<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های kasra nari | کسری ناری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kasranariii</link>
        <description>من کلمه‌ها رو خوب می‌شناسم. به‌خاطر همین بلدم اون‌هایی که با هم جورتر هستن رو کنار هم بذارم تا قصه‌ درستی بنویسم! قصه‌ای که بشه دوستش داشت!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:51:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/531866/avatar/GkgyZt.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>kasra nari | کسری ناری</title>
            <link>https://virgool.io/@kasranariii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقد به مثابه تخلف - جستاری در باب رنجِ گفتن و رنجِ شنیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@kasranariii/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%AE%D9%84%D9%81-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%90-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%86%D8%AC%D9%90-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-ho0tig0byzpc</link>
                <description>مقدمه: نقد چیست و چه می‌توانست باشد؟ نقد به ظاهر، عملی روشن‌گرانه است. انگار آیینه‌ای است که پیش روی دیگری گرفته می‌شود تا زوایای نادیده مانده را بازتاب دهد، اما آنچه در زیستن مشاهده می‌کنیم، با این تعریف آرمانی فاصله‌ای معنادار دارد. در زندگی روزمره، نقد نه چون آینه، که چون پُتک دیده می‌شود؛ نه چون دعوت به تامل، که چون حمله‌ای به نفس. تجربه زیسته بسیاری از ما گواهی است بر این پارادوکس: نقد کردن اغلب ما را به درِ خروج نزدیک می‌کند تا به دلِ جمع. نقد و روان‌شناسیِ خود: چرا نقد می‌آزارد؟ ما انسان‌ها بیشتر از آنکه به حقیقت وفادار باشیم، به تصویر خود دلبسته‌ایم. از کودکی یاد می‌گیریم که تصویر &quot;مطلوب&quot;، سرمایه‌ای حیاتی برای بقای و مقبولیت اجتماعی است. نقد، حتی وقتی دقیق و منصفانه باشد، ضربه‌ای است به این تصویر. نه فقط شنیدن، بلکه گفتن نقد نیز با رنج همراه است: رنجِ گفتنِ چیزی که می‌دانی شنیده نمی‌شود، یا اگر هم شنیده شود، به بهای فاصله خواهد بود. در سطحی عمیق‌تر، نقد یعنی روبه‌رو شدن با ناتوانی‌ها، ناکامی‌ها و زوایای تاریک خود. این روبه‌رویی، برخلافِ توهمِ رشد و خودشناسی، همیشه آسان نیست. چون ذهن، برای حفظ خود، مکانیسم‌هایی چون انکار، فرافکنی و واکنش تدافعی را به‌کار می‌گیرد. پس وقتی کسی ما را نقد می‌کند، اولین واکنش ذهن، نه پذیرش، بلکه دفاع از تصویر خویش است. نقد در روابط شخصی: دعوت یا اخراج؟ چه در رابطه‌ای عاشقانه چه دررابطه‌‌های خونی،نقد کردن اغلب به مثابه اعلام جنگ است. دمیدن در کوس جنگی که عاقبت خوبی نخواهد داشت. گویی با گفتن یک جمله صادقانه، ناگهان از حلقه &quot;ما&quot; خارج می‌شوی و به قلمروی &quot;دیگری&quot; تبعید می‌گردی. چرا؟ چون در روابط صمیمانه، ما نه فقط از حضور فیزیکی دیگری، که از تایید مداوم او تغذیه می‌کنیم. نقد، این تایید را مختل می‌کند. بارها پیش آمده است که در روابط دوستانه یا عاطفی، نقدی ساده، مثلا به شیوه صحبت، تصمیمی ناپخته یا رفتاری ناهمدلانه، به سکوتی طولانی یا پایان رابطه منجر شده است. اینجا است که نقد، به‌جای آنکه وسیله‌ای برای نزدیک شدن باشد، به سکوی پرتاب برای فاصله بدل می‌شود. نقد در روابط کاری: ساختار قدرت و زخم‌های پنهان در محیط‌های حرفه‌ای و اداری، وضعیت پیچیده‌تر است. اینجا نه فقط &quot;خود&quot; بلکه &quot;قدرت&quot; در کار است. نقدر در محیط‌های کاری، اغلب از سوی پایین‌دستی به بالادستی، تابو است. حتی اگر نقد با زبان نرم و نیت خیرخواهانه مطرح شود، اغلب با تفسیر منفی روبه‌رو می‌شود: تهدید به اقتدار، زیر سوار بردن اعتبار یا طغیان پنهانی مدیر یا مسئولی که تاب نقد ندارد، نه‌تنها رشد نمی‌کند، بلکه ناخواسته اطراف خود را از صدای واقعی تهی می‌سازد. در چنین فضاهایی، نقد نه فقط تخلف که خطری امنیتی تلقی می‌شود؛ چیزی شبیه لو  دادن رازِ ناپایداری ساختار. همین است که نقد در این محیط‌ها، معمولا به حاشیه رانده شدن، قطع همکاری یا اخراج می‌انجامد. آیا در چنین فضایی می‌توان امید به بهبود داشت؟ تنها زمانی که رابطه‌ها از حالت سلطه‌گر-سلطه‌پذیر خارج شود و به مشارکت بدل گردند؛ یعنی مدیری که نقد را نه تهدید، بلکه داده‌ای ارزشمند ببیند. اما باید گفت این &quot;یوتوپیا&quot; در دنیای ما بسیار نادر است. نقد به مثابه مشارکت، نه تخلفوقت آن است که نقد را از جغرافیای سوءتفاهم بیرون بکشیم. نقد، اگر با احترام، همدلی و زبان درست بیان شود، مشارکت است، تلاشی برای ساخت بهتر، اما این بازسازی فرهنگی نیازمند تغییر در بنیان‌های ذهنی ما است. باید یاد بگیریم که نقد، لزوما &quot;رد&quot; نیست؛ تردید است، دقت است، اشتیاق به بهتر شدن است. باید تمرین کنیم که از دل نقد، دوستی، همدلی و حتی رهبری شکل بگیرد. مدیر خوب، دوستی خوب و حتی پدر یا مادر خوب، کسی است که نه فقط نقد می‌کند، بلکه نقد می‌شنود و فرو نمی‌پاشد. پایان: رنجِ نقد و مسئولیت گفتن تا آن روز، تا روزی که نقد دیگر به مثابه تخلف نباشد، نقد کردن همچنان کاری پرهزینه خواهد بود، اما شاید وظیفه ما، به‌عنوان کسی که می‌خواهد زنده باشد، همین باشد: بهای صداقت را بپردازد؛ چون اگر هیچ‌کسی چیزی نگوید، هیچ‌چیزی تغییر نمی‌کند. رنجِ گفتن، رنجِ شنیدن و رنجِ ماندن در فضایی که نقد را تاب نمی‌آورد، بخشی از مسئولیت اجتماعی ما است. راه دشواری است، اما شاید یکی از معدود راه‌هایی است که هنوز ما را به امید پیوند می‌‌زند. کسری ناری دماوندی</description>
                <category>kasra nari | کسری ناری</category>
                <author>kasra nari | کسری ناری</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 14:02:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای سختی که فراموش نخواهند شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@kasranariii/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-epvjw9crk0gg</link>
                <description>احمد رئیسی به‌دنیا که آمدم، در همان خردسالگی به قصه‌ای فکر می‌کردم که باید روزی آن را بر روی کاغذهای سفید که خط‌های مشکی دارند بنویسم. هر روز بزرگ‌تر می‌شدم و وجب به وجب به قدم اضافه می‌شد. هر روز که بزرگ‌تر می‌شدم، به این فکر می‌کردم که داستان چه کسی را باید از نو بنویسم. خاطره چه کسی را باید روی این کاغذهای سفید با خط مشکی، بنویسم. بزرگ‌تر که شدم، احساس کردم که حالا زمان آن است که مداد مشکی تراش خورده‌ام را بردارم و در میانه یک خانه جنگلی شروع به نوشتن کنم. کاغذها را روبرویم گذاشتم و هرچه زور زدم نشد. به این فکر افتادم که چگونه این نویسنده‌های درجه یک ایرانی و آنور آب، در خانه‌‌ای چوبی می‌نشینند و شروع به نوشتن می‌کنند. دست از نوشتن برداشتم و با آخرین سیگاری که داشتم، برگه‌های سفید را سوزاندم تا یادم بماند قصه‌ای که می‌خواهم بنویسم در جنگل و خانه چوبی و موسیقی شوپن، بر روی کاغذ نمی‌آید. باز هم بزرگ‌تر شدم، آنقدر بزرگ بودم که برای نوشتن چند کلمه بر روی کاغذ، باید از هرجایی که در آن صبح تا شب کار می‌کردم دور می‌شدم و حالا شاید لحظه‌ای ذهنم آزاد می‌شد. اینبار کویر را امتحان کردم. زیر نور ماه و ستاره‌های غیرقابل شمارشی که هر کدام به من چشمک می‌زدند. دوباره کاغذهایم را از کیف کوچکی بیرون آوردم و شروع به نوشتن کردم. چند کلمه‌ای نوشتم و داستانی شد درباره جوانی که سال‌ها قبل اسمش خالد بود. خالد را سال‌های سال قبل‌‎تر احمد محمود خلق کرده بود و حالا من می‌خواستم دوباره خالد را نبش قبر کنم و دوباره او را بر روی کاغذ سفید بیاورم و برایش زندگی جدیدی تشکیل دهم. چند روزی طول کشید تا داستانم را تکمیل کنم. بعد از چند ماه آن را دوباره خواندم و احساس کردم این کاغذها هم باید برای همیشه پاره شوند، تا بدانم نه من اهل کویرم، نه خالد را می‌توانم زنده کنم نه احمد محمود از من راضی  است. باز هم گذشت و بزرگ‌تر شدم، آنقدر بزرگ که وقتی عکس‌هایم را نگاه می‎‌کردم، اشک‌هایم سرازیر می‎شد و نمی‌‎دانستم که حالا کجای این زندگی هستم و چرا هیچ‌وقت این کاغذهای سفید من پر نمی‌شوند. بزرگ‌تر شدم و دست‌هایم به اندازه‌ای بلند بود که باید برای گرفتن مداد آن‌ها را تعلیم می‌دادم. بزرگ شدم و لحظه‌ای در