<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های علی عباسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ketab_stuff</link>
        <description>نشر جهان درونم، فردیتم و خلاصه ای از تجربه‌های شخصیم بدون تضمین دقیق یا جذاب بودن . کانال تلگرام: https://t.me/ketab_stuff</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:35:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/260377/avatar/05vaof.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>علی عباسی</title>
            <link>https://virgool.io/@ketab_stuff</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شیطان، روح ثقل زمین است</title>
                <link>https://virgool.io/@ketab_stuff/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%AB%D9%82%D9%84-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kkmvcfqed7dm</link>
                <description>وقتی به شیطان نگاه می‌کنم، او را جدی، دقیق، عمیق و عبوس یافتم؛ درواقع او روح ثقل زمین است، و مسئول افتادن همه‌ چیزها هم اوست. •| چنین گفت زرتشت، نیچه |•بنی‌اسرائیل پس از گذر از دریای شکافته شده باید به سرزمین موعود خود که کنعان است وارد شوند. بنی‌اسرائیل پیش‌تر شاهد وقوع مجموعه‌ای از انواع معجزات بوده‌اند. موسی به قوم خود خطاب می‌کند که به کنعان درآیید و از اهالی ستبر و قوی‌هیکل آن نهراسید که خداوند وعدۀ پیروزی می‌دهد. اما بنی‌اسرائیل در پاسخ از موسی و خدایش می‌خواهند که به جای آنان به کنعان درآیند؛ تا کنعانیان در آنجا باشند ما به شهر نیاییم، خودت و خدایت به کنعان درآیید که ما نشسته‌ایم. خداوند بنی‌اسرائیل را لعنت می‌کند و چهل سال در بیابان سینا سرگردان. بنی‌اسرائیل قومی دارای استکبار خطاب می‌شود. بنی‌اسرائیل محاسبه کرد. بنی‌اسرائیل دینامیک غلبه بر دشمن را واقعیت جهان می‌داند؛ واقعیت خصم خداوند است و غلبه بر خصم همیشه آبستن احتمال شکست و آسیب است وگرنه در یک مخاصمه اگر یک طرف هیچ نباشد، دیگر خصومتی نمی‌ماند و اگر چیزی &quot;هست&quot; یعنی اثری دارد، هرچند بی‌نهایت کوچک و اگر اثری بر خصم خود دارد پس آسیبی در میان است و حتی خداوند هم نمی‌تواند خصم خود را بی‌آسیب از پای درآورد چه رسد به بنی‌اسرائیل. بنی‌اسرائیل محاسبه کرد.فقرات زیر، داستان ورود به کنعان -ارض موعود- است که در سِفر اعداد کتاب مقدس آورده شده است (باب 13و 14):و یَهُوَه موسی را خطاب کرده گفت:“کسانی بفرست تا زمین کنعان را که به بنی‌اسرائیل دادم جاسوسی کنند. یک نفر را از هر سبط آبای ایشان که هر کدام در میان ایشان آقا باشد بفرستید. “ پس موسی به فرمان یَهُوَه ایشان را از صحرای فاران فرستاد و همه ایشان رؤسای بنی‌اسرائیل بودند.و موسی ایشان را برای جاسوسی زمین کنعان فرستاده به ایشان گفت: “از اینجا به جنوب رفته به کوهستان برآیید.و زمین را ببینید که چگونه است و مردم را که در آن ساکنند که قوی‌اند یا ضعیف قلیل‌اند یا کثیر.و زمینی که در آن ساکنند چگونه است نیک یا بد؟ و در چه قسم شهرها ساکنند در چادرها یا در قلعه‌ها؟و چگونه است زمین چرب یا لاغر؟ درخت دارد یا نه؟ پس قوی دل شده از میوة زمین بیاورید.” و آن وقت موسم نوبر انگور بود.پس رفته زمین را از بیابان سین تا ر‌َحوب نزد مدخل حمات جاسوسی کردند.و بعد از چهل روز از جاسوسی زمین برگشتند.و روانه شده نزد موسی و هارون و تمامی جماعت بنی‌اسرائیل به قادش در بیابان فاران رسیدند و برای ایشان و برای تمامی جماعت خبر آوردند و میوة زمین را به ایشان نشان دادند.و برای او حکایت کرده‌گفتند: “به زمینی که ما را فرستادی رفتیم و به درستی‌ که به شیر و شهد جاری است و میوه‌اش این است. لیکن مردمانی که در زمین ساکنند زورآورند و شهرهایش حصاردار و بسیار عظیم و بنی‌عناق را نیز در آنجا دیدیم. و عمالقه در زمین جنوب ساکنند و حِتّیان و یبوسیان و اموریان در کوهستان سکونت دارند. و کنعانیان نزد دریا و بر کنارة اردن ساکنند.”و کالیب قوم را پیش موسی خاموش ساخته گفت: “ فی الفور برویم و آن را در تصرف آریم زیرا که میتوانیم بر آن غالب شویم.”اما آن کسانی که با وی رفته بودند گفتند: “نمی‌توانیم با این قوم مقابله نماییم زیرا که ایشان از ما قوی‌ترند.”و درباره زمینی که آن را جاسوسی کرده بودند خبر بد نزد بنی‌اسرائیل آورده گفتند: “زمینی که برای جاسوسی آنرا از آن گذشتیم زمینی است که ساکنان خود را می‌خورد و تمامی قومی که در آن دیدیم مردان بلند قد بودند. و در آنجا جباران بنی‌عناق را دیدیم که اولاد جبارانند و ما در نظر خود مثل ملخ بودیم و همچنین در نظر ایشان می‌نمودیم.”1) و تمامی جماعت آواز خود را بلند کرده فریاد نمودند. و قوم در آن شب می‌گریستند.و جمیع بنی‌اسرائیل بر موسی و هارون همهمه کردند و تمامی جماعت به ایشان گفتند: “کاش که در زمین مصر می‌مردیم یا در این صحرا وفات می‌یافتیم!و چرا یَهُوَه ما را به این زمین می‌آورد تا به دم شمشیر بیفتیم و زنان و اطفال ما به یغما برده شوند؟”و به یکدیگر گفتند: “سرداری برای خود مقرر کرده به مصر برگردیم.”پس موسی و هارون به حضور تمامی گروه جماعت بنی‌اسرائیل به رو افتادند.و یوشع بن‌نون و کالیب بن‌یفتّه که از جاسوسان زمین بودند رخت خود را دریدند.و تمامی جماعت بنی‌اسرائیل را خطاب کرده گفتند: “زمینی که برای جاسوسی آن از آن عبور نمودیم زمین بسیار‌بسیار خوبی است. اگر یَهُوَه از ما راضی است ما را به این زمین آورده آنرا به ما خواهد بخشید زمینی که به شیر و شهد جاری است.زنهار از یَهُوَه متمرد مشوید و از اهل زمین ترسان مباشید زیرا که ایشان خوراک ما هستند سایة ایشان از ایشان گذشته است و یَهُوَه با ماست از ایشان مترسید.”لیکن تمامی جماعت گفتند که باید ایشان را سنگسار کنند. آنگاه جلال یَهُوَه در خیمة اجتماع بر تمامی بنی‌اسرائیل ظاهر شد.و یَهُوَه به موسی گفت: “تا به کی این قوم مرا اهانت نمایند؟ و تا به کی با وجود همة آیاتی که در میان ایشان نمودم به من ایمان نیاورند؟ایشان را به وبا مبتلا ساخته هلاک میکنم و از تو قومی بزرگ و عظیم‌تر از ایشان خواهم ساخت.”یَهُوَه گفت: “چونکه جمیع مردانی که جلال و آیات مرا که در مصر و بیابان نمودند دیدند مرا ده مرتبه امتحان کرده آواز مرا نشنیدند.به درستی که ایشان زمینی را که برای پدران ایشان قسم خوردم نخواهند دید و هر که مرا اهانت کرده باشد آنرا نخواهد دید.لیکن بندة من کالیب چونکه روح دیگر داشت و مرا تماماً اطاعت نمود او را به زمینی که رفته بود داخل خواهم ساخت و ذریت او وارث آن خواهند شد.و چونکه عمالیقیان و کنعانیان در وادی ساکنند فردا رو گردانیده از راه بحر قلزم به صحرا کوچ کنید.”و یَهُوَه موسی و هارون را خطاب کرده گفت: “تا به کی جماعت شریر را که بر من همهمه میکنند متحمل بشوم؟ همهمة بنی‌اسرائیل را که بر من همهمه میکنند شنیدم.به ایشان بگو یَهُوَه میگوید: به حیات خودم قسم که چنانکه شما در گوش من گفتید همچنان با شما عمل خواهم نمود. لاشه‌های شما در این صحرا خواهد افتاد و جمیع شمرده‌شدگان شما بر حسب تمامی عدد شما از بیست ساله و بالاتر که بر من همهمه کرده‌اید.شما به زمینی که دربارة آن دست خود را بلند کردم که شما را در آن ساکن گردانم هرگز داخل نخواهید شد مگر کالیب بن‌یفُنّه و یوشع بن‌نون. و پسران شما در این صحرا چهل سال آواره بوده بار زناکاری شما را متحمل خواهند شد تا لاشه‌های شما در صحرا تلف شود. بر حسب شمارة روزهایی که زمین را جاسوسی میکردید یعنی چهل روز. یک سال به عوض هر روز بار گناهان خود را چهل سال متحمل خواهید شد و مخالفت مرا خواهید دانست.من که یَهُوَه هستم گفتم که البته اینرا به تمامی این جماعت شریر که به ضد من جمع شده‌اند خواهم کرد و در این صحرا تلف شده در اینجا خواهند مرد.” و اما آن کسانی که موسی برای جاسوسی زمین فرستاده بود و ایشان چون برگشتند خبر بد دربارة زمین آورده تمام جماعت را از او گله‌مند ساختند. آن کسانی که این خبر بد را دربارة زمین آورده بودند به حضور یَهُوَه از وبا مردند.اما یوشع بن‌نون و کالیب بن‌یفُتّه از جملة آنانی که برای جاسوسی زمین رفته بودند زنده ماندند.و چون موسی این سخنان را به جمیع بنی‌اسرائیل گفت‌ قوم بسیار گریستند.به اهل ملکوت خطاب می‌گردد که بر تکه‌گلی سجده کنید. شیطان سر باز می‌زند. خطاب می‌شود که به چه طغیان کرده‌ای و پاسخ می‌دهد که آتش از گل بالاتر است. خداوند شیطان را لعنت می‌کند و او پدر مستکبران خطاب می‌شود. شیطان محاسبه می‌کرد. برای شیطان طبیعت اشیاء دینامیکی دارد که واقعیت جهان است و واقعیت، خصم خداوند است. شیطان محاسبه کرد. شیطان در برابر وعدۀ خداوند به شما وعدۀ فقر می‌دهد. شیطان دینامیک واقعیت جهان را خصم خداوند می‌داند. شیطان محاسبه‌گر است. یونس قومی که بالغ بر صد هزار تن شمارشان بود دعوت کرد. نپذیرفتند. وعدۀ عذاب قطعی شد. یونس عذاب را قطعی دانست و هدایت نشدن را نیز واقعیت. یونس محاسبه کرد و زودتر از موعد از شهر خارج شد. در آخر آنکس که عذاب شد یونس بود و تنها قومی که پس از قطعی شدن وعدۀ عذاب نجات یافت، قوم یونس. یونس واقعیت را خصم خداوند دید و ایمان برید. یونس محاسبه کرد. به آدم خطاب شد به درخت نزدیک مشو. شیطان بر آدم وارد شد و به او خطاب کرد که هرکه از میوۀ شجره چشد، جاودان خواهد شد و تو مگر چه هستی جز مخلوقی فانی. آدم محاسبه کرد. آدم از بهشت فرورانده شد. آدم دینامیک فنا و بقا را واقعیت جهان گرفت و واقعیت را خصم حقیقت، خصم حق، خصم خدا.آنچه در هنگامۀ واقعه و مصیبت بر انسان وارد می‌شود خود رنج‌آور است اما آنچه روح شیطان بر قلب انسان فشاری خرد کننده وارد می‌کند کفرآور است. شیطان بسیار دقیق است. شیطان معتقد است ایمان باد هواست، ایمان در جهان کار نمی‌کند و زور فال نیک و ظن نیکو و ایمان به نجات به تلخی واقعیت نمی‌رسد. انفاق یعنی مال تو از کفت رفت. این سیلی واقعیت است و تو فقیر خواهی شد. شیطان منطقی است و برای جهان دینامیکی قائل است که قطعیت آن جایی برای ایمان باقی نمی‌گذارد. شیطان امید به نجات را گول زدن خود می‌داند. شیطان مستکبر است. او در نهان خود گمان می‌کند که بر حقیقت احاطه یافته و آن را تلخ، سیاه و دارای قطعیتی کور یافته است. از همین در است که محاسبۀ خود را حتی اگر بر زبان بر خداوند هم محیط نکند اما در دل محیط می‌کند. او معتقد است باید واقعیت را قبول کرد و ایمان یعنی خود را احمق کردن. شیطان مطمئن است اگر چیزها را رها کند، سقوط کرده و در برخورد با &quot;ارض&quot; خرد می‌شوند. شیطان از رنج می‌ترسد و رنج را خدای خود گرفته است. شیطان ابلیس است و ابلیس از ریشۀ یأس. او مطمئن است که حقیقت جهان را دریافته است و از همین رو هر سخنی از ایمان، برای او باد هواست، فرار از واقعیتی است که نسبت به بندگان علی‌السویه است و چه آن‌ها رنج بکشند و چه نجات یابند ذره‌ای در نزد واقعیت جهان اهمیت ندارد. برای شیطان نیش عقرب نه از سر کینه است، که اقتضای طبیعتش این است! شیطان عبوس است زیرا ایمانی وجود ندارد که نیرویی به این واقعیت تلخ و قطعی وارد کند که جهان بنیادی ندارد و گویا آسمان از زمین قطع شده است و بندگان هرچه گمراه باشند و هرچه رنج بکشند و تکه تکه شوند و دل‌شکسته، نه آسمان به زمین می‌آید و نه ککی از سماوات و ارض گزیده می‌شود. برای او جهان دقیق است و ایمان داشتن به امر محال، ایمان به امر ناممکن، احمقانه است. شیطان نباشیم، آتش گلستان می‌شود و مگر نشده است؟ در زندگی خودت هم شده است. همان زمان که هر محاسبه‌ای که واقعیت را در سرت می‌کوفت فروپاشید و متحیر از خداوند، ذکر کردی که قطعیت تنها یک چیز است: برای خداوند اسماء حسنی‌ای است. رنج‌ها را خداوند یکی پس از دیگری بر سرمان فرومی‌ریزد تا بیش از پیش به امر ناممکن ایمان آوریم؛ تا بت محاسبۀ مشرکانه بشکند. الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌشیطان، شما را  وعده فقر و تهیدستی می‌دهد؛ و به فحشا امر می‌کند؛ ولی خداوند وعده «آمرزش» و «فزونی» به شما می‌دهد؛ و خداوند، قدرتش وسیع، و داناست.| بقره، 268 |فَرَجَعَ مُوسَىٰ إِلَىٰ قَوْمِهِ غَضْبَانَ أَسِفًا ۚ قَالَ يَا قَوْمِ أَلَمْ يَعِدْكُمْ رَبُّكُمْ وَعْدًا حَسَنًا ۚ أَفَطَالَ عَلَيْكُمُ الْعَهْدُ أَمْ أَرَدْتُمْ أَنْ يَحِلَّ عَلَيْكُمْ غَضَبٌ مِنْ رَبِّكُمْ فَأَخْلَفْتُمْ مَوْعِدِيموسی خشمگین و اندوهناک به سوی قوم خود بازگشت و گفت: «ای قوم من! مگر پروردگارتان وعده نیکویی به شما نداد؟! آیا مدّت جدایی من از شما به طول انجامید، یا می‌خواستید غضب پروردگارتان بر شما نازل شود که با وعده من مخالفت کردید؟!»| طه، 86|</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 13:23:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماده بُعد دارد، یعنی دوری در بن آن تنیده شده است</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%8F%D8%B9%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%86-%D8%A2%D9%86-%D8%AA%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nhfidfjughaj</link>
                <description>برای دکارت، فضا قابلیت تحویل به مجموعه‌ای از نقاط هندسی داشت (دستگاه مختصات دکارتزین) و اتم هرچیزی امتداد بود. امتداد یعنی چیزها در بن خود و در نهایت خود موجودی بسیط و ریاضیاتی‌اند که می‌توان مدل و مقداری ریاضیاتی بدانها نسبت داد و پس از آن تمام حرکاتشان را به طور قطعی و با جبر و هندسه پیش‌بینی نمود. ماده اما از امتداد یا صرف یک طول، نقطه یا شکل هندسی در صفحۀ مختصات و یا از صرف فضا (مکان) نتیجه نمی‌شود و علت آن تنها یک خاصیت غیرقابل توضیح در ماده است. &quot;تصلب&quot;. برای آنکه تصلب را بفهمیم باید بتوان به جهانی که دکارت سعی بر تصویر کردن آن داشت کمی نزدیک شویم. برای دکارت ریاضیات باید بتواند تمام جهان را تا بیخ و بن توضیح دهد (باوری که در جوامع عمومی آکادمیک و علمی امروزی نیست چندان غریبه نیست و برای علم خاصیت تببین‌کنندگی هرچیز در جهان حداقل به صورت امکانی قائل است) تا جهان &quot;قطعی&quot; شود. اگر جهان در تک تک نقاط آن بتواند با هندسه و ریاضیات محاسبه شود انسان دیگر خیالش راحت است که با امر &quot;حادث&quot; یا امری که گمانش را نمی‌برده &quot;غافلگیر&quot; نخواهد شد. این جملات صرفاً نتایجی ریاضیاتی و  یا فیزیکی نیست. جهان اگر واقعاً ریاضیاتی شود، به علت خاصیت عقلانی ریاضیات تا انتهای آن قابل استنتاج، محاسبه و پیش‌بینی است و انسان دیگر مانند پدران خود با آذرخش‌هایی که از سر استیصال از ندانستن آن و غافلگیرکننده بودن آن مجبور است به خشم خدایان نسبت دهد به عنوان امر نادانسته روبه‌رو نخواهد بود و در بدترین حالت قدرت محاسبات او &quot;فعلاً&quot; از محاسبۀ &quot;همه‌چیز&quot; عاجز است اما قویاً اعتقاد دارد در آینده‌ای نه چندان دور با تکنولوژی به‌روزتری، قادر است همه چیز را مدل کرده و با ریاضیات خود پیش‌گویی کند. این یعنی انسان در جهانی تنفس کند که &quot;امن&quot; است و هیچ چیز او را لگدمال و منکوب نمی‌کند. نهایتاً رویای دکارت ایجاد جهانی خالی از رنج و یا بهتر است بگوییم خالی از خطر است (شاید اگر گفته شود خالی از &quot;وضع&quot; دقیق‌ترین تعبیر بوده باشد؛ وضع، ایجاد درامی است که امور نسبت به انسانی که در خطر واقع گشته برای او ایجاد می‌کنند؛ انسان در وضع و خطر، با امور خارج خود دارای &quot;ماجرا&quot; خواهد بود). اما مشکلی در میان است. &quot;تصلب&quot;. پاره‌خط‌ها و نقاط هندسی بدون هیچ معضلی در فضا جابه‌جا می‌گردند و از روی همدیگر عبور می‌کنند. و اگر صادق باشیم، نقاط ریاضیاتی و یا خطوط چیزی نیستند مگر همان مکان یا فضای مختصاتی که صرفاً با جوهر نوک خودکاری برجسته شده‌اند تا چشمان ضعیف انسان بهتر آن‌ها را دریابد وگرنه در جهان مختصات دکارتی، دستگاه مختصات از بی‌نهایت نقاط بی‌رنگ کنار هم تشکیل شده است. اما در واقعیت و جهان خارج، بعضی از مکان‌ها رفتاری متمایز از مکان‌های مجاور خود دارند به طوریکه اگر نقطه‌ای را به شکل متحرکی در فضای خارجی جهان حرکت دهیم، در بعضی مکان‌ها با نوعی کندی و مقاومت روبه‌رو می‌گردد؛ یعنی در جایی که یک نقطه به یک نقطۀ دیگر برخورد می‌کند و یا جایی که یک جسم (که در حهان ریاضیاتی دکارت نقطه‌ای بیش نیست) به جسمی دیگر می‌رسد. ماده، علاوه بر آنکه طولی دارد، امتدادی دارد، و با خط و نقطه قابل نشان دادن است، صلبیتی دارد. یعنی نوعی نفوذناپذیری، نوعی &quot;نیرو&quot;ی رو به بیرون. اجسام و اتم‌ها لطیف نیستند، و با برخورد به یکدیگر از هم رد نمی‌شوند. در اینجا است که طرح &quot;بُعد&quot; مطرح می‌شود. بُعد یعنی جاهایی از جهان مختصاتی و مکانی وجود دارند که نوعی &quot;دوری&quot; -معنای لغوی بعد- ایجاد می‌کنند. انگار چیزها در جاهایی از فضا که ما به آن اجسام و مواد می‌گوییم با نیرویی اجازۀ نزدیکی و قرب بیش‌تر نمی‌دهند و از همین روست که شاید ماده را موجود واجد سه بُعد مطرح کرده‌اند؛ یعنی چیزی که از یک جایی به بعد به نفوذ خطاب می‌کند &quot;دور شو&quot;. اگر به نظر می‌رسد که این کلمات از علوم مدرن و امروزی به دور است، کافی است مواد را با &quot;کوارک&quot; و &quot;الکترون&quot; و بُعد را با &quot;نیرو&quot; یا &quot;انرژی پتانسیل&quot; جایگزین کنید (البته در این صورت هنوز آنقدر مدرن نشده‌اید). هرکس معتقد باشد فیزیک کار می‌کند باید به نحوی دکارتی بیاندیشد. یعنی امور را امن کند. حال معادل ریاضیاتی یا بهتر، هندسی نیرو چیست؟ این برای ما مردمان قرن بیست و یکمی فیزیک‌خوانده است که بدیهی است چیزها اجازۀ ورود به خود ندهند و اسم آن را F یا نیرو بگذاریم و خیال خود را راحت کنیم اما اگر لحظه‌ای پیشفرض‌های نیوتونی را کناری گذاشته و از خود بپرسیم واقعاً چرا چیزها در جهان بُعد و نیرو دارند، و چرا نفوذ به آن‌ها سخت است و به نوعی دچار یک تنبلی در برابر نیروی خارجی یا حرکت هستند (لختی، اینرسی)، مسئله تفاوت زیادی با شبه علم و داستان‌های جن و پری ندارد. نهایتاً بن ماده در جهان چیست؟ به نظر می‌‌رسد اصلاً هر آنچه که &quot;هست&quot;، در نوعی مقاومت یا نیرو وجود دارد و آنچه واقعاً &quot;لطیف&quot; (متضاد صلب، نفوذپذیر) باشد اصلاً وجود دارد؟ و چگونه می‌توان به وجود آن اشاره نمود یا وجود امر لطیف را تصدیق کرد؟ چیزی که مطلق لطافت باشد، نه دیده می‌شود، چون با نور تداخلی نمی‌کند، نه هیچ اثری بر هیچ چیزی می‌گذارد (چون تماماً لطیف است و هیچ نیرویی به هیچ امری وارد نمی‌کند و مگر نه آنکه هرچیزی دیده می‌شود و یا بر وجود آن شهادت می‌دهیم در واقع در نوعی برهمکنش نیروها بر هم دیده می‌شود؟). دوری، و بُعد، رابطه‌ای با وجود دارد و ماده، خنجری از غربت در جان خود حمل می‌کند... بعد داشتن ماده، وضعی از غربت است در برابر لطافت و وجود داشتن بستۀ غربت است.</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Feb 2024 23:53:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداوند متحرک؛ ترجمۀ فقراتی از &quot;امکان تحقق یافته&quot; اثر کوزانوس</title>
                <link>https://virgool.io/@ketab_stuff/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%B1%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%DB%80-%D9%81%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%AD%D9%82%D9%82-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-zeuxq4fqbcqe</link>
                <description>&quot;در باب امکان تحقق یافته&quot;، نیکلاس کوزایی، فیلسوف ناشناخته اما مؤثر بر فلسفۀ عصر جدید20 مرداد امسال به نقلی مصادف است با سالروز مرگ نیکلاس کوزانوس (11 آگوست 1464). مردی که از او به‌عنوان دربان عبور از قرون وسطی به عالم مدرن یاد می‌شود. کوزانوس در ابتدای کتاب درباب جهل آموخته، اصل بنیادین فلسفه‌ورزی نظرپردازانۀ خود که درواقع بنیان تمام فلسفۀ اوست را این‌گونه بیان می‌کند: «این بدیهی است که هیچ نسبتی میان محدود و نامحدود نیست». کوزانوس معتقد است وقتی دو چیز را در کنار یکدیگر مقایسه می‌کنیم، به این مسئله خواه‌ناخواه اذعان داریم که هر دو در حیثی موافقت دارند و همچنین در همان حال درجه‌ای از تمایز را حفظ می‌کنند. او معتقد است که تمام امر مقایسه و حتی تمیز، وابستۀ ردپای امر نامتناهی در نهاد تمام چیزهاست. کوزانوس به نظر بعضی متخصصان، یکی از اصلی‌ترین مؤثران بر کانت، لایب‌نیتس، هگل، و بسیاری دیگر از فیلسوفان بزرگ است. فیلسوفی که در جهان و ایران کمتر به او توجه شده است. در این نوشتار، فقراتی از رسالۀ &quot;در باب امکان تحقق یافته&quot; او ترجمه گردیده که بر مترجم تأثیر زیادی در تفکر الهیاتی و خصوصاً پیرامون مسئلۀ شر، معضل تماس و مسئلۀ دعا در الهیات داشته است. در انتهای این نوشتار نیز، اشاره‌ای بر این فقرات با در نظر گیری اصل جهت و عدم تناقض لایب‌نیتس توسط مترجم به نگارش درآمده است.برنارد: بر من واضح است که بر مبنای آنچه مذکور افتاد، در تمام حیاتم خوراک ذهنی کافی برای تفکر و مباحثه خواهم داشت و می‌توانم مداوماً در این مسائل {با توجه به فهم آن‌ها} پیشروی کنم. معهذا، بر ما مطلوب است که تصویری محسوس {هم} راهبرمان شود، خصوصاً {با توجه به سؤالات مطروحه} در باب این پرسش که به چه نحوی {وجود} ابدی، در یک زمان همه چیز است و چگونه تمامیت ابدیت اندرون لحظۀ حال است، تا، در هنگامۀ پرش{شهودی} که این تصویر را در پشت سر جا گذاردیم، شاید بتوانیم از هر چیز محسوسی بالاتر رویم.کاردینال: تلاشم را می‌کنم {تا چنین تصویری به دست دهم}. من از مثال پسرکانی که با چرخاندن سنگ بالای سرشان بازی می‌کنند استفاده می‌کنم، بازی‌ای که همۀ ما با آن آشنا هستیم. پسرک سنگ را با طنابی به جلو تاب می‌دهد و سپس آن را به سمت خود می‌کشد. هرچه توان دستانش بیش‌تر‌ باشد، سنگ سریع‌تر به چرخش می‌افتد، تا بدانجا که سنگ (به خاطر چرخشش در سرعت بیش‌تر) به نظر بی‌حرکت می‌گردد و ساکن می‌شود. فی‌الواقع در آن هنگام کودکان ساکنش می‌دانند.پس اجازه دهید دایره‌ای را توصیف کنیم، {دایرۀ} bc، که حول نقطۀ a دوران می‌کند، همانطور که دایرۀ ایجاد شده توسط چرخش سنگ اینگونه است؛ و مجال دهید دایرۀ دیگری که ثابت است به نام de {منطبق بر bc} نیز فرض گیریم.این نیست که هرچه دایره سریع‌تر چرخد، کم‌تر در حرکت نماید؟برنارد: یقیناً همینطور به نظر می‌رسد. و به عنوان کودکان {مثال}، از دیدمان، {سنگ} به همین شکل {ساکن} می‌نماید.کاردینال: سپس فرض کنید، امکان محرَک شدن در آن {سنگ} محقق است؛ یعنی، تصور کنید که سنگ تا سر حد امکان سریع گشته است. در این وضع، آیا کاملاً بی‌حرکت نمی‌گردد؟برنارد: بر اثر سرعت زیاد، هیچ تغییر وضعی نمی‌تواند مشهود افتد. و پس، درواقع، حرکت قابل شناسایی نباشد زیرا {در پی آن سرعت} تغییر وضع متوقف گردیده است.جان: از آنجا که سرعت حرکت نامتناهی است، نقاط b و c در یک آن باهم در نقطۀ d که روی دایرۀ ثابت قرار داشت حاضر خواهند بود؛ فارغ از اینکه {وجود مکانی} نقطۀ b نسبت به c متقدم بود. از برای آنکه اگر b آنی نسبت به c متقدم باشد، {این} حرکت دیگر نامتناهی و بیشینه نباشد. و معذلک، حرکتی نخواهد بود، که، {یکسره} سکون است، زیرا، هیچگاه نقاط {bوc} از نقطۀ ثابت d رد نمی‌شوند و تکان نمی‌خورند {از سر بی‌نهایتی سرعت حرکتشان}.کاردینال: ابوت[1]، حرف شما صحیح است. لذا، حرکت بیشینه در عین حال همزمان حرکت کمینه، و لاتحرک خواهد بود.برنارد: این به نظر ضروری (ضرورتاً صادق) می‌رسد.کاردینال: در آن مثال، دقیقاً همانطور که نقاط مقابل هم b و c همیشه در نقطۀ d هستند، اینگونه نیست که همزمان در نقطۀ متقابل d یعنی e نیز هستند؟جان: ضرورتاً {بله}.کاردینال: همین قضیه برای تمام نقاط میانۀ {آن دو نقطه در} دایرۀ bc برقرار و صادق نیست؟جان: بله مشابهاً همینطوراند.کاردینال: درنتیجه، تمام دایره (حتی اگر دایره در اندازه‌اش بیشینه باشد)، در هر آن، به طور همزمان در نقطۀ d حاضر خواهد بود(حتی اگر نقطۀ d در اندازه‌اش کمینه باشد). و {تمام دایره} نه تنها در d و e، که در هر نقطۀ دیگری از دایرۀ de نیز هست.جان: بله همینطور خواهد بود.کاردینال: بگذارید به همینجا بسنده کنیم؛ پس، با این تصویر و به شکل نمادین، ما قادریم به نوعی ببینیم چگونه است که (اگر دایرۀ bc نشان دهندۀ {لایتناهای} ابدیت و دایرۀ de نشانگر زمان باشد)، گزاره‌های ذیل متناقض نخواهند بود:&quot;ابدیت در تمامیت خود، در یک آن، در هر لحظه‌ای از زمان حاضر است&quot;؛&quot;خداوند به مثابۀ اول و آخِر، در یک آن و تماماً، در همه چیز حاضر است&quot;؛ و دگر گزاره‌هایی به مانند این دو.برنارد: من یک نتیجۀ خیلی مهم دیگر هم می‌بینم.جان: چه؟برنارد: چیزهایی که برای ما منفصل‌اند، به هیچ وجه در خدا جدا نیستند. مثلاً d و e با قطر دایره‌ای که در آن دایره، نقاطِ روبه‌روی هم‌اند جدا شده‌اند. اما چنین جدایشی به هیچ عنوان در خدا نیست؛ زیرا آنگاه که b به d می‌رسد، در همان لحظه در e نیز هست. مشابهاً، تمام چیزهایی که در جهان ما توسط زمان جدا افتاده‌اند، نزد خدا حاضراند. و تمام آنچه اینجا متباین است، آنجاهم‌سان {و متحد} است.[1] . راهب بزرگ یا abbot، رئیس راهبان در یک صومعه استاشاره:دستان خالی دعا به‌سوی آسمان دراز می‌کنیم درحالیکه با تراژدی مستوری از عقلانیت پراند؛ متحرک لایتحرک مگر گوشه چشمی به اسفل وجود دارد که تمنای نجات حاجتمندی را برآورد یا مونس دردمندی شود. پادشاه مُثُل که طلق محض است لکۀ تحرک با لمس ممکنات خاک بر دامن خود نمی‌نشاند. چشم هرم حیثیت هرم است اما با شکافی از لوث تکاثف هرم خود را نجات داده و سر از تن هرم جدا گشته است. او که در عیش مدام است را با درد خاکیان چه کار؟ دردِ حرکت عارضۀ نیروی هستی ممکنات است و مگر علت‌العلل جدا افتاده، آن کرۀ مطلق هستی، می‌داند سر نیزۀ نیستی چه فشاری به سینۀ بردار نیروی بودنِ خلقش که ماشی بر مرز تیغ‌گون دریده شدن پوست و مرگ، و مقاومت قفسۀ سینه و حیات است اعمال می‌کند؟ او که هستِ متعالی منفصل از خاک است چه داند درد چیست؟ ایجاب محض مگر خبر از سلب دارد؟ پس چگونه امیدمندانه دست بر آسمان بلند کرده و چشم انتظاریم سکون منجمد هستی، دستی به گِل در آتش دراز کند؟ دست‌گیری مستلزم خرق سکون است و حرکت؛ و نارِ تحرک به حریم طلق فسردگی حرام گشته است.اما پس مگرنه او در دل‌های شکسته است؟ مگرنه رازش بر سرهای بریدۀ دردمندان آشکار می‌گردد؟ چگونه مطلق در دل شکستگی و شکسته‌های بی‌حد خردِ دل قدم گذارد؟ شاید همانطور که بی‌نهایتِ حرکت است که سکون می‌گردد نه سلب حرکت. و در این رساله این دیگر تصدیقی بی‌تصور و دستی خالی از شهود نیست، تصویر پیش چشم است در تابلوی شمایل ریاضیات. آنجا که بی‌نهایت بزرگِ حرکت ساکن است و بی‌نهایت کوچکِ حرکت نیز سکون. در آن نقطۀ آغاز که ممکن در بی‌نهایت کوچک‌ها به نظارۀ بی‌نهایت بزرگ می‌رود. آنجا که او، هر آن چیزی است که می‌تواند باشد: &quot;تمام امکان تحقق یافته&quot;. بیشینۀ کمینگی و کمینۀ بیشینگی.در بی‌نهایت درد، او، عین &quot;نا-درد&quot; شده و دیگر لمس دستان بریده و دلهای شکسته، لکۀ کثیف بر دامن اطلاق او نیست که او، از بی‌نهایت انکسار و درد، بی‌نهایتِ بن‌یاد و ثبات است و از این نقطه، مونس دلهای شکسته است. او نزد دل پاره پاره است نه از سر سلب درد که از نامتناهیت درد هستی.در آنِ شروع، بی‌نهایت بزرگ و بی‌نهایت کوچک منطبق‌اند. هرآنچه بی‌نهایت بزرگ گردد همان گردد آنگاه که بی‌نهایت کوچک گشته و از همین سر، باید نقطه همان خط باشد. بی‌نهایت بزرگِ امتداد، &quot;مکان&quot; را می‌سازد و بی‌نهایت کوچک امتداد، &quot;امکان&quot; را که مکان، امکان است؛ در آن امتداد که بی‌نهایت خرد است، همان چیزی به غمزه‌ای رخ‌ می‌نماید که در امتدادِ بی‌نهایت بزرگ. بی‌نهایت کوچکِ وجود، ممکن است و بی‌نهایت بزرگِ وجود تحقق و شاید آنچه نیکلاس اینجا در محاورۀ &quot;در باب امکان تحقق یافته&quot; تلاش بر مصور کردنش دارد همان نقطه‌ای باشد که تمام امکان به ملاقات تمام تحقق آمده و قلۀ قوس صعود به آغوش درۀ قوس نزول در می‌آید و خم دایره در بی‌نهایتِ شعاع، خط می‌شود و خطِ شعاع در بی‌نهایت بزرگِ خم، خم نقطه. چه سرّی در این بسط و قبض مخمور است که در بی‌نهایت خود منطبق گشته‌اند؟ چه وجودی است که در بی‌نهایتِ شدت آرام آرام هویدا می‌شود و از همان باب، در بی‌نهایتِ خفّت آشکار؟ چرا نهایت شدت و نهایت خفّت واجد یک اثر واحد در به بند کشیدن جوهره‌ای در خفا هستند که جز در این دو حال رخ نامتعین خود را نمی‌نماید؟ بی‌نهایت خرد و بزرگ کردن در چه قسمی از حرکت، تعینات و آویزه‌های مشغول کنندۀ چشم از دیدن آن وجود مخمور را تعلیق می‌کند و آن ستر میان دو بی‌نهایت چیست که می‌تواند جوهرۀ هستی را بپوشاند اگر خود هستی نباشد؟ بی‌نهایتِ عدم تساوی میان الف و ب به نقیض شدن یکی برای دیگری می‌انجامد و بی‌نهایت عدمِ عدم تساوی (بی‌نهایت کوچک ناتساوی) به این‌همان شدن الف برای ب می‌انجامد. و مگر نقیض الف تماماً بستۀ وجود الف و همانیت الف تماماً بستۀ وجود خود الف نیست؟ گویی الف بر خود در این دو حد لایتناهی تا خورده است. مگر نه آنکه هرجا از الف بگویم خود به خود از نه-الف هم چیزی گفته‌ام؟این انطباق اما اعلام تعلیق منطق و فروغلتیدن به تناقض‌گویی و لغو فلسفه نیست که از قضا پیگیری منطق از سر فراروی‌ای منطقی است. اما مگر نطقی که حکم به انطباق اضداد کند سر از تن خود و ام القضایای خود برنچیده؟ پس این همه حکم و تولید درام پس از کور کردن نطق منطق با عبور از امتناع انطباق اضداد از کدام چشمه می‌جوشد؟ وقتی نقطه و خط منطبق گشتند و خط و خم در دو سر زاویه متحد، تمام قوانینی که بر نقطه صادق است بر خط به شکل حدی صادق می‌گردد و هرچه بر خط صادق شود بر چند ضلعی صادق است و هرچه بر چند ضلعی صادق باشد بر بی‌نهایت ضلعی، یعنی دایره(خم) صادق آید و چه بسیار وسوسه‌برانگیز است که دایره و نقطه را این‌همان بدانیم و شاید از همین &quot;جهت&quot;، هندسه ممکن گردیده است؛ از همین جهت کوزانوس حرف از انفجار اشکال هندسی به میان می‌آورد و نظام صعود و نزول را در هردو جهت طی می‌کند؛ نه فقط از رأس هرم به قاعدۀ آن.اما آیا پاگذاردن بر شانه‌های ام‌القضایا به همین سادگی ممکن می‌گردد و عوارض &quot;مادرکشی&quot; به یتیم شدن نطق حداقل در پاره‌ای از مواضع نمی‌گراید؟ شاید اولین عارضه در لغو این‌همانی موجود و این‌نه‌آنی وجود و عدم رخ بنماید. و پس از این همه تولید اتحاد، در آخر آنچه مشاهده می‌گردد حتی به خطا، مبتلا به نوعی دوگانگی است و هرچه هم با انفجار چند ضلعی و بی‌نهایت کردن شعاع دایره و بیشینه کردن سرعت سنگ قلاب چرخان سعی بر انطباق اضداد کنیم، با این شهود حتی به غلط که به صورت بی‌واسطه، نقطه را نه خط، و خط را نه نقطه درمیابد چه باید کرد؟ شاید نفس این  نا-وحدت حتی موهوم، پرسشی باشد که بتوان در برابر نیکلاس طرح کرد. آنجا که جای زخم امتناع انطباق اضداد را نمی‌توان به آسانی نادیده گرفت و تظاهر به ندیدن این نه آنی‌ها کرد. پرسش اساساً از وحدت در عین کثرت است و نه کثرت مبدل به وحدت گشته یا برعکس...</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 21:11:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سراب مجازی؛ معرفی مستند Fake Famous و سریال Black Mirror</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-fake-famous-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-black-mirror-hz1oo78qloc2</link>
