<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های kdjcom</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kdjcom</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:03:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/299698/avatar/BWdYnt.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>kdjcom</title>
            <link>https://virgool.io/@kdjcom</link>
        </image>

                    <item>
                <title>alt+shift</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/altshift-nfqhbttzz4kz</link>
                <description>تقصیر ما چیست که زبانمان هیچ ربطی به انگلیسی ندارد ولی دکمه های کیبورد زبانمان اینطوری هستند و برای شروع حتی وقتی که آلت و شیفت را زده ایم سه چهار بار دیگر مغز ناقصمان دستور می دهد بزن تا درست شه خوب که گند می زنیم دو بار دیگر می زنیم که تازه برگردیم به تنظیمات کارخانه، خلاصه اینکه اصلاً یه وضعی دارم کتاب آقای ابوالفضل خان بیهقی را که تاریخ بیهقی است می خوانم و اصلاً هم از خبایا در اقاصص یک کلماتی در آن هست که روح انسان بی هنری چون من را ارضا می کند و هی بادی در غبغب می کنیم و سلاحمان که ملبس شدن به واژه های عجیب و غریب است، پر از گلوله می کنیم و منتظر موقعیت استفاده می مانیم.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Mon, 23 Nov 2020 18:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در جستجوی زمان از دست رفته 680 تومان است.</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-680-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dnds3gjxsxso</link>
                <description>مثلاً به آقای کتابفروش محله مان بگوییم که خب حالا که دو هفته متاع ما قطع می‌‎شود چه کنیم؟ می‌گوید چیزی نمی‌گوید یادش می‌آید آخرین بار کتاب در جستجوی زمان از دست رفته‌ی آقای پروست را قیمت کرده ‌ام حالا هم حتماً منظورم از تهیه متاع همین باشد، می‌گوید الان یا الان؟ الان 680 تومان است، راستش از خدا که پنهان نیست از شما هم بهتر است پنهان نماند معیار من از اوضاع زمانه نه مرغ است و نه تخم‌مرغ، نه بنزین است و نه کبریت، نه هیچ سوخت دیگری من معیار تغییر احوال زمانه را کتاب در جستجوی زمان از دست رفته قرار داده‌ام، پارسال این موقع چهارصد تومان بود کمی قبل‌ترش سیصد تومان و این برای من فقط یک نشانه برای آن است که اوضواع خیلی خراب است، اقتصاد خیلی هوا است و اصلاً بیایید اینطوری سرراست در چشمانتان زل بزنم و بگویم که آنقدر اوضاع رو به ونزوئلا شدن است که همین روزها در ونزوئلا ممکن است بگویند در ایران جستجوی زمان از دست رفته 680 تومن، فکر کن، از تشویش اذهان عمومی که بگذریم و کمی روزمره‌نویسی بخواهیم کنیم اولین خبر دست اولی که برایتان دارم یک جمله‌ی کوتاه شامل سه کلمه با مضمون دماغم گرفته است، می‌باشد، راستش نمی‌دانم ویروس منحوس چینی گلویم را گرفته است یا سینوزیت غربی تنها چیزی که می‌دانم اکنون دلم بیشتر از همیشه نه شرقی را می‌خواهد نه غربی را، راستش فکر می‌کنم هیچ کس پیدا نشود این چهار کلمه خط من را بخواند اما اگر خواندی باید بگویم جای من در سیاهچال نیست ضمناً من کمپوت گیلاس را هم دوست دارم، یعنی آناناس و انبه و اینا بهانه است لطفاً من را به یاد داشته باشید، اصلاً بیایید به همدیگر قول بدهیم خواننده عزیز من دیگر اسم خوردنی در متن های کودکانه‌ام نیاورم، یک دوستی دارم که چالشش نگذاشتن ایموجی و عدم استفاده از آن در کانال است، حالا هم من اسیدهای معده‌ام گرسنگیم را در صورتم می‌کوبند، اجازه بدهید تا زمانی که 680 پول کتابهای زمان از دست رفته است فقط بتوانم این جام بلایم را پر کنم.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Sat, 21 Nov 2020 16:08:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای الف</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%81-ysuki5vcoaaf</link>
                <description>تفکر به این‌‎که حیله‌‎های بازاریابی دروغ‌‎های پوشالی بزرگی هستند و غالباً مخاطب‌‎های ساده و بی‌اطلاعی را که در پی آرزوهای بلندپروازانه‌ای هستند، نشانه می‌‎گیرند؛ تا حد زیادی فکر آقای الف را درگیر خودش کرده بود او که به امید درآوردن یک‌لقمه‌نان حلال، صبح روز شنبه کرکره‌‎ی مغازه‌‎ی فکسنی‌‎اش را بالا داده بود و تا الآن که دو ساعت از حضورش می‌‎گذشت حتی یک مشتری به قصد خرید مراجعه نکرده بود و تنها گوش‌‎هایش با تردیدی از حکم ادب، پذیرای شنیدن سخنرانی‌‎های بی‌ارتباط بازاریابان مراجعه‌‎کننده به حجره‌‌اش بودند را می‌‎شنید. دلش برای یک استکان چای لب‌‎سوز که مانند آب زلالی خستگی‌‎ این حرف‌‎های پوچ را بشوید، پَر می‌‎زد حتّی در زمان مراجعه‌‎ی اولین بازاریاب که از شبکه‌‎ی لوازم آرایشی شرکت خاصی آمده بود و ازقضای روزگار محصولاتشان با اعجاز خاصی در‌هم‌تنیده بودند تا نیمه‌‎ی راه هم رفت امّا در یک‌لحظه با بازسازی موقعیت فرضی خود و با علم به حضور در جبهه‌ای که خودش تمایلی به شرکت در آن نداشت، بازگشت و تبسم کج مقتدرانه‌‎ی خود را چون سربازی که یک آبادی را تک‌‎نفره از حریف جنگی‌اش پس گرفته باشد، گوشه‌‎ی لبش نشاند؛ به‌ویژه پس از آن‌‎که حریف فرضی بذر امیدی را که آقای الف در دل کاشته بود به جوانه‌‎ای بدل کرد و پس از گذاشتن آدرس سایت شرکت مذکور و آنچه را که لازم بود، بالاخره شرش را کم کرد.