خیابان بودم که صدای چند زن گرفتار را شنیدم که پشت میله‌های یک ماشین نظامی فریاد می‌زدند. دوباره لحظه‌ای گذشت و مرد و زن را می‌دیدم که در وسط میدان ولیعصر دست در دست هم فریاد می‌زنند. فریادها بیشتر شد تا صدای گلوله‌ تمام تنم را تسخیر کرد. صدای گلوله‌هایی که با خود خون را به زمین می‌‎ریختند و دوباره صدای گلوله‌ و دوباره خون به زمین می‌ریخت. در همان خیابان کاغذهایم را درآوردم و در میان میدانی که شبیه به میدان جنگ بود، شروع به خط خطی کاغذهای سفیدم کردم. کاغذها پر می‌شدند. به خانه که رسیدم، صدها برگه‌ای داشتم که پر بود از کلمات و کلمات و کلمات. باز هم چند روز گذشت و ناگهان بر روی این کاغذها نامی را دیدم که احساس کردم، حالا می‌دانم قصه‌م را برای چه کسی باید بنویسم. برای آن مردی که به ناحق در خانه‌ش دزدیده شد و سی‌و‌شش روز تمام را در پشت میله‌های بازداشتگاه اطلاعات در اوین سپری کرد. شروع به نوشتن کردم و هر روز برایش بخشی از داستان را نوشتم. هر روز بیشتر قلم بر روی کاغذ سر می‌خورد و حرف‌ها و کلمه‌های بیشتری بر روی کاغد جریان پیدا می‌کردند. احمد رئیسی که آزاد شد، به دیدارش رفتم. همان لحظه بود که فهمیدم من برای نوشتن، نیاز به خیابان و اعتراض دارم. نیاز به یک انقلاب که باید در من اتفاق بیفتد و آن را ادامه دهم تا حکومتی را تغییر دهم، دهیم. حالا می‌دانم این کاغذهایی که پر می‌شوند، برای یک لحظه درست شده‌اند. برای لحظه‌ای که آن را باید قدر بدانم. برای لحظه‌ای که احمد رئیسی از پشت میله‌ها بیرون آمده و روبرویم می‌خندد. برای لحظه‌ای که .....به‌دنیا که آمدم، از همان اول باید می‌دانستم روزی از روزها، در میانه میدانی که نامش را ولیعصر گذاشته‌اند، دوباره متولد خواهم شد، تا دوباره زندگی کنم، تا در آستانه سی سالگی دوباره بمیرم و نیاز به یک انقلاب داشته باشم. به‌دنیا که آمدم .....</description>
                <category>kasra nari | کسری ناری</category>
                <author>kasra nari | کسری ناری</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 13:41:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این رسم توست که ایستاده بمیری!</title>
                <link>https://virgool.io/@kasranariii/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C-nofijemy1pcv</link>
                <description>روزنامه کیهان - سال 1352(بشتابید - بشتابید: روزنامه - روزنامهخبرهای روز خبرهای روز: چند معترض دیگر اعدام شدند! بشتابید بشتابید: روزنامه - روزنامه)و همینجا لحظه‌ای مکث کرد و چشم‌هایش را بست! در میان انبوهی از صدای فریاد و بوق ماشین‌ها، چشم‌هایش را بسته بود و تنها خواسته‌ای که داشت این بود: &quot;بگذارید فقط برای لحظه‌ای مکث کنم&quot; و دوباره صدای بلند و گوش‌خراش چند کامیون و ماشین‌های سواری در میان سر و صدای دختر و پسرهایی که فریاد می‌زدند(بشتابید - بشتابید: روزنامه - روزنامه خبرهای روز - خبرهای روز: چند معترض دیگر به اتهام محاربه، اعدام خواهند شدبشتابید بشتابید: روزنامه - روزنامه)سرش را از پنجره ماشین بیرون کرد و نگاهی به پشت سرش انداخت. ترافیکی عظیم به‌راه افتاده بود و تنها صدایی که دقیق و منظم به‌گوش می‌رسید، صدای بوق ماشین‌ها بود. دماغش را از دود ماشین‌ها پر کرد و پایش را با تمام قدرتی که داشت بر روی پدال فشار داد و از آن خیابانی که &quot;دیوانه‌خانه&quot; می‌خواندش فرار کرد. به نزدیکی‌های خانه‌ش رسیده بود. خانه‌ای که سر تا پایش را پارچه‌ها و اعلامیه‌های سیاه رنگ گرفته بودند. پارچه‌هایی که هر کدام از مرگ پسر و دختری جوان و نوجوان سخن میگفتند. پارچه‌هایی که هر کدام برای خود داستان و راوی متفاوتی داشتند. پارچه‌هایی که اگر زبان باز می‌کردند، خون می‌گریستند. خانه‌ای که دیگر شبیه به خانه چند روز یا چند ماه قبل نبود. خانه‌ای که از همین حالا متروکه است. (بشتابید - بشتابید: روزنامه - روزنامه خبرهای روز - خبرهای روز: پنجاه دانشجوی دختر و پسر در خوابگاه ربوده شدندبشتابید بشتابید: روزنامه - روزنامه)با تمام سختی‌هایی که داشت، وارد خانه شد. خانمی بود چهل و اندی ساله که تمام موهایش را رنگ سفید فرا گرفته بود. به راه رفتن در راهروی خانه‌ای که بودی کافور می‌داد ادامه داد. هر قدمی که برمی‌داشت صدای پسر و دختری را می‌شنید که تا همین دیروز یا چند روز قبل‌تر در این خانه راه می‌رفتند. در این خانه می‌خندیدند و صدای قهقهه‌شان در کوچه می‌پیچید و دوباره لحظه‌ای مکث کرد. دو زانویش را بر روی سرامیک سرد و سفیدی گذاشت و چشم‌هایش را بست.