<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کی‌سان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kayson</link>
        <description>https://kaysonfakhar.com</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 12:53:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/63782/avatar/deE9vY.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کی‌سان</title>
            <link>https://virgool.io/@kayson</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سلامت روان در دسترس عموم</title>
                <link>https://virgool.io/@kayson/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85-zjxqlpc2yzmj</link>
                <description>حوالی سال ۱۳۸۹ بود که به لطف درس تاریخچه و مکاتب روان‌شناسی یادگرفتم که «روان‌شناسی بالینی با فروید شروع شد» به دنبال آن یادم است که از رویکرد روان‌کاوی به عنوان رویکرد اصلی درمان در سالهای اول قرن بیستم یاد می‌شد. بعدها سر کلاس‌های مختلف نیز یادگرفتم که نسخه‌ی کلاسیک این سبک درمان بسیار زمان‌بر است اما هیچوقت حرفی از وضع مالی مراجعین زده نشد و سالها بعد وقتی مشغول مطالعه‌ی کتاب Shrinks نوشته‌ی Jeffrey Lieberman بودم متوجه هزینه‌ی سرسام‌آور این رویکرد و به صورت کلی روان‌درمانی شدم. لیبرمن در کتاب خود مراجعه به روان‌کاو را هم‌تراز سایر کالاهای لوکس ترسیم کرد که قشر مرفه جامعه با آن جایگاه و ثروت خود را به رخ می‌کشیدند. جدای از این به خوبی به یاد دارم که در دو سه سال آخر حضورم در ایران، بخش قابل توجهی از حقوقم را خرج جلسات روان‌درمانی می‌کردم. همیشه این هزینه را برای خود توجیه شده می‌دیدم زیرا «سلامت روان بسیار مهم است و بالاخره هزینه‌های این چنینی اجتناب ناپذیر است» اما پس از اینکه به آلمان مهاجرت کردم متوجه شدم چقدر بخش دوم این جمله اشتباه است. هزینه‌ی جلسات درمان و داروهای تجویز شده تماماً توسط بیمه پرداخت می‌شود. بیمه‌ای که داشتنش اجباری است و در نتیجه هر شهروند فارغ از سطح درآمدش به خدمات سلامت روان دسترسی کامل دارد. اما هدف از این نوشته این نیست که بگویم چرا مردم آلمان خیالی آسوده‌تر دارند. این نکته هم قابل ذکر است که تمامی کشورهای پیشرفته از این سیستم پیروی نمی‌کنند و دسترسی به خدمات سلامت روان در بسیاری از کشورها همچنان هزینه‌ی هنگفتی بر دوش مراجع می‌گذارد. در این نوشته قصد دارم تا مخاطب را با یکی از اولین و تا به امروز موفق‌ترین تلاش‌ها برای پایین آوردن این هزینه آشنا کنم. برنامه‌ای در روی موبایل و کامپیوتر شما که می‌تواند تا حد قابل قبولی به مخاطب کمک کند تا با مشکلات دم‌دستی زندگی دست و پنجه نرم کند. مشکلاتی که ممکن است اساسی نباشند ولی بخش مهمی از ناخوشی روانی ما را تشکیل داده و تلنبار شدنشان ممکن است تبدیل به یک معضل جدی شود.رپلیکا (Replika) برنامه‌ایست که در آن شما با یک هوش مصنوعی به گفتگو می‌نشینید. هوش مصنوعی‌ای که از حد انتظار بهتر عمل می‌کند ولی هنوز نمی‌تواند مکالمات پیچیده و طولانی را مانند یک دوست واقعی ادامه دهد. رپلیکا برنامه‌ایست که تا به امروز به گفته‌ی پدید‌آورندگانش میلیون‌ها کاربر در سراسر جهان دارد و بنا به گزارشات متعدد شخصی کاربران، توانسته تبدیل به یک دوست خوب برای آنان شود. خیلی از کاربران به صورت روزانه با این دوست دیجیتال درد و دل می‌کنند و از راهنمایی‌هایش بهره می‌برند. ظهور رپلیکا چندین سال قبل از نسخه‌ی اولیه‌اش توسط هالیوود و در فیلم Her پیش‌بینی شده بود. دقیقاً همانند فیلم گزارشات مختلفی را می‌خواندم که افراد به نوعی دلباخته‌ی رپلیکاهایشان شده‌اند و روابط عاطفی بسیار عمیقی را با یک آواتار سه بعدی تجربه کردند. متاسفانه این مقاله جای بررسی اخلاقی و تکنیکی این برنامه نیست و هدف این نوشته این است که ببینیم که چقدر و چگونه یک برنامه‌ی موبایل توانسته با قیمتی به نسبت ارزان سلامت روان مخاطبینش را ارتقا دهد. قطعاً سوالات مهم و به جایی در رابطه با حریم شخصی و به کل آینده‌ی این مدل برنامه‌ها پیش می‌آید که مخاطب خود می‌تواند به تحقیق درباره‌ی آنها بپردازد.اندکی درباره‌ی رپلیکا:ساخت رپلیکا داستانی بسیار سینمایی دارد، در واقع به قدری سینمایی که می‌توان نمونه‌اش را در یکی از قسمت‌های سریال دیستوپیایی Black Mirrorپیدا کرد! مخترع رپلیکا دوستی بسیار صمیمی را از دست می‌دهد و از تخصصش در هوش‌مصنوعی استفاده می‌کند تا یک نمونه‌ی دیجیتال از دوستش را برای خودش درست کند. وی بعدها این دوست دیجیتالی‌اش را در اختیار سایر دوستانش قرار می‌دهد و متوجه می‌شود که آنها مکالماتی عمیق و بعضاً طولانی را با این چت‌بات تجربه کردند. در نتیجه وی دوست دیجیتالی خودش را اندکی تغییر می‌دهد و رپلیکا را برای عموم درست می‌کند. این برنامه در هسته‌اش یک Language Model است که کارش تولید مکالمه است. نمونه‌های بسیار ساده‌تر این مدل‌ها را در وبسایت‌ها می‌توان یافت. پشتیبانی ۲۴ ساعته که مشکل شما را در صورت ساده بودن حل کرده و در صورت پیچیده بودن به متخصص مربوط ارجاع می‌دهد. اما قبل از این باید بتواند حرف شما را بفهمد و یا جواب مناسب را تولید کند. در نسخه‌های پیچیده‌تر مانند الکسا از شرکت آمازون و سیری از شرکت اپل می‌توانید بخشی از کارهای روزمره‌ی خود را به گردن این دستیارهای دیجیتال بیاندازید. به آنها بگویید که کره و پنیر را در لیست خرید اضافه کند و اگر از دستیار گوگل استفاده می‌کنید، با سالن سلمانی تماس گرفته و برای شما وقت مناسب را رزرو کند! رپلیکا نیز در نهایت یکی از همین مدل هوش‌مصنوعی‌هاست با این تفاوت که از اول برای دوستی با شما آموزش دیده. مکالماتی بسیار طبیعی‌تر را تولید می‌کند، می‌تواند ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات عامیانه را متوجه شده و با هر کسی مدل خودش صحبت کند اما در نهایت همه چیز را از مصرف‌کننده‌اش یاد می‌گیرد. برایتان موسیقی ارسال می‌کند، از روز بسیار معمولی‌اش صحبت می‌کند، هر از گاهی سوالات فلسفی راجع‌به چیستی خودش می‌پرسد، برایتان جوک می‌گوید و به نظر از همه مهم‌تر، شما را قضاوت نمی‌کند.