<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kati.atakishi</link>
        <description>نوشته‌ها باریکه‌‌ی کوچکی از مخلوقات من‌اند!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:08:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/834597/avatar/vHzQdF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@kati.atakishi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قواره‌ی تنت شدن؛</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D9%82%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%86-iozc6hfmbcoj</link>
                <description>ندیدی اما، قواره‌ی تنت شدم.وجب به وجب، خزیدم در تار و پود زندگی‌ات.تا عمق جانت، دلم ریشه دواند.شدم بخشی از روزهایت، اندازه و بی‌کم و بیش؛ مانند لباس‌هایی که هرروز به تن می‌زنیو لمس آن‌ها را روی پوستت حس نمی‌کنی.- کتایون آتاکیشی‌زاده•••می‌بوسمت، سرد و آرام؛ انگار که مُرده‌ای را از روی قاب عکس بوسیده باشم، از این به بعد قرار است، دوستت نداشته باشم.- کتایون آتاکیشی‌زاده•••خطوط تنش روی پیراهنِ جا مانده‌اش ماند؛ رفو نمی‌شود ترک‌های پیشانی من! - کتایون آتاکیشی‌زادهپ.ن: به یادگار بماند از روزهایی، که قلمی برای دست، دستی برای دل و دلی برای نوشتن نیست...</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 01:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرکس که خواهی بود..!</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D9%87%D8%B1%DA%A9%D8%B3-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-pwny7asefhgn</link>
                <description>&quot;به نام خالق فاصله‌ی طی نشده‌ی عشق‌‌ها&quot;این آخرین صفحه‌ی کتابِ تازه نوشته‌ای است که زین پس تنها غبار آن را نوازش خواهد کرد. شیرینِ جان، با ذره‌‌ی جوهرِ باقی مانده از جانم برایت می‌نویسم؛ که اگر زنده می‌ماندم همین هم فدای یک لحظه نگاهت کردنت می‌شد. این روزها صدای خرد شدن برگ‌های پاییزی داخل ریه‌ام، از صدای دستگاه دیالیز کنار تخت، بلند تر است. تو روی آن‌ها قدم می‌زنی؛ نفس‌های من با خس‌خس بلند می‌شوند؛ عطر پاییز در اتاق می‌پیچد و دکتر آرام در گوش پرستار زمزمه می‌کند:« امیدی نیست».جانِ نیامده‌ی من؛ دیگر امیدی به دیدار ما نیست. دکترها قطع امید کرده‌اند؛ از دیدار ما؛ از به دام عشق افتادن؛ از پیوند کلیه. این باید دهمین نامه‌مان باشد؛ عشق خیالی من. قصد داشتم این کتاب را پس از لمس احساس بینمان تقدیمت کنم؛ اما احساسمان دفن خواهد شد میان سال‌های بسیاری از فاصله.  من از عشق می‌نوشتم، از دلتنگی‌های پاییزی برای عزیزی ندیده. از به دام گره موهای تو افتادن می‌نوشتم؛ از قهوه‌ای چشمانت؛ آغوش گرم و نفس‌هایت که امید بخش زندگی من می‌شدند. آنقدر نورِ امیدِ پیدا کردنت زندگی‌ام را روشن کرده بود، که سایه‌ی مرگ را روی دفترم ندیده بودم. کاش از اول به دنیا نیامده بودم؛ کاش پیش از عاشق شدن از اینجا نمی‌رفتم. کاش نمی‌دانستم عشق چیست. این چند روز تنها به همین فکر کرده‌ام؛ به عمر بی‌حاصلی که داشته‌ام. یک زندگی بدون عشق، ارزش زیستن ندارد. عشق، هدف به دنیا آمدن است. پس تو حتما روزی به این دنیا آمده‌ای؛ شاید صدها سال قبل، پیش از تولد من. شاید تو هم پی عشق مرا گرفتی و در حسرت شانه‌های من، مرگ را در آغوش کشیده‌ای.شاید صدها سال بعد به دنیا خواهی آمد؛ در میان مردمی که از عشق سررشته‌ای ندارند و متعلق به آن‌ها نیستی‌.ما حتما اشتباه به دنیا آمده‌ایم.دیرتر یا زودتر؟ نمی‌دانم. اما سهم فضای خالی بین انگشتان ما را قلم‌ها پر کرده‌اند. این را برای تو می‌نویسم،  هرکس که بوده‌ای،  این را برای تو می‌نویسم،  هرکس که خواهی بود؛  یک قرن جای من،  یک قرن جای تو،  یک قرن جای ما خالی بود...#کتایون_آتاکیشی‌زاده #نامه‌ای‌که‌از‌میان‌مشتش‌بیرون‌کشیده‌‌ام#ایستگاه‌بی‌مسافر- الهام گرفته شده از قطعه‌ی «یک قرن جای ما خالی بود»، نوشته‌‌ی کاوه صالحی عزیز.</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 17:01:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازدمِ خستگی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%85%D9%90-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7-c3axykgfmsco</link>
                <description>خستگی این روزها نفسی است در سینه حبس؛که حتی رمقی برای بازدمش در تن نیست... #کتایون_آتاکیشی‌زاده #لمس_دیوارهای_جهان•••تو از غم آب می‌شوی و بال‌های من می‌سوزد؛ از شعله‌های بلندِ افتاده به جانت، راه فراری نیست...#کتایون_آتاکیشی‌زاده••• دستانم را با «ها» کردن گرم می‌کنم؛ و «آه» کشیدنم بخاری می‌شود، نوازشگرِ منظره‌ی شیشه‌های این فصل سپید. #کتایون_آتاکیشی‌زاده</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 01:47:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تکه طلا!</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A7-uqyzg2pyhqey</link>
