<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Karen</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@karenqrn</link>
        <description>آخرش میفهمیم چرا ، ولی دیگه خیلی دیره.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 22:05:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/768589/avatar/7y2hg2.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Karen</title>
            <link>https://virgool.io/@karenqrn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بزرگ شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%85-mhsdzzmrxkuo</link>
                <description>یعالمه سال گذشته از روزی که اولین پستمو منتشر کردم اینجافقط یه سری دلنوشته‌است که برام هم مهم نیست کی در موردم چی میگه یا چی فکر میکنه چون اینجا کسی منو نمیشناسه.یه سالنامه داشتم و دارم که از سال قبل کنکورم مونده تا الان که دانشجوی سال دومم. چن وقت پیش دفتره رو خوندم همشو ، چقد امید داشتم چقد ارزو داشتم چقد ادم شاد و خوشحال و امیدواری بودم ، چقد انگیزه داشتم. توی کل اون سه سالی که دبیرستان بودم یه سری ارزوهای خیلی بزرگ و قشنگ واسه خودم داشتم که اجر اجر کاخ رویاهامو خودم بنا کرده بودم. هدفای رنگا رنگ و قشنگ. ولی زندگی منو تحت شرایطی قرار داد که با دستای خودم کل کاخ رویاهامو خراب کردم. نتیجه کنکور که اومد یچیزی بود که فرای تصوراتم بود ،اصلا به ذهنم نمیرسید همچین چیزی ولی شده بود ،و خوب میدونستم بهترین کار برام همینه ولی ارزوهام چی؟ چیزایی که همه این سه سال قبل خواب بهشون فکر میکردم و با رویاشون خوابم میبرد چی؟ هیچی. یه شبه فهمیدم که دنیا اصلا اون جای رنگا رنگ و قشنگی نیست که فک میکردم. فهمیدم زندگی تو اوج خوشیت یهو زیر پاتو خالی میکنه. فهمیدم دنیا جای رویاها و ارزوها نیست. خودم با دستای خودم کلنگ واقعیتو زدم به دیوار کاخ ارزوهام. حالا اگه بخام بهشون برسم میتونم ، مطمئنم اگه بخام میشه و میتونم بهشون برسم ولی کو اون کاخ ارزوها؟ انگیزه کو؟ قبلنا یه چیزی حس میکردم که بهم از درون انگیزه میداد واسه هرروز صب پاشدن. ولی الان اگه هرروز دست خودمو نگیرم خودمو بلند نکنم میوفتم تو باتلاق افسردگی. انگار الان فقط باید بتونم زندگی کنم. جاهای خوبی از رویا بافی بودم که یه چک افسری خوشگل از زندگی خوردم. خودم مجبور به انتخاب این راه شدم حالا هم پشیمون نیستم چون میدونم این واسم از همه چیز بهتره. شرایطم خیلی بهتر از همسن و سالامه خیلی چیزا دارم که همسنام حسرتشو دارن. خیلی کارا میتونم بکنم که همسنام نمیتونن بکنن. مستقل شدم و ایندم تضمینه ولی من چی؟ خودم و ارزوهامو یجایی اون پشت مشتا قایم کردم تا جلو چشمم نباشن، تا نبینمشون که یادم بیوفته یه زمانی چقد انگیزه داشتم ولی حالا چی. زندگیم مثل یه کتاب جلوم بازه که از همون اولش اخرشو میتونم حدس بزنم، مثل این کتابای رمان ابکی که تا دو صفحه‌اشو میخونی ته قصه رو میفهمی.  ناشکری نمیکنم یوقت خدا هم قهرش نگیره ولی فقط بعضی شبا دلم میگیره، مثل امشب که اومدم سرمو بزارم رو بالشت چشامو بستم تا بخوابم به رسم عادت اومدم برا اینکه خوابم ببره به چیزایی که دوس دارم در اینده برام اتفاق بیوفته فکر کنم و تصورشون کنم ولی ذهنم خالی‌تر از یه صفحه سفید بود. یلحظه دلم گرفت، من همون ادمی‌ام که قبل خواب انقد رویا واسه ایندم میبافتم که خوابم نمیبرد؟ دیگه هیچ ایده و انگیزه‌ای ندارم واسه اینکه چی میخام ازین زندگی. احتمالا فقط سلامتی خودم و خانوادم ،بعدش دیگه هیچیبه معنای کلمه‌ی هیچ رسیدم ، شایدم دارم زندگیش میکنم . نمیدونم خیلی همه چی عجیبه ، من الان خوشبختم ، خوشحالم ، شادم ، ولی یچیزی این وسط درست نیست. مگه همه ادما باید واسه ایندشون پلن و برنامه ریزی و اهداف بلند مدت و کوتاه مدت و میان مدت و هزار جور اهداف دیگه داشته باشن؟ بزرگسالی عجیب ترین چیزیه که دارم تجربه‌اش میکنم ،با اینکه یه سال هم از دانشگاه گذشته و بماند که خوابگاه چقد منو بزرگ کرد (مخصوصا خوابگاه دانشگاه ما با شرایط خیلی خیلی سختگیرانه و بد) ولی درکل بزرگسالی خیلی عجیبه! فک میکزدم</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 11:03:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر عوض شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D8%B4%D8%AF%D9%85-enbtmyviiyvj</link>
                <description>یکسال از اولین پستی که توی این سایت منتشر کردم میگذره . نوشته های قبلیم رو خوندم ،چقدر عوض شدم . چقدر نگاهم به این دنیا عوض شده . چقدر چیزها یاد گرفتم ، چقدر بدست آوردم و چقدر از دست دادم .  چقدر از دوستامو از دست دادم ، چقدر دوست جدید پیدا کردم .حس کسی رو دارم که سالها از شهری دور بوده و حالا برمیگرده و میبینه وااو چقدر عوض شده .شهر خودم ، شهر درون من حالا خیلی خیلی عوض شده . توی این ۱ سال خیلی چیزا یاد گرفتم ، جاهای زیادی رفتم ، تجربه های جدید ، ادمای جدید . تجربه بازی کردن با کسایی که تا حالا ندیدیشون و بردنشون ???بهم اعتماد کنید خیلی حال داد . تجربه یه سری ادمای جدید با دیدگاه ها و نظرات جدید . یه دوست ترنس هم پیدا کردم ، خیلی مهربون بود . تجربه یواشکی بیرون رفتن ???✌ این هم خیلی حال داد ، تازه یدونه گوشواره هم خریدم . تجربه یواشکی بیرون رفتن ۲ ، اینبار دیگه لو رفتیم ?? تجربه ساندویچ کثیف کف خیابون (لفظ های عشق لاتی ) تجربه ایسگاه کردن دو سرباز وظیفه ، تجربه فرار کردن دوستم از خونه و دنبالش تو خیابون ها افتادن :/ واقعا حرکت غیر حرفه‌ای و مضخرفی بود . تجربه خودکشی کردن دوستم و پرستاری از وی در بیمارستان . تجربه یک بیماری ناشناخته و نوش جان کردن دو آمپول گاوی در طرفین ? و به مدت یک هفته ایجاد مشکل در عمل نشستن و رو به پشت دراز کشیدن . تجربه مثل سگ خیس شدن در زیر باران . تجربه فرار کردن حیوان خانگی و ۳ ساعت گشتن دنبال آن در اطراف خانه ، آخرش هم پیدا نشد (بخاطر همون سگ پدر مریض شدم)(دیگه خیلی از کلمه تجربه استفاده کردم بقیشو همینجوری مینویسم )سفر به جاهای جدید . خراب شدن ماشین و گیر کردن وسط جاده :/ خراب شدن ماشین شماره ۲... خراب شدن ماشین شماره ۲۳۵ (خیلی اوضاع خیطه)بازم تجربه هست ولی مامانم صدام کرد رشته افکارم پاره پوره شد ، دفعه بعد داستان یکی از تجربه هامو مینویسم . حالا یا خودکشی کردن دوستم یا یواشکی بیرون رفتن یا .....به نظر من که هیچ اشکالی نداره اگه کار بدی کردم . اگه یواشکی بیرون رفتم ، اگه دوستم خودکشی کرده ،اگه مریض شدم . همشون میشن تجربه ، چون الان دیگه دوستم میدونه خودکشی چقدر چیز مسخره‌ایه و اگر دوباره این کار رو بکنه خونوادش چه حالی میشن .دوستون دارم ، مواظب خودتون باشییید</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jul 2022 17:56:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا تهرانه</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-zcn9jm204rfg</link>
