<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Zartosht Kashefian</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kashefian.zartosht</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:51:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/25661/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Zartosht Kashefian</title>
            <link>https://virgool.io/@kashefian.zartosht</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قول غریب خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@kashefian.zartosht/%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-zouayvhxtdjf</link>
                <description>یک فریبی هست در ماندن. می ایستی و منتظر میشوی هم به خاطر ترس از دست دادن و هم چون قولی داده شده که پاداشی هست برای صابرین. فکر میکنی، وقت های خالی را پر میکنی و توی دلت به خودت لگد میزنی که همه جلو رفته اند و من هنوز توی خط شروع مسابقه منتظر شلیکم. کم کم ولی همین انتظار هم از بین می رود. روزمرگی همه چیز را از ریخت می اندازد. میشوی سنگی در انتظار تلنگر ولی نه حتی در انتظار، در تمنا. دیگر انگار مطمئنی. اطمینانی وجودت را با نا امیدی تمام پر کرده که خبری نیست، انتظارت پوچ بوده و حالا هم دیر شده و به قول بوکوفسکی هیچ چیز بدتر از دیر شدن نیست. کم کم شکل همان موقعیت میشوی، همان ایستایی بی ثمر، همان سکون متمادی. دیگر اصلا نمیخواهی که تغییری ایجاد شود. ترسی هم دیگر وجود ندارد. نه حتی حسرتی. فقط خیره مانده به ساعت تبدیل شده به یکی از اسباب خانه.</description>
                <category>Zartosht Kashefian</category>
                <author>Zartosht Kashefian</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 17:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیا ای یار دیرین، از دور هم خوشی</title>
                <link>https://virgool.io/@kashefian.zartosht/%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B4%DB%8C-bm7mr4k5kslf</link>
                <description>نیا ای یار دیرین از دور هم خوشیباهم توی بازار می‌گشتیم. توی خیابان. توی پارک. همیشه همه جا راه میرفتیم. بیشتر اوقات بی هدف دور میزدیم، گاهی واقعا بارها و بارها دور خودمان میچرخیدیم و بی هدف و بی دغدغه حرف میزدیم. احساس میکنم سال ها از آن روزها گذشته. البته واقعا سال ها گذشته ولی برای من سی ساله بیش از چیزی که بوده به نظر می آید. همیشه سمت چپم راه میرفت. میگفت میخواهد سمت راستش باشم. من ولی وقت هایی که از خیابان رد می شدیم و ماشین ها از چپ میامدند سمت چپش می ایستادم و او هم میخندید. شانه هایش کمی بالا بود، کمی قوز داشت و فقط اندکی یله راه میرفت. میگفت نه میخواسته و نه قرار بوده دنیا را بگیرد. کسی در کودکی قولی بهش نداده بوده تا خانم دکتر یا مهندس مهمی شود و برای همین آزاد بود تا هیچی نباشد. مثل لیوان خیس توی سطح شهر لیز میخوردیم و میچرخیدیم. همه لیوان های لیز ولی بالاخره زمین میخورند. انقدر چرخیدیم تا از دور خارج شدیم. این روزها هنوز میگوید شکست برایش معنی نمیدهد، ولی گاهی بعد از ظهرها، درست وقتی مثل نصف شب بیابان همه جا ساکت است گریه میکند. و نمیتوانم دروغ بگویم که با وجود ناراحتیم برایش، کمی هم خوشحال میشوم. خوشحال میشوم که در دیگی که برایم نجوشیده سر سگ میجوشد. او بهتر از هر کسی حسم را میفهمد. وقتی برایش میگویم بهم میخندد و میگوید او هم خوشحال است، حتی بیشتر از من. من قرار بوده برنده باشم و نیستم. او توی مسابقه ای شرکت نکرده بود. حالا سال ها گذشته و دیگر با هم راه نمیرویم گرچه گاهی حرف میزنیم. خیلی کم، خیلی محتاط و خیلی شمرده. شرمی نیست ولی جای چیزی خالی است و با همه راه رفتن ها و حرف های عالم هم نمیشود پرش کرد.</description>
