<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های همایون گرماب سری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@khadamatlinux</link>
        <description>هر چه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:01:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/172927/avatar/di8kOo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>همایون گرماب سری</title>
            <link>https://virgool.io/@khadamatlinux</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیر مرد و جوان</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-mfe5yppxlmyb</link>
                <description>همایون گرماب سریدر حاشیه‌ی روستایی دور، در وقتِ غروب، پیرمردی زندگی می‌کرد که از مردم کناره گرفته بود؛ آرام، بی‌ادعا، و همچون پری، سبک‌رفتار و دل‌نشین. لباسش را از گیاهان بافته بود و روزی‌اش را با خشت‌زدن از خاک و آب به دست می‌آورد. خشت‌هایی که می‌ساخت، نه فقط برای دیوار، بلکه برای دفاع بود—چنان‌که روزی، در گور، همان خشت‌ها سپرِ او شدند.روزی جوانی خوش‌سیما و پرشور از راه رسید. با نگاهی تحقیرآمیز به پیرمرد گفت:«این چه کاری‌ست؟ چرا خود را خوار کرده‌ای؟ این پیشه، کار خرهاست! برخیز، تیغ بر خاک مزن، که کسی نان را از تو دریغ نمی‌کند. این قالب را در آتش بینداز و خشت نو بساز!»پیرمرد، بی‌آن‌که برآشفته شود، با صدایی آرام پاسخ داد:«جوانی مکن. این کار، پیشه‌ی پیران است، نه بارکشیِ اسیران. من دست به این کار زده‌ام تا روزی، دست پیش تو دراز نکنم. دستکش کسی نیستم برای گنج، بلکه دستکشی می‌خورم از دست‌رنج خودم. اگر این رزق را وبال می‌دانی، پس حلالش ندان.»جوان، شرم‌زده و گریان، از کنار پیر گذشت. فهمید که عزت، در ظاهر کار نیست، بلکه در نیت و استقلال است. پیرمرد، مردی بود که جهان را دیده بود و این راه را با آگاهی برگزیده بود.برگردان شعر زیبای پیر مرد و جوان از حکیم نظامی گنجوی</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 12:36:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکیم نظامی</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D8%AD%DA%A9%DB%8C%D9%85-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C-ep8piwkul5zi</link>
                <description>همایون گرماب سری فارغی از قدر جوانی که چیستتا نشوی پیر ندانی که چیستشاهد باغ است درخت جوانپیر شود بشکندش باغبانگرچه جوانی همه خود آتش استپیری تلخ است و جوانی خوش استشاخ‌ِ تر از بهر گل نوبر استهیزم خشک از پی خاکستر استپندی از حکیم نظامی گنجوی</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Fri, 12 Sep 2025 12:25:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نثر شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D9%86%D8%AB%D8%B1-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-frfk9d82f8e4</link>
