<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سالار کارگر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@karegrsalar</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:42:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>سالار کارگر</title>
            <link>https://virgool.io/@karegrsalar</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چه کسانی در منظومه پروکسیما زندگی می‌کنند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@karegrsalar/%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%B8%D9%88%D9%85%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF-cfocdpjalqo8</link>
                <description>ساکنان منظومه پروکسیما«تنها یک مسئله‌ی مهم فلسفی وجود دارد و آن خودکشی است. داوری اینکه زندگی به زحمت‌ش می‌ارزد یا نه؟» این آغاز کتاب افسانه‌ی سیزیف اثر آلبر کامو است. کامو  در واجه با زندگی اینگونه شروع می‌کند. وقتی در مورد دو ماه کارآموزش تولید محتوای پروکسیما فکر می‌کنم همین سوال را می‌پرسم:« تنها یک مسئله مهم برای شرکت در دوره‌ی کارآموزش پروکسیما وجود دارد. داوری اینکه دو ماه تلاش در منظومه‌ی پروکسیما به زحمت‌ش می‌ارزد یا نه؟»پس مسئله مهم آدم فضایی‌های سیاره‌های مختلف این منظومه پر چالش و ماجرا هستند. دیدار با این آدم فضایی‌ها به زحمت‌ش می‌ارزید؟ این آدم فضایی‌ها چه من آموختند؟ دستاورد من در این دو ماه چه بود؟ برای اینکه جواب این سوال را پیدا کنم باید از اول اول همه چیز را  مرور کنم. یادآور اینکه دو ماه گذشته چه اتفاقاتی برای من افتاد؟ می خواهم ساکنان منظومه‌ی پروکسیما را به شما معرفی کنم.ساکنان منظومه‌ی پروکسیماسفر اول«در آغاز کلمه بود. کلمه با خدا بود و کلمه، خدا بود. هر چه وجود دارد به وسیله‌ی او آفریده شده و چیزی نیست که توسط او آفریده نشده باشد…» من هم می‌خواستم کلمه را بشناسم. بهتری بگویم، میخواستم کلمه را در مشتم داشته باشم. درست است که خواستن توانستن است اما خواستن خالی که نه! هر که توانایی پایت کردن داشته باشد، نویسنده نیست! باید کلمات مثل موم در دستت باشند. من هم دنبال همین رفتم. به دنبال یک دوره آموزشی یا کارآموزی خوب برای نوشتن. رزومه‌ی لاغری داشتم. چند تجربه نه خیلی حرفه‌ایی در مجلات و روزنامه‌ها و انتشارات مختلف که عموما در مورد ادبیات، موسیقی، سینما و هنر بود. همین را در رزومه نوشتم و فرستادم. بدون امیدی به پیدا کردن چیزی که دنبالشم.حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت/ آری به اتفاق جهان می توان گرفتهیچ آشنایی با وبسیما و کارآموزش تولید محتوای پروکسیما نداشتم. چند ماه پیش فقط اسمی شنیده بودم که شرکتی هست به اسم پروکسیما و در تولید محتوا حرفه‌ایی فعالیت می‌کند. اگهی کارآموزش پروکسیما هم مثل بقیه آگهی‌های مربوط اتفاقی اتفاقی پیدا شد. در نتایج جست‌وجوی کارآموزی تولید محتوای.بدون هیچ آگاهی از فرایند دوره یا سرفصل های آموزشی. کاملا اتفاقی و خیلی اتفاقی. بعد از اینکه رزومه من مورد قبول واقع شد و به جلسه مصاحبه و معارفه رفتم، دوره‌ی دو ماه و نیم کارآموزش تولید محتوا رو بهم معرفی کردند. تازه فهمیدم چی پیدا کردم. دیگه امیدوار شدم. چیزی که دنبال‌ش بودم را پیدا کردم. منظومه‌ایی که بعد از سفر و آشنایی با ساکنان‌ش، میشه کلمات رو در اختیار گرفت. میشه نوشت!اولین سیاره، بازاریابی محتوا«محتوا در تمام اشکال آن، مهمترین عنصر هر مجموعه بازاریابی است.» ربکا لیب، با این جمله، به بهترین شکل اهمیت محتوا رو بیان‌کرده. اولین آدم فضایی که ساکن اولین سیاره بود در در مورد بازاریابی محتوا می‌گفت. در مورد اهمیت‌ش. اینکه اصلا کار ما چیه و دنبال چی هستیم. فرق تولید کننده‌ی کلمه با تولید کننده‌ی محتوا چیه؟این آدم فضایی مهربون بهم در مورد دو مدل بازاریابی گفت. مدل قیف که قدیمی‌تره و مدل چرخه. مقایسه‌شون کرد و بهم یاد داد چرا باید طبق مدل چرخه بازاریابی کنم. مثل یه نقشه‌ی راه. چطور توجه کاربر رو جلب کنم و کاربر رو به یک مشتری تبدیل کنم. اونم نه یک مشتری ساده بلکه یک مشتری وفادار. هم وفادار به خرید از من و هم یک سفیر که من رو به اطرافیانش پیشنهاد میده. یه نگاه جدید و تازه و حرفه‌ایی به بازاریابی محتوا. بعد از یک هفته اقامت در این سیاره راهی سیاره بعدی شدم.دومین سیاره، جناب علامه گوگلدر سیاره‌ی دوم فرود اومدم و آدم فضایی بعدی اومد به استقبال‌م. این آدم فضایی (اسم‌ش پروکسیموس بود) غول بی‌شاخ و دم گوگل رو بهم معرفی کرد. اینکه گوگل چطوری فکر می‌کنه و دنبال چیه؟ فهمیدم که جناب علامه گوگل هدف‌ش ارائه‌ی اطلاعات درست و کاربردی و مفید به کاربر‌های گوگله. بهم یاد داد گوگل چطوری متوجه می‌شه چه محتوایی مفیده و کاربر رو راضی می‌کنه و کودوم محتوا برای کاربر نوشته نشده، بلکه فقط برای گوگل و جایگاه گرفتن در نتایج جست‌وجو نوشته شده. گوگل هم از اینکه فقط برای جایگاه نویسی بدش میاد. بعد از اینکه استاندارد‌های محتوای مفید برای کاربر رو یاد گرفتم از پروکسیموس تشکر کردم و شتاب گرفتم به سمت سیاره سوم. سیاره‌ی محتوا!سومین سیاره و آشنایی با رایتریوسِ پیررایترویس پیر، یه نویسنده‌ی خیلی با تجربه و کاربلد بود. اون اول بهم گفت که هر متنی که می‌نویسه چه بخش‌هایی داره. چطور اطلاعاتم رو منظم کنم و در این بخش‌ها قرار بدم و یه سیر محتوایی جذاب بنویسم. در هر بخش از مقاله مفیدم چه ویژگی‌هایی رو باید رعایت کنم. بعد مدلهای مختلف محتوا و کاربردشون رو بهم معرفی کرد. مقاله نویسی، رپورتاژ نویسی، صفحه لندینگ و دسته بعدی رو بهم یادداد. خیلی چیزا ای رایتریوس یادگرفتم و رشد خیلی زیادی تو نوشتن داشتم.رایتریوس‌ِ پیرآخرین و چشم‌نوازترین سیاره‌ی اسپرینت اولدیگه رسیدم به سیاره چهارم و اولین ایستگاه منظومه پروکسیما. عکاسیوس در مورد کاربرد تصاویر و علت وجود تصویر تو محتوا بهم گفت. فرمت‌های مختلف و ویژگی هاشون رو معرفی کرد. در مورد کپشن نویسی و اهمیت‌ش گفت و منو بدرقه کرد به سمت ایستگاه اول و آزمونی که موفق‌ شدم از پسش بر بیام. در این آزمون چند تا از دوستام و همسفرهام حذف شدن. تعدادمون کم‌تر شد و وارد اسپرینت دوم شدیم.سفر دوم«هر چه تلاش کردی، هر چه شکست خوردی، مهم نیست. بازهم تلاش کن. باز هم شکست بخور. این بار، بهتر شکست بخور!» ساموئل بکتکار در اسپرینت دوم خیلی جدی‌تر بود. خیلی. فقط باید تلاش بی‌وقفه می‌کردی و کم نمی‌آوردی. تسک‌ها جدی‌تر و حرفه‌ایی تر بود. اینجا بود که رشد اتفاق می‌افتاد. با نوشتن و پیدا کردن اشتباهات. دوباره نوشتن و دوباره بد نوشتن. گوش دادن به منتور دوره که چرا محتوای بدی نوشتی و یادگرفتن. سفر دوم پر از چالش‌های مختلف بود و من می‌خواستم که از پسشون بربیام.سیاره‌ی سبزپست قبلی رو یادتونه؟ تو این سیاره بود که با مفهوم محتوای سبز آشنا شدم. محتوای سبز به بهترین نحو، درست‌ترین و کامل‌ترین اطلاعات رو به کاربر در هر زمانی که محتوا را مطالعه می‌کنه، ارائه می‌ده. در کنار یادگیری اصول سبز نویسی، اصول درست نویسی هم باید یاد می‌گرفتم (و گرفتم، فک کنم البته). درست فارسی نوشتن برای درک بهتر مفوم توسط کاربر و گوگل. رعایت درست نیم‌فاصله ها و اشتباهات رایج نگارشی که به خیلی‌هاشون دچار بودم. بعد از یادگرفتن سبز نوشتن و درست نوشتن، به دیدن دوست فضایی بعدیم، منیجیوس رفتم.سیاره‌ی سبزسیاره‌ی دوم، دفترِ اداریِ منظمِ منیجیوسسیاره بعدی، یک دفتر اداری عظیم به مدیریت منیجیوس بود. منیجویس خبره‌ی مدیریت و منظم‌کردن محتوای صفحات مختلف بود. از اهمیت لینک‌سازی و کاربردش بهم‌گفت. انیکه لینک‌سازی چقدر مهمه و به رفتار کاربر جهت می‌ده. بهم یاد داد چطوری بهترین و مفیدترین لینک‌سازی‌ها رو انجام بدم. چطور با استفاده از دسته‌بندی و برچسب محتوای سایت رو مدیریت کنم و یک سایت تمیز و کاربر پسند بسازم. اصول مدیریت محتوای سایت و لینک‌سازی رو ازش یادگرفتم و به سمت دوست جدیدم پرواز کردم. چت جی‌پی‌تی!سیاره‌ی هوشمندِ AIمقصد بعدی من یک سیاره عجیب بود. یه سیاره در آینده! از دور بیشتر شبیه یه ربات گرد خیلیییی بزرگ بود. هیچ آدم فضایی اونجا زندگی نمی‌کرد. یک هوش مصنوعی در این سیاره منتظرم بود. این هوش مصنوعی خودش رو بهم معرفی کرد و قابلیت‌هاشو بهم گفت. بهم گفت که ازش نترسم و قرار نیست به جای من تولید محتوا کنه. اون فقط می‌تونه بهم کمک کنه تا من سریع‌تر کارم رو انجام بدم. بهم یاد داد چطوری باهاش تعامل کنم و ازش استفاده کنم. من هم خوشحال از ابزار جدید که بدست آوردم رفتم سراغ چالش آخر در ایستگاه پایانی سفر دوم.به ایستگاه پایانی رسیدم!سفینه من بالاخره به ایستگاه آخر رسید. اینجا آزمون دوم برگزار می‌شد. قبل از آزمون یک کتابچه بهم تحویل دادن. کتاب کلاف محتوا که به مهم‌ترین سوالات در مورد تولید محتوا پاسخ داده بود. یک کتاب کاربردی و مفید که بتونم باهاش پرونده‌ی آموزش تولید محتوا رو ببندم و دیگه فقط کار و تلاش نوشتن. از اینجا به بعد فقط نوشتم و اشتباه نوشتم و باز نوشتم تا آماده آزمون بشم. دیگه اسپرینت دوم تموم شده و من فقط دارم خودمو آماده این آزمون می‌کنم و امیدوارم این ایستگاه، پایان سفر من در این منظومه جذاب نباشه.رسیدن به ایستگاه فضایی دومبه زحمت‌ش می‌ارزد؟وقتی این دو ماه رو مرور می‌کنم و می‌بینم چه مسیری رو طی کردم، چه دوستانی پیدا کردم و چه چیز‌هایی یادگرفتم، فقط یک جواب دارم. قطعا به زحمت‌ش می‌ارزد! اصلا نمی‌تونم خودم و نوشتنم رو با دو ماه پیش مقایسه کنم. درسته یک نویسنده‌ی حرفه‌ایی نیستم ولی نویسنده‌ی نابلدی هم نیستم. من هنوز باید یاد بگیرم و تجربه کنم و برای همین به اسپرینت سوم نیاز دارم. برای تجربه‌ی کار حرفه‌ایی تر. برای بهتر شدن. برای، بهتر و بهتر شدن!پیوستسِفر واژه‌ای عبری است، که به معنی کتاب و نسک است. در عربی جمع شکسته یا مکسرِ ش اَسفار است. این واژه در زبان فارسی کاربرد ویژه یافته است و برای نامیدنِ پنج کتاب تورات یا همهٔ عهد قدیم به کار می‌رود.</description>
                <category>سالار کارگر</category>
                <author>سالار کارگر</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2024 15:49:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتهای مسیر پروکسیما</title>
                <link>https://virgool.io/@karegrsalar/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-v34hcn4esu53</link>
                <description>به پایان آمد این دفتر؟؟؟جلسه پایانی اسپرینت دوم کارآموزش وبسیما هم تمام شد. دوماه از سفر سفر من در منظومه‌ی پروکسیما گذشت. دو ماه سفر هیجان‌انگیز. گشت‌وگذار در سیاره‌های مختلف و زیبا با یک سفینه‌ی کج‌دار و مریض! سفینه‌ایی که بارها به خودم گفتم دیگه امکان حرکت نداره. امکان نداره بتونم به مقصد برسم… اما واقعا رسیدم!سفینه من در حال نزدیک شدن به مقصددو ماه پیش در چنین روزی…انگار همین دو ماه پیش بود(محض اطلاع واقعا دو ماه پیش بود) که پرسشنامه‌ی کارآموزش پروکسیما رو پر کردم و  یکی دو ساعت بعدش باهام تماس گرفتن. قبول شدم. برای فردا ده صبح جلسه مصاحبه هماهنگ شد. طی دو ساعت بعدش از سه تا شرکت دیگه بهم زنگ زدن. علاوه بر اینکه زمان کارآموزی‌شون کوتاه‌تر از پروکسیما بود، حقوق حداقلی به عنوان حق ایاب و ذهاب هم می‌دادن. ساعت ده صبح شد و با منتور دوره آشنا شدم. در این مصاحبه و جلسه معارفه‌ایی که دو روز بعد برگزار شد، خانوم شریفی فرایند دوره رو توضیح دادن. بعد از توضیحات دیگه مطمئن شده بودم. مطمئن بودم همون چیزی که دنبالش بودم و رزومه می‌فرستادم، تو این دوره یادمی‌گیرم. پس سفینه‌م رو روشن کردم و به منظومه پروکسیما وارد شدم.هفته‌های اول راحت به نظر می‌رسید و هر چه جلو تر رفتم کار جدی تر شد. دیگه وارد دنیای محتوا شدیم و کلی آموزش حرفه‌ایی بروز گیرم اومد. اینکه این آموزش‌ها چی و چطور بودن باشه برای یه پست دیگه. (سیر محتوایی‌م خراب میشه!😂😎)  دیگه جدی جدی تولید محتوای شد فعالیت روزمر‌ه‌م. چیزی که در هر روز درگیرشم و هر روز دارم توش رشد می‌کنم…امروز، آخرین جلسه‌ی کارآموزش پروکسیافقط من و زهرا و پریسا تا اینجا اومدیم. چرا فقط ما؟ واقعا نمیدونم. منتور دوره بهمون گفت شما رسیدید چون خستگی‌ناپذیر بودید و کم نیاوردید. «شما ستاره‌های خستگی‌ناپذیر منظومه‌ی پروکسیما هستید.» حقیقت امر رو اگه بخوام بگم، خودم می‌خواستم یه جور دیگه برسم، بدون نقص، بدون عقب افتادگی، اما الان دیگه مهم نیست من چی فکر می‌کردم و چی‌میخوام. مهم اینکه تا اینجا رسیدم. هر جوری که بود، رسیدم.دیروز ( به تاریخ دهم مردادماه هزارو چهارصد و دو) آخرین جلسه دوره برگزار شد. نیم ساعت به جلسه مونده بود که متوجه این موضوع شدم. جلسه شروع شد و خانم شریفی، منتور دوره، ازمون پرسید چه حسی دارید که این آخرین جلسه ماست؟نمیدونستم چه حسی داشتم. خوشحال بودم؟ ناراحت بودم؟ خسته بودم؟ شاید همش. همش و همزمان. دوماه خیلی سخت رو گذروندم. واقعا سخت. از اون وقتایی که یهو همه چیز دور و برت گره‌ می‌خورن و هیچ جوره باز نمیشن. هر کاری هم کردم تا مسیر من در این منظومه متوقف نشه! نمی‌خواستم بی نتیجه باشه. اما حالا چی؟شنبه سیزدهم مرداد ماه هزار و چهارصد و دو مصادف با  31 ژوئیه 2024، (این تاریخ نویسی ها برای رعایت محتوای همیشه سبزه!😅) آزمون پایانی اسپرینت دومه. اگر قبول بشم، دو روز بعدش (خودتون تاریخ‌ش رو حساب کنید و بگذارید شور سبز بودن محتوای فوق‌تخصصی‌مو در نیارم) اسپرینت سوم شروع می‌شه. حضور در شرکت و دو هفته کار آزمایشی! امیدوارم وارد اسپرینت سوم بشم اما مطمئن نیستم ازش. مطمئنم تو اون دو هفته خیلی بیشتر از این دو ماه یادمی‌گیرم. کار کردن خیلی بیشتر از گوش دادن بهت یاد میده! با این‌حال استرسی ندارم. چیزی که ازم بر میاد مرور مطالب برای آزمونه نه بیشتر. بیشتر از این فکر و خیال الکیه. اگه قبول نشم اون قدر یاد گرفتم که بتونم از منظومه‌ی پروکسیما خارج بشم و سفر خودم رو شروع کنم. یه سفر ماجراجویانه و هیجان‌انگیز به یه مقصد نامعلوم.