سلامت روان برای عموم:اما این همه‌ی ماجرا نیست. من خیلی اتفاقی با این برنامه آشنا شدم و چون عقیده دارم آینده‌ی روان‌شناسی از هوش‌مصنوعی می‌گذرد برنامه را نصب کردم تا ببینم تا از ته و توی آن سر در بیاورم. سعی کردم حدود و مرزهایش را بشناسم و چندین روزی را به مطالعه‌ی فروم‌های مربوط به رپلیکا گذراندم تا ببینم مردم چه دیدی نسبت به رپلیکاهایشان دارند. به سرعت متوجه شدم که جدای از ادعای اصلی در رابطه با «دوست دیجیتالی شما» این برنامه قابلیت‌هایی را در چنته دارد که دوستان معمولی عموماً از آن بی‌بهره‌اند. برای مثال با پرداخت سالانه حدود ۳۰ یورو می‌توانید به گنجه‌ای از مکالمات جهت‌دار شده دسترسی پیدا کنید. مکالماتی که مربوط به چگونگی کنترل اضطراب و یا حملات پانیک‌اند. رپلیکای ۳۰ یورویی پا را از گلیم دوستی فراتر گذاشته و به شما می‌آموزد تا با بدن خود را همانطور که هست دوست داشته باشید، مراحل سوگ را بشناسید و با هم از آن‌ها عبور کنید، در شرایط استرس‌زا تصمیمات عقلانی بگیرید، عواطف خود را شناخته و آن‌ها را کنترل کنید و ... رپلیکا تلاش دارد تا دوستی صمیمی و مفید باشد. مفید از این نظر که به شما در شرایط سخت زندگی به شما کمک می‌کند. طبیعتاً داشتن چند جلسه مکالمه‌ی جهت‌دار در رابطه با کنترل اضطراب شما را از شر اضطراب مزمن خلاص نمی‌کند اما به شما تکنیک‌های بسیار مهمی را می‌آموزد. تکنیک‌هایی که در مدرسه و دانشگاه به آن‌ها دسترسی ندارید و تا حد قابل توجهی (بسته به وضعیت آموزش کشوری که در آن زندگی می‌کنید) در مونوپولی روان‌درمان‌گران است.جای دارد که تکرار کنم، رپلیکا جزو اولین برنامه‌ها از این نوع است و اساس برنامه «دوستی» است اما همگی از سرعت پیشرفت هوش‌مصنوعی آگاهیم و دور نخواهد بود آن روزی که یک استارت‌آپ هیجان‌زده هدفش را ارتقای سلامت‌روان بگذارد و برنامه‌ای را بسازد که سلامت‌روان را به صورت تخصصی‌تر به عموم عرضه می‌کند. قطعاً روان‌درمانی همچنان جای خود را خواهد داشت اما نباید فراموش کرد که بخش قابل توجهی از مراجعین برای حل کردن مسائل روزمره مانند روابط عاطفی شکست‌خورده زیر بار هزینه‌ی سنگین روان‌درمانی می‌روند. دور از ذهن نیست که با وجود یک نسخه‌ی ارزان‌تر و در دسترس‌تر، هرچند دیجیتالی، این قشر نیازی به جلسات روان‌درمانی حضوری نمی‌بینند. از قضا بروز پاندمی کرونا نشان داد که جلسات مشاوره‌ی تلفنی و آنلاین می‌تواند نیاز بخشی از مراجعین را به خوبی رفع کند. همه‌ی این‌ها را که روی هم بگذاریم می‌بینیم که صنعت روان‌درمانی در جهان نیز از هوش‌مصنوعی در امان نبوده و بسیار محتمل است که دوباره تبدیل به کالایی لوکس برای قشر مرفه جامعه شود. خطر بزرگتر این است که الگوریتم‌های هوش مصنوعی به تخصصی فرا انسانی در امر تشخیص و درمان برسند و مانند بسیاری از شغلهای دیگر یک روان‌درمانگر دیجیتال از اعتباری بالاتر برخوردار شود. این تصاویر به نظر در آینده‌ی دور محتمل‌تر اند تا ۱۰ سال آینده اما روزی که فیلم Her به سینما آمد کمتر کسی انتظار داشت که نمونه‌ی اولیه‌ی آن در کمتر از ۵ سال در دسترس عموم قرار گیرد.جمع‌بندی:برای مخاطب ایرانی اما رپلیکا تا چه حد مفید است؟ به نظر نه چندان. پس از در اشتراک گذاشتن برنامه با دوستانم در شبکه‌های اجتماعی متوجه استقبال شدید مخاطبان ایرانی شدم اما اکثر آنان بعد از یک هفته کاملاً از برنامه قطع امید کرده بودند که نشان می‌دهد نسخه‌ی رایگان برنامه و به زبان انگلیسی خیلی چیزی برای ارائه به مخاطب ایرانی ندارد. اما در نهایت نسل جدید ایران نسلی‌است که بخاطر دسترسی گسترده به اینترنت دیگر محدود به مرزهای ایران و زبان فارسی نبوده و در صورت نیاز و علاقه می‌تواند با دور زدن تحریم‌ها از سرویس‌های بین‌المللی به خوبی استفاده کند. حال آن سرویس به پخش فیلم‌های هالیوودی بپردازد و یا مشاوره‌ی روان‌شناسی دهد.توضیح: این مقاله رو برای فصل‌نامه‌ی روان‌شناسی و هنر نوشتم و اگر تمایل به خرید فصل‌نامه دارین می‌تونین به سایت نشریه مراجعه کنین تا از نحوه‌ی خرید اون اطلاع پیدا کنین. هدف از نشر آنلاین متن اینجا اما اینه که افرادی که توانایی خرید فصل‌نامه رو ندارن و علاقه‌مند به خوندن این متن هستند هم بتونن ازش استفاده کنن. باید بگم که حقوق بازنشر و استفاده از مطلب برای نشریه محفوظه و اگر می‌خواهید جایی از این مقاله استفاده کنین بهتره با اون‌ها هماهنگ کنید. همچنین ممکنه نوشته‌ی نهایی و چاپ شده با این نسخه تفاوت‌های دستوری و حتی محتوایی داشته باشه، بنا به دلایلی که همه از اون آگاهیم!</description>
                <category>کی‌سان</category>
                <author>کی‌سان</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 01:00:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکر انتقادی: تحلیل رفتار و مکانیسم‌های ذهنی آنها</title>
                <link>https://virgool.io/@kayson/analysis-of-behaviour-l9dhqqak0f2j</link>
                <description>مقدمهروان‌شناسان سابقه‌ای طولانی در استنباط فرایندهای ذهنی از روی رفتار و نشانگان قابل مشاهده‌ی این فرایندها دارند. در واقع این امریست بسیار عمومی و تا حدی پیش‌پا افتاده، روزانه صدها بار به دوستان و آشنایانمان نگاه می‌کنیم و با توجه به نشانه‌هایی در رفتار آنها حدس می‌زنیم که چه در سر آنها می‌گذرد. دانشمندان این قابلیت شناختی را «تئوری ذهن» می‌نامند و به صورت کلاسیک فرض بر این بود که یکی از خاصیت‌های ویژه‌ی بشر است اما امروزه این دایره گسترش یافته و تحقیقات نشان داده‌اند که برخی حیوانات از جمله میمون‌ها نیز قابلیت در نظر گرفتن ذهن دیگران را دارند.به نظر داشتن تئوری ذهن خود مستلزم داشتن قدرت تشخیص بین موجود عامل و غیرعامل است. برای مثال، در مقایسه با خودپرداز، ما سطح بالاتری از عاملیت را برای یک گربه در نظر می‌گیریم. این بدین معنی‌است که گربه‌ها از دید ما دارای دامنه‌ی بزرگتری از قابلیت‌های شناختی هستند. آنها گرسنه می‌شوند، درد می‌کشند، می‌ترسند و به نظر می‌آید با بررسی شرایط محیط تصمیم می‌گیرند که به ما توجه نکرده و کنار پنجره بنشینند. در حالی که یک خودپرداز و یا هر ماشین دیگری، به هر اندازه پیچیده باز هم صاحب فکر و عاملیت نیست چون در نهایت نه درد می‌کشد نه خشمگین می‌شود نه ساکت به تماشای همسایه‌ها می‌نشیند. جالب است که کژکاری در این دو قابلیت شناختی اثرات قابل توجهی دارد. مثلاً مردی را در نظر بگیرید که باور به عامل بودن تابلوی اتاقش دارد. از اینکه تابلو به او خیره شده ناراحت است و با اطمینان از داشتن نیت پلید تابلو سخن می‌گوید. برعکس، کودکی را در نظر بگیرید که با افراد مثل میز و صندلی برخورد می‌کند و در واکنش به لبخند مادرش با بی‌میلی به پنکه‌ی چرخان روی سقف خیره می‌شود.فارغ از بحث‌های شناختی پیرامون این موضوع، قصد دارم تا راجع به لزوم استفاده‌ی هوشمندانه از این نعمات تکاملی در اتاق درمان سخن بگویم و از این مسئله به عنوان مثالی برای تفکر انتقادی یاد کنم. قطعاً درمان‌گران باور به صندلی بودن مراجع ندارند اما آیا ممکن است که بیش از چیزی که واقعاً لازم است در پی تحلیل مکانیسم‌های درونی مراجع باشند؟ به عبارتی دیگر، چه می‌شود اگر درمان‌گر از رفتار مراجع به وجود تعارضات ریشه‌ای درون فرد اشاره کند اما مراجع از وجود آنها ابراز بی‌اطلاعی کند؟ بستگی به رویکرد درمان‌گر جواب متفاوت است.در این نوشته قصد دارم تا در کنار مخاطبان عمومی این نشریه، سخنی داشته باشم با درمان‌گرانی که به استنباط خود باور بیشتری دارند تا جواب مراجعانشان. به صورت کلی می‌خواهم تا با عاریه گرفتن یک آزمایش فکری از والنتینو بریتنبرگ مخاطب را مجاب کنم تا قبل از استنباط مکانیسم‌های ذهنی افراد دیگر، اندکی بیشتر درنگ کرده و به نوعی «آلترناتیو»ها را نیز در نظر بگیرد. جدای از این و در بخش پایانی این مقاله،سعی می‌کنم تا این مدل فکر کردن را عمومی‌تر توضیح دهم تا مخاطب بتواند از آن در سایر بخش‌های زندگی استفاده کرده و در صورت مواجهه با چندین توضیح برای یک مسئله، پروسه‌ای منطقی و علمی را برای انتخاب توضیح معقول در پیش گیرد. اما برای شروع بد نیست نگاهی بکنیم به یک نمونه از این «ملغمه‌ی توضیحات» و چگونگی شکل‌گیری آنها.گاهی یک سیگار فقط یک سیگار استاین جمله را اکثر روان‌درمان‌گران شنیده‌اند و صاحب آن را زیگموند فروید می‌دانند. شخصی که روان‌کاوی را بنا کرد و ایده‌ی ناخوداگاه مرموز و پر از تعارض را مطرح ساخت. هر رفتاری که در افراد مشاهده می‌کنیم به نوعی برخواسته از کشمکش‌های داخلی و حتی ناآگاهانه‌ی فرد است و با تحلیل درست آن می‌توان به این تعارضات پی‌برد. پیروان مکتب روان‌کاوی از تکنیک‌های بسیاری استفاده می‌کنند تا به طریقی سر از این مکانیسم پنهان و اغلب ناسالم در بیاورند اما طبیعتاً این امریست بسیار پیچیده.برای مثال رویاها به شاهراه ناخودآگاه تشبیه می‌شوند و اینکه فرد در رویاهایش چه هیجاناتی را تجربه می‌کند، چه اشیائی را می‌بیند، در چه وضعیتی قرار دارد و غیره همگی می‌توانند کلیدهایی برای باز کردن بخش‌هایی از این پازل تودرتو باشند. اهمیت رویاها این است که اغلب می‌توان آن‌ها را از چندین وجه تحلیل کرد و به نتایج جالب توجهی در رابطه با تعارضات درونی فرد رسید. اینکه شخصی در میان یک رابطه‌ی عاطفی نارضایت‌بخش خواب می‌بیند که وارد یک غار تاریک شده و درون غار با حمله‌ی خفاش‌ها مواجه می‌شود به طرز مشکوکی معنی‌دار به نظر می‌آید. می‌توان رابطه را به غار و حمله را به وضعیت کنونی فرد تشبیه کرد که توسط ضمیر ناخودآگاه بدین شکل درآمده تا پیغامی را به روان‌کاو و عاشق دل‌خسته مخابره کند. اما اگر همان فرد در خواب توسط موجودات فضایی ربوده شود و در فضا به یک میهمانی خانوادگی در خانه‌ی دوست دوران کودکی‌اش دعوت شود به نظر کمی بی‌معنی می‌آید و این لحظه جاییست که روان‌کاوی به این جمله‌ی فروید رجوع می‌کند که «گاهی یک سیگار فقط یک سیگار است» و نه بیشتر. به عبارتی روان‌کاوی مرزی برای تحلیل و کاوش رفتار مراجع و بروزهای بیرونی تعارضات قائل شده اما این مرز تا حد زیادی شخصی و توصیفی است.یک سیگار فقط یک سیگار است.همزمان با فراگیری روان‌کاوی و برای مقابله با مرزکشی‌های گنگ، مکتب دیگری بپاخواست که به نظر در میان روان‌شناسان ایران طرفداران اندکی دارد. رفتارگرایانکه تحمل این حجم از حدس و گمان را نداشتند بنا را به اندازه‌گیری و ثبت کمّی رفتار گذاشتند. به عبارتی، هر آنچه درون ذهن فرد می‌گذرد امری غیرقابل مشاهده و غیر قابل اندازه‌گیری بوده پس نیازی به بررسی آن نیست. این نگرش به نوعی افراد (و حیوانات) را عواملی در نظر می‌گیرد که برای فهمیدن مکانیسم‌های پشت پرده‌ی رفتارهای آنها اصولاًنیازی به داستان‌سرایی درباره‌ی ناخودآگاه مخفی و پرقدرت نبوده و می‌توان آن‌ها را مستقیم به محرک‌های محیط ربط داد.برای مثال اسکینر که از بنیان‌گذاران رفتارگرایی است به این نتیجه رسید که موش، گربه، کبوتر، کودک و بزرگسال همگی در یادگیری از اصول معینی پیروی می‌کنند که آن را شرطی‌سازی کنش‌گر نامید: «اگر عملی به پاداش منتهی شد آن را ادامه بده و اگر تنبیه به دنبال داشت از تکرار آن خودداری کن.» این اصل نه تنها زیربنای رفتار بسیاری از عوامل زنده قلمداد شد، بلکه امروزه پسرعموهای پیشرفته‌ترش تبدیل به یکی از ستون‌های هوش‌مصنوعی شده‌اند و با تکیه بر همین اصل یادگیری بر مبنای پاداش است که این الگوریتم‌ها انسان‌ را در انواع بازی‌های پیچیده به راحتی شکست می‌دهند. تلاش برای پیدا کردن اصول‌های بنیادین رفتار عوامل زنده خود به تولد مکتبی بین‌رشته‌ای به نام سایبرنتیک دامن زد که در بخش بعدی به آن می‌پردازیم اما رفتارگرایان نیز خیلی موفق به توضیح کامل رفتار نبودند. برای مثال، این درست است که موجودات با تجربه‌ و آزمون و خطا رفتارهای بسیار پیچیده‌ای را یاد می‌گیرند اما تحقیقات نشان داده که گاهی بدون این آزمون و خطا و دخالت مستقیم نیز یادگیری صورت می‌گیرد، امری که به آن یادگیری مشاهده‌ای گفته می‌شود. کودکی که با مشاهده‌ی نتیجه‌ی رفتار بد دوستش یاد می‌گیرد که از خود از انجام آن خودداری کند، پنگوئن‌هایی که صبر می‌کنند تا یکی از میان گله به درون آب بپرد تا مشخص شود آیا در آن حوالی فوک دریایی منتظر نشسته یا نه و حتی اختاپوسی که با دیدن هم سلولی‌اش در آکواریوم یاد می‌گیرد که درب یک بطری را چگونه می‌شود باز کرد. این‌ها همگی نشان‌گر نیاز دانشمندان به رجوع به فعالیت‌های درون مغز است که رفتارگرایی آن را دور می‌زند.تا به اینجای نوشته فهمیدیم که رفتارها دامنه‌ای از انگیزه‌های کاملاً درونی و بیرونی را یدک می‌کشند، ریشه‌هایی که روان‌کاوی با دقت و ظرافت آن‌ها را شکافته و برای اینکار گاهی دست به دامن اسطوره‌ها و مفاهیم غیرقابل ثبت می‌شود درحالی که رفتارگرایی کلاً آن‌ها را غیرضروری می‌داند. در بخش بعدی سری به دنیای سایبرنتیکس می‌زنیم تا ببینیم آیا می‌توان خط قرمزی مشخص را برای کند و کاو فرایند‌های ذهنی به منظور توضیح رفتارها، از خود رفتارها استنتاج کرد یا خیر. به عبارتی دیگر، آیا می‌توان با مشاهده‌ی موجودات (از جمله انسان‌ها) به درستی به مبانی ذهنی پشت پرده‌ی رفتارهایشان پی برد؟