<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Free Thinker</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kazempour.zahra1997</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:27:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/393343/avatar/06VEjN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Free Thinker</title>
            <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلِ تنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%AF%D9%84%D9%90-%D8%AA%D9%86%DA%AF-o4oifkvsnrga</link>
                <description>یک دختر که دلتنگ می‌شود بغض می‌کند، غم را در آغوشش می‌گیرد و به دوش می‌کشد.یک دختر حتی اگر دلتنگی را بلد باشد وقتی باز هم دلتنگ می‌شود از نو دل می‌بازد و از نو دلش می‌لرزد. یک دختر که دلتنگ می‌شود صبوری می‌کند اما تکه‌های قلبش را با تمام تکه‌های وجودش نگه می‌دارد تا از هم نپاشد. او دلتنگ که می‌شود زندگی می‌کند اما خیال و کارش همه بوی دلتنگی دارد. یک دختر را هیچ وقت دلتنگ نکنید، او تحمل می‌کند ولی غمگین می‌شود.اگر دختری هست که آنقدر برایش مهمید که دلتنگش کنید او را محکم بچسبید و مراقب دلش باشید.</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 14:14:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق وسط قصه‌ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-f5nqjqqky04k</link>
                <description>حالا میان مرز عشق و دوست داشتن گیر کرده‌ام؛ اگر مرزی داشته باشند. دلم میخواهد شاعر تمام عاشقانه‌ها باشم ولی درد عشق را تبدیل به لذت دوست داشتن و دوست داشته شدن کنم. دلم میخواهد حالا که فکر میکنم پر پروازم را پیدا کرده‌ام تا آسمان عاشقی پرواز کنم اما دستانم به دوست داشتن بند باشد. دوست دارم معشوقی باشم که دوست داشته شده نه اینکه دیوانه کرده باشد. دوست داشتم زبانم به عاشقی میچرخید اما کلماتم غرق محبت خالصانه دوست داشتن می‌کرد. عشق سخت و بی‌مانند است. دوست داشتن را زندگی کرده‌ام اما عشق تجربه‌ی نازیسته‌ی من است. عشق فقط برای داستان‌های ناتمام و بی پایان بود. حالا وسط قصه‌ی زندگی من خودنمایی می‌کند و به دنبال آغوش من میگردد اما من هنوز بلد نیستم او را در بر بگیرم و آن را زندگی کنم. دلم می‌خواهد هم عاشق باشم و هم معشوق اما از مسیر دوست داشتن محض به آن برسم و لایق آغوشش باشم. من نمیدانم چه هستم و عشق دقیقا چیست، هرچه هستم و هست حتما نزدیک به من است.</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Mon, 28 Aug 2023 08:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اما حالا که تابستان است...</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oihp8j4ywsgs</link>
                <description>دستانم را بر روی صفحه رها کرده‌ام تا بلکه چیزی بنویسم و این خرده ریزهای خیال قلبم را در گوشه‌ای جمع کنند. کاش پاییز بود که اگر بود شاید تنها یک نگاه به آسمان میتوانست تمام ندانسته‌هایم را قصه کند و تمام تصوراتم را شعر. اما حالا که تابستان است. حالا که آفتاب قصد عزیمت ندارد شاید گوشه چشمی به آن کنم و نورش را به قلبم بتابانم.یادم می‌آید یکبار که بر ساحل دریا قدم میزدم عاشق شدم. موج‌ها که پاهایم را خنک نوازش میکردند من گرمای دست معشوق را میدیدم. نسیم که لای موهایم به رقص در می‌آمد، من تپش‌های قلب محبوبم را میشنیدم.یادم می‌آید یکبار که لب رودی نشستم عاشق شدم. نقش سنگ‌ها را در زیر زلالی آب به یاد دارم. به یاد دارم که چگونه تو گویی سر بر شانه‌های یار گذاشته‌ام و گوش به صدای موسیقی نفس‌هایش سپرده‌ام.یادم می‌آید یکبار که بر چشمان دخترکی گل فروش خیره شدم، عاشق شدم. عمق نگاهش مرا به سفری دور و دراز برد. آنجا که تمام پرنده‌ها برای ما میخوانند و تمام شکوفه‌ها از برای ما می‌رویند. جایی که خورشید که طلوع میکند به خاطر عشق ماست و غروبش نیز به احترام آرامش ما. آنجا که تمام حرف‌ها رنگ محبت دارد و تمام قدم‌ها رد دوست داشتن می‌گذارد.من به خوبی در خاطرم دارم روزی را که تنها در آسمان شب در تراسی نشسته بودم. ستاره‌ای روشن شد و یادم می‌آید که چگونه عاشق شدم. ستاره نیم نگاهی به مهتاب انداخت و دوتایی دستان مرا گرفتند و در دل تاریکی روشنایی چشمان تو را نشانم دادند. همانجا بود که میدانستم که قرار است بیایی.و تو چه بی‌صدا آمدی و قلبم را به صدای دوست داشتنت بر آشفتی...</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Mon, 21 Aug 2023 08:20:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه‌ای درد و دل با عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%B4%D9%82-gb36hjpdcxb5</link>
