<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Kasra</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kasra82</link>
        <description>حق نباید گفتن الا آشکار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:33:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2117772/avatar/8pBOuw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Kasra</title>
            <link>https://virgool.io/@kasra82</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ما ایستگاه آخر آرمان‌هاییم!</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%85-maegfu5lpltv</link>
                <description>یک ایده نه‌چندان محبوب دارم و بجای توییتر باید اینجا پستش کنم؛شاید دلیل اصلی و ریشه‌ای انتقادات از پایان‌بندی گیم آو ترونز، صرف عجولانه بسته‌شدن پرونده کار نبود و صرف اینکه کالیسی به دست جان اسنو کشته شد یا اینکه یک فلج بی‌قدرت (اگر شما هم مثل من، صرف تسلط به تجربه تاریخی رو «قدرت» ندونید) شاه شد یا حتی از اون جالب‌تر،‌ شکل‌گیری یک شورا به جای فرمانروایی مقتدر و خودکامه و ...اصل چیزی که تماشاچی سریال باید بهش دقت می‌کرد، سرنوشتی بود که برای آرمان‌گرایی و عدالت‌طلبی دنریس تارگرین و ارتش باکره‌ش رقم خورد!چیزی که هیچ استودیو فیلمسازی یا هنری‌ای دوست نداره بهش بپردازه و اونو باور کنه و برای همینه که دهه‌هاست خروجی هالیوود و هنر هفتم رو تبدیل به تراوشات خیالی و به دور از واقعیت چپ‌گرایان عصر حاضر کرده.واقعیتی در کار نیستاینکه خروجی سینما، واقع‌گرایانه نیست و باعث میشه دچار حس انقطاع از آنچه که داریم در زندگی خودمون تجربه می‌کنیم بشیم، به این معنا نیست که اصولا «واقعیتی» وجود داره که توسط ما قابل درک و فهمه.من ادعا نمیکنم که میتونم «واقعیت» رو بفهمم و به واسطه این فهم از واقعیت هست که دچار پارادوکس و تضادی میشم که بین هنر هفتم و اتفاقات جهان وجود داره اما...برای مثال، بله، «اراده» چیز خوبیه و واقعا هم بعضی جاها باعث تغییرات مهمی میشه اما کی باور می‌کنه که قانون اساسی آمریکا رو تنها ۱۰ نفر نوشته باشن و حاصل انباشت خرد جمعی نباشه؟ کی باور میکنه که فاجعه هولوکاست تنها زیر سر یک نفر یا نهایتا چند تا از افسران نازی باشه نه کل جریان فکری و اعتقادی اون عصر اروپا؟ کیه که باور کنه نلسون ماندلا به تنهایی در برابر رژیم آپارتاید ایستاد و سر انجام تونست عدالت رو در کشورش برقرار کنه هر چند نسبی؟کی باور می‌کنه که همه ما در نهایت فرزند زمانه خودمون نخواهیم بود؟ فرزند خلف نسلی که توش بزرگ شدیم و هیچ زمان قرار نیست چیزی فراتر از زیست‌جهانی باشیم که در اون شکل گرفتیم و بله پاسخ همین‌جاست...مقابل ایده «آرمان‌گرایی»، ایده «واقع‌گرایی» قرار نمی‌گیره. ما می‌تونیم خیال‌پرداز باشیم، این توی فطرت ما نهادینه شده و انسان بدون رویا تفاوت چندانی با یک مرده متحرک نداره. اما آیا همون‌قدر که با آرمان عجین هستیم، با «واقعیت» هم عجین هستیم؟؟جدای از درس‌هایی که از «تکامل طبیعی» گرفتیم و در ژنوم‌هامون کد شده یا معدود درس‌های اکتسابی که از بدو تولد گرفتیم مثل اینکه ۳ ضربدر ۳ همواره میشه ۹؛ ما چه صنم یا پیوندی با «واقعیت» داریم؟چطور می‌تونیم ادعای فهم «واقعیت» رو کنیم و حتی بر این صدد باشیم که اون رو تعریف کنیم زمانی که ما خودمون جزئی از واقعیتیم و حادث میشیم؟ من در نسبت با «واقعیت»، رقم نمی‌زنم بلکه رقم می‌خورم!ندیدن «همه‌چیز» به معنای «نابینایی» نیستاز اونجایی که ما خود بخشی از واقعیتیم و همواره در حال رقم خوردن و حادث شدنیم، نمیتونیم کامل درکش کنیم و نمیتونیم اون رو روایت کنیم. ما در جایگاه روایت واقعیت نیستیم و این‌چنین ادعایی جایی برای دفاع نداره.و البته تصور خدایی که قرار باشه واقعیت رو برای ما روایت کنه هم پوچ و توخالیه. خدایی که برای ما قابل فهم باشه هم جزئی از واقعیات محسوب میشه و هر آنچه با ما در یک زیست‌جهان یا مجال تفهم باشه؛ توانایی اینکه واقعیت رو بر ما روایت کنه نداره. لذا ما هیچ‌زمان قرار نیست بفهمیم چه چیزی «واقعی» بود و چه چیزی نبود. هیچ‌زمان قرار نیست واقعیات رو برای دیگران روایت کنیم یا روایت واقعیت رو از دیگری بشنویم. ما فرزندان وهمیم که همواره به سمت ابداعات ذهن میل می‌کنیم اما تا زمانی که بنیانی تحت عنوان «حقیقت» وجود داره، شانس این رو داریم که به سمت افزون‌کردن افق دیدمون پیش بریم. اینکه واقعیت رو نمی‌تونیم روایت کنیم به این معنا نیست که نابیناییم و باید تسلیم هر آنچه که بر ما حادث میشه باشیم. ما همواره شانس تجربه بخشی از واقعیت رو داریم و اتفاقا مغزمون طوری سیم‌کشی شده که میتونه به خوبی اون رو روایت کنه! راوی‌ای بهتر و شایسته‌تر از ما برای روایت «حقیقت» وجود نداره. پاره‌ای از واقعیات که به دیدگان ما رسیده و ما نه‌تنها شایسته‌ست، که بایسته‌ست اون رو برای دیگران روایت کنیم. مخصوصا نسل بعدی...بی‌آیندگی، مرگ امروز در برابر آبستن دیروزه؛ روزمرگی مرگ آینده‌‌ست؛ و پاسداشت امروز، تولد فرداست...نذار کسانی از «آینده‌» صحبت کنن که امروز رو با وعده‌های پوچ و آرمان‌های والا، به هدر میدن و دیروز رو در پس ابرهای تیره «آینده‌نگرانه» به دست فراموشی می‌سپارن.روزمرگی، لحظه زوال فرداهاست و هر روزی که در اون حقیقت پاسداشت نشه و در اون بر مبنای حق، سازه‌ای شکل نگیره پس قدمی نه به عقب، بلکه به طبقات پایین‌تر هستیه. طبقات پایین‌تری که در «بی‌زمانی» واقع‌شدن و من و تو به حد کمال درباره این جداافتادگی زمانی اطلاع داریم.ما لحظه‌لحظه زندگیمون رو خارج از جو سپری کردیم. جدا از دنیای اطراف، دیگر مردمان و دیگر اندیشه‌ها. من و تو، هر لحظه رو خارج از لحظات تجربه کردیم و درگیر چیزی بودیم که مربوط به «اینجا» و «اکنون» نبود. ما آینده رو از دست دادیم چون درگیر امروز شدیم و امروز رو از دست دادیم چون میوه‌ی مسموم به «آرمان» رو با ولع و داوطلبانه گاز زدیم؛ به این امید که قراره درست در مهد پوچی‌ها و زخم‌های عالم به تعالی و رستگاری برسیم.زندگی در سرزمین عجایب عوارض خودش رو داشته. نه اینکه معتقد باشم تمام این بیست و اندی سال رو به بدی گذروندم و بابت زندگی‌ای که می‌تونستم داشته باشم حسرت بخورم.منم روزگار سختی رو پشت سر گذاشتم ولی اکثریت اون رو به گردن «عوارض انسان‌بودن» و «تجسد یافتن» میندازم نه شهروند «عجایب‌شهر» بودن. هرچند که نه ما هیچ‌زمان شهروند بودیم و نه شهرمون هیچ‌زمان «شهردار» داشته.عمری‌ هست که درگیر دروغیم و سطل‌سطل از دریای زیرپامون بیرون کشیدیم تا دروغ‌هامون سفت‌بنیان باقی بمونن و جداافتادگی‌مون از بقیه دنیا و پرت‌افتادگیمون از ساختار «زمان» و «زمانه» رو کمرنگ کنیم.منتها ارزش این دریا دیگه مثل روزگار پیشین نیست؛ ما هنوزم که هنوزه اقیانوسی از این سم مهلک رو زیر پامون داریم ولی این افیون دیگه مرهمی بر زخم‌هامون نخواهد شد.قبل از اینکه زمانمون تموم بشه، علت «پافشاری» رو بفهمدر این تندباد پر خاک زمانه و آشوبی از حوادث و نیرنگ‌ها، چرا هنوزم باید بر «انسانیت» و «آزادی» ملبس‌شده به «عشق» پافشاری کرد؟چرا وقتی همه‌جا پر شده از مرثیه‌هایی برای «آزادی» یا «دموکراسی»، هنوزم باید بر این خواست (نه آرمان) پافشاری کرد؟ آیا تلاش برای تحقق آزادی و دموکراسی، یک خیال و آرمانه؟ همون‌طور که مدینه فاضله فاشیست‌های امپریال-اسلامیست به سرمنزل مقصود رسید؟ همون‌طور که رویای تمدن ایرانی-اسلامی در سایه ایدئولوژی‌ها و سهم‌خواهی‌ها بر باد رفت و چیزی فراتر از یک آرمان پوچ نبود. همون‌طور که آخرین پرده‌های ابهام و توهم نیز با سلسله‌ای از خشونت‌ها و خونریزی‌ها پاره‌ شدن. همون‌طور که تجربیات تاریخی دوباره تکرار میشن و اونچه که امروز تجربه می‌کنیم بطرز عجیبی شبیه به تجربه زندگی در دهه شصت شده. و همون‌طور که ما هر روز به نقطه شروع نزدیک‌تر میشیم منتها از انتهای این گردش دوار. روز صفر، روزی که همه‌چیز از اون‌جا شروع شد. روزی که همگان به روشنی خواهند دید که حقیقت این انقلاب چی بود و چرا رقم خورد(؟). روزی که دیگه نمیشه چیزی رو در اون پنهان کرد. منظورم این نیست که «آزادی» نزدیکه یا سپیدی بر تاریکی چیره میشه. نه من اون‌قدری احمق نیستم که وعده به امید و نیکی بدم چون چیزی جز فنا و نیستی در مسیر نمی‌بینم. نه به این معنا که نشه با اهریمن مذاکره کرد و ازش امتیازاتی گرفت تا بشه یکسری چیزهای معدود رو نجات داد؛ بلکه به این معنا که در نهایت باید با اهریمن مذاکره کرد و راهی جز پذیرش «قدرت» وجود نداره بجز «مرگ» ملبس شده به شکست و نابودی!و قبل از اینکه مرگ نفسم رو بگیره، تو، حقیقت وجود و حضورم رو بفهم. یک نفر نمی‌تونه بار ۸۰ میلیون نفر رو به دوش بکشه و نبایدم بکشه. چیزی که حتی در ضمیر خودت ریشه دوونده رو نمیتونی نابود کنی بلکه فقط میشه تضعیفش کرد و در ایده‌آل‌ترین حالت ممکن میشه اون رو :کنترل: کرد. ابتذال شر اتفاقا قابل درکه و اتفاقا قابل پذیرشه چون راه دیگری نیست. من هم کلی آرمان داشتم که امروز و تحت «فشار» بی‌امان حوادثی که بر من گذشته دیگه چیزی ازشون باقی نمونده. نمیخوام بگم «واقع‌گرا»م چون هیچ انسان و موجود زنده‌ای نمیدونه واقعیت چیه و هیچ‌زمان هم نخواهد فهمید مگر پس از مرگش اون هم شاید!اما هر چه که هست، از «آرمان‌گرایی» باشرافت‌تر و بااصالت‌تره.ضرورت عاشقانه زیستنمن امید چندانی به فردا ندارم و هیچ خواب خاصی هم براش ندیدم. سعی نمی‌کنم آینده رو با خواب و خیالم محدود کنم و نمیخوام هم که در روزمرگی گم بشم. همچنین نمیخوام گذشته خودم رو بربادرفته ببینم و نمیخوام اونچه که ساختم رو به بهای ابهامی که پیش رومه از دست بدم یا اونچه که پیش روم هست رو واسطه خاطرات محصور کنم.مادرم میگه به امروز فکر کن و پدرم حرف فردا رو می‌زنه در صورتی که امروز جهنمی‌ست که هیچ انتهایی نداره. شاید یک روز که مست بودم، تونستم بهشت رو برای بچه‌هام تصور کنم اون هم تازه اگه هیچ‌زمان همچین فرصتی داشته باشم و همچین امکانی برام پیش بیاد.هر کس همواره در حال ساختن خودشه حتی اگر از شدت و حدت این فرایند فرار کنه. و من در تمام سالیان عمرم سعی کردم خودم رو با چیزهایی بسازم که «اصالت‌» دارن و میشه به اون‌ها گفت «عمیق». همواره سعی کردم در برابر شطحیات و ترهات حاکم بر زمانه‌م ایستادگی به خرج بدم و به قیمت طرد از اجتماع، می‌خواستم «اصیل» زندگی کنم. هزینه گزافی بابت اصیل‌موندن پرداخت کردم و شاید کارم به جایی رسیده که دیگه «تسلیم»شدن یا نشدن محلی از اعراب نداشته باشه.حتی در این دوره تاریخی، بازم از کرده خود پشیمون نیستم؛ من نه به صورت بلکه بسیرت عاشق شدم و هنوزم عاشقم. خشم و کین سایه انداخته بر روزگار منو بابت ارزش‌های درونیم سست و مشکوک نمی‌کنه بلکه به قوت و قُوَّت اون میفزایه. در برابر تنهایی، ترس، فرار، و حتی پذیرش مقاومت کردم و هیچ‌کدوم رو به معبد ذهنی خودم راه ندادم چون من هنوزم به واسطه عشقی که در سینه دارم سر پا هستم.مطمئنا با مرگ این عشق،‌ منم می‌میرم؛ البته درصدی رو هم باید برای این در نظر گرفت که چیزهای دیگری برای عشق‌ورزیدن پیدا کنم که پروسه طولانی و جانکاهی داره اما نه...کم‌کم میشه گفت که سال‌ها گذشته و من هنوزم سر حرفم هستم؛ شاید حرف و عملم بارها از هم فاصله گرفته باشه و لغزش این دو مفهوم ذاتا متضاد که یکی وابسته به ذهنه و دیگری وابسته به جسم و سایش شدیدشون بر هم، آبرو و اعتبار من رو پیشش مخدوش کرده باشه ولی اون صدایی که روزی درونم رای آری به این غائله داد و اون رو علی‌رغم همه بالا و پایین‌هاش و دردسرهاش، و تاما... و کاملا... پذیرفتش؛ هنوزم به گوش میرسه.حتی اگه خاک رو با خون بشورن و به آسمون مشکی سیر بپاشن، حتی اگه شهر آتش بگیره و زیر پام آسفالت داغ، سست بشه؛ حتی اگر مرگ سفت به گلوم بچسبه و تنها راه چاره من برای زنده‌موندن رو «دست‌کشیدن» اعلام کنه...من هیچ‌وقت از تو دست نمی‌کشم.امیدی به آینده نیست، اما من هنوز اینجام...بدنبال تو.</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jan 2026 18:24:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین سوخته؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-ym2c8az5vvzw</link>
                <description>اولین بار کی از عبارت «زمین سوخته» در توصیف آینده ایران استفاده کرد؟ طبق چیزی که من یادمه، اولین بار یک عامل منتسب به حکومت از این عبارت استفاده کرد و انگار که از همون زمان، این عبارت در گوش زمان و مکان پیچید و کم‌کم بر ما حادث شد..!نخبگان و عالی‌رتبگان باید زمانی نگران آینده می‌شدن که مدام مردم رو با عباراتی همچون «مظلوم» و «غیور» یاد می‌کردن. آیا تا بحال مشابه این اتفاق رو در کشورهای دیگه دیدید؟‌ مثلا ترامپ تا حالا برگشته و به مردم آمریکا لقب بده و بگه ملت فهیم و صبور آمریکا، لطفا من‌باب تعرفه‌های من فکر غلط نکنید؟؟«مظلوم‌سازی» از سمت حکومت برای توجیه انواع و اقسام خطاهای آشکار و رذالت‌های واضحش از یک سمت و «مظلوم‌نمایی» ملت همیشه در صحنه از سمت دیگه؛ اون چیزی رو ساخته که الان دیگه کم‌کم فصل برداشتش از راه رسیده. نتیجه حدود نیم‌قرن حماقت، رذالت، تقلب، دروغ، فریب، جنایت، دزدی، ضدارزش و والا شماردن هرآنچه که مربوط به «مرگ» میشه، ایران رو تبدیل به میزبان بزرگترین فستیوال «مرگ‌» در جهان کرده. اون‌چه که چندی پیش در سوریه یا سودان محکوم می‌کردیم و با خودمون می‌گفتیم خدا رو شکر که ما مثل این‌ها نیستیم حالا به سر خودمون اومده. ایران یک جزیره جدا و ایزوله از باقی قسمت‌های سرزمین عجایب (خاورمیانه) نیست و اتفاقا ریشه بسیاری از بحران‌هایی که خاورمیانه در طی سال‌ها درگیرش بوده از تهران نشات می‌گیره.جامعه ایرانی مدت‌هاست که هویت ملی یا دینی خودش رو فراموش کرده و همواره مشغول پرورش هویتی تحت عنوان «هویت مبتنی بر تروما» بوده. زمانی که یک فرد یا جامعه با ترومای شدید رو‌به‌رو میشه، دچار بازتعریف در امر هویتی شده و هویت خودش رو تحت «من اون چیزی هستم که می‌سازم» تعریف نمی‌کنه؛ بلکه هویتش میشه «من آن چیزی هستم که بر من گذشت»!به همین راحتی جامعه فاعلیت خودش رو نفی می‌کنه و به مرور اون رو از دست میده، جامعه‌ی مفعول و خودقربانی‌پندار که از هر درد و بحرانی صرفا شعر می‌سرایه و حتی کوله‌بار سروده‌های قافیه‌دار خودش رو به کف خیابان هم می‌بره و در جایی که نماد خشونت و اوج درگیری بین حاکمیت|ملت هست، تصمیم می‌گیره از جدیدترین سروده‌های خودش رونمایی کنه.جامعه‌ای که هویتش بر اساس پیش‌فرض «قربانی‌بودن» و «مظلومیت» و یا حتی «خشم» ناشی از تروما شکل گرفته باشه، تصمیماتش اصولا نباید هم «عقلانی» باشه و نباید هم آینده خاصی رو مدنظرش قرار بده.و هیچ مردمی خطرناک‌تر از مردمی که «آینده»ای در پیش‌روی خودشون نمی‌بینن وجود نداره و اون‌جاست که خاک ما کیفیتش رو برای پرورش «فکت‌ها» و «اندیشه‌ها» از دست میده و تبدیل به زمینی بکر برای کاشت و برداشت ایدئولوژی‌ها میشه. بعد از انقلاب، به مدت ۴۷ سال در این خاک «ایده»، «رویا» و «آرمان» کاشته شد. آرمان‌هایی از جنس اسلام گلوبالیستی-امپریالیستی که فکر می‌کرد می‌تونه تنوعی جمعیتی از پاکستان تا نیجریه و از چچنستان تا یمن رو متحد و یکدست کنه اما صرفا رادیکال‌ترین جنبه‌های هر جمعیت رو به روبناشون آورد.خیلی‌ها براشون سواله که اگر واقعا «این‌ها» تا این حد بی‌کفایت و ضعیفن پس چرا این همه ساله سقوط نکردن یا چرا با وجود این همه حادثه و ماجرا و کلی اتفاق، چرا جبهه غرب حتی با قهری‌ترین روش‌ها هم نتونسته پرونده «این‌ها» رو ببنده؟دلیلش اینه که «این‌ها» یک شبه نیومدن که یک شبه هم برن. سال‌هاست به انواع و اقسام روش‌ها در ریشه و خاک این منطقه جغرافیایی ریشه‌دووندن. جهانی آرمانی ساختن هم‌طراز آرمانشهر بدون‌یهودی هیتلر که هیچ‌زمان فرصت نشد در واقعیت ازش رونمایی بشه؛ البته چون امکانش وجود نداشت.فرض کنید میلیون‌ها نفر سال‌ها مجبور شدن در یک سالن سینما بشینن و فیلمی رو تماشا کنن که این جمعیت بنیادگرای مرگ‌پرست پوچ‌گرا براشون پخش می‌کرده. و برق و انرژی مورد نیاز برای پرژکسیون روی پرده این سینما از جان‌ها، خون و اموال تماشاگران تامین میشه. هر از گاهی یک نفر از تماشاچی‌ها نگاهش میفته به کف سالن سینما و دریایی از خون و کثافت بقایای انسانی رو می‌بینه، اما به محض اینکه میخواد فریاد بزنه، یا غیب میشه و یا به هر نحو و کلکی دوباره توجهش رو به تصویر روی پرده جلب می‌کنن تا ساکت بشه. درست مثل تجربه نوزادی که می‌خواد گریه‌ کنه اما پستان‌های بادکرده و پرشیر مادرش تمام هوش و حواسش رو می‌بره...جامعه‌ای که به جای حل مسائل بی‌شمارش به دنبال «تایید درد» یا حتی «انتقام» بره، کم‌کم تبدیل به میزبان بزرگترین فستیوال مرگ در جهان میشه و چیزی خونین‌بارتر و پرهزینه‌تر از انقلاب در اون به وقوع می‌پیونده. اساسا مدت‌هاست که دیگه پدیده «انقلاب» در دنیا مطرح نیست؛ نه زمانی که حکومت وقت با تمام وجودش به قدرت تمایل داره و قصد خداحافظی با بساط خودش رو نداره، و نه زمانی که مردم نه تمایلی به انقلاب به معنای واقعی کلمه دارن و نه عرضه این کار رو دارن و نه حتی دنیا باهاشون همکاری می‌کنه.هیچ اراده‌ای پشت این حرکت نیست و گویی صرفا یک واکنش به کنش‌های خصمانه قدرت حاکمه. ماجرا اینه که حاکمیت سال‌هاست که با خشونت کور و بدون استفاده از عقلانیت، به صرف زور و بازوهای سرکوب کشور رو به پیش برده و در این روزها بیش از هر زمان دیگه‌ای خصلت قلدرماب و هوچی‌گر خودش رو به رخ می‌کشه. گویی که مدیریت یک کشور رو به تیم اداره سیرک بسپری. چیزی جز دروغ، نمایش و پروژه‌های مضحک مظلوم‌نمایی و خودقربانی‌پنداری وجود نداره؛ چیزی جز تقدیس مستقیم و غیرمستقیم «مرگ» وجود نداره. جماعتی که از پس زندگی و پردازش مورد نیاز برای پیشبردش بر نیومد،‌ با ولع و عجله افتاد دنبال «پس از زندگی»...اگر نظام سیاسی، بقای هیولاوار رو انتخاب کرد، آیا هیچ‌زمان دقت کرد که با این رویکرد، از مردم و هر شبه‌شهروند خودش چه هیولاهای بی‌شاخ و دمی ساخته که فرد به فردشون میتونن از مجموع کل رذالت‌ها و خصومت‌های سیستم هم پا رو فراتر بذارن!؟نمیشه مردم رو بی‌تقصیر فرض کرد اما میزان تقصیری که به گردن مردم هست حتی نصف حکومت هم نیست!عقلانیت جمعی، درست مثل یک الگوریتم، به یک «پایگاه داده مشترک» فید شده با داده‌های حقیقی نیاز داره و متاسفانه ما دیگه چیزی حتی نزدیک به این رو هم نداریم. به همین سادگی که ایده‌های مردم امروز چندپاره شده، عده‌ای معتقدن این یک انقلابه و داره پیش میره، عده‌ای معتقدن همش به سبک سینما رکس کار خودشونه، عده‌ای دیگه معتقدن تروریست‌ها بین مردم قدم میزنن و طرح خرابکاری میریزن، عده‌ای منتظر توافق محیرالعقول بعد از خوابیدن این فشارها و جریانات با آمریکان که حکومت رو ناگزیر و ناگریز ازش می‌بینن و عده‌ای حساب ویژه‌ای روی تنها اولتیماتوم متحرک نظام، یعنی «رضا پهلوی» باز کردن. و اتفاقا اپوزسیون فعلی ایران هم به شدت شبیه به جامعه ایرانی شده؛ منفعل، مظلوم‌نما، گیج و بی‌برنامه، بی‌آینده، بی‌‌مغز و سردرگم. سخت‌ترین کار دنیا اینه که در مقابل یک شبیه‌سیستم یا ضدسیستم تمامیت‌خواه هرج‌ومرج‌طلب، تصمیم به «ساختن» بگیری. خاک این مملکت خیلی‌وقته که در برابر «سازندگی» و «خلق» مقاومت می‌کنه و نمی‌حاصله..!تنها یک حقیقت معتبر در قبال این روزهای ایران و ایرانی داریم که برای فهمش تنها یک راه وجود داره. و اون اینه که هر یک از شما شبه‌شهروندان مظلوم و از همه‌جا بی‌خبر روی زندگی و نیم‌چه‌ چیزهایی که براتون باقی مونده ریسک کنید و تشریف به کف خیابان ببرید. وقتی اونجا برید به احتمال زیاد متوجه میشید که واقعیت حاکم چیه و دقیقا چه اتفاقی داره میفته و اون زمان حداقل از بلاتکلیفی و این واقعیت‌های پاره‌پاره غیرمشترک فاصله می‌گیرید. هرچند باید مواظب باشید که این‌وری‌ها یا شایدم اون‌وری‌ها به اشتباه شما رو مورد هدف قرار ندن!عقلانیت در خلا «داده‌های معتبر» رو به موت پیش میره. گویی باید هر لحظه در نبردی سهمناک با اقیانوسی از نویزها باشی تا بلکن که یک مثقال سیگنال ارزشمند بدست بیاری. از سوی دیگه، پیامی که شبه‌سیستم حاکم سال‌هاست که به مردم مخابره کرده این بوده که عقل و منطق در این تشکیلات جایی نداره! نه اصلاحات، نه اعتراضات، نه سازندگی، نه مهاجرت، نه مذاکره، نه اعتصاب و نه حتی انقلاب نمیتونه این شبه‌سیستم رو از پای در بیاره چون اساسا سیستمی در کار نیست که بخواد از بین بره!این سیستم یا ضدسیستم یا هر آنچه که اسمش رو میذارید، سال‌ها پیش از بین رفته و ما ۸۰ میلیون اسیر و ملت تحت اشغال، سال‌هاست که تنها سایه‌هایی از انسان هستیم؛ روح‌های سرگردانی که در بیرون از این قطعه جغرافیایی وجود خارجی ندارن و بود و نبودشون برای دنیا اپسیلونی تفاوت ایجاد نمی‌کنه. هر کس تونست و از این کشور رفت، گویی از برزخ به زندگی برگشته و بقیه ما فقط مرده‌های متحرکیم...خواسته یا ناخواسته کشور باسرعت وحشتناک زیاد داره به سمت رادیکالیسم میره و چه معتقد باشیم که این رادیکالیزاسیون از سمت تروریست‌های خارجیه یا مزدورهای داخلی، مهم اینه که رادیکالیسم داره اتفاق میفته. میدونم که شاید همتون به این فکر کنید که اصلا در شان یک ایرانی نیست که خاکش میزبان این حجم از خشونت و کشتار باشه و نباید این‌طور باشه. اما ما خفت‌هایی ننگین‌تر از این رو از سر گذروندیم (نمونه بارزش قحطی‌های در خلال جنگ جهانی اول) و ما خونمون از بقیه اهالی دنیا رنگین‌تر نیست که از مالیات انسان‌بودن و جوامع انسانی معاف بشیم.اگر جامعه ایرانی نتونست مسئله‌ش رو از راه‌های مسالمت‌آمیز و بر مبنای «زبان» که موثرترین برساخت انسان به حساب میاد، حل کنه؛ پس به ناچار اون رو به زور اسلحه و خشونت دفع خواهد کرد. منتها مسیری که خشونت و سلاح شکل میدن شبیه راهی نیست که بشه روی نحوه پیمایش در اون کنترل داشت. این بیشتر شبیه روندن یک ماشین بدون ترمز در یک سراشیبی شدیده که دره در انتهاش منتظر ماست!تعداد راه‌حل‌هایی که باقی مونده زیاد نیستن و عملا دیگه امکان پیاده‌سازیشون در این زمین تقریبا سوخته باقی نمونده. تنها یک چیز:مردم فراموش نکنن که هنوزم میتونن عاملیت داشته باشن و از نقش مفعول به فاعل شیفت کنن. هنوزم برای «عقلانیت» و «عقل‌ورزی» دیر نیست و هنوزم میشه ترمز این جامعه‌ی رو به رادیکالیسم و زوال رو کشید. همون‌طور که با سال‌ها انفعال و خودقربانی‌پنداری، پوزسیون حکومت بودن، مردم خودشون میتونن اپوزسیون حکومت باشن. نگاه من به رسول خادم‌هاست تا رضا پهلوی‌ها. نه به معنای اینکه یکی درسته و دیگری غلط، به این معنا که کدوم یکی واقعیه و کدوم یکی خیال!تصمیم نهایی با مردم خواهد بود.</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 23:32:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وولیا</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D9%88%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7-j5vxmylliwgv</link>
                <description>برخلاف روسیه که تاریخی مبتنی بر تزاریسم و سلسله‌مراتب عمودی و قوانین سخت‌گیرانه داشت؛ ریشه فرهنگی اوکراین به «هتمان‌نشین‌های کزاک» برمی‌گرده. آن‌ها جوامعی جنگجو، دموکراتیک و با ساختار سیاسی «افقی» بودن که رهبرانشون رو خودشون انتخاب می‌کردن. گویی در خون یک اوکراینی، خاصیت «اطاعت‌کردن» وجود نداره!امروز ما کمتر درباره اوکراینی‌ها و کارهایی که در این سال‌ها در مبارزه با نیروهای متجاوز روس انجام دادن می‌دونیم. مناقشه‌ای که از ۲۰۱۴ شروعش کلید خورد و در ۲۰۲۲ علنی شد.اونچه که خواب رو از سیاستمداران روس همواره گرفته، دشت عظیم اروپای شمالی در غرب هست. دشتی باز و هموار که مرزهای جداکننده روسیه از اروپا رو صرفا یکسری خطوط مصنوعی روی نقشه تعیین کردن. مسیری که بارها برای حمله به قلب امپراطوری و با هدف اشغال مسکو طی شده، از سوئدی‌ها یا ناپلئون بگیر تا هیتلر و جبهه متحدین. و معدود دفعاتی که این سیاستمداران به خواب میرن تنها رویای یک چیز رو می‌بینن، و اون چیزی نیست جز «دسترسی به آب‌های گرم» مناسب کشتیرانی و تجارت دریایی! رویایی که باعث اشغال افغانستان توسط شوروی شد تا مسیری به سمت بندر کراچی باز بشه، رویایی که باعث شد تهدید مقابله به مثل ناتو رو به جون بخرن اما برای اشغال تنگه کریمه پافشاری کنن. رویای دسترسی به مدیترانه، مسیری که از دریای آزوف شروع میشه، دریای سیاه و مرمره رو رد میکنه و در نهایت پس از ورود به اژه، کم‌کم به مدیترانه می‌پیونده...نمیخوام خیلی به ریشه‌های «حمله به اوکراین» توسط روسیه اشاره کنم و روش مانور بدم اما برای رسیدن به نقطه‌نظری که در ذهن دارم؛ باید زیربنای انگیزشی این نبرد رو درک کنیم.۱. نفرین جغرافیابه‌قول تیم مارشال، روسیه از نظر جغرافیایی یک کشور «بی‌دفاع» هست. اگر به نقشه نگاه کنیم، از لهستان تا مسکو، هیچ کوه یا مانع طبیعی وجود نداره و این مسیر (دشت اروپای شمالی) همان مسیری هست که ناپلئون و هیتلر از اون برای حمله به روسیه استفاده کردن.استراتژی روسیه برای دفاع از این مرزها که مهم‌ترین مرزهای حاشیه‌ای کشور نسبت به مرزهای دورافتاده شرقی و حتی مرزهای جنوبی با آسیا که مملو از کوهستان و برف هست، استراتژی بقاگونه‌ی ایجاد عمق استراتژیک بوده. اوکراین برای روسیه یک «منطقه حائل» یا Buffer Zone محسوب می‌شد. پوتین معتقد بود که اگر اوکراین به پیمان سیاسی و نظامی کشورهای آتلانتیک شمالی و اروپا (ناتو) بپیونده، فاصله موشک‌های غرب تا مسکو به تنها چند دقیقه می‌رسه و روسیه دیگه فضایی برای نفس‌کشیدن و دفاع از خودش نخواهد داشت.۲. امنیت انرژی و انحصار گازروسیه حکم یک پمپ‌بنزین بزرگ رو برای اروپا داره و حتی هویت خودش رو به صادرات گاز به اروپا گره زده. در سال‌های ۲۰۱۰ تا ۲۰۱۲، ذخایر گاز شِیل در حوزه دریای سیاه (اطراف شبه‌جزیره کریمه) و منطقه دونباس (شرق اوکراین) کشف شد. اگر اوکراین به کمک‌های شرکت‌هایی همچون Shell یا Exxon این گاز رو استخراج می‌کرد، به رقیب اصلی روسیه در اروپا تبدیل می‌شد. اتفاقی که با حمله به کریمه در ۲۰۱۴ و حمله سراسری در سال ۲۰۲۲، تلاشی برای تصرف یا از کار انداختن منابع بود تا انحصار روسیه بر منبع انرژی اروپا رو حفظ کنه. (اینکه این تلاش موفق بود یا نبود محل بحث ما نیست)۳. بحران جمعیتیروسیه با یک فروپاشی جمعیتی وحشتناک روبه‌رو هست. نرخ زاد و ولد روس‌ها به شدت افت کرده و نیاز پوتین به «اسلاوهای سفید» رو برآورده نمیکنه. در واقع پوتین به ۴۰ میلیون اوکراینی نیاز داشت تا نیروی کار و بدنه نظامی روسیه رو تقویت کنن. از دیدگاه امپریالیستی، جذب اوکراینی‌ها (که از نظر فرهنگی و نژادی، نزدیک‌ترین قوم به روس‌ها هستن) تنها راه جلوگیری از «مسلمان‌شدن» یا «چینی‌شدن» تدریجی فدراسیون روسیه در دهه‌های آینده خواهد بود.۴. دسترسی به‌ آب‌های آزاد (سواستوپول)نیروی دریایی یک کشور هنوزم حیاتی‌ترین بخش از قدرت جهانی یک کشور محسوب میشه. هیچ بافت جغرافیایی‌ای به اندازه دریا بی‌رحم و مستهلک‌کننده نیست و در عین حال هیچ کشوری بدون داشتن نیروی دریایی قدرتمند، شانسی برای تبدیل‌شدن به یک قدرت جهانی نداره.بندر سواستوپول در کریمه، تنها بندر آب‌گرم روسیه محسوب میشه که اجازه میده ناوگان نظامی‌ش در تمام فاز‌های سال به دریای مدیترانه و اقیانوس‌ها دسترسی داشته باشن. از دست‌دادن اوکراین یعنی احتمال اخراج نیروی دریایی روسیه از دریای سیاه. بدون کریمه، روسیه عملا یک قدرت محصور در خشکی و یخ خواهد بود.۵. پایانی بر فنلاندی‌سازی اوکراینتا پیش از ۲۰۱۴، اوکراین به سرعت به سمت وضعیت «Neutrality» در حرکت بود و در این حالت قرار بود موجودیتی کاملا متفاوت با روسیه و حتی غرب باشه. وقتی در سال ۲۰۱۴ مردم اوکراین، دولت متمایل به روسیه رو سرنگون کردن، پوتین احساس خطر کرد که مبادا آمریکا در حال انجام یک پاتک لجستیکی در «حیاط خلوت»ش باشه(؟). او این اتفاق رو نه یک جنبش مردمی، بلکه یک «کودتای مهندسی‌شده» توسط سرویس‌های اطلاعاتی غرب دید که هدفش قطع‌کردن بازوی استراتژیک روسیه بود ولاغیر!در واقع روسیه صرفا به این دلیل اوکراین رو اشغال کرد و جون صدها هزار نفر رو گرفت که سایه «ناتو» رو از سر امنیت ملی خودش کم کنه. یک اوکراین غربی‌شده و عضو ناتو، به معنای پایان امپراتوری فدرال-مافیایی روسیه بود. ترجیح یک جنگ بسیار پرهزینه یک قمار بقاگونه برای پوتین بود نه چیزی که پشتش دلایل صرفا منطقی و روی زمین وجود داشته باشه. امروز بیش از هر زمانی، حتی خود روس‌ها هم درگیر اقتدارگرایی‌شدن و خط‌فکریشون چندان دور از عالی‌جناب پوتین نیست.اما برگردیم به اوکراین. پس از ترومای هولودمور و قحطی ساختگی استالین در دهه ۱۹۳۰ که میلیون‌ها اوکراینی رو به کام مرگ کشوند (دیدن فیلم Mr. Jones برای فهم بهتر این موضوع پیشنهاد میشه)، ناخودآگاه جمعی آن‌ها، این باور رو نهادینه کرد که اگر نجنگی، حتی نان و جانت رو هم به تحقیرآمیزترین شکل ممکن از دست خواهی داد!اوکراینی‌ها در این سال‌ها یک ساختار شبکه‌ای به‌شدت پیچیده اونم با گسترش افقی شکل دادن. گروه‌های داوطلب در کیف شبانه‌روزی در حال اسمبل‌کردن پهپاد و تامین تدارکات و تجهیزات برای جبهه هستن و ماشین‌های شخصی که مدام به خط مقدم در حال رفت و آمدن!!!درواقع تمرکززدایی از ساختار ارتش اوکراین که مبتنی بر یک ناخودآگاه جمعی و حتی بخشی از DNA این نژاد هست، اون‌ها رو تبدیل به یک ارتش به‌شدت سریع و مجهز کرده که در برابر ساختار کلاسیک و عمودی روسیه همواره آماده و هشیار عمل کردن.بزرگ‌ترین مزیت استراتژیک اوکراین، داشتن یک «دمن مشخص خارجی» هست. وقتی دشمن پشت مرزهات صف کشیده، صف‌بندی‌های داخلی هم به همین ترتیب شفاف میشن. از طرفی در جریان انقلاب‌ نارنجی در ۲۰۰۴ و میدان در ۲۰۱۴، نهادهای مدنی بسیار قدرتمندی شکل گرفت که پیش از جنگ، شبکه‌ای عظیم از سازمان‌های مردم‌نهاد (NGO) رو تشکیل داده و به محض شروع حمله، به شبکه لجستیک جنگی تبدیل شد.و در نهایت یک جبهه پشتی به نام اروپا و ناتو که همواره از اوکراین، حمایت تسلیحاتی و حتی سیاسی میکنن. مدل فکری یک اوکراینی نرمال، «عبور از فردگرایی و پیشروی به سمت شبکه‌سازی افقی» بوده و هست. قدرت اوکراین در «قهرمان‌های تک‌افتاده» نیست، بلکه در گروه‌های کوچک ۵ تا ۱۰ نفره‌ست که به هم اعتماد مطلق دارن و حاضرن با ماشین‌های شخصی تا خط مقدم برن یا حتی حاضرن از مرزها عبور کنن و در دل سرزمین‌های دشمن، دست به خرابکاری و نابودی یکی از خطوط انتقال نورداستریم بزنن!اوکراینی‌ها حتی برای ادای احترام و سوگواری برای کشته‌هاشون، با خشم و اراده به دنبال «تلافی» هستن. هیچ فرد نرمالی در این کشور به این نتیجه نرسید که باید به سربازان متجاوز روس، شاخه گل هدیه کنه و این ذهنیت مفعول از همون ۱۹۳۰ برچیده شده بود.ساخت یک روایت ملی مشترک درباره تجاوز روسیه، اتحادی ورای تفاوت‌های زبانی و مذهبی در اوکراین ایجاد کرد. آنچه که منجر به یک میثاق ملی شده و تمام اقشار و اقوام رو زیر یک چتر واحد قرار داد. اونچه که ذهن یک اپراتور اوکراینی مرور میکنه «ترس» نیست؛ بلکه «محاسبه‌»‌ست. در اوکراین مرگ هر لحظه محتمله، چه خطر کنی و چه منفعل باشی. پس این «دقت نشانه‌گیری»ـه که آینده رو مشخص میکنه. گذار از احساس به تکنیک و تاکتیک، همون چیزیه که یک اوکراینی نرمال به عنوان میراث به فرزندانش هدیه خواهد داد.درس‌هایی برای سایر مللذهنیت یک مبارز اوکراینی رو باید با کلمه «Volya» شناخت. در زبان اوکراینی این کلمه همزمان هم به معنای «اراده‌» هست و هم «آزادی». یعنی آزادی چیزی نیست جز اراده‌ای که اون رو طلب کنه و عاملیتی که از دل هیچ در بیاد. اون‌ها میدونن که سلسله سببی که از ابتدای خلقت تا به امروز موجب حوادث و وقایع شده مهمه. میدونن که هر سرزمین دارای یک سیر تاریخی و حتی کد ژنتیکی و ژئوپلوتیکی هست. هیچ سرزمینی جدای از تاریخ و سرگذشتش اصلا وجود نداره و هیچ مردمی بدون اونچه که از سر گذروندن، معنایی ندارن.اون‌ها میدونن که زندگی امروزشون محکم به زمین واقعیت‌ها و تاریخچه‌ها میخ شده و راه فراری از سرنوشت وجود نداره. هیچ راهی برای گریز از مرگ که نتیجه غایی زندگیه وجود نداره و یک اوکراینی اینو با گوشت و پوستش لمس کرده.در این جنگ مشخص شد که فقط در «جنگ» عیار نظامی واقعی هر کشوری مشخص میشه و در زمان صلح، رونمایی از سلاح‌ها و تسلیحات جدید میتونه شعار و نمایش صرف باشه. هیچ‌چیز در جنگ به اندازه «نتیجه» اهمیت نداره همانگونه که در زندگی شخصی یک اوکراینی هم چیزی به اندازه نتیجه یک عمل اهمیت نداره.جنگ بهشون یاد داد که حتی یک AK47 ساده در دست یک اوکراینی میتونه سرنوشت ملت رو تغییر بده؛ ملت بی‌دفاع صرفا گوشت جلو توپ بودن و سیاهی لشگر نیامد بکار!این جنگ به جهانیان نشون داد که یک جنبش مبتنی بر مقاومت و دفاع از ارزش‌ها و آزادی؛ نمیتونه بدون «پول»، «قدرت سیاسی»، «سلاح» و «ائتلاف چه خارجی و چه داخلی» به نتیجه خاصی برسه. اوکراینی‌ها با بزرگترین ائتلاف‌های خارجی با ناتو و اروپا، منابع مالی و تسلیحات نظامی دریافت کردن و حتی تا جایی پیش رفتن که تونستن با بخشی از بدنه داخلی حکومت در روسیه به توافق برسن و از ضعف‌های امنیتی استفاده کردن تا در دل خاک دشمن، پهپادها رو به پرواز در بیارن و اهداف استراتژیک رو از کار بندازن.هیچ صلحی در کار نبود، هیچ صلحی پیش از جنگ به وجود نمیاد و صلح بدون جنگ معنایی نداره. با دست خالی نمیشه چیزی رو تغییر داد. اشرار در برابر رحمان و رحمت اوکراینی، چیزی جز خشونت و خون‌ریزی نشون ندادن. دمن بی‌سر خارجی چیزی جز بازوی سرکوب و تجاوز نبود، مغزی در جبهه مقابل وجود نداشت و صرفا تکه گوشت فاسدی بود که داشت شمشیری رو در هوا می‌چرخاند و شلیک‌های کور به زمین و آسمان می‌کرد.در برابر یک سیستم به‌شدت فرسوده و ناکارآمد روسی که حتی نیروهای خودی رو به عنوان طعمه به دل آتش می‌فرستاد و ارزش جان سرباز براش از کنترل قند خونش که با خوردن مدوویک بالا می‌رفت هم پست‌تر بود؛ تنها یک سیستم لجستیک به‌شدت قدرتمند و بادیسیپلین تونست قد علم کنه. شبکه تامین و تجهیز سریع و متمول که مدام توسط قدرت‌های خارجی و بسیج داخلی تقویت میشه و پشت خط مقدم رو تحت هیچ شرایطی خالی نمی‌کنه. ماشینی که یاد گرفته برای رسیدن به خدا باید اول از روی جنازه شیطان عبور کنه...اوکراین بدون F16 و با نصف سلاح‌هایی که به امارات و عربستان فروخته شده بود تونست مقابل تجاوز تمام‌عیار یک حکومت فاسد بایسته و اون رو درگیر باتلاقی از هزینه و تلفات کنه که راهی جز عقب‌نشینی و پایان اجباری جنگ براش باقی نمونده باشه. چیزی که تنها با درک درست «فیزیک» و واقع‌گرایی افراطی بدست اومد. جامعه‌ای که خودش رو از هر نوع آرمان و عرفانی شستشو داد و ازش دست کشید و در مقابل تنها یک واقعیت و حقیقت غایی رو برای خودش و آینده‌ش در نظر گرفت؛ «آزادی».</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 14:02:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رساله تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-oceu5kuu0ecu</link>
                <description>یک تجربه تراژیک، یک پارادایم شیفت از جنس «درد». زمانی که «پوچی» جای خودش رو به «تنهایی» میده...موومان اول | سقوطسیزیف که سنگش رو رها کرد، متوجه شد نه سنگ مهمه و نه تپه، بلکه دردناک اینه که هیچ‌کس اونجا نیست تا غلتیدن این سنگ رو ببینه...سال‌ها در این توهم زیستم که دشمن اصلی من «پوچی» هست. فکر می‌کردم سنگینی باری که به دوش می‌کشم، ناشی از بی‌معنایی ذاتی جهانه. پوچ‌انگاری یعنی خود رو در قامت سیزیف دیدن، قهرمانی که محکوم‌ به هُل‌دادن سنگی به بالای تپه بود اون هم بیهوده و تنها راه نجاتش، طغیان علیه این بی‌معنایی و پذیرش غلتاندن سنگ بود.تمام تلاش من این بود که معنایی از کالبد سنگی و بی‌روح جهان بتراشم، هدفی بسازم و در برابر سکوت سرد جهان، فریاد بزنم که «من هستم» یا شاید «منم هستم»! منتها انگار اشتباه می‌کردم و تشخیص من غلط بوده...فاجعه از زمانی آشکار شد که پیوند عاطفی من از هم گسست. رابطه برای من نه‌تنها تعلق خاطر عاطفی بلکه مخدری بود که درد اصلی رو پنهان می‌کرد و ذهنم رو سرگرم بازی با عبارات و مفاهیم «پوچ‌» می‌ساخت. سیزیفی با لااقل یک تماشاچی!رنج هل‌دادن سنگ وقتی که کسی شما رو تماشا می‌کنه، وقتی چشمی نگران لغزش پای شماست، تبدیل به یک حماسه میشه. اما وقتی تماشاگر صحنه رو ترک می‌کنه، حماسه ناگهان فرو می‌ریزه و اونچه که باقی میمونه، فقط عرق سرد، کمری خمیده و یک کار تکراری احمقانه‌ست اونم با سفت‌ترین و سردترین جسم جهان، سنگ.اما پوچی، تنها سایه‌ای از هیولای بزرگتر بود... «تنهایی». پوچی، سوالی ذهنی و انتزاعی بود که می‌تونست هر بار توسط عوامل یا بهانه‌ای به عقب رونده بشه اما تنهایی چی؟ دردی که کاملا به جسم و استخوان می‌رسه.اون حفره‌ای که اکنون حسش می‌کنم، فقدان معنا نیست؛ فقدان «تماس» هست. گویی مسئله دیگه برام این نیست که «چرا زندگی می‌کنیم؟» بلکه مسئله اینه که «چرا باید این بار رو به تنهایی به دوش کشید؟»در یک رابطه، تنهایی با حضور دیگری تیمار میشه. دو تنها که سعی می‌کنن با ادغام در هم، قانون سخت طبیعت رو دور بزنن. اما زمانی که پانسمان رو باز می‌کنی، زخم کهنه با عفونتی تازه سر باز می‌کنه.حالا میفهمم که پوچی، تنها زمانی ویرانگر میشه که تو در برابرش «تنها» باشی. تنهایی، بستر بیماریه و پوچی، تبی که از این بستر برمیخیزه. چند سالی تب درمان شد، غافل از اینکه عفونت در جای دیگه‌ای ریشه دوانده!حال روی نقطه صفر ایستادم، جایی که جوهر تمام رساله‌های فلسفی خشک میشن و فقط فریاد غریزه‌ست که بلنده. سقوط نه به دره‌ی بی‌معنایی بلکه به چاه عمیق انزوا...وحشتناک‌ترین بخش ماجرا اینجاست که حتی اگر معنای زندگی رو همین حالا در یک جعبه‌ی کادوپیچ به من هدیه بدن، بدون کسی که بتونم این رو باهاش شریک بشم؛ پشیزی نمی‌ارزه!موومان دوم | توهم ادغامآیا عشق وجود داشت یا فقط فراری از تنهایی بود؟ زندگی با حذف «شاهد» تبدیل به چی میشه؟ حقیقتی تلخ که مدام در گوش زمزمه میشه: «هیچ رابطه‌ای قادر نیست تنهایی وجودی رو از میان برداره.» در عین حال که من برای این توهم جنگیدم تا حقیقت رو انکار کنم. استراتژی من برای فرار از وحشت تنهایی، ادغام خودم و دردم در دیگری بود. خواسته من این نبود که فقط «با» اون باشم؛ میخواستم «او» باشم و او «من»! سعی بر این بود که با نرم‌کردن مرزهای ایگو، قلمرویی به نام «ما» بسازیم که در اون هیچ‌کس مجبور نباشه بار سنگین فردیت رو به دوش بکشه.اما با وارسی مجدد، اتفاقی که برای خودم افتاد رو بیشتر تجلی همه‌جانبه «نیاز» می‌بینم تا عشق. تمایزی که یالوم قائل میشد؛ «دوستت دارم چون به تو نیاز دارم» یا «به تو نیاز دارم چون دوستت دارم»؟ تلخی ماجرا اینجاست که من به او نیاز داشتم تا سپر بلای من در برابر سکوت جهان باشه. من از او بت ساختم، یک ناجی که مسئولیت معنا بخشیدن به زندگیم رو گردن بگیره.داخل پناهگاه گرم و نرم بود اما بیرون نه نما و نه ندای جالبی نداشت. مشکل ادغام اینه که قوانین روح رو نقض می‌کنه و دو انسان، همیشه دو جهان مجزا هستن. تلاش برای یکی شدن، همواره به شکست ختم میشه و یا به انگلی‌شدن یکی بر دیگری!وقتی که رابطه تموم شد، درد من فقط درد از دست‌دادن نبود، شبیه درد کنده‌شدن پوستی بود که روی تنم پیوند زده بودم. سوگواری برای مرگ یک توهم.واقعیت بی‌رحم همیشه سر بزنگاه از راه می‌رسه و بهت میگه که جای خالی با هیچ‌چیز پر نمیشه؛ دیگری میتونه کنارت بنشینه و دستتو بگیره اما قرار نیست هیچ حفره‌ای رو پر کنه و قرار نیست هیچ چیزی در درونت رو لمس کنه. هیچ انسانی تحمل بار دیگری رو نداره.و این جدایی، بازگشت پرخشونت من به سلول انفرادیم بود. تلاشی نافرجام برای تبدیل «دو» به «یک». فراموشی این واقعیت که در عاشقانه‌ترین لحظات باز هم دو ستون جداگانه‌ایم که سقف یک معبد رو نگه داشتن. و اگر دو ستون یکی بشن، سقف فرو می‌ریزه کماکان که فرو ریخت.موومان سوم | پارادوکس نزدیکیدر قلمرو فیزیک، برخورد اجرام ممکنه؛ دو اتومبیل به هم کوبیده میشن یا دو سیاره به یکدیگر برخورد میکنن. اما در هندسه‌ی روح، ما نفرین‌شدگان «زنون» هستیم. سالیانی همچون آشیل با تمام سرعت دنبال «او» میدوی و تا زمانی که بهش برسی، تا فاصله بین «من» و «تو» رو صفر کنی، ازت گذشته و روی ویرانه‌های رابطه قدم می‌زنه؛در جهان ذهن، فاصله هرگز صفر نمیشه، تنها به سمت کاهشی بی‌نهایت میل می‌کنه..!- برگرفته از پارادوکس‌های زنونتراژدی ما، تراژدی خطوط «مجانب» بود. دو خط که در اشتیاق تقاطع می‌سوختن. به هم نزدیک می‌شدن، نزدیک و نزدیک‌تر تا جایی که برای چشم غیرمسلح، یکی به نظر می‌رسیدن. اما منطق موجود همیشه بی‌رحمه، حکمش بر اینه که هرگز و مطلقا نباید لمسی صورت بگیره. هر بار که قدمی برای رسیدن به «او» بر‌می‌داری، لحظه‌ی رسیدن تو معادل با دور‌شدن اونه. همه‌چیز در حال تغییره، همه‌چیز سیاله و هیچ‌زمان نمیشه به نقطه B رسید...شناخت فرایندی‌ست که همواره عقب میمونه. هر بار که فکر میکنی «فهمیدیش»، صرفا به تصویر لحظه قبل آگاهی پیدا کردی اما تصویر کنونی به کل تغییر کرده!سوژه‌ی زنده و پویای ما همواره اندکی جلوتر رفته و نمیشه بهش رسید. در دام «تقسیم‌پذیری بی‌نهایت فاصله» گرفتاریم. همیشه یک چیزی باقی میمونه؛ همه‌چیز نیمه‌تموم تموم میشه؛ رازی گفته نمیشه یا حسی انتقال پیدا نمی‌کنه. گوشه‌ای تاریک در ذهن وجود داره که حتی با بلندترین فریادها و عمیق‌ترین هم‌آغوشی‌ها هم به دیگری منتقل نخواهد شد.این شکاف هستی‌شناختی هرگز به زور عشق پر نمیشه. پارادوکس زنون، غلبه‌پذیر نیست و منطق جهان شکست‌ناپذیره. انسان، سلول انفرادی متحرکه و تنها راه ارتباط، گرفتن دست دیگری از میان میله‌های این زندانه با این امید که شاید در جهانی دیگر از شر دیوارها خلاص بشیم...همون‌قدر غلتاندن سنگ به بالای بلندی بیهوده بود، دویدن‌ به دنبال لاک‌پشت هم بی‌ثمر بود. چشم‌انداز تا ابد در دوردست باقی میمونه و ما همیشه در راهیم. تلاش جنون‌آمیز فقط باعث انکار فاصله میشه نه نابودیش. فاصله میان ما فاصله‌ای بین اتم‌ها نیست بلکه شرط وجود ماست. اگر این فاصله صفر بشه، من و تویی باقی نمی‌مونه؛ ما در یکی نیستی مطلق حل میشیم. پس شاید این تنهایی، تاوان «بودن» ماست.موومان چهارم | ضیافت تنهاییحفره‌ی وجودی ما با هیچ‌چیز چیز پر نمیشه و درمانی برای این درد وجود نداره. اما چه باید کرد؟ آیا باید در سوگ این «جدایی ابدی» پژمرد؟ شایدم باید به تفاوت ظریف بین «تسلیم» با «پذیرش قهرمانانه» دقت کرد.تنهایی سرطان نیست که بخوام حذفش کنم و اگرم باشه، حذفش باعث مرگ میزبان میشه. تنهایی به نوعی ستون فقرات هویت منه.زندگی رنجه و تنهایی، سنگین‌ترین صلیبی که باید بر دوش کشید.- جردن پیترسنزیر بار این تنهایی سنگین، شایسته‌ست که تنها یک کار کرد. شونه‌ها رو عقب میدم و سعی میکنم که صرفا صاف بایستم. پذیرش مسئولیت این تنهایی شاید حتی شدنی نباشه اما میشه براش تلاش کرد. این تنهایی، تاوان آزادی من و هزینه‌ی اجتناب‌ناپذیر «خود بودن»ـه. کسی که میخواد خودش باشه ناگزیر باید بپذیره که تنهاست.همه‌چیز فروریخت اما چاره در ماتم‌گرفتن نیست. هیچ‌کس نمیتونه درست مثل من درد بکشه و درد من یگانه و جداست. هر یک، کلی تنها هستیم که باید سودای «نیمه‌ی گمشده» رو از سر بیرون کنیم. این کُل‌های تنها روزی دوباره با هم ملاقات میکنن منتها نه با سودای یکی‌شدن.حفره درونی هیچ‌وقت پر نمیشه، میشه با کتاب یا هنر و کار و ... برای پرشدنش تلاش کرد اما این‌ها به صرف تلاش باقی میمونن. چون حفره، جای خالی نیست بلکه بخشی از کالبد روحه. باید همون‌طور که هست باقی بمونه. باد سرد هستی به من یادآوری میکنه که زنده‌ام. درد، تنهاییه؛ درد پوچیه و این درد بخشی از «بودن»ـه. همه‌ی این‌ها نوید شوری تراژیک و باشکوه رو میدن.من تنها هستم، پس هستم!</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 13:36:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شش کیلومتر تا هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D8%B4%D8%B4-%DA%A9%DB%8C%D9%84%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%87%DB%8C%DA%86-v4asjlhpsnkv</link>