کار درست رو انجام بده!مهم‌ترین چیزی که توی این دوماه یادگرفتم  ادامه دادن بود. ادامه دادن تو هر شرایطی. دوماه پیش که اولین جلسه کارآموزش بود، نمی‌دونستم تا اینجا می‌رسم یا نه. بقیه رزومه‌های پر و پیمون‌تری داشتن. اولین تسک ها رو انجام دادیم، بهتر از من می‌نوشتن. به نظر موفق‌تر بودن. الان اما از منظومه پروکسیما خارج شدن (و امیدوارم تو سفر بعدی‌شون موفق باشن) و من اینجام. این بزرگ‌ترین درسیه که میشه گرفت. فقط انجامش بده. واقعا فقط انجامش بده، هر طوری که شده. حتی اگه دقیقا کامل و بی نقص نباشه. فقط انجامش بده. از اشتباهاتت نترس، ازشون یاد بگیر و دوباره انجامش بده. اشتباهات این دوماه رو باید مرور کنم و دوباره انجامش بدم. آزمون بدم و امیدوارم باشم به قبولی.از اشتباهاتت یاد بگیر چطور درست بنویسی-مسافر منظومه‌ی پروکسیما، آماده‌ایی؟!نمی‌دونم. آمادم؟ برای رسیدن به مقصد هنوز کند حرکت می‌کنم. کند می‌نویسم و رعایت یک‌سری نکته‌ها رو فراموش می‌کنم، ولی خب! باکی نیست. عوض‌ش دو هفته کار آزمایشی اسپرینت سوم واقعا برام هیجان‌انگیزه! یه تجربه‌ی جدید از کار حرفه‌ایی بعد از آموزش‌های حرفه‌ایی! نوشتن در کنار یه تیم کاربلد در آژانس خلاقیت وبسیما. درسته که ممکنه ترسناک بنظر بیاد. از نظر خودم هنوز جا دارم. هنوز عالی نشدم. هنوز یه نویسنده‌ی کاملا غیر حرفه‌اییم. هیجان اسپرینت سوم همینه که به نظر آماده نباشی ولی بری تو دل‌ش. یه ماجراجویی تازه! چی بهتر از این؟ پس، پیش به سوی مقصد!پیش به سوی مقصد!راستی اگه می‌خواید بدونید محتوای همیشه سبز چیه برام کامنت بذارید!😉</description>
                <category>سالار کارگر</category>
                <author>سالار کارگر</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 16:02:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفینه‌ی فضایی من به اولین ایستگاه‌ رسید!</title>
                <link>https://virgool.io/@karegrsalar/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-amfloxmqcprg</link>
                <description>از نامه‌ی قبلی من خیلی نمی‌گذره. تو نامه‌ی قبلیم گفتم که سفر فضایی من در منظومه‌ی پروکسیما چه بالا و پایین‌هایی داشت و چه چالش‌هایی داشتم. حالا که دارم این نامه رو براتون می‌نویسم، بالاخره موفق شدم خودم رو به اولین ایستگاه برسونم و به سفرم ادامه بدم. تو این نامه قراره براتون از حس و حال آزمون اسپرینت اول بگم؛ داستان یک روز طولانی، شایدم نه خیلی طولانی!سفینه‌ی فضایی من به اولین ایستگاه‌ پروکسیما رسید!شنبه‌ی این هفته (نهم تیرماه) جلسه‌ی پرسش و پاسخ قبل از آزمون بود. دقیقا یک روز قبل آزمون اسپرینت اول. کلی تمرین و تسک داشتیم برای انجام دادن. جلسه شروع شد و چه جلسه‌ایی! خانوم شریفی (منتور کارآموزش ما) از تسک‌ها راضی نبودن و تسک‌های همه‌مون پر از اشکال و ایراد بود خصوصا تسک خودم! سر جلسه اینطوری بودم که؛ سالار، چطوری نفهمیدی اینطوری نباید بنویسی؟! من اولین نفر؛ تمرینم رو فرستادم و فکر کردم فقط منم که خوب کار نکرده ولی در ادامه جلسه دیدم که نه، همه همینیم. بعد از اینکه تمرین‌ها رو بررسی کردیم و از خجالت آب شدیم ، شروع کردیم به عذرخواهی و گفتن اینکه از این به بعد بیشتر تلاش می‌کنیم. خانوم شریفی هم یه حرفی زد که من رو یه خورده  تو فکر برد: «فکر کردید متخصص شدن؛ الکی الکیه؟!»شاید با خودتون بگید چه داستان ساده‌ایی! قبل از آزمون ناامید شدی ولی ادامه دادی و قبول شدی و رفتی اسپرینت دوم. خوب این داستان کلیشه‌ایی که ارزش تعریف نداره! داستان اصلی داستان همین متخصص شدنه! «فکر کردید متخصص شدن؛ الکی الکیه؟!». همین فکر اجازه نمی‌ده آدم تو این شرایط ناامید بشه و اتفاقا امیدوار هم میشه! یه روزی؛ یه جایی؛ یه نفر بهم گفت: «هروقت زمین خوردن رو یادگرفتی، می‌تونی راه‌ بری!» قضیه تخصص هم همینه! اشتباهات من تو نوشتن زیر نظر یه بلدِ کار باعث میشه من بهتر و بیشتر پیشرفت کنم و یاد بگیرم.بعد از جلسه، آرومِ آروم بودم. هیچ استرسی برای فردا حس نمی‌کردم. من کارم رو کرده بودم. به موتور سفینم بیشترین فشار رو آورده بودم و نمی‌دونستم آیا به ایستگاه اول منظومه‌ی پروکسیما می‌رسم؟ یا قرار حذف بشم؟ ولی می‌دونستم تلاش‌م رو کردم و هر اتفاقی قراره بیوفته، می‌افته. پس بدون استرس و نگرانی به استقبال فردا رفتم. اگر قبول نشم، سفینه من خاموش نمی‌شه. مقصدش عوض میشه و دوباره حرکت‌ش شروع میشه. یه جای دیگه به همین کار ادامه می‌دم!فردا شد. از هفت صبح بیمارستان بودم. چند روز بود حال مامانم بد بود و رفتیم ببینیم بالاخره باید چیکارکنیم؟ دکتر گفت فقط باید عمل بشه ولی خداروشکر عمل سختی نیست. تا ظهر بین یه سری آدم عجیب و غریب تو بیمارستان بودیم و طرفای دوازده ظهر برگشتم خونه. مطالب دوره رو دوباره یه مرور سریع کردم. بعد رفتم سراغ جزوه‌ایی که سر جلسات پرسش و پاسخ نوشته بودم. چشمی یه نگاه سریع بهش کردم و ساعت شد یک و نیم. آماده بودم برم سراغ سوال‌ها. یه کم با گوشی‌م بازی کردم تا وقت بگذره. وقت گذشت. لینک آزمون رو تو گروه فرستادند و تو آروم‌ترین حالت ممکن وارد آزمون شدم.آزمون اسپرینت اول شروع شد!سوال‌های آزمون چیزی نبود که نشه از پسش براومد. به نظرم ساده می‌رسید. سریع جواب دادم ولی قسمت اصلی، دو سوال آخر بود. نوشتن مقدمه‌ی یک مقاله در مورد بیت کوین و یک سیر محتوایی درمورد بهترین کتاب‌های آموزش زبان ترکی. یه سرچ سریع زدم تا یه کم داده جمع کنم. منظم‌شون کردم و شروع کردم به نوشتن. حس می‌کردم دارم کند می‌نویسم. تو نامه قبلی‌م در مورد سفر به پروکسیما براتون نوشته بودم ، نوشتن تسک‌ها ازم وقت می‌گیره. سر آزمون هم همین بود. همین دو سوال ساده بیشترین وقت رو ازم گرفت. نمی‌دونم چرا این‌قدر کند می‌نویسم. بعد یک ساعت کارم تموم شد و فرستادم. گروه رو چک کردم و دیدم که بچه‌ها زودتر از من آزمون رو تموم کردن. خانوم شریفی هم گفته‌بودن نتیجه به زودی اعلام می‌شه. لپ تاپ رو بستم رو رفتم دنبال زندگیم.این چند روز آخر خیلی درگیر بودم. از شیش صبح تا دوازده شب بیرون بودم. جاهای مختلف مشغول کارای مختلف. با خودم گفتم که امروز روز خوبیه برای استراحت کردن. کار خاصی ندارشتم که بکنم. آزمونم رو داده بودم و منتظر نتیجه بودم. هفته قبل یه کتاب جدید گرفته بودم. کتاب زوال بشری از یه نویسنده‌ی ژاپنی به اسم اوساما دازای. گفتم فرصت خوبیه برای استراحت کردن و خوندن کتاب جدیدم.