(بشتابید - بشتابید: روزنامه - روزنامه خبرهای روز - خبرهای روز: جنازه چند دختر جوان در حالی که به آن‌ها تجاوز شده بود، در یکی از خیابان‌ها پیدا شد! بشتابید بشتابید: روزنامه - روزنامه)و حالا دقیقا بر روی سنگ قبری نشسته بود که نام و نشانی نداشت. کمتر از پنج ساعت پیش، خودش با همین دست‌های خودش، پسر و دخترش را به خاک سپرد. در همان حین که اشک می‌ریخت و بر روی خاک ضربه می‌زد، دست‌های خونی‌ش را نگاه کرد. خونی بود که از سینه‌‌های دختر و بیضه‌های پسر بیرون زده بود. باز لحظه‌ای مکث کرد و به گریه کردن با همان صدای خش‌‍‌دارش ادامه داد. (بشتابید - بشتابید: روزنامه - روزنامه خبرهای روز - خبرهای روز: چند فعال سیاسی، در خیابان دستگیر و به‌جای نامعلومی برده شدند!بشتابید بشتابید: روزنامه - روزنامه)نگاهی به روبرو می‌اندازد، خیل عظیمی از جمعیت به سمت او می‌آیند. خانم‌ها و آقایانی که حداقل هرکدام چهل سال به بالا هستند. اگر هم نباشند، نمی‌توان سن آن‌ها را دست حدس زد. چشم‌هایی گریان که نتیجه‌اش کبودی و ورم بسیار است. و دست‌های لرزان که آن هم خبری از اتفاقی بد و عمیق می‌دهد. آرام آرام نزدیک می‌شوند و در کنار او می‌ایستند. و دوباره لحظه‌ای مکث می‌کند تا شمارش خانم‌ها و آقایان را داشته باشد(بشتابید - بشتابید: روزنامه - روزنامه خبرهای روز - خبرهای روز: اغتشاش‌گران به سال‌های سال حبس محکوم شدند!بشتابید بشتابید: روزنامه - روزنامه)و دیگر &quot;مهسا&quot; تنها نیست. حالا در کنارش مادران و مادران و مادران ایستاده‌اند. در کنارش پدران و پدران و پدران ایستاده‌اند و به‌جای گریه و مویه، دست در دست ایستاده‌اند. مشت‌های گره کرده خود را به آن ماسک‌پوشان سیاه نشان می‌دهند و فریاد می‌زنند. خانم چهل و اندی ساله‌ای که موی سپید به سر دارد، دست بر روی زانو می‌گذراد و مکث کردن را برای همیشه از یاد می‌‎برد.  به دور و برش نگاهی می‌اندازد و پارچه‌های سیاه خانه را به رنگ خون در می‌آورد!.(بشتابید - بشتابید: روزنامه - روزنامه خبرهای روز - خبرهای روز: آن‌هایی که باید می‌رفتند، دو پای دیگر هم قرض کردند! بشتابید بشتابید: روزنامه - روزنامه)اما هیچکدام از آن‌هایی که خون‌شان بر روی کوچه و خیابان‌ها ریخته بود، دیگر به زندگی برنگشتند!&quot;تقدیم به تمام آن‌هایی که در این روزهای بسیار سخت دست در دست هم ایستاده‌اند و مشت‌هایشان را به‌سمت آسمان گرفته‌اند!&quot;</description>
                <category>kasra nari | کسری ناری</category>
                <author>kasra nari | کسری ناری</author>
                <pubDate>Tue, 13 Dec 2022 15:26:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمام این مُردگان در من زوزه می‌کِشند</title>
                <link>https://virgool.io/@kasranariii/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%90%D8%B4%D9%86%D8%AF-bnj0npxc1m9n</link>
                <description>بی نامقبل‌تر از ساعت سه صبح ساعت‌ش به صدا در می‌آید و شروع به نواختن صدایی عجیب می‌کند. کمی بعد از روی تخت‌ش بلند می‌شود و در آینه‌ای که سمت راست‌ قرار دارد خودش را نگاه می‌کند. دستی به ریش بلند و سیاه‌ش می‌کشد و لبخندی به خود می‌زند. عقب عقب راه می‌رود تا به لباس‌هایش می‌رسد و در یک چشم‌ به هم زدن، لباس نظامی‌ش را تن می‌کند. حالا که ساعت از سه صبح گذشته، در خیابان قدم می‌زند و به فکر فرو می‌رود. ماشین‌ را روشن می‌کند و به سمت یک اتفاق می‌رود. اتفاقی که شاید تا ساعت‌ها بعد همه مردم شهر را بیدار کند. کوچه‌ها و خیابان‌ها را یک به یک رد می‌کند تا به جایی می‌رسد که دور تا دورش را حصار‌ها پوشانده‌اند و مرد‌هایی بلند قامت و درشت بر روی دکلی، تفنگ به دست ایستاده‌‌اند. با عجله‌ای فراوان، به سمت اتاق خودش می‌رود و پرونده روی میزش را برمی‌‌دارد و نگاهی به