<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کوثر دری نوگورانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kdorri</link>
        <description>من کوثرم؛ گاهی یه نویسنده، گاهی یه کتابخون قهار، گاهی یه دوست و گاهی یه کلاس هفتمی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:43:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1109799/avatar/y73afn.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کوثر دری نوگورانی</title>
            <link>https://virgool.io/@kdorri</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دو: دردی فراتر از اشک ریختن</title>
                <link>https://virgool.io/prtqal/%D8%AF%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%86-b3221unbkmhj</link>
                <description>قطراتی که روی لباسش می‌ریختند، معلوم نبود قطرات باران‌اند یا اشک. دلش می‌خواست از ته دل فریاد بکشد. دلش می‌خواست از ته دل گریه کند. اما نمی‌توانست. نه می‌توانست فریاد بکشد نه می‌توانست گریه کند. این درد چیزی فراتر از این بود که بتوانی سروصدا راه بیندازی یا اشک بریزی. چشمانش خشک شده بودند؛ گریه‌اش نمی‌آمد. گلویش خشک شده بود؛ صدایی ازش درنمی‌آمد. سرش را بین زانوان بی‌حفاظش گذاشت که باران بهشان شلاق می‌زد. هر قطره‌ی باران مانند تازیانه بر بدنش فرود می‌آمد؛ نه تنها بر بدنش، بلکه بر روحش هم همین‌طور. هر قطره‌ی باران که روی لباسش می‌ریخت، انگار یک ترک به ترک‌های قلبش اضافه می‌شد. بالاخره دیگر نتوانست دوام بیاورد و اشکش مانند باران از چشمش سرازیر شد. آن‌قدر گریه کرد که دیگر نا نداشت حتی بنشیند لبه‌ی بام. خودش را پرت کرد روی زمین سیمانی و سفت و کثیف پشت‌بام و چشمانش را بست. طولی نکشید که از شدت خستگی خوابش برد. چند روز بود که یک دقیقه هم نخوابیده بود.سایه‌ای ناگاه روی سرش افتاد.این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 00:49:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه جادوگری هاگوارتز قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/prtqal/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-gqwkdu8ylnwe</link>
                <description>فصل دوم: پیش به سوی هاگوارتز!دفترچه خاطرات عزیز!راستش را بخواهید، دیروز از گرفتن آن نامه خیلی تعجب کردم. چندبار دور خانه دویدم و جیغ زدم. انگار تمام رؤیاهایم با حقیقت پیوسته بودند. ملانی که خوابش را به هم زده بودم، با عصبانیت خرخری کرد و دوباره خوابش برد. برای اینکه از دلش دربیاورم، با انگشت اشاره و وسطم پشت گردنش را خاراندم.در همان حین دیوانه وار به هر کسی که به فکرم می رسید و شماره اش را بلد بودم (خانواده پدری ام) گرفتم و خبر را بهش دادم. آخر خانواده پدری ام که همگی جادوگر و اصیل زاده بودند، خیلی بدبین بودند و با اینکه خیلی دلشان می خواست من جادوگر بشوم، مطمئن بودند عملی نیست.مادربزرگ و پدربزرگم که تا سرحد مرگ خوشحال شدند. بعد به مامان و بابایم زنگ زدم. هردو خیلی خوشحال شدند.خب راستش دیروز آنقدر جشن و هیاهو و درهم برهم بود که خودم هم دقیقا یادم نیست چه شد. پس از فردایش برایتان می گویم.صبح که بیدار شدم - البته بیدار که چه عرض کنم، وقتی خیلی خواب آلود پدرم ساعت شش صبح به زور بیدارم کرد - با بابا رفتیم خیابان دیاگون تا وسایلم را بخریم. بابا برخلاف همیشه که ردای مشکی جادوگری اش را می پوشید، تا وقتی به  خیابان دیاگون برسیم با لباس ماگلی بود. من هم یک لباس ماگلی عادی و شیک پوشیدم. ماگلها نباید به ما شک می کردند؛ تازه من هنوز ردا نخریده بودم.بابا تمام کتاب هایم را دست اول و تازه چاپ شده خرید. پنج قلم پر مرغوب پر عقاب هم برایم خرید. پاتیلم هم با بهترین کیفیت بود. چوبدستی ام - که انتخابش خیلی طول کشید - را از مغازه معروف اولیوندرز خریدیم.خود اولیوندرز با دیدن چوبدستی ای که من را انتخاب کرده بود خیلی تعجب کرد؛ تعجبی همراه حیرت و کمی هم ترس.ـ خانم آلاتای! چوبدستی شما یه جفت دیگه هم داره. و اون یکی جفت چوبدستی شما در اصل مال بلاتریکس لسترنج بوده که من همین چند روز پیش اونو به دانش آموز سال اولی دیگه ای به نام خانم هرماینی گرینجر فروختم. این چوبدستی از چوب گردوئه و با هسته ای از قلب اژدها ساخته شده. ۳۲/۳۸ سانت طول داره و انعطاف پذیر هم هست. یه انتخاب عالی و منحصر به فرده.با شنیدن تاریخچه ی چوبدستی با تردید در دستم گرفتمش. از بلاتریکس لسترنج می ترسیدم و چیزهای وحشتناکی ازش شنیده بودم. فقط می دانستم الان در آزکابان تحت محافظت دیوانه سازها (دمنتورها) زندانی است و این مایه آرامشم بود. ولی چوبدستی در دستم خیلی خوب جا می گرفت و با آن راحت بودم. بابا با قاطعیت گفت: «همین رو می خریم. خودت راضی هستی دایانا؟»ـ بله بابا. ممنونم. اولیوندرز با لبخند سحرآمیزش بدرقه مان کرد. حالا نوبت رداها بود. بابا به جای یکی دوتا ردای شب خوشگل برایم خرید. یکی صورتی توردار بود و دیگری سرمه ای که رویش نوارهای درخشان داشت. دو ردای زمستانی ام را خریدیم که هردو تیره رنگ بودند. در پک رداهای زمستانی ام یک جفت دستکش، کلاه و شال گردن بود. رداهای جادوگری ام مشکی بودند. با اینکه تمام عمر ولخرجی های بابا را دیده بودم باز شگفت زده شدم.بابا سر راه نفس زنان پرسید: «چه حیوونی با خودت می بری دایانا؟»گفتم: «ترجیح می دم ملانی رو ببرم. اجازه دارم؟»بابا لبخند زد. «البته. حالا زود لباسای ماگلیت رو بپوش. داریم می ریم لندن تا ببرمت هاگوارتز.»قبل رفتن به لندن برگشتیم خانه تا من ملانی را بردارم، با مامان خداحافظی کنم و چمدانم را بچینم. بابا تابستان برای مسافرتمان یک چمدان سرمه ای اندازه متوسط برایم گرفته بود که درش با قفل باز و بسته می شد. رداهایم و چند جفت لباس ماگلی برداشتم و تا کرده چپاندم توی چمدانم. پاتیل و کتابهای درسی ام را هم گذاشتم. نامه ی هاگوارتزم و یک عالمه خرت و پرت های شخصی ام را چپاندم توی چمدان که یک ردیف رمان هم جزوشان بودند. در آخر چند بسته غذای گربه و ظرف غذای گربه را به همراه خرده ریزهایی برای بازی ملانی را هم همراه چوبدستی تازه ام روی وسایل گذاشتم. حواسم بود برای زمستان چکمه ها و کفش های اسکیتم را هم بردارم. خلاصه چمدانم بسته شد. قفلش را که سال تولدم بود بستم و لباس های محبوب ماگلی ام را پوشیدم.تی شرت مشکی، کت جین ذغالی و شلوار جین لی ذغالی سنگ شور، شال مشکی برق برقی و صندل های سیاه تازه ام که بندهایشان تا پایین زانوهایم می رسید و پاشنه داشتند. با مامان خداحافظی گرمی کردم. ملانی را لوس کردم و در بغلم گرفتم تا فرار نکند و چمدانم را هم گرفتم آن یکی دستم و با بابا راه افتادیم سمت لندن.ادامه دارد...پانوشت: شخصیت موردعلاقه تون تو هری پاتر چیه؟ تو کامنتا بنویسین برام. (مال خودم پیش خودم می مونه!!)</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 00:34:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدرسه‌ی جادوگری هاگوارتز قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DA%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ifrjd1pbzez4</link>
                <description>فصل یک: هاگوارتزدفترچه خاطرات عزیز!قلبم تاپ تاپ می زد. خیلی اضطراب داشتم. برای اولین بار بود که به یک مدرسه ی شبانه روزی می رفتم؛ اما این مدرسه با تمام مدارس دنیا فرق داشت. به خاطر اینکه این مدرسه که از آن حرف می زدم، هاگوارتز است. یکی از مدارس سحر و جادو.اوه، راستی طبق معمول یادم رفت خودم را معرفی کنم. من در یکی از ثروتمندترین و لوکس ترین خیابان های قسمت آسیایی ترکیه زندگی می کنم. خانواده مادری ام ترکی هستند و خانواده پدری ام لیبیایی. من یک دورگه هستم. مادرم ماگل و پدرم جادوگر است. من هم به پدرم رفته ام و جادوگرم، اما رنگ پوستم به مادر سفید پوستم رفته، نه به پدر سبزه‌ام. موهایم حالتدار، بلوند و تا روی شانه هایم هستند. چشمان سبزی دارم و اهل مد و شیک پوشی ام. صبر کن، واقعا نگفتم اسمم چیست؟ باورم نمی شود. من تک بچه هستم و اسمم دایانا رُزا آلاتای است. بعضی ها با اسم کوچک و اسم وسطم صدا می کنند، دایانا رزا. ولی بعضی هم فقط دایانا بهم می گویند، یعنی اسم کوچکم. من زیاد دختر محبوبی نیستم. در مدرسه قبلی ام زیاد دوستی نداشتم.ولی یک روز همه چیز تغییر کرد. من تا قبل از آن هرگز جادو نکرده بودم و والدینم نمی دانستند من مثل مادرم ماگل هستم، یا مثل پدرم جادوگر. من باید چیزهای جادوگرانه را برایتان توضیح بدهم؟ آخر نمی دانم شما ماگلید یا نه.خب، پس از اول شروع می کنم. بعضی جادوگرها پدر جادوگر دارند و بعضی مادر و بعضی هردو. بعضی والدین ماگل دارند اما خودشان جادوگرند. بعضی والدین جادوگر دارند و خود ماگلند. ماگل ها کسانی هستند که هیچ یک از اعضای خانواده شان جادوگر نیستند، می دانید که، آدم های عادی.ماگل ها حتی از وجود جادوگرها هم بی خبرند. ما یک وزارت سحر و جادو داریم که مردی به نام کورنلیوس فاج مدیرش است. ما هفت سال در مدارس سحر و جادو درس می خوانیم و جادو یاد می گیریم. هاگوارتز معروف ترین آنهاست، هرچند بوباتون، دورمشترانگ و بقیه هم هستند. ما در هاگوارتز به چهار گروه تقسیم می شویم: گریفیندور، اسلایترین، ریونکلاو و هافلپاف. گریفیندور و اسلایترین معروف ترین ها هستند. گریفیندور نمادش شیر است و شجاعت ویژگی جادوگرانش است.نماد اسلایترین مار است و ویژگی اش قدرت طلبی و بدجنسی است. نماد ریونکلاو عقاب است و ویژگی اش عجیب و باهوش بودن است.و هافلپاف هم نماد راکون را دارد و ویژگی هایش شجاعت، وفاداری و صداقت اند.گریفیندور نارنجی و قرمز است؛ اسلایترین نقره ای و سبز؛ هافلپاف زرد و سیاه؛ ریونکلاو آبی و برنزی. خیلی کنجکاوم بدانم کلاه گروه‌بندی مرا در کدام گروه می اندازد. داشتم می گفتم، روزی که زندگی ام را تغییر داد، دعوت نامه ای بود که رویش اسمم را نوشته بود. والدینم هردو سر کار بودند. مادرم سفیر وزارت خارجه ترکیه-ایران است و پدرم در وزارت سحر و جادو کار می کند. نامه را با کنجکاوی برداشتم و به اتاقم بردم تا بخوانم. اما در نیمه راه اتاقم ایستادم. یعنی چه کسی آن نامه را نوشته بود؟ در خانه را باز کردم بلکه پستچی را ببینم، اما فقط یک جغد دم خانه مان روی نرده های حیاط ایستاده بود.واقعا عجیب بود. یعنی چه کسی نامه را فرستاده بود؟ برگرداندمش تا نام فرستنده را بخوانم، ولی نامی در کار نبود.خودم را تلپی انداختم روی مبل و یواشکی یک بسته پف فیل از توی کابینت برداشتم. به به، پفیلای کچاپ بود! عاشق این طعم بودم. به مِلانی، گربه ی قهوه ای ام که خط های سیاه داشت نگاه کردم و هشدار دادم: «به مامان نگی ها. اجازه ندارم امروز پفیلا بخورم.»ملانی میومیو کرد و من این را به حساب بله گذاشتم. با دستانم که پر از خرده های پفیلا بودند نامه را باز کردم. یک مهر قرمز بزرگ رویش خورده بود که یک H رویش بود.چشمانم با مغزم برای خواندن نامه مسابقه می دادند.&quot;سرکار خانم دایانا رزا آلاتایبه استحضار می رساند که با افتخار شما در مدرسه سحر و جادوی هاگوارتز پذیرفته شده اید. روز اول سپتامبر در مدرسه می بینیمتان. می توانید یک گربه، وزغ یا جغد با خود بیاورید.وسایل مورد نیاز سال تحصیلی شامل:کتاب تغییر شکل برای مبتدی ها؛ اثر لونا اولیویا جونزچوبدستیکتاب دفاع در برابر جادوی سیاه سال اول؛ نوشته اولیور جانزکتاب معجون های برتر؛ نوشته آن روفوسکتاب تاریخ جادوگری؛ نوشته سیسیلیا رایترزکتاب پرکاربردترین افسون ها نوشته میراندا بوتسکتاب وردهای جادویی یک نوشته لایلا جوماکتاب ستاره شناسی و اصل نجوم نوشته لایلا جوماکتاب با گیاهان جادویی آشنا شوید نوشته جی‌جی رابینسونیک پاتیل سربی سبک و نشکنیک ردای شب بلندیک جفت ردای زمستانییک جفت ردای جادوگری معمولیقابل توجه: سال اولی ها حق آوردن دسته جارو ندارند.ارادتمند، مینروا مک‌گانگالمدیر: آلبوس دامبلدورادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 00:12:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جیانا (۶): شروع ماجراها</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7-%DB%B6-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7-yppwflcn1mdb</link>
