<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های hana</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kaveakas00</link>
        <description>حنا دختری در مزرعه تنهایی.....</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:51:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/209888/avatar/Rrw2vp.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>hana</title>
            <link>https://virgool.io/@kaveakas00</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دو گانگی کنکور</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D8%AF%D9%88-%DA%AF%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-exdsxtoexjee</link>
                <description>سلام از 12 تیر به طور رسمی شدم دانش اموز پایه دوازدهم و یک داوطلب کنکور 1401 در رشته انسانی     یازده سال که درس خوندم و همیشه شاگرد اول بودم و المپیاد و ازمونم هرچی بوده رتبه های خوبی داشتم ، نه خیلیییق زرنگ و از اون خفن هام و نه بچه ضعیف.....اما با ورود به سال دوازدهم استرس عیجبی گرفتم و یک حس ناتوانی بدی داره وجودم رو میخوره و همش درحال مبارزه باهاشم اما انگیزه چیزی که به نظرم سال کنکور به شدت لازم و واجبه و عامل موفقیت های بزرگم انگیزه است این روزها یک دوگانگی باعث افت انگیزه ام میشه یک عده میگن بابا خودت اذیت نکن با رتبه هزار  یا حتی تا دو هزار هم رشته و دانشگاهی میخوام برم و هدفمه قبول میشم و نیاز به سختی انچنانی نیست و این به شدت من رو بی انگیزه میکنه و از طرفی به علت توانایی بالا توی درس میگن حیفه تا دو رقمی و یه رقمی تواناییش رو دارم و میتونم .....نمیدونم الان باید چیکار کنم ؟ به کنکور به دید سیاه نگاه کنم که وقتم رو داره میگیره و بدبخت کننده است و اجباره و خیلی به خودم سختی ندم روی هزار تا دوهزار حساب باز کنم یا کمی مثبت تر نگاش کنم و برای رتبه دو رقمی تا سه رقمی تلاش کنم ؟این دوگانگی خیلی اذیتم میکنه </description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jul 2021 19:57:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکلات زندگی با یک درونگرا</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-d1kb5cbgrkuk</link>
                <description>سلاممیدونم اینجا دوست های زیاد درونگرا وجود داره و امیدوارم حالتون خوب باشه....زندگی کردن با یک درونگرا سختی های خودش رو داره من یکم از تجربیاتم رو میگم و شما هم تکمیلش کنیدوارد شدن به حریم شخصی یک درونگرا و شکستن حصار هاش جزو سخت ترین کارهاست البته اگه قلق فرد مورد نظر بدونی و بتونه بهت اعتماد کنه از سختی کار کم میشه وقتی دوتا درونگرا کنار هم باشن صحبت کم میارن و زمان بسیاری به سکوت سپری میشه و اگه چت باشه که دیگه بدتر.....چندی پیش در یکی از بازی های انلاین که امکان چت وجود داشت من یکی از اعضای ویرگول که به واسطه پست ایشون درمورد درونگرایی با ویرگول اشنا شدم پیدا کردم و گاهی باهم بازی و چت میکردیم اما یک چیزی این وسط اذیت میکرد من رو این بود که نمیتونستم خوب ارتباط برقرار کنم باهاشون و همش منتظر اشاره و صحبتی از جانب ایشون بودم و از طرفی خودم نمیدونستم چه جوری صحبتی رو شروع کنم و اگه من سوالی میپرسیدم ایشون هم اختصار پاسخ میدادن و اونجا فهمیدم ارتباط دو تا درونگرا چقدر میتونه مشکل باشه خلاصه من هکیشه فکر میکردم دو تا درونگرا خیلیی خوب میتونند باهم ارتباط برقرار کنند که بعد متوجه شدم نه اصلا اینطور نیست و به شدت هم کار سختیه ......پ.نتوی اولین پستم درمورد درونگرایی دوستانی جویای این شده بودن که دوستی رو پیدا کردم یا نهباید بگم که نه و همچنان رفیق صمیمی چه جنس موافق و مخالف ندارم ولی جنبه مثبت ماجرا اینجاست که با این موضوع کنار اومدم و براش اصلا ناراخت نیستم :)</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jun 2021 13:15:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگاری به اسم نامه....</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-zw4h1d6sck3w</link>
