<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کسری کبیری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kasrakabiri</link>
        <description>یک دیوانه که خیالش راحت است نمی‌ماند. نوشته‌هایش بماند کافی‌ست!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:05:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1973669/avatar/7EF4fP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کسری کبیری</title>
            <link>https://virgool.io/@kasrakabiri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>📚 بارنز نظرش عوض می‌شه، من عاشقش می‌مونم!</title>
                <link>https://virgool.io/@kasrakabiri/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%B2-%D9%86%D8%B8%D8%B1%D8%B4-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%86%D9%85-agv00tkavoim</link>
                <description>نظرم عوض شد (Changing My Mind)، آخرین جستار جولین بارنز (Julian Barnes)، نویسنده‌ی محبوب من است که به‌تازگی با ترجمه‌ی میثم محمدامینی توسط نشر نو منتشر شده است.بارنز در این جستار، بار دیگر سراغ یکی از دغدغه‌های همیشگی‌اش رفته: زمان و تأثیر آن بر پدیدارها.این گذشتِ زمان چه چیزهایی را تغییر می‌دهد؟ما نظرمان را عوض می‌کنیم، یا این نظرها هستند که ما را تغییر می‌دهند؟ زمان چه بر سر حافظه و خاطره‌ می‌آورد؟ همان جولین بارنزی که در حس یک پایان (The Sense of an Ending) می‌نویسد:«چه کسی گفته بود خاطره آن چیزی است که فکر می‌کردیم از یاد برده‌ایم؟ و باید برایمان روشن باشد که زمان در حکم تثبیت‌کننده عمل نمی‌کند، بلکه بیش‌تر حالتی حلال دارد.»او در این کتاب، از تأثیر مرور زمان بر سیاست و عقاید سیاسی می‌گوید و در دو بخش درخشان، درباره‌ی کلمات و کتاب‌ها می‌نویسد. بارنز ــ نه به‌عنوان نویسنده، بلکه به تعبیر خودش، به‌عنوان یک پیرمرد غرغروی بریتانیایی ــ از دگردیسی زبان انگلیسی شکایت می‌کند و از نویسندگانی می‌گوید که در جوانی دوستشان نداشته و حالا، در میانسالی، ارزش آثارشان را از نو کشف کرده است.راستش، من بارنز را پیش از آن‌که به عنوان نویسنده دوست داشته باشم، به عنوان یک متفکر ستایش می‌کنم. به‌جز رمان‌های درخشانی مثل الیزابت فینچ (Elizabeth Finch) و فقط یک داستان (The Only Story)، جستارهایش هم شگفت‌انگیزند.اگر کتاب سطوح زندگی (Levels of Life) را — که در فارسی با عنوان عکاسی، بالون‌سوار، عشق و اندوه ترجمه شده — خوانده باشید، منظورم را بهتر می‌فهمید.در نهایت، جولین بارنز یکی از مهم‌ترین نویسندگان معاصر بریتانیاست که به لطف مترجمان خوش‌سلیقه‌ی ایرانی، در سال‌های اخیر جایگاه درخور خود را میان خوانندگان فارسی‌زبان پیدا کرده است.و نظر من هیچ‌وقت عوض نخواهد شد:تا همیشه عاشق جولین بارنز می‌مانم.---#جولین_بارنز #کتاب #نقد_کتاب #جستار #ادبیات #کتابخوانی #ElizabethFinch #JulianBarnes #ChangingMyMind #Literature #EnglishLiterature #review#BritishLiterature</description>
                <category>کسری کبیری</category>
                <author>کسری کبیری</author>
                <pubDate>Tue, 11 Nov 2025 00:14:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برو رو صحنه و بدترین خودت باش</title>
                <link>https://virgool.io/@kasrakabiri/%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D8%B1%D9%88-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-bo4gjk8uuts5</link>
