<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های key</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@key</link>
        <description>داستانهای سوپر صادقانه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-28 06:42:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/10028/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>key</title>
            <link>https://virgool.io/@key</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ریویو ۱۴۰۲‌ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@key/%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B2-%DB%8C-%D9%85%D9%86-tudfvzu0dbts</link>
                <description>توی نوشته‌ی قبلی راجع به رسمی که من روزهای پایان هر سال دارم نوشتم: ریویو (بازنگری) سال گذشته و برنامه‌ریزی سال بعد. می‌خوام ریویوی سال گذشته‌ی خودم رو به اشتراک بذارم چون فکر می‌کنم خوندن خلاصه‌ی سال همدیگه علاوه بر اینکه می‌تونه جالب و فان باشه می‌تونه بهمون ایده بده. اگه شما هم دوست داشتین به اشتراک بذارین لینکش رو برای من هم کامنت کنین.چی خوب پیش رفت؟چیزایی که خوب پیش رفتن. ایول، فکر کردن بهشون خیلی خوش‌آینده و همیشه شروع خوبیه :)ورزش و سلامتیاز پیشرفت سلامتی جسمیم خیلی راضی‌ام.ورزشم اینجوری پیش رفت:روی هم رفته ۲۰۰ ساعت دویدمکه توی این ۲۰۰ ساعت حدود ۱۶۰۰ کیلومتر دویدمدر ۱۶۶ روز.اولین ماراتنم رو دویدم که خیلی به نظرم کار خفنی بود و بابتش به خودم افتخار می‌کنم. پسر ۵ ساعت دویدم! ۴۲ کیلومتر! حتی ۱ کیلومتر هم بیشتر از ماراتن ۴۳ کیلومتر!دو بار هم ۳۰ کیلومتر دویدم.حدود ۳۰ روز هم باشگاه رفتم که خوب زیاد نیست اما تو برنامه‌م بود که شروعش کنم و کردم.گردن دردم خیلی بهتره. دیگه درد شدید نمی‌گیره. بدنم خوش فرم‌تره و احساس سلامتی دارم. برنامه‌م این بود که بهترش کنم و واقعن از پیشرفتم خیلی راضی‌ام. هم ورزش‌های اصلاحی انجام دادم، هم با صندلی‌ای که ساختم شیوه‌ی نشستن پشت میز کارم رو تغییر دادم. صندلیم باعث میشه که بدنم مدام حرکت کنه و در یک حالت خم نشه و بمونه :)تقریبن هر روز غذای سالم و با کیفیت خوردم. منطبق با برنامه‌ی تغذیه‌ی مناسب دو و ورزش. هر روز غذا درست کردیم.اسکی رفتم.موجسواری رفتم. و خیلی پیشرفت کردم.سفرتمرکزم امسال روی کار بود برای همین زیاد سفر نرفتم. میزان سفرهای طولانیم رو کم کردم که تمرکزم از برنامه‌هام پرت نشه. وقتی سفرهای یک ماهه و اینا می‌رفتم دیگه کلن همه‌ی چیزهای دیگه‌ی زندگیم از ذهنم پاک می‌شد و کلی ایده و برنامه‌ی جدید می‌اومد تو ذهنم که معمولن به سفر مرتبط بود و بعد که برمی‌گشتم خیلی طول می‌کشید که دوباره برگردم به ادامه‌ی پروژه‌هام. اما با این حال سفرهای قشنگ و خوبی رفتم.گوآ چقدر خوب بود. چقدر زیبا بود و چقدر خاطره‌ی خوب دارم ازش. دست سارا درد نکنه به خاطرش.سفر بوشهر با نوید و بهناز دیوونگی قشنگی توش بود، یه هو شب تصمیم گرفتیم و فردا صبح رفتیم، از دیوارِ اونجا یه ماشین ۲۰۷ گوجه‌ای هم پیدا کردیم و خریدیم که واقعن خیلی پر از شانس و اتفاق بود انگار ماشینمون رو خدا برامون اونجا گذاشته بود چون دو هفته توی شیراز داشتیم دنبالش می‌گشتیم و آخر توی بوشهر پیداش کردیم و چقدر هم خوبه ماشینمون. بهترینِ ممکنه :) مجیکال پیدا شد واقعن :)سفر کیش با آناهیتا و کامیار هم خیلی خوش گذشت. چقدر خندیدیم و بازی کردیم. اون وسط یه ماراتن هم دویدم :)خانوادهیه برنامه‌ی دیگه‌ای که امسال توی ذهنم داشتم این بود که ارتباطم رو با خانواده‌م تقویت کنم. با مامانم یه سفر برم، با بابام برم ماهی‌گیری. خیلی خوشحالم که اتفاق افتادن. یه سفر خانوادگی رفتیم، یه کمپینگ خانوادگی رفتیم، یه ماهی‌گیری هم رفتیم. خوشحالم که همه‌ رو انجام دادم و می‌خوام سال آینده هم بیشترش کنم.تراپیم رو منظم پیش رفتم و رابطه‌م داره پیشرفت می‌کنه.کارتوی زمینه‌ی کاری. برنامه‌م این بود که بیشتر ویدیو درست کنم، می‌خواستم کلاینت بگیرم، کارگاه برگذار کنم، کورس برگذار کنم، خودم هم دوره‌های حرفه‌ای بگذرونم.ویدیوهای خوبی درست کردم، عالی نیستن اما با حس کمالگرایی و ترس از خوب نبودن ویدیوهام و جلوی دوربین بودن قشنگ کنار اومدم. ایده‌م این بود که به خودم بگم هدفم از درست کردنن این ویدیوها این نیست که آدم خوب و خفنی به چشم بیام، هدفم اینه که اون ایده رو با بقیه به اشتراک بذارم. و هر وقت می‌خواستم ویدیویی درست کنم این ایده رو با خودم تکرار می‌کردم.امسال ۶ تا کلاینت گرفتم، بدون اینکه تلاش خاصی هم براش بکنم. بدون اینکه اعلام کنم اصلن. همه خودشون بهم پیغام دادن و همه خیلی خوشحال و راضی بودن از تجره‌به‌شون. برای زندگی و رابطه‌هاشون کوچشون کردم. خودم این مسیر کوچینگ رو از این جهت دوست دارم که به زندگیم خیلی معنا می‌دم. به نظرم خفن‌ترین کار اینه که آدم بتونه دیوونگی و جسارت انجام کارهای رویاییش پیدا کنن و جسارت اینکه توی روابطش بتونه کامل خودش رو ابراز کنه. از اینکه در این جهت به آدم‌ها کمک کنم و تولید محتوا کنم حس خوبی دارم.همچن دوره‌های حرفه‌ای کوچینگ، ان‌وی‌سی و آی‌اف‌اس شرکت کردم.هیجان‌های زندگی!دلم می‌خواست چند تا چیز جدید رو امتحان کنم و توی زندگیم بیارم و جنبه‌های مختلفم رو خوشحال کنم. کلاس نویسندگی رفتم و با احسان عبدی‌پور خیلی خوش گذشت. دوره‌ی تورلیدری رفتم که مدرکش رو بگیرم. دوره‌ی طراحی محصول رفتم و اون بخشم که دلش می‌خواد کارهای استارتاپی بکنه خیلی راضیه الان :) صندلی‌ای که طراحی کردم و ساختم بخش خلاقم رو خیلی خوشحال کرد. کلاس دی جِی هم رفتم که همیشه دوست دارم :)مطالعهامسال حدودن ۱۷ تا کتاب خوندم. ممکنه یکی دو تا بیشتر هم باشه که یادم نباشه. به لطف دویدن و کتاب صوتی گوش دادن تونستم خیلی از کتابهایی که دلم می‌خواسته رو اینجوری بشنوم. با تشکر از اپلیکیشن نوار که با سرویس اشتراکش می‌تونم همه‌ی کتابهاش رو گوش بدم. و خیلی کتابهای انگلیسی هم از سرویس‌هایی که امسال پیدا کردم می‌تونم با قیمت خیلی مناسبی بخرم. خیلی خوشحالم که جدیدترین کتابهای دنیا رو می‌تونم همزمان با انتشار جهانی داشته باشم. و امسال از این راه‌های دسترسی کتاب ارزون حسابی استفاده کردم. فقط دلم می‌خواست از کتابهای علمی و غیر داستانی بیشتر خلاصه نویسی کرده بودم. برای سال آینده این رو توی برنامه‌هام می‌خوام بذارم.- بین کتابهایی که خوندم زندگی در پیش رو از رومن گاری خیلی روم تاثیرگذار بود. یادمه می‌دویدم و گریه می‌کردم یه جاهایی از کتاب! تجربه‌ی عجیبی بود و اگه یکی میدید فکر کنم خیلی خنده‌دار بودم :)))- کتاب life is too short to go so fucking slow خیلی بهم انگیزه می‌داد مخصوصن که همزمان بود با دورانی که برای دویدن کوهستانی تمرین می‌کردم و واقعن سخت و طاقت‌فرسا بود. این کتاب بهم انرژی می‌داد که همچنان به تلاش ادامه بدم.- کتابهای موهبت کامل نبودن و The Power of Vulnerability از برنه براون هم خیلی برام الهام‌بخش بود. روزهایی که توی بن‌بست‌ رابطه‌ای و شرایط سخت احساسی بودم کمکم می‌کرد که با فاصله مشکلاتم رو ببینم و حل کردنشون برام راحت‌تر بشه.- کتاب sweet sharing برام خیلی الهام‌بخش بود. مخصوصن راجع به اضطراب و عصبانیت. این ایده‌ها برام جالب بود: مشکلاتمون و حال بدمون رو به خاطر دیگران نبینیم، عصبانیت ما تقصیر دیگران نیست، کسی نمی‌تونه ما رو عصبانی کنه و احساسات ما از فکرهای خودمون ناشی می‌شه. اینها رو خیلی وقته که من می‌دونم ولی همیشه برای آوردنش توی زندگی به یادآوری احتیاج هست. مخصوصن که این کتاب داستانهایی از خودش رو هم می‌گفت که دلنشین‌ترش می‌کرد.چی خوب پیش نرفت؟برسیم به بخش تلخ ماجرا! چیزایی که خوب پیش نرفتن.درآمدبذار از سخت‌ترینشون شروع کنیم. مهم‌ترین کاری که من دوس دارم این دوران از زندگیم انجام بدم اینه که درآمدم رو رشد بدم و برام سخت‌ترین کارِ دنیاست! دارم الان به این فکر می‌کنم که برای من چقدر تحقیق و مطالعه کردن کار راحت و دلنشینیه، و همینطور چیز ساختن و کارهای هنری چقدر آسون و لذت‌بخشه اما توی پول در آوردن خیلی کم اعتمادبه نفسم! برنامه‌م برای امسال این بود که یه بیزینس جدید راه بندازم و از کارگاه‌ها و دوره‌هام هم درآمد قابل اتکایی به دست بیارم. که خب هیچکدوم در حد انتظارم پیش نرفتن. همچنان با پرفکتشنیسم و پروکرستینیشن مشکل دارم. هر چند که بهتر شدم و برای درمانشون به صورت مداوم راه‌های مختلف رو امتحان کردم (و از این راضی‌ام) اما هنوز راه زیادی دارم.یه کار مهم دیگه این بود که می‌خواستم یه کورس رکورد کنم که اصلن جرعت نکردم انجامش بدم و از اینم خیلی ناراحتم.تولید محتوابونامه‌م این بود که در راستای اون معنا بخشی به زندگیم هفته‌ای یه ویدیو منتشر کنم توی یوتیوبم. که یکی دو ماه خوب پیش رفت اما با سنگین شدن کارهام یه وقفه‌ای توش افتاد و دیگه خیلی کند پیش رفت و بعد هم کلن کنار گذاشتمش. تمرینهای کلاسها و دوره‌هام زیاد شد و یه مدت وقتم کم بود. درست کردن و ادیت ویدیوها هم خیلی وقت ازم می‌گرفت. گاهی اینقدر ازم وقت می‌گرفت که به هیچ کار دیگه‌ای نمی‌رسیدم برای همین بود که وقتی کارهام زیاد شد تصمیم گرفتم متوقفش کنم. الان باز هم فکر می‌کنم برای سال آینده به برنامه‌ی کارهام اضافه‌ش کنم اما باید براش زمان مشخص و محدود تعیین کنم.زندگی در خارجبرنامه‌م اینه که یه مدت خارج از کشور زندگی کنم. از اونجایی که من دوست دارم هر چند وقت یه بار شهر زندگیم رو عوض کنم الان فکر می‌کنم شهر بعدیم باید خارج از کشور باشه. به نظرم تجربه‌ی زندگی خیلی باارزشی بهم اضافه می‌کنه. برای این ایده تحصیل تو ایتالیا رو امتحان کردم اما کسی که کارهام رو داشت انجام می‌داد به دلیل مشکلات شخصیش هی کش داد و هنوز هم نتونسته اقدام خاصی کنه. ما هم تصمیم گرفتیم که کار رو باهاش قطع کنیم. ولی گمونم همه‌ی تخم‌مرغ‌هام رو تو یه سبد گذاشتم و باید راه‌های دیگه رو هم امتحان می‌کردم.گرفتن آیلتسم رو هم به تعویق دارم می‌ندازم :/چی یاد گرفتم؟میرسیم به بخش سخت اما امیدبخش ماجرا.پول در آوردن از هر توانایی‌ای که دارم رو امتحان کنم.من همیشه راه ویژه‌ای برای پول درآوردن توی ذهنم می‌چیدم و فقط می‌خواستم از همون راه درآمد داشته باشم. امسال متوجه شدم که لازم نیست اصرار به فقط یک روش داشته باشم. من علایق و توانایی‌هام خیلی زیاد و متنوع هستن و دوست دارم خودمو به چالش بکشم که ببینم ازشون میتونم درآمد هم داشته باشم یا نه. می‌خوام ذهنم به روی انجام کارهای جدید باز باشه. کسی نمی‌دونه آینده چی می‌شه و نمی‌تونه جوری که می‌خواد تعیینش کنه. شاید من در نهایت یه آشپز خیلی خوب شدم!ایده‌هات رو سریع‌تر عملی کن و به مرحله‌ی عمومی برسونمتوجه شدم که من بیشترین پرفکتشنیسم و پروکرستینیشن رو درست قبل از مرحله‌ی آخر که همون اعلام عمومی (و کسب درآمد هست) دارم. می‌خوام سعی کنم که قبل از اینکه دچار نگرانی‌های اون مرحله بشم از همون اوایل پروژه به استراتژی اعلام کردن پروژه‌م فکر کنم و نوع اراعه‌ش رو مشخص کنم، محتواش رو تولید کنم که اون روزهایی که برام سخته این کار رو بکنم و هی به خودم می‌گم بذار فلان چیزش رو هم بهتر بکنم بعد فقط با زدن یک دکمه بفرستم روی آنتن و بره :)می‌خوام برای پروژه‌هام ددلاین و استراتژی اجرایِ لایه‌ای بچینم. یعنی توی لایه‌ی اول مشخص می‌کنیم ضروری‌ترین چیزها برای اینکه پروژه بتونه کار بکنه چی هستن، بعد می‌ریم به یه لایه پایین‌تر و می‌بینیم چه چیزهاییش باید بهتر بشه و.... اینجوری بعد از همون لایه‌ی اول می شه کار رو اراعه داد و نتیجه‌ش رو دید و فیدبک گرفت. پروکرستینیشن هم کم می‌شه.برای هر چیزی که می‌خوای ۱۰ بار تلاش کن بهت قول می‌دم یه بارش به نتیجه می‌رسهاین یه ایده‌س که امسال بهش رسیدم و منطقم می‌گه که جواب می‌ده و می‌خوام امسال امتحانش کنم. در راستای بقیه‌ی برنامه‌های امسالم هم هست. می‌خوام برای ۱۰ تا کار تلاش کنم و ببینم چی می‌شه.هر کتابی رو که می‌خونم همون روز ازش خلاصه‌نویسی هم بکنماز این سیستم نوت برداری‌ای که توی آبسِدین درست کردم خیلی خوشحالم و هی دارم چیزهای بیشتری رو توش وارد می‌کنم. از همه‌ی کورسها و کلاسهام اینجا نوت‌برداری کردم و خیلی از کتابهام رو هم اینجا خلاصه نویسی کردم. دوست دارم بیشتر این کار رو بکنم و کتابهام رو خلاصه‌نویسی کنم تا قبل از اینکه فراموش بشن هر مطلبی که یاد می‌گیرم رو توی زندگیم هم اعمال کنم و علاوه بر اون شاید با بقیه هم به اشتراک گذاشتمشون. sharing is caring :)</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 15:46:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ریویوی سال قبل به سبک جیمز کلییر و برنامه‌ریزی سال بعد</title>
                <link>https://virgool.io/@key/%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%AC%DB%8C%D9%85%D8%B2-%DA%A9%D9%84%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-opvib8odl8jl</link>
                <description>از چهار سال پیش که کتاب عادت‌های اتمی جیمز کلییر رو خوندم، آخر هر سال یه ریویو (بازنگری، مرور، بازبینی) از سال قبل می‌نویسم و بعد هم برای سال بعدم برنامه‌ریزی می‌کنم.ریویو با مرورِ موفقیت‌ها شروع می‌شه که بهم کمک می‌کنه که هم نسبت به خودم حس بهتری داشته باشم و برای ادامه انگیزه بگیرم. در ادامه بهم کمک می‌کنه که نقطه ضعف‌هام رو ببینم و بفهمم چطوری می‌تونم بهترشون کنم. بعد در قسمت بعد که برنامه‌ریزی برای سال آینده‌س می‌تونم ازشون کمک بگیرم که برنامه‌ی بهتری بریزم.بخش برنامه‌ریزی هم از یه دید کلی نسبت به زندگی شروع می‌شه و به جزعیات نهایی که طراحی عادت‌هایی برای روزمره‌س ختم می‌شه.ریویو سه تا بخش داره: چی خوب پیش رفت، چی خوب پیش نرفت، چی یاد گرفتم.برنامه‌ریزی هم سه تا بخش داره: بررسی ارزش‌ها و نیازها، هدف‌ها (OKR یا SMART)، طراحی عادت‌ها.ریویوی پایان سال واقعن حال می‌ده. به آدم حس موفقیت، توانمندی و قدردانی می‌ده و همچنین امید و انرژی برای یه شروع جدید. من این مدل ریویو رو گاهی پایان هر ماه هم انجام می‌دم، حتی گاهی وقت‌ها که زندگیم خیلی منظم می‌شه پایان هر هفته هم یه ریویوی یکی دو پاراگرافی می‌نویسم و بعد برنامه‌هام رو مرور می‌کنم.بریم سراغ مراحل ریویو:چی خوب پیش رفتجیمز کلیر میگه با این شروع کنین که ببینین توی سال گذشته چه چیزهایی خوب پیش رفت. این بخش به آدم حس قدردانی از خودش و دنیا می‌ده. ما در طول زندگی لازم داریم که به چیزهایی که اتفاق افتاده و تلاش‌هایی که کردیم توجه کنیم و به خاطرشون قدردان باشیم. تحقیقات علمیِ زیادی نتیجه‌ی مثبت قدردانی رو توی زندگی ثابت کرده. پس یه لیست بلند بالا از چیزهایی که خوب پیش رفتن در سال گذشته بنویس و به خاطرشون به خودت تبریک بگو و از خودت و هر کسی دیگه که دخیل بوده توی اتفاق افتادنش تشکر کن. زندگی یک هدیه‌س اما فقط وقتی که به خودت اجازه بدی که مثل یک هدیه ببینیش.نکته: اگه به خاطر آوردن برات سخته، به دفتر یادداشت، تقویم، گالری عکس‌هات و اینستاگرامت می‌تونی سر بزنی. همچنین به بخش‌های مختلف زندگی می‌تونی فکر کنی: کار، رابطه، خانواده، سلامتی، سفر و... (من ریویوی خودم رو گذاشتم و می‌تونی با خوندن اون هم ایده بگیری)چی خوب پیش نرفتزندگی سختی‌هاش رو هم داره. ما تو ایران این چند ساله خیلی خوب چهره‌ی تلخش رو دیدیم. خُب، اینجا وقتشه به چیزهایی که خوب پیش نرفت نگاه بندازیم. هیچ وقت همه‌چی خوب پیش نمی‌ره. اما دیدنِ اتفاقات، بدون سرزنشِ خودمون و اطرافیان امکان پیشرفت رو برامون ایجاد می‌کنه.