                <description>از وقتی که فضای مجازی بین همه مرسوم شد نوشتن نامه دیگه کم رنگ.شد و.حتی از بین رفت اما من اومدم بهتون بگم نامه بنویسید...برای عزیزترین هاتون روی کاغذ نامه بنوسید برای پدر و مادر و.همسر و دوست برای همه نامه بنویسید و بخواهید که برایتان نامه بنویسند....چون بهترین یادگاری بعد از نبودنتون نامه و احساسی هست که مکتوب کردید هستسال هشتم که بودم امتحانات دی ماه پایان رسیده بود و منتظر دریافت کارنامه ها بودیم.... معلم انشامون که خانوم بسیار خوبی بود گفت باید برای مادر و یا پدرتون یک نامه بنویسید و بدید به من موقع تحویل کارنامه بهشون بدم و میگفت  که بنویسید.چقدر دوستشون دارید و متشکر زحماتشون باشید چون یک روزی حسرت این نگفتن ها رو خواهید خورد....از اونجایی که دیوار نامرئی بین من و پدرم وجود داشت که مانع از بیان احساسات دخترانه ام میشد برای پدر نامه ای نوشتم و  حرف های نگفته ام را برایش بازگو کردم مدتی از تحویل نامه به معلم دادن کارنامه و دریافتش توسط مادر و.رسیدن به دست پدر گذشت که یک روز پاکت نامه رو توی اتاق دیدم بازش کردم ودیدم بابا پشت همون کاغذی که من نامه نوشته بودم برایم چند خطی نوشته.....جز اشک پاسخی برای این شوق و غم نهفته درون این شادی نبودیک سال بعد پدر از پیش ما رفت و غمی عظیم تمام زندگی ام گرفت چند روز به چهل پدر بود که به شدت بی تابش بودم و بین دفتر هایم دنبال کاغذی برای یادداشت بودم که نامه رو پیدا کردم......دست خط بابا و مهربانی اش که لا به لای کلمات اشکار بود تسلای غم نبودنش بود... داغ را تازه.میکرد اما درعین حال ارامم میکردخط ناخوانای پدر گواه بر احساسات منقلب اون لحظه ی اوستو حال بسیار خوش حالم که به او گفته ام که دوستش دارم و این رو مدیون معلم.خوب انشامونم.....پس نامه بنویسید عاشقانه بنویسید و احساساتتون رو مکتوب به عزیزانتون هدیه بدید.....11 روز دیگه دو سال از حادثه تلخ زندگی ام میگذرد و تسلای قلب دردمندم این روز ها فقط.همین نامه است....?شادی روح همه پدر های اسمونی صلوات.....</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 13:08:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکلات زندگی با یک برون گرا</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7-ddk7z8ydxhw5</link>
                <description>یکی از چالش های بزرگ زندگی من،داشتن خواهر برون گرا است که اختلاف سن مان هم به کمتر از دو سال است و باید 24 ساعت شبانه روز با او کنار بیایم،مشکل انجا چالش برانگیز تر میشود که خواهر بزرگ ترم نیز برون گراست و من فرزند درونگرا وسط خانواده باید با برون گرا های عزیز زندگی ام کنار بیام....از دوران کودکی ام اگر بخواهید بدانید باید بگویم من و خواهر کوچکم(فاطمه) دو قطب مخالف و به شدت کارد و پنیر بودیم و چه غصه ها من نخوردم ?بعد که وارد مدرسه شدیم و هر دو در یک مدرسه حضور.داشتیم مشکلات بیشتر شد. من دختری ارام و محتاط و درس خون کلاس بودم و بالعکس فاطمه دختری جسور و پرشر و شور و مقایسه های معلم ها و ناظم ها شروع شد و یا من رو تو سر اون میزدن یا اون رو سر من....? و این باعث حسادت فاطمه به من میشد و باعث میشد که فاطمه راحت نتونه با من کنار بیاد و اما من همیشه به ارتباط بالای اجتماعی فاطمه و جسارتش حسرت میخوردم،اینکه مرکز توجه ها بود و بلد بود چه جوری یک جمع رو شاد کنه اینقدر ارتباطاش خوب بود که با دوست های صمیمی من در مدرسه هم دوست بود و با اونها میگفت و میخندید و این به شدت من رو ازرده میکرد کم کم گذشت و به سن نوجوانی رسیدیم و رابطمون با هم بهتر شد اما خب چالش ها که به خاطر تفاوت شخصیتی درونگرا و برون گرا بود باقی بود مثلا من در تفریحاتمون به شدت مشهود بود من عاشق فیلم های عاشقانه و درام و غمگین ام و فاطمه کمدی رو ترجیح میده ،من بازی های فکری و نشستنی رو ترجیح میدم و ولی فاطمه طرفدار بازی های تحرکی من عاشق شعر و شاعری وکتابم.ولی فاطمه هیچ درکی از اینا نداشتوقتی طبیعت میریم من ترجیح میدم یک گوشه بشینم و از سکوت و زیبایی لذت ببرم اما فاطمه با یک دوربین از تمام لحظات و همه جا و همه ژست ها عکس میگرهاما چالش بعدی در احوال پرسی ها و گفت و گو هاست... من به شدت از تعارف های بیجا و احوال پرسی های اضافی به شدت بیزارم و به کوتاه ترین و مقتصرترین اکتفی میکنم اما فاطمه تا حال کل خاندان رو نپرسه ول نمیکنه ? بعد من در دید فامیل در مقایسه با فاطمه خیلیی بی ادب محسوب میشم?