                <description>این روزها اگر گل‌ها به تو بیشتر لبخند زدند، اگر پرنده‌ها برایت بلندتر خواندند و اگر قاصدک‌ها به دنیای آرزوهایت سفر کردند؛ تعجب نکن! آسمان در روشناییش رنگ محبت دارد و در تاریکیش رنج عشق. این روزها دخترکی در گوشه‌ای از این شهر بزرگ در کنجی به رویاهایش خیره شده است و دلایل زندگیش را میشمارد. دخترکی که در دنیای تنهایی خودش غرق شده بود و فقط برای فردایی نامعلوم میجنگید زیرا او اساسا در زندگی کم نمیاورد. اما حالا... درست در لحظه‌هایی که دنیا صدایش را شنیده و فریاد میزند تو دیگر می‌توانی تنها نباشی، درست در لحظه‌هایی که نجواهای دوست داشتن در گوشش زمزمه می‌شود، احساس می‌کند در برابر مساله‌ی عشق کم آورده است. عشق را از چشم‌هایش از روی لرزش دستانش و تپش قلب‌هایش و از روی سستی پاهایش جمع می‌کند، از درونش بیرون می‌آورد تا لحظه‌ای در کنارش بنشیند و دستانش را بگیرد تا با او صحبت کند. عشق بی‌تاب برگشتن به درون دخترک است اما دستانش را سفت گرفت که اول حرف‌هایش را بشنود.+ تو را چه شده است که اینگونه بی‌تابی؟ من برای تو اینجایم.- کمی برایم حرف بزن. بگذار آرامش لمس دستانت را حس کنم.+ از چه برایت بگویم که سخن من پر از ناگفتنی‌های مسیر عاشقی است. از سختی‌هایی بگویم که به بهای لذت رسیدن به من قرار است بکشی؟- سختی‌ها؟! بگو.. بیشتر بگو...+ روزهایی می‌رسد که قرار است قلبت از رنج عشق از جا کنده شود. روزهایی می‌رسد که نمیفهمی چگونه زندگیت را بر هم زده. جالب است بدانی بعضی روزها قرار است از سختی‌هایش بیشتر از تمام خوشی‌های گذشته‌ات لذت ببری.. زیبا نیست؟- قول می‌دهی هر از چندگاهی بیایی در کنارم بنشینی و همینجور دستانم را بگیری تا با هم حرف بزنیم و بهم بگی این طبیعی است..؟ این بهای روزهای قشنگ‌تر آینده است.. بیایی کنارم و مرا آرام کنی و بگویی: دخترک پاییزی من، دخترک دل نازک من؛ زندگی کن.. این چند صباح باقی‌مانده را زندگی کن...+ تو قول می‌دهی تاب بیاوری این مسیر را؟ تحمل کنی حرف‌هایم را..؟- قول می‌دهم.+ من هم قول می‌دهم.- گفته بودم که دوستت دارم..؟!+ گفته بودی، اما باز هم بگو...</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jul 2023 11:23:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اضطراب ماندگار من</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-mvsf1xoe2zzg</link>
                <description>خیلی کوچیک که بودم و شاید زیر 5 سال همیشه در بازی های خانوادگی در تیم مادرم بودم. همه میگن با اینکه خیلی گریه میکردم مامانم به لبخندهای اول صبحم بعد از باز کردن چشمام همیشه اشاره میکرد. بزرگتر که شدم و رفتم مدرسه اوضاع تغییر کرد. نمیدانم چرا اکثر خاطرات کودکی و این دورانم از مادرم دعوا کردن هایش بوده.. اینکه ازش فرار میکردم و پشت خواهرم قائم میشدم.. حمایت ها و محبت های زیادی داشت و هر وقت میخواستم بود اما خاطرات تنش هایش از سختی زندگی که بهانه گیری های من تشدیدش میکرد و سر من خالی میکرد برایم پر رنگ است. شاید همین کودکی بود که به مرور خواهرم را شخص اول زندگیم کرد. در نوجوانی که خواهرم رفت به شهر دیگر بار دیگر تکیه گاهم رو از دست دادم. دیگر نمیتوانستم به مادرم اعتماد کنم. او اما دیگر بهتر شده بود و تمام تلاشش را برای نزدیکی به من میکرد اواخر دوران کارشناسی دانشگاه بود که دوباره بهش جذب شدم مثل نوزادی. اما اینبار هم باز تکیه گاهم را از دست دادم و مادرم برای همیشه رفت. حالا ترس از دست دادن همه کس و همه چیز دارم. به خودم و همه آدم ها سخت میگیرم. هر لحظه پس ذهنم مراقب باید باشم فلانی ازم ناراحت نشه، به فلانی حواسم باشه که یهو نخواد ازم دور بشه و از دستش بدم. هر لحظه جوری نشونه های منفی رو فقط میبینم که آمادم کسی کاملا ازم متنفر شده باشه و بخواد ولم کنه بره. من حتی بعضی وقت ها از وسایل بی جان هم معذرت خواهی میکنم. حتی بلد نیستم که طبیعی باشم. وقتی تلاش میکنم به کسی زیادی گیر ندم و نخوام هی مطمئن بشم میمونه پیشم ناخودگاه سرد و عصبانی میشم. از دست اون نفر عصبانی و ناراحت میشم. انگار یا باید در تلاش برای توجه کسی باشم یا برای اون دیگه هیچ اهمیتی ندارم. از طرفی هم میترسم. از تفکر آدما که به کنار از خودم هم میترسم. همیشه فکر میکردم آدم مهربونی هستم که به فکر همست، به همه گوش میده اما میترسم نکنه اینا فقط به خاطر جلب توجه بوده و اصل من ی آدم سرد و بی احساس و بی توجه به آدماست.. اصل من چه شکلیه؟ زهرای واقعی رو هم بقیه با همین خصوصیات الآن میشناختن یعنی؟ البته باز هم در همین تناقض‌ها به فکر نظرات و تفکرات بقیه هستم هم چنان.</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 11:33:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خستم از گفتن‌هام و نگفتن‌هات</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%86%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%87%D8%A7%D8%AA-wfkymk7bgnzm</link>