پشتِ سرزنش کردن خودمون هدف قشنگی نهفته‌س. تنها دلیل اینکه ما خودمون رو سرزنش می‌کنیم اینه که دوباره یک اشتباه رو تکرار نکنیم و پیشرفت کنیم. اما متاسفانه این راه حلِ قدیمی و بدوی خیلی وقت‌ها جواب نمی‌ده و تازه با ایجادِ ترس از انجام کارها اوضاع رو بدتر هم می‌کنه.دلیل اینکه ما کسی دیگه رو سرزنش می‌کنیم هم معمولن اینه که باور داریم اونها می‌تونن حال ما رو بد کنن. در صورتی که هیچکس همچین قدرتی نداره. احساسات ما از افکار خودِ ما ناشی می‌شه. یک اتفاق اگه در شرایط مشابه برای دو نفر بیوفته می‌تونه توی اونها احساسات مختلفی رو ایجاد کنه تنها با توجه به اینکه چه افکاری حول اون اتفاق توی سر هر کدوم ایجاد می‌شه.مهمه که نخوایم خودمون رو برای اتفاق‌ها سرزنش کنیم یا بقیه رو مقصر بدونیم. زندگی مثل یه زمینِ بازیه که کنار بازی‌های جالبی که داره هیچ چیزش هم قابل پیش‌بینی نیست و ما هم اولین باره که وارد این زمین بازی شدیم پس افتادن زمین و زخمی شدن هم غیرقابل اجتنابه. یادت باشه که کتک زدنِ بچه‌ای که زمین خورده کمکی بهش نمی‌کنه!ما اینجا می‌خوایم اتفاقات یک سال گذشته رو درست مثل اتفاق‌های توی زمین بازی ببینیم و با همین دیدگاه راجع بهشون می‌نویسیم.چی یاد گرفتماینجا جاییه که چیزهایی که از اتفاقات سال گذشته یاد گرفتیم رو مرور می‌کنیم. درسهایی که از بخش‌های قبل گرفتیم رو می‌نویسیم. با مایندستِ رشد می‌تونیم مسئولیت زندگیمون رو دست خودمون بگیریم. می‌تونیم ببینیم که هر چیزی که خوب پیش نرفته حتمن دلیلی داشته و این یه فرصته که من رشد کنم و آدم خفن‌تری بشم.وقتی چیزهایی که یاد گرفتیم رو می‌نویسیم برای هر کدوم می‌گیم که چطوری می‌تونیم اون رو توی زندگیمون وارد کنیم. کجا‌ها، چه وقت‌هایی، چه کارهایی باید انجام بدیم. اینجوری از یه سری ایده به گام‌های عملی تبدیلشون می‌کنیم.حالا بریم سراغ برنامه‌ریزیبررسی ارزش‌ها و نیازهای اصلیبرای اینکه اهداف ما منطبق با خواسته‌هامون باشه می‌تونیم از «چرایی‌» شروع کنیم. یعنی اول ببینیم که در حالت کلی چه چیزهایی برامون توی زندگی مهم هستن و بعد برای این «چراها»، «چجوری» پیدا کنیم. یه راه پیدا کردنِ چرایی، دیدنِ ارزش‌ها و نیازهامونه.(اینم بگم که اگه دید روشنی از اهداف و برنامه‌های زندگیت داری ممکنه به این مرحله کلن احتیاجی نداشته باشی و بتونی ازش رد بشی، البته همیشه یه مرور ارزشها و نیازهای اصلی به آدم دید بهتری از خودش می‌ده و به خودشناسی کمک می‌کنه.)«ارزشها»ی ما چیزهایی هستن که برای ما مهم هستن، ویژگیهای رفتاری‌ای هستن که در ما ایجاد احساسات خوشایند می‌کنن. مثلن اگه مسافرت و رفتن به جاهای جدید به وجد میارت ممکنه ماجراجویی یکی از ارزش‌های مهم توعه، و اگه معاشرت با دوست‌های نزدیک و پاتوق‌های آشنا خوشحالت میکنه احتمالن ثبات و صمیمیت از ارزش‌های مهم تو هستن. اگه کارهامون منطبق با ارزش‌های زندگیمون باشه برامون معنادارتره و از انجامشون احساس رضایت بیشتری داریم.«نیازها» دلیل‌ِ انجامِ کارهای ما هستن. هر هدفی که ما توی زندگی تعیین می‌کنیم یا در واقع هر کاری که می‌کنیم برای برآورده کردنِ یک نیازه. پس اگه به جای تعیین هدف، اول به نیازهامون واقف بشیم بهمون کمک می‌کنه که آپشن‌های خیلی بیشتری رو جلوی رومون ببینیم چون برای برآورده کردنِ یک نیاز راه‌های بسیار زیادی هست اما هر هدف فقط یک راه مشخص برای برآورده کردنِ یک نیازه.برای پیدا کردن ارزش‌های زندگی تمرین‌های زیادی توی اینترنت هست. فکر کردن به اینها هم می‌تونه کمک کنه:- کودکیِ خودت رو تصور کن و یه خاطره‌ی خوب که توش خوشحال بودی رو مجسم کن. - چه وقت‌هایی تو زندگی احساس خوشبختی می‌کردی؟ چه کار می‌کردی؟- چه وقتهایی به خودت افتخار کردی؟ چه کسی و چه چیزهایی در این احساس سهیم بودن؟- چه وقت‌هایی تو زندگی خیلی احساس رضایت کردی؟ چی باعثِ این احساسات می‌شد؟از این لیست هم می‌تونی کمک بگیریبرای پیدا کردن نیازها هم می‌تونی لیستِ نیازها رو نگاه کنی، اونهایی که وقتی می‌بینیش یه حس قوی‌ای درونت زنده می‌کنن احتمالن در این دوران نیازهای مهمی برات هستن.هدف‌ها (OKR یا SMART)این بخش دیگه راحته. کافیه چند تا دونه از نیازهایی که توی لیست قبل پیدا کردی رو انتخاب کنی و کارها و برنامه‌هایی که دوست داری رو براشون بنویسی.من این بخش رو بر اساسِ مدلِ SMART می‌نویسم. جدیدن با یه مدل دیگه هم آشنا شدم به اسم OKR که به نظرم خیلی با هم فرق زیادی ندارن. جفتشون بهت کمک می‌کنه که این اشتباهات رایج در هدف‌گذاری رو انجام ندی:هدف‌های زیاد گذاشتنهدف‌های بزرگ، غیر واقعی یا غیرقابل دستیابی گذاشتنهدف نامشخص و غیر دقیق گذاشتنبه طور خلاصه SMART می‌گه که اهدافی که می‌ذاری باید Specific, Measurable, Achievable, Relevant, and Time-bound باشه. یعنی دقیق و مشخص باشه نه کلی، پیشرفتش قابل اندازه‌گیری باشه، قابل دستیابی باشه، مرتبط باشه و زمان مشخصی داشته باشه.و OKR هم می‌گه که برای هر هدف دو تا چیز رو مشخص کن: یکی اینکه به چی می‌خوای برسی، دوم اینکه چیا بشه یعنی به اون هدف رسیدی.طراحی عادتاینجور که جیمز کلییر می‌گه، ساختن عادت‌های مناسب بیشترین چیزیه که به ما توی پیشرفت می‌تونه کمک بکنه. عادت‌ها در نهایت اون کارهایی هستن که ما در طول زندگی انجام می‌دیم و ازشون بیشترین نتیجه رو می‌گیریم.برای ایجاد عادت جیمز کلییر پرفروش‌ترین کتاب دنیا رو نوشته که خوب نتیجه‌ی تحقیقان زیادیه و واقعن کمک می‌کنه. اما یه تکنیکیش که من ازش استفاده می‌کنم و یه جورایی خلاصه‌ی همه‌ی کتابشه اینه که عادتی که می‌خوای ایجاد کنی رو مشخص کن که دقیقن کِی، بعد یا قبل از چه اتفاقی (یه اتفاق که همیشه توی زندگیت به شکل منظم می‌افته مثل صبونه خوردن)، چطوری و برای چه مدت انجام می‌خوای انجام بدی (مثلن نیم ساعت مطالعه می‌کنم)، و بعدش هم یه جایزه به خودت بده یه چیزی که خوشحالت کنه (مثلن یه قهوه می‌خورم).پس در این بخش بنویس که برای رسیدن به اهداف و خواسته‌های امسالت و با توجه به نتایجی که از ریویوی سال قبلت گرفتی، چه عادت‌هایی رو می‌خوای که توی زندگیت وارد کنی و بعد برای هر عادت بنویس که کِی، چه مدت انجامش می‌دی و بعدش چه جایزه‌ای به خودت می‌دی؟نکته: عادت‌ها رو یکی یکی به زندگیت اضافه کن. معمولن خیلی سخت می‌شه که چند تا عادت رو با هم به زندگی اضافه کنی و ممکنه با یه اتفاق کوچیک یا یه تغییر همه رو با هم ول کنی. این یک فرایند یک ساله‌س. در طول سال آروم آروم یک عادت رو می‌سازیم و بعد عادت بعدی رو روی اون سوار می‌کنیم.خُب، همین دیگه.امیدوارم مراحلش به نظرت خیلی زیاد نشده باشه. برای خود من معلولن دو روز وقت می‌گیره. یه روز برای ریویو یه روز برای برنامه‌ریزی. اما خیلی رضایت‌بخشه.ریویوی ۱۴۰۲ خودم رو هم اینجا باهاتون به اشتراک می‌ذارم. اگه تو هم نوشتی و به اشتراک گذاشتی لینکش رو کامنت کن که بخونم.به اشتراک گذاشتن ریویو از این جهت که ضعف‌ها و کم‌کاری‌های آدم رو بقیه هم می‌بینن یه مقدار جسارت می‌خواد. اما از طرف دیگه به آدم حس قدرت هم می‌ده. همچنین امکان این رو می‌ده که آدم‌های دیگه‌ای که هم‌مسیرمون هستن رو پیدا کنیم، باهاشون همراه بشیم، همدیگه رو ساپورت کنیم، از هم ایده بگیریم، و ادامه‌ی مسیر رو محکم‌تر پیش بریم.</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 13:37:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک دعوا!</title>
                <link>https://virgool.io/@key/a-conflict-qmwbxkq8t3ty</link>
                <description>چیزی که هوش مصنوعی از این داستان فهمیده!ناهار خوشمزه یه روز تخمی رو خوب نمی‌کنه. متاسفانه نه!مرغ بریونی خریدن، آخرین تلاش من بود برای اینکه امروز رو نجات بدم. اما آیا نجات دادن کل روز مسعولیت منه؟ منظورم اینه که چون من و سارا پیش هم زندگی می‌کنیم نجات دادن یک روز یه جورایی یعنی روز برای هر دومون خوب بشه. کسی درون من هست که دلش می‌خواد با خریدنِ یک غذای خوشمزه به دعوای من و سارا پایان بده و حال هر دومون رو خوب کنه، امیدواره با سیر شدن اعصابمون آروم بگیره. کسی دیگه هم درونم هست که به اون یکی غر می‌زنه که: چرا همیشه تو باید برای درست کردن رابطه تلاش کنی؟ نگرانه که من مسعولیت زیادی روی دوش خودم بندازم.ناهار رو گرفتم و اومدم نشستم سر میز اما سارا نیومد. این همه با خودم فکر کردم دعوا کردم توی سرم اما اصلن سارا به غذا و تلاش من توجهی هم نکرد. یه کم خونه رو تمیز کرد و بعد هم رفت روی مبل دراز شد. سعی کرد بخوابه، وانمود می‌کرد به خاطر کم‌خوابی دیشبه حتی شاید خودش هم اینجوری باور داشته باشه اما من که می‌دونم اگه به خاطر دعوای یک ساعت پیشمون نبود یه لقمه می‌خورد و بعد می‌رفت با شکم سیر روی تخت می‌خوابید. اینجوری که روی مبل جمع می‌شه و خودش رو بغل می‌کنه هیچ وقت به معنی خستگی نیست. هر کسی رو که دیدی جایی دراز شده و دستاش دور سینه‌شه و پاهاش رو جمع کرده توی شکمش بدون که شدیدن احساس تنهایی و غمگینی می‌کنه. اگه به صورتش دقت کنی هم می‌بینی که یه مقدار اخم داره. آزرده شده، دلش شکسته، از حرف‌هایی که شنیده رنجیده، از ارتباطمون ناامیده، حتی خودش رو هم سرزنش می‌کنه به خاطر حرف‌هایی که زده و از دست خودش هم ناراحته.دیدن سارا توی این حال من رو عصبانی و مستاصل می‌کنه. فکر می‌کنم باید حالش رو خوب کنم. می‌ترسم. می‌ترسم همه‌چی خراب بشه. فکرها توی سرم زیادن. باید رابطه‌مون رو درست کنم اما راهی ندارم، تنها راهی که می‌شناسم از فدا کردن خودم و خواسته‌هام می‌گذره، باید احساسات خودم رو نادیده بگیرم و کارهایی انجام بدم که اون رو راضی کنه و اینجوری شاید ارتباطمون دوباره شکل بگیره. ازش دلجویی کنم و باهاش حرف بزنم. اما مگه خودم حالم ردیفه؟ پس خودم چی؟خودم، الان خیلی عصبانی‌ام. صداهای زیادی توی سرم حرف می‌زنن. فکر می‌کنم بهم زور گفته شده، بهم بی‌احترامی شده. یکی توی سرم میگه حقم نبود بعد از این همه تلاشی که صبح توی راه برای خوب کردن حالش کردم باهام اینجوری حرف بزنه. اینو که می‌گم یه صدای دیگه بهم می‌گه آها پس اون کارها و حرف‌ها رو هم توی ماشین برای طلب رضایت سارا کردی؟ باز صدایی می‌گه ولی باز هم حقم نبود که به خاطر یه حلقه‌ی کلید باهام اینقدر دعوا کنه. و صدایی دیگه میگه آها باز برو توی نقش قربانی. باز صدای توی سرم می‌گه چند باز ازش خواستم بیا بریم تو بعد راجع بهش حرف می‌زنیم. گفتم یه حلقه‌ی کلید دیگه می‌خرم و میذارم سر جاش، حالا بیا بریم، درستش می‌کنم. اما سارا همچنان دم در ایستاده بود و تکرار می‌کرد: نمی‌فهمم چرا انداختیش، چته تو؟ می‌خوای ثابت کنی که حق با توعه و شوهر خواهرم کسشر می‌گه؟ چرا درست دم در خونه‌ش انداختیش؟ هر چی می‌گفت منم دلیل‌هام رو می‌گفتم و یا می‌گفتم درستش می‌کنم. اما گوش نمی‌داد و منم هی عصبانی‌تر می‌شدم و یه جایی دیگه دست خودم نبود، هیچ کنترلی نداشتم و صدام رو بردم بالا و داد زدم باشه درستش می‌کنم ولم کن دیگه.خیلی لحظه‌ی پرتنشی بود، انگار داشتن به زور می‌نداختنم توی چاه و من می‌خواستم با تمام قدرت خودم رو نجات بدم و داد زدن آخرین کاری بود که از دستم بر می‌اومد. شاید دلم می‌خواست کسی صدام رو بشنوه و بهم کمک کنه! مستاصل، ناامید، مضطرب و خشمگین بودم. مثل وقت‌هایی که تو نوجوونی مامانم روی یه کاری اصرار می‌کرد. اصرار داشت که اون لباس‌هایی که خودش می‌گه رو بپوشم و بریم مهمونی. من از این متنفر بودم. خدایا من رو نجات بده. الان که دارم می‌نویسمش بدنم داره داغ می‌شه، روی پوستم، صورتم، کمرم و دستهام و ساق پاهام مور مور میشه، دلم می‌خواد یه چیزی رو بشکونم. اصرارهای مامانم من رو کلافه می‌کرد، دلم نمی‌خواست اون لباس رو بپوشم، مامانم ضمن اینکه داد میزد که بدو دیر شد ما همیشه باید آخرین مهمون‌ها باشیم، لباس‌هایی که پوشیده بودم رو مسخره می‌کرد، شبیه بدبخت‌ها شدی خجالت بکش، اصلن نمی‌خواد بیای، البته که از خدام بود نیام اما این آپشن هم وجود نداشت، باید می‌رفتم و باید همون لباس‌ها رو می‌پوشیدم. همین حرف‌ها رو با بابام و برادرم هم می‌زد. بیرون رفتن و مهمونی برای من همیشه بدترین اتفاق دنیا بود. ترجیح می‌دادم از غروب با کامپیوتر خودم رو مشغول کنم تا شاید قبول می‌کردن که کار مهمی دارم و نمی‌تونم باهاشون برم مهمونی.اون لحظه که سارا داشت اصرار می‌کرد که باید حلقه رو به کلید‌ها برگردونم و همزمان با لحنی پر از سرزنش و شکایت و تمسخر باهام حرف می‌زد، به خودم حق دادم از این سلاح یعنی داد زدن استفاده کنم و خودم رو نجات بدم. کسی توی دلم بلند شد و گفت من دیگه نمی‌ذارم اینجوری باهات حرف بزنه، من ازت دفاع می‌کنم.اما همزمان یه کسی دیگه توی دلم بسیار متاسف بود. غمگین بود از اینکه داره صدام بالا می‌ره. می‌دونست که این رو نمی‌خواد، هیچ وقت نمی‌خواست تو هیچ کدوم از دعواهام داد زدن در نهایت بهم کمک نکرده تازه حالم رو بدتر هم کرده. ناامیدانه خواست بهش بگه نکن اما اون کسی که می‌خواست داد بزنه خیلی قوی‌تر بود، بهش گفت: نمی‌بینی داره چیکار می‌کنه باهامون؟ نمی‌بینی هر چی میگی نمی‌شنوه صداتو، می‌خوای بازم بهت زور بگن احمق؟ و داد زد.سارا از اینکه صدای من رفت بالا خیلی بدش اومد. یادم اومد که سارا خیلی از اینکه کسی سرش داد بزنه عصبانی می‌شه. احتمالن توی اون لحظه نگران این شد که همسایه‌ها صدامون رو بشنون. اینا کین دیگه؟ چشونه دم در کوچه وایسادن و دارن با هم دعوا می‌کنن. بدتر از اون این بود که وقتی همچنان با غر زدن و تیکه انداختن به هم داشتیم وارد واحد می‌شدیم متوجه شدیم که کسی خونه‌س. صدای ما رو احتمالن شنیده و این برای هر دومون خیلی شرمناک و خجالت‌آور بود. داماد سارا اینا خونه بود و صداهامون رو شنیده بود.خوشبختانه همون موقع داماد داشت می‌رفت بیرون. و ما لازم نبود اون موقعیت آکوارد رو تحمل کنیم. با سلام و احوال پرسی‌ها و وانمود کردن‌ها اون چند ثانیه گذشت، ما وارد شدیم و اون گفت من داشتم می‌رفتم. کیفش هم دستش بود خدا رو شکر! خونه‌ای که وارد شدیم خونه‌ی خواهر سارا بود که دختر خواهر سارا و شوهرش هم گاهی وقتی از تهران رد می‌شدن یه شب می‌موندن اونجا. خود خواهر سارا و شوهرش توی اطراف تهران یه باغ ساخته بودن و اونجا ساکن بودن.من مستاصل بودم نمی‌دونستم چیکار می‌خوام بکنم، نمی‌خواستم اونجا باشم اصلن. می‌خواستم بذارم برم. دلم می‌خواست فرار کنم. دیگه بسمه. دیگه نمی‌خوام این فشارها رو تحمل کنم. چرا باید به خاطر یک حلقه‌ی کلید این همه دعوا بشم و سرزنش بشنوم. نگاهم که به خونه افتاد بیشتر حالم بد شد، دفعه‌ی قبلی که اینجا بودیم هم دعوامون شده بود این حالم رو بد می‌کرد، حال تحوع داشتم، دلم می‌خواست بالا بیارم. دلم می‌خواست بزنم زیر گریه، مستاصل و بی‌چاره خودم رو می‌دیدم. اگه برم بیرون از خونه هم دیگه رابطه‌مون درست بشو نیست. همه‌چیز خراب می‌شه. فردا مامانم می‌خواد بیاد تهران و قراره من و سارا ببریمش دکتر. چی به اون بگم حالا. گوشام چیزی رو نمی‌شنید برای دقایقی. شایدم می‌شنیدم و یادم نمیاد شاید خودم هم داشتم حرف‌هایی می‌زدم اما یادم نمیاد. بعد ادامه‌ی حرف‌های سارا رو شنیدم همون حرف‌هامون رو داشتیم ادامه می‌دادیم. من نمی‌فهمم چرا اون حلقه رو از دسته کلید جدا کردی، تو که دیدی شوهرخواهرم وقتی داشت کلیدها رو بهت می‌داد چقدر تاکید کرد، چقدر براش مهم بود کلیدها، دلیل اضافه کردن تون حلقه رو هم بهت گفت حتی. اونم درست جلوی خونه‌ی خودش انداختیش زمین. می‌خواستی ثابت کنی که هر کاری دوست داشته باشی می‌کنی، می‌خواستی بگی کسشر می‌گه؟