آقای الف که مرد میان‌سال مبادی‌آدابی شناخته می‌شد، از گوشه‌‎ی عینکی با قاب مستطیلی شکلش به افراد پیاده در انتظار مشتری چشم دوخته بود و به این مسئله که شاید خود او هم اگر به‌جای این افراد لَنگ نان بود، اصول اخلاقی‌اش را زیر پا می‌گذاشت و با لجاجت به تبلیغ چیزی که باور نداشت، می‌پرداخت، دستش را در میان موهای جوگندمی‌‎ای که چون آبشاری شقیقه‌‎اش را پوشانده بود فروکرد و سلام گرمی با پانتومیم برای همسایه‎اش اجرا کرد.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 14:54:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیمیای سعادت</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-m8vjslnu9juc</link>
                <description>پرّه‌‎های پنکه در هوا مانند شخصی که بازی تاب تاب عباسی کودکانه‌‎ای را آغاز کرده باشد با سرخوشی عجیب و با استمرار غریبی هوا را خنک می‌‎کند، میم در طی استنشاق شب‌‎بوی زردی که از پنجره‌‎ی نیمه‌باز میهمان‌‎خانه‌ی مبله به مشام می‌‎رسد از پیش عاشق‌‎تر به نظر می‌‎آید، دینگ. با بی‌‎تابی غریبی به سمت گوشی مدل سامسونگ که قاب مشکی‌‎رنگی دارد، هجوم می‌‎آورد و پیامی که دریافت کرده است، شاید همان پاسخی باشد که منتظرش بود. شاید عشق هیچ پاسخ مشخصی نداشته باشد، شاید همه‌‎ی آدم‌ها از عشق دریافت‌‎ها و اضطراب‌ها، درخواست‌‎ها و انتظارهای خاص خودشان را داشته باشند، میم امّا به هیچ‌کدام از این انتظارها نمی‌‎اندیشید، انگار همین‌که این عشق وجود داشته باشد پروانه‌‎ی بی‌‎تاب چرخنده در فضای عطرآگین شمع نامرئی‌‎ای را که این عشق برپا کرده است، فعال می‌‎کند. همه‌ی این افکار را برای گفتن رابطه‌‎ای که در جریان است به پدر و مادرش به سراغش آمده‌‎اند؟ پیش از همه‌‎ی این‌‎ها سخنرانی فایدروس در ضیافت، فکر میم را به خود مشغول می‌‎کند، اهل فضیلت بودن همان عشقی که یکی از خدایان است و از آن نیکی و شادی حاصل می‌‎شود، به همه‌‎ی تصمیم‌‎های زندگی‌‎اش می‌‎اندیشد، با خود می‌‎‌گوید باز همان فکرهای کلیشه‌‎ای.ولی زندگی بدون احساسی که همان زندگی را بدون آن نمی‌‎خواهی کلیشه‌ نیست، بخشی از زندگی است. پیچیدگی مضامین عارفانه‌‎ای که با بوی باران و شب‌‎بو در ذهن میم تراویده است، او را متعجب نمی‌‎کند، بوی نمِ باران و بهار، دختر گندم گون ای را که در کویر، زیسته است و با شب‌بو اختلاط دارد برمی‌انگیزانَد، صدای شُرشُرِ باران او را که بی‌تاب بود محزون و بی‌قرار کرده بود امّا دیگر لازم به خودداری از گفتن احساس و رابطه‌ای که سال‌ها در دل می‌پروراند، به پدر و مادرش نمی‌دید، اخم‌ها را گشود و لچکی سه‌گوش سفید با حاشیه‌های گلگونی را که هم‌اتاقی دوران دانشگاهش برای روز تولد برایش هدیه گرفته بود، بر شانه‌های ظریفی که موهای مجعد مشکی‌اش چون فوّاره‌ی اساطیر زمان در دو طرف آن فرومی‌ریخت مرتب کرد. تبسم اندوهگین کجی بر گوشه‌‌ی لبش نشسته بود، آن را صاف کرد و با فروتنی در کنار کاناپه‌ای که گویا پدرش با تقدس ظهور کرده است، نشست، پدر بدون توجه به اضطرابی که شانه‌های دخترش، میم را لرزانده است برنامه‌هایی را که به نظر میم میان‌تهی و فقط برای آدم‌هایی هم سن پدرش که تنها امیدی که برایشان باقی مانده است، همین حرف‌ها که اغلب مفت هستند، دنبال می‌کرد. بابا یک پسری هست که با هم در کتابخانه‌ی... چی شده است؟ چطور؟ این را پدر میم درحالی‌که صدای تلویزیون 48 اینچی اتاق نشیمن را که فقط این نام را یدک می‌کشد و درواقع اتاق شخصی پدر بازنشسته‌ی میم که زمانی معلم قَدَری بوده است را کم می‌‎کند و با مهربانی صدای خود را نیز پایین می‌آورد و می‌گوید: چی بابا؟میم که دستپاچه شده است صدای لرزان خود را صاف می‌کند، بر لکنت و عطش ناخواسته‌ای که همراه با شرشر باران عرق شرم را از پیشانی میم شسته است اعتمادبه‌نفسش را چون سربازی که یک آبادی را تک‌نفره از حریف جنگی‌اش پس گرفته باشد، بازمی‌یابد و حرفش را تکرار می‌کند.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 14:52:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان:مرتضی به درک می‌رود.</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%B1%D8%AA%D8%B6%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-u810iye6okf0</link>