                <description>- از چی فرار میکنی؟- از فکر کردن به تو. رها نمیکنی فکرهایم را، نه؟- مگه من گفتم بهم فکر کن.- دقیقا چون هیچی نمیگی فکر میکنم.- منکه متوجه نشدم. خودت باید بگی یا بپرسی تا منم بگم.- خستم از گفتن‌هام و نگفتن‌هات..‌چند روز پیش کامل گوش کردم پادکستی که گفتی رو. بخش مورد نظر را با دقتتر شنیدم. از تفاوت دلبستگی اضطرابی و اجتنابی و اختلافشان باهم. دیدم چقدر ممکنه از من اذیت شده باشی و هیچ وقت هیچی نگفتی. و چقدر من اذیت شدم و اومدم گفتم چندبار و برات منطقی نبود و باز تو اذیت شدی. از طرفی فکر میکنم شاید تلاش خوبی باشه دوستیمون برای تمرین کردن و بهتر کردن خودمون ولی از طرفی هم هر لحظه به اضطرابم اضافه میشه. هر لحظه فقط نشونه های منفی رو دریافت می‌کنم. نمیدونم گمونم تشخیص واقعیت برام به تنهایی سخت شده.. اما نمیخوامم هی خودمو بهت نزدیک کنم که واکنش دفاعی نشون بدی و اذیت بشی.دوستیه.. آره.. ولی محل امن منه..‌ نمیدونم باید ولش کنم تا اضطرابم ولم کنه و اصلا ول میکنه یا نه، و یا بمونم و تلاش کنم.. اصلا دوست داری که تلاش کنیم؟ تلاش تو چه جوریه اصلا؟</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Tue, 09 May 2023 09:04:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوازش یک احساس</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-l6eqhmijnseu</link>
                <description>رایحه‌ای در دورها پیچیده است..رایحه‌ای از حسی آشنا...مستم از نوازشش.. مرا به خاطراتی دور دور می‌برد.. آنجا که لبخندی به پهنای صورت دارم... آنجا که قلبم فراخ است و پذیرا.. اما دور است.. سخت است لمس آن.. به دنبالش می‌دوم.. هم‌چون کودکی به دنبال یک قاصدک..اما رفته است...اصلا او خیلی وقت است که نیامده است...</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 15:28:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ من</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%85%D9%86-kmy9mbgtq6cb</link>
                <description>میدانی چیست.. تو دور و اطرافت شلوغ است.. هر روز و لحظه دوستی داری که دغدغه‌اش را داری... نمیدانم.. محبتت به همه را بیشتر از خودم میبینم..من هم دغدغه‌هایم زیاد است اما ما شبیه هم نبودیم و نیستیم.. برخورد و رویکردمان متفاوت است.. آنقدر خسته‌ام که رها کردن برایم نزدیک ترین راه حل است.. رها کردن احساساتم، نادیده گرفتن تجربه‌هایم و فکر به اینکه از این به بعد تو را دیگر ندارم..  من خیلی‌ها را ندارم، تو هم روی آن‌ها.. حقیقتا حوصله جنگیدن ندارم دیگر..در هنگام فکر به رهایی از هر کس و هر چیزی، بی‌حس میشوم.. حرکت زندگی در وجودم متوقف می‌شود.. روحی بی احساس و بی تفاوت می‌شوم... در هوا و بی‌چیزی قدم میزنم.. بدنم سبک و سرد می‌شود... حسی نزدیک به مرگ.. حس تمام شدن زندگی و انجام روزمره‌ ‌ها برای لحظه رسیدن زمان مرگم..اما چه کنم... انرژی جنگيدن هم ندارم...</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Sun, 07 May 2023 11:59:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلندای آرزوها</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7-wyu2oirs1joj</link>
                <description>یک روز در دنیای خیال پرواز میکردم تا بلندای آرزوها سفر کرده بودم.. نوری را دیدم.. خواستم با او صحبت کنم.. نمیدانستم که کیست و چیست اما امید داشتم با خیالم به او نزدیک شوم.. در گرمای نگاهش و روشنی لمس دستانش بمیرم... تکانی خوردم و دیدم باز هم خواب بودم.. کودکانه خوشحال بودم از اینکه آن جدایی در خواب بود نه در بیداری...این روزها حتی بیداری‌هایم را هم سخت باور می‌کنم. آنقدر برای بعضی چیزها دیر است و آنقدر در تحققشان ناتوانم که سخت است باور خوشی هایش برام. بعضی چیزها هم نمی تواند محدود به یک شب یا روز باشد باید ادامه پیدا کند تا آن‌ها برایت تحقق رویایت تلقی شود. اینگونه نیست که شبی خودت را تخلیه کنی و روزهای بعد به آن فکر نکنی. باید ادامه اش دهی. باید آنقدر ادامه یابد که مطمئن باشی می توانی خوش باشی.. می توانی تنها نباشی..</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Tue, 25 Apr 2023 08:53:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آه مادران سرزمینم</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A2%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%85-gsoms3mlgv2h</link>