                <description>چه دنیای غریبی. زمانی دلیل زل‌زدن به نقشه برام به واسطه علاقه وحشتناکم به «طرح‌های ذهنی» بود. بسته‌بندی دنیا در قالب چند تا تصویر اون هم در کنار هم دیگه، در ابتدا چیز ساده‌ای به نظر می‌رسه اما در بطن خودش شبیه به نوعی معجزه‌ست. یک امر بعید!اما حالا چی؟ بخشی از نقشه رو با گوشت و پوست خودم لمس کردم و هر بار از طی‌کردن مسیرهاش در واقعیت، از فرط هیجان و اشتیاق به مرز جنون رسیدم. البته گذشت...حالایی که ازش حرف میزنم، امروزه. همه‌چیز تبدیل شد به چند رقم بی‌ارزش، مسافت‌ها، تعداد روزها، تعداد پیام‌ها، آمار ...ها و ... شبیه یه بازی بود که ته باختش نمایش تک اسکرین game over نبود، بلکه عمر و سلامت روح و روان رو بلعید...دنیای کمّی‌شده در کمال ناباوری، میتونه دنیای کیفی توی ذهن ما رو در یک حرکت محو کنه. شاید آره شایدم نه ولی تحمل طعم تلخ و گس زندگی برای افرادی که «جبر» رو درک کردن به مراتب راحت‌تر از دیگرانیه که هنوزم دنیا رو کیفی می‌بینن.هر روز عمق برزخی که در اون گیر افتادم بیشتر میشه. هر روز از روی قبرستونی از خاطرات قدم میزنم و به زحمت با پرت‌کردن حواسم از سنگ‌ قبرها، سعی میکنم زندگی روزمره خودم رو جلو ببرم. اما با یک چرخه تکراری ملالت‌بار درگیرم که حتی جذاب‌تر از یک قبرستون سیاه و سفید از خاطرات دور هم نیست و مدام زمام کار از دستم در میره. شاید جسمم اینجا باشه ولی ذهنم حداقل ششصد کیلومتری با بدنم فاصله می‌گیره و به‌سختی به مبدا برمی‌گرده. شاید جبر دست و پای منِ جسمی رو ببنده اما هیچ جبر و اجباری بر اراده و خواست روح من جبار نیست!چه‌قدر پوچ، تلاش برای پاک‌کردن تصویر کسی که کیلومترها دورتر حتی دیگه یادش نیست آخرین بار کی اسمتو صدا زده. گویی جبار زمان منو محکوم به دوری کرد، چه در عاشقی چه در فراغ. و جبری که منو صدها بار کشت و زنده کرد تا دوباره ذره‌ذره پوستمو بکنه، تا معادل متر به متر فاصله‌ها، روی بدنم داغ بذاره و به ازای ساعت به ساعت دوری از شیشه عمرم کف بره...همین جبر، امروز با هیبتی متفاوت میخواد منو از برزخی بیرون بکشه که خودش منو توش انداخت. یک داستان جدید در مکانی جدید، همین نزدیکی. تا رسیدن به اون باید ساعت‌ها سیگار می‌کشیدم و به میلی‌متری طی شدن کیلومترهای راه خیرگی می‌زدم. اما برای لمس این یکی قبل از خاموش‌شدن سیگار اول به مقصد رسیدم!شاید فکر کنی این یکی باید مرهمی می شد برای زخم دوری کُشنده ایام پیشین اما زکی.. گویی این شش کیلومتر از اون ششصد کیلومتر هم طولانی‌تره. همه‌چیز واقعی و ملموس جلوی چشماته ولی در عین حال انگار که نیست. جفت چشم درشت و کاملا باز مقابلته که بهت نگاه نمی‌کنه!در مدارش می‌چرخی و با تمام وزنی که خستگی‌هات داره، خودتو سر پا نگه می‌داری ولی او حتی سرشم برنمی‌گردونه. خداوندا این دیگه چه بازی‌ایه که چند ساله با من راه انداختی!؟چه گرماها در دوردست که منو آتش نزدن و چه سرماها در این نزدیکی که منو از پا ننداختن!نه میشه پوستین مرده‌وار گذشته رو از خودت بکنی و نه میتونی تنِ زنده حال رو لمس کنی. این مصیبتی بود که جبر زمانه از عوارضش چند باری برام گفته بود اما من به اون توجهی نکرده بودم؛«خطر اخذ شهروندی برزخ»!در میان این کشاکش و تنش بین گذشته و آینده، بگو سر و کله کی پیداش شد؟؟ سکوت مرگبار به آرامی از زیر در وارد شد، پشت سرش مرگ در زد اما در رو باز نکردم. در همین اثنا بود که «پوچی» به عنوان نماینده موقت مرگ، پاشنه در رو از جا کند و اومد روبه‌روی من نشست. بهم نوید داد که مرگ دوباره برمی‌گرده و این بار به اینکه در بازه یا بسته اعتنا نمی‌کنه.باید به این فریاد صامت و این پیکره ملموس که هیچ دیده‌ای به روش نمیفته چی گفت!؟ باید چه پاسخی در قبال سکوت به‌شدت بی‌معنای دنیا پیدا کرد؟ باید در برابر این بی‌اعتنایی مصرانه از سمت خدا چه واکنشی نشون داد؟ سکوت خدا رو به چی ترجمه کردم که نتیجه‌اش این شد!؟ سکوت خدا رو چی تعبیر کردم که منو به «برزخ» کشوند؟اون همه رنجی که کشیدم برای «دوست داشته شدن» چی شد؟ یا اون همه تقلایی که برای فراموشی کردم و نشد؟ خنده‌دار نیست؟ یک قدم فاصله داریم تا تاریکی ابدی و همواره داریم روی لبه دهان باز نیستی لی‌لی بازی می‌کنیم. و من سرگردان بین شش و ششصد!سایه مرگ خاصیت عجیبی داره. مثلا میتونه شش و ششصد رو برابر کنه، صفر!حال دیگه نه رفتن آدم دور دلم رو می‌لرزونه و نه نمره بالای چشمان آدم نزدیک. وقتی تمام این دویدن‌ها زیر سایه سنگین «نبودن» بی‌معنا میشن. فکر کنم من دیگه دنبال عشق نیستم؛ بلکه فقط مبهوت این سکوت عظیمم که داره همه‌چیز رو می‌بلعه...شاید «رستگاری» همین باشه. پذیرش اینکه هیچ مختصاتی مقدس نیست. حالا که خوب نگاه‌ می‌کنم، می‌بینم تمام اون نقشه‌های ذهنی که یه روز با وسواس ترسیمشون کرده بودم چیز جز خطوطی روی ما‌سه‌ها نبودن که با رد پای یه رهگذر یا یه موج آروم حتی محو میشن. نقشه‌ها رو کنار گذاشتم؛ دیگه برای من بسه. نه مسافران جاده‌های طولانی به مقصد رسیدن و نه گدایان نگاه‌های نزدیک که از فرسنگ‌ها دورترن. قدم روی «نقطه صفر» گذاشتم؛ جایی که دیگه نه عقربه‌ای برای سنجش زمان می‌چرخه و نه قلبی برای چیزی جز «پایان» در «سکوت» می‌تپه. این سکوت عظیم کارش رو میکنه. سکوت اون‌قدر قدرتمنده که حتی خدا هم جرئت شکستنش رو نداره که اگر این کار رو می‌کرد دیگه خدا نبود!تنها حقیقت خالص جهان، صدای جویدن آرام «هستی» توسط «نیستی»ـه. دیگه ترسی نیست، «فقط تماشاست».- در پاسخ به سکوت خدادر این سکوت...</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 12:57:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران ابربحران‌ها: ۴&gt; فقدان عقلانیت!</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DB%B4-%D9%81%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-la2fqh8m7plp</link>
                <description>مشکل امروز ایرانی بیش از اینکه خود «بحران‌»هایی که درگیرشه باشه، فقدان عقلانیت موثر برای حل و فصل این بحران‌هاست. بیمار ما نه از بیماری، بلکه به‌علت «ضعف سیستم ایمنی» داره از دست میره...ابربحرانی به نام «ایران»با گذشت زمان، تعداد بحران‌هامون اون‌قدری سر به فلک کشیده که دیگه نمیشه گفت: «ایران مشکل داره» بلکه باید گفت: «ایران خود مشکله». مشکلات و معایبی که ما داریم، دایره اثرگذاریش داره از خودمون هم فراتر میره. فجایع زیست‌محیطی‌ای که داریم رقم می‌زنیم، خیلی زود دامن بقیه کشورهای منطقه رو هم می‌گیره. حجم نقدینگی‌ای که داریم از بخشی دریغ و به بخشی بیش‌ازحد تزریق می‌کنیم؛ با اقتصاد محلی مناطق بازی می‌کنه.هیزمی که به آتش نوچپ‌های فاقد عقلانیت غربی می‌ریزیم و حتی اگر لازم بشه پول تو جیبی‌ای که به امثال گرتا تونبرگ‌ها میدیم، تک‌به‌تک اینا به پای ما تموم میشه و توی نامه اعمالمون ثبت!ابربحرانی که درگیرش هستیم، مجموع بحران‌ها نیست؛ بلکه تحت‌تاثیر «اثر هم‌افزایی» تبدیل به ضریبی از بحران‌ها با توان مضاعف‌ شده. جمع یک بحران با بحران دوم نمیشه ۲، بلکه شاید تا ۲۵ هم پیش بره..!هر چند The Thesis یا تز اصلی در باب «ریشه» این مشکلات، همیشه نظام سیاسی و تصمیم‌گیر بوده، اما و اما، نظام سیاسی هم درگیر یک مشکل عمیق‌تر به ریشه‌ی ریشه‌هاست. میشه بهش گفت «بحران پردازش». ما با فقدان «راه‌حل» روبه‌رو نیستیم. هرچند هیچ راه‌حلی وجود نداره که بتونه ما رو از فاجعه به صورت ۱۰۰ درصدی نجات بده اما هنوزم میشه جلوی یکسری صدمات رو گرفت.منتها، ما درگیر سرطان پیشرفته‌ای به نام «فقدان عقلانیت» هستیم و حالمون خیلی زاره.داس و چکش کار عقل رو نمی‌کردریشه‌یابی «فقدان عقلانیت»اصلا چرا «عقلانیت» که یک ابزار بقاست در جامعه امروز ایران به محاق رفته!؟ چه داده فاسدی به خورد این سیستم دادیم که جز فاجعه و بحران، خروجی دیگری نداره؟؟فرسودگی شناختی مزمن:عقلانیت (تفکر تحلیلی، برنامه‌ریزی بلندمدت، کنترل تکانه)، گران‌ترین فرآیند مغز از نظر مصرف انرژی به حساب میاد. جامعه‌ای که ده‌ها ساله در Survival mode زندگی می‌کنن، تمام انرژی خودشون رو صرف «سیستم ۱» (تفکر سریع، احساسی، واکنشی) خواهند کرد و این طبیعیه.به بیانی، دیگه بودجه‌ خاصی برای «سیستم ۲» برای تفکر عقلانی و آهسته باقی نمونده. مردم نمیتونن عقلانی فکر کنن حتی اگر بخوان چون ذهنشون از شدت فشار فرسوده شده. عقلانیت برای مغزی که نگران بدیهیات زندگیه، یک کالای لوکس به حساب میاد.فروپاشی «واقعیت مشترک»:عقلانیت جمعی، مانند یک الگوریتم، به یک «پایگاه‌داده مشترک» از حقایق نیاز داره و متاسفانه ما دیگه چیزی حتی شبیه به این رو هم نداریم. نمود بارز این مورد، پرونده تجاوز پژمان جمشیدی هست. جامعه به دو یا چند «واقعیت» مجزا تقسیم میشه که همگی بر مبنای توتم‌های اجتماعی پیش‌ میرن نه بر مبنای داده یا عقل سلیم. (توتم به معنای مقدسات یک جامعه که پذیرششون یک اصل بدیهی برای هر عضو از جامعه در نظر گرفته میشه)در نتیجه وقتی هیچ «حقیقتی» مورد توافق همگان نیست، هر بحثی تبدیل به «جنگ روایت» میشه نه «گفتگوی عقلانی». و جنگ روایت یعنی یک نمایش مضحک و سیرک‌وار بعد از هر حادثه و اتفاقی در جامعه. ما فقط یاد می‌گیریم با کلمات و اذهان هم بازی کنیم و هیچ زمان هیچ مشکلی ریشه‌ای حل نمیشه و صرفا روی هم تلنبار میشن...عقلانیت در خلاء «داده‌های معتبر» رو به موت پیش میره. گویی باید هر لحظه در نبردی سهمناک با اقیانوسی از نویزها باشیم که یه مثقال سیگنال ارزشمند گیرمون بیاد!هویت مبتنی بر تروما:زمانی که یک فرد یا جامعه، ترومای شدیدی رو تجربه میکنن، دچار بازتعریف در امر «هویتی» میشن. هویت دیگه «من اون چیزی هستم که می‌سازم» نیست؛ بلکه «من آن چیزی هستم که بر من گذشت» هست.جامعه‌ای که هویتش بر اساس پیش‌فرض «قربانی‌بودن»‌و «مظلومیت» و یا حتی «خشم» (ناشی از تروما) شکل گرفته باشه، تصمیماتش نباید هم «عقلانی» باشه و نباید هم آینده‌ خاصی رو مدنظرش قرار بده.تک به تک اقدامات جامعه امروز، صرفا انعکاسی از تصمیمات پیشینه، واکنشی به گذشته‌ست!چنین جامعه‌ای به جای حل مسائل بی‌شمار خودش (مثل هر جامعه دیگری)، به دنبال «تایید درد» یا حتی «انتقام» میره. این اوج غیرعقلانی بودن خواهد بود و البته به چیزی خونین‌بارتر از انقلاب ممکنه منتهی بشه.نظام سیاسی بقای هیولاوار رو انتخاب کرد منتها هیچ‌وقت در طی این‌ سال‌ها حواسش نبوده که با این رویکرد، از مردم و هر شهروند خودش چه هیولاهای بی‌شاخ و دمی ساخته که فرد به فردشون میتونن از مجموع کل رذالت‌ها و خصومت‌های سیستم هم پا رو فراتر بذارن!پارادوکس «درماندگی آموخته‌شده» (Learned Helplessness Paradox):این همون موردی هست که جنت‌خواه هم چند وقت پیش بهش اشاره کرد و ابداع دکتر Martin Seligman هست. این فرد طی یک آزمایش روی سگ‌ها فهمید که درماندگی و تحت رنج‌بودن اگر بدون امکان کنترل باشه، پذیرفته و غیر‌قابل‌کنترل میشه حتی زمانی که مجالی برای عدم پذیرش و کنترل اوضاع بدست بیاد.دهه‌ها تلاش عقلانی (انقلاب، اصلاحات، اعتراضات، سازندگی، مهاجرت، مذاکره و ...) به نتیجه خاصی نرسید. این یک پیام مبرهن به کل سیستم اجتماعی داره که صدالبته ترسناک هم هست: «عقلانیت کار نمی‌کند».اگر جامعه به این نتیجه برسه که عقل و منطق کارا نیستن که بدبختانه خیلی‌وقته به این نتیجه هم رسیده؛‌ اینجاست که «فقدان عقلانیت» به عنوان یک «انتخاب عقلانی» کاذب ظاهر میشه!جامعه تسلیم میشه و به «جادو» (چه در سیاست، چه اقتصاد و ...)، خرافات، یا حتی «قهرمان» به عنوان منجی پناه میبره. بله ما واقعا نیاز به ظهور یک «منجی موعود» داریم مادامی که این‌طوری پیش میرم و عقل خودمون رو در رویارویی با این سیل بحران‌ها، شکست‌خورده می‌بینیم.به زبان ساده‌تر: «چون قبلا هر کار کردیم و نشد، پس دیگه هیچ کار نمی‌کنیم، حتی اگر احتمال شدنش باشه!».مسئله اینه که «درماندگی» یک واقعیت عینی نیست بلکه یک «ادراک» آموخته‌شده‌ست. یک نفر واقعا درمانده نیست، بلکه باور داره که درمانده‌ست. این شکاف بین واقعیت‌داشتن‌ قدرت و ادارک نداشتن قدرت، هسته‌ی اصلی این پارادوکس در جامعه امروز ماست. (We&#039;re the fuckin people)پارادوکس دو چهره‌ی اجتماع (Two Crowds)اما یک گام برگردیم به عقب. چطور میشه مردم در یک سناریو (اقتصاد بازار) به عنوان یک «ابر-عقل» یا Super-Intellect ستایش بشن و در سناریویی دیگر (عدالت اجتماعی) به عنوان یک «هیولای کور» و به معنای واقعی کلمه به عنوان Blind Mob تقبیح؟آیا می‌تونیم بگیم که «مردم» در این دو سناریو مردم واحدی نیستن؟ چیزی که «مشترک نیست»، خود مردم نیستن بلکه «سیستم پردازش اطلاعات» و «هزینه شخصی» در این دو سیستمه، این نقطه جدایی این دو بخشه.سیستم عقلانی «بازار»:نظریه‌ی «بازار آزاد» (و کتاب «خرد جمعی» یا Wisdom of Crowds) بر یک فرض کلیدی استواره:-&gt; تصمیم‌گیری مستقل و مبتنی به نفع منافع شخصی: در یک بازار ایده‌آل، من و شما تصمیمات مستقل می‌گیریم. من بر اساس تحلیل خودم سهام می‌خرم، شما بر اساس تحلیلت می‌فروشی. قیمت نهایی، میانگین آماری تمام این تحلیل‌های مستقل از هم خواهد بود.-&gt; هزینه مستقیم برای خطا: اینجا شاه‌کلید سرنخ‌های ما برای تعریف این پارادوکس هست. اگر تحلیل من در بازار اشتباه باشه، من شخصا ضرر می‌کنم و پول از دست میدم. این «هزینه‌ی خطا» باعث مشه من تمام تلاشم رو بکنم تا «عقلانی» باشم، داده‌های واقعی رو بررسی کنم و احساساتم رو کنار بذارم.نتیجتا بازار در تئوری یک «ماشین‌حساب غول‌پیکر» هست و ورودی اون، میلیون‌ها تصمیم مستقل و حساب‌شده‌ست(به دلیل ترس از ضرر). خروجی این بازار، یک «داده» تحت عنوان «قیمت»ـه.سیستم غیرعقلانی: «قضاوت اجتماعی»:اما حالا می‌رسیم به قضاوت اجتماعی و مثال پژمان جمشیدی که ظاهرا بعد از ترکیه به کانادا رفته و داره «سیگنال» متجاوزبودن خودش رو با این سلسله تصمیمات، تقویت می‌کنه و توجه تعداد بیشتری از افراد رو جلب!مسئله اینجاست که بر خلاف مکانیزم بازار، اینجا دیگه خبری از تصمیم‌گیری مستقل نیست. اینجا مسئله سرایت احساسی (Contagion) رو داریم که بر قضاوت و تحلیل فردی افراد سایه میندازه. همون‌طور که جلوتر گفتم، «توتم»های اجتماعی شروع به عمل میکنن و توتمی مثل «سلبریتی خوشنام» میتونه به تنهایی رای هزاران نفر رو از پذیرش تجاوز برگردونه اون هم بدون اینکه پردازش خاصی توسط ذهن اون افراد صورت گرفته باشه!این «خرد جمعی» نیست، بلکه «پژواک جمعی» شکل می‌گیره که مستعد انواع سوگیری‌ها و خطاهای شناختی‌ خواهد بود.مسئله بعدی اینه که آیا کسی به صورت فردی و شخصی، هزینه‌ای بابت خطای شناختی خودش باید پرداخت کنه؟ مطلقا خیر!اگر من به عنوان یک شهروند عادی، در اینستاگرام قضاوت کنم که «پژمان بی‌گناه است» و در نهایت مشخص بشه که اون گناهکار بوده (و فرار کرده)، من چه هزینه‌ای پرداخت می‌کنم؟ هیچی!آبروی من در خطر نیست، پول از دست نمیدم، زندگیم مختل نمیشه و خلاصه قضاوت اشتباهی که کردم برام دردسر ایجاد نمیکنه. هزینه این قضاوت اشتباه بر دوش «قربانی» یا «سیستم عدالت» تخلیه خواهد شد. (فرد شاکی)نتیجتا یک «هم‌سرایی قبلیه‌ای» رو داریم. ورودی اون رو «احساسات»، «وفاداری به توتم» و «تعلق گروهی» تشکیل میده و چون هزینه‌ای برای اشتباه‌بودن در اینجا وجود نداره، «حقیقت» اولین قربانی و «هویت» پیروز این پیشامد خواهد بود.چه چیزی مشترک نیست؟آنچه که در این دو سناریو مشترک نیست، «ساختار انگیزشی» هست. بازار آزاد سیستمیه که در اون «هزینه اشتباه» شخصی و فوری باید پرداخت بشه. این سیستم به «عقلانیت» پاداش میده نه به چیز دیگری.اما قضاوت اجتماعی که خیلی اوقات به سمت «خریت سیستماتیک» سوق پیدا میکنه، هزینه اشتباه رو به دوش «عموم» میندازه و در نهایت برای هر فرد هزینه به صفر میل میکنه. این سیستم به تقویت «هویت قبیله‌ای» پاداش میده نه عقلانیت. و این سیستم همون سیستمی هست که علاوه بر دفاع از پژمان جمشیدی، دمار از روزگار هر کسی که ذره‌ای علیه فردوسی یا در نقد اشعارش حرفی بزنه هم در خواهد آورد. (به خوب و بدش کار ندارم)بشخصه به حالت اول و مکانیزم بازار احترام می‌ذارم چون سرشار از عقلانیت میتونه باشه. اما باید شاشید به حالت دوم چون صرفا یک گارد حفاظ هویتیه که حاضره به قیمت قربانی‌کردن حقیقت، از توتم‌های خودش محافظت کنه. (کما اینکه اگر بعد از این همه نشونه و سیگنال بازم اثبات نشه که جمشیدی گناهکار بوده، همواره باید به قضاوت‌های اجتماعی شاشید چون پتانسیل بالایی برای تبدیل‌شدن به جنون و فاجعه دارن)پروتکل درماناین بخش نیازمند به حدی از دقت و بی‌رحمیه چون حال بیمار ما وخیم گزارش شده. ما در حال تعمیر یک سیستم به‌شدت معیوبیم که کم‌کم توانایی دادن حتی یک خروجی مطلوب رو داره از دست میده. هر کاری که می‌کنیم، باید «بازگشت عقلانیت» در صدر اولویت‌هامون قرار داشته باشه.درمان شناختی:شاید مشکل اصلی ما این باشه که چه فردی و چه جمعی، مغزمون در حالت بقا گیر کرده. وقتی مغز درگیر حالت fight or flight باشه حالا چه به دلیل بحران اقتصادی، چه به واسطه بمباران غلط اطلاعاتی، یا چه با تهدید هویتی، تمام منابع پردازشی خودش رو به «سیستم ۱» (تفکر سریع و غریزی) اختصاص میده. «سیستم ۲» (تحلیلی و آهسته) که مسئول عقلانیت ماست، به دلیل کمبود پهنای باند شناختی عملا خاموش و بی‌اثر میشه!راه‌حل در اینجا اینه که از غلظت این حالت بقا بکاهیم. در سطح فردی باید دنبال چیزی مثل پناهگاه‌های کوچک ذهنی بگردیم.این روزها به غلط در شبکه‌های اجتماعی مطرح میشه که مدام باید منطقه امن رو ترک کنیم و دنبال پیشرفت باشیم و امثال این‌ها ولی این سبک حرف‌ها، هیچ پشتوانه علمی محکم یا حتی تجربی موثق ندارن. انسان برای ادامه‌دادن و تاب‌آوری در برابر مشقات زندگی نیاز به «فضاهای امن» داره و این چیزی نیست که مختص نسل ما باشه، از دیرباز وجود داشته و تا به اینجا در ما تکامل پیدا کرده.مکان‌های فیزیکی یا زمانی برای هر یک از ما وجود داره که میتونن نویز موجود در سطح جامعه رو ساکت کنن و ما حتما باید از این امکانات استفاده کنیم. خوندن کتاب، پیاده‌روی، هیچ‌کار نکردن و کلی مورد دیگه برای ساخت این میکرو پناهگاه‌ها وجود داره که هر فرد بهتر از دیگری برای خودش میتونه تصمیم بگیره در این‌باره.در سطح جمعی باید به دنبال «ثبات» به جای «آرمان» بود. جامعه‌ای که مدام در حال تعقیب «آرمان‌شهر»های هیجانی و مبارزه با «دشمنان» باشه یک جامعه‌ی به‌قطع ایدئولوژیکه، یک جامعه در «حالت بقا»ی دائمیه!درمان جمعی، پذیرش «خسته‌کننده‌بودن» ثبات هست. تمرکز بر نیازهای اساسی، امنیت اقتصادی در باب اقتصادی قابل‌ پیش‌بینی، کاهش تنش‌های اجتماعی اون هم تنها در بستر «ثبات» و stability اجتماعی. «پهنای باند شناختی» جامعه برای پرداختن به مسائل عمیق‌تر، تنها به این شیوه آزاد میشه.خلق واقعیت مشترک:دیگر مشکلی که گریبان‌گیر ما شده، فقدان یک «واقعیت مشترک» یا Shared Reality هست که به‌شدت حائز اهمیته. ما در عصر «پسا-حقیقت» گرفتار شدیم که بدین معناست که هر قبیله، منبع داده‌ اختصاصی خودش رو داره و این داده‌ها به یکدیگر ترجمه نمیشن. اقیانوس اطلاعاتمون پر از «داده‌های فاسد» و «نویز» شده.این اقیانوس قابل پاک‌سازی نیست، آب آلوده‌ای که به دریا ریخته بشه دیگه قابل برگشت نیست. تلاش برای پاکسازی اقیانوس صرفا باعث غرق‌شدن خودمون خواهد شد. تلاش باید به سمت حداثرسازی «اعتبار» داده‌های پخشی توسط خود ما باشه. وبلاگ من، حلقه‌ی دوستان من، هر نوع داده یا خبری که توسط من پخش میشه؛ یک سیگنال از سمت منه و من در اینجا نقش transmitter رو دارم. من یک node در این شبکه پیچیده اجتماعی هستم که خیلی فراتر از یک اپلیکیشن رفتار میکنه. اعتبارسنجی سخن من بر عهده خودمه. وقتی حرفی میزنم یا داده‌ای رو تحلیل می‌کنم، باید در جستجوی سیگنال باشم و داده خودم رو پاک کنم. ما نیاز به ایجاد جزایر کوچکی روی این اقیانوس داده‌های فاسد داریم که بتونیم در اون‌ها انبارهایی از داده‌های عقلانی جمع‌آوری کنیم. واگرنه سرنوشت ما غرق‌شدن در گرداب نویزهاست.درمان روایی و بازتعریف روایت مشترک:یک فرد یا جامعه‌ی آسیب‌دیده در «روایت تحت تروما» یا Trauma Narrative گیر میکنه. هویت او بر اساس «آنچه بر سرش اومده» تعریف میشه. این یک نوع روایت منفعله و «گذشته‌محور» عمل میکنه. این روایت، دقیقا همون «درماندگی آموخته‌شده» رو تقویت میکنه، زیرا فرد از پیش خودش رو «قربانی» ابدی تصور کرده!مردم ایران متوجه نمیشن یا شایدم نمیتونن دقت کنن که دیگه واقعا مهم نیست که «چه بر ما گذشت؟». همه ما کمابیش میدونیم چه بر ما گذشته و هممون هم به نسبت‌های متغیر اما تا حد زیادی قابل قبول، به درستی می‌دونیم چی شده که این شده. لذا باید به سمت «چه خواهیم ساخت؟» پیش بریم. به یک پارادایم شیفت اساسی نیاز داریم که ما رو از یک «پایان» به «نقطه شروع» جدید برسونه. جامعه‌ی امروز ما به شدت درگیر جدایی وجودی از جهانه. اونچه که کامو در اسطوره سیزیف به تصویر می‌کشه به عنوان تجربه فردی از روبه‌رو شدن با پوچی، برای ما تبدیل به یک تجربه جمعی شده. و چه بهتر!وقتشه جمعا تصمیم بگیریم که میخوایم تسلیم نگاه سنگین محاق روی سرمون بشیم یا بیلاخی قاطعانه به سمتش نشونه بریم!؟جامعه باید دست از تعریف خود بر اساس «شکست‌های گذشته» یا «مظلومیت» برداره و هویت خودش رو بر اساس «مشکلاتی که اکنون میخواد حلشون کنه» و «آینده‌ای که میخواد بسازه» بازتعریف کنه. این روایت ماموریت‌محور، یک روایت فعال و آینده‌محوره؛ روایتی که «عاملیت» یا Agency برای اعضای جامعه‌ش خلق میکنه.درمان رفتاری، عاملیت به‌جای درماندگی:همون‌طور که در مورد آزمایش سلیگمن گفتیم، درماندگی آموخته‌شده یعنی مغز یاد گرفته که تلاش‌هاش بی‌فایده‌ست. ارتباط بین «عمل» و «نتیجه» براش دچار انقطاع شده.برای شکست این بن‌بست، سیستم باید «ببیند» که یک «عمل» هرچند کوچک، منجربه یک «نتیجه قابل اندازه‌گیری» میشه. این «عمل» باید مشخص، کوچک و در دایره‌ی کنترل باشه. ما باید به «عاملیت» مسلح بشیم!برای من نوشتن و انتشار پست توی وبلاگ، صرفا بیان احساسات نیست. این یک عمل در ذیل «عاملیت» (Act of Agency) محسوب میشه. این یعنی: «من در برابر این نویز منفعل نیستم؛ دارم بالاخره یه کاری به نوبه خودم میکنم».پیدا کردن داده سازگار با حقیقت، یک عمله؛ مهارت تشخیص سیگنال از نویز یک عمل دیگه‌ست؛ به فراموشی‌سپردن درماندگی آموخته‌شده هم یک عمل ‌دیگه در راستای تقویت عاملیته و و و ...وظیفه هر فرد چیست؟همون‌طور که می‌دونیم، وضعیت امروز ما از هر نظر وخیمه. لذا رسالت هر فرد در میان این بلبشو دقیقا چیه؟وظیفه ما شاید نه نجات توده‌ها، بلکه حفظ «عقلانیت» و «حقیقت» حاصل از این رونده!تلاش برای نجات توده‌هایی که در حالت بقا گیر افتادن، یک دام مسیح‌گونه‌ست که منجر به فرسایش فرد ناجی میشه و عایدی خاصی برای جامعه در نهایت امر نخواهد داشت.بهتره این monk in the dark ages بازی‌ها رو کنار بذاریم و از این سانتی‌مانتالیسم لیبیدویی دست بکشیم. اگر محبتی داری، به مادرت بکن عزیزم ولاغیر.وقتی تمدن در حال فروپاشی بود و بربرها کتابخانه‌ها رو میسوزوندن، عده‌ای همزمان مشغول حفظ متون فلسفی، منطق و علم در نقاط دورافتاده بودن. ما باید حقیقت رو ورای این نسخه‌های خطی، در سبک زندگیمون نهادینه کنیم و این تنها راه برای شکست هیولای پوچگرای مذهبی حاکم بر جامعه‌ست. اژدهایی که همچنان از محل نفت و منابع طبیعی تغذیه میکنه تا در نه تنها ایران بلکه درباره کل جهان، دروغ و ناراستی خلق کنه.این افراد که شاید از قضا همین monkها بوده باشن، دانش رو برای نجات دنیای اون روز حفظ نمی‌کردن؛ بلکه صرفا برای آینده و برای حفظ «آیندگان» دست به این کار زدن. «عصر روشنگری» (رنسانس) دوباره فرا رسید، و حال چیزی برای خوندن و بازسازی وجود داشت!اگر من آخرین نفری هستم که هنوز عقلانی فکر می‌کنم؛ باید همچنان همون یک نفری باشم که دنبال حفظ این عقلانیت و حقیقت حاصله از اون باشم. بودن من، خود، اثبات زنده‌بودن این عقلانیت خواهد بود.مقاومت عقلانی در برابر ناراستی، بالاترین شکل مقاومته و اگر کسی «مقاومت» دوست داره؛ راه و رسمش اینه.#عقلانیت_را_باز_آموزیم</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Fri, 31 Oct 2025 12:47:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D9%BE%D9%88%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-pnam4r9rl7kl</link>
                <description>رو به آسمون فریاد میزنم: «چرااااا!؟». جوابی نمیاد؛ این فرایند چندین بار تکرار میشه و بازم...شاید بالاخره یک پاسخ همیشگی به تمام سوالات بشر وجود داشته باشه!اما از جهان سوال نپرس چون تنها یک جواب برای تمامی سوالاتت داره و اون «سکوت»ـه.حالا که اون رفته، غم من فقط «تنهایی» نیست. من برای نقطه به نقطه آینده احتمالی خودم بنا ساختم، پیکسل به پیکسل تصویرم از آینده رو نقش دادم و مثل یک معمار، لحظه لحظه زندگیم در سالیان نزدیک رو خرج این بنا کردم.حالا که یکی از مهم‌ترین ستون‌های سازه پرزحمت من فروریخته اما چی؟ چطوری درستش کنم وقتی خارج از کنترل من بوده!؟ چطوری راه‌حلی برای حل این بحران پیدا کنم وقتی جهان سکوت می‌کنه و او نسبت به من بی‌تفاوته؟؟و وای از روزی که چاله «تنهایی» به واسطه بن‌بست‌های فلسفی برسه به چاه عمیق «پوچی»..و وقتی یک ستون فرو می‌ریزه، پس چه تضمینی وجود داره که بقیه ستون‌ها سر جای خودشون بایستن و فردا روز این بلا سر اون‌ها هم نیاد(؟). آیا کل این معماری، بی‌اساسه!؟سیزیف در آگاهی و تلاشش معنا رو پیدا کرد. منتها یک بخش پنهان در رابطه با ماجرای اون وجود داره. تلاشی که برای معناداربودن کرد، نیاز به یک نوع «خودآگاهی» داشت. منم وقتی با اون بودم هر لحظه داشتم به «شاهد» اصلی این خودآگاهی نگاه می‌کردم. او کسی بود که طغیان من علیه پوچی رو به صورت آشکار می‌دید و من رو تایید می‌کرد. او آینه‌ای بود که تصویر قهرمان پوچم رو بازتاب می‌داد. اما با رفتنش، قضیه صرفا از دست‌دادن یک همراه نبود، بلکه من مخاطب اصلی داستان قهرمانانه خودم رو از دست دادم!نبرد بی‌امان من با پوچی توامان با درد، حالا دیگه بیننده‌ای نداره، نوشتار داستانم دیگه خواننده‌ای نداره، معرکه‌ی نبرد پر گرد و خاکم وسط میدون نیستی، دیگه تماشاچی نداره و صدای فریاد من، رو به مغاک خفه‌ی دنیا، دیگه هیچ بازتابی نداره.این فقدان مثل یک حفره درست در مرکز وجودی آدم جاخوش می‌کنه. و یک سوال ترسناک اگزیستانسیل پیش میاد؛آیا تلاشی که دیده نشود، اصلا اتفاق افتاده است؟ آیا معنایی که کسی در آن شریک نباشد، واقعی است؟مثل درد اجرای یک نمایشنامه‌ بی‌نظیر در سالنی خالی!این یک وحشت مطلق هست، از یک اگزیستانس بی‌شاهد.بعد چند سال به بالای قله رسیدی و سنگ رو اونجا رها کردی. حالا چی؟ هنگام برگشت به پایین، چه چیزی در وجودت شکل می‌گیره؟ تمام دردی که حاصل از بالابردن سنگ به سمت قله متحمل شدی، چی شد؟ چه ارزشی داشت؟ سنگ بعدی ارزشش رو داره؟ سنگ قبلی چی؟ چرا باید هر روز این کار رو تکرار کرد؟ تا کی؟ چرا باید به این مقدار دلخوش بود؟ چرا باید این نفرین که بهش میگن «زندگی» رو پذیرفت؟ چرا رویارویی با خلایی که بین سنگ قبلی و سنگ بعدی وجود داره تا این حد وحشتناک و غیرقابل تحمله؟؟این اضطراب یک آینده‌ی بی‌هدفه؟ این درد عمیق سیزیفه؟ این نبود سنگی برای هُل دادنه؟ این یک بحران هویته!؟گویی من خاطره‌ای دارم که فقط برای یک نفر به یاد میاد و اون خودمم، اصلا خاطره من هنوزم به همون شکل وجود داره؟‌ماهیت حافظه بدون «وجود مشترک» از درون متلاشی میشه و حتی اگر من به شکل تصویر هم به یاد بیارم که کی بودم و چی بودم، اما باز هم گویی هیچ وقت وجود نداشتم و خاطره‌ای هم در کار نیست!حس غریب بازگشت به مکان‌ها یا گوش‌دادن به موزیکی که حالا دیگه فقط برای یک نفر معنا دارن و اون منم. بازگشت «ما» به «من» و مرگ تمام دنیاهایی که در اون «ما» ساخته شده بود؛ به این میگن: «درد».زمانی که همه از رنجِ هُل‌دادن سنگ حرف می‌زنند، اما هیچ‌کس از رنج «نداشتنِ سنگ»‌ سیزیف چیزی نمیگه. این شاید از اعترافات خود سیزیف در لحظات بیکاری باشه! لحظه‌ای که میفهمه خود اون سنگ،‌ اون رنج مشقت‌بار و تماما آغشته به جبر، تنها چیزی بود که به وجودش هویت می‌بخشید و این یک بازاندیشی روی این بود که شاید بزرگترین ترس ما، نه شکست، که پیروزی و تمام‌شدن مبارزه‌ست!!!باید نامه‌ای بنویسم به خدایی که شاید نباشه، از طرف کسی که قطعا هست!آشوب مطلق زندگی من و بودنم در این نقطه فارغ از اینکه خدا بوده که اون رو ساخته یا نه؛ یک «سوختن» به تمام معناست و این تنها چیزیه که ثابت می‌کنه من هنوزم وجود دارم. شاید جهان هم داره با سکوتش، وجودش رو به سمت من فریاد می‌زنه(؟).ریشه‌ای به عمق تاریخ جهان و برگرفته از جوهر جاودان «تجربه بشری» که هر زمان حتی پس از رکود، باز هم امکان جوانه‌زدن رو داره و میشه بهش امید بست. اما عمر ما به تمام این کش‌و‌قوس‌ها قد نمی‌ده و شاید هیچ‌زمان فرصت نشه که دوباره بتونیم کنار هم باشیم. مرگ کم‌ترین عامل کندن ما از این جهان و ریشه‌هاییه که با هم ساختیم و همین‌ها نوید پایان ما رو میدن. ما تا ابد وقت نداریم که دوباره جوونه بزنیم، هر چه کلید به قفل این در نفرین‌شده میذارم و پیچش میدم، در باز نمیشه. گویا کلید دیگری هست که صاحبش رو مدت‌هاست ندیدم...شاید همسفر من مدت‌هاست که قید خونه مشترکمون رو زده و فقط این منم که تا آخرین لحظه وفادار به نقشه راه، نفس در نفس طنین میندازم تا به خونه‌ای برسم که دیگه کسی در اون منتظرم نیست.و ریشه‌هایی که از خشکی تبدیل به زنجیر شدن و اجازه حرکت به من نمیدن. هر چیز زیبایی روزی زشت میشه، روزی که دیگه «جاری» نباشه..!اشتباه می‌کرد، امانت‌دار خوبی بود؛ همسفر قصه ما کلیدش رو تا انتها در دست نگه نداشت؛ پس‌اش داد!پیش از اینکه یک فرد‌ باشم، تبدیل به یک «وضعیت وجودی» شدم. یک آگاهی سرگردان در یک جهان سرد، تاریک و بی‌تفاوت نسبت به دردها. این جهان صرفا خالی نیست بلکه تا حدی متخاصمه!خرناس‌های موجودات ناشناخته یا صدای جیرینگ‌جیرینگ آرامش‌بخش اما پیام‌آور و ساز «رفتن»، این‌ها تصویری از یک روحن که تا مغز استخوان پدیده‌ی Angst رو حس کرده. داستان من، توصیف شیوای «مغاک»ی هست که در گوشه‌گوشه جهان کمین کرده، تا به محض خیره‌شدن بهش، رومون خیرگی بزنه.بعد از اون نوری با هیبتی عظیم پیدا شد. سرکش بود بدین معنا که با تاریکی مذاکره نمی‌کرد و مستقیما اون رو می‌شکافت و کنار می‌زد. به عنوان یک نیروی بیرونی، بر قوانین دنیای تاریک من غلبه می‌کرد و خیلی زود تبدیل به پاسخ من به {پوچی} شد.دردهامو تو مشت می‌گرفت و با یک اشاره از من بیرون می‌کشیدشون، اما شاید رازی در «امانت‌گیری» این دردها وجود داشت و حکمتی در اینکه نمی‌خواست دردهای امانتی رو پس بده؛ اما در عمل همه‌شون رو بازپس داد!موجودی که قادر به تغییر ماهیت رنج باشه، در نقشی خدای‌گونه تعریف میشه که پوچی و درد رو با کیمیا و فن شفای خودش، محو می‌کنه. اما به رسم جایی که ازش اومده بود، در نهایت بی‌تفاوت و ساکت، به زمین بازگشت...هرچند که بار الوهیت برای انسان بیش از حد سنگینه و هیچ کسی نمیتونه تا ابد نقش فانوس دریایی دیگری‌ای رو ایفا کنه که در تاریکی دریا گم شده. درخواست به دوش کشیدن بار تمامی تاریکی‌های جهانم از او، منصفانه نبود و نیست.شاید در این مدت ذره‌ای از بذر نور در من جا مونده باشه، شاید وقتشه از این به بعد خودم جور معنا و پس‌زدن پوچی رو به دوش بکشم. شاید وقتشه تنهایی و غرقگی در پوچی رو بپذیرم کما که همه ما باید یک روزی در برابر این حقیقت تلخ، تسلیم بی‌قید و شرط بشیم.این، پایان ماجراست؟</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Wed, 15 Oct 2025 13:32:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از این، وادی حیرت آیدت</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%AA-ehx1pfxnnjvg</link>
                <description>وقتی به وضعیت روحی و ذهنی دو سال پیش خودم نگاه میکنم، انگار که دارم به یک پیکره بی‌جان نگاه میکنم و چیزی جز یک جنازه کنار رهگذری ساده نیست.هیچ یادم نمیاد چطوری به اون حد از شهود و عرفان رسیده بودم و کلماتی وارد دایره واژگانم شده بود که وقتی الان می‌خونمشون، به مخیله‌ام هم نمی‌رسه که دقیقا چه معانی رو در بر دارن!گویی حدود دو و اندی سال مست بودم و یادم نمیاد دقیقا چطوری به اون حالت رسیده بودم. زندگی تو این دو سال و اندی تلخی تا دلت بخواد داشت ولی «تلخ» نبود. کلی سفتی و ناهمواری داشت ولی اصلا «سخت» نبود.تا هرچه‌قدر که خواستی با «جبر» درگیری داشتم ولی خدای زمان در حق من «جبار» نبود!اولین بار زمانی فهمیدم دوباره به خونه برگشتم که داشتم عبارت «پاک سرشت» رو می‌نوشتم و دقت کردم و دیدم که دیگه خبری از تک‌نقطه‌های زیر و بالای دو نقطه‌های کنار هم پ و ش نیست!‍منی که در تمام طول عمر بشکلی کودکانه اصرار به نوشتن سه‌نقطه‌ای به شکل دونقطه خط و تک نقطه‌ داشتم، داشتم سه‌نقطه رو با یک n می‌نوشتم و فهمیدم که این یعنی دوباره وجودم از وجود این دنیا کنده شده. یا شایدم دوباره وجودم به وجود این دنیا وصل شده!یا رویای غرق و محوشدنم در دل طبیعت به امید رسیدن به آرامش، تبدیل شده به میل بی‌حد و حصر برای دفاع و محافظت از طبیعت (شاید چون دل طبیعت رو اون‌قدر ناآرام و مغشوش دیدم که عطای پیوستن بهش رو به بهای دفاع ازش بخشیدم).وقتی سالک از نور تجلیات صفات الهی عبور می‌کنه، به ظلمتی می‌رسه که ورای نوره. این «شبِ تاریکِ جان»‌ همون «ذات الهی»ـه چون هیچ رنگ و نشونی نداره و به چشم معرفت، «سیاه» به نظر میرسه. بقولی، از دست‌دادن شهود پیشین، کلید ورود به این «ظلمت مقدس»ـه!ســواد الوجه فی الدارین، این است که از هستی، دو عالم پاک‌بین استچو خود را دید، یعنی دید حق رابه غیر از خود ندید آن مستحق را- شبستریسواد الوجه فی‌الدارین؟ روسیاه دو جهان!گمان بر اینه که سالک اگر یک جهان (این جهان) رو از دست میده پس باید یک جهان دیگه (آن جهان) رو به دست بیاره اما نکته اینجاست که روسیاهی‌ای که سالک بهش می‌رسه، از سوی هر دو جهانه!به بیانی به «نور سیاه»‌ و «ذات بحث» می‌رسه، جایی که شهود رنگین و زیبای گذشته (تجلیات صفاتی) رو از دست داده،‌ و سوادش به اندازه این «تاریکی پرشکوه» قد کشیده.دلیل این روسیاهی، پاک‌شدن «هستی» او از هر دو جهانه. گویی وجود مستقل رنگ باخته و وقتی «شهود» نباشه، دیگه «بیننده»ای هم در کار نیست. تا زمانی «هستی» داری و هستی‌مندی، «می‌بینی» ولی زمانی که «هستی» خودت رو از دست بدی، دیگه «بیننده‌»ای هم وجود نداره و همانا «نور» هم وجود نخواهد داشت (چون خارج از تو نیست).اونچه که باقی می‌مونه، «تاریکی‌ِ محضِ ذات»ـه.در این عمق، دیگه خبری از «دیدنِ» یک ابژه توسط یک سوژه نیست. او به جایی رسیده که با نگریستن به «هیچ» درون خود، حق را می‌بیند.چون از او جز حق، چیزی باقی نمانده است. جستجوی شهود گذشته در اینجا بسان زمانی‌ست که فردی به دنبال قطره‌ آب پیش‌تر در دست خود در اقیانوس باشد. او نمی‌داند که خود، در اقیانوس غرق شده و حال چه آنچه که به دنبالش می‌گردد، چه شروع و پایان مسیرش و تمام اقیانوس، همگی خود او هستند!به قول مولوی، «درد، خود را کُحِل این چشمان کند». منظور از کُحِل یا همون سُرمه، در اینجا تقویت بیناییِ بیننده در اثر درد نیست؛ بلکه درد، زین‌پس ابزار دیدن سالکه. درد به او بصیرت خواهد داد..«تا که این چشمان، دو صد چندان کند». دیدنِ با «شهود» دیدنِ «چیزی» بود اما دیدن به همراه «درد»، دیدنِ «نبودن همه چیز» و درک عظمت «مطلق‌بودن»‌ اوست..!و «هر گلی کاندر چمن، ترخنده‌تر | زخمش از زخم زمان، پرخنده‌تر». هر چه زخم عمیق‌تر و بزرگ‌تر باشه، از او سالک بهتری ساخته میشه و بیشتر به کمال میل می‌کنه هرچند که به این کمال نرسه.وقتی زخم به اندازه یک خنده بزرگ بشه دیگه چیزی فراتر از زخم خواهد بود؛‌ این، چشم‌ِ جدید سالک برای دیدن دنیا و تنها راه ارتباطی باقی‌مانده برای اتصال به معشوقه.این نگاه، دیگه نگاه حسرت‌بار به گذشته نیست. شاید درک این حقیقته که از دست دادن اون «نور کوچک»، شرط لازم برای غرق شدن در «تاریکیِ بی‌نهایت» بوده. سالک دیگه در پی تکرار نیست؛ او خود به میدانِ یک استحاله هولناک تبدیل شده!اما برگردیم به داستانمون. اون «شهود زیاد» و نزدیکی به نور، ظرفیت من رو بیشتر از اون چیزی که بودم کرد. انگار که روح برای هضم این عظمت، بخشی از ماجرا رو به زمین و «جسم» کشوند. اون «عشق» و «سقوط» یک انحراف یا حتی اشتباه نبود، بلکه یک «ضرورت» بود؛ نمادی از «تجسم‌یافتن» اون نور!دو سال و اندی زندگی زمینی، تخم نور رو درون من کاشت و همین یکی از این دوره برای من بسه. اما دیر یا زود قرار بود سر و کله «زخم عاطفی» یا به قول مولوی، «خارِ زمان» از جنس فراق و قبض پیداش بشه که در نهایت همینم شد.وقتی عشق زمینی من به انتهای خودش رسید،‌ گویی داشت «فناپذیری» ذاتی خودش رو فریاد می‌زد که کم‌کم داشت از یاد می‌رفت. و وقتی این عشق متجسم ترک برداشت، اون دونه نور جوونه زد. شبیه مته خدا برای شکافتن دیواره زندان نفس بود تا دوباره هوای کوهستان آگاهی به درون بوزه. دعوتنامه از سمت خونه این بار با «درد» بود؛ و این بازگشت از جنس بازگشت‌های پیشین نیست.خونه این بار به طرز غریبی در تاریکی فرو رفته، دیگه هیچ چیز «دیدنی»ای وجود نداره. شایدم دیگه «من»ـی وجود نداره که این نور رو ببینه و «ناظر» داستان ما، در سیاهه زمان محو شده. بار قبل، نور تونست به واسطه «دیدنی»ها ما رو به یکی از اون‌ها متصل کنه. اونم از جنس معشوق زمینی و به واسطه اون یک ماجراجویی زمینی راه انداخت!ولی خب حالا دیگه فقط «تاریکی»ـه و بس. هیچ چیز دیدنی‌ای در کار نیست. حال همه‌چیز «بودنی» شده. چه «متحیر» از جنس وادی حیرت عطار و چه «تاریک» از جنس نور سیاه شبستری. منِ ناظر در چیزی که دیدم، حل شدم و دیگه دوگانگی «من» و «نور» نمیتونه وجود داشته باشه. دیگه نوری نمی‌بینم، چون از اون نور بیگانه نیستم و خودم همون نورم، هر آنچه‌ که باشی، اون رو در برابرت ناپدید می‌کنه!کسی که ماه رو در آبگیر می‌دیده، ممکنه با سنگی که در آب میفته تصویر رو از دست بده. اما کسی که خودش به آسمون شب تبدیل شده، دیگه نگران هیچ سنگ و انعکاس آبگیری نیست.پذیرش موجودیت اصلی و واقعی خودم، همون برگشت از زمین پست به کوهستان بود. عشق، شهود و درد همگی موجی گذرا بودن در برابر اقیانوس آرامی که در نهایت همه‌چیز رو در بر گرفت. می‌رقصه بی‌آنکه دیده بشه.این بار دیگه در کوهستان نیستم که از روی قله، منظره رو تماشا کنم؛ این بار «من خودِ کوهستانم»، بی‌نیاز از هر طلوع و غروبی.</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 14:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محض رضای خدا، انتخاب کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D9%85%D8%AD%D8%B6-%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%86-chweubfvsl0t</link>
