<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های MOSIO KAZEM</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kazemhaghighi24</link>
        <description>جلوه های ادب،زیور های همیشه تازه اند.و اندیشه،آینه ایست بی زنگار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:40:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1729513/avatar/QCLXgr.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>MOSIO KAZEM</title>
            <link>https://virgool.io/@kazemhaghighi24</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لبخند خبیث</title>
                <link>https://virgool.io/@kazemhaghighi24/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%AE%D8%A8%DB%8C%D8%AB-bfkcverh6i59</link>
                <description>پدر عصبانی بود. همانطور که رانندگی می‌کرد و فرمان را دو دستی چسبیده بود سرش را به جهت‌های مختلف تکان می‌داد و گاهی دست‌هایش را از روی فرمان برمی‌داشت و با خشم در هوا تکان می‌داد. چه زیر لب غرولند می‌کرد؟ می‌شنیدم اما نمی‌فهمیدم. نه این‌که صدایش را خوب نشنوم، کاملا واضح می‌شنیدم اما کلمات برایم معنای‌شان را از دست داده بودند. نمی‌دانم چرا. شاید از ترس. اصواتی‌که از دهانش خارج می‌شد همچون شلاق در هوا چرخ می‌خورندند و صدای رعد ایجاد می‌کردند؛ و من از ترس سعی می‌کردم هیچ صدایی ایجاد نکنم و بدون حرکت باشم تا مورد توجه و اصابت این اصوات قرار نگیرم. از ترس گردنم بین شانه‌هایم فرو رفته بود و خود را به در سمت راست ماشین فشار می‌دادم به امید این‌که تا جای ممکن از خشم وی در امان باشم. مقصدمان در این شب سیاه کجا بود؟ نمی‌دانم. تنها چیزی که از بیرون پنجره برایم قابل رویت بود خانه‌های یک شکل و بی چراغ و خاموش بود و تیرهای چراغ برق که نورهای زرد سرخ رنگ کم هالی از خود ساطع می‌کردند. بالاخره ماشین ایستاد و من پیاده شدم. نمی‌دانم کجا هستیم. فقط می‌دانستم که ایستادن ماشین برای پیاده شدن من بود، پس ماشین را ترک کردم. درِ ماشین باز بود و پدرم همچنان کلمات نامفهوم شلاق‌وار را بدون حتی ذره‌ای مکث تکلم می‌کرد و سر و دستانش در جهت‌های مختلف تکان می‌خوردند. خیلی می‌ترسیدم که مبادا خشم وی گریبان گیر من شود. از بین امواج شلاق‌وار اصواتی‌که انگار گویی می‌شود آن‌هارا دید و حس کرد فهمیدم باید به یکی از خانه‌های حاشیه خیابان پشت سرم وارد شوم؛ کاری را انجام دهم و برگردم. خشم پدر نشان می‌داد نباید وی را خیلی منتظر می‌گذاشتم. با کمی عجله برگشتم و در آهنی را هل دادم و در باز شد. خانه‌‌ای بسیار کهنه  و ویلایی بود. حیاطی نسبتا باریک و طویل روبرویم بود که وسطش، باغچه‌ای تا انتها شامل بوته و چند درخت قرار داشت. در انتهای سمت چپ حیاط، چند پله کوچک به بالا ختم می‌شد و ورودی خانه دری شیشه‌ای بود. عرض دیوار انتهای در هم شیشه ای بود و داخل خانه‌ی متروکه دیده می‌شد. حیاط حتی از خیابان هم تاریک‌تر بود. اما جنس تاریکی‌اش فرق می‌کرد. با ترس و تردید از حیاط گذشتم، هرچه جلوتر می‌رفتم اطرافم تاریک‌تر می‌شد.درِ شیشه‌ای را باز کردم و قدم به هال گذاشتم. همه وسایل درون اتاق قدیمی بود. از تابلو‌های روی دیوار گرفته تا تلوزیون پهن و بزرگ قدیمی و تلفنی کهنه که باید انگشت درون دایره شماره‌ گیر می‌کردید و با چرخاندش شماره می‌گرفتید. لایه‌ای از خاک بر روی اجسام نشسته بود و بر روی بعضی از مبل‌ها پارچه‌ای سفید کشیده بودند. من وسط هال ایستاده بودم. سمت راستم اتاق دیگری بود مستطیل شکل، روبرویم هم پس از راهرو‌ ای بسیار باریک، آشپزخانه و اتاق خواب قرار داشت. ناگهان از ترس بر خود لرزیدم و بدنم سرد شد. به یاد آوردم قبلا هم اینجا بوده‌ام و موجودی پلید مرا بسیار ترسانده بود. حالا با تمامی ادراکم داشتم حضور آن موجود حبیث را حس می‌کردم. جایی در این خانه بود و داشت مرا تماشا می‌کرد. بدون شک آن لبخند ترسناک را هم بر لب داشت. لبخندی غیر عادی که صورت ترسناکش را از حالت عادی بزرگ‌تر جلوه می‌داد و زمانی‌که لبخند می‌زد سرش به سمت پایین خم می‌شد و از بالای چشم‌هایش خیره نگاه می‌کرد. چشمان آتشینش آدم را میخکوب می‌کرد و شجاع‌ترین افراد را به لرزه می‌انداخت. آتش از چشمانش زبانه نمی‌کشید اما برق نحسی که در آن بود و پلیدی خاصی که توصیف ناپزیر است گلوی هر فردی که چشمش به او می‌افتاد را می‌فشرد. من قبلا اورا دیده بودم و خشک شده بودم. در همین خانه؛ حالا یقین داشتم جایی در همین اطراف است و قصد اذیت مرا دارد. هر لحظه ممکن بود چشمم به او بیفتد متحمل ترسی بی حد و اندازه شوم. او کجاست؟ کجای کنج این خانه متروکه و تاریک با آن قد بلند و لباس سفید بلند و یکسره ایستاده و با آن لبخند ترسناک مرا تماشا می‌کند. این افکار در سرم می‌چرخید و هر لحظه بر ترسم افزوده می‌شد. از مسیر آشپزخانه روی برگرداندم تا فرار کنم؛ اما پدرم را به یاد آوردم که عصبانی بود. او مرا به دلیلی اینجا آورده بود تا کاری را انجام دهم. ترسیدم که اگر انجام ندهم مورد سرزنش وی قرار بگیرم. اما چه کاری باید انجام می‌دادم؟ نمی‌دانستم. اضطراب و ترس با هم مخلوط شده بود و بیشتر از این توانایی تحمل این فشار سنیگن را بر قلبم نداشتم. با تمام توان پا به فرار گذاشتم. در را باز کردم و به حیاط رسیدم. ناگهان از حرکت ایستادم. نیرویی مرا نگه داشته بود. بدون اینکه بر خود کنترلی داشته باشم، سرم چرخید و از ورای پنجره‌های شیشه‌ای داخل هال دوم را تماشا کردم. باریک بود و بلند و از مبلمان‌هایی که بدون نظم چینده شده بودند پر شده بود. وسط هال ستونی سفید رنگ قرار داشت که بر رویش تابلو‌ ای کوچک که تصویر مردی بر روی آن بود، با میخ نگه داشته شده بود. اضطرابم شدت گرفت. قلبم با سرعتی وصف ناپذیر درون سینه‌ام به تپش افتاد. ندایی درونی به من می‌گفت خودش است؛ موجود پلید از طریق این تابلو کوچک قصد آزار من را دارد. برای بار دوم نمی‌توانستم حرکت کنم. می‌دانستم نباید به تابلو نگاه کنم و باید پا به فرار بگذارم اما توانایی حرکت کردن را نداشتم. سینه‌ام به سرعت عقب و جلو میرفت و صدای ضربان قلبم آزارم می‌داد. سعی کردم چشمانم را ببندم چون انتظار اتفاق ناگواری را می‌کشیدم که موجود پلید هر لحظه ممکن است به نوعی مرا بترساند. می‌دانستم و کاری از دستم بر نمی‌آمد. پس چشمانم را بستم. اما بی‌فایده بود. بعد از یک ثانیه قدرتی که امشب را در دست گرفته بود مرا مجاب به باز کردن چشمانم کرد. پلکم را گشودم و جیغی با دهان بسته کشیدم. فک‌ام از ترس می‌لرزید و نفسم بند آمده بود. موجود کار خود را کرد. تصویر درون تابلو زنده شده بود و سرش از درون تابلو بیرون زده بود و به سوی من چرخیده بود و لبخندی شبیه موجود زده بود و مستقیم به من خیره شده بود. تنها چیزی که به یاد دارم این بود که لرزش بدنم شدید شده بود و ترس، سرمایی آزار دهنده به بدنم تزریق کرده بود. بالاخره توانایی حرکت را به دست آوردم پس به سمت در دویدم و در را باز کردم. از پدر و ماشین خبری نبود. از ترس هم دیگر خبری نبود. پیرزنی را دیدم که در امتداد خیابان روبروی خانه در حرکت است. وجودش مرا عصبی می‌کرد. چرا جلوی خانه‌ای که حالا فکر می‌کردم متعلق به من است راه می‌رفت؟ صبر کردم تا دور شود. اگر خودش نمی‌رفت حتما اورا به زور هم که شده از خانه دور می‌کردم. حالا که خبری از پیرزن نبود خیالم راحت شده بود و احساس سبکی می‌کردم. متوجه شدم خبری از احساس حضور موجود پلید درون خانه نیست و می‌توانم با خیال راحت به درون خانه برگردم. چشمانم را بستم و زمانی‌که بازشان کردم خودرا درون هال یافتم. تابلوی زنده و ترسناک دیگر آنجا نبود در عوض خواهرم آنجا حضور داشت. حس آرامش دل چسبی داشتم.خواهرم در سکوت داشت رخت و تشک بر زمین پهن می‌کرد. صبر کردم تا کارش تمام شود. در نهایت، با لبخند و احساس رضایت؛ بدون اضطراب و ترس بر روی تشک روی زمین دراز کشیدم و خوابیدم.</description>
                <category>MOSIO KAZEM</category>
                <author>MOSIO KAZEM</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2024 20:39:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>FALLEN LORD part 1</title>
                <link>https://virgool.io/@kazemhaghighi24/fallen-lord-part-1-ihz28pz4vmed</link>
                <description>نگاهی گذرا بر اواسط جلد اولبه دست چپم که لمس شده بود نگاهی انداختم و دیدم هنوز سپر را برایم نگه داشته پس لبخند زده و سپس به دروازه تکیه دادم.سرزمین من پشت این کوه ها واقع شده است.همیشه با خود فکر میکردم ایا پیشینیان ما ازروی اگاهی این سرزمین را که توسط انبوهی از رشته کوه ها محاصره شده است انتخاب کردند یا بی هیچ علتی این مکان را برگزیدند.سرزمین ما توسط کمربندی از رشته کوه های دورتا دور، ارتباط اش با  دنیای بیرون قطع شده بود.و ما برای بیرون امدن از سرزمینمان از غارعظیمی که از دل رشته کوه رد شده بود کمک میگرفتیم.ما از بیرون و داخل این غار با کمک جادو دروازه های مستحکم و عظیمی بنا کرده بودیم تا از ورود هرگونه نیروی مهاجم جلوگیری کنیم.امپراتور ما چندین سپاه تشکیل داده بود که هرکدام نیرو های تحت فرمان خود را دارا بودند و خب کوچک ترین سپاه به من تعلق داشت.وظیفه دفاع و نظارت بر دروازه ها هر شش ماه یکبار به یک سپاه محول میشد و تنها یکماه از پاسداری من نگذشته بود که پیک مخصوص امپراتور نامه ای برای من اورد.خلاصه محتویات نامه بدون قلمبه سلمبه پرانی ها این بود که جوان ترین دختر امپراتور که تنها 21 سال سن داشت میخواست از جنگل های بیرون از دروازه دیدن کند و مشغول اسب سواری شود.او تنها بدنبال تفریح بود.پس من سریعا تمام طول مسیر درون غار که نزدیک به سه کیلومتر میشد را با مشعل و صف سربازان گل به دست تزیین کردم.سپس دستور دادم تا دور تا دور اطراف جنگل سربازان به صف و خبردار بایستند تا جان دختر امپراتور در امنیت کامل باشد.سیلوار مشاور ارشدم پس از شنیدم این خبر مضطرب شده بود اما من در کمال ارامش بودم گویی صدایی در درونم به من اطمینان خاطر میداد که گیلیمیرال دختر امپراتور در سلامت کامل خواهد امد و با شادمانی و رضایت مارا ترک میکند.او بر خلاف خیلی از اشراف زادگان دنبال چشم و هم چشمی و صحبت های بیهوده نبود.پس قطعا امد و رفتش بهر لذت از طبیعت بود.من و ژنرال هایم در دروازه بیرونی از او استقبال کرده و بر اسبی سفید اورا نشاندیم و به مکان های زیبای جنگل بردیم.