<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کاوه کردگاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kaveh.kerdegari</link>
        <description>«روان» را واکاوی می کنم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:06:28</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/168428/avatar/dXdS3i.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کاوه کردگاری</title>
            <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>و اکنون خوابم هم می‌آید..</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari/%D9%88-%D8%A7%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-hz7lqu7km84v</link>
                <description>قصه‌های مجید، اپیزود اردودر اپیزود «اردو»، مجید بعد از سرخوردگی در تلاش برای مسئول بیل و کلنگِ اردو شدن و طرد از سوی مسئولان و بچه‌ها، تک و تنها و «خالی از آرزو» به چادری برمی‌گردد که انبار بیل و کلنگ است. فضا مملو است از  «غربت» و «تنهایی»؛ در میان بیلها، مجیدِ سرخورده شروع می‌کند به نوشتن- نوشتن پلی می‌زند روی  «جای خالی».در دفتر خاطراتش اینگونه می‌نویسد :«و اینک چه شبی است!چه شب غمگینی!از دور صدای حیواناتِ وح.. نه نیمه‌وحشی به گوش می‌رسد.اینک همه در خوابِ ناز هستندبغیر از من و قورباغه‌هاای بی‌بی عزیزم!که هستی بهار من،دارم امید، که باشی در کنار منمن در اینجا «غریب» و غمناکمهست بیل و کلنگ، املاکم!...و اکنون خوابم هم می‌آید.»•و چراغ را خاموش می‌کند.•[کات]•قصه‌های مجید و ظهر جمعه، تجربه‌‌ای بود از اشتیاق و اضطراب کودکی، کشمکش خیالات کودکانه با محدودیتِ برّنده‌ی واقعیت. مجیدی که گاه دن‌کیشوت‌وار خود و جهان را مبالغه‌آمیز و وهم‌آلود و گاه نارسیس‌وار تصویر آرمانی هنرمندی که قرار است «ترقی» کند را در آینه یا رویاهاش می‌دید. حضور همیشگی «پول» که اشتیاقهای مجید را سَر می‌بُرید. (اخته می‌کرد.) و هر بار پس از سرخوردگی به «بی‌بی»، برمی‌گشت. قصه‌های مجید  «زندگی» را در توالی آرزومندی-سرخوردگی برایمان به تصویر می‌کشید.ممنون و خدانگهدار آقای «کیومرث پوراحمد» برای به تصویر کشیدن زندگی ، اشتیاق  و اضطراب در  «قصه‌های مجید»کاوه کردگاری۱۷ فروردین ۱۴۰۲ </description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 04:29:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لزوم «سرپیچی»</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C-trrv0scx8q8n</link>
                <description>اما دقيقاً منظورتان از «سرپیچی» (Revolt) چیست؟کار من با ریشه‌شناسی این واژه آغاز شد که به معنای بازگشت، بازگرداندن، کشف کردن، پرده برداشتن و نوسازی است. وقتی کل این حوزه را رصد می‌کنید حتماً متوجه تکرارهایی می‌شوید اما فراتر از این، تأکید من بر قابلیت آن برای ایجاد شکاف‌ها، ایجاد گسست و بازسازی است. عصیان، شرط حیاتی زندگی ذهن و جامعه است، اما یقیناً نمی‌توان گفت شرایطی که موجب عصیان‌های این چنینی می‌شوند صرفاً وضعیت‌هایی هستند که در متن‌شان هیچ مفهومی از «امر ممنوعه» وجود ندارد یا به هر طریق امر ممنوعه‌ی ساده و مشخصی در کار نیست، و وقتی «اشخاص موروثی» (Patrimonial Persons) افسرده می‌شوند، از «ناخوشی‌های جدید روح» رنج می‌برند. زیرا عصیان از نقطه‌ای اشتباه آغاز می‌شود.. با این همه منازعه تنها شكل سرپیچی نیست. تاریخِ دو قرن اخیر، ما را به فهم «سرپیچی» به معنای سیاسیِ «انقلاب» خو داده است که با یک هنجار رودررو شده و با وعده‌ی بهشت از آن تخطی می‌کند. می‌دانید که بعد چه اتفاقی می افتد. باید به سرچشمه های درونی سرپیچی بازگردیم - به معنای عمیق پرسش از خویش و سنت پرسشگری، تفاوت‌های جنسی، طرح‌هایی برای زندگی و مرگ، قیدهای جدید جامعه‌ی شهری و غیره.