                <category>Zartosht Kashefian</category>
                <author>Zartosht Kashefian</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2020 10:42:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادربزرگم، عشقم، آلامم</title>
                <link>https://virgool.io/@kashefian.zartosht/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%85-%D8%A2%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%85-hevy3a9zpjpt</link>
                <description>مادربزرگم، عشقم، آلاممآدم خوبی نبود. خوب نبودنش ولی ناخودآگاه و از سر تحمل عادت های دفن شده از سالیان بود. خوشگل هم بوده‌ظاهرا. دوست و دشمن سر قشنگی و آشپزیش توافق داشتند. مایه حسادت بود همیشه، چه برای شوهرهایش چه برای باقی زن ها. خودش هم با آن غدی عذاب آور، زبان تیز، و تکرار مکرر موفقیت‌های نصفه و نیمه‌اش مرهم نبود برای حرف های دیگران. نمیدانم درست کجای زندگیش حسادت دور و بری ها به نفرت تبدیل شد. حتی بچه هایش متنفر بودند ازش. شوهرهایش نمیتوانستند جلوی انزجار و عشق همزمان و دایمشان را بگیرند. همیشه روی لبه خیانت بهشان بود  و ثابت هم کرده بود که تهدید‌هایش توخالی نیست. خلاصه تا جوان و قشنگ و پرانرژی مستعد بود همه دورش جمع میشدند تا بهش نزدیک باشند و پشت سرش فحش‌های به‌حق می‌دادند و وقتی پیر شد دیگر نیامدند و پیرزن روزگاری محبوب را فراموش کردند. او هم ماند با زبان تلخش و یک عمر پشیمانی از کارهایی که میتوانسته بکند و آدم‌هایی که میتوانست بشود. حالا با کمر خم، دست‌های لاغر با رگ‌های بیرون زده و چشم‌های خالی از برق همیشگی، خاطرات فرضیش را در لوپ دایمی برای اطرافیانی که نمی‌شناسدشان تکرار می‌‌کند تا احتمالا یکی از همین شب‌ها در حین تکرار رویا‌هایش خواب دایم ببردتش جایی که پاشنه‌های در به وفق مرادش‌ بچرخند.</description>
                <category>Zartosht Kashefian</category>
                <author>Zartosht Kashefian</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2020 09:46:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در قلمرو خواب و بیداری</title>
                <link>https://virgool.io/@kashefian.zartosht/%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-ohpsl6sh1cyo</link>
                <description>قلمرو خواب و رویامارسل پروست همان ابتدای در جستجوی زمان از دست رفته با ترجمه &quot;از دست رفته&quot; مهدی سحابی درباره حسی میانه رویا و بیداری مینویسد. جایی در برزخ خواب و رویا. جایی که برای لحظاتی، فقط چند ثانیه، شاید هم کمتر، نمیفهمید کجایید، کجا بوده اید، یا که هستید. مثل بقیه بخش های در جستجوی زمان از دست رفته، این یکی هم درست درباره چیزی است که همه میشناسیمش ولی درباره اش حرف نزده ایم، فقط تجربه اش کرده ایم و به زبان تبدیلش نکرده ایم، و نکته همین جا است؛ چرا این یکی لذت بخش است.فیلم های دیوید لینچ به زعم اغلب کارشناسان سینمایی و خودش، از جایی در ناخودآگاه می آید و قدرتش هم از همین ناشی می شود. نوعی ترس برهنه و بی تکرار که توی مای بیننده بالا می آید و پرمان میکند از چیزی آشنا ولی بیگانه. حسی که قبلا در ما وجود داشته، تجربه شده، ولی به زبان نیامده، عنوان نشده و برای همین ناشناخته و وهمناک باقی مانده. دیوید لینچ که با مراقبه و گشت و گذار در ناخودآگاهش به ایده های فیلم هایش میرسد چه فرقی با پروست دارد که میتوانیم تاثیرِ صناعت او را &quot;طبیعی&quot; بدانیم و نوشته های پروست را نامعمول؟