                <description>پیامبر اسلام، بزرگ و سرور همه‌ی هستی و چراغ هدایت تمام پیامبران است. او افتخار و پیشوای آنان به شمار می‌رود.او کسی است که از نزدیک‌ترین بندگان خداست و بر اسرار الهی آگاهی دارد. رازهای نهان هستی و حقیقت وجود نزد او امانت‌دار است.مقام روحانی او به مرتبه‌ای رسیده که در جایگاهی فراتر از همهٔ عارفان قرار دارد؛ همان‌گونه که خدا در قرآن می‌فرماید: «او نزدیک‌تر از “اَوْ اَدْنی” شد». در مسیر رسالت الهی نیز، او گام‌های استوار برداشته و راهنمایی بی‌همتاست.ذات او پاک‌ترین و خالص‌ترین جوهرهٔ آفرینش است و مدح و ستایشش چیزی است که ذهن انسان‌ها را به تفکر وادار می‌کند.وقتی خداوند در قرآن به شب سوگند می‌خورد (وَاللَّیْل)، گویی به زلف سیاه او اشاره دارد. و هنگامی که به روشنایی روز (وَالضُّحَی) قسم می‌خورد، به چهرهٔ درخشان و زیبای او اشاره دارد.وجود او سرشار از پاکی، آرامش و شادی است. خداوند سینه‌اش را گشوده، دلش را روشن کرده، و او را برای تحمل سنگینی پیام وحی آماده ساخته است.عظمت معنوی او چنان است که زمین با خاک سجده‌گاه نمازهای پنج‌گانه‌اش مزین شده، و آسمان‌ها جایگاه بالشت بزرگی برای شأن آسمانی او گشته‌اند.دل او گنجینه‌ای است از معرفت و شناخت حقیقی خدا، همان‌گونه که صدف در دل خود گوهر را نگه می‌دارد. و منزل و جایگاه نهایی او، بالاترین نقطهٔ عالم، یعنی عرش بزرگ خداوند است.او سرور تمام انسان‌ها، از نسل حضرت آدم تا آخرین فرد بشریت است. و وجود مبارکش سبب رحمت خدا بر تمام عالم‌هاست؛ هم جهان مادی و هم جهان معنوی.نثر شعر شاعر بزرگ سناییسید کائنات شمع رسلمفخر و پیشوای جمع رسلشاهد حضرت ربوبیتخازن گنج سر هویتساکن خانقاه «اَوْ اَد‌ْنی»سالک شاهراه «اَرْسَلْنا»عنصرش محض زبدهٔ فطرتمدحتش نقش تختهٔ فکرتهست «وَ الَّیْل»‌ شرح گیسویش«‌وَ الضُّحَی» وصف روی نیکویشهست تن عصمت و سکون و فرحخلعت صدر او اَ لَمْ نَشْرَح‌ْدولتش پنج نوبه زد بر خاکچار بالش نهاد بر افلاکصدف در معرفت دل اوسقف عرش مجید منزل اوسید کل نسل آدم اوستسبب رحمت دو عالم اوست </description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 15:51:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#ویرگول برای من یعنی</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-yg7dzt1e4buy</link>
                <description>هر کلمه‌ای که نوشته می‌شود، در جست‌وجوی خوانده شدن است. در دنیای پرازدحام امروز، پیدا کردن مخاطبِ درست برای حرف‌هایی که در دل داریم، کاری‌ست سخت. اما جایی هست که نویسنده و خواننده، بدون واسطه، به هم می‌رسند؛ جایی به نام ویرگول. من ویرگول را فقط یک پلتفرم برای نوشتن نمی‌دانم. اینجا بیشتر شبیه یک کافه‌ی مجازی‌ست؛ جایی که می‌نشینی، فکرهایت را روی میز می‌ریزی و افرادی از گوشه‌وکنار می‌آیند، نگاهت می‌کنند، حرفت را می‌خوانند و گاهی هم چیزی می‌نویسند زیر نوشته‌ات. همین تعامل ساده، یک رابطه می‌سازد؛ رابطه‌ای بین نویسنده و خواننده. در ویرگول، نوشته‌های من تنها نمی‌مانند. گاهی کسی پیدا می‌شود که زیر یکی از نوشته‌هایم می‌نویسد: «دقیقاً چیزی بود که منم احساس می‌کردم.» همین یک جمله، برایم دلیلی می‌شود که دوباره بنویسم. نه برای لایک، نه برای بازدید، بلکه برای ساختن پلی دیگر، ارتباطی تازه. ویرگول را دوست دارم چون به من اجازه می‌دهد صدایم شنیده شود، نه در هیاهوی فضای مجازی، بلکه در سکوتی پر از معنا؛ جایی که خواننده نه برای سرگرمی زودگذر، بلکه برای اندیشیدن آمده. اگر بخواهم ویرگول را در یک جمله خلاصه کنم، می‌گویم: ویرگول، پلی‌ست از دل نویسنده تا ذهن خواننده.#ویرگول_برای_من_یعنی همین،،،</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 15:34:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه داستان (قسمت پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-bzxnfsr7kcan</link>