سرپیچی مسئله‌ای مربوط به بازکاوی و باز-جستن خویش است که ما را به سرپیچی به معنای آگوستینیِ کلمه نزدیک‌تر میکند - se quaerere یعنی خود را به خطر انداختن برای شوراندن و برانگیختن متقابلِ حافظه، اندیشه و خواست. اما سرپیچی یک معنای روان‌کاوانه هم دارد: بینش فروید به معنای دعوت به سرپیچی بیشتر (از تاریخچه‌ی بیمار، میل، عشق و نفرت) برای پرده‌برداشتن از خویشتن (برای خلق و بازخلق) خود است. اگر سرپیچی را این گونه فهم کنیم اَشکالی به خود می‌گیرد که پیچیده‌ترند و وجه تخطی‌گرانه‌ی آنیِ کمتری دارند. خودکارسازی مدرن موجب می‌شود تکنولوژی را هضم و جذب کنیم، اما برای مقابله با آن، باید حافظه را بازسازی و حال و گذشته را تفسیر کنیم؛ ما پرسش کرده و هنرِ وارسی ارزش‌های پیرامونمان را به کار می‌گیریم؛ باید به این منطق استدلالی منطق بازی را نیز اضافه کنیم (و آنها را ضد هم ندانیم). روایت، داستان، آفرینشِ تصویری و موسیقیایی جنبه های دیگر و ظاهراً جزئی این سرپیچی را تشکیل می‌دهند، اما در واقع جملگی بخش ناآشکارتر و تأثیرگذارتر جهان مدرن هستند. تجربیات ادبی مورد بحث مان نیز در این دسته قرار می‌گیرند.ژولیا کریستووا - حق عصیان</description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Mon, 03 Apr 2023 03:51:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-ukveb1ly4zw6</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/ksdyt6pbpzij-Jr1Hv.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۳,۵۳۵ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۶۵ مرتبه پسندیدند و  ۱۰ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۸ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۵۰۸ بار خوانده شدند و ۱۸,۵۴۹ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۲۵۴۳۰۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۶۰۵ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۲۵۴۳۰۵ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 23:17:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پشتِ ویترینِ «اسباب‌بازی‌فروشی»</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D9%88%DB%8C%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-whysg5e7hfbi</link>
                <description>گمان نمی‌کنم «زندگی» یک جعبه شکلات باشد که موضوعش این است که نمی‌دانی قرار است چه (چه مزه‌ای) گیرت بیاید. در بیشتر مواقع اصلا چیزی گیرت نمی‌آید و گاهی هم تنها یک «اُردنگی» نصیبت می‌شود.اگر بتوانیم به دوران کودکی بازگردیم، درمی‌یابیم که جهانِ روانیِ خود را چگونه ساخته‌ایم؛ و بعد شاید بهتر بتوانیم برای دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم «معنا»یی بیابیم. دنیایی شناور بین «خیال» و «واقعیت».«کودک جهانِ درونی خود را بواسطه‌ی برداشت ‌هایش از ابژه‌های خارجی می‌سازد.»برداشتهایی که هم از دنیای بیرون تاثیر می‌گیرد و هم از «جهان تُرد خیال»ِ درونش. این‌جا موضوع تنها کیفیت جهان بیرون نیست. توانایی کودک در به‌دست آوردن آن‌ هم دخیل است، اینکه می‌تواند ابژه را از آن خود کند؟ در صورت ناکامی، دنیا را چگونه می‌بیند؟ آیا می‌تواند جهان خیالیش را در جهان واقعی بسازد؟ چقدر خود را از داشتنش «دور» می‌بیند؟ چقدر توانایی «آرزومندی» را در خود می‌پروراند؟یا تنها نگاهی پر از رنج و حسرت برایش می‌ماند؟تجربیات عذاب‌آور هر کودک، شامل محرومیتش از رسیدن به دنیای خیالی و محدودیتهای دنیای واقعی، در گوشه‌ای  تاریک از ذهن او پنهان می‌شود. آن چه در بزرگسالی ظهور می‌کند شیوه‌ای‌است که امیالمان و بالتبع انتظاراتمان را با «معنای زندگی» تنظیم کرده‌ایم. معنایی که از پشت ویترین مغازه اسباب‌بازی فروشی در کودکی به زندگی داده‌ایم.دنیای پر از «فانتزی» و «خواسته‌های» رنگارنگ..در بزرگسالی هر بار همان کودک در برابر ویترین می‌ایستد.. به تماشای دنیای خیالی اسباب‌بازی‌ها.. جایی که کودکِ بزرگسال: می‌خواهد همه‌ش را تصاحب کند؟ رنگین‌ترینش را؟ اینکه اصلا آرزویی دارد؟ به خود اجازه می‌دهد حداقل بایستد به تماشا؟ احساسش در برابر این محرومیت چیست؟ خود را در داشتنشان ناتوان می‌بیند یا «به هر قیمتی» می‌خواهد تصاحب کند؟  «تلاش کردن» را جبرانی برای همه محدودیت‌ها می‌داند؟یا اصلا می‌پندارد زندگی جای ایستادن پشت ویترین مغازه اسباب‌بازی فروشی نیست ؟ما، وقتی اسباب‌بازی‌ها را از پشت ویترین تماشا می‌کنیم، دقیقا چه چیز را تماشا می‌کنیم؟•کاوه کردگاری•</description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jan 2021 13:21:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز ps752 و مالیخولیای جمعی</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-ps752-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-ysstwasnzuo4</link>