هنوز یک ساعت نشده بود که یکی از دیدبان هایم که سوار بر اسبی تیزرو خود را بمن رساند.اسب ثابت نمیماند و بدون توقف در حرکت و قدم زدن بود.پس سوار در حالی که به چپ و راست میرفت و سعی در کنترل اسب داشت گفت : سرورم. سپاه وحشی ها با سرعت در حال نزدیک شدن به سمت ما است و تنها چند کیلومتر باما فاصله دارند.وحشی ها معمولا اطراف کوهستان زندگی میکنند و هر از چند گاهی به سرزمین هایی که پشت رشته کوه ها واقع شده اند حمله میکنند.شنیده بودم چهارماه پیش به اورک ها که سرزمین همسایه ما محسوب میشوند یورش بردند پس خودرا اماده دفاع از انها کرده بودم و حدس میزدم با انها رو در رو شوم.سریعا شیپور خود را در دست گرفته و با تمام قوا درون ان دمیدم و تمامی سربازان اطرف جنگل را خبردار کردم تا به سمت دروازه برگردند.دختر امپراطور را نیز همراه ندیمه هایش و گروهی از سربازان به سوی پایتخت روانه ساختم.انها باید اول از دروازه بیرونی گذشته تا وارد غار شوند و پس از گذراندن استحکامات دفاعی به دروازه درونی رسیده و سپس پایتخت و ان قصر های باشکوهش را دوباره ببینند.سربازانم تا دندان مسلح بودند.من از نظر تعداد نفرات دارای ارتش بزرگی نبودم اما همیشه در تعلیم نیرو ها و تجهیز کردنشان سختگیر بودم و شخصا به همه این امور رسیدگی میکردم و وسواس خاصی بخرج میدادم.برای همین ذره ای نگران جنگیدن با وحشی ها نبودم.انها اکثرا بدون نقشه و تاکتیک های نظامی بلکه تنها با تکیه بر تعداد زیاد نیرو هایشان دست به حمله میزدند.اکثر اوقات در صف های نامنظم با فریاد و شمشیر هایی که بالایی سرشان میچرخاندند نعره زنان به صفوف دشمن یورش میبردند.از طرفی نیروهای من با چینش مشخص شده انتظار دشمن را میکشیدند.ردیف اول نیزه دارانم با سپر های بلندشان، سپس شمشیر زنان و در پشت سر همه ی انها کمانداران که بشدت منتظر فرا رسیدن لحظه شلیک بودند تا اسمان را تزیین کنند.سربازان سپاه دشمن اکثرا برهنه بودند و تنها شلوارک هایی از جنس چرم خوک بپا داشتند.مگر جنگجویان برتر انها که علاوه بر شلوارک بر روی دوش های خود پوست حیوانات مختلف بر دوش میانداختند.بر خلاف انها سربازان من برترین زره هارا به تن داشتند و نقطه ای از بدنشان خالی از پوشش فلزی نبود.سوار بر اسب کمی جلوتر از سپاهم ایستادم تا لشکر خود را مشاهده کنم.به صف اول ارتشم نگاه کردم که شامل برترین جنگجویانم بود.فلز های گداخته بر تنشان و شانه هایی ستبر.چه صحنه ای از این زیبا تر وجود داشت؟برترین اثار هنری درون پایتخت نیز از این دلنواز تر نیست زمانی که روبروی ارتش به صف شده خود می ایستم و انها را مشاهده میکنم درحالیکه که زره به تن دارند و سپر به دست هستند و باد پر های کلاه خودشان را نوازش میکند و به نظرم این زمانیست که انها برترین هنرمندان را به چالش میکشند.هنر های خود را رو کنید و اثری زیباتر خلق کنید.اابته اگر میتوانید. ارتش من به رنگ ابی تزیین شده بود در حالی که پر های کلاه خودشان را طلایی کرده بودم.روح من تکان میخورد زمانی که ارتشم در کوهستان زیر اسمان ابی سپر های ابی پر رنگ خود را به زمین میکوبید.میتوان گفت من سنگین ترین ارتش امپراتوری را داشتم.افرادم را به سپر هایی بلند و پهن و بسیار مقاوم مسلح کرده بودم تا هیچ چیز نتواند به افرادم اسیب برساند.البته سرعت پیشروی افراد را فدای این خواسته خود کردم اما اهمیتی نمیدادم.به نظرم کار ما فرماندهان سپاه های امپراتوری دفاع از دروازه و امپراتوریست نه فتح و کشور گشایی.ما نیازی به حرکت نداشتیم.من معتقد بودم همانند کوه های اطرافمان باید ساکن،مقاوم و پر قدرت باشیم.همچون ریشه درختی تنومند که نه باد و نه باران و نه سیل توان تکان دادنش را دارد.پس حرکت دادن ارتش برای من بی معنی بود.انگاه بود که انان را به زره های مقاوم سنگین و محکم تزیین کردم.پشتمان کوه و روبرویمان دشمن.ما باید جزیی از کوه شویم و خود را با ان تلفیق کنیم.برای بالا بردن قدرت بدنی و خستگی ناپذیر شدن سربازانم انهارا هر روز تمرین های سختی داده و برترین هارا در صف اول جای میدادم تا هیچوقت دیوار اول شکسته نشود.سپر هایی زخیم، پهن و بلند.زره هایی که شمشیر و کمان بر ان خط نمی انداخت و افرادی مجهز به نیزه، خنجر، شمشیر و حتی کمانی کوچک همراه با کمی تیر برای مواقع ضروری باعث شده بود سربازان پر افتخار صف اول را همراه با نامی خاص صدا بزنم.پتک های گداخته.سرم را بالا بردم تا نگاهی به اسمان بیندازم.گویی اسمان بما بی تفاوت بود زیرا نزدیک های ظهر بود اما هوا نه گرم بود و نه سرد.نه روشن و نه تیره.تنها ابی بود، همین.وحشی ها کم کم از راه رسیده بودند و صف هایی نامنظم را تشکیل میدادند.رفتارشان جالب بود.سعی میکردند صف ببندند اما نمیتوانستند زیرا هر کدام رفتار عجیبی از خود نشان میداد.گاهی فردی خم میشد و تف میکرد و یا دیگری با دست های بهم گره زده ورد زیر لب جاری میکرد تا ما را طلسم کند و دور خود میچرخید یا فردی که یک قدم جلو می امد و ناسزا میگفت.همه این اعمال باعث میشد هیچوقت چینش مرتبی نداشته باشند.انها سر و صدا بپا میکردند تا مارا بترسانند تا اینکه فردی بسیار قد بلند با شانه هایی پهن تنه زنان از میان جمعیت رد شد و جلوی همه ایستاد.شانه هایش از پوست حیوانات مختلف پر شده بود و تبر بلندی بدست داشت.