                <description>عطرینا سلطانی و ملودی‌الیکا رابرتزسلام سلام من دوباره برگشتم قسمت ششم رو بازنویسی کردم و از تم ترسناک درش آوردمعطرینا سلطانی آه عمیقی کشید. «خب اِلیکا، اصلاً دلم نمی‌خواد اینو بگم، اما فکر کنم که ما گم شده‌یم.»الیکا رابرتز با تندی به عطرینا نگاه کرد و گفت: «می‌دونم، می‌دونم. در ضمن اوقاتم تلخه و برای اینکه اون روی سگم رو بالا نیاری لطفاً اصلاً اون نگاهِ دیدی گفتم ات رو بهم ننداز.»عطرینا اعتراض کرد: «هی! چرا من بخوام بهت بگم که دیدی گفتم؟ من اصلا خیال نداشتم همچین کاری کنم!»الیکا تشر زد: «خفه شو! الان بهتره ساکت باشم، چون نمی‌تونم حرفایی که از دهنم میاد رو کنترل کنم. پس خواهشا کاری نکن مجبور شم حرف بزنم.»عطرینا ساکت ماند و همان‌طور در سکوت به راهشان ادامه دادند. الیکا نفس عمیقی کشید و گفت: «ببخشید، ببخشید، الان دیگه می‌تونم خودمو کنترل کنم.» عطرینا بلافاصله گفت: «خیلی خوب، پس حالا به نظرت باید از کدوم طرف بریم؟»ـ راستش رو بخوای هیچ نظری ندارم، اما شاید، فقط شاید، بهتر باشه از اون طرف بریم. حس ششمم بهم می‌گه که از اون طرف اومده‌یم. ـ یعنی تو دیگه دستشویی نداری؟الیکا جواب داد: «نه‌خیر. ترجیح می‌دم صبر کنم بارون تموم بشه و بیرون برم دستشویی تا اینکه گم بشیم و از گرسنگی بمیریم.»ـ زاویه‌ی دیدت نسبت به این قضیه خیلی منفیه.عاقبت به همان طرفی رفتند که الیکا گفته بود. «می‌دونی، حالا که فکر می‌کنم می‌بینم به‌نظرم تو درست می‌گی. از همون ور می‌ریم.»کم‌کم اوضاع کمی ترسناک شد، چون تا جایی که عطرینا یادش می‌آمد، هرگز این راهرو را ندیده بود؛ حتی در تور آشنایی خانم لیسی. دیوارها طوسی بودند و تابلوهای مرموز و وهم‌آوری بهشان آویزان بودند. الیکا هم انگار داشت به همین فکر می‌‌کرد، گفت: «من انگار که هیچ‌وقت قبلا این راهرو رو ندیده‌م. از اونجا که خانم لیسی تمام راه و چاه‌های آکادمی رو نشون‌مون داده، همچین چیزی یه کم مرموزه.»احساس دل‌پیچه‌ی ناخوشایند عطرینا بیشتر شد. حس ششم الیکا معمولا اشتباه نکرده بود (به‌جز حدس زدن اینکه باید از این راه بروند) و جای نگرانی داشت. الیکا که دقیقا کنار عطرینا راه می‌رفت، لبش را گاز گرفت. یک جای کار می‌لنگید. صدای باران مانند رعد در گوش دخترها زنگ می‌زد. بعد از مدتی باران به نم‌نم تبدیل شد و قطع شد. عطرینا سرش را از پنجره‌ی داخل راهرو بیرون برده بود و گزارش می‌داد: «خب، بارون قطع شده. دیگه می‌تونی بری دستشویی توی حیاط.»ـ و ... ولی اگه نتونیم راه برگشت رو پیدا کنیم ... چی؟صدای الیکا آهنگی از نگرانی در خود داشت. عطرینا و الیکا بدون هیچ تصمیم‌ قبلی‌ای دست همدیگر را گرفتند تا به هم دلگرمی بدهند. هردو برای یک لحظه چشمشان را بستند و به یکدیگر چسبیدند.اول عطرینا و بعد الیکا چشمانشان را باز کردند و یکه خوردند. آن‌ها دیگر داخل آن راهروی عجیب و مرموز نبودند.آن‌ها داخل حیاط بودند.ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Aug 2024 22:42:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک: تنها و دیگر هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/prtqal/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-jwommiycvmjz</link>
                <description>بغض راه گلویش را بسته بود، اما زور می‌زد گریه نکند. با این حال فایده ای نداشت. اشک مثل ابر بهار از چشمانش پایین می‌ریخت. بندهای کوله‌پشتی قدیمی و مشکی‌اش را چنان محکم گرفته بود که هر لحظه ممکن بود از جا دربیایند. با آن بارانی نازک زیر باران داشت یخ می‌کرد. قطرات باران مانند شلاق به پشتش می‌خوردند. کلاه کش‌دار بارانی‌اش را محکم روی سرش کشید و همان‌طور که با دستانش سفت گوشه‌های کلاهش را نگه داشته بود روی سرش، دستانش را به سمت پایین فشار داد. کلاه دور صورتش را پوشانده بود. شروع به دویدن کرد. چکمه‌هایش داخل چاله‌های آب فرومی‌رفتند و تعادلش را از دست می‌داد و می‌افتاد. با صورتی که از ناراحتی گر گرفته بود، در میان خنده‌های مردم اطرافش از جایش بلند می‌شد و دوباره راه می‌افتاد. طولی نکشید که شلوار سیاه و پاچه‌گشادش غرق آب شد. آب از چکمه‌هایش عبور می‌کرد و به جوراب‌هایش می‌رسید. آب در لباسش نیز فرومی‌ریخت.با قلب شکسته از کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریک لندن که تنها با نور چراغ‌ها و ماشین‌ها روشن می‌شدند عبور می‌کرد. چشمانش رو به اطراف بودند، اما آن چشمان غمگین و مات اصلا ساختمان‌ها و فروشگاه‌ها را نمی‌دیدند. در ذهنش غوغایی به پا بود. فقط می‌دوید. برایش مهم نبود به کجا می‌رود. فقط می‌خواست از این شهر نکبتی خارج شود. می‌خواست از خاطراتش فرار کند. از گذشته‌اش. از هر چیزی که برایش مانده بود. هرچه را در کوله‌پشتی‌اش داشت، نگه داشته بود و بقیه را رها کرده بود. خانه دیگر رنگ‌و‌بویی نداشت.سه دست لباس احتیاج و پنج دست لباس بیرونی را جوری در کوله فرو کرده بود که کمترین جای ممکن را بگیرند. دو یا سه تا دفتر و دفترچه همراه دسته‌ای خودکار برداشته بود. شش تا رمان‌ موردعلاقه‌اش را هم بی‌معطلی در کوله چپانده بود. چند عطر و زیورآلات و انگشتر و لاک و شانه و خوشبو‌کننده هم با خود داشت؛ همراه یک برس مو و کش سر و مسواک و خمیردندان سفری و آدامس نعنایی. چند چیز تزئینی را هم برداشته بود و شال‌گردن هافلپافی‌اش را دور بارانی‌اش پیجیده بود. گوشی‌اش به جز این چیزهای مختصر تنها چیزی بود که با خود برداشته بود. بدون اینکه بفهمد مدام به بقیه تنه می‌زد و حتی عذرخواهی هم نمی‌کرد. وقتی بالاخره یک خانه‌ی خالی و متروک پیدا کرد از پله‌هایش بالا رفت تا به پشت‌بام برسد. آن بالا نشست و در حالی که شهر را تماشا می‌کرد، زانوهایش را بغل گرفت تا خودش را گرم کند. سرش را خم کرد و با تمام وجود زار زد. مادر و پدرش هم که هیچ. چنان درگیر زندگی پرزرق و برق خودشان شده بودند که هیچ یادی از آن‌ها نمی‌کردند. تنها چیزی که برایش مانده بود، تنهایی بود. تنهایی و دیگر هیچ. این داستان ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 11:45:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی جیانّا (۶): راز وحشتناک مدفون در آکادمی</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%91%D8%A7-%DB%B6-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D9%85%D8%AF%D9%81%D9%88%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-vjusdj4bqudo</link>
                <description>الیکاعطرینا آهی کشید و گفت: «اِلیکا، اصلا خوشم نمی‌آد این رو بگم، اما فکر کنم ما گم شدیم.»الیکا که داشت سعی می‌کرد ترسش را کنترل کند، گفت: «می‌دونم، می‌دونم. اینجا فقط یه آکادمیه، مگه نه؟ یه آکادمی خوش و خرم. هیچ اتفاق بدی قرار نیست برای ما بیفته، مگه نه؟ اینجا فقط یه آکادمیه. خیلی عادی. اصلا لزومی نداره بترسی.»به نظر می‌آمد دارد با خودش حرف می‌زند. عطرینا کمی نگران شده بود. داشت از هر کجا که برایش آشنا بود دور می‌شد. تا به حال به این قسمت آکادمی نیامده بود، به جز روزی که خانم لیسی برایشان تور گذاشته بود. ـ فکر کنم بهتر باشه برگردیم.ـ آره. احتمالا حق با توئه، عطرینا. ببینم، تو می‌دونی ما از کدوم طرف اومدیم؟عطرینا آب دهانش را قورت داد. «اممم، نه. اوه، چرا. اوه، نه. خب راستش فکر کنم ... به نظرم از این طرف بود.»به راهرویی که پیچ تندی داشت اشاره کرد. الیکا ابروی رنگ روشنش را بالا داد و گفت: «مطمئنی؟ فکر نکنم.»عطرینا نهایت تلاشش را کرد که مطمئن به نظر برسد. «البته که مطمئنم. بیا بریم.»الیکا کمی فکر کرد و بعد گفت: «خب، حالا که فکر می‌کنم می‌بینم حق با توئه. به‌نظرم راه درست همونه. پس بریم.»هردو بی‌معطلی راه افتادند.                                             ...ترس بر عطرینا و الیکا غلبه کرده بود. به نظر می‌رسید خیلی وقت است که در راه هستند. حالا که روز تعطیل بود، کسی هم در آکادمی سراغشان را نمی‌گرفت. راهرو یکمرتبه غرق تاریکی شد. حالا هردو صددرصد مطمئن بودند راه را اشتباه آمده‌اند. و از آن هم بدتر، هردو به همان اندازه مطمئن بودند که هرگز این راهرو را ندیده‌اند؛ حتی در تور خانم لیسی. حافظه‌ی الیکا خیلی قوی بود و هرگز اشتباه نمی‌کرد. و از آنجا که خانم لیسی تمام آکادمی و تمام راه‌ها را نشانشان داده بود، خیلی مرموز و ترسناک بود.عطرینا که از ترس می‌لرزید، در تاریکی محض دست الیکا را گرفت. الیکا با اشتیاق دستش را چسبید. می‌دانستند فایده‌ای ندارد سعی کنند برگردند. هر چقدر بیشتر برای برگشتن تلاش می‌کردند، بیشتر گم می‌شدند.تاریکی آن‌قدر زیاد بود که عطرینا جلوی پایش را هم نمی‌دید. در کنارش الیکا که از ترس مثل گچ سفید شده بود، با قدم‌های سست راه می‌رفت.یکهو فضای اطراف کمی روشن شد. این راهرو با چند مشعل که نور ضعیفی داشتند روشن می‌شد. عطرینا هیچ نظری نداشت که چرا اینجا مشعل گذاشته‌اند و نه چراغ. همه‌ی راهروها چراغ داشتند. الیکا جلو رفت و بعد سر جایش خشکش زد. هرچه عطرینا دوستش را صدا زد، الیکا جوابی نداد و تکان نخورد. عطرینا سراسیمه به سرعت خود را به الیکا رساند. چشمان عسلی الیکا روی دیوار میخکوب شده بودند. ناگهان ناله‌ی ضعیفی کرد و دست لرزانش را به طرف دیوار دراز کرد. عطرینا با دیدن چیزی که روی دیوار بود، قلبش از حرکت ایستاد. کم مانده بود از ترس غش کند. قطرات قرمزی به دیوار پاشیده بودند. عطرینا حتی در نور ضعیف هم کوچکترین شکی نداشت که آن‌ها چه هستند. خون.دستش را روی قطره‌ها حرکت داد. خشک شده بودند. تنها یک راه برای مطمئن شدن وجود داشت. عطرینا دستش را با بطری آب فسقلی‌ای که در جیبش داشت، تر کرد و روی دیوار کشید. بعد دستش را به طرف دهانش برد.وقتی عطرینا چشمان درشت شده و وحشت زده اش را به طرف الیکا چرخاند، الیکا جرئت نداشت نتیجه را از او بپرسد. عطرینا به زحمت گفت: «مزه‌ی خون می‌ده.»الیکا دستش را جلوی دهانش گذاشت تا فریاد نکشد. بعد از اینکه حسابی جیبش را گشت، یک چراغ‌قوه‌ی جیبی پیدا کرد که توانست روشنش کند. مشعل‌ها دیگر خاموش شده بودند و هوا داشت سرد می‌شد.عطرینا و الیکا که از ترس به هم چسبیده بودند، در تاریکی جلو رفتند. عطرینا که چراغ‌قوه را دستش گرفته بود و به سمت پیش رو نور می‌انداخت و حواسش پرت بود، ناگهان به خودش آمد. دید که دارد یک در را جلو رویشان می‌بیند. عطرینا و الیکا همین که موضوع برایشان روشن شد، هردو جیغ بلندی کشیدند. روی در پر از قطرات خون بود.صدای در زدن در فضای تاریک و مرموز و ترسناک طنین انداخت. از توی همان در صدا می‌آمد. در زدن ریتم خاصی داشت.قلب عطرینا و الیکا آمده بود توی دهانشان. هردو برگشتند و از آنجا فرار کردند.ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2024 17:25:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی دخترانه‌ی بین‌المللی جیانّا (بخش پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%91%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-zkcopyigtflg</link>
                <description>عطرینا، الیکا، جانیسا و تمام هم‌خوابگاهی‌هایشان به سرعت متوجه شدند ریا آلاتای اهل ترکیه استعداد خارق‌العاده‌ای در قصه‌گویی دارد. همچنین اینکه دختر بسیار خوش‌مشربی است و برخلاف ظاهرش که کمی بزن‌بهادر نشانش می‌داد، بسیار خوش‌اخلاق، بشاش و همدرد است. ریا خیلی زود توانست عطرینا، الیکا و جانیسا را جذب کند. آن‌ها زود با همدیگر رفیق شدند. ریا حتی رضایت و جلب‌ نظر نیارای پرافاده را هم توانسته بود به دست بیاورد. اما با این حال، همچنان عطرینا و الیکا با همدیگر صمیمی‌تر بودند. ریا و جانیسا هم که بیشتر به تیپ همدیگر می‌خوردند و هردو ظاهرهای جلب‌توجه‌کن و پرزرق و برقی داشتند، توانستند به رفاقت صمیمی‌ای برسند که همپای رفاقت میان عطرینا و الیکا بود.در این بین، حالت پر فیس و افاده و ازخودراضی نیارا جوما هم کم‌کم از بین می‌رفت و حتی گاهی با آن چهار نفر گرم می‌گرفت. او با یک یا دو گروه دوستی دیگر نیز علاوه بر گروه عطرینا رفیق بود و گاهی این چهار نفر بدون نیارا وقت می‌گذراندند.عطرینا حالا تمام دوستانش را خوب می‌شناخت:ملودی‌الیکا رابرتز اهل بریتانیا، دختر مودب و حرف‌گوش‌کنی بود که اغلب ظاهر آراسته‌ای داشت؛ هرچند به‌هیچ‌وجه در موارد دیگر مرتب نبود.نیارا جوما اهل تانزانیا، دختری با قد بلند و موهای صورتی بود که تقریباً همیشه آدامسی در دهانش داشت. گاهی کمی خودش را می‌گرفت و یک بچه‌منفی به تمام معنا بود. هرچند هنوز کمی با افاده بود.جانیسا بشیر اهل لیبی، دختری با صورت فانتزی و عینک بود. او عاشق زرق و برق و لباس‌های براق بود و دختری صمیمی.ریا آلاتای اهل ترکیه، دختری بود که میان تجملات بزرگ شده بود. با این حال دختر خوش‌مشربی بود که وقت‌گذرانی با او به بقیه لذت می‌داد. قصه‌گوی عالی‌ای بود و طرفدار مد و شیک‌پوشی بود. پایین موهای تیره‌ی کوتاهش را آبی کرده بود و کمی آرایش می‌کرد. همیشه اسپرت لباس می‌پوشید و همیشه هم لباس‌های تیره. تنها قسمت‌هایی از او که رنگ روشن داشتند، پوست لطیفش و موهای آبی‌اش بودند.در این بین، الیکا، جانیسا، نیارا و ریا هم خوب عطرینا سلطانی اهل ایران را شناخته بودند. دختری که همیشه مردم را به خودش جذب می‌کرد و اهل اجتماع بود و هر جا که می‌رفت دوستانی پیدا می‌کرد. ظاهرش خاص نبود، اما جوری بود که همیشه زیبا به نظر می‌آمد. با این حال هیچ کس نمی‌دانست دلیل این چیست. فقط چهار روز از اولین روز شروع ترم جدید می‌گذشت. درس‌ها سبک بودند و تفریح‌ها زیاد. همه‌چیز معتدل و خوب بود و کم‌کم همه داشتند جا می‌افتادند. عصر روز چهارم، عطرینا و الیکا از باقی گروه جدا شده بودند. امروز روز خسته‌کننده‌ای بود و بعد دو ساعت تمام ورزش سنگین، دیگر هردو فقط دوش گرفته بودند و افتاده بودند روی تخت. نیارا با بعضی دیگر از دوستانش رفته بود. ریا هم در کلاس آن‌ها بود و نیارا و جانیسا در کلاسی دیگر. ریا اهل ورزش بود و ورزش سنگین امروز خسته‌اش نکرده بود. جانیسا هم که فردا ورزش داشتند، حسابی سرحال بود. ریا و جانیسا با همدیگر رفته بودند تا سری به کافه‌رستوران بزنند.