                <description>دسته‌گلی به احترام جانباختگان پرواز ps752مالیخولیا با «فقدانی ناشناخته» پیوند دارد. وقتی فرد دچار مالیخولیا می‌شود گویی جراحتی برداشته که التیام نمی‌یابد.. جراحتی که تازه می‌ماند، زخمی که کهنه نمی‌شود.برای فاجعه پرواز ps752، من هنوز «کلمه‌ای» ندارم.هنوز از آن کابوس بیدار نشده‌ام. حادثه، سقوط، جنایت، خطا‌ و.. هیچکدام کافی نیست. من برای این «به همین سادگی»ِ وقیح و تحمل‌ناپذیر، که با گذشت هر روز و هر گزارش وقیحانه‌تر بر جانم چنگ می‌زند، کلمه‌ای ندارم.بازماندگان در فقدان‌ و روبه‌رو‌شدن با ابژه‌های از دست رفته، جهانشان را متلاشی و بی‌معنا می‌بینند. به دنبال یک «چرایی» می‌گردند، تا شاید بتوانند «معنایی» بیابد، حتی معنای «بی‌عدالتی»، اما این فاجعه «کلمه‌»‌ای ندارد، ما در بُهت‌مان غرق شده‌ایم و هنوز سوگواری را شروع نکرده‌ایم. به یک مالیخولیای جمعی دچار شده‌ایم. وقتی نتوانی برای یک فقدان کلمه‌ای بیایی، سوگواری شکل نمی‌گیرد. رنج ابدی می‌شود.در این مالیخولیای جمعی نمی‌توانیم بر مرگ دیگری غلبه کنیم، این خودِ مرگ است که بر جهان ما پای گذاشته‌؛ هر بار آن لحظه شوم «از نو رخ می‌دهد»؛ و در لحظه‌ی مرگ گیر کرده‌ایم.وقتی اسیر مالیخولیا می‌شوی خود را در جهانی می‌یابی که سراسر «ناممکن‌بودن» است. گویی خود‌ِ جهان نیز، از زخمی رنج می‌برد که التیام نمی‌یابد. و این‌ زخم، زخم گناه است. گناهی که به «جهان» تعلق دارد.و ما در جهان «گناه»مان، در آن لحظه‌ی مرگ ۱۷۶نفر گیر‌کرده‌ایم. </description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 01:52:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت و مصائبِ بهشتی که هر بار گم می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D9%88-%D9%85%D8%B5%D8%A7%D8%A6%D8%A8%D9%90-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-vldqpdvdsdfe</link>
                <description>مهاجرت و مصائب روانشناختی آنگرچه پیدایش نسلِ انسان با یک «کوچ» اجباری شکل‌گرفته و انسان در طول تاریخش مدام با میل به عزیمت و مسئله مهاجرت مواجه بوده اما در زمانه‌ی کنونی بواسطه تحولات جهانی، مهاجرت به یک «نیاز» تبدیل شده است.فرد مهاجر بسته به شرایط و انگیزه‌های متفاوتش برای مهاجرت، گذشته‌ای را «رها» و خود را «پرتاب» می‌کند به آینده‌ای نا‌معلوم؛ ریشه‌هایش را می‌بُرد تا به امیدِ رستگاری به آرمانشهری ناشناخته کوچ کند.مهاجرت فرآیندی سخت و گاه خشن است؛ کَندن از ریشه‌ها، خانه و سرزمین مادری، رهاکردن پدر، مادر و دوستان و.. تعقیب ردپاهایی که قرار است ما را به «بهشت گمشده‌»مان برساند.اما زندگی هرگز برای یک مهاجر به شکل قبل نخواهد بود. فرد در مسیر یافتن ابژه‌های جدید، و ساختن روابطی برای داشتن یک «پناهگاه روانی» تازه، از چند مرحله باید عبور کند.. احساس غم و اندوه برای آنچه رها کرده یا از دست داده، ترس از ناشناخته‌ها و تجربه‌ی عمیق تنهایی، انزوا و درماندگی.در این مسیر،  فرد گاه با اضطراب‌هایی پارانوئید، گیجی و افسردگی روبه‌رو می‌شود. گاه به «نوستالژی» پناه می‌برد جهت سوگواری برای ابژه‌های از دست رفته.گویی «بهشت گمشده»، جایی نزد کسانی بوده که رهایشان کرده.در این مرحله ممکن است فرد دوره‌ای «مانیک» را تجربه کند؛ که در آن فرد مهاجر اهمیت «تغییر» را در زندگیش نادیده بگیرد و دچار بحران شدید بی‌هویتی یا بی‌معنایی شود، ترس از اینکه همیشه یک «دیگری» باقی بماند و به یک «خودی» ارتقا نیابد. یا برعکس، گاه مزایای این تغییر  را بیش از حد بزرگ کند و برای همه چیز در این بهشت جدید بیش از حد ارزش قائل شود. (overvalue کند)در این «کوچ»ِ زمانه‌ی جدید، با یک «بهشت گمشده» روبه‌رو هستیم که هر بار خود را در سمت مقابل نشان می‌‌دهد. فرد مهاجر در این فرآیند نیازمند «حل و فصل» موضوعاتی است تا بتواند مصائب مهاجرت را کاهش داده و بدون نیاز به «انصراف» از فرهنگ قبلی، ساخت هویت جدید را در موقعیت کنونی تسهیل کند.