                <description>هر روز از این مسیر رد می‌شوم اما هیچ وقت مسیرم را به سمت داخل پارک کج نکرده بودم. امروز که با روبان‌های در حال رنگ‌آمیزی روبه رو شدم مسیر داخل پارک را انتخاب کردم. نگاه میکردم به موزاییک‌های نقاشی شده، یاد روز قبلترش افتادم که دختراکی با لباس‌های رنگی و قلمو به دست مشغول نقاشی بودند. دخترانی که دیگر برق امیدی در چشمانشان نمانده بود در این روزگار سخت. همینطور که قدم میزدم خانم تقریبا مسنی شروع کرد به صحبت به من. کلماتش کامل ادا نمیشد. زبانش به راحتی در دهان نمیچرخید و خیلی سخت حرف میزد اما در همان حال میخواست که با کسی صحبت کند، یا شایدم دید من به نقاشی ها خیره شدم مرا برای صحبت انتخاب کرد. اولش فکر کردم میخواهد آدرس بپرسد آمدم بگویم نمیدانم و تقریبا هم داشتم میگفتم چون سرعت خارج شدن کلمات از دهان او خیلی کندتر از من بود؛ اما لحظه‌ای درنگ کردم. دیدم او هم دلش گرفته است. در لحظات اوج صحبتش بغض هم داشت. دلش از زمانه و دار و دسته‌اش گرفته بود. آه و نفرین میکرد مقصرانش را. گله و شکایت از اینکه باید مردم میوه گندیده بخورند و ای چه عیدی است که شهر اصلا اشتیاق سال نو ندارد. من فقط گوش کردم و سعس کردم با نگاه و لبخندم بگویم که هممان همدردیم مادر جان. تو دعا کن، دعای مادر می‌گیرد، آه مادر میگیرد. میترسم از روزی که آه این مادران بگیرد و تر و خشک را با هم بسوزاند. کاش آن‌ها هم میترسیدند.</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Tue, 14 Mar 2023 08:29:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بمیرید پیش از آنکه بمیرید...</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-idvl6znpe5de</link>
                <description>حالا که دقیقتر به این جمله نگاه می کنم میبینم در مقیاس های کوچیکتر هم جواب می دهد.. سال ها پیش وقتی خواهرم عزم سفر و تحصیل در کیلومترها شرقتر کرد تا سال ها بعدش درگیر افسردگی و پریشانی بدی بودم. حالا میبینم اگر اون جدایی نبود شاید هیچ وقت ازدواج و بچه دار شدنش رو برنمی تابیدم و کنار نمیومدم. خدا موقع خلقت من یک توده عشق و محبت به دیگران در وجودم گذاشت که کنترلش نکنم هر لحظه سرطانی می شود که که نه تنها خودم را نابود می کند بلکه عواقبش بقیه را هم اذیت می کند. اگر روزی قرار شد تا ابد تنها بمانم می روم در شهری دور بدون هیچ آشنایی و به خودم قول می دهم به هیچ کسی وابسته نشم و این روزمرگی را در مکانی نامشخص بگذرانم.من دیگران را هم پیش از آنکه بمیرند می میرانم حتی... نه.. این از بی رحمی من نیست از ناتوانیم است در تحمل آن لحظه.. بارها زندگی کردن بدون پدر و مادرم را در خیالم گذراندم.. گریه کردم و گاه بی طاقت شدم از دوریشان.. یکبار این موضوع را به پدرم گفتم وقتی مرا گرفته دید.. برایش گفتم که به چه فکر می کنم.. به اینکه اون یا مامان نباشن و بیشتر خودش چرا که من به شدت بابایی بودم.. بغلم کرد و گفت به این چیزا فکر نکن هنوز زوده.. نمیدونم خودش این خاطره رو یادش هست یا نه.. من شاید دیالوگ هامون دقیق یادم نباشه.. اما تصویر اون لحظه و گرمای دستاش رو دقیق یادمه.. حالت چشم هام و نگاه اونو یادمه.. دیدی پدر.. دیدی زود نبود.. تو هستی و ای کاش باشی اما مامان...دوست دارم از امروز خیال کنم دیگر تنها نیستم.. با عشق خیالیم حرف بزنم و شاید روزی او را بیابم.. پیش از رفتن مامان توی خاطراتم با خدا حرف میزدم بعدش با مامان.. خوب بود... تجربه ای بود که باید میکردم اما از امروز با تو حرف میزنم.. با تو که نمیدانم کیستی و چیستی.. اما امید دارم با خیالم به تو نزدیک شوم.. عاشقت شوم پیش از آنکه عاشقت شوم...</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Sun, 12 Mar 2023 08:29:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>20 اسفند</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/20-%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%86%D8%AF-gpq21qimsozh</link>
                <description>اسفند میتوانست روزهای خوب هم داشته باشد.. دیگر کم کم داشتم فراموش میکردم لذت های دم عید را.. بوی سبزه و سنبل در کوچه پس کوچه ها.. بدو بدو ها برای چیدن یک سفره ی محبت.. 3 سال است که اسفند را فقط غمگین دیده ام.. هر بار که که تقویم صدای ورق خوردن بهمن را می دهد دلم میلرزد.. حس میکنم قرار است دوباره تمام شوم و نمیدانم و اینبار می توانم بلند شوم یا نه.. لحظه لحظه ی خاطرات تلخم مرور می شود.. با تک تک جزئیات.. از لحظه ی سفر از تهران به بابل.. لحظه ی وارد شدنم به خانه و در آغوش نکشیدن مادرم به بهانه ی ویروس و آه که آن میتوانست آغوش آخر باشد.. تا تک تک دیالوگ ها در داخل خانه و در گروه ها و پی وی های دستان.. بازی ها و شیطنت های رضا.. درس هایم.. امید های اولیه ام.. در میانه اسفند یکهو دلم میریزد.. شروع تمام ناامیدی ها.. شرع تمام بغض هایی که بالا تر از گلویم نیامدند.. شروع سردرگمی ها.. مرور تک تک روزهای آخر.. روزهای آخر.. آه.. توان نوشتنم نیست که فکر کردنش هم دستانم را بی حس می کند..اسفند.. اینگونه سرد و دلگیر... امروز اما خندیدم.. از ته دل برای دوستانم خوشحال شدم.. برای &quot;ن&quot; و &quot;م&quot; و &quot;ب&quot;.. 20 اسفند را به یاد آن را ثبت میکنم که قلبم برایشان لرزید و مرا در دنیای زیبایی های دنیایشان غرق کردند..</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Sat, 11 Mar 2023 20:13:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفری دیگر</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-bk7xyzu4kjan</link>