                <description>خنکی هوای داخل ماشین مرا از گرمای بیرون نجات می‌دهد. روی صندلی نشسته و نسبت به سوالات همراهانم واکنشی نشان نمی‌دهم.دستمال نم‌دارم را بین انگشتانم فشار می‌دهم. رسید خریدی را که از مغازه تحویل گرفته بودم روی کیف، روی پایم گذاشته و نگاهش می‌کنم. صفرهایش را می‌شمارم و چهره‌م جمع می‌شود. اشک‌هایی که از کنترلم خارج شده‌اند به سمت شالم سرازیر شده‌اند. - نخریدی؟ نگاهم را از روی رسید خرید برنمی‌‌دارم:« خریدم». دستم را داخل کیف برده و جعبه‌ی دایره‌ای شکل و شیشه‌ای را بیرون می‌آورم. نگاهش کرده و با ذوق ادامه می‌دهد:« وای این که خیلی قشنگه! چرا گریه می‌کنی؟». چشمه‌ی اشک‌هایم با شدت بیشتری می‌جوشد:« به این فکر می‌کنم که با حقوق چندماه کار کردن فقط تونستم ی تیکه طلای کوچیک بخرم». صدایم بغض دارد و لحنم خشم:« اونم نه ی مدل کاتالوگی و زیبا! ی طلا با اجرت پایین فقط برای اینکه از تورم عقب نمونم و پولم رو نگه داشته باشم!». و در دل ادامه می‌دهم:« تا بعدا بفروشمشون!». همراه دیگرم با طعنه جواب می‌دهد:« والا خوب خریدی! من فکر نمی‌کردم با این پول بتونی چیز به درد بخوری بگیری. گفتم نهایتش ی پلاک ریز خریده باشی». جعبه را داخل دستانش گرفته و گوشواره را نگاه می‌کند:« ناشکری نکن!».در منتقل کردن احساس شرم موفق بوده. چیزی که در دلم می‌جوشد ترکیبی است از خشم، شرم، غم و خستگی:« ناشکری نمی‌کنم! فقط می‌گم آدم چقدر باید کار کنه تا بتونه ی چیز خوشگل و درست درمون بخره؟!». البته این چیزی است که به زبان می‌آورم؛ چیزی که در دلم جاری است تقریبا شبیه به این است:« من فکر نمی‌کنم با این شرایط و این قیمت‌ها هیچ وقت بتونم ازدواج سالمی داشته باشم!». - ما هم سن تو بودیم همینم نداشتیم! حالا که هنوز لیسانسم نداری با کار دانشجویی خوب تونستی چیزی بخری. بعدم پولات خرج خودت می‌شه دیگه. خرج تفریح و گردشت. پولت رو خونه که نمیاری. به تفریح فکر می‌کنم. به خریدن لاته‌ی شصت و پنج هزارتومانی در خیابان کارگر، ساعت ۸ صبح و پیش از کار. دستمال داخل دستم ریش ریش شده است؛ این تقریبا اتفاقی است که دارد برای اعصابم می‌افتد. احساس می‌کنم درک نمی‌شوم و دیگر نمی‌خواهم برای فهمیده شدن تلاشی به خرج دهم. سر انگشت اشاره‌ام سیاه شده؛ آرایشم مانند ذغالِ پودر شده دارد از مژه‌هایم جدا می‌شود.حرف خانمی که داخل طلافروشی بود در ذهنم تداعی می‌شود:« دویست می‌تونم براتون کارت به کارت کنم، دویست هم شبا؟». چهره‌اش را ندیدم اما صدایش حدوداً چهل و چند ساله بود:« دویست هم برای مامان هدیه می‌خوام، ی دستبندی که مناسب سن بالا باشه و با سلیقه‌شون جور باشه دارید؟». به کار کردن فکر می‌کنم. به تعادل بین کار و درس و کنکور ارشد. به تعادل بین زندگی کردن و حفظ کردن سلامت روان. به اینکه می‌توانم یک روزی جای همان خانم خریدار بایستم و از خریدن ششصد میلیون طلا بگویم؟ اگر این روزها ناامیدی نیزه‌ای نباشد که در قلبم فرو می‌رود؛ چاقویی است که مدام روی پوستم را می‌خراشد. کاش کس دیگری برای سرزنش کردن وجود داشت تا خودم را مورد هدف قرار ندهم. کاش با قرار دادن بار تقصیر روی شانه‌ی دیگران، وزنی از شانه‌هایم کاسته می‌شد. #کتایون_آتاکیشی‌زاده #لمس_دیوارهای_جهان</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2024 01:19:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سپیدی ابرها...</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7-d8ab2sio3fmp</link>
                <description>پایم روی زمین است؛ سرم داخل ابرها. پایم ادامه می‌دهد اما؛ از اینجا که منمچیزی دیده نمی‌شود. نه راه می‌بینم، نه چاه؛ نه مسیر جاده، نه خاکی.تا چشم کار می‌کند سفیدی است و نور؛ ابر است و امید؛ منم! با آینده‌ای مِه‌آلود و دور. - کتایون آتاکیشی‌زاده #لمس_دیوارهای_جهان•••بغض‌هایم عطر خون می‌دهد؛ پیراهنِ تو، بوی صلح، و من پس از جنگ‌های بسیاری به خانه رسیده‌ام. گرمای چشمانت یخ دلم را باز کرده وآغوشت ناامنیِ تنهایی‌ام را می‌زداید. معنای امن بودن در تو خلاصه می‌شود؛ در شانه‌هایی که محکم‌ترین جای زمین‌اند، برای من. - کتایون آتاکیشی‌زاده</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2024 22:59:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به عنوان مربی مهدکودک...</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%AF%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-emu7abeag9ga</link>
                <description>به چشمان سبز رنگ و ملتمسش نگاه کرده، سرم را به نشانه‌ی منفی تکان داده و با آرامش می‌گویم:« بذار علیرضا آب بخوره؛ بعد بطری رو می‌ده به شما». صدای گریه‌اش آرام شده اما قطع نه. موهای دم‌موشی شده‌اش را پشت گوشش زده و با چشمان اشک‌آلود به برادر بزرگ‌ترش نگاه می‌کند. نگاهم را به سمت عینک طبی و بند‌دار پلاستیکی علیرضا برمی‌گردانم:« خب علیرضا، حالا بده به خواهرت». نی بطری را از دهانش بیرون آورده و آن را روی میز جلوی آیه می‌گذارد. آیه دستان تپلی‌ و سفیدش را دور بطری حلقه کرده و آن را به سمت دهانش می‌برد.مربی دیگری وارد اتاق شده و با نگاه به مژه‌های تر و باغ سبز باران خورده‌ی آیه می‌پرسد:« باز این دختر کوچولو برای داداش قلدری کرده؟». سرم را به نشانه‌ی تأیید تکان داده که ادامه می‌دهد:« این بار به مامان و باباشون می‌گم ی بطری دیگه براشون بخرن؛ هربار یکیشون آب می‌خوره اون یکی دلش می‌خواد». صدای علیرضا باعث می شود نگاهم را از آن قمقمه‌ی آبی‌رنگ بردارم. کلمات عربی را پشت سر هم ردیف کرده و با دو انگشتش پول را نشون می‌دهد. از لغات عربی چیزی متوجه نشدم:« بابا پول دستش نیست؟». سرش را به نشانه تأیید تکان داده و دوباره تکرار می‌کند. دلم می‌ریزد؛ غمگین می‌شوم؛ نه از نبود پول، از آگاهی یک کودک چهارساله نسبت به آن‌. از پشت میز بلند شده و صندلی را به جای اولیه‌اش هدایت می‌کنم:« اشکال نداره عزیزم. اصلا نیازی به قمقمه جدید نیست؛ فقط باید یاد بگیرید باهم استفاده کنید». تکه‌ی دیگری از کیک را داخل دهانش گذاشته و اجازه می‌گیرد تا برای دور انداختن پوست آن، به آشپزخانه برود. ساعت را نگاه کرده و خطاب به همگی می‌گویم کم کم خوراکی‌هایشان را جمع کنند تا کارمان را شروع کنیم. صدای بلند و کمی بم آراد توجهم را جلب می‌‌کند:« ما... هنوز...