از ایده ات باشد. از خودت می پرسی خلق ایده ای به این خوبی یک هفته درون غار تنهایی طول کشید، بعد خلق یک بخش کوچک آن یک ماه طول میکشد و اینقدر آب می خورد؟! در این موقعیت ها بسیاری از کارآفرینان دلسرد و ناامید می شوند.تصور اینکه لازم است برای خلق محصول کاملی که به دنبال آن هستیم ساعت ها به دنبال متخصص بگردیم و بعد از آن تمام روز درگیر مسائل جنبه های مختلف ایده مان باشیم، شبیه این می ماند که ایده، ما را به چاه انداخته باشد. چاهی که در آن خلق محصول کامل معنا ندارد، مگر با منبع مالی و زمانی نامحدود. هرچه پول بیشتری صرف میکنی ویژگی های بهتر و جدیدتری به ذهنت می رسد و فروش خیلی پایین تر از حدیست که فکر میکنی، هزینه تبلیغات را بالا میبری و مدام فکر میکنی یکی از اعضای تیم هست که شایستگی کافی را ندارد اما مشکل ممکن است از جایی باشد که فکرش را نکرده ای: غرق شدن در ایده &quot;محصول کاملی که قطعا مشتری میخواهد&quot;اصولا باید پرسید محصول کامل چقدر دست یافتنی است ؟و چطور به سراغش برویم؟قصد دارم ناامیدتان کنم، محصول کامل تقریبا وجود ندارد و اگر هم باشد در ذهن شما پدید نمی آید، محصول  به کمک مشتری کامل تر می شود و مشتری فقط وقتی می تواند این کار را کند که شما از شر ذهنیت محصول کامل بیرون آمده باشید. &quot;جادوگر شهر اُز&quot; کمک می کند برای ارائه محصولتان:مغز مترسکِ ایده خام :  ارزش و کارکرد اصلی محصولقلب آدم آهنیِ بُعدِ سخت و فنی محصولتان: رابطه کاربری که دل مشتری را ببردشجاعتِ شیرِ درون کسب و کار :رفتن به استقبال شکست های کوچک برای یادگیری معتبر(که شکست های بزرگ را متوقف می کند)! را پیدا کنید، اما برای ظاهر شدنش نیاز است اول جادوگر بدجنس &quot;کمال گرایی منفی(Maladaptive/Disfunctional/Pathological Perfectionism)&quot; را بکشید، آنوقت برای جایزه، جادوگر شهر اُز آرزوی شما را برآورده می کند.چطور؟ محصول کمینه پذیرفتنی(MVP) چیزی است که باید به سراغش بروید، محصولی که در آن شما تصورات ایده آلتان را کنار میگذارید و هسته اصلی محصولتان را که ارزش تولید می کند در نظر می گیرید و در حد ممکن از اضافه کردن ویژگی هایی که فکر میکنید قرار است دل مشتری ها را ببرد خودداری میکنید، فقط آنقدری ویژگی اضافه کنید که در میان جامعه مخاطب محصولتان چند مشتری خوش اخلاق سهل گیر حاضر باشند محصول شما را تست کنند. چند مشتری پیدا کنید، ده نفر که ارزش پیشنهادی شما را بخواهند، لازم نیست محصول MVP دوست داشتنیتان را صفر تا صد بسازید. فقط کافی است ارزش پیشنهادی شما را بخواهند، اجرای آن را به جادوگر شهر اُز بسپارید و زمانی که او این کار را برای شما انجام داد، شما فرصت دارید که به کمک بازخورد مشتری هایتان در دنیای واقعی محصول را کم کم خلق کنید تا به محصول کامل نزدیک شود، البته اینبار نه محصول کاملی که در ذهن شماست، بلکه همانی که مشتری می خواهد.خب، مثلا از جادوگر شهر اُز چه کارهایی بر می آید؟فرض کنید شما میخواهید به مشتری تان ارزش &quot;یافتن کادوهای مورد علاقه&quot; کسانی که دوستشان دارد را با دادن برخی اطلاعات معرفی کنید.اگر نخواهید از جادو استفاده کنید، باید برای اینکه یک پلتفرم طراحی کنید که همه جزئیات اجرایی آن کامل باشد و از طرفی امنیت، طراحی کاربری مناسب، سرعت بالا و انعطاف پذیری داشته باشد مثلا نُه ماه زمان بگذارید که چیزی بسازید که مشتری نتواند هیچ ایرادی از آن بگیرد!بعد نُه ماه با فرض اینکه بازار هیچ تغییری نکرده، به مشتری ها محصول را نشان می دهید و میگویید دوست دارید محصول ما را بخرید؟ و آن ها می گویند:&quot;ببین تو واقعا بی نقصی، واقعا کارهای جذابی انجام میدی، ولی خب وقتی دقیق تر فکر میکنم میبینم من به تو نیاز ندارم، راستش ته دلم فهمیدم ترجیح میدهم خودم کادو انتخاب کنم و از این چالش خوشم می آید.&quot;بسیاری می گویند که کافی بود در مرحله تحقیق بازار با چند پرسشنامه این مسئله را حل می کردی و سراغ طراحی محصول نمی رفتی. اما گاهی خود مشتری هم نمی داند چه چیزی نیاز دارد و آیا آنقدر برایش اهمیت دارد که برایش پول بدهد؟ شاید در پرسشنامه به شما بگوید که این همون محصولی هست که شب ها خوابش رو میبینم، ولی وقتی پای خریدن رسید ترجیح می دهد از کسی که آن را خریده چند سوال بپرسد، آخرش هم با خودش دو دو تا چهارتا کند و بگوید اومم، خیلی هم به آن نیاز ندارم نه؟ (باور ندارید که نباید به حرف مشتری همیشه گوش داد؟ پیشنهاد میکنم کتاب &quot;تست مامان&quot; رو یکبار بخونید.)جادوگر شهر اُز اینجا می گوید لطفا فرض کن بیست سال زمان به عقب برگشته و خبری از خیلی از تکنولوژی ها نیست و فقط یکسری همکار زحمت کش داری. برو و یک مشتری پیدا کن، ارزش را به او پیشنهاد بده بعد با روش های دستی و قرون وسطایی مشکل او را حل کن و ببین حاضر است به تو پولی پرداخت کند ؟ احتمالا در مورد خیلی چیزهایی که فکرش را نمی کنی غُر میزند و از یکسری چیزهای دیگر حسابی تعریف می کند! بگذار مشتری فکر کند که این یک محصول هوشمند است که فکر همه جایش را کرده ای، اما نداند پشت صحنه شما و چند نفر هستید که در حال دویدن اید و صبحانه تان را هم وقت نمی کنید بخورید!در مثال خودمان: برو و با تحقیقات محلی آمار دوستان مشتری را دربیار به روش شرلوک هولمزی(نه پلتفرمی نه کدی) با گرافیک ساده یا حتی در ساده ترین حالت یک فرم کاغذی تایپ شده رابط کاربری ساده ای تهیه کن (که می تواند ظاهرا شبیه ایده آل ات باشد ولی داخلش واقعا هیچ خبری نباشد) حالا مشتری داخل آن درخواست ثبت می کند و بعد یک نفر پشت سیستم در نقش سیستم های هوشمندِ بَک اِند تو را صدا می زند که : درخواست داد، درخواست داد! مشتری می خواهد برای تولد علی یک کادو بخرد !  از آنجا که هنوز سیستم پیشنهادگر هوشمندی در کار نیست، می روید اصلا خود علی را پیدا می کنید و چیزی که دوست دارد را از زبانش بیرون می کشید و می دهید دست مشتری، بعد مشتری به تو درس هایی خواهد داد که هرگز از یاد نبری!در کتاب «قدرت خلق کسب و کار نوپا» اثر دوست داشتنی &quot;اِریک ریس&quot;، رد پای موفقیت های چشمگیر جادوگر شهر اُز را در بسیاری از کسب و کارهای جادویی می بینید. گمان میکنم با شناختن قواعد این دنیای جادویی دیگر نخواهید به دنیای واقعی برگردید! فقط قاعده اصلی این است که باید محدوده جادو را همیشه کنترل کنید. اینکه در مرحله تست کدام ویژگی ها میتواند واقعی و کدامیک دستی محقق شود چیزی است که شما باید به جادوگر شهر اُز در ابتدا بگویید.«تفکر ناب» خالق جادوگر محبوب ماست، تفکری که از ما می خواهد عالیجناب&quot; بازخوردِ مشتری&quot; را به سِمَتِ مشاور ارشد طراحی کسب و کارمان نائل بیاوریم و کارها را به او تفویض کنیم و در فضای تحلیلی ایده های خودمان غرق نشویم.جادو را دست کم نگیرید!</description>
                <category>فاطمه کرمیان</category>
                <author>فاطمه کرمیان</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 18:23:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>