<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرشته کردگاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kerdegari</link>
        <description>مترجم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:47:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/135736/avatar/hhf2Ze.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرشته کردگاری</title>
            <link>https://virgool.io/@kerdegari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بوسه های باران</title>
                <link>https://virgool.io/@kerdegari/%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-iflpo3ds7w9y</link>
                <description>چقدر نزدیک می شوند گاهی خاطراتی که سالها جا مانده اند در پیچ و خم زندگیآنقدر نزدیک که دیدن دوباره اش فقط پلک بر هم گذاشتنی است در خلوتهای گاه و بیگاه پر تکرارو چقدر تازه می ماند طعم تلخ رفتنهای بی بازگشتآنقدر تازه که جانت را پر می کند اگر در گذر از دالان روزمرگیها، دمی بر دیواره های خیال تکیه کنیخاطرات جان می گیرند و پرواز می کنند تا مرز هراس و جنونو باد قصه دردآلود و لذت بخش زندگی را در گوش شبهای طولانی زمستان زمزمه می کند تا خواب طلایی عشاق، برفهای سپید را بر بستر رود روان سازد و لبهای تشنه را با بوسه های باران سیراب کند</description>
                <category>فرشته کردگاری</category>
                <author>فرشته کردگاری</author>
                <pubDate>Thu, 10 Sep 2020 18:28:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شماره ۳۹ کوچه خسرو</title>
                <link>https://virgool.io/@kerdegari/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B3%DB%B9-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%B3%D8%B1%D9%88-t9ux4k0rcfc0</link>
                <description>آدم باید خیلی خوش شانس باشه تا بعد از یک روز خسته کننده گذارش بیافته به کوچه خسرو و همینطور که داره صلانه صلانه راه میره صدای موسیقی آروم و دلنشینی بکشوندش سمت یه خونه ی قدیمی که با آجرهای خوشرنگ پوشیده شده. بعد قدم بذاره توی حیاط خشتی و چشماش روی اون حوضچه ی کوچیک که با نیلوفرهای آبی پوشیده شده خیره بمونه تا یه صدای مهربون و مودب از پشت سر صداش بزنه و بگه به کافه تهرون خوش اومدید!همین تجربه ی کوتاه کافیه تا شما رو اهلی این کافه پر از عشق و زندگی کنه. وقتی به حیاط نگاه می کنی و میزهای چوبی کوچیک و بزرگ و می بینی که با فاصله اندکی از هم همه جا کنار دیوار و زیر شاخه های گل سرخ چیده شدن و با یه رومیزی ظریف توری تزیین شدن دلت میخواد تا ساعتها اونجا بمونی و به کاشی کوچیک لاجوردی که اسمهای قشنگ و خودمونی هر میز روش حک شده نگاه کنی. میز گردو، میز انار میز … یا اینکه قدم بذاری توی ساختمون صمیمی کافه که در دو طبقه بنا شده و پر از قاب عکسهای قدیمی و خاطرات زندگیه و از صدای ریختن شربتهای رنگارنگ توی لیوانهای بلند بلوری که پشت پیشخون کوچیک داخل اتاق در حال آماده شدنه لذت ببری.بعد هم یه پیشخدمت مودب و کارآزموده بیاد جلو و یه دستمال کرم رنگ قدیمی که کناره هاش نوار دوزی شده رو بذاره روی میز  و شما هم با کنجکاوری دستمال رو باز کنی و خط نستعلیق زیبای روی دستمال رو دنبال کنی و تازه متوجه بشی که داری به منوی کافه تهرون نگاه میکنی که پر از نوشیدنی های خنک با عطر و طعم های مختلف و دمنوشهای گرم و معطره که برای هر سلیقه ای میشه توش چیزی پیدا کرد. بعد هم لیست غذا ها که معمولا خیلی تنوع ندارن و برای ناهار از چند قلم بیشتر تجاوز نمی کن ولی انقدر با کیفیت و عالی درست میشن که نمیشه ازش گذشت. البته توی دستمال کرم رنگ برای شام و صبحانه هم پیش بینی شده و چند تا غذای سبک و خوشمزه برای شام و بهترین صبحانه های ایرانی برای یک ناشتایی پر انرژی با قیمتی نه چندان دست نیافتنی رو میشه توی لیست دید.از تماشای منو که فارغ بشی و سفارشتو بدی تا وقتی سفارشت سر میز آماده بشه گم میشی تو حال و هوای دلنشین کافه. زوج هایی که دو تا دو تا سر میزا نشستن و یا گروههای دوستانه و خانوادگی که صمیمانه یه میز بزرگو اشغال کردن و مشغول گپ و گفت و لذت بردن از وقتی که با همدیگه توی یه محیط گرم و صمیمی میگذرونن.و الحق که بیشترین جذابیت کافه تهرون برای من نگاه مدیریت کافه است که تونسته با یه منوی نه چندان پیچیده ولی با ترکیبات غذایی تازه و سالم و فراهم کردن محیطی زیبا به سبک قدیمی این محیط دلنشین رو درست کنه و با داشتن کادر حرفه ای که رفتار بسیار محترمانه و صمیمانه ای دارن شما رو برای همیشه جذب کافه ی زیبای تهرون کنه! بنظرم کافه تهرون بهترین جاییه که می تونی در طول روز و ساعات خلوت کافه، چندین ساعت رو به تنهایی برای نوشتن یه مقاله اونجا بگذرونی و یا با یکی از همکارات یه قرار کاری برای صبحانه ترتیب بدی و یا اینکه تولد یکی از دوستای صمیمیتو اونجا برگذار کنی. خلاصه کافه تهرون برای هر مناسبتی عالیه به شرط اینکه از قبل اونجا رو رزرو کرده باشی و یا توی ساعتهای پیک کافه که معمولا ۵ عصر به بعده به اندازه کافی برای خالی شدن صندلی صبور باشی!</description>