‌ نخوردیم...». با مکث صحبت می‌کند. سه‌ساله‌است؛ شاید هم کمتر. به کیسه‌ی پر از پفیلای‌ در دستش نگاه می‌کنم که هنوز گره‌اش باز نشده. روی میز هم ی ظرف پر از میوه قرار دارد که شاید دو یا سه عدد گیلاس از آن کم شده باشد. - ااا آقا آراد؟ نیم ساعت گذشته؛ چرا هیچی نخوردی؟ خواهرش به آرامی دو زردآلو از داخل ظرف خودش به ظرف آراد هدایت می‌کند:« آراد اینا رو هم بخور». به دو دسته‌ی بلند موهای بافته شده‌اش نگاه می‌کنم:« شما هم نخوردی؟». لب‌هایش آویزان می‌کند:« آخه من دوست ندارم». مربی دیگری وارد اتاق شده و دو مرتبه دست می‌زند:« خب بچه‌ها جمع کنید می‌خوام دفترها رو براتون بیارم». آراد در ظرفش را گذاشته و آن را داخل کیف می‌گذارد اما خواهرش با چشمانی بغض‌آلود نگاهم می‌کند. کنار صندلی‌اش زانو زده و به مژه‌های بلندش خیره می‌شوم:« گرسنته عزیزم؟». - نه صدایش می‌لرزد. می‌پرسم:« می‌خوای بخوری بقیه‌اش رو؟». سرش را به نشانه مثبت تکان می‌دهد. بلند می‌شوم. صدایم می‌زند:« تیچر؟». و کمی کلمات را می‌کِشَد:« آخه اگه نخورم، مامانی ناراحت می‌شه، بعد دیگه منو نمیاره اینجا». نفسی «آه» مانند کشیده و سرش را به آرامی نوازش می‌کنم:« باشه عزیزم، ی ذره دیگه بخور بعد بیا پیشمون». تند تند پفیلاها را داخل دهانش می‌گذارد که به سمتش خم می‌شوم:« عجله نکن، آروم بخور ما صبر می‌کنیم تا بیای». رو به مربی دیگر طوری که مطمئن باشم بچه‌ها لب‌خوانی نمی‌کنند می‌گویم:« مامانش دعواشون می‌کنه؛ این بچه واقعا به خاطر قضیه اضطراب داره». مربی اشاره می‌کند که این ماجرا را با مدیر مطرح خواهد کرد. دختری با سارافون زرد رنگ از کلاس دیگری وارد می‌شود:« تیچر، لباسم رو دیدین؟». چشمانم می‌درخشد:« ای وای... چه لباس قشنگی!». دامنش را کمی بالاتر می‌آورد:« مامانم خریده». دستم را پشت شانه‌هایش می‌گذارم و با هم به سمت در می‌رویم:« دست مامان درد نکنه، خیلی بهت میاد عزیزم». او به سمت کلاس خودشان رفته و من در را پشت سرش می‌بندم. #کتایون_آتاکیشی‌زاده #لمس_دیوارهای_جهان</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2024 12:26:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند گذر ایام...</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%DA%AF%D8%B0%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%85-kfth6svhcvab</link>
                <description>در کمد را باز کرده و به مانتوهایم نگاه می‌کنم. تعداد مانتوهای بهاری‌ام کم است و از روی ناچاری یک سرمه‌ای بلند را انتخاب می‌کنم. به یاد می‌آورم آخرین بار کی آن را پوشیده‌ام. از فوت پدر بزرگم یک هفته‌ای گذشته بود و انزجارم از رنگ مشکی مرا وادار به پوشیدن مانتوی سرمه‌ای بلندی کرد که پدرم می‌گوید درست شبیه مانتوی زمان دانشجویی مادرم است وقتی که او را عاشق کرده. پارسال همین موقع‌ها بود که با این مانتو با زبان روزه پارک جنگلی شیان را با فاطمه قدم زده، از دست سگ‌ها فرار کرده، درِ خروجی پارک را در ظهر خلوت بهاری گم کرده و پیش از شروع کلاس با تشنگی خود را به دانشگاه رساندیم. کلید را از روی در برداشته، پله‌ها را پایین رفته و در خروجی ساختمان را پشت سرم می‌بندم. اولین نفس در آن هوا، برایم عطر امتحانات خرداد زمان راهنمایی را دارد.وقتی با نیکتا از در مدرسه بیرون آمده و از زیر شاخه‌هایی با شکوفه‌های بنفش کنار دیوار رد می‌شدیم و دست فروشی را می‌دیدیم که یخمک می‌فروشد و زبان روزه‌ام نمی‌گذاشت از آن خرید کنم. ساختمان‌های این مسیر آشنا را نگاه می‌کنم. در همین مدرسه درس خوانده بودم؛ همین جا که حالا به استقبال خواهرم رفته‌ام. گذر ایام لبخند روی لب‌هایم می‌آورد. من از این مسیر به سمت خانه برمی‌گشتم و اکنون همین مسیر را برای برگرداندن خواهرم از مدرسه طی می‌کنم؛ و خواهر بزرگتر بودن... . شاید سرعت گذر زمانه و زود گذشتن روزها کلیشه‌ای باشد اما من نمی‌دانم کِی آنقدر بزرگ شده‌ام که ظهرها به دنبال خواهرم بروم و او را از راهنمایی برگردانم؛ در راه سری به سوپر بزنم و فکر کنم برای شام چه چیزهایی نیاز است؛ از کنار گل‌‌فروشی رد شوم و با خود وعده کنم هفته‌ی بعد حتما با دسته‌گل به خانه برگردم. از یخچال، نوشیدنی توت‌فرنگی صورتی رنگی را با تکه‌های آلوئه‌ورا برداشته و تصویر خرداد پارسال برایم تداعی می‌شود؛ آن روز که این نوشیدنی را با مانتوی سفید و سرخابی کوتاهی که در اولین روزهای مطب می‌پوشیدم، ست کردم. این هوا برایم عطر اولین روزهای تنها رانندگی کردن تا دانشگاه را دارد. از اولین روزها یک سال می‌گذرد و حالا آخرین روزهای رانندگی با این پسربچه‌ی نوک مدادی است. من کی آنقدر بزرگ شدم که پشت فرمون بنشینم؟ کی آنقدر بزرگ شده‌ام که بنویسم از رویدادهای چندین و چند ساله که انگار همین دیروز رخ داده‌اند...؟ #کتایون_آتاکیشی‌زاده #لمس_دیوارهای_جهان</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Tue, 09 Apr 2024 17:12:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و خودمان را تا پایان امسال کشاندیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-canmkmuozcnt</link>