من آروم جواب می‌دادم. همچنان عصبانی و مضطرب بودم اما صدام رو کنترل می‌کردم. گفتم که اما تو نمی‌خوای واقعن دلیلم رو بشنوی، تو فقط می‌خوای من رو متهم کنی. این حرفم سارا رو هم بیشتر آگاه کرد که داره چی می‌گه و چطوری حرف می‌زنه. گفت نه واقعن کنجکاوم و می‌خوام بدونم. - آروم و شمرده شمرده گفتم که اون حلقه‌ی اضافی استفاده از دسته کلید رو سخت کرده بود، نمی‌شد راحت ازش استفاده کرد چون کلید‌ها توی هم قفل می‌شدن. از طرفی شوهر خواهرت اون رو اضافه کرد که مطمعن‌تر باشه و بند جاکلیدی اگه پاره شد، کلیدها همچنان توی حلقه‌ی فلزی بمونن. اما حلقه‌ی فلزی خودش لبه‌های تیزی داشت که باعث می‌شد بند جا کلیدی پاره بشه. - آها یعنی کسشر می‌گفت دیگه؟ چون خودت فکر کردی درست می‌گی حلقه رو باز کردی و انداختی دور. این کلیدها یه روز قرار بود دست ما باشه تو چی کار داشتی به اینهاش، همونجوری که بهت تحویل داده باید بهش تحویل می‌دادی. - من اون حلقه رو خودم گرفتم، مال اون نبود اصلن، اون دید که من دارم می‌ندازمش دور گفت بذاز بندازیمش به این که محکم‌تر بشه. منم دیدم که نتیجه‌ای که شوهر خواهرت می‌خواد رو نمی‌ده بدترش هم می‌کنه.همین حرف‌ها چند بار دیگه به شکل‌های مختلف و با جمله‌بندی‌های مختلف تکرار شد اما استدلالهامون تقریبن همینا بود که نوشتم. من یه مقدار به حرف‌هایی که می‌زدم آگاه شده بودم و داشتم سعی می‌کردم که کنترل زبونم رو از اون آدم‌های عصبانی دورنم بگیرم، اما همچنان داشتم تلاش می‌کردم که ثابت کنم حق با منه و اون اشتباه می‌کنه. آگاه بودم که برای اینکه ارتباطی بینمون شکل بگیره و حرف‌های هم رو بشنویم باید سعی کنم که به جای اثبات حقانیت خودم و رد طرف مقابل ببینم اون چه نیازی داره، خودم چه نیازی دارم و همدلانه اون و خودم رو بشنوم. اما این فکر لحظه‌ای بیشتر دووم نداشت. هیچ نیازی نتونستم پیدا کنم و یکی تو سرم گفت خفه شو بابا از خقت دفاع کن! و شخصیت متفکر و منطقی من فقط می‌تونست جلوی داد زدنش رو بگیره!من گشنه بودم و گفتم می‌رم بیرون ناهار بگیرم برای تو هم می‌گیرم. این آخرین تلاش من برای ایجاد یه صلح دم دستی و نشون دادن یه باریکه‌ی مهر بود.دم در کوچه که رسیدم دوباره روی زمین رو نگاه کردم و دنبال حلقه گشتم. موقع ورود به ساختمون بین دعواهامون هر دو مون یه کم دنبالش گشته بودیم اما پیداش نکردیم. کاشکی همون موقع پیدا شده بود. حلقه رو پیدا کردم و به دسته کلید انداختمش. واقعن دسته کلید رو کج و کوله و بد قلق کرد.حالم از اون دسته کلید به هم می‌خورد. نماد حماقت‌های مبتنی بر ترس‌های بشری بود، سختی‌هایی که انسان‌ها یک عمر به خودشون و بقیه تحمیل می‌کنن که مبادا فلان اتفاق بیوفته و در نهایت خودش میشه ریشه‌ی مشکل. من به این محکم‌کاری‌های وسواسی اعتقاد ندارم. برای همین بود که وقتی رسیده بودیم از دسته کلید بازش کرده بودم و انداخته بودمش بیرون. نمی‌خواستم سختی اضطراب یه آدم دیگه رو با خودم حمل کنم. و آره شاید سارا راست می‌گفت و کارم تلافی جویانه بوده. یاد این افتادم که دو روزی که توی خونه‌شون بودم هیچ چیزی رو اجازه نداد که به روش خودم انجام بدم. هیچ فکر و حرفی رو ازم قبول نمی‌کرد اگه با فکر خودش متفاوت بود. دیگه نمی‌خواستم بیرون از خونه‌ش هم زیر سلطه‌ش باشم. اما حالا دیگه مهم نبود بذار هر کاری می‌خوان بکنن با دسته کلیدشون! حالا فقط می‌خواستم اعصابم آروم باشه. و رفتم با خرید یه غذای خوشمزه آخرین تلاشم رو برای خوب کردن حالم بکنم.بعد از خوردن غذا اونم تنهایی و در سکوت وقتی که سارا روی مبل سعی می‌کرد با خوابیدن و بغل کردن خودش، خودش رو آروم کنه این رو فهمیدم که غذای خوشمزه خیلی هم نمی‌تونه کمکی بکنه. پس اومدم نشستم به یادداشت کردن اینها بفهمم توم چه خبره و شاید اینجوری یه کم آروم شدم. الان که همه‌ش رو نوشتم و به آخر داستان رسیدم احساس می‌کنم که آروم‌ترم اما همچنان ناامیدم و ارتباط برقرار کردن با سارا برام سخته. شاید چون از دست خودم به خاطر بعضی حرف‌هام ناراحت و به خاطر داد زدنم خجالت‌زده‌ام.</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Sun, 09 Apr 2023 17:18:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمنیسم رفت، ما موندیم و ایران!</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%DA%A9%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA-%D9%85%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-iyxcyi09mmjl</link>
                <description>عکس کاور، تصویریست که با هوش مصنوعی بنا به ترکیبی از کمنیسم و ایران، نقاشی کردم.تو خیابون‌های شهرم دارم قدم می‌زنم و کتاب صوتی «کمنیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم» توی گوشم داره پلی می‌شه. روایتِ یه زن اروپای شرقی از زندگیش در زمان کمنیسم.داستان‌هایی از زندگی خودش و دوستانش روایت می‌کنه از اینکه کمنیسم و نظام توتالیتر چطور مردمشون رو فقیر کرده و از اون بدتر خفه کرده تا جرعت هیچ اعتراضی رو نداشته باشن و البته چطور این مردم تونستن دوام بیارن و کمنیسم رو از سر بگذرونن.من دارم توی خیابون‌های شهر خودم قدم می‌زنم و داستان‌های زندگی در کشور کمنیستی رو می‌شنوم و عجیب اینکه بیشتر از تفاوت‌ها، شباهت‌هاست که توجه‌م رو به خودش جلب می‌کنه. یاد قدم زدن توی خیابونهای ولگوگراد (شهری در روسیه) می‌افتم. یاد قدم زدن بین ساختمون‌های عظیم و یک شکلی که صدها نمونه ازش کنار هم ساخته شده، انگاه کپی پیست کرده باشن، یاد این می‌افتم که توی سفرهام به کشورهای کمنیستی اختلاف‌های ظاهری و فرهنگی چقدر برام تعجب‌آور بود. اما داستان‌ها رو که گوش می‌کنم شباهت‌ها بیشتر توجه‌م رو جلب می‌کنه. شباهت‌ها در لایه‌ای عمیق‌تر هستن و این کتاب اون‌ها رو خوب نشون می‌ده. از همون مقدمه‌ی کتاب این شباهت‌ها من رو به این فکر وامی‌داره که که انتخاب این کتاب برای ترجمه چقدر هوشمندانه بوده. انگار کتاب راجع به زندگی تو کشور خودمون نوشته شده اما با اسم‌ها و عنوان‌هایی دیگه، که از قضا چون کمنیستی هستن و حکومت ما باهاشون مخالفه، می‌شه هر چی دلت می‌خواد راجع بهشون بنویسی!باور دارم هر خواننده‌ی ایرانی‌ای بسیاری از حرف‌های این کتاب رو از قبل تجربه کرده و باهاش احساس نزدیکی می‌کنه. وقتی توی همون چند خط اول گفت: «فکر می‌کردم که میوه‌های بعد از انقلاب بزرگتر و خوشمزه‌تر هستن.» انگار این جمله رو از عمو یا بابابزرگ یا یه راننده‌ای شنیده بودم، با اینکه بعیده خود این جمله رو شنیده باشم اما برام خیلی آشنا بود. یا وقتی می‌گفت: «جوری بزرگ شدیم که از تغییر بترسیم، چون هر تغییری وضع رو بدتر کرده»چقدر این جمله برام دردناک بود، من رو یاد اصلاحات و جنبش‌هایی می‌اندازه که سال‌ها از نوجوونی‌مون تا همین چند سال پیش براش تلاش کرده بودیم و بالاخره تو دولت روحانی ازش پشیمون شدیم. همون دوره‌ی اول دولت روحانی یک باره مطمعن شدیم همه‌ی این سالها سرمون کلاه رفته بوده. سال‌ها برای اصلاحات و رای دادن و رای جمع کردن برای اصلاح طلب‌ها و جناح چپ تلاش کرده بودیم و به خیابون رفته بودیم و حالا فهمیدیم که همه‌ش بی‌فایده بوده. هیچ تغییری وضع رو به نفع ما خوب نمی‌کنه، هیچ اصلاحاتی واقعن در کار نیست. من همیشه خیلی امیدوار و مثبت نگر بودم، از همه‌ی تغییر‌ها چه سیاسی چه تکنولوژیکی و چه اجتماعی خوشحال و هیجان‌زده می‌شدم و این جمله‌ی تلخ یادم آورد که چرا یه سری آدم‌های دیگه، عمومن یه نسل بالاتر خودم، به همه‌ی اون‌ها مشکوک بودن.همینطور که توی خیابون قدم می‌زنم، آدم‌های یک شکلی رو می‌بینم که همه لباس‌هایی با طرح‌ها تکراری و رنگ‌های مرده و محافظه کارانه از کنارم رد می‌شن و توی گوشم می‌شنوم:«خودی داشتن، پرورش خود، تلاش برای زیبایی یعنی سند زنده‌ای برای اثبات شکست نظام.»چی می‌گی! چه توصیف دقیقی از تصویری که من همین الان دارم می‌بینم! سال‌هاست که دارم سعی می‌کنم با پوشیدن لباس‌هایی با رنگ‌های زنده و طرح‌هایی بدون توجه به چارچوب‌ها، باهاش مبارزه کنم. سال‌هاست که دارم سعی می‌کنم خودم رو همون‌جور که واقعن دوست دارم نشون بدم و همون‌جور که واقعن راحتم لباس بپوشم، سعی می‌کنم نذارم این نگاه نظام تمامیت‌طلب انتخاب‌هام رو محدود کنه. البته که با همه‌ی تلاش‌هام باز هم خیلی جاها مجبورم کرده. خودش و پلیس‌هاش و انتظامات‌ها و حراست‌هاش هزاران اتفاق رو به یادم میارن. یه بار فقط به خاطر پوشیدن یه لباس زرد رنگ نذاشتن وارد دانشگاه بشم! خودتون هزار تا مثالِ دیگه می‌تونین بنویسین، می‌دونم که همه تجربه‌ش کردین.البته که الان دیگه لازم نیست خود نظام مستقیمن همه‌جا برای یکسان‌سازی ما تلاش کنه، توی ذهن ما طوری نفوذ کرده که خود ما مردم از دیدن آدم‌های متفاوت می‌ترسیم و تلاش می‌کنیم حذفشون کنیم. همین تابستون به خاطر پوشیدن شلوارک، سه چهار بار از آدم‌ها تیکه و کنایه شنیدم و نگاه‌های سنگینشون اذیتم کرده. برای همین وقتی نویسنده‌ی کتاب می‌گه:«شک دارم اسم خوبی برای کتابم انتخاب کرده باشم، کمنیسم هنوز نرفته، ترس و طرز تنکرش توی ذهن ما مونده.»من باورش می‌کنم. نه تنها می‌خوایم بقیه رو مجبور کنیم همرنگ هم بشن، بلکه ترسش طوری تو جونمون رفته که همیشه داریم خودمون رو هم چک می‌کنیم؛ نکنه الان دارم کار اشتباهی می‌کنم، نکنه یکی یه چیزی بهم بگه، نکنه پلیسی من رو ببینه و بهم گیر بده. ترس از دیدن هر پلیس با اینکه می‌دونی هیچ جرمی مرتکب نشدی چیز عادی‌ایه. از کنار یه مغازه رد می‌شم و خانوم فروشنده رو می‌بینم که ضمن معرفی و نشون دادن محصولات به مشتری، هر چند ثانیه یک بار دستش میره روی سَرِش و روسریش رو چک می‌کنه. همه‌ی ما تیک گرفتیم!«محدود شدن در یک جهانبینی می‌تونه ما رو گرفتار فقر و رنج کنه».این جمله نتیجه‌ی یه داستان مفصله از اینکه چطور نویسنده در بچه‌گی به خاطر فقر و نبودن عروسک توی کشورشون با مقوا عروسک درست می‌کرده. چطور ایدئولوژی کمنیسم و تاکید دولت بر اون اون‌ها رو فقیر نگه می‌داشته و خواسته‌های ساده‌ی اون‌ها مثل عروسک، لوازم آرایش، دستمال توالت، نوار بهداشتی، یا حتی یه پنبه‌ای چیزی که جایگذین نوار بهداشتی بشه، رو نادیده می‌گرفته و به نظرش لازم نبوده. و بعد داستانی رو تعریف می‌کنه از اینکه خود نویسنده برای دخترش باربی نخریده چون دلش نمی‌خواسته دخترش با معیار‌های جنسیتی ضد فمنیستی بزرگ بشه. تلاش کرده که اون رو آزاد و دور از معیار‌های زیبایی که رسانه‌های غربی بزرگ کنه چون به نظرش اون‌ها هم یه جور دیگه دارن آدم‌ها رو همسان و با ذهن‌های بسته رشد می‌دن. اما جایی متوجه می‌شه که خودش هم با محدود کردن دخترش داشته همون روشی که کمنیسم استفاده کرده تا ایدئولوژی خودش رو به مردم بقبولونه رو بر توبیت دخترش حاکم کرده. اینطوری می‌فهمه خودش هم با ایدئولوژی باعث رنجیدن دخترش شده و نیازها و خواسته‌های اون رو نادیده گرفته. راحتی یا امنیت نیست که باعث پیشرفت می‌شه بلکه این آزادیه که باعث رشد و پیشرفت می‌شه. شنیدن این داستان من رو یاد عمل‌های زیبایی می‌اندازه، دخترهای زیادی که عمل دماغ و غیره می‌کنن.جملات زیاد دیگه‌ای هم بود که من رو از دنیای ۵۰ سال پیش اورپای شرقی می‌آورد به الان و اینجایی که هستم. دوست دارم در پایان این نوشته براتون چند تا نمونه‌ش رو به طور خلاصه بنویسم:«بروکراسی غول‌آسای دولت فقط برای نگه داشتن کمنیسم در راس قدرت ساخته شده و هر حرکتی را، فرقی نمی‌کند برای محیط زیست باشد یا صلح یا فقط برای شغل، تحدیدی برای حکومت قلمداد می‌کند و با آن مقابله می‌کند. معترضان را اوباش صدا می‌زند و به مجازاتی در خورِ همان اوباش می‌رساند.»یا این:«جوانان برای بیکاری هیچ جنبش اعتراضی‌ای نمی‌کنند چون پیش والدینشان زندگی می‌کنند و از آنها پول توی جیبی هم می‌گیرند. و البته هیچ فایده‌ای هم ندارد، هر اعتراضی به شدت سرکوب و مجازات می‌شود. اگر سر کار بروند هم به کاری که لیاقتش را دارند هم نمی‌رسند چون مدیران ۶۰ سال به بالا جای آنها را گرفته‌اند.»یا این:«هر فضای عمومی مثل یک تابلوی اعلانات است که پیام‌های جمعی یک ملت را نمایش می‌دهد. اینجا خیلی چیزها را می‌توان روی این تابلو دید: بی‌عملی، خشم، بی‌تفاوتی، ترس، تبعیض، اقتصاد بد، براندازی. ما طوری رفتار می‌کنیم که انگار فضاهای عمومی به کسی تعلق ندارد یا حتی بدتر از آن، به دشمن تعلق دارد و ما باید که با این دشمن در زمین خودش بجنگیم. اگر نمی‌توانی نظام را نابود کنی تلفن عمومی، دستگاه فروش بلیط و پارکومتر را که می‌توانیم نابود کنیم. از آنها برای ابراز احساسات عمیق درونی و حرف‌های خفه‌شده استفاده می‌کنیم.»</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Fri, 12 Aug 2022 17:39:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین تجربه‌ی من با سن پدرو چطوری بود</title>
                <link>https://virgool.io/@key/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B3-a0welr7ie9tg</link>