                <description>اول که سلام و عرض ادب بعدم که تو پست قبلی گفتم ماجرای تهرانو تعریف میکنم الان میخام تعریفش کنم.ما ساعت ۵و نیم صبح رسیدیم تهران رفتیم خونه‌ی خاله‌ی مامانم . تا ساعت ۷ اینا صبحونه خوردیم و جا به جا شدیم ؛ بعدشم چرت زدیم تا بیحال نباشیم ؛ خاله‌ جان گفتن بریم بیرون طرفای خونه‌ی اونا یعالمه مغازه لباس و کفش و اینا بود . رفتیم آنجا و نفری یه تیکه لباس خریدیم و برگشتیم ناهار بخوریم . بعد چرت بعدازظهر مامان اینا رفتن به دایی مامانم سر بزنن ؛طفلک سرطان داره حالشم خوب نیست خیلی براش ناراحت شدم . اونا که رفتن من کولرو روشن کردم زدم ماهواره شبکه ‌power اونایی ک نمیدونن این شبکه همش آهنگای باحال پخش میکنه با کلیپ باحال . بله زدیم این شبکه . اونروز من ۵۳ تا اهنگ گوش دادم همشونم اسمشونو نوشتم اومدم دانلودشون کردم . مامان اینا از ساعت ۴ رفتن و ساعت ۹ برگشتن . ینی پوکیدماااا . فک کن ۵ ساعت تک و تنها باشی ؛ گوشیم هم خراب شده ؛ ینی فقط من بودم و تلوزیون:\\\ . خاله هم خیلی وسواسیه نتونستم برم تو خونه فضولی کنم . دیگه از بس بیکار بودم نشستم چمدونمو ریختم دوباره از اول همه لباسامو چیدم توش . ولی خونه شون یعالمه پنجره داشت موقع غروب افتاب خیلی قشنگ بود ؛ پرده هم نزدن ؛ قشنگ شهر دیده میشد ؛ خلاصه که بسی زیبا بود. اینم روز اولی که رفتم تهران که همش به بطالت گذشت ؛ ملت میرن تهران عشق و حال ما هم چپیدیم خونه . خلاصه که بعد از سالها مامان اینا رسیدن و شام چی داشتیم ؟؟؟؟؟ پنیر و نون :\\ که نون هم نداشتیم باید میرفتیم میخریدیم (چون خاله جان اون خونه رو برای دخترش که اونجا شاغله خریده بود که اونجا راحت زندگی کنه پس خونش مجردی بود و دختر خاله جان هم همش سرکار بود و خیلی وقت نمیکرد واسه خونه‌اش خرید کنه ) . بعله مامان رفت که نون بخره منم که حوصله ام سررفته بود راه افتادم پشت سرش. رفتیم رسیدیم به نونوایی که دیدیم بعللههه نونوایی نوناش مونده رو دستش و از شانس زیبای ما صلواتیه همه نوناش (خدایی شما بودی عاشق تهران نمیشدی ؟!) ما هم از خدا خاسته ۴ تا بربری کنجدی ورداشتیم آوردیم . از اونجایی که فرداش هم قرار بود برای خاله های مامان تولد بگیرن (دوتاشون هم تولدشون نزدیک بود) و سوپرایزشون کنن ما هم سر راهمون رفتیم و براشون کادو تولد گرفتیم بگو چی ؟! کرم ترک پا و لوسیون واسه هر کدوم یدونه ???. پک دادیم بهشون . بعد هم رفتیم و شام میل کردیم که دیدیم اون یکی خاله هم اومد (خاله سمانه که از شهرستان اومدن و تازه رسید با دخترش الی) شامو که خوردیم دختر خاله جان رفت بخوابه که فردا میخاست بره سرکار . ما هم نشستیم به شب نشینی و تا ۴ صبح بیدار بودیم و گفتیم و خندیدیم . خبببببببب روز دومی که تو تهران بودیمو پست بعدی میگم چون اونم مفصله و اگه بخام همینجا بگم این پست خیلی طولانی میشه دیگه. دوستون دارم کاربنیااااااا</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Sun, 05 Sep 2021 14:39:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت . من یه جای جدید میخام</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D8%A7%D9%85-gxhcsljfy1gp</link>
                <description>از آخرین پستی که منتشر کردم خیلی میگذره . یه چیز بیشتر از خیلی .لبتابو باز کردم تا باز برم وب گردی و اینا که یادم افتاد یه سایتی هم هست که از بس بهش سر نزدم تار عنکبوت بسته . ولی میگما وقتی برگشتم تغییر کرده سایت. تو این مدت انقدر اتفاقای مختلف افتاده که اگه بخام بنویسم بعد از تموم شدنش انگشتام به گزگز میوفتن ولی قول میدم در غالب چندتا پست منتشر کنم . چون خودم حوصله‌ی خوندن پستای طولانیو ندارم واسه همین میگم شاید خیلیای دیگه هم خوششون نیاد .حالااا بگذریم از این بحث . ما همین دو سه روز پیش یه سفر کوتاه داشتیم به تهران . که من واقعا تحت تاثیر این کلان شهر قرار گرفتم . شاید احمقانه به نظر بیاد یا شایدم بعضیا بگن که بابا تهرانه دیگه نیویورک که نیست . ولی اگه بعد ۶-۵ سال بری تهران و تو شهر گشت بزنی و با چندین تا آدم گپ بزنی تهش هم با یه راننده اسنپ فوق العاده پاایه برگردی خونه حتما و حتما عاشق این شهر میشی. اگر تو یه شهر کوچیک ذندگی میکردی که یه ماشین که رنگ و مدلش خیلی تابلوعه رو ۵ بار تو یه روز ببینی .دیگه دلت زده میشه و وقتی میری شهری به بزرگی تهرانو میبینی خب بازم عاشقش میشی .با اینکه مدت بسیار کوتاهی رو در دوران کودکی تو تهران ذندگی کردم . ولی الان میفهمم و میبینمش که چقدر خفنه . این شهر کوچیکه من همه‌ی ادماش شبیه همن ؛ سبک ذندگی مسخره شون ؛ ظاهرشون ؛ اخلاقشون ؛ رفتارشون ؛حتی گاهی حس میکنم قیافه هاشون هم شبیه همه. چون اگه توی این شهر لعنتی با دیگران فرق داشته باشی قضاوت میشی ؛ از بس کوچیکه که حرفا از بس دهن به دهن میچرخه که تو کمتر از یه هفته به گوش خودت میرسه ؛ تو این شهر کوچیک اگه مثل من خانواده دار باشی دیگه با دوستات نمیتونی بری بیرون ؛ چون همه شهر میشناسنت ؛ همه میگن دختره با دوستاش بیرون بود حتما خرابه . شهر من کوچیکه ؛ من چیزای تکراریه این شهرو نمیخام ؛ این شهر که هر وقت میری بیرون هیچ جای جدیدی نیست که بری و از دیدنش خوشحال بشی ؛ شهر من اصلا اونقدر بزرگ نیست که براش مثل تهران تور تهران گردی بزارن ؛ کل جاهای دیدنیشو تو ۱ روز میتونی تموم کنی اگر بخای خیلی خوش بگذرونی ۲ روز . من یه جای جدید میخام ؛ یه جای بزرگ ؛ یه جایی که مغز آدماش انقدر کوچیک نباشه. اینجا اگه رو جاییت تاتو داشته باشی خرابی ؛ لاتی . وقتی رفتی تهران و یه نفری رو دیدی که یه جای پوستش بی رنگ نبود و سر تا پا تاتو بود و هیچ کس بهش جوری نگاه نمیکرد که انگار ادم فضایی دیده و هیچ کس زیر لب پشت سرش نچ نچ نمیکرد . اونوقته که میخای بری اونجا و عاشقش میشی ؛ شاید تهران همش خوبی نباشه . ولی من هم شهر خودم سوار اسنپ شدم ؛ هم تهران سوار اسنپ شدم . وقتی تو تهران راننده اسنپ واست رپ میزاره از حسین و صداشو تا ته بلند میکنه جوری که با بیس آهنگ دل و قلوه ات هم میلرزه ؛ چرا من باید هنوزم تو این شهر بمونم که وقتی اسنپ سوار شدم فقط یکبار راننده‌ی من خانم بود و من فقط با اون راحت بودم و تونستم تو راه باهاش راحت حرف بزنم . تو شهر من اگه راننده اسنپ مثل تهران اهنگ بزاره و منم باهاش بلند بلند بخونم هفته‌ی بعدش حرفتم تو کل شهر هست که این دختره حتی با راننده اسنپ هم تیک میزنه!!!!!!!!!!!!!!! در حالی که اونروز تو تهران ما اصصصصصصصصلا و اصصصصصصصلا قصد و غرض اونجوری نداشتیم . ما دو نفر بودیم که به مدت یه ساعت ینی تا به مقصد برسیم (میدونید که تو تهران مسیرا طولانیه) با سرعت ماشین و صدای بلند موزیک حال کردیم بعدشم اونو بخیر و ما رو به سلامت ؛ فقط دوستم بهش گفت که خیلی بچه باحالی بود از این به بعد اگه مسیرش اونطرف بود بیاد دوستمو سرکارش برسونه(دوستم تهران ذندگی میکنه و شاغله) خب فکر کنم زیاد شد این پست . ماجرای تهرانو حتما تو پست بعدی منتشر میکنم کاربنی هاااااااا دوستون دارم . اونایی که تهران ذندگی میکنن اعلام حضور کنن</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Sun, 05 Sep 2021 00:43:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه چیزی:\</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%DB%8C%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-setsxdbrm0cw</link>