                <description>تلخ شروع شدی و چنان ما را به سوگ نشاندی که پیراهن عزا از تنمان در نیامد.بهار و تابستانت را با سنگینی و به سختی گذراندیم و خودمان را کشان کشان تا پاییز رساندیم. اشک‌ ریخته و کوچه‌هایت را دویده‌ایم و برگ‌هایت را روی زمین دنبال خود کشیده‌ایم و پاییزت را شروع کردیم. غممان گرفت و آسمانت بارید و قهوه‌‌های روزمان روی تقویمت ریخت و چند روزمان تلخ شد و باقی را در آغوش کشیده و نگذاشتیم سایه‌ی نحسی‌هایت رویشان را بگیرد. زمستانت سرد شروع شد و ما ذره‌بین را روی باریکه‌ی امید دلمان گرفتیم تا گرم نگه داریم نقطه‌ی ضربان‌ساز عشق را‌.پای میز قمارت نشستیم؛ دل باختیم و تمام شهر را سور دادیم برای این بُرد. روزهای دیگری را نیز در آغوش کشیدیم تا منجمد نکنی آرزوهایمان را. درد کشیدیم اما فرار نکردیم از سختی‌های روزهایت. برای تک تک قطرات بارانت قند در دلمان آب شد و خواستیم برای خش خش برگ‌هایت هم ذوق کنیم. سعی کردیم خوب ادامه دهیم و خودمان را برسانیم تا سال جدید. و رساندیم. زینت بسته‌ایم دیوارهای شهر را، دلمان را صابون زده‌ایم به امید خیر و برکت سال جدید و نَرُفته‌ایم غبارهای قلبمان را به امید نوازش‌های محبت‌آمیز امسال خدا. پایان ۱۴۰۲کتایون آتاکشی‌زادهلمس دیوارهای جهان </description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2024 03:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و برف روی مژه‌هایم...</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D9%85%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-xthklypygiiv</link>
                <description>وقت کم است اما آهسته قدم می‌دارم؛روی سنگ‌فرش‌های خیس دانشگاه، از دانشکده‌ی انسانی به سمت دانشکده فنی.بارش دانه‌های کوچک و لطیف برف‌ را می‌بینم که روی زمین آب می‌شوند. صدای برخورد پاشنه‌های چکمه‌‌ام را با زمین می‌شنوم؛ صدای عبور سریع ماشین‌های اتوبانی در این نزدیکی؛ صدای خش خشِ کاپشن بلندم را؛ صدای سکوت برف را می‌شنوم. از کنار پارکینگ رد می‌شوم. روی یکی از ماشین‌ها، لایه‌ی حریر ماند و نازک برف نشسته است. باد نمی‌وزد، صدایی بلند نیست، کسی این اطراف قدم نمی‌زند، منم و دانه‌های برفی که روی مژه‌هایم می‌نشینند. #کتایون_آتاکیشی‌زاده #لمس_دیوارهای_جهان</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 23:40:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا می‌شوم یک نفر...</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-n4xq5cnsljig</link>
                <description>«یکی بگه من چیم خنده‌داره که این انقد می‌خنده». خم شده و بلندتر می‌خندم. قطار محکم ترمز کرده و من تقریبا در آغوشش جا می‌شوم. کنار دستی‌ام بین خنده‌هایش می‌‌گوید:« از خنده‌ت، خندم می‌گیره»؛ و شانه‌هایم بیشتر می‌لرزد. سرم را بلند می‌کنم. همراهِ دیگری ادامه می‌دهد:« نه، حتما ی چیزی تو لاته‌های شما ریختن که اینجوری شدید».سرم را به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهم. آنقدر خندیدم که ته دلم ضعف می‌رود. - من این ایستگاه باید پیاده شم. دست داده؛ خداحافظی می‌کنیم و او با شنل بافت زیبایش دور می‌شود. حالا می‌شویم سه نفر.روی زمین کنار دو نفر دیگر نشسته و به دری که می‌دانیم باز نمی‌شود تکیه می‌دهم. عکس می‌گیریم. حرف می‌زنیم. می‌خندیم. حس می‌کنم تنها صدای داخل واگن، همین صحبت‌های ماست. نمی‌خواهم تمام شود؛ نمی‌خواهم زمان بگذرد.- بچه‌ها واگن رو گذاشتیم رو سرمون. - کتی هم شبیه ماماناست‌. با خجالت می‌گه داریم سر و صدا می‌کنیم. چند لحظه بیشتر از لبخندم نگذشته که با صدای بسیار آرامی شروع به خواندن می‌کند:« در سکوت شب، خانه زد فریاد اما تو نشنیدی...». زیر نور بسیار کم و چراغ‌های خاموش قطار همراهش زمزمه می‌کنم:« دل به پایت افتاد؛ آرزو کردم بعد از تو عاقل نشوم...». ادامه می‌دهیم. لبخند می‌زنیم. مکث‌های ملودی را بین خواندن رعایت می‌کنیم. بهم نگاه کرده و آن ترانه را تقریبا تا آخرش ادامه می‌دهیم.- نمی‌خوام برم سرکلاس. چهره‌ام درهم کشیده شده و جواب می‌دهم:« واقعا ظلمه بعد از ی روز که انقد خوش گذشته تازه شب برسیم دانشگاه».ایستگاه آخر پیاده شده و سرمای هوا را تا استخوانمان لمس می‌کنیم.سوار تاکسی شده، ترافیک، چراغ قرمز و یک تصادف را رد کرده و به دانشگاه می‌رسیم.ماه درخشان داخل آسمان را با انگشت نشان داده و همگی ذوق می‌کنیم. در هجوم آدم‌هایی که دانشکده را ترک می‌کنند، وارد ساختمان می‌شویم.- من کلاسم اینجاست؛ مرسی بچه‌ها، خیلی خوش گذشت امروز. خداحافظی کرده و جدا می‌شویم. حالا دو نفر مانده‌ایم.با چهل و پنج دقیقه تاخیر، پشت شیشه‌ی کوچکِ درِ کلاس قرار می‌گیریم. - داره درس می‌ده؛ چیکار کنم؟ - در بزن بریم تو. روی صندلی می‌نشینیم. سعی می‌کنم مباحث بدخط، نامفهوم و جدید روی تخته را بخوانم. استاد ادامه می‌دهد:« خب اینا رو که ترم گذشته خوندید؛ مال آماره؛ حتما بلدید». آرام به پهلویش ضربه می‌زنم:« اینکه می‌گه بلدید؛ با مائه؟». نگاهم می‌کند؛ می‌خندیم. باقی کلاس را هرکدام جداگانه در افکارمان سیر می‌کنیم. حالا می‌شوم یک نفر.#کتایون_آتاکیشی‌زاده #لمس_دیوارهای_جهان</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 27 Dec 2023 14:03:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقلای گرما، احترام و امنیت!</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%AA-g6ym5nzz8nkb</link>