                <description>اینبار که دست هایم را نمیفشاری، نگاهم را نمیخوانی، اشک هایم را نمیبینی و در تنهاییم رهایم میکنی؛ بدان شاید دیگر منتظرت نمانم... شاید به بیراهه بروم..صدای هق هق گریه هایم در سراسر محیط پیچیده بود و تو نمیشنیدی.. لحظه ای آرامش آغوشت را طلب میکردم و تو نبودی... گاه و بیگاه نیازم به حضورت در کنارم را طلب میکردم و شرایطش را فراهم میکردم اما نمیامدی... گمان نمیکنم دیگر خیال محبت و آرامش بتوانم بکنم.. قلبم فشرده شد و فشرده شدنش را حس می کنم... شاید دیگر اجازه ندهم قلبم را بلرزانی... دریغ که هنوز قلبم برای دوستی ات میتپد و راهی برای منطق عقلم در تصمیماتم نمیابم.. ولی شاید یک روز که خیلی دل خسته شدم منطقم چیره شد..خاطرات سفری پر انتخاب:چند روز قبل سفر با &quot;پ&quot; رفته بودم بیرون. بر خلاف همیشه و بدون برنامه ریزی یکهو خواستم که باهاش برم بیرون و اون هم قبول کرد. بر خلاف همیشه و بدون برنامه ریزی حرفای عجیبی زدم. درددل هایی را کردم که خیلی سخت حتی با نزدیکترین دوستانم می کنم. دیدم نه.. میتواند خوب هم پیش برود.. دیوارهای ذهنی ام را شکسته بودم، قوانین دلم را زیر پا گذاشته بودم اما تجربه ی بدی نبود مثل قبل.. تا حدی که در سفر با &quot;ن&quot; دوباره این بی قانونی را تکرار کردم.. این بار میتوانست شگفت انگیز باشد اگر مدام به &quot;ب&quot; فکر نمیکردم.. اگر مدام فکر نمیکردم که منکه انقدر او را دوست دارم و از نگاه چشمان و لمس دستانش آرامش میگیرم چه شده که انقدر از من فاصله گرفته است... چه شده است که ناخودآگاه یا خودآگاهش از لمس احساساتم دوری میکند... چه شده است که مدام گمان میکنم از من فرار میکند.. گفتگو با &quot;ن&quot; میتوانست عمیقا آرامترم کند اگر در خیال &quot;ب&quot; نبودم.. در خیال اینکه احساسات مرا نمیبند، از اینکه مرا فراموش میکند.. هنوز میترسم از اینکه برداشت اشتباه من باشد با اینکه نشانه های زیادی دریافت میکنم.. هنوز میخواهم باور کنم این منم که زیادی حساسم.. سفر به مشهد بینظیر بود.. گریه هایی را تکمیل کردم که سه سال است در وجودم گیر کرده است.. یک شب در حرم رفتم تنها در گوشه ای از صحن نشتم، چادرم را کشیدم روی سرم و بلند بلند هق هق کردم و گریه سر دادم.. بدون توجه به شنیدن یا دیده شدن توسط کسی.. آنقدر گریه کردم تا در تمام بدنم بی حس شدم.. دیگر سرم توان نگهداری مغزم را نداشت... قفسه سینه ام برای فشار قلبم کوچک شده بود.. اشک هایم خیسم کرده بود... خانومی رد شد و دستی بر سرم کشید و التماس دعا گفت... دیدم چه خوب بود اگر در این لحظه بر خلاف تمام این سه سال تنها نبودم.. کسی را داشتم که حال مرا بلد بود و سوگواری مرا میفهمید... کسی که چیزی نگوید و فقط با من گریه کند و مرا در آغوش بکشد و قلبم را گرم کند و دستانم را بفشارد.. اما نه هر کسی.. کسی که خودش هم میداند که از او آرامش میگرفتم همیشه.. اما نه.. باز هم تنها بودم... باز هم نیامد.. بی حس که شدم از جا بلند شدم.. سردرگم و گیج بودم.. تلو تلو میخوردم اما نه در ظاهر بلکه در تک تک سلول های درونم... نمیدانستم به کجا بروم و به که پناه ببرم.. در میان صحن زیبایش خودم را تنها یافتم.. صدایش زدم.. صدایش زدم.. دلم میخواست فریاد بزنم که مرا میبینی..؟! من آمدم بعد سه سال.. من آمدم اما دلم شکسته تر شده.. اومدم آرومم کنی و پناهم بدی..بی طاقت تر از آن بودم که منتظر حضور معنوی او باشم.. شاید خودش مرا بی اختیار به سمت &quot;ن&quot; کشاند تا در آغوشش پناه بگیرم و حضور مادی کسی را برای مرهم دردها و غم هایم ببینم.. باز هم بی اختیار و بی طاقت حرف زدم و گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم.. چشمانم سنگین بود.. دیگر توان دیدن نداشتم.. دست و پاهایم کرخت شده بود.. فقط با ظاهر پاهایم خودم را جلو میکشیدم تا بالاخره بفهمم دارم چه میکنم و کجایم... در تمام سر درگمی هایم باز هم گوشه ای از وجودم به فکر نبودن &quot;ب&quot; در کنارم و عدم توجهش به زهرای خسته بودم..</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 14:55:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفاع بدون تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AA%D9%88-rl58vdvi60l2</link>