                <description>در این سال‌ها که با اهالی تئاتر و عشقِ بازیگری جماعت نشست و برخاست داشتم تحقیقا از همه یک‌چیز واحد شنیده‌ام که در تمرین‌های تئاتر دو چیز از همه سخت‌تر است. اولی تمرین «تئاتر بد» است که در طول یک اتود کوتاه هنرجو-بازیگر باید تمام زورش را بزند که بدترین باشد. همیشه هم به یک تیپیکالِ مرسوم شکسپیر مآبانه و «بودن یا نبودن.» با لحن آلن‌ دلون دوبله شده ختم می‌شود. از آن نمونه‌های منسوخ نمایشی که بدن و میمیک بازیگر هر لحظه احمقانه‌تر می‌شوند؛ و انصافا هم تمرین سختی‌ست و نهایت ندارد. این اتود را هر چقدر ادامه دهید، باز هم می‌توانید بدتر باشید و از خلل همین ژانگولرها، ایده‌های خلاقه بیرون می‌زنند و بدترین‌ها به یک اجرای خوب کمک می‌کنند.تمرین دوم کمی عجیب‌غریب‌تر است. بار اولی که با این تمرین مواجه‌ شدم خنده‌ام گرفت که این مسخره‌بازی‌ها چیست؟ با همان ادعای کمی ابلهانه نوجوانی سینه‌ام را سپر کردم و با غبغب باد کرده گفتم «این که کاری نداره.» تمرین این بود که باید خودمان را اتود می‌کردیم. خودمان را بازی می‌کردیم. ادای خودمان را در می‌آوردیم. من که هیچ ادعایی در این رشته ندارم و اصلا خودم را بازیگر نمی‌دانم، به جرات می‌گویم این سخت‌ترین کاری‌ست که در تمام این سال‌ها تجربه کردم. آدم چگونه خودش را بازی کند؟ چگونه خودش باشد؟ اصلا مگر ما چقدر خودمان را تا به حال دیده‌ایم که آن را بازتولید کنیم؟ این تمرین برعکس تمرین «تئاتر بد.» اکثر مواقع بعد از چند دقیقه به یک اتود لوس می‌رسد و آن‌قدر آدم درجا می‌زند که عاقبت مجبور به لودگی می‌شود.بعدتر با تمرین دیگری هم در کلاس‌های داستان‌نویسی آشنا شدم که باید خودمان را می‌نوشتیم. این هم نشدنی‌‌ست؛ در رهاترین و صادقانه‌ترین حالت ممکن ما نمی‌توانیم به خودافشاگری محض برسیم و خودمان را بنویسیم. نهایتش به جای این‌ که تصویری از خودمان ثبت کنیم، تصویری از یکی از عکس‌های‌مان ثبت می‌کنیم. اصلا انگار هر جا به خودمان می‌رسیم مفلوک و عقیم می‌شویم. آخرش هم به خودمان می‌‌آییم و می‌بینیم خیلی سینمایی‌طور در آینه خیره و مسخ شده‌ایم و نمی‌فهمیم که چند چندیم.زمین و زمان گذشته‌اند و کار به جایی رسیده است که هر روز زندگی‌ام با این دو تمرین سر می‌شود. انگار همچی دست به دست هم داده تا به من ثابت شود «تئاتر یعنی زندگی.» یا همچین چیزی. درگیر یک اجرای فوق‌واقع‌گرایانه شده‌ام که هر شب باید در کالبد نقش خودم یک اتود فوق بد بزنم. هر شب جامه‌ی نقش خودم را به تن کنم و تمام تلاشم را بکنم برای بدترین بودن. مدام میان خودم و خودم سرگردان باشم. یک وضعیت تراژدی-کمدی ابلهانه اعتیادآور. درست مثل همان دلقک کلیشه‌ای که می‌خندید و گریه می‌کرد. از دل تمرین و اجرا و بداهه من خلق می‌شوم و نابود می‌شوم و دوباره از نو خلق می‌شود. با رهایی و ناهشیاری محض. اگر تئاتر زندگی باشد و زندگی تئاتر، این ایمان وجود دارد که بدترین‌ها به بهترین‌ها ختم می‌شوند. آن‌جایی که صحنه خاموش می‌شود و دوباره نور روشن برمی‌گردد خودت هستی و خودت و خودت‌. سخت است آدم خودش را بازی کند و بعد دیگر خودش نباشد و خودش بماند. نور می‌رود و می‌آید و تو و خودت روی صحنه مانده‌اید.کسری کبیری - اردی‌بهشت ۱۴۰۲</description>
                <category>کسری کبیری</category>
                <author>کسری کبیری</author>
                <pubDate>Fri, 05 May 2023 18:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوازنده‌ خطوط عابر پیاده</title>