                <description>چشم باز میکنی و خودت رو در یک سراشیبی می‌بینی. تا جایی که چشم کار میکنه هیچ‌چیز دیده نمیشه و انگار داخل مغاکی اما سفتی زیر پات همچنان بهت میگه که روی سطح زمینی.سیاهی اطرافت گویی کمی با نور ماه تلطیف شده و به پرکلاغی میزنه، ولی با ادامه مسیرت کم‌کم به جایی می‌رسی که سیاهی به کمال حد خودش می‌رسه، تا جایی که چشم کار میکنه، فقط سیاهه و سیاهه و سیاه!نگاهتو ندزد پفیوز، مانند خیلی از بزرگان تاریخ، توی کوچک‌ترین هم باید به عمق مغاک خیره بشی..در شرف تجربه مدمکس در دنیای واقعی، وسط بحران آب و برق، تضعیف بی‌سابقه حکومت مرکزی، قاطی‌کردن دسته‌جمعی ملت و جنون همیشه قابل پیش‌بینی توده‌وار ایرانی بیمار معاصر،‌ اما تو باید انتخاب کنی.به ایرانی‌بودن یا در جمع بودنت کاری ندارم، دارم باهات به عنوان یک «شخص» و فرد مجزا صحبت می‌کنم؛ یک‌بار برای همیشه باید انتخاب کنی که در قبال «مغاک» چه رویکردی رو در پیش می‌گیری؟پوچی انتهای این چاه ویل رو می‌پذیری یا در خودت احساس مسئولیت پیدا می‌کنی؟ که وقتی زمان پرش به داخلش رسید، یک جسم وزین به معنا و اصالت دَرِش سقوط کنه یا تکه‌ای آشنا از خلا و نیستی؟نمیخوام و نباید دیگه تقصیر رو گردن اون‌یکی‌ها انداخت، سال‌هاست داریم هم رو می‌دوشیم و نِی گذاشتیم سر رگ‌های شریانی اصلی و از خون هم نوش می‌کنیم. چنان در پوچ‌اندیشی و مرگ‌طلبی اجدادمون غرق شدیم که نومیدی با ما ملبس میشه و خودشو به بقیه نشون میده؛ مرحله آخرشم جاییه که یادمون میره اصلا «خود»ی وجود داشته که ما اون رو بین انبوهی از «جمع‌گرایی» و «توده‌بازی»ها باختیم!خطر بیخ گوش تو، بیش از اونکه سیاستمدار نادان و حرام‌لقمه کشورت،‌ عواقب آتش‌بازی نیروی نظامی خارجی تشنه به خون حاکمت، ته‌کشیدن منابع طبیعی و ورشکستگی آبی اقلیمت و ... باشه؛ اینه که تو احتمالا ناآگاهانه در تقاطع «پوچی» و «معنا»،‌ پا در رَه پوچی گذاشتی و به سخیف‌ترین درجات انسانی سقوط کردی..مسئله اینجاست که اگر دوباره به مرکز این چهارراه برگردی، باز هم پا در راه پوچی می‌ذاری یا این‌بار اون یکی مسیر رو انتخاب می‌کنی؟ از طرف دیگه فکر میکنی چه‌قدر حق انتخاب داری؟ خیال کردی پس از سال‌ها خدمت به پوچی و نیستی، می‌تونی به این راحتی دست ازش بکشی و به خدمت یک‌چیز عمیق‌تر در بیای!؟بذار راهنمایی‌ت کنم؛‌ چه شیطان شیاطین و چه خدای خدایان، هر دو از پیش به «نبود معنای از پیش آماده» اغراق کردن،‌ با پذیرش این اصل، تازه میشی فلک‌زده‌ای که در «نقطه صفر» قرار می‌گیره..!جنون خون، ناله‌های بی‌پایان، خماری پس از شیون و زاری،‌ حس بی‌نظیر غم‌خواری، در آغوش‌گرفتن سگ سیاه افسردگی، خمیده و ملول در پستو، ترس از زندگی، احتراز از زندگانی و نفس‌کشیدن، تبدیل‌گشتن به مُرداری جنبنده با سری سنگین، گوژپشتی خم‌آلود و محزون که تمایلی به زندگی‌کردن ندارد، مرگ‌پرستی که حتی تخم مُردن هم ندارد!!!باز کن چشماتو، هنوز بالای مغاکیم، هنوز وسط چهارراهیم، بذار بهتر برات ترسیم کنم؛ ما پشت همون دوراهی کلاسیک قرار داریم که باید انتخاب کنیم..اینکه چه پاسخی به پوچی بی‌انتهای مغاک بدیم؟ سرنوشت همه ما اینه که بعد از اندکی جفتک‌پراکنی در دنیای محصور و ناچیز خودمون، به درون این گودال بی‌نهایت سقوط کنیم. دست من و تو نیست که بتونیم ازش فرار کنیم؛ سرنوشت همه ما تجربه سقوط در این گوداله. به من بگو مثل اجدادت میخوای با مرثیه‌سرایی در وصف پوچی و مرگ‌پرستی به این گودال تاریک پاسخ بدی؟ آیا ندیدی که گذشتگان به چه سرنوشتی دچار شدن؟ تمام عمرشون رو در اختیار اجرای نمایش‌هایی گذاشتن که براشون حتی «آبروی عرفی» هم باقی نذاشت چه برسه که بخوان رستگار بشن.بله من از نسل قبلی حرف میزنم که از قضا ممکنه شامل بستگان درجه یک خودمون بشن و باقدرت میگم که این نسل مثل نسل قبلی و نسل قبل‌ترشون، گوه بارشون نبود و طی یک سیکل غلط و مرگبار دائمی، گندزدن به تمام اونچه که حتی خودشون «مقدس» می‌پنداشتنش و با توهین و دهن‌کجی به ساحت «زندگی»، دچار بلایای آسمانی شدن و نسلی که ما باشیم باید علاوه بر اون، بلایای زمینی و تماما فیزیکی رو هم به انتظار بشینیم. چون همون‌طور که می‌دونی، تهش اگر همه ما از گناهانِ هم بگذریم؛ طبیعت اما اپسیلونی از خطاکاری‌های ما رو بی‌پاسخ نمی‌ذاره و قبل از اینکه پوستمون رو زنده زنده بکنه، از کنارمون رد نخواهد شد.هم‌وطن در بد جایی از تاریخ ایستادی. شاید به تجربیات مشابه تاریخی نگاه کنی و با خودت بگی تهش دیگه چه چیزی میخواد بدتر از اینی که هست پیش بیاد یا حتی بدتر از اون‌هایی که پیشتر پیش اومده؟ اما ما در تکه‌‌ای از زمان-مکان ایستادیم که به شدت خطرناک، حیاتی و نسل‌کُشه. نسل‌کُشی به معنای نسل‌های آینده‌ای که قراره هر کدوم به نحوی به واسطه اعمال و تصمیمات ما، آسیب‌های جدی بخورن و تو بابت این فجایع تماما مسئول هستی.داریم درباره وضعیت روانی و تاریخی ملتی حرف می‌زنیم که در لبه پرتگاه ایستاده و به عمق بی‌پایان تاریکی مغاک خیره شده. گاهی با ترس از پرش، گاهی با وسوسه به جهش!شهوت خودستایی و خودخاص‌پنداری ما در لایه‌ای قطور از پوچی محصور شده، در عین حالی که معتقدیم «هیچی درست نمیشه»، «همه چیز بگا رفته»، «همه دزدن»، «همه دروغ میگن»، «همه وصلن» و ... اما همچنان معتقدیم که «ایرانی» همون قوم برگزیده خدا بوده که تهش همه‌چیز براش به خوبی و خوشی تمام خواهد شد.نه از این خبرها نیست، می‌تونه نباشه. لطفا فراموش کن که در یک «جغرافیای بی‌نظیر» قرار داری چون تخمی‌تر از این نمی‌شد، فراموش کن که «در قلب دنیا» هستی چون اگر قلب دنیای سیاهی که در نظرت داری باشی، تو خودت مرکز شرارتی!تو هیچی نیستی و کاش می‌فهمیدی که هیچی‌بودن خیلی بهتر از ایرانی‌بودنه، حداقل در این شرایط و برهه تاریخی. دوست من الان نباید به وطن‌پرستی و ملی‌گرایی گیر بدی، چون تو با یک توده بدخیم سرطانی رو به رو هستی که هر چه‌قدرم بخوای اون رو با لایه تزئیناتی-شکلاتی ادبیات و حماسه رنگ و لعاب بزنی، باز هم همون مزخرفی که بوده باقی می‌مونه.تو درگیر یک عزلت جمعی و خود ویرانگری هستی. میل به شهادت فقط برای حاکم بالا سرت نیست، بلکه بخشی از وجود خودتم همینه و به شدت «مرگ» و «نیستی» میخواد. همه‌چیزت رو داری به سمت دنیایی خیالی روانه می‌کنی، دنیایی که بوی مرگ میدی و «بی‌پایان» بودنش به این خاطره که تو حتی جرئت نداری یک پایان هرچند تلخ برای خودت رقم بزنی!با این حال ما همو خوب می‌شناسیم؛ «از زیستن خسته‌ایم اما از مُردن هم می‌ترسیم!»شاید بشه با کار من‌باب ترست از مرگ، بالاخره کمی از نفرتت از زندگی کاست..ایرانی انتخاب کن!اگر «نمی‌جنگی»، «نمی‌سازی»، «اصلاح نمی‌کنی»، «نمی‌پذیری»، «کوتاه نمیای»، «عقب نمی‌کشی»، و «نمی‌فهمی»، این به معنای ایستادگی و مقاومت در برابر هر آنچه که فکر میکنی، نیست؛ این به معنای نزدیک‌شدن به ایستگاه پایانیته، جایی که باید در جواب تمام «نه»‌هایی که به دنیا دادی، مرگ رو ازش بپذیری و در جواب تمام «مرگ»هایی که به سمت دنیا روانه کردی، «نه» قاطع «زندگی» به خواسته‌هات رو پذیرا باشی!منطقی که نجاتمون میده بسیار ساده‌ست؛آیا جهان معنایی داره؟ خیرآیا باید در برابر بی‌معنایی تسلیم شد؟ خیردر صورت عدم تسلیم، نقش انسان چیست؟ خلق معنانتیجه نهایی چی باید باشه؟ پذیرش مسئولیتقهرمانی در کار نیست، هیچ معجزه‌ای نخواهد شد، هیچ لسان‌الغیبی از راه نمی‌رسه، هیچ کس چراغی برات روشن نمی‌کنه، هیچ نجات‌دهنده‌ای وجود نداره و در نهایت هیچ معنای از پیش آماده‌ای وجود نداره که به ریسمانش چنگ بندازی تا در لحظه سقوط در مغاک، فشار کمتری رو تحمل کنی.یک بار دیگه با دقت به دست‌های خودت نگاه کن، بدنت و فیزیک بدیهی خودت رو ورانداز کن و دستی به سر و روی خودت بکش. اینجا بودنت رو حس کن و دست از مُردگی و «روح صرف» بودن بکش.بدنمندی به تنهایی راه‌حل نیست، اما اگر بپذیری که در این دنیا علاوه بر ایده‌ها و آمال و آرزوها، مسئولیت «حضور» بالاخص «حضور فیزیکی» خودت رو هم باید بر عهده بگیری و «زندگی» کنی، به معنای واقعی کلمه، «زندگی» کنی؛ در اون زمان شاید بتونی به این تراژدی تکراری پایان بدی.مسئولیت «بودگی» خودت رو بپذیر و سرنوشتت رو رقم بزن؛ قبل از اونکه تبدیل به «قربانی» بعدی برای دستگاه عریض و طویل «پوچگراهای مرگ‌پرست» بشی. اهریمن اشتهای بی‌پایانی برای تغذیه از زندگانی ما داره، پس یکم از خدا بترس و محض رضاش، انتخاب کن.</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 00:55:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Qui connaît bien</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/qui-conna%C3%AEt-bien-xpobo8xtupyb</link>
                <description>Il y a des moments où la vie ne cherche plus à te convaincre. Elle te jette la vérité nue au visage, sans maquillage ni mise en scène. Ce que j’ai vécu ces derniers mois n’a rien d’exceptionnel - des tentatives, des échecs, des attentes prolongées, et cette sensation tenace de courir après une version de moi-même qui se dérobe à chaque pas.J’ai cru, parfois naïvement, qu’à force de patience et de bonne volonté, les choses finiraient par s’aligner. Mais la réalité, elle, n’a pas besoin de croire en toi. Elle t’observe. Elle te teste. Elle t’épuise. Et surtout, elle te déshabille de toutes les illusions que tu avais sur toi-même.Il n’y a pas de guide. Il n’y a pas de signe magique. Seulement une forme de lucidité douloureuse qui finit par remplacer les anciens rêves. Et pourtant, c’est peut-être là que naît la vraie foi - pas celle des slogans spirituels ou des mantras Instagram, mais celle qui résiste dans le silence, sans témoin, quand personne ne regarde.J’avance, non pas parce que je crois encore, mais parce que je refuse d’abandonner l’idée que quelque part, la vérité mérite d’être vécue jusqu’au bout, même si elle coûte cher.Le monde aime les illusions réconfortantes. Moi, j’ai choisi de regarder dans les yeux ce qu’il veut fuir.- pour le peuple du cielفرمالیسم اجتماعی با حشر درنیافتنی برای خون‌کشی از کالبد پوسیده «معنویت» و «شهود»، از بالا شبیه به تارهای عنکبوتی دیده میشه که کمابیش دور دست و پای همگان پیچیده شده.جامعه‌ی رو به زوالی که از الف تا ی اون بوی «نا» میده؛ صفی طویل از پاسخ‌های تکراری دنیا به خواسته‌های ما:« نه!»رقص اعداد روی جنازه حقیقت با سربند «آمار» و «احصا» و لاف روشن‌اندیشی با انداختن نور روی اندام‌های عور و زشت حسادت و حماقت.افتادن در عشقی سیاه با متجاوز، شدیدا درگیر «سندروم مالمو»، درخواست برای تجاوز بیشتر، همراهی با گنه‌کار، شستن خون دستاش با اشک تمساح، خنده‌های هیستریک و آماده برای راند بعد.جامعه در ستایش طرز فکر «دختران روس» و مردان در پی تقلید از «مردان اسلاو»‌، مادامی که نمیشه انتظاری بیشتر از ایفای نقش «رقاصه» و «لکاته» از ایشان داشت؛ در پی جلب توجه ارباب روسپی..تن‌های کوفته و کبود که روزی سه وعده ترکیب کدئین + پرومتازین + اسپرایت می‌طلبن، مغزهای پراکنده‌ای که تنها با دمی از خوشه‌چین‌های چمنزار قفل تصویر افق میشن و عضلات بی‌قراری که فقط با شربت انگور قعود میکنن.مرگ باورهای سنتی که زمینه‌ساز تولد ابرباورهای دروغین امروز میشن بدون داشتن حتی دو سه نخ ریشه، سطحی در خاک و نامانوس با عمق تاریک و پرمحتوای زمین و زمانه.همگی متصل به هم در متصل‌ترین دوره تاریخ، لیک گم و گور از هم و پراکنده از فهم روشن بدون ذره‌ای شناخت از درد دیگری. مرگ قداست ادوار و رسواشدن پشت به پشت نسل‌ها، شونه به شونه اهریمن، تبهکار.شعار کوچیک و بزرگ نوره اما احدی نمونده که یک روزنه نشونت بده. تصویر اکثریت از درون خودشون به سفیدی موهای زاله اما وضعیت زمانه هر روز بیشتر از دیروز خودشو قرین با رنگ چشمان رستم می‌بینه.گویی در هر حرکت فرد فرد ما سیاستی وجود داره که به دنبال مفسده‌جویی‌ میره تا مصلحت‌‌اندیشی، و در دنیایی از مبادی‌های آداب ما کودک لجبازِ بد‌دهنِ رواعصاب نیستیم؛ بساکه امروز ما قحبه‌یِ بدکاره‌یِ پفیوز زمانه‌ایم.در سراشیبی سقوط به فضایی مَدمکسی و آخرالزمانی، زیر آماج متموج بیگانگان بر سر اشغالگران، این ماییم که عمر و زندگی ناچیزمون حیف میشه و سرنوشتمون به ته دره خیز برمی‌داره.بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف، بلاتکلیف..و کلیشه‌ای مثل همیشه باید گفت:« یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی‌پایانه».زمان پذیرش شکست و دست‌کشیدن از تلاش رسیده. به سردی و گرمی عقل نیست، بلکه به ظرفیت پذیرش حقیقت هست که با سیلی پولادین واقعیات روزگار بر ما حادث شد.به امید اینکه سرنوشت ما درسی برای آیندگان باشد!حقیقت؟ کارمان تمام است.</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 16:22:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هم‌وطن تو کسی است که آزارت ندهد!</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D9%87%D9%85-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%AF-whib8bczjyoc</link>
                <description>پیرو پست سرطان نخبگان، میخوام به بهانه جنگ ۱۲ روزه، یک بار دیگه به ژانر «مشکل از ایرانی‌ست» برگشت بزنم. این بار دستم پرتر از دفعه قبلی هست، چون چند تا جنگنده رادارگریز چنان دودمانی از درون ایرانی بر باد داد که تا سال‌ها فراموش‌ناشدنیه. اگر طی این ۱۲ روز هنوز متوجه نشدید که بین چه هیولاهایی داشتین زندگی می‌کردین، تا انتهای این پست با من همراه باشید (قبل از اون یک تجدید نظری در طرز فکرتون داشته باشید هم بد نیست چون تقریبا توی دهن اژدها رفتین ولی هنوز متوجهش نشدید!)..بحران هویت معاصر ایرانیدر ابتدای امر از مفهوم «ملیت» شروع می‌کنیم که این روزها لقلقه زبان لشکر سایبری و لمپن‌های حاکم شده؛ در مدل پیشامدرن تاریخی که اغلب مربوط به ایران و شبه قاره اروپا می‌شود، شاه، تجسم فیزیکی دولت و قلمرو بود. عبارت معروفی منتسب به لویی چهاردهم هست تحت عنوان &quot;L&#039;état, c&#039;est moi&quot; به معنای «دولت، یعنی من». البته اگر فراتر رویم، لویی چهاردهم دارد به قدرت لویاتانی خود اشاره می‌کند به این معنا که اگر خشونت در انحصار شاه نباشد، اما خشونتی که شاه می‌تواند از خود بروز دهد را باید جدی‌تر از حکام محلی فرض گرفت!به واقع، این پیام را منتقل می‌سازد که اگر در ملتی هستی و با کسی مشکل داری، باید در نهایت سراغ شاه آن را بگیری. در این الگو، وفاداری به شاه برابر با وفاداری به سرزمین (وطن) بود. مردم به عنوان رعیت (subject) به حساب میامدند و مفهومی تحت عنوان شهروند (citizen) وجود نداشت. رعیت به شاه تعلق دارند قبل از اینکه به سرزمین تعلق داشته باشند. لذا در مدل پیشامدرن، مفهوم «ملیت» بدون وجود «شاه»، پوچ و تهی از معنا شده و وجود خارجی ندارد. اما در معنای مدرن، «حاکمیت الهی پادشاه» جای خودش را به «حاکمیت ملی» داد. منتها صد افسوس به حال ما که ۱۵۰ سال است داریم Popular Sovereignty را به «حاکمیت ملی» ترجمه می‌کنیم!آنچه که جای حاکمیت الهی پادشاه را گرفت، هیچ ربطی به ملیت نداشت، کمااینکه برگرداندن واژه state به ملت نیز دچار خلط مبحث برای یک و نیم قرن شده است.ملت یا همان state، به معنای مجموعه‌ای از شهروندان آزاد و برابر بوده که در یک «ملت» شریک هستند. ملتی که بر اساس قانون، حقوق و تکالیف مشترک تعریف می‌شود، نه بر اساس وفاداری به یک شخص (شاه).به همین علت، «حاکمیت ملی» نداریم، بلکه «حاکمیت شهروندان» داریم و «ملیت» نداریم، «شهروندی» یا «حق شهروندی» داریم. حال یک نفر به من بگوید جمهوری اسلامی چرا علی‌رغم ادعایش مبنی بر عبور از «نظام سلطنت» یا «شاه»، هنوز از مفهوم «ملیت» یاری می‌طلبد یا که چرا شدیدا به شعائر وطنی توسل می‌‌جوید؟ و اگر یک نظام پیشامدرن نیست، پس رعایت حقوق شهروندی و گرامی‌داشتن شهروندش دقیقا کجاست زمانی که شهروندان را برای خودش به چند دسته با رتبه‌بندی خاص و بر مبنای خصیصه‌هایی همچون «نوع پوشش»، «اعتقادات مذهبی»، «دین»، «اصل و نسب (سید و سیده)»، «سوابق خانوادگی»، «افغان و غیر افغان» تقسیم می‌کند؟این بحران هویتی که حکومت به آن دچار است، با درجاتی به مراتب سنگین‌تر و ویران‌گرتر در مردم به ظاهر عادی (بعید می‌دانم این مردم را دیگر بشود «عادی» معرفی کرد) نیز دیده می‌شود.بلع اسلام توسط ایده ایرانشهردر دوران ساسانیان (اوج ایده ایرانشهر - Eˉraˉnshahr)، چیزی به نام «ملیت» به مفهوم مدرن (مبتنی بر شهروندی و حقوق برابر) وجود نداشت. مفهوم کلیدی که وجود داشت، «ایرانشهر» بود. ایرانشهر یک مفهوم امپراتوری-دینی-فرهنگی قلم‌داد می‌شد. این قلمرو، سرزمینی بود که تحت فرمان «شاهنشاه» قرار داشت و دین رسمی آن زرتشتی بود. هویت، بر اساس وفاداری به شاهنشاه و تعلق به دین بهی (زرتشتی) تعریف می‌شد. ساکنان این قلمرو «رعیت» شاه بودند. مرز بین «ایران» و «اَنیران» (غیر ایران) بیشتر یک مرز فرهنگی و دینی بود تا یک مرز ملی به معنای امروزی.جالب‌تر آنکه مرز میان «ایران» و «اَنیران» به مرور زمان و در همان دوره تاریخی، کم کم به مرز میان «نور» و «تاریکی» بدل گشت. گنده‌گویی و خودبزرگ‌بینی کم‌کم بر ایرانی چیره گشت تا جایی که نقش خود در تجارت راه ابریشم را به اشتباه از «شریک» به «مالک» تغییر دادند و عوارض راهی را بی‌حد و حصر اضافه کردند؛ یا که آتش خشم و جنگشان سر تا سر منطقه را در بر گرفت.و از آن‌جایی که انیران نیز خر تشریف نداشتند و برای خود حد و ضرری متعین بودند، راه تجاری را از ابریشم به راه دریایی تغییر داده و مسیر حجاز را برگزیدند که از جزایر جنوبی (یمن امروزی) شروع می‌شد و به شام و اورشلیم ختم می‌گشت، و از طرف دیگر با هم‌دیگر و خائنین داخلی متحد گشتند تا به این طوفان مرگبار پایان دهند (اما همان‌طور که می‌بینید، موفق نشدند).توهم و خود خدابینی ایرانی نه‌تنها با ورود اسلام درمان نشد، بلکه همچون توده‌ای آلوده، این دین بیگانه را نیز با سیستم خود ترکیب کرده و مفهومی به شدت اساطیری و حماسی‌گونه به نام «اسلام شیعه» را ابداع نمود. مذهبی سنتی و معتقد به سنت پیامبر و اهل کتاب (قرآن)، به خوبی می‌داند که تجلی اسلام در دوری جستن از حواشی‌ست، در فرد فرد است، در خاموش‌کردن نورهای دروغین و روشن‌کردن دل به تنها نور موجود (از آن منظر) است. اسلام ناب محمدی، فرد را به بازبینی در خود و دوری جستن از هیاهو وامی‌دارد و اسلام شیعه هیچ صنمی با این‌چنین اسلامی نداشته و ندارد.همچنین شیعه به ائمه نیز ربط چندانی ندارد، بلکه تماما در خدمت ارضای سانتی‌مانتالیسم و توهم‌سازی‌های بی‌وقفه ایرانی‌ست که گویی پایانی نمی‌توان برایش متصور شد.آنچه امروز می‌بینید، چهره شریر همان ایده ایرانشهر است که پاک‌ و صاف‌ترین چیزها را به پلیدی ذاتی‌اش آلوده می‌کند. مشکل قبل از اینکه از زمین و زمان باشد، برمی‌گردد به همین ملت همیشه در صحنه!تغییر معنای واژه «ملیت»محمدرضا پهلوی بیش از آنکه ناسیونالیست مرکزگرا باشد، یک سوسیالیست کم‌جرئت بود، او برای اولین بار دست به «ملت‌سازی» مدرن در ایران زد و به اشتباه، ایران باستانی را یک &quot;Nation-State&quot; در نظر گرفت. شاید در ظاهر به شدت تاکید بر ایران پیش از اسلام داشت و ایده بازگرداندن شکوه تمدنی را در سر می‌پروراند، اما در واقع امر به شدت متکی به اسلام سنتی بود و هرگز نتوانست در حد شاهنشاهان ساسانی قساوت و اقتدار از خود نشان دهد. به همین دلیل به راحتی اسیر دام چپی‌ها و نوگرایانی (به معنای استقبال از ایده‌های چپ) شد که خود را در پوستین دین و مذهب پنهان کرده بودند..برای بار هزارم باید بگویم که انقلاب ۵۷ یک انقلاب ارتجاعی نبود، بلکه تجلی همه‌جانبه از یک انقلاب مدرن بود. انقلاب چپی‌ها با کوهی از ایده‌های نو و سانتی‌مانتال در برابر شاه سنتی و معتقد به اسلام!محمدرضا نیز اسیر دوگانگی‌های زمانه خود شد. از طرفی سودای شکوه و عظمت شاهنشاهی ساسانی را در سر می‌پروراند و از طرف دیگر رئالیسمی از جنس دین و سنت به او یادآوری می‌کرد که نمی‌تواند همه‌چیز را به شکل ایده‌آلش تغیر دهد. بحث شدن یا نشدن این امر نبود، بحث بر سر الزام آن بود. اصلا چرا باید به پیش از اسلام بازگردیم زمانی که حتی نمی‌دانیم که اسلام ایرانی را به ابتذال کشاند یا ایرانی اسلام را!؟و امان از این دودلی و بلاتکلیفی که ما را به سیاه‌ترین دوران تاریخ معاصر رساند. زمانی که زبان به تعطیلات طولانی‌مدت رفت و تمام مفاهیم روزمره و نرمال جای خودشان را به یک ضدفرهنگ و یک عنصر ضدحیات دادند که سر تا پایش سرشار از توهم، دروغ، کینه، نیرنگ، حسادت، وقاحت، نخوت، گنده‌گویی و خودخداپنداری، امت‌گرایی و اخوانی‌گری بود و از این وحشتناک‌تر، تمام این اجزای جهنمی با یک اَبَر ایده باستانی-ارتجاعی به نام «ایرانشهر» ترکیب شد که به موازات جامعه المصطفی، فرهنگستان زبان نیز دایر کرد و به موازات شعار «ما ملت امام حسینیم»، شعار «ما ملت کوروش هستیم» نیز سر داد!!!ما حالا با هیولایی رو به رو هستیم که هر زمان دلش هوس کند، از امت وام می‌گیرد و هر جا دلش بگیرد رو به ملت می‌آورد. هر کجا عشقش بکشد از حساب دین برداشت می‌زند و هر جا حوصله‌اش تنگ شود، وطن‌وطنش گل می‌کند!ریشه‌های دو ایده خطرناک تمامیت‌خواه در هم پیچیدند، یکی Ummah (امت) و دیگری Eranshahr (ایرانشهر) و نتیجه می‌شود همین آش شلم شوربا که مشاهده می‌فرمایید.در دیدگاه امتی، مرزهای جغرافیایی بی‌معنا هستند و وفاداری اصلی باید به اسلام و رهبر جامعه اسلامی (ولی فقیه) باشد، نه به خاک یا پرچم. در دیدگاه ایرانشهری، مرزهای جغرافیایی همچنان بی‌معنا هستند اما مرزهای تمدنی به شکل معناداری حد و مرزی برای ماجراجویی تعیین می‌کنند (فاصله میان دو رود ماورا النهر و نیل) و وفاداری اصلی باید به «شاهنشاه» (شاه شاهان) و دین بهی (زرتشت) باشد. با این حال، در عمل، جمهوری اسلامی خود باید یک دولت-ملت باشد که منافع ملی ایران را (حتی در تضاد با سایر کشورهای اسلامی) دنبال کند. پیچش معنادار این مفاهیم متضاد در یک جا همخوانی دارند، و آن این است که همگی هیزم به آتش داغ و شعله‌کش سه چیز می‌ریزند که گویی در تخم و نژاد ایرانی نهادینه شده؛۱. مقدم شماردن توهمات، شهود و عواطف بر عقل سلیم۲. پوچگرایی و مرگ‌پرستی در تمام ساحات زندگی۳. خود بزرگ‌بینی، نخوت و باد شدید و عظیم ایرانی امروز، شدیدا بیمار استشاید تنها باید یک چیز را از میان صدها دروغ و چرندیات این فرقه پذیرفت و آن این است که هر یک به شیوه خویش، خبر از یک واقعه بزرگ در آینده می‌دهند، همگی نوید «آخرالزمان» قریب‌الوقوعی را می‌دهند که فاصله‌اش با زمان کنونی همواره کم می‌باشد.و بله، زندگی در پس این ایده، واقعا جهان مادی‌شان را تبدیل به جهنمی ساخته که راه فراری از آن نیز ندارند. ما نیز به واسطه داشتن پیوند خونی با این حرامیان و جبر جغرافیایی، همسفر مشتی دیوانه و التقاطی شده‌ایم که نجاتمان از این‌ها کار هر بنی بشری نیست.اما در این ۱۲ روز چه‌ها که از ذات کثیف ایرانی برملا نشد و چه دست‌گل‌ها که بر آب ندادند. بذارید به طور خلاصه بررسی‌ کنیم که چه شد..هر گاه که گمان می‌برد بر دشمن چیره شده، بساط گنده‌گویی و خودستایی را بسیط می‌چید و تا می‌توانست خود و صاحبانش را ستایش می‌کرد. به محض احساس خطر و شنیدن صدای ضدهوایی، شروع به سانتی‌مانتلیسم و چصناله می‌کرد و مفعولیت روحی خودش را تمام‌قد به رخ می‌کشید.یک روز از تماشای عمل‌کردن پدافند روی پشت‌بام‌های تهران میم می‌ساخت و روز بعد، شیون‌گونه قربان صدقه مشتی خاک و سیمان مکعبی به نام «تهران» می‌رفت که نه روحی در آن باقی مانده و نه دیگر شبیه محل زندگی آدمیزاد است.یک روز احساس غرور از تخریب تل‌آویو می‌کرد و روز بعد در تعجب بود که چگونه دورترین نقطه جغرافیایی کشورش (مشهد) توسط دشمن مورد حمله قرار گرفته؟ یک روز اف-۳۵ را تمسخر می‌کرد و فردایش می‌پرسید مگر آسمان کشورم صاحاب(!) ندارد؟روز اول تمرین پرش در آغوش متجاوزان به حریم و حقوقش می‌کرد، روز بعد به پدرجدشان فحش می‌داد. یک روز ریش و تسبیح کم داشت و روز بعد، کراوات و ریش سه‌تیغ!انواع و اقسام تحلیل‌های جفنگ را می‌خواند و باور می‌کرد و از آن فاجعه‌تر، با وجود اطلاعات در حد کودک ۸ ساله، ساعت‌ها تحلیل و تولید چرند می‌کرد.همه‌چیز را به شوخی و طعنه گرفته بود و دیگر نمی‌توانست تفاوت میان حکومت و ملت را متوجه شود (ذات دولت مدرن همین است و عجیب است که ما از بین تمام مزایای دولت مدرن، اما درگیر معایب آن شده‌ایم!).ایرانی امروز نه دیگر رمق ادامه‌دادن دارد و نه حتی لیاقت بازگشت به زندگی عادی. سراسر دروغ و فریب است، از فهم ساده‌ترین مسائل عاجز است و توانایی تمیز دادن مسائل را به کل از دست داده است. در گردابی از حماقت‌ها و بلاهت‌های خودساخته گیر کرده، شدیدا مفعول روحی‌ست و به هیچ آلت نازک یا کلفتی نه نمی‌گوید، به شدت معتاد به خودارضایی عاطفی‌ست و از درز دیوار نیز یک شعر جانسوز و ناله‌ای پر ملات در می‌آورد.ادعای علم و مدرک دانشگاهی‌اش می‌شود اما هم به فال تاروت اعتقاد دارد و هم تا پای جان بر سر خزعبلات ابداعی خویش درباره صنایع نظامی می‌ایستد.در عین حال که عاجزانه برای چند روز زندگی نکبتی بیشتر دست و پا می‌زند، ادبیاتی به شدت مرگ‌پرست و پوچگرا دارد که همواره ترجیح می‌دهد بمیرد تا اینکه برای یک زندگی بهتر، تن به زحمت و فاعلیت دهد.و فاجعه‌ترین ویژگی ایرانی معاصر، «توهم» است. (هزار بار بخوانید)چنان درگیر توهم و موهومات است که آدم می‌ماند چه بگوید. در گودالی از حماقت به سر می‌برد و اما ادعایش ماتحت هر جانوری را پاره می‌کند.دیگر از این صریح‌تر نمی‌توانستم ایرانی معاصر را توصیف کنم. من نیز از این قواعد مستثنی نیستم و کمابیش دچار اشتباهاتی که ذکر کردم، شدم. پیشنهاد من، دست کشیدن از سانتی‌مانتالیسم، شستن دیدگان از توهمات و شهودات، بازگشت به عقل و واقعیت، و زندگی‌کردن حقیقت به نمایندگی از نوری است که دهه‌هاست فقط داریم گوه آن را می‌خوریم نه بیشتر!ما هیچی نیستیم!پس از پذیرش این مهم و تسلیم واقعیت شدن، سپس شاید بتوانیم اندکی از ظرفمان را با زندگی‌جات پر کنیم.</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 15:31:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سینوزیت اسپینوزا زیر چشمان خرقانی</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%B1%D9%82%D8%A7%D9%86%DB%8C-yfqranrrz0iu</link>
                <description>به نظر شما چه‌قدر پیش میاد که دید یک نفر به زندگی در کمتر از ۲ ماه، ۱۸۰ درجه بچرخه و تغییر کنه؟ آیا این یک موهبت بی‌نظیر برای اون فرد محسوب میشه یا برعکس، یک‌جور نقص فنی به حساب میاد که او رو تبدیل به یک شخص ناپایدار و غیرقابل پیش‌بینی می‌کنه؟؟البته اگر بخوایم از منظر کلان به موضوع نگاه کنیم؛ ما هر روزی که از خواب پا میشیم ممکنه یک آدم جدید باشیم (از دیدگاه ادبیات انسانی) و یا قطعا یک آدم جدیدیم (از دیدگاه علوم تجربی و بیوشیمی). برای همین اینکه یک تغییر دید اساسی به زندگی هم با این‌ها ترکیب بشه، خیلی چیز عجیبی نیست!کاور موزیکای Foals واقعا وصف حال منه..هفته پیش توی جاده بودم و به عنوان حسن ختام ۲ ماه پرتلاطم سرشار از آزار دیدن از حس «تنهایی» و در معرض کلی «دشواری» بودن، برای اولین بار چنان دردی رو حس کردم که به معنای واقعی کلمه داشتم زیر لب زوزه می‌کشیدم!جالب اینجاست که درد ناشی از شکستن استخوان یا پیچ‌خردن مچ پا یا خونریزی داخلی و ... نبود. مکانیزم درد خیلی ساده بود و حتی می‌شد لحظه به لحظه مسیرهای درد رو از بیرون بدن هم ردگیری کرد.من کنار شیشه ماشین بودم و باد کوهستان می‌خورد تو سر و صورتم، همین باد پیچید و رفت توی سیستم گوش-حلق-بینی و طولی نکشید که رفت توی دالان‌های پیچیده «سینوزیت»ـی.من از دو سال پیش متوجه شدم که سینوزیت مزمن دارم و باید به خاطرش سبک زندگیم رو حتی عوض کنم (کلا هر چیزی که توی کله من هست داره خارج از فانکشن خودش کار میکنه)؛ ولی خب توجهی نکردم چون اصلا توجیه نبودم که سینوزیت چیه و اگر درگیر بشه چه بلایی سر آدم میاره.اولش داشتم با باد کوهستان عشق‌بازی می‌کردم و خوشحال بودم که دارم آب‌وهوای منطقه‌ای رو تنفس میکنم که بخش عظیمی از خاطرات کودکی من رو به دوش می‌کشه و «خونه» من محسوب میشه. اما خیلی زود خونه تبدیل به جهنم شد و سردرد شروع شد..اولش درد خفیفی بود که توی سرم می‌پیچید. میشه تفاوت میگرن رو با درد ناشی از سینوزیت از روی همین علائم تشخیص داد که درد ناشی از سینوزیت، نقاط مشخصی داره و مدام در حال جا‌به‌جایی از یک سمت به سمت دیگه‌ست و به مرور، پشت چشم‌ها، ابروها، بینی و حتی دندون‌های ردیف بالا رو هم درگیر میکنه.درد بعد از حدود ۴۰ دقیقه، به چنان شدتی رسید که من ناخودآگاه داشتم زیر لب کلمات نامشخصی که احتمالا بد و بیراه بود زمزمه می‌کردم. راننده خیلی آدم ریلکس و بی‌خیالی بود و توجهی نمی‌کرد و سیگارشو می‌کشید و مسیرشو پیش می‌ر‌فت، اما من داشتم به معنای واقعی کلمه؛ «درد» می‌کشیدم.یک جا حس کردم ابروی راستم می‌خواد منفجر بشه و نصف صورتم بترکه ولی خب این اتفاق نیفتاد. دردی که در این ماجرا حس کردم، کل سفرم رو تحت تاثیر قرار داد و منو برای حداقل ۱ هفته تو شوک برد.اولش با خودم گفتم: « حالا که این‌طوری شد، پس {درد} بهترین آموزگار آدمیزاده. بعدش یکم فکر کردم دیدم که بهتره به این پدیده بگیم، {واقعیت}. ولی در نهایت به این نتیجه رسیدم که خود {طبیعت} اون عنصری بود که داشت از طریق همه این ماجراها با من ارتباط می‌گرفت.»وقتی درد خودم رو با اجداد خودم مقایسه می‌کردم اما باعث خجالتم می‌شد. طرف چند قرن پیش اصلا وقت نداشت حتی به این فکر کنه که «طبیعت» چیه و چه‌طوری طرف حساب ماست؛ بلکه می‌رفت در بطن ماجرا و طبیعت رو با کروموزم کرومزوم خودش می‌زد تنگ ژنش!تراپی؟ یارو اصلا وقت نداشت حتی به این فکر کنه که آیا اصلا باید فکر کنه؟ به فرض که یکی ازش می‌پرسید «زندگی برات چه معنایی داره؟» و اون با زبون اشاره می‌گفت فقط به ابقای خودش و اطرافیانش توجه می‌کنه.فکر نه، توجه می‌کنه!شاید براتون جالب باشه اما اخیرا فهمیدم که Thinking با Cognitive Processing فرق داره و اونی که سخت‌تره دومیه نه اولی. یعنی یک روز توی باشگاه هست که پشت سر مربی راه میفتی و هر کار میگه رو انجام میدی؛ اینجا ممکنه فکر کنی اما فعالیت شناختی خاصی رو انجام نمی‌دی. فرداش که خودت باید تنهایی بری و کار کنی؛ نیاز داری تا تصمیم‌ بگیری و بر مبنای تجزیه‌وتحلیل شخصی خودت، کار کنی که این یکی میشه پردازش شناختی و اینه که سخته و این سختیه که باعث میشه بی‌خیال انجام کار بشی.به بیانی اگر درگیر «فکرکردن» صرف باشیم؛ نه تنها از Do Something که یک شریعت تام هست پیروی نکردیم، بلکه حتی سلولای خاکستری و آینه‌ای و امثالهم رو هم به کار ننداختیم که طی پردازش‌های شناختی درگیر میشن و یه چیزی رو میسازن (خوب یا بد - کم یا زیاد)!(به قول آخوندی) در واقع خود شخص من، قریب به ۳ تا ۴ سال عمر خودم رو به باد نیستی دادم چون تماما درگیر thinking بودم دریغ از اندکی عمل یا یک‌ذره به کار انداختن مغز برای شناخت اطراف..یعنی من ورژن ۱۸ ساله خودم رو بیشتر از ۱۹، ۲۰، ۲۱ و ۲۲ خودم قبول دارم چون در اون زمان در کمال خامی و گیجی در واقعیت؛ اما جسارت پریدن وسط بازی رو داشتم و با همه عیوب و ناکاملی، حداقل بخشی از ماجرا بودم. البته تجربیات این ۴ سال تفکر یا «گیرکردن» توی چیزها و مسائل رو نادیده نمی‌گیرم و اتفاقا اینا خیلی قراره عصای دستم بشن در آینده و حتی همین حالا، منتها چی می‌شد اگه همون‌طوری یله می‌رفتم وسط کار(؟).اما خودمونیم، انگار همه‌مون کمابیش از قضیه پرتیم. شما همین دروغ «Work and Life balance» رو در نظر بگیر که بیش از همه دهه هشتادیا رو درگیر کرده.من با اینکه در افکار غرق بودم، ولی توی این سال‌ها هیچ‌وقت پلنی جز پلن «مثل سگ‌ کار کردن» نداشتم و توی بازه‌های زمانی کوتاه‌مدت و موقت وارد این حالت می‌شدم و خارج می‌شدم. یعنی به یک میزان خوبی نسبت به اطرافیان، من این سبک زندگی کار زیاد رو تجربه کردم و حداقل میدونم در آینده چی در انتظارمه. جنسن هوانگ در همین راستا از عبارت «Work and Life harmony» استفاده می‌کنه به این منظور که «مثل سگ کار کردن»‌ فقط در لحن و ظاهر خیلی سخت و سگی به نظر میاد. در اصل کار ایده‌آل باید همواره در تمام ساعات روز جریان داشته باشه و با بافت زندگی گره بخوره. این‌طوری میشه هم زیاد کار کرد و هم از شکل‌گیری دوگانه دروغین و مضری به نام «زندگی vs کار» مانع شد.اروپا و آمریکا برای حدودا دو دهه به این خواب خرگوشی فرو رفتن و شعار تعادل بین کار و زندگی دادن، هفته‌های کاری ۴ روزه رو تست کردن، دو روز کاملا آف آخر هفته رو تجربه کردن و فرهنگ «گشادیسم» رو ترویج دادن که من اونو در امتداد همون هفت‌رنگ‌بازی‌ها و فمنیسم و امثالهم به حساب میارم.این بازی‌ها به چیزی جز فاجعه امروزی ختم نمی‌شد و حالا که اثرات اون سیاست‌ غلط فکری و عملی رو دیدن، به خودشون اومدن و دارن پشت دست معلوم‌الحالای جدیدی پیش میرن که به خیالشون، «راست افراطی»ان اما در واقع چیزی جز high at all times نیستن.امثال جو روگن و ایلان ماسک خودشون پشت دست لیبرتارین‌ها با پرچمای زرد جلو میرن و از لیبرتاریانیسم امروزی هم در نهایت چیزی جز بازتولید نظام استبداد و خودکامگی در نمیاد. اگر اون‌هایی که میندیشن، دقیق‌تر نگاه کنن، باز هم نمیشه چیزی جز شوآف و حماقت دید که داره گسترده میشه. حالا چه بهش برچسب چپ میزدن تا پیش از این، چه برچسب راست بزنن پس از این..اون طرف ماجرا یک امپراطوری قدیمی رو داریم که بعد از ۲۰۰ سال مرخصی استعلاجی دوباره به چرخه قدرت برگشته و داره بی‌سر و صدا بالا میاد.چین علی‌رغم فرایند توسعه نسبتا ناپایدار و آن‌بالانس خودش، تونسته با پیروی از شریعت do anything (حتی فراتر از do something مدل جنوب خلیج فارس)، طی یک فرایند آزمون و خطا و دستیابی به یک مدل پایدار از پیشرفت و صنعتی‌گری، برسه به جایی که بشه خطر بالقوه برای شیطان بزرگ.هرچند روی کاغذم حساب کنیم، اژدها نمیتونه نهنگ رو ببلعه چون حتی در صورت بلع، هضمش ممکن نیست. با این حال، چین با بالانس کار و زندگی نشده چین. دهه هشتاد میلادی، کله‌گنده‌های حزب کمونیست به این نتیجه رسیدن که مائو زیاد تفت می‌داد؛ منتها برای اینکه نه سیخ بسوزه نه کباب؛ ما پوسته مائو رو حفظ میکنیم و وانمود میکنیم همون احمقای سابقیم، اما در واقعیت تبدیل میشم به یک کشور صنعتی و پیشرو که تا جای ممکن به برقراری ارتباط با دنیا به دیده مثبت نگاه کرده و دست از چپ‌بازی‌های خلاف طبیعت برمی‌داریم.برای همین با یک چرخش اساسی در مدل کار و مانیفست حزب و با پیروی از قانون ۹۹۶ (۹ صبح تا ۹ شب مثل سگ کار کردن در ۶ روز هفته) تونست به جایی برسه که الان هست.در حال حاضر در برخی از زمینه‌ها، کل زنجیره تامین داخل چین شکل گرفته و در چنان ابعاد و عظمتی دارن کار و تولید میکنن که همتای آمریکایی حتی به خواب شبشم نمی‌بینه.یعنی برای مثال ممکنه حجم بار دریایی حمل شده از بعد از جنگ جهانی دوم تا به امروز برای آمریکا معادل بشه با مثلا همین حجم در چین که توی یک ماه انجام میشه و یک چیز روتینه!البته این توهم که چین یک دفعه بیاد بالا و همه رو تار و مار کنه خیلی قابل باور نیست؛ ولی حداقل الان میدونیم که چین دیگه لب و دهن خالی نیست و سنبه پرزوری پشت قیافه‌ای که میگیره داره.اما برگردم به خودم. من یه چرخش قهرمانانه هم پارسال همین موقع داشتم بعد از دیدن انیمه فول‌متال. یکی از کاراکترهای شرور داخل داستان، یک دختری بود که در اصل تبدیل میشد به یک موجود شبیه دایناسور که بدنش تشکیل‌شده بود از اجساد هزاران قربانی و روحش هم دمی از هزاران روح زندانی بود.من همین رو وام می‌گیرم در ساختار ژن‌های انسان. من نوعی، حاصل ترکیب میلیاردها یا بیلیاردها ژن مختلف از آدمای مختلف در گذشته‌ام و دلیل رندوم بودن آدم هم ممکنه همین باشه. اینکه هر ترکیبی داره ساز خودش رو میزنه و هر جز داره برای خودش طبل میکوبه.من که خیلی چیزی در این باره نمیدونم ولی از طریق همین تصاویر ناقص و بعضا اشتباه، میتونم یک تصور محدودی از بعد مرگ داشته باشم. اینکه در نهایت این اجزا برمی‌گردن به خود اکوسیستم و اگر خوش‌شانس باشن میتونن مثلا ۱۰۰ سال دیگه دوباره به شکل یک موجود زنده ایفای نقش کنن.البته که همیشه هستن، منتها اینکه دوباره بتونن به اندازه الان من، در فعل و انفعالات طبیعت نقش ایفا کنن اما خیلی درصدش کمتر میشه.یعنی علی‌رغم ناچیزی بی‌کران انسان در برابر کل ساختار طبیعت، اما قدرت عمل و میزانی که میتونه بر این طبیعت تاثیر بذاره به نسبت سایر موجودات، خیلی خیلی بیشتر هست + اینکه ما میتونیم حرفم بزنیم و میتونیم خودمون رو بازشناسی هم بکنیم!برای همین اگر ترس لحظه مرگ رو فاکتور بگیریم، احتمالا مرگی وجود نداره که بخواد ترسی ازش باشه. یعنی من هنوزم میتونم اثر زنده‌بودن بابابزرگ خودم رو مثلا در درختا یا خاک اطراف محل دفنش حس کنم یا شایدم از اثر بازدمش در خونه‌ای که توش قبلا زندگی می‌کرده حتی اگر اون خونه با خاک یکسان شده باشه!من حتی کیبوردی که الان دارم باهاش تایپ میکنم رو هم جزی از فیزیک و «بودگی» خودم تصور می‌کنم. این‌قدری که اثرانگشت من روی این کلیدها حک شده روی هیچ‌چیز دیگه‌ای توی این جهان نقش نبسته.حتی ماشینی که پشتش میشینیم رانندگی میکنیم در طول روز برای لحظاتی بخشی از فیزیک ما میشه، لباسی که تنمونه یا اون لایه کرم ضدآفتابی که روی پوست صورت و دسته، حتی سیگاری که میکشیم هم برای یک بازه زمانی ۵ دقیقه‌ای بخشی از فیزیک ما میشه..جدای از همه این‌ها، من مطمئنم تا ابد در ذهن یکسری از آدم‌ها جا خوش کردم و این اطلاعات حتما یه جایی از dna اون‌ها کد شده و شاید یه روزی در هزار سال آینده، در dna یک موجود زنده دیگه با حتی شده یک ژن حامل، دیکد بشم و دوباره بتونم یه نگاهی به اطراف بندازم!چه بسا من الان مثلا بخشی از ژن‌های بقایافته خرقانی باشم که از خاک قلعه نو خرقان تا شهرای اطراف رو طی‌کردن و رسیدن به نطفه‌ای که شده من!و حالا من شدم چشمای خرقانی که داره چند قرن بعد از آخرین باری که زندگی کرده بود، جهان رو وارسی می‌کنه.لذا به‌نظرم کمابیش باید طبق سنت‌ها پیش رفت. حتما که باید خلاق هم بود و حتما که باید سنت‌شکنی هم گاهی کرد اما واقعا درک نکردیم که ما تا چه حد به سنت‌ها و اجدادمون مدیونیم.این ایده که هر انسان از بدو تولد آزاده حداقل از این نظر که بدهی خاصی به نسل‌های پیشین خودش نداره و مختاره بره دنبال هر کاری که دوست داره، با گذشت زمان برای من هر روز غیرواقعی‌تر از قبل به نظر می‌رسه.من با هر قدم جدیدی که توی زندگیم برمی‌دارم، بیشتر از گذشته نسبت به گذشتگان خودم احساس مدیونی و بدهکاری می‌کنم و هر لحظه میل و ولعم برای تسویه حساب باهاشون بیشتر میشه.کار ندارم جدم کوروش کبیر بوده یا امام رضا علیه السلام، من به هر حال به خط نسلی پشت سر خودم این دین رو به گردن دارم که حتی شده یک قدم، اما بهتر از اونا باشم؛ یک قدم جلوتر پا بذارم.فکرکردن به اینکه چرا اصول این‌طوری حکم میکنن که ما حتما یک درصد هم که شده از گذشتگان جلوتر و بهتر باشیم، چیزی جز اتلاف وقت نیست کما اینکه جوابی هم داشته باشه.تجربه میگه بهتره که بهتر بشیم و باشیم و برای اثباتشم میشه به همین تجربیات روزمره بسنده کرد (طبق سنت هیوم که تجربه رو خواهر و مادر هر نوع یافته بشری می‌دونه). مثلا من اگر کیفیت شغل خودم رو نسبت به پدرم بالاتر ببرم، پول بیشتری ممکنه در بیارم و باهاش کارای مثبت بکنم و اطرافیانم رو دست بگیرم. چی بهتر از اینکه به یک نفر که نیاز به کمک داره، کمک کنی و مانع رو از سر راهش برداری؟به نظرم هیچی کامل‌تر و زیباتر از «واقعیت» نیست. واقعیت خروجی تمام و کمال ساز و کار طبیعته. طبیعت چیزی جز «واقعیت»های جدید خلق نمی‌کنه و ما به عنوان انسان اگر بتونیم گپ بین واقعیت‌ها با حقیقت‌های خودمون رو پر کنیم (به هر روشی)، می‌تونیم از دیدن این زیبایی لذت وافر ببریم.جدای از لذت که کمترین اثر در معرض واقعیت قرارگرفته، اون‌چه که بعد از ملاقات طبیعت به شکل تام رخ میده، می‌تونه بالاترین و ارزشمندترین تجربه انسانی که سهله، بالاترین تجربه یک موجود زنده در هر سطح و اندازه‌ای باشه.گویی که کل هدف از این دنیا این بوده که طبیعت خودشو قطعه قطعه کنه و ببینه این قطعات کوچک منشعب از خودش، تا چه حد تخم اینو دارن که با تمامیت کار ملاقات کنن؟ طبیعتی که ما تماما باهاش هم‌جنسیم و فقط بین این گوشتا و پوستا و استخونا یادمون رفته که به واقع چی هستیم..یه نقطه، سر خط.</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 14:06:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه می‌کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-o6udjoi1eooe</link>
                <description>آینه‌‌ای وجود داره که میشه خودت رو هر روز توش نگاه کنی. این آینه میتونه با وضوح بسیار بالایی، تصویر هر چیزی که در مقابلش قرار می‌گیره رو منعکس کنه اما به‌خصوص برای تحلیل شخصی یک فرد از خودش کاربرد داره. مثلا می‌تونی جلوش بایستی و ببینی که نسبت به دیروزت، بادقت اینچ به اینچ، چه میزان پیشرفت یا پسرفت کردی.اما این آینه به شما تضمینی بیش از انعکاس اونچه که در مقابلش هست رو نمیده. یعنی در برابرش قرار می‌گیری، بادقت خودت رو توش می‌بینی و میتونی جز به جز اونچه که هست رو بررسی کنی؛ ولی فراتر از اون نه!یعنی ممکنه وارد فازی بشی که مدام در حال تماشای خودتی اما انتهای خودت رو نمی‌بینی!به همین نسبت دنبال معنا می‌گردی ولی در عین حال از پیدا کردنش می‌ترسی. (بعدش دنبال چی باید بگردی؟)همه چیز رو تحلیل می‌کنی ولی شاید هیچ‌وقت نتونی و نخواستی که واقعا لمسشون کنی.عمیقا از پوچی و تنهایی وحشت داری، ولی طوری زندگی می‌کنی که انگار می‌خوای خودتو به اینا نزدیک‌تر کنی.هی می‌گردی ولی گویی هیچ‌‌وقت باور نداشتی که اصلا مقصدی هم وجود داشته که خواسته باشی پیداش کنی.پوچی نتیجه بسامد تنهایی بوده ولی انگار بهش عادت کردی تا کمتر آسیب ببینی در حالی که خود این چرخش‌های مکرر بین تنهایی و تلاش برای فرار از اون، باعث آسیب‌دیدن بیشتر میشه؛‌ پیش‌شرط درک رنج که شرط فهم «حضور» ـه، پذیرش و کنار اومدن با «تنهایی» ـه.حالا چی میشه اگر در حالت پیش‌فرض تنها باشی و باز هم در همون حالت پیش‌فرض، مدام صدایی توی سرت بهت هشدار بده که از تنهایی فرار کنی؟شکاف عمیقی بین «خواسته» و «کرده» ایجاد شده طوری که میخوای تنها نباشی ولی در عمل مدام به تنهایی خودت عمق بیشتری میدی اونم در حالی که باور نداری داری این کارو میکنی.انگار قدرت هست و قدرتی برای ارائه داری، اما همیشه یک دست نامرئی با استمراری مثال‌زدنی تو رو پس میکشه و ولعی در تو وجود داره تا مجبورت کنه که  در پس‌زمینه قرار بگیری و افق‌دید وسیع‌تری داشته باشی؛ بدین معنا که هر قدمی که برای وسعت‌بخشی به دید کلانت برداری به جلو، داری قدمی برای کاهش قدرتت در عمل و حرکت برمی‌داری به عقب!از طرف دیگه به خوبی بلدی که «فکر» کنی و میشه از دور هم حدس زد که یک متفکر داره نزدیک میشه؛ با این حال «حس» یا «ادراک» پس از پایان چرخه تفکر برات سنگین هضمه و ترجیح میدی تو فاز Ingestion متوقف بشی تا دیگه کار به Digestion نرسه.ماشین دلیل‌تراشی ۲۴-۷ ای که برای «حرکت»سازی کار می‌کنه ولی دریغا که بتونه ذره‌ای دید مشخصی از مقصدش هم داشته باشه.حرکت به سمت تکه‌ای از دنیا که تماما جای کسی مثل تو باشه یا که گشتن دنبال کسی که مثل تو باشه، ولی گاهی نمیتونی مرز بین «دیگری»ای که میخوای شبیهت باشه با «خودت» رو تشخیص بدی و مثل سگی میشی که داره دنبال دم خودش به صورت دوار می‌چرخه. شاید بلند بشی و با کلی تلاش و زحمت بری یک سمت ناشناخته از دنیا به دنبال کسی که دنبالشی و در نهایت اونو به کلیشه‌ای‌ترین شکل ممکن توی آینه پیدا کنی یا فکر کنی جایی در اون سر دنیاست که جای توـه ولی در نهایت به این نتیجه برسی که همون‌جا که قبلا بودی جات بوده!به بیانی، اگر دنبال background باشی و مدام بخوای view خودت رو گسترش بدی، داری دایره عمل و توان خودت در انجام‌دادن یک کار رو کاهش میدی. و هر چه برای انجام یک «کار» بیشتر درگیر foreground بشی، دید کلی و از بالای خودت رو از دست میدی.باید به دنبال تعادلی بین «کوری» و «دوری» برقرار کرد چون با نسبت واضحی، هر چی دورتر بشی دید بهتری خواهی داشت از کلیت ماجرا اما از قدرت عملیاتی‌ت به نسبت وحشتناکی کاسته میشه.منتها کار به اینجا ختم نمیشه. کنجکاوی زمینه‌ای + تحلیل مرگبار + شک بی‌اختیار گونه‌ای از پارادوکس رو ایجاد می‌کنه بین جسارت و احتیاط، عمل و تردید، خواستن و گریز.یک طوفان فکری که خواب نداره اما درست به محض اینکه به اوج داستان می‌رسه و یک صاعقه جریان‌قوی میاد که بزنه همه‌ جاهای تاریک رو روشن کنه و قال قضیه رو بکنه؛ سریع سیم مغز رو از پریز میکشه!ناخدای بدون نقشه چه وضعیتی داره؟ کسی که دریاها رو کمابیش می‌شناسه، بلده مسیر بین ستاره‌ها رو بخونه و حتی میتونه جهت‌های قطب رو تشخیص بده اما اصلا نمی‌دونه کشتی‌اش رو باید به کدوم سمت ببره(؟!).شاید منظره مقصد از اسکله یک شهر بندری باشکوه تبدیل بشه به یک جزیره وسط ناکجاآباد اقیانوس! حتی ناخدا به همون جزیره هم راضی میشه ولی «Ce n&#x27;était qu&#x27;une illusion, un mirage sur l&#x27;eau»شایدم ناخدا فقط مسئول زندگی خودشه و داره با یک کشتی خالی سیر و سفر میکنه. پس محض رضای خوشی دل خودشم که شده، دنبال مسیرهای جدیدی می‌گرده که یا کسی تا حالا اون‌ها رو طی نکرده یا یکی دو جین بیشتر کشتی در کل تاریخ نبودن که اون مسیر رو امتحان کرده باشن.این‌طور که به نظر میاد، «سادگی» برای ناخدا خیلی بی‌ارزشه!ولی اگه مسیر ساده همونی باشه که ناخدا رو بعد یک عمر به مقصدش می‌رسونه چی؟شاید تشنه دیده‌شدن و درک‌شدن هم باشیم این وسط. ولی حتما قراره پشت‌بندش بگیم «نه به هر قیمتی». ولی خب در عمل چیزی که از آب در میاد همون «به هر قیمتی» خواهد بود!نمی‌خوای خودتو کوچیک کنی که بقیه تو رو بفهمن، شاید شکل ایده‌آلش این باشه که دنیا خودش به سطحی برسه که بتونه تو رو بفهمه ولی تهش طوری شده که وقتی دنیا به اون سطح می‌رسه دیگه تو اون فردی در اون سطح نیستی و به سطح دنیا نزول کردی..وزنه‌ها جابه‌جا شده و داری با نگاهی تعجب‌آمیز به دنیایی نگاه می‌کنی که دیروز تو رو درک میکنه اما از درک امروز تو عاجزه، در عین حالی که امروز تو همون دیروز دنیاست.شاید قرار نیست تا زمانی که دنیا دنیاست و تو قادر به حیات، به هم دیگه برسید و بارها باشتاب از کنار هم رد می‌شید بی اونکه لحظه‌ای همنشین هم بشید و نگاه بندازین به نگاه..ماجرا اینه که میل به «درک‌شدن» فرسنگ‌ها فاصله داره به تلاش در «درک‌کردن» و همیشه طوری در برابر آینه قرار می‌گیری که چیزی جز خودتو نشون نده، مادامی که آینه می‌تونه تصویر هر چیزی رو که جلوشه منعکس کنه.نگاه کن به این دنیا، گوشه گوشه‌اش اثری از خرد جمعی و تجربه تاریخیه اما جای جای اون رو پرده‌ای از وهم و مزخرفات پوشونده. این قاعده تاریخی یک پشتوانه قدرتمند تجربی داره و به این سادگی در برابر ایده‌بازی و کلمه‌سازی تسلیم نمیشه اما چه سود که متوهمان متوجه نمیشن که اصلا خود «ایده» و «کلمه» هم حاصل یک سیر تاریخی و تجربه زمان‌مندن که خارج از این چارچوب، مفت نمیرزن و خروجی خاصی هم نخواهند داشت.نقشه‌های پیچیده ذهنی بدون حتی یک قدم پیشروی در عمل، سندهای چشم‌انداز مفصل و جزوات تئوری‌های توسعه قطور، یک سیستم نظری بسیار در هم تنیده و پر جزئیات، درخت تنومندی از ایده‌ها و اندیشه‌ها و .. دریغ از یک مثقال ناچیز اندوخته در «عمل» و گذاشتن لحظه‌ای پا در «واقعیت».تاریخ بیش از اونکه ساخته ایده و شهود بوده باشه، برآمده از آجر و ملاته. پذیرش مسئولیت‌ها و پایبندی به اصوله، در نظر گرفتن قیود و رفتن زیر بار حدوده.شاید بخوای زندگی رو بفهمی و فکر کنی که چارچوب‌شکنی قدم اول و مهم این فراینده؛ در حالی که در عین آنارشیستی بودن نظم حاضر، ارزش‌ها همواره در یک فضای محصور و محدود پرورش پیدا کردن و حتی «آزادی» در سایه «اصول» معنا پیدا میکنه. فهمیدن چیستی زندگی در واقعیت، در خارج از مرزهای فکر و ایده اتفاق میفته و دیگه نمیشه با ایده‌پردازی و گشت‌زدن بین تصورات به جای خاصی رسید.میخوای زندگی رو بفهمی اما از فهمیدن وحشت داری چون فهم در ورای مرزهای ذهن و فکر اتفاق میفته و ذهن تنها زمانی مفید واقع میشه که جرقه روبه‌رویی با واقعیات از قبل خورده باشه. این جرقه هم فقط زمانی میخوره که از دایره ذهن و «اینجا» بیرون بری و دستی به جسم به‌شدت ناهموار جهان اطرافت بکشی.بزرگانی داریم که میگن «همش پوچه» چه برسه به اینکه بخوای برای فهمیدن این تمامیت ظاهرا تماما پوچ، به صرف ذهنیت و نگرش اکتفا کنی!تمام جواب‌های ممکن رو بده به طراح «سند چشم‌انداز». یک روز بعد دوباره همون مفعول روحی و مریض روانی‌ای هست که بوده و مجدد درگیر ناکاملی و ناپایداری ساختارهای دوار ذهن خودش میشه.همیشه یک پله بالاتر برای فکرکردن و کشف‌کردن وجود داره اما در واقعیتی که وابسته به وجود ماست، همواره وجود «تحدید» و «مرز» آشکاره. سفری که فقط در ذهن اتفاق بیفته، مقصدی نداره و هیچ‌وقت هم به جای خاصی نمی‌رسه. شاید برای همینه که فیلسوف‌ها در بهترین حالت تونستن به «دیگران» کمک کنن تا خودشون. رضایت کامل و پایدار در جهان ایده، یک سراب الی الابده.یک معمای غیرقابل حل، یک راز دیرینه غیرقابل کشف، یک پازل بی‌پایان برای تکمیل، یک سوال بدون پاسخ؛ هیچ جذابیتی نداره و حتی اگر روزی این معما حل، راز کشف، پازل تکمیل، و به سوال هم پاسخ داده بشه، چه سود یا حتی معنایی برای جهان خودش داره!؟ خب که چی؟نکته‌اش همین‌جاست. ارزش‌ها و اصالت‌ها جایی میان سطحیات و سادگی‌های دنیا جاخوش کردن و تنها زمانی میشه به حقیقت چشم دوخت که تا گردن توی اجتماع و جامعه فرو رفته باشی اما هنوزم نفستو از بالا بگیری و نگاهت هر از گاهی به سمت آسمون بچرخه.قالب‌های معمولی کوچیکن ولی قالب بزرگی نداریم که در لایه اول کار کنه، قالب‌های بزرگ تنها بعد از عبور از قالب‌های کوچک قابل دستیابی‌ان و شرط لازم و کافی برای رسیدن به قالب‌های اختصاصی، عبور از قالب‌های عمومی و پیش پا افتاده‌ست!شاید سوالت بیش از اینکه درباره «من کی هستم؟» باشه، درباره «این کسی که من هستم باید چی کار بکنه؟» باشه، نه!؟پاسخ به سوال «من کیم؟» که کاری نداره، اما «من قراره چی کار کنم؟» ـه که پوست آدمو میکنه و خواب رو از چشماش میدزده..یک کهکشان پر پیچ و خم و به شدت چشم‌نواز در دوردست، منتها مادامی که به دست نیاد و نشه لمسش کرد؛ فاقد ارزشه و بود و نبودش ما را نحاصل!گیریم که «تو یه آدم معمولی» نیستی، منتها حتی اعتبار این عبارت هم تنها زمانی قابل سنجش و تاییده که تو در برابر «دیگری»ها قرار بگیری تا عیارت، خوب یا بد، کم یا زیاد مشخص بشه.هیچکس نمیدونه این همه ستاره قراره چطوری دور هم جمع بشن و از دل این آشوب یک نظم معنادار در بیاد یا نیاد، ولی شاید اینو بدونن که با گوشه‌نشینی و گودمیدان‌پرهیزی، هرگز در این محفل جایی نخواهند داشت!تردید، تردید، تردید و بعدشم مرگ.اگر همین فردا یک موج بزرگ تکان‌‌دهنده بیاد که بنیان ایده‌هات رو از ریشه بکنه و تو رو از خلوتت بیرون بکشه، با موج همراه میشی یا مثل همیشه لنجت رو بر خلاف جریان آب تنظیم می‌کنی و با تمام قدرت در جهت عکس جریان پارو می‌زنی؟اگر بگم این موج اکثریت همراه رو غرق میکنه چی؟اگر بگم این‌ها که گفتم فقط داستان من نیست بلکه داستان تو هم هست چی میگی؟موج داره میاد..سوار میشی؟Se méfier des reflets chatoyants de la mer, ils peuvent cacher un vide.</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Wed, 09 Apr 2025 00:42:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرطان نخبگان و کارخانه بافندگی به وسعت ایران!</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AE%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%B9%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-a4zkaf0befih</link>