بی شک او امروز رهبری وحشی ها را بعهده گرفته بود ، پس شروع به رجز خوانی کرد.من نگراه و مضطرب نبودم.چرا باید میبودم؟ما قرار بود با چینش منظم سربازانمان و تجهیزات کاملشان نبردی نابرابر و یکطرفه را تجربه کنیم که بنظر کمتر از دو ساعت زمان لازم داشت تا پایان یابد.گویی قرار است با کودکان بجنگیم.البته کودکانی مسلح.پس از فریاد زدن و رجز خوانی هایشان انها شروع کردند به پیشروی.در حالی که سلاح هایشان را بالای سرشان میچرخاندند و فریاد زنان به سمتمان میدویدند و دندان های نامرتبشان را نشانمان میدادند.چند ثانیه نگذشته بود که گیمدال فرمانده بخش کمانداران جلو امد و خود را بمن رساند : سرورم شروع کنیم؟در صدایش خواهش احساس میشد و این باعث شد دلم بخواهد اورا تایید کنم و بگویم اتش_دست نگه دارید تا جلوتر بیان.وقتی به اندازه کافی نزدیک شدن و مطمئن شدین همه تیر ها قطعا اثابت میکنه بی وقفه شروع به شلیک کنید تا زمانیکه مهمات کمی براتون باقی بمونه.مابقی را ذخیره کنید برای مبادا.مشاورم سیلوار گفت : قربان. بی وقفه؟ هزینه تیرها بالاست اینها تهدیدی جدی نیستند.دستور دهید سپر هارا بهم چسبانده و با نیزه نبردی طولانی تر و دفاعی تر و البته کم هزینه تر داشته باشیم._نه.در پایان روز اگر تفاوت این دو استراتژی تنها فرق بین زنده ماندن و یا نماندن 5 نفر باشد. هزینه روش تو برای روح و جسم امان بیشتر خواهد بود.گیمدال از این نوع نبرد بیشتر خوشحال شد زیرا در این استراتژی بیشتر در جنگ شرکت میکرد.من روبروی سربازان ردیف اول ایستادم.زمانی برای رجز خوانی نبود.فریاد زدم : برای امپراتور، برای امپراتوری.سربازان همه سپر هایشان را بالا بردند و بر زمین کوبیدند و یکصدا همین جمله را تکرار کردند.بین سربازان ردیف اول خود را جای دادم و فریاد زدم:پتک های گداخته سپر ها بالا.سیلوار فریاد زد: اماده نبرد.حدود 150 متر دورتر از ما وحشی ها به سرعت درحال نزدیک شدن بودند که فریاد زدم کمانداران اتش.گیمدال فریاد زد اتش بی امان.از پشت سر شنیدم که بلافاصله سربازی از صفوف کمانداران فریاد زد اخ جان شلیک بدون توقف.پس صدایی فیش مانند بگوش رسید و بالای سرمان سایه افتاد.کمان ها صدمات جدی به سپاه دشمن میزد و باعث میشد انها بدون نظم بما نزدیک شوند و خود را به سپر ها بکوبند زیرا ما سپر ها را بهم چسبانده و دیواری را تشکیل داده بودیم.نبرد همان طور که حدس میزدم پیش میرفت تا اینکه صدایی فریاد زد:فرمانده، تعویض.من سریعا یک قدم به عقب برداشتم و سریعا سربازی جای من را در صف اول پر کرد و سپرش را به بقیه چسباند و دیوار را تکمیل کرد.سیلوار با چهره ای گرفته و پر از خون به جلو خم شد و با صدایی بلند فریاد کشید تا بتوانم در میان ان همه صدا بشنوم چه میگویید:پشت سر وحشی ها.پشت سر وحشی ها.دو سرباز سپر ها را بهم چسباندند تا بتوانم بالا بروم و روی سپر های اشان بایستم و پشت سپاه وحشی ها را ببینم و چیزی دیدم که پاهایم را سست کرد.پشت سپاه وحشی ها با فاصله ای حدود یک کیلومتر دشت سیاه شده بود از سپاهی نااشنا.تا بی نهایت و تا جایی که چشم کار میکرد سرباز بود.گویی 200 هزار نفر نه گویی 300 هزار سرباز بودند،شاید هم 500 هزار.همه تا دندان مجهز.سپاهی با زره هایی برنگ سیاه.پرچم و علم های انها نماد هایی نا اشنا بود و نمیدانستم مال کدام سرزمینند.قطعا از سرزمین های اطراف دره نبودند پس اینها کیستند؟سواره نظام انها به پشت لشکر وحشی ها یورش برد و شروع کردند به سلاخی انها.سریع پایین امدم و سه بار درون شیپور دمیدم.عقب نشینی با حفظ موقعیت.سربازان شروع کردند عقب امدن.یک قدم یک قدم عقب می امدند.تمامی سربازان من 10 هزار نفر بودند.باید خود را به دروازه میرساندیم و موقعیت دفاعیمان را به دروازه و کوه ها میسپردیم.تا چشم کار میکرد دشمن بود.باید حداقل دو سپاه بزرگ امپراتور با این دشمنان ناشناس میجنگید.سواری با سرعت به سوی دروازه داخلی فرستاده شد تا انها را از این خطر مطلع سازد.سپاهم اهسته یک قدم عقب برمیداشت. من فریاد زدم : کمانداران.... کمانداران دشمنان سیاه رو بزنید.... سپاه سیاه رو بزنیددددد.وحشی ها بین ما و سپاه سیاه گیر افتاده بودند.بهتر بود انها بجای ما بجنگند تا ما خودرا به دروازه خارجی رسانده و با بستن دروازه عظیم مانع از ورود دشمن به سرزمینمان شویم.سپاه سیاه وحشی ها را به جلو هل میداد و ما عقب میرفتیم.سه سپاه در حال کشیده شدن بسمت دروازه بود.عظمتی بی وصف و بی پایان در شان بزرگی کوهستان.من همچنان مضطرب نبودم.تا زمانی که وحشی ها بین ما و سپاه سیاه قرار داشت فکر میکردم جایمان امن است و با رسیدن به پشت دروازه همه چیز پایان میابد و تا رسیدن سپاه امپراتور باید صبر کرد.تا اینکه اضطراب سرتاپای وجودم را فرا گرفت.سربازان سپاه سیاه متشکل بود تماما از افرادی که سرتاپا قوی هیکل بنظر میامدند و تمام نقاط بدنشان پوشیده از زره ای سیاه رنگ و براق بود و دو شاخ بلند از کلاه خودشان به سمت اسمان بالا زده بود.بخاطر رنگ زره هایشان من انها را سپاه سیاه نامیدم.در هیچ کتابی تعاریفی از انها نشنیده بودم و حدس میزدم از سربازان سرزمین بلک گیت باشند.اما انها اینجا چکار میکردند؟این فرضیه را خود برای خودم رد کردم.