                <description>اگه می‌خوای تو دوران کورونا یه سفر هیجان‌انگیز و امن (!) داشته باشی، سفر درونی به نظر ایده‌ی خیلی خوبیه، نه؟من هفته پیش برای اولین بار کاکتوس زدم. و می‌خوام تجربه‌ی خودمو از اون سفر باهاتون به اشتراک بزارم؛ می‌خوام بگم که چیکار کردم. چطوری بود. چه حسی داشتم. اگه باز بخوام بزنم به چیا توجه می‌کنم، چیکارا می‌کنم و چیکارا نمی‌کنم.پس: اگه می‌خوای بدونی سن‌پدرو، پیوت و مسکالین چی هستن، این نوشته به دردت می‌خوره. اگه می‌خوای بدونی چی‌کارا باهات می‌کنن و تو چی‌کارا باید باهاشون بکنی، و همچنین اگه می‌خوای سفر کاکتوسی داشته باشی این مقاله به دردت می‌خوره.مسکالین، سن‌پدرو و پیوت چی هستن؟اما بزارین اول با خود این ماده یه مقدار آشنا بشیم. سن‌پدرو و پیوت اسم دو نوع کاکتوس هستن. این کاکتوسها به دلیل داشتن ماده‌ای به نام مسکالین باعث ایجاد تاثیرای عجیب و غریبی تو بدن می‌شن.  مسکالین یه جور ماده‌ی توهم‌زا محسوب میشه و از ۵، ۶ هزار سال پیش توسط بومی‌های آمریکای جنوبی تو آیینهای مذهبی استفاده می‌شده.مسکالین باعث تغییر روند فکر کردن، تغییر حس زمان، تغییر خودآگاهی و پدیده‌های دیداری با چشمای باز و بسته می‌شه.پدیده‌های دیداری‌ای که زیاد دیده شده:- راه راه دیدن- شطرنجی دیدن- نقطه نقطه‌ی رنگی دیدن- فرکتالی دیدن- و مثل ال‌اس‌دی تاثیراتی مثل سینستیزیا هم دیده می‌شه (مخصوصن همراه با موسیقی قوی‌تر می‌شه). سینستیزیا چیه؟ وقتی یه مسیر حسی یا شناختی با یه مسیر حسی یا شناختیِ دیگه ترکیب میشه. یعنی مثلن میتونی یه تصویر رو بچشی. یا یه صدا رو ببینی!چی شد که کاکتوس زدم؟خیلی وقت بود که می‌خواستم کاکتوس رو تجربه کنم اما متاسفانه هیچ وقت موقعیتش پیش نمی‌اومد. یه شب که تو باغ یکی از دوستام بودم یه هو از آسمون رسید! صاحب باغ گفت که اگه فردا صبحِ زود اینجا باشی باهامون همسفر خواهی شد. منم مطمعن بودم که می‌خوام باشم.من هیچی راجع بهش نمی‌دونستم. اون شب هم هر کاری کردم چیز زیادی تو اینترنت دستگیرم نشد. دوست داشتم تجربه‌های آدمهای دیگه رو بخونم، می‌خواستم بفهمم چطور می‌شه بهترین تاثیر رو ازش گرفت و اصلن چیکارهایی باید باهاش بکنیم. اما نشد، بدون هیچ اطلاعات قبلی‌ای رفتم و تجربه‌ش کردم.برای همین هم هست که الان دارم تجربه خودم رو می‌نویسم: برای بهتر شدن تجربه اول شما و بهتر شدن تجربه بعدیِ خودم!چه شکلی و چطوری بود؟چیزی که ما خوردیم عصاره‌ی جوشیده شده‌ی کاکتوسِ سن‌پدرو بود. یه مایع قهوه‌ای، تلخ و یه جورایی حال به هم زن بود که معده‌م اصلن ازش خوشش نمی‌اومد! دو استکان باید سر می‌کشیدیم و خوب برای اینکه خیالتون رو راحت کنم می‌تونم بگم به هر حال خوردنش از مشروب راحت‌تر بود.سر کشیدیم، سلامتی ساقی و تمام.حالا ۲ ساعت وقت داشتیم تا تاثیرش رو ببینیم. منظره‌ی باغ خیلی زیبا بود، یه دریاچه بزرگ روبه‌رومون بود، کوه‌های سبز، حصارِ دورمون بود و یه لایه‌ی کلفت از ابر بالای سرمون. من ترجیح می‌دادم آفتابی باشه اما خوب مسکالین اونقدر قدرت نداره که بتونم به ابرها دستور جابه‌جایی بدم! لبه‌ی ایوون وایساده بودم و از منظره لذت می‌بردم و منتظر بودم که اون ۲ ساعت بگذره.هر کسی مشغول کاری بود و گاهی با هم حرف می‌زدیم و شوخی می‌کردیم. از ابرها هم کم کم خوشم اومد. شکلهای و رنگها بافتها، حرکتشون مبهوتم می‌کرد. فکر کردم هنوز تاثیر مسکالین شروع نشده چون زیبایی محیط اصلن چیز غیر عادی‌ای که متوجه‌ت کنه نبود. معمولن روی دراگها آدم می‌فهمه که داره تاثیرات دراگ رو می‌بینه. وقتی متوجه تاثیر مسکالین شدم که رفتم توی اتاق تا برای سریع‌تر گذروندنِ اون ۲ ساعت انتظار سعی کردم یه کم بخوابم.چه تجربه ای داشتم؟همینکه چشمام رو بستم، وارد یه دنیای دیگه شدم. همون لحظه پشمام ریخت، چشامو باز کردم و به خودم گفتم شـِــــــــــــــــتو دوباره زود چشمامو بستم!انگار با بستن چشمام شیرجه زدم تو یه دنیای دیگه. دنیای درونِ بدنم.الان می‌دونم که خیلی قبل از اینکه وارد اتاق بشم اون ۲ ساعت گذشته بوده و من خبردار نبودم. تنها کافی بود که چشمام رو می‌بستم.خیلی بدم میاد که بهتون بگم نمی‌شه توضیح داد که چی دیدم. برای همین تمام تلاشمو می‌کنم:چیزهایی که دیدم بیشتر احساس بود، احساسهایی از اعماق وجودم. معمولن بدون اینکه خیلی به خاطره‌ی خاصی وصل باشه، می‌اومدن و حرکتشونو تو بدنم می‌دیدم. کاملن مشهود بودن و نیاز به تلاشی نداشت. فکر کنم دقیقن داشتم عصبهای توی بدنم رو می‌دیدم و هر لحظه هزاران عصب داشت احساسهای مختلف رو حس می‌کرد و من تازه از حضورشون آگاه شده بودم.توی بدنم رو می‌دیدم. توی نوک انگشت اشاره‌م رو دیدم با همه‌ی سلولهاش، بافتهاش، رگهاش، عصبهاش و حس‌هاش. و بعد همزمان همه‌ی دستم و بعد هم دوتا دستم. شگفت‌آور بود و شدیدن دوست داشتنی.اینجاها بود که بچه‌ها صدام زدن که بریم بیرون و یه چرخی دور دریاچه بزنیم. فکر می‌کردن من خوابم و دارم دراگ رو از دست می‌دم! رفتیم لب دریاچه.طبیعت یه حال ژاپنی‌ای داشت. درخت‌ها ژاپنی بودن، علف‌زارها، پرنده‌ها، همه‌چی. انگار که داشتیم وسط ژاپن می‌چریدیم. قشنگ بود اما &quot;معمولی&quot; قشنگ بود، نه قشنگِ دراگی. الان هم که عکساشو میبینم می‌تونم بگم که همینقدر قشنگ بود. یعنی رنگها طبیعی بودن، شکلها و طرح‌های خاصی توشون نمی‌دیدم و خبری از طرح‌های فرکتال و راه‌راه و شطرنجی که بالاتر گفتم نبود.من تصویر ویژه‌ای تو طبیعت ندیدم. فقط شاید زیبایی واقعی طبیعت رو بیشتر احساس می‌کردم و برای لذت‌بردن ازش پذیراتر بودم. به تک تک درخت‌ها توجه می‌کردم و همونجا فهمیدم چرا از نقاشی‌های ژاپنی خوشم میاد. نقاش‌های ژاپنی هر چیزی که می‌کشن رو طوری می‌کشن انگار که خداست.نقاشهای ژاپنی وقتی یه درخت می‌کشن، &#x27;یه درخت&#x27; نمی‌کشن؛ زیبا‌ترین و پُر شکوه‌ترین درخت دنیا رو می‌کشن. طوری می‌کِشنش که با سختی‌هایی که کشیده همذات‌پنداری می‌تونی بکنی، تلاشش رو ستایش می‌کنی، غرورش از جایگاهی که توش هست مشهوده، برای تنهاییش می‌تونه غم توی دلت بنشینه و از رهاییش احساس شعف می‌کنی.نقاشهای ژاپنی وقتی یه درخت می‌کشن، خودِ تو رو می‌کشن.نکاتی برای تجربه‌ی بهتر مسکالینتاثیر مسکالین روی آدم فکر کنم یه ۱۰، ۱۲ ساعتی طول بکشه. یه سفر یه روزه‌ی کامله. با احساساتت سر و کار داره و ازش میشه برای شناخت بهتر خودت استفاده کنی. بیشتر تجربه‌ی درونی‌ایه تا بیرونی. انگار چشمات رو که می‌بندی واردش می‌شی. تجربه‌ی خیلی قشنگی بود.اینها توصیه‌های من برای مسکالین هستن:قبلش راجع بهش مطالعه کن.شرایط آروم، امن و گرم و نرمی آماده کن. این جایی که ما بودیم هوا یه کم سرد بود! طبیعت و محیط هم فکر کنم خیلی مهم نباشه. شاید من دفعه بعدی توی خونه تجربه‌ش کنم. تجربه‌ی دورنی به محیط خلوت احتیاج داره. توی محیط خلوت تجربه‌ش کن. نهایتن با یکی دو نفر دوست نزدیک و همفاز.از قبل موزیک خوب برای سفرت انتخاب کن.پی‌نوشت:- &#x27;پرواز بر فراز آشیانه فاخته‌ها&#x27; روی مسکالین نوشته شده!- سارتر قبل از انتشار اولین کتابش &#x27;تخیلات&#x27;، مسکالین زده بوده. بد تیریپ شده. تصور می‌کرده که خرچنگ‌ها و موجودات دریایی اومدن سراغش که تهدیدش کنن! تا سالها بعد هم فکر می‌کرده هنوز دنبالش هستن. توی کتابِ تهوع‌ش هم خرچنگها حضور دارن.</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Mon, 07 Dec 2020 20:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول چه مطلبهایی رو حذف می‌کنه؟ و آیا شما بهش حق می‌دین؟</title>
                <link>https://virgool.io/@key/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%D8%AD%D8%B0%D9%81-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%87-%D9%88-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87%D8%B4-%D8%AD%D9%82-%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%86-gjskbkzrmejx</link>
                <description>آیا نوشتن مطلبی که راجع به خودارضایی باشه رو ویرگول باید پاک کنه؟ آیا صرفن حرف زدن راجع به مساعل جنسی دلیل اینه که محتوای آزار دهنده‌س؟ و اگه یه سریها اون رو گزارش بدهن، ویرگول باید اون رو حذف کنه؟من دیشب یه پست گذاشتم (این پایین اسکرین‌شات‌هاش رو میذارم که بخونینش) و بعد از نیم ساعت ویرگول حذفش کرد. من بعضی کلماتش رو تغییر دادم یا با ستاره سانسورش کردم و دوباره منتشرش کردم اما باز هم حذف شد. اینجا می‌خوام مکاتباتم با ویرگول رو بگم و از شما میخوام که نظرتون رو راجع بهش بهم بگین. برام مهمه که راجع بهش حرف بزنیم و بدونم شما به عنوان نویسنده‌ها و خواننده‌های ویرگول چی فکر می‌کنین راجع بهش. از نظر من این کار نقض حقوق منه. و نباید حرف‌های من تنها به این دلیل که یه عده خوششون نیومده، سانسور و حذف بشه.خوب این همون پستیه که دیروز تا حالا ۴ بار پاک شده: (امیدوارم الان دوباره همین پست پاک نشه! لطفن اگه میخواین گزارش کنین اول بیاین دلیلتون رو توی کامنت بم بگین.)بعد از اینکه دیدم پستم با هر تغییری باز هم پاک میشه، به ویرگول پیغام دادم و ازشون خواستم که بهت توضیح بدن چرا پاکش کردن. من همه قوانین ویرگول رو خونده بودم و تا جای ممکن متنم رو تغییر داده بودم که با قوانین هم‌راستا باشه و به نظر اصلن اشکالی نداشت. این جوابیه که ویرگول به من داد:من از اینکه با احترام و همدلانه جواب دادن تشکر کردم ولی خواستم که مسعولانه بهم جواب بدن. اینکه ما مجبور به حذفش شدیم به نظرم جواب غیر مسعولانه‌ایه، و دارن از زیر کاری که خودشون تصمیم گرفتن شونه خالی میکنن.همچنین خواستم که دقیق جوابم رو بدن نه با کلمات کلی و قابل برداشتهای متفاوت:من فکر میکنم تو برنامه‌ی سر ظهر شبکه یک صدا و سیمای خودمون همین بحثها میشه و اینها خودارضایی چیزی نیست که کسی اجازه‌ی نوشتن و حرف زدن راجع بهش رو نداشته باشه. اینکه یه مطلبی رو چند نفر خوششون نیاد و ریپورتش کنن دلیل نمیشه که حذف بشه. خیلیا هم خوششون اومده خوب. در ضمن فقط ریپورت کردن که دلیل مشکل  داشتن مطلب نیست.و این جواب رو به آیا صرفن حرف زدن راجع به مساعل جنسی دلیل اینه که محتوای آزار دهنده‌س؟ و اگه یه سریها اون رو گزارش بدهن، ویرگول باید اون رو حذف کنه؟و این جواب رو دریافت کردم:این جواب غیر قابل قبوله به نظر من. همه‌ی بسترهای انتشار تنها بر اساس گزارش کاربران چیزی رو حذف نمی‌کنن بلکه راستی آزمایی می‌کنن و میبینن واقعن این پست اهانت آمیز و باعث آزار و آسیب به گروهی هست یا نه. پس انتظار دارم ازشون که اینقدر تکرار نکنن که به خاطر گزارش سایر کاربران این تصمیم رو گرفتن (یا حتی بگن مجبور به پاک کردن شدیم!) و در ادامه بخشی از قوانین رو نوشتن که لازمه بگم که این همه‌ی چیزیه که راجع به جلوگیری از انتشار محتوا توی قوانین ویرگول هست بقیه‌ش راجع به شیوه‌ی فعالیت و مسعولیتهای خودشونه.اما بیاین براساس همین قانون که ما همه پذیرفتیمش و ملزم به رعایتش هستیم حرف بزنیم. اینجا فقط نوشته که متنهای اهانت آمیز به سایر کاربران، شخصیتها و... ممنوع هستن. و من مطلب خودم رو اصلن جزو این دسته نمی‌دونم. و توی قوانین جمهوری اسلامی هم همچین نوشته‌هایی جرم نیست. فقط یه جا اشاره شده به نوشته‌های حساسیت‌برانگیز که من نمی‌فهمم این دیگه یعنی چی؟ این رو کی و چطوری تشخیص میده آخه! تا اونجایی که میدونم این لغت رو در بسترهای ژورنالیستی تنها بر اساس مساعل سیاسی که مردم رو گمراه و متشنج کنه تعریف می‌کنن.من انتظار دارم اگه به خاطر حساسیت‌برانگیز بودن حذف شده فقط همین رو به من بگن و بنویسن که ما این مطلب رو حساسیت‌برانگیز میدونیم و نمیتونیم اجازه‌ی نشر بدیم.من انتظار دارم که اگه مطلب من به خاطر استفاده از کلمه‌ای یا جمله‌ای برداشته شده، به من بگن کدوم کلمه یا جمله مخالف قوانین ماست. تا من امکان تغییرش رو داشته باشم. اگه الان به نظر ویرگول عکسهای این پست مخالف قوانینه من باید بتونم متوجه بشم (از طریق همون صفحه‌ی قوانین) و بعد هم من انتظار دارم که به من اطلاع بِدن که عکسها رو عوض کنم نه اینکه کلن پست رو بردارن.آیا اگه به جای هورنی نوشته بودم افزایش میل جنسی (و تغییرات مشابه) هم این مطلب باز هم اجازه‌ی نشر نداشت. قوانینی که اشاره شده تاویل پذیر و سلیقگی میشه هزار جور تفسیرش کرد. و بدون توضیح هم تنها با نوشتن اینکه مخالف قوانینه پاک می‌کنن.من انتظار دارم این قوانین مشخص و دقیق بیان شده باشه، کلمه‌ی حساسیت برانگیز بودن تعریف بشه طوری که من بفهمم خط قرمزها کجاست نه اینکه یه خط ذهنی برا خودم داشته باشم و ویرگول هم یه خط تو ذهن خودش، کلمات و موضوعات غیر قابل انتشار مشخص شده باشه تا من بتونم از لحن و کلمات جایگزین استفاده کنم.حالا ازتون میخوام که تو کامنت نظرتون رو برای من بنویسین. آیا به نظرتون من نباید این مطلب رو من اینجا پست می‌کردم؟ آیا ویرگول حق داشت که پاکش کنه؟  آیا مطلب من باعث آزار و اهانت میشه؟ اصلن خیلی برام مهمه که بدونم آیا باعث آزار یا اهانت به شما شده؟ یا با من موافقین که پاک کردنش یک سانسور زورگویانه و محافظ‌کارانه ست؟ و آیا ویرگول نباید قوانینش رو دقیق و واضح و بدور از سوءبرداشت بنویسه؟ انتظارات من از ویرگول بجاست یا نابجا؟ آیا شما هم احتیاج ندارین که بتونین توی شبکه‌اجتماعی‌ای که فعالیت می‌کنین راحت و بدون ترس از پاک شدنهای سلیقه‌ای بنویسین؟ آیا این زیر پا گذاشتن حقوق من به عنوان تولید کننده‌ی محتوا نیست؟</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2020 18:21:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فوبیای برخورد کیف با صورت</title>
                <link>https://virgool.io/@key/%D9%81%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%DB%8C%D9%81-%D8%A8%D8%A7-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-v5eckbbpgd8r</link>
                <description>داشتم تو خیابون بهار قدم می‌زدم. خیابون پر بود از ازدهام شلوغی خرید سال نو. آدمها با چند میلیمتر فاصله، با قدمهای کوچیک حرکت می‌کردن و یه صدای هوم ممتد بک‌گراند بوغ‌های ماشینها شده بود. ناگهان پیرمردی رو دیدم که سیبی قرمز به طرف دختر جوانی گرفت. مرد، یک دستفروشِ عادیِ سیب با گارای قدیمی و ریشهای سفید و بلند بود و دختر، خریداری عادی بود که یک مانتوی معمولی به تن داشت و روسری‌ای با گلهای کوچیکِ قرمز که وسط سرش وایسا بود.تصویر خیلی قشنگی بود، یه لحظه بی‌اختیار وایسادم و نگاهشون کردم، دستم رفت توی جیبم، روی گوشی. اگه دکمه‌ی هوم گوشی رو دو بار فشار بدم، دوربین باز می‌شه، نیاز به آنلاک کردن هم نداره، می‌تونم این کار رو همزمان با بالا آوردن گوشی انجام بدم، فقط کافیه که گوشی رو بیارم بالا و عکس بگیرم، همه‌چیز آماده‌ی آماده‌س تا یه عکس فوق‌العاده بگیرم. هنوز دختر سیب رو از دست پیرمرد نگرفته. این لحظه خودِ خودِ عکسه: یه لبخند روی صورت دختر نقش بست و نگاه پیرمرد از سیب به صورت دختر تغییر کرد و پایین تصویر کوهی از سیب قرمز هست. گوشیم از جیبم بیرونه، اما نمیدونم چرا یه لحظه تعلل می‌کنم. گوشی رو بالا نمی‌آرم. قلبم تندتر می‌زنه. دختر به پیرمرد می‌گه: مرسی یک کیلو بدین. پیرمرد سیب رو توی کیسه می‌اندازه و هفت هشت تا سیب دیگه هم می‌اندازه روش. دختر هم دست می‌کنه توی کیفش و دنبال کیف پول می‌گرده.دیگه اون لحظه گذشته، گوشی رو می‌ذارم توی جیبم. از خودم شاکی‌ام. این اتفاق همیشه برام می‌افته. خیلی جاها می‌خوام عکس بگیرم اما نمی‌شه. جسارتش رو ندارم. وای فیلم رو که دیگه نگو. خیلی که خوب که عمل کنم، سعی می‌کنم مخفیانه فیلم بگیرم. با لرزش زیاد، صدای بد و زاویه‌ای که بیشتر آسمون رو نشون می‌ده، در نهایت هم فقط خودم از جریان فیلم سر در میارم.به خودم می‌گم یه لحظه دیر شد ها، عجب صحنه‌ای بود. تقصیر من که نبود، خیلی زود گذشت، یه لحظه دیر شد. اصلن نمی‌شه که همینطوری گوشیم رو بگیرم رو به دختر مردم و ازش عکس بگیرم معلومه که شاکی می‌شه. انگار می‌خوام خودم رو آروم کنم. اما آخه چی‌کار می‌تونم بکنم؟ اگه نمی‌ذاشت عکس بگیرم چی؟ قطعن بم می‌گفت آقا چرا عکس می‌گیری.خوب، می‌تونم بهش بگم من برای روزنامه عکس می‌گیرم. خیلی هم دروغ نگفتم، به حمید املشی نشونش می‌دادم و شاید یه روزی تو ایسنا منتشرش می‌کرد. چی؟ با گوشی؟! معلومه که دارم دروغ می‌گم. حتمن با کیف می‌زنه تو صورتم!می‌تونم بگم داشتم از سیب‌ها و ترکیب رنگشون با چراغ‌های قرمز ماشین‌های توی خیابون عکس می‌گیرم. حتمن ازم می‌خواد عکس رو بش نشون بدم. عکس رو پاک می‌کنه. گوشیم رو می‌ندازه تو جوب. کیف توی صورت.هیچی بهتر از صداقت نیست. بهش می‌گم خیلی صحنه‌ی قشنگی بود، لبخند شما و نگاه آقای پیرمرد خیلی دوست داشتنی بود. دوست داشتم این صحنه رو ثبت کنم. اوه کام‌آن. خوب می‌گه به من چه که تو می‌خوای برای چند تا لایک گرفتن توی اینستا، از من عکس بگیری! کیف توی صورت.اوف، خیلی ممکنه همچین جوابایی بده. خیلی ضایع می‌شم.دختر سیبها رو می‌گیره و می‌ره. زود لای جمعیت گم می‌شه. پیرمرد هم شروع می‌کنه به داد زدن: سیب دو تومن، سیب دو تومن!حالا دیگه می‌دونم که چیکار باید می‌کردم:باید قبل از اینکه اون چیزی بگه، خودم می‌رفتم جلو و عکس رو بهشون نشون می‌دادم. یه کم راجع به ترکیب رنگها حرف می‌زدم و شاید حتی از روایت جدیدی که عکس از داستان قدیمی آدم و حوا داره و اینکه سیبها به جای اینکه بالا روی درخت باشن، پایین روی زمین هستن، می‌گفتم. یه کم روی عکس زوم می‌کردم که صورت خودشو ببینه و بعد می‌گفتم چه خنده‌ی طبیعی و بی‌آلایشی دارین تو عکس. همه آدمها دوست دارن ازشون عکس گرفته بشه اگه اعتماد کنن. می‌خواین عکس رو براتون بلوتوث کنم؟ حتی ممکن بود شماره‌ش رو هم بم بده که تلگرامش کنم و ازم دعوت کنه برم خونه‌شون و از لیموهاش هم عکس بگیرم!! شاید شروع یه دوستی طولانی می‌شد. مگه همه دوستی‌ها با یه همچین اتفاقای کوچیکی شروع نمی‌شه. شاید بعدها ازم تشکر هم بکنه. توی پیری عکس رو بم نشون بده و بگه یادته؟!گوشی رو بیرون میارم و می‌رم سمت پیرمرد سیب فروش و فیلم می‌گیرم. حالا که دختره رفته، میتونم راحت هرچی میخوام از پیرمرده عکس و فیلم بگیرم. بهش لبخند می‌زنم و می‌گم: عمو شما من رو یاد بابابزرگم می‌اندازی. اونم نگاه متینی داشت. چطور توی این شلوغی اینقدر آروم هستین؟بهم سیب تعارف میکنه.</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Sat, 28 Mar 2020 22:32:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه به ترانه</title>