                <description>خیلی از زمانی نمیگذره که برای اولین بار عبارت «جانور آکادمیک» رو شنیدم. منم به مرض همسالان خودم دچار بودم و به طبع، عاشق کلمه و کلمه‌بازی. برای همین این واژه رو همچون پیشکشی از جهان سمی و فاسد اطرافم با کمال میل قبول کردم و گذاشتمش داخل کوله‌پشتیم.از اون زمان به بعد به هر بهانه واهی یا واقعی از این واژه استفاده می‌کردم تا طرف مقابلم رو بکوبم. در حالی که بعد از مدتی فهمیدم کارم اشتباهه و حتی مشمئزکننده‌ست.نه به این دلیل که جانوران آکادمیک وجود ندارن؛ بلکه به خاطر شبیه‌شدن به جانوران آکادمیک به واسطه جانور آکادمیک نامیدن دیگران!و صد البته بحث امروز ربطی به انجمن‌های نخبگانی تاریخی در ایران نداره کمااینکه فساد و گمراهی در اونها هم شایع بوده اما حرف من، طاعون و سرطانی هست که «نخبگان معاصر» دچارش شدن و سپس به دنبالش، طبقه حاکم و مردم عادی رو هم دچارش کردن..تفاوت چندانی وجود نداره بین اینکه نخبگان دچار این بیماری شدن یا خودشون بیمار بودن و صرفا اون رو منتشر نکرده بودن؛ مهم اینه که مقصر اول و شاید آخر تباهی امروز ما، طوفانی هست که نخبگان پفیوز ما به راه انداختن..!در ادامه به سنتی‌ترین و اصیل‌ترین شکل ممکن آنچه که قبول دارم رو به قلم انتقال میدم و مدیونید اگر فکر کنید که نوشته‌های ادامه قبل از اینکه حاصل به دنبال ریشه‌ها گشتن باشه، حاصل اندیشه بوده باشه!تعویض تاریخ با جامعه‌شناسی شاید امروز دیگر برای فحش و ناسزادادن به نخبگان دیر شده باشد؛ در وضعیتی که تا مغز استخوانمان آلوده به اندیشه‌های پلید و کثیف این جانوران مریض‌دل و سنگین‌روح است و سراسر بدنمان را تلی از کثافت و دروغ پوشانده.اما چه کنیم که این روح سنگین و این ذهن مشوش، طاقت سکوت و یکجانشینی بیش از این ندارند و دهان جز به فحش و ناسزا گشوده نمی‌شود. فراموش نکنید مادامی که حق آزادی بیان ندارید و تحت خفقان جانوران حاکم بر روح و ذهنتان قرار گرفته‌اید؛ حق دارید فحش و ناسزا تا دلتان می‌خواهد بدهید و کم‌کاری هم جایز نیست. همانگونه که به قول الجزیره، افرادی که کمتر از ۸۵ گرم طلا به عنوان کل دارایی‌شان دارند، بر آن‌ها واجب نیست که زکات دهند که یعنی اگر دارایی‌تان کمتر از چیزی حدود ۷۰۰ میلیون (در زمان انتشار این نوشته) تومان باشد از پرداخت زکات معاف می‌گردید؛ به همان شکل نیز نیاز نیست که مراعات کلماتی که در وصف هیولاهای زمانه به کار می‌برید را بکنید چون آنان همه‌چیز شما از جمله جان، مال، دین، دنیا، خدا، ارزش، روح، روان، عشق، زیبایی، لذت، کامیابی و حتی بقایتان را با خودشان به تاراج بردند.و اما جامعه‌شناسی، علم که نه، شبه‌علمی است پر از باد، تکبر و نخوت، کلمه‌بازی، آدرس‌های غلط، میدانی شگرف برای مغلطه و فرضیات مغلوط، پر از کلیشه و فشاردادن‌های مداوم انسان‌های آزاد و متعقل در سوراخ‌های از پیش طراحی‌شده مشتی مریض‌احوال و بیمار روانی.جملگی یک‌یک علوم انسانی از بالا تا پایین‌اش چیزی جز ایده‌فروشی و کلمه‌بازی بیهوده نیستند. اگر اقتصاد کلاسیک را از این جمع منحوس فاکتور بگیریم، علوم انسانی یا اجتماعی هیچ ریشه‌ای در واقعیت ملموس ندارند و یکسر بر مبنای ارزش‌های مدرن عمدتا اومانیستی بنایشان چیده شده و به این راحتی برچیده نیز نخواهند شد. ریشه این بیماری‌های ذهنی و روانی، حاصل سرزمینی زیبا اما با اذهانی مشکل‌دار، یعنی فرانسه بوده و تاریخ این گندیده‌میوه‌ درخت وهم، انقلاب خونین و وحشیانه فرانسه است!جامعه‌شناسی همچون یک تله‌موش، ابزاری عالی برای جذب موش‌های فاضلاب است. اگر با دقت بیشتری به جامعه‌شناسان نگاه کنید و در عمق و کنه اندیشه‌شان درنگ، متوجه خواهید شد که چه جانوران خطرناکی را پیش روی خود می‌بینید. از طرف دیگر ابزاری عالی برای ایشان است تا تظاهر به سواد و علم و اندیشه کنند مادامی که تقلب و اشتباهات بنیادین معرفت‌شناختی از تمام حفره‌های روح کثیفشان بیرون می‌زند.راه‌حلشان برای فرار از مشکلات و خطاهایشان نیز بسیار ساده و بی‌آمیغ است؛ شورتر کردن آشی که از فرط شوری زبان را پیشتر می‌سوزانده و کام را تلخ می‌کرده!لذا در یک چرخه بی‌پایان از واژه‌پردازی و روایت‌سرایی می‌افتند که پایانی برایش تصور نمی‌شود؛ یک بازی به ظاهر فلسفی و تفلسف کودکانه به شدت سطحی که ذره‌ای از مسیر پیش‌فرض‌های ایدئولوژیک پشتش عدول نمی‌کند؛ یعنی همان پدر معنوی‌اش که به شدت به آن مقید است، مارکسیسم و توله‌های مدرن‌تر آن، کمونیسم و سوسیالیسم!(:اما پشتوانه این بد و بیراه گفتن‌ها چیست؟ چرا باید مجبور بود که این وضع و توصیف را به افرادی همچون محمد فاضلی نیز بسط داد که بنده نیز از دنبال‌کنندگان او در این چند سال بوده‌ام؟؟اول چون جامعه‌شناسی انسان‌محور یا اومانیست است، بنابراین همیشه چپ می‌زند. همیشه در اردوی ترقی و پیشرفت تاریخ است. اصولا پیش‌فرض جامعه‌شناسی که «انسان مدرن به کشفی نو در خودشناسی دست پیدا کرده» خود یک ادعای اومانیستی است. جامعه‌شناس سنتی یا واقع‌گرا یا فردگرا پیدا نمی‌کنید. یادمان باشد که پایه‌گذار جامعه‌شناسی مارکس بود. او در واقع جامعه‌شناسی را به عنوان ماشین نظربافی چپی‌ها اختراع کرد.دوم کسی تا به حال یک فایده و یک فهم واقعی (مستقل از ارزش‌ها) که از جامعه‌شناسی بیرون آمده باشد سراغ ندارد. حتی نظریات ماکس وبر یا بدیهی از کار درآمد یا بی‌معنی یا پرگویی. جامعه‌شناس فایده نداشته، ولی بسیار ضرر و‌ گمراهی ایجاد کرده‌ است.  سوم صرف نظر از ریشه‌های اومانیستی، جامعه‌شناس به ناچار نخبه‌گرا و ایده‌پرست است. ببینید جامعه‌شناس نمی‌تواند به اصغر بقال علاقه داشته باشد یا بر اساس خاطرات ناصرالدین‌شاه یا تراکنش‌های بازار ‌و از زمان صلح اجتماعی رساله بنویسد. از این چیزها ایده‌ورزی و تز‌های روشنفکری در نمی‌آید. جامعه‌شناس باید بر اساس ایده‌ها نان خود را در بیاورد. چون به ایده‌ورزی علاقه دارد، خود به خود به حقه‌باز ایده‌فروش علاقه و اعتقاد دارد. برای او‌  کسی چون محمدعلی باب و نواب صفوی و شریعتی و جمال‌الدین اسدآبادی بسیار مهم‌تر و جذاب‌تر از مثلا محمدشاه است. ممکن است بگویید این شخصیت‌ها تاثیرگذار بوده‌اند. ولی جامعه‌شناس صرفا نمی‌گوید فلانی فلان تاثیر را گذاشت و فلان فتنه را بر پا کرد. بلکه مدام این شخصیت‌ها را به صرف ایده داشتن و فتنه برپاکردن در جایگاه تاریخی بالاتری می‌نشاند و مثلا ده تا رساله راجع به اندیشه‌های مبتذل و خنده‌آور باب یا پرگویی‌های اسدآبادی می‌نویسد، انگاری در این اندیشه‌ها حقیقتی و حکمتی نهفته است و مثلا نواب صفوی نه جوانکی منحرف و‌ روانی بوده بلکه معادل کنفوسیوس بوده است! خلاصه این که جامعه‌شناس طبعا آشغال‌جمع‌کن است. اگر کسی فتنه‌سازی نکرده باشد نادیده گرفته می‌شود و به حاشیه رانده می‌شود (بر خلاف علم تاریخ). اگر زمان هخامنشیان جامعه‌شناس داشتیم، تمام تزهایشان راجع به بردیای دروغین بود. در صدر اسلام اگر بودند فقط راجع به خوارج تز می‌نوشتند. جامعه‌شناسان و کلا چپی‌ها سبب آن شده اند که تاریخ مدرن در واقع تاریخ شارلاتانیسم و آشغالی‌ها باشد. فرض کنید در یک‌ قریه یک عالم ساکت و کم حرف داریم و یک زن بدنام که آشوب به پا می‌کند. جامعه‌شناس به کدام سمت می رود؟چهارم بزرگ‌ترین دروغی که ابلیس به آدمی گفت این بود که ابلیس وجود ندارد. اومانیست‌ها و جامعه‌شناسان و علوم اجتماعی مسلکان این بزرگ‌ترین دروغ را نمی‌شناسند. پس مسلم حقیقت را هم نمی‌شناسند. پرستش انسان به طور محض یعنی ابلیس‌پرستی. وقتی نتوانی از شرارت صحبت کنی، پس اصلا چه حرف مفیدی راجع به انسان‌ها داری؟ از نظر جامعه‌شناس همه لباس‌ها یک چیز است و ماهیتا یک ارزش دارد. مثلا هیچ موقع نمی‌بینید جامعه‌شناس از فریب خوردن مردم بگوید یا از اقوام شرور یا حزب باد یا تبار ‌‌طبقات مردم سخن بگوید یا از اخلاق سنتی مردانه. این‌ها مباحث «غیر علمی» است ، یعنی در محیط دانشگاهی قابل پذیرش نیست. از آن طرف تمام سرنوشت ما را همین چیز‌ها شکل می‌دهد. پس جامعه‌شناس به خاطر نزاکت سیاسی و‌ نسبی‌گرایی و دید ایدئولوژیک محکوم به تولید متون خنثی و بی‌ارزش و یا بدتر است. :)پنجم جامعه‌شناس طبع پوزیتویستی positivist دارد. ورای واژه‌ها و ادعاها حقیقتی نیست. این به ظاهربینی مسخره‌ای ختم می شود. مثلا، آخوند انقلابی را چون عمامه به سر دارد سنت‌گرا می‌خواند(!). ناصرالدین‌شاه چون مجلس شورای رسمی نداشت مستبد لقب می‌گیرد(!). مشروطه‌خواه چون نعره آزادی سر داد، پس آزادیخواه است(!). اگر کسی فریاد وا اسلاما سر زند، حتما «اسلام‌گرا» است و اگر ملکم خان شیاد و جمال‌الدین قالتاق صحبت از قانون می کردند لابد قانون‌گرا بوده‌اند(!). نیت اصلی که جنگ با سلطنت و‌ ایده‌فروشی به تقلید از انقلاب فرانسه بود کاملا نادیده گرفته می‌شود. ( این بخش را من اضافه کنم = و در عوض آن، به الگوگرفتن از پیروزی ژاپن بر روسیه تزاری ( پیمان پورتسموث) و نسبت‌دادن این پیروزی به «کنستتیون» یا constitutionnelle  یا همان مشروطه فرانسوی است می‌پردازد در حالی که جغرافیا و سد دفاعی طبیعی شبه‌جزیره ژاپن نیز نادیده انگاشته می‌شود) (منظور از «قانون» ایشان فقط نهاد مجلس شورا بود).  ششم جامعه‌شناس، راسیونالیست است. یعنی هم عقیده دارد تاریخ را با عقل می‌توان سنجید و هم انسان موجودی عاقل (نه صرفا ناطق) است. موقعیت‌های بسیار مهمی وجود دارد که این اصول نقض می‌شود. یعنی هم این دنیا روال وارونه، ضد منطقی و افسون‌شده دارد، هم انسان ها مکررا بی‌عقل‌اند. نه دنیا ماشین است، نه انسان. البته قوانینی در تاریخ وجود دارد که مثلا ابن خلدون به آن اشاره می‌کند، اما این‌ها بازتابی از طبیعت و قوانین الهی هستند نه قواعد عقلی و ایدئولوژیک. حتی می‌توان گفت صد درصد قابل شناخت نیستند.هفتم فهم اشتباه از زمان و زبان باعث می‌شود جامعه‌شناس معنایی تصنعی برای واژه‌ها تصور کند. مثلا واژه مشروطه یا قانون یا مدرنیته یا پیشرفت. البته این بحث فلسفی مفصلی است. ( این را من اضافه کنم که همین یک مقوله می‌تواند منجر به نابودی ایران و ملیت ایرانی گردد زیرا ملیت ایرانی از دیرباز تحت دو ستون دیوان و زبان تعریف می‌شده و با نابودی نهاد دولت (نه به شکل فشل امروزی و نه به معنای جمهوری) و زبان، ملیت ایرانی نیز دیگر معنایی نخواهد داشت)هشتم کج‌فهمی‌ها و خرفتی‌های جامعه‌شناسی آن را خطرناک هم می‌کند. چون حضرات با سنت ستیزه دارند و همیشه طرف رادیکال‌ها و انقلابیون و فعالگران سیاسی غش می‌کنند. مثلا تجلیل بی‌حساب و بت‌سازی از متجددین و انقلاب مشروطه به همین دلیل است. و در ادامه همین سلسله مشکلات، یکی از بزرگترین جنایات جامعه‌شناسان، ابداع دوگانه‌ای به نام «سنت در برابر مدرنیته» بود که نه تنها از بیخ و بن غلط است، بلکه موجب چنان کجروی‌ها و بدفهمی‌هایی شده که خلاص‌کردن فرد عادی از این سبک دوگانه‌ها را مگر فقط خدا آن هم اگر وجود داشته باشد بتواند عملی کند!https://t.me/anti_hypocrisy/745https://t.me/anti_hypocrisy/746به نظر شما، مهم‌ترین اقدام در برابر اشرار و بدخواهان جامعه که تیشه به ریشه بنیان‌ها می‌زنند، بیش و پیش از آنکه تحلیل و فهم آن باشد، مقابله و سپس نابودی آن نیست؟ اصرار بر فهم از سوی جامعه‌شناسان و سپس عمل که بارها از زبان شخص محمد فاضلی نیز شنیده‌ایم؛ در نهایت اگر منجر به تایید اشرار یا همراهی با آن‌ها نشود؛ منجر به مقابله و کندن شرشان نیز نخواهد شد.):منظور از عبارت «روح سنگین» چیست؟یک زمان است که داریم از ذهن سنگین یا روان سنگین سخن می‌گوییم (اساسا تفکیک این ساحات جایز نیست اما این بار را هم از من بپذیرید)، که مفهوم آن تا حد زیادی قابل درک است. یعنی ذهنی که پر از افکار و صداهای درونی‌ست که گواه به صد جا می‌گیرد به جز آنچه ریشه در شخص شخیص آدمی داشته باشد (این یکی قابل پذیرش بوده و امری طبیعی‌ست که همه ما روزمره درگیر آن هستیم).سنگینی روان هم تا حدودی قابل توضیح است و من فرض می‌گیرم شما خود می‌دانید که چه حالتی برای فرد دارد و منجر به شکل‌گیری چه نوع وضعیتی می‌شود.اما روح سنگین یعنی چه؟ اگر بخواهیم خیلی خلاصه و بی‌آلایش بگوییم، می‌شود «تقدم ایده بر عمل». اما اگر بخواهیم ماجرا را باز کنیم، یعنی باد به مقدار زیاد - بادی که در تمام وجود پیچ و تاب می‌خورد و موجب نخوت می‌شود. به همین نسبت می‌توان به خودشیفتگی و تنگ‌چشمی نیز اشاره کرد.و تمامیت این مشکلات به یک نقطه ثقل مشخص می‌رسد و آن بحث «ارتباط» و ناتوانی از برقراری آن است. آنچه که در نوشته‌های پیشین به حد کمال درباره‌اش نوشتم و از ابتدا تا انتهای تاریخ را برای تببین‌اش شخم زدم.وضعیت ما شبیه فلک‌زده‌ای مریض احوال و پریشان‌گو در سلول انفرادی چرک و بدبو و تاریک است که مدام در حال مدح و ستایش ایده‌ها و آرمان‌شهرهایی‌ست که به خیالش روزی به آنجا می‌رسد در حالی اساسا میل به همان آرمان‌شهرهای خیالی و وهم‌آلود، عاقبتش را چنین ساخته است!در یکی از واژه‌سازترین و ایده‌پردازترین اقلیم‌های جهان بقا پیش می‌بریم؛ به طوری که چنان فضای آشوب‌ناک و خرتوخری‌ پیش آمده که دیگر حتی نمی‌توانیم به معنا و مفهوم جملات ساده و روزمره نیز پی ببریم. هر کلمه دارای انبوهی از بار و باد است و هر جمله به یکصد هزار معنا و روایت بو گرفته.جهانمان کوچک شده، آن‌قدر که سخن بغل‌دستی‌مان که حتی در درک زبان و حتی لهجه و گویش با ما یکسان است نیز ناتوانیم.یک زمانی بود که تلویحا از خطرات گنگ‌شدن زبان و آلوده‌شدن زبان به پروپاگاندا یا ایدئولوژی‌ها می‌گفتیم؛ امروز در بطن جهنمی هستیم که این کج‌اندیشی‌ها برایمان به راه انداخته‌اند و بد به حال زندانی‌ پریشان احوالی که لال و بی‌زبان هم شده باشد!تجربه تاریخی به ما می‌گوید که هر زمان نهاد «دیوان» و ابزار «زبان» در ایران تمدنی به مخاطره رفته‌اند، پشت‌بندش چنان تهاجم و تجاوزی به حریم‌ و زندگی‌مان شده که ریشه‌مان را خشکانده است.امروز در حادترین وضعیت از این نظر قرار داریم؛ نه دیگر دولتی داریم که حتی قابلیت و صلاحیت جابه‌جایی یک آجر از آجر داشته باشد و نه زبانی داریم که بتوانیم به وسیله آن با یکدیگر ارتباط بگیریم و بگوییم که «هنوز امیدی هست».روح سنگین بیش از هر چیز، حاصل «عدم ارتباط» با دیگری است. اصولا هم‌نشینی با غیر خودمان به ما نوعی از فروتنی و دوبار اندیشی را تحمیل می‌کند که این نه تنها چیز بدی نیست بلکه اصل و اساس تمدن است. تمدن به معنای شهرنشینی و شهروندبازی‌های امروزی نیست که ما را تبدیل به مشتی کارمند بزدل برده گوسپندصفت و بی‌بخار کرده؛ بلکه به معنای اهمیت نهاد «فرد» است و ادرارکردن به نهادی که بخواهد توده بسازد و «ما» را بر «من» مقدم بداند.ارتباط‌گیری باعث تقویت «من» و «فردیت» می‌شود چون یک ارتباط واقعی اساسا منجر به شکل‌گیری درک بهتر طرفین از خودشان می‌شود. همگان به خطا و به سبک جامعه‌شناسان سست‌عنصر خیال می‌کنند که افزایش ارتباط با دیگری باعث تقویت «ما» می‌شود، اگر این طور بود پس چطور در اثر ارتباطات و سهولت عجیب و غریب برقراری اتصال با دیگری (صوتی - تصویری - چند رسانه‌ای - حضوری به لطف حمل و نقل بهتر نسبت به دیروز) ما امروز تا این حد «منزوی» هستیم و در عین حال با «تنهایی» بیگانه‌ایم؟؟روح سنگین، تصویری از عقده‌های فروخورده و حرف‌های زده‌نشده و اندیشه‌های آلوده به ایدئولوژی و نحوست لفاظی‌ها تداعی می‌سازد. جایی که آدمی به واسطه تکبر بی‌حد و بی‌دلیلش چنان از «دیگری» دور می‌افتد که خود را مرکز جهان می‌بیند و در عین حال از خودش موجودی بی‌ارزش و فاقد هویت می‌سازد.ارواح سنگین، بی‌هویت‌ترین موجودات تاریخ‌‌اند مادامی که می‌توانند هزاران کتاب و رساله در وصف خودشان برایت بنویسند که قطر هر کدام از ۳۰ سانت تجاوز کند آن هم دریغ از یک جمله اصیل و واقعی!نور در تاریکی‌ستنخبگانی که شبانه‌روزی می‌بافندما اگر خودمان را به رسم ۱۵۰ ساله اخیر گول نزنیم، بسیار خوب از کم و کیف مشکلاتمان خبر داریم. مدعیان خطرناکی هستیم که انسان (نه آدم) باید از شر ما به کوه و دشت سر بگذارد.انبوهی از مشکلات مادی و نفسانی که در چاه‌های عمیق روحمان دفنشان کرده‌ایم و رسیدگی به این فاضلاب‌های بدبو را در تمام طول عمرمان به تاخیر انداخته‌ایم و به فردایی نامعلوم موکول کرده‌ایم.خجالت‌آورترین و مشمئزکننده‌ترین هیبت‌ها را داریم و در عین حال در مقابل یکدیگر دچار اضطراب و بیش‌فکری می‌شویم. فراموش نکنیم که خدا که نه، اما طبیعت را هم اگر فرض کنیم، یک رسم بنیادی و دیرینه دارد و آن سنت اصیل «انتقام» و «منتقم‌بودن» است؛ مبادا که پا را در واقعیت‌هایمان کج گذاریم و در حقیقت‌های برساخته اذهان مریضمان با آن کنار بیاییم.از طرف دیگر خواه یا ناخواه و چه خوشمان بیاید یا نیاید باید از قطار سریع‌السیر چند چیز پیاده شویم؛ انفعال، مدرک‌محوری (این روزها اساسا دانشگاه خود دشمن اصلی علم و عقل است و منجر به زوال آن می‌شود)، نخبه‌گرایی (گناه کبیره)، ایدئولوژی، فرهنگ مصرفی (تورم‌زده و ناشی از دید کوتاه‌‌مدت و ضدارزش‌ها) ، تکبر، پوپولیسم و اومانیسم (از انرژی ارزان و رایگان بگیر تا فمنیسم و شومبولیسم و ...). و همگی این رذایل و گمراهی‌ها جملگی ناشی از یک چیز هستند و بس، و آن نفرین دیرینه و ابدی این تمدن باستانی است به گونه‌ای که از پدر تاریخی آن گرفته تا پدرخواندگان معنوی آن همگی برای دور ماندن از گزند این خطر دخیل می‌بستند و نذر می‌کردند؛ یعنی دروغ.هر چه که تنگ دلش یک «ایسم» بسته‌اند چرندی بیش نیست و ارزش یک واژه به تعریف تنها یک مفهوم است و کارکرد زبان در برقراری ارتباط است. زبان را جایی برای چند مفهومی و گنگ‌گویی و مجیزگویی و ایده‌سازی و ساخت و ساز پیرامون موهومات افکار بیمار نیست که اگر باشد، ارتباط را ناممکن می‌سازد.ما به مدت یک قرن و نیم همانند موش آزمایشگاهی تحت آزمایش انواع ایده‌ها و ایدئولوژی‌ها بوده‌ایم و هیچ جای دنیا به این میزان تولید وهم و لاطائلات نداشته است و گمان بر این است که نداشته باشد.سعی در فهم ذات کثیف نخبگان و حکومتی‌ها نیز نکنید که جز آلوده‌شدن به خبایث و نجاسات ایشان چیز دیگری در انتظارتان نیست. آنان که از پولشویی گرفته تا خون‌شویی و با اسید شویی روششان است و خوابیدن با همجنس و زدن ریشه «مردانگی» اوج افتخار و منششان.هیچ نهاد سنتی‌ای باقی نمانده که توسط این جانوران فتح و نابود نشده باشد و هیچ تپه‌ای نیست که مزین نگردیده باشد؛ و حالا قصد قله‌ها نیز کرده‌اند.روح و روانمان پر از خرده شیشه‌های این سالیان است و باید پاک گردد. سکوت و پذیرش خویشتن به عنوان یک فرد تنها، بهترین راه است. تنهایی با انزوا متفاوت است و انتخابی نیست. تنهایی یک اجبار و حاصل از جبر خالص است، ما به ناچار تنهاییم و تنهایی یک ویژگی ماست نه چیزی که بخواهیم انتخابش کنیم یا در برابرش ناز کنیم. نه قد بلند یار مانع درد تنهایی می‌شود نه خم ابروی دلبر و عشوه‌های مسحور کننده‌اش.در اکثر مواقع حقیقت در دل سادگی‌ها جا خوش کرده است همانگونه که امام علی نیز بر اهمیت آن تاکید می‌کند. و اگر امروز تا به این حد گمراه و گمگشته‌ایم به این دلیل است که هیچگاه در طول تاریخ به این میزان فقیه، فیلسوف، روشنفکر، استاد اندیشه، آینده‌پژوه، متخصص امور بین‌الملل، اقتصاددان، نخبه و مدعی همه‌چیز و قادر به هیچ‌چیز نداشته‌ایم که مفاهیم را برای ما صد هزار دور بپیچند و بچرخانند.اگر پنج هزار سال تاریخ و تمدن و هزار و چهارصد سال دین اسلام برایمان کافی نبوده که خوب را از بد و کژ را از راست تشخیص دهیم؛ جایمان در قعر زباله‌دان تاریخ است و بهتر است همین دزدهای بی‌شرف که متخصص ساخت تاریخ تصنعی‌اند همچون اردوغان یا علی‌ف یا نتانیاهو، جای ما را بگیرند.همانگونه که یک نظام سنتی-سیاسی ساده برای استفاده از عقلا و عقول موجود کافی‌اند، اختیارکردن یک زندگی ساده و به دور از محاسبات زیاد یا اندیشه‌های بی‌حد و حصر نیز ما را کفایت می‌کند.سواد یا دانش زیاد خود آفت است، کما که انقلاب ۵۷ و سقوط مستقیم ما به قعر زشتی‌ها و پلیدی‌های تاریخ نیز حاصل کوه و انبوهی از سواد و اندیشه بود که تنها کارکردش از بین بردن ارزش‌ها و نهادهای سنتی‌ای بود که ما را در برابر خودکامگان و حرامزادگان مصون می‌ساختند. انقلاب ۵۷، مدرن‌ترین واقعیت غیرحقیقی تاریخ معاصر ایران بود که منجر به ریشه‌کن شدن سنت و ارزش‌های سنتی در این خاک گشت لذا بار دیگری که یک ماله‌کش جامعه‌شناس برایتان دوگانه مدرن و سنتی راه انداخت، به او یادآور شوید که ذات و منشش تا چه حد پلید و آلوده شده و صد رحمت بر ابلیس گویید!ما همچون بیماری هستیم که روزی چهار تا پنج لیتر سم کشنده به حلقمان می‌ریزند و بعد می‌گویند چرا لبخند نمی‌زنی و مثل گذشته شاد نیستی!اگر کانت و دکارت می‌خوانید یا محو هجویات هگل یا نیچه شده‌اید نیز وضعتان خراب است؛ اگر دنبال آرامش و معنویت خالص و بی‌شیله هستید هم ادبیات فارسی و مفاخر ادبی و تاریخی‌مان نیز از حد کفایت نیز تجاوز می‌کنند و یک خیام ما برای همه‌شان بس است.اعتیاد به قند و چربی، ارزان‌تر از شکر و آرد نمی‌شود. انرژی ارزان نیز همین حکم را دارد و مبادا دمای اتاقمان ما را دچار ناخوش‌احوالی کند و یکم سردمان شود یا اندکی احساس دم و گرما کنیم!با خون پر از قند و کافئین، شکم پر، مغز پر از نیکوتین، تن پروریده شده و راحت‌طلبی نباید انتظار رسیدن به چیز خاصی را داشته باشید زیرا در طول تاریخ درد و رشد هم‌ارز یکدیگر بوده‌اند و به هر دری که بزنیم گریزی از درد و رنج نیست. (ناگفته نماند خود من به تازگی سیگار را ترک کرده‌ام و وضع من بهتر از شما نیست)خودارضایی جسمی، ذهنی و عاطفی مداوم به هر وسیله هم که دیگر نگو و نپرس!متاسفانه هر زمان که از «مردانگی» سخنی به میان می‌آید، زنان در گارد دفاعی خود فرو می‌روند و غر غر می‌کنند. اما اینان نمی‌دانند که یکایک لحظات زندگی اسفناک و رنج‌‌آور امروزشان دستپخت نامردان و اختگان در دل تاریخ بوده است کما که اگر سابقه و تاریخچه انقلابیون در هر انقلاب را بررسی کنید متوجه می‌شوید با چه جانوران خطرناکی طرف هستید.اگر نگوییم اولین اما یکی از اولین پیش‌شرط‌های خلاصی از وضع موجود، بازگشت مردانگی حتی شده به اندازه اندک به دل و تخم مردان بی‌بخار و بی‌بته امروزی است. که اگر ذره‌ای مرد بودیم نمی‌توانستیم در برابر هیولای خونخواری که تمام هست و نیست ما را از معنا و ارزش تهی می‌سازد حتی یک لحظه خودداری کنیم و بر علیه آن شوریده می‌شدیم!وضع ما حاصل نامردی شاه بی‌دل و جرئتی بود که در برابر یک هیاهو و پخ کوچک شلوارش را خیس می‌کرد و به کشورهای دیگر می‌گریخت. (مادامی که یک کاشی از توالت کاخ او به صد تای جانوران کنونی می‌ارزید)وضع کنونی ما حاصل خیانت روحانیت شیعه و سنتی‌های جامعه به شاه سنتی و شیعه بود که خود منجر به نابودی تک تک ارزش‌ها و ریشه‌هایمان در این سال‌ها شد و در طول نیم‌قرن، به اندازه یکصد هزار سال پسرفت کردیم و هر آنچه داشتیم به تمامیت از دست دادیم.نمی‌دانم که خدایی هست یا نه و نمی‌دانم که شما نیز از بابت بودنش اطمینان دارید یا نه؛ ولی اگر می‌بود، بهتر بود که نوک پیکان هر آنچه داریم را مجدد به سوی او بازگردانیم و در پیشگاهش توبه کنیم چون به چنان بلا و گناهانی دامان آلوده کرده‌ایم که سخت است حتی تصور اینکه شانسی برای بازگشت داشته باشیم.به عنوان یک لاادری امیدوارم که خدا هر کجا که هست، به سرزمین ما بازگردد و ما را در خلاصی از شر سیاه‌ترین موجودیت زمانه‌ و تاریخ‌مان یاری کند.ما باید به خودمان، به سنت‌هایمان، به اصالت و ارزش‌هایمان، به مردانگی (و زنانگی) و به هر آنچه که قابل دیدن و پذیرش توسط عقل پا بر زمین است بازگردیم و لاغیر. (بازگشتن به معنای ارتجاعی بازگشت به خویشتن و این خزعبلات نیست، بلکه بیرون آمدن از زیر انبوهی از دروغ‌ها و فریب‌هاست که ما را مدفون ساخته)اگر از جنگ با خدا پیشمان نیستیم بهتر است حداقل اعلام بی‌طرفی کنیم.و من‌الله توفیق..برگرفته از آرا یکی از سنتی‌ترین نویسندگان حال حاضر ایران، اصغر حکمتیار (با نام کاربری anti_hypocrisy در تلگرام) و شخص خویش!</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 20:10:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دولت-تمدن ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA-%D8%AA%D9%85%D8%AF%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-g9wxjzmzr1fi</link>
                <description>ابتدای امر اجازه بدید که با یک نوشته از حسن انصاری، پژوهشگر و مدرس و عضو هیئت علمی مدرسه مطالعات تاریخی مؤسسه مطالعات پیشرفته دانشگاه پرنیستون شروع کنیم؛ايران، وحدت در عين کثرت و زبان ملیايران کشوری است که سابقه دولت-ملت آن در شکل تاريخی به سه هزار سال پيش می رسد. ما در ايران ملل مختلف نداريم. يک ملت تاريخی داريم به نام ملت ايران با همه تنوع های مختلفش؛ با اين همه، اين تنوع ها همه در زير لوای مليت ايرانی به وحدت می رسند. اين وحدت هم کار صد سال گذشته و حکومت رضا شاه نيست. کار دوره قاجار و حتی صفوی هم نيست. ملتی تاريخی است که سابقه آن با همين عنوان ايران و ايرانی به سه هزار سال قبل بر می گردد. هم اوستا دارد و هم قرآن و هم حافظ دارد و هم خواجه نصير و هم هخامنشيان دارد و هم صفويه؛ هم تشيع دارد و هم تسنن اما همه ایرانی. اين ملت ايرانی از قوميت هایی ايرانی تشکيل شده و ايرانی بودن اين قوميت ها پيشينه اش به چند هزار سال پيش می رسد. يعنی اين قوميت ها در سرزمين ايران در طی سه هزار سال گذشته به شکل روندی طبيعی هم هويت سرزمينی ايران را شکل دادند و هم خود به عنوان قوميت هایی ايرانی در پيوستگی با خود اين سرزمين شکل گرفتند. زبان ها و گويش های مختلف در ايران که در طی اين چند هزار سال به شکل طبيعی شکل و گسترش يافته همه در شمار خانواده زبان های ايرانی اند. اين را تحقيقات زبانشناسی به خوبی نشان داده است. زبان فارسی، زبان ملی اين سرزمين و اين وحدت در عين کثرت است. زبان قوم و يا ملتی به نام فارس نيست. ما در ايران قوم و يا ملت فارس نداريم. زبان فارسی زبان مشترک تمام ساکنان اين سرزمين است که در طی مراحل چند هزار ساله تاريخی تحول پيدا کرده؛ زبان مشترک فرهنگ و سياست و دولت و حماسه های ملی و بيان آرزوها و احساسات و عواطف همه ساکنان اين سرزمين و ملت تاريخی آن است. به همين دليل است که فرق نمی کند عصر پيش از اسلام و دوره ساسانی و يا قبل آن باشد يا دوره اسلامی و در تحت حکومت های ايرانی و يا حتی ترک تبار دوره عباسيان؛ در سيستان باشد و يا در آذربايجان، در خوزستان باشد يا در خراسان و بلاد جبال؛ زبان مشترک ما ايرانيان در همه اين هزاران سال زبان فارسی و دوره های مختلف تحول زبانی آن بوده. اين ميراث مشترک ماست و حافظ هويت ملی ما و نه تنها ميراثی ايرانی است بلکه يکی از غنی ترين ادبيات های جهانی را هم در طی سه هزار سال گذشته به ارمغان آورده. راست است که ميدان زبان فارسی بسی گسترده تر از جغرافيای سياسی امروز ايران است؛ ميدانی به گستره حلب تا کاشغر. اما اين زبان فرهنگ در عين حال برای قرن ها با جغرافيای سياسی همپوشانی داشت. هويت ايرانی سه هزار سال است در اين سرزمين استوار ايستاده و دوام آورده و مانند مادری به فرزندانش زبان خودش؛ همان زبانی که همه فرزندانش و لو آنها که به سبب حوادث روزگاران از مام ميهن جدا افتاده اند با آن زبان مشترک می توانند با يکديگر صحبت کنند و آرزوها و احساسات و عواطف و سنت و شعر خود را بيان کنند و زمزمه کنند را آموخته است. اين زبان و اين مليت و اين هويت هيچگاه دچار بحرانی نبوده است. استوار ايستاده و چون مادری برای همه ما ايرانيان مادری می کند. https://t.me/azbarresihayetarikhiشاید تصور کنید که این نوشته رو برای پشتوانه‌سازی و برای تبیین چیزی که قراره جلوتر بنویسم به‌کار گرفتم؛ اما خیر! این نوشته اینجاست تا ما پی ببریم که: حتی اگه در دانشگاه پرینستون هم پژوهش کنی ممکنه دچار خطا بشیدرک دیگ جوشان تمدن ایرانی، مستلزم بازگشت از خانگاه به دَربار استزمان حال؟با شکستن یک کلیشه شروع کنیم. «تنها زمان موجود، زمان حال هست!»اگر قراره که واقعا و اساسا از دریچه تاریخی و ژئوپلیتیک (سیاست جغرافیایی) به نه فقط ایران، بلکه به کل جهان نگاه کنیم؛ باید و باید این تصور که اصلا «زمان حال»ـی وجود داره رو کنار بذاریم.زمان حال وجود نداره. جدای از بحث داشتن سه بازه زمانی «گذشته، حال و آینده» که به درک بهتر ما از زمان و تاریخ کمک میکنه؛ بهتره تا این فهم رو در حد «فهم» یا دیدگاه نظری نگه داریم و از اون بیشتر بهش اعتنا نکنیم.ما تنها یک زمان داریم که اتفاقا اون یک زمان، زمان حال نیست. بلکه یک خط ممتد از ابتدای تاریخ به سمت انتهای تاریخه (سوای از اینکه اصلا انتهایی وجود داره یا نداره). اینکه ما گذشته رو در دست داریم اما آینده رو نه، ایرادی هست که به کار ما وارده، پرده‌ای هست که بر نگاه ما سایه انداخته و اصولا ربطی به مفهوم زمان به خودی خود نداره.لذا با گستریدن نگاه تاریخی به سالیان قبل و دوران باستان، آینده هم نم‌نمک خودش رو به ما نشون میده و این پیوستگی و یکی‌بودن تنها زمانی قابل درک کامل هست که احتمال، تبدیل به وقوع بشه و آنچه «نیست» بوده بدل به «هست» بشه.بنابراین «در لحظه زندگی‌کردن» به دور از هرگونه روش‌شناسی یا دیدگاهی برای کامروایی در زندگی، خطاترین کار ممکن در هر زمانه تاریخی بوده و باعث کجروی‌های بی‌شمار در زندگی نه فقط تک تک افراد، بلکه جوامع و تمدن‌ها خواهد شد. زمان حال تفاوت چندان با یک توهم نداره!ایران فیزیکی، ایران نظریزمانی که از یک نفر حرف می‌زنیم، در ابتدای امر داریم درباره چی حرف می‌زنیم؟ بارزترین نمود یک نفر در دیدگاه نفر دیگر چیه؟ البته که فیزیک! (قدبلند، موی مشکی، چشم درشت، گونه‌های فلان، بدن بهمان و ...)دومین رکن در بررسی چی میشه؟ البته که گذشته! (چی کاره بوده؟ ازدواج کرده؟ بچه داره؟ چه قدر درس خونده؟ فلان کرده؟ کی بهمان بوده و ...)و سومین رکن، چه جور آدمی بوده؟ یا همون فرهنگ! (اخلاقش چطوریه؟ چطوری حرف میزنه؟ چطوری راه میره؟ چه آدابی رو پیش میبره، سه تا روبوسی میکنه یا دو تا و ...)خلاصه بگیم؛ چه شکلیه؟کیه؟چه جوریه؟دقیق‌تر بگیم؛ چه فیزیکی داره؟چه تاریخچه‌ای داره؟چه فرهنگ یا اخلاقی داره؟حال اگر بخوایم همین مفاهیم رو در قالب یک کشور به کار ببریم میشه سه رکن زیر؛ جغرافیا تاریخ فرهنگسه ستون فهم یک کشور، همون سه ستونی هستن که ممکنه با اون‌ها یک فرد رو درک کنیم و ازش به شناخت برسیم. بخواهیم یا نخواهیم ما در یک اقلیم نسبتا خشک و کوهستانی قرار داریم (خشکی مقدم بر کوهستانی هست). دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم، ما در قلب جهان از نظر جغرافیایی قرار داریم و این یعنی استحکامات طبیعی همچون دورافتادگی آمریکا یا ژاپن در دل اقیانوس یا کمربندهای کوهستانی شمال فرانسه یا اسپانیا، مرزهای دریایی شبه جزیره بریتانیا و یا حتی سرمای زنده‌کش سیبری و مغولستان و ... نداریم!ما همچون چهارراهی در مرکز جهانیم که از هر سمت و سو ممکنه مورد تهاجم و تهدید مهاجمین قرار بگیریم کما اینکه در طول تاریخ بارها و بارها از همین حیث به ما آسیب و گزندهای جبران ناپذیر وارد شده.خوشمون بیاد یا نیاد، سیاست‌ورزی که چه عرض کنم، شیوه زیست ما باید بر مبنای مفهوم «جنگ» باشه و این کشور به حق همیشه پارانویای تهاجم و تهدید نظامی داشته و به درستی همواره در گارد دفاعی خودش فرو میره. (ما در ۲۶۰۰ سال گذشته، ۴۴۳ جنگ بزرگ و اصلی داشتیم و هزاران جنگ کوچک و فرعی که در طول تاریخ یکی از پرشمارترین‌ها و استثناترین موارد محسوب میشیم - هر ۵ سال یک جنگ)و از همه مهم‌تر، خوب یا بد، ما تنهاترین و در عین حال قدیمی‌ترین استیت (نه به مفهوم دولت، بلکه به مفهوم سرزمینی با تمامیت ارضی مشخص مبتنی بر تمدن نه طول و عرض جغرافیایی. همچنین به مفهوم ساکنین این اقلیم) دنیاییم که به هزار و یک دلیل باید زندگی میان «شکاف‌ها» رو انتخاب کنیم.شکاف به معنای جایی بین «این» و «آن» از هر نظر.هرمز چهارم یا اورمزد، فرزند چهارم خسروی اول یا همان انوشیروان دادگر، اولین شخص در تاریخ ایران بود که نمود اختلافات میان وزرگ‌فرمذار به عنوان فرد دوم در حکمرانی و پادشاه به عنوان فرد نخست مملکت را عیان کرد و دست به اعدام وزرگ‌فرمذار وقت و رفیق شفیق پدرش، یعنی بزرگمهر خردمند زد!شاید شنیده باشید که به هر زبان یک وظیفه یا کارکرد خاص اختصاص میدن. مثلا میگن انگلیسی زبان عمومی دنیاست و مناسب تنظیم روابط بین‌المللی میخوره. زبان فرانسه (جدای از عشق و رمانتیک‌گویی) مناسب برای توصیف هر چه بهتر حال و هوای انسان و اندیشه‌های اون هست؛ به بیانی بهترین انتخاب برای فلسفی‌اندیشی یا روشنگری یا به معنای عام، مناسب‌ترین ابزار برای واضح اندیشیدن.زبان آلمانی با کمی تمایز نسبت به فرانسوی اما با همین نسبت، مناسب‌ترین انتخاب برای دقیق‌ اندیشی.زبان اسپانیایی علی‌رغم یک سبقه طولانی در شوراندیشی و گرم‌اندیشی، امروز مناسب دنیای کسب‌وکار و تجارت قلم‌داد میشه.زبان عربی هم‌رده با زبان پارسی در این انگاره، مناسب شعر و شاعری فرض میشه.زبان لاتین مناسب برای مکاتبات صریح و دقیق میان فرمانروایی‌ها و در نهایت؛پارسی قند عسل، در عین توانمندی‌های شگرفش در دنیای ادبیات و حماسه‌گویی؛ زبانی هست که یک ریشه بسیار قدیمی در جهان از منظر «کشورداری» و «حاکمیت» داره و این دال بر تاریخ طویل استیت در ایران هست. از ایران باستان گرفته تا ایران شبه‌ مدرن امروز.برای مثال برخی گمان میکنن که واژه «وزارت» از ریشه عربی وزر میاد، در حالی که وزارت، معرب واژه «وزرگ» هست که اشاره به مقام «وزرگ‌فرمذار» یا «وزرگ‌فرمدار» در عهد ساسانی داره. این مقام همرده با نخست‌وزیر یا صدر اعظم در دنیای امروز بوده و نسبت دومین فرد مملکت نسبت به فرد اول مملکت (پادشاه) رو تمیز می‌داده.ایران باستان دو مفهوم و پیشبرد به ساز و کار سیاسی دنیا و بحث حکومت‌داری اضافه کرده؛ اولی جایگاه «وزرگ‌فرمذار» یا همان نخست‌وزیر نسبت به پادشاه بود و دومی، «دیوان‌سالاری» هست که خلفای اسلامی هم حتی از پس اداره ایران بزرگ بدون «دیوان» بر نمیومدن و به ناچار مجبورشدن برای اداره مملکت، مجددا از سیاست‌مداران اسبق در دوره ساسانی استفاده کنن. حتی زبان فارسی هم بخش زیادی از ابقای خودش رو مدیون ساز و کار دیوان‌های اداره کشور بود و اگرنه امروز اثری از این قند عسل باقی نمی‌‌موند. (با احترام به تمام خردمندان و دلیرمندانی که برای حفظ این زبان از جان و مال و خونشون مایه گذاشتن همچون یعقوب لیث در قامت یک جنگنده یا حکیم فردوسی در قامت حماسه‌گو)«حکمرانی» و «کشورداری» دیرینه‌ترین و اصیل‌ترین سنت ایرانی‌ست که قدمتی نزدیک به ۳ هزاره داره.بد ماجرا اینجاست که دیوان‌سالاری و کشورداری که اصل و اساس اون بر مبنای خرد و اخلاق فرهنگ‌مند ایرانی بوده، امروزه تبدیل به پاشنه آشیل مملکت شده و از دل این مناصب یک دستگاه اداری فشل و ناکارآمد در اومده.هیچ‌گاه به معنای واژه «قلمرو» فکر کردید؟ واژه انگلیسی territory که در فارسی به معنای «قلمرو» معادل شده، نه تنها سبقه بیشتری نسبت به معادل خودش در ایران نداره بلکه حتی نزدیک به قدمت واژگان و ادبیات ما در «دیوان‌سالاری» و فن «مملکت‌داری» هم نمیتونه بشه.قلمرو یعنی «تا هر آنجا که قلم می‌رود». یعنی تا هر آنجا که دیوان بر آن حکم می‌کند. قلم ابزار اصلی دیوان‌سالاری در ایران بود و حفظ تمامیت ارضی و پایداری و پایمندی سرزمین بر مبنای قلم‌زنی بود بیش از آنکه بر شمشیرزنی استوار باشد. اساس و هسته وجودی ایران‌زمین بر پایه «دیوان‌سالاری» شکل گرفته و پیش رفته و هرگونه تفکیک اقلیم زنده ایران از سنت دیوان‌سالاری و مملکت‌داری، بی‌برو و برگشت منجر به مرگ این موجود زنده و پرجنب‌وجوش خواهد شد (خطاب به لیبرتارین‌ها و ضددولت‌اندیشانی که خودشون رو آزاداندیش می‌نامند و برای حل مشکلات دولت به دنبال حذف صورت‌مسئله هستن تا حل خود مسئله اصلی). پس تا اینجا چی داریم؟ قدیمی‌ترین استیت دنیا  قدیمی‌ترین سرزمین دنیا قدیمی‌ترین مردم زنده دنیا چین تمدنی از دوره مهرداد اول اشکانی پای به عرصه گذاشت. زمانی که  Qin (به نام خاندان امپراطور حاکم و نامگذاری شده توسط شاهنشاهی اشکانی) یا چین متحد برای اولین بار قد علم کرد، پادشاهی اشکانی به عنوان دهش یا پیشکش، برای حکومت نوتاسیس شتر مرغ فرستاد (موجودی که چینی‌ها تا اون زمان مثلش رو ندیده بودن!). قبطیان (مصر) پس از حمله اعراب نسلشان به کل منقرض شد. قبطیان کلیسای مسیحی امروز در مصر همان مردم عرب‌زبان مصری هستند - تا جایی داستان ما قدمت داره که واژگان «چین» و «هند» از مسیر ایران به عنوان واسط به غرب میرن و برای اولین بار شناخته میشن - واژه هند اسمی بود که به واسطه داریوش بزرگ در جهان باب شد. جهانگرد یونانی که با پشتیبانی داریوش در جهان سفر می‌کرد، از اهالی هند تحت عنوان «ایندوسی» یا اهل ایندوس یاد می‌کرد که به معنای مردمان ساکن در جوار رود «سند» بود و این نام بعدها به «ایندیا» یا «هند» کنونی تغییر شکل داد - خود مردم هند از خودشون به عنوان سرزمین یا مردمان «بهاراتا» یاد میکنن! -همه این‌ها گواه از سیطره دیوان ایرانی بر بخش عظیمی از جغرافیای دنیا داشته به طوری که مشابه هژمون آمریکایی امروز، حتی صدور واژه و معنا می‌کرده و تا جایی پیش می‌رفته که مردم بقیه دنیا نام یک کشور رو مطابق با فهم ایرانی استفاده کنن مقدم بر نام اصلی که خود اون کشور داشته. (مشابه اصطلاح خاورمیانه امروزی که توسط غرب تعیین شده و ما به عنوان ساکن خاورمیانه برای نام‌بردن از خودمون از اصطلاحی غربی استفاده می‌کنیم؛ تاجایی که به خودمون که واقع در «اینجا»ی جفرافیایی هستیم میگیم شرق میانه!)به قول احسان یارشاطر، ایران امروز همچون پیر کهنسالی هست که تمام دوست و آشنایان خودش رو در گذشت زمان از دست داده و حال که هر از چندگاهی میخواد با خاطره‌بازی، یادی از خودش زنده کنه و به دل صفایی بده؛ انگ «تافته‌ی جدابافته» بهش می‌خوره و این تاریخ گران‌قدر به حاشیه میره!شناخت ایران نه فقط برای ایرانی امروز بلکه برای جهان امروز واجبه. در عین پذیرایی و شنوا بودن در برابر ادعاهای چپ حقوق بشری مبنی بر «برابری کشورها» و «برابری انسان‌ها»، نباید فراموش کرد که ایران امروز تنها دایناسور یا تایتان باقی‌مونده از دوران باستان هست و این روایت طولانی و تاریخی، از منزلتی با وزنی چندین برابری نسبت به گوشه گوشه دنیا برخورداره که قابل انکار نیست.چه بخوایم به ایران در زمان پارتی‌ها اشاره کنیم که تحت عنوان «آرین» از این سرزمین یاد می‌شد و چه برگردیم به حکومت هخامنشی در دوران کوروش بزرگ؛ همواره تاکید بر وجود ما یا من‌های به هم پیوسته و پیوستگی‌های به هم پیوسته وجود داشت که «ما» رو شکل می‌داد و از سوی دیگر، تاکید دوم بر وجود «آن‌ها» یا دیگرانی بود که خارج از مرزهای تمدنی ایران‌زمین قرار داشتن.