طولی نکشید که عطرینا و الیکا از این وضعیت خسته شدند و بلند شدند و نشستند به حرف زدن. موهای عطرینا بلند و حالت‌دار بود و مشکی. پوستش روشن بود و چشمان سبز کمرنگ داشت.  هردو بدن خوش‌فرمی داشتند، هرچند عطرینا کمی لاغرتر بود. الیکا کک‌مکی بود و چشمانش عسلی بودند. پوستش دو درجه تیره‌تر از عطرینا بود و موهایش کوتاه و قهوه‌ای کمرنگ بودند و خیلی حالت‌دار. عطرینا و الیکا گفتند و خندیدند. یونیفرم‌هایشان را درآورده بودند و با لباس آستین‌کوتاه و شلوار جین و شلوار ذغالی پوشیده بودند. امروز یکشنبه بود (در انگلستان روزهای تعطیل آخر هفته شنبه و یکشنبه هستند) و دخترها تعطیل بودند. چون عطرینا از ایران آمده بود، اینکه یکشنبه تعطیل باشد برایش عجیب بود؛ اما همچین چیزی برای الیکا که در بریتانیا زندگی می‌کرد خیلی عادی و طبق معمول بود.الیکا کمی روی تخت عطرینا جا‌به‌جا شد و گفت:‌ «اوه عطرینا، راستی بهت گفتم تصمیم دارم موهام رو رنگ کنم؟»چشمان سبز جذاب عطرینا گشاد شدند. «واقعا؟ یعنی مثل نیارا و ریا؟»ـ نه، راستش می‌خوام یه رگه‌ی کلفت بور بین‌ش بذارم، درست اینجا، می‌بینی؟ چطوره؟الیکا که فرقش را از وسط باز کرده بود، دستش را به طرف سمت چپ مویش برد و از وسطش یک رگه‌ی بزرگ بیرون کشید. عطرینا گفت: «خوبه، خیلی خوشگل می‌شه.»دخترها همان‌طور سرگرم حرف زدن بودند که یکهو صدای صاعقه آن‌ها را از جا پراند. با اینکه غروب بود، خوابگاه تاریک شده بود، چون هوا ابری بود و باران شدیدی شروع شده بود. هیچ کس جز آن‌ها در خوابگاه نبود؛ اما عطرینا از پنجره‌ی مشرف به حیاط آکادمی می‌دید که بچه‌ها دارند با عجله برمی‌گردند داخل ساختمان تا خیس نشوند. کم‌کم خوابگاه پر از دختر می‌شد. الیکا از جا پرید و گفت: «هی، عطرینا. من باید برم دستشویی، اما هنوز کاملاً راه و چاه‌های اینجا رو بلد نیستم. می‌شه باهام بیای تا یه وقت گم نشم؟»عطرینا از جایش بلند شد و کش‌وقوسی رفت. گفت: «باشه.» اما ته دلش مطمئن نبود خودش هم کاملاً راه را بلد باشد. چون او و الیکا هردو همیشه دستشویی داخل حیاط می‌رفتند، ولی الان چون باران می‌آمد مطمئناً اجازه‌ی بیرون رفتن نداشتند.ریا و جانیسا در حالی که به حرفی که جانیسا چند لحظه پیش زده بود، می‌خندیدند، وارد خوابگاه شدند. صدای نیارا هم می‌آمد که با چندنفر دیگر از هم‌خوابگاهی‌هایشان وارد خوابگاه می‌شود. صدای پا در راهرو پیچید.ریا ایستاد و پرسید: «ببینم، شما دارین کجا می‌رین؟»الیکا جواب داد: «هیچی، دستشویی. زود برمی‌گردیم.»جانیسا شانه بالا انداخت. «باشه. نیارا هم کم‌کم داره می‌رسه.»عطرینا و الیکا راه افتادند. عطرینا فکر کرد: نترس، فوقش گم می‌شی دیگه.اما اصلا انتظار اتفاقات وحشتناکی که بعد از این می‌افتادند را نداشت.ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Aug 2024 16:20:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی دخترانه‌ی بین‌المللی جیانّا (بخش چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/Cappuccino/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%91%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-fd4zvd1w8s5p</link>
                <description>عطرینا سلطانی اهل ایران، مِلودی‌اِلیکا رابرتز اهل بریتانیا و جانیسا بَشیر اهل لیبی همزمان وارد سالن غذاخوری شدند. الیکا که نفسش بریده بود، گفت: «جانیسا! قبول نبود! تو زودتر شروع کردی! تقلبه!»جانیسا خندید و اکلیل‌های عینکش را به نمایش گذاشت. «چرا، قبوله. به‌هرحال، همه‌مون همزمان رسیدیم، پس فکر کنم هیچ کدوممون برنده نشد!»عطرینا به جانیسا چشم‌غره رفت. دخترهای دیگر با قدهای متفاوت، رنگ پوست متفاوت و ته‌لهجه‌ی متفاوت یکی‌یکی یا گروه‌گروه وارد سالن غذاخوری می‌شدند. اونیفرم‌های بعضی از دخترهای آکادمی مانند آن‌ها نوارهای بنفش داشت، اما مال بعضی‌ها هم رنگ‌های دیگر بود: قرمز، لاجوردی، طوسی، ارغوانی و طلایی. چشمان جانیسا با دیدن عباهایی که نوار طلایی داشتند برق زد، گفت: «طلایی‌ش خیلی خوشگله! ببینم، نمی‌تونیم رنگ اونیفرممون رو عوض کنیم؟»اِلیکا گفت: «فکر نکنم. احتمالاً رنگ یونیفرم هر پایه با بقیه متفاوته. چون ما سال‌اولی هستیم، رنگ یونیفرممون بنفشه. هر سال که بالاتر بریم، رنگ نوارهای لباسمون فرق می‌کنه. به‌نظرتون ترتیب‌شون چطوره؟»عطرینا شانه بالا انداخت. «هیچ نظری ندارم. ولی احتمالا آبیِ لاجِوَردی مال سال آخره، چون لباسشون تیره‌تر از همه‌ست و معمولاً توی مدارس یا آکادمی‌ها، سال ششمی‌ها تیره‌ترین لباس رو دارن. از رنگ طوسی‌ش خوشم می‌آد.»جانیسا پرید وسط حرفش و گفت: «من بیشتر طلایی رو دوست دارم، چون براقه! هرچند بنفش خودمون هم خیلی قشنگه.»دخترها همان‌طور که وراجی می‌کردند، نشستند سر میز. ناهار آن روز ساندویچی بود. مرغ‌های بریان یا برشته با حالت‌ هوس‌انگیزی در دیس‌های غذا چیده شده بودند و کوهی از سوسیس‌ که رویشان سس گوجه‌فرنگی و خردل زده بودند در سینی‌ها خودنمایی می‌کردند. عطرینا سوسیس خورد و الیکا و جانیسا مرغ. البته هر سه‌ی دخترها چندتا سیب‌زمینی تنوری که ادویه‌ی سبزی بهشان زده بودند، برداشتند.برای دسر هم ژله‌بستنی داشتند. ظرف‌هایی اندازه‌ی کف دست که تا ظرفیت داشتند با ژله‌ی هلو و توت‌فرنگی و بستنی نسکافه‌ای پر شده بودند، دست به دست می‌چرخیدند و همراه قاشق‌های کوچک به دست دخترها داده می‌شدند.الیکا که دیگر خجالتی به‌نظر نمی‌رسید، برگشت تا از بغل دستی جانیسا بخواهد یکی از ظرف‌های ژله‌بستنی را بهش بدهد که ناگهان دهانش با دیدن او باز ماند. دختر لباس‌های شیک و اسپرت برند ترکی پوشیده بود و شالش را که رنگ‌ سفید و سیاه و طوسی در آن به کار رفته بود، چون هیچ‌ مردی آنجا نبود به خاطر گرما درآورده بود و الیکا می‌دید که موهایش تا روی شانه‌اش هستند. موهای دختر مشکی لَخت بودند و پایین موهایش را به اندازه‌ی سه بند انگشت آبی روشن کرده بود. دختر یک تی‌شرت مشکی به تن داشت و رویش یک کت جین ذغالی پوشیده بود. شلوار جینش هم مشکی ذغالی بود و سنگ‌شور بود. پایین شلوارش کمی گشادتر از بقیه قسمت‌هایش بود و ریش‌ریش‌های سفیدی داشت. به لبش رژ مشکی زده بود و انگشتانش لاک طوسی رنگ مات داشتند. کفش‌هایش هم مد روز بودند.با دیدن سرووضع دختر، الیکا ماتش برد. دختر که داشت با ملایمت غذایش را می‌خورد، از الیکا پرسید: «چرا به من زل زدی؟»الیکا ناگهان سرش را تکان داد و به خودش آمد. گفت: «هیچی، فقط می‌خواستم بپرسم می‌شه اون ظرف ژله‌بستنی اضافه رو بدی بهم؟»الیکا بستنی‌اش را گرفت و تشکر کرد. راجع‌به دختر چیزی به عطرینا و جانیسا نگفت.آن شب دخترها لباس‌های خوابششان را از خانم ویلیامز، مدیر پایه‌شان، گرفتند. لباس‌هایشان شامل یک بلوز و شلوار راحتی با ترکیب رنگی‌های بنفش و مشکی بود. عطرینا، الیکا و جانیسا با خوشحالی متوجه شدند که در یک خوابگاه می‌خوابند. همراه با نیارا جوما، و شش دختر دیگر که هر کدام از یک کشور بودند. یک دختر آمریکایی، یک دختر الجزایری، یک دختر یونانی، یک دختر ترکی، یک دختر لبنانی و یک دختر ونزوئلایی. وقتی دخترها به همدیگر معرفی شدند، عطرینا، الیکا و جانیسا دهانشان با دیدن دختر ترکی باز ماند. الیکا او را می‌شناخت؛ همان دختری که سر میز ناهار دیده بود! الیکا یواش ماجرای دختر ترکی را برای عطرینا و جانیسا تعریف کرد. حالا می‌دانستند که نام دختر ترکی ریا آلاتای است و از ترکیه آمده. ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 13:26:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی دخترانه‌ی بین‌المللی جیانّا (بخش سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/Cappuccino/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%91%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-ta63ls4zkg5t</link>
                <description>عطریناعطرینا سلطانی و مِلودی‌اِلیکا رابرتز شانه به شانه‌ی همدیگر در تور آشنایی با آکادمی‌ای که خانم لِیسی برگزار کرده بود، یک دور کل آکادمی را دیدند. بزرگی آکادمی شگفت‌زده‌شان کرد؛ همین‌طور امکانات تفریحی آکادمی که بعد از دیدنشان عطرینا و ملودی‌الیکا از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند. امکانات ساحتی آکادمی جیانا خیلی متنوع بودند. حیاط سرسبز آکادمی، سالن ورزش، غرفه‌ی کتاب‌فروشی، بوفه‌ی خوراکی‌فروشی، سالن ورزش، نمایندگی گروه تئاتر، غرفه‌ی لوازم‌التحریر و جینگولی‌جات، کتابخانه عظیم مدرسه، سالن اسکیت، استخر و حتی یک‌ کافه‌رستوران کوچولو!دهان عطرینا و الیکا باز مانده بود. دیگر بهتر از این نمی‌شد. هیچ آکادمی‌ای بهتر از آکادمی جیانا در کل دنیا وجود نداشت. تازه هر ترم یک مسافرت خارج شهر یا کشور هم می‌بردنشان! فوق‌العاده بود!نیارا که کمی جلوتر از عطرینا و الیکا ایستاده بود، آن‌قدر حیرت‌زده شده بود که یادش رفته بود آدامسش را باد کند. خانم لِیسی که واکنش یک‌به‌یک دخترها را رصد می‌کرد، به نیارا چشم‌غره‌ای رفت و پرسید: «ببخشید، اسمت چیه؟»نیارا آب دهانش را قورت داد. «اسم من نیارا جوما ئه. اهل تانزانیا.»خانم لِیسی با تحکم گفت: «خانم جوما، در آکادمی جیانّا جویدن آدامس ممنوعه. دیگه نبینم! همین الان از دهنت درش بیار!»نیارای بیچاره که جلوی کل تازه‌واردها آکادمی ضایع شده بود، در حالی که نود جفت چشم بهش زل زده بودند، به آرامی آدامسش را از توی دهانش درآورد. صورتش از خجالت همرنگ ابروها و موهای صورتی‌اش شده بود. چند نفر آهسته خندیدند، اما کم‌کم توجه دخترها و خانم لِیسی به تور آشنایی برگشت و نیارا فراموش شد؛ هرچند عطرینا می‌توانست قسم بخورد که از گوشه‌ی چشمش می‌دید هر وقت نیارا چشم خانم لِیسی را دور می‌دید، دوباره آدامس را در دهانش می‌چپاند. الیکا هم به نیارا اشاره کرد و سقلمه‌ای به عطرینا زد و نخودی خندید.در این بین، عطرینا یک لحظه می‌خواست سرش را برگرداند به سمت نیارا که یکدفعه چشمانش به دختری جلب شدند که نزدیک نیارا ایستاده بود. دختر کمی ریزنقش بود. صورت لطیفی داشت و رنگ پوستش مقداری روشن‌تر از نیارا بود. دختر عینک بنفشی زده بود. فرم عینک به صورتش حالت فانتزی داده بود. شال مشکی براقی پوشیده بود که هر بار سرش را می‌چرخاند اکلیل‌های رویش برق می‌زدند. حتی به لباس فرم آکادمی‌اش هم اکلیل مالیده بود. معلوم بود عاشق چیزهای اکلیل‌دار و براق است. دختر متوجه نگاه عطرینا به خودش شد. مژه‌هایش را با عِشوه به هم زد و چشمک دوستانه‌ای به عطرینا زد. عطرینا یک نگاه سریع به خانم لِیسی انداخت تا مطمئن بشود که حواسش پرت است و بعد به طرف دختر رفت. الیکای بیچاره را هم که غرق گوش دادن به حرف‌های خانم لِیسی بود، به زور با خودش کشاند. ویژگی عطرینا این بود که حتی اگر تلاشی هم برای این کار نمی‌کرد، زود مردم را به خودش جذب می‌کرد. دختر سرش را تکان داد و عینک و شال پولک‌دارش برق زدند. لهجه‌اش لهجه‌ی مردم آفریقا بود: «سلام.»عطرینا هم خندید و گفت: «سلام. راستی، پولک‌های روی لباست خیلی توجه رو جلب می‌کنه.»ـ اوه، آره. من عاشق چیزهای براقم! الیکا که برخلاف میلش جذب شده بود، زمزمه کرد: «چه جالب!»دختر اول نگاهی به عطرینا و بعد نگاهی به‌ ملودی‌الیکا انداخت و ابرویش را بالا انداخت. عطرینا به جای الیکا گفت: «اون یه کم خجالتیه. تازه باهاش دوست شده‌م. اسم تو چیه؟»دختر پلک‌هایش را به هم زد و جواب داد: «اسم من جانیسا بَشیر هست و از کشور لیبی اومده‌م. شما چی؟»ـ اسم من عطرینا سلطانیه اهل ایران. این هم ملودی‌الیکا رابرتزه که انگلستانیه.جانیسا گفت:‌ «از آشنایی باهاتون خوشحالم. ببینم، عجیب نیست که توی آکادمی جیانا باید علاوه‌ بر اسممون، هر وقت خودمون رو معرفی می‌کنیم کشورمون رو هم بگیم؟»جانیسا، عطرینا و ملودی‌الیکا هر سه زدند زیر خنده. نیارا که به خاطر سروصدای آن‌ها حواسش جلب شده بود، پشت‌پلک نازک کرده بود، آدامسش را ترکاند و گفت: «ایش!»بعد از اینکه نیارا رویش را برگرداند، عطرینا آهسته جوری که نیارا نشنود به جانیسا گفت: «می‌دونی، یه ذره هم از نیارا خوشم می‌آد. دختر باحالی به‌نظر می‌رسه.»جانیسا دوباره قهقه زد و خانم لِیسی این بار به او چشم‌غره رفت. عطرینا و الیکا فوراً وانمود کردند تمام این مدت حواسشان به حرف‌های خانم لِیسی بوده تا اینکه اوضاع آرام گرفت. جانیسا این بار آرام‌تر خندید و گفت: «نیارا جوما رو می‌گی؟ همون که جلومون ایستاده و خانم لیسی ضایع‌ش کرد؟ خیلی ایرادگیر و شیطون به‌نظر می‌آد. اما گمونم، دختر جالبی باشه. راستی شما دوتا، عطرینا و ملودی، اممم ... ملودی‌الیکا، تو مشکلی نداری بهت بگم ملودی؟»الیکا که یخش آب شده بود، گفت: «ترجیح می‌دم الیکا صدام کنی. یا ملودی‌الیکا. همه یکی از این دوتا صدام می‌کنن.»جانیسا گفت: «باشه، پس عطرینا و الیکا، می‌آین با هم دوست بشیم؟»واضح بود جانیسا به همین زودی از آن‌ها خوشش آمده. عطرینا و اِلیکا هم بعد از کمی فکر کردن جواب مثبت دادند. الیکا گفت: «قبوله! من که هستم!»جانیسا گفت: «خب، عالیه.»همان موقع زنگ ناهار به صدا درآمد و خانم لیسی هم که تور آشنایی‌اش را تمام کرده بود، فرستادشان تا بروند و با بقیه‌ی دخترهای آکادمی ناهار بخورند. عطرینا گفت: «خوب شد. من خیلی گشنه‌مه. راستی، می‌آین کنار هم بشینیم؟»الیکا، عطرینا و جانیسا داشتند می‌دویدند تا زودتر به سالن غذاخوری برسند که داخل مدرسه بود. الیکا نفس‌زنان گفت: «البته. هر کی زودتر برسه باید برای بقیه جا بگیره.»جانیسا گفت: «هر کس اول برسه به سالن برنده‌ست! زود باشین، مطمئناً من با این سرعت ازتون جلو می‌زنم!»و دوید به طرف سالن غذاخوری. بقیه دخترهای تازه‌وارد هم بعضی پچ‌پچ‌کنان و بعضی ساکت نیز داشتند می‌دویدند تا زودتر از بقیه برسند، چون همگی خیلی گرسنه بودند. الیکا و عطرینا در حینی که داشتند سر جانیسا داد می‌زدند او اول شروع کرده و قبول نیست، دویدند دنبال بقیه دخترها.ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Aug 2024 00:05:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی دخترانه‌ی بین‌المللی جیانّا (بخش دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/Cappuccino/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%91%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-otvcoti3xrpk</link>