مگر میشود سر کله سپاهی بی انتها مثل این از سمت بلک گیت به سوی ما روانه شده و جلوی ما سبز شود بدون انکه اورک ها و جاسوسان ما و دیدبان هایمان بفهمند؟یک جای کار میلنگید.بهرحال من زمانی وحشت کردم که سنگی بزرگ به رنگ بنفش از بالای سر وحشی ها و ما گذشت و به رشته کوه بالای دروازه برخورد کرد.سنگ بسیار بزرگ بود.میتوان گفت بندازه منجنیق های ارتش مان.اما مورد نگران کننده رنگ سنگ و هاله اطرافش بود که پس از برخورد با سنگ های رشته کوه صدای مهیب و لرزانی ایجاد کرده بود.شنیده بودم چند ایست جادو در میان سرزمین گاه و بی گاه دیده میشود اما بچشم خودم نیده بودم.این سنگ برنگ بنفش تیره همراه با هاله ای برنگ سبز لجنی در اطرافش قطعا با جادو شلیک شده بود.حالا باید با سرعت حرکت میکردیم.با تمام توان شیپور زدم و فریاد کشیدم _ با سرعت به پشت دروازه.با سرعت به پشت دروازه سیلوار سیلواااااررر به پشت دروازه با سرعت.او جلو امد کلاه خودش را برداشت و گفت : قربان...وسط حرفش پریدم و گفتم : این سپاه سیاه لعنتی داره از جادو استفاده میکنه.موندن بیش از این بیرون دروازه جون سربازارو در معرض خطر قرار میده.کماندار های پشت لشکر به احتمال زیاد همین حالا که صحبت میکنیم اخرین کمانشونو دارن شلیک میکنن بگو دوان دوان خودشونو برسونن پشت دروازه.بعد از اونا شمشیر زنارو بفرست.من و پتک های گداخته میمونیم تا همه رد شن بعد با سرعت بهتون ملحق میشیم.علم و پرچم خانوادگی من رو هم با خودتون ببرید.حوصله صحبت بیش از این را نداشتم.پس از خارج شدن اخرین کلمه از دهانم از سیلوار رو برگرداندم و صبر نکردم ببینم حرفی برای گفتن دارد یا نه.نباید حرفی میزد، باید سریعا دستور را اجرا میکرد.راه خود را به پشت صف اول باز کردم.دستم را مشت کرده و بطور عمودی به شانه نفر اول صف کوبیدم تا متوجه من پشت سرش بشود و فریاد زدم : تعوییییض.یک قدم به راست برداشتم و او یک قدم عقب امد و من سپرم را با تمام توان به وحشی ای که به جای خالی قدم گذاشته بود کوبیدم و اورا عقب رانده و نیزه را در شکمش فرو کردم و هم زمان فریاد زدم : برای امپراتور برای امپراتوری.تمام لشکر پس از من همین جمله را فریاد کشید و باعث شدند تا قوایی تازه در بازوانم احساس کنم. انگار نه انگار که ساعت ایست که در این زره در حال جنگیدن هستم.انقدر در بازوانم قدرت و توانی خستگی ناپذیر احساس میکردم که دلم میخواست با سپر راهم را بین وحشی ها بازکرده و تنهایی با همه دشمنان بجنگم.نیزه را به جلو پرتاب کنم شمشیر را کشیده و غرق در دریای دشمنان شوم و بجنگم.اما بر وسوسه درونی فارق امده و دیوار دفاعی را همراه جنگجویان برگزیده ام حفظ کردم.دو گوی عظیم دیگر نیز از بالای سرمان گذشت و به بالای سنگ های دروازه برخورد کرد و باعث لرزش زمین شد.دروازه بیرونی صد سال پیش در حین نبرد کبیر دره سیاه ساخته شده بود و هیچ چیز قابلیت تخریب انرا نداشت.امپراتور شخصا در ان زمان همراه گروهی از الف ها،همراه با جادو بگونه ای انرا طراحی کرده بودند که گویی جزیی از رشته کوه است و تخریب ان توسط انواع منجنیق ها غیر ممکن بود.اما ارتش سیاه حالا با شلیک تنها سه سنگ عظیم کاری کرده بود که احساس خطر کنم.صف اول ارتشم با صدایی (های) مانند پای چپش را یک قدم عقب میگذاشت و سپس نیزه را رو به جلو ضربه میزد و این چرخه دفاعی را تکرار میکرد تا به دروازه برسد.کمانداران بطور کامل رد شدند و شمشیر زنان هم تعداد بسیارشان پشت دروازه به صف ایستاده بودند و من و پتک های گداخته تنها صد متر با دروازه فاصله داشتیم که به ناگاه اسمان بالای سرمان سیاه شد.تقریبا میتوان گفت همه از جنگیدن دست کشیدند و بالای سر خود را نگاه کردند.سه توپ عظیم تر ازسنگ های قبلی به سمت دروازه شلیک شده بود اما رنگ متفاوتی داشتند.انها سیاه بودند اما نه سیاه عادی.گویی از پوچی پر شده بودند،گویی خالی بودند،گویی تباهی در خود داشتند،گویی.....به انها خیره شده بودم و در همین افکار غرق که ان سه توپ عظیم همزمان به دروازه برخورد کردند و دروازه فرو ریخت و پس از ان تخته سنگهایی بزرگ از کوه ریزش کرد و بر سر افرادم ریخت و مرگی دردناک و انی برای انان بارمغان اورد.زمین میلرزید و گرد خاک بپا شده بود و سه سپاه دوباره جنگیدن را اغاز کرده بودند.صداهای زیادی بگوش میرسید.صدای برخورد شمشیر ها و سپر ها با یکدیگر،صدای ریزش سنگها و خراب شدن دروازه،صدای نعره،فریاد،گریه و ناله سربازها...و من پشت به دشمن،رو به دروازه ایستاده بودم و به سنگها نگاه میکردم.صدسال از عمر دروازه میگذشت و نبرد های زیادی بخود دیده بود.حتی نبرد کبیر دره تاریکی  که امپراتور شخصا در ان شرکت کرده بود.وحال باید در زمان نگهبانی من این دروازه مقدس فرو میریخت و این لکه ننگ در کارنامه من میبود؟رسوایی از این عظیم تر؟زنان در کوچه پس کوچه های پایتخت چه میگفتند؟مردان جنگی در پادگان ها و سرباز خانه ها نام من را با چه میزان از حقارت بزبان میاوردند؟ اما من تقصیری نداشتم انها بی نهایت بودند و ما فقط 10 هزار نفر بودیم و انها از جادو استفاده کردند و چه کار از ما بر میامد؟هیچ......کلمه هیچ همچون سنگی که بر سطح اب موج ایجاد کند در ذهنم پیچید و مرا از خطری عظیم اگاه ساخت که درد و غمش همچون تخریب شدن دروازه بر من سنگین امد.