                <link>https://virgool.io/@kasrakabiri/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%B7%D9%88%D8%B7-%D8%B9%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%87-qlhli2hdgzkl</link>
                <description>خطوط عابر پیاده. خطوط عابر پیاده تو را یاد چه چیزی می‌اندازد؟ یادت می‌آید برایت نوشته بود که یکی از بهترین اخلاق‌‌هایت این است که موقع رد شدن از خیابان، سمت ماشین‌ها راه می‌روی و این به آدم احساس امنیت می‌دهد؟ خطوط عابر پیاده از آن روز معنی‌اش برای تو عوض شد. خطوطی که خودش برای تو احساس امنیت داشت، تبدیل شد به جایی برای قهرمان‌بازی. بعد از آن هر وقت به آن می‌رسی احساس می‌کنی ابرقهرمانی. همیشه دلت می‌خواهد پا روی خطوط سفید بگذاری. انگار که پیانو باشد و تو از صدای نت‌های نیم‌پرده خوشت نیاید. اولین باری که فهمیدی وقتی برف می‌بارد، خطوط سفید لیزتر می‌شود را به یاد داری؟ از این که مجبور بودی روی آسفالت راه بروی بدت می‌آید. اما همان باری که روی لیزی خطوط سفید زمین خوردی و همه در خیابان خندیدند، فهمیدی چاره دیگری نداری. از آن روز به بعد هر وقت برف باشد، می‌روی کنار یکی از همین خطوط صبر می‌کنی، یک نفر لیز بخورد و تو هم بخندی. برف کوک کلاویه‌ها را به هم می‌ریزد.چرا هر بار از خط عابر پیاده رد می‌شوی، از ماشینی که برایت ایستاده است تشکر می‌کنی؟ مگر این خط را نگذاشتند که تو حق رد شدن داشته باشی؟ چرا همیشه برای چیزی که حق توست تشکر می‌کنی؟ آن بی‌پدر را گذاشته‌اند که رد شوی دیگر. اما تو همچنان تشکر می‌کنی.یک کرم و مرض دیگر هم داری. اگر چراغ قرمز باشد و سه ثانیه زمان مانده باشد خوشت می‌آید یوسین بولت شوی و در دو ثانیه به آن‌ طرف برسی و روبان مسابقه را پاره کنی. حتی چند بار موقع رد شدن از خیابان جلوی ماشین‌ها رقصیدی و شکلک درآوردی. اگر جراتش را پیدا کنی مطمئنم یک روز انگشت وسطت را هم به آن‌ها نشان می‌دهی. چراغ هم قرمز است و هیچ غلطی نمی‌توانند بکنند.با خودت می‌گویی کاش از این رقص‌های مزخرف ژانگولر بلد بودی و می‌رفتی جلوی ماشین‌ها، روی خط عابر هلیکوپتری می‌زدی. اما فعلا به همین پیانو نواختن راضی هستی. همیشه دلت می‌خواسته جایی از آن پیانو‌های زمینی که شبیه فرش هستند بنوازی، همین نیازت را با خطوط عابر پیاده تامین می‌کنی.تو در عابر پیاده همانی هستی که دوست داری؛ یک پیانیست، یک قهرمان و از همه مهم‌تر؛ یک دیوانه.</description>
                <category>کسری کبیری</category>
                <author>کسری کبیری</author>
                <pubDate>Sun, 12 Feb 2023 14:45:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابفروشی سایه</title>
                <link>https://virgool.io/@kasrakabiri/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-wtwlarjgtkrq</link>
                <description> &quot;کتابفروشی سایه&quot; زمستان 1400 در شماره 05 مجله سیزده منتشر شده است.باورم نمی‌­شود. نمی­‌خواهم باور کنم. درست بیست و سه روز است که حتی یک نفر هم وارد این­جا نشده است؛ در واقع یک نفر آمد و آن هم سراغ یک رمان زرد که چاپ 1405 بود را گرفت که با نگاهم یک تیپ پا به او زدم و بدرقه‌اش کردم. این نگاه را از پدرم آموختم.پدرم کسری کبیری متولد سال هزار و سیصد و هشتاد در تهران بود. از وقتی که با هم آشنا شدیم بیشتر رفیق بودیم تا پدر و دختر. از چهار سالگی، معمولا چهارشنبه‌­های هر هفته دوتایی تنهایی جایی می‌­رفتیم. از شهربازی و باغ وحش گرفته تا تئاتر و سینما، که هرچه بزرگ­تر شدم میزان راحتی و خوش­گذارنی­‌مان بیشتر می‌­شد. معمولا قهر یا دعوا که می­‌شد، کل هفته را صبر می­‌کردیم تا چهارشنبه شود و برویم کافه، بنشینیم تا توان داریم غر بزنیم و خودمان را برای هم لوس کنیم.  