این نظام فکری دیرینه از چند هزار سال قبل توسط خردمندترین انسان‌های تاریخ ایران‌زمین تا به امروز شکل گرفته که «ما»ی ایرانی همواره در برابر یک «دیگری» قرار میگیره سوای از اینکه این «دیگری» متخاصم باشه یا نباشه. شاهنشاهی ساسانی به عنوان یکی از مهم‌ترین دوران‌های تاریخی یا با کمی اغراق، مهم‌ترین دوره تاریخی ایران‌زمین، مفهومی تحت عنوان «انیران» رو در برابر «ایران» مطرح کرد که جدی‌ترین و آشکارترین شکل اشارت به وجود «دیگری» مطرح شده توسط کوروش بزرگ بود!چیزی تحت عنوان دولت-ملت بیان شده توسط حسن انصاری در ایران، وجود خارجی نداره، نداشته و به احتمال زیاد نخواهد داشت. ایران نه فقط امروز، بلکه ایران در هر دوره تاریخی یک ملت یکپارچه و یک‌دست نبوده و نیست. ایران از دیرباز تاکنون هماوردی شگرف از کثرت‌ها، قومیت‌ها و نژادهای مختلف بوده و به همین دلیل است که بعضی از نام‌بردن ایران به عنوان «سرزمین پارس» یا نژاد «پارسی» سر باز میزنن چون پارس، تنها یکی از چندین و چند قوم و نژاد موجود در دل ایران بوده و بزرگترین خطای فهمی و عملی من باب ایران، برتری‌دادن یک قوم بر دیگری بوده، هست و خواهد بود!لیکن ایران‌زمین از قدیم دارای مرزهای تمدنی بسیار بسیار مشخص و واضحی بوده که هیچ کسی همچون فردوسی یا شعرای عهد او نتونستن به اون وضوح و صراحت از مرزهای تمدنی ایران یاد کنن و اون رو به ما بشناسن. ایران زمین دارای «مرز تمدنی» و «قلمروی تمدنی» هست نه مرز جغرافیایی یا سیاسی. برای همین فهم عملکرد سیاسی کشور و رجال سیاسی باید در این قالب درک بشه واگرنه ایران و ایرانی رو به باد خواهد داد!یکی از مهم‌ترین مرزهای ایران که پیشتر به عنوان «مرز تمدنی» از اون یاد کردیم، حد فاصل بین رود جیحون تا رود فرات هست که اتفاقا نمود فیزیکی یا جغرافیایی هم داره زیرا حد فاصل بین دو «رود» رو داریم.۷ اقلیمی که بیرونی یا دین‌وری‌ها میگفتن، یک اقلیمش رو در میان این دو رود میبینه. تمدن ایران-بابل باستان که تا به امروز ادامه پیدا کرده. پایتخت این گاهواره تمدنی برای حداقل ۱۱۰۰ سال در جایی نزدیک به بغداد امروزی قرار داشته و این برای مثال تنها یک نمونه از چندین نمونه‌ای هست که تفکیک سرنوشت دو کشور ایران و عراق از یکدیگر رو غیرممکن میکنه.جدای از این، وسوسه اعمال قدرت ورای مرزها، وسوسه‌ای هست که بلااستثنا دامان یک یک حاکمان این مملکت رو دچار کرده و این وسوسه دوراندیشی باز برمی‌گرده به عظمت تاریخی این کشور و تمدن وسیعی که تا کیلومترها فراتر از مرزهای سیاسی خودش داره.حاکمان ایران وارث حاکمانی هستن که روزی میتونستن از غرب چین (کاشغر) تا سواحل مدیترانه (استانبول) فرمانروایی و اعمال قدرت کنند. و همون‌طور که در ابتدا گفتم، برخلاف زمان حال که توهمی بیش نیست؛ اما گذشته به مثابه یک واقعیت و رخداد غیرقابل بازگشت، همواره به ما فشار خواهد آورد. فشار حاصل از گذشته و تاریخ، گواهی بر واقعیت رخ‌داده شده در دل تاریخ هست، تاریخ قابل انکار نیست.به همین منظور، کشورهای جدید برآمده از دل این گاهواره تمدنی همواره برای اعلام استقلال و پاک‌کردن عقبه خود نسبت به ایران، دست به جعل تاریخ میزنن. همه عالم تن است و ایران دل!- نظامی گنجوی، شاعر ایرانیدر حالی که امثال ترکیه حتی با جعل تاریخ و سعی در ربودن مفاخر ایران همچون مولوی یا گنجوی، شانسی در برابر این تایتان قدمی ندارند. جدای از هزاران دلیلی که میشه ذکر کرد، تنها و تنها یک دلیل برای توضیح این پدیده کافیه و اون پدیده‌ای تحت عنوان «اسطوره» هست. ایران‌زمین، تنها کشور منطقه هست که یک تاریخ اسطوره‌ای رو سوای از پشتوانه بسیار قدرتمند تاریخی خودش در پشت سرش حس میکنه.اسطوره با افسانه فرق میکنه، رستم و سهراب با هانسل و گرتل فرق میکنن. myth و legend با یکدیگر زمین تا آسمون متفاوت هستن. اگر صحبت از ابداع و ایدئولوژی‌های مدرنی همچون «لیبرال دموکراسی» در غرب هست که به مثابه شیوه‌زیست یا مفهوم دیگری تحت عنوان «discourse» یا گفتمان مطرح میشه؛ نظام ارزشی ایران با یک پشتوانه عظیم اسطوره‌ای همراه میشه که چیزی حتی فراتر از صرف شیوه زیست میتونه باشه!کوهی از نمادها و منش‌ها در دنیایی از داستان‌ها و حماسه‌های مبتنی بر واقعیت به سمت ما گسیل میکنن اگر و فقط اگر شاهنامه فردوسی رو اندکی مطالعه کنیم. میراثی تمدنی و ژرفنای تاریخی به حدی قدرتمند هست که احدی از «دیگری»ها یارای مقاومت در برابر این شاهکار رو نخواهد داشت.اما از این‌ها گذشته، مفاهیم پیشتر گفته شده نوعی نارسیسم تاریخی یا ناسیونالیسم ایرانشهری نیست؟ اتفاقا این‌ها تنها بیان خود تاریخ بود و چیزی فراتر از اون وجود نداره؛ و اتفاقا ما اینجاییم که بگیم چیزی تحت عنوان «دولت-ملت ایران» یا «ایرانشهر»، اساسا وجود خارجی نداره!بذارید از اینجا به بعد انضمامی حرف بزنیم. برای مثال برگردیم به ترکیه‌ای که از قبل مشخص بود قراره بهش بپردازیم زیرا تبدیل به یک معضل جدید برای ما در این گهواره تمدنی شده.ترکیه به واسطه فیزیک یا همون جغرافیای واقع، چه یک دیکتاتور بر مسند قدرت اون باشه چه یک دموکرات، همواره ملتی دوپاره خواهد بود. کما اینکه در لحظه فعلی یک جریان اوراسیایی‌گرایان در ترکیه اشارت به شرق تحت عنوان چین، روسیه و ایران دارند و یک جریان هم آتلانتیک‌گرایان که نظر به غرب و اروپا دارند.ترکیه به واسطه تاریخی که داره، همواره بین این دو سمت و سو حیران و سرگشته‌ هست و اساسا نمیتونه تنها یکی رو بر دیگری ترجیح بده. زندگی در شکاف‌ها که پیشتر گفتیم، کار هر کسی نیست زیرا خردورزی و خردمندی کار هر کسی نیست!در غرب از ما تحت عنوان East یا شرق یاد نمی‌کردن کما اینکه همین الان هم به ما میگن خاورمیانه یا همون شرقی که گویی چیزی فراتر از فقط «شرق» بودن خودش داره.آن‌گونه که در هزار و یک شب میشه دید، ما برای غرب حکم Orient رو داریم که از ریشه واژه لاتین Oriens میاد؛ به معنای «جایی که خورشید اولین بار طلوع میکند» که در فارسی به «مشرق‌زمین» نزدیک‌تر هست.اما فرق East که میشده امثال ژاپن یا چین با Orient که میشه تمدن ایران‌زمین (متشکل از ایران، ترکیه عثمانی و هند) در چیه؟ چرا برای مثال از واژه Oriented تحت عنوان «جهت‌مند» یا «جهت‌دار» در قالب صفتی (X-oriented) استفاده میشه؟ این برمی‌گرده به قرون وسطی و زمانی که اروپا یا غرب برای اولین بار داشت با تمام وجود، خراشیدن و اصطحکاک میان خود و دیگری رو تجربه می‌کرد اون هم دیگری‌ای که هیچ شباهتی به دیگری‌های پیشین اساسا نداشت.این تجربه دوباره از روبه‌رو شدن با دیگری‌ها پس از یک انقطاع یا گسست طولانی در ابتدا منجر به وحشت و در ادامه منجر به «شور» و «امید» شد. اروپای دلزده از سرما و تاریکی ناگهان با سرزمین‌هایی رو به رو شده بود که اولین بار خورشید رو ملاقات میکنن و رنگ پوستشون به سرخی یاقوته و سرعت گردش خونشون چندین برابره!همین شد که از بازار سنتی و نظام بازار آزاد اون زمان بگیر تا بالشت‌های سوسیسی‌شکل زرشکی‌رنگ و قلیان و ... رهسپار غرب‌شدن و این حاصل رهسپارشدن غرب به شرق بود!شاید صفت X-oriented هم از اینجا نشات بگیره که در قرون وسطی، تنها امید ساکنین غرب به تجربه یک روز زندگی در شور و گرمای شرق بود و همین مسئله بود که به اهالی اروپا انگیزه ادامه‌دادن می‌داد، هر کس که برنامه‌ای برای مهاجرت و سفر به شرق داشت میشد oriented و حالا که به امروز رسیدیم، X-oriented یعنی مبتنی بر X. این یعنی شرق در اون دوران گویی تبدیل به مسیری شده بود که هر فرد خواه یا ناخواه باید به سمتش می‌رفت! (چه‌قدر شبیه به مفهومی هست که امروز غرب برای شرق داره!)ما پیشتر در پست‌های قبلی از «نظام مالی» جدید به عنوان بزرگترین دستاورد مدرنیته صحبت کردیم. اما مهم‌ترین ابزار دوره مدرن برای رسیدن به این نظام مالی چی بود؟بله، «دولت» یا State رو میشه به عنوان مهم‌ترین ابزار دوران مدرن برای رسیدن به رفاه و پیشرفت نام برد اون هم مقدم بر «آزادی فرد» یا مبانی «حقوق بشر» که باید ریشه‌های این مفهوم از دولت رو در ایران باستان و کنه «دیوان» جستجو کرد.به همین منوال برای چندمین بار میگم؛ ایران هیچ‌زمان در طول تاریخ یک «دولت-ملت» یا Nation-state نبوده و نمیتونه باشه چون نه پیش‌زمینه‌ها و احتیاج تاریخی و جمعیتی اون رو داره و نه اساسا این اقلیم اقلیمی نیست که بشه از اون به عنوان یک دولت-ملت یکپارچه نام برد زیرا ما در ایران هیچ‌زمان زبان یکسان، دین یکسان، عقاید یکسان، نژاد یکسان و .. نداشتیم و همین الان هم علی‌رغم کلی فشار و تلاش همچین چیزی نداریم. اما به این به معنای این نیست که نمیشه ایران رو در مرزبندی‌های مدرن از لحاظ مفهومی دسته‌بندی کرد؛ ایران در کنار تمدن‌هایی همچون چین، هند و با تخفیفات بسیار، اروپای یکپارچه (اتحادیه اروپا) رو میشه تحت عنوان Civilization-state یا دولت-تمدن‌ نام برد. شیوه زیست متفاوت، زبان‌های متفاوت، گویش‌ها و لهجه‌های متفاوت، آیین‌ها و مذاهب متفاوت و و و... همگی گواهی بر تایید این موضوع هستند.نمود بیرونی چنین حکومتی رو میشه در «وحدت از بالا» و «کثرت در پایین» مشاهده کرد.به همین موازات، در ایران ما هیچ‌زمان نمیتونیم این «ایرانی‌گرایی» رو تحت عناوینی همچون ناسیونالیسم یا رویکرد ایرانشهری بپذیریم. ناسیونالیسم و ناسیون یا همون Nation اصلا نمیشه و نباید به عنوان «ملت» یا «ملیت» ترجمه می‌شدن اما خب این اشتباهی بود که توسط مشروطه‌خواهان صورت گرفت که البته قابل فهم و پذیرش هم تا حدی بود.عبارت nation که از فرهنگ غربی وارد فرهنگ ایرانی شد و توسط مشروطه‌خواهان تحت عنوان «ملت» معادل شد و بسط پیدا کرد؛ بیشتر چیزی هم‌رده «امت» هست و پیش از مشروطه هم از ناسیون یا ناسیونالیسم تحت عنوان «امت‌گرایی» یاد میشد نه «وطن‌پرستی» یا «ملی‌گرایی».به همین روال، ناسیونالیسم یعنی جمع‌‌کردن یکسری افراد که لزوما از یک دین یا حتی ملیت خاص ریشه نمی‌گیرند و حتی در یک جغرافیای واحد هم سکنا ندارن، بلکه سر مبناهای مشخص و یا اهداف واضحی با همدیگر اتفاق نظر و توافق دارند که به همین منظور، «مرزهای عقیدتی» رو شکل میدن.این یعنی اونچه که از «وحدت ایرانی» که عمدتا از بالا به پایین کارکرد داشته تا از پایین به بالا، حاصل ناسیونالیسم یا امت‌گرایی نبوده و اصلا ارتباطی بین دولت و ملت بر مبنای مفهوم امت وجود نداشته؛ بلکه در اینجا بحث تمدن و گاهواره زیست مشترک هست فراتر از امت، قومیت، نژاد، زبان، دین و مذهب، طرز فکر، کسب‌وکار و و و .. و به پشتوانه آزادی در کثرت و «خودبودن» شکل گرفته؛ این یعنی تا زمانی که تنوع در پایین پذیرفته نشه، وحدت در بالا و از بالا شکل نخواهد گرفت. به بیان ساده‌تر، تا زمانی که کثرت در پایین از سمت بالا پذیرفته نشه، وحدت و اتحاد در بالا از سمت پایین نیز پذیرفته نخواهد شد و نفی هر یک از این دو توسط هم، منجر به تزلزل این شاکله خواهند شد که در نتیجه باعث نابودی کل ایران میشن!ایران، تمدن راه‌هاتا به اینجا تونستیم به یک درک کلی از مفهوم دولت-تمدن ایران‌زمین برسیم. از اینجا به بعد باید بر مفهوم «اهمیت ایران» برای جهان تاکید کنیم. اهمیت ایران در واقع یعنی نقشی که ایران میتونه و مطلوبه که در دنیا ایفا کنه. این نقش هم نقش «اتصال» یا «وصل‌کردن» دو دنیاست!زندگی در شکاف به خوبی این مفهوم رو توضیح میده، ما جایی بین شرق و غرب قرار گرفتیم در عین حال که دنیا رو میشه یک کل واحد هم در نظر گرفت که شرقیت یا غربیت در اون معنا پیدا نمیکنه.با این حال ما غرب برای شرق و شرق برای غرب محسوب میشیم و چه خوشمون بیاد یا نیاد؛ بهترین، معقول‌ترین و دیرینه‌ترین نقشی که میتونیم در این جهان پهناور ایفا کنیم، پاسداشت و گسترش «راه‌» هست. مسیرهای مواصلاتی که دو سمت دنیا رو به یکدیگر متصل میکنه.ایران تمدنی، نقطه اتصال بین سه قاره بود، آسیا، آفریقا و اروپا. مسیرهای تجاری و حمل‌ونقل موجود در اون زمان با تفاوتی نسبتا جزئی به نسبت امروز، راهی بود که از چین غربی در ابتدا شروع میشد و سپس به سمت آسیای میانه و پس از اون  به سمت شمال دریای کاسپین میومد و سپس به سمت اروپای شرقی امتداد پیدا می‌کرد. این راه به دلیل سرمای شمال دریای کاسپین و البته عدم تامین امنیت توسط حاکمان محلی و حتی کم اقبالی شاهنشاهی ایران، معمولا انتخاب نمی‌شد.راه دیگر یک مسیر دریایی بود که دریاهای جنوب چین شروع میشد و پس از عبور از جنوب هند و جاوه سرانجام ایران رو دور می‌زد و احتمالا به جنوب یمن امروزی یا تنگه باب‌المندب ختم می‌شد که این یکی هم تامین امنیت درست و حسابی نمی‌شد. لذا تنها یک راه باقی می‌موند که میشد راه اصلی و شاهراه واقع در قلب ایران زمین؛ یعنی «راه ابریشم». راهی که از چین غربی شروع میشد و پس از گذشت از آسیای میانه به سمت خراسان امروزی امتداد پیدا می‌کرد. این راه نیز احتمالا پس از رسیدن به ری به دو قسمت تقسیم می‌شده که یکی از قفقاز جنوبی به سمت غرب ترکیه امروزی کشیده می‌شده و دیگری که مهم‌تر بوده از اکباتان و یاسوج به سمت شیراز و پارسه و پاسارگاد رهسپار میشده. در ادامه این راه به شوش، سپس به بغداد امروزی، کرکوک، اربیل و در نهایت هم به دریای اژه و استانبول ختم می‌شده.یعنی اگر از بالا نگاه کنیم ما راهی رو داریم که از کاشغر در غرب چین آغاز میشه و به استانبول در غرب ترکیه یا انتاکیه (سوریه امروزی) ختم میشه!تصویری از مسیرهای اصلی ابرپروژه BRI ملقب به «راه ابریشم نوین» چینBRIاین راه‌ها چه در زمان باستان و چه در زمان حاضر، میتونستن «نعمت» باشند و در عین حال میتونستن «نقمت» هم باشند. یعنی تعرفه‌ای که بر عبور کالاها از این مسیر بسته می‌شد، کشور رو تبدیل به یک کشور ثروتمند و مرفه کرده بود و در عین حال، مهاجمانی همچون روم در غرب یا مغول و ترک شرقی (موسوم به تورانی) از شرق از این مسیرها برای حمله به ایران استفاده می‌کردن.راه ابریشم از ۲۰۰ سال پیش از میلاد تا ۱۵۰۰ سال پس از میلاد، مهم‌ترین راه اقتصادی در کل دنیا بود که سرنوشت چندین و چند ملت و تمدن به امنیت و کارکرد این راه گره خورده بود.این ادامه پیدا می‌کنه تا زمانی قاره آمریکا و جنوب قاره آفریقا کشف میشه، مسیری جدید که از اقیانوس اطلس عبور میکنه و باعث قدرت‌گرفتن قدرت‌های جدید در اروپا، یعنی اسپانیا، پرتغال، هلند و انگلستان میشه.از رونق افتادن راه ابریشم نه فقط ایران رو از این بازی بزرگ کنار میذاره، بلکه حتی باعث از شکوه افتادن دیگر تمدن‌های این خطه به خصوص اونچه که ما از اسلام خلفا می‌شناسیم نیز میشه!در واقع افول این منطقه از دنیا رو باید در کشف قاره آمریکا و قدرت‌گرفتن اروپای غربی جستجو کرد. عمده تجارتی که در راه‌های ابریشم جریان داشته و کالایی که از اون عبور می‌کرده، «ابریشم» هست که در چین تولید و به کشورهای سمت غرب فروخته می‌شده. انحصار چین بر تکنولوژی تولید «ابریشم» یا همون «کرم ابریشم» باعث میشه تا چین هم وارد جشنواره «دولت-تمدن»ها بعد از ایران و بابل باستان بشه.منتها این وسط یک چیزی رو نباید فراموش کنیم؛تولید پارچه از سوی چین صورت می‌گرفت اما اونچه که این پارچه‌ها رو دلربا و فریبنده می‌کرد تا بازار بزرگی رو در غرب ترغیب به خرید کنند؛ هنر ایرانی و ساسانی در نقش‌نگاری روی این پارچه‌ها بود که علاوه بر افزایش دامنه سود دو طرف ایرانی و چینی، ایران رو تبدیل به شریک تجاری جدانشدنی از چین تبدیل کرده بود.                                             بازار و خواستگاه اصلی این محصولات هم جایی نبود جز روم باستان یا بیزانس و قسطنطنیه‌پولیس یا همون استانبول امروزی که خاندان ثروتمند و اشراف از این محصولات استفاده می‌کردن.بدین ترتیب میفهمیم که ایران تنها ضامن به سلامت رسیدن کاروان‌های تجاری و تامین کیفیت و امنیت راه‌های تجاری یا همون راه‌های شاهی نبوده؛ بلکه خودش نقش تعیین کننده در این میان داشته و چه بحث هنر ایرانی باشه در نقش‌نگاری و چه صادرات محصولاتی همچون کندر یا پوست و چرم، ایران خودش هم در نقش صادرکننده بر میومده.عباس میرزادلایل افول دولت-تمدن ایرانینمی‌دانم این قدرتی که شما اروپایی‌ها را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف  ما و ترقی شما چه؟ آیا آفتاب که قبل از رسیدن به شما بر ما می‌تابد،  تاثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست؟ گمان نمی‌کنم.اجنبی حرف بزن و به من بگو که چه باید بکنم تا ایرانیان را هوشیار سازم!؟- عباس میرزا، شاهزاده قاجاریبخش زیادی از دلایل حذف ایران از تجارت جهانی، برمی‌گرده به همون کشف راه‌های جدید تجاری و کشف قاره آمریکا و جنوب قاره آفریقا. یعنی جاذبه‌ها ناگهان معطوف به «دماغه امید نیک» در جنوبی‌ترین نقطه قاره آفریقا میشه تا شهر تاریخی ری به عنوان مروارید جاده ابریشم و یکی از قدیمی‌ترین شهرهای ایران‌زمین.پس از حذف از صحنه تجارت جهانی، ایران نه تنها درآمدهای اقتصادی خودش بلکه جایگاه خودش به عنوان یک هژمون و حتی ابرقدرت (ایران تنها در زمان هخامنشیان یک ابرقدرت بوده و در زمان ساسانیان یا صفویه و یا حتی افشاریه میشه تحت عنوان یک قدرت بزرگ یاد کرد که یعنی یکی از چند قدرت بزرگ دنیا)  رو به کل از دست میده و درست در همین دوره تاریخی هست که دیگه بعد از تحت تهاجم قرارگرفتن، نمیتونه مثل گذشته قد علم کنه.در واقع ایرانی که از وحشتناک‌ترین تهاجمات کل تاریخ، از حملات اسکند یا پادشاهی روم گرفته تا حمله اعراب و مغول‌ها یا حتی محمود افغان جون سالم به در برده بود در نهایت امر، تسلیم قدرت‌های جدیدی همچون روسیه تزاری، امپراطوری بریتانیا و کشورهای دیگری مثل پرتغال و ... میشه و سرزمین شروع به آب‌شدن میکنه.این انزوا و کنار گذاشته‌شدن از شریان‌های اقتصادی، منجر به ابربحران‌هایی میشه که نمود اصلی اون در دوره حکومت قاجار خودش رو نشون میده و در انتهای این دوره به اوج خودش می‌رسه. احتمالا میشه حدس زد که ایران پس از دوران باشکوه صفویه (با احترام به حکومت نادر یا زندیه که استثنا بودن در این برهه زمانی) دیگه رنگ آرامش و پیشرفت رو به خودش ندید و شروع به افول که نه، شروع به سقوط کرد.این حالت انزوا و افول تا زمان پهلوی اول و البته بعد از اون، بهره‌برداری از نفت و منابع نفتی ادامه داشت تا اینکه ما دوباره به لطف موقعیت جغرافیایی و منابع طبیعی تونستیم اندکی ورق رو برگردونیم.امروز دوباره داریم وارد دوره‌ای از انزوا میشیم که بی‌شباهت به انزوای اواخر دوره قاجار نیست و البته ممکنه فجایعی به مراتب بدتر دامن ما را در بر بگیره!تجربه ثابت کرده که هر زمان که دولت مقتدر به معنای «کشورداری» یا «حکمرانی» در این اقلیم برقرار نبوده، به معنای واقعی کلمه ، «نابود» شدیم. ایرانی که امروز می‌شناسیم، در طول تاریخ ۵ بار به معنای اصیل کلمه، «نابود» و با خاک یکسان شده و دوباره از خاکستر خودش بلند شده. (حمله اسکندر و نابودی پرسپولیس، حمله اعراب و نابودی تیسفون و ۷ شهر اصلی دوره ساسانی یا همون مدائن (بعدها شهری تحت عنوان بغداد (واژه پارسی بغ + داد = حاکمیت خدا) ساخته شد که اعراب پیشتر به اون مدینه السلام میگفتن)، حمله سه نسل از مغولان و نابودی کامل، حمله محمود افغان، حمله روس‌ها و بعدها حمله متفقین و ..)این نوع حملات و فتح‌شدن‌ها هیچ شباهتی به مدلی که مثلا به هند حمله شد و توسط انگلستان فتح شد نداره، چه بسا که انگلستان برای هند راه‌آهن و سواد آورد مادامی که اشغال ایران هر بار با نابودی اون از بیخ و بن همراه بوده و گویی کسی در این جهان از خیر ما منتفع نمی‌شده!نکته دیگه این هست که تنها کشوری که در پی سلسله حملات اعراب، ادب نشد و باز هم در برابر روی‌آوردن به اسلام یا زبان عربی مقاومت کرد؛ ایران بود. تمدن‌هایی همچون بابل منسبان، آشور، سوریه، فینیقی‌ها، شمال آفریقا و مصر همگی در برابر اعراب شکست خوردن و تمام سرمایه تمدنی و تاریخی خودشون رو به اعراب واگذار کردن. دلیل ابقای ایران با وجود حکام بیگانه، وجود یک تمدن بسیار قدیمی و بهم پیوسته بود که همچنان معتقد بودند مرز ایران یک مرز تمدنی از رود فرات تا رود جیحونه!اما با همه این‌ها، چرا ما تا این حد بین یک قدرت بزرگ و حتی ابرقدرت و یک قدرت منطقه‌ای در رفت و آمد بودیم؟ جواب همون نعمتی هست که شده نقمت!به دلیل جایگاه جغرافیایی و ژئوپلتیکی که در جهان داریم، ما همواره در جوار ابرقدرت‌های جهانی قرار گرفتیم و به تبع اون مورد دست‌درازی از سمت اون‌ها. امپراطوری روم، امپراطوری عثمانی، مغول‌ها، روسیه تزاری، امپراطوری بریتانیا، روسیه شوروی و امروز نیز ایالات متحده آمریکا!ما همواره و به اشکال مختلف، در مسیر ابرقدرت‌ها قرار می‌گرفتیم گویی که برای ابرقدرت‌شدن راهی وجود نداره که پر لباسش به تمدن ایرانی گیر نکنه!از همین حیث هست که باید معتقد بود، ایران هیچ سنخیت و شباهتی به امثال کره شمالی، فیجی، کامرون، میانمار، آرژانتین، ونزوئلا، کوبا و ... نداره و نخواهد داشت!یکی از دلایل این امر، فقدان مرزهای دفاعی طبیعی هست. برای مثال به دو قدرت آنگلو-ساکسون امروز دقت کنید، بریتانیا و ایالات متحده که توانایی اعمال قدرت در ورای مرزهای خودشون رو دارن. چی می‌بینید؟ انبوهی از مرزهای دفاعی طبیعی و محصور در بین اقیانوس‌ها.در واقع اگر وایکینگ‌ها رو هم فاکتور بگیریم که تازه آلفرد کبیر و موسس بریتانیا به اون شکلی که ما امروز میشناسیم بعد از حملات وایکینگ‌ها به قدرت می‌رسه؛ بریتانیا تا به امروز تسخیر نشده و همیشه در برابر حملات ایمن بوده. چه زمانی که تهدید ناپلئون و فرانسه بود، چه زمانی که تهدید متحدین و آلمان نازی بود.یا ایالات متحده که در دفاع خودش دو اقیانوس رو در چپ و راست داره و البته دو دولت در شمال و جنوب که هر دو تا حد بسیار زیادی تحت تاثیر و سلطه هستن. در کل تاریخ آمریکا، میشه تنها یک حمله پرل هاربر در جزایر هاوایی و دور از مرزهای اصلی رو مثال زد و البته حمله ۱۱ سپتامبر.لذا به همین دلیل، این دو حکومت اعمال قدرت فرامرزی میکنن و خواهند کرد چون خیالشون بابت مورد تهاجم قرارگرفتن راحته و مطمئن هستن که مورد گزند خاصی قرار نمیگیرن در حالی که تمدن ایرانی باید تمام بدنش رو یکپارچه چشم کنه تا مبادا مورد تهاجم یک گروه جدید قرار بگیره!از این حیث شاید بشه گفت روسیه تا حدی شبیه به ایران بوده که بدون استثنا هر گاه قدرتی در اروپای غربی ظهور کرده، قصد حمله به روسیه رو داشته و کرده. از لوک‌نشین لیتوانی و لهستان بگیر تا سوئد، آلمان نازی، ناپلئون، عثمانی در غرب و مغولان در شرق؛ همگی یک تا چند بار به روسیه حمله کردن.لذا همون‌قدر که ما پارانویا امنیت داریم باید به روسیه نیز از این بابت حق داد.افرادی مثل آبراهام کاپلان یا گراهام فولر به اشتباه ایران رو همچون دژی تعریف میکنن که سنگری غیرقابل فتح هست در حالی که ایران با مرزهای فعلی تنها قدمتی ۱۰۰ ساله داره و این امتیاز که توانایی تغییر و دگرگون‌کردن ناخودآگاه جمعی مردم دیگه رنگ باخته و امکانش وجود نداره، ربط چندانی به ایران دوران ساسانی یا صفویه نداره که با اون عظمت و قلمروی پهناور از هر سمت و سو تحت تهاجم دشمنان قرار داشتن.ما حتی توسط وایکینگ‌ها مورد تهاجم قرار گرفتیم، وایکینگ‌هایی تحت عنوان «روس‌های ورونژی» که از منطقه بالتیک و امتداد رود ولگا و سپس از شمال دریای کاسپین به ایران و منطقه ساری حمله کردن!یا حتی اسپانیا، پرتغال، هلند و امثال این‌ها که مدعی جزایر جنوب بودن و در زمان شاه عباس ادعای مالکیت بر هرمز یا بحرین داشتن!حتی در یک بازه زمانی پس از سقوط ساسانیان، چین قصد تاج و تخت نوتاسیس خلفای اسلامی رو کرد اما در نهایت توسط اعراب مسلمان در حاشیه رود جیحون زمین‌گیر شد و موفق به انجام کار خاصی هم نشد.ما حتی در زمانه فعلی هم مرز دفاعی طبیعی خاصی نداریم. خوزستان در جنوب غرب، ارس در شمال غرب، کل منطقه شرق که آسیب‌پذیرترین نقطه مرزی ایران حال حاضر محسوب میشه و... همگی فاقد مرز دفاعی طبیعی هستن و به شدت در برابر تهدیدات شکننده هستن.در حال حاضر هم ما در یک منطقه به شدت بااهمیت جغرافیایی از حیث منابع انرژی قرار داریم و راه اتصال دریای کاسپین و خلیج فارس هستیم که یک مسیر استراتژیک و تاثیرگذار در حوزه منابع انرژی محسوب میشه. یعنی حتی اگر پیشینه پر از جنگ و خونریزی کشور رو هم در نظر نگیریم؛ با یک بررسی تجملاتی میتونیم متوجه بشیم که این کشور اگر قدرت دفاع از خودش رو نداشته باشه و نتونه خودش رو جزئی از معادلات بین‌المللی تعریف کنه، سرنوشتی جز تسخیر کامل یا محاصره کامل انتظارش رو نمیکشه!به همین دلیل، متاسفانه آبادانی در کشور یک مسئله ناپایدار و شکننده هست و جغرافیایی که در اون به سر می‌بریم؛ همواره نیازمند به تمهیدات تاب‌آور و بلندمدت برای بقاست و اگر نگاه حکمران، بلندمدت و محتاطانه نباشه؛ بلاهایی به مراتب بدتر سرمون میاد که در طول تاریخ هم شاید نتونیم براش مثال مشابه بیاریم.به بیان دیگه، با تخفیف میشه گفت از بعد از مرگ داریوش سوم، ایران و ایرانی همواره یا زیر بار تهاجم و جنگ‌های طاقت‌فرسا بوده یا تحت محاصره همه‌جانبه و فشار خارجی قرار داشته که هنوز که هنوزه این وضعیت ادامه داره. زمانه‌ای رو داشتیم که عثمانی از غرب و خانات ازبک در شرق به صورت همزمان و یک شکل از دو طرف به ایران حمله میکردن و اتحاد سنی نانوشته‌ای رو با یکدیگر رقم زده بودن.یا بریم عقب‌تر، حملات همزمان بیزانس از غرب و هون‌ها و بعدها گوک‌تورک‌ها از شرق دور دوران ساسانیان که منظور از «انیران» در دوره ساسانی دقیقا همین حکومت‌های متخاصم و متهاجم به ملت بوده که تحت عنوان «غیر ایران» یا همون «دیگری» در دستگاه فکری کوروش درک می‌شدن.در حال حاضر هم تحت محاصره پایگاه‌های نظامی آمریکا هستیم، پیشتر در دوره پهلوی‌ها هم تحت محاصره شوروی در شمال، عراق متحد شوروی در غرب و افغانستان متحد شوروی در شرق بودیم!ما در وضعیت بسیار بغرنجی قرار گرفتیم. شوروی و متحدانش ما رو به صورت گاز انبری محاصره کرده‌اند.- محمدرضا پهلوی خطاب به اسد الله علم در حوالی سال ۱۳۴۰ارتش شاهنشاهی آریامهر علی‌رغم قدرتی که در اون زمان داشت، در بهترین حالت تنها ۴۸ ساعت می‌تونست در برابر حمله شوروری مقاومت کنه اون هم به شرط اینکه کار به حمله اتمی نمی‌کشید.در عین حال یک عراق پان-عرب و افغانستان کمونیست هم موی دماغ شاه شدن و باز هم در عین حال، ترکیه و پاکستان رو هم داریم که درگیر کودتاهای متعدد و ناامن هستن.در جنوب هم شیخ‌نشین‌های بی‌طرف و بی‌قدرت رو داریم. ما عملا تنهای تنها بودیم!افول شاهنشاهی ساسانی پس از مرگ خسروپرویز یا افول ایران پس از نادر بعد از حدود ۱۵ سال رشد و ترقی رو اگر در نظر بگیریم؛ پی می‌بریم که ما همواره منابع محدودی برای مصرف داشتیم و اونچه که میتونیم بهش اتکا کنیم یک سازه سست و ناپایدار هست که هر لحظه ممکنه فرو بریزه.لذا درسی که می‌شد گرفت این بود که علی‌رغم گستردگی قلمروی تمدنی، ما باید همواره احتیاط کنیم و چندان فراتر از اطراف مرزهای خودمون پیش نریم. نه اینکه داشتن پراکسی یا قدرت‌های دست‌نشانده در دوردست ایده بدی برای حفظ امنیت باشه (که تازه ما همینم نداریم به حمدالله)، اما شرایط ما حکم میکنه همواره با رویکرد «تاب‌آوری» و «احتیاط» پیش بریم چون اون‌قدری در بساط نداریم که از پس کل دنیا بر بیاییم.ما همواره درگیر ناامنی و آبادانی ناپایدار بودیم!تنهایی استراتژیکیکی از خلط‌پذیرترین مفاهیم پیرامون ایران امروز همین بحث «تنهایی» هست که به اشتباه‌ترین شکل ممکن توسط نظام حاکم امروز درک شده. تنهایی استراتژیک چیزی مانند یک نوع مشخصه یا خصوصیت برای ایران محسوب می‌شود که برگرفته از موقعیت جغرافیایی، سیر تاریخی و فرهنگ آن است و این مفهوم ابدا ربطی به «عامدانه» گزیدن این شرایط ندارد!آنچه که امروز حکومت ایران به اشتباه درک کرده، فهم و توانایی دادن تمایز بین دو واژه «تنهایی» و «انزوا» هست و دیگری، تفاوت میان «گریزناپذیری» و «انتخابی‌بودن» در قبال این تنهایی.انزوا یا Isolation به فرایندی اتلاق میشه که شامل پذیرش و انتخاب گوشه‌نشینی یا جدایی به صورت «انتخابی» و «خودخواسته» باشه (مثل شعرا یا عرفا و صوفیان). تنهایی یا loneliness به یک وضعیت اشاره داره که شامل گریزناپذیری و واقعه‌بودن فی‌النفسه اون بر ما میشه. یعنی ایران حتی اگر انزوا رو برگزینه، اساسا نمیتونه به این مرحله برسه چون ما انتخابی برای این امر نداریم.ما محکوم به تنهایی در دل یک منطقه بسیار شلوغ و پرخطریم؛ در عین حالی که حتی یک درصد امکان پیشبرد استراتژی‌های انزواگرایانه رو نداریم چون محدودیت‌ها و واقعیات روز ژئوپلتیکی حتی یک لحظه دست از سر ما بر نخواهد داشت.بنابراین باید با پذیرش وضعیت تنهایی خویش، به دنبال پیاده‌سازی استراتژی‌های ضد انزواگرایانه باشیم و همواره به دنبال ایفای نقش موثر در نظام بین‌الملل.برای مثال، تمرکز بر دو رسم و آیین دیرینه و مرسوم، یعنی یکی نوروز (به مثابه نمادی از ایران باستان) و دیگری عاشورا (به مثابه نمادی از ایران اسلامی) میتونه دو سمت و سوی تمدنی رو به سمت ایران مرکزی جذب کنه (یکی در حوزه جنوب و غرب تا مدیترانه و دیگری در شمال یعنی آسیای میانه و منطقه قفقاز). جایی که نوروز نماد امید و بیداری دوباره پس از سختی‌ها و ناملایماته و عاشورا نمادی از تنهایی و استواری ما بر خرد و راه‌وروشمون به قیمت خون و جانه.پس از فهم مفهوم ناپایداری در امر آبادانی و امنیت، حال به دومین مفهوم می‌رسیم و اون هم درک وضعیت تنهایی ماست که این یکی از جنس پایدار هست (ید طولایی داره).و امروز علی‌رغم جداافتادگی و انزوا از نظام اقتصاد بین‌المللی و فرایند توسعه، کماکان ایران در بطن حوادث روز دنیاست و خوب یا بد اسم ما در دهن خیلی‌ها می‌چرخه!و نکته آخر در این بخش، متاسفانه با خوشبختانه، خوب یا بد، آگاهانه یا ناآگاهانه، بای-دیفالت یا بای-دیزاین، ایران نمیتونه روی اتحاد استراتژیک با ابرقدرت‌ها حساب باز کنه. این یعنی ما هیچ‌زمان متحد استراتژیک هیچ ابرقدرتی نبودیم و امروز هم نیستیم. حال چه این ابرقدرت میخواد آمریکای فعلی باشه، چه چین فردا!ما صوفی‌ای نیستیم که از ظلم و بیداد زمانه سر به کوه و دشت بذاره و بگه که من دیگه با این جامعه فلان‌فلان شده کاری ندارم؛ بلکه فردی هستیم در وسط میدون ولی‌عصر و در دل شلوغی و جمعیت که کیسه‌های میوه در دستش پاره شده و میوه‌هاش ریخته وسط خیابون، و هیچ کسی نیست که به این فرد کمک کنه. حال یا خود فرد میوه‌هاش رو از روی زمین جمع میکنه یا زحمت میوه‌ها رو، ماشین‌ها یا سایر عابران میکشن که در هر حالت دیگه چیزی برای خود فرد باقی نمیمونه!- آرش رئیسی نژادبنابراین مهم‌ترین درسی که میشه از تاریخ گرفت، عدم اعتماد به ابرقدرت‌هاست مادامی که در این شرایط جغرافیایی و تاریخی به‌خصوص هستیم. فرقی نداره این ابرقدرت بور چشم آبی باشه یا زرد پوست چشم بادومی، ما تنها با پذیرش مفهوم تنهایی استراتژیکمون می‌تونیم به دنبال معادله برد-برد مختص به خودمون بگردیم.یعنی به غیر از آمریکا و تا حد زیادی چین، بپذیریم که سه بازیگر دیگه، یعنی هند، اروپا و (با اغماض) روسیه هم جز ابرقدرت‌های امروز محسوب میشن؛ ما هیچ‌گاه در طول تاریخ متحد استراتژیک هیچ یک از این کشورها نبوده و نیستیم. شاید تصورات از دوران پهلوی دوم این باشه که ایران متحد استراتژیک آمریکا بوده، اما این هم غلط هست؛در سال ۱۳۴۸، سفیر آمریکا به شاه اعلام میکنه که در صورت حمله روسیه شوروی به ایران، هیچ کمکی از دست آمریکا بر نمیاد.بر همین مبنا شاه به دلیل احساس خطری که از روسیه و متحدانش در دور تا دور ایران می‌کرد؛ به خرید جنگ‌افزارهای مدرن روی آورد. از طرف دیگه پهلوی دوم اساسا زمانی روی کار اومد که کشور تحت اشغال نیروهای متفقین بود. لذا توسعه نظامی مقدم بر توسعه اقتصادی و صنعتی، واکنش طبیعی هست که هر حاکمی جدای از عقبه و ریشه‌های فکری خودش، نسبت به این وضعیت آشوبناک نشون میده.یکی از درس‌هایی که تاریخ به وحشیانه‌ترین شکل ممکن به ما داده، اینه که اگر در این تکه از جهان، کوچک‌ترین ضعف نظامی و دفاعی نشون بدی، چنان گوشمالی از طرف مقابل میشی که دیگه برگشت‌پذیر نخواهد بود.لذا اگر همین فردا لیبرال‌ترین و دموکرات‌ترین حاکم موجود هم بر مسند قدرت بشینه، بسیار بعید به نظر می‌رسه که به جنگنده‌های F-35 یا مثلا بمب‌افکن‌های B-21 یا B-52 نه بگه و بگه من میخوام برم رو بحث آموزش خودم تمرکز کنم!تاکیدی که شاه بر نزدیکی استراتژیک به غرب و آمریکا داشت برگرفته از طبع یا سرشت غربگرایانه او نبود؛ بلکه وضعیتی بود که به ناچار او رو به سمت این ارتباط نزدیک سوق می‌داد؛ یعنی وضعیت تنهایی استراتژیک و وجود تهدیدهای منطقه‌ای با پشتوانه هیولای خونخواری به نام شوروی(!). همون خرس سرخی که در دوره روسیه تزاری شما رو با خاک یکسان کرد و بخش‌های وسیعی از سرزمین‌های شما رو به تصرف خودش در آورد.در واقع هر کسی غیر از شاه هم بود، کمابیش همین سیاست رو در پیش می‌گرفت چون شما عملا با تهدیدی روبه‌رو هستی که فراتر از یک احتمال، عملا دو ایالت مهم شما رو توسط فرقه‌های دموکرات ترک و کورد به پشتوانه «میر جعفر باقرف»، حاکم باکو اشغال کرده و به دنبال تجزیه شما هستن.مخاطرات امروزریشه مخاطرات امروز همچون اسرائيل رو باید در قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر جستجو کرد. ایران در طی اون معاهده، میپذیره تا در قبال بازپس‌گیری اروندرود از عراق و تعیین مرز با قاعده خط‌القعر که در نوع خودش بی‌نظیر بوده؛ دست از حمایت کردهای شورشی در شمال عراق بکشه. کردهای شمال عراق از متحدین اسرائيل و تل‌آویو در اون زمان بودن و شاه به درستی و به منظور حفظ تمامیت ارضی کشور، دست از حمایت از اون‌ها برمیداره و در عوض اروندرود رو پس میگیره. همه این‌ها در حالی هست که حتی خود شاه هم می‌دونست با این کارش، زمینه حمله نظامی عراق در میان‌مدت رو میچینه و گفته میشه شاه در سال ۵۵ پیش‌بینی میکرده که تا ۵ سال بعد این حمله به وقوع می‌پیونده. در واقع با این کار و به منظور حفظ تمامیت ارضی، ایران ابزار کنترل عراق رو از دست داد و پان-عربیسم قوی‌تر از گذشته بالاخره در سال ۵۹ گریبان ملت ما رو گرفت و جنگ ۸ ساله آغاز شد.یعنی ما علاوه بر خرس سرخ شوروی، خطر اتحاد پان-عرب‌ها در عراق، سوریه، مصر و متحدینش و حتی یمن رو داشتیم و حتی عربستانی که به دلیل مخالفت با جمال عبدالناصر در مصر، کمابیش موضع نرم و محترمانه با شاه ایران اتخاذ کرده بود؛ در زمان حمله عراق به ایران، طرف عراقی‌ها رو گرفت!و اکثریت دلایل اختلافات اعراب با ایران در این برهه زمانی، بیش از اونکه پشتوانه تاریخی داشته باشه به علت بحث‌های رقابتی پیش اومده بود. یعنی عربستان به عنوان بازیگر اصلی جنوب خلیج فارس، ایران رو به عنوان رقیب اصلی خودش برای استیلای خودش بر منطقه می‌دید و مشابه این وضعیت برای عراق پان-عرب صدام هم صدق می‌کرد، جایی که عراق به دنبال دسترسی مستقیم به خلیج فارس و در عین حال منابع انرژی ایران بود.همه این‌ها به شکل‌گیری منطق همکاری حاصل‌جمع صفر ختم شده و به تبع اون، جنگ به شکلی گریزناپذیر به پا شد.حال امروز در ادامه همون روندها پس از چند قرن و دهه، باز هم تهدیداتی کمابیش از همون جنس این بار از سمت همسایه ترک ما رو تهدید می‌کنه.یادمون نره که امپراطوری عثمانی که در یک دوره تبدیل به ابرقدرت جهانی شده بود، تا وین اتریش رو به تصرف خودش در آورده بود اما در شرق نتونست فراتر از مرزهای ایران پیش بیاد. چون سد محکمی به نام ایران صفوی در برابر اون قرار گرفت که به حق بعد از دوره ساسانی، مهم‌ترین دوره تاریخی پیشامعاصر ایران محسوب میشه.حال که ترکیه اردوغان کمر به شکل‌دادن یک دولت-تمدن به صورت تصنعی و برساخت بسته؛ باید حواسمون رو جمع کنیم که علی‌رغم ناکامی احتمالی این ترکیه دوپاره، خطری که از سمت ترکیه ما رو تهدید میکنه به طرز وحشتناکی واقعی بوده و از رگ گردن به ما نزدیک‌تره!اتحاد پان-تورکیسم از ترکیه و قفقاز جنوبی تا آسیای میانه + افزودن کوردها به این ترکیب هرچند به عنوان شهروندان درجه دو از منظر اردوغان، احتمالا هم‌عرض با تهدیدی که از سمت اسرائیل ما رو تهدید میکنه، بزرگترین خطری هست که دولت-تمدن ایران امروز با اون دست به گریبانه و در صورت عدم اتحاد و خردورزی برای مهار این تهدید جدید، سرنوشتی مشابه ۵ تهاجم مرگبار تاریخی پیشین انتظار ما رو میکشه.لذا سیاست دخالت جمهوری اسلامی در نظم منطقه، به درستی و در امتداد همون رویه‌ای هست که اشکانیان و ساسانیان در قبال یهودیان در پیش گرفتن، و شاه در قبال کردهای شمال عراق و شیعیان لبنان در پیش گرفت.هر چند اعتراضات به حق و کاملا درستی به عدم توانایی ترجمه این دخالت‌ها به مزایای اقتصادی و سفره مردم وارد هست؛ اما اگر ورای مرزها از قلمروی تمدنی خودمون دفاع نکنیم، دفاع از این قلمرو در جوار مرزها کار بسیار سخت و دشواری خواهد بود.در عین حال، سیاست استفاده از پراکسی‌ها و تحریک کولونی‌های مستعد جوشش در دل سرزمین‌های هم‌جوار، در درازمدت میتونه نتیجه عکس بده. میتونه به عنوان بهانه‌ای برای تحریم و حتی ایران‌هراسی بشه، میتونه منابع مالی محدود ما رو به یغما ببره، پیامدهای از دست‌دادن این کولونی‌ها میتونه بسیار پرهزینه و سهمگین باشه.سوای از نوع و جنس حاکمیت؛ عمق استراتژیک، نقطه ثقل تمدن و قلمروی ایران، آینده و سرمایه اصلی ما، درون مرزهای خود ایران هست.دلیل سقوط شاهنشاهی ساسانی پس از یک دوره بسیار شکوهمند و مثال‌زدنی از رشد و پیشرفت؛ صدمات سهمگینی بود که کشور در جنگ‌های طولانی و پرهزینه با امپراطوری بیزانس متحمل شد + اختلافات شاهان و شاهزادگان در داخل و جنگ داخلی به مدت چند دهه + خیانت و روی‌آوردن به حکومت‌های مجاور برای عبور از نظام مشوش و در آشوب وقت.متاسفانه ایران امروز از حیث کلافگی و آشفتگی شباهت زیادی به اون دوران داره؛ جنگ طولانی و پرهزینه ما نه در منطقه + اختلافات داخلی و گردن‌کشی امثال پایدارچی‌ها سر مسائل تفرقه‌افکنی همچون فیلترینگ و حجاب، اختلافات قومیتی و مسئله جانشینی + شکل‌گیری یک اپوزسیون به شدت وابسته و فاقد استقلال عمل در بیرون از مرزها.شاید روایت معروف آش نذری و فتح ایران توسط محمود افغان رو شنیده باشید که در دوران شاه سلطان حسین رخ داد؛ این فاجعه نتیجه ۴۰ سال بی‌توجهی به ظهور یک دشمن قدرتمند در مرزهای شرقی ایران بود + پیگیری سیاست‌های یکدست‌سازی مذهبی. حال اگر خطر ترکیه یا اسرائيل رو درک نکنیم، ممکنه دوباره به همون سرنوشت دچار بشیم. ‍مثال سوم نیز دوران ثانویه قاجار هست که ایران خواه یا ناخواه به سمت انزوا پیش رفت و توسط روسیه تزاری در هم کوبیده شد. علی‌رغم مواردی همچون پیروزی محمدشاه قاجار در جنگ‌های ابتدایی با روس و همچنین پیروزی‌های البته ناتمام عباس میرزا در نبرد گنجه، اما در نهایت به وسیله عهدنامه‌های گلستان و ترکمانچای ما تقریبا کل قفقاز رو به همراه توابعش از دست دادیم.اگر این سه تجربه تاریخی برای ما درس عبرت نباشه، درس عبرت چهارمی برای نسل‌های آینده به جای خواهیم گذاشت!ایران کهن ماما امروز گویی به مرتبه‌ای از درونگرایی و خجالت رسیدیم که دیگه جسارت مذاکرات مستقیم و رو در رو در برابر غرب رو هم نداریم. این انزوای خودخواسته بر خلاف تنهایی طبیعی ما، باعث عقب‌افتادن از جریان توسعه و خروج از نظام بین‌الملل و روابط اقتصادی شده.از سوی دیگه به دلیل درک اشتباه از تنهایی استراتژیک و اتخاذ رویکردهای پارانویایی در قبال امنیت به جای اتخاذ دیدگاهی تاریخی-تمدنی و مبتنی بر سیاست جغرافیایی (ژئوپلتیک)، حاکمیت امروز حتی ریلز اینستاگرام و موی زنان رو هم یک تهدید امنیتی تصور میکنه!علی‌رغم همه بحث‌هایی که وجود داره، چه خوشمون بیاد چه خوشمون نیاد، ایران جمهوری اسلامی با وجود فشارهای بی‌امان نظامی و اقتصادی ولو با هزینه بسیار زیاد، موفق شده درصدی از رشد رو در صنایع نظامی و دفاعی رقم بزنه. منتها ناتوانی در تکرار همین امر در حوزه صنعت، فناوری، اقتصاد، توریسم، فرهنگ، روابط بین‌الملل و ... منجر به عدم درک درست این پیشرفت‌ها از سمت مردم شده.از روی این سبک از مملکت‌داری و با توجه به یک برورکراسی فشل و ناکارآمد، میشه حدس زد که خوب یا بد، نظام حاکم در ایران یا یک وابستگی به عناصر بیگانه داره، یا در بهترین حالت دچار یک دید به شدت نظامی-امنیتی به وقایع هست که اون رو دچار یک وحشت دائمی حتی از سایه خودش و مردم خودش میکنه.حاکمیت بر مبنای ایدئولوژی و نظامی‌گری و غفلت آشکار از پول (اقتصاد) و گفتمان‌سازی ملی، به گواه تاریخ نشونه این هست که حکومت موجود در درازمدت نمیتونه حاکمیت خودش رو حفظ کنه و این لزوما ربطی به ابقای تمدن ایران‌زمین نداره (هرچند که دولت و تمدن به هم دیگه گره خوردن).همچنین به این علت که سرنوشت خودمون رو با سرنوشت کشورهای تحت نفوذمون گره نزدیم (مثل عراق، لبنان، یمن و سوریه در سابق) و به دنبال ایجاد همکاری‌های اقتصادی اون هم از نوع بلندمدت نبودیم؛ دیر یا زود دوباره به بهانه‌های مختلف مثل پان-عرب یا پان-کورد باید شاهد این باشیم که همین کشورها برای ما قد علم کنن. حاکمیت فعلی در تحقق امنیت ناپایدار در کوتاه‌مدت، موفق عمل کرده اما خرد کافی برای ترجمه این تلاش‌ها به دستاوردهای بلندمدت و پایدار ورزیده نشده؛ لذا دیر یا زود تلاش ما و امنیت نسبی‌مون رو هم از دست خواهیم داد.مردم به حق از حمایت‌های حکومت از پراکسی‌ها و کولونی‌های غیردولتی ناراضی هستن ، به این دلیل که این سیاست‌ها که در نهایت باید به سفره مردم ترجمه می‌شدن نشدن؛ و ما چیزی جز چمدان‌های پول و کیسه‌های گندم حامل دلار از این حمایت‌ها به یاد نخواهیم آورد: مادامی که زیر شدیدترین فشارهای تحریمی و اقتصادی هستیم.منابع محدود ما کفاف تامین این حضور غیرمستقیم در منطقه رو نمیده و سرنوشت محتوم این سیاست، شکست و عقب‌نشینی به مرزهای خودمون هست. ما علی‌رغم هزینه‌های فراوان در عراق ، بازار این کشور رو به عربستان و ترکیه واگذار کردیم.در دنیای اتصالات (Connectivity)، انزواطلبی هیچ توجیه عقلانی و تاریخی نداره و ما دچار یک انقطاع از تاریخ، و توهم از درک اون شدیم. ایران ورای تمام تعاریف و القاب، یک «راه» بوده. ما «ایران‌راه» هستیم؛ نمادی از یک شبکه متصل به هم متشکل از اقوام گوناگون با زبان‌ها، ادیان و اعتقادات منحصربه‌فرد که حاکی از یک کثرت به معنای واقعی کلمه هستن. احیای شبکه راهی دوران داریوش و بازگشت به نظام بازار آزاد پا گرفته از شبکه ارتباطی ایران (راه شاهی در تاریخ)؛ بهترین راه برای بازگشت به نظام بین‌الملل و نقش‌آفرینی دوباره در اون هست.ما فاقد تعریف یکسان از منافع ملی هستیم چون تعریف یکسانی از ملیت ایرانی وجود نداره و دقیقا به همین دلیل هست که ...ایران یک دولت-ملت نیست، بلکه یک دولت-تمدن مبتنی بر پذیرش وحدت در بالا و پذیرش کثرت در پایین هست.احیا و احداث شبکه‌ای ترانزیتی-کوریدوری-لجستیکی-ارتباطی-مخابراتی-اقتصادی-مدیریتی-امنیتی-فرهنگی-توریستی از راه‌ها، میتونه ضامن بقای ایران تمدنی باشه.*  برگرفته از نظریه ایران‌راه و آثار آرش رئیسی‌نژاد و شروین وکیلی *</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 00:11:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرنیته، سیر تکامل نظام پولی</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C-c0da4vye4oih</link>