                <description>خیلی وقته که غیبت داشتم و پست نمیزاشتم ولی دوباره برگشتم و اگه مشکل خاصی پیش نیاد بازم هر شب براتون پست میزارم. شاید باورتون نشه ولی وقتی بعد یکی دوماه (فک کنم) برگشتم و یکی از پستامو خوندم خیلی خوشم اومد و بعد منتشر کردن این پست میرم و بقیه پستام هم دوباره میخونم . تصمیم دارم واسه تابستونم کلاس کامپیوتر و اسکیت بورد برم و سخت مشغول کار کردن رو مخ دوستامم تا اونا هم باهام کلاس اسکیت بیان? ک الین به هیچ وجه راضی نمیشه بیان ولی نادرشاه گف وقتی از مسافررت برگردن بم خبر میده که چی میشه?خیلی دوستای پایه و باحالی دارم من?. تو پشت بوم و انباری ما همهههه چی پیدا میشه و منم چن روز پیش برای پیدا کردن یه چیز خیلی مهم که فقط مهم بودنش یادمه رفتم پشت بوم . (اها یادم اومد ؛واسه پیدا کردن منگنه:\) که وقتی پله‌ی آخرو بالا رفتم مورد هجوم کارتن ها و چمدون های پر از وسیله قرار گرفتم . بعد هم شروع کردم و دونه دونه اشونو گشتم ک ناگهان مثل تو فیلما تو یکی از کارتن ها چندتا کتاب انگلیسی یافتم و تا سرحد مرگ خوشحال شدم و تصمیم گرفتم که تو تابستون اونا رو ترجمه کنم . تازهههههههه یه دفترچه‌ی اوجل هم پیدا کردم ک همکلاسی های ۴ سال قبل ام توش برام یادگاری نوشته بودن . ک بیشترشون یه جمله‌ی تکراری نوشته بودن:|همچنین میخام یعالمه فیلم هم نگا کنم . لدفا فیلم اکشن و ماشینی بم معرفی کنین ؛ از همون فیلما ک توش کلی ماشین هست ؛ همش ماشین و ماشین و ماشییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییننننننننننن ؛ من عاشق ماشینم .ب هر حال معرفی کنید دیگه شاد باشیدکاربنی بمونیییییییییییییددوستون دارم</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 16:34:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هول هولکی</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D9%87%D9%88%D9%84-%D9%87%D9%88%D9%84%DA%A9%DB%8C-rshrdmbgutxl</link>
                <description>خببببببببببببببعد سالهای زیاد و درازی برگشتم تا یه متن هوول هولکی بنویسم :| البته ب شدت کار دارم بیرون از خونه ولی همین الان یه چیزی یادم افتاد و اومدم تا یادم نرفته بنویسم (خیلی فراموشکارم?)و برمشاید یادتون باشه ک تو پستای قبلی همش شب بیدار بودم . الانم باید بگم ک ن تنها شب بیداری رو ترک نکردم بلکه بیشتر هر شده:| و رکورد خودمم زدم ؛ من تا ۸ صبح پلک رو هم نزاشتم .  چرااا اینکارو با خودم میکنم!؟شاید با خوندن جمله‌ی بعدیم با خودتون بگید من ضعیفم یا هر فکری ک ب من مربوط نیست در موردم بکنید . من شبا رو بیدار میمونم چون بهترین راه واسه فرار از زندگی کردنه ؛ خب همین طور ک میدونین خواب برادر مرگه و من از خواب بیزارم ؛ ینی اصلا از خواب بدم میاد ؛ به همین دلیل واسه یه نوع فرار من شب بیداری رو انتخاب کردم ؛ وقتی تا ۸ صبح بیدار میمونی همه‌ی آدما خوابن و من هیچ کسو نمیبینم ؛ وقتی شبا بیدارم همه جا سکوته و من برای مدت کوتاهی دیگه تنشی ندارم ؛ و مداوم نگران نیستم . و بجاش روز میخوابم ؛ اونجوری هم دیگه کمتر آدما رو میبیینم . نمیدونم احساس میکنم یه بیماری روانی دارم . چون خودمم احساس میکنم خیلی نرمال نیستم . در واقع من از دیدن آدم دور و برم بیزارم . شاید مشکل من با آدماست یا شایدم مشکلم با خودمه .من یه مشکل دارم و نمیدونم اون چیه و حتی نمیدونم منشا اون مشکل چیه ؛ فقط احساس میکنم یه جایی از شیوه‌ی زندگی من میلنگهخب حرف دلمو زدم یکم سبک شدمبازم میام با حرفای جدید دوستون دارم(این پستو هول هولکی نوشتم و ممنونم که میخونیدش:))</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 13:52:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره . چهارشنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-waxl69pbbzb5</link>
                <description>سلاااااااااااااااااااااااام بر کاربنی ها .اومدم دهنتونوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو معطر کنم .از اونجایی ک دو روز بود پست نمیزاشتم با وجود سردرد مرگ اورم و همچنین کمبود خواب بازم اومدم که یه عرض اندامی بکنم . اهم . باید بفرمایم ک در ۷۲ ساعت گذشته فقط تونستم ۹ ساعت بخابم . در حالی ک انسان عادی در ۲۴ ساعت باید حداقل ۸ ساعت بخوابه . و الان دو کاسه خون زل زده ب صفحع لبتاب .بعدم ک یه نقاشی جدید کشیدم ک عکسش تو گوشیمه و نمیتونم براتون اپلودش کنم . ک اگه میتونستم هم حالشو نداشتم . همینو بگم ک نقاشی شیر نر بود ک در افق محو شده بود امروز ۳ تا از پر‌های دم شایا کنده شد ( شایا طوطیم) و چون دمش در حالت نرمالش خیلی بلند بود الان ک کنده شده شبیه جوجه شده . ولی میتونه پرواز کنه خوشبختانه وضعش وخیم نیست .امروز دوستامو ب طرز وحشت‌ناکی اسکل کردم و امیدوارم ک این پستو حالا حالا ها نخونن چون میفهمن اسکلشون کردم .امشب بارون بارید و هنوز بوی بارون میاد ولی هوا ی مقدار زیادی خنکه و خیلی نمیشه بیرون موند ؛ من موقع بارون رفتم تو حیاط یخ کردم‌.و اینکه وضعیت شهرمون نارنجی شده و قراره بعضی از مغازه ها باز کنن و من نسبتا خوشحالم . من باید درس بخونم ولی نمیدونم چرا نمیخونم :/ انگار با خودم افتادم رو دنده‌ی لج . امشب هم اگه درس بخونم مطئنم ی سطرشم نمیفهمم . و همین الان یه اهنگ ترکی ک اسمشم نمیدونم رو مخم رفته و همش در حال تکرار شدنه . امروز ی مطلب زیبایی خوندم ک منو از زندگی ساقط کرد اونم این بود ک اگه ۲یا۳ روز بیخواب بمونی هذیون میگی و ۳ هفته بیخوابی منجر ب مرگ میشه . ینی من اگه امشب هم نخوابم از فردا هذیون  میگم :/ و با توجه ب شرایط الانم فک کنم همین امشب هم از ساعت ۵ صب ب بعد هذیون بگم . امروز از صب ک پاشدم همش احساس میکنم از ته گلوم خون میاد بعدشم دماغم یجوری میشه انگار میخام خون دماغ بشم ولی نمیشم و تا ۵ دیقه همش دهنم مزه خون میده . رفتم در موردش سرچ کردم و اگه تشخیصم درست باشه من الان سرطان ریه و نای دارم :/ ?????????????? ناموصن!؟ خب با توجه ب اینکه موهام خیلی کوتاهه ولی بازم ب طرز وحشتناکی میریزه پس من فرضیه‌ی سرطان ریه رو تایید میکنم . و اینکه دیگه چیزی ب ذهنم نمیرسه شاد باشید</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Wed, 28 Apr 2021 03:37:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-zcy3jo711r0f</link>