منشی تلفن خونه هم.که فکر کنم معلومه که کیه خلاصه اینکه تو همه چی این تفاوت ها دیده میشه از لباس و چیدمان اتاق و غذا ها و..... وجود این چالش ها سخت و گاهی برام طاقت فرسا میشه اما شیرینی های خودش رو داره??البته زندگی و دوستی با یک درونگرا هم خیلیی سخته </description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 12:37:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عیدی که دیگر عید نیست....!</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D8%B9%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-sd4nwl4bxva9</link>
                <description>همیشه بعد از خوشحالی تمام کاراکترها برای عید نوروز، آخرش پسر خاله میگفت : خب مگه‌ چیه؟ عیده دیگه...و من هیچوقت این بی تفاوتی رو درک نمیکردم!ولی الان کاملا درکش‌ میکنم و میفهممش??‍♂️  دلم برای حال خوب کودکی..... برای شوق و اشتیاق که برای عید داشتم..ـ... برای شمردن عیدی هام..... برای لباس های نو و رنگی که میپوشیدم.....ـ و هزاران چیز دیگر تنگ شدهاین سال ها دیگر عید برایم معنای ندارم، سال پیش بدترین عید زندگی ام را گذراندم....تنها با مادر و خواهرم با اشک سال را تحویل کردیم و مشکی رنگ تمام لباس های عیدمان بود..... نگاه پدر از پشت قاب عکس هم غمی نهفته داشت که دل را میسوزاند امسال هم برایم عید دیگر معنایی ندارد... مادر چنان بی انگیزه و بی رغم است که خانه تکانی را هنوز شروع نکرده است و خواهر کوچک سرش با دوست هایش گرم است و من هم در لاک خود به سر میبرم وقتی دوست هایم را سرگرم خانه تکانی خرید یا ذوق و شوق عید میبینم به حال خودم خنده ام میگیرد...ـ راستش هیچکدامشان از حال من خبر ندارند و استیکر های لبخندم را باور کرده اند این روز ها برایم.یاداور.خاطرات تلخی است..... گویا صدای درد پدر در ان سال همان روز ها در گوشم.منعکس میشودیک سوالی که ذهنم را مشغول کرده این است که ایا باز هم.میتوانم عید های پر از لحظه های ناب و.حس شیرینی که کودکی تجربه میشد لمسش کنم.....؟</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 11:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمک....من دارم غرق میشم</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%DA%A9%D9%85%DA%A9%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-tmio9gn05owx</link>
                <description>این روز ها احساس میکنم که در حال غرق شدنم و فقط دست و پا میزنم که فقط کمی بیشتر زندگی کنم ، دائما نفس کم میارم ، دیگه نمیکشم دلم میخواد داد بزنم....اهای ادما کمک من دارم غرق میشم ، منتظرم یکی دستم رو بگیره یکی باهام حرف بزنه دل داریم بده....راستش بار ها شده که داشتم غرق میشدم و چیزی با نابودی فاصله نداشتم اما نجات داده شدم اونم فقط توسط خودم و خدای خودماما این دفعه دیگه نمیتونم.....دیگه توانایی و کشش رو ندارم....این ضعف نه تنها در روحم بلکه درجسم خود نیز حس میکنم....روز به روز احساس فرسودگی بیشتری میکنم.....یکجور هایی احساس میکنم دچار مرگ تدریجی دارم میشم.....اومدم فقط حس هایی رو بگم که داره این روز ها اذیتم میکنه </description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 23:32:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوب شد که مرُد....</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D9%8F%D8%AF-syuzqglxtqqv</link>
                <description>شاید تعجب کنید که این جمله از دختری باشد که درمورد پدرش که یک سال و نه ماه از فوت او میگذرد نوشته باشد...اما منشا این جمله حس عمیق دخترانه ای بود که یک شب در انبوهی از افکار و احساسات غرق شده بودم به ان رسیدم.....رابطه من با پدرم  صمیمی و دوستانه نبود از انهایی که من نظیرش را در فیلم ها میدیدم و گاه حسرت میخوردم...به علت اختلاف سنی بالا بین من و پدرم رابطه مان بسی معمولی بود . و نمیشد که من از احساسات دخترانه و درد دل هایم را به او بگویم . ولی این سال های اخر پدر با من حرف میزد و من سرپا به حرفا هایش گوش میکردم و او را تایید میکردم این نهایت لذت برای من بود .