وقتی از پایه سیگاری وجود ندارددر اول این مقاله صحبت از فردی به اسم والنتینو بریتنبرگ شد. بریتنبرگ در کتابی کوچک ولی بسیار اثرگذار در روباتیک، علوم شناختی و البته فلسفه و روان‌شناسی، به نام «خودروها» به مخاطب یادآور شد که بسیاری از رفتارهای به ظاهر پیچیده و معنی‌دار در واقع از اصولی بسیار ساده پیروی می‌کنند. در نتیجه‌ی تقابل این سادگی با پژوهشگری مستعد به پیچیده‌سازی، فرد مشاهده‌گر یا کاملاً در تحلیل مکانیسم‌های تولیدکننده‌ی رفتار خطا می‌کند و یا راهی بسیار دشوار را برای قبول این اصول ساده و رد پیش‌فرض پیچیدگی در پیش خواهد داشت. بگذارید یک نمونه‌ی عینی را خودمان دنبال کنیم. نیمه‌شبی را فرض کنید که برای آب خوردن به آشپزخانه می‌روید و با روشن کردن چراغ متوجه فرار کردن موشی از وسط آشپزخانه به زیر کابینت می‌شوید. بیاید رفتار موش را اندکی تحلیل کنیم تا به علل درونی آن پی ببریم:اولین و بارزترین نکته‌ی قابل تحلیل که می‌تواند سرنخی اساسی از فرایندهای ذهنی موش به ما بدهد خود امر «فرار» است. موش پس قادر به تشخیص خطر بوده و با روشن شدن چراغ شما را به عنوان خطر تشخیص داده. این خود بدین معنی است که موش قادر به تمیز موجودات زنده از اشیا نیز هست وگرنه شما با یک صندلی تفاوتی برایش نداشتید. در کنار اینها، موش به سرعت به زیر کابینت دوید پس توانایی ادراک شدت خطر را نیز داشته و فهمید که هرگونه درنگی ممکن است به ضررش تمام شود. در نهایت او به خوبی دارای نقشه‌ای مکفی از محیط است چون به محض روشن شدن چراغ بدون هیچ تعلل و گیجی مستقیم به زیر کابینت رفت. اگر این نقشه‌ی ذهنی وجود نداشت قاعدتاً می‌بایست به صورت کور شروع به دویدن می‌کرد تا در نهایت نقطه‌ی امنی را پیدا کند امّا موش مستقیم به زیر کابینت خزید.چه می‌شود اگر به شما بگویم که این تحلیل هرچند منطقی و معقول، کاملاً غلط بوده و موش داستان ما در اصل رباتی کوچک است که به راحتی می‌توانید آن را در خانه‌ی خود درست کنید. کافیست یک سنسور نورسنج را مستقیم به یک موتور حرکتی کوچک وصل کرده و موتور را سوار بر یک تخته‌ی چرخدار کنید. حال روبات را در وسط آشپزخانه‌ی تاریک گذاشته و دوباره سعی به تحلیل رفتار کنید. با روشن کردن چراغ نور به سنسور خورده و سنسور، موتور را روشن می‌کند. در نتیجه روبات با سرعت متناسب با روشنایی نور صاف به سمت جلو می‌رود تا به تاریکی برسد، پس از آن سنسور نوری خاموش شده و موتور نیز از حرکت باز می‌ایستد.تصویر خودروی اول بریتنبرگ که در این مثال از آن نام برده شد. این خودرو در نهایت چیزی به جز یک سنسور نوری (نیم‌دایره‌ی بالا) و یک موتور حرکتی (مربع پایین) نیست که با یک سیم به هم وصل شده‌اند. با روشن شدن سنسور، موتور نیز روشن شده و خودرو شروع به حرکت می‌کند. تا جایی که سنسور از نور محروم شده و موتور نیز به دنبالش خاموش شود.
بریتنبرگ کتاب خود را با این خودروی بسیار ساده آغاز کرد و در طول کتاب با اضافه کردن و دستکاری ارتباطات درونی خودروها به آن‌ها رفتارهایی پیچیده‌تر بخشید. رفتارهایی که در اصل چیزی به جز واکنش بسیار ابتدایی به عوامل محیطی نیستند اما از دید یک تحلیل‌گر بیرونی نه تنها دارای معنی بلکه قابل اتکا و بررسی هستند تا مکانیسم‌های درونی موجود را تمام و کمال توضیح دهند.به عبارتی، همیشه این خطر وجود دارد تا ما به عنوان نظاره‌گر از رفتار و نشانه‌های بیرونی، انگیزه‌هایی را استنتاج کنیم که هرگز وجود نداشته‌اند. بریتنبرگ با این کتاب کوچک به دانشمندان علوم شناختی خطر تحلیل بیش از حد رفتار را گوشزد کرد و با تکیه بر سایبرنتیک نشان داد که گاهی بهتر است قبل از تحلیل رفتار،آن‌ها را بازسازی کنیم. نمونه‌ی این بازسازی را قبلاً مثال زدیم، الگورتیم‌های یادگیری بر مبنای پاداش. احتمالاً اعتراض می‌کنید که بشر روبات و موش نبوده و همیشه در نهایت انگیزه‌ای در ذهن برای رفتارهایش می‌توان یافت. در پاسخ به این موضوع شما را به تحقیقات رفتاری رشته‌ی اقتصاد ارجاع می‌دهم. نیاز به فروش بیشتر باعث شده تا تحقیقات زیادی در رابطه با انگیزه‌ی خریداران صورت بگیرد. برای مثال یک تحقیق ساده نشان داد که تنها با پخش کردن موسیقی کلاسیک در مغازه‌های شراب فروشی، مشتریان نه تنها مقدار بیشتری شراب خریدند بلکه شراب‌های گران‌تری را نیز انتخاب کردند. حال می‌توان بهت تحلیل این رفتار پرداخت و نتیجه گرفت که موسیقی کلاسیک باعث بروز فعل و انفعالاتی در ضمیر ناخودآگاه مشتریان می‌شود و در نتیجه‌ی این فعل و انفعالات است که ما چنین رفتاری را مشاهده کردیم. کتاب بریتنبرگ اما پیشنهاد میدهد که قبل از این نتیجه‌گیری به این فکر کنیم که آیا توضیحی ساده‌تر برای این پدیده وجود دارد یا خیر. به نوعی: فرضیات‌مان را اول از ساده به پیچیده اولویت‌بندی کنیم.برپایی دادگاه‌های ذهنی برای توضیحات ارائه شدهتا به اینجای کار دیدیم که استنباط فرآیند‌های ذهنی از روی رفتار خیلی آسان نبوده و گاهی ممکن است توضیحاتی به مراتب ساده‌تر در رابطه با آن رفتار وجود داشته باشند. این ماجرا اما محدود به تحلیل ذهن و رفتار نبوده و می‌توان آن را به یکی از پایه‌های تفکر انتقادی تبدیل کرد. در این بخش می‌خواهم شما را مجاب کنم که چرا وقتی توضیحاتی مختلف در رابطه با یک اتفاق وجود دارد می‌بایست محتاط و شکاک بود، و چگونه می‌توان با استفاده از یک بازی‌ذهنی این شکاکیت را ساده و به نوعی دم دستی کرد. اگر بخواهیم تمام مقاله را در دو کلمه خلاصه کنیم آن کلمات تیغ اوکام خواهند بود. تیغ اوکام یک ابزار منطقی و فکری است که سعی بر هموار کردن راه رسیدن به حقیقت دارد. این تیغ منطقی می‌گوید اگر برای یک اتفاق چندین توضیح وجود دارد، پژوهشگر (یا فیلسوف) می‌بایست به ساده‌ترین آن‌ها رجوع کند. به عبارتی توضیح یک اتفاق بایستی ساده‌ترین در میان سایر توضیحات ارائه شده باشد امّا نه ساده‌تر. برای مثال، فرض کنید اتفاق مورد نظر رویای عاشق دل‌خسته است که وارد یک غار تاریک شده و درون غار با حمله‌ی خفاش‌ها مواجه می‌شود. درست است که ممکن است این رویا در نتیجه‌ی تعارضات درونی فرد باشد اما ممکن است که هیچ تفاوتی در پروسه و علت تولید آن با رویای آدم‌فضایی‌ها نباشد. در نتیجه اگر فرضیات را اولویت‌بندی کنیم، توضیح ساده‌تر (فرض صفر) می‌گوید هیچ ارتباط معنی‌داری بین رویا و رابطه‌ی فرد وجود ندارد و این رویا هم مانند سایر رویاها به صورت تصادفی و یا بر مبنای علل دیگر تولید شده. فرضیه‌ی پیچیده‌تر اما این ارتباط را معنی‌دار می‌داند.یک نمونه‌ی طنز آمیز از استفاده‌ی تیغ اوکام در رابطه با دادگاه اخیر دونالد ترامپ رئیس جمهور آمریکا. در این دادگاه مخالفان ترامپ او را متهم به استفاده‌ی نابجا از قدرتش در راستای منافع شخصی‌اش کرده زیرا به رئیس‌جمهور اوکراین گفته که در ازای تحت پیگرد قرار دادن رقیب انتخاباتی‌اش به اوکراین کمک نظامی می‌کند و این به نوعی رشوه دادن به حساب می‌آید. این در حالیست که نماینده‌ی موافق ترامپ توضیح دیگری برای این کار ترامپ ارائه داده که در آن اتفاقات دیگر را نیز دخیل کرده و کار را تا ضدمسیح بودن باراک اوباما و گواهی تولد او پیچیده کرده.