                <link>https://virgool.io/@key/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-wardbehppru3</link>
                <description>سلام ترانه جون. خیلی دلم برات تنگ شده.این روزا جای خالیت خیلی بیشتر پیشم حس میشه. یاد روزای اولی که اومده بودیم به این خونه می‌افتم. اون روزایی که میرفتیم باغ رو کشف می‌کردیم، از دیدن حیوونای عجیب غریبش شگفت زده می‌شدیم، من از تو عکس می‌گرفتم و تو برام کتاب می‌خوندی.از اینکه ارتباطمون به خاطر اینترنت قطع شده اول عصبانی شدم اما الان این حس دلتنگی و یادآوری خاطراتمون رو خیلی دوس دارم. یاد اون روزایی که رفته بودم زندان افتادم. یه کم هم نگرانتم، نمی‌دونم تو آفریقا شرایطت چطوره، چیکارا داری می‌کنی و کجاهایی. امیدوارم تو برنامه‌های سفرت خفن‌تر از قبل پیش برن و همه‌چی اوکی باشه. منم تو ایسه‌ام و این روزای بارونی رو دارم با آرامش به کارهای بدون نیاز به اینترنتم سپری می‌کنم، کتاب می‌خونم و با برنامه‌های آهنگ‌سازی بازی می‌کنم.دلم برات تنگ شده قشنگم و امیدوارم این نامه رو بخونی و زودتر صدای قشنگتو بشنوم. تو گوشم صداتو میشنوم که از پشت تلفن می‌گی: &#x27;گینگیییل؟&#x27; و منم بهت می‌گم: &#x27;جون دلم؟&#x27;دوستت دارم :*</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2019 21:43:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵ نکته که باید در زمان قطع اینترنت بدانید</title>
                <link>https://virgool.io/@key/%DB%B5-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B7%D8%B9-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AF-yaeaooy6qx6y</link>
                <description>پذیرشنفس عمیق بکش، از دورتر به زندگیت و اطرافت نگاه کن و بپذیر که تو یک موجود بدبخت هستی در کشوری که بهت زور میگه با دشمنانی که منافع زیادی در بگاو دادن تو و کشورت دارن.۲. رنجهایت را مشاهده کنبه منشا ناراحتیهات نگاه کن و دلیل عصبانیتت رو ببین، اینترنت قطعه و تو بیشتر از همیشه تنهایی، دیگه خبری از تاییدهایی که شبکه‌های اجتماعی بهت می‌ده نیست. خبری از سرگرمی‌های اینترنتی نیست و حالا که حباب شیشه‌ای دورت شکسته با واقعیت روبه‌رو شو. تو تنهایی و تنها میمیری.۳. انسان محکوم به آزادیستخارج از ایرانها بهت شجاعت می‌دن، حقوق شهروندیت رو بهت یادآور می‌شن و بهت می‌گن که برای به دست آوردن حقوقت بجنگ، برو اعتراض کن، کوتاه نیا و گردن خم نکن. منتظر بهبود اوضاع نباش و برو تو خیابون. اینها دروس ایستادگی‌ای هست که فقط کسایی که از ایران &#x27;فرار&#x27; کردن بلدش هستن.۴. عدالت مفهومی ساختگی‌ستدر طبیعت عدالت وجود نداره، هر کسی برای سیر کردن شکمش بقیه رو تیکه و پاره می‌کنه. ما انسانها این مفهوم رو از رویاهامون ساختیم و کم کم باورش کردیم. اما هنوز وجود خارجی نداره. حداقل همیشه و همه‌جا نداره. پس اگه دارن بهت زور می‌گن ناراحت نشو، این بخشی از طبیعتمونه و اونا فقط در شرایط انجامش هستن و ما در شرایط قربانی.۵. تو هیچ گهی نیستیما برای دنیا اهمیتی نداریم، منظومه‌ی شمسی چند هزار سال دیگه از بین میره و وجود ما به تخمش هم نیست. اصلن مهم نیست که توی این گوشه از کره‌ی زمین یه موجوداتی دارن چند روز بدون اینترنت زندگی می‌کنن، کسی اصلن ما رو نمی‌بینه. اینقدر برای خودت و زندگیت ارزش قاعل نشو، هر غلطی دوس داری بکن.</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Wed, 20 Nov 2019 18:58:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان صلح با امام حسین</title>
                <link>https://virgool.io/@key/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-kny0ikahkruy</link>
                <description>می‌خوام اینجا راجع به تغییرای فکری و مذهبی‌ای که تو زندگی داشتم بنویسم. نوشتن راجع بهش برام مهمه چون حرفا و بحث‌های زیادی دور و ورم می‌شنوم که برآمده از یه خشم کهنه‌س که به نظرم باید شناخته بشه و راجع بهش بیشتر حرف زده بشه.من تو دوره‌ی دبیرستان بود که آتعیست شدم. یه دوستی داشتم که روزها تو گوشم از نقدها و تناقض‌های قرآن می‌خوند، یه وبسایت‌های ضد اسلام پیدا کرده بود که سیر تا پیاز اسلام رو نقد می‌کرد و پته‌ی همه چیزش رو به شکل یه سری جنگ‌های تاریخی برای قدرت، می‌ریخت روی آب. اما اینها نبود که من رو آتعیست کرد. همه‌ی اون مطالب زیرزمینی نتونست اندازه‌ی کتابِ مجاز و تایید شده‌ی وزارت ارشاد از استیون هاوکینگ: جهان در پوست گردو، من رو آتعیست کنه! این کتاب به سادگی داستانِ هستی رو از اول تا آخر با توجه به دانش روز و شواهد علمی (و البته بدون اینکه ادعا کنه اینا مطلقن درست هستن) بیان می‌کرد. این نوع نگاه برای من بیشتر از هر ایده‌ی دیگه‌ای منطقی می‌اومد. از اونجای زندگی، بیشتر درگیر فیزیک نظری شدم و پای خودمو از بحثهای دینی بیرون کشیدم. به نظرم همه‌شون خیال‌پردازی‌ها و خرافاتی بدونِ ارزشِ فکر کردن بودن و سعی کردم هیچ استحکاکی باهاشون نداشته باشم. دین رو دستاویزی برای سودجویی، سواستفاده از مردم و بدست آوردن قدرت می‌دونستم و به جای اون به علم با وجود همه‌ی عدم اطمینان‌هاش روی آوردم که آزاد و بی‌غرض بود. قوانین طبیعت جای خدا رو گرفت، بیگ بنگ جای بهشت و جهنم، و هاوکینگ و انیشتین و داروین پیامبرهای‌ من بودن.زمان گذشت و این نوع تفکر تو ذهن من جاافتاد و روی روزمره‌ی من اینجوری خودش رو نشون داد که فهمیدم نمی‌خوام توی دانشگاه وقت تلف کنم، من تو یه گوشه‌ی بی‌ارزش از یه سیاره‌ی دور افتاده تو یه کهکشان معمولی هستم و نگرانی نمره و کلاس بی‌معنی‌ترین و احمقانه‌ترین کار دنیاست. فلسفه‌ی زندگیم شد: تفریح و لذت بردن. کلِ ۲۵ تا ۳۰ سالگیم رو می‌تونم تو سه کلمه خلاصه کنم: سفر، سکس، دراگ!اما همه‌چیز همینجوری نموند از یه زمانی خواستم تفریحهام یه نتیجه‌هایی هم داشته باشه. دیگه تفریحِ خالی ارضام نمی‌کرد. پس با منتشر کردن عکس‌های سفرها و تفریح‌هام تو اینستاگرام سعی کردم این ایده رو به بقیه هم نشون بدم و آدما رو ترقیب کنم از چرخه‌ی زندگی ماشین‌وارِ درس و کار اجباری بیرون بیان.به این نتیجه رسیده بودم که تو زندگیم چیزایی دیگه‌ای هم می‌خوام که خوشحال باشم اگه نه از تفریح هم خسته می‌شم. دنبال هدف‌هایی برای زندگیم می‌گشتم. همزمان آدمهای متفاوتی که تو سفر‌هام می‌دیدم باعث شد نگاه متفاوتی به دین پیدا کنم. دیدن آدمهای روستایی در مناطق دور افتاده که به دور از تبلیغات دولتی حسابی معتقد بودن و با اعتقاداتشون در صلح بودن این ایده رو تو سرم روشن کرد که اینا انگار اعتقاداتشون رو خودشون ساختن و این اعتقادات داره تو زندگی کمکشون می‌کنه. انگار دینشون بهشون کمک می‌کرد که زندگیشون بی‌معنی و تو خالی نباشه (همون چیزی که زندگی خود من کم داشت!) برای انجام کارها بهشون دلیل می‌ده، مواقع گرفتاری تسلی می‌ده و برای ادامه‌ی زندگی امید میده.پشتِ چیزایی که ازش بدم میومد و تا حالا به شکل اجبارها و فشارهای اجتماعی و سواستفاده‌های قدرت می‌دیدم، حالا داشتم وجهه‌های خوبی هم می‌دیدم. کاربردهایی از مذهب رو می‌دیدم که داره به یه سری‌ها کمک می‌کنه. پس مذهب رو جدا از چیزی که الان تو کشورمون می‌بینم، به شکل چیزِ اجتماعی، ساخته‌ی خودِ مردم می‌دیدم که از زمان شکل‌گیری قبیله‌های بدوی هم به اشکال مختلف بوده، نه برای سواستفاده بلکه چون لازم بوده آدمها یه چیزی داشته باشن که کنار هم نگه‌شون داره و به این زندگیِ سختِ کوفتی معنا بده.پس در نتیجه دیگه فکر نمی‌کردم که اگه این مذهب برداشته بشه دنیا جای بهتری می‌شه. چون یه جای خالی گنده به وجود میاد که لازمه اول اون پر بشه تا زندگی بی‌معنی و بی‌ارزش نشه. این جای خالی رو شاید هنر یا علم داره پر می‌کنه اما این مسیرِ طولانی‌ایه، راهیه که به سادگی با یک قدم یعنی حذف دین پیموده نمی‌شه.همچنین دیگه مثل قبل فکر نمی‌کردم که دنیا داره به سمت بی مذهبی پیش می‌ره، بلکه برعکس دنیا داره به سمت زیاد شدن مذهب پیش می‌ره! در واقع شاید تعریفم از مذهب تغییر کرد. مذهب رو چیزی که به زندگی معنی می‌ده و جواب سوالای بزرگ آدم رو میده می‌دیدم نه خرافات و خیالاتِ بی‌ارزش. پس در این صورت علم هم داشت برای من نقش مذهب رو بازی می‌کرد. من بهش اعتقاد داشتم و باید و نبایدهای زندگی من رو تشکیل می‌داد. حتی آتعیسم هم خودش یه مذهبه: فکر کردی چند هزار سال پیش، وقتی مردم یه مذهب جدیدی ساخته بودن به اندازه‌ای که ما الان آتعیسم رو واقعی و بدور از خرافات می‌بینیم، مذهبشون رو واقعی و منطبق بر دانش زمان خودشون نمی‌دیدن؟ چندین عرفان جدید تو شرق و غرب داره همین الان دور و ورمون شکل می‌گیره، گفتمانها و تفکراتی که دارن &#x27;باورهای جمعی&#x27; می‌سازن.حلقه‌ی اتصال این فکرها کتاب یه کتابِ مجازِ دیگه بود: ۲۱درس برای قرن ۲۱ از یووال هراری. این کتاب به فکرها من جلا داد و باعث شد همه رو به شکل داستانهایی ببینم که انسانها برای معنی دادن به زندگیشون ساختن. مذهب چیزیه که باعث می‌شه گروه‌های بزرگتری از آدما به خاطر داشتن باورها و معناهای مشترک بتونن کنار هم زندگی کنن. ارزشهای جمعی رمز موفقیت ما بوده، قبیله‌های ما رو بزرگ‌تر کرده و قدرتمون رو بیشتر کرده و باعث شده نسبت به بقیه حیوونها گله‌های بزرگتر و قوی‌تری داشته باشیم و از بلایای طبیعی راحت‌تر جون سالم به در ببریم. و البته که مطمعنیم حقیقت محضه!هراری همه‌ی باورهای مختلفمون رو به شکل داستانهایی می‌بینه که در طول تاریخ انسانها به زیبایی بر اساس نیازشون ساختن و باهاش ارزشهای مورد نیازشون رو شکل دادن. اینجوری شد که من عاشورا رو مثل اتفاقهای تاریخی نمی‌بینم که بخوام دنبال نقص‌هاش و دلایل غیر واقعی بودنش بگردم. برعکس به جاهای انتضاعیش علاقه پیدا کردم. به فرهنگش، مراسمش و کارهایی که مردم توش می‌کنن. به کارکردهایی که داره. احساس خوبِ جوون‌مردی، مروت و مشتی بودن چیزهای قشنگی هستن که توی داستان عاشورا داره گفته می‌شه و من دوستش دارم. وقتی فرهنگی بهش نگاه کنی میبینی اتفاقن این مشتی بودن تو فرهنگ ما ایرانیا چقدر هم چیزِ مهمی هست. اگه جدا از شکل و ظاهر مذهبی (که ما ازش گاهی آزرده شدیم) ببینیمش خیلی هم داستان و فرهنگ قشنگی هستن.خصومتی که من توی دلم نسبت به این مراسمِ مذهبی داشتم به خاطر تجارب ناراحت کننده‌ای بوده که از گذشته داشتم. شاید چون سالها این اجبارهای مذهبی آزادی من رو گرفته بودن و راه رسیدن به خواسته‌هام رو سد می‌کردن. شاید چون اجبارها و سوءاستفاده‌های دولتی و محدودیتهای اجتماعی من رو کلّن از هر چیز مذهبی متنفر کرده، به طوری که از کوچیکترین چیزهایی که بهش مرتبط میشه هم بدم میاد. ترس این که باز ممکنه ازش آسیب ببینم و هر چه بیشتر دنیای اطرافم رو آلوده کنه باعث شده اسمش هم میاد حالم بده بشه. و البته که به خودم حق می‌دم که از همه‌ی اینها بدش بیاد. این بخشی از سیستم دفاعی بدن من در مقابل خودمه که من رو از چیزهایی که بهم آسیب زده دور نگه می‌داره. اما این حالت دفاعی باعث شده که نتونم از چیزهاییش که واقعن زیبا هستن لذت ببرم، یا کسایی که واقعن قصد خوبی دارن (هر چند دیدگاه و اعتقاداتشون با من خیلی فرق داره) رو نتونم از سواستفاده‌گرها جدا کنم. وجودم رو از نفرتی پر کرده که ازم انرژی زیادی می‌گیره. این حالت دفاعی رو یک جور نقص شناختی می‌شناسن. مثل یک سیستم هشدارِ غیر دقیق و حساس که برای پیش‌بینیِ خطر زیادی آماده‌س. اینجوری که وقایعی که ازشون آسیب دیده (مخصوصن قدیمی‌ترهاشون رو) به طور گسترده‌ای تعمیم میده، زیادی تحلیل می‌کنه و نفرتی کلی نسبت به هر چیزِ مرتبط و مشابه در ما به وجود میاره. این نفرت توانایی عمل مفید و خلاقانه رو از ما می‌گیره و خشمی تومون رشد می‌کنه که بیشتر باعث آزار و بد شدن حالِ خودمون می‌شه تا خوب کردن حالمون. ساختارهای دفاعی قوی ما رو خشک، شکننده، ضعیف، متعصب و به تبع اون عبوص، ناراحت و ناراضی می‌کنه. و اینجوری می‌شه که آدمهای آتعیستِ متعصب دور و ورمون زیاد می‌بینیم! آتعیستها مگه قرار نبود ذهن بازی داشته باشن؟!این نقصِ دفاعی فقط به خاطر دلایل مذهبی نیست که به وجود میاد، هر تجربه‌ی سختی تو زندگی مخصوصن کودکی می‌تونه باعثشون بشه: یه مرد پولدار من رو از تو ماشینش با تحقیر نگاه کرد و تجربه‌ی دردناکی بود، پس همه پولدارها آدم رو با تحقیر نگاه می‌کنن. بنابراین من از تابلوی نقاشیِ یک مرد ثروتمند هم بدم میاد و به درد من نمی‌خوره! این مثال رو آلن دوباتن تو کتاب هنر همچون درمان می‌زنه و معتقده که هنر می‌تونه ما رو تو غلبه به این نقص شناختی سیستم دفاعی کمک کنه. هنر با نشون دادن جنبه‌های متفاوتِ یک موضوع، جنبه‌های زیبایِ چیزی که ازش بدمون میاد و حالت تدافعی نسبت بهش داشتیم، کمکمون می‌کنه که ذهنمون نسبت بهش بازتر بشه.البته که جنبه‌های منفی هنوز هم وجود دارن. همچنان با دیدگاه‌های ما در تضاد هستن. کسی مُنکر این نیست که هنوز هم اجبارهای اجتماعی و دولتی می‌دونن به ما آسیب بزنن، اما آگاه شدن از این نقص ما رو توی شناختِ درستشون و تمیز دادن و لذت بردن از افکار مثبت، جنبه‌های خیرخواهانه و صادقانه‌ش کمک می‌کنه. و کمکمون می‌کنه منعطف‌تر باشیم، کنار آدمهایی که باهامون اختلاف دیدگاه زیادی دارن بدون آسیب زدن به هم و آسیب دیدن زندگی کنیم و از زندگی و داستانهاش بیشتر لذت ببریم؛ چون آخرش ما و البته کل منظومه‌ی شمسی نابود می‌شیم!</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Fri, 13 Sep 2019 11:00:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سفر به زندان!</title>
                <link>https://virgool.io/@key/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-ailoj3i4i9ox</link>