                <category>فرشته کردگاری</category>
                <author>فرشته کردگاری</author>
                <pubDate>Thu, 10 Sep 2020 13:21:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فروغِ جان!</title>
                <link>https://virgool.io/@kerdegari/%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D9%86-o08qwbtt2uyg</link>
                <description>فروغ دوست داشتنی، هر چند از روزی که تو را شناختم سال‌های زیادی میگذرد ولی انگار همین دیروز بود که با تو به دنیا آمدم، با تو عاشق شدم، با تو از رازهای مگو سخن گفتم و با تو زنانگی و بی پروایی را تجربه کردم. آن روزهای دور که برای دیدنت می آمدم پریشان و آشفته، خانه ات را زیر درختان بلند ظهیرالدوله پر از برگ‌های خیس پاییزی می یافتم و از دستانم دریچه ای رو به آسمان میساختم تا تو از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگری و من برایت شعرهای کهنه بخوانم و دردهای جامانده در دل زنهای این مرز و بوم را زمزمه کنم. امروز باز هم دلتنگ توام و بیادت در کوچه های باران خورده ی نه چندان خوشبخت قدم میزنم. هنوز مرا می شنوی؟ ❤️</description>
                <category>فرشته کردگاری</category>
                <author>فرشته کردگاری</author>
                <pubDate>Thu, 10 Sep 2020 12:45:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@kerdegari/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-ik7ehvdulc7o</link>
                <description>مادر شدن از یک لحظه آغاز می‌شود. از کوچه پس کوچه های تردید و ترس و خیال‌ عبور می‌کند و یک روز در میان بستری از آرامش واطمینان ته نشین می‌شود. روزی که خودت را بی واسطه باور میکنی و بودنت را از ورطه ی مبهم چرا یی ها بیرون کشیده ای. آن روزمادر بودن خصلت توست حتی اگر هرگز فرزندی به دنیا نیاورده باشی.</description>
                <category>فرشته کردگاری</category>
                <author>فرشته کردگاری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 22:03:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می مانمت! ...</title>
                <link>https://virgool.io/@kerdegari/%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%AA-a7qqqgshvkd0</link>
                <description>تو از ماندن گفتی و نسیم صدایت را زمزمه کردسایه خاطراتت بر گندم زارهای کویر نشستغروب از لابلای سنگ ریزه های کف رودخانه لغزیدو در ابهام شر شر آب پنهان شدسالهاست باور صدایت در باد می رقصد و تکرار می شود“می مانمت...”حجم صدایت بر سنگفرش خانه نقش بسته استو من آرام آرام در پی اش قدم برمیدارمچنان آهسته که از حضورت در انتهای خیال عبور می کنمتقصیر من نیست که باور کردم!تقصیر باد است که صدای تو را زمزمه می‌کند!</description>
                <category>فرشته کردگاری</category>
                <author>فرشته کردگاری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 19:56:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرق تمنا</title>
                <link>https://virgool.io/@kerdegari/%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%A7-zwizd27teumx</link>
                <description>با تو شنا میکردم در دریاچه ای که انتها نداشت، به آب خیره شدم کنارمون ماهیهای عظیم الجسه شنا می‌کردند که گاهی لمسشون میکردم. ناگهان آب گل آلود شد و من نگران ماهیها بودم...گفتی، نترس! باران نمی باردصدایت در باد پنهان شدخورشید آسمان را تنها گذاشتابرها در تاریکی گریستندو من غرق تمنا...ترس زیرباران ماندن را از یاد بردم!</description>
                <category>فرشته کردگاری</category>
                <author>فرشته کردگاری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 19:37:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گم شده بودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@kerdegari/%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-lmzxayhfoekq</link>
                <description>گم شده بودم، نمیدونستم این جا کجاست، چه روزی از تقویم فارسی و میلادی! صبحه یا عصر. هر چی فکر می کردم نمیدونستم کی هستم و کجای این دنیا موندم. خواستم خودمو از خواب بیدار کنم تا این کابوس تموم بشه آخه قبلا هم توی خواب این حس و تجربه کرده بودم. بیدار بودم، ازم دور افتاده بودی. دورِ دور. فکر کردم صدات بزنم، صدام در نمیومد هر چی فریاد می زدم کسی صدامو نمیشنید، دیگه باید از خواب بیدار می شدم قلبم داشت از جا کنده میشد ولی دیدم بیدارم، چشمام بازِ بازِ. همه جا تاریک بود، قدم میزدم، من اینجا رو مثل کف دستم میشناختم حتی با چشمای بسته میدیمت! ولی چشمام باز بود یادم افتاد منتظرم. چشمامو بستم، صدای پرنده ها آرومم کرد. مثل اون روزا که دراز می کشیدم کنار استخر زیر درختهای چنار و بهت میگفتم چرا میوه درخت چنار خوردنی نیست؟ بعد برمیگشتم و میدیدم هنوزم نیستی! نمی‌دونم چرا عادت کردم برگردم. شاید  دلم برات تنگ شده!</description>