                <description>سلام:) من دوباره برگشتم. من کمی تغییرات در ساختار داستان دادم ببخشید عطرینا سلطانی همراه با مِلودی‌اِلیکا رابرتز از پله‌‌های دراز و مرمرین آکادمی جیانا پایین رفت. برای گذراندن اولین روزش در آکادمی خیلی هیجان داشت. ملودی‌الیکا از خوشحالی داشت ناخودآگاه زیرلب آوازی را می‌خواند. عطرینا نگاهی به دوست جدیدش انداخت و خنده‌اش گرفت.خانمی که بلندگو دستش بود و لباس‌های پرزرق‌وبرق روشن پوشیده بود، از بالای پله‌ها به انگلیسی گفت: «دخترا! لطفاً آروم باشید. من خانم لِیسی هستم؛ معاون پرورشی آکادمی جیانا.» خانم لِیسی موهای فرفری مشکی کوتاهی داشت که پایینشان را بور کرده بود. موهایش روی شانه‌هایش ریخته بودند، چکمه‌های شیک و زنانه‌ی‌ پاشنه‌بلند به پا داشت و تی‌شرت سفید ساده‌ای پوشیده بود. شلوارک چسبان طوسی‌اش تا زانویش را می‌پوشاند و بقیه قسمت‌های پاهای خوش‌فرمش با جوراب‌شلواری مشکی مات پوشیده شده بود. چکمه‌های بندبندی پاشنه‌بلند کِرِم‌رنگ داشت و رژ لب قرمز روشنی زده بود. دخترها از چهارده ساله تا نوزده ساله، با هر تیپ و سن‌وسالی که بودند، پچ‌پچی کردند و بعد ساکت شدند. همه روبروی خانم لیسی ایستاده بودند و با دقت گوش فرا داده بودند. خانم لیسی گلویش را صاف کرد و با صدای لطیف و زیبایش شروع به صحبت کرد. لهجه‌ی غلیظ بریتانیایی داشت. «سلام دخترا. همون‌طور که می‌دونین، اینجا آکادمی دخترونه‌ی بین‌المللی جیانا هست که در حومه‌ی بریتانیا واقع شده. تقریباً از تمام کشورهای دنیا می‌تونین اینجا ثبت‌نام کنین. سطح درسی و آموزشی آکادمی جیانا بالا هستش. شما از فردا تا آخر ترم باید هر روز ساعت هشت صبح با صدای زنگ از جاتون بلند بشین و برین سالن غذاخوری که بهتون نشونش خواهم داد صبحانه‌ی مدرسه رو بخورین. حواستون باشه حتی روزهای تعطیل هم باید با لباس فرم باشید و فقط برای خواب لباس مخصوص آکادمی رو بهتون می‌دیم. ما روزی سه‌تا زنگ‌ تفریح یک‌ربعه داریم. شما باید تا ساعت دوی بعدازظهر درس بخونین و بقیه‌ی وقتتون به‌جز موقع غذا خوردن و انجام تکالیف که ساعت مشخصی دارن، آزاده. آکادمی‌ دخترونه‌ی جیانا یه مجتمع بزرگه. حیاط خیلی بزرگی با وسایل ورزشی، بوفه و غرفه‌های متنوع داره. همچنین یه مجموعه قسمت‌های تمام‌ساحتی (تفریحی) داره که با اجازه‌ی مسئولین آکادمی می‌تونین ازشون استفاده کنین. هر ده دختر با هم توی یه خوابگاه می‌خوابن که در بالاترین طبقه‌ی برج‌های مدرسه واقع شده‌ن.»خانم لِیسی لبخند دلنشینی زد و گفت: «دخترا، امروز چون اولین روزه، درس یا کلاس ندارین. در ضمن، هر ترم یه مسافرت خارج کشور یا خارج شهر هم می‌بریمتون.»صدای هلهله‌، هورا و اظهار هیجان به حدود دویست زبان مختلف همزمان نشان داد که همه از همین الان عاشق آکادمی شده‌اند. عطرینا از خوشحالی سر‌ازپا نمی‌شناخت و الیکا فقط می‌توانست با دهان باز به خانم لیسی زل بزند. وقتی توانست حرف بزند، گفت: «باورم نمی‌شه! این بهترین آکادمی دنیاست!»ملودی‌الیکا بدون اینکه بداند دقیقاً دارد چه‌کار می‌کند، عطرینا را تا سرحد مرگ سفت بغل کرد. دختر نسبتاً قدبلندی که کنار آن‌ها ایستاده بود و پوست سبزه و قیافه‌ای گیرا داشت، صورتش را درهم کرد و گفت: «اَه!»عطرینا برگشت تا به دختر نگاه کند. دختر آدامسی را که داشت با مهارت باد می‌کرد ترکاند و دنباله‌ی روسری بلندش را روی شانه‌اش انداخت. مویش را از توی صورتش فوت کرد کنار و عطرینا با شگفتی فهمید که موهایش صورتی هستند. الیکا از بغل دست عطرینا پرسید: «موهات رو رنگ کرده‌ی؟»همین که دختر با افاده به الیکا نگاه کرد و شروع به سخن گفتن کرد، عطرینا دید که دختر با لهجه‌ی خاصی صحبت می‌کند که آن را نمی‌شناخت. «شاید!» دوباره آدامسش را با صدای بلندی ترکاند و باز بادش کرد. «اصلاً به تو چه ربطی داره؟»الیکا با پررویی و حاضرجوابی گفت: «هیچ ربطی به من نداره! ولی دلم می‌خواد بدونم. راستی، اسمت چیه؟»الیکا ناگهان دست‌پاچه شد؛ چون یادش آمده بود خیلی عادی با دختر جسور حرف زده و بعد طبق معمول خجالتش گل کرد و چند قدم عقب رفت. عطرینا ابرویش را رو به الیکا بالا برد. ملودی‌الیکا سرش را تکان داد.دختر با همان لحن لوس جواب داد: «اسمم نیارا ئه. از تانزانیا اومده‌ام. شماها چی؟»عطرینا دست‌به‌سینه ایستاد. نمی‌خواست جلوی نیارا کم بیاورد. «نیارا؟! اسم عجیبیه! کجاییه؟»ـ تانزانیایی دیگه، عقل کل.عطرینا با جسارت گفت: «صحیح. خب، اسم من عطرینا سلطانیه و از ایران اومده‌ام. این هم ملودی‌الیکا رابرتز اهل انگلستانه.»چشمان الیکا از شجاعت کیانا گشاد شدند. عطرینا شانه‌هایش را بالا انداخت. نیارا دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما صدایی از آن بیرون نیامد. زیرا همان موقع خانم لیسی در بلندگو داد زد که می‌خواهد برای تازه‌واردها تور آشنایی با آکادمی بگذارد و عطرینا و ملودی‌الیکا دنبال بقیه تازه‌واردها که یک‌ششم دخترهای قدیمی بودند، راه افتادند. الیکا دوباره خجالتی به‌نظر می‌آمد و چشمانش درشت و وحشت‌زده بودند. عطرینا آهی کشید و کمی عقب ماند تا به الیکا برسد و چند کلمه در گوشش بگوید تا آرامَش کند. درست در همان لحظه، نیارا همراه سیل دخترها  در حالی که مثل همیشه آدامسش را باد می‌کرد، بدون اینکه ببیندشان، از آن‌ها جلو افتاد. پس نیارا هم یک تازه‌وارد بود. شاید اصلاً در کلاس آن‌ها بود!عطرینا و ملودی‌الیکا دوباره راه افتادند. عطرینا نیشخندی زد و گفت: «فکر کنم رابطه‌مون با نیارا تهش به یه جایی برسه. تو چی فکر می‌کنی الیکا؟»ـ پَه! عمراً! می‌دونی عطرین، به‌نظرم تو اصلا آدم منطقی‌ای نیستی!عطرینا تشر زد: «عطرینا! متنفرم از اینکه یکی اسمم رو کوتاه کنه.»الیکا گفت: «پس مثل منی. بعضی‌ها صدام می‌کردن الی، فقط چون می‌دونستن خیلی خیلی از این اسم بدم می‌آد. خیلی اسم مزخرفیه.»عطرینا با سر تأیید کرد: «موافقم. ملودی‌الیکا، یا حتی الیکا خیلی اسامی قشنگی‌ان، ولی الی خیلی سطحی و مسخره‌ست. می‌دونی، شبیه این می‌مونه که به نیارا بگن نیا. نیارا اسم بدی نیست، ولی نیا خیلی زشته.»اتفاقاً نیارا هم همان موقع داشت از کنار عطرینا و الیکا رد می‌شد. چشم‌غره‌ای به عطرینا رفت و دسته‌ای از موهای صورتی‌اش را از صورتش هل داد کنار. حتی ابروهایش را هم صورتی کرده بود.ـ دارم می‌شنوم چی می‌گین‌ ها! محض اطلاعتون، کر نیستم.عطرینا خندید. «دختر، خیلی بامزه بود.»نیارا دوباره نگاه وحشتناکی به آن‌ها انداخت و سریع دور شد. «خیلی بی‌ادبی دخترک ایرانی.»عطرینا اخم کرد. ملودی‌الیکا هم اخم کرد.الیکا دست‌به‌سینه بدون اینکه خودش بداند ژست خیلی خفنی گرفت و گفت: «حسابش رو می‌رسم.»عطرینا متلک پراند: «پس اون الیکای خجالتی چی شد؟»الیکا از عصبانیت به عطرینا پرید و با مشت بهش حمله کرد. خانم لیسی برگشت تا «هیس!» بلندی با لهجه‌ی خیلی غلیظش به ملودی‌الیکا بگوید. وقتی خانم لیسی دوباره رویش را برگرداند، عطرینا دور از چشم او پس‌گردنی‌ای به الیکا زد و گفت: «اینم تلافیِ بنده!»ملودی‌الیکا خیز برداشت ...«اول حساب تو یکی رو می‌رسم! دیگه به اندازه‌ی کافی ازت کشیده‌م!»ـ بچه‌بازی‌هات تمومی نداره. الان دوباره توجه خانم لیسی رو جلب می‌کنی خنگول! الیکا پشتش را به عطرینا کرد و گفت: «دیگه باهات دوست نیستم!»عطرینا خنده‌ی تمسخر‌آمیزی کرد. «اهه، نه‌خیر، نمی‌تونی زیاد بدون من دووم بیاری. به طور علمی ثابت شده.»به محض اینکه حرف عطرینا تمام شد، نیارا سرش را برگرداند و رو به ملودی‌الیکا و عطرینا زیرلب گفت: «خیلی بچه‌اید!»ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 22:26:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی دخترانه‌ی بین‌المللی جیانا (بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/Cappuccino/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C-%D8%AC%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-djozttj8uo4h</link>
                <description>دستانم از اضطراب به لرزه افتاده بودند. آب دهانم را قورت دادم و سعی کردم خودم را مجبور کنم آرام باشم. بالاخره بعد از دو سال انتظار، توانسته بودم در آکادمی موردعلاقه‌ام ثبت نام کنم. حس می‌کردم تمام آرزوهایم به حقیقت پیوسته‌اند و از خوشحالی می‌خواستم گریه کنم. نفس عمیقی کشیدم و به تابلویی که رویش اسم مدرسه را نوشته بود، نگاه کردم. «آکادمی دخترانه‌ بین‌المللی جیانّا.»بین سیل دخترانی که وارد می‌شدند، توجهم به دختری که گوشه‌ای ایستاده بود جلب شد. مثل تمام کسان دیگری که در آکادمی جیانا درس می‌خواندند، لباس فرم زیبایی پوشیده بود؛ یکی از مزیت‌های این آکادمی. لباس فرم ما عبای مشکی‌ای بود که یک سوم پایینش چین ملایمی داشت و نوارهای بنفش. پایین آستین‌هایش هم همین‌طور بود. او صندل سفیدی پوشیده بود که تا نصف پایین زانویش را پوشانده بود و روی جوراب شلواری مشکی اش خودنمایی می‌کرد. صندل‌هایش پاشنه‌ی کوتاهی داشتند. مثل اکثر دختران آکادمی سفید‌پوست بود و چشمانی به رنگ آبی‌-طوسی داشت که توجه را به خود جلب می‌کرد. ابروهایش قهوه‌ای نسبتاً روشن بودند و حدس زدم موهایش هم همین رنگی اند. روسری بنفش ساده‌ و خنکش را مدل خاص و برازنده‌ای بسته بود و چند دانه کک‌ومک روی صورتش به چشم می‌خوردند.به طرفش رفتم. او با دیدن من لبخند خجولی زد و کمی عقب رفت. آهسته به زبان انگلیسی گفت: «سلام. اسم تو چیه؟»لبخند گرمی بهش زدم و جواب دادم: «سلام. من عطرینا سلطانی‌ ست. از ایران می‌آم. تو چطور؟»دختر زیر لب گفت: «چه اسم قشنگی. من انگلیسی‌ام. اسمم مِلودی‌ اِلیکا رابرتز ئه. همه فامیل الیکا صدام می‌کنن. از آشنایی باهات خوشحال شدم.»به دروازه‌ی آکادمی اشاره کردم و پرسیدم: «چرا نمی‌ری تو؟»الیکا سرخ شد و گفت: «آخه من یه ذره خجالتی‌ام. منتظر بودم یه کسی رو پیدا کنم تا کمکم کنه و این اطراف رو نشونم بده.»گفتم: «متأسفانه من هم مثل تو تازه‌وارد و ترم اولی هستم، اما می‌تونم همراهت بیام.»صورت الیکا درخشید و گفت: «خیلی ممنونم عَطرینا.»در همان حال که با آخرین نفرات وارد آکادمی جیانا می‌شدیم، با هم حرف هم می‌زدیم. الیکا گفت: «می‌دونی، من خیلی دلم می‌خواست بیام این آکادمی. خیلی تعریفش رو شنیده‌م. حالا که بالاخره چهارده سالم شده، تونستم بیام اینجا. من معمولا با کسی دوست نمی‌شم، چون بقیه فکر می‌کنن من خیلی خجالتی و عجیب‌غریبم و ازم فاصله می‌گیرن. مدرسه‌ی قبلی‌م یه مدرسه‌ی روزانه توی جنوب انگلستان بود که بهترین دوستم، روبرتا، هم اونجا می‌رفت.»روی صورت ملودی‌الیکا را سایه‌ای پوشاند. «اما بعد وقتی ده سالم بود، همه چی عوض شد. روبرتا برای چند ماه همراه یکی از اقوامش سفر رفته بود آمریکا. اون موقع آمریکا خیلی جای خاصی برای ما بود. لس‌آنجلس، شیکاگو ... هردو خیلی ذوق داشتیم و روبرتا قول داد بهم نامه بنویسه و همه‌چی رو تعریف کنه. ما عهد بستیم با اینکه از همدیگه جدا شدیم، هرگز رابطه‌مون رو قطع نکنیم.»لبان الیکا برای یک لحظه طوری لرزیدند گویی می‌خواهد گریه کند. «وقتی روبرتا برگشت، آدم دیگه‌ای شده بود. از همون لحظه‌ای که با تی‌شرت کوتاه مشکی و شلوار جین ذغالی زانوپاره و کت جین سنگ‌شور برگشت، این رو فهمیدم. کفش‌های اسپرت مد آمریکا خریده بود و موهای فرفری مشکی‌ش رو کوتاه کرده بود. سرووضعش خیلی ناجور به نظرم می‌رسید. با این حال به استقبالش رفتم. خیلی گرم احوال پرسی کردم، ولی روبرتا فقط لبخند محوی زد. با تنفر به روسری‌م که مامانم برام بسته بود زل زد و با لحن وحشتناکی گفت: «خیلی از این عادتت بدم میاد. خیلی زشت می‌شی. بابا، اینو دربیار. تو دیگه کی هستی؟ از زندگی‌ت لذت ببر. لباسای نکبتت رو عوض کن و بیا بریم بازی کنیم.»ـ حرفای بی‌رحمانه‌ی اون محکم‌تر از سیلی به صورتم خوردن. روبرتا هرگز آدم مذهبی‌ای نبود، ببخشید، در اصل، به قول خودش یه مسیحی‌الاصل بود و همیشه گردنبند صلیبش رو به گردنش می‌بست. تا اینجا همیشه به عقیده‌م احترام می‌ذاشت و با اینکه خیلی با هم متفاوت بودیم هرگز حرفای تندی بهم نمی‌زد. تندتند پلک می‌زدم با این حال برخلاف میلم اشک تو چشمام جمع شده و دویدم و از اونجا دور شدم. وقتی برگشتم خونه، به دروغ به مامانم گفتم روبرتا هنوز برنگشته. و بعد از اون، همه چی بین ما عوض شد. دیگه نگاهم هم نمی کرد و من هرگز باهاش آشتی نکردم. من دیگه نمی خواستمش.از وقتی روبرتا دیگه باهام دوست نبود، مدرسه غیرقابل تحمل تر شده بود. همه یا بهم زور می گفتن یا نگاهم هم نمی کردن. هیچ کس باهام دوست نمی شد. روبرتا خیلی محبوب بود و من اصلا. کم کم فراموشم کرد و رابطه مون هرگز برنگشت. یه روز به خودم گفتم دیگه بسه. یه روز که مامان و بابام و خواهرم خونه نبودن بی اجازه رفتم سر لپتاپ و مدرسه م رو انتخاب کردم. از لحظه ای که چشمم به عکس اینجا خورد شد مثل خونه م. پول جمع کردم تا وسایل و لباس مدرسه رو بگیرم و یه روز یهویی به خانواده م گفتم تصمیم گرفته‌م چی‌کار کنم. اونا بهم حق انتخاب دادن و قبول کردن. حالا هم که اینجام.»زنگ ناآشنایی ناگهانی به صدا درآمد و هردویمان را مملو از هیجان کرد. من، عطرینا سلطانی و ملودی‌الیکا رابرتز همزمان وارد مدرسه شدیم. ملودی‌الیکا خندید و گفت: « بذار ببینیم روز اول آکادمی جیانّا چطوره.»ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 22:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Zoe&#039;s Diary</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/the-zoes-diary-z8e5ryrfhnvh</link>
                <description>دفترچه‌خاطرات زویی یک داستان دنباله‌دار دوزبانه است.2084/11/02Dear Diary!My name is Zoe Williams. I live with my Mom, My Dad, My brother, Zander and my sister, Sou. Umm... but this is my first diary writing and I&#x27;m not sure I&#x27;m good at it or no... well, for everything there is a first time. OK. I&#x27;ll tell you about my home, My family &amp; my friend. I only have three friends; but I talk about everything with them. Their names are Valensia, Valentina and Gianna. They&#x27;re cool friends and I love them. They... sorry. I realy don&#x27;t want to say that. Giving information about them is sooo boring. And also, I like to first, see the people and then talk to them or get information about them; so I want to give you the same chance. When I say how I spend time with them, you can get to know them. About my family, too. Umm...I live in the USA and I&#x27;m Shia. In the recent decade, one third of America&#x27;s people converted to Islam.  ۲۰۴۸/۱۱/۰۲دفترچه خاطرات عزیز!اسم من زویی ویلیامز است. من با مامانم، بابایم، برادرم زاندِر و خواهرم سو زندگی می‌کنم. اممم... ولی این اولین باری که در دفترچه خاطرات چیز می‌نویسم و نمی‌دانم که در آن خوب هستم یا نه. خب، برای هر چیزی یک اولین بار وجود دارد. خوب. من به تو در مورد خانه‌ام، خانواده‌ام و دوستانم حرف می‌زنم. من فقط سه‌تا دوست دارم، اما با آن‌ها در مورد همه چیز صحبت می‌کنم. اسم آن‌ها والِنسیا، جیانّا و والِنتینا است. آن‌ها دوست فوق‌العاده‌ای هستند و من دوستشان دارم. آن‌ها... ببخشید. من واقعا دلم نمی‌خواهد این را بگویم. دادن اطلاعات در مورد یک نفر واااقعا خسته‌کننده است. و در ضمن، من بیشتر دوست دارم یک نفر را ببینم و بعد در موردش اطلاعات کسب کنم، پس به شما هم این فرصت را می‌دهم. وقتی دارم درباره‌ی گذراندن اوقات فراغتم با آن‌ها حرف می‌زنم، آن وقت می‌توانید با آن‌ها آشنا شوید. در مورد خانواده‌ام هم، همین طور. اممم...من در ایالات متحده‌ی آمریکا زندگی می‌کنم و من یک شیعه هستم. در دهه‌ی گذشته، یک‌سوم مردم آمریکا به اسلام روی آوردند. ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 21:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای ساجده ۱: بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%AC%D8%AF%D9%87-%DB%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-cgrcgjdmeayf</link>
                <description>نگهبان ناهارش را می خورد. اکنون وقت استراحت تمام شده. او نگران است. نکند رییس دعوایش کند. به سمت اداره می رود. چه کار کند؟ بهترین کار، این است که به روی خود نیاورد. دخترش مریض است. حق دارد دیرتر برسد. رئیس دعوایش می کند.اشکالی ندارد. او عادت دارد. دخترش آلرژی دارد. تلفن زنگ می زند. زنش است.ـ دکتر می گوید آلرژی زیادی نیست.گوشی را می گذارد. خیالش راحت شده. اوضاع خوب است. رییس فکر می کند: «او لاف می زند تا دیر آمدنش را ببخشم. خوب، اشتباه کرده!»یکهو از خواب می پرد. ای وای. مثل اینکه ... ساعت چند است؟حدسش درست است. پدرش باز دیر کرده. بهتر است، بیدارش کند.به طبقه ی بالا می رود. هان؟ از صدای این ... وای! یعنی چه اتفاقی افتاده؟ بدو به طرف اتاق مادروپدر می رود. وااای! پدرش روی تخت است ... وای پدر از تب می سوزد. مادر کجاست؟ آهان او سرکار است.ـ پدر ... پدر ...پدر لای چشمش را باز می کند و لبخند کمرنگی می زند.ـ خودتی ساجده؟ـ آره پدر. حالت بده.ـ من خوبم. اما امروز سر کار نمی روم.وایسا! این چه بویی است؟ به حیاط می رود. نیلو، برادر بزرگش دارد نودل می خورد. یک نودل را به طرفش می اندازد. ساجده عصبانی می شود.ـ فکر می کنی خیلی بامزه ای؟نیلو چیزی نمی گوید و خنده کنان به طرف خانه می رود. نیلو، به آشپزخانه می رود تا باز هم نودل بخورد. و غذای طوطی شان را هم می دهد. ساجده به دنبال نیلو می رود به آشپزخانه و به یخچال تکیه می دهد.ـ نیلو، پدر مریض است.ـ باشه.و به سمت یخچال می رود. ظرف هویج، قارچ و بروکلی را برمی دارد و برای پدر سوپ درست می کند.ـ مادر می خواهد ما را به مسافرت ببرد.ـ چی! شوخی می کنی؟ـ نه.ـ من نمی خوام!ـآروم باش!نیلو در حالی که با کمال خونسردی روی نانش مربا می مالد فکر هم می کند.ـ چرا؟ـ آخه من از مسافرت خوشم نمی یاد.نیلو حرف نمی زند و شانه بالا می اندازد. صبح روز بعد آن ها چمدان هایشان را بستند و آماده ی سوار شدن به تاکسی اند.ـ آخه نمیشه! باید طوطی هم ببریم!در همان حال مادر می آید و می گوید: ـ بیایید این هم قفس طوطی.ـدیدی گفتم نیلو؟اما نیلو رفته بود به کمک پدر سرما خوردشان که چهارمین عطسه را هم کرده بود. آن ها چمدانها را در صندوق عقب تاکسی جا دادند و کمک پدر ماسک زدشان کردند که مدام سرفه می کرد.ـ پدر کمی آب می خوای؟ـ بله ممنون نیلو.حوصله بچه ها سر رفته بود ولی از جلوی منظره های جالبی رد می شدند. اگر می خواهید بدانید چه منظره هایی دیدند، به پست بعدی بروید!ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 13:53:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و بارانی که دوستی‌ای را برگرداند «قسمت آخر»</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-fqftit444mdq</link>
                <description>سدناو بارانی که دوستی‌ای را برگرداند، قسمت سومِ شبی زیر باران است. نام قسمت دوم این داستان بگذار گریه کند است.سَدِنا با قدم های سنگین از مترو پیاده شد. تمام راه را ناخودآگاه به ساینا فکر می کرد. خوب ... شاید، فقط شاید، کمی بی رحمانه رفتار کرده بود. اما دیگر اصلا دلش نمی خواست دوباره با ساینا دوست باشد. و تازه، حتی از بحث در این باره حالش به هم می خورد. ولی کمی تردید داشت. آیا واقعا داشت کاری را می کرد که دلش می خواست؟ بیا با خودمان صادق باشیم. راستش را بخواهید، او یک کم درباره ی این موضوع احساس گناه می کرد؛ و کمی هم دلش می خواست این کارها را کنار بگذارد و برگردد پیش دوستش. ببخشید، یعنی ... دوست سابقش. او و ساینا بارها و بارها قهر کرده بودند، اما هربار یکی نرم می شد و در آخر کوتاه می آمد و هیچ کدام به اندازه ی این یکی جدی نبود. همان جا روی یکی از صندلی های بغل جایگاه مترو نشست و غرق فکر بود که متوجه شد ده دقیقه گذشته. سدنا تلوتلوخوران و در حالی که از هجوم احساساتش گیج شده بود، بلند شد و بدون اینکه بداند چرا، دوید به طرف ایستگاه اتوبوسی که او را به خانه شان می رساند. خط متروی آنجا کمی از خانه ی آن ها دور بود.فقط می خواست فرار کند. نمی خواست فکر کند. هنوز نمی توانست خودش را راضی به آشتی کند. آن زخم زبان های سنگین و عمیق، کینه ای در وجودش از ساینا کاشته بود که به این راحتی از بین نمی رفت. امکان نداشت با کسی که این چنین ازش نفرت داشت دوست شود. از خودش بدش آمده بود. سدنا نفهمید چطور خودش را به اتوبوس رسانده و سوار شده. و ندید که ساینا بدون اینکه او را ببیند، از مترویی که تازه ایستاده بود پیاده شد و...سدنا با افکار درهم و آشفته در کنجی به دور از جمعیت خود را جا کرد. از طغیان احساسات دلش می خواست فریاد بزند. حال و هوایش مثل حال و هوای گریه کردن بود. با این حال همه چیز را در خودش ریخت و با حالی بدتر از قبل چنان محکم هیکلش را انداخت روی صندلی که صندلی جیرجیر کرد. سدنا گویی اصلا صدای باران را که چون رعد به شیشه های اتوبوس می خورد و پایین می ریخت نمی شنید. آیا واقعا زندگی بدون ساینا را می خواست؟آرزویی از ته دل کرد که ای کاش می توانست با کسی که درکش می کند مشورت کند. دوستان دیگرش برای این کار خوب بودند؟ نه خیر، آن ها برای همچین موضوعی بیش از حد غیر-جدی بودند. والدینش؟ نه، تنها کاری که آنها می کردند سرزنش کردن او برای این رفتارها بود. خواهر یا برادرش؟ نه، آن ها هم که فقط کرم می ریختند و لوس بازی در می آوردند.یکمرتبه سدنا احساس کرد کاملا تنهاست و اشک در چشمانش جمع شد. او چه کار کرده بود؟! چه کار؟! با دل پر و آماده ی گریه زیر باران در حالی که مثل موش آب کشیده خیس شده بود، راه افتاد طرف برجی که در آن زندگی می کردند.در آسانسور تمام وقت در حال عطسه کردن بود و ترسید که یک وقت مریض شده باشد. وقتی مادرش در را باز کرد، از دیدن سدنا که از لباسش آب می چکید و تا مغزاستخوان خیس بود، وحشت کرد. فوری آوردش داخل، لباس گرم و حوله بهش داد و یک قرص استامینوفن. به محض اینکه سدنا خودش را خشک کرد و لباس خشک پوشید، مادرش عملا هلش داد داخل حمام تا به قول خودش «آلودگی های آب باران» را از پوستش پاک کند. سدنا وقتی آن شب زود به رختخواب رفت و با موهای خیس و بدن و لباس تمیز و خشک زیر پتو دراز کشید، حس کرد حالش خیلی بهتر شده و دوباره متعادل شده. از همه بهتر، خبری از خواهر یا برادرش نبود که با نیش و کنایه هایشان روزش را به گند بکشند. صبح که شد، با اینکه هنوز عطسه می کرد و گلودرد داشت، احساس کرد دیگر نمی تواند حتی یک دقیقه ی دیگر هم در خانه بماند. یک صبحانه ی سرسری خورد و لباس های همیشگی اش را پوشید و از خانه بیرون زد و رفت تا در حیاط کمی قدم بزند.هدفونی در گوشش گذاشت تا کمی آهنگ گوش کند و دستانش را در جیب هودی اش فروبرد. حیاط خانه ی آن ها بزرگ بود و حیاطی مشترک با برج بغلی. یکدفعه متوجه شد ساینا از برج کناری بیرون می آید و آهسته به طرف برج خانواده ی سدنا می رود؛ اما بعد، متوجه سدنا شد و دوید به طرفش. سدنا گام هایش را تند کرد تا از ساینا دور شود.صدایی از فراز هدفون به گوشش رسید؛ صدایی آشنا. ساینا نفس زنان التماس کرد: «سدنا! خواهش می کنم!»سدنا این بار سر جایش ایستاد و هدفون را از گوشش درآورد. دیگر دلش نمی خواست با هیچ کس بدرفتاری کند. از آن گذشته، احساس می کرد باید حرف های ساینا را بشنود، ولی همچنان پشتش به ساینا بود.ساینا از این کار غیرمنتظره خیلی خوشحال شد. چند قدم جلوتر رفت، البته با احتیاط تا به سدنا نزدیکتر بشود. ساینا نفس عمیقی کشید و آرام شروع کرد. «سدنا، من واقعا خیلی خیلی متاسفم که اون حرفا رو بهت زدم. نتونستم خودم رو کنترل کنم. حق با توبود و حق داشتی این طور از دستم ناراحت بشی...»سدنا بغضی را در گلویش احساس کرد و عذاب وجدانی شدید. او حتی یک ثانیه هم فکر نکرده بود که شاید حق با ساینا باشد، اما ساینا تمام مدت فکر می کرد سدنا حق داشته که این طور با او رفتار کرده. سدنا خیلی از خودش خجالت کشید.برای اولین بار فکر کرد شاید مستحق آن حرفها بوده است؛ چون او همیشه قویتر از ساینا بود و در نتیجه بدون اینکه بفهمد همیشه ساینا را مجبور می کرد مطابق میل او رفتار کند. حالا فقط همین یکبار، ساینا چیزی از او درخواست کرده بود و او با بی ادبی حرفش را نادیده گرفته بود. تازه ... چیزی که ساینا می خواست این بود که او با تمام ایرادها و قلدربازی هایش دوباره دوستش باشد.ساینا آهسته ادامه داد: «من اون موقع با خواهرم تو خونه دعوامون شده بود و ناراحتی م رو سر تو خالی کردم. حلا، لطفا سدنا، می شه با هم آشتی کنیم و دوباره دوست باشیم؟ خواهش می کنم.»سدنا یکدفعه احساس کرد در کل دنیا دوستی بهتر از ساینا نمی تواند پیدا کند. دیگر نتوانست تحمل کند. چرخید رو به ساینا و اشک از چشمانش سرازیر شد. سدنا گفت: «البته که می تونیم، ساینا. واقعا متأسفم. من خیلی با تو بدرفتاری کردم.»ساینا خیلی تعجب کرد و خیلی هم خوشحال شد. سدنا دوستش را در آغوش کشید و بهش گفت: «قول می دم دیگه این قدر باهات بدجنسی نکنم.»ساینا هم از ته دل سدنا را بغل کرد. وقتی سدنا دستش را روی شانه ی دوستش گذاشت تا با هم بروند خانه ی سدنا، متوجه شد اشک شادی در چشمان ساینا می درخشد.</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jul 2024 12:21:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سرزمین‌های برهوت قسمت پنجم (قسمت آخر!)</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-up963h3cv31v</link>