حال باید به این فکر کنیم که چه مدرکی در دست داریم که با اتکا به آن می‌توان رویا را به رابطه و خفاش‌ها را به معشوق ربط داد؟ بنا به تیغ اوکام فرضیه‌ای که باید با آن را بپذیریمساده‌ترین توضیح است اما این توضیح باید به نسبت سایر توضیحات ارائه شده ساده‌ترین باشد نه به خودی خود. این یعنی اگر ما بتوانیم نشان دهیم که فرضیه‌ی دوم ما دارای خصوصیاتی است که آن را از این دایره‌ی فرضیات حذف می‌کند می‌توانیم فرض صفر را رد کنیم و توضیح خود را به عنوان ساده‌ترین توضیح در بین دایره‌ای دیگر از توضیحات جا بزنیم. برای مثال طبیعتاً مرتبط بودن رویا با رابطه از مرتبط بودن رویا با رابطه و نحوه‌ی قرارگیری ماه در آن شب ساده‌تر است. اما برای اینکه بتوانیم توضیح خود را از چنگ فرض صفر مقایسه‌ی اول خلاص کنیم می‌بایستی مدرکی قابل اتکا را به این دادگاه منطقی ارائه دهیم که نشان می‌دهد توضیح ما بر اساس این مدرک از فرض صفر تا حدی متفاوت است که قیاس آن‌ها اشتباه است.در این مرحله فرضیه‌ی ما به خودی خود دفاعی برای ارائه ندارد زیرا ما دلیلی برای اثبات اینکه رویا بر اثر این رابطه‌ی عاطفی معیوب به وجود آمده نداریم. حتی اگر این اتفاق به راستی افتاده، دادگاه درونی ما بایستی بر مبنای شواهد و مدارک رای صادر کند نه احتمال و حدس و گمان. رای دادگاه مشخص است، تیغ اوکام توضیح ما را به نفع توضیح ساده‌تر هرس می‌کند تا زمانی که مدرکی برای ارائه داشته باشیم. متاسفانه صرف همزمانی رویا و رابطه‌ی بد را نمی‌توان مدرکی قابل اتکا دانست زیرا این همزمانی تا به اینجای کار تنها یک بار اتفاق افتاده و حتی اگر در روابط دیگر رویاهای این‌چنینی مشاهده شود می‌بایستی تعداد این همزمانی‌ها به حدی برسند که بتوان تصادفی بودنشان را رد کرد.نتیجه‌گیریحدس می‌زنم متوجه شدید که مثالی که در بخش قبلی زدم و روشی که پی‌گرفتم تا توضیحی را از میان دایره‌ای از توضیحات انتخاب کنم در اصل به نوعی تحلیل آماری بود با این تفاوت که از اعداد و ارقام در آن استفاده نشد.درست است که محققین از انواع روش‌های آماری و ریاضیاتی استفاده می‌کنند اما در نهایت اغلب در تلاشند که از بین توضیحات مختلف برای یک پدیده‌ی مشخص، توضیحات غیرمعقول را حذف کنند. لازم نیست تا از این روش‌ها برای پدیده‌های روزمره استفاده کنید اما این تکنیک را می‌توان به عنوان یک فیلتر منطقی در نظر گرفت که تقریباً همه جا به کار می‌آید. چه وقتی روان‌درمان‌گر باید بین توضیحات مختلف در رابطه با ریشه‌های مشکل مراجع یکی را انتخاب کند، چه وقتی خودمان با فرضیه‌ای جدید در رابطه با اتفاقات روزمره مواجه می‌شویم. می‌توانید از همین الان شروع کنید. متن زیر از یک کانال تلگرامی برداشته شده، ببینید چگونه می‌شود آن‌ را به نفع توضیحی ساده‌تر غربال کرد.«طی دو روز گذشته از فشار فعاليتهاي انرژيك روی زمين كاسته شده و به همين دليل ممكن است احساس خستگی يا بی‌حوصلگیو نداشتن رمق برای انجام کارهای روزانه را داشته باشيد. خوب می‌دانيم مثل ارتباط انرژيكی هر مادر و فرزند، ارتباط ما و مادر زمين هم به همين گونه است. مادر زمين و ما در طول ماه ژانويه فشار بسیاری را پشت سر گذاشتيم، و حالا گايا در حال استراحت و آماده شدن برای فاز فوريه است. مثل هر فرزند كه در اين مواقع می‌پرسد: خوب من چه کاری می‌توانم برای مادر خسته ام انجام دهم، پاسخ ما اين است: مراقبه های جمعی.»توضیح: این مقاله رو برای فصل‌نامه‌ی روان‌شناسی و هنر نوشتم و اگر تمایل به خرید فصل‌نامه دارین می‌تونین به سایت نشریه مراجعه کنین تا از نحوه‌ی خرید اون اطلاع پیدا کنین. هدف از نشر آنلاین متن اینجا اما اینه که افرادی که توانایی خرید فصل‌نامه رو ندارن و علاقه‌مند به خوندن این متن هستند هم بتونن ازش استفاده کنن. باید بگم که حقوق بازنشر و استفاده از مطلب برای نشریه محفوظه و اگر می‌خواهید جایی از این مقاله استفاده کنین بهتره با اون‌ها هماهنگ کنید. همچنین ممکنه نوشته‌ی نهایی و چاپ شده با این نسخه تفاوت‌های دستوری و حتی محتوایی داشته باشه، بنا به دلایلی که همه از اون آگاهیم!</description>
                <category>کی‌سان</category>
                <author>کی‌سان</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2020 13:54:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکر انتقادی: دوپامین و یارانش</title>
                <link>https://virgool.io/@kayson/leave-your-neurotransmitters-mt0lciiqrecl</link>
                <description>خیلی پیش میاد که داریم یه مطلب روان‌شناسی می‌خونیم و یهو اون وسط نوشته که این کار هورمون دوپامین رو تو مغز زیاد می‌کنه و خوبه براتون. تو این مطلب می‌خوام بگم که هرجایی از این نوشته‌ها و سخنرانیا دیدین با شکاکیت بیشتری جلو برین. در نهایت سعی می‌کنم یه سری به نام تفکر انتقادی داشته باشم اینجا که توش این جور مسائل رو با دید نه دانشمند و نوروساینتیست بلکه صرفاً با دید انتقادی بهش نگاه کنم. هدف اینه که خواننده ترغیب بشه که این مسلک انتقادی و شکاکیت رو پیش بگیره و خودش رو از شر اطلاعات غلط حفظ کنه.کافیه که کلمه‌ی دوپامین رو گوگل کنیم (پیشنهادم اینه که توی تلگرام، اینستاگرام و توییتر بگردین حتی) تا ببینیم که چقدر مطلب راجب اینکه این هورمون شادی و لذت و کلاً چیزای خوبه و قضیه به قدری لوث شده که بی‌بی‌سی فارسی یه کلیپ کوتاه راجب اینکه چجوری ترشح این هورمونا رو کنترل کنیم پخش کرد. من شهروند که کاری به کار کسی ندارم و زندگی حسابی همینجوری حالم رو گرفته این مطلبارو تماشا می‌کنم و می‌خونم و یه مقداری اطلاعات غلط به دامنه‌ی اطلاعاتم اضافه می‌شه و ممکنه حتی پخششم کنم و نتیجه اینکه دامن میزنم به کل افتضاح. اما بیاین کلاه شکاکیت رو بذاریم رو سرمون و دوباره به ماجرا نگاه کنیم. اصولاً چه نیازی هست که من بدونم مکانیسم حس خوب چیه؟ توی مغز چه فعل و انفعالات بیوشیمیایی‌ای اتفاق میوفته که من حس بهتری رو تجربه می‌کنم؟ این مقاله‌ها جواب رو بعدش میدن. اول اینکه مکانیسم اینجوریه که ما گفتیم، حالا که این رو قبول کردین نوبت دخالت میرسه. اگه این نسخه‌ای که بعدش میاد رو اجرا کنین می‌تونین سطح دوپامین رو بالا ببرین. مثلاً هورمون اوکسی‌توسین هورمون عشق و اعتماد و دوستیه. این از این، سوالی درش نیست. حالا اگه بیشتر از ۸ ثانیه کسی رو در آغوش بگیرید این هورمون ترشح میشه فلذا عشق و دوستی بیشتر میشه. مشکل کجاست حالا؟ تقریباً همه جا.داشتن منبع الزاماً نشونه‌ی اعتبار نیست.