                <description>از روی نیمکت چوبی رنگ‌‎ و رو رفته‌‎ای که در کنار درخت نارون بزرگی که باد برگ‌‎هایش را تکان می‌‎داد بلند شد، کاغذی را که در دستانش بود، مچاله کرد و به سمت جیب کت کبریتی مخمل خردلی‌‎اش که مثل بقچه‌‎ی چند تاشده‌ی مادربزرگ، چروکیده بود هل داد و دستانش را که گویی در توبره‌‎ای شکاری پیِ جست‌‎وجوی آخرین وعده‌‎ برای زمستانی طولانی می‌‎گشت برای فرار از سرما درجیبش فروبرد. این‌‎که بتواند همه‌‎ی شور و حال ثانیه‌‎های سفری که خود را برایش آماده کرده بود با مرتضی بگذراند را فراموش کند، اگر تنها کاری بود که باید برایش آماده می‌‎شد پذیرفتن مسئله‌‎ای بود که شاید هر انسانی در زندگی با آن مواجه می‌‎شود اما منیره باید به خانه می‌‎رفت و همه‌‎ی دروغ‌‎هایی را که درباره‌‎ی سفر اردویی دانشجویی که از طرف دانشگاه برای بچه‌‎های دانشکده حقوق و ادبیات برگزار می‌‎شد و دیشب به خانواده گفته بود را پس می‌‎گرفت، احتمالاً باید به دلیل آب‌وهوای سردی که از طرف جبهه‌‎های هوای سرد که دقیقاً هیچ کارشناس آب و هواشناسی‌‎ای در جهان نمی‌‎داند کجا سنگرهایش شروع و کجا به پایان می‌‎رسد، اردو الغا می‌‎شد زیرا هیچ‌کدام از مسئولین دانشگاه حاضر نخواهند بود دلیل برخورد شهاب‌‎های یخی نامرئی‌‎ای که درنتیجه‌ی طوفان‌‎های همراه با تگرگ و گردباد به اتوبوس مذکور باشند، احمقانه است این تمامِ چیزی بود که منیره بلند با خود تکرار کرد. شاید فال‌‎فروشی که با یک دست فال‌‎ها را گرفته بود و با دست دیگرش به کت خردلی‌‎ای که بر تن این دختر قدبلند که اشک‌‎هایی از گوشه‌‎ی عینکش می‌‎چکید و به منیره پیله کرده بود تا با خریدن یکی از فال‌‎‎هایش خبر خوشی را بشنود، این صحبت را به خود گرفته باشد و برای همین از کنار پیاده‌‎روی باریک که به خیابان شلوغی ختم می‌‎شد در پیچ بازار این حرف را که در نتیجه‌‎ی حیله‌‌‌‎های بازاریابی‌‎ نانوشته‌‎ای باشد که به‌صورت خودکار انسان‌‎ها برای گذران زندگی به یکدیگر می‌‎گویند به رهگذر شادی گفته باشد تا این بار حس صمیمیت و خوشحالی و خوش‌بینی این فال‌‎فروش را به مبلغی رسانده باشد امّا او نمی‌‎دانست که آن چیزی که ازنظر منیره احمقانه به نظر می‌‎رسید تنها زمانِ گفتن این‌‎که رابطه‌‎ی ما نتیجه‌‎ای ندارد نیست، بلکه او به این می‌‎اندیشید که احمقانه است الان که ذاتاً باید برای رابطه‌‎ای که او زندگی‌‎اش را بدون آن پوچ می‌دید گریه کند دارد برای این‌‎که نتوانسته است برای اولین و آخرین بار با محبوب زندگی‌‎اش به سفر برود و خوش بگذراند و حتّی بدتر باید دروغی را که برای هیچ گفته است پس بگیرد و به همه‌‎ی موقعیت‌‎های فرضی‌‎ای که به همین دلیل به خواهرش و همکلاسی‌‎اش فائزه گفته بود بیندیشد، درست بلافاصله به تلاش‌‎هایی که برای موفقیتش خواهد کرد فکر می‌‎کند، حالا باید با تمام ظرفیت ذهنی‌‎ام برای آزمون کانون وکلا تلاش کنم، هم‌زمان که همه‌‎ی آرزوهای بلندپروازانه‌‎ای که فقط در کنار مرتضی تصور می‌‎کرد را تنهایی از سر گذراند، به آن سمت خیابان رفت، حالا دیگر نزدیک پارکی که کنار خانه‌‎شان بود و همیشه این موقع ازآنجا رد می‌‎شد تا سریع به خانه برسد امّا دیگر چیزی برای از دست دادن نداشت، پوچی بی‌‎سابقه‌‎ای در تمام سلول‌‎های بدنش رخنه کرده بود دیگر نمی‌‎توانست اتفاقی که واقعاً افتاده بود را با نادیده گرفتن، به تأخیر بیندازد به روی نیمکت فلزی سردی که درست در مقابل یک درخت توت سترگ قرار گرفته بود، نشست این بار سرما تا مغز استخوانش نفوذ کرد و منیره آرزوی درست شدن مجسمه‌‎ی یخی‌‎ای از تمثال خود را تجسم کرد، نمی‌‎توانست آنچه را که خوانده بود باور کند و در میان این تردید که بالاخره که باید وارد خانه شوم، به پله‌‎هایی که در اثر گذر زمان لغزیده بودند، چشم دوخت و در حالی که اشک‌‎ می‌‎ریخت به راه افتاد.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 14:50:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در رد نظریه وسترن مدیسن</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D9%86-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D9%86-mczxcd1yhksz</link>
                <description>مثل پروانه‌ای در باد چه آسون میشه ما رو کشت، اولین چیزی است که بعد از تلاوت کلمه‌ی مثلِ در ذهنم شکوفه می‌زند، داستان این نیست که گم کرده‌ام تو را بل هرگزم نبوده‌ای هم یکی از پرتکرارترین عباراتی است که آن را سروده‌ام و در خاطرم متبادر می‌شود، حالا به وقت عادت موعد آن است که با بولدوزری به تخریب خودخواسته‌ی خودم این بنایی که می بایست و قرار بود با شکوه باشد بپردازم اما نمی خواهم حالا که به تخریب خودم خودآگاهم دلم نمی‌خواهد شاید برای آنکه واقعاً این واژه ها و این اشعار را دوست دارم، نمی دانم، مثلاً همین پروانه قرار بود شاعرانه باشد اما فضا، برای ابی هم فضای ناله و دیستنس است. بگذریم درباره ی عبارت خودم هم همینطور است عشق در معنای عام، علاقه ی دو سر برد دو انسان نیست، عشق قرار نیست به صلح بیرونی و قراردادی با فردی بینجامد کما اینکه