مفهومی به نام Uncanny وجود دارد که اصطلاحا به معنای خارق العاده یا عجیب است ولی معنای مصطلحش به چیزی دیگر اشاره دارد، به چیزی که آنقدر معمول نیست که ناشناخته است و بیگانه و به همین دلیل رعب آور. مثل نوشته های روی صورت مرد در کوایدون، یا دکمه های روی چشم کورولاین، یا همه سینمای دیوید لینچ. جایی میان آگاهی روزمره و صفر مطلق علم. ناشناخته ای که آشناست و به همین دلیل ترسناک. ناشناخته ای بیان نشده.Uncannyها ترس های بی زبان اند. در واقع به قول لکان چون هیچ گاه وارد زبان نشده اند امر واقعی اند و در نتیجه جزو حقیقتی که به خاطر اسارت ما در بند زبان هرگز لمسشان نخواهیم کرد. سینمای ترس در جاهای مهمی توانسته به آن ها دست پیدا کند و بهترین هایش را با کمکش صیثقل دهد. رعبی که ساختمان هتل با آن طراحی دقیقش در درخشش ایجاد میکند، زیرزمین مخوف صورت چرمیِ کشتار با اره برقی در تگزاس، یا کوتوله پیر بزرگراه گمشده (جالب نیست که نمیشود حرف هایش را واضح شنید؟). اما مسئله ما همچنان باقی است، چه چیزی در پروست و سبک عجیبش، به خصوص در تک گویی ابتدایی در جستجوی زمان از دست رفته وجود دارد که خواندنش را نوستالژیک و لذت بخش میکند ولی نه ترسناک. آن سرزمین میانه خواب و بیداری چه دارد که ما بهش لبخند میزنیم و جیغ نمیکشیم.ثانیه های گرگ و میش خواب و بیداری، جایی که هنوز مغز نمیتواند ادراک کند طرف چپش خالی است یا میز کنار تخت پرش کرده یا بالشی دیگر، آن زمانی که سخت می شود درک کرد که مردی 30 ساله و تنها و بی موفقیت اید یا زنی پیر و خسته از زندگی یا طفلی 8 ساله و پر انرژی، آن لحظه به خصوص باید بخشی باشد از ما که حاضر میشود بالاخره وا بدهد به گم شدن در انتزاع تخیل. باید احتمالا جایی باشد که رها میشویم از ترس ها و عقده ها و مشکلات، و شعف حاصلش بیش از هر چیز به این دلیل است که پاهای مایی که تجربه اش کرده ایم، در آن لحظه به خصوص، روی زمین نبوده، ما در نا کجا اباد بوده ایم، نه در دنیای واقعی، نه روی صندلی سالن سینما. درست وسط بی پناهی رویا، برای همین میشود هضمش کرد، میشود حتی فهمیدش، و میشود در آغوشش گرفت. فقط کافی است پاهایت روی زمین نباشد تا دیگر خیلی هم در بندش نباشی. شاید برای همین این همه هنرمند مخدر مصرف میکنند. شاید حکمت اصلی دنیا را باید در جوب های شوش پیدا کرد، کی میداند؟</description>
                <category>Zartosht Kashefian</category>
                <author>Zartosht Kashefian</author>
                <pubDate>Mon, 27 Apr 2020 20:44:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینده ایران و هارمونی های ورکمایستر</title>
                <link>https://virgool.io/@kashefian.zartosht/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%B1%DA%A9%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%B1-tjauvfsmqlfh</link>
                <description>یانوش ایستاده، چشم در چشم نهنگاگر از آدمی بی هیچ دانش سیاسی مثل من بپرسید سرنوشت ایران در آینده چه خواهد شد هرگز یک حدس مطمئن نخواهم زد. لیستی از آرزوها دارم که بدم نمی آید عملی شوند ولی بد نیست آدم فرق رویا و واقعیت را تشخیص دهد. در این شرایط حساس کنونی که انگار هیچ وقت از حساسیتش کم نمیشود و زخم ناسورش روحمان را خراشیده یکبار دیگر هارمونی های ورکمایستر بلاتار را دیدم. به نظرم تار خیلی از سوال های سیاسیم را در فیلم درخشانش که به نظرم بهترین کارش هم هست پاسخ گفته. این ها افکار من درباره شاهکار بلاتار و ایران کنونی است.در فیلم بلاتار با آمدن سیرک به شهر نظم معمول به هم میخورد. نظمی که البته کمکی به چیزی نکرده. تمام فضای فیلم پر است از گل و تاریکی و فقر و سرما. تار هم با کمک نماهای بلندش زورش را زده تا پرتاب شوید توی آن دنیای نابود و پر از تباهی. شما هم چاره ای جز این ندارید. با آمدن سیرک اتفاقاتی در شهر میافتد. سیرک شامل یه نهنگ مرده عظیم است که چشمان غمگینی دارد و ظاهرا بدجوری بوی زنا میدهد، و یک پرنس که هرگز نمیبینمش ولی مثل اینکه چیزی در مایه های مرد فیل نما است، اگرچه مثل نیچه حرف میزند.