                <description>? اوایل که کمی دورتر از مجازی بودم تقریبا تمام فکر و ذکرم خواندن بود. خواندن آن مقاله، خواندن فلان کتاب، دیدن این مستند و . . . . اما به محض ورود فضای مجازی، انگلی ذهنی وارد زندگی من هم شد. &quot;بنویسم و بخوانم که دیده شود و دیده شوم.&quot;? این البته به‌نظر واکنشی ساده به مشاهده‌ی بقیه‌ی این سراب مجازیست. وقتی ببینید دیگران سطحی نشر میدهند و همان جلب توجه کافی را کسب میکند و سطحیات، عمقیات جلوه میکنند، اولین واکنش طبیعی همه‌ی ما تقلید است. تقلید. بخوان، ببین، بنویس تا توییت کنی. تا پست اینستا کنی. تا استوری بذاری و بقیه از فلسفی بودن و عمیق بودنت کف کنند.? توصیه اکید دارم حتی اگر اسم سریال Black Mirror هم نشنیده‌اید، همین قسمت اول فصل سومش را ببینید(هر قسمت داستانو بازیگران مجزا دارد) و بعد از آن، مستند Fake Famous را. مستند، ایده‌ی فوق جالبی برایم داشت. همه درمورد ربات های مجازی و خرید فالوئر شنیده‌ایم اما این مستند عیناً سه نفر را با همین حربه‌ها به &#x27;محبوبیت مجازی&#x27; می‌رساند و آنها شروع به دریافت پیشنهاد اسپانسرینگ هم میکنند. یعنی سه نفر انسان عادی که تا قبل از این زیر صد فالوئر داشته‌اند را با خرید فالوئر فیک و عکس‌های تقلبی از مسافرت‌های آنچنانی و... به فالوئر واقعی میرسانند و کار به کسب درآمدشان هم میرسد!? این دو را ببینید که بفهمید عاقبت ایده‌آلی که این انگل ذهنی برای همه‌ی ما خواب دیده چیست. در یک کلام، Fake Famous. اینکه در تمام ابعاد خود سراب باشید؛ مایه‌ی عذاب بقیه جامعه‌ی عادی، غیر Famous، غیر اینفلوئنسر و خودتان باشید و کل زندگی‌تان بشود &quot;دیگران&quot;.? گاهی میبینم افرادی میپرسند چرا دیگر فیلسوفان بزرگ قرون قبل ظاهر نمی‌شوند؟ فارغ از تمام دلایل اصلی دیگر، شاید یک دلیلش همین باشد. کانت دیگر تمام عمرش را در شهرش نمی‌گذراند و هر روز پیاده‌روی نمی‌رود فقط برای &quot;عمیق شدن&quot;. دیگر صدرا یک سال به خلوت تفکر نمی‌رود. کانت درحال توییت کردن از جملات قصار دکارت و هیوم است و صدرا هم عکس تکه کتاب های بوعلی و فارابی را استوری می‌کند. دیگر کسی &#x27;عمیق&#x27; نمی‌شود. کل زندگیمان یعنی در چشم &quot;بقیه&quot;‌ی این باتلاق مجازی فیلسوف باشم.? پ.ن: مثل همیشه، به نظر من کسی با تلگرام و توییتر و اینستاگرام فیلسوف نمیشود. حتی فلسفه خوان هم نه. اما علاقه‌مند چرا. دارای پیش زمینه چرا. و من هم فقط در همین حد قبولش دارم و بس و صد البته در همین ابعاد بسیار هم سودمند است اما فقط در همین ابعاد . . .پی‌نوشت: اینارو دو و نیم سال پیش نوشته بودم. الآن خوندش خیلی تذکر خوبی بود. تیکه‌هایی از این اپیزود بلک میرر هم جدا کردم و داخل کانال تلگرام گذاشتم: اینجا</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jun 2023 11:35:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوانه بازی داستایفسکی در 19 صفحه + معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-19-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ihnan5cygwf5</link>
                <description>در میانۀ رمان قطور برادران کارامازوف، با 19 صفحه از کتاب مواجه می‌شویم که بیشتر به رساله‌ای در الهیات، فلسفه و سیاست شباهت دارد. اگر کتاب را کامل مطالعه کرده باشید یا از افرادی که کامل برادران کارامازوف را خوانده‌اند بپرسید قطعاً همگی یادشان هست که نوزده صفحه در وسط کتاب اصلاً انگار چیز عجیبی رخ می‌دهد. انگار داستایوفسکی یک کتابک را به زور وسط رمان چسبانده باشد. شاید برای همین هم، این پوئم عجیب و غریب از ایوان کارامازوف در 19 صفحه را به شکل کتابکی مجزا هم درآورده‌اند و می‌توانید جداگانه مطالعه‌اش کنید؛ با نام مفتش اعظم. برادران کارامازوف پس از تا پای مرگ رفتن و اعدام ناموفق داستایوفسکی نوشته شده است. پس از این اعدام داستایوفسکی دیوانه‌بازی‌های فلسفی و چنین شاهکارهای غریبی زیاد دارد.مفتش اعظم درواقع پوئمی است که ایوان برای برادر مذهبی خود آلیوشا نوشته است و شروع به خواندن آن با ذوق و شوق فراوان می‌کند. مسیح پس از هزار و سیصد سال دقیقاً در اثنای شدیدترین دوران تفتیش عقاید و آدم‌سوزی کلیسا به زمین بازمی‌گردد و توسط مفتش اعظمی که روز قبل ده‌ها مرتد به دستور و حکم او در میدان شهر سوزانده شده بودند دستگیر می‌شود. مسیح در تمام کتاب یک جمله دارد و یک بوسه و تمام مدت پیرمرد، اسقف بزرگ و مفتش اعظم، از مسیح با لحنی تند سوال می‌پرسد و خودش به سوالات خود جواب می‌دهد. تا اینجای کار که داستان کمی کلیشه‌ای است و شاید بجز ایدۀ اولیۀ آن هنوز به اندازۀ من حیرت‌زده و مجذوب نشده باشید. اما مشکل و نکتۀ حیرت‌انگیز اینجاست که پیرمرد از مسیح به عنوان کافر بازجویی نمیکند؛ او می‌داند این مرد مسیح است و شما به عنوان خوانندۀ کتاب خود را پس از چند صفحه ناگهان درحال حق دادن و هم‌دردی با مفتش می‌یابید! مفتش اعظم داستان انسان عصر مدرن است. انسانی که دیگر انبیای الهی ندارد، امر الهی ندارد، کتاب مقدس جدیدی ندارد، دست قدرتمند غیب و متافیزیک را به‌طور واضح در جهان نمی‌بیند و در جهانی سیاه، رعب‌آور و ناشناخته پس از خلق شدن پرتاب شده است و ارتباط زمین و آسمان برایش مدت‌هاست قطع شده. در این میان یا باید با ترس، ناامیدانه راه راحت‌تر را انتخاب کند، پوچی، و تسلیم شده بگوید غیبی نیست، متافیزیکی ممکن نیست و جهان یا قابل توضیح است یا چیز خاصی برای نگرانی وجود ندارد و بیایید به انتهای زندگیمان فکر نکنیم یا با این صحنه ضعیفانه مواجهه نکند و چشم در چشم این رعب استخوان سوز شود؛ اما انسان اگر انسان مانده باشد ضعیفانه راضی نخواهد شد و مجبور است خودش را سینه‌خیز در این جنگل تاریک کشان کشان به سمتی ببرد. مفتش هم در همین مقام است؛ بارها در کتاب وقتی مفتش از مسیح می‌پرسد چرا در بیابان به سه پیشنهاد شیطان دست رد زدی و انسان را در این مقام، مقام انتخاب آزاد و روبه‌رو شدن با جهان و انتخاب نیک و بد، زیر این بار که کوه و دریا از قبول آن سرباز می‌زند قرار دادی؟، اجازه نمی‌دهد مسیح پاسخی بدهد و خودش بلافاصله اضافه می‌کند، &quot;نه! چیزی نگو. تو نباید به آنچه در گذشته گفته‌ای چیزی بیفزایی. چرا که در غیر این صورت آزادی‌ای را که برای آن آمده بودی سلب می‌کنی. نه تو حق نداری چیزی بگویی و کار ما را خراب کنی.&quot;&quot;انسان به جای اطاعت از قانون محکم و کهن، باید از این پس با قلبی آزاد قضاوت کند که چه چیز نیک و چه چیز بد است، و به عنوان ملاک عمل برای این کار تنها الگو و سرمشق تو را در برابر خویش داشته باشد- آیا واقعاً این را در نظر نگرفتی بودی که اگر چنین بار وحشتناکی چون آزادی انتخاب بر دوش او گذاشته شود، سرانجام الگو بودنت، حقیقتت و عدالتت را رد و انکار خواهد کرد؟؟&quot;اگر بخواهیم تمام مطالب این 19 صفحه را ریز به ریز تحلیل کنیم (که اول هم قصدم همین بود و بعد پشیمان شدم)، قطعاً این نوشتار خیلی طولانی‌تر می‌شد و توصیه میکنم علاوه بر خود کتاب، اثر دریفوس، فیلسوف معاصر آمریکایی با ترجمۀ زانیار ابراهیمی (حداقل بخش مفتش اعظم آن) به نام دلدادۀ زمین را حتماً مطالعه کنید اما قبل از آوردن چند نقل قول‌ از کتاب، چند توصیۀ به‌شدت مهم هم داشتم که بنظرم برای اینکه همزمان تمام معضلات فلسفۀ سیاسی، الهیات، فلسفه اخلاق و غیره‌ای که این 19 صفحه دست روی استخوان‌شکن‌ترین‌هایشان گذاشته را درک کنیم و بتوانیم خوب رویشان &quot;فکر&quot; و &quot;تفلسف&quot; کنیم لازم است؛- تفاسیر به‌شدت زرد و سطحی‌ای دیدم که طبق معمول علاقه دارند هر اثر فلسفی را سریعاً بازیچۀ کثافت‌کاری‌های سطحی سیاسی کنند و سریعاً تکه تکۀ کتاب را از تنش با قیچی ببرند و به اسم نقد حکومت امروز و کنایه زدن به روحانیون دین و... به در و دیوار پرتاب کنند؛ به نظر من رمان دقیقاً نقطۀ مقابل این حرکت ایستاده، یعنی درک موقعیت یک فرد معتقد به امر الهی و متافیزیک که حالا در جهان بعد از مدرنیته ایستاده و نمی‌خواهد حرکت راحت‌تر را برگزیده، با گفتن اینکه همه‌چیز پوچ است و کارخودشان است و... مجرای تفکر فلسفی خودش را کور کند و حس کند مبارز راه آزادیست و سیلی تلخ حقیقت را قبول کرده که متافیزیکی وجود ندارد و همه‌چیز نسبی است و امر مطلق دیگر چی‌چی هست و جهان باید به وجود چنین جنگجوی ضد خرافات و &quot;سنتی‌جاتی&quot; ببالد. داستایوفسکی خود به عنوان فردی الهی باور و شاید حتی مذهبی (از رفرنس‌هایی که هر جملۀ کتاب به یک آیه از کتاب مقدس می‌دهد می‌توان تسلط او را به کتاب مقدس به وضوح درک کرد)، دقیقاً این قسمت را طوری به قلم درآورده است که فرد لحظه‌ای به خودش میاید که در حال حق دادن به مفتش اعظم است. مفتشی که انسان می‌سوزاند! و سوال داستایوفسکی هم همین است که شما اگر بودید چه می‌کردید؟نکته دوم دوری از شعار دادن است؛ لطفاً سعی کنید خود را به جای مفتش بگذارید، ببینید باید با چه معضلات عمیقاً لاینحلی به عنوان &quot;انسان&quot;  روبه‌رو شوید؟ شعاری صحبت کردن دقیقاً نقطه‌ایست که مفتش مقابلش ایستاده. اتفاقاً دیدگاه مفتش چه بسا بسیار واقع‌گرایانه و رئالیستی است! لطفاً نسبت به هنر اصلی داستایوفسکی یعنی پیشبینی و نقد مدرنیته‌ای که هنوز به شکل امروزی‌اش نیامده بود اما چیزی که او در خشت خام میدید کسی در همین حالای جهان پسامدرنیسم! هم نمیبیند توجه داشته باشید. مثلاً به جملۀ زیر دقت کنید:آری، ما آن‌ها (مردم عادی) را مجبور به کار خواهیم کرد، ولی ساعات فراغت آن‌ها را ، همچون اوقات تفریح کودکان، با سرودهای کودکانه، آواز و رقص‌های معصومانه توأم خواهیم ساخت. آه، به آنان اجازه خواهیم داد گناه نیز بکنند؛ آنان ضعیف و ناتوانند و همچون کودکان از اینکه اجازۀ گناه کردن به آنان داده‌ایم دوستمان خواهند داشت&quot;حالا سؤال اینجاست، کلیسا اصلاً کجا و کی انسان‌ها را در تاریخ به کار گرفته است؟ دقیقاً! لایۀ رویی درمورد مفتش و کلیساست اما بسیاری این تکه را یکی از درخشان‌ترین توصیفات داستایوفسکی در 1879(!!) از جهان امروز، جهان صبح تا شب کار کردن برای فراغت‌های احمقانۀ چند ساعته و دوباره مانند حیوانات آزمایشگاهی تا فردا کار کردن می‌دانند. شاید حتی بتوان گفت مقام مفتش اعظم، مسیری است که انسان از قرون وسطی تا الآن، یعنی انسان سکولار شده طی کرده است. و چه کسی اینطور هنرمندانه می‌توانست فلسفۀ امر سکولار را و داستان واقعی روند آن را توصیف کند بجز داستایوفسکی؟و نکتۀ آخر، لطفاً بیش از یک بار این 19 صفحه را مطالعه کنید!پی‌نوشت: ترجمۀ احد علیقلیان بنظر من از بقیۀ ترجمه‌ها خیلی بهتر بود اما شما اگر خود برادران کارامازوف رو نداشتید، از همین کتابک‌هایی که جداگانه ازش ساختن و حتی کتاب صوتیش هم میتونید استفاده کنید حتماًمن توی ویرگول نمی‌تونم خیلی تکه کتاب بیارم و بیشتر سعی می‌کنم درمورد کتاب حرف بزنم، اما داخل کانال تلگرام تعداد زیادی از تکه‌های کتاب‌هایی که روزمره میخونم و بنظرم جالب و مهمتر میان میذارم، آدرسش هم: @ketab_stuff چند تکه کتاب مهم از مفتش اعظم:برای تک‌تک انسان‌ها و تمام جامعۀ بشری هرگز چیزی تحمل‌ناپذیرتر از آزادی وجود نداشته است. اما این سنگ‌ها را در این صحرای عریان و سوزان می‌بینی؟ آن‌ها را به نان تبدیل کن و انسان‌ها همچون گله، سپاسگزار و فرمانبردار به دنبالت خواهند رفت، هرچند از ترس آنکه مبادا دستت را پس بکشی و نانت را از آنها دریغ کنی، تا ابد بر خود خواهند لرزیدفقط ما هستیم که آن‌ها را سیر خواهیم کرد، به نام تو سیرشان می‌کنیم. هرگز، هرگز آن‌ها بدون ما قادر نخواهند بود که خود را سیر کنند! و تا مادامی که آزاد بمانند، هیچ دانشی به آنها نان نخواهد داد، و در پایان، آزادی‌شان را جلوی پای ما نهاده و به ما خواهند گفت: بهتر است ما را برده خود کنید، ولی سیرمان کنید. سرانجام خودشان درخواهند یافت که آزادی و نان زمینی، نانی که برای همه کافی باشد، هردو باهم غیرقابل تصور است، زیرا هرگز، هرگز نخواهند توانست آنها را بین خود تقسیم کنندمن به تو می‌گویم، هیچ نگرانی و تشویشی برای انسان زجرآورتر از آن نیست که کسی را بیابد که بتواند هرچه زودتر آن هدیۀ آزادی را، که این موجود بدبخت با آن به دنیا آمده، به او بسپارد. اما تنها کسی بر آزادی انسان‌ها مسلط خواهد شد که وجدان آنها را تسکین دهدانسان به جای اطاعت از قانون محکم و کهن، باید از این پس با قلبی آزاد قضاوت کند که چیز نیک و چه چیز بد است، و به عنوان ملاک عمل برای این کار تنها الگو و سرمشق تو را در برابر خویش داشته باشد- آیا واقعاً این را در نظر نگرفتی بودی که اگر چنین بار وحشتناکی چون آزادی انتخاب بر دوش او گذاشته شود، سرانجام الگو بودنت، حقیقتت و عدالتت را رد و انکار خواهد کرد؟؟</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 21:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قارچی که مگس‌ها را به معنای واقعی کلمه زامبی می‌کند!</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%82%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DA%AF%D8%B3-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-e8wzgur4g1le</link>
                <description>پانزدهم جولای امسال، نتیجۀ تحقیقات تیمی در دانشگاه کپنهاگن منتشر شد که بیش از آنکه به مقاله‌ای علمی شبیه باشد به داستان‌های علمی تخیلی دهۀ 70 میلادی شبیه بود. قارچ entomophthora muscae پس از آلوده کردن میزبان خود که مگس خانگی است، با رشد در قسمت‌ها خاصی از مغز حشره، او را مجبور به فرود آمدن و سپس بالا خزیدن روی سطحی که فرود آمده می‌کند تا شانس پخش اسپورهای قارچ از ارتفاع بالاتر بهتر شود. اما در این تحقیقات مشخص شد که این تمام داستان نبوده. پس از کشتن میزبان مادۀ خود، قارچ شروع به پخش اسپورهایی می‌کند که در حکم فرومونی خاص باعث تحریک شدید مگس‌های نر برای جفت‌گیری با لاشۀ مگس مادۀ آلوده می‌کند و همین باعث انتقال بهتر قارچ به میزبان جدید خود (مگس نر) می‌شود. آثار قارچ رشد کرده درون بدن مگس را بیرون بدن او به صورت لایۀ سفید می‌توان دیداما با انتشار این مقاله سوال مهمی در فلسفۀ ذهن دوباره گریبان‌گیر ما می‌شود؛ تمام این روند، از رشد قارچ در بدن مگس ماده و کنترل مغز او تا فریب مگس نر با تعدادی اسپور و ایجاد حالتی کیفی در ذهن او (دستکاری کولیای او) به نظر توضیحی بسنده از تمام ساز و کار آگاهی، ذهن و اعمال ارائه می‌دهد و شاید پیچیده‌تر کردن ماجرا اشتباه باشد. عاشق شدن من یا شما نیز همین ساز و کار است منتها به جای قارچ، چند مؤلفۀ کمی پیچیده‌تر اعم از تصویر، صدا و . . . دقیقاً همین نقش را به صورت رفتاری ایفا می‌کنند. نظر شما چیست؟ چالمرز و بلاک خیلی با این توضیح موافق نیستند!مگس نر در تلاش برای جفت‌گیری با مگس مادۀ آلوده به قارچبرای چالمرز، ما نیاز به پرشی رادیکال از تعریف &quot;بسندگی توضیح&quot; علمی داریم. مثالی که چالمرز بسیار از آن استفاده می‌کند مربوط به بارهای الکتریکی است. در ظاهر، قبل از مکسول و اضافه شدن کمیت بار الکتریکی به بنیان‌های توضیح ناپذیر فیزیک، ما به راحتی و مانند یک رفتارگرای خوب می‌توانستیم پدیدۀ جذب شدن خرده کاغذها به شانه را توجیه کنیم. شانه‌ای که به سطحی خاص کشیده شود کاغذ را جذب میکند. حتی میتوانستیم برایش رابطۀ ریاضی بنویسیم و کاملاً رفتار شانه و کاغذ را پیشبینی کنیم و حتی بیشتر، هر نوع جذب از این دست را با اضافه کردن یک ثابت بدون بعد در رابطۀ فیزیکی که همبسته با &quot;جنس&quot; شانه و چیزی که جذبش می‌کند است، توجیه و به شکلی بسیار دقیق پیشبینی کنیم. مگر چیزی فرای این بود که شانه به سطحی  برخورد میکرد و کاغذ را می‌کشید؟ حال به مثال مگس بازگردیم. مگر تمام حس درونی، کوالیا، کیفیات حسی و در کل آگاهی پدیداری غیر از نشستن یک نوروترنسمیتر بر روی گیرندۀ خود در نورون پس سیناپسی به صورتی کاملاً مکانیکی/الکتریکی است؟ رفتارگرا نیز اعتقاد دارد تنها چیزی که میتوان آگاهی‌اش خواند همین &quot;میل(disposiion)&quot; به انجام الگویی مکانیکی/فیزیکی (البته فیزیکی که هنوز با اضافه شدن اصلی بنیادین مثل بار الکتریکی گسترش پیدا نکرده) است. اما دقیقاً پرش رادیکال معرفت شناختی در همین نقطه انجام می‌شود. همانقدر که اینکه الکترون بدون هیچ برخورد مکانیکی و به صورتی جادویی می‌تواند محیط اطرافش را حتی در خلأ که انگار خیلی محیط اطرافی برایش مطرح نیست عوض کند و پروتونی را از راه دور بدون هیچ برخوردی با آن جذب کند حیرت آور است(خاصیتی هنوز هم بحث برانگیز در فلسفۀ فیزیک به نام &quot;میدان&quot;)، و ما به موجب این تعجب نیاز به تعریف &quot;میدان&quot; و &quot;بار الکتریکی&quot; داشتیم، در اینجا نیز با پدیداری حتی &quot;جادویی&quot;تر طرف هستیم. چرا باید برخورد یک اسپور قارچی با یک گیرندۀ پروتئینی احساس درونی بسازد؟ اساساً مسئلۀ فیلسوفان طرفدار &quot;مشکل دشوار&quot; و &quot;حذف گرایی&quot;، تشخیص همین نابسندگی رفتارگرایی در توضیح و احساس نیاز به پرشی معرفت شناختی است. تقلیلی که رفتارگرا بدان قائل است دو راه بیشتر در مقابل خود ندارد. یا باید به حذف کردن کوالیا و آگاهی تن دهد و یا به آگاهی تعمیم یافته (اینکه آگاهی خاصیتی کیهانی است و در تمام پدیدارهای این جهان حداقل در سطحی خاص وجود دارد؛ مانند جرم) رضایت دهد. شاید یک مثال بتواند بهتر برایمان بحرانی بودن این دوراهی را ترسیم کند. فرض کنیم مداری ساده ساخته‌ایم که با برخورد نور به سنسوری الکترونیکی، مدار Run شده و یک لامپ ساده روشن می‌شود. اگر رفتارگرا واقعاً بخواهد مفهوم میل یا disposition خود را حفظ کند، باید به این دوراهی پاسخ دهد: یا مدار درحال حاضر کوالیایی درونی دارد (میل به روشن شدن در هنگام تابیدن نور؛ این تمثیل میتواند مثالی به شدت ساده شده از بینایی انسانی ارائه دهد) که یعنی تمام موجودات به نوعی دارای این حس درونی هستند (آگاهی تعمیم یافته یا کیهانی) و یا اساساً این تمایل، پدیداری سوم شخص است که آگاهی یک مفهوم گمراه کننده برای نام نهادن آن است (حذف گرایی). این، دقیقاً همان نیاز مبرم به پرش رادیکال معرفت شناختی است که ابتدای قسمت دوم جستار در باب آن صحبت شد . . .حال چه کنیم، وقتی انگار در ظاهر تبیین رفتارگرایانه جز طفره رفتن از پاسخ و تقلیل دادن و ساده سازی بیش از حد ماجرا کمکی به ما نمی‌کند؟ شما چه میکنید؟ کدام پرش رادیکال معرفت شناسانه برای شما منطقی‌تر است؟نیاز به پرش رادیکال دقیقاً مسئله‌ای بود که در باب گرانش منجر به نسبیت عام شد! پرش از روی نیوتون!</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jul 2022 14:24:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرسرایی؛ چرا Marvel برایمان از نان شب واجب تر شده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ketab_stuff/%D8%B4%D8%B1%D8%B3%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-marvel-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%D9%88%D8%A7%D8%AC%D8%A8-%D8%AA%D8%B1-%D8%B4%D8%AF%D9%87-zikzvrw7zmqb</link>
                <description>جایی که به نظر تعدادی سیاره و سیارک و شهاب کاملاً تصادفی اینطرف و آنطرف میچرخند و سبزه‌ها می‌رویند و بدون آنکه کسی از منظرۀ آنها تعریف کند خشک می‌شوند و میوه‌ها می‌رویند و می‌افتند و بدون استفاده خراب می‌شوند و . . . اینجا دنیای جدید است. دیگر خداوند در پس هر ذره غایتی پنهان نکرده و گفته‌اند مرده است. خدا مرده جملۀ الحادی نیست. کمتر شنیده‌ایم اما این کلام اساساً ربط زیادی به الحاد و الهیات جدلی ندارد. این یک پایان تراژیک ست. در جهانی که گالیله رسم کرد دست خداوند کوتاه شد. حالا دیگر به قول بل جوان دنباله‌دار عذاب الهی نیست، سنگی سرگردان است، مدلی نیوتونی که محاسبات یک نوجوان مدرسه‌ای هم از پس تببینش برمی‌آید و دیگر هیچ. اما وقتی غایت نباشد و ارتباط زمین و آسمان قطع شده باشد پس خیر و شری تقابل ندارند. دیگر خیر، &quot;خیر&quot; نیست. خیرِ توست. و ما انگار مهم‌‎تر از غایت، نبرد میخواستیم. نبردی که دیگر نداریمش. دیگر شر مطلقی نیست که به نبردش رویم. دیگر زندگی درامی ندارد. و حالا شاید بهتر بفهمیم چرا marvel و DC و Stranger Things میخواهیم. قبل از گالیله و کپلر و نیوتون چه کسی نیاز داشت شر سرایی کند؟ تا وقتی شیطان و شری هست که زندگی هرکس در تقابل با آن اساساً معنا میشود؛ صبح برمیخیزذ تا به نبرد و درام برود و شب میخوابد تا حتی در خواب به این درام با جنگ با بختک‌ها و شیاطین خواب ساز ادامه دهد، چرا باید تانوس و جوکر و . . . بسازد؟ شرسرایی اساساً محصول نوپایی است که کمبودش را بسی بیش از پیش حس میکنیم. وقتی متجاوز و ظالم، از دید خارج انسان فقط مدل‌هایی فیزیکی با حرکاتی سریع که ما آنها را خشن می‌نامیم‌اند، دیگر کدام نبرد، کدام معنا، کدام کشک؟ &quot;شرسرایی&quot; هم همین است. تخیل شُروری همچنان &quot;نسبی&quot; با چاشنی سینما برای غلیظ‌تر کردنش. اما بازهم هرقدر غلیظ و هالیوودی، شرمان همچنان نسبی است. حرکت چاقوی ظالم در قلب قربانی، بازهم همان چهار پنج فرمول نیوتون است. و هرچه بیشتر متافیزیک خشک و دور از دسترس شود، هرروز ملالت بیشتر رخنه میکند. پس ناچارا شرسازی و شرسرایی میکنیم تا درام بسازیم. تا در درام معنا پیدا کنیم. تا موسیقی پس زمینۀ حماسی خودمان را داشته باشیم. وگرنه موسیقی پس زمینه اگر بدون زمینه باشد چیست مگر اصواتی رندوم که خالی از معناست؟ این بستار امر فیزیکی قرن جدید، مستلزم &quot;نابستار&quot;یست که نور معنا را از خارج از قلمروی سرد قرن 21 امان وارد کند؛ تا واقعاً شری برای جنگ پیدا کنیم. اما حداقل به نظر میرسد تخیل پردازی و شرسرایی با فلان فیلم و سریال شیره مالیدن و ماستمال کردن صورت مسئله است. مسئله همیشه و همچنان متافیزیک است. ما چه بخواهیم چه نه محتاج شر و دشمن مطلق و یا بهتر بگوییم، نبرد و درام‌ هستیم و با قطع دست متافیزیک ناچار سمت شرسرایی رفته‌ایم اما چه کنیم که کل مدتی که می‌توانیم سر خودر را با این شبه‌ شُرور گرم کنیم در حد فیلمی چند ساعته است؟</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Jul 2022 21:31:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا من در مکالمات روزمره‌ام اینقدر فیلسوف و شاعر نیستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/teory-ghalam/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81-%D9%88-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-tve3luoqbf9k</link>
                <description>&quot;چرا من نمی‌توانم در مکالمات روزمره‌ام اینقدر فیلسوف و شاعر باشم؟&quot; این سوال در خواندن هر کتاب عاشقانه یا هر فیلم درام به ذهن ما خطور می‌کند. چطور یک نفر حتی برای آنکه بخواهد درمورد تنفرش از توت فرنگی صحبت کند اینقدر هر جمله‌اش سخنی از بزرگان است؟ این همان خط انتظار نامرئی است که سینمای رمانتیک و نوشتار شاعرانه/عاشقانه در قالب داستان و جستار برای ما بالا آورده. از هرکدام از بهترین جستار نویسانی که می‌شناسید بپرسید چقدر زمان میبرد که هر جمله را بنویسی؟ آیا می‌توانی فی‌البداهه در صحبت‌های روزمره‌ات  مانند جستارهایت بگویی و یا حتی در نوشتارهای روزمره‌ات بنویسی؟ نه! بله قطعاً جستار نویسی ادبی و یا فلسفی در صحبت‌هایش ممکن است متفاوت از دیگران باشد اما نه به آن اندازه که جمله جمله‌اش جستار شود! در همین باب معضلی به مراتب مخرب‌تر در سینما داریم. جایی که از تمامی صحبت‌های حتی روزمرۀ فیلمی مثل Before Sunrise یا Night Train To Lisbon می‌توان پست و عکس نوشته درآورد و شما و پارتنرتان با خودتان مقایسه می‌کنید که در بسیاری از موارد مانند آنها نه در حال صحبت‌های مداوم و شورانگیز هستید و نه می‌توانید اینقدر زیبا و ژرف صحبت کنید. جایی مشکل پیش می‌آید که همان صحبت روزمرۀ فیلمی درام/رومانس خودش فیلمنامه‌ای ادبیست که نویسنده‌ای حاذق با کلی ویرایش به ثمر رسانده و حالا شمایی که شاید در طول روز حداکثر اکت ادبی/شاعرانه‌اتان خواندن یکی دو غزل باشد و صحبت‌های روزمره‌اتان کاملاً عادی است؛ اما، سطح انتظارتان از خود، و کسی که با او ارتباطی غیرکاری دارید (نه الزاماً حتی شریک عاطفیتان) در حد همان اثر هنری است. همین مشکل به شکلی وحشتناک باعث فروپاشیدن بسندگی هر حرکت رمانتیک که در حالت عادی می‌توانست بسیار گیرا و جذاب و دلنشین باشد هم شده. فشردن دست به گرمی و نگاهی با مکث به چشمان، قبل‌ترها شاید بسیار بسیار برایمان جذاب بود اما الآن، برای بسیاری از ما کم‌تر از تحلیلی فلسفی/عاشقانه در حد بهترین آثار فیلمنامه‌ای/ادبی اساساً نمی‌تواند کارکرد رمانتیک داشته باشد. سکوت که عنصری ناگزیر و البته مفید در تمام صحبت‌های عادیمان بود (سکوت به راحتی باعث می‌شود شما بسیار بهتر به صحبت بعدیتان فکر کنید و ساختار بندی‌اش کنید)، اکنون به عنصری نامطلوب بدل گشته که سریع باید با باز کردن صحبت از آن فرار کنیم وگرنه شرایط به اصطلاح Awkward یا زشت می‌شود؛ و همین هم حاصل این جابه‌جایی خط انتظار است؛ چرا؟ به دلیل سادۀ &quot;کات&quot;. در فیلم‌ها و نوشتارها شما سکوت را یا نمیبینید و یا کوتاه شده‌اش را میبینید. بسیاری از سکوت‌ها با کات خوردن کوتاه یا حذف می‌شوند و همین برای ما به این معنا درآمده که پس سکوتی که این مقدارش به حقیقت برای ما انسان‌های عادی (و نه بازیگرانی که دیالوگ‌های اثری ده بار ویرایش خورده و حرفه‌ای را حفظ کرده‌اند) کاملاً طبیعی است، عنصری زائد است و اگر شما نمی‌توانید تند تند پشت هم و بدون تپق زنی تعداد زیادی جملۀ جذاب و مناسب تولید کنید پس لابد ایراد از خودتان است. همین موضوع به یکسان سازی قالب هم منجر شده است! دیگر حتی نوع بوسه را باید طبق حالت مرسوم آن اجرا کنید. بوسۀ بر گونه شاید برای زوجی از تمام اکت‌های مرسوم دیگر جنبۀ رمانتیک بیشتری داشته باشد اما اکنون، گویی باز باید طبق الگویی که درام بازی‌های سینمایی و ادبی برایتان ساخته است عمل کنید و عرفش آن است. نمی‌دانم این جستار را ادامه می‌دهم یا نه اما خواستم بگویم اگر شما هم در بسیاری از صحبت‌های روزمرۀ خود سکوت می‌کنید، شاعر و فیلسوف ذاتی نیستید و از هر جمله‌تان هنر و عمق ادبی تراوش نمی‌کند، حوصله سر بر نیستید، صرفاً نرمال هستید؛ پس خودتان را اینقدر بازجویی نکنید و نگذارید این انتظار سازی منجر به سطحی شدن و دورویی شود تا جایی که فقط تکه‌هایی از کتاب‌ها را بخوانید و حفظ کنید که در صحبت‌ها ژرف و سینمایی باشید! . . .</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Mar 2022 18:39:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره پسر خدا شین‌تو-ژاپنی است یا مسیحی؟ (معرفی کتاب)</title>
                <link>https://virgool.io/@ketab_stuff/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%88-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ezcbxugcvrt6</link>
                <description>گوشه‌ای از کتاب:شاید هیچ پدیده‌ای را نیابیم که بین همۀ ادیان مشترک باشد، اما مجموعه‌ای از ویژگی‌هاست که هر یک از آنها بین برخی از ادیان مشترک است. با اینکه هیچ امری در همۀ ادیان مشترک نیست، &quot;عقیده به نجات و رستگاری&quot; در همۀ ادیان بزرگ و متکامل جهان وجود دارد؛ هرچند در ادیان ابتدایی به نجاتت و رستگاری توجهی نبوده، بلکه حفظ تعادل میان امور و اجتناب از بروز فاجعه اهمیت داشته است.جهان ادیان جنگلی بسیار مرموز و پر راز است که رنسانس و براندازی کلیسای مسیحی گویی تا حدی مانع پژوهش‌های عمیق‌تر متفکران و تودۀ مردم در رموز این جهان وسیع شده؛ اما، ما چرا در باب آن کنجکاو نباشیم؟ شاید اشتراکاتی که بین ادیانی با فاصلۀ زمانی و جغرافیایی بسیار زیاد دیده می‌شود خبر از پشت پردۀ مشترک مرموزی بدهد؛ لاقل ممکن که هست، نه؟سلیمانی اردستانی نویسنده‌ای فرهیخته و پخته در دین پژوهی و فلسفۀ ادیان است و این کتابش شروع بسیار خوبی برای آشنایی کلی با ادیان مطرح جهان است. در این کتاب که معادل منبعی برای دو واحد دانشگاهیست یازده دین زندۀ حال حاضر جهان بررسی شده‌اند و منظور از ادیان &quot;زنده&quot;، ادیانی با پیروان بیشتر و البته غیرابتدایی و مربوط به جهان پس از شکل‌گیری تمدن است: هندوئیسم، بودیسم، جَین، سیک، زرتشت، یهودیت، مسیحیت، کنفسیوس، دائو، شین‌تو و اسلام که البته در این کتاب اسلام بررسی نشده است. کانال تلگرام و صفحۀ اینستا: Ketab_Stuffکتاب در هر بخش مفصلاً به ریشه‌های شکل‌گیری، جغرافیا، نژاد، آموزه‌های اعتقادی اصلی، کتب مقدس و ماجرای تطور آنها در طول زمان و بخش‌بندی هر دین از این ده آیین می‌پردازد. برای پیدا کردن دید اجمالی به ادیان مطرح حال حاضر جهان کتاب واقعاً مناسب است اما در بخش‌هایی (خصوصاً بخش‌های مربوط به آیین‌های آسیای شرقی) دچار پیچیدگی و کمی سردرگمی مخاطب می‌شود که لازم است به عقب برگردد و چند بار مباحث را دوره کند که البته با قرار دادن جمع‌بندی‌هایی در انتهای فصول مختلف این مشکل تا حدودی برطرف شده. حتی اگر علاقه‌ای به فلسفه و تاریخ ادیان ندارید حداقل همین کتاب را به شما توصیه می‌کنم. اینکه چرا ژاپنی‌ها تاریخی پر از جنایت و تاختن به اطرافیان دارند اما چینی‌ها و هندی‌ها کم‌تر از آن برخوردارند، اینکه چرا شوپنهاور تحت تاثیر بودیسم قرار میگیرد و نه هندوئیسم، اینکه چرا آمار خودکشی در برخی کشورهای آسیای شرقی با تفاضل از همسایگانش بالاتر است و . . . ارتباط تنگاتنگی با ادیانی دارد که صدها یا هزاران سال با فرهنگ و گوشت و خون آن سرزمین آمیخته شده‌اند. کتاب نیاز به مرور و خط‌کشی یا نکته برداری دارد و برای شروع مقدماتی مناسب است. ضعف کتاب هم شاید شلیک مسلسل‌وار حجم زیادی از اطلاعات باشد که منجر به احساس سردرگمی نسبی مخاطب می‌شود که البته در مقایسه با حجم کتاب غیرمنطقی نیست. در کل نکات بسیار عجیبی دریافت می‌کنید. اینکه نگاه قوم برگزیدگیِ نژادپرست‌گونه در ادیان خاصی مانند سرطان پخش شده و البته عجیب بودن اشتراکاتی که ادیان مختلف بدون آنکه با یکدیگر در تماس باشند عیناً به آنها اشاره کرده‌اند و شما را در فکر فرو میبرد که این امر چگونه ممکن شده؟ . . .</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Mar 2022 12:59:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاپَتی‌ها را چه به انقلاب! + معرفی کتابی از ادوارد سعید</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%BE%D8%A7%D9%BE%D9%8E%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-ny6b2tfm9pom</link>