شاید این‌بار به‌جای یافتن «بهشت گمشده»، بهشت خویش را بسازد.کاوه کردگاری</description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 19:39:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما ، جز «انتقال درد»، از فوتبال چه می‌خواهیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari/%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%88%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%84-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-yfjb4gmswdca</link>
                <description>تصویری ویرایش شده از فیلم پرتقال کوکی اثر استنلی کوبریکوارد زمین چمن مسابقه‌ی خود که می‌شویم، روی سکوهای استادیوم یا پای تلویزیون برای تماشای تیم محبوب خود که می‌نشینیم، هدفمان یک چیز است: «انتقال درد» تمام سعیمان را بکار می‌گیریم تا درد نصیب دیگری شود و جنگمان بر سر این است که درد ما را در برنگیرد. استراتژی‌مان در برابر درد روشن است تلاش می‌کنیم درماندگی خود را این‌گونه تسکین ببخشیم که کاری کنیم دیگری، تیم رقیب، هم احساس درماندگی کند؛ انزجار از تیم‌خودمان را با تحقیر دیگری آرام ‌می‌کنیم؛ شکست‌هایمان را با ناکامی دیگری التیام ببخشیم.و در این میان تیمی برای انتقال این درد مناسب است که به اندازه من در برابر آن درد «آسیب‌پذیر» باشد. پس رقابت می‌شود  رقابت بر سر «ضعیف نگهداشتن»، «دردمند نگهداشتن»، برنده تیمی است که «درد» را منتقل کند.اینجا، قانون «بقای درد» حاکم است و آنچه بین افراد مبادله می‌شود؛ «درد» است.رضایت اصلی در این است که دیگری، (رقیب)، «سخت» دچار درد شده باشد، لذت بردن از اینکه امید، غرور  و شادیش تباه شده‌است، این وقتی تبدیل به یک «فرهنگ» شود دست کمی از رویکردهای شرورانه‌ی [از منظر روانشناختی] نظیر سادیسم یا دیگرآزاری ندارد.و وقتی این نوع رفتار به یکی از اجزای همیشگیِ الگوی رفتاریمان تبدیل شد ، ما با الگوی (psychopathy) جامعه‌ستیزی روبه‌رو هستیم.جامعه‌ستیز فردی است که از هوش اجتماعی و تواناییش در درک احساسات، ترس‌ها، امیدها، قوت‌ها و ضعف‌های «دیگران» سوءاستفاده می‌کند و به منزله‌ی سلاحی بهره می‌برد که به دیگران درست در ضعیف‌ترین نقطه‌ی وجودشان «آسیب» بزند و درد را تا جایی که می‌شود به بیشترین حد برساند. توانایی که می‌توانست به‌جای تمرکز بر تخریب و جامعه‌ستیزی بر توانمندسازی متمرکز شود. چندان تعجبی ندارد که در سال‌های گذشته هیچ‌کداممان بازی بزرگی را نبرده‌ایم، همیشه در عزای یکی، دیگری سورچرانی می‌کرده، و با افتخار اسمش را گذاشتیم «کری‌خوانی».منشأ لذت ما درد دیگری‌ است، دردی که حتی خود عامل مستقیم و فعال آن نیستیم.  گویی ما نه با «توان» خود، بلکه با «اختگی»ِ دیگری «ارضا» می‌شویم. چه رقت‌انگیز.این برای بردن بازی‌های بزرگ کافی نیست، بازی‌های بزرگ چیزی بیش از «فرار از درد» می‌خواهد. بیش از «انتقال درد».کاوه کردگاری•</description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 00:02:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر بچه می‌میرد - بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-fgxzbyphy9y1</link>
                <description>گل معروف به «دست خدا» که توسط مارادونا در جام جهانی 86 به ثمر رسیدبخش اول: «دستِ خدا»، کِیفِ قانون‌شکنی زیر دماغ «بزرگْ‌دیگری»فوتبال، آمیزه‌ای والایش‌شده را از سائق‌های فرویدیِ پرخاشگری و جنسی بنا می‌نهد که در آن «پا»، تبدیل به ابژه‌ای برای «بیان‌» می‌شود، بجای خشونت.بازی فوتبال، (نظیر دیگر بازیهای پَسا‌ادیپی)، که سازماندهی مشخص و رسمی دارند جامعه‌ای با آیین‌ها، مبارزات و از همه مهمتر تابو‌ها و قوانین خاص خودش را ترسیم می‌کند. مهمترینش: «تابوی هند».