اما حالا که فکر میکنم جسم پدر کنارم نیست و حضورش را حس نمیکنم . حتما روحش از حال و احوال من خبر دارد و گاه به من سر میزند . اخر چند وقت پیش پدر به خواب بابا بزرگ رفته بود و گفته بود من هر هفته به بچه ها سر میزنم.... این جمله پد برایم شد یک عمر دلگرمی که پدر حواسش به من هست . هروقت دل کوچکم با تمام احساسات لطیفش میگیرد و شبانه اشکم جاری میشود و کس خبر دار نمیشود و من از درد تنهایی مینالم . مژده ای به من داده میشود که پدر تو را میبیند او از حال تو خبر دارد . حالا او خلاف روز های بودنش اشک دخترکش را میبیند و حرف دل او را میفهمد... این نوید میشود تسکینی برای تمام درد هایم و میگویم خوب شد که مرد . هرچند نبودنش شامل دردیست غیر گفتنی و دارای حسرت های همیشه ماندنی.....اما حالا اینگونه بیشتر مرا میفهمد و میبیند و درک میکند......البته راستش رو بگم گاهی شک میکنم که ایا واقعا پدر حواسش به من هست یا نه.....ایا دوستم دارد یا نه ؟   اما همیشه ترجیح میدهم که فکر کنم او مرا میبیند و درک میکند و همچنان دوستم دارد....پ.نبیاییم برای شاد کردن روح تمام تمام پدر های اسمانی صلواتی رو هدیه کنیم براشون....</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 09:05:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای کاش من همان....</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-kki7iwxybtdj</link>
                <description>ای کاش من همان دختر 15 ساله ای بودم که دست به دعا بر میداشت که از طرف کسی که دوستش دارد پیامی به او رسد یا دنبال بهانه ای میگردد که عاشقانه ترین پیام ها را برایش بفرستد و از هیجان گرفتن پیام از طرف او دست و پایش یخ کند ای کاش نمیدانستم....ای کاش نمیفهمیدم...و به راحتی دست به کار هایی میزدم که اکنون  میدانم خطر دارند.....ای کاش نمیدانستم که وابستگی بد است ای کاش نمیفهمیدم که عشق برایم اکنون لطمه زننده است ....کاش میشد مثل یک کودک ناشی رفتار کنم.....ای کاش نمیدانستم که جهان منتظر حرکت من است.... ای کاش دغدغه ها و مسئولیت ها نبودند.....گاهی کشمکش های درونی بین انجام کاری که میدانی نباید انجام دهی و درحالی که به شدت طالبش هستی ....چنان خسته ات میکند که گویا کوه کنده ای....ای کاش من هیچ نمیدانستم.....ای کاش...                                                  من هیچگاه نبودم.....</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jan 2021 17:39:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارتباط های اتوبوسی</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3%DB%8C-wwzk22jfwqds</link>
                <description>افرادی  که معمولا صبح ها سوار اتوبوس میشوند افرادی پایه ثابت و در نقش های    دانش اموز، دانشجو ، کارمند و .....هستند و اگر در یک ساعت مشخص سوار اتوبوس بشوی همیشه با یکسری افراد پایه ثابت روبه رو میشوی....پارسال هر روز صبح ساعت 6:30 جای ایستگاه بودم و بعد از دو دقیقه اتوبوس از راه میرسید و اتوبوس نسبتا خلوت بود و ادم هایی به چشم میخوردند که جزو پایه ثابت های این ساعت و این خط اتوبوس بودند وجه مشترک همه ی ما چهره های خواب آلود بود و                                یک  (اخه چرا شیش صبح...!) خاصی توی چشم های همه دیده میشد....پس از چند ماه ،دوست های جدیدی  پیدا کرده بودم که آغازش با یک نگاه و لبخند در روز شروع میشد و پس از رسیدن با ایستگاه مورد نظر باید خداحافظی کوتاه به پایان میرسید بدون هیچ حرف و کلامی، یا شناختی....و هر روز صبح این تکرار میشد این هم نوعی دوستی بود که متفاوت ، جالب و همچنین شیرین بود که اسمش را گذاشته بودم ارتباط های اتوبوسی یکی از این دوست ها خانومی جوان حدود بیست ساله که از وسایلش معلوم بود مربی مهد کودک است و هر روز صبح با یک لبخند به سلام و در اخر با لبخندی دیگر خداحافظی میکردیم و دیگری هم خانوم سی و خورده ای ساله ای بود که پرستار یا شاید کارمند ، بیمارستان بنت الهدی بود که هر روز با یک سلام و لبخند ارتباط میگرفتیم و در اخر هم با یک موفق باشید این ارتباط پایان میافت و یک نوع ارتباط شیرین و البته گاهی خسته کننده در اتوبوس ، نشستن کنار پیرزن هایی بود که دل پردردی داشتن و سفره دلشان را برای تو که هیچ نسبتی نداری با او ،باز