                <description>🌊داستان پنجم – صدای رودنویسنده : همایون گرماب سریراوی : رود نیلمنم… آب.همانم که از آسمان می‌بارم و در زمین جاری می‌شوم.آیینم پاکی‌ست، جانم صبر است، و دلدارم… خداست.روزی، از جانب او مأمور شدم تا رازی را در آغوش گیرم.نوزادی کوچک… با قلبی به وسعت رسالت.نامش را هنوز نمی‌دانستم،اما چنان آرام در دل من آرمید که دانستم:این کودک،روزی دریاها را خواهد شکافت.👶 تپش نخست، نوزادی در سبدمادرش، دلش شکسته بود.دل کندن از فرزند، نه کار هر کسی‌ست.اما از خدا شنیده بود:«وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ أُمِّ مُوسَىٰ أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذَا خِفْتِ عَلَيْهِ فَأَلْقِيهِ فِي الْيَمِّ وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي…»(و ما به مادر موسی وحی کردیم: او را شیر بده، و اگر بر او ترسیدی، او را به رود بیفکن، و مترس و اندوهگین مباش) (سوره قصص، آیه ۷)و من، جاری بودم.همراه با غصه‌ی یک مادر،و مأمور به مهربانی.سبد را آرام بردم…نه تند، که اشکش بیشتر نریزد.نه کند، که جان کودک به خطر نیفتد.👑 خانه‌ی فرعون، دلِ آسیهمن رود نیل‌ام…اما آن روز، نه چون همیشه بودم.نه آب بودم، که حامل یک پیام بودم.و آن‌گاه، آسیه آمد.همسر فرعون.دلی از نور، زنی از خدا.و با دستانش نوزاد را برداشت،و نگاهی به آسمان کرد،بی‌آن‌که بداند آسمان، همان لحظه به او لبخند زد.«وَقَالَتِ ٱمْرَأَتُ فِرْعَوْنَ قُرَّةُ عَيْنٍ لِّي وَلَكَ…»(و زن فرعون گفت: این کودک نور چشم من و تو خواهد بود) (سوره قصص، آیه ۹)و آن‌گاه، موسی را به کاخ بردند.و من، برای مدتی از او جدا شدم.🔥 شعله و شبانسال‌ها گذشت…او بزرگ شد، مرد شد.و یک روز… گریخت.بیابان‌ها را پیمود، و در مدین شبان شد.و من، گاهی شبانه به لب‌های ترک‌خورده‌اش می‌رسیدم.او، در دل بیابان، نام خدا را زمزمه می‌کرد.تنها، اما سرشار از نور.🌿 درختی در آتش، صدایی از نورروزی، بر کوه طور،من باران شدم و زمین را شست‌وشو دادم.و او آمد، با چوبدستی در دست.و ناگاه، درختی آتش گرفت.و صدایی بلند شد:«إِنِّي أَنَا رَبُّكَ فَٱخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِٱلْوَادِ ٱلْمُقَدَّسِ طُوًى»(منم پروردگار تو، کفش‌هایت را بیرون کن، تو در وادی مقدس طوی هستی) (سوره طه، آیه ۱۲)و موسی، آن شب دیگر موسی نبود.پیامبر شد.برگزیده شد.و به سوی مصر بازگشت.🌊 بازگشت به من، و معجزه‌ی شکافتنو آن‌گاه، دوباره به من رسید.اما نه آن نوزاد خاموش،بلکه پیامبری با نور در نگاه و اطمینان در دل.فرعون، با لشکری از ظلم و تازیانه، به دنبال او آمد.قوم بنی‌اسرائیل، ترسان.و موسی، آرام.و به فرمان خدا، عصایش را بر من زد.«فَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنِ ٱضْرِب بِّعَصَاكَ ٱلْبَحْرَ فَٱنفَلَقَ…»(و به موسی وحی کردیم: عصایت را بر دریا بزن. دریا شکافته شد…) (سوره شعراء، آیه ۶۳)و من…من که سال‌ها او را در آغوش داشتم،این بار، دو دیوار بلند از خویش ساختم.