                <description>سلااااااااااااااام بر کاربنی ها ( کلمه‌ی کاربن نزدیک ب کارن بود و من ب جای کارنی ها نوشتم کاربنی‌ها ؛ خودمم رنگ کاربنی رو خیلی دوس دارم ؛ البته من پرسپولیسی‌ام)امروز یه پستی خوندم یاد گذشته و دوران جاهلیت افتادم . یاد وقتی ک میرفتم مدرسه افتادم . یاااااادش بخیر از اون بچه خلافای مدرسه بودم . یادمه کلاس اول بودم با یکی درگیر شدم ؛ زدم یارو شل و پل شد ؛ معلم اومد کلاس بم گفت یا معذرت خاهی میکنی یا با خط کش میزنم  کف دستت منم دستمو اوردم جلو . همه چار شاخ مونده بودن ک معذرت خاهی نکردم و حاضر شدم کتک بخورم ؛ اینجا بود ک رفتم دفتر و اولین تعهدمو اونجا دادم . اخرین تعهدم هم تو همون مدرسه ک کلاس ششم دادم مربوط ب حمل سلاح سرد بود ؛ بنده چاقو داشتم و یکی از خودشیرینای کلاس رفته موقع زنگ تفریح کیف منو ریخته ؛ منم اومدم نشستم سرجام ینی همون میز اخر ک دیدم ناظم اومد بالا سرم ؛ خلاصه رفتیم دفتر و تعهدو دادیم . بعد اون جریان هرجا میرفتیم میگفتن چاقو کش اومد:/ ینی میخاستم با مشت بزنم دکوراسیونشونو بیارم پایین . از خاطرات شیرین دیگه‌ای ک یادم میاد این بود ک من ب خواننده هم معروف بودم  بنده با اهنگ (کفتر کاکل بسر های های) ب اوج رسیدم و  هرجا میرسیدیم منو سر میز معلم مینشوندن میگفتن بخون . منم با دستم میزدم رو میز میخوندم کفتر کاکل بسر همه میگفتن های های های های...یبارم یادمه اردو داشتیم همه بچه ها گوشی اوردن . منم برده بودم . بعد یکیو کشیک میزاشتیم ناظم اومدنی بگن غلاف کنیم . چون هوا سرد بود تو کلاس اردو زده بودیم:////// بعدش ک هوا یکم بهتر شد ما منتقل میشدیم ب حیاط معلم بسیار پایه‌امون فرمودن ک ناظم گوشیاتونو ببینه ننه باباهاتونو میاره جلو چشتون گوشیا رو بدین من براتون نگه دارم قول ب ناظم هم نمیگم چون ب من اعتماد کردین . ما هم دیگه همه کثافت کاریامونو با گوشیا انجام داده بودیم دادیمش ب معلممون . دمش گرم ب ناظم هم چیزی نگفته بود.تو کل مدرسه ب کج مغزی من پیدا نمیکردن ؛ هرکی یه کلمه مثبت ۱۸ ای یه جا میشنید معنیشو نمیدونست میفرستادنش پیش من ? بعضی زنگا ک معلم درس نمیداد بهمون ازاد باش میداد یا معلممون نمیومد(اخرای سال معمولا اینجوری میشد) همه بچه منحرفا دور میز من جمع میشدن ب من میگفتن تعریف کن منم میگفتم چی بگم اخه شما سوال بپرسید من جواب بدم . خلاصه منم رک و پوس کنده جواب میدادن همه پشماشون فر میخورد . من ریزه میزه بودم ی گولاخی داشتیم منو جوجه صدا میکرد . خیلی دوست داشتم حالشو بگیرم ولی فیزیکی نمیشد . در کل ازش خوشم نمیومد .حالا بازم خاطره یادم اومد بهتون میگم ولی سال اخر ینی سال شیشم خیلی حال میداد انگار ما تو مدرسه خدا بودیم . با ناظم اینا خوب بودیم دیگه کمتر بهمون گیر میدادن.راهنمایی کلاس هفتمو ی مدرسه خوندم اففففففففففتضااااااااااااح خدا تومنم شهریه میگرفت . دو سال بعدشو رفتیم یه مدرسه دیگه حالا اونجا هم خاطره زیاده بعدا بهتون میگم</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Mon, 26 Apr 2021 04:27:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%B4%D8%A8-fk81uh70rrvm</link>
                <description>من کیستم!؟من!؟شاید یخی روی سنگشاید ماهی پشت ابرشاید بادی پشت کوهشاید آهی بلند و سردشاید خوابی سنگین شاید فریادی از دردشاید برگی مسافرشاید شاخه‌ای گلشاید گوشه‌ای تاریکشاید شبی مسکوتسکوت وهم آور که گویی مرگ در رگ‌های خیابان تزریق کرده‌اند . چراغ‌های کم سو و بیشتر خاموش . رهگذر‌های بسیار اندک . این شب است با سکوتش که گویی بی پایان است ؛ این شب است با دلی بزرگ که همه را در خود جای میدهد و بهایش پرداختن کمی از خوابت است ؛ شب است با رفیق‌هایش که میشناسیم ؛ شب است با هزاران نور مصنوعی که روز نمیشود ؛ شب است سکوتش برای برخی ترسناک و برای برخی ارامش ؛  شب است و مرا یاد مرگ میاندازد؛ خاموش و آرام .من رهگذر شب!؟ یا رفیقش!؟ من همصدای ٬ صدای خاموشِ شب !؟ یا هم اهنگ نت‌های موسیقی‌ام !؟مانده در بین سکوت شب و موسیقی . امشب سکوت شب را میخاهم برای سامان دادن افکارِ چو کلاف کاموا در هم پیچیده . امشب اسمان صاف است ؛ هوا سرد است ؛ سکوت موج میزند . هرشب مینشینم و شب را تماشا میکنم و کی از این سمفونی تکراری خسته خواهم شد نمیدانم ؛ دوست دارم هیچ وقت از او خسته نشوم .من معتاد شب . من معتاد خیلی چیزها که دل کندن از انها برایم غیرممکن است</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Sun, 25 Apr 2021 03:52:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تالار مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%BA%D8%B2-dc04yxaowk5g</link>
                <description>در را باز میکنمتالاری خاک گرفته ک بوی مرگ در ان میپیچد . نفس ها سنگین است گویا .باز چه میخاهم ثبت کنم در صفحه!؟ مغزم به جایی قد نمیدهد و بداهه مینویسم .در تالار با صدای گوش خراش لولای زنگ زده اش بسته میشود و خاک بلند میشود . برای نوشتن به تالار خالی مغزم رفتم تا چیزی در ان بیابم . تالار بسیار قدیمی و مندرس ک گویا در زمان خودش از بهترین ها بوده . میز و صندلی های چوبی و تجملاتی صدای جویده شدنشان توسط موریانه‌ها در سالن خالی میپیچد . قدم برمیدارم و صدایش مپیچد ؛ تق تق تق . یادم است وقتی را که موزیسین‌ها بر روی سِن موسیقی کلاسیک ملایمی را مینواختند و صدا با همهمه‌ی جمعیت انبوهی که روزی در اینجا رفت و امد داشتند مخلوط میشود . اینجا جایی بود که همه در ان جای داشتند . تمام کسانی که در زندگیم بودند . حتی عابران پیاده . اما نزدیک تر ها در طبقه‌ی بالا دور هم جمع بودند . طبقه‌ی بالا ؛ جایی که در رویاهایم ساختم تا خانواده‌ی از هم گسیخته را گرد هم اورم .اما حالا تنها از ان تالار با شکوه و جلالش متروکه ای خاک گرفته مانده و از ادم هایش تنها خاطره . پس او را چرا نمیبینم!؟ به سمت پله‌ها با نرده های طلایی و فرش قرمز که از ان نرده‌های زنگ زده و فرش پوسیده که اثری از رنگش باقی نمانده میروم . به طرف در میروم‌؛ و بازش میکنم . نزار و تکیده رو به پنجره نشسته است ؛ این عادتش را همیشه داشت ؛ چه خوب باشد چه بد از پنجره بیرون را نگاه میکند و به نقطه‌ی نامعلوم زل میزند . به سمتش میروم ؛ صدای قدم هایم را میشنود و سرش را به سمتم میچرخاند . با چشم‌های وحشت زده‌اش به من نگاه میکند . خودش را جمع میکند و با صدایی که از ته چاه در میاید و میلرزد میگوید : اومدی!؟دیره که ؛ خیلی دیر اومدی . غمگین به او نگاه میکنم و سرم را پایین می اندازم .  -الان متاسفی !؟ نباش ؛ تاثیر نداره. گفتم که دیره . +ولی م‍‍‍‍‍‍‍ــــــ....حرفم را خوردم . جوابی نداشتم . ناگهان بلند شد و قامت خمیده‌اش را دیدم . بلند و با صدایی لرزان گفت:-برو . تو به من قول داده بودی . نمیدونستم تا این حد فراموش کاری . شایدم بدقول . برو دیگه از اینجا .راست میگفت . ب او قوله روزهای بهتر داده بودم ولی نشد . یا تلاشم کافی نبود یا صدایم نرسید به خدا .چه امید های واهی که به او نداده بودم . او که بود!!؟؟ من بودم !؟ منِ واقعی او بود!؟ چقدر خسته و خموده ؛ نزار و تکیده .برگشتم . چشمانم لبالب از اشک شد . از پله ها دویدم پایین و به سالن بزرگ رسیدم . من پر از تهی در همین سالن خالی تر .</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 16:01:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره .شنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-rjxuluz8izjg</link>