منطق و در اصطلاح روانشناسی آگاهی باعث این صلح شود بلکه عشق کل فرایندی است که منجر به صلح درونی با هر انسانی ولو جفاکارترین موجود در بشریت باشد، منجر شود، باز هم بگذریم چون نمی خواهم وارد نظریات ضیافت افلاطون و عشق الهی و افلاطونی و این داستان ها شوم چون معلم ادبیات نیستم و اصلاً قرار نیست روی عشق هر انسانی به انسان دیگر ماله ی الهی بکشم و پای روحانیتی را وسط بکشم که نمی دانم چیست ولی این صلح با خود است که معنای عشق را زنده می کند، پس اگر جفا دیدی و دلت از غم پر گشت، از عشق با من هیچ مگو و غیر قمر و این داستانا عجالتاً همه بگو بگذریم این دفعه سخن کم نیست اما انگشتانم خسته اند، هوای پاییزی دلهای خسته تان روشن باشد و از گرگ و میش این هوا زوزه های گرگی که توبه کرده است را به گوش این میش بینوا برسانید، دوستدارت، من.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Mon, 16 Nov 2020 14:47:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم چای سوخته مانند خیانت است.</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-cf836dszssyc</link>
                <description>این روزها سرم از بقیه روزها بیشتر به سنگ می‌‎خورد نه اینکه دلیل خاصی داشته باشد نه، فقط سنگ ها هستند که خودشان به سر من اصابت می کنند.دلم می خواست ذهنم و درون سلولهای مغزی ام اصلاً نمی دانم هر جایی که این افکار شوم را در خود چون پیله ای می ریسد رویین تن می بود و به ذهن یا هر چیزی که اسمش هست اجازه ی کنجکاوی های بیهوده، ترساندن های احمقانه را نمی داد و اگر یک کاری را شروع می کرد برای اینکه نمی تواند کامل باشد از انجام دادن ناقص آن نترسد و زندگی را مانند یک پروسه ی تخمیر و یا چیزی شبیه این تصور کند حالا خودآگاهی این بنده ی کمترین فقط چند ساعت و دقیقه ای می تواند شلتاق این ذهن ناپرهیز را تاب آورد.از دیشب که قرار بود نخستین داستان زندگی ام را در سیصد کلمه بنویسم همه ی واژه ها در ذهنم فریز شده اند و هیچ معنایی ندارند دیگر خود دهخدا و معین هم نمی توانند با سرودن نوای واژه ها نجاتم دهند. یاد کلماتی می افتم که به نظرم برای در یک متن بودن خیلی زیبا هستند مثل تذبذب امّا می بینی همین واژه هم من را می ترساند زیرا یاد آدمی افتادم که در نامه ای که به او نوشته بودم و از اینکه فکر می کنم چقدر انسان نیکوخصال و خوبی است خرسندم و از او ممنونم که در زندگی این بنده ی کمترین حضوری ولو کمرنگ دارد، همین که یاد این نامه به شخص مذکور افتادم برگشتم و همه ی مکالماتم با این شخص را در سطل آشغال انداختم زیرا هر چه راجع به او گمان می کردم اشتباه بزرگی بود، آدم ها فکر می کنند خیلی بلد هستند و حتی اگر دل دوستانشان که دوستان ما هم بودند را بشکنند دیگر ما آن کار ننگین آن خیانت و آن توطئه ی شان را فراموش می کنیم، که باید عرض کنم آنچه می پندارند خود غلط بود غلط.مخاطب عزیزم الان که این متن را برایت می نویسم خواب، چشمانم را ربوده است و دقیقاً نمی بینم که چه چیزی در پهلوی مغز تو فرو می کنم عجالتاً گوش پنبه ات را بگذار و اگر هنوز فرصتی برای کارهای غلطت داری به آن فکر کن، ترجیحاً دل کسی را نشکن، دروغ نگو و سعی کن همه را و اول خودت را دوست بداری و برای خودت هم چای بریز اما نه از آن چای ای که من امروز ریختم و طعم سوختگی و مزه ی برق در دهانم مشهود است. دوستدارت.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Mon, 02 Nov 2020 14:21:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرنطینه چگونه آغاز شد</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%AF-wr5tju1nrn6d</link>
                <description>به یاد روزی می‌‎افتم که در حال خواندن کتاب انسان خداگونه بودم و ستایش بی‌‎پرده‌‎ی یووال نوح هراری از این‌‎که بشر با نبوغ بی‌‎سابقه‌‎اش در از میان بردن بیماری‌‎های واگیردار به چه دانش چشم‌‎گیری دست یافته است را می‌‎خواندم که خبر رسیدن ویروس چینی به ایران تأیید شد، حالا خود رسیدن یک ویروس به مرزهای یک سرزمین مانند رسیدن مسافری که همگان منتظرش بودیم نبوده است هیچ کس نمی‌‎داند که نحوه‌‎ی ورود این ویروس منحوس به چه صورت بوده است، زیرا همان‌‎گونه که از چند و چون داستان پیداست هیچ کس منتظر آویزان کردن مدال صداقت بر گردن آویز هیچ قهرمانی که بیاید و اولین ابتلای ویروس به کشور را به خود بگیرد نیست، آخر مایکل فلپس نبوده است که تلاشی برای دستاوردش کرده باشد، مبتلا شده است دیگر بدون این‌‎که زحمتی کشیده باشد تازه در بهترین حالت بوی تخطئه به مشام همه می‌‎رسد، حالا نمی‌‎گویم که آقای هراری چه می‌‎دانست که من چنین بی‌‎موقع قرار است کتاب‌‎هایش را بخوانم و دیگر هوس کتاب‌‎هایش را نکنم.