                <description>دقت! این متن در باب درست و غلطی انقلاب ایران نیست؛ در باب نوعی مخالفت بس خطرناک است که بین ما کم کم ریشه کرده . . .در بیستم نوامبر [29 آبان 1358]، وال استریت ژورنال در سر مقاله‌ای نوشت: &quot;تمدن در حال پس‌روی است&quot; و دلیل آن &quot;افول آن دسته از قدرت‌های غربی است که در وهلۀ نخست این آرمان‌ها[ی متمدنانه] را اشاعه می‌دهند. گویی که غربی نبودن -که سرنوشت بیشتر جمعیت دنیا، و همچنین سرنوشت اسلام، است- به معنی عدم برخورداری از هرگونه آرمان متمدنانه است.&quot; قبل‌تر در همین صفحه از ادوارد سعید، اینکه او کیست و جایگاهش چیست زیاد حرف زدم و اینجا دیگر به سمت زیاد نویسی نمی‌روم. ادوارد سعید در واکنش به قضایای سفارت آمریکا چهار مقاله درمورد منطق شرق شناسی و وضعیت عجیب و غریب رسانه‌ای در غرب در واکنش به پدیدار انقلاب ایران نوشت. کتاب کم حجم است اما صحبت‌ها تکان دهنده. سعید می‌گوید با اتفاق افتادن انقلاب ایران ناگهان شوک عجیبی به فضای فکری-رسانه‌ای غرب وارد می‌شود. برای اولین بار که نه اما برای اولین بارِ غیر قابل چشم پوشی و بایکوت، عده‌ای شرقی بر خلاف منطق روشنفکری و سیاسی جهان اول حرکتی کردند و برای توجیه علل این واقعه سخنان بسیار عجیبی از غرب شنیده شد. چند کارشناس مطرح بر آنتن زنده می‌گویند تمدن در حال پس‌روی است و عده‌ای دیگر بربرهای شمشیر به دستی را نشان می‌دهند که لیاقت محمدرضا شاه انتلکت و متمدن را نداشته‌اند و خودشان هم نمی‌دانند چه میکنند. مقالاتی نوشته می‌شود که رک و سرراست تمام ایرانیان را از نظر فهم سیاسی و فلسفی عقب مانده میخواند و در آخر هم همه چیز بر گردن اسلام می‌افتد. اما ادوارد سعید  این نگاه شرق شناسانۀ از بالا به پایین را جلوی چشم ما شرقیان بربر(!) آورده و صحبتش ساده است؛ شرقی که باشی اساساً یا طبق منطق غرب کنش سیاسی داری و یا بربر و متحجری! برای خودم اما، عجیب، همین نگاه بین خودمان در امروز است. کاری به بحث‌های سیاسی و وضع اسفبار کنونی‌مان ندارم اما اینکه خیلی راحت تونل زمان راه بیندازیم و باد به غبغب انداخته بگوییم آن احمق‌ها بویی از تفکر نبرده بودند که انقلاب رخ داد مشمئز کننده‌ترین نوع برخورد سیاسیست. آن احمق‌ها امثال گلسرخی‌ها، شریعتی‌ها، بهشتی‌ها، کدکنی‌ها و . . . بودند. آن احمق‌ها هم کتاب میخواندند، سخنرانی میشنیدند، بحث و مناظره میکردند و شاید اینکه بگوییم توییتر و تلگرامی نبود که سطحی بخوانند و زیر لحاف قیام کنند و با اعلامیه و نوشتار اکت سیاسی می‌کردند جالب‌ترش هم بکند. مخالف بودن با اتفاق 1357 محل بحث نیست؛ بحث منطق شرق‌شناسانه‌ایست که جمعیتی چند میلیونی را احمق و بربر میداند و همان نگاه وال استریت ژورنال را به هویت شرقی‌ خودمان دارد . . .پ.ن:گلسرخی، بهشتی، آل‌احمد، فوکو، سعید، شریعتی، کدکنی و . . . نه به قول فرح فتنه‌گر بودن نه به قول تونل زمانی‌ها احمق، جوگیر و کسانی که خوشی زیر دلشان زده . . .فارغ از درستی یا نادرستی انقلاب، مخالفت و موافقت باید با دستگاه فکری-سیاسی این نظام یا حرکت سیاسی صورت بگیره نه با توهین وجودی/سیاسی به چندین میلیون آدم و کل یک ملت که این اکت سیاسی رو انجام دادن. هیچکس به خاطر برق و آب رایگان جلوی تیر نمی‌ایسته. هیچکس به خاطر جوگیری و خوشی زیر دل زدن جلوی تانک دراز نمیکشه. در تحلیل سیاسی کمی رشد کنیم؛ توییتر‌ زده نباشیم، تاریخ پدیداری بس پیچیده و چند وجهیست، با تزهای تونل زمانی(!) مغزمان را منجمد نگه نداریم، نشویم آن کسی که بالای ده میلیون ملتی که یک حرکت سیاسی به درست یا غلط انجام داده‌اند را روستایی، متحجر، حیوان‌خو، بربر و دور از تمدن خطاب میکند، خودمان به خودمان توهین هویتی-تاریخی نکنیم . . . مخالفت با یک فلسفه و یا دستگاه حکومتی سیاسی عملی نظری-فلسفی است، نه شوی هزار رنگ پر از بلاهت تونل زمانی!در ادامه چند تکۀ بسیار مهم از کتاب قرار دادم که پیشنهاد میکنم حتماً بخونید:&quot;سر مقالۀ ارنست کناین برای روزنامۀ لس‌آنجلس تایمز در دهم دسامبر: آنچه شاهد آن هستیم، شورشی گسترده علیه تأثیرات نگران کننده‌ایست که به همراه شیوۀ غربی مدرنیزه کردن به وجود آمده‌اند. تنها دلیل تنفر از شاه این نیست که پلیسش مردم را شکنجه کرده است، بلکه این نفرت همچنین به این دلیل است که او یارانه‌های دولتی به روحانیان مسلمان را قطع کرد و انقلابی صنعتی‌ای را رهبری میکرد که میلیون‌ها ایرانی را از شیوۀ زندگی سنتی‌شان در روستاها جدا کرده.این استدلال شامل پیش‌فرض‌های ناگفتۀ زیادی علیه ایرانیان است که باید به دقت بررسی شوند. کناین در ابتدا اشاره می‌کند که «تأثیرات نگران‌کنندۀ حاصل از شیوۀ مدرنیزه کردن غربی، نتیجۀ تلاشی صادقانه برای خارج کردن ایران و اسلام از گذشته و ورود آنها به زمان حال است. به عبارت دیگر ایران و اسلام عقب‌مانده هستند، غرب پیشرفته است، و  جای تعجب نیست که مردمی عقب‌مانده در تلاش برای رسیدن به غرب کار دشواری پیش رو خواهند داشت. این پیشفرض‌ها قضاوت‌های شخصی بسیار مسئله داری هستند. نکتۀ پایانی نویسنده (کناین) به طور ضمنی سایر نکات را بسط می‌دهد و تقصیر را متوجه ایرانیان واپس‌گرایی میکند که قدر تلاش‌های خالصانۀ ایالات متحده و دولت پهلوی را در جهت پیشرفت ایران نمی‌دانند! بنابراین نه تنها ما تبرئه می‌شویم، بلکه ایرانیان به عنوان یک ملت برای ندانستن ارزش تعبیر ما از مدرنیته، که دلیل اصلی نجابت شاه سابق است، به طور ضمنی سرزنش نیز می‌شوند. چنین به نظر می‌رسد که کناین بدون هیچ دلیلی جز تعصب نژادپرستانه چنین استدلال می‌کند.&quot;</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 19:01:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهمی به نام &quot;توهم&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-qpbqyzkangnw</link>
                <description>اگر بگوییم امروز تمام دعوای آگاهی و فلسفۀ ذهن بر سر همین تک کلمه در جریان است اشتباه نگفته‌ایم. از یک سو مادی‌انگاری حذفی، شاید به نمایندگی دنیل دنت، آگاهی، تجربۀ اول شخص و کوالیا و در کل تمام تجارب پدیداری را توهمی می‌داند که این تودۀ سفید خیس در لوب‌هایش برایمان ایجاد کرده و از سوی دیگر، آگاهی پدیداری باورانی مثل دیوید چالمرز آن را غیر توهم و واقعی می‌دانند. اما شاید کشمکش اساساً ورای توهم بودن یا نبودن است. قبل‌تر کمی درمورد &quot;غیر واقعی&quot; صحبت کردیم؛ اینکه مگر می‌شود چیزی واقعاً غیر واقعی باشد؟ سؤال همان است. توهم دیگر چه کوفتی است؟ مغز با برخورد به چند قطره رنگ (یکی از مثال‌های مورد علاقۀ دنیل دنت تابلویی است که قطرات رنگ از دور مانند تودۀ مردم بر روی پل می‌نمایند اما نزدیک که می‌شویم به وضوح می‌بینیم جز تعدای قطره رنگ پاشیده شدۀ درشت و ریز هیچ چیز که واقعاً شبیه آدم‌ها باشد آنجا نیست)تصویر 1: چند قطره رنگتصویر 2: دنت توهمی! &quot;به اشتباه&quot; فکر میکند تصویر خاصی جلوی اوست، و این &quot;وهم&quot; با نزدیک شدن به بوم نقاشی ناگهان برطرف می‌شود؟ خب که چه؟ آن وهم خودش چیست؟ زخم دقیقاً همینجاست! در کیهان مکانیکال، در جهان سراسر ماده و فیزیک برای دنت، توهم دیگر چیست؟ حالتی ذهنی؟ اینکه همان خط قرمز حذف گرایی است. وقتی اجسام راجر پنروز (تصویر 3 و 4) را میبینم، یک لحظه یک جور آن را میبینم و لحظۀ بعد انگار به خطای دید خود پی برده باز با دقت بیشتری نگاه میکنم. خب همین &quot;خطا&quot; خودش به تنهایی چیست؟ آیا وجود ندارد؟ چطور وجود ندارد و بر من آشکار شده و اثر دارد؟ اساساً توهم در پارادایم فیزیکال-حذفیِ یک دنیل دنت(!)، بدون توسل به واژگان ذهنی/روانشناختی/دوگانه‌انگارانه چه پدیداریست؟ تصویر 4: اجسام غیرممکن راجر پنروز در بچگی خاطرۀ جالبی از مواجهه با توهم هنوز در خاطرم مانده. خانۀ ما چهار طبقه و بدون آسانسور بود و وقتی از راه پله بالا می‌آمدید می‌توانستید تا خود پشت بام را از فضای خالی‌ای که انگار دقیقاً جای آسانسور نداشته دهن کجی میکرد ببینید. و خب قاعدتاً من کودک از تماشای این فضای خالی که انتهایش به انباری کوچک کنار درب پشت بام منتهی میشود و تاریک است خیلی خوشم نمی‌آید! تقریباً این حرکت که در هر بار بالا آمدن از این 57 پله نزدیک 5-6 بار از نرده‌ها خم میشدم تا بالا، پشت بام را چک کنم برایم عادی شده بود و خب هر بار هم همه چیز سر جای خودش بود. بجز یک مرتبه. برق خاموش شد (از این لامپ‌های تایمر دار مسخره که هر دفعه استرس میگیرید که الآن است که خاموش شود و میان تاریکی در آن عالم کودکی تنها بمانید) و همان حرکت چک کردن را انجام دادم. جز صحنه‌ای محو چیزی دقیق یادم نیست ولی مطمئنم چیزی را به وضوح دیدم و خب بسیار ترسیدم. اما آن سیاهی عجیب غریب واقعاً &quot;توهم&quot; است؟ یعنی چی؟ یعنی وجود ندارد؟ چطور بر من تاثیر گذاشت؟ لاقل برای من که خیلی جالب نیست بگوییم وجود ندارد! شاید بگویید در جهان فکر تو وجود دارد ولی در دنیای واقعی نه. اما متاسفانه تقسیم جهان به داخل و خارج برای فیزیکالیست حذف گرا که در به در دنبال سر بریدن هر مفهوم &quot;ذهنی&quot; است خیلی خوشایند نیست. خب پس توهم چیست؟ تجربۀ پدیداری من از درد چه ساختۀ مغزم باشد چه حاصل فعالیت رمزآلود روحی ناشناخته، خودش به خودیِ خود چیست؟ سؤال اصلی بنظرم همینجاست . . . متا پرابلم، سوال سخت و یا هر اسمی رویش بگذاریم همینجاست. درواقع انگار توهمی که واقعاً توهم باشد، توهم است!تصویر 3: اجسام غیرممکن راجر پنروز </description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Feb 2022 17:59:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نتیجۀ کل کل ایلان ماسک و مدیر برنامۀ غذایی سازمان ملل</title>
                <link>https://virgool.io/@ketab_stuff/%D9%86%D8%AA%DB%8C%D8%AC%DB%80-%DA%A9%D9%84-%DA%A9%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%D9%88-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%80-%D8%BA%D8%B0%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%84%D9%84-yvulchq2mxsh</link>
                <description>در روزهای اخیر احتمالاً از کل‌کل جنجالی مدیر برنامۀ غذای سازمان ملل و ایلان ماسک باخبر هستید. مدیر ادعا می‌کند تنها دو درصد ثروت ایلان ماسک برای پایان دادن به گرسنگی در جهان کافیست و ایلان ماسک با توپ پر فریاد میزند که از چه راهی و اگر راهی هست دقیق و شفاف بگویند تا همین حالا دو درصد ثروتش را ببخشد. اما این کل‌کل در انتها چه حقیقتی را با خاک انداز به زیر فرش هل می‌دهد؟ یکی از مسائلی که در همین ایام به بهانۀ این توییت بازی‌ها پررنگ شد این گزاره بود که &quot;این صحبت‌ها شعارهای کمونیستی و پوپولیستی است&quot; یا این قضیه که &quot;مگر پول گرسنگان را دزدیده که الآن مجبور باشد پس بدهد؟ نتایج تلاش‌هایش است. بروید به دولت‌ها گیر بدهید&quot;. اما در این جستار قصد بر پرداختن به افسانه‌ایست که در مواجهه با سرمایه‌داری زیاد می‌شنویم؛ یعنی همینکه مگر سرمایه‌داران دزدی کرده‌اند؟ نان تلاششان را می‌خورند. اما حقیقتاً سرمایه داران &quot;فقط&quot; نان تلاششان را می‌خورند و فقرا تقصیر خودشان است که فقیر هستند (جملۀ معروف منسوب به بیل گیتس را به یاد بیاوریم که اگر شما فقیر به دنیا بیایید تقصیر خودتان نیست اما اگر فقیر از دنیا بروید تقصیر خودتان است)؟ به مثال زیر دقت کنید:&quot;علی&quot; در دهلی نو رانندۀ اتوبوس است. &quot;مارک&quot; در سوئد هم رانندۀ اتوبوس است (البته اتوبوس او کمی تمیز و شیک‌تر است). علی به ازای رانندگی از صبح تا شب توانایی خرید سه وعدۀ غذایی برای خانواده‌اش را دارد اما مارک با همان ساعت کار توانایی خرید پانزده وعدۀ غذایی در همان روز را دارد. اما واقعاً این حاصل &quot;تلاش&quot; مارک است که پنج برابر علی قدرت خرید و &quot;سرمایۀ&quot; بیش‌تری دارد؟ واقعاً مارک که هروقت از خلوتی خیابان‌ها خسته می‌شود اتوبوس را چند دقیقه‌ای روی رانندۀ اتوماتیک می‌گذارد نسبت به علی که باید روی جاده‌های تکه تکه شدۀ دهلی و با دو برابر ظرفیت اتوبوسش مسافر همه را سالم به مقصد برساند پنج برابر لایق و با مهارت‌تر است؟ مشخصاً خیر. سرمایۀ مارک علاوه بر تلاشی که انجام می‌دهد درصد زیادی مرهون محیطیست که در آن راحت‌تر سرمایه به دست می‌آورد از پدرانش به ارث برده. محیطی که ورود مهاجران را ممنوع کرده تا نیروی کار &quot;رقیب&quot; مارک با یک سوم دستمزد او و چند برابر مهارت بیشتر کار مارک را از او نگیرد. اما به سوپر سرمایه‌داران اروپایی/آمریکایی باز گردیم. جملۀ بعدی شاید کمی عجیب باشد اما در بهترین حالت حداقل &quot;تعدادی&quot; از سرمایه‌داران دقیقاً ثروتشان را از دزدی حاصل کرده‌اند هرچند خودشان هم ندانند! چطور؟ همانطور که پدر ایلان ماسک اروپایی با پول فروش هواپیمایش نیمی از معدن زمردی در آفریقا را می‌خرد (اینجا) که اسپانیا، پرتغال، هلند، فرانسه و انگلیس از قرون 15 تا 17 با قطع هزاران دست و بینی و انگشت و سر فتح کردند و بعدها با همین سرمایه پسرش را به کانادا میفرستد، همانجا که معلوم نیست چند قطعه اسکلت سرخپوست زیر خاک‌هایش نهفته. اینکه امثال ماسک از پدران خود ارثیه‌ای دارند که خود به خود مزیت رقابتی عظیمی در مقایسه با همتایان (از نظر تلاش و ضریب هوشی) استثمار شدۀ خود دارند مشخصاً &quot;حاصل تلاش خودشان&quot; نیست! اینکه جامعه‌ای مثل دهلی نو به علی برای چند برابر تلاشش هم سرمایۀ کم‌تری میدهد و به مارک چندین برابر علی دستمزد میدهد حاصل تلاش خودشان نیست. حاصل زیست بومیست که گاهی بر خونریزی و انباشت سرمایۀ دزیده شدۀ اجداد استثمارگر مارک بنا شده و در بهترین حالت مزیتی &quot;ارثی&quot; است که از راه اخلاقی توسط نیاکان مارک فراهم شده نه اکتسابی . . . لذا اینکه ایلان ماسک با لحنی طلبکارانه نسبت به فکت احتمالاً غلط مدیر برنامۀ غذایی می‌پرد و صدها هزار لایک می‌خورد دقیقاً با پا هل دادن آشغال‌ها زیر فرش است . . . سرمایه‌داران صاحب تمام و کمال ثروتشان نیستند چون اساساً تمام آن حاصل تلاششان نیست! حالا هر اسمی روی این نتایج می‌خواهید بگذارید؛ پوپولیستی، کمونیستی، توتالیتریستی یا . . . شاید هم منطقی!</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 21:06:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشعل‌های آزادی، سیگار کشیدن خانم‌ها. روایتی عجیب درمورد ادوارد برنیز</title>
                <link>https://virgool.io/@ketab_stuff/%D9%85%D8%B4%D8%B9%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%B2-gmvykpchwgmf</link>
                <description>اگر درمورد رسانه و عملیات روانی مطالعه کرده باشید قطعاً ادوارد برنیز برایتان نامی آشنا است. ادوارد برنیز، خواهرزادۀ فروید و مشهور به &quot;پدر روابط عمومی و پروپاگاندا&quot;، در سال 1891 به دنیا آمد و سال 1995 از دنیا رفت. برنیز سال‌ها برای CIA دست به طراحی پروپاگاندا و عملیات روانی زد و در بدو ورود خود به وزارت جنگ آمریکا ایدۀ تغییر نام آن به &quot;وزارت دفاع&quot; را داد. برنیز در تاریخ نامی آشناست اما شاید معروف‌ترین پروژۀ او که علنی هم شد پروژۀ Torches of Freedom بود. در سال‌های بین 1920 تا 1935 و با انجام شدن پروژۀ او، سود شرکت‌های سیگار سازی و تنباکوی آمریکا چندین برابر شد و درصد بانوان سیگاری رشد قابل توجهی پیدا کرد. کمپانی‌های تولید تنباکو و دخانیات آمریکا متوجه شدند اگر تابوی &quot;قباحت سیگار شدن خانم‌ها&quot; شکسته شود، انگار &quot;معدن طلایی در حیاط پشتی خانه&quot; پیدا کرده باشند و تصمیم گرفتند با استخدام برنیز این تابو را براندازی کنند. اما برنیز در طراحی پروپاگاندایی در خدمت این هدف چه کرد؟ شروع به چاپ تصاویر زنان در حال سیگار کشیدن و ساختن فیلم‌های تبلیغاتی کرد؟ بله اما این مرحلۀ آخر و فرعی کار بود. برنیز سیگار کشیدن زنان را به فمینیسم سنجاق کرد. آن هم دقیقاً در زمانی که تب موج رادیکال اول فمینیسم همه گیر شده بود. او بر این تز مانور داد که زنان هم حق سیگار کشیدن دارند و این تابو یک نابرابری جنسیتی در حق زنان است که ما باید با &quot;مشعل‌های آزادی&quot; (که استعاره‌ای از سیگار بود که بسیار به درد برنیز خورد) این تعصبات عصر حجری و ناعدالتی را پایان ببخشیم و این تاجایی پیش رفت که حتی روث هیل از فمینیست‌های سرشناس گفت: &amp;quotWomen! Light another torch of freedom! Fight another sex taboo!”