از منظر روانکاوی، تابوها، ممنوعیت‌ها و.. منجر می‌شوند ارضای ساده به تعویق بیافتد و تبدیل شود به یک «ژوئیسانس». فرد (سوژه) در تلاش است که از ممنوعیت‌هایی که بر کِیفِ او تحمیل‌شده تخطی‌کند، ژوئیسانس اساسا پیش‌شرط تخطی و قانون‌شکنی ‌است.مارادونا در بازی معروف با انگلیس با شکستن تابوی هند، گل اول را به ثمر می‌رساند.جهان (بجز طرفداران انگلیس و سردمداران فیفا)، در شادی ناشی از لذت قانون‌شکنی (شادیی اُدیپال) شریک می‌شوند.مارادونا را در آرژانتین «ال پیبه» می‌خوانند به معنی «پسربچه». نماد کهن‌الگوییِ فوتبالیستی غریزی که در زمین‌های خاکی حومه‌ی بوینس‌آیرس فوتبال بازی‌کرده؛ پسربچه‌‌ای که تسلیم درخواست‌ها و ممنوعیت‌های دنیای بزرگسال-مردانه نمی‌شود. و دائما در حال «سرپیچی» است.آرژانتینی‌ها جمله معروفی درباره‌ش می‌گویند: «دیه‌گو مثل پسرمون می‌مونه.. ما هم مثل همه پدرها -بهتر است بگوییم پسرانی که به بزرگسالی تبعید شده‌اند-، دلمون می‌خواد آرزوهامون رو پسرمون برآورده کنه..» افراد ارضای فانتزی‌های خود را کنار نمی‌گذارند، در خفا به کار خویش ادامه می‌دهند، نافرمانی پیشه می‌کنند..جام‌جهانی ۸۶، بازی با انگلستان در یک‌چهارم‌نهایی، دقیقه ۵۱، فانتزی قانون‌شکنی، زیر دماغِ «بزرگ‌دیگری» محقق می‌شود.جوامعی که در دوران «اختگی» به سر می‌برند.. مردمانی که توسط ابرقدرت‌های چپ و راست سرکوب می‌شوند به اسلوب‌ها و قوانین تن‌می‌دهند اما از خشمشان دست نمی‌کشند.. همانند یک فرد نوروتیک که آرزوی خود را قربانی می‌کند اما همیشه می‌خواهد چیزی را که از دست داده پس بگیرد، حالا با «دیه‌گو» آرزوی قربانی‌شده‌شان را پس گرفته و خشمشان را جشن می‌گیرند.دیه‌گو تابو را می‌شکند..تقلبی که نه تنها بخشیده می‌شود بلکه اسطوره «دست‌خدا» متولد می‌شود.ارضایِ جمعیِ اختگان زیر دماغِ بزرگ‌ْدیگری با دست‌خدا..ادامه دارد..کاوه کردگاری https://www.instagram.com/kaveh.kerdegari/ </description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 00:37:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مِن بابِ خودشیفتگی  یا «آنچه می‌سوزاند خود در آتش است.»</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari/%D9%85%D9%90%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ruaah1svgejx</link>
                <description>نارسیس اثر کاراواجویک روز نارسیس در ضمن شکار به چشمه‌ای رسید زلال؛و بر آن شد اندکی در کنار آن بیاساید.ناگهان تصویر خود را در آب دید ولی آن را بجا نیاورده، عاشق و واله‌ی آن شد.دست دراز کرد تا او را در آغوش گیرد اما کوشش‌اش بی‌حاصل ماند.آن‌چنان گریست تا سرانجام دریافت معشوق‌ش تصویر خود اوست.برآن شد که خود را رها کند و هجران را بر وصال ترجیح دهد.چنان بر سر و پیکر خویش کوبید که جان از کف بداد.کالبد بی‌جان او به گلی تبدیل شد که نرگس (Narcissus) نام گرفت.».خودشیفتگی، بیش از آنکه «عشق به خویشتن» باشد دوری جستن از خود است. ناتوانی در تحمل خود، با خود دوست نبودن.خودشیفتگی، افکندن «تو خوب نیستی» بر چهره‌ی دیگران است، خوار شمردن، نادیده‌گرفتن، کهتر دانستن، تمسخر و .. دیگری؛ بر افقی که «من خوب هستم» سرابی بیش نیست.فرد خودشیفته می‌پندارد رهایی و برائت خویش در آنچه بر دیگری می‌افکند واقع می‌شود. هر آنچه نقص و نازیبایی است چنانچه در دیگری یابد، از خود دور می‌شود.آن انعکاسی که نارسیس شیفته ی آن شد، وهمی بود بر سراب نه نقشی بر زلالی دریاچه.هر «تو خوب نیستی» ریشه در «من خوب نیستم» دارد.حال، آن که با کلام و رفتارش دیگران را می‌آزارد و خفیف می‌دارد، خود از خویشتن خویش به ستوه آمده...«بینی که چه گرم آتش در سوخته می‌گیرد!تو گرمتری ز آتشمن سوخته تر زآنم».خودشیفتگی، رنجِ مضاعف ِرنجاندن دیگری ست که آتش عذاب درونی را شعله‌ورتر می‌کند..کاوه کردگاری - خرداد 98</description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 13:07:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم؛ آگراندیسمان روان</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A7%D9%93%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-r1wqpyhorgvv</link>