کتاب را جلو می‌‎زنم، مضطرب می‌‎شوم و طی اولین تماس با خانواده همه‌‎ی برنامه‌‎ی رفتن نزد خانواده را لغو می‌‎کنم، دار و ندارم روی هم می‌‎گذارم و مواد ضدعفونی کننده، سرکه، الکل و هر آن‌‎چه که روزی ویروس‌‎ها را از بین می‌‎برد سفارش می‌‎دهم، هرگز نمی‌‎دانم که سرمایه‌‎ای که قرار بود با آن گوشی بخرم در کسری از ثانیه برای زنده نگه داشتن شخص بنده چون دود به هوا رفت.بعدتر کتاب سفارش می‌‎دهم و در مدتی که قرار است خود را محبوس کنم به مطالعه‌‎ی کتاب‌‎های مورد نظر می‌‎گذرانم. پازل، دسته‌‎ی بازی و دارت سفارش می‌‎دهم، روزگار را می‌‎گذرانم و تنهایی خسته‌‎ام نمی‌‎کند، به نوشتن فکر می‌‎کنم امّا هرگز نمی‌‎نویسم و تنها تحت تأثیر کتاب دن آرام، متن کوتاهی منتشر می‌‎کنم و به این می‌‎اندیشم که بالاخره یک روز من هم خسته می‌‎شوم.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Sat, 31 Oct 2020 17:51:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان را به کودک بده به سیاستمدار نه</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%A8%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%87-kdronvantnn1</link>
                <description>سرعت اینترنت در شهر کوچک ما از دوره‌‎ای دیال آپ می‌‎شد هم کمتر است این‌‎که می‌‎گویند آسمان همه جا یه رنگه اصلاً مطلب را درست و جامع بیان نمی‌‎کند، اصلاً همین شهر دور از مرکز ما با فاصله‌‎ای قریب به 24 ساعت امروز آسمانش خیلی هم آبی پررنگ بود روزی که ما تقاضای ابر و باد و باران و برف در نزدیکی‌‎های مرکز داشتیم ما را با این فاصله با قابی پررنگ با مایه‌‎هایی از آسمان در پاییز آشنا می‌‎کنند، هوا را کمی خنک‌‎تر می‌‎کنند امّا به داخل خانه که می‌‎آیی کارهایت را که شروع می‌‎کنی می‌‎بینی صفحه‌‎ی اوّل گوگل هم بالا نمی‌‎آید دوباره و دوباره سعی می‌‎کنی نمی‌‎شود که نمی‌‎شود، بیخیال می‌‎شوی مغزت هم دیگر بالا نمی آید اصلاً هیچ جوره این جبرهای جغرافیایی را از کودکی تاب نمی آوردی و از همان کودکی با این حرف‌‎های صد من یه غاز و کلیشه‌‎ای مشکل هم که داشته باشی دیگر بدتر این‌‎که از بحث مرکز و دور از مرکز فاصله بگیری همان مرکزش هم به گفته‌‎ی عباس معروفی در کتاب سمفونی مردگان تمام کشور را خراب کردند که تهرانش را آباد کنند که آن هم اینطوری است حالا این جمله از کودکی‌‎هایم که کتاب‌‎هایش را سق می‌‎زدم یادم مانده الان اصلاً زیاد هم از معروفی خوشم نمی‌‎آید حالا تناقض قضیه اینجاست که همین کتاب را بعدها در جوانی هم یک بار خواندم کلاً با شخصیت آیدین‌‎اش خیلی خودمان را هم‌‎ذات پنداری می‌‎کردیم یا با قلش که خود را به آتش کشید، حالا بگذریم یک قضیه اینست که کلاً باید برای قضاوت سطحی از هنرمند و هنرش یک چیزهایی اعمال شود حالا معروفی چیزی به ادبیات فارسی اضافه نکرده است یا اصلا ً بگذریم کلیتش می‌‎شود اینکه ازش خوشم نمیاد حالا هر چی حوصله‌‎ی جامعیت موضوع را ندارم، گل بود و به سبزه نیز آراسته شد به خبری که هم‌‎اکنون به دست من رسید توجه فرمایید ممنوعیت ورود و خروج به تهران، مشهد و ارومیه اعمال شد، خب ممنونم برای رضایت از کاری که باید 9 ماه پیش انجام می‌‎شد، واقعاً نمی‌‎دانم بی‌‎شعورتر از دولت‌‎مردان ایرانی در جهان چه کسی است که خب پاسخ به جمله هم نمی‌‎کشد بقیه‌‎ی دولت‌‎مردان در جاهای دیگر دنیا.اصلاً این نوشته‌‎ام هم قرار بود ادبی فلسفی باشد می‌‎خواستم درباره‌‎ی فیلم خاطرات یک قتل یا همان the memories of murder یا همچین چیزی بنویسم به قاب‌‎هایش و به فیلم به آن نقدی که می‌‎گفت 2019 قاتل را گرفته‌‎اند همه‌‎ی فیلم یک طرف سکانش آخرش یک طرف به این که جنایتکارها خود ما هستیم ما انسان‌‎های عادی و دوربین قاتل را نشان می‌‎دهد که آن موقع نگرفته بودندش به این‌‎که ما هم باید با خودمان و وجدان مان صادق باشیم این‌‎قدر در مجامع و مجالس مختلف داعیه‌‎ی انتقاد را به سمت بقیه نگیریم همه چیز از خودمان شروع شده، خلاصه که نگذاشتند برایتان بنویسیم، ای کاش می‌‎شد جهان را کودکان اداره کنند با همین بازی‌‎های مسخره شان و ما هم توسط آن‌‎ها به سخره گرفته شویم نه توسط مشتی حمّال.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 14:44:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگو آخرش قشنگه</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D8%A8%DA%AF%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%B4-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%D9%87-eigtr6mtexwr</link>
