<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پن‌دار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kecherpat</link>
        <description>مینیمالیسم؛ فلسفیدن؛ دانشجویِ ابدی؛ متنفرِ از پسندیدنِ منتج از پسندِ دیگران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:51:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1672592/avatar/28orNV.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پن‌دار</title>
            <link>https://virgool.io/@kecherpat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسرائل از صحنه‌ی روزگار محو شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@kecherpat/%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A6%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AD%D9%88-%D8%B4%D8%AF-jo3ch1lfmvst</link>
                <description>اسرائیل از صحنه‌ی روزگار محو شد. فرض کنید صبحی برخاسته‌اید و پیِ بلعِ لقمه‌ای بزرگ‌تر از دهانِ خویشید که همین تیتر را بر روی اسکرین موبایلتان می‌بینید(البته پر واضح است که این متن قبل از رخ‌دادِ این رخ‌داد تحریر گشته؛ در شبی که یک‌شبه هزار برادر و خواهر از دست رفته اند...)فرض کنید(که البته برای ما نه فرضش که وقوعش از امتناع به امکان گرویده)...اما فقط فرض کنید پس از بلع آن لقمه چه می‌کنید؟ منظورم پس از دورهای احساسی و بوق‌های خوش‌حالی و جیغ‌های هیجانی است؛ آن دم که مدیر‌تان به این فکر افتاده‌ که پس این کارمندها کجایند؟ فرض کنید...چه می‌شود؟ یعنی منظورم آن است که چه می‌کنیم؟ چه کردیم؟ انقلاب اسلامی ۵۷ گذشت؛ فتح خرم‌شهر گذشت؛ پیش‌ش، پس‌ش این‌تجربه‌ها را داشته ایم...فرض کنیم، لقمه را در دهان گذاشته ایم؛ قورتش هم داده ایم(به سختی و خوشی)؛ حال چه می‌کنیم؟ می‌دویم تا لقمه ای دیگر بیابیم و ببلعیم؟ می‌دویم تا لقمه‌ای که خورده ایم را اب کنیم؟ قبول دارم در مثال غرق شده ام.فرض کنید پایان تاریخِ فوکو پایان یافته و تاریخی دیگر آغاز گشته...نشسته ایم که آریستوکراسی‌ای میل به الیگارشی کند؟ سبیل‌بلندی به سبیل‌کوتاهی خوراک فکریِ گرفتنِ دنیا را دهد؟ دوباره مظلومی کناره‌ی دریایی در زندان به دنیا بیایند و با شلافق‌هایی فلزی کشته شوند؟کجای این تاریخیم؟ روی صندلی‌های ورزشگاهی نشسته و به احترامِ عزای برادرانی سکوت که نه، دهان را بر هم دوخته‌ایم؟ استوریِ &quot;فلان فلان یا بهمان&quot; گذارشته‌ایم و از ریپلایش در نیمه شب، نیشی به بناگوش دوخته‌ایم و پیِ &quot;اول تو&quot;ها اکسایتد شده تا دمی این زندگیِ بورینگ را به تغافل گذرانیم؟متن به حاشیه‌های طنز کشیده نشود؛ این متن عصبانی است؛ عصبی‌تر از آن که عصبانیتش را بروز دهد؛ و البته عصبی از خودش،‌ خودت... عصبی از احتمال تکرار تاریخ و انگار که علاقه‌مندیم به باختی حماسی... علاقه‌مندیم که هم مبداء تاریخمان مشخص است هم پایانش؛ اما در نامشخص‌ترین نقطه‌ی تاریخ ایستاده ایم... نامشخص از آن‌جهت که تکلیفمان با خودمان روشن نیست؛ ما حتی متناقض هم نیستیم! نه اینکه به لوازمِ‌ حرفمان پایبند نباشیم؛ بلکه اصلا فکر نمی‌کنیم حرفمان قرار است لوازمی داشته باشد! اصلا حرفمان چه بود؟ حرفی داریم؟نه قصدم سرزنش نیست! سوالم واقعی است! حرفی داریم؟ پس از آن‌که جیغ‌های خوش‌حالی‌مان را که از سر نابودی اسرائیل و شروع جهانِ پساآمریکایی کشیدیم قرار است برگردیم بر سر همان کار قبلی‌مان؟ همان که نمی‌دانم چه بود؟ نمی‌دانیم در چه راهی بود؟ نمی‌دانیم چه نسبتی با این تمدن منسوخ داشته و چه نسبتی با تمدن ناسخ دارد؟ شده‌ام مشتی سوال! پاسخی برایشان ندارم... حرف نزدن به‌تر است انگار؛ آری! همان فرض کنیم... قرار است چه کنیم؟ پس از بلعیدنِ لقمه‌ی بزرگ‌تر از دهانمان... پس از خنده‌های نه‌چندان دورمان...</description>
                <category>پن‌دار</category>
                <author>پن‌دار</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 00:49:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آهن‌رباهای ذهنی؛</title>