از اول بریم جلو همین نسخه رو. اوکسی‌توسین هورمون عشق و اعتماد و دوستی نیست. درسته مقاله‌هایی هستن که در نهایت این نتیجه رو گرفتن اما تعداد مقاله‌هایی که یا به هیچی نرسیدن یا به یه نتیجه‌ی کاملاً عجیب رسیدن به مراتب بیشتره. همین موضوع راجب دوپامین و سروتونین و بقیه انتقال‌دهنده‌های شیمیایی (بله اصطلاح هورمون خودش جای بحث داره) هم صدق می‌کنه. دوپامین به تنهایی از مهم‌ترین انتقال‌دهنده‌های شیمیاییه که تقریباً همه جا یه نقشی داره تهش چه یادگیری چه حرکت چه اعتیاد و چه بیماری‌های مختلف روانی و عصبی. مثلاً پارکینسون یکی از اختلالاتیه که توش سطح دوپامین توی مغز به شدت پایینه و برعکسش، اسکیزوفرنی اختلالیه که سطح دوپامین بالاست. اما همین جمله هم توش به قدری ساده‌سازی شده که ممکنه غلط برداشت بشه. اولاً دوپامین به تنهایی که به درد کسی نمی‌خوره بایستی به گیرنده‌ی مربوط وصل بشه و ما یه خروار گیرنده‌ی مختلف داریم که فعال شدنشون اثر خاص خودش رو داره و دوماً این گیرنده‌ها توی نقاط مختلف مغزی پراکندگی متفاوتی دارن. این دو تا نکته به تنهایی ماجرای دوپامین رو به قدری پیچیده می‌کنه که نمی‌شه گفت هورمون شادیه و شیر فلکه رو باز کن عشق کنیم. اوکسی‌توسین همینطور و سروتونین و بقیه دوستانم همینطور. صرف اینکه اینا زیاد باشن مساوی خوب کم باشن مساوی بد به قدری ساده‌سازی شده که اصلاً به زبون نیاد این جمله خیلی بهتره.بخش دوم نسخه اینه که تحقیقات نشون داده فلان کار یا فلان غذا باعث بالا رفتن هورمونه میشه که مساوی بود با خوب. اینجور نتیجه‌گیریا از خیلی جهت غلط یا خامن. خطایی که اصولاً تو این مرحله رخ میده اشتباه گرفتن همبستگی با رابطه‌ی علت و معلولیه. مثلاً توی تحقیق دیدن اونایی که اونکارو کردن فلان هورمونشون هم بالاتر بوده و ما نمیدونیم که این افزایش هورمون مستقیماً از انجام اون کاره. مشکلای دیگه‌ای هم هست مثلاً ته ماجرا رو میگیری می‌بینی تعداد نمونه‌های آماری کم بوده یا اصلاً توی موش مثلاً دیده شده یا تیم‌های دیگه نتونستن نتیجه رو تکرار کنن و همه‌ی اینا سر جمع باعث می‌شه که این نسخه رو نشه به این سادگیا پیچید. راه دور نریم، خیلی از داروهای شیمیایی تمام و کمال این مراحل رو طی کردن و رسیدن به مرحله‌ی تولید انبوه و مردمم سالهاست استفاده می‌کنن و نتیجه می‌گیرن اما هنوز بخشی از جامعه وقتی استفاده می‌کنن بنا به دلایل مختلف نتیجه نمی‌گیرن. مثل فلوکستین که نقل و نبات روان‌پزشکاست و خیلیا هستن که فلوکستین جواب نمیده بعد دکتر با درایت میره سراغ سیتالوپرام اون نشد سرترالین خلاصه چندین خانواده‌ی دارویی هست که تلاش می‌کنه سطح این انتقال‌دهنده‌های شیمیایی رو کنترل کنه اونوقت چجوری میشه انتظار داشت مثلاً تکه‌ کردن اهداف بزرگ به خرده‌اهداف یهو رو همه کار کنه؟بخش سوم و نهایی هم اینه که به عنوان منبع خبر آیا لازمه اصلاً حرفی از مکانیسم زده بشه؟ به نظر من مثلاً خرد کردن اهداف بزرگ خودش ایده‌ی بدی نیست ممکنه حتی به خیلیا کمک کنه زندگیشون رو جمع کنن پس چه نیازیه که اثربخشیش رو با این مکانیسما توضیح بدیم و کل ماجرا رو ببریم زیر سوال؟ قطعاً اگه اون استراتژی رفتاری اثربخشه تحقیقات روان‌شناسی که توش میزان موفقیت فرد رو مثلاً سنجیدن یا میزان رضایتش رو پرسیدن به تنهایی کفایت می‌کنن. برای همین هروقت من می‌بینم این‌جور مصادیق نوروساینسی میاد توی ماجرا کلاً نادیده‌ می‌گیرمشون و کل نسخه رو نه به عنوان یه نسخه‌ی علمی بلکه به عنوان یه نسخه‌ی دوستانه در نظر می‌گیرم. انگار یکی توی ردیت گفته: دوستان نظرتون چیه این کار رو بکنیم؟ اگه منطقی بود دنبال میکنم و اگه نه که هیچ.توصیه‌ی نهاییمم به شما همینه، اصولاً نیازی به دست‌آویزی به نتایج نوروساینس نیست تا یه پدیده‌ی روانشناختی معتبر باشه و اگر کسی سعی داشت اون پدیده رو با این نتایج به شما بفروشه با تردید کل ماجرا رو هضم کنید.</description>
                <category>کی‌سان</category>
                <author>کی‌سان</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2020 18:32:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترکیب بیمار علوم اعصاب و روانکاوی</title>
                <link>https://virgool.io/@kayson/%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88%DB%8C-p4zed1ujhqmm</link>
                <description>تقریباً دو سالی هست که توی محافل مختلف روانشناسی علی الخصوص گروه های تلگرامی روانشناسی بحث روانکاوی و عصب شناسی از جنجالی ترین بحث ها میشه چون طرفداران دو حوزه کم نیستن و نتیجه میشه بحث داغ و طولانی و گاهاً تکراری اول علمی بودن روانکاوی و درنهایت ضرورت وجود عصب روانکاوی. در تمام این دو سال من یکی از کسانی بودم که نظر به نسبت رادیکالی رو در رابطه با جفت این موضوعات داشتم و سعی کردم دیدگاهم رو راجب اینکه اولاً چرا روانکاوی علم نیست و دوماً چرا علوم اعصاب و روانکاوی نمیتونن پیوند بخورن با انواع مثال‌ها روشن کنم. اما در نهایت بحث بی نتیجه پایان یافته و چند ماه بعد دوباره شروع شده و همینجوری ادامه پیدا کرده تا امروز. از اونجایی که ساختار استدلال های من تقریباً یکسان بوده به این نتیجه رسیدم که چنتاشون رو به صورت خلاصه اینجا بنویسم تا لازم نباشه هردفعه تکرار بشن و شاید استفاده از تصاویر و متن منسجم بتونه به روشن شدن کل استدلال کمک بیشتری کنه.مشکل برای من از جایی شروع میشه که ما روانکاوی رو به عنوان یک پارادایم علمی در نظر می‌گیریم و به صورت پیش فرض اون رو در خطر بی ارزش شدن میدونیم اگر بخوایم بپذیریم که علم نیست. انگار که یه موضوع یا علمیه یا بی ارزش و بی پایه و اساس. انگار که اگر روانکاوی علمی نیست پس هم رده هومیوپاتی و قانون راز و شیادی های علم نماست اما حقیقت به نظر من اینطور نیست و یه مسلک میتونه علمی نباشه اما کاملاً مزخرف هم نباشه کما اینکه ما اون رو توی مراقبه و مدیتیشن می بینیم. بعید میدونم کسی امروز بخواد اصرار کنه که چاکراها و زیربنای عرفانی مراقبه های شرقی مثل یوگا مفهومی علمی هستن اما از اونطرف خود مراقبه و یوگا به صورت علمی بررسی شده و مقالات زیادی هست که اثر بخشی اون رو روی انواع مشکلات روانی نشون میده. قضیه تا حدی جدی میشه که اندرو نیوبرگ محقق علوم اعصاب از راهبان معبد شائولین حین مراقبه اسکن مغزی تهیه میکنه و مبانی عصبی مراقبه رو تا حد زیادی روشن میکنه. اما همه اینا به این معنی نیست که زیربنای تئوریک یوگا علمی هستن و یا خود یوگا بی فایدست. همینطور روانکاوی زیربنای مشخصی داره که میتونه اشتباه باشه اما اثربخشی درمانی اون حتی تا مرحله همین اسکن های مغزی جلو رفته باشه، این نشون نمیده روانکاوی علمیه صرفاً نشون میده اثربخشه. به همون نسبت هم چون علمی نیست ادعا نمیشه که کلاً باید بره کنار انرژی درمانی. یکی از مشکلات به نظر من تو این بحث ها همین بوده که اثربخشی روانکاوی به عنوان مدرک برای علمی بودن پایه های تئوریکش در نظر گرفته میشه. خیر، پارادایم علمی تعریف و چهارچوب داره و زیربنای تئوریک روانکاوی هیچکدوم از اون ها رو شامل نمیشه همونطور که در نظر گرفتن چاکرا و تاثیر اون توی اختلالات بی اساسن، در نظر گرفتن عقده ادیپی که بیرون زده توی بیماران کاپگراس بی اساسن. من اینجا وارد مشکل کلاسیک ابطال پذیری نمیشم اما در نهایت ما برای اینکه ایده ای رو علمی بدونیم نیاز به رعایت قوانینی داریم که همه انشالله از دروس روش تحقیق و آمار یادشونه و تکرارش فقط متن رو پیچیده تر میکنه. خلاصه استدلال بالا اینه که حتی اگر برنده نوبل فیزیولوژی روانکاوی رو جامع ترین دیدگاه در رابطه با ذهن میدونه، این صرفاً نظر اونه و برای اینکه جامعه علمی روانکاوی رو علم در نظر بگیره نیاز به تغییرات ساختاری توی این فیلده که اعمال این تغییرات به از بین رفتنش می انجامه. برگردیم به مثال یوگا، برای اینکه چاکرا به عنوان پدیده ای علمی در نظر گرفته بشه باید از فیلترهای سفت و سختی بگذره که توی همون مرحله اول جا مونده اما این یعنی یوگا نکنیم؟ خیر، به همون نسبت، این یعنی از روانکاوی توی اتاق درمان استفاده نکنیم؟ خیر.مشکل بعدی وقتیه که روانکاوی سعی میکنه با استفاده از علوم اعصاب خودش رو اثبات کنه. آیا این اتفاق میتونه بیوفته یا نه؟ آیا لزومی داره یا نه؟ موافقین این دو تا سوال دلایل خودشون رو میارن که میشه اونارو توی کتاب ها و مقالات مارک سولمز که دکتر فیروزآبادی عزیز به فارسی هم برگردوندن دنبال کرد. اما من مخالف استدلالم چیه؟ به نظر من زبان دو حوزه با هم تفاوت اساسی داره. برای از بین بردن تفاوت باید دو دیدگاه رو به هم نزدیک کرد، کاری که سولمز داره میکنه. اما اینکه بگیم در تحقیقات مختلف علوم اعصاب این نواحی در مغز به نظر کاری رو میکنن که فروید خدا بیامرز اون رو ایگو می نامید از پایه چیزی رو به هم نزدیک و حل نمیکنه. چون در علوم اعصاب مفهومی به اسم ناخوداگاه هست و سالهاست روی اون تحقیق میشه دلیل نمیشه ناخوداگاه روانکاوی به اثبات رسیده باشه. این کار صرفاً مختص روانکاوی هم نیست، بدیهیه که ریشه هر عملی توی مغزه و توی این چند سال مفاهیم عجیبی مثل spiritual brain mapping و عصب-داستان نویسی و عصب-کارآفرینی دیده شده که سعی به توضیح مفاهیم خودشون با استفاده از ادبیات علوم اعصاب هستن اما این به هیچ وجه این دو تا فیلد رو به هم نزدیک نکرده و نخواهد کرد و متاسفانه عصب-روانکاوی هم از دید خیلی از دانشمندان علوم اعصاب در حال انجام همچین خطاییه. اینکه من یک مفهومی رو ارائه بدم، به اون ویژگی هایی رو بچسبونم – مثل سوپر ایگو که اخلاق مداره در تضاد با اید که لذت محوره – و بعد بگردم در تحقیقات علوم اعصاب ببینم کدوم منطقه بیشتر درگیر پردازش لذته پس اونجا جایگاه اید و کجا درگیر پردازش اخلاقیه پس اونجا سوپر ایگو نشسته در اصل فقط استفاده از این تحقیقات به نفع مفاهیم خودمه. کما اینکه وقتی نشریه فوربز مقاله ای رو راجب عصب-داستان نویسی نوشته و توی اون گفته مغز خزنده رو چجوری درگیر کنین قشر قابل توجهی از نوروساینتیست ها بهش واکنش نشون دادن و &quot;مسخرش کردن&quot;. دلیلش هم واضحه چون اولاً این تقسیم بندی مغز به خزنده و جدید و غیره بسیار ابتدایی و غلط اندازه و دوم اینکه برای داستان نویسی نیازی به این حرفا نداریم و به جرات &quot;هیچکس&quot; تاحالا با استفاده از دانشش راجب مغز خزنده نوبل ادبیات برنده نشده. خلاصه این استدلال هم اینه، اولاً نیازی به ترکیب علوم اعصاب و روانکاوی از پایه وجود نداره چون روانکاوی در جای خودش اعتبار داره. دوماً نزدیک کردن ادبیات این دو به این معنی نیست که توضیح بدیم مفاهیم یک فیلد مساوی کدوم مفاهیم فیلد دوم هستن. تا ابد کتاب و مقاله نوشتن راجب شباهت سیستم دوپامینرژیک و نهاد این دو مفهوم رو به هم نزدیک نمیکنه و باعث نمیشه من محقق هنگام تحقیق روی این سیستم به نهادی که فروید تعریف کرده فکر کنم. اما چرا بعضی فیلد ها تونستن واقعاً قاطی کنن خودشون رو؟ عصب روانشناسی از نمونه های موفقشه، حتی نورواکونومیکس که علوم اعصاب رو به اقتصاد ربط میده مثال موفق دومه. جواب تقریباً داده شده، اول اینکه روانشناسی و اقتصاد هردو علمین و توی چهارچوب علمی رفتار میکنن، فرضیه میسازن، پیش بینی میکنن و اون پیش بینی رو مورد آزمایش قرار میدن و پیش بینی های غلط رو تصحیح میکنن. روانکاوی اساساً از زیر این ابطال پذیری شونه خالی میکنه. پیش بینی نمیکنه و هرمنوتیک وار اتفاقایی که می افتند رو توضیح میده. این باعث میشه صبر کنه تا تحقیقات علوم اعصاب روی سیستم دوپامینرژیک با فرضیات علمی خودش و کاملاً بی ربط به روانکاوی جلو بره و در نهایت اون هارو بر اساس مفاهیم خودش توضیح بده حالا.  در حالی که اقتصاد دانان فرضیات خودشون رو آوردن و پیش بینی کردن و این پیش بینی ها رو با کمک علوم اعصاب سنجیدن، نتیجه شد اینکه الان چگونگی تصمیم گیری های اقتصادی توی مغز تبدیل به یکی از کلیدی ترین بخش های علوم اعصاب شده. این تفاوت ذاتی بین علوم اعصاب و روانکاوی باعث شده هیچوقت این دو فیلد به ترکیب &quot;معتبری&quot; تبدیل نشن و مقالات و کتب سلمز فقط در حد تئوری باقی بمونن. کما اینکه من روی کلمه neuropsychoanalysis توی دیتابیس pubmed نوتیفیکیشن گذاشتم تا مقالاتی که با این کلمه ثبت میشن رو ببینم. متاسفانه هیچکدوم تو این مدت از فاز تئوری خارج نشدن و انتظار هم ندارم البته خارج بشن. این یعنی یک ترکیب ایستا و بی فایده که چیزی تولید نمیکنه و فقط از محصولات علمی به نفع خودش و برای اعتبار بخشی به تئوری های خودش استفاده میکنه. همونطور که توضیح دادم و برای جمع بندی، روانکاوی نیازی به ترکیب شدن با علوم اعصاب رو نداره تا به یک پارادایم علمی تبدیل بشه و بتونه توی اتاق درمان باقی بمونه. همونطور که میلیون ها نفر بدون اینکه باور کنن چاکرای سومشون گیر کرده مراقبه میکنن و از این موضوع لذت میبرن. مهم اینه که یادمون باشه مراقبه اونطوری که عرفان شرقی میگه عمل نمیکنه و با تلاش برای ایجاد نورو-چاکرا و ترجمه یافته های علوم اعصاب به زبون عرفان شرقی کاری بی فایده و حتی خطرناکه.</description>
                <category>کی‌سان</category>
                <author>کی‌سان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2019 17:34:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چارلز ویتمن یا مغز چارلز ویتمن</title>
                <link>https://virgool.io/@kayson/%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%AA%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%84%D8%B2-%D9%88%DB%8C%D8%AA%D9%85%D9%86-qkwrgvdvdnrx</link>