همیشه صدای خنده­‌مان زودتر از خودمان وارد خانه می­‌شد. مادرم همیشه به شوخی می­گفت &quot; یه چهارشنبه شما می­‌رین، وسط بحث تصمیم می­‌گیرین برنگردین.&quot;پدرم آن­قدر کتاب داشت که مادرم مجبور می‌شد آن‌ها را حتی زیر مبل و تخت و در کمدهای آشپزخانه بچیند و شکایتی هم نمی‌­کرد. خدا در و تخته را جور کرده بود و هر دو کتاب‌خوان که چه عرض کنم، بیشتر کتاب‌خوار بودند. در خانه‌ی ما از بسیاری از کتاب ها دو جلد وجود داشت، یکی برای مادر بود و دیگری برای پدر. وقتی اولین بار پرسیدم: «خب چرا یکی از آن‌ها را به کتاب­خانه یا دست دوم فروشی‌ها نمی­‌دهیم؟» در جوابم گفت: «هر کدام آنها داستان خودش را دارد.» راست هم می­­‌گفت؛ کتابی که پدرم از کتاب‌فروشی محل نوجوانی­‌اش خریده بود با کتابی که مادرم از دوست صمیمی­‌اش گرفته بود، فارغ از یکی بودن محتویاتشان، دو داستان کاملاً متفاوت داشتند. اصل کتاب خریدن خانواده‌ی ما بر همین اساس تعریف می‌­شد؛ رمان کلاسیک روس را از همان جایی که جستارهای آمریکایی را می‌خریدیم، نمی­‌گرفتیم.سال 1420 پدرم تمام پس اندازش _ شامل حق‌التحریر، فروش فیلم­نامه‌­هایش و حقوق چند تئاتر و فیلمی که بازی کرده بود_ را روی پول سود فیلم جدیدش گذاشت و این­جا را راه‌اندازی کرد. در نزدیکی &quot;کریمخان، تقاطع ایرانشهر&quot; همان جایی که عاشقش بود و اسم من را که به خاطر علاقه‌اش به هوشنگ ابتهاج «سایه» گذاشته بود، روی این­جا، کتابفروشی خودش هم گذاشت. روی کتاب فروشی خودش تاکید می‌کنم چون همیشه وقتی در کتاب­فروشی‌های شهرهای مختلف و یا دوستانش می‌­رفتیم، با لبخند آکنده از امید و حسرت می­‌گفت: « یک روز کتاب‌فروشی خودم را می­زنم.»چند سال اول هر روز حتی شده روزی یک ساعت می‌­آمد این­جا تا با آدم‌ها معاشرت کند و تقریبا تمام قرارهای کاری‌اش را همین‌جا می‌­گذاشت و این­جا هم شده بود خانه­؛ دقیقا مانند خانه‌ی خودمان دور تا دور پر از کتاب بود و آدم‌های زیادی رفت‌و‌آمد داشتند. با این تفاوت که این­جا آدم‌ها می‌توانستند با پرداخت هزینه‌، کتاب‌ها را از خانه با خود ببرند.از ابتدای دهه سی ما -که با قرن گذشته کاملا متفاوت است- دیگر به صورت کامل، هر آنچه مفهوم کاغذ و قلم و چاپ شدن را داشت از بین رفت و کتاب چاپی تبدیل شد به یک سوژه­‌ی نوستالژیک که مثلا خانواده­‌های پولدار روی طاقچه خانه‌هایشان، یک جلد داستایوفسکی را در قفس شیشه‌­ای می­‌گذاشتند و پز آن را به جاری و باجناق‌هایشان می‌­دادند. پدرم تعریف می­‌کرد در نوجوانی برایش عجیب بوده است که مادرش ماه‌ها زمانش را صرف پیدا کردن یک صفحه گرامافون مخصوص می­‌کرده است. در دنیایی که همه با بلوتوث آهنگشان را پخش می­‌کردند، گرامافون و نوار کاست هم نوستالژی‌ای بود که به دیده‌ی تمسخر نگاه می‌کردند. برای پدرم دقیقا همان چیزی که مسخره‌­اش می­کرد حالا سر خودش آمده و اگر یکی از کتاب‌هایش از کوندرا گم شود باید کل جهان را بگردد تا شاید یک نسخه پیدا کند که گیر عذابی به اسم پی‌دی‌اف نیفتد. می­‌گویم عذاب چون پی‌دی‌اف از هزار فحش خواهر و مادر و حتی عمه برای او بدتر بود. حاضر بود رمان زرد چاپی بخواند اما چشمش به پی‌دی‌اف بیگانه نیفتد. اوضاع هر روز بدتر شد و این­جا تبدیل شد به یک کتابخانه. آن­‌قدر همه‌­چیز کمیاب شد که مجبور شدیم تمام کتاب‌های خودمان را بیاوریم این­جا. این­جا هم‌چنان خانه بود، اما آن یکی خانه دیگر خانه نبود؛ تبدیل شد به جایی که دیوارهایش پر از جای خالی کتاب بود و جایی برای خوردن و خوابیدن. پدرم که معتقد بود به واسطه شغلمان باید تک تک کتاب‌های تازه چاپ را بخوانیم، از زمان پی‌دی‌اف حتی دیگر یک صفحه کتاب هم نخواند. مگر این که یکی از دوستانش برایش نظر پدرم خیلی مهم و حیاتی بود. آن وقت یک هزینه سنگین می‌کرد و یک نسخه برای پدرم چاپ می­‌کرد تا بخواند. او هم آن را در روبایستی می­‌خواند؛ چون وقتی نمی‌­توانست آن را بفروشد چه لذتی داشت؟ به مردم می­گفت فلان کتاب را خواندم و مثلا فلان لینک را بالا بکشید؟ خدا بیامرز از فکر به این موضوع هم تمام وجودش می­‌لرزید.حالا پدر مانده بود و مغزی که باید روز حداقل دو کتاب میل می­‌کرد و ورق می‌­زد. یک روز تصمیم گرفت کتاب‌هایش را از اول بخواند. انگار کتاب‌هایی که با آن ها زندگی‌اش را گذرانده بود به مسیر برعکس تبدیل شدند و او با هر کتاب یک قدم برمی­داشت و فقط در انتهای به جای رحم مادر به خاک بر­می­‌گشت. &quot;هرچه بیشتر به یاد می‌آوری، به مردن نزدیک‌تر می­شوی ...&quot;  یک روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم روی مبل با &quot;تنهایی پر هیاهو&quot; خوابش برده و دیگر بیدار نمی‌شود. آرام کتاب را برداشتم و بیست صفحه آخر را که مانده بود برایش با صدای بلند خواندم؛ مانند فرزندی که بعد از فوت پدرش نماز قضا‌هایش را می­‌خواند شروع کردم به خواندن کتاب‌های باقی مانده از زندگی دومش.کسری کبیری – زمستان 1400پی‌نوشت: چقدر برایم عجیب است که متنی که یک سال پیش علیه پی‌دی‌اف و کتاب‌های الکترونیک نوشته‌ام را باید اینجا پست کنم...(زمستان 1401)</description>
                <category>کسری کبیری</category>
                <author>کسری کبیری</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jan 2023 12:49:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع ویرگول‌نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@kasrakabiri/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-xglaju3pezrf</link>
                <description>اولین باری که یک متن در مجله از من چاپ شد در یک پست اینستاگرامی از آن لاموت نقل قول کردم که &quot;چاپ شده‌ام؛ پس هستم...&quot; از آن روز نزدیک دو سال می‌گذرد و این بودن را در شش شماره از مجله سیزده تجربه کرده‌ام. بقیه‌ی نوشته‌هایم در دفتر و نوت گوشی و این‌ور و آن‌ور آرشیو و گم شده‌اند. اما چه شده منی که همیشه از نوشتن در وبلاگ‌ها یا فضای مجازی دوری کرده‌ام آمده‌ام اینجا و تصمیم دارم ویرگول‌نویس شوم؟ در ابتدا فکر کنم شما هم مثل من در جریانید که چاپ کردن و چاپ شدن با این وضعیت روز به روز غیرممکن‌تر می‌شود. از طرفی هم من دیگر آن نوجوان سابق نیستم که حوصله‌ی صبر و انتظار طولانی برای چاپ شدن را داشته باشم.و حقیقت واضح است که من نمی‌مانم. حتی اگر بتوانم هم نمی‌خواهم ماندگار و جاودان باشم یا از این حرف‌ها. قرار است مدتی زنده باشم و همین. اما می‌نویسم تا شاید نوشته‌هایم بماند. می‌نویسم و حتی اگر یک نفر هم بخواند کافی‌ست؛ نخواند هم نخواند.از این به بعد اینجا جایی‌ست برای به اشتراک گذاشتن متن‌هایی که دوستشان دارم. می‌تواند آرشیو خوبی هم باشد. شایدبه کمک اینجا و نوشتن، دوستان و رفقای اهل قلم و خواندن پیدا کردم و چه از این بهتر؟از این به بعد &quot;پست می‌کنم؛ پس هستم...&quot; شادی باشهکسری کبیری - زمستان 1401 </description>
                <category>کسری کبیری</category>
                <author>کسری کبیری</author>
                <pubDate>Wed, 11 Jan 2023 19:19:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>