دیگه وقت استراحت و خواندن کتاب جدیدم بودراه افتادم رفتم کتاب‌خونه‌ایی که همیشه می‌رم. خیلی وقت بود بچه‌های کتاب‌خوبه رو ندیده‌ بودم. سلام علیک و این حرفا! نشستم و رفتم سراغ زوال بشری. ساعت ده و نیم خانوم شریفی پیام دادن که پاسخ‌ها رو بررسی کردن و نتیجه قراره به زودی اعلام بشه. اینطور که بوش می‌اومد، جواب‌ها خیلی راضی کننده نبود.از سالن مطالعه اومدم بیرون یه هوایی بخورم که یکی از بچه‌های قدیم رو دیدم. سلام چطوری چه می‌کنی... گرم صحبت شدیم. تعریف کرد که درگیر بالا آوردن چهار تا استارت آپ با دوستاش شده. گوش‌هام تیز شد. می‌گفت که سایتشون بالا نمیاد و وقت نمی‌کنن بهش برس برای همین تولید محتوا رو دادن هوش مصنوعی چت جی پی تی براشون انجام بده. منم شروع کردن دلیل و آیه که آقا من دیگه کارم داره این میشه اینطوری نتیجه نمی‌گیرین و هوش مصنوعی محتوای خلاق و عالی براتون نمی‌نویسه که نتیجه بگیرید. بیا خودم با یه مبلغ منصفانه و رفاقتی برات تولید محتوا می‌کنم. رفت تو فکر که شاید کارمون اشتباه بوده و باید با دوست‌ش صحبت کنه. خدافظی کردیم و گوشی‌م رو باز کردم. نتیجه‌ی آزمون اعلام شده‌بود. قبول شدم.امید زیادی داشتم که قبول می‌شم. شاید برای همین استرسی نداشتم. نمی‌دونم چرا ولی مطمئن بودم که قبول می‌شم. شدم. خبرش رو به دوستام دادم. همو‌نایی که تو نامه‌ی قبلیم بهتون گفتم (بچه‌های کافه). تبریک و شادی و این حرفا. پیام بعدی هم اومد. یه چالش داریم! تا فردا ساعت 12 نامه‌ی بعدی سفر رو باید بنویسیم. عنوان: «داستان ستاره‌ها، بعد از یک روز طولانی». کار دیگه جدی شده و اگه دیر کنیم نمره‌ی منفی و حذف از دوره در انتطارمونه! ای دل غافل! فکر می‌کردم امروز قراره استراحت کنم و کتاب جدیدم رو بخونم. برای همین لپ تاپ نیاورده بودم و من بودم و یه گوشی که باید توش تایپ کنم. چقدر از تایپ کردن تو گوشی بدم میاد!یه کم گشتم و دوستام رو دیدم و خستگی درکردم. شب برگشتم پای کار. ایستگاه اول رو رد کردم و قراره برای رسیدن به مقصد بیشتر تلاش کنم. امیدوارم از پسش بربیام. تو نامه‌ی بعدی داستان ادامه‌ی سفرم رو براتون تعریف می‌کنم.سفر من به ایستگاه دوم منظومه‌ی پروکسیما شروع شد</description>
                <category>سالار کارگر</category>
                <author>سالار کارگر</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2024 11:14:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی به سبک یک نویسنده‌ی کاملا غیر حرفه‌ایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@karegrsalar/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%A7-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D9%87-%D8%A7%DB%8C%DB%8C-nolrw9tposga</link>
                <description>قصه‌ی چند هفته نوشتن در اسپرینت اولِ سیاره‌ی پروکسیمااتاق یک نویسنده‌ی کاملا غیر حرفه‌اییشاید اگر چند هفته پیش می‌خواستم مثل الان یک متن بنویسم، به صحفه‌ی سفید و خالیِ لپ تاپ زل می‌زدم و هر چی تو ذهن شلوغ و پر جنب و جوشم بالا می‌اومد رو تایپ می‌کردم. ولی حالا نه! بعد از چند هفته آموزش دیدن در سیاره‌ی پروکسیما فهمیدم تقریبا هیچی از نوشتن اصولی و امروزی نمی‌دونم!این مسافر سیاره پروکسیما (که من باشم) همیشه فکر می‌کرد سفارشی نوشتن لذت شخصی نویسی رو نداره ولی اشتباه می‌کرد. جدی نوشتن و به چشم یک حرفه نگاه کردن به تولید محتوا خیلی لذت بخش تر از چیزی بود که فکر می کردم. در کنار یک تیم بودن و یاد گرفتن اینکه چطور باید کلمه‌ها رو کنار هم گذاشت تا بهترین نتیجه رو بشه گرفت، منظم شدن سیر نوشتن و الکی پر نکردن یک صفحه خالی، حس زیبای نوشتن رو برای من چند برابر کرد و منظومه پروکسیما رو به یکی از جاهای زیبا و دوست داشتنی من تبدیل کرد. منظومه‌ایی که هر چه سفینه‌ی من توش جلو تر می‌رفت بخش‌های زیباتر بعدی رو پیدا می‌کرد.انتخاب کردن سیر محتوا، توجه به اصول نگارش فارسی، انتخاب و تنظیم اصولی عنوان‌ها... شاید سه هفته زمان کمی به نظر برسد ولی نوشتن برام کاملا متفاوت شد. منظم تر و اصولی تر، شاید هم حرفه‌ایی‌تر! تمام دانسته‌های من از تولید محتوا در وب فارسی از خوندن مقاله‌های سایت‌هایی بود که حالا می‌بینم چقدر خیلی‌هاشون غیر اصولی بودن. تولید محتوا صرفا نوشتن ساده در مورد یک موضوع نیست و کلمه به کلمه اون مهمه و باید فکر شده و اصولی تنظیم بشه تا بهترین نتیجه رو داشته باشه. حالا باید بهتون بگم تو این سه هفته چی به سرِ نویسندهِ کاملا غیر حرفه‌ایی این سیاره اومد...ولی افتاد مشکل‌ها!!!داستان یک نویسنده‌ی بیمارداستان یک نویسنده‌ی بیمارهفته اول کارآموزش که تموم شد، می‌تونم بگم از کارم راضی بودم و کاملا از دوره! اصلا فکرشم نمی‌کردم تو یه هفته این همه در مورد نوشتن یاد بگیرم. اینکه چقدر چیز هست که نمی‌دونم و می‌تونم با گشت و گذار تو این سیاره یاد بگیرم، پروکسیما رو خیلی جذاب‌تر و با ارزش‌تر از قبل کرد برام. تصمیمم رو گرفتم! تمام تمرکز رو سیاره پروکسیما. از کارهای پاره وقت کشیدم بیرون و با تمام انرژی یه سمت پروکسیما شتاب گرفتم، اما...سرفه، تنگی نفس و درد پشت ریه شب از خواب بیدارم کرد. نمی‌تونستم درست نفس بکشم. نمی‌دونم تا حالا قسمت داخلی و پشت ریه‌تون رو حس کردید یا نه ولی من حسش کردم. درد شدید و سرفه‌های مدام و بله... به بیماری سلام کن!تنگی نفس تو بدترین زمان ممکن غافلگیرم کرد. می‌دونستم کلی کار دارم باید انجام بدم ولی اصلا نمی‌تونستم از جام بلد شم و این فکر که سفینه من تو منظومه پروکسیما زمین‌گیر شده و سفرش متوقف شده بیشتر از درد سینه اذیتم می‌کرد. من به یه تغییر نیاز داشتم و سیاره پروکسیما شده بود تغییر من. اما حالا، خس خس ریه، تنگی نفس، سرفه‌های دردناک و درد سینه. یه کم که بهتر می‌شدم به جای اینکه بشینم پشت فرمون سفینم، رو تختِ مطبِ پزشکیِ هسته‌ایی دراز می‌کشیدم برای عکس برداری از ریه‌هام.نمی‌تونستم به سفینه ساکنم نگاه کنم. سفینه‌ایی که به سمت سیاره پروکسیما شتاب گرفته بود زمین گیر شد، نمی‌تونست تکون بخوره. نمی‌تونستم تسک‌ها رو برسونم و تو دو جلسه پشت هم شرکت نکردم. بیشتر از ریه‌هام ذهنم درگیر بود. یعنی خراب کردم؟ نتونستم پا به پای بقیه سفر کنم؟ اصلا تو کت من یکی نمی‌رفت فرصت شرکت تو یه دوره جذاب و کاربردی رو از دست بدم...سفینه فضایی من در منظومه پروکسیما سقوط کردسبک زندگی یک تولید کننده‌ی محتوابه منتور دوره پیام دادم و وضعیتم رو گفتم. هفته سوم که شروع شد حال منم بهتر شد به لطف دارو‌های مختلف و مقداری مراقبت. باید جبران می‌کردم. باید جبران کنم. اصلا نمی‌خوام اینجا و اینطوری تموم شه. دوباره شتاب سفینه رو با سوخت موشک بالا بردم و حرکت کردم. کار دو هفته باید تو یه هفته تموم شه. شروع کردم به دیدن کلاس‌ها. وای که چقدر عقبم! یه برنامه سفت و سخت لازم دارم. درواقع به یه سبک زندگی برای نوشتن! پروکسیما از یه دوره آموزشی داشت تبدیل میشد به یه سبک زندگی.