                <description>فیلم؛ آگراندیسمان روانوقتی به تماشای فیلمی می‌نشینیم به فیلم اجازه می‌دهیم درون مارا تصرف کند؛داستان و تصاویر وارد جان ما شوند،احساساتی را درونمان برمی‌انگیزد؛شاد یا اندوهگین می‌شویم؛خشمگین و یا منزجر.اجازه می‌دهیم خاطراتی زنده شوند؛ تصاویر ثبت شده‌ی قبلی، اسلایدهایی از زندگی زیسته مان؛ بخشهایی را بزرگتر و با جزییاتی بیشتر؛خودمان را «پِلِی» می‌کنیم..گاهی تصاویر را عقب می‌زنیم تا تجربه‌ای را تکرار کنیم..و از این تکرار لذت می‌بریم..•در تماشای فیلم، ما این فرصت را می‌توانیم به فیلم ‌دهیم که مهار مغزمان را به دست بگیرد و ما با او خود را تماشا کنیم. و به اندازه ی تصاویر و داستان بزرگ و کوچک می‌شویم.•آگراندیسور دستگاهی در تاریکخانه عکاسی است برای «بزرگ» یا کوچک کردن تصاویر از اسلاید موجود.•انسان می‌خواهد «خود» را بزرگ کند..•میل به رشدِ خود از امیالی نارسیستیک نشأت می‌گیرد، کششی به سمت «خود بزرگ کردن» (فروید می‌گوید آگراندیسمانِ خود) و در نهایت برتری نسبت به سایرین.•در خودشیفتگی، چشم تمایل دارد «خود» را بزرگ ببیند، زیبا، در اوج.. همچون نارسیس که در برکه به تماشای خود نشست.. وهمان ندیدن خود بود..خودشیفتگی، تماشای خود در عین دوری جستن از خود است. ناتوانی در تحمل خود. .اما تماشای فیلم می‌تواند فرصتی در اختیار «چشم»‌مان بگذارد که نه «خود»، اسلاید‌هایی از خود را آگراندیسمان کنیم؛ برای شناخت و مشاهده، برای یافتن چگونگی عملکرد و ارتباطش با دیگر بخشها،..•«فیلم؛ آگراندیسمان روان» تلاشی خواهد بود برای مشاهده‌ی روانمان؛ نه همچون در یک آینه؛ نه به مثابه درمان؛ برای یافتن بخش‌هایی درونمان که دیده نمی‌شوند، برای نزدیکی با خود.•کاوه کردگاریخرداد ۹۹</description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 23:53:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«خانه»، استعاره‌ از جایی است که «می‌توانیم خودمان باشیم».</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-oezzepwonae4</link>
                <description>ما، در «گلخانه‌»مان نشسته‌ایم.. نور، رطوبت و حرارت، همه تنظیم شده اند.. همه چیز سرجای خودش است.. و ظاهرا دلپذیر..  «پرنده‌ی دست آموزمان» هم سرجایش، همراهیمان می‌کند.«کودکی»، ناگهان سراغمان می‌آید.. با لبخندی..‌ و البته همراهش موجوداتی «عجایب‌الغرایب».. «شیطنت‌هایی که ما از آنها سر در نمیاوریم» و جدی نمی‌گیریمشان.. «خیالاتی که هیچ چیزش با دنیای ما نمی‌خواند».«کودکی»، برایشان «خانه» می‌خواهد.. «جایی» که این موجودات در آن ساکن شوند.. «پذیرفته» شوند و حضورشان رسمیت یابد.«خانه»، استعاره‌ از جایی است که «می‌توانیم خودمان باشیم». و می‌توانیم در آن «قرار» بگیریم. «خانه» قرار است جایی باشد که آنجا همان‌گونه که هستیم پذیرفته شویم.«کودکی»، اصرار می‌کند که این موجودات عجیب و خیالی هم می‌توانند صاحب جا و خانه‌ای شوند. دعوتمان می‌کند بیینیم می‌توانند شکلشان خیلی هم با حیوانات رام و دست‌آموزمان فرقی ندارد، آنهایی که «کارکرد»شان برایمان مشخص است؛  برایمان عجیب نیستند و برایشان «جایی» قائلیم.خانه‌ای که می‌خواهد، همان خانه‌ای است که در کودکیهایمان نقاشی کشیده‌ایم.؛ به همان سادگی. و با همان جادو و سحر کودکی می‌شود «خانه»، با باز کردن نخی..«کودکی» هر بار که از سوی ما پذیرفته می‌شود جرات می‌یابد تا دوباره سراغمان بیاید، جرات می یابد هر بار موجودی عجیبتر را با خود بیاورد.. ناشناخته‌تر..موجوداتی که عجیب و غریبند اما خطری ندارند. کارشان بازیگوشیست و شیطنت.. شرور نیستند و قصدشان آسیب رساندن نیست.اگر خرابکاری می‌کنند.. و دنیایمان را بهم می‌ریزند.. چون ما دنیایمان را فقط برای آنهایی ساخته‌ایم که عجیب نیستند.. برای آنهایی که اهلی اند و قابل‌پیش‌بینی. آنهای که کارکردی دارند.  ما به‌«رام‌شدگان» خانه می‌‌دهیم.آنهایی که‌ در چهارچوب آنچه می‌شناسیم و باور داریم می‌گنجند. «کودکی»، اما، از دنیای دیگری می‌آید؛ جاییکه «خودمان به آن آگاه نیستیم». جدیش نمی‌گیریم اما هست.اندکی شیطنت می‌کند و گاهی خرابکاریهای کوچکی یا «لغزش»ی؛ و ما زیرسیبیلی ردش می‌کنیم.