میکردند و از سختی زندگی و بی محبتی پسر هایشان و یا شیرین زبونی های نوه هایشان میگفتند  وگاه اگر تو کاری نداشته باشی و حوصله هم داشته باشی برایت شیرین و لذت بخش است اما کافی است که از مدرسه برمیگردی  با ذهنی خسته و یا از موضوعی ناراحت و عصبانی هستی این صحبت ها نه تنها شیرین نیستند بلکه بیشتر روی اعصاب و خسته کننده هم هستند و مجبوری برای حفظ روابط اجتماعی و ادب و احترام تظاهر به گوش کردن کنی و هرزگاهی هم یک لبخند بزنی یا سری به نشانه تایید تکان دهی که دل پیرزن نشکندالبته گاه حرف هرکدام از این مادرهای دلشکسته یا ادم های زخم خورده دنیا برایم دنیایی درس میشد که بعضی از حرف هایشان مدتها ذهنم را به خودش مشغول میکرد....☺</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Thu, 29 Oct 2020 15:33:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرا های اتوبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-m5wq8qzepoby</link>
                <description>بودن بین ادم های مختلفی  که هیچ شناختی از انها ندارم و صرفا به عنوان دو انسان کنار هم قرار گرفته ایم و حدس زدن داستان زندگیشان و خواندن فکر آنها برایم همیشه جذاب و از کارهای مورد علاقه ام بوده و ریشه اش بر میگردد به کودکی که عاشق این بودم که با اتوبوس و وسایل نقلیه مسافت ها را طی کنیم اما به خاطر شرایط خانوادگی و سبک زندگی پدر و مادر این امکان برایم وجود نداشت و استفاده سالی یکبار از اتوبوس در موقعیت های خاص برایم جزو شیرین ترین رخداد ها میشد....کمی که بزرگ تر شدم مدرسه یا انقدر به خانه نزدیک بود که باید با خط یازده یعنی دوپای گرامی مسیر را طی میکردم یا انقدر دور بود که خط اتوبوسی برای رفتن پیدا نمیشدخلاصه گذشت که پارسال به علت شرایطی که به وجود آمد و نزدیک بودن ایستگاه اتوبوس تصمیم بر این شد که من مسیر رفت و برگشت مدرسه را با اتوبوس طی کنم و این جزو اولین ورود تنهایی من به فضای جامعه و بین ادم های غریبه بودتجربه جالبی بود که به صفحه تجربه های زندگی ام اضافی شد  و مملو بود از حس ها و ماجراهای مختلف مثل خاطرات تلخ و شیرینی ، خستگی ها و ترس ها، و یا روزهایی که  خسته با کیفی سنگین پر از کتاب و مغزی در حال ارور  جایی برای نشستن پیدا نمیشد و یا روز هایی که با دوست ها انقدر سرگرم صحبت میشدیم که از ایستگاه مورد نظر جا میماندیم و بعد ها این تبدیل میشد به فوبیای جاماندن و یک ایستگاه زودتر آماده پیاده شدن میشدیم و هزاران ماجرا های دیگر....و اکنون که یکسال و چندین ماه از رفت و آمد های اتوبوسی من میگذرد و همچنان هم ادامه دارد  تصمیم گرفتم که ماجراهایی که این مدت گذراندم با شما به اشتراک بزارم☺منتظر نظر های خوب شما دوستان هستم ?</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Fri, 23 Oct 2020 18:07:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلاممم</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%85%D9%85-qmaff7suv6em</link>
                <description>تقدیم به همه دوستای ویرگولیمسلامم به همه ی ویرگولی های عزیز....امیدوارم حال دل همتون خوب باشه  و پاییزتون مملو از عشق باشه....دلم برای همتون تنگ شده                                  این روز ها بسی مشغول درس و مدرسه ام و نتونستم بین جمع خوبتون باشم و مطالب خوبتون رو دنبال کنم.....مممم.... دیگه حرف خاصی ندارم??فقط کمی دلم گرفته بود.گفتم حالتون رو بپرسمشبتون اروم.....❤?حنا </description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Thu, 24 Sep 2020 22:41:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی، هدیه الهی....</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%87%DB%8C-gbinrkzrdafo</link>