دوالیته نهنگ و پرنس در واقع دوالیته هابز و ماکیاولی است. ماکیاولی فیلسوف مشهوری که معتقد بود هدف وسیله را توجیه میکند، کتابی دارد به اسم پرنس. و هابز فیلسوف انگلیسی که معتقد بود نظامی قدرتمند و فاشیستی میتواند نظم را در جامعه حاکم کند و جلوی هرج و مرج را بگیرد، کتابی دارد به اسم لوایاتان که نام نهنگی در کتاب مقدس است. این دولیته در واقع میتواند درگیری هر نوع نظامی باشد ولی مهمتر از همه کمونیسم (نهنگ) و شورشیان (پرنس) به خاطر موقعیت آن سال های مجارستان هدف اصلی تیر بلاتار اند. و اینجا است که این دوالیته میتواند در سیاست ما هم مصداق پیدا کند. اگر نهنگ نظام فاشیستی جمهوری اسلامی باشد، که خوب یا بد در فاشیستی بودنش نمیشود شک کرد، مسئله اینجا است که آیا با سینه زدن زیر علم پرنس می شود کاری کرد؟ یا در واقع تغییر این نظام در اثر شورش اوضاع را بهتر خواهد نمود؟ جواب بلاتار خیر است.جلوتر وقتی شورشی ها به تیمارستان میریزند و همه را کتک میزنند و همه جا را تخریب میکنند، یانوش دفترچه خاطرات یکیشان را پیدا می کند و میخواند که &quot;ما خشمگین بودیم و هرچقدر بیشتر خشممان را خالی کردیم کمتر علتی برایش یافتیم&quot;. مسئله اینجا است که ما هم عصبانی هستیم ولی آیا با عصبیت میشود آلترناتیو بود برای این وضعیت اسفناک جمهوری اسلامی؟ آیا آتش زدن و تخریب بیشتر این خرابه که دیگر واقعا فرقی با جهان فیلم های بلاتار ندارد دردی دوا می کند؟ جواب من هم بله است و هم نه.ورکمایستر ظاهرا کسی است که با تعریف اشتباه کلاویه ها، موسیقی را سال ها به عقب انداخت و باید حالا بار دیگر از نو باز تعریف شود. این کاری است که باید انجام شود. با وجودی که همه از شنیدن هارمونی هایش لذت میبریم (انگار فرض فیلم این است که ملودی ای که چندبار میشنویمش اثری از ورکمایستر است) نمیشود تاثیرش در عقب افتادن هنر موسیقی را فراموش کرد. مسئله هم اینجا است؛ تنها وقتی گذشته را با عطوفت نگاه کنیم میشود پای در راه ساختن بگذاریم. و من معتقدم این بحث های آلترناتیو هم بیفایده است. میدانید آلترناتیو یک میوه فاسد چیست؟ کمی گشنگی.</description>
                <category>Zartosht Kashefian</category>
                <author>Zartosht Kashefian</author>
                <pubDate>Sat, 25 Apr 2020 19:08:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ خواهی</title>
                <link>https://virgool.io/@kashefian.zartosht/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-lbyndbblz0av</link>
                <description>دیگر شنیدن اینکه کسی که در معرض درد فراوان و صدمات و بیماری های جدی است دلش میخواهد بمیرد کلیشه ای شده. فیلم هم زیاد بر اساسش ساخته اند و اتانازی تعریفی مشخص گرفته و تبدیل به یکی از آن بحث های روزی شده که عده ای با آن موافقند و بعضی مخالف. این بین ولی انگار فراموش میشود که اتانازی در واقع همان خودکشی است، بله شاید شرایطی را در بر میگیرد ولی ذاتش که خودکشی است چنان حقیقت تلخی را یدک میکشد که سعی میکنیم زیر لایه های غلیظ و سانتیمانتالی از دلسوزی پنهانش کنیم؛ مرگ خواهی.مرگ خواهی تجربه نسبتا متفاوت تری برای من دارد. اگر رمان ظلمت شب را خوانده باشید از تجربیات فردی تحت فشار افسردگی چیزهایی شنیده اید ولی گاهی مرگ خواهی حتی از لای افسردگی هم سرش را بیرون میکند و صورت آدم را لیس میزند. در سریال mad men در یکی از همان قسمت های اول روانشناسی هست که سعی میکند به تیم تبلیغاتی حالی کند که علاقه شدید مردم به سیگار کشیدن آن هم با وجود هشدارهای فراوانی که درباره خطرات گریزناپذیرش وجود دارد نوعی مرگ خواهی است، اینکه اصلا جامعه مرگ خواه است.