راهی برای عبور نور.فرعون آمد.اما من، دوباره مأمور بودم.مأمور به فروبردن ظلم.🕊️ آرامش پس از طوفانو موسی، سر به سجده گذاشت.و قومش، در سکوتی پر از اشک، عبور کردند.و من، تا سال‌ها، یاد آن روز را در دل موج‌هایم نگه داشتم…</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 11:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه داستان ( قسمت چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-aq14jgnnhwt6</link>
                <description>داستان چهارم –در دل رؤیا، با یوسفنویسنده: همایون گرماب سریراوی : جبرئیل (ع)منم… جبرئیل.فرشته‌ای از جنس نور.و اینک، می‌خواهم برایت داستانی بگویم…نه از آسمان، که از زمینی‌ترین رؤیا.رؤیایی که برگزیده‌ای از فرزندان یعقوب دید.و من، همراه او بودم… از لحظه‌ای که خوابش را گفت،تا روزی که بر تخت عزت تکیه زد.🌙 آغاز رؤیاشبی بود آرام در کنعان.باد در گوش تاک‌ها ترانه‌ی خدا را زمزمه می‌کرد و آسمان، روشن از ستارگانی بود که چشمک می‌زدند…یوسف، آن کودک نورانی، آمد به سوی پدرش، با نگاهی پر از شگفتی و لبانی لرزان:«یا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَبًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لِي سَاجِدِينَ»(پدرجان! من یازده ستاره و خورشید و ماه را در خواب دیدم که بر من سجده می‌کنند) (سوره یوسف، آیه ۴)و پدر، یعقوب پیامبر، اشک در چشم آورد.می‌دانست که این خواب، از آن رؤیاهایی نیست که کودکان ببینند…بلکه وعده‌ای است از جانب پروردگار نور و راستی.🌑 چاه غربتاینجا بود که مرا فرستادند.آن‌گاه که برادران، آتش حسد را در دل افکندند،و او را با نیرنگ، به چاه افکندند.افتاد.تن نحیفش میان تاریکی، میان دیوارهای نمور و بی‌رحم.و آن‌گاه، صدایم را شنید…یوسف…تو تنها نیستی.«وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُم بِأَمْرِهِمْ هَـٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ»(و ما به او وحی کردیم که: تو ایشان را از این کارشان آگاه خواهی کرد، در حالی که نمی‌دانند) (سوره یوسف، آیه ۱۵)گفتمش: فرو مرو در اندوه، که نوری در تاریکی نهفته است.در این چاه، خدا با توست.👑 از بند تا بلندای عزتسال‌ها گذشت.او را فروختند به کاروانی،و رسید به مصر، به خانه‌ی عزیز.و من، در کنارش ماندم.در خلوت شب‌های گریه‌اش، در رازهای ساکت دلش،در تهمتِ آن زن…در زندان…در سکوت.اما او هرگز از پروردگارش جدا نشد.«رَبِّ ٱلسِّجْنُ أَحَبُّ إِلَيَّ مِمَّا يَدْعُونَنِي إِلَيْهِ»(پروردگارا! زندان نزد من محبوب‌تر است از آنچه مرا به آن می‌خوانند) (سوره یوسف، آیه ۳۳)ای کاش می‌دیدی…چه عشقی در این ندا بود.چه بندبازی عارفانه‌ای میان اسارت و آزادی.🌾 سال‌های قحطی، سال‌های رازتا روزی که بر تخت نشست.و برادران، در برابرش زانو زدند…و خوابش، تعبیر شد.و یعقوب، که سال‌ها از فراغش کور شده بود،با بوی پیراهنش، بینایی‌اش باز یافت.«إِنِّي لَأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ»(من بوی یوسف را می‌شنوم) (سوره یوسف، آیه ۹۴)🌟 واپسین دیدار، نگاه آخرو آن‌گاه، در شب‌هایی که نقره‌ی مویش با نور دلش آمیخته بود،نگاه کرد به آسمان.و با عشقی لطیف، گفت:«تَوَفَّنِي مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِي بِالصَّالِحِينَ»(مرا مسلمان بمیران، و به نیکوکاران ملحق کن) (سوره یوسف، آیه ۱۰۱)و من، بال گشودم…بر بستر عشق، روحش را به سوی نور بردم.</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 10:40:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه داستان (قسمت سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-ozijpvl9mjde</link>