آن می‌اندازد. صدای هر کدام از قدم‌هایی که بر روی زمین می‌گذارد، در گوش مردها و زن‌هایی که در اتاق‌های سه در چهار نشسته بر روی زمین خوابیده‌اند، می‌پیچد و آن‌ها را به فکر می‌برد که نوبت کدام از آن‌ها سررسیده و باید اتاق‌هایشان را خالی کنند. صدای قدم‌های مرد نزدیک و نزدیک‌‌تر می‌شود تا لحظه‌ا‌ی که ناگهان روبروی یکی از همین اتاق‌‌های کوچک و تاریک می‌ایستد. صدای باز شدن قفل در، فضای راهرو را بیشتر از قبل به وحشت نزدیک می‌کند. پسر جوانی در اتاق نشسته و در آن تاریکی، تنها سفیدی چشم‌هایش پیداست که نگاهش را به در دوخته و با باز شدن در، چشم‌هایش بسته می‌شود. پسر جوان را با دستبندهایی که سفت و سرد هستند از اتاق بیرون می‌آورند و به سمت حیاط می‌برند. هوا تقریبا سرد است، اما در گرم‌ترین فصل سال هم، آن روز برای هر آدمی سردترین سال دنیا است. پسر جوان آرام آرام راه می‌رود و دمپایی‌های قرمز رنگ خودش را بر روی زمین می‌کشد و از کنار هر اتاقی که رد می‌شود، با کشیدن دمپایی، از آن‌ها خداحافظی می‌کند. به حیاط که می‌رسد، یک روحانی را می‌بیند که آرام آرام از پله‌ها بالا می‌رود و در یک نقظه می‌ایستد و دست خود را کنار گوش‌هایش می‌گذارد. پسر جوان به آسمان نگاه می‌کند و ناگهان لرزی شدید به جانش می‌‌افتد. پسر جوان با سرعتی کمتر از همیشه به سمت چوبه‌ای می‌رود که تنها آن را در فیلم‌ها دیده بود. روحانی شروع به خواندن اذان می‌کند و در همان لحظه پاهای پسر جوان، سست می‌شوند و بر روی زمین می‌افتد. مردی که لباس نظامی‌ش را با افتخار از خانه به‌تن کرده، بر کنار چوبه می‌ایستد و پسر جوان را نگاه می‌کند و از می‌خواهد اگر حرفی دارد بر زبان بیاورد که این آخرین لحظه زندگی اوست! پسر جوان به روحانی نگاه می‌کند و آرام آرام لب‌های خشک شده‌اش را با زبان خیس می‌کند. آب دهانش را قورت می‌دهد و تا جایی که می‌تواند ترس را از خود دور می‌کند. روحانی به لحظات پایانی خواندن اذان صبح رسیده است. پسر جوان شروع به حرف زدن می‌کند: - حالا که اینجا و این بالا ایستاده‌ام، باید به همه شما که الان در خواب ناز هستید، گوش‌زد کنم که من به‌عنوان نماینده‌‌ای از جامعه معترضان به وضع موجود کشوری که در آن زندگی می‌کنم، به پای این چوبه آمده‌ام. من که تا یک ماه پیش در خانه پیش پدر و مادرم زندگی می‌کردم و مثل هرکدام از شما که الان در خوابید، خوابیده بودم، به این نتیجه رسیدم که باید ترس را کنار بگذارم. من به‌‌عنوان نماینده شما مردم معترض، امروز در این قسمت از شهر که حصارها دوره‌ام کرده‌اند، به قتل خواهم رسید. (در همین حین، دختر جوانی از پنجره سرش را بیرون می‌کند!)-من اینجا به نمایندگی از تمام شما، ایستاده‌ام تا بتوانیم در آینده‌ای نزدیک، دیکتاتورهای بزرگ این مرز و بوم را بیرون کرده و آن‌ها را به‌دست دادگاهی عادل بسپاریم. من در اینجا ایستاده‌ام تا به شما یادآوری کنم، که هر کدام از شما می‌تواند الان جای من بایستد. امروز، فردا یا چند روز بعدتر این اتفاق خواهد افتاد.&quot;تمام این مُردگان در من زوزه می‌کِشندو من سراپا خاکسترم&quot;(این جمله را می‌گوید و ناگهان زیر پایش خالی می‌شود) مرد نظامی‌پوش، دست بر روی گردنش می‌‌گذارد و نبض او را می‌گیرد تا اطمینان پیدا کند مرده است. دست‌هایش بر روی گردن او مانده و دختری که از پشت پنجره بیرون آمده بود، فریاد آزادی می‌زند و این فریاد به پنجره‌های دیگر کشیده می‌شود. </description>
                <category>kasra nari | کسری ناری</category>
                <author>kasra nari | کسری ناری</author>
                <pubDate>Mon, 12 Dec 2022 12:03:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی سیاهی برای همیشه از اینجا می‌رود</title>
                <link>https://virgool.io/@kasranariii/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-mmzoxdvvkiqn</link>