                <description>سلام....?اگه نوشته هایی که تا اینجا نوشتم رو خونده باشید شاید بعضی هاتون متوجه این شده باشید که من هدف و انگیزه ای برای زندگی ندارم یا بهتره بگم نداشتم.....ماجرا از سال هشتم تحصیلی رقم خورد که من چند روز قبل از تولدم دچار یک پوچی عجیب شدم و به چرایی هایی بر میخوردم که جوابی نبود براش و علت اینکه چرا من خلق شده ام و قرار چیکار کنم و اصلا من نباشم چیزی نمیشه و هزاران سوال دیگه.....حتی به مرگ و خودکشی هم فکر کردم اما دلایلی وجود داشت که دست به خودکشی نزدم......و از اون موقع شدم یک ادم بی هدف و اصلا برای اینده ام برنامه یا پیش فرضی نداشتم و صرفا چیز های بدیهی میگفتم  که از جوابی برای  سوال های معلم ها داشته باشم.و هدف های کوتاه مدت مثل قبولی دانشگاه و رتبه چند رقمی کنکور و......قانعم نمیکرد و انگیزه برای ادامه زندگی نمیداد روزگار رو با همین احوال میگذروندم و آرزو مرگ داشتم تا که پدرم رو در سال تحصیلی نهم از دست دادم و فهمیدم مرگ انقدر هم ساده نیست.....و تو این موقعیت نه مرگ رو میخواستم نه زندگی رو.......بازهم این روزها گذشت و من سال دهم تحصیلی رو هم تموم کردم.....و در این روزهای کرونایی و تابستونی که سپری میکردم با کتاب خوندن، با جمله ای مواجهه شدم در کتاب ظلمات سپید که میگفت ((که هر انسان باید تلاش کند که زندگی اش مانند هدیه الهی شود)) و این جمله ترقی ایجاد شد در وجودم و احساس کردم این میتونه باش هدف زندگیم و یک انگیزه برای زندگی کردن......و با تعالیم دینیم هم بسیار همخونی داشت وباید تلاش بکنم که زندگیم در هر لحظه ای بشه مثل یک هدیه الهی و با فرارسیدن مرگ و وداع گفتن دار فانی این هدیه رو به صورت کادو پیچ و خوشگل  و زیبا تقدیم کنم به خداوند که روزی خودش این هدیه رو بهم تقدیم کرده....و این جمله شد نوری در قلبم و مملو شدم از حس خوب......?و به نظرم انگیزه و یک هدف جاودان برای زندگی هر نفر لازمه یک دنیا حس خوب براتون آرزومندم ?</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Sun, 16 Aug 2020 11:53:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب...</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D8%B4%D8%A8-nicmck1tylsg</link>
                <description>لا لا لا گلم باشی.....                                        هروقت صدای مادری لالایی خواندن مادری به گوشم میرسد . غم عجیبی به دلم مینشیند و بغض در گلویم خانه میکند حتی اگر مانعی نباشد اشک هایم جاری میشود ذات شب غمگین است این را همه ی ما با نوای غمگین مادر در لالایی ها شبانه حس کرده ایم.  شب ها اوج دلتنگی اند.... گاه آنقدر دلتنگ کسی میشوی که نمیدانی کیست....                   وقتی خیره به ماه میشوم گویی که او هم با بغض همیشگی سر میکندشب راز آلود است....انگار راز دختری در تاریکی شب نهفته است یا دخترکی آه کشیده است و اسمان شب را نفرین کرده است شاید هم پسرک عاشقی قلب شکسته اش را پیشکش شب کرده استحکمت افرینش شب چه بوده است نمیدانم....اما شب برای من ترکیبی از حس ترس دلتنگی،عشق ، درد و رنج است...شب شما چگونه است؟!</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jul 2020 23:51:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تجربه.....</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-ek4lo1gh8ejd</link>
                <description>وقتی در دوره های کودکی به سر میبردم. اشتیاق زیادی به رسیدن سن نوجوانی داشتم و احساس میکردم وقتی وارد دوران راهنمایی (یا متوسطه اول)میشوم خیلی بزرگ شده ام و ادمی هستم برای خودم.....?به طور کلی حساب خاصی روی این سن داشتم.....و همیشه بهم میگفتن تو بزرگ تر از سنت میفهی و منم گاهی در تلاش این بودم که ادای ادم بزرگ ها را در بیاورم......گذشت من وارد این دوره شدم و به سن هایی که روزی ارزویش را داشتم اما با تصوراتم کاملا فرق داشت و چیز هایی را تجربه کردم که فکرش را هم نمیکردم....پستی و بلندی ،اتفاق های ناگوار که تلخی روزگار را بهم چشاند....البته خوبی هایی داشت حس های خوبی را تجره کردم که برایم تازگی داشت....استقلالی که پسدا کردم هم دوستش داشتم اما برایم تجربه ای شد که درمورد آینده هیج گاه تصوری نداشته باشم و خیالی نکنم.....اما اکنون در استانه هیجدا سالگی کنجکاو برای اینکه این سن چگونه هست و چگونه خواهد گذشت؟!پ.ن                                                                      نظر شما درمورد سن هیجده سالگی چیه ؟!</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jul 2020 21:02:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند تا سوال....</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-txtpqvt097nt</link>