                <description>تو نبودی که ببینی چه جوری در لباسی که برایم دوخته بودی جلوی 50 نفر آدم ارائه دادم. تو نبودی که ببینی چه جوری درست لحظه ی قبل از شروع بغضم گرفت و حاضر بودم دنیا را بدهم اما تو فقط لحظه ای پیش من بودی و با نگاهت آرامم میکردی. میدانی.. من فکر میکنم بابا هم در تمام اون لحظات به تو فکر میکرد. برای همین بود که بغضش گرفت و بلند شد رفت بیرون تا نفسی تازه کند. قبل از دفاع نرگس به من گفته بود خواهرش توی جلسه ی دفاعش عکس مادربزرگش که به تازگی پیش تو اومده رو گذاشته بود جلوش تا حضورشو حس کنه.. بهم پیشنهاد داد که من هم اینجوری کنم.. میدونی من فکر میکنم نرگس میدونست که من نمیتونم این کار رو بکنم ولی از اینکه بهم اینو گفت از اینکه بهم گفت که من هم میدونم تو فکرت چی هست و الان بزرگترین ناراحتیت چیه.. از اینکه بهم ثابت کرد باهام همدله آروم شدم.. بهش گفتم نمیتونم و بعدش از بغض کلمه ای نتونستم پیش برم..روز دفاع منتظر بودم لحظه ای روی یکی از صندلی ها ببینمت.. میخواستم صندلی ای رو برات خالی بذارم.. میخواستم ازت بلند تشکر کنم.. بلند از همه بخوام برای تو صلوات بفرستند.. میخواستم با  جای خالی تو عکس بگیرم.. من نتونستم هیچ کدوم از این کارها رو حداقل برای دل خودم انجام بدم.. فقط دلخوش به دیدن نشونه ای ازت منتظر موندم.. لحظه ای که وارد اتاق شدم و پشت اون عینک های آفتابی متینه رو دیدم.. وقتی ماندانا برای من قبل طلوع آفتاب بیدار شد.. وقتی نرگس هم به اندازه من استرس داشت.. وقتی مطهره اومد تا رضا و رها تنها نباشن.. وقتی بهاره سعی میکرد با موسیقی گذاشتن منو مشغول کنه و بداخلاقی منو تحمل میکرد.. وقتی اون همه جمعیت برای دیدن دفاع من اومدن.. وقتی صدای نفس های رضا و رها پشت در بود.. وقتی دانش اونجوری منو معرفی کرد... وقتی این نشونه ها رو دیدم میدونستم و فهمیدم که کار خودته.. به قول فیلمی که دیشب دیدم، مادرا هرجا باشن تو فکر بچه هاشونن.. تو فکر من بودی و خوبیش اینه مطمئم بهم حق میدی همچنان برات اشک بریزم و بغض کنم و بخوام که واقعا میبودی.. بهم حق میدی که وقتی میام سر خاکت ازت گلایه کنم.. میدونم.. مادر من بودن خیلی سخت بوده و هست..من تمام لحظه هایی که سپری کردم را با بودن تو هم تصور کردم.. تک تک حرف ها و حرکات و عکس العمل هات رو از بر بودم.. سپری کردن همه ی اون لحظه ها با سناریوی بدون تو تک تک سلول هایم میفشرد و هر لحظه زمین میخوردم و به زور بلند میشدم...  این لحظات که بعضی هایش مثل این ماه اخیر سخت تر بود، دارد می شود سه سال... و من ایده ای ندارم تا کی هنوز می توانم باز هم بلند بشم و ادامه بدم...خونه که رفته بودم محسن فالوده بستنی خریده بود.. خواهرجون چندبار تکرار کرد که مامان عاشق فالوده بود.. به بهانه ای جمع رو ترک کردم و رفتم گوشه ای گریه کردم که چرا در شیرینی دخترت نیستی.. خاله اینا که اومدن بارها حرف تو شد، باز هم گوشه ای رو برای چند دقیقه گریه کردن یافتم.. شب دفاع با بچه ها رفتیم دور دور, عمواینا برام دورهمی گرفتن.. ولی من بازهم آخر شب با اشک هایم مهمان تو بودم.. میدانی عیبی ندارد.. من هنوز نمیتونم با کسی درددل کنم و این یواشکی گریه کردن ها اگه نبود حتما حالم رو بدتر میکرد..گاهی برنامه ریزی میکنم و خودمو و تمام انرژیمو جمع میکنم تا بعضی از حرفامو به کسی بزنم و سبک بشم ولی هیچ وقت طبق برنامه پیش نرفته و با چندتا جمله ی &quot;هیچ خبر&quot;، &quot;آره خوبم&quot; و &quot; به چیز خاصی فکر نمیکنم&quot; تمامش میکنم. اما نگران نباش، عیبی ندارد.. </description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 11:49:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرص‌های اعصاب</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D9%82%D8%B1%D8%B5-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%A7%D8%A8-bbmjcxsuhl8j</link>
                <description>می گویند فکر و خیال هایت را رها کن.. رها که نمی شود قرص تجویز می کنند.. قرص ها را که میخورم تو گویی دارم با دست های خودم فکرهایم را که به جان پروراندم  خاک می کنم. نمیدانم اگر خیال هایم نباشند دیگر کجای زندگی برایم زیبا می شود. اگر نتوانم در دنیای پستی بلندی های رویاهایم پرواز کنم و از خیالی به خیال دیگر بپرم دیگر چگونه نفس بعدیم را دلیل یابم. اگر در فکرهایم عاشق نشوم و دوست داشته نشوم، اگر در ذهنم نبینم که دوست داشته نشدن چه بلایی سرم می آورد چه کنم با واقعیت های زندگیم.اما اگر نپذیرم و مانع فکرهایم نشوم این دنیای خیال مرا تا کجا خواهد کشید. تا کجا میخواهم اوج بگیرم و اگر در آن اوج سقوط کنم چه می شود. بعید می دانم به جمع بندی خاصی برسم.</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 11:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواهم دنیا را بر بزنم</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-tyzjngbz1jf5</link>