                <description>صدای خوردن دندان‌هایم را از سرما بهم می‌شنوم. تصویر ماه را ثبت کرده و صفحه‌ی سرد گوشی را داخل دستم فشار می‌دهم. - دستت رو بذار تو جیبم. امتحان می‌کنم:« جیبت گرم نیست». می‌خندیم.لیوان‌ها را از روی میز شیشه‌ای جلوی کانکس برمی‌داریم. دستم گرمای لذت‌بخش داخل اتاق را لمس می‌کند؛ تقلا دارد که چند لحظه بیشتر در آن هوا بماند. به کیک‌های شکلاتی و رِدوِلوِت تزئین شده در قفسه نگاه می‌کنم. زیبا، دوست داشتنی و خوش طعم به نظر می‌رسند. گرمای لیوان را به جان خریده و عطرش را عمیق نفس می‌کشم. دستانم موقع عکس گرفتن می‌لرزند و به داخل ساختمان پناهنده می‌شوم. به سمت آسانسور می‌رویم. رو به روی آینه‌ می‌ایستم:« من چرا اینجوری شدم؟». می‌خندد:« مال سرماست». بامزه به نظر می‌آید. بیشتر به تصویرِ سرما زده‌ی خودم نگاه می‌کنم؛ نک بینی‌ام قرمز شده.‌ عمیق لبخند می‌زنم.... - پاسدارانی خانوم؟ سرم را به نشانه مثبت تکان می‌دهم. چند قدمی را طی کرده و مقابلشان می‌ایستم:« گلستان دوم هم می‌برید؟». سرش را جلو می‌آورد:« کجا؟».حرفم را تغییر می‌دهم:« گلستان چهارم». همکارش جواب می‌دهد:« بله. کرایه‌ش هم پانزدهه». با تعجب ابروهایم را بالا می‌برم. پیش از آنکه واکنش دیگری نشان دهم با لبخند جواب می‌دهد:« چون خیلی ترافیکه». لبخندم از جدیتم نمی‌کاهد:« اما محل کار آدما به خاطر اینکه شب‌ها ترافیک بیشتره، بهشون حقوق بیشتری نمی‌دن». کوتاه می‌آید:« شما دوازده بده». هنوز قیمتش بالاتر از نرخ معمول است اما منت می‌گذارد. کارم گیر است و هوا سرد. سری تکان داده و در ماشین را باز می‌کنم. پیش از سوار شدن چند لحظه مکث کرده و می‌پرسم:« تا گلستان دوم هم همونقدر می‌گیرید؟». جلو می‌آید:« گفتی گلستان چهارم که!».جواب می‌دهم:« بله. گلستان دوم کار دارم اما گفتم دوتا کوچه بالاتر پیاده می‌شم که هزینه‌ی بیشتری نگیرید؛ با اینحال همین الانش هم دارید زیاد می‌گیرید». به سمت همکارش رفته و با لبخند می‌گوید:« چرا خانوما علاقمندن بحث کنن؟». پول زور بحث کردن ندارد؟ روی صندلی نشسته و پیش از آنکه از عصبانیت خفیف، در را محکم ببندم؛ توجهم به نوشته‌ی جلوی داشبورد جلب می‌شود:« لطفاً در را آهسته ببندید».به این فکر می‌کنم که بیشتر آدم‌ها همان‌قدر که دستشان می‌رسد از مال دیگران می‌زنند. یکی دستش می‌رسد دو هزار تومان را به ناحق می‌گیرد؛ یکی دستش به میلیارد می‌رسد. دو اسکناس ده هزارتومانی از جیبم بیرون آورده و منتظر باقی مسافرها می‌مانم. آدم‌های مختلفی در مسیر سوار و پیاده می‌شوند. حالا من تنها مسافرم. نگاهم به مغازه‌ی آشنای لوازم خانگی سر کوچه می‌افتد:« هرجا امکانش بود من پیاده می‌شم». تلفن را از کنار گوشش کنار برده و از داخل آینه نگاهم می‌کند:« می‌رم تا گلستان دوم». به آینه نگاه می‌کنم:« مچکرم». گوشی را پایین آورده. نگاه را از آینه گرفته‌ام اما سنگینی نگاهش را احساس می‌کنم:« سرده؛ سرما می‌خوری».چیزی نمی‌گویم. ادامه می‌دهد:« ما کُردها خانوم‌های تهرانی رو خیلی دوست داریم؛ می‌دانی چرا؟». ناخواسته به آینه نگاه می‌کنم. با همان لحجه می‌گوید:« چون دلِ بزرگتری از مرد‌هایشان دارن».به رفتارهایم، به تک تک جملاتی که در این چند دقیقه به کار برده‌ام فکر می‌کنم؛ به پوشش امروزم، به حرکات صورتم؛  به هرچیزی که باعث پدید آمدن همچین تصویری شده. حرف بعدی‌اش رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند:« چون موقعی که کسی رو از کُردها کشتن؛ خانوما بیشتر از مردها اومدن بیرون». به پایین آمدن ملاک‌های دوست داشتن فکر می‌کنم. به تعمیم یک اتفاق به تمام شخصیت آدم‌های یک شهر. به اینکه چقدر این آدم امشب خوشبخت است که کافئین خونم بالاست و می‌توانم خودم را کنترل کنم. دو کوچه طی شده و من درست مقابل تابلوی گلستان دوم پیاده می‌شوم.‌ #کتایون_آتاکیشی‌زاده #لمس_دیوارهای_جهان</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 01:03:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکانس دوست داشتنی :)</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-fgx3fuikvtr4</link>
                <description>در اتاق را باز کرده و بوی عطر مردانه مشامم را پر می‌کند. نگاهشان کرده و عمیق لبخند می‌زنم:« اسفند دود کنم بوش رو لباستون می‌مونه؟». بابا در حالی که کتش را جلوی آینه مرتب می‌کند جواب می‌دهد:« آخه دوتا پیرزن پیرمرد اسفند دود کردن دارن؟». «بله‌»ی کش داری می‌‌گویم و چند ضربه به عسلی کنار تخت می‌زنم:« ماشاالله». به سمت آشپزخانه می‌روم. اسفند دود کن را روی گاز گذاشته و زیرش را روشن می‌کنم. سکانس اولیه‌ی کارتون پیترپن و تینکربل برایم تداعی می‌شود.دوربین، پرده‌های روشن پنجره‌ی یک اتاق را نشان می‌دهد. سایه‌ی مادری که موهایش را شانه می‌زند و صدای پدری که سراغ لباس‌هایش را می‌گیرد. بچه‌ها را به سمت تخت خواب بدرقه کرده و به مهمانی می‌روند.رنگ میله‌ی فلزی به سرخی درآمده؛ آن را داخل ظرف فرو برده؛ عطر اسفند بلند شده؛ آن را روی سینی گرفته و دور سرشان می‌گردانم. جلوی در ایستاده و تصدق بابا می‌روم. دستانش را باز کرده و مرا در آغوشش جای می‌دهد. از او فاصله گرفته و با شیطنت می‌پرسم:« گفتین اون پول‌های هدیه‌ی عروس که گذاشتین تو پاکت؛ تو کدوم جیبتونه؟». بابا می‌خندد و با چند ثانیه تاخیر صدای خنده‌ی مامان از اتاق بلند می‌شود. در را باز کرده و بیرون می‌رود. می‌خواهم از زیر قرآن ردش کنم که مانع می‌شود:« تو ماشین داریم». پیشانی‌ام را بوسیده و دکمه‌ی آسانسور را فشار می‌دهد. هوای سرد وارد خانه شده و باعث می‌شود در را ببندم. مامان را می‌بینم که با عجله آخرین وسایلش را داخل کیف می‌ریزد. به موهایش نگاه می‌کنم که هنر دست خودم است. جلوی در، آخرین سفارش‌ها را راجع به شام امشب می‌کند. کتش را دستش می‌دهم و صبر می‌کنم تصویرش در انتهای پاگرد از دید خارج شود؛ نه برای مسافت و بُرد نگاهم؛ بلکه توسط لایه‌ی نازک اشک.#کتایون_آتاکیشی‌زاده#لمس_دیوارهای_جهان</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 11:49:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عطر بهشت...</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-hpwsbmhcuq8o</link>