خرابکاریهایش که زیاد می‌شود.. کلا ردش می‌کنیم برود و حالا حالا پیدایَش نشود.سپس می‌نشینیم در همان گلخانه ی خودمان که همه چیزش تنظیم شده.. نور، حرارت، رطوبت.. همه چیزیش را  می‌شناسیم و سرجایش است و کارکردشان معلوم. ولی خیلی زود درمی‌یابیم که انگار چیزی کم است. جای چیزی خالی است.تا اینجای داستان، روایتی از زندگی همه‌ی ماست؛ تقریبا در هر سنی از بزرگسالی.داستان ما و کودکی فراموش‌شده یا رهاشده‌مان.. داستان ما و خاطراتی که هربار با شکل و‌شمایلی عجیب و غریب سراغمان می‌آیند..داستان ما و ناخودآگاهی که برایمان پذیرفتنی نیست..و داستان ما و دوری‌یی ملال‌آور از «جهان تُرد خیال»..اما پیردمرد انیمیشن Monsterbox تصمیم می‌گیرد این بار خودش به سراغ «کودکی» برود. از گلخانه‌ی امن و مطمئنش خارج شود و به سرزمینی برود که «کودکی» و هیولاهای بازیگوش و عجیب و غریبش آنجا هستند. و این بار «خانه»ای بسازد برایشان و جایی برای هیولاها و موجودات عجیب و غریب بیشتر..«خانه»ای که گویی نشان می‌دهد همگی باهم، یک کل واحد، همانطور که هستند پذیرفته شده اند.برایشان جا و «خانه»ای فراهم می کند.. و این یعنی «شما می توانید همانطور که هستید، باشید.».کاوه کردگاری - دوم اردیبهشت 1399https://www.instagram.com/daily.dose.of.psychology/</description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Tue, 21 Apr 2020 21:06:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهامت همیشه سینه سپر کردن نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari/%D8%B4%D9%87%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B3%D9%BE%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kvshjwpexz2p</link>
                <description>درسهای درباره یادگیری و شهامت از Piperانیمیشن piper، داستان جوجه‌ایست که برای یافتن غذا به ساحل می‌رود و بعد از تجربه ی ناخوشایند ضربه خوردن از موج‌ها، ترسی در وجودش از موج‌های ساحل ایجاد می‌شود. او سپس در آشنایی اتفاقی با یه گونه خرچنگ شیوه ی جدیدی را برای مقابله با ترس خود می یابد.این انیمیشن شیوه‌ی خلاقانه‌ای از یادگیری را نشان می‌دهد و به جای تاکید بر الگوبرداری و معرفی قهرمان یا نمونه ی برتر بر اهمیت مشاهده، خلاقیت و فردگرایی در فرآیند یادگیری تاکید می‌ورزد؛ و در زمان محدود خود ما را با سختی و زحمت انجام دادن کاری برای اولین بار آشنا می‌کند.جوجه‌ی داستان در اولین تلاشش برای کار جدید، نه‌ تنها شکست می‌خورد بلکه ترسی از انجام آن کار در وجودش شکل می‌گیرد؛ وی در ادامه شیوه‌ای را با الهام از خرچنگ ابداع می‌کند که خیلی هم در بین هم‌نوعانش متداول نیست اما دریچه ‌های جدیدی از فراوانی و لذت برایش گشوده می‌شود و ما در نهایت به جای جوجه‌ی نگران، گرسنه و وابسته به مادر، جوجه‌ای شاد، بخشنده و تاثیرگذار می‌بینیم.نکته‌ی ظریف دیگر این که، انیمیشن مفهومی نو از شهامت و مواجهه با ترس تصویر می‌کند؛ Piper نشانمان می‌دهد «شهامت همیشه سینه‌سپر کردن نیست»، و یا جنگیدن و به سمت خطر هجوم بردن؛ گاهی شهامت محافظت از خود و سنگر گرفتن در برابر خطرات است؛ تا هم آسیب کمتری وارد شود و هم لذت تماشا نصیبمان شود.کاوه کردگاری https://www.instagram.com/daily.dose.of.psychology/ </description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Tue, 14 Apr 2020 04:55:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرنطینه، اسب های مسابقه در خانه می دوند!</title>
                <link>https://virgool.io/@kaveh.kerdegari/%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%AF-dcj4dd7d4tvc</link>