                <description>راستش خیلی دو دل بودم که بنویسم یا نه راستش اینجا شاید تنها جایی که میتونم حرف دلم و از ناراحتیم بنویسم.....من ادم به شدت تنهام نه دوست صمیمی دارم نه از فامیل کسی هست باهاش صمیمی باشم و حرف بزنم در مواقع ناراحتی هیچکس نیست باهاش حرف بزنم همیشه خودم بودم خودم.....اما چند تا سوال دارم از شما که شاید بتونه به من و احوالات من کمک کنه؟!شما هدفتون تو زندگی چیه؟!اصلا چرا زندگی میکنید؟!چی دنیا براتون قشنگه؟!اصلا دنیا قشنگی داره؟!من برای جواب این سوال ها هیچ پاسخی ندارم و از شعار و حرف های انگیزشی هم خسته شدم.....</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 19:21:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قربانی.....</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-yxyg7xoilztl</link>
                <description>من یک قربانی ام.....قربانی تقدیر.....قربانی ناراحتی و غصه های پدر....قربانی فوت پدر....قربانی افسردگی مادر....قربانی لجاجت های خواهر کوچک تر...قربانی عصبانیت های برادر.....قربانی سر شلوغی های افراد دور برم.....قربانی بی معرفتی دوست هایم....حتی من قربانی سیاست های غلط و برجام و مذاکرات با آمریکا هستم....و اما جایی که به معنای واقعی قربانی شدم برای خودم بود.....من قربانی شخصیت خودم شدم...قربانی تنهایی خودم شدم....قربانی شخصیت درونگرایی خودم شدم.....قربانی خجالتی بودنم شدم....حتی قربانی تنبلی خودم شدم.....مثال من مثل گوسفند بیچاره ای هست که برای خوشبختی عروس و دوماد، سلامتی نوزاد، حاجی از حج برگشته،و..... قربانی میشودپشت وانت ابی خوندم :قربانی تقدیر نباش                                             استاد تغیر باش اما من با این جمله کنار نمیام هرچه من تغییر کنم اما باز بازیچه تقدیرم و یک روز و یکجا باز قربانی خواهم شد.....</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2020 12:38:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست خیالی.....</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-kj5yh2kl82sk</link>
                <description>مریم دوست خیالیش بود. سن دخترک زیاد نبود و در دورن کودکی به سر میبرد. ماجرای این دوست خیالی     بر میگردد به خواهر بزرگ ترش که دوران راهنمایی را میگذراند و از مدرسه که می امد با ذوق ماجرا های مدرسه و دوستانش را برای مادر تعریف میکرد. دخترک نیز با مریم خیالی صبح به مدرسه میرفت و عصر با او در حیاط خانه زیر درخت گیلاس بازی میکرد و ماجرا های رقم خورده با مریم را به تقلید از خواهر برای مادر با ذوق و شوق تعریف میکرد.روزها گذشت و دخترک ما زندگی اش را با مریم طی میکرد .تا یک روز به خاطر شوخی ناجوانمردانه  یکی از دایی هایش مریم برای همیشه از ذهن دخترک پاک شد و به فراموشی سپرده شد .دخترک پا مدرسه گذاشت و دوستان جدیدی پیدا کرد اما طولی نکشید که زینب خیالی جای مریم کوچولو را گرفت.دیگر شده بود هم صحبت و هم بازی او.....اشتباه نکنید دخترک منزوی و گوشه گیر نبود . دوست های زیادی توی مدرسه داشت اما دوست خیالی برای جایگاه دیگه ای داشت و حرف های نگفتنی رو به او میگفتچند سالی گذشت و دخترک پا به سن نوجوانی میگذاشت اما متاسفانه دوست های خیالی اش با او بزرگ    نمی شدند و زینب نیز به فراموشی سپرده شد.و این بار همراه خیالی اش با حال و هوای نوجوانی شکل گرفت و دخترک با ارتباط گسترده ای که در مدرسه داشت و دوستان زیادی دور وبرش بودن اما هر طوری که میشد قسمتی از روزش را خالی میکرد و به دنیای خیالی خود میرفت و دقایقی را بدون دغدغه های دنیا در خیالش زندگی میکرد. اکنون که دخترک در پاییز امسال شمع 17 سالگی  اش را فوت میکند  بسیار احساس تنهایی و بین دوست هایش احساس غریبی میکند .شاید که او هیچکس را  به زیبایی ادم های خیالش در این دنیا پیدا نمی کند.......پ.ن1_ داستان تا حدودی بر اساس  واقعیت است :)2_شما هم ایا دوست خیالی داشتید ؟!</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 19:19:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلخی روز دختری.....</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-fbc1dzesettg</link>