                <description>بند ۰اولین بار که راجع به زندان فکر کردم، سه چهار سال پیش بود. یادم نیست بحثش از کجا شروع شد، اما تو جمع دوستام وسط شوخی راجع به زندان، با خودم فکر کردم خیلی محیط جالبی باید داشته باشه! اون زمانها عاشق سفرهای عجیب بودم و دنبال هیجانهای تازه بودم. و اون روز مطمعن بودم جزو تجربه‌های زندگیم زندان هم باید باشه! البته که دوستام زیاد باهام موافق نبودن :)سه سال پیش اکیپ دوستای ما این شکلی بود. کوله به دوشهایی که با هم زندگی و سفر می‌کردیم.دفعه دوم، پارسال بود، داشتیم راجع به آدمهایی که پای اعتقادشون وایسادن و براش زندان هم رفتن تا تغییری که میخوان رو تو دنیا و جامعه‌شون ایجاد کنن، حرف می‌زدیم. کارشون به نظرم خیلی تحسین برانگیز بود. داشتم فکر می‌کردم با یه نگاه از دور به زندگی، لذت یه همچین کارها و تجربه‌هایی عمیقتر و مداوم‌تره.اما دفعه سوم توی جمع دوستام نبودم دیگه. با بهترین دوست و البته هم جرمم ارشاد، توی کلانتری بودم و داشتم یه پلاکادر شماره‌دار روی سینه‌م می‌گرفتم که ازم عکس بگیرن و بفرستنمون به زندان. دوربین فلاش زد و اینبار من داشتم فکر می‌کردم اونجا که می‌رم چی‌کارا می‌تونم بکنم و چیا لازم دارم: دفتر، خودکار و خوراکی.توی ماشین پلیس، در داه زندان!تا یک ساعت قبلش تو دادگستری از این اتاق به اون اتاق فرستاده می‌شدیم و داشتم صدای قلبم رو از تو دهنم می‌شنیدم! اما بعدش آروم شدم. حتی پر از انرژی و هیجان شدم و با همه شوخی می‌کردم. با همه ۵۰۰هزار مامورهایی که ازمون اثر انگشت می‌گرفتن، سربازها، نگهبانها، حتی شخصِ پلیسِ اطلاعاتی که به شکل وحشیانه‌ای ریخت تو خونه‌مون و تا تونست بهمون توهین کرد بگو بخند می‌کردم!بند ۱بعد از عکاسی و انگشت‌نگاریها وارد بند یک شدیم. بهش بند قرنطینه هم می‌گفتن و همه غیر از چند نفر تازه‌وارد بودن، چند روزی مهمون این بند هستن تا به بقیه بندها تقسیم بشن.تنها تفریح اونجا سیگار کشیدن بود و حدس بزنین چی! من و ارشاد اون دو تا خلافکار عجیبایی بودیم که سیگار نمی‌کشن و همه با انگشت نشونمون می‌دادن!اما ما یه تفریح دیگه برا خودمون داشتیم: گاسیپ. کارمون شده بود به رفتار آدمها توجه کنیم و از روابطشون سر در بیاریم:آرایشگرِ بند جزو ساکنین دراز مدت بند یک بود و البته جزو معدود افرادی که تخت داشتن! بقیه روی زمین بدون بالش و دو، سه نفر با یه پتو می‌خوابیدن! تختش طبقه‌ی سوم کنار پنجره بود. کلی گلدون سرسبز لبه‌ی پنجره‌ی شخصی‌ش داشت. کاملن وی-آی-پی! صبح‌ها که بیدار می‌شد، پنجره رو باز می‌کرد و با اسپری سلمونی به گلهاش آب می‌پاشید. بعد آینه رو به دستگیره‌ی پنجره آویزون می‌کرد و موهای قشنگش رو با حوصله شونه می‌کشید. همه ازش حساب می‌بردن، نه به خاطر هیکل گنده‌ش، چون اگه با کسی بد می‌شد همون روز می‌رفت انفرادی یا بند ۵. مسعول برقراری نظم در بند بود و حرفش پیش مسعولین زندان برو داشت. بهش گفتم سیبیلهای من رو نزن! گفت نمی‌شه، نظم اینجا حرف اول رو می‌زنه! گفتم منظمن ها! و دست راست و چپم رو کشیدم رو دو طرف سیبیلهای دسته موتوریم. توجهی نکرد و ماشین سلمونی رو روشن کرد.با اینکه از ما خوشش میومد و یه شوخیهای ریزی باهامون می‌کرد، اما گاهی یه هو خیلی جدی می‌شد مثلن ازش پرسیدم کی این زندان رو رنگ زده؟ خوشرنگه. هیچ جوابی نداد! اینجوری بود که اگه از حرفت خوشش نمی‌اومد اصلن نمی‌شنویدش!فقط یه نفر بود که تو بند از آقای آرایشگر بالاتر بود: وکیل بند. وکیل بند یه مرد متشخص و نسبتن مسن بود که با آرامش و طمانینه راه می‌رفت. یه عصا زیر دست چپش بود که گاهی با اون عصا با آدمها حرف می‌زد: به لبه‌ی تخت میزد و یه نفر می‌دوید تخت رو مرتب می‌کرد، روی میز می‌زد و میز جابه‌جا می‌شد!برعکس آرایشگر، وکیل بند زیاد با ما حال نمی‌کرد. همین باعث شد کارت تلفن و کارت بانک بهمون نرسه و این یعنی با بیرون نمی‌تونیم حرف بزنیم و چیزی جز آب‌رُب روی برنج (برای ناهار) و آب لوبیا با بربری (برای شام) نداشته باشیم که بخوریم.اما روز دوم سر یه ماجرای اتفاقی رابطه‌م با وکیل بند خوب شد. از صبح خبری ازش نبود و وقتی طرفای ظهر سر و کله‌ش پیدا شد لباسای همیشگیش تنش نبود، لباساش لکه‌های رنگ روش پاشیده شده بود. زود رفتم طرفش و ازش پرسیدم پس شما رنگ‌کاری زندان رو کردین درسته؟ یه نگاه بم کرد و پرسید: بچه کجایی؟! گفتم بروجرد. گفت: دو ساله که دارم زندان رو رنگ می‌کنم. گفتم خیلی خوشرنگه. چقدر رنگهای خوبی استفاده کردین. گفت رنگ بنفش و یاسی احساس آرامش و نشاط به آدم می‌ده. قبل از این رنگ زندان قرمز و سیاه بود. گفتم خیلی خوشحالم که اون موقع نیومدم اینجا :) لبخند زد.خوشحال از اطلاعات جدیدی که به دست آورده بودم اومدم به ارشاد گفتم فهمیدم که آرایشگر با وکیل بند سرِ لجه! برای همین بوده که بهم نگفت کی زندان رو رنگ زده! حتمن برای سِمت وکیل بندی باهاش در رقابت بوده.درِ ورودی زندان. آقای وکیل بند رنگش کرده.همون روز، یک ساعت بعد این مکالمه، اسمامون رو صدا زدن: کیوان و ارشاد بیاین &quot;زیرِ هشت&quot;. دروازه‌ی ورودی و خروجی بند رو بهش می‌گفتن زیر هشت و قرار بود از اونجا به بند ۳ منتقل بشیم. حیف که وقت نشد بیشتر با وکیل بند صمیمی بشم و صحبت کنم. الان که دارم اینا رو می‌نویسم دلم براش تنگ شده. دلم برا کسای دیگه هم تنگ شده. مثلن یه پسره بود از خرم‌آباد، مهران، که هر وقت منو می‌دید بهم می‌گفت چطوری بچه پاریس کوچولو! پسر بامزه‌ای بود ولی اِفه‌هایِ پولداری‌ای که میومد باعث می‌شد بقیه زیاد باهاش حال نکنن. اینجوری بود که هِی دَم از کفشای آدیداسم فلانه و عینک چند میلیونیم بهمانه می‌زد. اما طنزش اینجا بود که رفیق پولدارمون به خاطر ۳۰۰ هزار تومن تو زندان بود. تازه هم خودش هم زنش! البته که می‌گفت بی‌گناهه. کلن اونجا همه بی‌گناه بودن :)) ما هم که بی‌گناه بودیم!مهران شبها چند نفر رو دور خودش جمع می‌کرد و براشون از پارتی‌هایی که رفته بود و دختراش می‌گفت. اونا هم هِی چشمشون برق می‌زد! بعد برای اینکه دروازه‌ی بهشت رو کامل بهشون نشون بده می‌گفت: ببین پارتی رفتن مثل زنجیر می‌مونه، وارد یکیشون که بشی به بعدی دعوت میشی. دیگه می‌تونی اینقدر بری که ازش خسته بشی. و چشماهای اونا هم داد می‌زد که خستگی ناپذیرن!بند۳تو بند۳ کسی نمی‌گفت که بی‌گناهه. کسی جرمش رو پنهان نمی‌کرد. اکثرن یا به خاطر دزدی اونجا بودن یا به خاطر فروش مواد. تو مراسم صبحگاه افسر از تازه‌واردها می‌خواست که خودشون رو معرفی کنن. معرفی شامل نام، نام خانوادگی و جرم بود! ما جرممون رو گفتیم قمار. در واقع ما به اتهام &quot;راه‌اندازی خانه‌ی فساد و قمار&quot; اونجا بودیم ولی طبق تجربه فهمیده بودیم که حوصله‌ی شنیدن کامل جرممون رو ندارن! از طرفی هم من دوست نداشتم براشون توضیح بدم به خاطر این ما رو گرفتن که تو خونه‌مون چند تا مهمونِ دختر داشتیم. از برداشتها و نگاهشون به این قضیه خوشم نمی‌اومد. برا همین به اختصار گفتم قمار! شانس آوردیم کسی اونجا بلد نبود که بهمون بگه بیا بازی کنیم! چون من که بلد نبودم و همون یه نصفه نون سهمیه‌ی روزم رو هم می‌باختم! این اتهام رو به خاطر این زده بودن که تنها مدرک جرمی که توی خونه‌مون کشف کرده بودن یه بسته پاسور بود که نمی‌دونم کی و کِی اونجا جا گذاشته بود.من و ترانه مشغول رنگ کردن استخرِ باغمون (ایسه) بودیم که پلیسها ریختن تو خونه! این باغ رو ما با رویای داشتن جایی آزاد و رها که حالِ آدما رو خوب کنه می‌ساختیم.  یکی که با ما وارد بند۳ شده بود جرمش رو گفت قاچاق مواد. افسره به طعنه گفت نه اینکاره نیستی! بعد پرسید دفعه چندمته که میای زندان؟ جواب داد دفعه سوم. افسر گفت: نوچ، پس معلومه اینکاره نیستی! (منظورش این بود که تو جوجه خلافکاری بیش نیستی) بغیه هم خندیدن! بغلدستیم یواش گفت اون که رکابی پوشیده رو میبینی اون گوشه؟ دفعه هیژدهمشه! دو نفر دیگه رو هم بم نشون داد که جرمشون قتل بود. جرم خودش دزدی بود. همون روز، در بیرون زندان، برادر من باید میرفت دادگستری برای پیگیری پرونده‌ی دزدی گوشی موبایل آیفون ۱۰ اش! روز آخری بود که میتونست این کار رو بکنه ولی تصمیم گرفته بود که بی‌خیال آیفونش بشه و بیاد گیلان که برای ما وثیقه بذاره و آزادمون کنه.برادرم سعید، جلوی در زندان و مشغول کارای وثیقه برای آزادیِ ما. آیفونش رو همونجوری ازش دزدیده بودن که هفت هشت سال پیش یه نفر کلاه من رو دزدید. یه کلاه کپ داشتم که تازه خریده بودمش و خیلی دوسش داشتم. باهاش احساس می‌کردم خیلی پسرِ کولی شدم :دی یه بار وقتی داشتم سوار تاکسی می‌شدم یه موتوری اومد از سرم برداشت و رفت. خیلی زورم گرفت. حاضر بودم هر کاری کنم که اون لعنتی رو بگیرم. داداشم هم آیفونش رو خیلی دوست داشت. با کلی سختی پول رسونده بود به دوستش استو تو آمریکا و استو فرستاده بودش ایران و بعد لاک شده بود و برای رجیستر کردنش دوباره از مرز خارجش کرده و برگردونده‌ش. اما خیلی خوشحالم که داداشم بین آیفونش و آزادی ما، ما رو انتخاب کرد. روز آخر حرکت هر ثانیه‌ی عقربه یک ساعت طول می‌کشید. گشنگی خیلی داشت بهم فشار می‌آورد، کاری هم برای انجام دادن نداشتیم و هیچ جوری نمی‌شد خودمون رو سرگرم کنیم. آدمهای بند ۳ هم بیشتر به فکرِ سواستفاده‌ی مالی ازمون بودن و نمی‌شد ارتباط ارزشمندی باهاشون برقرار کرد. هیچ مکالمه‌ی با کیفیتی نمی‌تونستی داشته باشی و همه‌ی حرف‌ها حول اتفاقات سطحی می‌چرخید. اونجا بود که فهمیدم ۲ تا چیز هست که اگه نباشه حالم خوب نیست: غذا خوردن و ارتباط با آدما (مخصوصن دخترا).رفتم پیش ارشاد که کشف جدیدم رو بهش بگم. همون موقع اِسمامون رو صدا زدن: کیوان و ارشاد بیاین زیرِ هشت. آزادین. خوشحال شدم، به اندازه‌ی همه غذاها و همه دخترهای دنیا خوشحال شدم!</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2019 23:55:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ تهران۳ (چطور از تهران فرار کنیم)</title>
                <link>https://virgool.io/@key/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%B3-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-enksuwomx6yx</link>
                <description>زمستون پارسال تو دل یه سفر ۴۲ روزه در بلوچستان و جزایر جنوبی به سرمون زد که وقتی برگشتیم دیگه تهران زندگی نکنیم، وسایلمون رو جمع کنیم و بریم یه شهر دیگه زندگی کنیم. ایده خیلی هیجان‌انگیز بود، یاغی‌گری و دیونه‌گی‌ای داشت که بهمون خیلی می‌چسبید. فکرش ته دلم رو قلقلک می‌داد.هیچی بهتر از یه ایده‌ی سرکشانه آخر یه سفر طولانی نمی‌چسبه. تنها راه نجات از افسردگی بعد از سفره. یه تغییر بزرگ، یه ایده‌ی هیجان‌انگیز و جسورانه راه نجاته.وسایلمون نباید بیشتر از یه پراید باشه. هر چی جا نشد رو نمی‌بریم. فقط چیزای لازم. پراید معیار اسباب‌کشیه. آخه ما یه ماشین پراید داریم که هم آفرود می‌کنه هم وانت می‌شه و هم سواری :)اینجوری شد که با کلی انرژی از یه سفر طولانی برگشتیم که یه سفر طولانی‌تر رو شروع کنیم!این نوشته بخش سوم از یه مقاله‌ی سه قسمتیه. تو قسمت اول داستان هجرتمون رو تعریف کردم و اینکه چی شد و چرا از تهران زدیم بیرون. تو قسمت دوم از حس و حال و تجربه‌ی زندگی روستایی گفتم، کارهایی که انجام دادیم و روشهای درآمدیمون خارج از شهر رو توضیح دادم. و تو این قسمت پیشنهادهایی دارم برای اونایی که می‌خوان تجربه‌های مشابه داشته باشن و توضیح دادم ما چطور از تهران زدیم بیرون.واقعن میشه؟این جمله‌ها رو من زیاد می‌شنوم: این زندگی رویایی منه، ۱۰ ساله که دارم به رفتن از تهران فکر می‌کنم، خوش به حالتون که می‌تونین اینجوری زندگی کنین، کاش منم می‌تونستم تو روستا زندگی کنم و... . گاهی فکر می‌کنم این زندگی براشون بیشتر شکل یه فانتزیه که از دور قشنگه و واقعن نمی‌خوان امتحانش کنن، گاهی هم می‌بینم که ترس مانع از پا گذاشتن تو مسیرش می‌شه. ترس از ازدست دادن چیزایی که داریم، ترس از نتونستن و شکست خوردن.واقعیت اینه که امکان زندگی توی روستا برای همه آدمها وجود داره. با هر وضعیت مالی‌ای میشه و برای شروعش شرایط خاصی نمی‌خواد. اما انجام دادنش سخته، زندگی تو روستا رفاه زندگی شهری رو نداره و زرق برق تجملات شهری محسور کننده‌س. اینا باعث می‌شه که دل کندن ازش سخت بشه پس همینطوری که از خوبی‌ها و رفاه شهر لذت می‌بریم، به جون دود و ترافیک و بدی‌هاش غر بزنیم.غر زدن قدرت جادویی‌ای داره! با غر زدن خودمون رو تخلیه می‌کنیم و می‌تونیم همیشه همین مسیر رو ادامه بدیم. غر زدن باعث میشه یه راننده تاکسی بتونه سالها کاری رو که ازش متنفره رو انجام بده فقط با تکرار کردن جمله‌هایی راجع به ترافیک و کم بودن کرایه به تک تک مسافرها! غر زدن باعث میشه سه برابر شدن قیمتها رو بتونیم تحمل کنیم و هیچ کار عملی‌ای براش انجام ندیم ولی خرید چیزی که به نظرمون نباید اون قیمت باشه رو ادامه بدیم و حتی یه دونه هم زاپاس بخریم که فردا که گرونر می‌شه داشته باشیم، به هم زدن عرضه و تقاضا که باعث گرونی کاذب هم می‌شه.من تصمیم گرفتم به این چرخه‌ی باطل تن ندم و جزعی ازش نباشم. غر نزنم و چیزی که اذیتم می‌کنه رو تحمل نکنم. ازش خارج بشم و برای تغییر روندش تلاش کنم. و به نظرم درسته که سخته، درسته که ترس داره، اما شکست نداره. بالاخره آدم موفق می‌شه خارج از شهر جایی برای زندگی خودش با توجه به چیزایی که ‌می‌خواد بسازه.از کجا خونه‌مون رو پیدا کنیم؟خیلیا ازم می‌پرسن: یه خونه خوب سراغ نداری اون دور و ورا؟ کجا می‌تونم خونه روستایی خوب پیدا کنم؟ چه روستاهایی رو پیشنهاد می‌کنی؟ جواب این سوالا برام سخته چون من اینجوری بهش نگاه نمی‌کنم. برای انتخاب جای زندگی باید بری اونجا و ببینی اون خونه، همسایه‌ها، حال و هواش چطوره. باید یه چیزی اونجا تو رو بکشه به زندگی تو اونجا. شاید تو توی کویر پیداش کنی، یا تو یه جزیره. مهم اینه که وقتی دیدیش آغوشت برای پذیرفتنش باز باشه.قوانین فرار!حالا که دارم از عقب می‌بینمش می‌تونم توی راه و روش خودمون یه الگو ببینم، سری قوانین که به نظرم احتمال موفقیتمون رو ۱۰۰٪ کرده بودن! ما:طبق خواسته‌ها و رویاهامون پیش رفتیم نه آپشنامونوقتی می‌خواستیم خونه‌ی بعدیمون رو انتخاب کنیم گفتیم ما یه جایی می‌خوایم که توش بازی کنیم، چیز بسازیم و خلق کنیم، فکر کنیم و بنویسیم و جایی باشه که دوستامون هم بتونن بیان پیشمون. اینا چیزایی بود که ما از خونه‌ی ایده‌عالمون می‌خواستیم، پس دیدیم که این می‌تونه هر جای ایران باشه، می‌تونه تو شهر یا روستایی باشه. خونه یا کلبه یا هر چیزی باشه. اگه طبق آپشنهای پیش رو فکر می‌کردیم هیچوقت به فکرمون نمی‌رسید از تهران خارج بشیم. آپشنهای ما فقط می‌تونست یه سری آپارتمون ۵۰، ۶۰ متری تو محله‌های ارزون تهران یا موندن تو همون خونه قبلیمون باشه. آپشنها ذهن آدم رو محدود می‌کنه.محدودیتها و داراییامون رو مشخص کردیممشخص کردیم که چقدر پول داریم، چیا میتونیم بدیم و چیا می‌خوایم از اونجا. این بمون کمک می‌کرد که به انحراف نریم، با آپشنهای مختلف گیج نشیم و صاف بریم سراغ همونی که می‌خوایم.از بقیه کمک گرفتیممن اعتقاد دارم آدما خوشحال می‌شن کمک کنن. اگه این فرصت رو ازشون بگیری هم اونا رو ناراحت کردی هم به خودت ظلم کردی!تو کل این داستان شاید صدها نفر به ما کمک کردن. از دوستای نزدیکمون گرفته تا دوستای اینستاگرامیمون. مستقیم و غیرمستقیم همراهیمون می‌کردن و تو شرایط مختلف راهنماییمون می‌کردن و کنارمون بودن. ما خودمون رو جدا نکردیم و بهشون بگیم داریم چی‌کار می‌کنیم، بلکه باز نظر ما، اونا هم بخشی از این داستان بودن، یه کاری بود که با هم انجام دادیم.با همه‌چیزمون رفتیم تو دلشراه کج به مقصد نمی‌رسه. باید به ترسهای لعنتی آگاه شد و فهمید کجا و چطور داره جلوت رو می‌گیره و بهش بگی که معلومه که می‌تونم. پس با همه‌چیز و محکم بری نه کژدار و مریض. برا همین، قرارداد خونه‌ی تهرانمون رو فسخ کردیم و یه جور بی‌بازگشتی رفتیم که یه دلمون اینجا نباشه یکی اونجا، سمت راست مغزمون تو فکر کارای تهران و خونه و اینا باشه سمت چپ تو فکر پیدا کردن خونه‌ی جدید.چیزای اضافه رو حذف کردیمیاد گرفتم که تو زندگی از وسیله‌هام راحت دل بکنم. خونه‌ی قبلی ما (اسمشو گذاشته بودیم: گلوریا) تو تهران خیلی دلنشین و دوست داشتنی بود. پر از اسباب و اساسیه‌هایی که خودمون ساخته بودیم و دکوراسیونی که خودمون براش طراحی کرده بودیم. تنه‌ی درختی که از جنگل آورده بودم و باهاش چوب‌لباسی درست کردم. شاخه‌هایی که از کنار ساحل جمع کرده بودم و رنگ کرده بودم، لوستر اتاقم شده بودن. آدم به چیزایی که خودش می‌سازه خیلی دلبسته می‌شه. اما این دلبستگی‌ها دلکندن رو سخت می‌کنه و اگه بخوای چیزایی که دوست داری رو همیشه نگه‌داری، خیلی وقتا نمی‌تونی حرکت کنی. زنجیرهایی می‌شن که با اینکه قشنگن ولی به پات وصله و سرعتت رو کم می‌کنه.از مسیر لذت بردیم و انتظار نتیجه نداشتیم. مثل یه بازی ادونچراکثر اوقات کارای ایسه خیلی زیاد بود. زندگی تو روستا سخت‌تر از زندگی شهریه چه برسه به اینکه خونه‌ای که می‌ری توش هفت سال خالی مونده باشه و تقریبن خرابه باشه. به اینا یک هکتار باغ و درست کردن کارگاه و راه دور خرید ابزار از شهر رو هم اضافه کن. اگه با این کارا حال نکنی همه‌ش از انجامشون خسته می‌شی. اون روزا آهنگ پرتی گرل از چاینا ومن رو زیاد گوش می‌دادیم. اولش با این جمله شروع می‌شد:It doesn’t matter what you create/ if you have no fun</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2019 01:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ تهران ۲: (تجربه‌ی زندگی تو روستا)</title>