                <description>بهاران حرف زیبایی شنیدم به تابستان شکوه عشق دیدم، نه واقعاً از این خبرا نیست تازه که زندگی به روال برگشته بود و هوا که بهتر شده بود و پیاده‌‎روی که شروع شده بود کرونا مثل بختک به زندگیم افتاد و حالا ماه‌‎هاست نمی‌‎دونم این روزهایی که با عنوان سال‌‎های سگی می‌‎شناسیم رو چطور دقیقاً از روزهای سال‌‎های سگی‌‎تر جدا کنیم، نمی‌‎دونم چرا برای نوشتن هر چیزی به روزهایی که کرونا نبود رو با چیزی خاطره‌‎ای رویدادی از روزهای بعد از کرونا با وسواس جدا می‌‎کنم،انسان همین است ذات خرابکار ما مادامی که زندگان و مردگان هستند در هاله‌‎ای از پریشانی توأم با ناشناختگی طی‌‎الارض می‌‎کند، از این هم بگذریم اصلاً آمدم بگویم که عکس‌‎های دو سال پیش را به کودک سه سال و نیمه‌‎ای نشان می‌‎دادم، کودکی که پدرم را در همین لحظات برزخی درآورده و روزگارم را سیاه و زندگی را جهنم کرده بود از شیطنت و گفت این کیه؟ پاسخ یک کلمه بود تو، بعد فکر کردم تو که شیطان رجیمی قاعدتاً تو هستی که در هیچ عکسی ننشسته‌‎ای آرام و گوشه‌‎ای برای خودت شلوغ کرده‌‎ای بعد به ذهنم رسید حتی تو ذاتت مشخص‌‎تر از بزرگسالانی است که ما باشیم می‌‎خندیم امّا هیچ کجای کره‌‎ی خاکی اتفاق خجسته‌‎ای نیفتاده است و حتی اگر آرام گرفته‌‎ایم کشتی درون‌‎مان در تلاطم طوفان‌‎هایی که خود به پا کرده‌‎ایم در هم شکسته است از این نیز بگذریم.جهان آفرینش مجموعه‌‎ای بی‌‎نظم از حوادث نیک و بدی است که یکی پس از دیگری برای انسان‌‎هایی که ما باشیم اتفاق می‌‎افتد و فقط هم ما نیستیم راستش را بگویم می‌‎خواستم مطلب فلسفی برایتان بیایم امّا یکی از همین اتفاق‌‎های پیش‌‎بینی نشده که برایش برنامه‌‎ای نریخته‌‎ام، پیش آمد یکی آمد و بدون توجه به این‌‎که مشغول کاری هستم بلند با من حرف می‌‎زند و من هر بار مجبورم پاسخش را بگویم، دقیقاً زندگی هم همین‌‎طوری برای قشر متوسط پیش می‌‎رود، مادر و پدر پیر، کودک‌‎های بی‌‎سرپرست، خانم‌‎ها و آقایان میانسالی که تکلیفشان با خودشان در پنجاه سالگی مشخص نیست و مایی که سی سال داریم و یا حضرت جرجیس گویان مثل راوی داستان خداحافظ گاری کوپر روزگار می‌‎گذاریم و مایی که معتقد هستیم از کتاب صد سال تنهایی و جای خالی سلوچ خوشمان نمی‌آید چون که خیلی دیگر تلخ است و کسی گفت زندگی همین است و تو در سی سالگی این را خیلی خوب درک خواهی کرد، می‌‎خواهم بگویم اشتباه کردم زندگی سگی است لطفاً جلوتر از این نروید و همین‌‎جا دکمه‌‎ی توقف را فشار دهید و یا این‌‎که قول بدهید آخرش قشنگه.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Tue, 13 Oct 2020 13:52:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موضعت را مشخص کن</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D9%85%D9%88%D8%B6%D8%B9%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%DA%A9%D9%86-wskxyknjk9wg</link>
                <description>همین‌‎جایی که ما می‌‎نویسیم نمی‌‎خواستیم این‌‎جا باشیم و اصلاً چرا ما را به این دنیای فانی دعوت کرده‌‎اید و فلان و این‌‎ها، در همین شهر کوچک ما اصلاً در خانه‌‎ی خودمان کودکی پس از ورود به ماه هفتم در حین بارداری مادرش نکته را گرفت و فلنگ را بست، نه این‌‎که بخواهیم نامه‌‎ بنویسیم به کودکی که هرگز زاده نشد، نه خیلی تلخیص و خودمانی‌‎اش اینست که همین ما هم اگر همین موقع‌‎ها مُرده بودیم کلی عزیز می‌‎شدیم، فکر می‌‎کنم این بچه‌‎ی هفت ماهه که حتی 9 ماهش کامل نشده بود چیزی را دانست که ما و صد تا مثل ما در سی سالگی نتوانستیم این نکته موجز و مفید را بفهمیم، حالا اگر به جای مادر این بچه‌‎ی نرسیده باشیم که حتماً اوضاع از دست و حتی پای ما خارج می‌‎گردد و غمی بالاتر از این نخواهد بود می‌‎خواهم بگویم که این تصمیم خودش تصمیم سختی است و اصلاً تو فکر کن اگر یک اپیزود از این زندگی سگی را به ما هم نشان داده باشند و با همه‌‎ی داستان‌‎ها پافشرده باشیم که آی آقا ما را بفرست برویم یعنی در مغز ما تپه‌‎های خالی‌‎ای نبوده است.حالا برای مایی که مادرمان به جای مغز بادام و پسته قرص جلوگیری می‌‎خورده است و ما بارفیکس طور از رگبار نیروهای متخاصم خود را جیمزباند طور آویزان می‌‎کردیم که به ما نخورند و بمانیم نه واقعاً به ما کدام اپیزود از زندگی را نشان داده‌‎اند که اولش را اینطوری و بعد هم تا ده ماهگی در شکم حضرت مادر تاب می‌‎خوردیم و به زور چک و لگد ماما و در حین خفگی و با گردنی کبود به جهان هستی شیاف شدیم.زندگی با همه‌‎ی بی‎ملاحظگی‌‎اش از مدارهای غریبی می‌‎گذرد، که گاهی فکرش را که می‌‎کنی می‌‎گویی حتماً چیزی دیده‌‎ام که ارزشش را داشته و سرت را بالا می‌‎آوری و این‌‎گونه امید را به پهنای باور غم زده‌‎ات می‌‎پاشی، امّا تو همانی هستی که می‌‎دانی زندگی کمترین مرحمتی ندارد و تمام این امیدهای شاعرانه وقتی که به دلایل نامعلومی سروتونین‌‎ات زده بالا، کافئینی چیزی خورده‌‎ای به ذهن کوچکت خطور می‌‎کند خستگی روزانه که بیاید تو همان آدم خاکستر مغموم سرد هستی که به سرنوشت این کودکی که امروز در کفن می‌‎پیچیدی حسادت می‌‎کنی.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Mon, 12 Oct 2020 19:53:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگه فریادرسی نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-p8btwrjgqstp</link>