(ای زنان! یک مشعل آزادی دیگر روشن کنید! با یک تابوی جنسیتی دیگر بجنگید)به prejudice (تعصب) و Freedom (آزادی) دقت کنیدبرنیز به زنان مختلفی پول داد تا در ملأعام سیگار بکشند و در مراسم سالیانۀ راهپیمایی بانوان نیویورک هم با همین روش زنان زیادی را برای این کار اجیر کرد. او تعدادی عکاس هم از طرف خودش ارسال کرد تا مطمئن شود زیباترین عکس‌ها در سطح جهانی از زنان &quot;مشعل&quot; به دست منتشر شود. برنیز هیچگاه بر خود سیگار اتکا نکرد. هنر او دقیقاً همین ضمیمه کردن سیگار به حقوق زنان بود. پس از اقدامات برنیز، سود کمپانی‌های تنباکو و سیگار بالا رفت و درصد زنانی که تازه سیگاری می‌شدند نه فقط در آمریکا که در کل جهان افزایش پیدا کرد. اما مهم‌ترین نکته در باب پروپاگاندا همین است! پروپاگاندای حرفه‌ای همیشه در ظاهر موجه و حقیقت‌گرایانه است اما این تنها نقابی روی الویت‌های اصلی و در بسیاری از موارد کثیف آن است. (در اینجا، افزایش سود کمپانی‌های فروش مرگ و افزایش درصد سرطان ریه و مرگ زودرس بین بانوان در تمام دنیا و اینکه تمام این قضایا صرفاً برای پر کردن جیب سرمایه‌داران دخانیات بود و نه آزادی زنان!). در پروپاگاندا اکثریت با توهم اینکه درحال حق طلبی، آزادی خواهی و ظلم ستیزی هستند دقیقاً در زمین بازی آن الویت‌های زیر سرپوش، نقش خود را به دقت ایفا می‌کنند؛ و شاید کثیف‌ترین پدیدار مربوط به پروپاگاندا هم همین باشد. شما فکر می‌کنید در حال انجام جنبشی حقیقت‌گرایانه هستید اما نقشتان از خیلی قبل‌تر در شطرنج انگیزه‌های اصلی پشت پروپاگاندا مشخص شده و شما بی‌خبر از همه جا و خوشحال از کار خود . . .ادوارد برنیزبرنیز به مرد نامرئی افکار عمومی معروف بود و روش کارش در طراحی و ساخت پروپاگاندا تا همین لحظه در سال 2021 هم حفظ شده. ذات پروپاگاندا اساساً همین است . . . تا باغچۀ هفتاد رنگش بیل نخورد و زیرش رو نیاید بوی تند و زننده‌اش شنیده نخواهد شدو حالا می‌توانیم تصور کنیم اگر همین امروز جنبش مشعل آزادی رخ می‌داد و اینستاگرام یا دیگر شبکه‌های اجتماعیمان را باز می‌کردیم چه رفتاری در برابر این موج پروپاگاندا از اکثریت تودۀ مردم شاهد می‌بودیم؟ خودمان چه می‌کردیم؟ . . . چند نفرمان سفیران مشعل‌های آزادی بودند؟</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Oct 2021 22:04:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه مردِ تنها، دو روز تمام در برابر درّندگان ارتش سرخ شوروی . . .</title>
                <link>https://virgool.io/@ketab_stuff/%D8%B3%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%90-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%91%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%B4-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C-pozxdq8ser4h</link>
                <description>دقیق یادم نیست برای چه اما در تقویم چشمم به &quot;سالروز مقاومت شهدای پل جلفا در برابر شوروری&quot; افتاد و نظرم را جلب کرد و بعد نماهنگی کوتاه در شبکۀ مستند در باب این واقعه دیدم. آرام و قرارم را گرفت. سرچ کردم. خواندم. غمگین شدم. عصبانی شدم. گرمایی در درون حس کردم و آخر همچنان عصبانیت احساس غالب بر تمام فکرم بود. دیدید یکهو وقتی واقعیتی مسکوت را کشف می‌کنید دوست دارید به تمام عالم و آدم بگویید و آرام و قرارتان بریده می‌شود؟ همانطور. و عصبانی از اینکه چطور ممکن است همچین چیزی هشتاد سال آنجا گوشۀ تقویم‌ها (و خیلی از تقویم‌ها حتی این واقعه را ندارند!) خاک بخورد و ما آنقدر فیلم و سریال و انیمیشن و کتاب و دروس مدرسه درباره‌اش ندیده باشیم که دیگر برایمان عادی شده باشد. چطور دنیا رمانی درمورد آن نخوانده؟ فیلمی ندیده؟ عصبانی بودم و دیدم خودمان باید چرخۀ سکوتش را بشکنیم. شاید دومینویی که آخر به ساخته شدن فیلم و نوشته شدن رمان بینجامد را خودمان با یک هل کوچک به اولین مهره‌های کوچکش بتوانیم راه بیندازیم. از من در همین حد جستارک ویرگول و چهارتا استوری بر می‌آمد . . .ساعت یک بامداد سوم شهریور 1320، وزیر امور خارجۀ شوروی سفیر دولت شاهنشاهی ایران را احضار میکند تا خیلی ساده و وقیحانه بگوید 4 بامداد به شما حمله می‌کنیم و بهتر است مقاومت نکنید. انگلیس از جنوب، ما از شمال. با اینکه دولتمان واضحاً اعلام بی‌طرفی کرده بود اما شوروی و انگلیس اعتقاد داشتند ما به آلمان‌ها پناه داده‌ایم تا بر علیه متفقین توطئه کنند. پل جلفا بر رود ارس&quot;نظر به اینکه عده زیادی از آلمانی‏‌ها در ایران به عناوین مختلف بر ضد متفقین مشغول فعالیت هستند و چون دولت ایران به یادداشت‏های دولتین شوروی و انگلیس در این زمینه وقعی نگذاشته و در اخراج آنها اقدامی نکرده است و به جای آن رویة خصمانه در قبال متفقین در پیش گرفته، دولت شوروی براساس مادة شش عهدنامۀ مودت 1921 به ارتش سرخ دستور داده است که وارد خاک ایران شوند و این اقدام به‏ هیچ‏‌وجه بر ضد ملت ایران نبوده و به محض رفع عللی که منتهی به این حمله شده خاک ایران را ترک خواهند کرد.&quot; -البته اگر خواستید ببینید تجاوزشان با حیوانات ارتش سرخ شوروی و انگلیس &quot;به هیچ وجه&quot; بر ضد ملت ایران بوده یا نه کافیست به تاریخ رجوع کنید و وضع مردممان را در قحطی و آشوب و کشتار بعد از این اشغال مشاهده کنید. یکی از شاهکارهایشان فقط، بمباران مردم و مواضع ایران در بدو تجاوزشان بود. به همین راحتی بر طبق فلان بند و مادۀ خزعبل در کنار شومینه‌ای در کرملین به سفیرمان خبر دادند به‌زودی مانند مور و ملخ به مرزهایتان سرازیر می‌شویم. حکومت مرکزی به تمام ژاندارم‌ها و فرماندهان دستور &quot;ترک مخاصمه&quot; و عدم مقاومت داد اما در جلفا، در مرزهای آذربایجان، چهار سرباز مرزبان (ژاندارم) و یک فرمانده پا در یک کفش کردند که ترک مخاصمه بی‌غیرتیست. گوشه‌ای کنار بایستیم که دو سال دیگر فرزندانمان روسی و انگلیسی صحبت کنند؟ در مرز جلفا پلی فلزی بر رود ارس سایه انداخته و تا چند کیلومتری، تنها راه عبور از مرز همان پل تمام فلزیست. عرض پل به‌گونه‌ایست که تنها یک ماشین سنگین نظامی مانند تانک در آن واحد می‌تواند از آن عبور کند و بقیۀ ادوات سنگین مجبورند پشتش به شکل صف حرکت کنند. شب عملیات، از آن 5 نفر 2 نفر رفتند و یک فرمانده و دو سرباز سه تنه در برابر درّندگان وحشیِ داس و چکشیِ استالین باقی ماندند. سرجوخۀ شهید، مصیب محمدی؛ ژاندارم شهید، سید محمد راثی هاشمی؛ ژاندارم شهید، عبدالله شهریاری. ارتش سرخ شهید شهریاری در برجک فرماندهی سنگر گرفته بود، فرمانده محمدی در یک متری پل فلزی و شهید هاشمی در پشت بام فرماندهی. اولین تانک بلشویک‌های کمونیست که وارد شد، یکی از نیروها با تک تیرانداز (در روایتی دیگر با تیربار) راننده را مورد اصابت قرار داد و تانک از حرکت ایستاد. بلافصله تیربار مرزبانی بر سر ارتش سرخ باران آتش بارید و معجزه شروع شد. چهل و هشت ساعت تمام، سه نفری هرکه را که میخواست بر تانک سوار شود به هلاکت رساند و به علت عرض کم پل، صف ادوات ماشینی سنگین ایستاد و راه پل بند آمد. در آخر نیروی توپخانه‌ای مستقیماً مرکز فرماندهی را مورد اصابت قرار داد و دو نفر درجا شهید شدند و استالینیست‌ها از زاویه‌ای دیگر فرمانده را به تیربار بستند. نقل است، وقتی نبرد به اینجای کار رسید و تانک متفقین و سایر ادوات و افراد از پل رد شدند، «نوویکوف» فرمانده ارتش متفقین پرچم ایران را که در پاسگاه بود، روی پیکر نیمه جان سرجوخه محمدی می‌کشد و ضمن ادای احترام نظامی به او می‌گوید، کاش من فرمانده سربازانی چون تو بودم که چنین دلاورانه از کشورتان دفاع می‌کنید. فرماندۀ کمونیست ارتش سرخ یکی از درجه‌هایش را کنده و به نشانۀ احترام بر سینۀ فرمانده محمدی می‌گذارد و هنوز هیچکدام باورشان نمی‌شود تمام این 48 ساعت زیر آتش مقاومت تنها 2 سرباز مرزبان و یک سرجوخه بوده‌اند . . . پس از رد شدن ارتش سرخ (در نقلی به دستور فرماندۀ شوروی یا همان نوویکوف) چند چوپان پیکر سه شهید مقاومت را غریبانه در همان نزدیکی پل دفن می‌کنند. نمی‌دانم این تعبیر درست است یا نه اما به ‌شدت علاقه داشتم ذکر شود:سه سرباز در شمال و چند سرباز در جنوب (رئیس علی دلواری و یاران)، شوروی و انگلیس، استالین و چرچیل را حسابی آزردند و تا وقتی از پیکرشان رد شوند، اجازۀ عبور ندادند . . .یادوارۀ سه شهید پل چلفا اما این پایان اعجاب نیست. روس‌ها پس از عبور از سه شهید مقاومت به پاسگاه قره بلاغ می‌رسند. با بلندگو اعلام می‌کنند اسلحه‌هایتان را زمین بگذارید و تسلیم شوید. بحث سنگینی بین اعضای پاسگاه بالا می‌گیرد و در آخر همگی بجز شهید عبدالعلی نعمتی معروف به میرزاعلی پاسگاه را ترک می‌کنند (در روایتی دیگر از ابتدا تنها میرزاعلی در پایگاه حضور داشته). آن روز خط ارتباطی پاسگاه با حکومت مرکزی قطع بود لذا میرزاعلی از دستور ترک مخاصمه با خبر نبود اما طبق گفته‌ها، سربازی در همان حوالی نامۀ ترک مخاصمه را برای او می‌برد و نشانش میدهد ولی میرزاعلی با عتاب و خشم می‌گوید: &quot;کاش به جای دستور تسلیم، تعدادی فشنگ و خمپاره برای من می‌آوردی و به مبارزه تا پای جان ادامه می‌دهد.&quot;میرزاعلی به روایتی هرچه ادوات جنگی در پاسگاه موجود بود را به کانالی برد و شروع به تیراندازی کرد و همین باعث شد ارتش سرخ متوجه نشود پشت تمام این مقاومت تنها یک مرد ایستاده. ارتش سرخ که نتوانست با تجهیزات غیرتوپخانه‌ای میرزاعلی را متوقف کند و پس از سه ساعت مقاومت تک نفره، با شلیک‌های توپخانه‌ای سنگین، پاسگاه را کوبید و میرزاعلی هم در غربت شهید شد . . .قبل‌تر در یادداشت &quot;شرق عاشقیش را می‌کند اگر غرب بگذارد&quot; درباب حملۀ شوروی به آذربایجان تازه مستقل شده نوشته بودم. البته آنجا یک فیلم درست و حسابی برای حماسه‌هایشان ساخته بودند . . .ارتش سرخ کمونیست‌های شورویمنابع:مصاحبه و یادداشت های مرحوم دکتر نیکبخت میرکوهی، کتاب سه تفنگدار، آرشیو مرکز اسناد انقلاب اسلامی، ماهنامه شاهد یارانبرای مطالعۀ بیش‌تر:اینجا فقط ۳ نفر روی پل جنگیدند/ ادای احترام فرمانده متفقین به سرجوخه محمدی+ تصاویرمقاومت تا پای جان/ روایتی از جانفشانی ۳ سرباز ایرانی مقابل ارتش شوروی در جلفا+تصاویرروایت بازماندگان از شهدای مرزبانی جلفا در جنگ جهانی دوم/ دیدار با شهید پس از 73 سالمرزبانان پایدار پل جلفاهمایش ایران و جنگ جهانی دوم</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Sep 2021 17:31:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشورا شناسی فلسفی+معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%A7-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-g4oo2n0oqg9z</link>
                <description>صالحی نجفی‌آبادی سال ۴۸ کتابی منتشر کرد با نام &quot;شهید جاوید&quot;. این کتاب انقلابی بود در فلسفه اندیشی قیام عاشورا اما نه به‌خاطر محتوایش. کتاب بعد از مدت‌های زیادی دوباره نظریهٔ شهادت برای حکومت را مطرح کرد و مدعی شد امام حسین برای حکومت قیام کرده نه شهادت و مطالبی جنجالی درمورد علم امام مطرح کرد. نقطه‌ای که باعث شد از آن به بعد بسیاری از بزرگان هم وارد زنده کردن بررسی فلسفی هدف امام حسین از قیام عاشورا شوند. مثلاً شهید جاوید ادعا میکرد اساساً امام علم نامحدود ندارد و از آیندهٔ خونین پیش روی خودش حداقل به‌شکل دقیق مطلع نبوده وگرنه حرکت او نوعی انداختن نفس در هلاکت است و غیرمنطقی. نظریهٔ شریعتی و شهید مطهری دقیقاً در جبههٔ مقابل می‌گوید اساساً امام برنامه داشت با شهادتش و ریخته شدن خونش به اهدافش برسد و از قبل می‌دانست پیروز نخواهد شد. نظریهٔ علامه طباطبایی هم تقریباً جمع این دو نظریست (شخصاً این نظریه برام جالب‌تر بود).?این روزها عادت کردیم در این‌طرف و آن‌طرف و فلان کانال و بیسار استوری انواع و اقسام اظهارنظرهای زرد درمورد هدف شناسی و شناخت فلسفی عاشورا را بخوانیم و ببینیم و سرش دعوا کنیم اما تقریباً خیل عظیمی از ما اساساً خبر نداریم ۷ نظریهٔ کلی در باب فلسفهٔ قیام امام حسین مطرح شده و سر هرکدام حجم زیادی بحث و جدل و دعوا صورت گرفته. کتاب استاد اسفندیاری بررسی‌ِ جامعی از تمام این هفت نظریه است. کتاب عاشوراشناسی اسفندیاری به معنای واقعی کلمه &quot;پژوهش فلسفی-دینی (کلامی)&quot; است؛ واقعاً مجموع مطالب و نظرات موافق و مخالف را بسیار جامع و کامل گردآورده و نظر شخصی خود هم گفته و درواقع مجموع سه کتاب مجزاست. بنظرم قبل‌تر از هر عملی، تفلسف و عمق‌ورزی در باب عاشورا و این پدیدار عجیب و عظیم الویت دارد. حتماً و قطعاً توصیش میکنم . . .برای خودم نظریۀ جمع نسبت به بقیۀ نظریات قانع کننده‌تر بود اما با تقریری که خود داشتم. به نظر من در پارادایم مباحث کلامی شیعیان، نباید اعمال و اهداف انسان کامل (به معنای فلسفی و مصداقی خودش که در اینجا امام حسین است) را با منطق زمانی عادی تحلیل کرد. اما یعنی چه؟ معمولاً برای دیگران زمان فقط گذشته و آینده است و تحلیل ما از رفتار آن‌ها و اهدافشان بر اساس همین منطق است. اما در باب انسان کامل حداقل از نظر من دو نوع هدف به‌شکلی موازی در خط زمان باید توسط او پیش برود. اهدافی برای گذشتگان و حال حاضر، و اهدافی برای آیندگان و افرادی که &quot;اختیار&quot;شان وابسته به عملکرد انسان کامل است.اما حالا یعنی چه؟ امام حسین باید برای آنها که اگر بدانند سرانجام قیامش چه می‌شود، دیگر قوۀ اختیارشان بی‌مصرف می‌شود و بر روی عاقبتشان اثر منفی دارد کاملاً عادی رفتار کند؛ برای همین برایشان مسلم را از پیش می‌فرستد و حتی خود مسلم از همان‌هاییست که نباید با دانستن آنچه پیش رویش است اختیارش از کار بیفتد. برای همین در باب این افراد از امام رفتارهایی منطبق با نظریۀ حکومت میبینیم؛ امام تمام شرایط برای مهیا شدن حکومت را در پیش پایشان می‌گذارد تا خودشان اختیار کنند. ولی برای آنها که دانستن آنچه پیش روست یا در اختیارشان تاثیر منفی ندارد (از نظر سلب کردن اختیار) یا بر روی اختیارشان تاثیر مثبت دارد (بسط اختیار با سخت‌تر کردن انتخاب بین دو مورد، جایی که همه‌چیز دست خود فرد خواهد بود)، امام از آینده بهره می‌‌برد و با آنان طبق نظریۀ شهادت سیاسی برخورد میکند. و اما برای ما آیندگان هم با شهادت سیاسی برنامه‌ریزی می‌کند. نظریۀ شهادت سیاسی سیستمی اساسی را براندازی میکند (دستگاه فکری فلسفی یزید) و دستگاهی جدید پایه‌ریزی میکند که چون از صدر تا ذیلش خون می‌چکد تا آینده‌های دور (1400 سال بعد) هم برای آیندگان باقی می‌ماند؛ این هنر استفاده از تراژدیست. در کل اگر مثل من از بچگی سوال داشتید که &quot;اگر امام می‌دانست که چه می‌شود چرا اساساً حرکت کرد؟&quot; یا بسیاری از این دست سوالات، وقتش است با این کتاب شروع کنید و نترسید و در باب عاشورا فلسفه‌ورزی کنید. به‌زودی جستارهایی حول موضوعات این کتاب می‌نویسم.✒️⁩پ.ن: کمی از سطحیات گروه‌های خانوادگی و تحلیل‌های فضایی فلان کانال آتئیستی و افاضات عجیب و بی‌مبنای فلان مداح زرد و گدای توجه و فلان استوری با هشتگ &quot;پول محرم&quot; و &quot;پول هیئت&quot; و &quot;۱۴۰۰ سال       پیش . . .&quot; ، فاصله بگیریم و حقیقتاً این پدیدار آمیخته شده با تاروپود فرهنگ و دستگاه فکری-فلسفیِ ایران (و جهان اسلام) را کندوکاو کنیم . . . خیلی جالب است که بعد از خواندن کتاب، به هر شعر، رمان، سخنرانی، مداحی و . . . که در باب عاشورا بر بخورید سریع می‌گویید &quot;عه این فلان نظریست!&quot; و شروع می‌کنید به فکر کردن و عمیق شدن.نقاشی‌ها از حسن روح‌الامین</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Sat, 21 Aug 2021 16:55:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو قطبی خورمان کردند رفت! (از شیر مرغ تا کیمیا علیزاده!)</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AF%D9%88-%D9%82%D8%B7%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%A7-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-jmjdpdjhunvq</link>
                <description>در این چند هفته که شخصاً ناظر نسبتاً منفعل جریانات سیاسی اجتماعی کشورمان بودم حرف و سخن از افراد با دیدگاه‌های رادیکال، معتدل، اینوری و آن‌وری زیاد شنیدم و در تک تک قضایا هم نظر شخصی خودم را دارم اما اینجا قصدم صرفاً سوراخ کردن مشک خون دلی بود که در این چند هفته خوردم و جمع شد و جمع شد و بهتر که نشد هیچ، همچنان در پیشرویست. این‌ها را در همین ابتدا گفتم که بعضی عزیزان کله باروتی سریعاً فحش و فضیحت به عبا و قبایمان نکشند که &quot;مردک چرا از ایکس نمیگی، چرا خفه خون گرفتی از ایگرگ نمیگی&quot;. ایکس و ایگرگ را در این مدت صغرا و کبرا و نازنین مهلا گفته‌اند و افراد زیادی با موشکافی، ظلمِ مصداقی و ظلمِ سیستمی را از هم تمییز داده‌اند و در هر مورد بیان کرده‌اند. افرادی بسیار آگاه‌تر و باسوادتر از مثل من که ته تهش خرخر خفه‌ای از ته گلویم از درد کمبود توجه و با غش کردن به سمتی غیر از سمت حقیقت در بیاید. اما اینجا فقط دارم گزارشی بیان میکنم از جنونی که در سرهایمان خانه کرده و متوجهش نیستیم. در این مدت صبر کردم و صبر کردم تا در قضیۀ تکواندوی بانوان (که مشخص است چه را میگویم) کاسۀ صبرم لب پر شد و صدای مثل من‌ها (که من من کردنم صرفاً از باب نگاه اول شخص خودم است. وگرنه این &quot;من&quot; که تک رقمی بین توان ده هاست!) درآمد. فضای جامعه‌مان در یکی از دوقطبی‌ترین حالاتش به سر می‌برد. انبار باروت در هر حادثه‌ای منتظر است تا منفجر شود و مردم در هر ریز اتفاقی سریعاً دو قطبی‌های رادیکال میشوند. اینکه چه شد که به اینجا رسیدیم و چرایش را دیگران باید تببین کنند اما از نظرم مهم‌تر، آثارش در عمل است. وقتی فضا به شکلی رادیکال دوقطبی شود، جامعه ورزشگاه آزادی شده و مردم تماشاچیان دربی می‌شوند. مگر در کرکری فوتبال کسی خط قرمز سرش می‌شود؟ مگر کسی منطق صوری رعایت میکند؟ مگر از تو میپرسند حرفت چیست؟ میپرسند چرا طرفدار فلان تیمی؟ نه. رنگت چیست؟ آبی؟ اگر آره دهانت را سه قبضه گل بگیر و گمشو سمت مقابل. حرفت را چکار دارم؟ رنگت چیست؟ در این مدت بسیار دقت کردم که دچار پدیدۀ &quot;دوقطبی خور شدن ارزش‌های مشترک&quot; (که کاملاً از ابداعات من درآوردی این جانب است) میشویم؟ و بعللله! رک و پوست کنده و بی‌لفافه گویی بگویم. وقتی دوقطبی‌ رادیکال داشتیم، اگر یک ارزش مشترک را یکی از قطب‌ها به حق یا ناحق مصادره کند، قطب مقابل دست به حرکتی عجیب میزند و اساساً همان ارزش مشترک را از بن و ریشه تخطئه می‌کند و به کثافت میکشد. چرا؟ چون طرف مقابل (در کرکری و کل‌کل وسط ورزشگاهی) زودتر مصادره‌اش کرده. مثال؟ در همین قضیۀ تکواندو یکی از قطب‌ها مفهوم &quot;وطن&quot; و &quot;وطن دوستی&quot; را سریع‌تر (به حق یا ناحق، فعلاً اهمیتی ندارد) مصادره کرد. خدا خدا کردم قطب روبرو حرکت &quot;دوقطبی خور کردن&quot; را نزند که کم کم از گوشه و کنار توییت‌هایی عجیب دیدم. از &quot;وطن وطن چیه هی میگید؟&quot; تا &quot;خاورمیانه‌ای ها کلاً یا باید بمیرن یا عقلی کنن در برن&quot; توییت شد و به یکی از بزرگ‌ترین ارزش‌هایی که کل تودۀ مردم و نه یکی از طرف‌های دوقطبی درش مشترک بود تهاجمی در وسعتی عظیم شد. خلاصه‌اش کنم، این ارزش‌های مشترک آخرین چفت‌های این صندوق درحال انفجار است. اگر ول کنیم که دوقطبی خورشان کنند برود نمیدانم آخرش از کدام جنگل سر در می‌آوریم . . . یکهو چشممان را باز میکنیم و میبینم هر فاکتور و ارزش هویتی که داشتیم در این &quot;دوقطبی خور&quot; شدن‌ها به کثافت کشیده شده و این وطن مظلوم دیگر هیچ لبه‌ای برای بخیه زدن جامعۀ صد چاکش ندارد که ندارد . . .و در آخر اصرار دارم از این به بعد در دعواهای سیاسی فرهنگی اجتماعی جامعه و تشکیل دوقطبی‌ها خودتان با این دید جدید پدیدۀ &quot;دوقطبی خور شدن&quot; را بررسی کنید. برای من که هردفعه همان اتفاق‌ها مثل الگویی مشخص رخ مینمایند . . . مثلاً در همین ایام خودتان مشاهده خواهید کرد که دوقطبی‌خور شدن کم کم به سمت پدیداری دیگر از معدود چفت صندوق وطن‌های باقی مانده خواهد رفت یعنی &quot;عاشورا&quot; و &quot;&quot;امام حسین&quot;. اینکه در برابر دوقطبی‌خور شدن چه کنیم، تنها ایده‌ای که برای خودم باقی مانده روشنگری و تبیین عمومیست به‌همراه احساسات زدایی و دوری از سانتی‌مانتالیسم در وسط جو به‌شدت قطبی شده. یعنی هر قطب بتواند تشخیص دهد که مثلاً چون قطب روبه‌رو &quot;پزشکی غیرسنتی&quot; و &quot;روش علمی&quot; را مصادره کرده و بسیار بر آن تاکید دارد اما به‌نظر ما استفادۀ او از این مفاهیم مغالطه است، هیچ دلیلی ندارد اساساً &quot;روش علمی&quot; و &quot;پزشکی غیرسنتی&quot; را تخطئه و منهدم کنیم. همچنین در جریان دیگر، اگر دیدیدم هم‌فکرانمان بی‌هیچ دلیلی و صرف جوگیری و احساسی-سانتیمانتال بازی درحال دوقطبی‌خور کردن ارزش محرم و عاشوراست جلویش بایستیم که مسائل را قاطی نکند. از ته دل امیدوارم درحالی این مطلب را نخوانید که یکی از بزرگ‌ترین ارزش‌های مشترک تاریخی وطن صدچاک که پدیدار و جنبش &quot;امام حسین&quot; باشد هم قربانی دوقطبی نشده باشد . . . حالمان خوب نیست، حداقل نگذاریم به بحرانی برگشت ناپذیر تبدیل شود که دیده بگشاییم و چیزی که اسمش را ملت و وطن و جامعۀ تحت مفاهیم مشترک ارزشیست بتوان گذاشت نیابیم که در آن مرحله وطن تجزیه شده حتی اگر مرزهایش تکانی نخورده باشد . . .</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 14:06:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وجود، خدا، روایتی عجیب از فیلسوفی ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@ketab_stuff/%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%DB%8C%D9%84%D8%B3%D9%88%D9%81%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-opy4wqygotw5</link>
                <description>امکان ندارد در زندگی حداقل یک بار حس نکرده باشید ذهنتان خالی شده و بعد سوالکی ساده مثل قایقی پارویی وسط آبیِ بی‌نهایت اقیانوس در سکوت مغزتان بر موج تلو تلو بخورد؛ &quot;واقعاً خدا وجود دارد؟&quot;. بعد هم ناگهان یاد حرف مادربزرگتان بیفتید که &quot;عه! از این فکرا نکن. درمورد خدا فکر نکن بچه کراهت داره. دیوونه میشی!&quot; و به خودتان بگویید ولش کن؛ من را چه به این چیزها! این هم از همان خرافات عجیب و غریبیست که بینمان جا افتاده. ملاصدرا، سهروردی، ابن سینا، ابن عربی، تمام این بزرگان فلسفه و عرفان ایرانی-شرقی اکثر حرف‌هاشان دقیقاً در باب خداست. بعد میگوییم درمورد خدا فکر نکن؟ چندی قبل از آقای نساجی، نویسندۀ کتاب &quot;گذر از خدای رخنه پوش&quot; چیز جالبی خواندم. خلاصه‌اش این بود که شخصی پیش پیامبر آمده و گفته بعضی فکرها در سر من تکرار می‌شود که از طرف شیطان است. پیامبر بی‌درنگ میگوید یعنی این شیطان (که درواقع فکر خود فرد بوده) از تو می‌پرسد چه کسی تو را خلق کرده و می‌گویی خدا و بعد می‌پرسد خود خدا را چه‌کسی خلق کرده؟ مرد تأیید میکند، پیامبر میگوید این ایمان محض است!  دقت کردید؟ این تنگ‌فکری‌ها همان مال ننه‌بزرگ‌های کوچه‌های تنگ و ترش گذشته و خرافه است. اما درمورد همین سوالک عجیب و غریب. احتمالاً اگر این جستار را می‌خوانید قبل‌تر حداقل مطالعه‌ای در باب براهین اثبات وجود خدا خوانده‌اید و شاید برایتان قانع‌کننده بوده شاید هم نه. اما شخصاً برای من نوع دید ملاصدرا عمیقاً نو بود. صدرا حرفش ساده است. می‌گوید:+یک بار دیگر سوال را می‌پرسی؟-خدا وجود دارد؟+به صورت سوال فکر کن، جواب در همانجا نهفته :)اما چطور؟ خب سوال دو تکۀ مجزا دارد؛ خدا، وجود. سوال صدرا این است؛ ما که صبح تا شب با &quot;وجود&quot; سوال میپرسیم و کار میکنیم یک بار هم به خود خودش فکر کردیم؟ وجود چیست که بعضی چیزها دارندش و بعضی ندارند؟ خود وجود یا توهم است که پس اساساً سوالمان بی‌معنا می‌شود یا چیزیست که خوب به آن فکر نکرده‌ایم. چه چیزی بنیادی‌تر از وجود است؟ خب همان چیز وجود دارد؟ اگر وجود را از او بگیریم، باقی می‌ماند؟ خب حالا همین وجود، وجود دارد؟ دایره‌اش خارج دارد؟ اگر دارد چیست؟ نیستی؟ نیستی که نیست! پس بیرونی ندارد؟ خودش وجود دارد؟ نمیدانم اما وجود وجود دارد بنظرم سوال سختی نباشد :) کل کار ملاصدرا همین بود که با کش دبۀ ماست تلنگری به دستمان بزند که آقا جان! وجود واقعاً چیست؟ من که وقتی اولین بار با این تعابیر مواجه شدم همزمان شعف تمام وجودم را گرفته بود و گیج هم بودم. انگار چیزی که جلوی چشمم بود خودش صندوقچۀ راز اصلی بوده . . . قصدم از این جستار فقط همین بود که این حس تلنگر به شما هم تا هرجای ممکن منتقل شود. اینکه ما هنوز صورت این سوالک وسط اقیانوس ذهن هم درست فهم نکردیم یا شاید اصلاً از این زاویه به آن نگاه نکرده‌ایم . . .</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 11:52:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترفند‌های کثیف برنده شدن در بحث + معرفی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AA%D8%B1%D9%81%D9%86%D8%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AD%D8%AB-ak0tkvhk3gii</link>
                <description>اکثر ما فریب می‌خوریم و در استدلال کردن عمیقاً تحت تاثیر شبه استدلال‌ها یا همان مغالطات هستیم. افراد فریب‌کار معمولاً به صورت ذاتی و یا با مطالعه و آگاهی به شکلی بسیار ظریف از مغالطات برای فریب افکار عمومی بهره می‌برند و شما هر چه هم فرهیخته و اهل مطالعه باشید تا وقتی مستقیماً به مطالعۀ این فنون کثیف فریبکاری در استدلال و تفکر نپردازید امکان فریفته شدن دارید. سقراط در یونان در برابر این مغالطه‌گران قهار که سوفیست یا سوفسطایی نامیده می‌شدند برخاست و در برابر &quot;سفسطه&quot; یا مغالطه، منطق را پدافندی برای روشنگری مردم کرد. امروز که تمام شئون زندگی ما به لطف انبوه پروپاگانداهای رسانه‌ای تحت بمباران مغالطات است، هزار بار بیش‌تر از عهد یونان و سوفسطاییان به این علم نیاز داریم تا تمام عمر با توهم اینکه بسیار حقیقت طلب و منطقی هستیم در اشتباهات و کذبیات زندگی نکنیم. گاهاً از انسان‌هایی فرهیخته و باسواد مغالطاتی میبینیم که تعجب می‌کنیم نکند ما در اشتباهیم و اساساً این حرف و استدلال مغالطه نیست و دقیقاً نقطۀ تمایز مرگبار مغالطه همینجاست! مغالطات با رشد فرد از نظر حجم سواد رشد می‌کنند. هرچه باسواد‌تر، مغالطات احتمالی فنّی‌تر و استادانه‌تر! مغالطات در ظاهر بسیار متقاعد کننده هستند ولی بسیار بر تحریک احساسات مخاطب تکیه دارند. مثلاً در مغالطۀ پهلوان پنبه، فرد روبه‌رو می‌گوید باید وضعیت مهاجران سامان داده شده و منظم‌تر شود و شما با لحنی بسیار مزورانه و نیشخندی به سمت مخاطبان، می‌گویید: &quot;بفرما! آقا میخواهد تمام مهاجران را لب مرز به گلوله ببندد. میخواهد با آنها مانند نژاد پست‌تر برخورد کند. می‌خواهد هرکس که بر خلاف منافع حکومتش عمل میکند را به اسم مهاجر سرکوب کند&quot;. شما یک استدلال واضحاً معیوب را مانند پهلوانی پنبه‌ای به فرد مقابل چسباندید و شروع کردید به کتک زدن آن پهلوان. مخاطب هم که اکثراً به فن بیان، رادیکال صحبت کردن، قیافۀ حق به جانب گرفتن و فنون جدل نگاه می‌کند سریعاً حق را به شما می‌دهد و شما را فردی آزادی‌خواه و مسلط می‌خواند. به اعتقاد شخصی خودم، کشورهایی که از گذشته تحت آماج حملات استعماری هژمون‌های استعمارگر بوده‌اند از تمام ملل دیگر به علم تشخیص مغالطات به‌عنوان عنصری حیاتی نیازمندند. چامسکی و ولچک در مصاحبه‌ای که با یکدیگر داشتند با ابراز تعجبی عمیق می‌گویند ما نمیدانیم چگونه این حجم عظیم پروپاگاندا روی کشورهایی مثل کوبا، ایران، چین، روسیه و اساساً کشورهایی که خلاف جریان هژمون غربی (با هر عیب داخلی) شروع به اکت‌هایی کردند وجود دارد و آنها از هم پاشیده نشده‌اند. به‌نظرم امروز با این وضعیت رسانه‌ای (چه داخلی چه امپریالیستی و خارجی) از همیشه بیش‌تر و فوری‌تر به شناخت مغالطات و احساسی‌کاری‌ها و درام کردن وضعیت با چهارتا کلیپ و موسیقی متن نیاز داریم. در وضعی که از همۀ جناح‌ها و سمت و سوها تحت حملۀ مغالطات هستیم.