                <description>نگینبعد که دوباره هوشیار شدم، حس کردم روی جای سفت و سختی ام و قبل از این که چشمانم را باز کنم صدای بقیه به گوشم رسید. (اوه، خدای من؛ عجب بدبیاری بزرگی)، (حالا با نگین چکار کنیم؟)، (خودش به هوش می‌آید. نمی توانیم کاری کنیم)سرفه ی بلندی کردم و همه ساکت شدند. نیما بهم نگاه کرد و گفت: (بالاخره به هوش آمدی؟!) نیازی به گفتن جواب نبود. بعد از یک دقیقه سکوت بالاخره سورنا گفت: (اوم ...)وسط حرفش پریدم و گفتم: (نمی توانی یک چیز بهتر بگویی؟ چه اتفاقی افتاد؟)سورنا با عصبانیت گفت: (اگر بهم مهلت بدهی می گویم.)ـ ببخشید.ـ خواهش می کنم. با اشتیاق به او نگاه کردم.ـ چه شده؟ منتظر چیزی هستی؟ـ بله دیگر. بگو چه اتفاقی افتاد.ـ آهان. بعد در حالی که گلویش را صاف می‌کرد گفت: (خب، بعد آن‌ها ما را در کیسه ای انداختند و به اینجا آوردند...) آنجا یک نیمکت چوبی و چهار تخت داشت.گفتم: (همین؟)او گفت: (مگر انتظار داشتی چه چیزی بشنوی؟) سرخ شدم.شهاب گفت: (چطور برگردیم خانه؟) به هم نگاه کردیم. نیما دهانش راباز کرد تا چیزی بگوید که ناگهان در باز شد و گرگی که یک موش به دهان داشت تو آمد. او موش مرده را جلوی ما انداخت و گفت: (بیایید بخورید.)من لرزش بدنم را فرودادم و با لکنت زبان گفتم: (اما...اما...م...ما که نمی‌توانیم...) نیما باآهی عمیق حرفم را ادامه داد: (موش بخوریم.)گرگ در حالی که می‌گفت: (به من چه!) از در بیرون رفت و آن را محکم به هم کوبید. به موش نگاه کردیم و آب دهانمان را قورت دادیم. عاقبت نیما از دم موش را گرفت و از لای زنجیرهای در بیرون انداخت. روی تخت‌ها نشستیم و صدای قار و قور شکممان بلند شد.گفتم: (حالا چکار کنیم؟)سورنا گفت: (فهمیدم!)                                                                                  ...شب بود. صدای جیرجیرک ها می آمد. صدای خروپف سورنا و نیما و شهاب بلند بود. من کشیک می دادم. خوابم برده بود. ناگهان صدای ساعت دیواری آمد و بیدارم کرد. از جا پریدم. ساعت ۱۱ شب بود. قرار بود من کشیک بدهم و هر وقت ساعت ۱۲ شد بقیه را بیدار کنم و نقشه مان را اجرا کنیم. با خود گفتم:‌ (ای بابا! یک ساعت مانده. حالا که کسی متوجه نمی شود این یک ساعت را می خوابم. درواقع اصلا من باید بخوابم و سورنا کشیک بدهد. اما آن بدجنس تقلب کرد و قرعه به من افتاد.)من خوابیدم. یک ساعت بعد، نیما چنان خروپف را شروع کرد که از سروصدا از جا پریدم و از تخت زمین افتادم. آهسته گفتم: (آخ!) بعد با عصبانیت بلند شدم و بقیه را بیدار کردم. سورنا یک گوشه ایستاد و فریاد کشید: (نگهبان! نگهبان!)گرگ بزرگ تو آمد و با عصبانیت به پسری که خوابش را بهم زده بود نگاه کرد. بعد هم به من و شهاب و نیما نگاه کرد که مظلومانه با قیافه ای وحشت زده گوشه ای ایستاده بودیم. گرگ گفت: (چیه؟)سورنا گفت: (یک شیر بزرگ به ما حمله کرد!) بعد او سر گرگ را گرم کرد. نیما کلیدها را از کمربند گرگ کش رفت.گرگ گفت: (کلیدها را پس بده بچه!) ما با عجله در را باز کردیم و به هوای آزاد فرار کردیم. شنیدم گرگ گفت: (رفیق! زندانی ها فرار کردند!) ما با آخرین سرعت به طرف درختی دویدیم و شب را آنجا گذراندیم.                                                                           ...از خواب بیدار شدم. نیما و شهاب و سورنا با هم حرف می زدند. با صدای خواب آلودی گفتم: (صبح به خیر! صبحانه نداریم؟) شهاب خندید. همه جیب‌های شلوارامان را گشتیم. در جیب های نیما و شهاب به غیر از پرز لباس چیزی نبود. در جیب من یک دستمال کاغذی تا شده بود؛ در جیب سورنا هم یک بسته کلوچه!نیما گفت: (باید هیزم جمع کنیم.)بعد از نیم ساعت یک کپه هیزم کنار درخت ها جمع شده بود. سورنا دوسنگ را به هم مالید و آتشی برپا شد. هرکدام از ما یک کلوچه را روی آتش کباب کردیم و خوردیم.ناگهان سورنا گفت: (راستی، چطور باید به زمین برگردیم؟ دفعه ی قبل با کتاب نگین برگشتیم اما الان آن را همراه خود نداریم.) به بقیه نگاه کردم و آب دهانم را قورت دادم. نیما لگدی به بوته زد و گفت: (به خشکی شانس!)ناگهان یک دیوار آجری دیدیم که تا چشم کار می‌کرد ادامه داشت. یک در وسط دیوار بود. شهاب گفت: (این دیگر چه تله ای است؟)ما در را باز کردیم و داخل شدیم. کتابخانه آنجا بود!همه همزمان فریاد زدیم: (هورا!!!!!!)</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2024 14:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سرزمین‌های برهوت قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-vh3kk8sdilt8</link>
                <description>نگینالان یک ماه از آن ماجرا گذشته است. من و سورنا دیگر با هم دوست صمیمی هستیم و زیاد با هم رفت و آمد داریم. دلمان ماجراجویی می‌خواهد و راهش را هم بلدیم. فقط منتظر فرصت‌ایم.مادر گفت:ـ امروز در کتابخانه جشنواره‌ای بزرگ برپا است. و ما می‌خواهیم به آنجا برویم.از هیجان قاشق را در سوپ انداختم. من خوب می‌دانم وقتی مادر می‌گوید «ما»، منظورش چی است. قبل از خواب، آن‌قدر هیجان داشتم که نمی‌توانستم بخوابم.اندیشیدم: «قرار است فردا با سورنااینا به کتابخانه برویم. وقت خوبی برای ماجراجویی است.» بالاخره وقتی فردا به آنجا رفتیم، سورنا را دیدم. با نیما، شهاب و سورنا به گوشه‌ای رفتم.از نیما پرسیدم: (تو از ماجراجویی خوشت می‌آید؟) جواب بله داد. شهاب با کنجکاوی نگاهم می‌کرد و می‌خواست بداند موضوع چیست. نگاه پرسش‌آمیزی به سورنا انداخت. سورنا به او گفت: (خودت می‌فهمی.)من و سورنا با شهاب و نیما به داخل دریچه رفتیم. نیما در حالی که صدایش می‌پیچید گفت: (این کارها چیست نگین؟)جوابی ندادم. کتابی به نام «سرزمین تاریک» را از کیفم که هرجا به دوش دارم درآوردم و بی‌درنگ در جعبه‌ی جادویی گذاشتم. جعبه صدا داد.همراه با نگاه‌های کنجکاو نیما و شهاب و نگاه‌های شیطنت‌آمیز سورنا کتاب را باز کردم. مثل دفعه‌ی قبل نوری زیاد آمد و همراه با فریادهای شهاب و نیما به سرزمینی دیگر رفتیم.                                                                                        ...آنجا جنگلی بود که جلوی ما شروع می‌شد. شهاب گفت: (اینجا کجاست؟)سورنا با زحمت به او توضیح داد. نیما فقط مات و مبهوت نگاه می‌کرد و با گیجی سر تکان می‌داد. ما به داخل جنگل رفتیم. ناگهان مه‌ای غلیظ هوا را پوشاند. رطوبت مه ما را به سرفه می‌انداخت. درختان خشک بودند و گاه، شاخه‌درخت‌های خشک زیر پایمان شکسته می‌شد.اندیشیدم: «می‌توانستیم دونفری بیاییم. اما خوب نیست برادرانمان را از لذت ماجراجویی محروم کنیم. هنوز شخصاً کتاب سرزمین تاریک را نخوانده‌ام و نمی‌دانم چه ماجرایی در پیش داریم. این طوری بیشتر حال می‌دهد اما از اسم کتاب که جای خوبی به نظر نمی‌آید.»تنه‌ی درختان سیاه بودند و برگهایشان ریخته بود. دو سه تا از درخت‌ها به طرز وحشتناکی به سوی زمین خم شده بود و ما مجبور بودیم برای رد شدن از زیرشان دولا شویم.مه آن قدر زیاد شد که به زحمت می توانستیم جلویمان را ببینیم. تا این که داخل مه رفتیم و همه چیز سفید و خیس شد. بعد که از داخل مه درآمدیم، لباس‌هایمان خیس بود و مزرعه ای جلویمان بود. بعد برای اینکه بدبیاری مان بیشتر شود، آسمان پوشیده از ابر شد و رعد زد.ناگهان صدایی شنیدیم. مردی کوچک جثه می دوید و فریاد می زد. او از کنارمان رد شد و ما برای این که راه باز شود به کناری رفتیم. او ما را ندید و وحشت زده رد شد. ناگهان سه گرگ سیاه و بدترکیب که با جنب و جوش می دویدند و دندان‌های تیزشان را نشان می دادند، رد شدند و نگاه های وحشیانه ای به ما انداختند. بعد ایستادند.یکی شان که چشم های قرمز داشت گفت: (هی بچه‌ها، این ها را ببینید!)من بدون تعجب با خودم گفتم: لابد تب کردم و گوش هایم ایراد پیدا کرده است. گرگ که نمی تواند حرف بزند!بعد ناگهان با یک جهش ما را در کیسه ای انداختند و شنیدم که یکی شان گفت: (رئیس خوشحال می شود. چهارتا بهتر از آن یکی است که لاغر مردنی بود. کاش رئیس اجازه بدهد یکی شان را بخوریم. ببینید چقدر چاق و چله اند!)من که از گرگ خیلی می ترسم و سه تایشان را یکجا دیدم، (که تازه سخنگو هم بودند) و تعجبی ندارد که بعد از ترس غش کردم.ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2024 14:54:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار گریه کند «قسمت دوم»</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-zr0ce7ktzwn7</link>
                <description>سَدِنابگذار گریه کند، قسمت دوم شبی زیر باران است.سَدِنا از شدت ناراحتی دندان‌هایش را سابید به همدیگر. یعنی ساینا تمام راه را داشت تعقیبش می‌کرد؟ متقلب عوضی. نشانش می‌داد که او، یعنی سدنا، دیگر با جنابعالی کوچکترین نسبتی ندارد. بعضی‌ها وقتی بهشان رو بدهی، چقدر پررو می‌شوند! از پشت دیوار تمام‌شیشه‌ایِ فروشگاه شلوغ هم معلوم بود ساینا دارد گریه می‌کند. دل سدنا اصلاً برایش نسوخت. خوب بهتر، حقش است. بگذار گریه کند. بگذار گریه کند. او به سدنا حرف‌های خیلی زشتی زده بود. قیافه‌ی ساینا پریشان بود و داشت اسم سدنا را فریاد می‌زد. به‌قدری ترحم‌انگیز به نظر می‌رسید که سدنا کمی برایش ناراحت شد و برای یک لحظه وسط راه ایستاد. تردید به ذهنش رسوخ کرد. ‌آیا بهتر نبود همین الان برود و ساینا را در آغوش بگیرد و این بازی بی‌رحمانه را تمام کند؟ ساینا خیلی اوقات عصبانی می‌شد، اما هرگز همچین حرف‌هایی به او نزده بود و کنترلش را این‌طور از دست نداده بود. ولی تنها به یاد آوردن کلمات ساینا کافی بود تا عزم سدنا بر تردیدش پیروز شود. نه‌خیر، تقصیر خود ساینا بود که سدنا این‌طور باهایش رفتار می‌کرد.با چنان عصبانیتی برگشت سمت پیشخان تا دو بسته آدامسش را که فراموش کرده بود، بردارد، که فروشنده کمی عقب رفت و دهانش باز ماند. پول نقد را از توی کیف پولی که برای تولد همین امسالش، یعنی نوزده سالگی هدیه گرفته بود، سریع گذاشت جلوی فروشنده و دوید به طرف در فروشگاه. کمی از روسری‌اش را کشید جلوی صورتش تا ساینا او را نشناسد و با نهایت سرعت دوید. کلاه هودی‌اش را روی سرش گذاشت. چکمه‌هایش روی آسفالت باران خورده چلپ‌چلپ می‌کردند.باد سرد روسری را از روی صورتش کنار زد و ساینا برای یک لحظه سدنا را شناخت. حالت صورتش تغییر کرد و او دوید به طرف سدنا. در همان حین با التماس فریاد زد: «سدنا! خواهش می‌کنم! بذار بازم با هم دوست باشیم! قول می‌دم دیگه از اون حرفا بهت نمی‌زنم! لطفاً سدنا!»سدنا در حال دویدن اخم کرد و به خاطر مسافت بین‌شان فریاد زد: «نه.»ساینا تندتند پلک می‌زد تا اشک‌هایش روی گونه‌هایش نریزند. تسلیم نشد و همچنان دنبال سدنا رفت بلکه بتواند نظرش را عوض کند.سدنا آن‌قدر دوید تا از دور یک ایستگاه مترو به چشمش خورد. حسابی خوشحال شد. اما بعد فکری به ذهنش رسید. اگر ساینا هم با او سوار مترو می‌شد، نمی‌توانست از دستش فرار کند؛ چون او می‌خواست برود خانه و از قضا ساختمان خانواده‌ی ساینا هم درست بغل ساختمان آن‌ها بود. پس باید یک جوری ساینا را گم می‌کرد.به‌هرحال مهم نبود، ساینا خودش می‌توانست به خانه برود و خطر گم شدن برایش وجود نداشت، پس سدنا اصلاً نگران این موضوع نبود. اگر خودش تا مرکز شهر آمده بود به محل قرارش با سدنا، پس خودش هم می‌توانست برگردد. از آن گذشته، او نوزده ساله بود و اگر موقعیت خیلی اضطراری بود می‌توانست به خانواده‌اش زنگ بزند.سدنا از یک لحظه که حواس ساینا پرت شد نهایت استفاده را کرد و با عجله رفت سمت ایستگاه مترو. اما ساینا، حواسش را که جمع کرد، توانست او را ببیند و دوباره راه افتاد.سدنا در یک باجه‌ی بلیت ایستاد که خوشبختانه خیلی خلوت بود. پشت سرش ساینا را می‌دید که می‌رفت تا بلیت بگیرد. تا سدنا به محل آمدن مترو رسید، یک مترو سوت‌کشان از تونل خارج شد و جلوی سدنا و مردم اطرافش ایستاد. ساینا دوید به طرف مترو. در داشت بسته می‌شد و سدنا هنوز سوار مترو نشده بود. با قیافه‌ای ناراحت به سدنا نگاه کرد و برای آخرین بار التماس کرد: «سدنا!»سدنا نگاهی به او انداخت و سوار شد. «نه.»قبل از اینکه ساینا سوار بشود، درهای مترو بسته شدند و او جا ماند. سدنا در حالی که مترو داشت راه می‌افتاد در متروی خلوت روی یک صندلی نشست و اخمالو سرگرم چک کردن پیامک‌هایش شد. دوستانش یلدا، لیا و ایرانا نفری دوهزارتا پیامک برایش فرستاده بودند و مادرش هم گفته بود هر وقت سوار مترو شد به او زنگ بزند. با اوقات تلخ به مادرش زنگ زد و تلاش کرد صدایش طبیعی باشد تا مادرش سؤالی از او نکند.مدتی طولانی را به فکر کردن گذراند و بعد از پنج دقیقه، موبایلش زنگ زد. نفس بلندی از سر عصبانیت کشید و به صفحه‌ی گوشی نگاه کرد. ساینا بود. با خشم گوشی را گرفت و رد تماس را زد.ساینا چندبار زنگ زد و سدنا کوچکترین اهمیتی نداد. آن‌قدر صبر کرد تا تماس قطع شود.ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 18:51:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سرزمین‌های برهوت قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-bd5z4cr2nvks</link>