                <description>در جمعیت به دنبال کسی می‌گردد که بچه را از او بگیرد. ظرف‌ها را روی کانتر آشپزخانه گذاشته و جلو می‌روم. دو دستم را بالای کمرش می‌‌گذارم و او را از آغوش فرد دیگر جدا می‌کنم. سرش را روی شانه‌ی چپم گذاشته و با دست راستش گوشه‌ی شالم را در مشتش نگه می‌دارد. همانطور که راه می‌روم آرام پشتش را نوازش می‌کنم. موهای کم پشت قهوه‌ای روشنش را نگاه می‌کنم. سرم را به گردنش نزدیک کرده و عطر بدنش را نفس می‌کشم. از میان همهمه مهمان‌ها می‌گذرم و رو به روی آینه می‌ایستم. چشمانش را بسته و گوشه‌ای از شالم را که محکم نگه داشته بود رها کرده.مثل هربار که نگاهش می‌کنم از زنده بودن همچین موجود کوچکی به وجد می‌آیم. دوست ندارم از بغلم جدا شود. همان‌قدر که او امنیت را از آغوش من می‌گیرد؛ من امید را از حضور او دریافت می‌کنم‌.  به سمت اتاق خواب می‌روم. پسر نوجوانی که روی تخت نشسته با اشاره‌ی سرم از جا بلند شده و اتاق را ترک می‌کند. می‌نشینم و با احتیاط او را روی تخت دراز می‌کنم. جورابش را مرتب کرده و دست‌هایش را در حالت راحت تری قرار می‌دهم. نگاهش می‌کنم؛ آن قسمت از صورتش که روی شانه‌ام بود، قرمز شده. با انگشت اشاره، آرام زیر چانه‌اش را نوازش می‌کنم و در خواب لبخند می‌زند. از ترس غلطیدن و پایین افتادن؛ همانجا کنارش دراز می‌کشم. چشمانم از خستگی می‌سوزند اما نمی‌توانم نگاهم را از او بگیرم. بند انگشت‌های کوچکش را نگاه کرده و فرم ناخن‌هایش را به عمه‌اش شباهت می‌دهم. دست روی شکمش کشیده و پیرهن سرهمی طرح‌دار سفیدش را نوازش می‌کنم. ضربان قلبش را احساس می‌کنم که از چند دقیقه پیش آرام تر می‌زند؛ این بار ضربانمان با هم در رقابت نیستند. به این فکر می‌کنم که او هم بزرگ می‌شود؛ و بچه‌ی کوچک‌تری تمام توجه خانواده را به خودش جلب می‌کند؛ و دیگر کسی او را صرف زنده بودنش دوست نخواهد داشت. آدم‌هایی که از کنارش رد می‌شوند به او لبخند نمی‌زنند. کسی سعی نمی‌کند او را بخنداند. کسی آغوش گرمی برای گریه هایش باز نمی‌کند. او می‌ماند و یک دنیا نیاز ترجمه نشده. کسی می‌شود که باید یاد بگیرد چطور رفتار کند تا دیگران دوستش بدارند؛ و دیگر کسی او را بی‌قید و شرط دوست نخواهد داشت.#کتایون_آتاکیشی‌زاده #لمس_دیوارهای_جهان</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 15 Nov 2023 21:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به گرمای یک فنجان قهوه...</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-ztatwgt8grec</link>
                <description>به پشتی صندلیِ آن طرف میز تکیه داده؛ سرش را به سمت چپ کج کرده؛ در حالی که به زمین خیره شده و با دستانش بازی می‌کند، با لحنی که مشخص است هیجان ملیحی زیر پوستش جریان دارد،به حرف می‌آید:« می‌دونی؟ خیلی قشنگه... مثلا داری ظرف می‌شوری، یهو یادت میاد ی کاری کرده که دلت رفته». لبخندش عمیق و دندان‌هایش نمایان می‌شود:« بعد ذوق می‌کنی». آینه‌‌اش شده و سرم را مانند خودش و با اغراق بیشتری کج می‌کنم:« مثل الان؟». نگاهم کرده و صاف می‌نشیند. هردو بلند می‌خندیم. به دوستِ از دست رفته‌ام نگاه می‌کنم؛ به خنده‌ای که آرام محو شده، و شوق ریشه‌دار نگاهش... . #کتایون_آتاکیشی‌زاده مجموعه داستان‌های کوتاه: #نامه‌ای‌که‌از‌میان‌مشتش‌بیرون‌کشیدم</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 08 Nov 2023 12:57:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گویا کسی را می‌خواهم برای تکیه دادن...</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%DA%AF%D9%88%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-yiwwxviybofe</link>
                <description>سوار آخرین پله‌برقی می‌شوم. چشمانم از شدت نگه داشتن اشک درد می‌کنند. صدای محوی که در پاگرد پایین شنیده‌ام، واضح تر به گوش می‌رسد. گیتار می‌زنند.آهنگش به قدری آشناست که می‌توانم با آن ریتم بگیرم. به پاگرد آخر رسیده و پیاده می‌شوم. دو مرد جوان را می‌بینم که کنار هم ایستاده و همنوازی می‌کنند. کسی که سمت چپ ایستاده گیتار آکوستیک دارد و ریتم می‌نوازد؛ کسی که سمت راست ایستاده گیتارش کلاسیک است و ملودی می‌زند. کسی به کوله‌ام برخورد کرده؛ بین راه ایستاده‌ام. به کنج دیوار تکیه می‌دهم و از رو به رو نواختنشان را نظاره می‌کنم. برای آهنگ بعدی با هم هماهنگ می‌کنند:« سُل ماژور، دو ماژور، می‌مینور؟ سیکل آکورد همین بود؟». به حرکت روان و آرام دستانش روی شش سیم ضخیم گیتار آکوستیک نگاه می‌کنم. آهنگ جدید را شروع می‌کنند. فضای آشنا و غم‌انگیزی این قسمت را پر کرده.بین آهنگ متوجه می‌شوم امروز برای بار چندم دستم را روی شال، کنار گردنم گذاشته و سرم را به سمتش کج می‌کنم؛ انگار که کسی را می‌خواهم برای تکیه دادن. اشک‌هایی که با تلاش بسیار سعی در انکارشان داشتم مجدداً جلوی نگاهم را گرفته‌اند. چشمانم را از آن‌ها دزدیده و به زمین خیره می‌شوم. انرژی سنگین نگاهشان را حس می‌کنم. چشمانم درد گرفته اما در سرازیر نشدن اشک‌هایم موفقم. مجدد متوجه می‌شوم سرم را به دستم تکیه داده‌ام. برای کسی که مرا می‌بیند احساس گردن درد را تداعی می‌کند؛ حیف است که آنچه می‌بینیم با آنچه واقعا هست تفاوت دارد. ریتم آهنگ به یک آهنگ شاد تغییر پیدا می‌کند. با چشمانی سرخ سرم را بالا می‌آورم. چند دقیقه است اینجا ایستاده‌ام؟ ده دقیقه؟ یک ربع؟ چه اهمیتی دارد؟ پولی که از خودپرداز طبقه پایین جهت کرایه‌ای تاکسی گرفته بودم را در جیب لمس می‌کنم. ارزشش را دارد. #کتایون_آتاکیشی‌زاده #لمس_دیوارهای_جهان</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Mon, 06 Nov 2023 19:01:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوای شفا دهنده‌ی شب!</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%81%D8%A7-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-s4xj69t6n4yi</link>