                <link>https://virgool.io/dehgardi/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DB%B2-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7-sbvm1qa6qvsu</link>
                <description>زمستون پارسال تو دل یه سفر ۴۲ روزه در بلوچستان و جزایر جنوبی به سرمون زد که وقتی برگشتیم دیگه تهران زندگی نکنیم، وسایلمون رو جمع کنیم و بریم یه شهر دیگه زندگی کنیم. ایده خیلی هیجان‌انگیز بود، یاغی‌گری و دیونه‌گی‌ای داشت که بهمون خیلی می‌چسبید. فکرش ته دلم رو قلقلک می‌داد.هیچی بهتر از یه ایده‌ی سرکشانه آخر یه سفر طولانی نمی‌چسبه. تنها راه نجات از افسردگی بعد از سفره. یه تغییر بزرگ، یه ایده‌ی هیجان‌انگیز و جسورانه راه نجاته.وسایلمون نباید بیشتر از یه پراید باشه. هر چی جا نشد رو نمی‌بریم. فقط چیزای لازم. پراید معیار اسباب‌کشیه. آخه ما یه ماشین پراید داریم که هم آفرود می‌کنه هم وانت می‌شه و هم سواری :)اینجوری شد که با کلی انرژی از یه سفر طولانی برگشتیم که یه سفر طولانی‌تر رو شروع کنیم!این نوشته بخش دوم از یه مقاله‌ی سه قسمتیه. تو قسمت اول داستان هجرتمون رو تعریف کردم، اینکه چی شد و چرا از تهران زدیم بیرون. تو این قسمت از حس و حال و تجربه‌ی زندگی روستایی گفتم، خوبیها و سختی‌هاش، کارهایی که انجام دادیم و روشهای درآمدیمون خارج از شهر رو توضیح دادم. و تو قسمت سوم پیشنهادهایی دادم برای اونایی که می‌خوان تجربه‌های مشابه داشته باشن ، توضیح دادم ما چطور از تهران زدیم بیرون.دوستی با طبیعتراستش هیچوقت خودمو جزو آدمای طبیعت دوست نمی‌دونستم، حتی یه کارای طبیعت‌دوستها رو مسخره هم می‌کردم! اما زندگی تو خونه‌ای وسط یک هکتار جنگل چیز دیگه‌ای بود. جدا از حرفای شعارگونه، زندگی تو روستا به من این حس رو می‌داد که خودم رو جزعی از طبیعت ببینم و از ظرافتهای زندگی تو طبیعت لذت ببرم.همون روزای اول وقتی دیدم تو این خونه، بقیه موجودات دارن آروم و دوست‌داشتنی زندگی می‌کنن، حس کردم که این منم که وارد خونه و زندگی اونا شدم! فکر کردم صرفن چون من پول اجاره دادم به این معنی نیست که اینجا فقط خونه‌ی منه. چون من زورم بیشتره، حق ندارم عنکبوتای تو اتاقم رو بُکُشم، یا برا موشها و سوسکها سم بریزم. دیگه از مارها هم نمی‌ترسیدم و فهمیدم اگه اذیتشون نکنیم، هیچ کاری بهمون ندارن.این یه حس خیلی جدید بود برام، یه درک و شناختی نسبت به طبیعت که به هم نزدیکترمون می‌کرد. دیگه برام چیزای ناشناخته و رام نشده‌ای نبودن که بخوام باهاش مقابله کنم.تو جریان تمیزکاری خونه به خودم گفتم اصلن کی میگه که تارهای گوشه‌ی اتاق زشتن؟ از نزدیک و دقیق نگاهشون می‌کردم و ازشون شگفت‌زده می‌شدم، من قطعن نمی‌تونم چیزی به اون زیبایی گوشه اتاقم خلق کنم. پس سعی کردم بدون آسیب زدن بهشون مرتبش کنم.اینجوری شد که نه تنها نخواستم بیرونشون کنم بلکه از زندگی باهاشون لذت بردم. برام الهام‌آور بودن و از چیزایی که خلق می‌کردن تو طراحیام و زیبایی خونه استفاده می‌کردم.مشکلات روستانشینیزندگی تو روستا مشکلات عجیبی داشت، چیزایی که اصلن فکرش رو هم نمی‌کردیم مشکل محسوب بشه. ساز زندگی یه کوک دیگه‌ای داشت. تازه متوجه شدم که تو زندگی شهری چقدر همه‌چیز راحت شده‌ست. مثلن نمی‌دونستیم آشغالای تولیدیمون رو چیکار کنیم. تا اون موقع متوجه نبودم آدم روزانه چقدر آشغال تولید می‌کنه! اونجا حجم آشغالامون به چشممون میومد چون نمی‌دونستیم باید باهاشون چیکار کنیم. روزای اول طبق عادت زندگی شهری، مواد مورد نیازمون رو از سوپرمارکت می‌خریدیم. اما زباله‌های تولیدیمون رو نمی‌شد بزاریم دم در، ماشین آشغالی‌ای وجود نداشت که هر شب بیاد ببرشون! تا همون دم درِ باغ بردنش هم سخت بود چه برسه به گذاشتنشون تو ماشین و بردن تا اول روستا و انداختنشون تو سطل آشغال شهرداری. حمل آشغالا یکی از کارای سخت روزانه‌مون شده بود.اینجوری شد که یواش یواش سعی کردیم زباله‌ی کمتر تولید کنیم. بعد تصمیم گرفتیم تفکیکشون کنیم و آشغالهای خوراکی رو تو چاله کمپست دفن می‌کردیم. بعد سعی کردیم ظروف پلاستیکی و چیزایی که می‌شه استفاده‌ی مجدد کرد رو جدا کنیم و ازشون استفاده کنیم. سعی می‌کردیم از سوپرمارکت خرید نکنیم و نیازهامون رو از بازار روز، بدون بسته‌بندی و کیسه و به صورت فله بخریم. بریزیمشون توی زنبیل و کیسه‌های پارچه‌ای که خودمون برای خرید درست کرده بودیم.زندگی تو روستا سخت‌تر از زندگی شهریه و باید خودت بتونی برای مشکلاتش راه‌کارهای بادوام و تسهیل کننده بسازی. اما خوبیش اینه که ما تو این راه تنها نیستیم، محلی‌ها برای خیلی از مشکلات راه حلهایی دارن که طی زمان بهینه شده. آدمهای زیادی هم تو جاهای مختلف دنیا به شکل جدیدی این سبک زندگی انتخاب کردن و راجع بهش مطالعه می‌کنن و تو کانالهای یوتیوب، اینستاگرام یا وبلاگهاشون محتوا تولید می‌کنن.برای این سبک زندگی چالشهای زیادی هست که به مرور پیش میاد. از مشکلات کوچیک مثل خشک کردن لباسها تو مناطق با رطوبت بالا گرفته تا تامین نیازهای اساسی مثل: تامین آب مورد نیاز، تامین برق مورد نیاز، گرما و سرمای خونه. برای همهشون هم راه‌کارهای خیلی خوبی هست.روزای اول درواقع انگار کمپ زده بودیم تو جنگل! گاز و برق نداشتیم، روی آتیش غذا درست می‌کردیم و تو کیسه خواب می‌خوابیدیم!کار داوطلبانهخونه‌ای که گرفته بودیم یه مخروبه وسط جنگل بود که ۸سال خالی بوده! اون همه کاری که تو اون خونه دوست داشتیم انجام بشه از دست ما برنمی‌اومد. از طرفی ما که خودمون سفر برو بودیم می‌دونستیم واسه کسی که اهل سفره چقدر حال می‌ده بره یه جایی و یه مدت زندگی رو باهاشون تجربه کنه و تو کارها هم کمکشون بکنه.سایتهایی هست که کارشون مرتبط کردن کساییه که دنبال تجربه‌ی کارداوطلبانه هستن به اونایی که نیازمند یه کمک تو خونه‌شون هستن. متاسفانه این سایتها تو ایران فعالیت ندارن اما ما با اینستاگرام و کانالهای تلگرامی مرتبط نیازمون رو به بقیه اطلاع می‌دادیم. بدون این کمک‌های داوطلبانه و دوستانه امکان نداشت اون خرابه به جایی برای زندگی تبدیل بشه چه برسه به اینکه امکاناتی مثل استخر هم داشته باشه! ضمن اینکه کلی دوست خوب هم پیدا کردیم.درآمد و دورکاریاما وقتی تو روستا زندگی می‌کنی از کجا پول در میاری؟ کار رو چی می‌کنی؟ بالاخره که آدم به یه درآمدی نیاز داره! این سوالات رو زیاد ازم می‌پرسن. و آره خوب، با اینکه هزینه‌های زندگی خیلی پایینتر از شهره اما بالاخره باید درآمد داشت. و جواب من اینه که دورکاری، فروش از راه دور و شبکه‌های اجتماعی راه حل هستن. اصلن ساده نیست اما باید خیلی خوشحال باشیم که تو دنیایی زندگی می‌کنیم که همچین موقعیتهایی رو برامون فراهم کرده :) ما اینجوری هزینه‌هامون رو تامین کردیم:ارشاد بلاگینگ می‌کنه و از این راه پول درمیاره. کار سختیه مخصوصن اگه برات مهم باشه محتوای باارزش تولید کنی. درآمدش هم زیاد نیست اما اگه به نوشتن علاقه‌مند باشی خیلی لذت‌بخشه.یه کار دیگه‌ای که من و ارشاد با هم انجام میدیم درست کردن ساعت‌شنی و فروشش از طریق اینستاگرام هست. ساعت‌شنی‌های ما زمان رو نشون نمی‌دن، دست‌بندهایی هستن که هدفشون یادآوری ارزش لحظه‌ست. ما سعی کردیم محصول با کیفیت و باارزش تولید کنیم و تو اینستاگرام صادقانه قصه‌ش رو تعریف می‌کنیم. اسمشون رو هم گذاشتیم نوواچ.ترانه نقاشه، محیط اونجا فرصت خوبی برای نقاشی بهش می‌ده اما توی روستا نمی‌تونست از نقاشی درآمد کسب کنه. تو وقتای آزادش برای اتاقهای ایسه از پارچه‌های گوگولی، کوسنهای بزرگی درست می‌کرد که بزاریم زیرمون و به دورهمی‌هامون کیفیت بیشتری بده. اسم این کوسنها رو گذاشته بود هیولای یه چشم. خیلی خوشگل و با نمک بودن و ترکیب رنگها و طرحهای قشنگشون روح تازه‌ای به اتاقامون میداد. چشمای رنگ‌شناس ترانه‌ باعث شد که هیولاهای یه چشم زود طرفدارایی پیدا کرد و تبدیل شد به منبع درآمد ترانه.پاییز هم که اومد و کف زمین اتاقا سرد شد ترانه تصمیم گرفت به جای فرش کردن کل اتاقها و راهروها برامون جوراب کاموایی کلفتی ببافه. این جورابا رو هم با خلاقیت و انتخاب رنگهای قشنگی درست می‌کرد و باز طرفدار پیدا کرد.هیولاهای یک چشم ترانه!مشتریا معمولن از طریق اینستاگرام پیدا می‌شدن. بعدتر هم یه جایی درست کردیم به اسم ایسه شاپ که چیزایی که می‌ساختیم رو می‌ذاشتیم اونجا برا فروش. اینجوری مهمونایی که میومدن خونه‌مون هم می‌تونستن بخرن.ایونتها و برنامه‌هااز اول نمی‌خواستیم ایسه فقط برا خودمون باشه. دوست داشتیم جایی باشه که کسای دیگه هم بتونن بیان و توش چیزی خلق بشه، کار باحالی انجام بشه، کنار هم یاد بگیریم و رشد کنیم. یه چیزایی رو وقتی تقسیم می‌کنی، بیشتر می‌شه. هیچوقت آروم نگرفتیم! تا ایسه به جایی رسید که می‌تونست مهمون بپذیره، ایونت برگزار کردیم. ایونتهامون سه روزه بود و یه موضوع کلی داشت که مهمونا هر کدوم از زاویه خودشون یه کاری توش می‌کردن. سه روز با هم زندگی می‌کردیم، بازی می‌کردیم، چیز درست می‌کردیم و تحقیق می‌کردیم.اقامتگاه ایسهالان ایسه رو به عنوان یه اقامتگاه ثبت کردیم و سه تا از اتاقهاش رو اجاره می‌دیم. دوست داریم ایسه جایی باشه برای کسایی که می‌خوان مدتی از زندگی شهری فاصله بگیرن و تو دل طبیعت زندگی کنن یا پروژه‌ای دارن که برای انجامش به فضای آروم طبیعت احتیاج دارن.همه‌ی اینا امکانات جدیدی هستن که زندگی توی روستا به ما داد و هیچوقت تو اون زندگی تهرانی نمی‌تونستیم داشته‌باشیم.</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2019 01:17:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ تهران ۱</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DB%B1-mkukotcliraz</link>
                <description>زمستون پارسال تو دل یه سفر ۴۲ روزه در بلوچستان و جزایر جنوبی به سرمون زد که وقتی برگشتیم دیگه تهران زندگی نکنیم، وسایلمون رو جمع کنیم و بریم یه شهر دیگه زندگی کنیم. ایده خیلی هیجان‌انگیز بود، یاغی‌گری و دیونه‌گی‌ای داشت که بهمون خیلی می‌چسبید. فکرش ته دلم رو قلقلک می‌داد.هیچی بهتر از یه ایده‌ی سرکشانه آخر یه سفر طولانی نمی‌چسبه. تنها راه نجات از افسردگی بعد از سفره. یه تغییر بزرگ، یه ایده‌ی هیجان‌انگیز و جسورانه راه نجاته.وسایلمون نباید بیشتر از یه پراید باشه. هر چی جا نشد رو نمی‌بریم. فقط چیزای لازم. پراید معیار اسباب‌کشیه. آخه ما یه ماشین پراید داریم که هم آفرود می‌کنه هم وانت می‌شه و هم سواری :)اینجوری شد که با کلی انرژی از یه سفر طولانی برگشتیم که یه سفر طولانی‌تر رو شروع کنیم!این نوشته بخش اول از یه مقاله‌ی سه قسمتیه. تو این قسمت داستان هجرتمون رو تعریف کردم و اینکه چی شد و چرا از تهران زدیم بیرون. تو قسمت دوم از حس و حال و تجربه‌ی زندگی روستایی گفتم، کارهایی که انجام دادیم و روشهای درآمدیمون خارج از شهر رو توضیح دادم. و تو قسمت سوم پیشنهادهایی دادم برای اونایی که می‌خوان تجربه‌های مشابه داشته باشن ، توضیح دادم ما چطور از تهران زدیم بیرون.اصلن چرا بریم؟ چه کاریه از تهران بریم؟سوال در واقع اینه که چرا نریم؟ اصلن چرا تهران؟ رفتن از تهران یه حرکت انقلابی بود شاید. یه شصت نشون دادن به همه زورگویی‌های تهران. یه اعتراض به مرکزگرایی و تمرکز همه‌چی در تهران. یه نه به همه ترافیک و عجله و دویدن‌های تردمیل‌گونه‌ی تهران.می‌خواستیم بگیم همه‌جا می‌شه، خوبم می‌شه. همه‌جا پر از آدمای خفن و اتفاقای خوبه. بریم اونجا رو کشف کنیم بعد هم اصلن می‌ریم یه شهر دیگه!از خونه‌ای که تو تهران با ذوق و شوق ساخته بودیم و جمع دوستای چند ساله‌مون دل کندیم، وسایلمون رو ریختیم تو پراید و رفتیم به سمت رشت. چرا رشت، چون رشت رو دوست داشتیم و تازه جنوب بودیم، گفتیم حالا بریم شمال!مسیر و پیدا شدنِ خونه‌مونما کل داستان هجرتمون رو با شور و شوق و البته صادقانه تو اینستاگرام می‌نوشتیم، و از فالوعرامون خواستیم تو پیدا کردن خونه کمکمون کنن. مشخصات خونه‌ای که می‌خواستیم رو گذاشتیم و گفتیم اگه کسی چیزی سراغ داره بمون خبر بده.تو این مسیر خیلیا کمکمون کردن، همون روز اول وقتی رسیدیم رشت فهیمه میزبانمون شد، تا حالا ندیده بودیمش و از اینستاگرام بهمون پیغام داد که می‌تونیم شب بریم خونه‌ش و چقدر هم دوستانه ازمون پذیرایی کرد. روزها می‌رفتیم دنبال خونه‌مون می‌گشتیم و شب دوباره برمی‌گشتیم خونه فهیمه. هر روز هم کلی مسیج داشتیم که کجاها بهتر می‌شه خونه‌ی رویاهامونو پیدا کنیم. چه محله‌هایی رو بگردیم و کجاها خوب نیست و کلی راهنمایی.یک هفته از صبح تا شب با ماشین پر از اسباب خونه می‌رفتیم از این ور رشت به اون ور، از این خونه به اون یکی به امید اینکه خونه‌مون رو پیدا کنیم و وسیله‌هامون رو همونجا خالی کنیم! همه خونه‌هایی که می‌دیدیم رو هم برای دوستای اون‌طرفِ اینستاگرام تعریف می‌کردیم.ساده نبود. خسته شدیم. و البته ناامید. روز هفتم سر صبح پاشدیم رفتیم لب ساحل و یه ویدیو پر کردیم و گذاشتیم اینستاگرام. گفتیم آقا اصلن چرا رشت؟ چرا گیلان؟ هر جای ایران! اصلن هر جای دنیا! اگه خونه‌ی ما رو سراغ داشتین بمون بگین، میایم!اون روز مسیجهایی از بوشهر، گرگان، حتی قبرس هم داشتیم! باهاشون حرف زدیم. گفتیم فردا می‌ریم یه خونه اطراف ساری ببینیم. اما قبلش می‌ریم یه جایی تو روستاهای اطراف همین رشت رو می‌بینیم، یه نفر به اسم ونوس زنگ زده بود و گفته بود که من شما رو خوب فالو می‌کنم و می‌شناسمتون، خونه شما دست بابای منه! بابای من مثل خودتون دیوونه و ماجراجوعه، با هم جور در میاین.