این وسط من هم هستم که نمیتوانم خیلی احساسات و تجربیات شخصیم را به ابعاد مختلف و بزرگتر جامعه بسط دهم ولی نمونه هایی از آن را زیاد در سینمای مدرن اروپا بعضا دیده ام؛ یکی از نمونه ها، شاید مردن درست در لحظه خوشبختی محض است. بگذارید یکم در این مورد حرف بزنیم.مهران مدیری در برنامه دورهمی هر شب از مهمانانش میپرسد احساس خوشبختی داری و اکثر قریب به اتفاقشان میگویند بله و بعضا هم میگویند به شدت بله. و من نمیتوانم حرف ونگات را فراموش کنم که میگفت خوشبختی محض با همه زیبایی و شکوه بیهمتایش فقط چند ثانیه است پس سعی کنید نگهش دارید و جایی در ذهنتان ذخیره اش کنید و در مواقع سختی وحشتناک بهش رجوع کنید. در ذهن من خوشبختی جور دیگری نمیگنجد جز همان لحظه های آرامش و بیخیالی محض، در آغوش محبت و روشنی. و چیزی که من از مرگ خواهی دیده ام یک بخشش همین است، مردن درست در لحظه آرامش، همین جا تمام شود، هیچ شوم، و به نیستی پرواز کنم تا بهترین حسم آخرینش هم باشد.این ولی تنها بخشی از ماجرا است. گاهی حتی به یکباره موقع دراز کشیدن در تخت و درست پیش از خوابیدن، در یکی از همان لحظه های تنهایی خالص و ناب انسان مدرن، آرزوی مرگ میکنم، به یکباره آنقدر حجم عظیمی از هیچ، دور و برم و درون سرم را اشغال میکند که با خودم میگویم کاش بیاید کار را یکسره کند.گاهی حتی فکر میکنم این تمایل به صفر شدن و نیستی حتی نوعی فتیش است. قبول میکنم که گاهی از سرِ در رفتن از مسئولیت ها و اتفاقات مهم پیش رو است اما شاید در بیشتر اوقات علاقه عجیبی است به اینکه صفر شوم. و این احساسات را به هیچ وجه نباید با تمایل به خودکشی اشتباه گرفت. خودکشی اساسا نوعی عمل است و در نتیجه تلاشی برای رهایی است. خود عمل آن را تبدیل به یک اتفاق می کند که انسان بر سر خودش می آورد ولی چیزی که من از آن حرف میزنم تمایلی است برای مفعول مرگ بودن، اینکه مرگ بر من حادث شود.شاید تنها جایی که مشابه این احساس را در بخشی از هنر دیده ام، فیلمی بود حالا فراموش شده از بهرام توکلی به اسم آسمان زرد کم عمق، که در آن زن هر دو مرحله ای را که من داشته ام درونش طی میکند، گرچه توکلی با بخشیدن افسردگی به کاراکتر زن، کمی حسی اینچنین خالص را چرک میکند.این حقیقت آنقدر تاریک است که حتی نمیتوانم و نتوانسته ام از دیگران بپرسم آیا این احساس مشترک است؟ کس دیگری حسش کرده؟ کس دیگری مثل خواسته خودش را در آسمان زرد کم عمق غرق کند؟</description>
                <category>Zartosht Kashefian</category>
                <author>Zartosht Kashefian</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 19:36:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تماشاگر ایرانی: این معمای بزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@kashefian.zartosht/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-sj1j3g5qcdqo</link>
                <description>چرا ایرانی ها میتوانند اسپیلبرگ را نابلد صدا کنند؟ تماشاگران فیلم در ایران هرگزدست از متعجب کردنم بر نمیدارند. جدای از رفتارهای حیرت انگیزشان در استقبال از کمدی های چیپ و بدساختی مثل من سالوادور نیستم یا هزارپا، و از طرفی دیگر پرفروش کردن فیلم های بهتری مثل ابد و یک روز و جدایی نادر از سیمین، که خودش قابل بررسی است، استقبال از سریال های بسیار سطح پایین داخلی است که تئوری های عادی رفتار مخاطب را در عمل منجمد می کند. این در حالی است که همین خیل عظیم مخاطب سریال های شبکه نمایش خانگی، عموما به سریال های روز آمریکایی درجه یک هم دسترسی دارند، خیلی هاشان عناوینی که گل کرده بود مثل لاست، 24، یا فرار از زندان را دیده اند، ولی با این وجود همچنان سریال های وطنی را به شکل گسترده ای نه تنها ترجیح میدهند بلکه ازشان استقبال میکنند. من به شخصه دلایلی هم دارم برای اینکه مفاهیمی مثل شعور پایین مخاطب در ایران هم خضعبلی ساخته روشنفکرنماهای سطحی ایرانی است تا به جای تحلیل درست موضوعِ در دست، خودشان را در سطح بالاتر بنشانند، نخوت اینگونه حرف ها همیشه حتی کمی عصبانیم میکند چون فهم سینما در همه جای دنیا جدای از بعضی مسائل فرهنگی تقریبا مشابه است، حتی با وجود تفاوتی که در سلیقه وجود دارد، اگرچه بحث درباره سلیقه مخاطب ایرانی هیچوقت نمیتواند خیلی عملی شود چون این مخاطب عملا به همه ژانرها دسترسی ندارد (مثلا علمی تخیلی) تا بتواند در تصمیم برای تماشا، سلیقه اش را به تهیه کننده ها ثابت کند. در واقع سلیقه مخاطب ایرانی بیش از هر چیز در ابعاد کلان توسط تهیه کننده ها و سرمایه گذاران شکل میگیرد که البته این بحث جای دیگری دارد.مخاطب ایرانی با همذات پنداری رابطه پیچیده و عجیبی دارد. ابتدا اگر بخواهیم همذات پنداری را در سینما درست تعریف کنیم شاید میشود با مراجعه با کتب مرجع آن را وقتی دانست که تماشاگر با کمک دوخت، خودش را جای قهرمان (یا قهرمان ها) و در فضای داستان تصور کند و عملا موقعیت رئالیته خودش به عنوان فردی که بلیط پرداخت کرده و روی صندلی نشسته را فراموش کند. با این فرض، میتوانیم سوال اصلی را مطرح کنیم؛ چطور مخاطب ایرانی به این سادگی به سطحی ترین محتواهای سینمایی یا تلویزیونی داخلی دوخته می شود ولی در مواجهه با اثری از اسپیلبرگ مثلا، خودش را در جایگاه منتقد قرار میدهد. در واقع چرا مخاطب ایرانی به کیفی ترین آثار سینمایی دنیا (از بعد کیفیت استاندارد در تولید، وگرنه که تعریف کیفیت در هنر مصیبت دیگری است) دوخته نمی شود ولی در آثار داخلی به راحتی خودش را در جایگاه قهرمان گم میکند.با توضیح سوال حالا میخواهم ایده خودم را مطرح کنم با این پیش فرض که این آثار در عمل تشابهات زیادی با یکدیگر ندارند و طیف متنوعی به عمق سینمای ایران را شامل میشوند. میشود خیلی راحت جغرافیا را مطرح کرد و این سوال را عملا کنار گذاشت؛ مخاطب ایرانی تنها با بک گراند کشور و فرهنگ آشنایش است که میتواند احساس راحتی کند و در نتیجه به تصویر دوخته شود. جدای از اینکه شاید این بخشی از جواب باشد باید پذیرفت که همه جواب نیست، چرا که این شرایط برای مردم چین، تایلند، سنگاپور ، و کشورهای اروپایی هم دلالت خواهد داشت ولی در این کشورها استقبال از سینمای خارجی بسیار بیشتر است. نتیجه ای که نظر شخصی من است و هیچ مصداق علمی ای هم عملا نخواهد داشت خیلی ساده از پورنِ داخلی برداشت شده است. فیلم های کوچک کثیفی از ویدیوهای شخصی که صاحبانشان ایرانی اند و ظاهرا بین مردم بسیار طرفدار دارند. چیزی که به نظر من این فیلم ها را مشخصا برای مخاطب داخلیشان از سیل پورن های آمریکایی و خارجی ای که روزانه بینشان رد و بدل می شود متفاوت میکند در دسترس بودن فانتزی است. پورن که به ذاته تنها یک ابزار است و مشخصا در راستای تولید فانتزی است و ابایی از مستقیم و بی پرده بودن ندارد و بعضا در هر سطحش از تولید نازلی برخوردار است، فرآیند دوخت را برای مخاطب مستقیمش به سرعت انجام میدهد. حال پورنی بدکیفیت تر پایش وسط آمده که مخاطب داخلی را حتی بیشتر به وجد می آورد. فرضیه من این است که مخاطب داخلی به خاطر اینکه فانتزی ای که همیشه با مدل های خارجیش همذات پنداری میکرد حالا با کمک زبان فارسی، و جغرافیا و نشانه های داخلیِ ایرانیزه شده، به واقعیت نزدیک تر است، پس با وجود نازل بودن کیفیت تولید (این فیلم ها خیلی وقت ها با دوربین های درب و داغان موبایل گرفته