                <description>این پست رو با توجه به محتوای کتاب &quot;The Ascent of Money: A Financial History of the World&quot; از نیل فرگوسن و کتاب &quot;The Future of Money: How the Digital Revolution Is Transforming Currencies and Finance&quot; از ازوار پراساد و همچنین، استنباطهای دکتر فرهاد نیلی در این لینک مینویسم.کارکردهای پول و بازیگران نظام پولیابتدا بیایید ببینیم که «پول» چه کارکردهایی داره چون قراره در ادامه به صورت مفصل درباره پول کند و کاو کنیم. اگر بخوایم مثل تکستبوکها پیش بریم، میتونیم یک مثلث رو فرض بگیریم. این مثلث قراره کارکردهای پول رو تحت ۳ عنوان به ما نشون بده:میزان پولبودن یک واحد پولی رو میشه بر حسب میلی که به هر راس از این مثلث پیدا میکنه، محاسبه کنیم. لذا در نظر گرفتن دوگانه « پول هست | پول نیست » نشان از این هست که تعریف و درک درستی از کارکرد پول به دست نیومده.لذا واحدهای پولی، هر کدوم به میزان متفاوتی میتونن نقش «پول» رو ایفا کنن. هر واحد به میزانی که به یک راس از سه راس نزدیک میشه، قاعدتا به همین میزان از رئوس دیگه دور میشه و قاعدتا یک واحد پولی معتبر، نمیتونه از یک حدی بیشتر به یک راس خاص میل کنه که این یعنی یک نوع تریدآف، به این معنا که پول نمیتونه هر سه کارکرد بالا رو به میزان مطلوب و در آن واحد، تضمین کنه. (یک مورد رو واگذار میکنه تا مورد دیگری رو بتونه بهتر پوشش بده)از طرفی ما در حال حاضر ۴ بازیگر در نظام پولی داریم. «تجارت»، «دولت»، «فناوری» و «ترتیبات نهادی» در حوزه پولی نقشآفرینی اصلی رو دارن و در هر مقطع زمانی در طول تاریخ، میزان نقشآفرینی هر کدوم متفاوت با دیگری بوده.مثلا، بخش خصوصی که ما در اینجا به عنوان بخش «تجارت» ازش یاد کردیم، به دنبال استفاده از نظام پولی به عنوانی ابزاری برای مبادله بودن در حالی که در ادامه وقتی دولت به مفهوم «دولت-ملت» یا Nation state وارد بازی شد؛ سعی داشت تا از نظام پولی به عنوان ابزاری برای اعمال قدرت و تنفیذ مقررات خودش استفاده کنه.بعد از این دو، بازیگران جدیدی تحت عناوین «ترتیبات نهادی» و «فناوری» وارد کار شدن که دومی، اولی رو ممکن میکرد و در ادامه دربارهش خواهیم گفت..لذا تا به اینجا فهمیدیم که پول ۳ کارکرد خاص داره: وسیله مبادلهست، ذخیره ارزش میکنه و واحد شمارشه یا به بیان دیگه، سنجهای برای پیبردن به قیمتهاست.و همچنین ۴ بازیگر اصلی در نظام پولی رو شناختیم: تجارت، دولت، ترتیبات نهادی و فناوری.اولین واحد پولی تاریخ، پولی بود که در سیلا (کوزه)های خاص سومری نگهداری میشد که گیاه جو بود (تصویر کوزه بالا نمادینه و تصویر واقعی سیلاهای سومری نیست)معیار ارزشمندی پول در جهان امروزاما ما یک منحنی دیگه در ساختار قدرت داریم. منحنیای که محور Y اون میشه اقتدار حکومت یا دولت و محور X اون میشه قدرت فناوری که به پیشبرد ترتیبات نهادی میانجامه.حکومتهای کلاسیک برای چندین قرن، به دنبال تحکیم قدرت خودشون در قلمروهای جغرافیایی-سیاسی بودن اما با گذشت زمان و پررنگشدن مفهوم «تجارت» و «مبادله» و شکلگیری اشکال جدیتر و نوینی از بازار،حکومتها به مرور به سمت این رفتن تا قدرت خودشون رو در قلمروی اقتصادی اعمال کنن.برای مثال در حال حاضر، اتحادیه اروپا دیگه یک قلمروی جغرافیایی نیست بلکه اصل قدرتش در ابزارهای اقتصادیای هست که داره و ما چند نمونه از این ابزارها رو در این پست بررسی کردیم. (در قبال بحرانهای مالی سال ۲۰۱۰)یا مثال بهتر، قلمروی دلار هست. در حال حاضر قلمروی دلار دیگه فقط ایالات متحده آمریکا نیست، بلکه تقریبا تمام جهان ذیل این قلمرو قرار میگیره چون هژمونیای که دلار داره بسیار فراتر از قلمروی جغرافیایی فدرال ریزرو هست. این ویژگی ذاتی hard currency ها یا ارزهای جهانشموله که قلمروی اقتصادیشون خیلی بزرگتر از قلمروی جغرافیاییشون باشه.لذا قدرت دولت به این بستگی داره که چهقدر میتونه قدرت پولی که استفاده میکنه رو در قلمرو اعمال کنه (برای همین دولتی که حکمران دلار باشه قاعدتا قدرتمندترین در جهان امروزه) و البته از سوی دیگه، ترتیبات نهادی و فناوری رو داریم که این امر رو برای دولت ممکن میکنن.بنابراین هرچهقدر میزان این دو عامل، افزایش پیدا کنه و قدرتشون بیشتر بشه، قدرت اون واحد پولی مربوطه هم افزایش پیدا میکنه و ارزشش بیشتر میشه.از اینها که بگذریم به اولین واحد پولی تاریخ میرسیم، سیلاهای جو مربوط به دوره سومریان (واقع در منطقه بینالنهرین). حجمی که در این سیلاها جا میشده حدودا معادل با ۱ لیتر میشده و واحد پولی جو، همواره ارزش داشته. به این دلیل که «تقسیمپذیر» و «تحت اختیار» بوده و همچنین اونقدر از این گیاه وجود نداشته که ارزشش کم بشه (مثل شن نبوده).نکته مهم درباره این ارز، ارزش ذاتی اونه. جو، ارزش ذاتی داشته و البته بهصورت استاندارد در مبادلات استفاده میشده (همواره حدود ۱ لیتر).معیار ارزشمندی پول از گذشته تا کنونتخمین زده میشه که دستمزد یک ماه کارگر مرد سومری، معادل ۶۰ سیلا بوده و دستمزد کارگر زن سومری در همین میزان، معادل ۳۰ سیلا بوده که یعنی دستمزد مرد به صورت نسبی، ۲ برابر دستمزد زن بوده.این در حالیه که سرکارگران، معادل ۱۲۰۰ تا ۵۰۰۰ سیلا در سال حقوق دریافت میکردن که نشان از اهمیت بحث «مدیریت» در اون زمان داشته.اما به مرور تاجران متوجه شدن که هر بار، حمل چند هزار سیلا برای مبادلات تجاری و بین قلمروهای جغرافیایی و در مسیرهای تجاری، کار بیهودهای هست چون این جوها که قرار نبوده خورده بشن. درسته که ارزش ذاتی از حیث مبادلاتی یا Intrinsic value داشتن اما با این حال باز هم حمل این جوها کار سخت و البته عبثی بود.اما استفاده از این پول در خرجهای روزمره، خیلی معقول به نظر میرسیده. برای مثال اگر یک نفر میخواسته سقف خونهاش رو تعمیر کنه باید مثلا ۵۰ سیلا پرداخت میکرده. پس این فرد میتونسته در ازای تحصیل ۵۰ سیلا در بازار به ازای خدمترسانی یا فروش و مبادله، اون رو در راستای تعمیر سقف خونهاش پرداخت کنه.این نشوندهنده یکی از مهمترین ویژگیهای پول هست، یعنی divisibility یا تقسیمپذیری.سنتی که بشر برای حداقل ۵۰۰۰ ساله اون رو دنبال کرده و مبنای او برای استفاده از یک واحد پولی، حتما شامل رعایت الزام تقسیمپذیربودن اون پول میشده.اما متاسفانه علیرغم یک تجربه ۵۰۰۰ ساله، در ایران ما مشکل تقسیمپذیربودن واحد پولی ریال رو داریم. به چه معنا؟ به همون معنا که شما برای محاسبه واحد پولی باید دائما اون رو از ریال به تومان گرد کنید.لذا خود ریال نمیتونه معاملات رو تسویه کنه در حالی که واحد پولی اولیهای مثل جو، این قابلیت رو داشته. همچنین جو قابل حمل (علیرغم مشقات آن)، در دسترس و فسادناپذیر نیز بوده.منظور از فسادناپذیری یا durability، به این مفهوم اشاره داره که پول میبایستی قدرت تسویه بدهیهای معوقه رو داشته باشه. به همین دلیل پول امروز باید قابلیت ابقا و ماندگاری تا فردا رو داشته باشه تا من نوعی بتونم بدهی خودم رو باهاش تسویه کنم.حال به نظر شما، از بین ۴ بازیگر اصلی نظام پولی، کدوم یکی یا کدومها این واحد پولی رو تعریف و تقویت کردن؟ ما مفهوم استاندارد بودن جو رو داشتیم، این ذیل ترتیبات نهادی قرار میگیره از اونجایی که نهادی (نه لزوما دولت) مامور بوده تا این استانداردبودن جو رو تضمین کنه (یعنی یک سیلای جو همیشه ۱ لیتر باشه نه بیشتر و نه کمتر).از طرف دیگه ما مفهوم سیلا یا کوزههای یکسان با حجم ۱ لیتر رو داشتیم که ذیل فناوری قرار میگیره. ببه همین دلیل، هیچ قطعیت و سندیتی وجود نداره که اولین واحدهای پولی، ابداع دولتها و حکومتها بوده باشن. چه بسا که خود تجار همچین سیستمی رو برای اولین بار راهاندازی کرده باشن!نکتهای که وجود داره اینه که اگر پول، استاندارد نباشه دیگه نمیشه بهش گفت واحد شمارش. شما اسکناس ۱۰ هزار تومانی رو تصور کنید که یک جا به اندازه ۲۰ هزار تومان ازش بهره گرفته میشه و جای دیگه به اندازه ۵ هزار تومان ارزش داره، این پول دیگه معتبر نیست و پولبودن یا Moneyness اون زیر سوال میره. (پول به مثابه خطکشی برای اندازه گیری مقادیر در دنیای فایننس یا ارزشهای سرمایهای است)سکههای ایلیاحال میرسیم به ۲۴۰۰ سال بعد از سومریان، یعنی۶۰۰ سال قبل از میلاد. این بار در منطقه آناتولی (بخش آسیایی استانبول)، سکههایی فلزی از جنس آمیزهای از طلا، نقره و برنز کشف شد.ارزش هر سکه به میزان کمیابی فلزات به کار رفته در آلیاژ اون محاسبه میشد و این سکهها توسط حاکم وقت ضرب میشده که یعنی انحصار قوای حاکمه بر این ارزها مشهود بوده.این انحصار نتیجه این بود که حاکم حاضر نمیشد سکهای رو ضرب کنه که کسی غیر از خودش هم قدرت ضرب این سکه رو داشته باشه. این انحصار در ادامه منجر به یک پدیده جدید شد. حاکمان به مرور با خودشون گفتن، چرا من باید لزوما برای سکهای که روی اون زده ۵ گرم طلا، واقعا ۵ گرم طلا مصرف کنم!؟ چرا مثلا ۳ گرم مصرف نکنم؟ کی میخواد رو حرف من حرف بزنه؟اینجا با یک مفهوم تازه آشنا میشیم؛ یعنی debasement یا کممایهسازی. حاکم از اونجایی به این نتیجه رسید، که با خودش گفت: «هیچ کسی یا نهادی وجود نداره که بخواد سکههای ضرب شده به دستور من رو صرافی، نقادی و ارزشگذاری کنه!»لذا خودم ضرب و خودمم ارزشگذاری میکنم..به این ترتیب، دولت به لطف قوه قاهره (قهری) خودش اومد و پول مدنظر خودش رو با استاندارد و ارزش دلخواه خودش ترویج کرد. این سنجهکردن ارزش پول با این مبنا که حق ارزشگذاری پولی برای کسی محفوظ هست که اون رو تولید میکنه رو (مثلا به معنای ضرب سکه نه به معنای کسب سکه) بهش میگن seigniorage یا حقالضرب یا معنای بردهدارگونهتر اون، حق اربابی!باتوجه به این رخدادها، میتونیم کمکم متوجه بشیم که کار چطور به اینجا رسید که قدرت دولت در ترویج واحد پولی، ضامن ارزشمندتر شدن اون واحد پولی مثل قضیه دلار بشه. زیرا دولت تبدیل به standard setter در بحث مبادلات ارزی و خلق پول شد که یعنی یک قدم دیگه در راستای گسترش قلمروی کنترلی خودش جلوتر اومد.از اینجا به بعد رخدادهای دیگهای هم به دنبال این اتفاقات از راه رسیدن. دولت هر باری که خلق پول میکرد، یا به بیانی سکههای جدید رو issue یا mint (ضربکردن، صدورکردن) میکرد؛ طی یک سلسله وقایع باعث افزایش حقالضرب یا حق آقایی (اربابی) دولت میشد و این حق به دولت، قدرت استانداردسازی رو هم میداد که منجر به کممایهسازی یا debasement میشد.بعدها دولت برای اقناع طرفین، از این سیاست استفاده کرد که اون میزان مایه کم شده از مثلا ۵ گرم سکه طلا رو تحت عنوان fee یا seigniorage و یا همون حقالضرب خودش معرفی کنه. و از یک قاعده بدیهی تاثیر گرفت، یعنی دستمزد هر نوع کار یا خدمت انحصاری رو منحصرا خودش انحصارگر تعیین میکنه. تمسکی که دولت از این نوع تعریف جست، جا انداختن این مفهوم بود که حقالضرب کسر شده از پول خلق شده، از ارزشش کم نمیکنه و جزئی از فرایند خلق پول باید اطلاق بشه. به همین دلیل، سکهای با ۳ گرم آلیاژ طلا، همچنان به عنوان سکهای با ارزش ۵ گرم در مبادلات استفاده میشد و به اجماع اکثریت رسیده بود!به تدریج، دولتها و تجار به یک نتیجهای رسیدن و اون این بود که هرچهقدر قلمرو استفاده واحد پولیشون وسعت بیشتری پیدا کنه، ارزش این واحد پولی هم به همین میزان افزایش پیدا میکنه. بدین ترتیب، یک بازی برد-برد بین دولت و تجار شکل گرفت (دو بازیگر از ۴ بازیگر نظام پولی - اگر دقت کرده باشید با گذشت زمان، کفه ترازو برای دو عامل دولت و تجارت نسبت فناوری و ترتیبات نهادی ابتدای کار سنگینتر شد و هر ۴ عامل به یک تعادل نسبی از حیث اثربخشی رسیدن). حال دولت داشت حق آقایی و حکمرانی پولی که خلق کرده بود رو در گستره جغرافیایی اعمال میکرد، تاجر سعی داشت با گسترش قلمروی پول مربوطه به افزایش ارزش این پول کمک کنه که به تجارت خودش سود میرسوند، فناوری استفاده شده در تولید این پول، سیستم دقیق ضرب سکه با احتساب حقالضربش بود و تعیین و محاسبه این حقالضرب هم سهم ترتیبات نهادی از این نظام پولی میشد.تجار با گسترش قلمرو، دایره نفوذ پولی خودشون رو گسترش میدادن و همزمان از سود حاصل از ارزشمندتر شدن پول مربوطه به دلیل استفاده در قلمروهای بیشتر، بهرهمند میشدن. همزمان با این، دولت به واسطه ضرب تعداد سکههای بیشتر، حقالضرب بیشتری رو برای خودش ایجاد میکرد و منفعت میبرد.برای مثال یک خطای رایج از سمت اقتصاددانان، تحلیل سهم پول نقد نسبت به نقدینگی در آمریکاست که خب بدیهتا یک عدد بزرگ حاصلش میشه. منتها ماجرا از این قراره که دلار آمریکا در وسعت کل جهان در حال استفادهست و فدرال ریزرو داره حقالضرب چاپ پول خودش رو از کل دنیا میگیره نه فقط قلمروی جغرافیایی ایالات متحده!یعنی مانند سکههای ایلیا که اندازه ۳ گرم طلا ارزش آلیاژ داشتن اما به عنوان سکههای طلای ۵ گرمی (به عنوان ارزش محاسباتی) در اختیار قرار میگرفتن، اسکناس ۱۰۰ دلاری هم که قرار نیست لزوما ۱۰۰ دلار برای تولیدش هزینه بشه و به همین دلیل هزینه چاپش خیلی کمتر از ۱۰۰ دلار در میاد. (مابهالتفاوتش میشه همون حقالضرب یا حق آقایی یا حق اربابی)البته فرایند استانداردسازی به این سبک در یک فرایند ۴۰۰ ساله رخ داد و مبدع اون هم برای اولین بار، چینیها بودن. قوبلای خانمیرسیم به فاز بعدی تاریخ پول. اگر دقت کرده باشید، ما با گذشت زمان از سمت غرب کمکم متمایل شدیم به سمت شرق که اساس حکومتداری در اون بر مبنای کنترل بیشتر با اعمال زور عریان (یعنی کار خیلی فراتر از صرف دریافت حقالضرب پیش رفت) بود.در قرن هفتم میلادی (۹۰۰ سال بعد از ماجرای سکههای ایلیا)، قوبلای خان، نوه چنگیز خان مغول رو داریم که برای اولین مفهوم legal tender رو جا انداخت.قوبلای خان به این نتیجه رسید که به اندازه اون گستره جغرافیایی که از شمال شرق چین تا آسیای میانه رو در بر میگرفت، و برای تامین نیاز مالی تمام مسیرهای تجاری مثل راه ابریشم، به میزان کافی طلا، نقره و برنز نداره.یعنی اون معامله پنهان دولت و تجار برای گسترش قلمرو، به مرور منجر به شکلگیری مشکلات جدید شد. اونقدر طلا نداریم که بخوایم این وسعت از ملتها و بازارها رو پوشش بدیم. (سکه از نظر فیزیکی برای ضرب به محدودیت رسید)اینجا بود که یکی از مشاوران قوبلای خان بهش پیشنهاد داد از یک مکانیزم جدید برای خلق پول استفاده کنه. چیزی تحت عنوان legal tender که در اصول فقهی معروف به قوه ابراء هست.اِبراء اصطلاحی است در فقه و حقوق مدنی ایران به معنی چشم پوشی اختیاری ِ طلبکار از طلب خود نسبت به شخص یا اشخاص دیگر.- ویکی پدیاطی این مکانیزم جدید، قوبلای خان به خودش اجازه داد تا این بار به جای ضرب سکه، یکسری اشکال هندسی مستطیلیشکل بسازه که دقیقا مشخص نیست از جنس گل و خاک بودن یا اشکال اولیهای از ورق کاغذی یا...منتها در این واحد پولی جدید که ما فرض میکنیم از نوع چیزی شبیه به پول کاغذی امروزی بوده، ارزش یک واحد از این پول بر مبنای دستور قوبلای خان تعیین میشد.در واقع ارزش این پول به فرمان قوبلای خان بستگی داشت، نه هیچ نوع ارزش ذاتیای مثل سکه طلا یا نقره!طی این مکانیزم جدید، قوبلای خان حق داشت برای اسکناسهای تولیدی خودش، ارزشهای دلخواه تعیین کنه و هر کسی این ارزشها رو نمیپذیرفت، گردنش زده میشد!در واقع مفهوم legal tender، شمشیری هست که بالا میره اما لزوما پایین نمیاد. در واقع به فرد الزام میکنه که باید این واحد پولی با ارزش تعیینی از سمت حاکم رو بپذیری واگرنه گردنت زده میشه و زندگیت به پایان میرسه.به همین دلیل ما از قرن هفتم میلادی، مفهوم ارزش ذاتی پول یا Intrinsic value رو که از زمان سومریان به ارث رسیده بود رو فراموش کردیم؛ به این دلیل که دیگه نیازهای جدید رو برآورده نمیکرد و واحد پولی صادره به واسطه فرمان قوبلای خان، میشه اولین پول فیات تاریخ! (دقت کنید که مفهوم فیات مانی اولین بار داره از سوی شرق دنیا ابداع میشه و فعلا ربطی به تحولات مغربزمین نداره)اما دوره کاربرد و استفاده همهگیر از پول فیات قوبلای خان بسیار کوتاه بود چون حکام بعدی از این حق حاکمیت سواستفاده کردن و با چاپ بیرویه پول، تورم سنگینی رو رقم زدن که منجر به شکست پروژه فیات مانی و جمعشدن بساط اون در شرق بود!البته قوبلای خان در ادامه فقط به فرمان بسنده نکرد و این طور ادعا کرد که من به ازای پولی که دارم چاپ میکنم، طلا و نقره در خزانه دارم و هر کسی خواست میتونه بیاد در ازای اسکناس، طلا ببره که البته هیچ محاسبه واقعیای از این اظهار نظر نمیشد و پرواضح بود که اگر واقعا این میزان طلا در اختیار قوبلای خان بود که دیگه لازم نبود به جای ضرب سکه به چاپ پول روی بیاره و همون طلاها رو به صورت مستقیم (ضرب سکه) و بیواسطه در اختیار قرار میداد.اینجا برای اولین بار مفهوم enforcement یا حق حاکمیت برای خلق و ارزشگذاری پول و بر مبنای فرمان حاکمه، نه فلز گرانبهایی مثل طلا، پدید اومد!پس از شکست پروژه پول فیات، تا ۷۰۰ سال هیچ اتفاق خاصی نیفتاد و نوآوری شکل نگرفت. اما بپردازیم به اروپا. در قرن چهاردهم دو مسیر مواصلاتی در دنیا وجود داشت؛ یکی جاده ابریشم و دومی مسیر دریایی در مدیترانه. روند اینطور بود که کالاهایی که وارد اروپا میشدن، عمدتا از مبدا چین، هند و ایران بودن. این کالاها ابتدا از جاده ابریشم میومدن تا به شهر استانبول میرسیدن. سپس از اونجا به وسیله کشتی و مسیرهای دریایی ابتدا از دریای مرمره عبور میکردن، سپس تنگه داردانل رو رد میکردن و در نهایت به سمت سواحل غربی مدیترانه به مقصد ایتالیا به حرکتشون ادامه میدادن. از مهمترین بنادر ایتالیا در اون زمان میشه به ونیز اشاره کرد که همونطور که در پستهای قبلی بارها یادآور شدم؛ یکی از اولین سرزمینهایی بود که در اونها، پدیده «بازارهای آزاد» پدید میومد.اما اتفاقی که در این زمان رخ داد، این بود که کشتیهای زیادی با کلی مالالتجاره (کالاهایی برای فروش) وارد بندرگاههای ایتالیا (در کل منظور در غرب مدیترانه هست) میشدن اما پول به اندازه کافی وجود نداشت تا به خریداران احتمالی، امکان خرید اجناس مورد نظرشون رو بده.همچنین امکان خرید یک کالا به صورت نسیهگیری هم وجود نداشت چون هر کشتی نهایتا ۲ هفته حاضر بود در بندرگاه بمونه و سپس به استانبول برمیگشت. از طرف دیگه، تاجران اومده بودن به ایتالیا تا نه تنها جنسشون رو بفروشن، بلکه با پول حاصل از فروش اجناسشون، کالاهای مناسب بازار شرق مدیترانه رو تهیه کنن و برگردن تا باز در بازار اونجا، همین فرایند تجارت رو تکرار کنن. اینجا بود که خاندان مدیچی در ایتالیا وارد بازی شدن. ایده این بود که ما مگه چه مدت میتونیم تاجران رو در بندرگاه نگه داریم تا بتونیم پول مورد نیاز خرید کالاهاشون رو جمع کنیم(؟). یا از طرف دیگه ما که نمیتونیم پول رو از قبل دپو کنیم برای خرید اجناس چون ما که نمیدونیم کشتی تجاری دقیقا چه منسوجاتی رو به چه میزانی آورده(؟).خاندان مدیچی یک نوع قرارداد جدید ابداع کرد که جز اولین نسل از قراردادهای نسبتا پیچیده تجاری محسوب میشدن. نهاد شخص ثالثی رو بنیان نهاد تا به عنوان یک نهاد معتبر، بتونه سندیت و اعتبار قراردادهای تجاری بسته شده رو تضمین کنه. این قراردادهای تجاری در محلهایی به نام bench انجام میشد که یکسری نیمکتهای خاص بود که نمایندگانی از خاندان مدیچی در اونها، قرارادادهای پیشخرید رو میبستن. این ایده در شهرهایی مثل ونیز، جنوا و فلورانس عملی شد.یعنی نمایندگان شخص ثالث به عنوان matchmaker فرایند فروش تاجران و خرید اونها رو تسهیل و تضمین میکردن و به نوعی اومدن و در یک missing market خلق ارزش کردن و به دو طرف فروختن.دقت کنید که در اینجا هیچ نوعی از رد و بدل پول نقد رو نداشتیم؛ صرفا بحث تنزیل قراردادهایی بود که به واسطه اون، طرفین میتونستن فردا رو به قیمت امروز، تنزیل کنن.طبق این تنزیل اسناد تجاری، تاجران میتونستن به کمک قراردادها و در امروز، بحث خرید و فروش رو پیش ببرن و محدودیتهایی که منباب پول نقد وجود داشت رو یا به فردا موکول کنن یا با مقادیر کمتری از پول نقد، معامله رو سر به سر کنن.خاندان مدیچی با این ابداع، جرقه شکلگیری اولین بانکهای تجاری در دنیا رو زدن. این ابداع و نهاد وضع شده، به تدریج از جنوب اروپا و ایتالیا که مرکز تجارت در کل اروپا به دلیل دسترسی به آبراههها بود، به شمال اروپا گسترش پیدا کرد و بازارهای جدیدی در نقاط دیگه شکل گرفتن. برای مثال میشه به بندر آمستردام هلند و بازارهای تجاری در استکهلم سوئد و بنادر در انگلستان اشاره کرد.منتها بحث تنزیل قراردادهای تجاری، همیشه یک بازی برد-برد نبود و به نتیجه همین موضوع، بانکهای تجاری کوچک زیادی ورشکست شدن و بازی رو باختن. لذا به مرور زمان، بحث تنزیل قراردادهای تجاری هم به عهده بانکهای مرکزی افتاد!دلیل این ورشکستگی، بحث «نکول» بود که توسط تاجر رخ میداد و این عدم پایبندی به تعهدات باعث ایجاد «ریسک اعتباری» میشد. و ریسک اعتباری در صورت شکست تبدیل به بدهیهای سنگین میشه و همین بدهیها باعث ورشکستشدن تعداد زیادی از بانکهای تجاری کوچکتر شدند.بازاری در شبه جزیره سیسیلیحال همه نیاز به یک کسی داشتن که نشه ازش نکول کرد، کسی که ورشکست نشه حتی اگه کلی بدهی داشته باشه و کسی که بتونه بخش زیادی از تضامین مورد نیاز تاجران و اهالی بازار رو متقبل بشه.در قرن هفدهم بود که بالاخره این نهاد جدید تعریف شد، بانکی تحت عنوان؛&quot;The Riksbank , Sweden&#x27;s central bank&quot; ریکس بنک به عنوان یکی از اولین بانک مرکزی های مدرن شناخته میشه که علاوه بر وظایف سنتی بانک های مرکزی تا اون زمان، وظیفه تنظیم و تنزیل قراردادهای تجاری رو هم به عهده گرفت و مسیر بازی رو به کل تغییر داد!پس از این، بانک های مرکزی در دیگر کشورهای اروپایی هم یکی پس از دیگری تاسیس شدن.The Bank of England در انگلستان و Banque de France از دیگر نمونه‌های بانک مرکزی‌های تاسیس شده در اون زمان محسوب می‌شدن.اما نکته بسیار مهم در این مقطع اینجاست:بانک‌هایی مثل ریکس بنک در سوئد یا بانک آو انگلند در انگلستان، در ابتدای کار صرفا بانک‌هایی بودن که قرار بود بحث تنزیل قراردادهای تجاری رو به صورت جدی‌تر و با تمهیدات ویژه‌ای، تضمین کنند. این بانک‌ها در ابتدای کار، وابستگی مشخصی به دولت نداشتن و مجزا از ساختار حاکمیتی ایجاد شده بودن اما بلافاصله پس از تاسیس این بانک‌ها که قرار بود نقش پشتیبانی از بانک‌های تجاری معمولی رو ایفا کنن؛ دولت‌ها به سراغشون اومدند!ماجرا از این قرار بود که دولت‌ها به واسطه تعریف ذاتی این بانک‌های جدید، ازشون خواستن که دولت رو به منظور دفاع از قلمرو، تامین هزینه‌های مدیریت سرزمین و حتی در بحث جنگ‌ها، تامین مالی کنن.شاید در نگاه اول، می‌شد گفت که میشه دولت رو هم شبیه به بقیه خدمت‌گیرندگان درک کرد و به موازات خدمتی که به تاجران و افراد عادی ارائه میشه، به دولت هم به عنوان یک خدمت‌گیرنده معمولی، خدمت‌هایی ارائه بشه ولی حجم و ابعاد چیزی که دولت می‌خواست به قدری بزرگ و سرسام‌آور بود که خیلی زود این خواسته‌ها از عالم خواسته به عالم زور و اجبار تبدیل شدن و بانک‌های جدید مجبور به پذیرش خواسته‌های دولت‌های مرکزی شدند!دولت میخواست به جنگ بره؟ میخواست کسری بودجه‌ش رو جبران کنه؟ میخواست تامین مالی‌های خاص کنه؟ کدوم بانکی جرئت داشت به دولت نه بگه؟لذا از این نقطه به بعد بود که بانک‌های تجاری قبلی که مسئولیت تنزیل رو به عهده گرفته بودن، تبدیل به بانک‌های مرکزی شدن و وظیفه بانک مرکزی قبل از هر چیزی، تامین مالی دولت مربوطه بود!به مرور و از اینجا به بعد بود که دیگه فرایند «جبران کسری بودجه دولت»ها از فرایند بهداشتی گذشته تبدیل به یک فرایند غیربهداشتی شد که مدام بدهی رو بدهی بالا می‌آورد.هر چند نبرد واترلو میان ارتش فرانسه و ارتش انگلستان برقرار بود. اما در حقیقت، نبرد واترلو نبرد بین دو نظام مالی بود. نظام مالی فرانسه بر مبنای مالیات و نظام مالی انگلستان بر مبنای بدهی.- نیل فرگوسندرسته که پیروز نهایی این نبرد، ارتش انگلستان بود اما نمیشه بر این اساس گفت که روش بهتر برای تامین مالی، خلق بدهی هست. در واقع دو روش مالیات و بدهی مکمل هم دیگر برای تامین مالی هستن که امروزه مالیات متقدم بر خلق بدهی بوده اما هر دو نسبتا به یک اندازه حائز اهمیت هستن.از مالیات به عنوان یک راه حل Procyclical برای امر تامین مالی یاد میشه و از بدهی به عنوان یک راه حل Countercyclical.متغیرهای Procyclical و Countercyclical متغیرهایی هستند که به گونه‌ای نوسان می کنند که با نوسانات چرخه تجاری در تولید ناخالص داخلی (GDP) همبستگی مثبت یا منفی دارد. دامنه این مفهوم ممکن است بین زمینه نظریه اقتصاد کلان و سیاست گذاری اقتصادی متفاوت باشد. این مفهوم اغلب در چارچوب رویکرد دولت به مخارج و مالیات مواجه می‌شود. یک «سیاست مالی دوره‌ای یا Procyclical» را میتوان به سادگی به این صورت خلاصه کرد که دولت‌ها تصمیم میگیرند هزینه‌های دولت را افزایش دهند و مالیات‌ها را در طول توسعه اقتصادی کاهش دهند، اما در دوران رکود، هزینه‌ها را کاهش دهند و مالیات‌ها را افزایش دهند. یک سیاست مالی «ضد چرخه یا Countercyclical» رویکردی مخالف دارد: کاهش هزینه‌ها و افزایش مالیات در دوره رونق، و افزایش هزینه‌ها و کاهش مالیات در دوران رکود.- به نقل از ویکی پدیاالبته فراموش نکنیم که فرایند تبدیل بانک‌های تجاری به بانک‌های مرکزی و قبول نقش‌های بزرگ‌تر و سنگین‌تر طی یک دوره زمانی ۳۰۰ ساله شکل گرفت و یک شبه رخ نداد.توحید افعالی یعنی خداوند بنا بر خداوندگاری‌اش شریک نمی‌پذیره زیرا آنکه شریک بپذیره دیگر خداوند نیست. بانک مرکزی هم بنا بر جوهر ذاتی‌اش شریک نمی‌پذیره و اگر بانکی شریک آن به هر شکل شود، بانک مرکزی سابق دیگر بانک مرکزی نخواهد بود.- به نقل از فرهاد نیلی جالب اینجاست که در گوشه گوشه این دنیا، دولت مستقری وجود نداره (به این معنا که قلمروی مشخصی داره که بر اون قلمرو حق حاکمیت داره و قوانین خاصی رو اعمال میکنه) که در کنار دست خودش یه دونه بانک مرکزی نداشته باشه.در نهایت از همه این مطالب باید اینطور برداشت کنیم که: بانک مرکزی بنا به تعریف، یگانه‌ست و بنا به تعریف، دوگانه ندارد!از جایی که بانک مرکزی تحت کنترل دولت قرار گرفت، اون مفهومی که پول فیات دوره قوبلای خان رو پشتیبانی میکرد دیگه رنگ باخت و قدرت بانک مرکزی دیگه به واسطه شمشیر نبود، بلکه به واسطه یک نوع خاصی از انحصار بود که میشه بهش گفت، انحصار مطلق.این گذشت تا رسیدیم به ۱۹۴۴ و اتمام جنگ جهانی دوم. کشورهای پیروز در نشست برتون وودز، تمهیدی مشابه راه حل قوبلایخان اتخاذ کردن و مجددا طلا رو پشتوانه اسکناس‌های پولی مقرر نمودند.نظام مدیریت پولی برتون وودز (به انگلیسی Bretton Woods system) در اواخر جنگ جهانی دوم، قوانین روابط مالی و بازرگانی میان کشورهای ایالات متحده آمریکا، اروپای غربی، استرالیا و ژاپن را مشخص کرد.نظام برتون وودز نخستین نمونه از یک نظام پولی کاملاً مشورتی و قراردادی است که با هدف کنترل و مدیریت روابط پولی و اقتصادی میان دولت ها به بهانه  مدیریت کشور تأسیس شدهاست. در نظام برتون وودز هر کشور باید سیاست پولی خود را چنان اتخاذ کند که نرخ مبادله ارز خود را به طلا گره زده و این نرخ را ثابت نگه دارد. نقش  صندوق بین‌المللی پول نیز برطرفکردن ناترازیهای موقتی در پرداختها است (مشابه وامهایی که در بحران مالی به ایرلند، اسپانیا، یونان و ... اعطا کردن). همچنین، این نظام باید به عدم همکاری میان دیگر کشورها و جلوگیری از ایجاد رقابت برای کاهش ارزش ارزها نیز بپردازد.- به نقل از ویکی‌پدیا نشست برتون وودز در سال ۱۹۴۴نکت‌های که در بازگشت بشر به ایده «پشتوانه طلا» برای پول مشهود هست، اینه که اصلا چرا طلا برای ما ارزشمند به حساب میاد؟ روایت‌های گوناگونی از این موضوع وجود داره ولی به زعم من هیچ‌یک از این روایت‌ها قانع‌کننده نبوده و نیستن. در حقیقت گویی که درخشندگی طلا، بشر رو از ارزیابی میزان ارزش واقعی اون بی‌نیاز یا بهتره بگم، بی‌خیال کرده. چه بسا میزان تعقل استفاده از طلا به عنوان پشتوانه پولی همون‌قدر مکفیه که عقلانیت پشت استفاده از مثلا گندم یا ذرت یا حتی جو به عنوان پشتوانه پولی برامون کفایت میکنه!در پیمان‌نامه برتون وودز، مقرر شد تا طلا به عنوان پشتوانه پولی در نظر گرفته بشه و ارزی که با طلا فیکس شد، دلار با حداکثر مثبت/منفی یک درصد نرخ نوسان بود.از اینجا به بعد بود که دلار تبدیل به یک ارز جهان‌روا (universal) شده و دیگه نیازی به داشتن Intrinsic value یا ارزش ذاتی نیز نداشت؛ چون داشت پشتوانه‌اش رو از طلا میگرفت. مکانیزمی که این قاعده رو تضمین می‌کرد، انحصار تام بانک‌های مرکزی بر نظام‌های مالی جهانی بود. همزمان با تصویب پیمان‌نامه برتون وودز، سازمان‌هایی همچون صندوق بین‌المللی پول (IMF) و بانک جهانی (World bank) نیز تاسیس شدند.همچنین تعیین دلار به عنوان عنصر دوم در دوگانه پشتوانه‌ای طلا-پول، به فدرال ریزرو این امکان رو داد تا از طریق سازوکارهای خاص خودش، بتونه دلار رو با طلا مبادله کنه اما آیا واقعا آمریکا به اندازه ذخایر طلایی که به عنوان پشتوانه داشت، دلار چاپ و استفاده میکرد؟اگر یک روزی فرا می‌رسید که می‌خواست بیش از استطاعت ذخایر طلای خودش و برای اهدافی خاص، دلار چاپ و استفاده کنه چی؟ آیا این حق رو داره که با مقداری بیش از مقدار پشتوانه، تجارت کنه؟اونچه که مقرر شده بود این بود که بانک مرکزی حق دادن همچین پول بی‌پشتوانه‌ای به دولت نداره و راهکار پیشنهادی به آمریکا (یا هر کشوری که میخواد همچین کاری کنه) این بود که تامین مالی مدنظرش رو با استفاده از افزایش مالیات یا انتشار اوراق قرضه (بدهی) انجام بده.اما خیلی زودتر از چیزی که فکرش رو کنید، طلا برای پشتوانه پولی کم اومد و با رسیدن به جنگ کره در حوالی ۱۹۵۰ تا ۱۹۵۱، دیگه ذخایر طلا اون‌قدری که دلار برای مدیریت جنگ نیاز بود، ذخیره نداشت!لذا ما به نقطه جدیدی در نظام مالی جهان میرسیم. ریچارد نیکسوندر این مقطع بود که ریچارد نیکسون به مدد مشاورانش، تصمیم به ترک معاهده برتون وودز گرفت و قائل به تغییر رابطه میان دلار و طلا بر اومد!تصمیم بر این شد که از اون زمان به بعد، آمریکا بتونه به اندازه نیازش دلار چاپ کنه و نه به اندازه پشتوانه طلایی که در خزانه ذخیره کرده. برای همین رابطه نرخ طلا و دلار نسبت به هم شناور شد و نرخ معادل‌سازی این دو زین‌پس به صورت روزانه تعیین می‌گشت.همین امر باعث سردرگمی طرف‌حسابهای تجاری آمریکا برای مدت‌های طولانی شد. و بدین ترتیب، از سال ۱۹۷۱، پول فیات رسما و مجددا به نظامهای مالی برگشت. پولی که نه ارزش ذاتی داشت و نه پشتوانه طلا از اون پشتیبانی می‌کرد. یعنی همانند دوره قوبلای خان، اعتبار این پول اعتبار خودش رو بنا بر امضای رئیس بانک مرکزی کسب میکرد. (نه بنا بر شمشیر قوبلای خان و نه بنا بر میزان طلای ذخیرهشده در خزانه) زین پس پول با پشتوانه معتبرترین بدهکار جهان، یعنی بانک مرکزی، چاپ می‌شد. گر شما از کسی طلب داشته باشید که او‌نقدر معتبر باشه که همه پشت چک‌اش رو پشت‌نویس کنن؛ خب دیگه نیازی نیست که لزوما چک رو نقد بکنید؛ چون اون چک رو همه قبول دارن.پول فیات، پیچیده‌ترین، عمیق‌ترین و یکی از قو‌ی‌ترین محصولات دنیای مدرنه که برآیندی از خرد جمعی‌ست.- فرهاد نیلیبخوایم ساده بهش نگاه کنیم؛ شما به این دلیل پول فیات رو قبول داری که دیگران قبولش دارن و دیگران هم به همین ترتیب.به این پدیده در دنیای اقتصاد، network effect یا اثر شبکه‌ای گفته میشه و طراحی سیستم‌هایی که بر مبنای این نوع از تاثیرگذاری قراره پیش برن، از سخت‌ترین کارهای روزگار هست و خواهد بود!مثالی که جناب نیلی میزنه اینه که فرض کنین داخل زندان، سیگار یک واحد پولی باشه. این سیگار دیگه اهمیتش رو از سیگاری یا سیگاری‌نبودن افراد کسب نمی‌کنه؛ بلکه داره از واحد پول اون زندان بودن، اعتبار می‌گیره. لذا چه سیگاری و چه غیرسیگاری به سیگار نیاز دارن در حالی که کاربرد سیگار در اینجا دیگه ارزش ذاتیش یا Intrinsic value اون نیست که دودکردنش باشه؛ بلکه ارزشش به مبادله‌اش در ازای جنس یا خدمت دیگر هست. به رابطه اول میگیم Intrinsic value یا ارزش ذاتی و به رابطه دوم، میگیم fiat money یا همون پول فیات. این نخ سیگار فیات مانی هست به دلیل اینکه همگان در زندان اون رو تحت این عنوان پذیرفتن؛ ممکنه این واحد پولی هر چیزی (بنا به موافقت اکثریت) باشه. از صدف در جزیره گرفته، یا علف در جنگل، تا استخوان غضروف مرغ در مزرعه و ... (مثال‌هایی که زدم مبتنی بر واقعیت بودن) همچنین دو دلیل برای پذیرش پول فیات وجود داره. اولی اینکه دیگران قبولش دارن، و دوم اینکه این پول غیرقابل نکول هست. از اونجایی که تا حالا هیچکس ندیده مردم جلوی بانک مرکزی جمع بشن و فریاد بکشن که بانک مرکزی در ازای پول در دستشون بهشون چیز دیگه‌ای بده (طلا، اوراق، ارز متفاوت یا ..). اما نکته بسیار جالب اینجاست که سال ۱۹۷۱ میلادی که مصادف با سال ۱۳۵۰ خورشیدی هست، قرار بر این  شد که دیگه از اون به بعد، طلا پشتوانه پول نباشه. در حالی که در سال ۱۳۵۱، در ایران تصویب شد که طلا پشتوانه ریال باشه و به ازای هر یک ریال، ۰/۰۱۰۸۰۵۵ گرم انس طلا محاسبه میشد! (هر ۱ گرم طلا معادل ۵۴/۹۲ ریال بود در اون زمان) و این سنت و ذهنیت دیرینه، هنوز که هنوزه در ذهن سردمداران حکومتی وجود داره و عبارت «پول باپشتوانه» و «پول بی‌پشتوانه» مربوط به دوره تاریخی قبل از ارز فیات، یعنی حدود ۵۰ سال پیش میشه!ارزش پول در نظام مالی مبتنی بر ارز فیات، گردش خود اقتصاد و میزان گردش کالاها و خدمات بر مبنای اون ارز هست. به بیان دیگه، ارزش پول مبتنی بر ارزش آلیاژ اقتصاد یا همون GDP هستش!همچنین اصطلاح «چاپ پول توسط بانک مرکزی» هم بدیهتا یک اصطلاح قدیمی و غلط هست چون که تنها ۲.۲ درصد از کل حجم نقدینگی ما ، واقعا نقد هست و مابقیش برابر با ۹۷.۸ درصد از حجم نقدینگی رو ۰ و ۱ یا همون دیجیت‌های اعتباری تشکیل میدن.اما با توجه به سیاست‌های آمریکا از سال ۷۱ میلادی و قطع رابطه بین پول و طلا و همزمانی این رخداد با توافق بین ایران و عربستان و ۴ برابر شدن قیمت نفت جهانی، باعث شوک انرژی یا همون بحران نفتی سال ۱۹۷۳ میلادی در وهله اول و تورم جهانی در گام دوم شد!نتیجه این حوادث، کاهش شدید ارزش دلار بود مادامی که ارزش طلا سر جای خودش ثابت ایستاده بود. این سبک از تورم چیزی بود که پیش از نظام پشتوانه طلا به این شکل دیده نمیشد؛ لذا پول فیات یکی از ۳ شرط پولبودن یک واحد پولی رو از دست داد. و اون بحث ذخیره ارزش یا Store of value بود!لذا بانک‌های مرکزی با پدیده جدیدی تحت عنوان تورم افسارگسیخته رو به رو شدن و از اون زمان بود که بازیگر جدیدی وارد نظام‌های مالی شد، مفهومی تحت عنوان نرخ بهره در حقیقت از پس از بحران نفتی و شوک انرژی سال ۷۳ میلادی، بانکهای مرکزی شروع به استفاده از ابزار نرخ بهره برای مهار تورم کردند. چیزی شبیه به یک الاکلنگ که یک طرف تورم نشسته و طرف دیگه نرخ بهره.این اتفاق به این دلیل بود که بانکهای مرکزی دیگه قرار نبود با طلا در برابر تورم از خودشون و ارزش پولشون دفاع کنن؛ به همین دلیل از یک ابزار جایگزین تحت عنوان نرخ بهره استفاده کردند. یعنی بانک مرکزی به واسطه نرخ بهره، سودی رو به مردم پرداخت میکنه که در ازای عدم‌النفع ناشی از نگهداری پولشون برای چیزی که در معرض تورم هست رو جبران کنه.-فرهاد نیلی به بیانی، نرخ تورم یک لایه محافظ برای سپرده‌های بانکی و در مقابل نرخ تورم هست. یعنی هرچه‌قدر نرخ بهره مقدار کمتری باشه، حفاظ پو‌ل‌های سپرده در برابر نرخ تورم نیز ضعیف‌تره و مثل ماشینی می‌مونه که از ۴ صندلی اون، تنها ۲ صندلی ایربگ داشته باشن. افزایش نرخ بهره دو پیامد در قبال تورم داره؛ اولی اینکه مستقیما برای مهار تورم استفاده میشه و دوم اینکه شبیه یک نوع جایزه میمونه که بانک مرکزی به سپرده‌گذاران در ازای تحمل نرخ تورم پرداخت میکنه تا مردم پولشون رو از بانک خارج نکنن؛ از اونجایی که تبدیل پول به هر چیزی غیر از مقادیر سپرده میتونه خودش باعث ایجاد یک شوک جدید به نظام مالی بشه.اما نرخ بهره ابزاری بود که تنها می‌تونست از وخیم‌شدن اوضاع جلوگیری کنه و بانک‌های مرکزی هنوز از رفع ریشه‌ای تورم عاجز بودن. چون استفاده از نرخ بهره که قرار نیست تورم رو از ریشه حل و فصل کنه!لذا اکونومیست میاد و تورمها رو به دو گروه تقسیم میکنه؛ تورم Transitory و تورم Permanent. تورم پرمننت (بلندمدت) به معنای تورمیه که حاصل از aggregate demand یا تقاضای کل هست.تقاضای کل چیست؟ تقاضای کل، اندازه گیری مقدار کل تقاضا برای تمام کالاها و خدمات تمام شدهی تولید شده در یک اقتصاد است. تقاضای کل معمولاً به صورت مجموع پول رد و بدل شده برای کالاها و خدمات در یک سطح قیمتی خاص و در نقطه زمانی مشخص بیان می شود.- investopedia.comتورم ترنزیتوری (موقت یا باز‌ه‌ای)، میشه به تورم‌هایی گفت که حاصل از حوادثی مثل جنگ اوکراین، ویروس کرونا، شوک انرژی و امثالهم باشند.لذا از ۳ رکن اساسی پول، بانک مرکزی محکم از دو رکن «سنجه قیمتی» و «وسیله مبادله» صیانت می‌کرد اما در قبال رکن سوم و چالشی پول، یعنی «حفظ ارزش» ناتوان بود و نمی‌تونست فقط با نرخ بهره، از تورم و کاهش ارزش پولی جلوگیری کنه.اما پیامی که بین بانک مرکزی و فعال اقتصادی تبادل می‌شد این بود که بانک مرکزی قرار بود تا حدی در حفظ ارزش پول شکست بخوره اما در ازاش با حفظ یک سنجه قدرتمند و استاندارد که خطاناپذیره، وسیله‌ای برای اندازه‌گیری پول و ارزش‌گذاری اون در اختیار بذاره که از ارزش‌گذاری هیچ چیز اقتصادی‌ای ناتوان نبود. (آنچه که بتوان خرید یا فروخت)یعنی تنها چیزی که بانک مرکزی نمی‌تونه اون رو ارزش‌گذاری کنه، شاید به ارزش محبت، همدلی، همکاری، توجه و اینجور موارد اون هم با ماهیت غیر اقتصادی (غیر مادی) خلاصه بشه.در اینجا بود که فناوری‌های مالی (Fintech) وارد ماجرا شدن تا اون رکن ۳ رو از بانک مرکزی بگیرن و به روش خودشون حل و فصلش کنن. (هر چند در بلند مدت برای اون ۲ رکن دیگه هم تلاش کردن و خواهند کرد)برای همین، پدیده بعدی، پدیده پول پلاستیک یا همون کارت‌های اعتباری مثل مسترکارد و ویزاکارد بود که سیر تحول نظام مالی رو یک گام بلند دیگه به جلو هدایت کرد.گام بعدی که بلافاصله برداشته شد، یک سیستم پرداختی سریع و بسیار قدرتمند موسوم به RTGS بود.عبارت Real Time Gross Settlement System که در ایران تحت عنوان ساتنا یا سامانه تسویه ناخالص آنی  شناخته میشه.ساتنا سامانه‌ای الکترونیکی است که پردازش و تسویه تراکنش‌های بین بانکی و دستور پرداخت‌های فوری را به صورت انفرادی و آنی انجام می‌دهد؛ و جایگزین چک‌های رمزدار بین بانکی و اسکناس و چک‌های مسافرتی است.- به نقل از ویکی‌پدیادر سیستم ساتنا، هر فرد یا نهاد احراز هویت میشه، در لحظه قابل ردیابی و ردگیری هست و میشه به واسطه حجم زیادی از داده‌های در تملک، مدلهای رفتاری از رفتار مالی هر موجودیت در شبکه مالی تعریف کرد که برای شناسایی پرداختی‌ها یا دریافتی‌های مشکوک که ممکنه ناشی از فرایندهای پولشویی یا دزدی و ... باشند، مناسب هست. قواعدی برای این سیستم تعیین شده که سفت و سخت اعمال میشه و کارکردهای خاص خودش رو داره اما اگر مبدا و مقصد تبادل ارز، دو موجودیت فرامرزی از دو منطقه جغرافیایی مختلف با دو بانک مرکزی و سیستم پرداختی متفاوت بودن چی؟در اینجا چند نکته مطرح میشد:معادلسازی ارزها بر مبنای ارزش روز، احراز هویت طرفین، تمهیدات حساب کارگزاری و سقف موجودی و ..این نکته باعث شد که خاصیت real time از سیستم RTGS که جز اصلی‌ترین مزایای اون بود کسر بشه اما تمام کشورها این امر رو پذیرفتن. چون علیرغم کاهش سرعت انتقال پول، گستره‌ای که می‌شد فایننس یا تجارت کرد، بسیار بسیار وسیع می‌شد و بازاری به اندازه یک جهان در دسترس قرار می‌گرفت (که البته ما به دلیل تحریم‌ها از دسترسی به این بازارها محرومیم). از نمونه‌های این سیستم‌های پرداخت و انتقال فرامرزی، میشه به the Federal Reserve Wire Network یا همون Fedwire Funds Service اشاره کرد که یک گستره وسیع جغرافیایی رو با تارگت اول (اروپا با تارگت دوم و چین با تارگت سوم) پوشش میده. (منظور از تارگت، حجم مبادلات هست) اما لزوم ورود به این بازار و بستر وسیع، افتتاح حساب و سپرده بود که از یک فرایند دیوان سالارانه و بروکراتیک نسبتا سنتی می گذشت. فناوری به نمایندگی از نسل جدید که دیگه حوصله حضور در بانک و کاغذبازی های بروکراتیک رو نداشتن؛ پا پیش گذاشت تا امکان ثانویه ای رو برای بازیگران مالی در نظر بگیره که بتونن همچنان به یک بازار با گستره جهانی دسترسی داشته باشن اما نیازی به افتتاح حساب و سپرده به شکل سنتی نداشته باشند!در گام اول شاهد سیستم های پرداخت آنلاین بودیم و در گام دوم شاهد پدیده نوظهوری به نام «ارزهای دیجیتال» بودیم. این سیستم ها علی رغم دافعه هایی که از سمت سیستم بانک‌های سنتی و بانکداری سنتی مبنی بر اتهاماتی همچون پولشویی، تامین مالی تروریست‌ها و عدم شفافیت داشتن، به لطف اشتها و تقاضایی که خصوصا از سمت نسل جدید برای این خدمات وجود داشت؛ موفق‌شدن مفهوم جدیدی رو در دل نظام مالی جا بندازن. بیت‌کوین شروع این بازی بود که در حال حاضر به IPO و ICO های گسترده با انواع و اقسام ارزهای دیجیتال و شت‌کوین‌ها رسیده. نکته اینجاست که شرکت‌های خصوصی به مرور زمان از یک مشتری صرف برای بانک مرکزی، خودشون تبدیل به یکی از بازیگران اصلی در نظام مالی جهان شدند.همچنین ابداعاتی همچون Overdraft یا Negative Balance که از ابداعات مرتبط با کارت‌های اعتباری محسوب میشه نیز بخشی از خدمات مالی بود که هم به نفع شرکت خصوصی و فناوری در دستش، هم بانک مرکزی و هم خود صاحب کارت تموم می شد.حساب منفی یا خرج با کارتی مثل مسترکارد در حالی که اعتبار واقعی ندارید و دارید عملا بدهی ایجاد می کنید؛ تمهیدی بود که هم به مصرف کننده اجازه میداد در مواقع ضروری از این امکان مالی استفاده کنه و هم برای بانک ها سودآور بود چون به ازای اعتبار منفی کاربر، از او کارمزدهای سنگین دریافت می کردند.بر همین مبنا و تا به امروز، ما علی رغم مشکلات و تضاد منافع میان بازیگران مختلف نظام مالی، شاهد نوعی هم زیستی میان دولت، بانک مرکزی، شرکت های خصوصی، صاحبان ارزهای دیجیتال و ... هستیم.به نظر شما، پاردایم شیفت یا تغییر بزرگ بعدی در نظام مالی که جز پررنگ‌ترین عناصر شکل‌دهنده به مفهوم مدرنیته هست، چی می‌تونه باشه؟</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Mon, 17 Feb 2025 18:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این ره که می‌روی به ترکستان است!</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-txqqcq7g8ajp</link>