                <description>آقا من یک روز بابا داشتم      همانقدر کوتاه میگویم و مینویسم:      روز دختری که پدر نباشد..... دختر بودنم معنای خودش را از دست میدهد...تبریک ها و هدایا ،هیچ کدام جای لبخند پدر را در این روز و افتخارش به دختر هایش نمیگیرد?ای کاش پدر  امشب در خواب بشود مهمانم جشن بگیرد روز دختر را برایم                              گرمای صدایش و رنگ لبخندش کافیست برایم ای کاش پدر امشب بیاید......پ.ن دخترا روزمون مبارک ?</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2020 23:00:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریاد قلب.....</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%82%D9%84%D8%A8-p2hurdciuwoh</link>
                <description>چند هفته ای میشد که باهم اشنا شده بودیم و گفت و گویی داشتیم.                                 صرفا ارتباطی ساده و دوستانه....اما میتونستم بهش اعتماد کنم و کمی از خودم و گذشته ام رو بهش گفتم....                                                خلاصه گذشت و یک روز بهم گفت :حدس میزنم هنوز دلت پیش یکی گیره.....                           لبخند کم رنگی رو لبم نقش بست....سکوت کردم و سرم رو انداختم پایین و بعد از چند ثانیه با حالت قاطعانه گفتم: نه ?                         اما توی دلم آشوب بود......قلبم داشت فریاد: اهای چرا دروغ میگی لعنتی.....؟!چرا پنهون میکنی......؟!چرا نمیگی دلت گیره پیش کسایی که یک روز محبتشون تو دلت نشست و نه نرفت...؟! رفیقایی که از جون براشون مایه گذاشتی از پشت خنجر زدن بهت.....؟! د چرا دروغ میگی لعنتی....؟!فقط داشت داد میزد نه انگار فقط من بغض نکرده بودم....قلبم هم گریه اش گرفته بود :نمی بینی که شکستمخورد شدم  بغض گلوت رو نمیبینی....                              گریه های هر شبت......حسرت تو چشمات.....غم تو نگاهت چی میگن اینا....   درد وجودم رو در اغوش گرفت....فشارناشی از ناله های قلبم رو تو قفسه سینه ام رو احساس میکردم....صدای اشک های قلبم رو هم میتونستم بشنوم....اهی کشیدم دستم اروم گذاشت روش گفتم : اروم باش....تو هنوز باید برای تمام دلگیری های من بزنی.....دوست متعجب از حال من سکوت پیشه کرده بود...منم لبخندی زدم و از کنار نگاه ها متعجب دوست رد شدم.....</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2020 17:19:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک تنهای شهر.....</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveakas00/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-q51wj3aylkdq</link>
                <description>یکی بود و یکی نبود                                             همه دور هم بودن                                                 اما دخترک تنها بود ؛تنهای تنها                              او با خودش هم غریبه بود                                 شهر شلوغ بود و پر از هیاهو                               صدای دل ها بهم نمیرسید                                 صدای عشق گم شده بود                                    نامه ی دخترک تنها زیر دست و پا له شده بود کسی حواسش که نبود توی نامه چی نوشته بود   دخترک خداحافظی کرده بود                                 مرواریدای چشماش رو  روی برگه یادگاری گذاشته بود یک لحظه سکوت دنیا رو فرا گرفت                      همه برای لحظه ای آروم گرفتن گوشه ای           نامه زیر دست و پا ،بالاخره پیدا شده بود                  مردم شهر که خوندش                                       اشک تو چشماشون حلقه زد                                رفتن به دنبال دخترک                                         اما انگار دیر شده بود                                             دخترک چشماش بسته بود                             رد سر خوردن اشک روی صورتش مونده بود              تنش سرد گوشه ای افتاده بود.......?حنا</description>
                <category>hana</category>
                <author>hana</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 21:14:07 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>