                <description>احساس میکنم این روزمره‌ها رو شورشو مسخره کردم :|نمیدونم ادامه بدم یا ن . چون این روزا اتفاق خاصی واسم نیوفتاده . داستان زندگیم رو هم ک نوشته بودم خاطرات ۲ سال شایدم ۳ سال از عمر گرانمایه ام بود . حالا شما بگین ادامه بدم ب نوشتن روزمره ها هر وقت یه اتفاق جالبی افتاد بدوعم بیام براتون بنویسم!؟خب البته شنبه هنوز تموم نشده ولی من ک لبتابو وا کردم بیام کامنتای خوشملتونو ببینم گفتم ی پستم بنویسم دیگعامروز هم مثل هرروز میرم تا سعی و تلاش کنم تا درس بخونم ولی هردفه با شکست مواجه میشم . خرخونای محترم تو رو جون ارواحت ب منم بگو چجوری روزی ۸ ساعت درس میخونی !؟ من نیم ساعتشم نمیتونم بخونم . هی میرم تو بالکن :/ میرم تو حال :/ تن تن دسشوییم میگیره :/ دراز میکشم درس میخونم :/ میشینم :/ وایمیستم :/ بعد یوهو ب گوشیم پیام میاد من شیرجه میزنم روش دیگع درس بای بایییییامروز با یک پدیده‌ی از نظر خودم عجیب رو ب رو شدم .  با مامان‌جون میچتیدم (گوشی مامان بزرگم از مال من بهتره:/) بعد موقع خدافظی گفت فعلا بای . من هنوزم در کف مانده ام . من همیشه فارسی را پاس میدارم میگم خدافس .و سپس با پدیده‌ای عجیب تر دارم مواجه میشم ک من هنوز زندم :/ وختی نشستم و حساب کردم دیشب ۳ ساعت فقط خوابیدم و در هفته‌ی گذشته ۲۷ ساعت خابیدم پشم‌های شیخ عباس مرحوم جدم فر خورد .و من همچنان ب خاطر سردرد مرگ اورم شاکیم :/ خب ادمه حسابی وقتی از جغدم کمتر میخابی انتظار داری سرتم درد نگیره !؟و اینکه خبر خوش برای خودم دارم . من ماه پیش ۵۳ کیلو بودم ولی الان ۴۵ کیلو شدم . خیلی از این اتفاق خوشحالم ولی مامانم میگه لاغر شدی همین جوری پیش بری میزارمت دم در:/ و در اخر باید اضافه کنم ک بنده در این شب بیداری ها کشف نمودم ک گنجشک ها از ساعت ۵:۵۷ صبح بیدار میشن . خب بگو مرگت چیه از صبح اول صبح پا میشی مث گوسفندی ک شپش داره میپری اینور اونر :/ کجات خارش داره اخع و در اخر اخرش هم براتون ارزوی زنده موندن دارم از سلامتی گذشته و اینکه ماسکو درست بزنین . یه ماسکو انقد نزنین ک رنگ جورابای چرکول بشه :/ توش بوی تف میگیره چجوری میمونی :/ خب دیگه کامنت بزارید . کامنت دیدنی روحم شاد میشه . روز خوش</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 14:59:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای ب او</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8-%D8%A7%D9%88-gy821czvxfnj</link>
                <description>سلام او:)میدونم احتمال اینکه این نامه به دست صاحبش برسه صفره . ولی من نیاز داشتم حرفامو یه جایی بزنم .میخاستم بگم رشته‌ی بیشتر افکارام دستت جا مونده . شاید بهتر باشه پسش بدی تا بیشتر از این افکارم ب سمتت پر نکشه . چون خوب میدونم ک بهم رسیدنمون ی خیاله . مثل داستانا تو شمال دیدمت . برای اولین بار و شاید اخرین بار . وقتی اومدم نبودی . ما راهو گم کرده بودیم و اومده بودی دنبالمون . وقتی برگشتی و از ماشین پیاده شدی اول میخاستم با دیدن تیپ ضایه‌ات بخندم ولی بعدش یاد تیپ خودم افتادم ب شدت ضایه تر بود . خب ما مسافر بودیم و منم لباس جاده پوشیده بودم ؛ ب شدت خوابم میومد و چشامم قرمز شده بود .اولش ک دیدم یکم تو دلم بهت خندیدم . بعدش انگار واضح تر دیدمت ک دست از مسخره کردنت برداشتم .وقتی دور اتیش جمع شده بودیم و بساط قلیون ب راه بود همش ب دود قلیونی ک بیرون میدادی زل زده بودم .همیشه وقتی ذهنم درگیر یه چیزی میشه ب مضخرف ترین جاها یا چیزا زل میزنم . بعدم ک داشتی حرف میزدی و از گذشتت میگفتی به تنه‌ی درخت بریده شده گوشه‌‌ی تاریک حیاط زل زده بودم .شاید اگه یه روزی این نامه دستت برسه همون چند سطر اولو نخونده یه پوزخند بزنی و با تمسخر به حس من نگاه کنی . ایراد نداره ؛ من از کسی خاهش نمیکنم . فقط مغزمو از اسمت و خاطره هات پاک میکنم . رشته افکارم ک دستت مونده پسش ندی قیچیش میکنم . من غرورمو زیر پا نمیزارم چون اونجوری دیگه فرقی با ادم بزرگایی ک تو بچگیم اینکارو باهام کردن ندارم .تو نیومده رفتی ؛ بیصدا اومدی همونجوری هم رفتی ؛ ولی موقع رفتنت یادت رفت خاطرات هر چند کم‌ات رو با خودت ببری . بد کردی با من .من الان صبح وقتی بیدار میشم مغزم اتوماتیک اولین چیزی ک یادم میندازه تویی ولی تو روحتم خبر نداره . من از خودم و مغزم به شدت شاکیم . من از دلم هم شاکیم چون دست گذاشت رو غیر ممکن ترین ادم در حالی ک میدونست .  و در حالی ک ممکن تر و بهترین ادم ها در اختیارش بود . ولی نکرد . تو اون مدت کوتاه اینا رو ازت فهمیدم : تو مهربون و دل رحمی ؛ به شدت مامانی‌ای و هر چی گم میکنی میگی مامااااان.... ؛ تو موسیقی دوست داری و در هر شرایط گوش میکنی ؛ به تمیزی خونه و خودت اهمیت میدی ؛ دست پختت خوبه‌؛ موهات فرفریه:) ؛ ب تیپ و قیافت هم اهمیت میدی ؛ تو زندگیت زیاد درک نشدی ؛ شدت خندت زیاد بودنی سرتو میبری عقب و یدونه اروم با دستت میزنی رو رون پات ؛ عکسای یهویی رو بیشتر دوست داری و زیاد از مردم اونجوری عکس میگیری ؛ زیاد مثل جوونای الانی جلف و عجق وجق نیستی در واقع اصلا نیستی همینا یادم اومد برات خوشبختی ارزو میکنم و یه ارزوی نه چندان خوشایند برای خودم دارم . امیدوارم بتونم فراموشت کنم:)</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 04:24:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره .پنجشنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-fwhwgyjx57l5</link>