                <description>نگینکمی خوردم. برعکس آنچه فکر می‌کردم صبحانه ی لذیذی بود. بعد کمی آب نوشیدیم و با هم شروع به حرف زدن کردیم.گفتم: (من می‌خواهم به خانه برگردم. با این که در این جا ماجراهای جالبی داریم اما دلم برای خانه تنگ شده است.)سورنا گفت: (من هم همین طور. من با مادر، پدر و برادرم شهاب زندگی می کردم. بیشتر از همه دلم برای شهاب تنگ شده است.)گفتم: (من هم با مادر، پدر و نیما زندگی می کردم.)سورنا گفت: (فهمیدم! ما باید از عابران بپرسیم چطور می شود به خانه رفت؟)گفتم: (نه. آن ها نمی دانند.)او گفت‌: (امتحانش ضرری ندارد.) او یک نفر را بیرون از غار دید. بعد سرش را از غار بیرون برد و گفت: (آهای! آقا! شما می دانید چطور می شود به زمین رفت؟)مرد گفت: (زمین؟ زمین دیگر کجاست؟)سورنا گفت: (جایی که ما ازش آمده ایم.) مرد سرش را تکان داد و رفت.گفتم: (دیدی؟)سورنا گفت: (حالا چکار کنیم؟)گفتم: (من از کجا بدانم؟) بعد کیفم را (که همان کیفی بود که از خانه باهایش کتاب قصر تاریک و ملکه را آورده بودم.) به کنار غار تکیه دادم. کتاب جادوگر و شعبده باز هنوز در کیفم بود.رهگذری را دیدم که از کنار غار رد می شد. او روسری بنفش داشت. موهای سیاهش از لای روسری معلوم بود. حلقه‌ای از گل های سفید که با پیچک به هم چسبیده بودند روی سرش داشت. بلوزی سفید که با تور پوشیده شده بود پوشیده بود که سرآستین و یقه اش چین داشت. دامنی که روز زمین کشیده می شد و گلدوزی های بسیاری داشت پاهایش را می پوشاند. دستکش های نقره ای زیر نور آفتاب برق می زد.کنار او، یک مرد با بلوزی آبی از جنس مخمل که روی یقه اش نواری طلایی داشت بود. مرد شلواری سیاه پوشیده بود که روی بلوزش یک کت بلند و چرمی با دکمه های سبز پوشیده بود و مرد موهای کوتاهش قهوه ای بود. سه پسر هم با لباس هایی عین لباس های مرد ولی در اندازه های کوچکتر پشت آن ها راه می رفتند. مرد تاجی ظریف از طلا که با یاقوت تزیین شده بود روی سرش گذاشته بود. یک ساعت مچی گران قیمت هم به دست داشت. پشت سر زن، مرد و سه پسر، یک عالمه اسب با سوارکارهای ماهر می تاختند.نفسم بند آمده بود. آن ها ملکه شاه و سه پسرش بودند! آن سوارکارها هم هم درباریان بودند!چنان غرق در شگفتی، هیجان و حیرت بودم که دهانم باز مانده بود. به سورنا نگاه کردم. او بدون حتی پلک زدن به آن ها خیره شده بود. هیچکس از آن آدم های مهم، به ما حتی نیم نگاهی نینداختند. غار هم ندیدند.یک لحظه نگاه کردن به لباس هایشان کافی بود تا چشم هر کسی را خیره کند.یک دقیقه دامن ملکه کنار رفت و کفش های پاشنه دارش برق زد. لباس‌ها خیلی ظریف، زیبا و با کیفیت دوخته شده بودند و یک نقطه کثیفی هم نداشتند.آن‌ها از غار رد شدند و ما آن‌قدر به آن ها نگاه کردیم که کاملا از چشم رس مان خارج شدند. به زمین برهوت خیره شدیم و کلمه‌ ای حرف نزدیم. وقتی بالاخره از آن حالت هیپنوتیزم درآمدیم به هم نگاه کردیم.گفتم: (آه، چه باشکوه!)سورنا گفت: (چقدر زیبا!) بالاخره به خودمان آمدیم و سر کارمان برگشتیم.                                                                         ...پرسیدم: (حوصله‌ام سر رفته. چکار کنم؟)سورنا گفت: (چرا از من می پرسی؟ اگر خودت نمی دانی پس من هم نمی دانم.)گفتم: (فهمیدم! کتاب جادوگر و شعبده باز را می خوانم!) کیفم را برداشتم و کتاب را از داخلش برداشتم: (چطور دوستتان را نامرئی کنید: باید ماده‌ی نامرئی کننده را درست کنید. وسایل موردنیاز: ۱ پیمانه نمک؛ ۲ قاشق چایخوری شکر؛ ۷ قاشق غذاخوری آرد؛ ۱ قاشق چایخوری نعناع؛ ۱۰ دانه انگور خردشده.همه مواد را با هم مخلوط می کنیم و به مدت پنج دقیقه در دمای ۱۸۰ْ در فر می‌گذاریم. بعد به مدت سه دقیقه بیرون می گذاریم. حالا ماده‌ی نامرئی کننده آماده است. در ص بعد می‌خوانید چطور دوستتان را مرئی کنید.)تا اینجا خوانده بودم که سورنا گفت: (نگین، من می‌روم ناهار پیدا کنم. تمشک نارس و آجیل غذای مناسبی نیست.)گفتم: (باشد. منتظرم برگردی.)سورنا گفت: (خداحافظ.)مدتی که از رفتن سورنا گذشت، من نگران شدم. دیگر کتاب نخواندم. منتظر شدم ... اما سورنا نیامد. با خود گفتم: (باید بیرون بروم. شاید سورنا کمک بخواهد.) از غار بیرون رفتم. هوا گرم بود و خورشید می‌درخشید. آن‌قدر فریاد زدم: (سورنا؟) که گلویم گرفت.ـ کمک! کمک!ـ سورنا؟ تویی؟ـ نگین! بیا کمکم! در گِل گیر کردم!ـ الان می‌آیم!من سورنا را در یک چاله‌ی بزرگ گِل پیدا کردم. هرچه او را کشیدم فایده نداشت. سورنا پرسید: (حالا چکار کنیم؟) او تا گردن در گل فرورفته بود.گفتم: (صبر کن! الان می‌روم کمک بیاورم!) من از چاله‌ی گل دور شدم و دویدم. دویدم ... دویدم ... تا به ملکه، شاه، سه پسر و درباریان رسیدم. خواستم به لباس‌هایشان خیره شوم، اما وقت نبود. چشمانم را در چشمان ملکه دوختم و شروع کردم: (ملکه، می‌توانید به من کمک کنید؟ دوستم در یک چاله‌ی گل گیر کرده است.)ملکه گفت: (بله دختر کوچولو! راه را به ما نشان بده.) من جلو رفتم و ملکه دستور داد: (دربار، او را دنبال کنید.) من می‌رفتم و آن‌ها دنبالم می‌آمدند. آخر سر به چاله اشاره کردم و گفتم: (اینجا.)و رو به سورنا داد زدم: (سورنا! الان نجاتت می‌دهیم!)آن‌ها او را از چاله بیرون آوردند. همه‌ی لباس‌های سورنا کثیف شده بودند. شاه به سرووضع ما نگاه کرد و گفت: (خسته به نظر می‌آیید! بیایید قصر! مهمان ما باشید!)او ما را سوار اسبی کرد و با هم به قصر رفتیم. دروازه‌های قصر باز شد و ما داخل رفتیم. او ما را به میزی بسیار دراز راهنمایی کرد و به ما غذا داد. غذا چلوکباب با پلوی زعفرانی، سیب زمینی سرخ کرده، پودینگ و کیک بود. در آخر هم یک لیوان شربت با یخ خوردیم.سر میز شاه گفت: (اهل اینجا به نظر نمی‌آیید.)سورنا گفت: (داستانش طولانی است. ما در جهان دیگری بودیم و با جادو به اینجا آمده‌ایم.)شاه گفت: (خب، می‌توانید چند هفته‌ای مهمان ما باشید.)گفتم: (راستش ...)شاه ادامه داد: (نه! در رودربایستی نمانید. راستی، هنوز اسمتان را نمی‌دانیم.)سورنا گفت: (من سورنا فراهانی هستم.)گفتم: (من هم نگین کریمی هستم.)شاه گفت: (خوشبختم. این سه بچه هم پسرهای من‌اند. باریسا، هافیر و میرجا.) بعد آن‌ها لباس‌های جدیدی به ما دادند. لباس من یک بلوز سفید بود که رویش گل سوزن‌دوزی کرده بودند و دامنم به رنگ آبی آسمانی بود. مقنعه‌ام هم زرد بود. سورنا هم چیزهایی که الان بر تن داشت به این شرح بود: بلوزی سرمه‌ای با خال‌خال‌های نقره‌ای، شلواری یاسی و کتی از چرم که به رنگ سبز بود.من تشکر کردم.بعد من و سورنا یک دل سیر خوابیدیم و اوقات خوشی آغاز شد.                                                                                       ...بیدار شدم و چشمانم را مالیدم.به لباس‌‌های سلطنتی‌ای که پوشیده بودم نگاه کردم. مثل شاهزاده‌خانم‌ها شده بودم. ترجیح می‌دادم با همان لباس‌های قبلی‌ام باشم ولی درست نیست در قصر لباس‌های معمولی بپوشی. یا دست کم من این طور فکر می‌کنم.می‌خواستم به خاطر غذا و لباس از شاه تشکر کنم و با سورنا به غار برگردیم، چون نمی‌خواستم به شاه زحمت دهم اما فهمیدم که: سورنا مریض است!بعد فکری کردم. کتاب جادوگر و شعبده باز را برداشتم و به فهرست نگاه کردم: چگونه دوستتان را نامرئی کنید؛ چگونه به پرنده تبدیل شوید؛ چگونه پیشگویی کنید؛ چگونه دوستتان را هیپنوتیزم کنید؛ چگونه از سرنوشت‌تان باخبر شوید؛ چگونه دوست مریضتان را معالجه کنید و ...من ص ۱۰ را آوردم:(چگونه دوست مریضتان را معالجه کنید: شما باید معجونی درست کنید و به دوستتان بدهید تا بخورد. وسایل لازم:آب چشمه نیم لیتر؛ کشمش ۷ دانه؛ پودر دارچین؛ پودر سیر؛ ریحان ۲ برگ؛ انجیر تازه ۲ دانه. در یک فنجان بزرگ آب را بریزید و ریحان را خرد کنید. به کشمش‌ها پودر دارچین و سیر بزنید و داخل آب بگذارید. ریحان‌های خرد شده هم داخل آب بریزید و آب انجیرها را بگیرید. آب انجیر را در آب بریزید و هم بزنید.)من معجون را درست کردم و به اتاقی که سورنا خوابیده بود بردم. گفتم: (سلام.)او هم گفت: (سلام.)گفتم: (من یک معجون درست کردم که تو را معالجه می‌کند.)او خنده‌ی تمسخرآمیزی کرد و گفت: (مریض که هستم اما مطمئنم این معجون حالم را خوب نمی‌کند.)من جواب ندادم و معجون را به او دادم. گفتم: (بخورش!)سورنا گفت: (باشد حالا.) و معجون را خورد. بعد حالت صورتش با نشاط شد. گفت: (اِ! واقعا حالم بهتر شد! ممنون نگین!)گفتم: (خواهش می‌کنم.)کمی بعد ما مشغول جمع کردن وسایلمان بودیم. من کتاب جادوگر و شعبده‌باز و لباس‌های سلطنتی‌ام را در کیفم گذاشتم. سورنا هم کیفی برای خود درست کرد و لباس‌های سلطنتی‌اش را در آن گذاشت. بعد ما لباس‌های قدیمیمان را پوشیدیم و از شاه و ملکه تشکر کردیم.ما راه را بلد بودیم و خیلی زود غار را پیدا کردیم.سورنا گفت: (حوصله‌ی من سر رفته است. می‌شود برایم کتاب جادوگر و شعبده‌باز را بخوانی؟)خندیدم و گفتم: (باشد.)ناگهان شوکه شدم و گفتم: (این صفحه که قبلا اینجا نبود!)سورنا گفت: (چه صفحه‌ای؟)گفتم: (راهنمای چگونه از سرزمین داخل کتاب بیرون بروی.)سورنا گفت: (نمی‌دانم.)ناگهان چیزی به ذهنم رسید: این کتاب جادویی است!این را به سورنا گفتم. او گفت: (شاید این‌طور باشد. بیا امتحان کنیم.)گفتم: (باشد.) در آن صفحه، وردی نوشته شده بود. من آن ورد را خواندم و ناگهان دریچه‌ای عین آن دریچه‌ای که روی زمین کتابخانه بود نمایان شد. سورنا و من داخل آن دریچه رفتیم. کتاب‌های پاره‌‌پوره، جعبه‌ی جادویی و کتاب قصر تاریک و ملکه در آن جا بود.کتابم را از روی زمین برداشتم و در کیفم گذاشتم. ما دوباره دریچه را باز کردیم، اما این بار به جای غار، کتابخانه آنجا بود!من و سورنا فریاد زدیم: (نجات پیدا کردیم!!)و گرچه از دریچه بیرون رفتیم، اما همیشه با جادو باز می‌شود به داخل کتاب رفت.</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 21:13:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سرزمین‌های برهوت قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-fj8nd05zaili</link>