                <description>کاش آن کس که در میان تمام این ناملایمت‌ها می‌رفت، تو نبودی..کاش آن کس که در میان این اشک‌ و بغض‌ها تنها می‌ماند، من نبودم..کاش می‌توانست روزها و آدم‌ها را بر زد، تا یک نفر همیشه تنها نباشد، یک نفر همیشه در پی نان ندود، یک نفر بی‌عشق نباشد...</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Wed, 22 Feb 2023 08:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبا</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%A2%D8%A8%D8%A7-ubrwanaz7tie</link>
                <description>امان از روزگاری که اسفند سخت به زمستان سخت و به سال سخت تبدیل می شود. و چه دل ها و پریشانی ها که بدون آنکه نوشته شوند در پس روزگاران سخت دفن می شوند و هیچ گاه کسی آن ها را نه می شنود و نه می بیند. شاید در آینده -اگر آینده ای باشد- ما هم آن تراژدی ای باشیم که تاب آوردنمان ستوده می شود. شاید اگر آینده و حوصله ای باقی بماند ما را قهرمانانی دل سخت بشناسند.وقتی در اوج بی خبری و نا امیدی چشم باز می کنی و میبینی باز هم بی رمق هستی، نمی دانی باید منتظر خبر بد بعدی باشی یا نه این صرفا شروع یک روز تکراری دیگر است. این بار که چشم هایم را باز کردم و حتی حوصله ی کنار زدن پرده‌های خانه را نداشتم باید می دانستم خبر بدی در راه است. من خواسته بودم از مادرم قول بگیرم که دیگر توانم تمام شده و روی خوش زندگی را برایم آرزو کند اما قول های او تنها از روی مهر مادری و ناتوانیش برای دیدن خاموشی نور چشم های دخترش بود. دیروز مادربزرگ نرگس رفت. رفت در کنار هزاران اتفاقات تلخ این زمستان، این سال. این بار هم بی اختیار باریدم. بی اختیار بر تلخی دوران نالیدم. بی اختیار از دیدن اشک های دوستم لرزیدم. نامش را نمیدانم، من او را آبا می شناسم. من او را ندیدم اما او را قدری مهربان شناختم که حساب اشک های نرگس، نادیا، نونا و فاطی و بقیه از قدرت تعریف نرگس و فهم من خارج شده است.هر از دست رفتنی چه به تقدیر و چه از ظلم زمانه و آدم هایش دل ما را به درد می آورد. ار اینکه چگونه ما نشسته ایم و تماشا می کنیم و هنوز این اکسیژن لامصب در درون ما جریان می یابد و هنوز نفس می کشیم.در درونم کسی فریاد می زند که دیگر کافیست. اما نرسیده به زبانم خاموش می شود. خسته است. دل مرده است. گوش شنوا نمی یابد. تنها است.من حتی نمیدانم که چگونه از اسفند 98 زنده مانده ام. آنقدر نمیدانم که نمی توانم به کسی هم برای زنده ماندن نسخه ای دهم. و این خود تاییدی بر یکسان نبودن نسخه ی زندگی هیچ دو نفری است. من تمام تلاشم را می کنم مقایسه نکنم. تلاش می کنم وقتی دوستی از ناراحتی هایش می گوید در او و حرفایش غرق شوم و نسبت به هیچ چیزی حتی خودش نسنجم. در این کار فکر میکنم که موفق هم باشم. حالم از هرچه مقایسه است بهم می خورد. چه در رنج، چه در شادی، چه در شکست و چه در موفقیت. من در لحظه ی دوستم غرق می شوم تا با او رنج بکشم یا شادی کنم و بتوانم حداقل فقط با بودنم بدون زدن حرف مفیدی حتی، بداند که آن لحظه برای اوست و من تمام وجود و قلبم هم برای اوست. من زندگی را اینگونه فهمیدم. آری، حواس پرتی و پرش افکار زیاد دارم. در لحظه می توانم به چندین چیز فکر کنم اما فارغ از ذهن و مغزم، قلبم فقط برای او در آن لحظه می تپد.نمی دانم یا شاید خیلی یادم نیست از لحظه های تپیدن کس دیگری برای خودم. حقیقتش این است که در این یک فقره کور شده ام. حتی خودم هم برای خودم نمی تپم. با دوست عزیزی حرف می زدم. گفته بودم وقتی از رنج ها و اندوه هایم برای کسی تعریف می کنم، اشکم نمی آید و تمرکز ندارم و حتی به شوخی می گیرمش. اما در خلوت و تنهایی ام می توانم ساعت ها برای فکرهایم گریه کنم، فکرهایی که به سختی نوشته و بیان می کنم. حرف جالبی زد و چه خوب با من تطبیق دارد. گفت تو دل نمی دهی به حرف های خودت. وقتی از خودت می گویی به حال طرف مقابلت بیشتر از خودت اهمیت می دهی. راست می گفت. من هیچ گاه برای خودم مقابل دیگری نتپیده ام. هیچ گاه خودم را نفر اول ندیده ام که لحظه ای فقط و فقط برای من باشد و احساسات من باشد که مهم باشد. من همیشه دیگری را ترجیح دادم و از ته دلم با کسی شریک رنج هایم نشده ام. شاید یکی دو باری شده باشد که اعتماد کرده باشم و بیرون ریخته باشم اما هر بار عذاب وجدانی را از پسش گذرانده ام. می دانم اینجا مشکل از من و عدم توانایی ام در بیان درست خودم است.بی راهه نرفته ام. حرف از آبا بود و دوستانم. حرف از غم هایشان بود و رنج هایم. حرف از تپیدن دلم در هر حالتی برای عزیزانم است. حرف از دوست داشتن است.</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Sat, 28 Jan 2023 13:59:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرمای بی کسی</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-ui03cziorjts</link>