                <description>با سلام ب شما دوستامن ۵شنبه نتونستم پست منتشر کنم چون نت انقققققققققققققققددددددررررر ضعیف بود که من از ساعت ۲:۵۸ تا ساعت ۳:۱۷ صبر کردم ک سایت بالا بیاد ولی نیومد.میخاستم سرمو بکوبم ب طاق . دیوونه شده بودم . همین شد ک دیگه قیدشو زدم .امشب ک داشتم برمیگشتم خونه یه پرشیا سفید دیدم نو میزد . ک یهوووو دستی کشید و ۳۶۰ درجه چرخید .حتما الان انتظار دارین یارو ر فوش بدم!؟ خیر . بنده خیلی هم از حرکتش خوشم اومد خیلی خوب جم کرد ماشینو .منم ک بچه مثثثثثثثثثثثثثثثبت روزگار سوسکی از کنارش رد شدم:/(خدایی اون لحظه حسش نبود ی کاری کنم داشتم اهنگ مورد علاقمو گوش میدادم)الان داره مستند محححححشر و عشق در مورد ماشینا نشون میده . اسمشو یادم رف:/ همونی ک سه تا مردن دوتاشون پیر مرده یکیش نسبتا جوون.و باید بگم بله من یک ماشین بازم و عشقم صدای موتور یه پاتروله (البته فقط از این تیپ ماشینا خوشم نمیاد من از همشون خوشم میاد)دوست داشتم بیشتر جوونی و جاهلی ب خرج بدم . مثل همه دستی بکشم ؛ ۱۸۰ تا تو اتوبان برم ؛ صدا اهنگمو تا ته بلند کنم ؛ ماهی ی ماشین عوض کنم ؛ ولی همشونو فقط دلم میخاد . میتونم انجام بدم ولی من خیلی زیاد عاقلانه و محتاط فکر میکنم .شاید ب خاطر شرایط الانمه ک فرصت هرگونه خطا و بچگی رو از من گرفته . ینی وقتی میخام یه کار احمقانه ای کنم مغزم فرمان میده ک بیشتر از این اوضاع رو خراب نکنم و به فکر مامانم باشم .در حال حاضر من فقط به این فک میکنم ک بهتره ب فکر بیشتر کردن اطلاعاتم در مورد برنامه نویسیه تا بتونم پروژه انجام بدم و دو قرون پول در بیارم تا ی کاری باهاش بکنم .برای یه دختر هم سن و سال من ک بیشتر هم سالام یا ب فکر دوس پسراشونن یا مثبتاش دارن خر درس میخونن یکم این طرز تفکر بزرگانه‌اسولی ترجیح میدم از الان ب فکر کار باشم تا وقتی بزرگتر بشم باز چشمم ب دست اینو اون نباشهمن وقتی پسرای ۲۳-۲۲ ساله رو میبینم ک ب راحتی میتونه دستشون تو جیب خودشون باشه (متاسفانه تو کشور ما بسیاری از شغلا برای دخترا عاره . چون دختر باید بشینه تا شوهرش بیاد با هزااااااارررر منت ۲ قرون پول و نون شبشو بش بده . )و اونا میشینن تو خونه و از باباشون پول تو جیبی میگیرن . (پسرا جبهه نگیرید . بله من همتونو نمیگم شاید ب دلایلی ک ب خودتون مربوطه سرکار نمیرید . من دارم در مورد کسایی ک شرایطشو دارن ولی نمیرن سرکار حرف میزنم) خب شاید خیلیا بگن کار نیست. بابا لامصباااا کار هسسسسسست . منی ک دخترم هرروز میشینم میبینم یعالمه کار هست ک منه دختر نمیتونم انجام بدم ولی پسرا راحت میتونن انجام بدن.الان من چرا دارم حرص پسرای بیکارو میخورم نمیدونم :/در هر صورت برو کار کن مگو چیست کار .من حرص اینو میخورم چرا دختر یا باید شوهر کنه یا بمیره!؟چه فرهنگ مضخرفیه جا افتاده تو کشور ما!؟چرا دختری ک تنها زندگی بکنه هزار جور حرف پشتشه !؟هر دختری خونه مجردی داشت خرابه!؟ پس هر پسری خونه مجردی داشت دختر میبره خونش:/کدوم منطق میگه یک جنس مذکر همیشه باید مواظب دختر باشه:/ ب راحتی میتونم بگم چندین هزاران زن هست ک ۳-۴ تا بچه‌شو ب چنگ و دندون کشیده و هم کار میکنه هم شوهر معتادشو جمع میکنه .این زنا کدوم مذکری پشتشونه!؟ حتی میتونم بگم این زنا هستن ک مردو پناه میدن .حداقل جلوی مرد یه تیکه غذا میزاره تا مثل اون یکی معتادا هم غذای سگ و گربه‌های خیابون نباشه .هرچند پسرای الان (بعضیا رو میگم حالا جبهه نگیرید) میگن چیکار دارم زن بگیرم برم کار کنم سختی بکشم پولا رو بدم یکی دیگه بخوره ؛ بپوشه ؛ خرج کنه . در این رابطه باید بگم زن نگیرییییییییییییییییدددددددددددددد .بخدا ب پیر ب پیغمبر زن نگیرین گردن اونی ک قرار بود بگیرید خیلی حق گذاشتین .اگه خیلی مجردی بهتون فشار میاره خرجش ۱۰۰ تومن پول و جای خالیه . ماشینم میشه:/الان یه سری جبهه میگیرن ک چرا نمیزاری ملت زن بگیرن . من اینو به همه نگفتم . اگه عاشقشی ؛ دوست داری وقتی خسته از سرکار میای ببینیش ک بهت خسته نباشید میگه ؛ سریعا اسباب خوشبخت کردنشو فراهم کن و بگیرش:/اما اگه از نظرت زن گرفتن کار بیهوده‌ایه و عمرتو ب فنا میده و اگه زن بگیری جوونیت هدر میشه خب بزار ۴۰ سالگیت ک دیگه داری پیر و فرتوت میشی زن بگیر بیاد قرصاتو بده:/ ب کسی بر نخوره لطفاخلاصه ک این پست خیلی زیاد شد و ساعت الان ۴:۱۲ دقیقه صبح هستش و من برم سحری بخورممن این پستو از قبل نوشته بودم و هروقت نتم درست شد منتشر اش میکنم.و اینکه یه دعای بامزه میخام بکنم ک بعضیا رو خوشحال میکنهایشالا بهش برسی?</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 04:42:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره . چهارشنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-sjr0txaqukpi</link>
                <description>شبه و من خوابم میاد ولی باید درس بخونم . پدر بیرونه و معلوم نیست کی بیاد . مامان هم برا خودش مشغوله .وقتی الین پستمو خوند یعالمه خوشحال شد و بم گفت خیلی خوب توصیفش کردم . من مثل همیشه با فرزانه نامی ( دارم در مورد یه پسر حرف میزنم ولی ب خاطر اینکه مامانامون از قضیه بو نبرن ب این اسم میگیمش) حرصش میدم و اون هم میگه ک فراموشش کنم .شاید ب خاطر فاصله‌ی سنی ۱۷ سالمونه. یا شایدم بخاطر این میگه ک فرزانه قراره بره اروپا . شایدم بخاطر ریشاش میگه:/ (خیلی بی ربط بود میدونم ) . خب الین و نادر عزیزم اگه این پستو میخونید باید بهتون بگم ک من تو این هیری ویری اصللللااااااااااا حال و حوصله‌ی فکر کردن ب یه رابطه‌ی شاید احساسی رو ندارم . چون هیچ وقت تاکید میکنم هییییچ وقت نمیتونم احساسات خودمو بروز بدم و نیازهای طرف مقابل رو براورده کنم البته با شناختی ک از خودم دارم .خودتون میدونین اوج محبت کردن من فوش دادنه و زدن ی پس کله‌ی محکمه .من فقط با فرزانه شما رو حرص میدم و اسکلتون میکنم?? و باور کنین از حرص دادن شماها نمیشه گذشت .من سعی دارم فرزانه رو فراموش کنم ولی خب سخته و زمان میبره . نمیدونم چرا همیشه ته ته های ذهنم هست . شاید ب خاطر اینکه اونم ب من فکر میکنه(فانتزی های مسخره و بی سر و ته ک ازشون متنفرم ) .یا شایدم ب خاطر اینکه با عکسایی ک با دوربینش از من گرفته بود ی موزیک ویدیو درست کرده بود و ب من فرستاده بود . یا حتی ب خاطر اینکه ب بهانه عکسا ۴ بار بم شمارشو گف:/هنوزم ۲۴۳ اخر شمارشو یادمه .الان در حال گوش دادن ب اهنگ دیوار ام . من شاید تنها کسی نیستم ک هم اکتاو ؛ سپهر خلسه ؛ لیتو گوش میکنم و هم هایده ؛ معین ؛ مهستی و گاهی گوگوش هم گوش میکنم (خز و خیل هم خودتونین) از طرفی هم عاشق بیلی ایلیش ام و رعوف و فایک هم گوش میکنم و دیوانه وار عاشق اهنگاشونم .اینم سلیقم . باید عارض بشم قدمتتون ک عاشق رنگ سرمه ایم و پرسپولیسی ام  و فوتبالی ام . البته همیشه ۱۰ دیقه اول و ۲۰ دیقع اخرشو میبینم چون دیدنه ۲۲ تا اسکل ک تو زمین ۳۰۰ متری دنبال یدونه توپ میدوعن برام خیلی جالب نیست و من ۱۰ دیقه اولو میبینم تا اسمای بازیکنا رو بدونم و قیافشونو ببینم و مسخرشون کنم . ۲۰ دیقه اخرشم میبینم ک ببینم اینهمه خودشونو جر دادن اخرش چی شد :/ ( ب فوتبالیا بر نخوره گفتم ک خودمم فوتبالی ام )و اینکه از ۳ سالگی ورزش رو شروع کردم . ۶ سال ژیمناستیک‌؛ ۴ سال تکواندو ؛ ۱ سال اسکیت ؛ ۸ سال شنا ؛ رفتم و تو همشون موفق بودم ولی ادامه ندادم چون تهش هیچی نبود . این اخریا هم تا قبل اینکه باشکاها بسته بشه خودمون باشکاه داشتیم و من میرفتم بدنسازی کار میکردم .اینم از سابقه ورزشیم .خب دیگه چیز زیادی ب ذهنم نمیرسه هر چند میدونم خیلی چیزا رو جا انداختم ولی همینا یادم بود</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 00:19:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-byprwsnrj9gl</link>