هفت صبح رفتم کافه‌ی مورد علاقم تو کریمخان. از صبح زود می‌شستم و شروع می‌کردم. تا آخر شب درگیر نوشتن یا یادگرفتن، گاهی هم جفتش همزمان! کم کم بقیه هم بهم اضافه شدن. دوستام، بچه‌های کافه... هر کی که یه کاری برای انجام دادن داشت ولی به خاطر اهمال کاری یا کسل بودن تو خونه پشت گوش می‌نداخت. همه قرار می‌ذاریم و صبح می‌شنیم سر میز و هر کی سرگرم کارش. یکی امتحان داره و درس می‌خونه یکی دیگه  تسک‌هاش عقب افتاده یکی هم که من باشم داره به سمت سیاره پروکسیما حرکت می‌کنه! این گروهی کار کردن به همه یه انگیزه و انرژی جدید داد! تو فکرم بود کاش دوره ما هم حضوری و تیمی برگزار می‌شد. اگه بچه ها جمع می‌شدن احتمالا خیلی خوش می‌گذشت و خیلی می‌تونستیم به هم کمک کنیم. ولی همین جمعی که الان هستیم رو هم خیلی مفید می‌بینم. همزمان که داریم کارمون رو میکنیم موقع پخش شدن آهنگ‌های مورد علاقمون همه با هم می‌خونیمش. همه در جریان اتفاق‌هایی که داره برامون می‌افته هستیم و به هم کمک می‌کنیم.این همون سبک زندگی یک نویسنده‌ی کاملا غیر حرفه‌اییه. به صرف یه لیوان قهوه دمی با دو شات اسپرسو اضافه و شاید یه اسلایس کیک هویج گردو با موسیقی متن راک اند رول های خارجی تا ایرانی. برنامه ریزی کارهای فردا و تنظیم یه چک لیست برای منظم‌تر شدن کارها. اشتراک گذاری نتیجه کار برای دوستایی که اونا هم مشغول نوشتن‌اند و یاد گرفتن ازشون. انگیزه دادن به هم دیگه. بازی‌های گروهی تو وقت‌های استراحت و در نهایت استفاده کامل و مفید از روز‌های باقی مونده‌ی کارآموزش.&#039;گشت و گذار در منظومه پروکسیمحرکت سفینه رو با سیر محتوا چینی و اینتنتیتی‌ها شروع کردم. چقدر کار نوشتن رو منظم‌تر و سریع‌تر می‌کرد. یه تعیین تلکیف از همون ب‌ِی بسم‌الله نوشتن یک متن.مقصد بعدی اجزای یک مقاله و ویژگی‌های هر بخشش بود. مقدمه نویسی، ویژگی‌هایی که تو بدنه اصلی باید رعایت بشه و اینکه چطور محتوا رو تموم کنیم.از این سیاره هم رد شدم و رسیدم به سیاره بعدیِ منظومه پروکسیما...انواع محتوا. یه سیاره خیلی بزرگ که مدل های مختلف محتوا رو می‌شد توش پیدا کرد. صفحه لندینگ، رپورتاژ، محصول نویسی... هر کودم رو چطور باید نوشت؟ سیاره بزرگ خیلی چیزا یادم داد.وقتش رسید که سفینه‌ی کم زورم رو روشن کنم به سمت سیاره‌ی قشنگ بعدی: تصاویر! حالا چطور باید متنم رو تبدیل به تصاویری کنم که هم زیبا باشن هم جذاب هم کاربردی. منظومه پروکسیما هر لحظه قشنگ و قشنگ‌تر میشد.تخته گااااز تا خود مقصددرسته در حین درد و سرفه تونستم باز به سمت پروکسیما حرکت کنم ولی عقب افتادگیم زیاد بود و من مجبور بودم خیلی زود‌تر کار کنم. کیفیت تسک‌هایی که انجام می‌دادم پایین اومده بود و بعضی‌هاشم ناقص بود ولی همونا رو برای منتور دوره فرستادم و بهش قول دادم تکمیلش کنم. از فرداش دوباره هفت تیر و تکمیل تسک‌ها. ادامه کلاس‌ها. بخش تصاویر رو تموم کرده بودم ولی از تسکی که فرستاده بودم اصلاااا راضی نبودم. انگار که سمبل کاری بود. نمی‌خواستم هیچ کودوم از تسک‌ها رو ناقص یا بد فرستاده باشم حتی اگه از سیاره پروکسیما جا بمونم ترجیح میدم همشون رو کامل و خوب تحویل داده باشم.تسک‌های هفته آخر جدی‌تر شده بود. دیگه فقط بخش‌هایی از یه مقاله یا عکس یا فقط سیر محتوایی مطرح نبود. مقاله‌های کامل که نمی دونم چرا ولی هرکودومش خیلی ازم وقت می‌گیرن. باید همه چیزایی که تا الان تو این سفر یادگرفتم استفاده کنم و افکار منفی رو هم بریزم دور. برگشتم سر کارم. این هفته بحث چگونگی تولید محتوای کاربردی و درست نویسی بود. نکته های مهمی که تقریبا با گذروندن این بخش، دیگه ادامه نوشتن یک مقاله درست و اصولی به طور کامل می‌شیم.سریع آموزش‌ها رو تموم کردم و برگشتم سر تسک‌ها. این هفته آخرین هفته‌ی اسپیرنت اوله. تسک ها جدی و مهمن و خیلی جدی درگیرشون کردم خودم رو. یک هفته دیر کرد و ناقص بودن بعضی تسک ها ممکنه منجر به پایان سفر من در پروکسیما بشه، با این حال تمرکزم فقط رو درست انجام دادن تسک‌های دوره گذاشتم، حتی اگر تو اسپرینت دوم حضور نداشته باشم.نویسنده‌های دنیای سیاره‌ها و ستاره هابا همین تصمیم راه افتادم سمت هفت تیر که یه پیام رو گوشیم دیدم. اسم چالش امروز: نویسنده‌های دنیای سیاره‌ها و ستاره ها! باید در مورد این دو سه هفته‌ایی که گذشت و چالش‌هایی که داشتیم می‌نوشتیم. یه فرصت برای تمرین بیشتر و استفاده از چیزایی از نامه قبلیم تا امروز که این نامه رو می‌نویسم. وقتی به بچه‌ها گفتم قراره در مورد خودمون بنویسم همه مثل خودم هیجان‌زده شدن که قراره داستانشون رو بنویسم و منتشر کنم! امیدوارم از پس چالش‌های این هفته هم بربیام و سفینه من رو سیاره پروکسیما فرود بیاد. منتظر نامه بعدیم باشید.</description>
                <category>سالار کارگر</category>
                <author>سالار کارگر</author>
                <pubDate>Tue, 25 Jun 2024 15:40:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برو که بریم!...(شروع سفر من به سیاره پروکسیما)</title>
                <link>https://virgool.io/@karegrsalar/%D8%A8%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7-vatq0ptjnt1w</link>
                <description>یه کافه غیرعادی تو خیابون کریمخان. من و بچه ها نشستیم و درگیر اینکه چرا همه چی به هم گره خورده و چیزی راست و درست نمیشه. حالم: بد. نه از اون حال بدی هایی که کسلی و خسته و ناامید. از اون حال بدی هایی که سرفه های زیاد و درد سینه اعصابت رو به هم میریزه. میرم بالا یه آبی یه صورتم بزنم. اینقد سرفه کردم که دیگه ریه هام حال ندارن نفس بکش و... تق تق.هیچی نمی‌گم.تق تق تق تق.باز هیچی نمیگم.تق تق تق تق تق تق تق تق تق....«هی من هیچی نمیگم هی بیشتر میزنه» با عصبانیت در رو باز میکنم تا یه چیزی بگم...فاطمس. خوشحال! چرا خوشحاله؟...تا همبن الان سگرمه های همه تو هم بود! ولی با نگاهی پر ذوق و یه لبخند خیلی قشنگ زل زده به من...من: «جانم»--صدای ذوق کردنش.دوباره میگم:« جانم؟...چیشده؟» (با دیدن لبخندش که مشخصه قرار نیست محو شه، ناخودآگاه من هم نیشم باز می‌شه) و فقط صدای ذوق کردنش را بلند تر می‌کند و دستم را میگیرد. میکشد. می‌بردم پایین. از سالن پایین رد میشیم. میریم بیرون، جلو در کافه. میچرخد سمتم. دستش را بالا می‌آورد و با ذوق می‌گوید:« بزن!»میزنم و نمیدونم چرا میزنم قدش:«چرا میزنم قدش؟ چیشده این قد خوشحالی؟»-قبول شدی!-چی رو قبول شدم؟فاطمه:« نمی‌دونم فقط میدونم قبول شدی!»میخندیم. و یه برگه بهم میده که وقتی تلفنم رو جواب داده، نوشته‌تش. پیام دادن در تلگرام برای عضویت در گروه کارآموزش وبسیما!قبول شدم؟ واقعا؟ برام عجیبه! می‌پره بغلم. من به اندازه اون خوشحال نیستم ولی میدونم امروز از اون روزاس که نمیتونم خوشحالی توم رو احساس کنم. تقریبا مطمئن بودم مصاحبه رو خراب کرده بودم. روز مصاحبه از یک ساعت و نیم قبل از مصاحبه(مصاحبه ساعت 10 صبح بود) زنگ گذاشته بودم بیدار بشم ولی وقتی ساعت سه‌ی شب تازه برسی خونه صبح‌ت هم خراب میشه! ساعت 10 صبح بهم زنگ زدن: میشه جلسه یه ربع تاخیر داشته باشه؟من که با صدای همین زنگ زدن تازه پنج ثانیه‌س بیدار شدم گفتم نه موردی نداره و قطع کردم و ساعت رو دیدم. دقیقا ده صبح. و من یک ربع وقت دارم حاضر شم برای مصاحبه. خیلی جون نداشتم موقع مصاحبه و نمی خواستم خراب کنم و خب انگار نکرده بودم.دوره کارآموزی  واقعا مهم و جذاب بود برام. یعنی، مهم شد برام! آشنایت خاصی با وبسیما نداشتم، یادمه زمانی که تو یه شرکت نو پا، کارم طراحی فضا و تجربه کاربری بود اسمش رو شنیده بودم. بین همه رزومه هایی که داشتم می‌فرستادم به شرکت های مختلف و در گیر مصاحبه رفتن و گاهی هم مصاحبه نرفتن، یه نکته باعث شد که خیلی این دوره کارآموزش وبسیما توجه منو به خودش جلب کنه!بعد از اینکه ایمیلم رو چک کردم و دیدم که یه آزمون برام فرستاده شده جا خوردم! هیچ شرکتی همچین کاری نکرده بود. فقط سوابق و مصاحبه و این ها. دیرم شده بود. گوشی رو بستم و راه افتادم. ظهر که شد و سرم خلوت ، دوباره باز کردم ایمیل رو و رفتم تو آزمون و به شدت جا خوردم. نه سوالی از سوابق شغلی هست نه گواهی نامه های دوره هایی که گذروندی، هیچ خبری از اینا نیست. مشخص شد برام دنبال سابقه نیستند. دنبال استعداد و ذوق میگیردن. سوال ها میخواد بدونه من چه بینشی به تولید محتوا دارم، چقدر توش مهارت دارم ( نه به صورت حرفه‌ایی) و اولین بار بود که انگار داشت به من به عنوان یه فرد در بازارکار نگاه می‌شد نه کسی که قراره مثل یه دستگاه ازش تو کار استفاده بشه فقط. یه جور احترام و ارزشمندی.این تست اولین مرحله ورود به کارآموزشی بود که با سوال های جذابش توجهم رو جلب کرده بود پس با دقت جواب دادم و گفتم خب حالا که اونا میخوان بدونن من کیم ، منم هر چی که هستم رو مینوسم. قرار نیست کسی جز خودم باشم و پذیرش بگیرم. تست رو تموم کردم و یه در انتهای تست گفت  تا دو هفته دیگه جواب آزمون میاد. دو ساعت هم نشد که بهم زنگ زدن و ساعت 10 صبح فردا قرار مصاحبه نتظیم کردیم.تا بعد از ظهر اون روز 3 بار دیگه تلفنم زنگ خورد و سه تا مصاحبه با شرکت های مختلف هم برای فردا تنظیم شد ولی فکرم بیشتر سمت وبسیما بود. اولویتم شده بود. تو ذهنم آینده بهتری داشت، جایی که شانس اینو بهم میداد تا بتونم درست یادبگیرم و تجربه کنم و شایدم اگه خوب تلاش کنم، حرفه ایی بشم.-«می‌دونی از همین که این شرکت این همه دقت و توجه داره تو جذب نیرو هاش و این قدر دقیق و اصولی گزینش می‌کنه، دنبال سابقه نیست و دنبال استعداده، از همینا میشه نتیجه گرفت که جای درست رو انتخاب کردی.»اینارو مهدیار چند روز بعدش بهم گفت. وقتی که تصمیمم قطعی شد و بقیه مصاحبه ها رو نرفتم. با خودم گفتم حتی اگه اینجا پذیرش نشم، مگه چند بار دیگه این چنین فرصت خوبی برای یادگیری چیزای جدید و قوی شدن مهارتم گیرم میاد؟فاطمه بعد از اینکه متوجه شد تلفنی که جواب داده پذیرش دوره پروکسیما بوده، خیلی ذوق داشت و خوشحال بود چون فهمیده بود چه جای با پتانسیلی دارم میرم و من خیلی احساس شادی نمی‌کردم چون متعجب شدم که واقعا مصاحبه ایی که فکر می‌کردم خراب کردم رو رد کردم و قبول شدم. و حالا دارم یه مسیر پر از یادگیری و پیشرفت رو شروع میکنم.و کردم. چند روز بعد اولین جلسه کارآموزش برگزار شد. یه تیمی که با هر کودوم از بچه ها یه وجه اشتراکی می‌دیدم. یکی مثل من تفریح‌ش کوه‌نوردیه اون یکی مثل من عاشق آشپزیه. یکی هست که به اندازه من به ادبیات علاقه داره و ... یه تیمی که بچه ها با اینکه هر کودوم متفاوت از اون یکی بودند ولی همه یه سری اشتراکاتی داشتن که بشه به عنوان یه تیم بهش نگاه کرد. تیمی که با هرکودوم از اعضای اون یه حرفی برای گفتن میتونم داشته باشم و این تیم حاصل همون گزینش جذاب بوده. تو گزینش این کارآموزش دنبال چند تا آدمی که کار تولید محتوا انجام بدن نبودن، اونا یه تیم ساختن که و با همین تیم سفر جذابم به درون و عمق محتوا رو دارم شروع میکنم. امیدوارم خوب از پسش بر بیام. مطمنئم سفر در پروکسیما برام خیلی جذابه!</description>
                <category>سالار کارگر</category>
                <author>سالار کارگر</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 18:06:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرغ یه پا داره!</title>
                <link>https://virgool.io/@karegrsalar/httpsvirgooliokaregrsalarasteroid-city-jilvprnojwiq</link>
                <description>Asteroid city 2023 کمی در مورد فیلموس اندرسن فیلم ساز جذاب هالیوود و کمتر شناخته شده ترین فیلم ساز پست مدرن به این معنی که از همه کمتر به او پرداخته شده است ، نامش آشناست ولی جایش نه! بیشتر تلقی اینگونه است که اندرسن یک قاب زیبای تو خالی است و دست به قلم های فیلم کمتر به واکاوی سینمای او می‌پردازند و بیشتر علاقه این است که تک تک متنی درمورد فیلم هاش نوشته شود. ولی به دید من اندرسن هم مهم است و هم قابل تأمل. اندرسن فرم روایی و بصری هماهنگ و خاصی دارد هرچند که نمی توان او را مؤلف حساب کرد.تا سال 2009 یک کمدی ساز سرپا و خوش رنگ محسوب می‌شد. موفقیت چندانی نسیب فیلم هایش نمی‌شد. کمدی هایش زنده  و تمیز بودند به دور از خنداندن با شوخی ها و موقیت های جنسی. اینطور تلقی شد که یک کمدی‌ساز خانوادگی است هرچند فیلم هایش با بقیه این رده فیلم ها تفاوت داشت. سال 2009 آقای فاکس شگفت انگیز را ساخت. این بار یک انیمیشن. موفق، سر پا و تازه که مورد توجه هم قرار گرفت. ساخت یک انیمیشن در این زمان منطقی بود. اندرسن با کار به آن فرم بصری که در ذهن داشت نزدیک‌تر شد چرا که تولید سینمایی فیلمی که شمایل فیلم های اکنون اندرسن را داشته باشد پر هزینه بود و البته ریسک شکست بالایی هم داشت. قاب در قاب های زیاد معماری تصویر قرینه و سوژه های وسط قاب در یک استدیویی که صفر تا صدش باید باب میل او و به رنگ دلخواه او ساخته شود و البته داستان هایی سخت که درکش حقیقتاً راحت نیست. ساده به نظر می‌رسند اما به واقع ساده نیستند!در انیمیشن توانست هر آنچه که می خواهد را به جای ساختن، بکشد و به طرزی کم هزینه تر به استدیو نشان دهد که چه چیزی در سرش است. فرمی که شش سال بعد توانست تکمیلش کند و سینمای&quot; خودش &quot; را آغاز کند. چهارسال بعد از آقای فاکس شگفت انگیز ، قلمرو طلوع ماه را ساخت و دوباره جهان کودکان و رنگ و لعاب تصویر و... اما فیلم مهم و اصلی او دو سال بعدش منتشر شد. هتل بزرگ بوداپست.