                <description>نور بر تاریکی پیروز است؟ یا این تنها یک افسانه است؟ روز که تمام می‌شود، دیگر به یادمان نمی‌آید مُردگان بزرگ و کودکی را که چند روز قبل‌تر زیر همین خاک نفس کشیدن را برای همیشه کنار گذاشته‌اند. روز که تمام می‌شود و سیاهی سراسر این خاک را فرا می‌‌گیرد، دیگر به ذهن‌مان حتی خطور هم نمی‌کند که چه بر ما گذشته است تا به این قسمت از دنیا رسیده‌ایم؟ روز که تمام می‌شود، روشنایی وسایل‌ش جمع می‌کند و برای همیشه از شهر می‌رود. روز که تمام می‌شود، شب جایش را پر می‌کند و در لحظه به لحظه این تاریکی، قدرت را به‌دست می‌گیرد. و حالا قدرت در سیاهی مطلق تنش را به دست باد می‌سپارد و در سراسر این سرزمین رقص‌کنان و قهقهه‌زنان راه می‌رود و خبر آمدنش را به خانه‌هایی که شمعی در آن روشن است می‌دهد و ناگهان همه‌چیز تاریک می‌شود. قدرت در شب اوج می‌گیرد و خودش را پیروز شده به روز می‌داند و دیگر خورشیدی از پشت کوه‌ها و سرزمین‌های شرقی طلوع نمی‌کند. همه‌چیز در تاریکی مطلق گیر افتاده است. همه‌چیز سیاه و خانه‌ها سرد شده‌اند. همه‌جا تاریک است و صدای قهقهه‌ای به‌همراه باد در این سرزمین می‌پیچد که نامش را &quot;سیاه‌چاله&quot; گذاشته‌اند. خورشید از این سرزمین حتی عبور هم نمی‌کند و خانه‌ها در خاموشی به زندگی ادامه می‌دهند و روز به روز زنده ماندن را دورتر از قبل می‌بینند. تاریکی قدرت را به‌دست دارد و &quot;سیاه‌چاله&quot; هر روز بزرگ‌تر از روز قبل می‌شود. اما در یکی از همین شب‌هایی که سپری می‌شد، ناگهان یک نور بسیار کم‌رنگ در خانه‌ای پدیدار می‌شود و اهل خانه برای ثانیه‌ای به‌یاد می‌آورند که نور چه زیباست و چه گذشته‌ای داشته‌اند و چه روزهایی را گذرانده‌اند. لحظه‌ای بعد نور رنگ بیشتری می‌گیرد و به خانه هم‌سایه سرایت می‌کند. نور خانه‌ای را روشن می‌کند و دقیقا بیست ثانیه بعد، صدای درب خانه به‌صدا در می‌آید. تاریکی به خانه آمده و خشمگین است. صدای شلاق و قهقهه‌اش در خانه می‌پیچد، اما دریغ از اینکه خانه‌ای دیگر هم روشن شده و نور در آن می‌رقصد.در خانه مردم، صدایی می‌آید که نشانه شکنجه است. شکنجه‌ای که &quot;سیاه‌چاله&quot; به مردی تحمیل می‌‌کند. شکنجه‌ای که قدرت &quot;سیاه‌چاله&quot; را بیشتر می‌کند و در همین حین کودکی خردسال بر بالای پست بام خانه‌ای در همسایگی خانه شکنجه شده فریاد می‌کند اسم نور و پیروزی را با همدیگر. حالا چند زن و مرد دیگر هم به او اضافه شده‌اند و صدا بیشتر می‌شود و ناگهان رعد و برقی بر سقف خانه می‌زند. کودک خردسال چند دقیقه بعد قلب‌ش از کار می‌افتد و زندگی را برای همیشه ترک می‌کند. زن و مردهای دیگری به پشت بام خانه می‌آیند و اسم او را صدا می‌کنند و دوباره صدای رعد و برق به گوش می‌رسد، اما هیچ‌کس زندگی را ترک نکرده است و تنها صدایی که از پست بام خانه‌ها می‌آید بیشتر و بیشتر می‌شود. اینجا همه‌چیز کات می‌خورد.همه‌چیز برای لحظه‌ای می‌ایستد و تنها صدای خرد شدن و جیغ زنان و مردانی است که به گوش می‌رسد، اما این قسمت از ماجرا هر چقدر هم که دردناک باشد، خبرآور لحظه‌های خوبی است که کمی بعدتر آن را دوباره با هم می‌خوانیم.سیاهی برچیده شد و صفحه سیاه جایش را به روشنایی می‌سپارد و این متن دوباره از ابتدا به شکل دیگری نوشته می‌شود. شب که تمام می‌شود، خورشید خودش را دوباره بیدار می‌کند و سرزمین‌های شرقی روشنایی را بار دیگر لمس می‌کنند. شب که تمام می‌شود، خاکسترهایی بر روی زمین مانده که هر کدام نشانه‌ای است از روزهایی که مقاومت کرده بودیم و صدای‌مان به‌جایی نمی‌رسید. شب که تمام می‌شود، خیابان‌ها و خانه‌هایی را می‌بینیم که رنگارنگ و زیبا به نفس کشیدن خود ادامه می‌دهند. شب که تمام می‌شود، هوا گرم‌تر شده و خون در رگ‌هایمان بیشتر جریان پیدا می‌کند. شب که تمام می‌شود، این متن و این قصه هنوز ادامه پیدا می‌کند تا یادمان نرود، چه روزهایی را از سر گذرانده‌ایم تا به این قسمت از زندگی رسیده‌ایم. و اما این متن تا همیشه‌ای بی‌انتها ادامه خواهد داشتبه امید پیروزی توده‌ها </description>
                <category>kasra nari | کسری ناری</category>
                <author>kasra nari | کسری ناری</author>
                <pubDate>Sat, 03 Dec 2022 11:31:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملامحمّد؛ آینه‌ای از وجود انسان! قسمت 1 + 2</title>
                <link>https://virgool.io/@kasranariii/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%91%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-1-2-we0ybr1fstdb</link>