                <description>خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخبخیلی حال میده دستتو میزاری رو دکمه یعالمه نوشته بشههمین چند دقیقه پیش همسایمون ک قاط زده بود درمونو شیکوند اومد با مامانم دست ب یقه بشه بعدم پلیس اومد و خلاصه یک فیلمی شد بیا و ببینچون داستان زندگیم تموم شد تصمیم گرفتم دیگه روزمره‌هامو بنویسم تا فیض ببرید.باید بگم ک : گشنمه ؛ گشنمه ؛ و گشنمه . تازه گرم هم هست.ما از رستگارانیم . روزه‌ام:/و اینکه دوست مامانم (وای خیلی خوشگله) نشسته و از در و دیوار حرف میزنن.از بس فیلم دیدم باز حجم نتمون تموم شده و سرعت نت در حد قاطر هم نیست . هر چند من باز دارم فیلم دانلود میکنم:/همین ک میام پستو بنویسم چرت ترین چیزا یادم میوفته و تمام حرفایی ک ب خودم میگفتم اینو تو پستم مینویسم یادم رف.هم اکنون هم دارم پست مینویسم و هم ب دوستم ملقب ب نادر یاد میدم ک چجوری بیاد پستای کوفتی منو بخونهبله نادر تونست:/و اومد همشو نخونده لایک کرد چون کلاس داشت:/و دارم ب اونیکی رفیقم ملقب ب ملو اموزش مخ زدن میدم و از هنرهایی قبلیم براش رو میکنم .و ب این فک میکنم ک کی دوباره بتونم تو خیابون قدم بزنم:/ولی گررررمههههه:/همین الان بهترین رفیقم الین اس داد در مورد مزاحمای رنگی رنگیش حرف میزنیم و ب اونم دارم یاد میدم ک از یارو عکس بگیرعالین زیادی بچه مثبته . البته فقط در مورد پسرا . و گرنه چتاشو با من بخونین پشماتون فر میخورع .الینو دوست دارم .رفیق خوبیه . کلن بچه باحالیه فق خیلی پایه نیست ک اونم مامانش نمیزاره .در کل همش ب من میگه خیلی خوشگلی:/ و ب من ک ۱۶ سانت ازش کوچیکتر‌ ام میگه جوجه:/ بعد بم دلداری میده و میگه دخترای کوشولو کوشولو بامزه ترن:/ بعدم یکم همو فوش میدیم .الانم بش گفتم تو ویرگول در مورد تو تو پستم نوشتم . الین ذوق مرگ شد بعدم بم گف منتشر کردی خبرم کن برم ببینم.الان همش فکرم ب سمت اکیپمون کشیده میشه . ی گروه تو واتس زدیم ک چارتا خل و چل دور هم جم شدیم: الین - نادر - من و عضو جدیدمون پرفسور سگرن پرفسور کلن تو فاز مشاوره دادنه و هر چن وقت یبار ک یکیمون یا شکست عشقی میخوریم یا یه مرگمون میشه میاد ما رو ملامت میکنه و میره . در کل هست دیگه .پستو دیگه منتشر میکنم الین منتظره ?</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 14:53:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-pnqyzehkveb7</link>
                <description>از اونجایی ک جغدم و هیچگونه حس درس خوندن ؛ کتاب ترجمه کردن یا دیدن ویدیو های اموزشی رو ندارم تروری در حال انتشار پست ام . با این حال میدونم ک ب پیشنهاد یکی از دنبال کننده هام بهتره روزی یدونه پست منتشر کنم . ولی امشب سوزنم گیر کرده و همش پستم میاد:/ساعت جهانی (ک لبتابم اونجوری تنظیمه و واقعیت بلد نیستم درستش کنم ) هم اکنون ۲ دقیقه مونده ب ۴ صب میباشد و من ب هیچ وجه خوابم نمیاد .چون ۱ ظهر تا یک ربع مونده ب ۹ شب خواب تشریف داشتم و گردنم هم خشک شده . خب هوا محشر بود و من در بالکنو باز گذاشته بودم .سال پیش همین موقع ها بود ک کلیه هام مشکل پیدا کردن و دکترا ب اپاندیسم مشکوک شدن و من نزدیک بود خودمو خیس کنم بخاطر ترسم از عمل . هر چند وقتی انگشتمو قط کرده بودم و خون از ارنجم میچکید با خونسردی تمام رفتم و با بتادین زدعفونیش کردم و ۵ تا چسب زخم بهش زدم تا انگشتم کج جوش نخوره. روزی ۵ ساعت باید درس بخونم ولی ب هیچ عنوان حالشو ندارم و هیچی از اصطلاحات کتاب کار نمیفهمم . اصلا منطق کتاب کار اینه: [کتاب درسی:سلام . کتاب کار:۴۲ خط چرت و پرت ک مامانم میگه ما اینا رو تو دانشگاه خوندیم:/ (الان بسته شدن کروشه کو) خب با موفقیت کروشه بسته رو پیدا نکردم:/ الانم تصمیم دارم ک بعد از انتشار نوشته ام برم و یکم درس بخونم .خب من شما رو با نوشته هام تنها میزارم و میرم دو خط چیز یاد بگیرم</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 03:38:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من از شما میترسم</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%85-qspv7fcfrbix</link>
                <description>من خسته از این قوی بودن .بگذارید هواری بزنم بر سر این شهر ک بیرحمانه تمام رویاهای کودکانه ام را در چاله ای انداخت و ب اتش کشید .شاید حالا اگر خاکستر رویا هایم روی شانه هایم سنگینی نمیکرد از دیدن شکوفه های سفید و صورتی یک لبخند هر چند ملیح میزدم .اما اکنون از بیحسی تمام است ک بیتوجه ب هیاهوی اطراف مثل تکه سنگی ب گوشه ای زل زده ام و هر که دید گمان کرد عادت کرده شده ام .گاهی لبریز از صبر میشوم و تنها انگشتانم را در دستم فشار میدهم . دندان هایم را تا مرز خرد شدن بهم میسابم اما باز کسی نمیفهمد حال پریشان من را .گاهی فکر میکنم تمام اینها مقدمه ای برای درد‌های و فشار‌های عصبی بیشتر است .هه جالب است برایم قرص‌های تقویت اعصاب خریده‌اند . چه چیز را میخاهید تقویت کنید!؟ اعصاب نداشته من را!؟شاید بهتر بود تنهایم میگذاشتید تا اذیتتان نکنم .عصبی بودنم از زیادی قوی بودنم است . وگرنه ب خودیه خود ک ادم عصبی نمیشود .شما بودید ک از همان کودکی فهماندید دختر‌ها در این دنیا جای زیادی اشغال میکند ؛ همان وقتی ک شنیدید جنسیت نوزاد دختر است و صورتتان مچاله شد . همان وقتی ک مِهرتان را کاملا غیر عادلانه بین دختر و پسر تقسیم کردید .و من از همان بچگی از ادمها ترسیدم .وقتی بترسی میانشان غریب میشوی .وقتی غریب باشی تنها میشوی .وقتی تنها شوی عجیب نیست هم صحبت هایت حیوانات باشند .عجیب نیست هرروز مقداری غذا ب سگ ماده‌ای ک توله هایش را شیر میدهد و از فرط لاغری استخوان‌های دنده اش شمرده میشود ؛کنار بگذاری و او تو را تا دم در خانه‌ات ساپورت کند .عجیب نیست اتاقت بی شباهت ب باغ پرندگان نباشد و هرروز صبح انقدر سر و صدا کنند ک تو بالشتک کنار سرت را پرت کنی تا ساکت باشند و بعد با دیدن چشمان ترسیده‌اشان بینهایت پشیمان شوی .این زندگی من است . دور از شما انسانها . همصحبت با حیوانات و عاشق انها . عاشق اسب سواری و حرف زدن با انها.با سبک زندگی‌ای ک همه او را شماتت میکنند و او باز هم را کج خود را در پیش گرفته .همیشه در تمام کردن نوشته هایم گیر میکنم و نمیدانم با چه جمله ای تمامش کنمولی الان یاد یک شعر افتادم ک دوست دارم با ان نوشته ام را تمام کنمدیوانه تر از خویش کسی میجستمدستم بگرفتند و به دستم دادند</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 03:03:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب نباش</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B4-pbkmsdax6bes</link>