از سال 2014 بود که سینمای اندرسن بوجود آمد و کم کم جایگاه او را به عنوان یک فیلمساز صاحب سبک مهمتر کرد. هتل بزرگ بوداپست به موفقیت چشمگیری دست پیدا کرد. فیلمی که مانندش تولید نشده. از لحاظ بصری و فرم روایی این فیلم دقیقا همان چیزی است که اندرسن در پی‌ش بود. داستان های اندرسن سر راست نیستند. گاهی به نظر میرسد در روند داستان شخصیت اصلی تغییر می‌کند و گاهی انگار هیچ پروتاگونیستی وجود ندارد. انگار خط ثابتی ندارند و فقط چند داستان فرعی اند. ولی با مداقه بیشتر متوجه خواهید شد اینطور نیست. خط ثابتی در روایت اندرسن وجود دارد ولی نه به شکل معمول. مثلا اگر اندرسن قرار باشد از الف شروع کند و دال برسد. داستان الف تا ب را با یک داستان روایت می کند و ب تا ج را با یک داستان دیگر با شخصیتی های دیگر که مربوط به روایت اول بودند روایت می‌شود و ج تا دال هم همینطور. با یک داستان جدای دیگر. چیزی که روایت های فرعی او را به هم متصل می‌کند پلات نیست بلکه معنایی است که از الف تا ب رسیده و ادامه ر با یک داستان جدید پی‌میگیرد. روابت این پلات ها تو در تو است. یک داستان بزرگ کلی است که داستان کوچک تری را شامل شده و آن هم داستان کوچک تری و... .در آغاز هتل بزرگ بوداپست یک دختر به پارکی می‌رود تا کتابی بخواند. مزار نویسنده داستان در همان پارک است. پشت کتاب هم عکس نویسنده. از همان عکس کتاب وارد اتاقی می‌شویم که نویسنده در آن بوده. بعد داخل داستانی که نویسنده دارد می‌نویسد. همینطور داخل و داخل می‌رویم. از تو در تویی در فرم روایی فیلم به نوعی هماهنگ با فرم سینماتیک فیلم هم هست. با به کار گیری زیاد تکنیک قاب در قاب. مثلا در فیلم استروید سیتی در کنار شخصیت اصلی جلو یک پنچره ایم، داخل قاب آن پنجره یک پنجره است که داخل قاب آن پنجره اسکارلت جوهانسون نشسته. قاب در قاب در قاب. داستان در داستان در داستان. جدای از قاب در قاب سه تکنیک سینماتیک دیگر هم هست که اندرسن بهشان علاقه به سزایی نشان می‌دهد.اولی قرینه سازی است. قاب های ثابت قرینه که سوژه در وسط آن قرار گرفت‌ند. دومی حرکت دوریبن با محور ثابت است. تیلت و پت هاینرم که  نه خیلی کند و نه خیلی تند هستند و خیلی وقت ها با این حرکت ها پی او وی خارجی می‌دهد. مثلاً، سوژه دقیقا وسط تصویر و سمت راستش که از قاب خارج است اتفاقی رخ می‌دهد. دوربین به جای کات دادن و استفاده از تکنیک جهت عکس جهت به راست می‌چرخد(پن می‌کند) و نشان می دهد چه اتفاقی افتاده و دوبار همانطور روی محور ثابت می‌چخرد و برمی‌گردد سوژه را نشان می‌دهد. تکنیک سوم که در فیلم های موزیکال خصوصا موزیکال کلاسیک بیشتر استفاده می شود تراولینگ دوربین به چپ و راست است به شکلی که سوژه هم همزمان به همان جهت حرکت کند و در نتیجه ثابت در وسط تصویر باقی بماند.این تکنیک ها در کنار پلات های رنگی پر لعاب حالتی کمدی ، سرخوش و بچه‌گانه و تصنعی به فیلم میدهد. فرم روایی تصعنی است، فرم بصری هم تصعنی است و همچنان بازی بازیگران هم تصنعی است. لبخند های آکوارد بیان خشک و حالات و حرکاتی که واقع گرا نیستند. اندرسن مخاطبش را از آپاراتوسی که در سالن سینما گرفتارش می‌شود بیرون می‌کشد و به او یادآورد می‌شود:«این فقط یک فیلم است، یک فیلم خوش رنگ و سرخوش، مملو از هجو و ارجاعات سینمایی».از هتل بزرگ بوداپست تا فیلم آخرش استروید سیتی این مولفه ها وجود دارند و هر چه جلو تر می‌رویم فیلم ها تصعنی تر هم می‌شوند. از بازی با فریم قاب تا سیاه و سفید کردن ، استفاده از میان نوشته و چپتر چپتر کردن داستان و حتی استفاده از انیمیشن در میانه فیلم برای برخی صحنه ها.جدید ترین فیلم اندرسن تحت عنوان استروید سیتی (شاید بهترین ترجمه برایش سیارک آباد باشد) دو فرق اساسی با فیلم های قبلی دارد که هر دو به مضمون و مایه فیلم برمی‌گردند نه فرمش. اولا موضوع فیلم مهمتر و جدی تر از فیلم های قبل است که در موردش خواهم گفت و دوماً اینکه این فیلم شخصی تر از فیلم های قبلی‌ست. عموماً وقتی یک فیلمساز در مورد سینما یا داستان نوشتن یا هر کار هنری خلاقه دیگری فیلم می‌سازد فیلم شخصی می‌شود و نقطه نظر های او در مورد هنرش را مشخص می‌سازد. این کار را معمولا اروپایی ها انجام می‌دهند ولی تازگی آمریکایی ها هم طبع آزمایی هایی در این میدان داشته اند البته نه به قوت اروپایی ها. از معروف ترین فیلم های این دست هشت و نیم فردریکو فلینی1963، سینما پارادیزو جوزپه تورناتوره1988 هستند و نمونه های جدید تر هالیوودی آن دو فیلم واقعا بد بابیلون و خانواده فبلمن است.فرم روایی سیارک آباد همچنان داستان در داستان است. یک روای (بریان کرانستون) یک شوی تلویزیونی اجرا می‌کند که قرار است پشت صحنه یک نمایش به اسم سیارک آباد را روایت کند که به گفته راوی هیچ چیز واقعی درش نیست و شخصیت ها ساختگی‌اند. یک نمایش موفق که چندین بار روی صحنه رفته است. داستان کوچک تر داستان نویسنده این نمایش و کارگردانش است که تئاتر را روی صحنه می‌برند و داستان کوچکترش داستان نمایش سیارک آباد است در شهر کوچکی به همین نام در دهه 50 میلادی که تحقیقات فضایی درآن رخ می‌دهد. خوب ربط معنایی این داستان ها چیست؟نمایش سیارک آباد شرح چند روز از زندگی شخصیت اصلی آگی است. او همسرش را از دست داده و در سیارک آباد با یک زن دیگر به اسم میچ کمبل (اسکارلت جوهانسون) که بازیگر است آشنا می‌شود. آگی سوگوار است و برای توجیه مرگ همسرش هم به چیزی جز علم بر نمی‌گردد. اینکه همسرش در ستاره هاست را نمی‌پذیرد. یک سوگ که موجب حیرت آگی در مورد معنای زندگی شده است و این معنا را نمی‌یابد. این بی معنایی در دیالوگ های مختلف آگی در جای جای فیلم می‌توان مشواهد کرد. مثلاً در صحنه مهمی که آگی دستش را با ماهی تابه می‌سوزاند به میچ کمبل می‌گوید:« آدم فضایی ما رو طوری نگاه کرد انگار ما محکوم به فناییم.» این اطلاعات رو باید در کنار دو صحنه مهم دیگه و همچنین فرم بصری فیلم گذاشت تا متوجه ربط معنایی داستان ها را شویم.اولین صحنه در ابتدای فیلم جایی که بازیگر نقش آگی با کنراد ارپ (ادوارد نورتون) نمایشنامه نویس ملاقات می‌کند. با لباسی نظامی از نمایش قبلی آمده و میخواهد نقش آگی را بازی کند. اولین چیزی که از نمایشنامه می‌پرسد:« چرا دستش رو می‌سوزونه؟» که در ادامه این صحنه را در نمایش می‌بینیم. صحنه ایی که آگی و میچ کمبل در حال گفتگو هستند و مشخصا آگی به میچ علاقه منده. صحنه ایی که ارپ از قرار دادنش در نمایش مطمئن نیست و در جواب میگوید:« راستش رو بخوای نمی‌دونم. قصد نداشتم دستش رو بسوزونه. میشه گفت خودش در حین نوشتن نمایشنامه دستش رو سوزوند.» که مشخص می‌کند آگی در نمایش از خود نویسنده داستان الهام گرفته شده. و میدونیم آگی سوگوار، سرگشته و دچار بی معنایی هست. بازیگر برای اینکه آگی دستش را بسوزاند توجیه پیدا می‌کنه:« به زعم من دنبال بهانه ایی برای افزایش ضربان قلبش می‌گشت.» نویسنده میگوید که از این برداشت خوشش آمده و میشود این دیالوگ را در نمایش گذاشت. ولی سریع پشیمان میشه. آگی (که بی ربط به ارپ نیست) می خواهد علت بالا رفتن ضربان قلبش را پنهان کند و یه جورایی ازش فرار کند. ارپ هم دقیقا همین کارا با آگی می‌کند و علت سوزاندن دست آگی را پنهان می‌کند. بعد بازیگر شروع به گفتن دیالوگ هایی در مورد اولین ملاقات آگی و همسرش میکند با تأکید بر یک عکس که در وان ازش گرفته. (دقیقا در صحنه ایی که آگی دستش را می‌سوزاند میچ در یک وان به همان شکل در عکس افتاده.) ارپ این صحنه را هم نمایش حذف میکند که باعث میشود کلا شخصیت همسر آگی از نمایش حذف شود و این ما را میبرد به صحنه کلیدی دوم.