                <description>روزی نیست که برای این وضعیت نگران کننده‌‎ام در سی سالگی قامت واژه‌‎ها را خم نکنم، هر روز در خیالم کلمات را ردیف کرده و به دار قالی می‌‎آویزم، تار و پود این متن زخمی را به آن‌‎چه که باید می‌‎بود رج می‌‎زنم، ولی حالا نه سخن از چای تلخ انتظار است و نه از بودن کسی که نیست.برای نوشتن همیشه یک مسئله برای انسان کافی است امّا نمی‌‎دانم چرا شایسته‌‎ی نوشتن با ارباب این همه حلقه‌‎ی گمشده نیستم، چرا حتی توان جذب یک مخاطب ندارم، شاید بگویید خب جنم نویسندگی ندارید که باید بگویم، بله خب ندارم، اصلاً ادعایش را هم ندارم آدم بی‌‎ادعایی هستم و تنها ادعای زندگی‌‎ام بی‌‎ادعا بودنم است، بگذریم.شاید بگویید...بی‌‎خیال بگویید ها را خودتان بگویید، من این بشر عاصی از درد نسیان‌‎نزدگی می‌‎نویسم، این‌‎جا درست همین‌‎جایی که نشسته‌‎ام، این نقطه از خانه‌‎ی پدری با سالها تاب آوردن خیال‌‎های ثقیل کودکی‌‎ام که چون سوهانی سطح این نیستی را صاف کرده است، درست همان جایی است که نباید می‌‎بودم. هشدارهای عموی یک کودک که لباس‌‎هایت را خیس نکن همان چیزی است که شاید سال‌‎ها پیش پدر همان کودک به من گفته باشد، نمی‌‎دانم چه چیزی در این تکرار زمان نهفته است؟‌‎من این‌‎جا چه می‌‎کنم، لطف کنید و بگویید من همان دخترک بی‌‎دفاعی که پس از قلدربازی برای یکی از همکلاسی با لفظ همیشگی مامانم رو برات میارم، گفتم خودت باید از پسم بر بیای و خب بیار، مادر نامبرده آمد بد هم آمد خیلی خیلی بد من راتهدید کرد و نمی‌‎دانم چرا ترسیدم اما از این موضوع با هیچکسی از بزرگ‌‎ترها صحبتی نکردم، شاید برای آنکه نمیخواستم ناامیدشان کنم، شاید من که در تست کهن‌‎الگو شخصیت آتنا داشتم نمی‌‎توانم مسائلم را خیلی راحت با آدم‌‎ها در میان بگذارم چون من از خودم انتظار دارم حل‌‎کننده‌‎ی مشکلات باشم نه چیزی بر آن‌‎ها اضافه کننده نه این‌‎که نکرده باشم اما سعی است دیگر دلم می‌‎خواهد نکنم امّا خب نمی‌‎توانم من حالا همان دخترک بی‎دفاع هستم فقط دیگر 7 سال ندارم من همان دخترک سی ساله هستم که فلک مادرش را برایم آورده است و زمانه بدجور برایم شاخ و شانه می‌‎کشد نه این‌‎که دلم نخواهد طبق تجربه کمک نخواهم، می‌‎خواهم بد هم می‌‎خواهم امّا هیچ کسی را در این باتلاق نمی‌‎بینم، دیگه فریادرسی نیست.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 14:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا که ما هستیم، the game نیست.</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-the-game-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-cch42ghg8ybt</link>
                <description>مثل کسی که اول لاک دستش رو می‌‎گیره و بعد براش لباس می‌‎خره زندگی‌‎ام رو ست می‌‎کنم ولی با این تفاوت که لاک ممکنه تا اون موقع خشک نشده باشه، امّا شیرازه‌‎ی ست زندگی من قطعاً از هم پاشیده شده، برنامه‌‎ریزی‌‎ها و نوشتن چک‌‎لیست‌‎ها هم کمکی به این دیوانه نمی‌‎کنه، نه این‌‎که زندگی سخت باشه من تعریفی از سختی و زندگی ندارم، زندگی‌‎ها همیشه آشوب بوده و من نمی‎دونم چطور اوضاع رو از این تلاطم ابدی نجات بدم، زندگی سگی ترکیب قشنگی برای وصف این زندگی خاکستری نیست، وقتی نمیدونی سگ چطور زندگی می‌‎کنه؟ به نظر می‌‎رسه خواننده داره زیر لب می‌‎گه بسه این‌‎قدر غر نزن امّا زندگی همینه، باید یک جایی غر زد یا گفت و یا نوشت، ما برای این زندگی دعوت نشده‌‎ایم که حالا برای متن‌‎ها و واژه‌‎ها وسواس به خرج بدیم، این‌‎طوری که سعی کنیم همه جا خوب و خوش و خرم باشیم هم نمی‌‎شه یه جایی این تظاهرات کار دستمون می‌‌‎ده، آره شاید زندگی یه بازی باشه امّا قطعاً بازی‌‎ای نیست که کنراد برای هدیه‌‎ی تولدش در the game ترتیب داده بازی‌‎ای نیست که از ما آدم بهتری بسازه و بازی‌‎ای نیست که فینچر کارگردانی‌‎‌اش کرده باشه و ما رو به گند نکشه و ما آدمی نیستیم که طعم امیدواری رو در این داستان پُر تاب شنیده باشیم، ضمناً ما زندگی‌‎هامون مثل it’s a wonderful life نیست که بودنمون با نبودنمون فرق چندانی داشته باشه، آره پس مخاطب من با من غر بزن.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Fri, 09 Oct 2020 23:05:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بار امانت</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-atd2xljk5ac8</link>