                <category>فرشته کردگاری</category>
                <author>فرشته کردگاری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 12:00:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی نام و نشان</title>
                <link>https://virgool.io/@kerdegari/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-rxpi4pfwqwbw</link>
                <description>میگم یادته چی میگفتم؟میگه آره!میگم حرفهامو باور میکردی؟میگه آره!میگم پس چرا چشماتو بستی و گذاشتی برم؟میگه داشتم به حرفهات فکر میکردم!..................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................... </description>
                <category>فرشته کردگاری</category>
                <author>فرشته کردگاری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 11:49:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقیانوس</title>
                <link>https://virgool.io/@kerdegari/%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-qgplnlw2beub</link>
                <description>Oceans (Where Feet May Fail)Hillsong UNITEDYou call me out upon the waters تو مرا از فراسوی آب ها می خوانیThe great unknown where feet may fail همان جایی که پاهایم در ناشناخته هایش سقوط می کندAnd there I find You in the mystery و آنجا تو را در رمز و راز پیدا می کنمIn oceans deep در عمق اقیانوس هاMy faith will stand ایمان من پابرجاستAnd I will call upon Your name و نام تو را صدا خواهم کردAnd keep my eyes above the waves و از فراز موجها نگاهم تو را می جویدWhen oceans rise, my soul will rest in Your embrace وقتی اقیانوس بالا می آید، من در آغوشت آرام می گیرمFor I am Yours and You are mine چون من از آنِ توام و تو از آنِ منYour grace abounds in deepest waters عظمتت، در اعماق آبها گسترده استYour sovereign hand  و اقتدار دستانتWill be my guide راهنمایم خواهند بودWhere feet may fail and fear surrounds me وقتی پاهایم سقوط می کند و ترس مرا فرامی گیردYou&#x27;ve never failed and You won&#x27;t start now تو امروز و هرگز شکست نخواهی خوردSo I will call upon Your name پس تو را می خوانمAnd keep my eyes above the waves و از فراز موجها نگاهم تو را می جویدWhen oceans rise, my soul will rest in Your embrace وقتی اقیانوس بالا می آید، من در آغوشت آرامFor I am Yours and You are mine چون من از آن توام و تو از آن منSpirit lead me where my trust is without borders روحم مرا از مرزهای اعتماد عبور خواهد دادLet me walk upon the waters بگذار در آبها قدم بزنمWherever You would call me به هر کجا که تو مرا می خوانیTake me deeper than my feet could ever wander مرا به عمق ناشناخته هایی ببر که هرگز بدان قدم نگذاشته امAnd my faith will be made… و ایمان من آغاز می شود</description>
                <category>فرشته کردگاری</category>
                <author>فرشته کردگاری</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 11:27:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیم دانه های وامانده!</title>
                <link>https://virgool.io/@kerdegari/%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-damjddlwxh7k</link>
                <description>اینجا در انتهای بن بستی به نام تمشک که شمارنده سیزده را بر تارکش یدک می کشد و تنها هفت کوبه ی آهنین با آمدنت فاصله دارد نشسته ام. شالیزار احسان روزهای سبز را پشت سر می گذارد و رنگ طلایی، دشت را از آن خود می کند. هیولای آهنین در کمین سکوت باران است. علافها قدمهایشان را تا پرسودترین بوجاری می شمارند و دانه های سفید را ورانداز می کنند. همه ی تلاش زنان و مردانی که روزها و هفته ها گل و لای دشت را تا خانه همراهی می کنند این روزها در نگاه بازار دست به دست می شود. و فردا دشتهای عریان است و پیرمرد نابینا که خوشه چین نیم دانه های وامانده است. حالا می دانم چرا سیمین می گوید &quot;شلخته درو کنید تا چیزی گیر خوشه چینها بیاید&quot;</description>
                <category>فرشته کردگاری</category>
                <author>فرشته کردگاری</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 22:12:03 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>