                <description>اخیرا، محمد فاضلی جامعه‌شناس، ویدیوکستی در مجموعه‌ پادکست‌ها و جدیدا، ویدیوکست‌های «دغدغه ایران» منتشر کرده تحت عنوان «ژانر خلقیات ایرانیان».پیشنهاد می‌کنم اگر مایل بودید حتما یه نگاهی به این ویدیو بندازید؛ هرچند چندان موضوع رو باز و موشکافی نمیکنه اما الحق که داره درباره یکی از باب‌ترین موضوعات امروز که چه عرض کنم، حداقل یک‌ قرن گذشته صحبت میکنه!این موضوع جذاب، از بحث‌های داخل تاکسی (این روزها بهش میگن اسنپ) گرفته تا گل سرسبد مهمانی‌ها و نقل محافل دوستان و آشنایان رو حسابی قبضه کرده.به‌طور قطع هیچ انسان نرمالی از تعریف و تمجید بَدش نمیاد، هیچ انسان نرمالی هم از خودتحقیری و خوارکردن خویشتن خوشش نمیاد؛ منتها ایرانی امروز باید بدونه که بیش از هر زمان دیگه‌ای در طول تاریخ، بستر برای شنیدن یک نقد بلندبالا (حتی شده آمیخته با فحش و ناسزا*) فراهمه و اگر تن به نه‌تنها شنیدن، بلکه پذیرش این نقد نده؛ عاقبت بسیار تیره و تاری انتظارش رو میکشه.همین اول قبل از هر چیز، میخوام خودم رو مخاطب این نوشته قرار بدم تا من در صف اول «ایرانیان» با این نقدها و گلایه‌ها روبه‌رو بشم که خدایی نکرده خواننده احساس بدی بهش دست نده..ما حداقل دو تا سه نسل خودمون رو در کمال شایستگی‌هاشون، از دست دادیم!مشکل کجاست؟یک نگاه گذرا به توییتر (X) میتونه یک درک اولیه بسیار خوب از شرایط فعلی برای هر کسی ایجاد کنه. اکس یا همون توییتر سابق، یک بستر جهان‌شمول بوده که در این سال‌ها، ایرانیان با افکار و علایق مختلف در این پلتفرم، هر کدوم به سهم خودشون، بخشی از هویت ملی ما رو برای عموم فاش کردن.منتها نگاه به توییتر به صورت صرف کافی نیست؛ برای همین برای نوشتن این پست از هر چیزی که تا امروز به چشم خودم دیدم استفاده خواهم کرد..بذارید از اینجا شروع کنم که ویژگی‌های مشترک ما در چیه؟ از سرسخت‌ترین طرفداران هسته یا استوانه حاکمیت گرفته، تا اقشار مذهبی با اعتقادات سفت و سخت، تا چپ‌های جدید و فمنیست‌ها،‌ اقشار تحصیل‌کرده و دانشگاهی (ملقب به نخبگان)، فعالین بازار خرد و کلان ائم از کسبه و بازاریان، فعالان بازار سرمایه و فایننس،‌ مردم عادی توی کوچه و خیابون، نسل زد، سلطنت‌طلب‌ها و یا عاشقان کوروش کبیر، غربگرایان و عاشقان زندگی مصرف‌گرایانه شهری-غربی، اهالی IT (که با این‌ها ارتباط بیشتری دارم)،‌ قشر خاکستری (ناکنشگر و منفعل) و خلاصه هر شکل دیگه از اقشار جامعه، چه میخواد باریستاهای با حقوق ماهی ۹ تومن باشه چه دست‌فروشان تجریش و تهرانسر که ممکنه درآمدشون به ۵۰ تومن در ماه هم برسه؛ همگی در چند ویژگی مشترک هستن که بخوایم خلاصه بگیم میشه این:عدم پذیرش اینکه ما ایرانیان مثل همه ملت‌های دیگه دنیا، یکسری از مشکلات داریم که مثل هر مشکل دیگه‌ای در دنیا که در صورت عدم رسیدگی، هی بزرگ و بزرگتر میشه؛ به جایی رسیدیم که دیگه نمی‌تونیم این غفلت رو ادامه بدیم و ذره‌ای هم امکان توجیه عملکردمون برامون باقی نمونده.اما مشکل صرفا در عدم پذیرش اینکه ما هم آدمیم و آدمی در زندگی با مشکل روبه‌رو میشه مگر اینکه مُرده باشه، نیست. نمیدونم چند درصد از نخبگان و سخنوران امروزی، مشکل رو در تکبر و خودشیفتگی که حاصلش میشه، عدم پذیرش خلاصه میکنن(؟). اما چیزی که میدونم این هست که عدم پذیرش مشکلات که به صورت تکبر و خودشیفتگی نمود پیدا میکنه، تنها یک روساخت از مشکل اصلی ماست که در لایه‌های عمیق‌تر جا خوش کرده و کسی خیلی بهش کاری نداره.هر چند اینکه مشکل اصلی ما چیز دیگری هست، دلیل بر این نمیشه که ما بتونیم از تبعات این تکبر و خودشیفتگی قسر در بریم و مطمئنا دیر یا زود باید بهای بسیار سنگینی به واسطه این غرور احمقانه و بلاهت‌گونه پرداخت کنیم!بله منم قبول دارم که ایران امروز تبدیل شده به «دکان ایده‌فروشان» کما اینکه از قبل از انقلاب هم بساط ایده‌فروشی و رویابافی بسیار پررونق بود و برای منبر ایده‌آلیست‌های حیله‌گر، چه صف‌ها که نمی‌کشیدن.و بله، این بلایا نه‌تنها با انقلاب واقعی اما ناحقیقی ۵۷ از سر ما رفع نشد، بلکه تعداد و قدرتش به توان n رسید.در واقع سیستم از ابتدا طوری طراحی شده بود که سنگینی بار ایدئولوژی‌های خاص، می‌شدن اون امتیاز و مزیتی که در تصمیم‌گیری هسته سفت حاکمیت برای جذب یا دفع افراد، تاثیر قوی میگذاشت. هر چه‌قدر یک نفر در این سال‌ها متوهم‌تر و کلمه‌بازتر بوده، با سرعت و قدرت بیشتری هم تونسته پله‌های پیشرفت در دستگاه سیاسی رو طی کنه. (به امثال صمصامی‌ها و جبرائیلی‌ها و رائفی‌پورها و حسن عباسی‌ها دقت کنید که چه‌قدر برای حاکمیت تودلی و دوست‌داشتنی هستن) نسل این کلمه‌بازهای حیله‌گر در بستر گرم و نرم انقلاب، حسابی تکثیر پیدا کرده و امروز می‌تونید یک مینی‌رائفی‌پور رو به طور متوسط در هر دایره جغرافیایی با قطر ۵ کیلومتر مشاهده کنید!هر چه جملات شما پیچیده‌تر و نامفهوم‌تر به نظر برسه، تصور اینکه شما واقعا چیزی بارتونه و نخبه هستید، افزایش پیدا می‌کنه و به همون نسبت، جهل و غبار گمراهی تاثیر بیشتری بر مخاطب میگذاره طوری که از اون به بعد، احمقانه‌ترین ایده‌ها و نظرات هم در نظر شنونده، شیرین و عقلانی به نظر میان!شاید شما هم بارها شنیده باشید که ایران جز معدود کشورها در طول تاریخ بوده که هیچ زمان مستعمره نشده. منتها من نمیدونم پس این همه سال اشغال و دخالت‌ در امور داخلی توسط بریتانیا، روسیه، پرتغال و ... چی بوده این وسط؟ یا مثلا دقت کردید که ایده بهره‌برداری از «خواص ایرانی» چرا این‌قدر توسط وزرای خارجه کشورهای بیگانه، پیگیری می‌شده؟ آیا اون‌ها از عوام ناامید بودن یا صرفا توانایی درک استعدادهای واقعی یک ایرانی رو نداشتن؟؟پرسش بنیادین عباس میرزا از ژوبر، مستشار فرانسوی و پس از شکست در جنگ با روس‌ها، بعد از ۲۰۰ سال همچنان بی‌پاسخ مونده:نمی‌دانم این قدرتی که شما اروپایی‌ها را بر ما مسلط کرده چیست و موجب ضعف ما و ترقی شما چه؟ آیا آفتاب که قبل از رسیدن به شما بر ما می‌تابد، تاثیرات مفیدش در سر ما کمتر از شماست؟ گمان نمی‌کنم.اجنبی حرف بزن و به من بگو که چه باید بکنم تا ایرانیان را هوشیار سازم!؟- عباس میرزا، شاهزاده قاجاریالبته همون‌طور که گفتنیه، این فقط ما نیستیم که با این پرسش‌های بنیادین من‌باب توسعه و پیشرفت غربی‌ها مواجه شدیم؛ بلکه حداقل ۱۶۰ کشور دیگه هم شبیه به همین سوالات رو از خودشون میپرسن.گویی که ما اساسا و از رگ و ریشه، مفهوم مدرنیته رو درک نکردیم. اون‌قدر درک نکردیم که خیال می‌کنیم شاه یک تجددخواه بود که به واسطه تغییرات رادیکال و موج توسعه‌ای که توده مردم هنوز توان هضمش رو نداشتن؛ موجبات سقوط خودش رو فراهم کرده (این عین حرف‌های امثال بیژن عبدالکریمی‌ها و صادق زیباکلام‌هاست). غافل از اینکه متجددتر از ایده‌های باطل، اباطیل و اراجیف امثال حزب توده، چپی‌های مارکسیست، سینه‌چاکان شریعتی، روشنفکران معتاد به خودارضایی ذهنی با مفهوم انقلاب و هرج‌ومرج، خیل دانشگاهیان و نخبگان با انواع مشکلات حاد روانی و شخصیتی، روحانیان مکار و حیله‌گر، درباریان خیانتکار و منفعت‌طلب که همگی طبق متدهای روز دنیا و همسو با جریانات ضدغربی، بنیان یکی از سنتی‌ترین و محافظه‌کارترین حکومت‌های تاریخ معاصر ما اون هم از نوع سلطنتی رو از بیخ و بن کندن و فاتحه این مملکت رو حداقل برای چندین نسل خوندن، میشد پیدا کرد!!؟؟؟؟؟در حالی که حالا بعد از چند دهه مشخص شده حکام سیاسی از نوع پادشاهی حداقل در ۱۴ رکن از هر ۱۴ رکن حکومت‌داری، برتری خاص و غیرقابل‌انکاری نسبت به جمهوری‌های حال حاضر دارن!دلیلش هم واضحه، ایجاد خواسته یا ناخواسته ساز و کاری که قدرت‌های خودکامه رو کنترل میکنه در عین حالی که ترتیبات نهادی و سلسله‌مراتب رو طوری میچینه که همیشه یک ولی‌امر منفعل وجود داره تا در مواقع حساس، افسار تندروها و خودکامگان رو بکشه. همچنین خود ساز و کار طوری چیده شده که ولی‌امر منفعت خودش رو در منفعت کشورش درک کنه!ایده خواص ایرانیبرگردیم به ریشه اینکه چرا وزرای خارجه کشورهای بیگانه، همواره به دنبال خواص ایرانی میگشتن و اعتقادی به خرد جمعی در این سرزمین نداشته و گویی که هنوزم ندارن!آیا بنیان این ایده از تصورات درست یا غلط خود خارجی‌ها نشات میگیره یا واقعا ما همینیم که میگن؟!؟ اگر تمدن رو برابر با مفهوم زیر در نظر بگیریم؛توانایی کار جمعی و همکاری‌های متقابل که به سود و پیشرفت طرفین منجر شود.ما تا به اینجای تاریخ چه‌قدر متمدن بودیم؟ ما تا چه اندازه توانایی انجام کارهای جمعی رو داشتیم؟‌ نمود عینی این همکاری‌ها چه‌قدر در روابط خارجی و بین‌المللی ما دیده شده تا به حال؟ هیچی؟ به راستی چه معیاری قدرتمندتر از روابطمون با دنیا وجود داره که نشون بده ما در این سال‌ها، چه‌قدر از گذشته شوممون درس گرفتیم؟؟منتها ضعف ما در انجام کارهای جمعی و همکاری در انجام کارهای تیمی، تنها یکی از دو دلیل رشد ایده «خواص ایرانی» بود، دلیل دیگه‌ش، نگاهی بود که طرف خارجی درست یا غلط به ما کرده بود و به استنباط‌هایی هم رسیده بود. چه استباط‌هایی؟دروغگو (تاکید بسیار زیاد بر این مورد)، چندشخصیت و بی‌ثبات، غیر‌قابل‌ اتکا، انحصارطلب و رقابت‌ناپذیر، تخریب رقبا، تمایل به کم جلوه‌دادن دیگران، حق‌به‌جانب‌، زرنگی‌های کوتاه‌مدت، منزوی و خودمدار، زندگی صرفا در محدوده رفع‌ نیازها و تحقق منافع صرف و فوری، سیطره ناامیدی، بی‌هویتی فردی، متعصب دینی، متفکر قضا و قدری، خودخواه، بدگمان، استبدادطلب، سازگاری‌ناپذیر، هرج‌ومرج‌طلب، حسود، خود بزرگ‌بین، سترونی فکری، درگیر توهمات توطئه، انباشتگی از شیفتگی و نفرت و ...بلااستثنا، تمام موارد بالا جملگی به یک پیامد مهم ختم میشن. و اون «نامناسب‌بودن برای همکاری» یا تقویت حداقلی یا حداکثری این آفت بزرگ هست!یعنی به طور خلاصه، بحث تمدنی زیست‌کردن و متمدن‌بودن ما زیر سوال رفته که تا این حد در نظر بیگانگان، بی‌ثبات و غیرقابل‌اعتماد به نظر رسیدیم. اگر در مقیاس فرد هم در نظر بگیریم، کسی که ثبات نداره، برای همکاری و شراکت هم مناسب نیست و از اون جایی که معیشت هر انسانی به فعالیت او در بازار کار وابسته‌ست و فعالیت در بازار کار برابر است با پذیرش میزانی از انطباق‌پذیری و همکاری‌های تیمی، پس به این ترتیب اگر ایران رو به صورت یک فرد در نظر بگیریم و فضای اقتصادی-سیاسی بین‌الملل رو هم بازار کار، ایرانی خوب یا بد تبدیل به موجودی شده که نمیتونه در این بازار کار کنه چون از پایه و اساس راه رو اشتباه رفته.بعدا در جای خودش توضیح میدم، اما فعلا همین‌قدر بپذیرید از من که یکی از بزرگترین دستاوردهای مدرنیته، ابداعات و پیشرفت در زمینه‌ فایننس و بانکداری بود؛ و حال به این فکر کنید که کشور ما حداقل برای نیم قرن و اندی هست که از این ارتباط به طور کل محروم شده کما اینکه قبل از این نیم‌ قرن هم وضعیت مناسبی از این حیث نداشته. انزوا و استبداد حاکم بر ما در این سال‌ها، بلایی سر ما آورده که نه‌تنها نمی‌تونیم با دیگری همکاری کنیم، بلکه حتی زبان او رو هم نمی‌فهمیم!و اینجا می‌رسیم به همون مشکل اصلی که زیربنای مشکلاتی همچون خودشیفتگی و تکبر کور ما بود، یعنی؛ناتوانی در برقراری ارتباط!حتما بارها شنیدید که میگن، «انسان موجودی اجتماعی است»‌ یا چیزهایی شبیه به این. بخش مهمی از کارکرد هوش ما رو، توانایی کار جمعی شکل داده. یعنی ذهن ما برای زیست در اجتماع ساخته شده و اساسا باید طوری باشه که با کمترین تلاش، مفهوم کار جمعی و اجتماع رو درک کنه.حال شما فرض کن چند قرن این بخش مهم از هوش رو آکبند بذاری یک گوشه، چه بلایی سر این فرد میاد؟‌ جالبه در عین ناباوری، بعضی‌ها کارکرد هوش جمعی رو در توانایی برقراری ارتباط در محافل دوستانه خودشون ارزیابی میکنن در حالی که ما داریم در مقیاس کل دنیا و ارتباطات بین‌الملل حرف می‌زنیم!البته خیلی هم به ایشان خرده نمیگیریم. همین جا هم میشه فقر توانایی کار جمعی رو به راحتی تشخیص داد؛ در این حد که به من بگید چند درصد از مشکلات و اختلافات خانوادگی یا بین دوستان رو تونستید با بحث منطقی و با کارکرد بالا حل کنید؟‌ چند درصد به مرحله اقناع رسیدید و چند درصد اصلا به مرحله بحث رسیدید؟لذا اگر کمیت «ارتباط» لنگ بزنه، یعنی فاتحه هوش ما خونده‌ست. همین الانش هم میشه گفت چرا اون ایده «خواص ایرانی» در بین اجنبی‌ها پا گرفت؛ چون اون‌ها ما رو به مثابه افرادی احمق و کودن در نظر می‌گرفتن.اون هم نه از لحاظ هوش فردی یا هوش روزمره. بله شاید خیلی از نوابغ و نخبگان ما که بهترین رتبه‌های علمی رو در تخصص خودشون داشتن رو هم، در زمره این کودن‌های سبک‌مغز قرار میدادن!به همین دلیل، مرگ ارتباطات بین ما و دیگران و قطع ارتباط بین ما و دنیا، حکم زوال عقل رو داشت و مرگ عقلانیت چند دهه‌ای در این ملت، نتیجه این فقر ارتباطی با جهانی بوده که روز به روز پیشرفت کرده و هر روز بهتر از دیروز تونسته مشکلاتش رو حل کنه.مربوط به تصویر اول این پستبله، بهتر بود به جای تمرکز روی خزئبلاتی همچون «بازکردن ۷ چاکرا»، از همین حواس ۵ گانه دم‌دستی‌مون که شکی هم به وجود یا عدم وجودشون نبود بیشتر استفاده می‌کردیم.گوش‌هامون رو تیز می‌کردیم ببینیم نقد بر ما چیه، چشم‌هامون رو باز می‌کردیم ببینیم آخرین تغییرات چه شکلیه، دست به خاک می‌کشیدیم تا متوجه بشیم چه‌قدر خشکه و باید با ضوابط بیشتری ازش بهره‌کشی بشه، طعم‌های جدید می‌چشیدیم و دستورپختش رو در میاوردیم، و صد البته، این بوی گند و تعفن یکجانشینی رو با استفاده از بینی‌مون استشمام می‌کردیم تا قبل از اینکه دیر می‌شد، ما رو به سعی و تلاش برای پیشرفت و فعالیت وامی‌داشت!گویی ما از ارتباط با دنیا، فقط فینگیلیش حرف‌زدن و استفاده مکرر و بی‌مورد از کلمات انگلیسی لا‌به‌لای افعال فارسی رو یاد گرفتیم و میخوایم داد بزنیم که متجددیم در حالی که نه بویی از پیشرفت‌های دنیای مدرن بردیم و نه در تجدد برای کسی ...ن!هر آنچه که از پیشرفت و ترقی میخوایم رو به اجبار و بی‌شک باید به قیمت به دست بیاریم. هیچ چیز مفت و مجانی‌ای در این دنیا وجود نداره.</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Fri, 14 Feb 2025 13:40:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران ابربحران‌ها: ۳&gt; اقتصاد!</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DB%B3-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-hvwvxhzxtkya</link>
                <description>شاید اغراق نباشه اگر اقتصاد رو، شاه‌کلید سنجش میزان عقلانیت‌ورزی یک حاکمیت قلم‌داد کنیم. چرا؟ چون اقتصاد، به یک تعریف، علم یافتن شیوه‌های بهتر برای کام‌بخشی و رسیدن به یک زندگی با کیفیت بیشتره. یعنی اقتصاد، همون علم زندگیه (برعکس برخی علوم که درست یا غلط، به عنوان علم مرگ شناخته میشن یا علوم آن‌جهانی (اخروی) مثل الهیات یا حتی درجاتی از فلسفه!)یا نگاه دیگه‌ای که به مقوله «اقتصاد» وجود داره؛‌ فهم اون به مثابه یک نمود از مزایای آزادی هست. علم اقتصاد، علم توضیح سرریزهای فضیلتی به نام آزادی است!- موسی غنی‌نژادنگاه به مقوله اقتصاد و بازار که در هم تنیده نیز هستن، از زمانی شروع شد به پررنگ شدن که یک تضاد پررنگ میان گردش مالی بازار در مقابل گردش مالی کلیسا شکل گرفت.کتابی هست به نام &quot;the cathedral and the bazaar&quot; که من خوندنش رو به همه توصیه می‌کنم (هرچند بر خلاف اسمی که داره، از منظر تاریخی مقوله بازار رو بررسی نمیکنه و بیشتر میخواد با شرح و بسط مفهوم تقابلی که در گذشته میان کلیسا و بازار وجود داشته، روش‌های توسعه در صنعت نرم‌افزار و مدل‌هایی همچون مدل نرم‌افزار آزاد رو توضیح بده). شاید برخی بخوان، آغاز مطرح‌شدن ایده تقابل بین رویکرد اقتصاد بازاری و گردش مالی آزاد در برابر اقتصاد وابسته به اراده قدرت سیاسی مرکزی، به زمان حمورابی پادشاه بابل نسبت بدن و نقطه آغاز رو اونجا در نظر بگیرن. شاید برخی بخوان این نقطه آغاز رو، شکوفایی اورشلیم در همزیستی بین ادیان مختلف و در بازه زمانی قبل از جنگ‌های صلیبی فرض کنن. شاید برخی دیگه بخوان این نقطه آغاز رو به جایی میان دو مثال قبلی، یعنی زمانی که پیامبر در مدینه بازار پنجم رو تاسیس کرد نسبت بدن. و در نهایت تعداد زیادی از افراد فکر میکنن که اولین بار، این مفهوم در مناطق دورافتاده از قدرت‌های مرکزی همچون ونیز و جنوا در امپراطوری روم یا هلند که به دور از قدرت‌های سیاسی قرار گرفته بودن، مطرح شده. این مثال رو برای شکوفایی اقتصادی مکه یا مدینه در دوران صدر اسلام نیز میزنن، چون مکه نقطه‌ای دور افتاده از حکومت‌های سیاسی قدرتمند اون زمان، یعنی پادشاهی ساسانی در شرق، پادشاهی حبشه در جنوب، پادشاهی مصر در غرب و پادشاهی روم در شمال بود و این باعث شد تا فضای بازاری و آزادانه برای مبادلات تجاری و اقتصادی، امکان رشد این مناطق رو فراهم کنه که به موازات این رشد اقتصادی، رشد اجتماعی و فرهنگی نیز اتفاق افتاد.برای مثال اعراب از یک جامعه عقب‌افتاده با انبوهی از مشکلات دیرینه و بدوی، رسیدن به جامعه ترقی‌خواه که ابتدا آرمان‌های خودش نسبت به جامعه بدوی و برای عبور از اون رو با دینی همچون اسلام بروز داد و در ادامه سودای اشاعه این فرهنگ جدید رو در سرش پرورش داد. تا جایی که روزی حکومت خلفای اسلامی، از رود ماوراءالنهر (فرارود اسم دیگه این رود هست که در جایی بین مرز تاجیکستان و چین قرار داره) تا جنوب شرق شبه جزیره ایبری (سرزمین اندلس یا همون اسپانیا) گسترش پیدا کرد و حتی مناطقی همچون شمال آفریقا یا جنوب جزیره سیسیلی (ایتالیا) نیز برای یکسری بازه‌های زمانی قابل توجه تحت کنترل حکومت خلفا قرار داشت!پس اقتصاد اون هم از نوع بازاری، میتونه سوخت اکتشافات و نوآوری‌هایی رو تامین کنه که ممکنه یک دنیا رو به‌ کل تغییر میدن! به جامعه‌ای که آزادی داره بگید، مواظب آرزوهایی که میکنه باشه..تقابل میان اقتصاد غیرمتمرکز (بازار) در برابر اقتصاد متمرکز (دولت - کلیسا)اما برگردیم به کتاب the cathedral and the bazaar و ببینیم چه مثال‌هایی برای مقایسه میان این دو نوع گردش پول در جوامع داره تا بهتر متوجه تفاوت این‌ دو روش خاص بشیم؛مجددا یادآوری میکنم که این کتاب داره از منظر «صنعت توسعه‌ نرم‌افزار» مقوله بازار در برابر کلیسا رو بررسی میکنه اما این بررسی، قابل تعمیم به سایر حوزه‌ها نیز هست..“The Cathedral model, represented by most of the commercial world and by the FSF’s own Emacs and GCC projects, is built around central control and tightly coordinated releases. The Bazaar model, exemplified by the Linux community, thrives on decentralized contributions and rapid iterations.”مدل کلیسا، که در بیشتر جهان تجاری و حتی پروژه‌های اف اس اف (بنیاد نرم افزار آزاد)  مانند ای‌مکس و جی‌سی‌سی (اولی یک ویرایشگر متنی مختص به سیستم‌عامل‌های مبتنی بر لینوکس و دومی یک کامپایلره) دیده می‌شود، حول محور کنترل مرکزی و انتشارهای هماهنگ‌شده‌ی دقیق شکل می‌گیرد. در مقابل، مدل بازار که جامعه‌ی لینوکس آن را نمایندگی می‌کند، بر پایه‌ی مشارکت‌های غیرمتمرکز و تکرارهای سریع توسعه می‌یابدحالا اگر بخوایم این رو برای اقتصاد امروز بیان کنیم چطور میتونیم توصیفش کنیم؟کلیسا نقش دولت رو داره و بازار، نقش خود بازار طبیعتا. مدل اقتصاد کلیسا به صورت متمرکز و مبتنی بر یک خرد محدود هست. خرد محدود به چه معنا؟ بدین معنا که ثینک‌تنک‌ها یا اتاق‌فکرهایی به نمایندگی از کلیسا، جای خرد جمعی تصمیم می‌گرفتن که بودجه به کجا و چطور و به چه میزان، اختصاص داده بشه. و ضعف اقتصاد دولتی نسبت به اقتصاد بازار دقیقا همین جاست. اقتصاد معلول بی‌شمار علت و عامل متنوع هست که تنها در یک خرد جمعی و پراکنده میشه اون رو درک و تفسیر کرد. هیچ کس نمیتونه اقتصاد رو برنامه‌ریزی کنه. اقتصاد قابل پیش‌بینی هست اما قابل برنامه‌ریزی نیست. چون شما نمیتونی اراده میلیون‌ها نفر رو بر اساس اونچه که پیش‌بینی میکنی، تغییر بدی. کوچک‌ترین عامل کافیه تا تمام پیش‌بینی‌های اتاق‌های فکر به کل نقش بر آب بشن.لذا کلیسا چند ضعف بزرگ نسبت به بازار از حیث تامین ذی‌نفعان خودش داشت؛🔸 عدم موفقیت در پیش‌بینی درست نیازها🔸 ناکامی در تامین کافی و مناسب نیازها🔸 ناترازی‌های گوناگون و مواجهه مداوم با کمبودها یا زیادبودها🔸 پرهزینه‌ تمام‌شدن خدمات مربوطه🔸 ایجاد نهادهای بروکراتیک و اتلاف منابع و اتلاف زمان🔸 کیفیت پایین خدمت‌رسانی 🔸 به‌شدت متمرکز و وابسته به هسته مرکزی (Point of failure)🔸 هزینه‌های توسعه سنگین 🔸 غیبت نوآوری در خدمت‌رسانی و کاهش ذوق کارآفرینی و خلاقیت🔸 رقابت محدود و تحت کنترل عده‌ای خاص (وابستگان به هسته قدرت)در مقابل مدل بازار با قدرت و شدت به تاخت و تاز ادامه می‌داد و یکی پس از دیگری، بازارها رو در اختیار می‌گرفت. چرا؟🔹 عدم تمرکز 🔹 رشد سریع و غیرمتمرکز 🔹 آزادی عمل در انتخاب 🔹 چابکی و کیفیت بالا در تامین نیازها🔹 فراهم‌ساختن امکان شکوفایی افراد و خلاقیت‌ ایشان🔹 به‌صرفه‌بودن خدمات و کالاها 🔹 بهبود مداوم فرایند تامین نیاز به واسطه رقابت بالا🔹 نوآوری سریع 🔹 تایید و تشویق افراد به افزایش بهر‌ه‌وری و خلق فایده🔹 هزینه‌های توسعه پایین‌تر🔹 استفاده از پتانسیل تعداد زیادی از افراد به شکل گسترده“No closed-source developer can match the pool of talent the open-source community can bring to bear on a problem.”هیچ توسعه‌دهنده‌ی نرم‌افزار اختصاصی‌ نمی‌تواند با استعدادهای گسترده‌ای که جامعه‌ی متن‌باز برای حل یک مشکل به کار می‌گیرد، رقابت کند.“Given enough eyeballs, all bugs are shallow.”اگر تعداد کافی از افراد به یک مشکل نگاه کنند، همه‌ی باگ‌ها سطحی خواهند شد.جمله آخر داره به طرز آشکاری این واقعیت رو بیان میکنه که اگر به بازار و فعالان داخل اون که از کارآفرینان گرفته تا مردم عادی میتونن عضوی از اون باشن؛ آزادی عمل لازم داده بشه، مشکلی نیست که نتونن با یک همکاری مستقیم یا غیرمستقیم بر اون غلبه کنن.“The centralized cathedrals of software development are often slow to adapt, whereas the chaotic yet dynamic nature of the bazaar fosters faster innovation and iteration.”کلیساهای متمرکز توسعه‌ی نرم‌افزار اغلب کند و غیرمنعطف هستند، در حالی که بازار، با تمام آشوبش، نوآوری و تکرار سریع‌تر را تسهیل می‌کنددر نقل‌قول‌های فوق، منظور از «تکرار» یا Iteration طبق تعریف زیر فهم میشه:در مدل تکراری، روند تکرار از طریق اجرای یک مجموعه کوچک نرم افزار آغاز و با افزایش نیازها نسخه‌های کامل‌تر افزوده می‌شود تا اینکه سیستم بصورت کامل اجرا و جهت پیاده‌سازی محصول، آماده گردد. در مدل چرخه حیات تکراری، تلاش برای شروع با تمامی نیازها (کمال‌گرایانه) انجام نمی‌گردد، بلکه تولید با شناسایی و اجرای صرفاً بخشی از نرم‌افزار شروع و سپس بررسی برای شناخت نیازهای بیشتر آغاز می‌گردد. این روند سپس تکرار شده و در پایان هر مرحله از تکرار مدل، نسخه جدیدی از نرم‌افزار، پای به عرصه بازار می‌گذارد. (ساختار مبتنی بر خرد جمعی و غیرمتمرکز بازار، انجام این امر رو تسریع می‌بخشه)غلبه اقتصاد بازار بر اقتصاد دولتیقرن ۱۸ و ۱۹ و همزمان با انقلاب صنعتی، شاید بشه گفت که اولین‌ جایی بود که بازار آزاد سرانجام تونست بر اقتصاد دولتی و متمرکز چیره بشه و نبض تجارت جهانی رو به دست بگیره.مثلا در بریتانیا، برای اولین بار شاهد استفاده از ماشین بخار و احداث کارخانه‌های تولید‌کننده انبوه بودیم. همچنین قوانین مداخله‌گری همچون قانون ذرت (Corn laws) در بریتانیا و در سال ۱۸۴۶، لغو شد. این قانون از سال ۱۸۱۵ در حال اجرا بود و شامل دریافت تعرفه‌های سنگین بر مواد غذایی وارداتی همچون ذرت میشد که موانع زیادی رو پیش پای تاجران قرار می‌داد.همچنین از سال ۱۷۷۶ و به لطف افرادی همچون آدام اسمیت با کتاب «ثروت ملل»، ایده «بازار آزاد» ‌به صورت بسیار جامع و مانع به دنیا عرضه شد و به مرور، این ایده‌ها در تمام دنیا پخش شد.پس از انقلاب صنعتی، قدرت‌هایی همچون بریتانیا و ایالات متحده با گسترش مدل سرمایه‌داری صنعتی در جهان، موجبات تولد یک تجارت جهانی رو فراهم کردن. تجارتی که در ادامه منجر به شکل‌گیری بازارهای جهانی شد و به تبع اون، قوانین حاکم بر این بازارها مبتنی بر ایده‌های بازار آزاد بودن!اما نشانه دوم که قدرتمندترین نشانه از شکست اقتصاد کاملا دولتی در برابر بازار بود، بحث سقوط شوروی در سال ۱۹۹۱ بود. در واقع سقوط شوروی، یک پیام آشکار رو به تمام دنیا مخابره می‌کرد. و اون هم مبنی بر ناکارآمدی سیاست‌ها و تفکرات بلوک شرق بود. این فروپاشی در واقع خیلی دیرتر از فروپاشی واقعی جبهه شرق اتفاق افتاد و صرفا کاربرد مهر تایید برای بلوک غرب را داشت، برای اطمینان از اینکه ایده بازار تضمین‌گر رشد و شکوفایی بوده است.پس از فروپاشی شوروی، کشورها یکی پس از دیگری از سیستم‌های اقتصاد دولتی دست برداشتن و به مرور و البته به درجات مختلف، روی به فعالیت‌های آزادانه اقتصادی مبتنی بر سود فردی و در راستای منفعت جمعی حرکت کردن. در ادامه این موج، کشورهایی همچون ویتنام، چین، ژاپن (البته این کشورهای پیشتر به سمت اصلاحات رفته بودن) از آسیا و کشورهای بلوک شرق در اروپا همچون لهستان، بلغارستان، رومانی، آلبانی، مجارستان، چکسلواکی (به عنوان یک کشور نافرمان از ابتدای شکل‌گیری بلوک) و آلمان شرقی هم به مرور به سمت سیاست‌های آزادکردن اقتصاد و بازار روی آوردند. هر چند اثرات این عقب‌افتادگی و خساراتی که در طول جنگ سرد به این کشورها وارد شد؛ همچنان در بعضی‌شان دیده میشه (کشورهای شرقی اروپا هنوز که هنوزه نسبت به غرب اروپا عقب هستن و این حتی در ساده‌ترین مسائل مثل کیفیت زندگی روزمره مردم مشخص هست).همچنین نمونه‌های تاریخی موفق از اصلاحات اقتصادی و گرایش‌یافتن به سمت اقتصاد آزاد، مهر دیگری برای تایید چیرگی بازار آزاد بر اقتصاد دولتی بود.مواردی مثل اصلاحات اقتصادی دنگ شیائوپنگ در دهه ۸۰ و در چین کمونیستی، اصلاحات گسترده اقتصادی در ویتنام در دهه ۹۰، اصلاحات اقتصادی سال ۱۹۷۳ در آمریکا برای عبور از بحران نفتی، تجربه تلخ عقب‌افتادگی آلمان شرقی (دولت‌گرا) و آلمان غربی (بازارگرا)، تجربه تلخ اختلاف سطح زندگی و پیشرفت بین دو کشور همسایه کره شمالی و جنوبی، اصلاحات اقتصادی و ارزی خاویر میلی و دلاریزه‌کردن بازار در آرژانتین و مهار ابرتورم، سیاست‌گذاری اقتصادی هنگ‌کنگ مشابه سیاست‌های بریتانیا از سال ۱۹۵۰، سیاست‌گذاری صحیح اقتصادی در سنگاپور همزمان با استقلال این کشور در سال ۱۹۶۵ و صد البته یکی از مثال‌های بسیار حائز اهمیت که کمتر تا حالا شنیده شده:تنها چند سال قبل، متخصصان هشدار داده بودند که ایرلند، اسپانیا و پرتغال می‌توانند یونانی دیگر باشند. ایرلند در سال ۲۰۱۳ و پس از آن که بازار املاک و بانک های این کشور از هم پاشیده شدند کمک مالی بین‌المللی ۶۷ میلیارد دلاری دریافت کرده بود. اما در حال حاضر، دلیلی مضاعف برای جشن روز سنت پاتریک دارند. نرخ بیکاری در این کشور به ۸.۶ درصد سقوط کرده و دیگر صحبتی از رکود در این کشور نیست. مارتین شولز، رئیس مرکز سهام بین‌المللی PNC اعلام کرد: «ایرلند پس از رکود، بهتر از هر اقتصاد دیگری شکوفا شده است.»اقدامات اصلاحی همواره محبوب نیستند. علی رغم اینکه «ببر سلتیک» (اقتصاد ایرلند) به طرز معجزه‌آسایی رشد کرد، نخست وزیر این کشور «اندا کنی» در  جدال برای حفظ قدرت خود پس از باخت حزبش در آخرین انتخابات این کشور است. اما همانند بسیاری از کشورهای اروپایی که برای رشد مجدد مبارزه می‌کنند، ایرلند نمادی از امید است.- به نقل از دنیای اقتصاددرس‌هایی از بازگشت ایرلند به رشد اقتصادیایرلند در سال ۲۰۰۸ وارد یکی از بزرگ‌ترین بحران‌های اقتصادی تاریخ خودش شد که ناشی از ترکیدن حباب مسکن و سقوط سیستم بانکی بود. این بحران در نهایت به دریافت یک بسته نجات مالی به مبلغ ۶۷ میلیارد دلار از اتحادیه اروپا و صندوق بین‌المللی در سال ۲۰۱۳ پول منجر شد. اما ایرلند تونست از این بحران خارج بشه و امروز یکی از موفق‌ترین اقتصادهای اروپا محسوب میشه. اما چطور؟ اصلا بحران مسکن چی بود که اتفاق افتاد و چرا مشابه این بحران رو ما در کشورهای دیگه‌ای مثل اسپانیا، یونان و از همه مهم‌تر، خود آمریکا داشتیم؟در دهه ۱۹۹۰ و اوایل ۲۰۰۰، ایرلند یک رشد اقتصادی سریع رو تجربه کرد که به دلیل سرمایه‌گذاری خارجی، اصلاحات اقتصادی و سیاست‌های مالیاتی جذاب بود. این رشد اقتصادی باعث رونق شدید بازار مسکن شد. اما این رونق مصنوعی بود و بر پایه بدهی‌های سنگین و وام‌های بی‌رویه شکل گرفت.در ادامه و بین سال‌های ۱۹۹۵ تا ۲۰۰۷، قیمت مسکن تا ۴۰۰ درصد افزایش پیدا کرد. جالب اینجا بود که مردم برای خرید خونه، وام‌های سنگینی میگرفتن که عمدتا حتی توانایی بازپرداخت اون‌ وام‌ها رو نداشتن و در عین‌ حال بانک‌ها و موسسات مالی بدون برنامه خاص و کنترل کافی، وام‌های کلان به خریداران مسکن اعطا می‌کردن.بانک‌ها به واسطه‌ وام‌های سنگینی که داده بودند حالا ذی‌نفع و سرمایه‌گذار اصلی در بازار مسکن به حساب میومدن. اما با کاهش ارزش املاک، از ارزش وام‌های اعطایی هم کاسته شد و بانک‌های ایرلندی رو به مبلغ بسیار زیادی، بدهکار کرد تا جایی که بانک‌ها دیگه پولی برای بازپرداخت بدهی‌هاشون نداشتن.کار جایی گره خورد که در سال ۲۰۰۸ و همزمان با بحران مالی در آمریکا، با ایجاد یک اثر دومینویی، اعتماد به بازار مسکن از بین رفت و سرمایه‌گذاران یکی پس از دیگری بازار ایرلند رو ترک کردن. همین امر باعث کاهش ۵۰ درصدی قیمت املاک شد و همچنین موجب شد تا هزاران نفر در بازپرداخت وام‌های سنگینی که پیشتر برای خرید مسکن گرفته بودن، باز بمونن.در این نقطه، دولت شروع به دخالت در بازار برای جبران خسارات وارده به بانک‌ها و افراد کرد. دولت ایرلند در سال ۲۰۰۸ تصمیم گرفت بانک‌های بزرگ رو نجات بده و تضمین‌های مالی برای اون‌ها ارائه کنه.این تصمیم باعث شد دولت مجبور بشه ۶۴ میلیارد یورو (۸۰ درصد تولید ناخالص داخلی کشور) برای نجات بانک‌ها خرج کنه!در نهایت این بدهی عظیم دولت رو به مرز ورشکستگی کشوند و ایرلند مجبور شد برای دریافت کمک مالی به اتحادیه اروپا و صندوق بین‌المللی پول مراجعه کنه.میانگین قیمت املاک در ایرلند بین بازه ۲۰۰۵ تا ۲۰۱۳علل حباب و بحران مسکن در ایرلندخیلی‌ها فکر میکنن که حباب مسکن ناشی از سوداگری بازیگرهای بزرگ اقتصادی بوده که به شکل جنون‌آمیزی ، حجم زیادی از پول و منابع مالی رو صرف بازار مسکن کردن و موجبات شکل‌گیری ناترازی‌های مختلف شدن. اما چرا این تفکر لزوما درست نیست؟ دولت ایرلند و بانک مرکزی اروپا (مسئول اجرای سیاست‌های واحد پولی یورو) در دهه ۲۰۰۰ وام‌های ارزان و نرخ بهره پایین را ترویج میدادن، بدون اینکه نظارت کافی بر سیستم بانکی داشته باشن یا حتی به درستی بتونن عواقب این نوع از سیاست‌گذاری رو پیش‌بینی کنن.لذا در نتیجه این سیاست، بانک‌های ایرلندی شروع به اعطای وام‌های بزرگ و کوچک در مقیاس وسیع کردن و همچنین ولع سرمایه‌گذاران از خرد تا کلان رو برای دریافت این وام‌ها افزایش دادن طوری که حتی افراد عادی هم وسوسه میشدن تا از این وام‌ها استفاده کنند. از طرف دیگه یکی از اثرات نرخ بهره پایین، رونق سرمایه‌گذاری و رشد اقتصادیه. همین باعث شد تا انبوهی از سرمایه‌گذاران خارجی به بازار ایرلند گسیل بشن.پس تا اینجای کار، مشکل از سیاست‌گذاری دولتی بوده اما این همه ماجرا نیست. در اقتصاد بازار آزاد، هدف همواره «کسب حداکثر سود» هست؛ با این فرض که اگر همگان به دنبال منفعت خویش باشن، این باعث منفعت جمعی و خیر همگانی نیز میشه.منتها این تفکر هم باید حد و حدودی داشته باشه، نه اون‌طوری که در ایرلند باعث شد تا ریسک‌پذیری به مرز جنون و دیوانگی برسه!در ادامه بانک‌های ایرلندی بدون بررسی خاص، وام‌های کلان به شرکت‌های ساختمان‌سازی میدادن که باعث افزایش ساخت مسکن میشد و از طرفی وام‌های مختلفی رو هم به افراد عادی و یا حتی بازیگران بزرگ در بازار اعطا میکردن که از طرفی باعث رشد تقاضا در بازار مسکن میشد.و از این جالب‌تر، رفتار سرمایه‌گذاران خارجی بود که به تبعیت از بازار داخلی ایرلند، شروع به سرمایه‌گذاری میلیارد یورویی در حوزه مسکن در ایرلند کردند زیرا حدس میزدن که این روند رشد در حوزه مسکن با توجه به این موج قدرتمندی که پشتش هست، حالا حالاها ادامه داره و قرار یک سرمایه‌گذاری سودآور باشه.منتها بخش زیادی از این رشد تنها یک حباب بود، تنها یک فریب ذهنی بود که همه داشتن هم‌دیگر رو برای باور اون، به طرق مختلف، قانع میکردن!این حباب به واسطه بحران مالی در آمریکا و اثر دومینویی روی تجارت جهانی، ترکید و سرمایه‌گذاران خارجی به سرعت بازار ایرلند رو (حتی شده با ضرر) ترک کردن. در ادامه قیمت مسکن به سرعت کاهش پیدا کرد و بازپرداخت وام توسط وام‌گیرندگان ناممکن شد. در عین حال بانک‌ها با هزاران وام بی‌ارزش روبه‌رو‌ شدن و این دومینو تا جایی رسید که باعث ورشکستگی و فروپاشی کل اقتصاد ایرلند شد!مقصر بازار آزاد بود یا دولت؟پاسخ این سوال به صورت خلاصه میشه «هر دو». بازار آزاد از اونجایی نقش داشت که بانک‌ها و موسسات مالی به دنبال سود حداکثری، شروع به اعطای وام‌های پرریسک و سنگین کردند.مردم و شرکت‌ها هم بدون پیش‌بینی آینده و تبعات کارشون، شروع به دریافت وام‌های سنگین با بهره پایین کردن. از طرفی این آتیش از گور خود دولت بلند میشد چون بالغ بر یک دهه در حال تبلیغ و ترویج سیاست‌های انبساط مالی مبتنی بر کاهش نرخ بهره و تشویق به استفاده از وام‌های گوناگون توسط مردم بود. وام‌های بی‌پشتوانه، در مواجهه با ترکیدن حباب بازار مسکن، غیرقابل بازپرداخت‌شدن و بانک‌ها رو با کمبود منابع مالی و فروپاشی رو‌به‌رو کردن. از طرفی دولت برای نجات بانک‌ها، ۶۴ میلیارد یورو بهشون کمک مالی کرد که باعث بدهکاری عظیم خود دولت شد. مجموع این حوادث، نشان از این بود که هم بازار آزاد و هم دولت، دست به دست هم این بحران بزرگ رو رقم‌زدن و هر دو به اتفاق هم شکست خوردند!فرار از بحران به سرعتهمون‌طور که گفته شد، دولت ایرلند ۶۴ میلیارد یورو از صندوق بین‌المللی، کمک مالی دریافت کرد در این عوض که باید چند اصلاح اساسی در نظام اقتصادی خودش شکل می‌داد:◽️ اصلاح نظام بانکی و حذف وام‌های بدون پشتوانه◽️ ادغام یا انحلال بانک‌های ورشکسته◽️ انتقال خسارت وام‌های بی‌ارزش به یک بانک خاص برای مدیریت موثر بحران◽️ کاهش موقتی حقوق کارمدان دولت◽️ افزایش موقتی مالیات‌ها◽️ کاهش موقتی خدمات عمومی مثل بهداشت و آموزش عمومی با کاهش بودجه این‌ها◽️ حفظ نرخ مالیات شرکتی در محدوده جذاب ۱۲.۵ درصد و در نتیجه جذب سرمایه خارجی از شرکت‌های بزرگ همچون گوگل، اپل، فیسبوک و مایکروسافت◽️ افزایش چشم‌گیر صادرات صنایع فناور و داروسازی در واقع بحرانی که دولت و بازار به همراهی و با همکاری هم‌دیگه ایجاد کرده بودن رو در نهایت با همکاری و همراهی هم‌دیگه هم حل کردن.در نهایت ایرلند موفق به ثبت رکورد سریع‌ترین رشد اقتصادی تاریخ اروپا شد به طوری که نرخ بیکاری در سال ۲۰۱۵ و از ۱۵ درصد به ۵ درصد در سال ۲۰۱۹ و به ۴.۹ درصد در سال ۲۰۲۴ رسید.درس‌هایی که یونان و اسپانیا از عملکرد ایرلند در بحران نگرفتندتمام هدف من از مطرح‌کردن بحث بحران بازار مسکن در ایرلند، اشاره به درس‌هایی بود که می‌شد از این ماجرا گرفت واگرنه که اگر می‌خواستیم اقتصاد ایران رو به صورت خاص بررسی کنیم؛ نه حال این کار رو داشتیم (چون روزی هزار بار این اتفاق خود به خود برامون میفته) و نه دیگه چیز جدیدی هست که بتونیم ازش بکشیم بیرون. گفتنی‌ها گفته شده.اما اون درس‌هایی که یونان و اسپانیا از ایرلند نگرفتن چی بود؟ ببینیم آیا میشه در نهایت بگیم که ما هم این درس‌ها رو نمی‌گیریم یا درس‌گیری رو مدام پشت گوش می‌ندازیم یا نه؟یونان تا قبل از بحران مالی ۲۰۰۸، درگیر یک بحران مالی مختص به خودش بود که از سال ۲۰۰۰ و به واسطه سیاست‌های مداخله‌گرایان دولت و پول‌پاشی در بازار اون هم از کیسه خلیفه (پول وام‌های خارجی رو صرف گسترش نظارت و مداخلات دولت در اقتصاد میکردن) شکل گرفته بود.در واقع یونان زمانی درگیر بحران حباب مسکن شد که از قبل کلی بدهکاری بالا آورده بود، بدهی‌های ایجادشده بر اثر بحران مالی ۲۰۰۸ و سقوط بازار مسکن، به قدری حجم بدهی یونان رو بالا برد که باعث فروپاشی اقتصادی در یونان شد به طوری که حتی دولت این کشور در آستانه سقوط قرار گرفت.منتها میشه گفت حوادثی که برای ایرلند و یونان واقع شده بودند، تا حد بسیار زیادی شبیه به هم بودن. پس چرا ایرلند تونست ولی یونان نتونست؟اینجاست که برای ملت ما پر از درس و پنده (برای آن‌هایی که پند می‌گیرن). دولت یونان در ابتدا اصلا قائل به این که با یک بحران عظیم مالی روبه‌رو شده نبود!کار به جایی رسید که اتحادیه اروپا به یونان پیشنهاد کرد که برای جلوگیری از بحرانی‌تر شدن اوضاع، اقدام به اخذ وام یا اتخاذ سیاست‌های ریاضت اقتصادی  که منظور همون صرفه‌جویی حداکثری در اقتصاد بود، کنه.منتها کاری که یونان کرد، اتخاذ یک سیاست دوگانه بود، ابتدا از اتحادیه اروپا و صندوق بین‌المللی پول مبالغی رو به عنوان وام دریافت کرد، منتها از اعمال سیاست‌های ریاضت اقتصادی طفره رفت و سعی کرد که مانند گذشته، سیاست‌های رفاه عمومی رو پیش ببره چون با اعتراضات گسترده مردمی روبه‌رو شده بود از طرف دیگه یک فشار وحشتناک روی دولت بود زیرا حدود ۵۰ درصد از نیروی کار در یونان، در بخش‌های دولتی کار میکنن (یکی از بزرگترین دولت‌های جهان رو نسبت به جمعیت و منابع موجود داشت).این باد توی گلو انداختن برای دولت یونان به شدت گرون تموم شد. همزمان با هم این قضایا، فرار مالیاتی گسترده در یونان به علت فساد گسترده سیستماتیک در دولت و دریافت رشوه‌های عجیب و غریب از بازیگران بزرگ اقتصادی، موجب شد یونان تبدیل به کشوری بشه که الان می‌بینیم!نتیجه این تصمیمات نابخردانه، باعث شد تا اصلاحات اقتصادی در یونان به تاخیر بیفته و هزینه اصلاحات رو به قدری بالا برد که رکود حاصل از اقدامات بعدی رو به شدت طولانی کرد. (یونان در سال ۲۰۰۹ در مجموع حدود ۳۰۰ میلیارد دلار بدهی داشت!)در نتیجه یونان یکی از طولانی‌ترین رکودهای اقتصادی از سال ۲۰۰۸ رو تجربه کرد و به یکی از کشورهای اروپا با پایین‌ترین نرخ رشد اقتصادی و کیفیت زندگی تبدیل شد. (تا حالا دیدین کسی بخواد به یونان مهاجرت کنه؟)از عدم شفافیت و غرور نسبی دولت یونان که بگذریم، می‌رسیم به شهوت قدرت‌طلبی و غرور بی‌حدوحصر دولت اسپانیا!یعنی بعدها مشخص شد که دولت اسپانیا در اوج بحران مالی، به واسطه اینکه نشانه‌ای از ضعف رو نشون نداده باشه، برای مدت زیادی از دریافت کمک‌های مالی از صندوق بین‌المللی پول خودداری کرده!!!از طرف دیگه مشابه اتفاقاتی که داخل مجلس ما یا بین مجلس و دولت ما داره میفته، اختلافات شدید سیاسی در دل دولت برای تصمیم‌گیری من‌باب این موضوع که کمک‌های مالی دریافت بشود یا نشود؛ اصلاح سیستم‌ بانکی و اقتصادی به تعویق افتاد.در نهایت دولت اسپانیا زمانی تصمیم به اصلاحات اقتصادی و دریافت کمک‌های اتحادیه اروپا کرد، که دیگه خیلی دیر  بود و رکود عظیم گریبان‌گیر اقتصاد این کشور شده بود.آمار نشون میده که نرخ بیکاری در میان جوانان در اسپانیا در فاصله کمی پس از بحران مالی ۲۰۰۸، به بیش از ۵۰ درصد رسید(!) و این موضوع به دلیل اشتغال تعداد زیادی از نیروی کار جوان در حوزه ساخت‌وساز مسکن بود. (چون در اون بازه زمانی، یک حوزه رو به رشد و پرسود قلم‌داد می‌شد که آینده روشنی داره)در نهایت میتونیم یکسری چیزها رو از این ماجرا متوجه بشیم؛💡 عدم شفافیت مالی و انعطاف‌پذیری باعث شد دو دولت یونان و اسپانیا بسیار کند و ناکارآمد با بحران روبه‌رو بشن و ضرر بسیار بیشتری نسبت به ایرلند متحمل بشن💡 یونان و اسپانیا به دلیل داشتن دولت‌های بسیار بزرگ، دارای چابکی لازم در اصلاحات نبودن و زمان رو از دست دادن💡 عدم پذیرش ضعف و قبول بحران مالی باعث شد تا رکود بزرگ اقتصادی برای چند سال این کشورها رو درگیر کنه💡 بازار کار نامنعطف و بدون جذابیت یونان و اسپانیا، سرمایه‌گذاران خارجی رو از این کشورها فراری داد در حالی که ایرلند با کمک جذب سرمایه‌های خارجی به خصوص در حوزه فناوری، به سرعت اقتصاد خودش رو احیا کرد💡 عدم تعطیلی بانک‌های ورشکسته و بدهکار در اسپانیا و یونان منجر به هدررفت منابع مالی شد در حالی که ایرلند در اولین گام، بانک‌های ورشکسته رو از صحنه روزگار محو کرد💡 اجرای سیاست‌های ریاضت اقتصادی در یونان و اسپانیا به دلیل غروری که میان سیاست‌مداران در قدرت‌نمایی وجود داشت به تعویق افتاد و بحران رو عمیق تر و شدیدتر کرد در حالیکه ایرلند به سرعت حاضر به پذیرش و اعمال این سیاست‌ها شد در یک جمله، ایرلند تواضع به خرج داد، از عقلش استفاده کرد و تن به اصلاحات اقتصادی و بانکی گسترده داد؛ اما یونان و اسپانیا این کار رو نکردن!درس‌هایی برای ایرانهمه میدونیم که اگر اندازه دولت ما از دولت یونان بزرگتر نباشه اما کوچکتر هم نیست. البته ما یک درد جالب دیگه هم داریم و اون هم سیطره یک کارتل اقتصادی بسیار قدرتمند و گسترده در کشوره که مثل اختاپوس بر تمام بخش‌ها تاثیر مستقیم و غیرمستقیم میذاره و از اون مهم‌تر، این موجودیت مافیایی‌مانند که متشکل از چند عضو (به عنوان دست‌های اختاپوس) میشه؛ فرادولتی هست و اختیاراتی بسیار بیشتر از حتی دولت مرکزی و نهادی مثل بانک مرکزی (در حوزه اقتصاد) داره!برای همین من مطابق معمول، دیگه نمیگم « دولت سهم زیادی در اقتصاد کل کشور داره » بلکه باید گفت، دولت سهم زیادی از اون بخش از اقتصاد داره که در برابر سهم اصلی اقتصاد که متعلق به گانگسترهای حکومتی هست، عملا هیچ حساب میشه!این نهادهای اقتصادی فرادولتی، در واقع همون صاحبان رانتی هستن که همه ازشون صحبت میکنن. از امتیاز واردات کالاها و اجناس مختلف در حوزه‌های مختلف گرفته، تا رانت سرمایه‌گذاری در پروژه‌های داخل کشور و بهره‌برداری از منابع فسیلی و طبیعی و ... نقشی که این کارتل‌ها در اقتصاد و نظام حکمرانی ما ایفا میکنند به شدت مشابه نقشی هست که اولیگارش‌ها در روسیه و نسبت با پوتین ایفا میکنن. در عین حال، دولت ایران همچنان یک دولت بسیار فربه و ناکارآمد هست که در سال‌های اخیر حتی دچار ناکارآمدی نظام اداری و شهری علاوه بر سایر ساختارهای بروکراتیک قبلی نیز شده.یا مثلا وابستگی دولت به درآمد حاصل از فروش نفت حدود یک سوم از کل منابع بودجه سال ۱۴۰۴ رو شکل میده که نشون میده وابستگی ما به نفت مشابه وابستگی یونان به وام‌های گزاف خارجی در دهه ۲۰۰۰ هست.از طرفی، خودکامگی شبکه‌های گسترده رانت و فساد که رابطه مستقیم با همون کارتل‌های اقتصادی فرادولتی دارن، موجب تورم، فساد گسترده سیستمی و ناکارآمدی سیاست‌های مالی در کشور شده.دولت ایران به عنوان یکی از بازیگران اقتصادی (دولت از نظر حجم و قدرت میتونه تنها با یکی از دست‌های اختاپوسی که گفتیم برابری کنه) چه درسی رو باید از یونان و رفقا بگیره؟⚠️ اصلاح سیاست‌های مالی و کاهش وابستگی بودجه به نفت⚠️ واگذاری خدمات و نقش‌پذیری به بخش خصوصی واقعی⚠️ رفع تحریم و جذب سرمایه خارجی ⚠️ پذیرش معاهدات بین‌المللی مانند شروط چندگانه گروه ویژه اقدام مالی یا FATF به عنوان اولین گام به سمت شفافیت مالی و اقتصادی⚠️ بازگشت مصادرات و اموال موقوفه به صاحبان اصلی به منظور انحلال یکی از کارتل‌های فرادولتی⚠️ واگذاری حق مالکیت و فروش نفت به شهروندان و کاهش اختیارات شرکت نفت⚠️ واگذاری امکان سرمایه‌گذاری و حق بهره‌برداری به بخش خصوصی و سرمایه‌گذاران خارجی و خروج نهادهای نظامی از پروژه‌های عمرانی و اقتصادی⚠️ واگذاری حق واردات و صادرات به همه فعالان اقتصادی و انحلال چندی دیگر از کارتل‌های فرادولتی فعال در این حوزه⚠️ واگذاری یا فروش اموال کارتل‌های فرادولتی (بسیار بیشتر از ماورای ایده‌آلیستی)⚠️ اصلاحات گسترده در نظام بانکی و مالی از طریق ادغام، انحلال یا کاهش بدهی بانک‌ها⚠️ تشویق و ترویج همکاری‌های بین‌المللی و حضور در بازارها و رویدادهای بین‌المللی⚠️ ورود به تجارت جهانی و بازآفرینی نقش کشور به عنوان یک کشور نرمال و متعقل⚠️ کوچک‌کردن یا تعدیل ردیف بودجه به منظور امتناع از کسری بودجه سالیانه⚠️ قطع تمامی اشکال و انواع حمایت‌ها و سوبسیدهای دولتی در تمام حوزه‌ها⚠️ توقف چاپ بی‌رویه پول و اعمال یک سیاست ریاضت اقتصادی و انقباضی بسیار سخت و جدی⚠️ کاهش تنش‌های سیاسی با کشورها به منظور ورود به فضای بین‌الملل⚠️  اعمال سیاست‌های باثبات اقتصادی به منظور حفظ سرمایه ⚠️ سرمایه‌گذاری داخلی ویژه بر مزیت‌های ایران مانند نیروی انسانی متخصص یا منابع طبیعی تجدیدپذیر همچون انرژی خورشیدی⚠️  کاهش تعرفه‌های وارداتی، مالیات و عوارض به منظور تشویق بازیگران بزرگ اقتصادی به سرمایه‌گذاری در کشور و تامین مالی دولت از طریق فعالیت رقابتی در بازار همچون دیگر بخش‌های خصوصی و غیردولتی⚠️ توقف پروژه‌های صنعتی آب‌بر در فلات مرکزی و انتقال به مرزهای ساحلی مانند جنوب کشور⚠️ توقف برداشت بی‌رویه از سفره‌های آب زیرزمینی و اعمال سیاست‌های بسیار سخت‌گیرانه برای محافظت از آبخوان‌های طبیعی⚠️ تمرکز بر نرخ بهره به جای نرخ ارز، توقف سعی بر کنترل نرخ ارز با پول‌پاشی در بازار توسط بانک مرکزی و برای کنترل قیمت و مهار خروج سرمایه از کشور⚠️ کاهش هزینه‌های دولت از طریق تعدیل نیروی گسترده، واگذاری خدمات به نهادهای خصوصی و مردمی و حذف کامل یارانه‌ها حتی‌الامکان⚠️ استقلال کامل بانک مرکزی از دولت ⚠️ استقلال کامل دولت از دین و مذهب⚠️ حمایت از بخش خصوصی و تسهیل راه‌اندازی کسب و کارها⚠️ ایجاد بازارهای سرمایه‌ای شفاف برای هدایت نقدینگی به سمت تولید⚠️ کاهش حداکثری سیاست‌های دستوری در بازار ارز و پذیرش نرخ واقعی آن در بازاردر نهایت میشه گفت،‌ اقتصاد ایران که باید انتظار یک ابرتورم رو در آینده نزدیک و با توجه به شرایط فعلی براش داشته باشیم؛ تنها و تنها از مسیر سیاسی قابل اصلاح هست چون که منشا اکثر قریب به اتفاق مشکلات چه در حوزه‌های دیگه و چه در حوزه اقتصاد، به قدرت‌های سیاسی حاکم بر کشور برمی‌گرده.حکومت باید میان مردم و رانتیرها یکی رو انتخاب کنه، و تصمیم حکومت رو با چرخش جهت رانت‌های گوناگون میشه فهم کرد. باتوجه به وضعیت فعلی، حکومت همچنان عاشق چشم و ابروی رانتیرهاست!هرچند برهم‌زدن نظم و رابطه متقابلی که میان کارتل‌های فرادولتی و قدرت سیاسی شکل گرفته کار بسیار سخت و نشدنی‌ای به نظر می‌رسه، اما این رابطه متقابل که تا به اینجا به قیمت جان و مال مردم و نابودی فلات و حیات این سرزمین تموم شده؛‌ در نهایت به قیمت حیات خود قدرت سیاسی تموم خواهد شد.*** دوراهی پیش‌روی قدرت حاکم در زمان حاضر، انتخاب بین صلح (توافق و رفع تحریم) و جنگ (عدم توافق و ورود به مراحل جدید و ناشناخته‌ای از انزوا و محدودیت) نیست؛ بلکه انتخاب بین منفعت مردم و منفعت رانتیرهاست.***</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Sat, 08 Feb 2025 21:37:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردک عقلت کو؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%A9-%D8%B9%D9%82%D9%84%D8%AA-%DA%A9%D9%88-nt2jvj6jxqvf</link>