                <description>ملامحمد، چرا کسی نگاهم نمی‌کند؟ در گوشه‌ای از سالن نشسته بود و به دیوار روبرویش نگاه می‌کرد. آیا تا به امروز فکر قتل یک پیرزن از ذهن‌اش عبور کرده بود؟ هیچ کس در این اتاق تصور نمی‌کرد روزی کارگر افغانی ساختمان روبرو، ملامحمد دست به قتل پیرزنی بزند که دیوار به دیوار ساختمان نیمه‌کاره زندگی می‌کرد. تا خبر را شنیدم؛ ناخودآگاه به یاد داستانی از عتیق رحیمی افتادم؛&quot;لعنت برداستایوفسکی&quot; عتیق رحیمی شخصیتی ساخته بود که بعد از خواندن جنایات و مکافات حالا تصمیم گرفته در کابل پیرزن همسایه را به قتل برساند. حالا اینجا خانه‌ی روبرو داستان را به واقعیت پیوند زده بود. چرا هیچ‌کس نگاهش نمی‌کند؟ جنازه پیرزن هنوز چند قدم آنطرف‌تر از ملامحمد غرق در خون روی زمین افتاده است. چرا هیچ‌کس نگاهش نمی‌کند؟ ملامحمد با چشم‌هایی خون‌آلود بر روی دو زانوی خود نشسته و پیرزن را نگاه می‌کند. لبخند رضایت بر روی صورت‌اش نقش می‌بندد و چشم‌هایش را از روی پیرزن بلند می‌کند  و به سمت ساختمان نیمه‌کاره هل می‌دهد. چرا هیچ‌کس نگاه‌ش نمی‌کند؟ خورشید غروب کرده بود و تاریکی حالا سایه‌ی سنگین‌تری را روی ما انداخته بود. جنازه‎ی از هم پاشیده پیرزن با چشم‌های نیمه‌باز نگاهمان می‌کرد. هفتاد یا شاید هفتاد و سه سال‌ش بود. چروک‌های صورت‌ش زیر چاله‌ای از خون پنهان شده بود. ملامحمد وسط اتاق می‌رقصید. مات و مبهوت نگاهش می‌کردم. دور خودش می‌چرخید و با افتخار از اتفاقی که چند ساعت قبل رقم زده بود، بدن‌ش را دور می‌داد و بلند بلند می‌خندید. عتیق رحیمی در روح ملامحمد رخنه کرده بود. از جایم بلند شدم و با صدایی بلند گفتم : ملا بس کن دیگر. حالا که وقت رقص نیست. گوش‌هایش را از دست داده بود. بلند بلند می‌خندید و می‌رقصید. چرا هیچ‌کس نگاهش نمی‌کند؟ ملا ناگهان بر روی زمین نشست و شروع به اشک ریختن کرد. صدای کامیون نزدیک می‌شد. کارگرهای کمکی آمده بودند. ملا محمد از روی زمین بلند شد و با صدایی آرام گفت : باید لباس نو و تمیز تنش کنیم. پاشین. زشته جلوی مرد غریبه اینطوری لخت باشه. به ملا نگاه کردم و پوزخند زدم. ملا محمد دوباره عصبانی شده بود. فریاد می‌کشید. چشم‌هایش را بسته بود و فریاد می‌کشید. چرا هیچ‌کس نگاه‌ش نمی‌کند؟  حالا کامیون به در ورودی نزدیک شده بود. ملامحمد سراسیمه دور اتاق می دوید و زیرچشمی پیرزن را نگاه می‌کرد. چرا هیچ‌کس نگاهش نمی‎کند؟ چند تخته چوب آنطرف‌تر در حیاط ساختمان نیمه‌کاره افتاده بود. چوب‌ها را به دقت و طوری که هیچ کس به شکل و شمایل آن شک نکند بر روی پیرزن گذاشتم. شبیه به میز شده بود. لکه‌های خون هنوز روی فرش مانده بود. حالا صدای بوق کامیون ملامحمد را در وسط اتاق نگه داشته بود. صدای ضربه زدن چند کارگر همشهری و فریادهای بلندشان، چشم‌های مرا به تخته‌هایی که پیرزن را بلعیده بودند دوخته بود. پیرزن دیگر در اتاق نبود، زیر تخته‌های نم‌دار و کهنه‌ای خوابیده بود. ملامحمد با چشمانی پر از لبخند به پیشواز همشهری‌ها رفت و در را باز کرد. برادرش اولین نفری بود که ملامحمد را در آغوش کشید. قسمتی از پیراهن ملامحمد هنوز خونی بود. ملااحمد نگاهی به برادرش ملامحمد انداخت و باز او را در آغوش کشید و بعد فریاد زد : همه بیاین پایین. درسته. خودشه. ملامحمدِ. ترس در تمام بدنم رخنه کرده بود. کاش مثل ملامحمد بیخیال بودم. چه چیزی؟ چه کسی او را به این حال انداخته بود؟ پیرزنی را بکشی و حالا پر از لبخند و آرامش؛ برادرت را به آغوش کشیده باشی. چرا هیچ کس نگاهش نمی‌کند؟ اتاق چند متری و کوچک حالا پر بود از همشهری‌هایی که نگاه‌مان می‌کردند و هر کس حرف خودش را می‌زد. ملا احمد چشم‌ش به تخته‌های چوب افتاد. پلک‌هایم می‌پرید. ترسیده بودم. ملامحمد اما آرام کنار تخته چوب‌ها نشسته بود و چای سیاه‌ش را هورت می‌کشید. چرا هیچ کس نگاهش نمی‌کند؟ تاریکی به طور کامل در خانه و حیاط ساختمان مهمان شده بود. چراغ کم نوری روشن کرده بودیم، آنطرف تر چند همشهری سیگار به لب در حال صحبت بودند. از این فاصله احساس کردم که راجع به موضوع مهمی حرف می‌زدند. پیرزن؟ پیرزن را فهمیده بودند؟ بوی خون در اتاق پیچیده بود. صحبت‌شان تمام شد. سیگارها را زیر پا دفن کردند و با حالتی کاملا رسمی و البته عصبانی به سمت من می‌آمدند. باز ترس در تمام وجودم رخنه کرده بود. کاش می‌شد پیرزن از زیر تخته‌های چوبی بلند شود و خون روی چشم‌هایش را پاک کند، بعد استکان کثیف و پر از تفاله‌ی چای را بلند کند، با فشاری که به زانویش می‌آورد از روی زمین بلند شود، خداحافظی کند و در آهنی ساختمان نیمه کاره را پشت سرش ببندد. بارها صدایم کرده بودند. صدایم کرده بودند و آخر با سقلمه‌ای که به شانه‌ی سمت چپم زدند از رویای پیرزن بیرون آمدم. باز ترسیدم که نکند در رویا بلند بلند حرف زده باشم و پیرزن را لو داده باشم؟! کابوس‌ها از امروز در بیداری هم میهمان ذهن‌ام شده‌اند. چرا هیچ کس نگاه‌ش نمی‌کند؟ چرا هیچ کس نگاه‌ش نمی‌کند؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ با سقلمه‌ی بعدی دوباره از رویا بیرون آمدم. نگاه‌م به نگاه همشهری‌هایم گره خورد. از من پرسید: چشات چرا غرق خون؟؟ ترسیده بودم. یک مرد افغان در تهران، پیرزن همسایه را کشته بود. ملامحمد که ترسی نداشت. ترس در وجود او تعریف نشده بود. اگر همسایه‌ها پیرزن را وقتی از سرش خون می‌چکیده دیده باشند، باید از شهر فرار کنم. اما ملامحمد چه؟ کاش این کابوس‌های بیداری دست از سرم بردارند. بدون اینکه به کسی جواب بدهم از روی کیسه‌های سیمان بلند شدم و به سمت اتاق راه افتادم. ملامحمد وسط اتاق در خال رقص بود. همشهری‌ها می‌خواندند و او می رقصید. چه حال خوبی دارد. می‌رقصد. می‌خندد و من از ترس می‌خواهم فریاد بزنم. ملامحمد از یک طرف اتاق به طرف دیگر می‌دوید و زیر چشمی تخته‌های پیرزن را نگاه می‎کرد که حالا کمی از خون پیرزن به آن‌ها پس داده بود. چرا هیچ کس نگاه‌ش نمی‌کند؟ادامه دارد... </description>
                <category>kasra nari | کسری ناری</category>
                <author>kasra nari | کسری ناری</author>
                <pubDate>Sat, 30 Apr 2022 15:50:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بورژواها هم کارگر می‌شوند!</title>
                <link>https://virgool.io/@kasranariii/%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF!-dx8ivgdhkk0a</link>
                <description>لنین از زندگی‌اش چه می‌خواست؟سال‌ها پیش که در حال نوشتن یک نمایشنامه تقریبا سیاسی و اجتماعی بودم، به ایده‌ای رسیدم که نام‌اش را به عنوان تیتر اصلی این مقاله استفاده کرده‌ام. می‌خواستم تا نشان دهم حتما نباید کارگر باشید تا مارکسیست، لنین و خیلی‌های دیگر را دوست داشته باشید. انگلس، خودش و پدرش سرمایه‌دار بودند و یکی از دلایلی که &quot;مارکس&quot; با خیالی راحت شروع به نوشتن و ایده‌پردازی می‌کرد، حضور انگلس بود. از صحبت خودم دور نشم. شروع به نوشتن این نمایشنامه کردم و سعی کردم توش از آینه‌ها زیاد استفاده کنم. همیشه فکر می‌کنم که این آینه‌ها هستن که خود واقعی‌مون رو بدون هیچ اغراقی به خودمون یا به اطرافیانمون نشون می‌دن. نمی‌دونم چقدر موافقین یا نه، اما من بهش ایمان دارم که &quot;لنین&quot; اگر ادامه پیدا می‌کرد می‌تونست خیلی بیشتر از این حرف‌ها در دنیا تاثیرگذار باشه. حالا که برا اولین پست ویرگول از یه خاطره براتون حرف زدم، پس بهم اجازه بدین که یه بخش کوتاه از این نمایشنامه رو با شما به اشتراک بذارم.خانم چکمه‌پوش: همه ی ما به آیینه ها نیاز داریم، تا به خودمون یادآوری کنیم که کی هستیم!من متفاوت نیستم. من فقط رویایی بودم که دوست نداشت برای آینده‌ها تجربه  تلخی باشه!من متفاوت نیستم. من فقط رویایی بودم که دوست داشتم همه با هم رفیق باشم (رفیق لنین را فریاد می زند) باید روزی برسه که تمام پرولتاریا‌های جهان سرمایه‌دار بشن!من متفاوت نیستم. من فقط آیینه‌ها رو جور دیگه‌ای نگاه می‌کنم. به آیینه‌ها دل بستم. آیینه‌ها همه‌چی رو به من نشون می‌دن ، آیینه‌ها بهترین کارگران جهان‌اند.و پایان.</description>
                <category>kasra nari | کسری ناری</category>
                <author>kasra nari | کسری ناری</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jan 2021 23:48:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>