شده اند) به راحتی به آن دوخته می شود و خودش را خلاص میکند. در واقع در دسترس بودن آنچنان برای مخاطب داخلی مهم است که کیفیت تصاویر فاصله گذاری ای انجام نمیدهد. با این وصف به سینمای ایران بیایید، جایی که در آن تنها دوخت و همذات پنداری لاینقطع مخاطب توانسته تضمین فروش باشد. در این شرایط فانتزی هرچه قدرتمندتر، فروش تضمینی بیشتر. نتیجه سریال هایی در خانه هایی لوکس، ماشین هایی میلیاردی و دخترانی لب تزریقی است که گرچه هنجار عادی و قانون جمهوری اسلامی را رعایت میکنند ولی ناخنکی به ذهن مخاطب برای بازتولیدش در قامتی حتی شبه پورن میدهند. من سالوادور نیستم یا رحمان 1400 هم عملا کارایی ای اینچنین دارند ولی این فیلم ها با برگرداندن سر فانتزی حتی در راحت کردن مخاطبشان هم میمانند و روی هوا رهایش میکنند. سریال های ترکی به خاطر نزدیکی فرهنگی دسترسی به مراتب بیشتری نسبت به سریال های آمریکایی برای مخاطب ایرانی فانتزی باف فراهم میکنند و در عین حال مسائل جنسی هم حضور به مراتب فعالانه تری دارند. در این بین پای آثار بهتری مثل ابد و یک روز و جدایی نادر از سیمین با فروش بالایشان ممکن است به میان آید. این فیلم ها اگرچه فانتزی سازی نمیکنند ولی با همان قوانین هالیوودی معمول ساخته شده اند و بک گران جغرافیای داخلی را هم دار هستند پس فروش میکنند اگرچه نباید فراموش کرد که همین فیلم ها هم مثل آثار هالیوودی چکش نقد مخاطب معمولیشان را میپذیرند. مخاطب ایرانی ای که سریال مانکن را با جان و دل تماشا کرده، در برابر جدایی نادر از سیمین تبدیل به منتقد سینما و جامعه شناس می شود.حال در چنین شرایطی، الگوی تولید سریال های آتی شبکه نمایش خانگی را مشاهده کنید. اینکه چطور تهیه کننده ها از سر تجربه و نه حتی آگاهانه مسیر را به سمت بازتولید فانتزی های نامحتمل ولی چیپ هل میدهند و عملا دست از ایجاد تجربه ای غنی برای مخاطبی که ذهن و جانش را در دستانشان قرار داده میشورند. سینما و سریال های ایرانی تا یک اتفاق بزرگ عملا بی امیدند. حداقل در سطح سینمای بدنه و سریال های پرمخاطب.</description>
                <category>Zartosht Kashefian</category>
                <author>Zartosht Kashefian</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 02:54:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودخواهی مفرط دوگانه من یا چگونه یاد گرفتم خودم را آنقدری دوست داشته باشم که کسی ازم متنفر نشود</title>
                <link>https://virgool.io/@kashefian.zartosht/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D9%81%D8%B1%D8%B7-%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A2%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D9%88%D8%AF-xpmwkwqr6qbw</link>
                <description>سرسام مداوم از تفکیک واکنش های مناسب نسبت به رفتارهای اجتماعی را مگر می شود کسی نچشیده باشد، آن هم در ابعاد روزانه و چه بسا به شکلی ساعتی. فقط در صورتی که در غار زندگی کنید، به شاش و گهتان نقشی حیاتی و گندزدا بدهید و پدر و مادرتان دائم سراغتان را نگیرند ممکن است با کسی برنخورید و مجبور به تعامل نشوید. مسئله اصلی هم تعامل صرف نیست. مسئله بیشتر پیامدهایی است که هر تعامل میتواند برای آدم ناجور و بیقراری مثل من داشته باشد. بدن من به خاطر تحمل سیل برخوردهای هر روزه با آدم های بی ربط و دوام زیر بار چرندیات تکراری و روزمره و سطحی، شرایطی را برای خودش درست کرده تا بتواند بار سنگین همزیستی را کمی سبک کند. جواب هایی از پیش آماده شده، سوال ها و حرف های سطحی معمولی تا بتوانم در حین حرف زدن درگیر این نشوم که مثلا این آدمی که من فقط 5 روز میشناسمش چرا باید با من درباره شرایط سیاسی خاورمیانه صحبت کند، یا