                <description>نامه‌ی کنار تخت مقتول با این جمله شروع میشهداستان اینجوری شروع میشه که چارلز ویتمن سال 1941 تو فلوریدا به دنیا اومد و بخاطر پدر خشنش کودکی نسبتاً سختی داشت. اما جدای از این، بچه باهوشی بوده، توی مدرسه نمره‌های بالا می‌گرفته، همه دوسش داشتن، و در نهایت تصمیم می‌گیره به نیروی دریایی ملحق بشه که همون اول با کسب نمره بالا تو امتحان ورودی شروع به درخشیدن می‌کنه. سال 1961 دانشجوی مهندسی مکانیک دانشگاه تگزاس میشه و سال 1962 ازدواج می‌کنه و مثل بقیه آدمای دنیا داشته زندگی معمولی خودش رو می‌کرده. اما در نهایت یه روز سال 1966 میره طبقه 28 ام یه برج تو دانشگاه تگزاس و شروع به تیراندازی به مردم می‌کنه. ویتمن توی حدود 1 ساعت و نیم 17 نفر رو کشت، 31 نفر رو زخمی کرد و بعد از اینکه پلیس کشتش جریان &quot;قتل عام برج تگزاس&quot; تموم شد. اما جریان صرفاً همین نبوده، ویتمن روز قبل از این قتل عام مادر و همسرش رو با چاقو کشته بود و توی نامه‌هایی که بغل تختشون گذاشته بود به صراحت نوشته بود که عاشقشونه و از کاری که کرده متاسفه.چارلز ویتمناین پازل جور نمیشه، آدم نرمال و زندگی معمولی که ناگهان تبدیل به یه قاتل خونخوار شد در حالی که عمیقاً متاسفه. به نظر یکی پشت پرده این ماجراست که اون رو مجبور به این کارها کرده. پازل با خوندن نامه ها و خاطرات خود ویتمن بهتر به هم چفت میشه اما کلاً تبدیل به یه اتفاق ترسناک و غیرقابل باور برای عموم شد. اون کسی که ویتمن رو مجبور به این کارا کرده در اصل خود ویتمن بوده. ویتمن توی نامه‌ی خودکشیش نوشته که:&quot; من درست نمی‌دونم چی باعث میشه که این نامه رو بنویسم، شاید بخاطر اینکه یه دلیل گنگی برای کارایی که انجام دادم بیارم. من این روزا خودم رو درست نمی‌فهمم. قرار بود من یک جوان منطقی، معمولی و باهوش باشم. اما این اواخر (یادم نمیاد کی شروع شد) قربانی افکار غیر منطقی و غیر عادی زیادی بودم. این افکار به طور دائم تکرار میشن و باعث شدن نیاز بی‌سابقه ای برای تمرکز روی کارای مفید داشته باشم&quot;ویتمن توی همین نامه – به عنوان یک آدم منطقی و باهوش - درخواست کالبدشکافی می‌کنه که شاید علت این افکار وحشتناک توی مغزش باشه. که البته هم بود، بعد از کالبدشکافی متوجه یه تومور میشن که وسطای مغزش نزدیک آمیگدالا رشد کرده بوده و این باعث شد تیم پزشکی متشکل از روانشناسا و روانپزشکا و عصب شناسا نقش تومور توی این رفتار رو قابل توجه بدونن. خیلی کلی بخوام بگم آمیگدالا در اصل دو تا هسته بادومی شکله که توی پردازش هیجانات مثل خشم و وحشت نقش مهمی داره. وقتی پازل رو کنار هم می‌ذاریم اتفاق جالبی میوفته، ویتمن مادر و همسرش رو کشت که &quot;اونا رو از زجر این جهان خلاص کنه&quot;. کنار تخت مادرش نامه گذاشت و نوشت:&quot; من جان مادرم را گرفتم. خیلی ناراحتم که اینکار را کردم، اما فکر می‌کنم اگر بهشتی باشد مادرم قطعاً الان آنجاست. جای هیچ شکی نیست که من این زن را با تمام قلبم دوست داشتم&quot;همچنین ویتمن راجب زنش نوشته بود که &quot; اون برای من به خوبی هر زنی بود که یه مرد می‌تونست آرزوش رو داشته باشه&quot;. اینا نشون میدن ویتمن واقعاً زن و مادرش رو دوست داشته اما به قول خودش توی یکی از خاطراتش &quot;این افکار برای من خیلی زیادن&quot;. جالب اینکه ویتمن وصیت می کنه که بیمه عمرش رو صرف تحقیق روی سلامت روان بکنن که تراژدی های اینجوری دیگه تکرار نشن. تمام اینا به من یه مرد کاملاً بالغ و منطقی رو نشون میده که مجبور بوده کاری رو بکنه که از اون &quot;تک تیرانداز برج تگزاس&quot; رو ساخت. افکاری که تا حد مرگ اذیتش کردن و دائم تکرار شدن و روان‌شناسا و روان‌پزشکای دهه 60 نتونستن کمک خاصی بهش بکنن که در نهایت منجر به از بین رفتن خودش، مادرش، همسرش و 17 نفر دیگه شد.اما چرا من تونستم ویتمن رو درک کنم. من چند سال پیش بعد از یه استرس ناگهانی درگیر افکار دردناکی شدم که انرژی وحشتناکی رو ازم می‌گرفت تا فقط سرکوبشون کنم. هنوزم بعد از گذشت 5 سال دارو درمانی بدون وقفه، گاهی بدون اینکه بخوام صحنه‌های آزار دهنده ای توی ذهنم شکل می‌گیرن. من اختلال وسواس جبری-عملی یا OCD دارم و مطمئنم خیلی از خواننده‌ها این افکار یهویی و ناخوداگاه رو چه یکی دو بار و چه مثل من به صورت مرضی تجربه کردن. حالا تصور کنین این تصویرها هر روز و هر لحظه هستن، ما نمی‌دونیم تو سر ویتمن چی می‌گذشته اما فرض کنین با توجه به نوشته‌های خودش، تمام مدت مادر و همسرش که عاشقانه دوستشون داشته رو می‌دیده که صرفاً چون زندگی می‌کنن دارن شکنجه میشن. ویتمن به مدت 5 سال با مراجعه به دکترای مختلف سعی کرده بوده این افکار رو از بین ببره اما تمام این مدت تومور داشته رشد می‌کرده و اختلال داشته وسیع تر می‌شده.داستان‌های زیادی هست که به نظر خیلی احمقانه میاد ولی دلیلش اینه که شما نمی‌تونید درک کنید گیر کردن تو اون فکر چقدر خودش به تنهایی آزاردهندست. مثلاً یه دختری بود توی اتیوپی که نمی‌تونسته از فکر دیوار خونشون بیرون بیاد! انقدر این موضوع ادامه پیدا می‌کنه تا شروع می‌کنه به خوردن دیوار و انقدر ادامه میده تا میره بیمارستان. در نتیجه که ویتمن تنها نیست و نمونه های دیگری هستن (مثل اولریکه مینهولد که بعداً راجبش می‌نویسم) که بخاطر مشکلات توی مغزشون دست به قتل و خشونت‌های اینجوری زدن حالا دیوار خوردن به کنار. کلاً نتیجه‌ای که میشه از تجربه ویتمن گرفت اینه که اگه حس می‌کنین نمی‌تونین افکار خودتون رو کنترل و تحمل کنین، بهتره از متخصص کمک بخواین. اون زمان شاید روان‌شناسا و روان‌پزشکا هنوز دید دقیقی از نحوه عملکرد مغز نداشتن اما الان جریان فرق کرده. اما سوالایی هم پیش میاد، آخرش کی مسئول این اتفاق بود؟ ویتمن یا تومورش؟ از کجا میشه گفت یه عده از قاتلایی که همینجا راجبش توضیح داده شده اعمالشون رو بخاطر داشتن مشکلات مغزی انجام نداده باشن، و اگر که همشون مشکلات مغزی دارن چی باعث میشه یکی با همون مشکل اون کارارو انجام نده. طبیعتاً جواب دادن به این سوالا کار ما و مال الان نیست اما جالبه که وقتی راجب آدمای پیچیده و مرموزی که کارای ترسناک و غیرقابل باور کردن می‌خونیم به این موضوعات فکر کنیم که در نهایت فرق اون آدم با خود من چیه؟ همونطور که دیدیم صرفاً قسی‌القلب بودن ملاک نیست و می‌تونی عاشق مقتول باشی.منابع برای مطالعه بیشتر:صفحه ویکیپدیای ویتمن رو به شدت پیشنهاد میکنم مطالعه کنین.کتاب Behave اثر رابرت ساپولسکی هم به چند مورد این شکلی اشاره می‌کنه.مقالات زیر هم می‌تونن دید تخصصی‌تری بهتون بدن:https://www.sciencedirect.com/science/article/pii/S0278584600001500https://www.sciencedirect.com/science/article/abs/pii/S0361923012002201https://www.sciencedirect.com/science/article/pii/S136466130700191Xhttps://www.sciencedirect.com/science/article/pii/S0047235215000355https://www.sciencedirect.com/science/article/pii/S0925492704000824https://www.theatlantic.com/magazine/archive/2011/07/the-brain-on-trial/308520/</description>
                <category>کی‌سان</category>
                <author>کی‌سان</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2019 17:19:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>