                <description>نگینبه شخصه از سورنا خوشم میاد. ببخشید این قسمت یه کم بدآموزی داره به بزرگی خودتون ببخشین:)پرسیدم: (چندوقت است اینجا ای؟)گفت: (یک هفته ای می شود.) شکمم غار و غور کرد.سورنا گفت: (گرسنه ات است؟ متأسفم. غذایی نداریم.)گفتم: (حالا چکار کنم؟)سورنا گفت: (مجبوریم دستبرد بزنیم.)نفسم بند آمد: (چی؟)سورنا گفت: (نترس. کسی متوجه نمی شود. یک باغ سیب هست که صاحب هایش به مسافرت رفته اند.)در راه باغ، گفتم: (به نظرم کار خوبی نیست. باید ...)سورنا گفت: (هیس! کسی دارد می‌آید.) ما، در بوته ها پنهان شدیم. صدای پایی آمد و شخصی گفت: (کامیل، چه شده؟)کسی دیگر گفت: (اینجا صدایی شنیدم.)شخص اول گفت: (نه. خیالاتی شدی. اینجا کسی نیست. ببین.)نفسم را در سینه ام حبس کردم، چون مرد در بوته ها را گشت. اما خوشبختانه ما را ندید. شخص گفت: (کسی نیست. برویم.)آن دو رفتند. ما از دیوار بالا رفتیم و هرکدام یک سیب قرمز درشت پیدا کردیم. سیب را گاز میزدم و هسته هایش را روی زمین تف می کردم. ناگهان کسی من و سورنا را دید و گفت: (اوه، اوه، اوه! بچه ها، ببینید چه پیدا کردم! دو دزد فضول!) نزدیک بود از ترس غش کنم.مرد گفت: (سزای این کار را می بینید!) او من را گرفت و در بازوان قوی اش به هوا برد. مثل یک موش دست و پا می‌زدم. ناگهان ول شدم. سرم را برگرداندم و دیدم سورنا مرد را کتک زد و به زمین انداخت. بعد بیلی را به سر مرد کوبید و مرد از حال رفت. سورنا نفس زنان گفت: (باید از اینجا برویم.)گفتم: (پس غذا چی؟ من گرسنه ام است.)او گفت: (غذا به جهنم. هر لحظه ممکن است این مرد بیدار شود.) به ناچار دنبال سورنا دویدم. او از یک دوراهی رد شد. پرسیدم: (ببینم، مطمئن هستی راه را درست می روی؟ یادم نمی آید موقع رفتن به باغ از این دوراهی رد شده باشیم.)او گفت: (راه درست است.) اما صدایش می لرزید.بعد از مدتی به تپه ای خیره شدمو اندیشیدم: (مطمئن هستم این تپه را قبلا دیدم.) ناگهان فکر وحشتناکی به ذهنم رسید: “ ما داریم دور خودمان می چرخیم!” جرئت نداشتم این را به زبان بیاورم. بعد سورنا گفت: (ما گم شدیم!)                                                                                   ...عصر بود. باد ملایمی می وزید. روی تپه ای نشسته بودم و می لرزیدم. دندان هایم هم از سرما به هم می خورد. سورنا دلداری ام داد: (خودت را ناراحت نکن. هر لحظه ممکن است کسی سر برسد و ما را ببیند. بعد ما را به خانه اش دعوت می کند. و بهمان نان خامه ای داغ و شیرکاکائو تعارف می‌ کند.)گفتم: (لطفا از نان خامه ای و شیر کاکائو حرف نزن. فقط اوضاع را بدتر می کند. با این حال، ممنون که سعی می کنی خوشحالم کنی.)و همین حرف باعث شد به نان برشته ی طلایی رنگ، ساندویچ و میوه فکر کنم. دهنم آب افتاد. سعی کردم به غذا فکر نکنم.ناگهان هوا غلیظ شد و مه ای از گرد و خاک به طرفمان آمد.                                                                                 ...خسته بودم و ابتدا نفهمیدم آن مه گرد و خاک چه بود. اما بعد فهمیدم چیست. خشکم زد. سورنا فریاد زد: (طوفان شن!)آن جا سرزمینی خشک و بیابانی بود و امکان داشت طوفان شن بیاید. گفتم: (باید پناهی پیدا کنیم!) درواقع نگفتم، بلکه فریاد زدم، چون طوفان شن آن قدر پرسروصدا بود که با صدای معمولی حرف هایمان به گوش هم نمی رسید. کسانی که در یک روز بادی بیرون رفته اند، می فهمند منظورم از پرسروصدا چیست. یک کلبه پیدا کردیم که پر از بیل، تخم گل ها، دستکش، خاک انداز و ... بود. ظاهرا انبار بود. ما تا طوفان تمام شود در آن کلبه پناه گرفتیم. شن، گردوخاک و سنگریزه هایی که در هوا معلق بودند آن قدر زیاد بودند که کلبه را تکان می دادند. بعضی از جاهای کلبه موریانه زده بود؛ اما آن قدر با پیچک پوشیده شده بود که گرد و خاک به آن درزها نفوذ نمی کرد.منتظر شدیم. حالا یک ربع ساعت بود که طوفان شروع شده بود و تمامی نداشت. صدای چک چک آب می‌آمد، گویی رودخانه ای در این نزدیکی بود. بوی نمک را حس می کردم. اندیشیدم: (شاید نزدیک دریا هستیم؟) این صدا مرا به شدت تشنه کرد. گفتم: (سورنا، صدای آب را می شنوی؟)او گفت: (آره.)گفتم: (شاید نزدیک دریا هستیم؟)سورنا گفت: (چه فرقی می کند؟ با این طوفان حتی اگر آبی این نزدیکی باشد مانع بیرون رفتنمان از کلبه می شود.)با ناامیدی گفتم: (آره.)کمی بعد، طوفان شدیدتر شد و به اوج رسید. تا نیم ساعت ادامه پیدا کرد و رفته رفته تمام شد. گفتم: (آخیش! حالا باید به جستجوی آب برویم.)سورنا گفت: (و غذا.) تأیید کردم.ما از کلبه بیرون زدیم و همه جا را با دقت وارسی کردیم. سورنا یک بوته تمشک پیدا کرد. گفتم: (بوته ی تمشک در جایی خشک! عجیب است!) به هرحال از بودن بوته تمشک در آنجا نهایت استفاده را کردیم. من تا گلویم تمشک خوردم. دلم درد گرفت، از ترشی تمشک ها، چون نارس و ترش بودند اما من که سیر بودم اهمیتی ندادم.سورنا گفت: (حالا باید دنبال آب بگردیم.) اما من آن قدر پر بودم که نای راه رفتن نداشتم. پیشنهاد کردم: (چطور است قبلش کمی بخوابیم؟)سورنا گفت‌: (فکر خوبی است. حالا حالاها وقت خواب عصر می شود.)سورنا گرفت و خوابید. اما من خوابم نبرد. چون نمی خواستم روی زمین بخوابم. تازه، مشکل دیگری هم داشتم: یادم رفته بود آدم با دل پر نمی تواند خوب بخوابد. من هم که تا آخرین ظرفیت دلم تمشک خورده بودم. روی زمین دراز کشیدم. سفت بود. با ناراحتی از این پهلو به آن پهلو می شدم. اما سرانجام به خواب رفتم.                                                                                       ...از خواب پریدم. کابوس دیده بودم و نفس نفس می زدم. با خود گفتم: (چیزی نیست نگین. فقط یک خواب بود.) به ساعت مچی ام نگاه کردم. ساعت ۶ بعدازظهر بود. تشنگی ام کمتر شده بود و گرسنه هم نبودم. کلا وضعم خوب بود. سورنا را بیدار کردم: (سورنا، پاشو، چقدر می خوابی!؟)سورنا بیدار شد و چشمانش را مالید. با صدایی خواب آلود پرسید: (چه شده؟)گفتم: (دوباره صدای آب را شنیدم. بلندتر از قبل بود. گفتم اگر تشنه ات هست حالا دنبال آب بگردیم.)سورنا با شنیدن اسم آب، از جا پرید و با هیجان گفت: (آره، چه جورم! خیلی تشنه ام است.) راه افتادیم. صدای آب راهنمایمان بود. بعد از مدت کمی به یک چشمه رسیدیم. سورنا با اشتیاق جرعه جرعه آب می خورد. یک دقیقه دست برداشت تا نفس بگیرد. با نفس نفس گفت: (خیلی خنک است! خیلی زیاد!)دستم را در آب کردم. یخ کرد. گفتم: (وی‌ی‌ی! راست می گویی!) من که اگر آب خیلی سرد باشد خوشم نمی آید. اما سورنا عین خیالش نبود. دست و صورتش را آب زد و خودش را خنک کرد. من هم به صورت عرق کرده ام آب زدم. خیلی حال داد. راستش بعد از تمام شدن طوفان شن، هوا به طور ناگهانی گرم شده بود.سورنا پرسید: (آب نمی خواهی؟)گفتم: (نه ممنون. خیلی تشنه‌ام نیست.) روی زمین دراز کشیدم و به آسمان نگریستم. در غاری که به اصطلاح خانه ی سورنا بود بستری از علف جارو داشتم. جای نرمی بود. بعضی وقت ها که رعدوبرق می زد و باران می بارید، مادر برایم پتو می آورد و باهم به ایوان می رفتیم. از آن جا رعدوبرق را تماشا می کردیم و لذت می بردیم. یاد خانه افتادم. ناگهان بی مقدمه گفتم: (ما باید به زمین برگردیم.)سورنا جوابی نداد. او داشت غاری در آن نزدیکی را وارسی می کرد. او گفت: (می شود این جا خانه ساخت.) بعد فوری یک تخته پاره ی چوب را با یک سنگ به لبه تیزی چاقو برداشت و به جان تخته پاره افتاد. یک ربع ساعت بعد نتیجه ی کارش را به من نشان داد: یک میز چوبی کوچک با پایه های کوتاه.از تعجب دهانم باز مانده بود. اما فقط توانستم بگویم: (نمی دانستم نجاری هم بلدی.)او با غرور گفت‌: (ما این ایم دیگر.) بعد میز را باهم به داخل غار هل دادیم. او رفت و کمی بعد با چند کپه علف جارو برگشت و با سلیقه دو بستر با آن ها ساخت.ما در آن جا خوابیدیم.صبح روز بعد من بیوار شدم و به جلویم نگاه کردم. سورنا کنار میز ایستاده بود. روی میز یک کپه از آن تمشک های نارس بود. (که الان دیگر به هیچ قیمتی نمی خورمشان.) اما چیزهای دیگری توجه من را به خود جلب کردند. یک بسته آجیل شامل نقل، کشمش، مویز، آلوچه خشک، پسته و بادام، و یک سطل پر از آب. از دیدن آب تعجب نکردم. آب همان چشمه بود. و اما آجیل از کجا آمده بود؟پرسیدم: (...آجیل...؟)سورنا گفت: (آهان، آره. یک مرد در یک چاه افتاده بود. من کمکش کردم بیرون بی آید. او هم یک سکه به من داد و من با سکه از مغازه آجیل خریدم.)از کوره دررفتم: (آجیل؟ آجیل خریدی؟)گفت: (چه اشکالی دارد؟)گفتم: (نمی توانستی یک چیز بهتر می خریدی؟ یک غذای درست حسابی؟)گفت: (سکه آن قدر ارزش نداشت که بشود چیز بهتری باهایش خرید. بقیه چیزها خیلی گران بودند. پولم نمی رسید.)ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 21:07:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سرزمین‌های برهوت قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@kdorri/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%88%D8%AA-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-z6xxlwzwkkvd</link>
                <description>و دوباره من پیش تونم با یه داستان تازه! که کلاس سوم که بودم نوشتم. چون طولانیه چند قسمت می کنمش. راستی، چقدر چیز نصفه کاره قسمتی دارم! این، آینده تاریک، شبی زیر باران!وقت خواب بود. به مادر گفتم: (می‌شود برایم کتاب «قصر تاریک و ملکه» را بخوانید؟) این کتاب مورد علاقه‌ی من است. مادر کتاب را خواند. بعد شب بخیر گفت و از اتاق بیرون رفت. صبح روز بعد، کتاب را برداشتم و خواندم: (روزی روزگاری، ملکه ی مهربانی بود. روزی سیل آمد و قصر ملکه را آب برد. ملکه ناراحت شد. بقیه تصمیم گرفتند قصر دیگری برای ملکه پیدا کنند. اما آن‌ها قصری پیدا نکردند. فقط یک قصر متروک در شهر بود. آن‌ ها دیوارها را رنگ زدند، درها و پنجره ها را روغن‌کاری کردند و به گیاه های حیاط آب دادند. حوض هم پر از آب کردند. بعد از مدتی، آن جا تبدیل به قصر باشکوهی شد و ملکه در آن زندگی کرد.ملکه ازدواج کرد و صاحب سه پسر شد. ملکه، شاه و سه پسر خوش و خرم در آنجا زندگی کردند. پایان.)مادر صدا زد: (نگین‌جان، بیا صبحانه بخور!) من به آشپزخانه رفتم و صبحانه‌ام را خوردم. برادر بزرگترم نیما هم با من غذا می‌خورد. نیما کیفش را به دوش انداخت و به مدرسه رفت. کمی بعد، من هم صبحانه را تمام کردم و کیف به دوش راه را تا مدرسه پیمودم.عصر، مادر در را برایم باز کرد. خسته و کوفته خودم را در تختم انداختم. اصلاً حال و حوصله انجام مشقم را نداشتم. با بی‌حالی کتاب قصر تاریک و ملکه را برداشتم و ورق زدم. وقت عصرانه مادر گفت: (راستی، من می‌خواهم بروم کتابخانه. اگر خواستی بیا.) می‌خواستم. لباسم را پوشیدم و سرم را شانه زدم. بعد تندی کیفم را برداشتم و کتاب موردعلاقه‌ام را برداشتم. کتاب را در کیف گذاشتم. کیف را از بندش به دوش گذاشتم و به دنبال مادر رفتم.در کتابخانه مادر دنبال کتابی می‌گشت. من هم دنبال کتاب «جادوگر و شعبده‌باز» گشتم. کتاب را پیدا نکردم. رفتم دنبال مادر تا شاید او کمکم کند. اما مادر را هم پیدا نکردم. من در ردیف های کتاب می گشتم و آهتسه می گفتم: (مادر؟ کجایید؟)تصمیم گرفتم استراحت کنم. گوشه ای نشستم و خستگی درکردم. بعد کمی دیگر دنبال مادر گشتم. او را پیدا کردم! گفتم: (مادر! ... راستی، شما می‌دانید کجا می‌توانم کتاب جادوگر و شعبده باز را پیدا کنم؟)مادر گفت: (از کتابدار بپرس.)گفتم: (الان برمی گردم.) بعد از کتابدار پرسیدم. کتابدار گفت: (در ردیف کتاب‌های نوجوانان می‌ توانی پیدایش کنی.) به ردیف کتاب‌های نوجوانان رفتم. کتاب جادوگر و شعبده باز را پیدا کردم و در کیفم گذاشتم. ناگهان چشمم به قفسه دیگری خورد. آن قفسه کتاب های کودکان را داشت.اندیشیدم: (بد نیست نگاهی هم به آن قفسه بیندازم.) بالای قفسه نوشته بود: کودکان – محرمانه.با خود گفتم چرا محرمانه است؟ ناگهان صدای پای کسی را شنیدم. فکر کردم اگر من را ببینند تحویل پلیس می دهند! چون به قسمت محرمانه رفته بودم. دریچه ای روی زممین دیدم. درش را باز کردم و داخلش رفتم. آن جا راهرویی دراز بود. طول راهرو را پیمودم و خود را در اتاقی بسیار قدیمی یافتم. مجسمه این از یک مرد آن‌ جا بود. یک ردیف کتاب روی هم چیده شده بود. کتابها پاره پوره شده بودند. جعبه ای آن جا بود. روی جعبه نوشته بود: کتابت را در جعبه بگذار تا جادویی شود. نمی دانستم به نوشته اعتماد کنم یا نه. بالاخره دلم را به دریا زدم و کتاب قصر تاریک و ملکه را از کیفم درآوردم. لحظه ای درنگ کردم. آیا منظور نوشته از کتابت کتابهای پاره پوره روی زمین بود؟ یا منظورش کتاب خودم بود؟ با خود گفتم احتمالا منظورش کتاب خودم است. بعد کتابم را در جعبه گذاشتم. خیلی کنجکاو بودم ببینم چه می‌شود.جعبه صدای دنگ دنگ داد. با نفس نفس کتاب را بیرون آوردم. ناامید شدم. اندیشیدم: (کتابم که فرقی نکرده است.) بعد ورقش زدم و به عکس ملکه خیره شدم. ناگهان صفحه نورانی شد. باترس صفحه دیگری را آوردم. صفحه‌ای که قصر تاریک را نشان می‌داد. ناگهان این صفحه هم نورانی شد. نور بیشتر شد و من خود را در جایی دیگر یافتم.                                                                           ...به دوروبرم نگاه کردم. قصر تاریک جلویم بود! با خودگفتم: (حتما دارم خواب می بینم!) بعد خود را نیشگون گرفتم تا از خواب بیدار شوم. به قصر تاریک دست زدم. با خود گفتم: (پس خواب نیستم! اما ... اما این نمی تواند واقعی باشد.)آها! روی جعبه نوشته بود: کتابت را در جعبه بگذار تا جادویی شود. پس حتما کتابم جادویی شده بود و من را به داخل کتاب اورده بود! اما کتابم کجا بود؟ حتما در کنار جعبه مانده.لرزیدم. حالا در این سرزمین ناشناخته چکار کنم؟ آیا راهی برای برگشت هست؟صدایی شنیدم: (پیس! بیا پیش من!)من خیلی وحشت زده شدم. پرسیدم: (تو ...تو...ک...کجایی؟)صدا گفت: (اینجاام.) بعد دستی مرا داخل غاری کشید. نوری ضعیف از شمع غار را روشن می کرد. صاحب دستی که من را کشیده بود یک پسر بود.گفتم: (س...سلام! تو کی هست؟)گفت: (سلام! من سورنا فراهانی هستم. ۱۱ ساله ام.)گفتم: ( من هم نگین کریمی هستم. ۹ ساله ام.) بعد پرسیدم: (تو اهل اینجا هستی؟)سورنا گفت: (نه. از یک کتاب آمده ام.)به او خیره شدم. گفتم: (من هم همین طور!)سورنا گفت: (معلوم است.)گفتم از کجا؟ او هم گفت که مردم اینجا اسم های عجیبی دارند. مانند: کازالی، نیکبو، جاعِوی، مارِک‌سو و ...سورنا گفت: (ما هردو از یک کتاب آمده ایم. باید باهم راه برگشت را پیدا کنیم.)ادامه دارد...</description>
                <category>کوثر دری نوگورانی</category>
                <author>کوثر دری نوگورانی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2024 20:52:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>