                <description>روزهای زیادی می شود که چشم باز می کنی اما دلیلی برای پلک بعدی نمی یابی. روزهایی که نمی دانی آنچه دیده ای خواب بود یا واقعیت. امروز چشمانم را باز کردم. دلیلی نیافتم و دوباره و دوباره بستم. در دنیای خیال و خواب چیزهایی نامربوط دیدم. پدیده هایی بی ربط و با با ربط به زمان حال. وقتی که دیگر از فرط پریشانی خیال هایم بیداری را انتخاب کردم، خودم را یافتم که بی وقفه قدم میزند و نمیداند کدام ها خواب است و کدام ها واقعیت. تنی به آب زدم به این امید که سیاهی های ذهنم را بشورد و ببرد. حالا اینجا نشسته ام دوباره. و نمیدانم نفس بعدیم برای چیست..سردم است.. هرچه می پوشم و خودم را به بخاری نزدیک می کنم گرمم نمی شود. وجودم از تنهایی و از بی محبتی سرد است و قرار نیست با لباس گرم شود. فکر می کردم بازتاب محبت هایم به دنیا محبت باشد. اما هرچه بود برای من گرمایی نداشت.اما حالا از شنیدن صدای پرمحبتی کودکانه گرمم شد و این نوشته را ادامه نمی دهم که او هنوز برای من مانده است. </description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jan 2023 14:06:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر می توانی طاقت بیاور...</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%88%D8%B1-uzofu8oi1w4l</link>
                <description>رفیق من...این روزها که دلمان عجیب هر لحظه می‌لرزد، گاهی تنها به دنبال بهانه‌ای کوچک می‌دویم تا شاید نوری را از پس تاریکی‌ها بچینیم و دلمان را گرم کنیم. مثل خاطره‌ای از کودکی، از روزهایی که حالمان با عروسک‌هایمان خوش بود، از روزهایی که هنوز صدای خنده‌هایمان در کوچه‌ها می‌پیچید، از روزهایی که دلیل دلخوشی دوستی بودیم.من با دنیای خیال و خاطره دنیایم را می‌سازم. تک تک لحظه‌های خوش زندگی‌ام را در قفسه‌های دلم می‌چینم تا در روزهای دلتنگی و تنگنای رنج زمانه دانه‌ای از آن‌ها را بردارم تا شاید به چشم‌هایم نوری دهد برای ادامه...هربار که دلم می‌گیرد از جبر زمانه.. از روزهایی که باید بال‌های رویاهایمان را در آسمان جوانی و خوشبختی باز می‌کردیم اما در گوشه‌ای در فراغ رفتنی می‌گرییم؛ من قفسه‌های دلم را می‌گردم ..  مگر می‌شود اینهمه خاطره‌ی خوشی که از تو پیدا می‌کنم قوت دست‌ها و مرهم زخم‌های دلم نباشد...!؟ مگر می‌شود در بین آدم‌های زندگیم هم‌چون تویی را داشته باشم و دلگرم به ادامه دادن نباشم..!؟می‌دانی.. من هم پاهایم می‌لرزد... من هربار که خودم یا دوستی را دل پریشان می‌بینم؛ دستپاچه از نتوانستن‌هایم می‌شوم.. دستپاچه از دیدن اوج سیاهی و ناامیدی..این روزها فکر می‌کنم چقدر عزیزانم هم در ابهام نتوانستن‌ها هستند..می‌دانی... می‌خوام بدانی، می‌خواهم بشنوی که وجودت برای من سرشار از توانستن توست..گاهی همین شنیدنِ تو و گفتنِ من می‌تواند حداقل ساعتی که آن را میخوانی لبخندی برایمان بیاورد...می‌خواهم بدانی هنوز وجود و صدایت دلیل دلخوشی منست... هنوز قفسه‌های دلم از تو روشن است..این را در دلت ذخیره کن و هر زمان که از بیداد زمانه دادت گرفت؛ بخوان تا بدانی وجود تو دقیقا همان دلخوشی زیبای کودکانه برای من است.. پس اگر می‌توانی طاقت بیار...</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jan 2023 15:35:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی پابرجا نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@kazempour.zahra1997/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AC%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-m6b6drire8sf</link>
                <description>مرا به حال خویش رها کرده ای.دریغدریغ که صدای تپش های نامنظم زندگی ام را نمی شنویصدای ترک های دیوار جهانم در پس فراموشی های تو گم شده استتو که بودی که آمدی و برهه ای درون مرا برهم آمیختی و رفتیتو چه میدانی من در سیاهی این تنهایی چه می کشم.که گفته که &quot;زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست&quot;که اگر من جزئی از این زندگیم، تمام شدم.تمام شدم در پس گوش های ناشنوا، چشم های نابینا و دست های فراری از لمس عشقدنیا را اینگونه بی رحم نمی خواهمدنیا را اینگونه محبت گریز، &quot;پابرجا&quot; نمی بینم.</description>
                <category>Free Thinker</category>
                <author>Free Thinker</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jan 2023 10:47:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>