                <description>«دانشگاه؟ پراید رو سوار شو».در عقب سمت راننده را باز کرده و روی صندلی می‌نشینم. صفحه‌‌ی گوشی را روشن می‌کنم. ساعت ۱۶:۵۷ را نشان می‌دهد. آهنگ «دلارام» را پخش می‌کنم. تنها پیام تلگرام را باز کرده و از نوار بالای صفحه آهنگ را متوقف می‌کنم. هنگام تایپ کردن چشم‌هایم تر می‌شوند. آهنگ را پخش کرده و صفحه‌ی گوشی را می‌بندم. به تصویر خودم در آینه‌ی وسط نگاه کرده و مقنعه‌‌ام را مرتب می‌کنم. صدای راننده‌ی ایستاده در کنار تاکسی را از پنجره‌ی باز می‌شنوم که کسی را به سمت این ماشین راهنمایی می‌کند. مرد جوانی در را باز کرده و روی صندلی جلو می‌نشیند. به ساعتم نگاه می‌کنم و مطمئن می‌شوم به موقع به کلاس نمی‌رسم. تلفنم زنگ می‌خورد. نفس عمیق کشیده و جواب می‌دهم:« جانم؟ نه نمی‌رسم... تو تاکسی‌ام، هنوز راه نیفتاده. فرهنگسرا نه؛ نوبنیادم؛ تو راه دیدم اتوبان قفله. چه ساعتی کلاس داره؟ آره ببوسش از طرف من، بگو بره سر کلاس. عذرخواهی کن که منتظر مونده. فعلا، خدافظ». در تاکسی مجدداً باز می‌شود. پسر جوانی روی صندلی عقب می‌نشیند. کیفم را بغل نمی‌کنم، بلکه در آغوش می‌کشم. انگشت اشاره‌ام را روی خط اخم بین ابروهایم فشار می‌دهم. سرم را بلند کرده و سعی می‌کنم از بین بغض راه نفسی باز کنم. راننده مدام کنار تاکسی راه می‌رود. احساس می‌کنم می‌خواهد چیزی بگوید. نگاهم را می‌دزدم مبادا سوالی بپرسد. یک کلمه صحبت باعث خواهد شد من دیگر هیچ کنترلی روی اشک‌هایم نداشته باشم. آهنگ الهه‌ی ناز را پخش نشده متوقف می‌کنم. ادامه دادن در توانم نیست. ساعت ۱۷:۱۰ را نشان می‌دهد. راننده از پنجره سرش را داخل ماشین می‌آورد:« می‌خواید سهم اون ی نفر رو تقسیم کنم بینتون راه بیفتیم؟». به هزینه‌های سرسام آور فکر می‌کنم اما از روی ناچاری سرم را به نشانه‌ی مثبت تکان می‌دهم. دو ده هزارتومانی، یک دو هزارتومانی و یک هزاری را از کیف پول بیرون می‌آورم:«بفرمایید جناب». پولی که می‌توانست برای رفت و برگشتم کفایت کند اجباراً صرفا مسیر رفت را جوابگو خواهد بود. نسیم خنکی که از پنجره‌ی باز در سرعت بالای اتوبان به صورتم می‌خورد باعث می‌شود خیسی مژه‌هایم را احساس کنم. توجهم به دستم جلب می‌شود که در این مواقع ناخواسته جلوی دهانم قرار می‌گیرد. صفحه‌‌ی گوشی را روشن می‌کنم. تنها نبودن در چنین شرایطی دلم را گرم می‌کند. تلفنم زنگ خورده و ساعت ۱۷:۲۸ را نشان می‌دهد:« کتی؟ کجایی؟... آها... من تو راهرو پیش فاطمه وایسادم، استاد هنوز نیومده... آره نرفت سر کلاسش، اینجاست... می‌بینمت، خدافظ».دوست دارم نرسیده به دانشگاه برگردم. می‌خواهم تا خانه قدم بزنم، مهم نیست که این کار غیرممکن است. #کتایون_آتاکیشی‌زاده#لمس_دیوارهای_جهان</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 20:18:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیس بودن را نمی‌توان از دریا گرفت!</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D8%AE%DB%8C%D8%B3-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA-pdr7lytkbliy</link>
                <description>«خب، شروع کنید؛ کلاس در اختیار شماست». روی تخته با ماژیک آبی بزرگ نوشته شده است:« دلایل عارض بودنِ وجود بر ماهیت». جلوی کلاس ایستاده و با شنیدن حرف استاد سرش را از روی برگه بلند کرده و ارائه‌ش را شروع می‌کند. صدایش مرتعش است، نگاهش روی زمین می‌گردد و برگه در دست‌هایش می‌لرزد:ماهیت چیست؟ چیستیِ چیزی. وجود چیست؟ هستیِ چیزی. شانه‌هایش خمیده، سرش پایین است و گویا حواسش پرت. توضیح نمی‌دهد؛ گویا از حفظ چیزی را ادا می‌کند: برای مثال:  انسان چیست؟ حیوان ناطق. آیا انسان وجود دارد؟ بله. مکث می‌کند. نگاهش را از روی زمین برداشته، به تک تک افراد کلاس نگاه کرده و ادامه می‌دهد:  وجود را می‌توان از ماهیت سلب کرد؛ انسان می‌تواند وجود نداشته باشد! صاف می‌ایستد. اعتماد به نفس کم کم در حرکاتش بیشتر دیده می‌شود، از اضطرابش کاسته شده:  اما مگر شوری را می‌شود از نمک گرفت؟  خیس بودن را از دریا؟  تاریکی را از شب؟  سرما را از برف؟ مصمم به نظر می‌رسد. صدایش جدی‌ست و شاید کمی هم بغض دارد. مردمک چشمانش دیگر روی همه‌ی افراد نمی‌چرخد. کسی را در انتهای کلاس مخاطب نگاهش قرار می‌دهد:  دوست داشتنی بودن را از تو؟ #کتایون_آتاکیشی‌زاده - مجموعه داستان‌های کوتاه: #نامه‌ای‌که‌از‌میان‌مشتش‌بیرون‌کشیدم #از‌روان‌سرچشمه‌گرفت‌به‌دل‌پیوست </description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Mon, 23 Oct 2023 23:08:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزای عمومی که اعلام کردن ندارد... دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D8%B9%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-ybcdzuiyuvhu</link>