                <description>عجیبه . منتظر بشینی تا شاهد عقد پدر و مادرت بیاد و شاهد خطبه طلاق بشه .و من مثل همیشه ام . شب تا صب بیدارم . صبح تا عصر خواب . وقتی از اتاقم رفت و امد میکنم بارفیکس میرم . با مامان شوخی میکنم و سر به سرش میزارم و مثل همیشه سهمم یه لبخند ملیح و زورکیه. مثل همیشه وقتی حوصلم سر میره یه ورق کاغذ میزارم رو زمین و به قول خودم اسکیت سواری میکنم . مثل همیشه هر روز دوش کوتاه میگیرم و موهای پسرونمو با واکس مو حالت میدم . مثل همیشه وقتایی ک دلم میگیره میشینم تو بالکن و اهنگ میخونم و گاهی گیتار میزنم . مثل همیشه به اتاقم ک همیشه انگار جنگ جهانیه نگاه میکنم و ب خودم میگم خیر سرم دخترم و اتاقم بازار شامه . مثل همیشه سعی میکنم شایا (طوطیمو) دستی کنم و اون دستمو گاز میگیره و سهم من فقط نگا کردنه زیباییشه. مثل همیشه با دوستم چت میکنم و باهاش ب چرت ترین چیز ها میخندم . زبان میخونم و کتاب و اهنگ ترجمه میکنم. و هزار تا مثل همیشه های دیگه و من در این روزها بازم خوبم .خوبم در حالی ک دلخوشیم اهنگ گوش کردن و نگا کردن ب شایا و هراز گاهی قدم زدن تو خیابونه .خوبم در حالی ک مغزم مدام در حال حرف زدنه . در من فردی روانیه ک از درون من را تخریب میکنه . گاهی میشینه گریه میکنه . عصبی میشه . خنده های هیستیریک .گاهی داد میزنه گاهی گریه میکنه . به فکر احمقانه ی خودکشی هم میوفته . ولی ظاهرم اروم و شاد. بی دغدغه . دختری ک یه سری مشکلات تو زندگیش داره ولی ظاهرن بهشون عادت کرده . ولی روانیه داخلش هروز و هروز ک میگذره حالش وخیم تر میشه. مداد در حال حرف زدن با خودشه .این روانی دیگه بهش امیدی نیست . براش دعا نکنین دیگه خوب نمیشه .من عصبانی از خودم ک چرا هنوز هم خوبم!؟ تا کی این خوب بودن ادامه پیدا میکنه . لعنت ب این غرور ک نمیزاره حتی گریه کنم . لعنت ب این خوب بودن و تظاهر . لعنت به حال خوب.</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 22:22:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگینامه یک ادم عادی .قسمت۵</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%AF%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%DB%B5-tw3bpycb3tdq</link>
                <description>خب تا الان متوجه شدید ک من هر چند روز یبار میام دو تا پست منتشر میکنم و میرم اینجوری راحت ترم .تا اونجا رفتیم ک ما از خونه مامان جون برگشتیم و از اول شروع کردیم . اولاش خوب بود.حدود ۳ هفته با هم زندگی میکردیم . در طول اون مدت خیلی با هم دعوا نکردن ولی مدام ب هم تیکه مینداختن ک فلان کارو کردی بهمان کارو کردی . خلاصه در طول این ۳ هفته هم اقای شریفی دوبار اومدن خونه ما تا مشکلات رو کامل حل کنن . یه جورایی فرشته نجات اون روزای من بود . ولی چه فایده ؛ هفته سوم پدر با فرنوش رفته بود بیرون و خدا میدونه چه کارایی دیگه ای انجام شده . که مامان من هم بعد از دعوا و داد و بیداد شبونه رفت خونه مامان جون ومن موندم و پدر . محرزه ک پدر از پس پخت و پز و خونه داری بر نمیاد . منم تمام مدت مثل بچه های تخس نشسته بودم تو اتاقم و با گوشیم ور میرفتم . تا اینکه یروز ک خونه نبود و مثل همیشه گفت : میرم بیرون کار دارم . منم زدم بیرون و رفتم خونه مامان جون . این (میرم بیرون کار دارم) هاشو خوب میشناختم . میدونستم برگرده (ک نصف شب برمیگشت معمولا) حال مساعدی نخواهد داشت . پس منم رفتم . چند روز خونه مامان جون موندیم ک همش اصرار میکرد با برگردیم خونه . مامان من بعد چند روز هم رضایت داد در صورتی برمیگردیم خونه ک پدر جمع کنه و بره اون یکی خونمون . پدر هم جمع کرد و رفت .حدود ۲۰ روز جدا زندگی کردیم . تا اینکه یه روز ب سر دایی پدرم ک اصلا با هم رفت و امد نداشتیم از شهر دیگه بیاد و خونه ما بمونه . ب خاطر همین پدر برگشت خونه تا جلوی دایی جان (پدر دایی) سه نشه . ک دایی جون هم از رفتارای پدر و مامان میفهمه ک یه چیزی شده و همش ب مامانم اصرار میکنه ک بگه چی شده .(دایی جون هم منو مامانمو خیلی دوست داره نمیدونم چرا) بعدش مامان منم مجبور میشه ک بگه . دایی جون هم پیش قدم میشه ک مشکلو حل کنه (اخه خودشم جوونیش همین جوری بود ؛ خیلی خیلی پولدار بودن و زندگیشون عین این ادم پولدارای تو فیلما بود ک خونواده هر کی ب فکر عشق خودشه ؛ ولی الان خیلی پشیمونه و کاملا عوض شده) خلاصه دایی هم گفت ک زیر نظر یه مشاور زندگیتونو بازسازی کنین(خنده داره ؛ دیگه خسته شدم بس ک هر کی اومد گف از اول شروع کنین )خلاصه خانم دایی جون که مشاور بود یعالمه کمکمون کردن و اونا ک ۱ هفته قبل از عید اومده بودن روز ۱۳ بدر رفتن شهر خودشون . همه چی به ظاهر خوب ک نه عالی بود . تا پریروز . پدر هی اصرار داشت ک ما رو ببره خونه مامان جون . این رفتارشم خوب میشناسم ما رو میزاشت خونه مامان جون تا خودش راحت تر به کارای نصف شبیش برسه .خلاصه انقد برم برم کرد ک مامانم گفت کجا میخای بری باز ما رو میخای از سرت وا کنی بعدشم کار به فحش و فحش کشی کشید و مامانم ب دایی جون زنگ زد و شرح حال دادحالا الان منتظریم تا دایی جان ک شاهد عقد مامان و پدر بودن از شهرشون تشریف بیارن تا شاهد طلاق بشن .بقیه ماجرا در زمان حال اتفاق میوفته و منم در بهترین زمان بهتون میگم . </description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Tue, 20 Apr 2021 21:49:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویس</title>
                <link>https://virgool.io/@karenqrn/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-qqq3men3qamx</link>
                <description>زیاد مینوشتم . یادمه از بچگی انشا همیشه ۲۰ میشدم و حس قشنگی داشتم وقتی انشامو تموم میکردم درحالی ک صورتم داغ  و گونه هام سرخ شده بود دفترمو میاوردم پایین و با معلم چشم تو چشم میشدم ؛ بچه ها شروع میکردن دست زدن و من ب شوخی تعظیم میکردم .اینم یادم میاد که زیادی بدخط بودم و کسی جز خودم نمیتونست نوشته هامو بخونه . خب از طرفی خوشحال هم بودم . نوشته هام دلی بود و نمیدونم چرا هیچ وقت دوست نداشتم کسی نوشته هامو بخونه .الان ولی نشستم و در حالی ک دارم  شام میخورم و هم ب برنامه تلوزیونی نگاه میکنم نوشته هامو هم منتشر میکنم . نوشته های روی کاغذم رو هم بازم کسی نمیتونه بخونه ؛ الانم دیگه خیلی زیادی نستعلیق مینویسم .سمفونی تق تق کیبورد لبتاب و یه اهنگ قدیمی رو خیلی دوست دارم . نوشته ها از دل میان و رو کاغذ میشینن ؛ ولی اونا در واقع رو دل خوانندش میشینن . نوشته ها همون قسمت مغزیه ک میخایم خاموش بمونه .شاید هممون یه قبرستون بزرگ از خاطره ها داریم ؛ یه قسمت از مغزمون ک هیچ علاقه ای ب سر زدن بهش نداریم . خاطره هایی ک بعضی وقتا با ب یاد اوردنش شبا بیدار میمونیم ؛ سردرد شدید میشیم ک با ۱۰ تا قرص هم خوب نمیشه ؛ گاهی تو خودمون میریم یا دلمون تنهایی و تنهایی میخاد . اگه همین خاطره ها رو بریزیم رو کاغذ ؛ حداقل میدونیم ک کاغذ تو دردمون شریک شده . از بیاد اوردن خاطرات دفن شده گوشه مغزتون نترسید . اونا رو در بیارین و تو قبرستون کاغذ چال کنین تا مغزتون سنگین نباشه . کاغذ ها بهترین شریک دردها هستند:)</description>
                <category>Karen</category>
                <author>Karen</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 01:22:20 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>