من همراه پتک های اتشین و تقریبا 100 نفر از شمشیر زنان صف دوم ارتش پشت دروازه مانده بودیم و راه بر گشت به سرزمین بر ما بسته شده بود.از سه جهت با ارتفاعی اسمان خراش و شیبی غیر قابل بالا رفتن سنگ و کوه قرار داشت و روبرویمان صفوف بی پایان دشمن.سرم بر روی گردنم برگشته بود و با گردنی کج به خرابه های دروازه نگاه میکردم در حالی که دستانم اویزان بودند.در چند قدمی ام فردی نعره ای از روی درد کشید و من سریع به خود امدم و به میدان نبرد برگشتم.سپرم را بالا گرفته بودم و کور کورانه با دست راست نیزه را عقب و جلو میبردم و فکرم درگیر افرادم بود.اما هیچ راه فراری به ذهنم نمیرسید.همه ما قرار بود بمیریم.تا اخرین نفر.همانطور که حال سپاه وحشی ها کشته شده بود.اخرین نفراتشان هم بدست سپاه سیاه کشته شد.بدبخت ها میان امان گیر افتاده بودند.و حالا من و سربازانم بین سپاه بی انتها دشمن و کوه گیر افتاده بودیم.نوع نبردمان فرق کرد.ما در مقابل وحشی ها از سپر و نیزه استفاده میکردیم اما سپاه سیاه زره های محکمی به تن داشتند و ما باید با شمشیر میجنگیدیم.تنها ده قدم بین ما و انها فاصله بود و پس از کشته شدن اخرین وحشی سکوتی ازار دهنده بر فضا حاکم شده بود و دو لشکر به هم خیره شده بودند.تنها صدای نفس نفس زدن به گوش میرسید.من یک قدم جلو امدم و نیزه ام را در زمین فرو کرده و شمشیرم را بیرون کشیدم و روبروی ارتشم انرا بالا بردم و فریاد زدم : تمام عمر زحمت کشیدید . تمام عمر سختی دیدید. حال زندگانی موقعیتی سخت و نابرابر جلویتان قرار داده تا خود را بعنوان یک مرد پر افتخار و شجاع  ثابت کنید.برای امپراتور برای امپراتوریییییییی.اخرین جمله را فریاد زدم و شمشیرم را رو به جلو گرفتم. سربازان باقی مانده ام که حدود 400 نفر میشدند با فریاد از کنارم گذشتند و به سپاه دشمن یورش بردند.اول نیزه هارا پرتاب کردند و سپس با شمشیر به صف اول با سپر کوبیدند تا بجنگند و بمیرند.فریاد سربازانم و شعار برای امپراتوری مثل همیشه بمن نیرو و قدرت داد و مرا عصبی کرد.مثل دیوانه ها شمشیر را به سپر میکوبیدم و فریاد میزدم : جنگ ... جنگ ... بجنگید... برای امپراتوری... برای افتخار... سپس خودم هم شروع به دویدن کردم و سپر را جلو گرفتم و به دشمن کوباندم.اگر او یک وحشی بود به زمین میخورد و من شمشیر را در سینه اش فرو میکردم اما او یکی از افراد سپاهیان سیاه با زره ای محکم بود.او نیز سپرش را بالا گرفته بود و ضربه من باعث شد دست چپش عقب برورد و نبرد بین ما شروع شود.سریع شمشیرم را بالا بردم اما با یک زانو نشستم و شمشیر را با ضربه ای سریع در شکمش فرو کردم.بدن بی جان سرباز که گول خورده بود بر روی من افتاد و من اورا در حالت نشسته نگه داشتم تا در پناه بدنش به اطراف نگاهی بیاندازم.تعداد سربازانم نصف شده بود و یک به یک در حال کشته شدن بودیم.هیچ کس از ما تسلیم نشده بود و این افتخار به من جانی دوباره بخشید.پس بلند شدم و جسد را به کناری پرت کردم و دوباره فریاد زدم.بجنگید... بجنگید... مردان با افتخار در تاریخ به نیکی یاد خواهند شد... بجنگید .... بجنگیددددد. پس از گذشت تقریبا بیست دقیقه همه کشته شدند.همه سربازانم.نمیدانم چرا اما فقط من باقی مانده بودم.منی که دیگر رمقی برایم باقی نمانده بود و ایستاده به زمین نگاه میکردم.دشمن از جنگیدن با من دست کشیده بود و فقط در سکوت در نزدیکی ام بمن زل زده بود.من خسته بودم و خون ریزی از زخم های متعدد مرا بی جان کرده بود.هر لحظه احساس میکردم ممکن است بخواب بروم و بیهوش شوم.تا اینکه فردی از میان سربازان دشمن راه خود را باز کرد و بقیه را کنار زد و در چند قدمی روبروی من ایستاد.مردی قوی هیکل با جسه ای بسیار بزرگ که حداقل دوبرابر همرزمانش هیکل داشت.روبرویم ایستاده بود و سلاحش که پتک جنگی بود را در دستانش تاب میداد و بمن خیره شده بود.مرا به نبرد تن به تن دعوت میکرد؟دعوتش را پذیرفتم و به سمتش اهسته قدم برداشتم.قطعا او قدرت بیشتری از من داشت. و من بسیار خسته بودم،پس در سرعت هم از او کم می اوردم.باید او را گول میزدم.فریاد زنان شروع به دویدن به سمتش کردم در حالی که شمشیرم را بالای سرم نگه داشته بودم.او پتک بزرگش را با ضربه ای بسیار محکم بمن کوبید و من با سپر انرا دفع کردم.ضربه چنان محکم بود که دستم بی حس شد و گمان کردم از جا کنده شده.دست دیگرش را بالا برد تا شمشیر را از دستم بگیرد که من شمشیر را رها کردم و سریع خنجر را از کمرم بیرون اورده و در پهلویش فرو کردم.این کار را چندین بار تکرار کردم تا ان فرد غول مانند با ناله بر زمین افتاد و بی حرکت شد.خستگی بر من فشار میاورد و من به زور بر روی پاهایم ایستاده بودم.به دست چپم که لمس شده بود نگاهی انداختم و دیدم هنوز سپر را برایم نگه داشته پس لبخند زده و سپس به سمت دروازه که حالا خراب شده بود رفتم و به ان تکیه دادم.زمانیکه سمت چپم را نگاه کرده بودم تا ببینم دستم سر جایش است یا نه چشمم خورده بود به نیزه ام که بر زمین زده بودم.ان نیزه پدرم بود.من در قصر اصلی امپراتور بزرگ شده بودم و والدینم را ندیده بودم.بمن گفته بودند پدرم در نبرد اصلی کشته شده و مادرم در حین زایمان جان داده است.