                <description>میدونی چرا اقتصاد یک کشور به فنا میره؟ وقتی که ایدئولوژی و سیاست بر «پول» ارجحیت پیدا میکنه. میدونی چرا خیلی‌ها فکر میکنن اولویت قراردادن پول، باعث فساد میشه و اون رو امر نکوهیده‌ای میدونن؟ چون نیهیلیستن. چون ترجیح میدن سریع‌تر بمیرن و خواسته یا ناخواسته مرگ و مرگ‌پرستی رو ترویج میکنن..پول لازمه زندگیه، خون در رگ‌های تمدنه، ملات بین بلوک‌های سیمانی جوامعه و ...اگر جامعه‌ای داره پول رو پس میزنه مشکل داره. اگر دولت‌مردی تصمیم میگیره بازار رو با دستور و «بکن و نکن» کنترل کنه، مشکل داره. حال اینکه اصلا ذات بازار، کنترل‌پذیر نیست و تلاش برای کنترل چیزی که ذاتا کنترل‌پذیر نیست، صرفا منجر به استحاله اون به اشکال دیگه‌ای همچون بازار سیاه یا غیرقانونی و امثالهم میشه..!مصداق این رو جاهای دیگه هم دیدیم. عزمی راسخ برای لجبازی، همتی پولادین برای مقابله با واقعیت، اراده‌ای مثال‌زدنی برای در هم کوبیدن اصول و ... چرا باید در دنیای امروز یک احمق پیدا بشه که با پول مشکل داشته باشه؟ غیر از اینه که با «زندگی» مشکل داره؟ شاید بهم بگی خب پول فقطم به درد زندگی نمیخوره و موقع مرگ هم به کار میاد. مثلا پول کفن و دفن و این حرفا. باید بگم که اون هم خرجی در راه زندگیه. تو میخوای زندگی باکیفیت‌تری داشته باشی، پس باید یه جوری از شر جنازه خلاص بشی. لذا برای کفن و دفن خرج میکنی؛ از طرفی برای زیست توی یک جامعه فرهنگی و متمدن،‌ مجبوری تا رسم و رسوم رو به جای بیاری تا به افراد یادآوری بشه که هنوز دارن داخل یک تمدن زندگی میکنن و فعلا قرار نیست هم دیگه رو بخورن. لذا علاوه بر پول کفن و دفن، پول سنگ قبر تراشیده و منقش‌شده + هزینه مراسمات بعد از فوت و هفتم و چهلم و ... رو هم پرداخت میکنی.میبینی؟‌ هیچ‌کدوم از اینا ربطی به کسی که مرده نداره، این زنده‌ها هستن که دارن از این طریق به سمت یکسری مقاصد حرکت میکنن..پس اگه پول این‌قدر مهمه که اگه نداشته باشیش حتی نمیتونی از شر جنازه‌های پوسیده و متعفن خلاص بشی، چرا باید یک دستگاه عریض و طویل مثل حکومت باهاش مشکل داشته باشه؟ آیا حکومت از بوی تعفن جنازه در حال فساد خوشش میاد یا صرفا نمیفهمه که «پول» چیه؟‌ باید بگم هر دو!اما شاید باز هم بخوای بپرسی چرا فکر میکنم حکومت پول رو نمیفهمه یا ازش بدش میاد؟ چون در ظاهر که خیلی هم خوشش میاد و همت همت بالا میکشه میفرسته کشورهای دیگه. قضیه اینه که مثلا دولت احمدی‌نژاد بین سال‌های ۸۴ تا ۹۲ سالیانه حدود ۶۱۸ میلیارد دلار نفت می‌فروخت، اگر میومد و مثلا سالیانه ۴۰ درصد از این درآمد رو داخل یک صندوق سرمایه‌گذاری، ذخیره می‌کرد که در ادامه در یک فرایند هدفمند و برنامه‌ریزی‌شده، عمل سرمایه‌گذاری روی صنعت داخلی و تولید رو انجام بده؛ ما الان کجا بودیم؟ حداقلش این بود که مجبور نمیشدیم قطعی برق و گاز رو تحمل کنیم. یا اگر مثل روسیه قبل تحریم، میومد تمرکز و عنصر سیگنال‌رسانی بازار رو از روی نرخ ارز میبرد روی نرخ بهره (با افزایش ریسکی و زیاد نرخ بهره اونم زمانی که ذخایر ارزی کافی داشت) اون‌وقت تا چه حد میتونست جلوی فرار سرمایه رو از کشور بگیره؟ نه اینکه کل اون پول رو قلمبه برداره ببره داخل بازار ارز تا با سرکوب نرخ ارز، به دنیا بگه که دیدین تحریما رو ما اثر نداشت؟ دیدین دلار نرفت بالا؟ دیدین؟ حکومتی که تورم تولید میکنه در کمال ناباوری، خودش پدیده‌ای از جنس تورمه!جنس این حکومت از ناترازیه. از کم‌ِ کم یا زیاد‌ِ زیاد تشکیل شده. از عدم تعادل، از نرمال‌نبودن، از مریضی‌های ذهنی و اختلالات روانی حاد!سر تا پای این سیرک رو نگاه کنی، هیچ اثری از عقلانیت دیده نمیشه و حس میکنی یه مشت کودک پیر دور هم جمع شدن که عقده‌های دوران کودکیشون رو روی نه فقط کشور خودشون، بلکه کل دنیا خالی کنن. حالا اینکه قضیه لیبیدوعه یا صرفا به HPD و اینا مربوط میشه رو دیگه نمیدونم دقیقا!البته تشبیه یک حکومت به یک عنصر واحد و بعد فحش‌دادن بهش یه خطای شناختی واضحه منتها بار ادبی رو بچسب دوست من. مگه وقتی ۵۰ ساله سیاست خارجه کشورت رو با هیولاسازی و تئوری‌های توطئه پیش‌بردن تو ککت گزیده که حالا به این چیزا گیر میدی دوست خوبم؟شاید فکر کردی که استفاده از لفظ «نرخ بهره» صرفا برای پرشورتر کردن نوشته بود یا شایدم زمینه‌چینی برای یک هجو سنگین در جلوتر اما باید بگم که.. نه!ساده‌ترین و واضح‌ترین تاثیری که افزایش نرخ بهره بر بازار میذاره، اینه که وام‌گرفتن رو پرهزینه‌تر و گرون‌تر میکنه. حال این وسط با افزایش نرخ بهره، کی بیشتر ضرر میکنه؟ کسی که میخواد چندرغاز وام ازدواج بگیره یا اون پفیوزی که وامای گنده با بهره کم میگیره تا به ثروت نامشروعش اضافه کنه؟ البته که دومی!همچنین از اون جایی که با افزایش نرخ بهره، تقاضا برای کالا و خدماتم بیشتر میشه، پس احتمالا باید شاهد کاهش تورم هم در بلندمدت باشیم. که این‌طوری خب توجهات از مقوله سرمایه‌گذاری‌های جدید منحرف میشه به سمت بازی‌های کوچک‌تر دم دستی میره و خب میشه گفت که رشد اقتصادی هم کاهش پیدا میکنه. در عین حال مصرف خانوار هم کاهش پیدا میکنه چون مواردی مثل مسکن، خودرو که مشمول وام‌های مصرفی میشن؛ تقاضا براشون کاهش پیدا میکنه. از طرف دیگه افزایش نرخ بهره دقیقا معکوس اتفاقاتی بود که سال ۹۷ یا ۹۸ در بورس افتاد؛‌ چون تامین مالی رو برای شرکت‌ها سخت‌تر از گذشته میکنه و در نتیجه سهام‌ها دیگه سودآوری خاصی نخواهند داشت. و طبق چیزی که بارها دیدیم که آخرین موردش توی روسیه در آستانه جنگ اوکراین بود، در چنین شرایطی، سرمایه‌گذاران روی به کیس‌های کم‌ریسک‌تری مثل اوراق قرضه میارن و این دقیقا همون چیزیه که از اول قصد داشتم بگم. درسته که بدهی دولت خیلی افزایش پیدا میکنه اما حداقلش اینه که از فرار سرمایه از کشور تا حدودی جلوگیری میشه اونم نه به زور، بلکه با انتخاب خود سرمایه‌گذاران.از طرف دیگه چون سرمایه‌گذاری دیگه مثل قبل برای شرکت‌ها جذاب نیست، ممکنه روی به استخدام نیروی جدید بیارن و استخدامی‌ها رو بیشتر کنن که باعث کاهش نرخ بیکاری در کوتاه‌مدت میشه و ...که در نهایت تمام این‌ها منجر به حفظ سرمایه مردم در داخل کشور، و البته فشار وحشتناک بدهی بر دولت و نتیجتا بر بودجه بود که خب میشد با قطع ریخت‌وپاش‌ها و ردیف‌های مسخره‌ای مثل تبلیغات اسلامی و امثالهم، برای کنترل شرایط تحریمی آماده شد.منتها آقای سیاست‌مدار..منتها آقای سیاست‌مدار، تو نه درایت کافی برای مدیریت شرایط تحریمی داری، و نه تخم لازم برای مذاکره و رو‌به‌روشدن با چیزی که نیم‌قرنه داری ازش فرار میکنی!اون‌قدر تو سوراخ کوچیک خودت قایم‌ شدی که دیگه حتی جرئت رو‌به‌روشدن با چیزی که این‌قدر براش رجز میخوندی رو هم حتی نداری. شبیه پیرمردی شدی که ۲۰ سال توی سوراخ‌ خودش قایم شده بوده و به بچه‌های محل که توی کوچه فوتبال بازی می‌کردن از پنجره خونه‌ش سنگ پرت می‌کرده. یا به جوونایی که از محل رد میشدن فحش میداده و حالا یه گولاخی پیدا شده اومده پشت درت بست نشسته تا اگه کلمه دیگه‌ای از دهنت در اومد بیاد داخل خونه و دهنتو سرویس کنه...این شبیه رفتاری نیست که در قبال تنگه هرمز یا باب‌المندب از خودت نشون دادی؟ شایدم به فلسفه قایق‌های کوچکی برمیگرده که معتقدی باهاش ناوهای بزرگ رو زمین‌گیر کردی؟ شایدم به فلسفه پهپادایی برمیگرده که به صورت انتحاری میرن تو دل خطر و مهم‌ نیست که چه‌قدر برای ساختشون هزینه شده؟ یا شایدم چند کیلومتر تونلی که زیر شهر زدی؟ یا چندین هزار مایل کوریدور ویژه و البته زیرزمینی که برای صادرات و واردات خودت از جمله «نفت» ایجاد کردی تا با پرداخت چندین برابر هزینه معمول، تحریم‌ها رو مثلا دور بزنی؟ حالا اصل پولتو دادن یا گذاشتنش توی یه صندوق سرمایه‌ای و خرد خرد بهت دادن اونم با کسر کلی مالیات و بهره و ...؟؟ اینا رو از عموزاده چریکت، چگوارا یاد گرفتی یا نسل داماد جدیدت، لنین و استالین و تروتسکی و رفقا؟ شایدم الگوی قدیمیت، مائوی بزرگ؟پذیرش اینکه ما صرفا راهزنان بربری هستیم که هر از گاهی به کاروان‌های تجاری یورش می‌بریم و نظم جهانی رو به هم میریزیم برای من واقعا سخته. این نوع کنشگری، تنها نوعیه که بلدی مگه نه؟ اینکه ما نگاهمون همواره به عربستان دوره صدر اسلام باشه ولی به جای دقت به مکانیزم‌های بازار مدینه و مکه، مدام از رو دست بخش بادیه‌نشینش تقلید کنیم!اونم نه اون بخشی که وارد عهدنامه ایلاف شدن و قبول‌کردن در ازای تامین امنیت کاروان‌ها، سهمی رو به عنوان حق‌الزحمه دریافت کنن؛ بلکه اون بخش جاهل و متعصبی که جز خون و خونریزی چیز دیگه‌ای در زندگیشون طلب نمی‌کردن!میشه از روی این سبک تصمیم‌گیری و عملکرد تشخیص داد که نه تنها به سبک سیره نبوی و راه‌وروش پیامبر اعتقادی نداری، بلکه دقیقا ۱۸۰ درجه برعکس اون رو داری اجرا میکنی و گویی دشمنی خونین با راستی و درستی داری. من کجای داستان تو رو دست بذارم که از توش گند و کثافت در نیاد آقای سیاست‌مدار؟یک جای این جهان رو نشونم بده که اثر نیک به جای گذاشته باشی؟ قبول که بخشی از نیاتت درست بودن و میشه براشون استدلال آورد اما حتی نتیجه این نیات درست هم چیزی جز ویرانی و نابودی نبوده..یادمه توی یکی از فیلم‌های بتمن، توماس وین (پدر بتمن) به مدد ثروتی که به کمک خاندان همسر خودش به دست آورده بود، تصمیم گرفت یک وام یک میلیارد دلاری اختصاص بده برای بازسازی و بازتعریف سیستم مدیریت شهر گاتهام که شامل اصلاح مدیریت شهر از سمت شهرداری، اصلاح سیستم درمان، اصلاح سیستم کیفری، بهبود خدمات شهری و حمل و نقل و ... میشد.منتها اختصاص این وام همانا و نابودی گاتهام هم همانا!همون‌طور که دو هزار بار تا حالا گفتم، «ثروت از منابع نمیاد بلکه از اندیشه میاد». لذا پول‌پاشی یک میلیارد دلاری در شهر گاتهام نه‌تنها باعث بازگشت شهر از اون حالت بحرانی و مافیایی خودش نشد؛ بلکه دقیقا برعکس، سرعت سقوط شهر رو چند برابر کرد. چرا!؟ چون ساختار مدیریتی گاتهام مشابه ایران اسلامی، کاملا رانتی و بر مبنای زد و بند بود. لذا وامی که قرار بود صرف بازسازی شهر بشه، تیکه تیکه ازش آب رفت و صرف تقویت ساختارهای زیرزمینی و تجارت‌های غیرقانونی مثل خرید و فروش روسپی، واردات مواد، بزرگ‌تر و پیشرفته‌تر شدن آشپزخونه‌های تولید مواد، رشد خانواده‌های مافیایی و افزایش قدرتشون برای تقویت آشوب در شهر شد.فکر می‌کنید رشد درآمدهای نفتی در دهه ۴۰ چه نتیجه‌ای داشت؟ رشد درآمد‌های نفتی در دهه ۸۰ چی؟ هر کدوم به نحو خودشون باعث ایجاد فجایعی‌شدن که هنوز که هنوزه داریم ازشون رنج می‌بریم. یکی‌شون منجر به انقلاب ۵۷ شد که یک واقعیت بود اما یک حقیقت نبود. و دیگری باعث ۱۵ سال زندگی طاقت‌فرسا در شرایط تحریمی شد گویی که ما همچون شخص بیماری در این جهان پهناور هستیم که باید قرنطینه بشیم تا یا از بین بریم یا شاید به احتمال ۰/۵ درصد، درمان بشیم (سر عقل بیاییم).این اقتصاد دستوری سوسیالیستی با انواع و اقسام روش‌های دخالت در بازار و بر هم زدن نظم طبیعی اون. خوشحالم که دیگه حداقل نمیشه با طبیعت جنگید چون دیر یا زود دودش تو چشم فرد خاطی خواهد رفت.این چرخه معیوب از،‌ فساد، کاهش سرمایه‌گذاری، کمیاب‌شدن موقعیت‌های شغلی، تورم افسارگسیخته، بی‌ثباتی اقتصادی، اجتماعی و سیاسی، نابرابری و تبعیض، رنگ‌باختن خلاقیت و نوآوری، مرگ کارآفرینی، تضعیف خود دولت، فرار مغزها و افزایش مهاجرت (به مثابه نوعی از تجزیه)، کاهش رشد اقتصادی، افزایش نارضایتی‌های اجتماعی، چاق و چله‌تر شدن رانتیرها، افزایش ناامنی‌های اجتماعی و و و... همه دستپخت کسی بود که فکر می‌کرد بالاتر از خرد جمعی و عقل حاکم بر طبیعت و بازاره و میتونه روندها رو پیش‌بینی کنه و پیشاپیش برای آینده تصمیم بگیره اونم مبتنی بر ایدئولوژی‌ای که دوست داره نه بر مبنای عقل و منطق.بنابراین باید بگم که اولا همه ما در برابر خرد جمعی تنها قطره‌ای از اقیانوسیم، دوما به قول حضرت علی:‌« فروتنی تنها دارایی گران‌بهایی هست که بهش حسادت نمی‌ورزند». لذا بی‌خیال تخت خدایی شو چون نه تو خدایی و نه خدا این‌قدر احمق!</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 15:20:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران ابربحران‌ها:‌ ۲&gt; توسعه ناپایدار با محوریت پیش‌بینی سرانجام وضع موجود</title>
                <link>https://virgool.io/@kasra82/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%DB%B2-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D9%88%D8%B6%D8%B9-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-wxnkgqns8tr0</link>
                <description>اول از همه میخوام ارجاعتون بدم به پست قبلی از سلسله پست‌های «بحران ابربحران‌ها» که اونجا درباره «چالش Neetها» نوشتم. اگر از حق نگذریم و به من حق بدید، ماشاالله تعداد مشکلات و بحران‌ها (ابربحران‌ها) در کشور اون‌قدر زیاد هست که آدم میمونه از کجا شروع کنه و به کجا ختمش بده!به هر حال به فراخور شرایط امروز کشور و انتخاب شخصی، به عنوان دومین ابربحران به سراغ توسعه ناپایدار میریم. جالب اینجاست که میشه تمام مشکلات ایران رو کمابیش در همین مسئله «توسعه ناپایدار» خلاصه کرد و به بیانی، تمام بحران‌های فعلی رو به گونه‌ای به این مسئله ربط داد و به قول گفتنی، دُم همه بدبختی‌ها رو به همین موضوع وصل کرد.منتها باید ببینیم در آینده خدا چی میخواد، شاید سلسله‌ پست‌های «بحران ابربحران‌ها»، قسمت‌های بعدی هم داشته باشه..خب لحن رو به لحن رسمی تغییر میدم و بریم ببینیم وضع توسعه مملکت در چه حاله..معضل تعریف توسعهبهتر از من می‌دانید که مفهوم «توسعه» این روزها که چه عرض کنم، چندین سال است که نقل محافل سیاسیون و نخبگان جامعه بوده و هست. و جالب اینجاست که این روزها لق‌لقه زبان عام و مردم عادی هم حتی، همین بحث‌های توسعه‌ای و گفتگو پیرامون این مسئله است.  منتها تعریف اینکه منظور از توسعه دقیقا چیست(؟)، خودش یک معضل بزرگ است تا جایی که شخص اول مملکت از بیان این واژه پرهیز کرده و به جای آن، از واژه «پیشرفت» استفاده می‌کنند!در واقع مفهوم «توسعه» به قدری برای آقایان نامانوس و بیگانه است که حتی از بیان این عبارت به سبک و سیاق آنچه که ایشان «غرب» می‌نامند نیز بر حذرند.گویی توسعه همچون ماری است که اگر به آستین ملت ما نفوذ کند، دریایی از فساد و ناامنی را سبب شده و مملکت را به قهقرا خواهد برد. اما جالب اینجاست که وضعیت فعلی کشور، بخش زیادی‌ از این آشوب را مدیون بی‌توجهی به امر توسعه و از آن بدتر، پیش‌برد توسعه به شکل ناپایدار آن بوده است.یک مثال ساده، چرا باید ورزشگاه فوتبال در وسط بیابان ساخته شود؟ منطقی که پشت این عمل عزیزان بوده دقیقا کجاست؟ ما برای این مورد nتا مثال و نمونه داریم. به ورزشگاه آزادی نگاه نکنید که ساخت آن به پیش از انقلاب و اوایل دهه ۵۰ خورشیدی بازمی‌گردد و دسترسی به آن آسان است. یا موارد استثنای دیگری که در سال‌هال اخیر افتتاح شده‌اند؛ همچون ورزشگاه امام رضا مشهد (واقع در مجموعه آستان قدس) یا ورزشگاه شهید قاسم سلیمانی شهر سیرجان که تقریبا در مرکز شهر احداث شده‌اند.اما برعکس موارد بی‌شمار دیگری داریم همچون ورزشگاه ثامن مشهد که در فاصله جاده بین مشهد و شاندیز قرار گرفته (غرب مشهد)، ورزشگاه نقش جهان اصفهان واقع در منطقه ۷ اصفهان و در حوزه استحفاظی مشترک دولت‌آباد و اصفهان (شمال اصفهان) و ورزشگاه فولادشهر (۳۶ کیلومتر فاصله تا شهر اصفهان)، ورزشگاه شهدای فولاد خوزستان (فولاد آرنا) که در کیلومتر ۱۰ جاده اهواز-بندر امام‌خمینی واقع شده، ورزشگاه یادگار امام تبریز (سهند) که تقریبا روی کوه ساخته شده (جنوب تبریز) و فاصله آن تا مرکز شهر حدود ۱۲ کیلومتر است، ورزشگاه پارس شیراز واقع در شهرک میانرود (جنوب شیراز) و ...که در نقاط عمدتا دورافتاده و خارج از شهر ساخته شده‌اند. جالب‌تر اینجاست که این سیاست صرفا مربوط به گذشته نیست، بلکه ورزشگاه‌های مدرن‌تری همچون فولاد آرنا نیز همچنان مبتنی بر همان سیاست عجیب و غیرمنطقی گذشته، خارج از شهر احداث می‌شوند.ما عین همین روند احداث سازه‌ها در مکان‌های نامعقول را در سایر حوزه‌ها نیز شاهد هستیم. مثال ساده دیگر، انبوهی از شرکت‌های پتروشیمی و کارخانه‌های فولاد هستند که اصلا جدای از قوانین و مقررات (چه بین‌المللی چه مقررات خود کشور)، اصلا به دور از عقلانیت است که قرار باشد در دشت‌های کویری و ممنوعه از نظر برداشت از آبخوان‌ها احداث شوند، زمانی که ذاتا صنایعی پرآب‌بر و مبتنی بر مصرف آب برای تولید هستند!و علی‌رغم همه این‌ها، ما ۷۰ تا ۸۰ درصد شرکت‌های پتروشیمی و کارخانه‌های فولاد را داریم که در مناطق خشک و ممنوعه از نظر برداشت از آبخوان‌ها احداث شده‌اند و دارند شاهراه‌های آب زیرزمینی کشور را به کلی خشک می‌کنند و حکم غده سرطانی را برای محیط زیست اطراف خود پیدا کرده‌اند.شرکت‌هایی همچون فولاد مبارکه یا ذوب‌آهن اصفهان،‌ بیش از آنکه به رشد اقتصادی و توسعه استان اصفهان منجر شوند؛ دارند با آسیب‌های محیط زیستی و مصرف وحشتناک آب، عملا استان اصفهان و این گهواره تمدنی با چندین قرن سبقه تاریخی را نابود می‌کنند. (البته از حق نباید بگذریم. حقیقت این است که تنها ۱۰ درصد مصارف آب مربوط به بخش خانگی و صنایع هست و الباقی مربوط به کشاورزی می‌شود، اما اگر سهم آب صنایع در اصفهان را به نسبت سایر استان‌های صنعتی در نظر بگیریم، قطعا سهم قابل توجهی می‌شود)تعریف توسعه؟در مباحث علوم انسانی واژه‌های رشد و توسعه و پیشرفت هریک معنای خاص خود را دارند ولی در نزد عموم همه به یک معنا هستند. واژه رشد به افزایش کمی و عددی در حوزه اقتصاد اطلاق می‌شود ولی توسعه به افزایش کیفیت و ظرفیت در همه زمینه‌های سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی جامعه اشاره دارد.لذا کدام انسان عاقل و بالغی پیدا می‌شود که با توسعه مخالفت کند و بر علیه آن شعار دهد؟ مسئولین وقت و بی‌وقت کشور ما!شاید ایشان فقط با مفهوم توسعه غربی مشکل دارند و مرادشان یک نوع «توسعه بومی» باشد همان‌گونه که همواره هرچند غلط و کج‌فهمانه، اما بر مفهوم «خودکفایی» و «ایرانی‌سازی» هر چیز و ناچیزی اعتقاد محکمی داشته‌اند و کمر همت بر این مبنا نیز، بسته‌اند.اما توسعه چیزی جز «توسعه غربی» نیست همان‌گونه که مدرنیسم چیزی جز «مدرناسیون غربی» نیست. از آن‌جایی که اساسا این مفاهیم اولین بار در فرهنگ و تمدن غرب مطرح و پیاده شده‌اند (آقایان حتی غرب را به عنوان یک تمدن هم قبول ندارند و صرفا از آن به عنوان یک فرهنگ یاد می‌کنند). مانند آن است که از آب انتظار خاصیت مایع‌بودن و یا خصلت خیس‌بودن نداشته باشیم که به دور از عقل است و دلیل این لجاجت‌ها مشخص نیست..البته بیان این نکته خالی از لطف نیست که خیلی از کارشناسان و متخصصان، توسعه منطقه‌ای را توصیه می‌کنند و معتقدند که قرار نیست توسعه در هر اقلیم و شرایطی به یک شکل یکسان صورت گیرد. منتها حتی اگر فرض را بر راهبری یک مدل توسعه بومی هم بگذاریم، آیا در ایران به واقع توسعه‌ای اتفاق افتاده است؟ اگر اتفاق افتاده، این توسعه پایدار و متوازن بوده است؟ اگر این توسعه پایدار بوده و در طوفان اشتباهات ریز و درشت محاسباتی و اساسی‌اش موجب به خطر افتادن حیات تمدنی مملکت نشده، پس کجاست اثر مثبت این توسعه متوازن و عقلانی؟ آیا در زندگی امروزه ما قابل مشاهده‌ست؟ در آمار فاجعه‌‌آمیز کاهش سطح آب‌های زیرزمینی و افزایش فرونشست‌ها می‌شود این توسعه را دید یا در اینکه مثلا زیرساخت فوتبال کشور حتی از عهده میزبانی بازی‌های لیگ داخلی هم برنمی‌آید و استادیوم‌ها یکی یکی و هر کدام به یک بهانه‌ای که اکثرا هم بهانه‌های زیرساختی و مربوط به فرسودگی می‌باشند، از دسترس خارج می‌شوند؟این بحث به صورت فراگیر مشاهده می‌شود و در اکثر زمینه‌ها شاهد آب رفتن منابع و زیرساخت‌ها هستیم . فرسودگی و از مدار خارج‌شدن اجزای زیرساختی کشور از نیروگاه و کارخانه‌جات و تجهیزات گرفته تا موارد ساده‌تری مثل استادیوم‌های ورزشی و ... دیگر تبدیل به یک امر عادی شده است. خطر بعدی این است که دولت فربه و بی‌مصرف فعلی که تمامیت امر توسعه در تمام این سال‌ها بر مبنای همین ساختار دولتی بوده و شاهد یک توسعه‌ی ناپایدارِ دولت‌گرا بوده‌ایم؛ دیگر حتی قادر به تامین نیازهای اولیه و ارائه خدمات بدیهی به شهروندان خودش نیست!روضه محسن رنانی‌ها، محمد فاضلی‌ها، امیر ناظمی‌ها، عیسی کلانتری‌ها و سایرین مانند ایشان، ظاهرا چندان هم بی‌راه نبوده..یکی از آثار فاجعه‌بار توسعه نامتوازن و ناپایدار، فرسایش خاک بی‌سابقه در فلات مرکزی از جنوب غرب تا شمال شرق کشور است!چالش‌هاش ژئوپولوتیکی توسعه نامتوازن در ایراندر یکی از فصلنامه‌های انجمن ژئوپولوتیک ایران تعاریف بسیار مناسبی از توسعه و ابعاد آن داریم که دوست دارم چند موردش را با هم بررسی کنیم:توﺳﻌﻪ را ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎی ﻛﺎﻫﺶ ﻓﻘﺮ، ﺑﻴﻜﺎری، ﻧﺎﺑﺮاﺑﺮی، و ﺻﻨﻌتیﺷﺪن ﺑﻴﺸﺘﺮ، ارﺗﺒﺎﻃﺎت ﺑﻬﺘﺮ، اﻳﺠﺎد ﻧﻈﺎم اﺟﺘﻤﺎعی ﻣبتنی ﺑﺮ ﻋﺪاﻟﺖ و اﻓﺰاﻳﺶ ﻣﺸﺎرﻛﺖ ﻣﺮدم در اﻣﻮر ﺳﻴﺎسی ﺟﺎری ﺗﻌﺮﻳﻒ میﻧﻤﺎﻳﻨﺪ (ازﻛﻴﺎ،1381).«ﺗﻮﺳﻌﻪ» ﺑﻪﻣﻌﻨﺎی ﺑﺎزﺳﺎزی ﺟﺎﻣﻌﻪ ﺑﺮ اﺳﺎس اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎ و ﺑﺼﻴﺮتﻫﺎی ﺗﺎزه ﻧﻴﺰ ﺗﻌﺒﻴﺮ میﻧﻤﺎﻳﺪ.اﻳﻦ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎ و ﺑﺼﻴﺮتﻫﺎی ﺗﺎزه در دوران ﻣﺪرن، ﺷﺎﻣﻞ ﺳﻪ اﻧﺪﻳﺸﻪ «ﻋﻠﻢﺑﺎوری»، «اﻧﺴﺎنﺑﺎوری» و «آﻳﻨﺪهﺑﺎوری» اﺳﺖ. ﺑﻪﻫﻤﻴﻦ ﻣﻨﻈﻮر ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺮای ﻧﻴﻞ ﺑﻪ ﺗﻮﺳﻌﻪ، ﺳﻪ اﻗﺪام اﺳﺎسی درك و ﻫﻀﻢ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎی ﺟﺪﻳﺪ، ﺗﺸﺮﻳﺢ و ﺗﻔﻀﻴﻞ اﻳﻦ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎ و اﻳﺠﺎد ﻧﻬﺎدﻫﺎی ﺟﺪﻳﺪ ﺑﺮای ﺗﺤﻘﻖ عملی اﻳﻦ اﻧﺪﻳﺸﻪﻫﺎ ﺻﻮرت پذیرد (ﻓﻴﺮوزﻧﻴﺎ،1382).یا ادعای دیگر گفتمان وابسته به حاکمیت من‌باب اقدامات توسعه‌محور، بحث امنیت است کما اینکه دوگانه اقتصاد-امنیت را نیز بر همین مبنا طراحی کرده‌اند که یک کج‌فهمی بسیار عمیق نه تنها از مفاهیم بلکه از تاریخ معاصر است!یکی از این ادعاها که مکررا در رسانه‌ها آن هم برای چندین بار مطرح شده، این بحث است که اگر کشور به سمت توسعه اقتصادی رود و در این راستا، به سمت مذاکره و همکاری با سایر کشورهای دنیا رویم؛ در وهله اول امنیت کشور به خطر می‌افتد و از مرزهای ما دشمن نفوذ می‌کند (تا حدی که ادعای فروپاشی و تجزیه نیز مطرح می‌گردد که در نوع خود جالب است).حال پس از ۳۰ سال و اندی سیاست امنیت‌گرایی (که آن هم در حد و حدود آن و همچنین در موثر و بازدارنده‌بودن آن نیز اختلاف نظر وجود دارد)، کشور ما نه امنیت کاملی دارد و نه توسعه‌ی درست و حسابی‌ای پیدا کرده است.در جای دیگر از فصلنامه داریم:امروزه تلقی از مفهوم توسعه،‌ فرآیندی همه‌جانبه (نه‌تنها توسعه اقتصادی) که معطوف به بهبود تمامی ابعاد زندگی مردم یک جامعه (به عنوان لازم و ملزوم) است. به عبارت دیگر،‌ توسعه، به معنای ارتقای مستمر کل جامعه و نظم اجتماعی به‌سوی زندگی بهتر و یا انسانی‌تر است. ابعاد مختلف توسعه ملی عبارت‌اند از: توسعه اقتصادی، توسعه سیاسی، توسعه فرهنگی و اجتماعی و توسعه امنیتی (دفاعی).و درباره ارتباط توسعه و امنیت که آقایان علاقه عجیبی به این موضوع دارند و سایش این دو گانه به اصل حیاتی برای بقای ایشان و گفتمانشان تبدیل شده، باز هم در همین فصلنامه داریم:تامین نیازهای اقتصادی و اجتماعی با مانیت رابطه متقابل دارد، به گونه‌ای که یکی بدون دگیری امکان‌پذیر نیست و توسعه‌نیافتگی و فقط از مهم‌ترین علل ناامنی اجتماعی هستند (سلامی، ۱۳۸۵).بنابراین احساس عقب‌ماندگی از مسیر توسعه ناشی از تفاوت‌های فرهنگی با مرکزیت،‌در میان گروه‌های قومی-مذهبی، بستر مناسبی را برای ایجاد و تقویت متغیرهای اثرگذار بر مولفه‌های امنیت ملی در کشور فراهم می‌نماید (حافظ‌نیا و دیگران، ۱۳۸۴).برنامه‌های عمرانی کشور تا پیش از انقلاب اسلامیتا پیش از انقلاب اسلامی و در ابتدای تدوین برنامه اول عمرانی کشور برای سال‌های ۱۳۲۸-۱۳۳۴، هدف اصلی دولت بر توسعه قطب‌های کشاورزی و برخی قطب‌های صنعتی قرار داشت.در برنامه دوم، توسعه، اولویت اول بر توزیع عملیات عمرانی بین استان‌‌ها و شهرستان‌های کشور، سپس کشاروزی و پس از آن توجه به بخش صنعت بود.در برنامه عمرانی سوم در بین سال‌های ۱۳۴۱ تا ۱۳۴۶، برای اولین بار عمران منطقه‌ای و برنامه‌ریزی منطقه‌ای مطرح شد و طی آن از استانداران برای تهیه گزارشی از توانمندی‌ها، نیازها و اولویت‌های مناطق تحت پوشش آن‌ها دعوت به عمل آمد.  یکی از اهداف برنامه‌ سوم، یافتن نواحی مستعد کشاورزی با بازده بالای اقتصادی بود. در تدوین برنامه عمرانی چهارم ضمن استمرار یافتن ویژگی جامعیت در برنامه‌ریزی، بر خلاف برنامه‌های گذشته تحولی در نظام برنامه‌ریزی صورت گرفت؛ به صورتی که دو فرایند برنامه‌ریزی از بالا به پایین و برنامه‌ریزی از پایین به بالا به عنوان بخشی در نظام برنامه‌ریزی دخالت داده شد تا در نهایت این دو جریان با یک‌دیگر همسو شوند.در عمرانی پنجم که پایه‌های برنامه منطقه‌ای آن توسط موسسه آمریکایی بتل آماده شده بود، تقسیمات یازده‌گانه‌ای از مناطق کشور به‌عمل آمد و هر منطقه به نوبه خود به ۳۰ منطقه کوچک‌تر و ۱۴۰ ناحیه با مرکزیت شهرها تقسیم شد.در خلال این برنامه، رشد درآمد نفت چند برابر شد و تلاش گردید تا برنامه‌های عمرانی با توجه به آراء نمایندگان مجلس و انجمن‌های محلی و استانداران تهیه شود. حفظ تعادل‌های منطقه‌ای و توزیع عادلانه درآمد ملی، کماکان از اهداف عمده دولت بود. همچنین سیاست عمده در این دوره، تقلیل مهاجرت‌های استانی، عمران روستایی،‌ عدم تمرکز اداری و اقتصادی، محدودیت فعالیت‌های صنعتی در شعاع ۱۲۰ کیلومتری تهران و ایجاد سازمان نظارت بر گسترش تهران بزرگ بود.تاکید بر توسعه و رشد مراکز شهری از جمله محورهای اصلی دولت‌های پیش از انقلاب اسامی بود. به نحوی که طی دوران ۳۰ سال مذکور جمعیت شهرها به شدت افزایش یافت و تحولات توسعه‌ای و در نتیجه برخی از برنامه‌های دولت در روستاها به مهاجرت روستاییان به مراکز شهری کوچک و بزرگ انجامید.جدای از روستاها و بخش‌ها و مراکز شهری کوچک و محروم که برنامه‌های دولت در زمره اولیت‌های دولت قرار نداشتند، سایر مناطق باتوجه به ظرفیت‌ها و به جهت ماهیت یازده محور جاذبه‌های تاریخی، طبیعی و اقلیمی، جمعیتی منابع آب، مرکزیت، زیرساخت‌ها و منابع معدنی و ... هر یک از منظر یکی از چهار محور ارتباطی، صنعتی، کشاورزی و جهانگردی مورد توجه و ارزیابی دولت قرار گرفتند.پس از انقلاب اسلامی و تدوین قانون اساسی، سیاست‌های پیشین کمابیش ادامه پیدا کردند و تحت عناوینی همچون جهاد سازندگی به پیش رفتند. در بررسی‌های صورت گرفته در سال ۱۳۷۵، عمده استان‌هایی که در مناطق مرکزی کشور قرار دارند از مرکزیت بیشتری در زمینه اشتغال صنعتی برخوردار گردیدند و به گونه‌ای که در رده اول: تهران، قزوین، مرکزی، سمنان، قم، اصفهان، یزد، گیلان و آذربایجان شرقی. در رده دوم: خراسان بزرگ (رضوی - شمالی - جنوبی)، مازندران، اردبیل،‌ زنجان، همدان، لرستان، چهارمحال‌‌ بختیاری، خوزستان، فارس، بوشهر و کرمان. و در رده سوم که وجه فعالیت صنعتی در آن‌ها کمرنگ است: گلستان، آذربایجان غربی، کردستان، کرمانشاه، ایلام، کهکیلویه و بویراحمد، هرمزگان و سیستان و بلوچستان قرار گرفتند.نکته مهم، افزایش تمرکزگرایی به سمت ۵ شهر بزرگ صنعتی (تهران، مشهد، اصفهان، تبریز و شیراز) بود که تا به امروز هنوز هم بیشترین درصد مهاجرت به این شهرها صورت می‌گیرد.وضعیت امروزاز آن‌جایی که قبلا مفاهیم توسعه از نظر ژئواکونومیک و بحث حاکمیت و وضعیت آب در کشور را در دو پست جداگانه با همین مفاهیم، توضیح داد‌ه‌ام، از بررسی دوباره این مفاهیم رد می‌شوم و به بررسی وضعیت امروز می‌پردازم. اینکه اساسا تا چه‌حد امکان جبران اشتباهات در گذشته وجود دارد؟ (دقت بفرمایید که وضعیت بحرانی و آخرالزمانی محیط زیست و کمبود آب که در پست‌های قبلی توضیح داده شده، نه تنها همچنان بر قوت خود باقی‌ مانده که نسبت به چند ماه پیش بدتر نیز شده است)مسئله اول امروز کشور، اگر اغراق نکرده باشیم، بی‌برو و برگرد، سایه جنگ احتمالی‌ست که بر سر ملت و حکومت افتاده. توده مردم عمدتا از این جنگ احتمالی ابراز خوشحالی کرده و در سرشماری خبر از رای مثبت ۷۰ درصد از شرکت‌کنندگان به موافقت با عملیات وعده صادق ۳ می‌دهد.اما آیا واقعا قرار است آن‌قدر ساده‌اندیش باشیم که فکر کنیم دود این جنگ احتمالی فقط به چشم حکومت می‌رود و مردم عادی هیچ گزندی از این حوادث متوجه‌شان نخواهد شد؟جدای از خوشبختانه یا متاسفانه‌ گویی، بخش زیادی از سرنوشت ایران گره در نحوه مواجه حکومت با پدیده «ترامپیسم» خورده است. حال آنکه تفکرات ترامپ نشات گرفته از زیست تاجرمابانه او باشد یا بر اثر مشورت‌ها و هم‌نشینی‌هایش با افرادی همچون مایک والتز یا از آن جالب‌تر، ایلان ماسک معروف، تفاوتی در این امر ایجاد نمی‌کند. ترامپ ۲۰۲۴، زمین تا آسمان با ترامپ ۲۰۱۸ متفاوت است. سیاست ترامپ در دوره پیشین، گونه‌ای از تنش منفعل بود که سعی در کنترل غیرمستقیم تهدیدات داشت. اما در دوره فعلی به نظر می‌رسد که سیاست تنش فعال و در عین حال، نیم‌نگاهی به مذاکره را دنبال کند. در واقع به صورت خلاصه بخواهیم بیان کنیم؛ ترامپیست‌ها به دنبال مجبورکردن حکومت ایران برای ورود به یک توافق جدید و تحمیل یک صلح پایدار و بلند مدت هستند.در میان اکثریت مردم این امر قابل‌ پیش‌بینی بوده و خبر میمون و مبارکی به نظر می‌رسد؛ منتها این عهدنامه جدید احتمالی که انعقاد آن دیر یا زود دارد اما سوخت و سوز ندارد؛ هزینه بسیار سنگینی نه فقط برای حکومت، بلکه برای ملت ایران خواهد داشت.آمریکا برای مهار تهدید گاه و بی‌گاه ایران در منطقه که در سال‌های اخیر به سرتاسر دنیا گسترش یافته بود، یک برنامه بسیار ویژه و جامع دارد. البته که میدان سیاست مانند خیلی از میادین دیگر در جهان، غیرقابل پیش‌بینی صد درصدی و راهبری به نحو کمال است اما در اینکه جریان‌های قدرت تصمیم گرفته‌اند تا سرانجام پس از سال‌ها تعلل و شک و شبهه، سراغ تهران بیایند؛ امری واضح و مبرهن بر همگان است.موج جدید فشار حداکثری این بخش را با عنایت و تاثیر از مطالب اندیشکده آینده‌اندیشی سیمرغ و آراء ریاست این اندیشکده، یعنی شخص مهدی مطهرنیا می‌نویسم. به بیان آقا مطهرنیا، در گام اول، جبهه غرب با اتکای بیشتر به استراتژی جنگ مینیاتوری (حملات هدفمند و نقطه‌ای مشابه آنچه که در لبنان و فلسطین دیدیم و ترورهای دقیقی که صورت گرفت مانند عملیات انفجار پیجرها یا هدف قراردادن فرماندهان نظامی در نقاط جغرافیایی مختلف به صورت کاملا حساب‌شده و با کمترین میزان از خطا) به عنوان استراتژی اول مطرح می‌شود (با هدف سوق‌دادن ترورها از خارج مرزهای ایران به داخل مرزها که گام سوم اطلاق می‌شود).در گام دوم شاهد تقویت و افزایش همسویی جبهه غرب بر علیه ایران خواهیم بود، طوری که روابط و همکاری‌های میان واشنگتن و تل‌آویو بیش از پیش افزایش یابد. همچنین در این حین، درنگ در همراه‌کردن بازیگران جدید به ائتلاف گسترده غرب بر علیه ایران نیز خواهیم بود (همان‌طور که ترکیه در جریان سوریه  نقش‌آفرینی موثری را صورت داد هرچند که این اقدامات مستقیما در راستای اهداف ائتلاف فوق نبوده باشد).در گاوم سوم، احتمالا ایجاد رعب و حشت در داخل مرزها بوده و ترورها می‌بایستی که در مقابل دیدگان مردم عادی صورت گیرد تا اثربخشی اجتماعی و بازدارنده آن بیش از پیش افزایش یابد.و در گام چهارم، هدف، افزایش نارضایتی‌های داخلی خواهد بود که محرک اصلی این امر، افزایش مرگبار فشارهای اقتصادی با موج جدید تحریم‌ها خواهد بود. برای مثال آمریکا برای توقف فروش نفت توسط ایران در مثلا سال ۹۷ خورشیدی، کار سختی پیش رو داشت زیرا طرف حساب آمریکا چندین کشور با منافع متنوع بودند همچون ژاپن، کره جنوبی و ... اما این بار آمریکا تنها نیاز به مذاکره با یک بازیگر دارد تا عملا فروش نفت ایران را به صفر برساند، و آن هم مهار چین بوده که این موضوع از مدت‌ها پیش در دستور کارشان قرار گرفته است.به بیان جناب مطهرنیا، اثرات فشارهای اقتصادی که حاصل از موج بعدی تورم و فشارهای تحریمی‌ست، این بار نه تنها گریزناپذیر بلکه گزیرناپذیر نیز خواهد بود.که نتیجه آن نهایتا به گام پنجم که یک گام سلبی و غیرایجابی است منجر می‌شود، یعنی اعتراضات گسترده داخلی که این بار فراجناحی بوده و بیشتر بر مبنای ریسک بقای ملت در صورت ادامه‌یافتن شرایط فعلی خواهد بود + این جریان حداقل در ابتدای امر، چندان با خواسته‌های تندروهای داخلی مخالف با دولت فعلی پزشکیان نیز منافاتی نخواهد داشت.طرف مقابل ما دیگر بایدن نیست که اجازه فروش نفت هرچند به میزان حداقلی را بدهد، بلکه ترامپی‌ست که حتی اجازه فروش یک قطره نفت را به ایران نخواهد داد (هر چند شبکه مافیایی فروش نفت ایران به منظور دور زدن تحریم‌ها به میزانی پیچیده و گسترده شده که ممکن هست حتی با وجود شدیدترین تحریم‌ها، باز هم امکان فروش نفت از طریق واسط‌های رانتیر در سایر کشورها برای حکومت فراهم باشد حتی اگر هزینه فروش نفت برای ما افزایش یابد).در راستای این اقدامات، در نهایت پیش‌بینی می‌شود که در گام ششم، حکومت به منظور جلوگیری از فروپاشی، تن به مذاکره دهد و در آن‌جا ترامپ بر خلاف اوباما که خواهان حداقل حداکثرها بود، به دنبال حداکثر حداکثرهای جمهوری اسلامی در انتهای مذاکرات خواهد بود. در مقابل این میز مذاکره دیگر نه خبری از جنگ کور داعش است و نه مماشات، بلکه اسلحه پری به نام اسرائیل طرف حساب ماست که سرتاسر مسیر تجاوز به مرزها را پاکسازی کرده و به عنوان بخش مهمی از مکانیزم فشار عمل خواهد کرد!و در این موقعیت جدید، نه تنها امتیازات برجامی به ایران داده نمی‌شود، بلکه دوبل امتیازاتی که ایران در برجام وعده کرده بود + چندین پرونده دیگر نیز به ایران تحمیل و دیکته خواهد شد!و نکته اینجاست که قرار نیست حتی با حسینیه کردن کاخ سفید ماجرا برای حکومت ختم به خیر شود. زیرا آیین قدرت جغرافیا نمی‌شناسد و صرفا در حال حاضر پیرامون جاذبه آمریکا می‌چرخد در صورتی که ممکن است ده سال دیگر در نقطه دیگری از جهان ساکن شود. اینکه کاخ سفید در آن زمان حسینیه شده باشد یا نه دیگر موضوعیت و کاربرد خاصی نخواهد داشت.نکته اینجاست که قدرت سرمایه‌داری که از دهان آقایان لحظه‌ای نمی‌افتد، حاصل پول یا ثروت رایجی که در ذهن ما تداعی‌گر می‌شود نیست. بلکه اثرات دانشی است که آمریکا طی سالیان با جذب نخبگان از سرتاسر جهان به آن دست پیدا کرده و حال از این گنجینه دانش بهره‌برداری حداکثری می‌کند.چرا چین رقیب آمریکا محسوب نمی‌شود؟ زیرا با صرف قدرت اقتصادی نمی‌توان در مقابل هیولای فناوری و دانشی قد علم کرد که از دل ساختار خودش امثال ایلان ماسک، مارک زاکربرگ، بیل گیتس، تیم کوک و .. را پرورش داده که هر کدام جز ثروتمندترین افراد جهان هستند که هیچ، جز باهوش‌ترین افراد دنیا نیز می‌باشند.آیا چین قدرت جذب نخبگان از سرتاسر دنیا به منظور استفاده از دانش ایشان را دارد؟به نقل از دیجیاتو داریم:🔹 «کریستوف فوکه»، مدیر ارشد اجرایی ASML، به‌عنوان بزرگ‌ترین سازنده تجهیزات تولید تراشه، در جدیدترین اظهارنظر خود گفته چین به‌دلیل تحریم‌ها در حوزه فناوری‌های ساخت تراشه ۱۰ الی ۱۵ سال از رقبا عقب می‌ماند.🔺 به‌رغم اینکه شرکت‌های چینی مانند هواوی و SMIC در سال‌های گذشته سرمایه‌گذاری‌های هنگفتی روی ساخت تراشه‌های بومی کرده‌اند و البته در این زمینه نیز به پیشرفت‌هایی دست یافته‌اند، چین هنوز در این حوزه از رقبای خود مانند TSMC (انویدیا مشتری اصلی این شرکت برای خریداری تراشه‌های نیمه‌هادی‌ست که مورد استفاده برای پردازش‌های مورد نیاز محاسبات هوش مصنوعی‌ می‌باشد) عقب‌تر است؛ برای مثال، کالبدشکافی گوشی‌های جدید هواوی نشان داد این شرکت در یکی از جدیدترین محصولات خود از تراشه‌های ۷ نانومتری قدیمی استفاده کرده است.🔹 همچنین به گفته این مدیر فناوری، این موضوع کاملاً واضح است که حتی با داشتن بهترین ابزارهای DUV، چین هنوز نمی‌تواند تراشه‌هایی هم‌سطح محصولات TSMC تولید کند؛ زیرا شرکت‌های چینی نمی‌توانند به ابزارهای لیتوگرافی EUV پیشرفته دسترسی داشته باشند.لذا تکیه به روسیه و چین که هر کدام به یک شکل منحصر به فرد توسط آمریکا مهار شده یا در آینده نزدیک می‌شوند آن هم از این نظر که آن‌ها شرکای استراتژیک ما در یک جنگ نیابتی باشند؛ سیاست عاقلانه‌ای بود که حداقل ۱۵ سال این سیاست دنبال شد؟ آیا اساسا این دو کشور می‌توانند خارج از دایره مقررات بین‌المللی به مدد ایران بیایند تا از این وضعیت بغرنج نجاتمان دهند؟ آیا منطقی است که منافع خودشان را قربانی حمایت از ایران کنند که عایدی آن از هر نظر و نه فقط اقتصادی، چیز دندان‌گیری برایشان نیست؟ یا مثلا چین که در توافق میان ایران و عربستان نقش میانجی را بازی کرد، چه اهدافی را در پشت این میانجیگری دنبال می‌کرد؟ کمک به ایران؟ یا مهار تهدید ایران و نیروهای نیابتی در یمن که تهدیدی برای غول نفتی، یعنی آرامکو بودند که در صورت آسیب‌رسیدن به این شرکت، منافع چین نیز در خطر میفتاد؟ ادعاهای گزاف درباره نقش ایران در آینده خاورمیانهدر ادامه به نقل از جناب مطهرنیا، متوجه می‌شویم که از نظر ایشان، متحدان استراتژیک آمریکا از این به بعد، نه آلمان و انگلستان و فرانسه، بلکه کشورهایی همچون کانادا، ژاپن، کره جنوبی، استرالیا، اسرائیل (همانند گذشته)، روسیه (به شرط تفکیک از چین و اروپا)و ایران (با هزار و یک شرط و تبصره) خواهند بود.یعنی به بیان ایشان، آمریکا، برگ ایران را دیگر نه به چین، نه به روسیه و نه به اروپا واگذار خواهد کرد و این بار مراد، تنها و تنها مهار و حل‌کردن ایران در دامنه نفوذ خود ایالات متحده خواهد بود (هر چند این ادعا، ادعای بسیار بزرگی به نظر می‌رسد).لذا گواه را بر این می‌گیرند که کشورهایی همچون روسیه یا چین و کشورهای اروپایی هر کدام جداگانه به دنبال گرفتن امتیاز از ائتلاف غرب، به کمک استفاده از کارت ایران هستند و حمایت این سه جریان از حقانیت امارات متحده عربی در ماجرای جزایر سه‌گانه نیز دال بر همین قضیه است. در حالی که ایالات متحده آمریکا در قبال این مسئله سکوت اختیار کرده و اعلام بی‌طرفی می‌کند.در نهایت هدف آمریکا برای تحقق نظم نوین جهانی و نظم خاورمیانه جدید، تبدیل ایران (نه به معنای تئوری توطئه‌ای - بلکه به معنای سوق‌دادن و هُل‌دادن) به چیزی شبیه به ژاپن است منتها در منطقه آسیای غربی.اینکه در نهایت این ادعاها چه میزان صحت دارد و به واقعیت تبدیل خواهد شد را تاریخ مشخص خواهد کرد..توسعه پایدار..راه‌های پیشروی دولت برای عبور از وضع موجودمنظور از عنوان این بخش که بخش پایانی پست هم از قضا هست، ارائه راهکارهایی برای ماله‌کشی بیش از ۳۰ سال بی‌خردی و اقدامات خام و نسنجیده مجموعه حکومت نیست. بلکه صرفا می‌خواهیم ببینیم که چطور می‌شود از این باتلاق فعلی، با کمترین هزینه ممکن و طوری که مردم کمترین گزند را متحمل شوند، عبور کرد؟نکته مهم این است که شاید برنامه جامع نظم نوین همواره با محوریت نیشن استیت‌ها یا دولت‌های مستقر طرح شود، اما تنها مجریان واقعی و حلال مشکلات، کسانی که می‌توانند ما را از این باتلاق مرگبار بیرون بکشند، هیچ نیرو و نهادی بزرگتر و صلاحیت‌دار از {نهاد مردم} وجود ندارد. دقت بفرمایید که به گفته استاد موسی غنی‌نژاد که ایشان هم از بزرگان دیگری که نامشان در خاطرم نیست نقل قول می‌کنند؛ ثروت زاییده و نتیجه «منابع» نیست که اگر این‌طور بود الان وضع مملکت ما بدین گونه که هست، نمی‌بود. بلکه ثروت، زاییده «اندیشه» است به معنای خردورزی و استفاده حداکثری از آنچه که در بالاترین سطح بدن هر شخص و جامعه وجود دارد، یعنی مغز متفکر.تنها راه حل ابربحران‌های فعلی کشور که انباشت چندین دهه بی‌فکری و سومدیریت دولتی و حکومتی هستند و همچنین انواع و اقسام رذایل اخلاقی و عملکردی که به فراخور شرایط، گریبان‌گیر عموم مردم شده است؛ تنها و تنها از مسیر «بازگشت به عقل» و تعقل می‌گذرد.هیچ راه دیگری وجود ندارد. هیچ راه میانبر و یک‌شبه‌ای برای حل مشکلاتی که طی دهه‌ها روی هم انباشت شده و هیبت هیولایی عظیم الجثه را به خود گرفته‌ وجود ندارد و مردم خوب یا بد، خواه یا ناخواه باید جور تمام تصمیمات غلط خود و دولت‌مردان خود و صدالبته، نیاکان خود را بکشند و تا ریز هزینه‌ تک‌تک تغییرات بسیار دردناکی که در آینده نزدیک، که ناگزیر می‌بایستی که رخ دهند را به جان شیرین خود بخرند. تغییراتی که مراد مردم است و با خوشحالی از باب آن در جمع‌ها سخن به میان می‌آورند، بسیار پرهزینه و دردناک خواهد بود و جدای از همه عواقبی که برای ایران دارد، سبک زندگی جدید و متفاوتی را نیز می‌طلبد. سبک زندگی‌ای که بر خلاف نظر آقایان، «غربی» نیست و بر خلاف نظرات آقایان و خانم‌های آن سمت، «ایرانی» به آن معنا که ما در ذهن داریم هم نیست.کسی نمی‌داند این سبک زندگی به چه شکل خود را بروز و ظهور می‌دهد، اما در اینکه دلالت بسیار قوی‌ای بر مسئولیت‌پذیری و همزیستی‌ مسالمت‌آمیز دارد شکی وجود نداشته و در اینکه در هر شرایطی، می‌بایستی که عقل ما برای ما تصمیم بگیرد نیز برهان‌های محکمی وجود دارد.در یک جمله برای آینده ایران و فردایی بهتر و به منظور زندگی در یک جامعه نرمال با حاکمیت اول - دوم - سوم عقل و عمل مبتنی بر اول - دوم - سوم مبتنی بر مسئولیت‌پذیری، مردم ایران باید بدانند که،«زمان بالازدن آستین‌ها فرا رسیده است!»</description>
                <category>Kasra</category>
                <author>Kasra</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 18:36:59 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>