                <description>آسمان بار امانت نتوانست کشید قرعه کار به نام من دیوانه زدند، مسئله اینه که چرا من؟من که ناتوان­ترین مخلوق جهانم من که مخless ام و تو خالص، داستان سر اینه که چرا من؟آخرین کتابی که قبل از قائله ­ی کرونا داشتم می­خوندم کتاب­های نوح هراری بودند یادمه که سال­های قبل­تر انسان خردمند رو خونده بودم و بقیه­ ی کتاب­هاش مونده بودند، این­قدر این آدم از پیشرفت علم و دانش و چیزی نیست که جهان رو درگیر ویروس جدید بکنه و همه­ ی این داستان­ها با یقین عجیبی صحبت می­کرد که همون­جا اعصابم خرد می­شد و بلند می­شدم و برای این اطمینان ایستاده دست می­زدم، تا این­که اوایل اسفند یعنی همان روز مذکور تمام شایعاتی که از قبل برای بد حال شدن آدم­ها و اومدن ویروس عجیبی که قدرت انتقال بالایی داره محکم­تر پیچید و رد نشد و در کمال ناباوری تأیید شد.دو میلیونی که برای خرید گوشی جمع کرده بودم به خرید سرکه و الکل و ضدعفونی­ کننده خرج شد چون گوشی به چه دردی می­خوره اگر قراره زنده نمونم، دیگر هرگز بیرون نرفتم چون مرگ هراس عمیقی بهم می­ده این­که بدون پاسخ دادن آمدنم بهر چه بود در بحر عمیق این نیستی غرق شوم نظرم نبوده و نیست بی­ آنکه بدانم زندگی چیست؟ چرا هستم و اصلاً چرا قرعه­ ی کار به نام من دیوانه زدند.این دیوانه از آن جمعه­ مذکور که ویروس در مغز ما رخنه کرد، ویروس عدم قطعیتی که جناب یووال با قاطعیت آن را نمی­دید با دیدن کتابش جیغی را که ادوارد مونک کشیده بود بار دیگر کشیدم.حالا پس از 7 ماه در حالی­که سومین موج از زمان شروع کرونا با سرعت و دقت بیشتری جهش بی­مثالی نسبت به موج اول آغاز شده است، درباره­ ی مسئله ­ی ترسناکی می­نویسم که ممکن است این موج من را نیز با خود به ساحل افراد مُرده ببرد، هراسم از مرگ نیست و تازه زندگی را شروع کرده ­ام، از هیچ چیزی نمی­ترسم و برای مرگی که همراه هیچ قطعیتی نیست آماده­ی رفتن هستم و حالا امّا مطمئنم که جهان برای ما که قطعی سخن می­گوییم، جای بی سر و ته تری است.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Thu, 08 Oct 2020 13:43:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آونگ کلمات</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D8%A2%D9%88%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-dam4zohmdwit</link>
                <description>برای فهمیدن داستان‌‎هایی که نمی‌‎دونی از ذهن کی نشأت گرفته شدند تا زندگی تو ساخته بشه، خیلی احساس گیجی و خلسه می‌‎کنم، گاهی زندگی رو پل توماس آندرسون فیلمبرداری می‌‎کنه و خودت رو می‌‎بینی از یک پنجره که چشم رو که نازک می‌‎کنی تازه بی ابهام و روشن می‌‎فهمی که اون دیوانه که به زنجیر کشیده نشده واکین فینیکس نیست، خودِ تویی و هیچ the master ای نیست زندگی توه که با هیچ شبه علمی هم نمی‌‎شه گفت درست می‌‎شه یا بهتر شدنش نزدیکه و یا حتی محتمل.برای در هم کوفتن طوفانی که این کشتی به گل نشسته نتیجه‌‎اش بود نیومدم، و نه حتی برای زدن حرف های تکراری، کدوممون هست که از خوندن بدیهیات حالش به هم نخوره؟ این‌‎جا دنباله‌‎ی داستانی هست که هرگز نوشته نشده چون کسی زندگی‌‎اش نکرده چون بلد نبوده زندگی کنه و این موجود دو پای مفت‌‎خور تازگی‌‎ها سی سالش شده و برای خوندن واژه‌‎هایش لازم نیست که و ان یکاد بخوانید و در فراز کنید، نه این‌‎که به آرایه‌‎ی تضمین چنگ بزنم، نه، برای خواندن مهملات بی سر و ته من مهمانم باشید و از در خانه ی خود نرانید تا بتونم جرئت بدم به این ذهن مشوش و بیمارم که برای چیزی زاده شده ام حداقل یکی در این دنیا واژه هایی رو که صف می‌‎کنم می‌‎خونه دلسوزی هم نه یک محکه یک جنگ تن به تن ذهن با قلب و تماشای من که ببینم چی باید ادامه داشته باشه و چی نه.امروز چهارشنبه بود و فردا پنجشنبه اما اینکه الان چه روزیه نمی دونم واقعاً وقتی ذهنت می‌‎گه چهارشنبه است اما قاب گوشی و لپ‌‎تاپت خیلی منطقی روز پنجشنبه رو بهت نشون می‌‎ده تویی که بین چهارشنبه و پنجشنبه آونگی و نوشته‌‎های من هم الان بین اومدن از قلبم و بین راندن کلمات از ذهنم چنین وضعیتی دارند، می دونم که هر چیزی ممکنه حتی بهتر شدن نوشته‌‎های من اگر قرار باشه باز هم بخونیدم.نیم هایی را که فاصله شده اند ببخشید.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Thu, 08 Oct 2020 00:54:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنازه‌ی اولین آرزو‌</title>
                <link>https://virgool.io/@kdjcom/%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-xpyweyujwvwh</link>
                <description>شاید بشه گفت اولین آرزویی که همیشه توی ذهنم میاد نویسنده شدن هست اما این‌که نویسنده کیه برای من یه موضوع غیرقابل فهمه و خب فکر می‌کنم هیچ‌کسی نمی‌دونه انتظار خواننده از نویسنده دقیقاً چی هست؟ این روزها کمتر از همیشه کتاب می‌خونم و بیشتر از همیشه فکر می‌کنم و باز تنها چیزی که با اطمینان می‌تونم بگم این آرزو باید جایی بیرون از ذهنم چال بشه و باز هیچ چیزی به جز مکتوب شدن، نمی‌تونه به آدم نشون بده که تو آدم این‌کار نیستی پس این سطور، نمود جنازه‌ای هست که باید به عنوان نویسنده از ذهنم بیرون چال کنم و تو اگر اولین خواننده‌ای هستی که این رو می‌خونی فاتحه‌ات را بخون و بزن بر قبر این کلمات.</description>
                <category>kdjcom</category>
                <author>kdjcom</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 15:01:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>