                <link>https://virgool.io/@kecherpat/%D8%A2%D9%87%D9%86-%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-nwruvqfw7vl9</link>
                <description>به‌نظرم ما بنابر تجربه‌ و تفکراتِ پیشین‌مان، مفاهیمی را در ذهن‌مان می‌پرورانیم و برای‌شان تعاریف و حدودی تعیین می‌کنیم که این حدود شاید به وسیله‌ی مفاهیم دیگری محدود گردند، اما ویژگی‌شان(اکثراٌ) این است که مرز‌بندی‌شان برای ما مبهم است. این ابهام چون فضایی مه‌آلود و ابری، خط و مرزِ مشخصی ندارد.این ابهام با این که در فهمِ‌ سطحی و روزمره‌ی ما ظاهراً مشکلی ایجاد نمی‌کند؛ اما اگر کمی در پیِ تعمق باشیم، به دو مسئله برخورد می‌کنیم:۱.در استدلال‌ و فهمِ نسبت‌‌های میانِ این مفاهیم، مشخص نبودنِ مرزبندی‌ها موجب می‌شود خلط‌ها و مغالطاتی رخ داده و در نتیجه از رسیدن به واقعیت باز بمانیم.۲.این فضاهای مه‌آلود مانندِ آهن‌ربایی عمل کرده و درک‌های جدیدِ ما را به خود‌شان جذب می‌کنند؛ به‌این‌صورت که هنگامی که ما به درکی جدید می‌رسیم، ابتدا طبق عادت و ناخودآگاه سعی می‌کنیم تا میانِ مفاهیمِ قبلی معادلی برای این درکِ جدید یافته و این درک را مصداقی از آن مفهوم بدانیم؛ این میان نامشخص بودنِ مرز‌بندی‌ها باعث می‌شود که اگر به درک و احساسی نو رسیدیم، باز هم(به‌سببِ این عادتِ ذهنی و از طرفی بی‌حوصلگی‌مان نسبت به تدقیق و مرزبندیِ مفاهیمِ قبلی و تعریفِ یک مفهومِ جدید) سعی می‌کنیم این درکِ نو را ذیلِ یکی از مفاهیمِ قبلی تعریف کنیم(هرچند موجب شود دچار تسامح و نادیده‌گرفتنِ تمام ویژگی‌های درک نو شویم)؛یکی از نتایج مسئله‌ی دوم، در دراز مدت، مسئله‌ی اول نیز است.نتیجه‌ی این دو مسئله به‌نظرم چند مورد است:۱.به‌علتِ اشتراکِ لفظیِ حاصل از تسامح‌ها و خلط میانِ مفاهیم، نتایج تفکرات‌مان، مطابق با واقعیت نمی‌گردد؛ و این ذهنی‌شدنِ مفاهیم(درمقابلِ واقعی‌بودن) نمی‌تواند منجر به شناخت و تحلیلی مطابق با واقع گردد.۲.در گفتگو با دیگران، به این دلیل که الفاظی که به کار می‌بریم متفاوت از احساسی که داشته‌ایم بوده است؛ به پاسخِ مطلوب یا هم‌دردی نرسیده و این مسئله باعث به‌وجود آمدنِ حِس درک‌نشدن می‌گردد.۳. پس از مدتی و با یادآوریِ تجربیات‌مان، ما متوجه تفاوتی میان احساس‌مان(خود‌مان) و مفاهیمِ ذهنی‌مان(ذهن‌مان) می‌شویم؛ کم‌کم حسِ دوگانگی میان خود و ذهن برایمان رخ داده و ظرف مدتی، با فراموشیِ مصادیقِ این تفاوت و ایجادِ مفهومی کلی از آن، خود را دور از خود می‌بینیم؛ این دوری، گسستی را میانِ خودِ واقعی و خودِ ذهنی به وجود می‌آورد؛ این گسست می‌تواند منجر به سرگشتی و سردرگمی و درنتیجه فقدانِ معنا و انگیزه برای زندگی شده، به طوری که در بحران‌ها و حوادث نتوانیم خود را تحلیل و کنترل کنیم و همینطور دلیلی برای ادامه‌ی زندگی داشته باشیم.</description>
                <category>پن‌دار</category>
                <author>پن‌دار</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jul 2022 13:05:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایم که روی تلگرام رفته!</title>
                <link>https://virgool.io/@kecherpat/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-phs5hskwbubj</link>
                <description>صبحِ علی الطلوعی چه دارم که بگویم!چرندی می‌نویسم دیگر..لهذا تعریف از خود نباشد من هم زمانی وبلاگ نویس بوده‌ام! من هم زمانی باز‌دیدِ سه-چهار رقمی داشته‌ام! لکن به که چه؟ فعلا پایم روی تلگرام رفته؛ فلذا کذا...آدرسِ کانالِ تلگرامم را فعلا می‌گذارم؛ تا ببینم بعد‌تر چه می‌شود. محضِ امتحان و احتیاطی!t.me/pendaarhum</description>
                <category>پن‌دار</category>
                <author>پن‌دار</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jun 2022 06:26:02 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>