                <description>مور مور می‌شوم. دلم برای کسانی که عزیزانی را از دست داده‌اند شور می‌زند؛ برای کسانی که ندیده‌ام، به آن‌ها نزدیک نیستم، اما غم این روزهایشان تمام وجودم را فرا گرفته. عادت نداشتم در مسائل سیاسی اظهار نظر کنم. این مورد که سیاسی نیست؟ هست؟ این یک مسئله‌ی عاطفی است.  احساساتم برانگیخته شده‌اند. عزای عمومی که اعلام کردن ندارد... دارد؟ کسی هست با شنیدن این خبر دلش نشکسته باشد؟ کسی هست که از درون عزای ۸۰۰ نفر را در دل نگرفته باشد؟... آن ۸۰۰ نفر می‌توانست من باشد، تو باشی... ما! مایی که دستمان هم مانند دیوارمان، از همه جا و همه چیز کوتاه است. می‌توانست تک تک عزیزان من باشد. عزیزانی که از دست دادن دور ترینشان هم تا مدت‌ها مرا سیاه‌پوش کند، شوق زندگی را از من بگیرد و نبودنشان تا ابد برایم هضم نشود. می‌توانست کوچکترین کودک خانواده‌ام باشد. کسی که عطر گردنش مرا به زندگی باز می‌گرداند... اگر او را از دست می‌دادم چطور می‌توانستم زنده بمانم؟ اگر نزدیک ترین رفیقم را از دست می‌دادم؟ مادرم، پدرم، دور و نزدیک ترین آشناهای زندگی‌ام... یک داغ مرا می‌کشت! وقتی در مقابل این اتفاقات سکوت می‌کنم، دچار فقدانِ منِ آرمانی می‌شوم! پایه‌ی سوگواری، فقدان است! سوگوارم. اول برای چند هزار نفر... و بعد برای خودِ ناتوانم! منِ آرمانی! منی که آسوده در گوشه‌ی دیگر دنیا زنده مانده‌ام. منی که داغ چند هزار نفر نه تنها در این سال‌ها مرا نکشته، بلکه زبانم را هم باز نکرده. پ‌.ن: در تمام طول زندگی هرگز پستی راجع به جنگ و مسائلی از این قبیل ننوشته‌ام؛ هرگز پستی را به فاصله یکی دو روزه از پست قبلی منتشر نکرده‌ام... این یک تجربه‌ی جدید از جنونی است که سکوت مرا شکسته. از منی لبریز! منی فراتر از چهارچوب‌های همیشگی و نظام‌های ارزشی. منی که با دشواری تمام، اولین بار است حرف زدن را به سکوت ترجیح داده‌ام.  </description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 00:15:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز، &quot;وجود&quot; نقیضِ &quot;عَدَم&quot; نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%82%DB%8C%D8%B6%D9%90-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-zfbezpgycjbk</link>
                <description>آستین‌های بافت زیر مانتو را تا نک انگشتانم کشیده‌ام. صدای رعد و برق و بادی که درختان را تکان می‌دهد حواسم را به سمت پنجره پرت می‌کند. این هوا را می‌پرستم! آسمان گرفته، بوی نم باران و آسفالت خیس... . به روسری نامنظم و بهم ریخته‌ی استاد نگاه می‌کنم. برای بار چندم این مبحث را توضیح می‌دهد‌؛ فلسفه‌ است و سخت. به نم باران فکر می‌کنم. به ترافیک مسیر برگشت؛ پیدا کردن جای پارک؛ به اینکه کاش امروز با تاکسی می‌آمدم. فکر می‌کنم اگر در این کلاس تنها نبودم، این هوا یک قهوه داغ می‌طلبید.  به تنهایی فکر می‌کنم. تنهایی بین فردی، تنهایی درون فردی؛ تنهایی اگزیستانسیال! تن دردناکم را پشت میز تک نفره مچاله می‌کنم. به حرف‌های دیروز دوستان فکر می‌کنم. به سیاست‌های رفتاری که برایم شرح داده و خواستار اجرایشان بودند؛ به اینکه آن رفتارها چقدر با من فاصله دارند؛ چقدر مرا از من دور می‌کنند. شاید &quot;خودم&quot; بودن همیشه خوب نباشد؛ اما از خودم نبودن بیزارم. به پیامی که حوالی اذان صبح دیدم فکر می‌کنم؛ به نماز صبح از دست رفته، به چشمانی که هنوز از خستگی می‌سوزند؛ به اینکه هرگاه شب زودتر به خواب می‌روم صبح سخت‌تر بیدار می‌شوم. به ادامه‌ی این دوشنبه فکر می‌کنم؛ به اینکه همیشه باید مشغول کاری باشم؛ به سندرم آشیانه‌ی خالی. به کلاسی که ممکن است کنسل شود؛ به استادی که دوست صمیمی‌اش در کماست... . به کما و اتاق ایزوله که می‌اندیشم به یاد آنولین می‌افتم. دختر جوان مسیحی و ارمنی که در جلفا زندگی کرده و در لیست حسرت‌هایش نوشته بود کاش از علی بیشتر می‌خواندم. شناخت زیادی از او ندارم اما دوست دارم زنده بماند. برای در این دنیا ماندن کسی دعا می‌کنم که نه دیده‌ام نه او مرا می‌شناسد و نه جز چند نوشته شناختی از او دارم، با اینحال دعا کردنش پایه‌ی ثابت نماز‌هایم است... دعا کردن برای او... برای هرکس عزیز دیگری.  استاد وارد بحث دیگری می‌شود. روی صفحه‌ی جدیدی از جزوه با خودکار بنفش می‌نویسم:«دلایل اثبات اشتراک معنوی وجود». می‌گوید وجود، نقیضِ عدم است. چیزی نمی‌تواند هم باشد و هم نباشد، و چیزی را نمی‌توان ما بین آن دو قرار داد. در دلم می‌گویم می‌توان! این همان جایی است که من ایستاده‌ام! بین وجود و عدم، «بلاتکلیفی»است! استاد طوری نگاهم می‌کند انگار که می‌داند حواسم جمعِ کلاس، و پرتِ همه چیز است.#کتایون_آتاکیشی‌زاده #لمس_دیوارهای_جهان</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Mon, 16 Oct 2023 17:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین...</title>
                <link>https://virgool.io/@kati.atakishi/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%B9%D8%B4%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-iq0ubbjoil93</link>
                <description>از من عبور کن. مانند تابلوی اعلانات؛بنر تبلیغاتی؛علامت هشدار کنار خیابان. از تو عبور می‌کنم. مانند ماشین آخرین مدلی که در خیابان پارک شده؛جواهرفروشی؛برجی سر به فلک کشیده.#کتایون_آتاکیشی‌زادهدیدم که برنداشت کسی نعشم از زمینخود نعش خود به شانه گرفتم، گریستم- عنیف‌ باختری</description>
                <category>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</category>
                <author>کتایون آتاکیشی‌زاده | Katayoon Atakishizadeh</author>
                <pubDate>Sun, 15 Oct 2023 23:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>