                <description>قرنطینه، اسب های مسابقه در خانه می دوند!در این روزها، که به دلیل جلوگیری از شیوع بیماری یا ممنوعیت از حضور در سرکار در خانه به‌سر می‌بریم، زمانی را که در محیط کار یا بیرون سپری می‌کردیم تبدیل شده‌است به زمانی اضافی در خانه.حال که این مدت در خانه ماندن طولانی تر شده، شبکه‌های مجازی، با انواع و اقسام لایوها و سمینارها و چالش‌ها..مدام به این «زمان اضافه» اشاره می‌کنند، با پیشنهادات و ایده‌های مختلف که از این زمان اضافی به «بهترین‌شکل» ممکن استفاده کنیم.«..حالا وقت اینه بریم سراغ کارهایی که همیشه فکر می‌کردیم (بهونه می‌آوردیم) مشکلش کمبود وقته..»برای «کارآمدی و بهره‌وری بیشتر»برای «موثرتر بودن» و یا همان اصطلاح فرنگی پروداکتیو (productive) بودناینکه حالا حتما باید «یه کاری بکنیم»..زبانی جدید یادگرفتن، آشپزی ماهر شدن، رفتن سراغ بخش‌های مختلف خانه که نیاز به رسیدگی دارند، شروع کردن یوگا و رسیدن به تناسب اندام ، تماشای آرشیو فیلم‌ها و سریالها.. تا.. حتی « آخرین شاهکار ادبی رو خلق کردن!»ایجاد یک نیاز جدید و بالتبع آن، مسیری جدید برای تجربه‌ی اضطراب ناشی از موفق نبودن.«به اندازه‌ی کافی از این فرصت طلایی استفاده می‌کنیم؟»غافل از اینکه این روزها فشار روانی بالایی بر ما وارد شده است، و سطح اضطرابمان بسیار بالاتر رفته.ما این روزها فشار و ترس ابتلا به بیماری و آینده ی نامعلوم اقتصادی و کاری را تحمل می‌کنیم و ایجاد توقعی جدید از خود، بار مضاعفی بر روانمان است.فضای اینترنت پر از متریال‌هایی شده که  فلان کارها را «چگونه در خانه انجام دهیم».از درست کردن سوشی تا ساخت میز و صندلی.. همگی در خانه.. برای این «زمان اضافی».که حتی در این وانفسای زندگی و مرگ، برده‌ی محتوایی باشیم که به خوردمان می‌دهند، تصمیم از قبل گرفته شده و ما فقط باید «اقدام‌کننده» باشیم و مردِ عمل.. همان «اپراتورهای همیشگی».در حالیکه بسیاری از ما در شرایط عادی، که نیازمند به مراقبت و محدودیت نبودیم، و بسیاری از کارها از جمله نگهداری و آموزش فرزندان، تهیه و آماده‌سازی غذا، و.. را به دیگران واگذار می‌کردیم؛ باز وقت کافی برای خیلی از کارها نداشتیم.ما این روزها در خانه هستیم چون مجبوریم برای حفظ سلامت خود و جامعه در خانه باشیم و در شرایط سختی قرار داریم. لازم است این شرایط سخت را ببینیم و بپذیریم و فشار جدیدی بر خود تحمیل نکنیم.این میل به «از حد انتظار بهتر بودن» (overachieving)، آن هم در زمانه‌ی بحران کرونا، بازتاب این فرهنگ است که: «همیشه باید کاری انجام دهم تا مفید باشم»، «از آب کره گرفتن»، «هرثانیه از زندگی باید در جهت سودمندی و رشد و توسعه باشه».و آیا این ذهنیت حاصلی جز بالارفتن بیشتر سطح اضطرابمان دارد؟آن‌هم در روزهایی که اتفاقا نیاز داریم سرعت زندگی مدرن را کم کنیم و کمی به «معنا و مفهوم زندگی» بیاندیشیم.. اندکی درنگ کنیم.. ترسهایمان را ببینیم.. در لحظه باشیم و هر کاری را برای خود آن کار انجام دهیم و نه سودی که به ما می‌رساند.. زیرا شاید فرصت و لذت انجام بسیاری از کارهای عادی و معمول زندگی را دیگر بار نداشته باشیم.. ایجاد این نیاز که هر لحظه از زندگی را بهینه کنیم به قیمت فشار روانی بالاتر برایمان خواهد بود.که البته منظور نگارنده دست برداشتن از بهبود وضع زندگی نیست.. اما با در نظر گرفتن شرایط موجود، حداقل کاری که باید انجام دهیم این است که فشار و انتظار مضاعفی بر خود و دیگران ایجاد نکنیم.احساس غُبن و سرخوردگی که نمی‌توانیم پابه‌پای سایرین در چالش‌ها شرکت کنیم و کارهای جدیدی در این «زمان اضافه» انجام دهیم نداشته باشیم.مهمترین وظیفه ی ما در این ایام «مراقبت از خود» است. هدیه دادن آرامش و تمرکز به ذهن و روانمان در برابر ترس‌ها، نگرانی‌ها و ‌فشارهای روانی پیش‌رو. گفتگوی درونی سالم و حمایتگرانه با خودمان تا این دوران را به سلامت سپری کنیم.البته که یافتن خوشی‌های کوچک در ایام مرهمی بر اضطرابمان خواهد بود.. گفتگو با دوستان و دلگرمی دادن به یکدیگر، یادآوری خاطرات خوش گذشته، گفتن از رویاهایی درباره ی ساختن، گوش سپردن به موسیقی‌های مورد علاقه، سفر به جهان تُرد خیال، و..آنچه در این ایام به آن نیاز مبرم داریم.. شفقت و مهربانی ست.و کمی زندگی را آسانتر گرفتن.کاوه کردگاری - ۲۲ فروردین ۹۹ https://instagram.com/daily.dose.of.psychology </description>
                <category>کاوه کردگاری</category>
                <author>کاوه کردگاری</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 20:32:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>