زمانی که 18 سالم شده بود دست راست امپراتور که لیکولرج نام داشت به دیدنم امد و گفت حال من که از کودکی تمرین دیده ام و اکنون به سن مناسبی دارم ، صاحب یک ارتش خواهم شد و نیزه و شیپوری بمن داد و گفت مطعلق به پدرم بوده اند.یادم می اید که  ذوق دیدن و در دست گرفتن ان نیزه برایم وصف ناپذیر بود و بیش از هر لحظه در زندگی خوشحال شده بودم و خدارا سپاس میگفتم.حتی ذوق دمیدن در شیپور باعث شده بود تا از کوه ها بالا بروم و دور از چشم دیگران اینکار را انجام دهم.اما زمانی که به خرابه های دروازه تکیه داده بودم بدون هیچ حسی نیزه را نگاه میکردم.احساس شرم کردم.ایا ادمی ناسپاس هستم؟زمانی بهترین نعمت برای من نیزه پدرم بود حالا نسبت به ان بی تفاوت بودم.پس احساس شرم کردم.دوست داشتم تلاش کنم و به خود فشار بیاورم تا حسی در من نسبت به ان نیزه بوجود اید اما فایده ای نداشت زیرا این حس باید غریزی در من بوجود میامد و الا عواطف دست کاری شده بی معنی اند.من نه پدرم را دیده ام نه مادرم را اما دران لحظه دلم برای پدرم تنگ شده بود.دوست داشتم مرا نگاه کند و با لبخندی بگوید : تقصیر تو نیست.کارت رو خوب انجام دادی.نام خانوادمان را لکه دار مکردی پسرم.من تمام عمر تنها بودم.همیشه افراد زیادی در کنارم در گذر بودند.اما من تنها هستم.پدرم را نداشتم اما ان نیزه انجا بود و باید ان را لمس میکردم.به هر زحمتی که بود خود را به ان رساندم و در دست گرفتمش و حس کردم پدرم گونه هایم را نوازش کرد.سر و صدایی شنیدم و سرم را بالا گرفتم و دیدم دوباره فردی از میان سربازان راه باز میکند و جلو میاید.قد متوسطی داشت و خیلی چارشانه نبود.اما درجه دار بود.به سادگی میتوان با نگاه کردن به کلاه خود باشکوهش این را فهمید.در مقابلم با فاصه ای چند قدمی ایستاد و من را نگاه میکرد.گویا پس از کشته شدن غول ارتش اشان اورا فرستاده اند تا مرا به مبارزه بطلبد.نگاهی به دور و برم انداختم.به اجساد سربازان و یارانم.من همه عمر تنها بودم حالا هم تنها خواهم مرد.اما در مرگ به برادران بی جانم که بر روی زمین افتاده اند ملحق خواهم شد.شاید ان زمان کسی شانه هایم را بفشارد.شاید ان زمان کسی صمیمانه مرا دوست داشته باشد و برادر خودش خطابم کند.شاید ان زمان.... حسی بمن میگفت این اخرین لحظات است.برای اخرین بار میخواستم اثری در دنیا بگذارم.نه برای انسان ها.برای طبیعت،برای زمین.پس شیپورم را دراوردم و با تمام قوا درون ان دیدم تا شاید توجه زمین و کوهستان را بخود جلب کرده باشم.شیپور را به زمین زدم و با نیزه سه بار به سپرم کوبیدم تا ان فرد درجه دار را از حمله خود مطلع کنم.صدای شیپور مثل همیشه خونم را بجوش اورده بود و من تمام قدرتم را در خود جمع کردم تا کاری را انجام دهم که همیشه در ان بهترین بودم.دست چپم هنوز هم بی حس بود و نمیدانستم دقیقا سپرم را در چه زاویه ای نگه داشته ام پس خود را با کتف به ان فرد کوبیدم تا سپرش کنار برود و سریع یک قدم عقب امدم و نیزه را جلو بردم تا در شکمش فرو کنم.کاملا معلوم بود او شکه شده.انتظار نداشت فردی که ساعت ها جنگیده و کلی زخم بر بدن دارد و بزور نیزه را دقایقی قبل از زمین کنده با چنان قدرتی خودش را به او بکوباند.سر نیزه با شکمش تنها چند سانت بیشتر فاصه نداشت که از فرو بردن نیزه در شکمش دست کشیدم.به ناگاه حس غریبی بمن دست داد.حس انزجار.نوعی خاص از تهوع.من حس کردم نیزه قرار است با روده و شکم او چه کند.صدای پاره شدن رگ ها و گوشت و پوست بدنش را چنان نزدیک بخود در سرم احساس کردم که انگار سرم بر روی شانه هایش است.صدا در مغزم میچرخید من من نتوانستم نیزه را در او فرو کنم.دستم را عقب کشیدم و صاف ایستادم و به زمین نگا کردم.این پیام او بود؟ نبرد نیم ساعت پیش تمام شده بود و فقط من باقی مانده بودم.کشتن هایم از سر غرورم بود نه دفاع از سرزمین.در ان موقعیت برای من سرزمینی وجود نداشت تا از ان دفاع کنم و کشتنم نه از برای دفاع بلکه برای خود پسندی بود؟ برای چه دیگر کسی را بکشم؟ راه به سرزمین بسته شده بود و من تنها بودم،در بیرون مرز هایمان جایی که خاکش به همه طعلق داشت.من وحشی بودم؟ ایا من کسی بودم که در تالار های قصر امپراتور برای دیگر جوانان از شجاعت افتخار و غرور حرف میزدم؟ حال کشتن از برای پاسخ به خوی حیوانی بود.همانطورکه به زمین و خاک زیر پایم نگاه میکردم لبخند تلخی به ان زدم تا از او تشکر کرده باشم بخاطر تکانی که بمن داده بود.برای دومین بار در ان روز نیزه را برعکس کردم و به زمین فرو بردم.نمیدانستم انها زبانم را میفهمند یا نه اما فریاد زدم: من قاتل نیستم.من وحشی نیستمممممم.من برای افتخار میجنگم.من برای دفاع از سرزمینم میجنگم.فریاد های اخر تمام توان و انرژی ام را از من گرفت و من با زانو به زمین افتادم.زیر لب گفتم :نه برای خودم.بیهوش شدم و بعدش سیاهی بود.نه سیاهی که از پوچی سرچشمه گرفته باشد.سیاهی که گویی زنده است و نفس میکشد.نه انکه رنگ باشد بلکه هواست،بلکه دنیای خودش را داراست.اما تنها سیاهی بود نه چیز دیگری.احساس میکردم در حال تکان خوردن هستم.احساس کردم مرده ام و دوباره متولد شده ام و مرا درون گهواره قرار داده اند و تابم میدهند.اما بعد ها فهمیدم بیهوش هستم و درون گاری دارند مرا به سرزمین سپاه سیاه میبرند....</description>
                <category>MOSIO KAZEM</category>