صحنه دوم در اواخر فیلم است، صحنه ایی که بازیگر آگی به پشت صحنه می‌رود و در تراس سیگاری روشن می‌کند و بازیگری که نقش همسر (مارگو رابی) را قرار بود بازی کند (ولی چون صحنه ایی که همسر آگی درش حضور داشت از نمایش حذف شده است) در یک نمایش دیگر بازی می‌کند را می‌بیند. مارگو رابی دیالوگ های صحنه حذف شده را می‌گوید. هم لاین های خودش هم لاین های آگی چون آگی اذعان می‌کند لاین ها را فراموش کردست ولی بعد بازیگر آگی لاینش را می‌گوید:« همه عکس های من خوب از آب در میان» و باز همان عکس همسر آگی را میبینیم. دراین صحنه هم باز به همسر آگی اشاره می‌شود که فوت شده. مشخصاً فیلم خیلی به این مرگ نمی‌پردازد ولی به نظر می‌رسد این سوگ و بی معنایی که آگی دچارش شده و سراسر نمایش را گرفته است برای خود کانراد نویسنده رخ داده است ولی نمیخواهد به آن بپردازد و راه پنهان کاری و فرار از مواجه با آن را در پی گرفته است. به یاد داریم که در صحنه سوزاندن دست آگی با ماهیتابه آگی نه تنها علت این کار را از میچ پنهان می‌کند بلکه ارپ هم از بیان علت این کار طفره می رود. ولی مشخصاً همین بی معنایی رابط سطوح مختلف داستان سیارک آباد است. کما اینکه ارپ در سمیناری که در مورد سیارک آباد برگزار شده است در جواب سوالی در مورد اینکه اسم نمایشنامه چیست (هنوز نمایشنامه تمام نشده و اسم ندارد) اسم نمایشنامه را وحش بوم کیهان عنوان می‌کند که اشاره به بی غایتی جهان می‌کند.پس مضمون کل داستان ها همین بی معنایی از پس از دست دادن یک زن است. هم ارپ هم آگی و هم کارگردان نمایش همین تجربه مشترک را دارند. منتهی کارگردان (ادرین برودی در نقش شوبرت) همسرش را نه به علت فوت بلکه به علت طلاق از دست داده است. همچنین او هم مانند آگی که حالا به دنبال یک زن دیگر است، به بازیگر نقش میچ در نمایش علاقه نشان می‌دهد و برایش نامه می‌فرستد که برگردد و ارپ که طفره می‌رود و از مواجهه با دنیای واقعی و مسائل زندگی اش سر باز می‌زند به نوشتن روی آورده است. به جای زیستن در واقع به خیالش فرار می‌کند که فرم بصری سیارک آباد هم همین معنی را می‌رساند. صحنه های خارج از نمایشنامه که ارپ نویسنده آن نیست سیاه و سفید اند ولی نمایش او پر رنگ و لعاب و زنده. کل فیلم حول همین موقعیت است که بعد از از دست دادن یک زن متوجه می‌شوند زندگی شان دیگر معنایی ندارد و عشق به یک زن معنایی زندگی آنان بوده است و حالا با از دست دادن آن زن به این امر آگاه شدند. پسر نابغه آگی هم در نمایش اتفاقا دچار یک سرگردانی معنایی شده‌ست. در صحنه ایی که پدربزرگش (تام هنکس) و پدرش آگی حضور دارند اذعان می‌کند بین دین و علم در شک است و دنبال معنای زندگی می‌گردد و اتفاقا او هم زندگی را در علاقه به یک زن (دختر میچ) پیدا کرده است.تمام این عناصر حول همان مضمون اصلی کنار هم قرار می‌گیرند و داستان طبق علایق وس اندرسن شکل می‌گیرد. در فضای دهه پنجاه آمریکا. نمایش سیارک آباد در 1955 اتفاق می افتد. در زمانی که جنگ تمام شده و حال و هوای جدیدی در آمریکا بوجود آمده است. به اکتشافات فضایی و نوجوانان بهای زیادی داده می شود و فضا فضای جنگ سرد است که ارتش همیشه گمان مورد حمله قرار گرفتن توسط روسیه یا موجودات فضایی را دارد. اندرسن با همان لحن خود این دوران را روایت می‌کند. مملو از هجو و ارجاع. فیلم با اینکه دهه پنجاه را روایت می‌کند آن را به بازی هم می‌گیرد و به هجو آن دوران و اکتشافات فضایی و نوجوانانی به عنوان نابغه بهشان بها داده می‌شود را به باد هجو می‌گیرد. همچنین فیلم مشخصاً ارجاع به فیلم تک خال در سوراخ بیلی وایلدر دارد. کارناوالی که در وسط نا کجا آباد به راه می‌افتد و قطاری که از این ناکجا آباد گذر می‌کند.با این وجود که فیلم به به نسبت فیلم های قبلی اندرسن با معنا تر و عمیقتر شده است از عمق کافی برای مطرح شدن به عنوان یک فیلم با معنای خاص و عمیق در مورد زن، زندگی و معنای آن بی بهره است. هنوز به شدت فضای کودکانه آن جلوی تعمق و بازی با فکر را می‌گیرد و بعید می‌داند مخاطبی بعد از تماشای سیارک آباد به فکر فرو رود. نهایت کار معنایی که اندرسن کرده است شخصی کردن این معناست نه مطرح کردن سوالات مهم در ذهن مخاطبش. صرفا یک جور موضع گیری است که بگوید خودش زندگی را چقدر بی معنا یافته است و هنر و فیلم ساختن را به عنوان فرار از این جهان مهم می‌بیند.در کارنامه کاری خودش هم فیلم جدید اندرسن را نمیتوانم یک حرکت رو به جلو و رشد فرم اندرسن بدانم. فضای فیلم به شدت تصنعی و سرد است. جذابیت های بصری و فرمیک اندرسن را قبلاً دیده ایم و این فیلم تکرار همان هاست به شکلی خشک تر و دیگر آن پختگی و زنده بودن فرمیک که در فیلم گزارش فرانسوی (که نمونه کمال یافته فرم اندرسن است و بهترین فیلمش) یا حتی سرپایی هتل بزرگ بوداپست را ندارد. شوخی های فیلم هم همانند فضای سرد و خشک فیلم به نسبت فیلم های قبلی از رمق افتاده و بی زور اند . در کل مسیر کمدی که اندرسن در فیلم های اولش آغاز کرده بود هر چه جلو تر می‌رود کم رنگ تر و بی زور تر می‌شود. هجویه های فیلم دم دستی شده اند و صرفا هماهنگ با فضای اندرسونی باقی مانده اند. روند روایت هم از اوج و فرود خالی شده و ریتم تقریبا یکنواختی پیدا کرده است و در کل فیلم را صرفا به یک قاب چشم نواز خوش منظره تبدیل کردست. باز اگر روی کمدی داستان و شوخی های آن بیشتر کار می‌شد، این یک نواختی داستان از قابل اغماض بود چرا که هم فضای سرد و خشک فیلم را از بین می‌برد و هم یکنواختی روایت را با شوخی های قوت دار جبران می‌کرد. درست است که فیلم های قبلی هم آن چنان فیلم های خنده بگیری نبودند ولی فرم بصری جذاب اندرسن جذابیتی ایجاد کرده بود که مخاطب را تا آخر نگه می داشت که حالا این فرم تکراری شده است. با همه این ها هنوز اندرسن به عنوان یک فیلم ساز مهم مطرح است که تا مؤلف شدن راه دارد و فاقد جهان بینی کاملی است که در فیلم های بعدی باید ساخته شود و فرمش را به کمال برساند.</description>
                <category>سالار کارگر</category>
                <author>سالار کارگر</author>
                <pubDate>Tue, 05 Sep 2023 16:43:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>