یکی از کتاب‎‌های کم حجم و مقدماتی مناسب برای شروع روند تفکر نقادانه نسبت به رسانه‌ها و جریان‌های فکری، سیاسی و مقاوم شدن به مغالطات غول‌های رسانه‌ای همین کتاب است. کتاب 44 مغالطه را با مثال‌هایی معرفی کرده و در انتها هم چند سخنرانی از مقامات سیاسی آورده تا شما خودتان مغالطاتش را استخراج کنید. کتاب با توجه به حجم کمش قطعاً بهترین منبع برای یادگیری مغالطات نیست اما شروع بسیار خوبیست. در آینده از یک نویسنده ایرانی کتابی جامع در باب تمام مغالطات معرفی خواهم کرد. به‌عنوان نقد هم، بهتر بود کتاب مغالطات اصلی‌تری را به‌جای بعضی مغالطات فرعی‌تر بیاورد و جا داشت حجم کتاب بیشتر باشد. اگر از ابتدای کتاب هم خسته شدید می‌توانید مستقیم به بخش ترفندها بروید.پی‌نوشت: اینکه در هنگام خواندن کتاب دائماً به گفتار و استدلالات رقیب فکری خود فکر کنید تقریباً باعث اثر خاصی در شما نخواهد شد. سعی کنید به آن رسانه، کتاب، فرد یا اساساً منطقی که تقریباً به آن یقین دارید فکر کنید و ببینید واقعاً تحت تاثیر موج مردم و سانتی‌مانتالیسم و احساسات نبوده‌اید و در شن‌زار مغالطات نیفتاده‌اید؟قیمت: 26500 تومان تعداد صفحات:168دو کتاب دیگر هم که بعدتر جدا معرفی خواهم کرد &quot;هنر همیشه بر حق بودن&quot; از آرتور شوپنهاور و &quot;مغالطات&quot; از علی‌اصغر خندان است که حتماً توصیه می‌کنم مطالعه کنید.</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jun 2021 13:47:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا، وطن، دارو، عشق - معرفی کتاب بتا</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AA%D8%A7-uh1tuaarzprd</link>
                <description>&quot;شرکت سیناژن فقط یک سولۀ 200 متری بود در کوچۀ بابک بیمۀ اکباتان&quot;. هاله از اینجا شروع کرد و حالا اما: &quot;سیناژن 8 شرکت دارد و 10 کارخانۀ تولیدی در ایران و ترکیه، 3500 نفر پرسنل، 60 درصد صادرات دارویی کشور و یک و نیم میلیارد دلار صرفه‌جویی ارزی و تمامش از ریشه‌ای به‌نام سینووکس آمد و نطفۀ تمام اینها از فروش ویال کوچکی با سری سرخ  آغاز شد&quot;. بتا نه رمان است نه داستان‌سرایی. واقعیتیست بافته شده با رنج و عشق، بر اساس داستانی عینی‌ که جلوی چشممان است. هاله حامدی‌فر بر خلاف خیلی از اطرافیانش در دانشگاه تهران که مشغول خواندن زبان و درست کردن کارهای مهاجرت بودند، در فکر ماندن بود و ساختن. اما همین دو کلمه کافی بود تا دریای رنج و سختی طغیان کند. در تمام مدت مطالعه کتاب حیرت از این حجم عشق به بتا، دارو، وطن، خدا یک طرف، مقایسه ناخودآگاه هاله با زردیجات فمینیستی وطنی که تمام زن بودن را در &quot;موی پا&quot; دیده‌اند امانم نمیداد. اگر رشته‌تان داروسازی هم نیست بخوانید. بخوانید تا &quot;ببینید&quot; چه بزرگ زنان و مردانی هرچقدر هم جوان خون دلها خوردند تا وطن از هزار جا زخم خورده را سر پا نگه دارند. که شاید اگر تمام فکر و ذکرتان فقط رفتن و رفتن و رفتن است، یک لحظه خود را در قامتی جدید از چشمان هاله ببینید (که انصافاً قامت ایشون هم بلنده :) ) بتا، نوشتۀ هاله حامدی‌فرحتماً به تمام دانشجویان نه فقط دارو که تمام علوم پزشکی بتا را پیشنهاد میکنم. در کنار تمام لذتی که از این فراز و نشیب‌ها و خلق سینووکس و دستی که از آسمان در هر پرتگاه بی راه پس و پیش هاله را بالا کشید بردم، چقدر حرص خوردم از غضنفرهای داخلی که انگار فقط گل به خودی یادشان داده‌اند. بخش اعظم رنج هاله از همین‌وری‌ها بود و نه فقط دولتمردانشان (که طبق کتاب از دولت خاتمی تا روحانی همگی هم افراد مشکل‌ساز و بی‌صفت داشتند هم در میانشان انسان‌هایی عمیقاً دوست‌داشتنی بود) بلکه زخم زبان‌ها و لگد پراکنی‌های عجیب و غریب را از بعضی پزشکان و متخصصان تنگ‌دل و بدعنق و لجباز (و به جرئت در جاهایی بی‌وطن!) خودمان چشید. جاهایی که مرتباً در صورت هاله تکرار کردند مگر ایرانی میتواند همچین چیزی بسازد و این به درد تزریق به موش هم نمیخورد (آن هم آن دارو با آن همه تلاش شبانه‌روزی در حداکثر کیفیت) و همین پزشکان وطنی از صد دشمن شقی‌تر در میان بیماران ام‌اس استرس و شایعه پراکنی درمورد آونکس ایرانی یعنی سینووکس هم کردند و صدالبته از همین پزشکان بودند عزیزانی که وطن داشتند و به هاله کمک کردند از زیر حجم کارشکنی و پروپاگاندای خودتحقیرهای داخلی خارج شود.هاله حامدی‌فر در شرایطی که غول‌ها تکنولوژی جهان تماماً در بیوتک تحریممان کرده بودند و دچار کمبود داروی بیماران ام‌اس بودیم ایستاد و به قول خودش پای وطنی که کوچه کوچه‌اش برایش حس آشنایی عجیبی داشت ماند و ساخت و نه شعار داد نه رانت داشت نه آقازاده بود. و دقیقاً فمینیست‌های زرد از خانم‌ها میخواهند به‌جای تأسیس بزرگ‌ترین غول بیوتکنولوژی کشور به فکر موی پا و دست و این حاشیه‌ها باشند.سینووکس، داروی بیماران ام‌اس و اولین داروی سیناژن و دکتر هاله :)پی‌نوشت: حتماً کتابو بخونید و به بقیه هم توصیش کنید. چه در عالم مجازی چه در فضای حقیقی. سیناژنچند تکۀ جذاب از کتاب:&quot;اتاق فرمولاسیون پنجره نداشت و من دقیقاً حال و روز پدرها پشت در اتاق زایمان را داشتم. دکتر اولین ویال پرشده را از خط برداشت و از پشت شیشه به من نشان داد چون درخواست کرده بودم که حتماً آن را از نزدیک ببینم و بعد هم آن را علامت بزنند. آن جسم کوچک شیشه‌ای حاوی نیم‌ میلی‌لیتر عصارۀ تمام استعداد و کوشش و خلاقیت من و خیلی‌های دیگر بود.&quot;&quot;هیچ سرنخی پیدا نمی شد. هیچ نشانی نبود. اما من یقین داشتم که جایی از دنیا در دمای 70 درجه زیر صفر، سلولی منجمد خوابیده که انتظار دستهای ما را می کشد.می ترسیدم. اما جاه طلبی و عطش موفقیت دیوانه ام کرده بود. نمی توانستم تحمل کنم که به ما بگویند کیت ساز و دیگرانی بشوند داروساز تولیدکننده ی داروهای هایتک!نمی توانستم یک گوشه باشم و فقط باشم.فقط یک چیز در ذهنم بود. ما باید گل سرسبد داروهای نوترکیب را تولید کنیم&quot;روز 22 خرداد 99 در روزهای اوج وحشت موج دوم کرونا و زمانی که تعداد مرگ‌های کرونایی به روزی بیش از 200 نفر رسیده بود، نتایج مطالعات بالینی رسیژن در بیماران کووید-19 در بیمارستان مسیح دانشوری اعلام شد. &quot;پنج برابر کاهش مرگ و میر بیماران کووید&quot; را بارها با خودم مرتب تکرار می‌کنم و هنوز هم درست نمی‌فهممش . . .و گلۀ آخر هم از خودمان است. در اوقاتی خودمان همان دکترهای شیطان‌صفت بتا هستیم منتها در باب واکسن ایرانی. در صفحۀ اینستاگرامم چند روز پیش نوشتم، الآن هم می‌نویسم. یکی از سال بالایی‌های ما با رتبه دو رقمی، بیوتک دانشگاه تهران رفت. عمیقاً ناراحت شدم وقتی گفت از سال بالایی‌هایش که بعضاً در تیم واکسن‌ها هم هستند می‌شنود که روزهایی که شاید 12 ساعت کار کرده‌اند شبکه‌های مجازی را در خانه باز میکنند و این حجم از جک و تمسخر واکسن ایرانی مانند پتکی آهنین بر سرشان است . . . حداقل خودمان از آن &quot;اینو به موش هم نمیزنن&quot; ها نباشیم! صدالبته نقد و بررسی محترم است اما تمسخر و تحقیر فاضلابیست که با انتقاد تا فلک فاصله دارد . . .</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jun 2021 16:27:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماوراءالطبیعه و کانت</title>
                <link>https://virgool.io/@ketab_stuff/%D9%85%D8%A7%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A1%D8%A7%D9%84%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D9%87-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA-lb9a62lajhbh</link>
                <description>دقیقاً اولین باری که &quot;نومن&quot; و &quot;فنومن&quot; کانت را در &quot;سرگذشت فلسفه&quot;‌ی برایان مگی خواندم جلوی چشمم است. انگار جهان پر از روزمرگی ناگهان برایم رنگ عوض کرده بود. کانت به زبانی بسیار خلاصه می‌گوید تمام راه ارتباط ما با جهان خارج از ورودی‌هاییست که داریم(مثلاً حواس پنجگانه) و همین یعنی نمی‌توانیم با اطمینان بگوییم به تمام هستی خارجی دسترسی داریم. یک لحظه این انقلاب را خوب در نظر بیاورید؛ یعنی حتی تکه‌ای چوب ارّه که ما &quot;فنومن&quot;‌وار(آن وجهی که با حواس و ورودی‌های انسانی خودمان تجربه می‌کنیم) با محدودیت‌هایمان درکش می‌کنیم، شاید در خارج از حصار انسانیمان خودش جهانی عظیم باشد که من کورمال کورمال فقط تکه‌ای از آن را میفهمم. و یک لحظه تصور کنید آن جهان نومن عظیم را. این برای من مهر تأییدی تماماً &quot;فلسفی&quot; بود بر یکی از جذاب‌ترین حیطه‌های هستی، &quot;ماوراء الطبیعه&quot; . . . منی که از بچگی عاشق هری‌پاتر و ارباب حلقه‌ها و هر نوعی از ماوراءالطبیعه بودم. سه تصویری که گذاشتم از سریال های paranormal و haunting of bly manor و The Stand است. هر سه و خصوصاً stand و paranormal بسیار عجیب تغییر لحنی در جهان مدرن را تئوریزه کردند. در ماوراء الطبیعه (paranormal) که سریال مصری و محصول نت فلیکس است دکتر رفعت اسماعیل که شدیداً پوزیتیویست است در سکانس آخر قریب به مضمون میگوید قبلاً هر کار میشد برای رد ماوراءالطبیعه کردم اما حالا با قطعیت میگویم همچین چیزی وجود دارد. stand که واقعاً عجیب است و عیناً لحن را از &quot;هر اتفاق غیرنرمال تفسیری فنومنی یا علم تجربی گونه دارد&quot; به &quot;دیگر نمیتوان این حقایق paranormal را رد کرد&quot; تغییر داده و ادبیاتی جدید در باب الهیات و آخرالزمان دارد. سریال سوم هم به همین منوال است و توصیه میکنم هرسه را ببینید. سریال ماوراءالطبیعهسریال stand (سریال محدودیت سنی داره و توصیه میکنم حتما قبلش از IMDB نوع هشدارهای صحنه‌هایی که داره) )رو)ببینیداین صحنه یکی از فوق‌العاده‌ترین صحنه‌های ترسناک سریال بود که هنرمندانه ترس ساخته بود نه با پریدن جلوی دوربین. این سریال هم حتماً یا دوبله ببینید یا قبلش چکش کنید از نظر هشدارهایکی از جفاهایی که در حق ما از بچگی شد همین رویکرد کاملاً پوزیتیو کلیسای حلقۀ وین قرون وسطیِ مدرن بود! اینکه گزاره‌ای که در قاموس علوم تجربی حال حاضر نگنجد اصلاً ارزش بررسی هم ندارد. و ما ماندیم و کور شدن تمام سرک‌کشی‌های اذهان کنجکاومان که شاید باعث میشد از ما فیلسوفانی جدید در بیاید. از همان اول گفتند این چیزها که وجود ندارد. مگر میشود خارج از میکروسکوپ اساساً چیز غیرمضحک باشد؟ همین دید را در اطراف کانت هم میدیدیم زمانیکه جهان فلسفه بین عقل‌گرایی دکارتی و تجربه‌گرایی جان لاکی تقسیم شده بود. اما کانت فراتر رفت. مجرای فلسفیش را کور نکرد و تمام پیشفرض‌ها را کنار زد و دوباره فکر کرد. من شخصاً &quot;کانتی&quot; نیستم و الآن هم هدفم نقد و بررسی کانت نیست. تنها صحبت من با خودمان است که در جهانی بسیار روزمره و گویی &quot;تماماً از قبل کشف شده&quot; گیر کرده‌ایم و اگر بخواهیم کنجکاو باشیم هم باید سمت حجم عظیم پیچیدگی‌های علوم حلقۀ وین برویم و همانجا هم به ما بگویند فقط حق داری در چارچوب تجربی ما تفکر کنی و اینجا جای فلسفه و جمبل و جادو نیست(اسمی که هرجا از نومن حرف بزنی و بگویی بیایید کمی پا فراتر بگذاریم به تو نسبت میدهند) و از همان اول هم به ما گوشزد کنند اگر بخواهی حرف جدید بزنی باید در فوق پیشرفته‌ترین آزمایشگاه‌ها باشی و مگر ممکن است کسی با فلسفه و فکر کردن به جایی برسد. هر موقع هم سمت ماوراءالطبیعه به معنای واقعی کلمه (یعنی اساساً مسیر جدیدی خارج از پارادایم علم &quot;طبیعی&quot; نه جادوگری و فالگیری!) بروی چهارتا &quot;عقب افتاده&quot; و &quot;جادوگر&quot; و &quot;علمی تخیلی&quot; به نافت ببندند. در این جهان به قول لرد کلوین دانشمند در آستانۀ انقلاب‌های مدرن فیزیک &quot;تقریباً تماماً کشف شده&quot; (یعنی دقیقاً از همانجاهایی که مغرور شدیم و با سر به زمین کوفته شدیم) باید انیشتینی بود که تمام انقلابش را یک تصور ساده در گوشه خانه و محل کارش رقم زد: &quot;اگر با پرتوی نور با سرعت خودش مسابقه دهم و ناگهان بغل دستم را نگاه کنم، یعنی به پرتو، پرتوی نور ساکن چه شکلی خواهد بود؟&quot;. خیلی پوست‌کنده، ماوراءالطبیعه خیلی بزرگ‌تر از چیزیست که فکر کنید و به معنای واقعاً فلسفی و فلسفۀ علمی، وجود دارد . . .پی‌نوشت:نظر شما چیه؟ نومن کانتی، ماوراء الطبیعه یا هر اسم دیگری که به این حیطه بشود داد در چه وضعیتیست؟ صرفاً خواستم حس رنگ عوض کردن هستی و بیرون آمدنش از این روزمرگی و حوصله‌سربری که خودم تجربه کردم رو به شما هم نشون بدم و کمی حس کنجکاوی و ماجراجوییمون رو قلقلک بدم.اگر علاقه داشتید تو اینستاگرام هم دنبالم کنید ;))</description>
                <category>علی عباسی</category>
                <author>علی عباسی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jun 2021 13:22:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>