                <author>MOSIO KAZEM</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 01:42:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@kazemhaghighi24/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-bojtk3ysplrn</link>
                <description>در میان خاکستر و دود،نگاهی بمن بیانداز.چه خواهی یافت؟بگذار پاسخ را من بگویم.ارامش.مهم نیست چه از دست میدهی و چه بدست می اوری.زمانیکه ذهن ای قوی داشته باشی قدرت از درونت بجوش می اید و قل میزند و همچون کوه اتشفشان فوران خواهد کرد.پس انگاه ساکت خواهی شد.چنگال عقاب گون سکوت تو را در بر خواهد گرفت.ان زمان،کناری بایست و گذر زندگی که همچون حرکت اب در جریان است را تماشا کن.در این موقع،همه چیز اهمیت اش را برای تو از دست خواهد داد زیرا نبرد واقعی درون ذهن توست.همچون درخت تنومند ای که ساکت در کنار یک رود خروشان و پر صدا قرار دارد.پس تو ساکت کناری خواهی ایستاد و میگذاری زندگی هرچه بی عدالتی دارد علیه ات بکار گیرد.و تو قدرت ات را فوران خواهی کرد.در ان زمان،وصف حال تو در یک کلمه کافیست._آرام_ </description>
                <category>MOSIO KAZEM</category>
                <author>MOSIO KAZEM</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 15:49:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای یا قهوه ؟</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-djwxbz3j12hb</link>
                <description>متن من و خط زیبای تو_چای میل دارید یا قهوه اقا ؟_گرچه همیشه چای سیاه را بر هر چیزی ترجیح داده ام اما شنیده ام قهوه هایی که درست میکنید حرف ندارد.پس قهوه لطفا.زندگی نیرویست که ممکن است همیشه روی خوش نشان ندهد اما ملایمت های خودش را داراست. پرنس نیکلایویچ میشکین شخص ایست که با تمام وجود میتواند حرف مرا تایید کند.وی تا به امروز سختی های زیادی را متحمل شده و زندگی سخت اورا فشرده است.پس از مرگ ناستازیا مریضی دوباره سراغش امد و به درمانگاهی بازگشت که وقتی اخرین بار از ان خارج میشد با خود گفت : دیگر به اینجا بازنخواهم گشت.سلامتم را بازیافتم.اما زندگی نوعی بازیگوشی خاص از خود نشان میدهد.زمانی او مریض بود و در میان مردم سالم قدم میزد ولی حالا او سالم است و مریض ها در کنارش حلقه زده اند.بنظر می اید که حال،دست سرنوشت در حال نوازش کردن اوست.پس از انکه از روسیه خارج شد و غم مردن ناستازیا ازارش میداد همه میگفتند که دیگر هیچوقت بیماری رهایش نمیکند و تا اخر عمر زجر میکشد.ولی اینگونه نشد.پس از یکسال پروکوفیونا که خویشاوند دور او محسوب میشد،به طور ناگهانی از دنیا رفت.او که بسیار برای پرنس ناراحت بود مقداری ارث برایش بجا گذاشت.انقدری نبود که دندان گیر باشد اما همانطور که قبلا گفتم دست سرنوشت در حال نوازش پرنس نیکلایویچ بود.او در خیابان صحبت دوتاجر را شنیده بود و همه پولش را در راهی که دو تاجر از ان سخن میگفتند سرمایه گذاری کرد.سود هنگفتی بدست اورد و این مقدمه ای بود برای شروع تجارت اش.در هر معامله سود به سمتش سرازیر میشد و گویی ضرر از او فاصله گرفته و حق ندارد نزدیکش شود.به تبعیت از معامله هایی که انجام میداد گاها دیگر تاجرها نیز از او تقلیدی کور کورانه میکردند و انها نیز سود خوبی بچنگ می اوردند.پاکی پرنس باعث شده بود تا هرکه در کنارش باشد از او منفعت ببرد.همچون نوری که بر دیگران میتابد.درمانگاهی که زمانی پذیرای روز هایی مریضی اش بود را خرید و گسترش داد.حالا نام اینجا شده است *درمانگاه ناستازیا*.مریضی از او فاصله گرفت و سلامت دستانش را دور گردنش حلقه زد.قلب پاک و مهربانش باعث شده بود تا درمانگاه بیماران بی بضاعت زیادی را پذیرا باشد.نور درستکاری روشنی بخش راه پاکان خواهد بود.و بنظر می امد ارامشی که میخواست را کمابیش بدست اورده است.پرنس با فنجان های قهوه وارد اتاق شد و رو بروی من نشست.با لبخند گفت :دوست گرامی.چه کاری برایت از دست من ساخته است؟_از لطف بی نهایت شما سپاس گذارم اقا.پرنس نیکلایویچ،چطور بگویم ... همانطور که در جریان هستید بدلیل بیماری تنفسی که دارم خیلی از مشاغل مناسب وضع حال من نیست.از راه نوشتن برای روزنامه ها و مجلات مبلغ کمی بدست میاورم که ان هم بزور تا اخر ماه دوام می اورد.شنیده ام بهترین دست خط این شهر را دارید.من داستان زیبایی نوشته ام که اگر ناشر معتبری چاپ انرا قبول کند مسیر زندگی ام عوض میشود.خواهش من این است که گوشه ای از این داستان را با دست خط زیبایتان برایم بنویسید تا به ناشران مختلف نشان دهم.دست خط شما قطعا تاثیر داستان مرا دو چندان میکند.پرنس دست اش را جلو اورد و فنجان کوچک تر را برداشت و با لبخند گفت : بله بله حتما، تو بخوان و من مینویسم.و اینگونه،وجود و هستی این داستان از من و پرنس معنا دار شد. https://taaghche.com/audiobook/96649/%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87 #چالش_کتابخوانی_طاقچه</description>
                <category>MOSIO KAZEM</category>
                <author>MOSIO KAZEM</author>
                <pubDate>Thu, 28 Jul 2022 01:25:09 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>