چرا نگهبان دم در با ورود من همیشه دستش را دراز میکند تا دست دهد، یا چطور شده که سر میز نهار دختری که به تصادف کنار من نشسته و تا به حال حتی یک کلمه هم با من حرف نزده باید خورشت بادمجانش را بهم تعارف کند. و جواب های از پیش آماده شده معجزه میکنند؛ دوای درد مومن و رفیق راه. درگیر خودم میشوم و همان رویای روزانه خودم را میبینم یا حتی توی سرم ملودی آهنگی که تازه شنیده ام و بدجوری گیرم انداخته را زمزمه میکنم یا با صدای خواننده اش همصدا میشوم. این پروسه حتی به نوعی هوشمند هم شده، در صورتی که با بعضی ها، جواب ها و حرف های معمول کار نکند چیزهای جدیدی امتحان میکند. وقتی طرفم کسی است که به راحتی دست به سر نمیشود می شود در جواب &quot;عجب هواییه&quot; گفت &quot;باید شاشید توش&quot; تا بی ادبی از دایره من بیرونش کند، یا جوابی خیلی پیچیده تر و حتی خضعبل تر مثل &quot;همیشه همینه، پارسالم همین بود&quot; تا زودتر به سکوت معذب کننده ای که جای نرم و راحت و همیشگی ام هست برسیم و فرد فضای من را ترک کند. مشکل زندگی روی اتوپایلِت ولی همانقدر پیچیده است. از یک طرف این مدل هوشمند آنقدر بزرگ می شود که کم کم فرمان را دستش میگیرد. یکدفعه میبینی بیشتر روز را در مه طی کرده ای و اصلا نفهمیده ای کی بیدار شده ای، نون و کره و پنیر خورده ای، سر کار چه ها کرده ای و راستی با مترو آمدی خانه یا با تاکسی؟ نه اینکه حافظه ام پاک شود یا هرچی ولی عملا فرایند فعالانه فکر کردن پشت سر غباری از چیت چت گرفتار می شود، چون حجم بزرگش عملا فرصت را از من میگیرد. درست است که من پشت کوه جواب های آماده قایم میشوم تا راحت باشم ولی راحتیم من را توی بخشی از سرم زندانی میکند که حضور در آنجا نه سالم است و نه حتی در زمان طولانی راحت. مثل بیدار شدن در ساعت 6 صبح برای یک جلسه حیاتی است، اگر چند روزی قبلش دیر بیدار شده باشید بعید است خنکی روی صورت، گرمای لحاف و کرختی عضلاتتان رهایتان کند تا بروید. نیروی حیاتی اساسی احتیاج دارد و رهایی از مه هم نیازمند یک نیروی عظیم انسانی است. مشکل دوم ولی شمایلی است که از خودتان ساخته اید. دور ماندن و ساکت کردن دیگران یا بعضا فقط هم رای شدن باهاشان جهت حل شدن، از شما در چشمشان چیزی ساخته که به نظر خودتان هرگز نیستید و نبوده اید. گرچه حالا که سکان را دست چیزهای آماده شده و سطحی داده اید سوال اینجا است که آیا واقعا خود شما همان نیستید؟ و اینکه اصلا نکند همانی باشید که دیگران میبینند و نه چیزی جر آن. خودتان فکر میکنید مفاهیمی مثل اخلاق و شرافت و استقلال فکری مسائل مهمی اند ولی حالا که به بهای دِلِی دِلِیِ توی سرتان رهایشان کرده اید چقدر آدمی با اخلاق، با شرف و با استقلال فکری هستید؟ و اینکه اصلا حالا من کی هستم؟ و چطور میتوانم چیزی که میخواهم و میخواستم باشم. حالا که جور دیگری تعریف شده ام، حالا که حواسم شمایل دیگری پیدا کرده اند، دور و برم آدم های دیگری هستند و شرایطم غریبه ای از من ساخته، شاید اصلا من همان غریبه ام.وسط این گم شدن ها ولی باید بگویم که مشکل از من است. خودم میدانم که حس خفگی دائم دارم، و نیاز به تایید مداوم و در عین حال تلاش برای فرار از هر کسی که بیشتر از حد لازم نزدیک شود من را به این وضع انداخته است. حالا مدتی است تنهایی محض را تجربه میکنم. هیچ کس نیست. با هیچ کس گپ و گفتی ندارم و کارم هم در خلوت اتفاق می افتد. حالا گاهی انگار بیدار می شوم و میپرسم که پس این منم؟ اینی که اینجا نشسته. این منم و من این است؟</description>
                <category>Zartosht Kashefian</category>
                <author>Zartosht Kashefian</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2020 22:43:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>