ونوس همه‌چی رو راست می‌گفت!روستانشینیمن هیچوقت فکر نکردم به اینکه بیام تو روستا زندگی کنم اِلا همون روزی که اومدم خونه‌ی بابای ونوس. شاید همون روز هم بهش فکر نکردم!من و ترانه بالای شیربونی خونه. روزای اولی بود که اومده بودیم تو خونه.هیچوقت به این فکر نکردم که زندگی تو روستا بدون گاز، دور از امکانات شهری، چه سختیایی داره و باید چیکار بکنم براش؟ اصن میشه؟ میتونم از پسش بر بیام؟ نه، هیچوقت به اینا فکر نکردم.‌‌ فکر نکردم آشغالهامونو چیکار باید بکنیم؟ گاوها رو چطور از خونه بیرون کنیم، اگه تو اتاق مار اومد چیکار کنیم!‌در عوض خونه رو که دیدم ذهنم تند تند براش رویاپردازی کرد. با شور و شوق خودمو پرت کردم وسطش و زندگیش کردم. شبا تو کیسه‌خواب می‌خوابیدیم و روی آتیش غذا درست می‌کردیم، انگار اومدیم کمپ. در و دیواراشو خراب می‌کردیم و می‌خندیدیم، می‌ساختیم و کیف می‌کردیم. اتاقاش رو بدون هیچ قانونی طراحی کردم، تمام لباسامون رنگی شد و تمام پولامون خرج شد، انتظار هیچ فردایی وجود نداشت، اما از فکر فردا می‌تونستیم حسابی هیجان‌زده بشیم.‌‌مسیر ورودی خونه‌مون: ایسه.اسم خونه‌مون رو گذاشتیم ایسه. براش اسم گذاشتیم که بدونیم چیه و برای چی هست. ایسه برای ما هویت داشت و وجودش معنی‌ای داشت. رفتن به یه جای جدید این امکان رو بمون می‌داد که همه‌چیز رو باز تعریف کنیم برای خودمون و آزادانه با اصولی که اعتقاد داریم درسته بسازیمش. ایسه تو زبونهای لری، کردی و گیلانی به معنی الان هست.خداحافظ ایسه!الان که دارم اینا رو می‌نویسم، ۹ماه از اون روزا می‌گذره. از خونه‌مون ایسه دل کندیم و زدیم بیرون. از اون بیرون زدنا بود که معلوم نیست برگشتش کِی باشه. ایسه روی روال افتاده و الان به صورت یه اقامتگاه داره توسط دوستمون محسن اداره می‌شه. ایسه جایی شده برای کسایی که می‌خوان مدتی از زندگی شهری فاصله بگیرن و تو دل طبیعت بدون دل مشغولی روی پروژه‌ای کار کنن.اما خودمون زدیم به دل جاده و شروع به یه سفر با دوچرخه کردیم. باید چیزایی که تو این ۹ماه زندگی تو ایسه تجربه کردم، بشینه تو وجودم. رفتن باعث می‌شه از فضای زندگی قبلی فاصله بگیرم و بتونم از دورتر مسیر زندگیمو نگاه کنم، ببینم کجا دارم میرم و چیکار دارم می‌کنم. هر چند وقت یه بار به این فاصله گرفتن از کاری که دارم می‌کنم احتیاج دارم، وقتی توش هستم متوجه یه چیزاییش نمی‌شم، فقط قدم بعدیم رو میبینم و از دیدن افق‌های دورتر غافل میشم.‌اونوقته که به یه سفر احتیاج دارم که زندگیم رو از دور نگاه کنم، هدفها و خواسته‌هام رو دوباره ارزش گذاری کنم و خودمو از نو بسازم.به همه چیزایی که می‌خواستم تو ایسه داشته باشم رسیدم: کارگاه مجهز، اتاقهای قشنگ و قابل مهمون پذیرفتن و تجربه‌ی هاستل داشتن، ایونت برگذار کردن، کار داوطلبانه ایجاد کردن، استخر، بازیافت، کمپست و کلی خاطره‌ی خوب.اونقدر با تمام وجود و سیرِ دلم تجربه‌ش کردم که اگه دیگه برنگردم توش احساس ناراحتی نمی‌کنم، هر کاری خواستم رو انجام دادم و اگه برگردم هم باز کلی رویای جدید می‌تونم براش ببافم.‌‌وقتی به عقب نگاه می‌کنم شبیه یه معجزه به چشمم میاد، همه کارا خودش درست شد، همه‌چیز خودش جور می‌شد و به هم چفت و بست می‌شد. سخت بود اما من فقط عشق می‌کردم.‌‌</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Fri, 01 Mar 2019 00:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه‌ی تاریکِ آزادیِ انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@key/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-ilmukug4pdeg</link>
                <description>کدوم رنگ رو انتخاب می‌کنید؟!روزی که از شهر تولدم، بروجرد، به تهران اومدم، احساس رهایی داشتم. یه نوجوان دانشجو بودم با ظاهری درونگرا و علایق و سلیقه‌های غیرمتعارف که تو شهر خودم اِمکانِ ابرازشون رو نداشتم.احساس می‌کردم افق‌های گسترده‌تری رو پیش روم می‌بینم، هر کاری بخوام می‌تونم بکنم. دنیای جدیدی به روم باز شده و محدودیت‌هایی که باهاشون بزرگ شدم و جنگیدم یهو کنار رفتن.داستانی که تو رمان‌های قرن نوزدهم و اوایل مدرنیته زیاد دیده می‌شه؛ مرد یا زنی که از روستا به شهر میاد و به یکباره دچار استحاله‌ی شهرنشینی میشه، تعصب یا خرافه‌ای به چالش کشیده می‌شه و دیدگاه‌ها و سبک‌زندگی جدید، جلوش آغوش باز می‌کنه. احساسِ رهاییِ مدرنیته.انبوهی از گزینه‌ها روبه‌روم می‌دیدم که قبلن تصورش رو هم نمی‌کردم. موقعیت‌های زیاد شغلی، رابطه، ارزش، تفریح،... اما قضیه به همین خوبی پیش نرفت و مثل اون رمان‌ها هپی اِندینگ نداشت! اینجا می‌خوام راجع به یک جنبه‌ی دیگه‌ی این احساس آزادی حرف بزنم و از رنجی که همراه خودش میاره بگم.محکومیت به آزادیداشتن حق انتخاب به آدم احساسِ آزادی میده. هر چی انتخاب‌های بیشتری داشته باشیم از آزادیِ بیشتری برخورداریم. اما وقتی گزینه‌هامون زیاد می‌شه انتخاب کردن سخت می‌شه. در این صورت این آزادی [کنار همه خوبیاش] به همراه خودش رنجِ انتخاب میاره. انتخاب کردن انرژی و زمانِ زیادی از ما می‌گیره. ما محکوم به آزادی می‌شیم و ناچار به انتخاب. و در نهایت مسئولیت همه‌ی این انتخاب‌ها فقط به عهده‌ی خودمونه.بیاین بهتون بگم منظورم از رنجِ انتخاب چیه:ما الان همه‌جا و برای هر کاری گزینه‌های زیادی داریم، از خرید تو سوپرمارکت گرفته تا انتخابِ شغل و ازدواج.تصور کنید وارد سوپرمارکتی می‌شیم که یک شوینده بخریم. ده‌ها مدل مختلف می‌بینیم با رنگ‌ها و اندازه‌ها و قیمت‌های متفاوت. باید اینا رو بررسی کنیم و ببینیم کدوم بهتره، یه کار انرژی‌بر و خسته‌کننده که اصلن هم به چشم نمیاد. تهش هم که از مغازه بیرون میایم، فورن یه گزینه‌ی بهتر خودشو بهمون نشون می‌ده. حتی موقع استفاده از شوینده این فکر به سراغ آدم میاد که نکنه اگه اون یکی رو انتخاب می‌کردم بهتر می‌بود؟ و چون اون همه گزینه پیش روت داشتی، مسئولیت کاملِ این اشتباه به عهده‌ی خودته. اینجوری میشه که گزینه‌های زیاد، احساس رضایت و خوشحالیِ ما رو تو زندگی کم می‌کنه. هرچی گزینه‌های بیشتری داشته باشیم، رضایت کمتری از انتخابمون خواهیم داشت، مخصوصن تو تصمیماتِ کم‌اهمیت.از یه جایی به بعد انتخاب‌های بیشتر باعث خوشحالی ما نمی‌شن بلکه با بالا بردن استرس باعث نارضایتی ما می‌شن.این قضیه از کوچیکترین اتفاقهای زندگیمون تا بزرگترین تصمیماتِ زندگی مثل انتخابِ شغل و همسر رو در بر می‌گیره. من اگه شغلی داشته‌باشم که «مجبور باشم» انجامش بدم، هر روز صبح پا می‌شم و می‌رم سر کار. اما اگه بتونم هر شغلی که می‌خوام رو داشته‌باشم چی؟ اگه هر وقت می‌خوام بتونم انجامش بدم چی؟ فقط می‌شینم پای یوتیوب و هر روز عقب می‌اندازمش! از طرفی مدام از خودم می‌پرسم: آیا این واقعن همون کاری هست که می‌خوام انجام بدم؟ آیا می‌خوام عمرم رو صرف این کار بکنم؟ خوب سوال درستی هم هست، عمر ارزشمندترین چیزیه که دارم. پس داشتن انتخابهای زیاد باعث منفعل شدن هم می‌شه.این سوال‌ها تمام زندگی ما رو پر می‌کنن و باعث میشن همیشه در حال بررسی و فکر کردن باشیم و نتونیم از زندگی لذت ببریم. از طرفی ما همیشه گزینه‌ی «یک کار دیگه» رو داریم. موقعِ وقت گذروندن با دوستانمون تو کافه‌، فکرمون پیش پارتنرمونه، وقتی پیش پارتنرمون هستیم تو فکرِ کارهامونیم و سر کار، عکس دوستانمون رو تو اینستا چک می‌کنیم. وقتی انتخاب می‌کنیم یک کار رو انجام بدیم در واقع انتخاب کردیم که کارهای دیگه رو انجام ندیم. و اون کارهای دیگه هم جنبه‌های جذابی دارن که باعث کم شدنِ جذابیتِ کاری که الان داریم انجام می‌دیم می‌شه.وقتی تو تعطیلات داریم به این فکر می‌کنیم که الان همه مسافرتن و چقدر جای پارک می‌تونستم داشته باشم!پس داشتن حق انتخاب یه نیمه‌های تاریک و سردی هم داره:احساسِ نارضایتی به خاطر مقایسه کردن با سایر گزینه‌ها.انتخاب‌های زیاد، به جای آزادی دادن، ما رو فلج می‌کنه.از انتخاب کردن فرار می‌کنیم و منفعل می‌شیم.کارها رو به آینده موکول می‌کنیم.در لحظه نبودن.درگیرِ فکر کردنِ همیشگی .رویکرد ما انسانها در مقابله با رنجِ انتخاباما ما انسان‌ها برای کم کردن این مشکلات چه کارایی می‌کنیم؟خوب آدمها راه‌های زیادی پیدا کردن. مثلن وقتی درگیرِ زندگیِ روزمره باشی، این رنج انتخاب کم می‌شه. راه‌حلی که تهران خیلی خوب بلده! کسی که غرق در مشغولیات زندگی می‌شه، اصلن وقت برای خیلی از این فکرها نداره. مسیر روزمره‌ی زندگی در شهرهای بزرگ برای ما انتخاب‌ها رو انجام می‌ده و ما به راحتی می‌تونیم از اونا پیروی کنیم و دیگه لازم نیست خودمون انتخاب کنیم.خوشحالم که هیچوقت به خودم اجازه‌ی انتخابِ این راه رو ندادم. همیشه یادم بود که برای زندگیم رویاهای دیگه‌ای داشتم.راه دوم، پیروی از مرجعی هست که به روشنی به ما بگه کدوم انتخاب، انتخابِ مطلقن و اساسن درستی هست. مرجعی که آدم‌ها رو از سردرگمی رها می‌کنه و دوباره احساسِ آرامش‌بخشِ انتخاب‌هایِ مطلقن درست رو به ما برمی‌گردونه. به این امر بنیادگرایی می‌گن و انواع مذاهب، عرفان‌ها و معارف جدید، سکولاریسم و علم‌گرایی رو می‌تونه شامل بشه. هر چیزی که پیروانش اون رو مطلقن درست می‌دونن و هر جا، هر ایدئولوژی‌ای مقابلش قرار بگیره به راحتی رد می‌کنن. به این شکل فقط یک انتخاب هست و اون هم حرفِ مرجعِ اعتقادی.مشکلِ این روش اینه که آدم مثل دوران پیش از مدرنیته، دوباره آزادیش رو از دست می‌ده. همچنین دیدگاهی بسته و یک جانبه نسبت به دنیا پیدا می‌کنه و روشن‌بینی ازش گرفته می‌شه. اعتقاد به حقیقتِ مطلق راه شک رو تو دل آدم می‌بنده و نمی‌گذاره انتخاب‌هایی با دیدِ باز داشته باشیم و در یک کلمه آدم رو متعصب می‌کنه. و این باعث میشه ارتباطاتمون با بقیه آدم‌ها دچار تنش و ناراحتی باشه.البته راه سومی هم هست که آدم به گزینه‌های مختلف فکر کنه و بعد تصمیم بگیره چطور بین گزینه‌ها انتخاب کنه. خبر خوب اینه که توانایی این رو داریم که آزادانه انتخاب کنیم و دچار رنج انتخاب نشیم. شدنیه ولی سخته!چطور آزادانه انتخاب کنیم ولی خوشحال باشیم!در طول مطالعه راجع به رنج انتخاب، این بلای مدرنیته، به جمع‌بندی‌هایی رسیدم. مشکلاتی که در بالا دسته‌بندی کردم رو بررسی کردم و این راه حل‌ها رو استنتاج کردم:انتخاب بر اساس خواسته‌هامون نه گزینه‌های موجوداگه بخوایم بین گزینه‌های موجود انتخاب کنیم همیشه ممکنه تهش ناراضی باشیم. در عوض باید به این فکر کنیم که خودمون چی می‌خوایم و چه رویاهایی براش داریم. هر چی دقیق‌تر بدونیم چه‌جور چیزی می‌خوایم، گزینه‌های موجود کمتر می‌شه و راحت‌تر می‌تونیم انتخاب می‌کنیم. در نتیجه از انتخابمون رضایت بیشتری خواهیم داشت.جدا کردنِ وقتِ «فکر کردن» و «عمل کردن»آدم در هر لحظه می‌تونه یک کار رو درست انجام بده: یا فکر می‌کنه، یا عمل. پس وقتی داری کاری انجام می‌دی، اگه سعی کنی بدون تحلیل و بررسی، فقط همون کار رو انجام بدی، خستگی انتخاب و چه‌کنم‌هایِ اون کار رو از خودت دور می‌کنی.تصمیم طبق اعتقاد و احساس (اسنپ جاجمنت)اسنپ جاجمنت یعنی انتخابِ سریع و بی‌پروا مبتنی بر احساس لحظه‌ای نسبت به اون چیز. انتخاب‌هایی که براساس اسنپ جاجمنت انجام می‌شن رضایت بیشتری رو می‌تونن در ما ایجاد کنن. زمان انتخاب کردن و فکر کردن هم نداره و آدم در یک لحظه انتخابش رو کرده. تو کتاب «در یک چشم به هم زدن»، آقای گِلَدوِل راجع به همین موضوع صحبت می‌کنه. یکی از قسمت‌های پادکست بی‌پلاس، علی بندری هم خلاصه‌ی این کتاب رو می‌گه و چون خیلی خوب میگه من دیگه توضیحی نمی‌دم راجع بهش. برین گوشش بدین.گاهی انتخابها موهومی هستند!بهش می‌گن fake choice. یعنی وقتی دو گزینه در نهایت به یک نتیجه ختم میشن. وقتی یه مقدار از بالاتر به مسائلمون نگاه کنیم می‌بینیم خیلی از انتخاب‌های ما به نتیجه‌ی یکسانی ختم میشن. مثال سوپرمارکتِ اول مقاله رو یادتونه؟ همه‌ی اون شوینده‌ها با برندهای مختلف یک کار رو انجام میدن. اختلافشون اونقدر فاحش نیست که ارزش اون وقت گذاشتن و انتخاب کردن رو داشته باشه!داشتن اصول و اعتقادمدرنیته با خودش نسبی‌گرایی آورده و این باعث شده علارغم همه خوبیاش، گاهی جای خالی اون اطمینانِ سنت احساس بشه. مشکل نسبی‌گرایی اینه که نمی‌تونی از هیچ چیزی مطمئن باشی. نسبی‌گرایی می‌گه همه‌چیز می‌تونه درست باشه، همه‌چیز فقط یه دیدگاهه مثل بقیه دیدگاه‌ها. این یعنی هیچ قضاوتی نمی‌شه کرد. حقیقت مطلقی وجود نداره. این دیدگاه خیلی خوب با همه چیز دنیای مدرن همسو به نظر میاد اما اشکال‌هاش هم به وضوح دیده میشه. برای مثال نسبی‌گرایی می‌گه این هولوکاست فقط یک رویکرد یهودی نسبت به یه اتفاق تاریخی هست، دیدگاه‌های دیگه‌ای هم هست که میگه همچین اتفاقی رخ نداده و همه این دیدگاه‌ها به یک اندازه درست هستند.بنابراین برای اینکه بشه انتخاب کرد باید اصول و اعتقاداتی داشت وگرنه تو چرخه‌ی منفعل‌کننده و ناامید‌کننده‌ی نسبی‌گرایی می‌افتیم.اختصاص دادن زمان‌هایی برای شک، تردید، تفکر و سوال کردن درباره اعتقاداتمونبدونِ شک کردن به اعتقاداتمون دچار تعصب می‌شیم و تعصب انتخابِ آزادانه رو از ما سلب می‌کنه. در ضمن وقتی تو انتخاب‌های اصلی زندگیمون مشکل داریم گاهی یه نشونه‌ست. نشونه‌ی اینکه خواسته‌ها و رویاهای درونیمون رو درست نمی‌دونیم. یعنی اشتیاقی که باید داشته باشیم تا بدون فکر دنبال رویامون بریم رو نداریم و این ما رو دچار ملال می‌کنه. به خودتون فرصتی برای فکر کردن و مطالعه بدین. اشتیاق شما رو مطمعن می‌کنه که فقط یک کار هست که شما در این لحظه دوست دارین انجام بدین، اشتیاق همه‌ی گزینه‌های دیگه رو از پیش روتون پاک می‌کنه.برده‌داری نوین ایسه!در آخر می‌خوام بازی‌ای رو بهتون معرفی کنم که من و همخونه‌هام برای رهایی از این رنج انتخاب درست کردیم. این روزها تو خونه‌ی ما، هر روز یک نفر ارباب و دو نفرِ دیگه برده هستن و فردا یک نفر دیگه. ارباب برای برده‌ها انتخاب می‌کنه که کی، چیکار کنه و اونا هم بدون اینکه لازم باشه فکر و بررسی کنن طبق لیست کاراشون رو انجام می‌دن. ما هم‌دیگه رو خوب می‌شناسیم، خواسته‌ها و نیازهای هم رو می‌دونیم و ارباب تو برنامه‌ریزی کارِ برده‌ها علاوه بر کارهای خونه به همه اینا توجه می‌کنه. در واقع برده‌ها مجبورن کارهایی که دوست دارن رو بدون فکر کردن و انتخاب کردن انجام بدن.گاهی دلیلِ سختیِ انتخاب ترس‌های ماست. ترس‌های عمیقی مثل ترس از شکست یا ترس از تنهایی. این ترس‌ها اینقدر قوی هستن که می‌تونن تمام عمر انتخاب‌های آدم رو تحت تاثیر خودش بگذاره. و یه دوستِ خوب که تو رو عمیق می‌شناسه خیلی خوب می‌تونه به تو انرژی لازم برای مقابله باهاشون رو بده.این روش فعلن برای ما خوب جواب داده و فان هم هست.لیست کارهای امروز من که ارشاد امر کرده انجام بدم!منابع:کتاب اعتقاد بدون تعصب (با عنوان انگلیسی: In praise of doubt) از پیتر برگر و آنتوان زایدرولد. لینک ترجمه‌ی کتابپارادوکس انتخاب از بری شوارتز. لینک خلاصه‌ی کتابپادکست بی‌پلاس، قسمت در یک چشم به هم زدن</description>
                <category>key</category>
                <author>key</author>
                <pubDate>Tue, 20 Nov 2018 00:14:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>