                <description>داستان سوم – «رازهایی که پدرم گفت»نویسنده : همایون گرماب سریراوی: اسماعیل(ع)، فرزند ابراهیم (ع)مکان: کنار کعبه، در واپسین سال‌های عمر ابراهیمدر واپسین روزهای عمر پدرم، زمانی که دیوارهای کعبه تازه قد کشیده بودند و هنوز بوی گلِ خشت‌های دعا از آن به مشام می‌رسید، پدرم بر سنگی نشست.خورشید در حال افول بود، اما چشمانش، چونان صبحی زنده، درخشنده می‌ماند.و من، فرزند او، نشستم در سایه‌اش.گفت:«اسماعیل…پیش از آن‌که به دنیا آیی، پیش از آن‌که حتی پدرت نامی در زمین داشته باشد، من در دل بابل، تنها با خدا آشنا شدم…»🔥 آغاز راهکودکی‌اش را در شهری سپری کرده بود که خورشید را می‌پرستیدند، ماه را می‌ستودند، و بت‌ها را می‌آراستند.اما ابراهیم، از همان خردسالی، ناآرام بود. با هر طلوع، دلش آرام نمی‌گرفت؛ با هر ستاره، سوالی تازه در ذهنش جوانه می‌زد.به من گفت:«من شب‌ها به آسمان خیره می‌شدم، نه برای پرستش، بلکه برای یافتن کسی که روشنی دهد…»و اینچنین گفت خداوند:فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا قَالَ هَٰذَا رَبِّي ۖ فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِينَ(و چون شب بر او فرود آمد، ستاره‌ای دید. گفت: این پروردگار من است. و چون غروب کرد، گفت: من افول‌کنندگان را دوست نمی‌دارم. (انعام، 76))و پدرم این آیه را برایم خواند با صدایی لرزان…نه از پیری، بلکه از سوزی که آن شب‌ها در دلش شعله می‌کشید.🪓 عصیان در معبدبابل، شهر بت‌ها بود. بت‌های طلایی، نقره‌ای، چوبی… اما همه بی‌صدا، بی‌حرکت، بی‌جان.و پدرم، در میان آن معبد، تنها فریادِ زنده بود.به من گفت:«اسماعیل، من با تبر نه به بتی حمله بردم، بلکه به جهلشان… به غفلت. و چون پرسیدند که چه کسی این‌چنین کرد، به بزرگ‌ترین‌شان اشاره کردم…»قَالَ بَلْ فَعَلَهُ كَبِيرُهُمْ هَٰذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِن كَانُوا يَنطِقُونَ(گفت: بلکه این کار را بزرگ‌ترشان کرده است! اگر سخن می‌گویند، از آن‌ها بپرسید! (انبیا، 63))و من خندیدم، اشک در چشم، از آن شوخ‌طبعی پر رمز پدرم…🔥 در دل آتشپادشاه، نمرود، خشم گرفت. مردم را فراخواند. گودالی عظیم کندند. آتشی افروختند که پرندگان نمی‌توانستند از بالایش عبور کنند.و ابراهیم، خاموش، به سوی آن گام برداشت.گفت:«اسماعیل، در آن لحظه که مرا در آتش می‌افکندند، قلبم سردتر از شعله‌ها بود؛ نه از ترس، از یقین.»و آنگاه آسمان فرمان داد:قُلْنَا يَا نَارُ كُونِي بَرْدًا وَسَلَامًا عَلَىٰ إِبْرَاهِيمَ(ما گفتیم: ای آتش! بر ابراهیم سرد و سلامت باش! (انبیا، 69))پدرم لبخند زد…گفت: «در دل آتش، من گرمای پروردگارم را یافتم… نه سوزان، که عاشقانه.»🌾 هجرت، میوه‌ی صبرپس از نجات، او هجرت کرد.از خاک بت‌ها، تا سرزمینی خشک… جایی که مرا و مادرم، هاجر، نهاد.پرسیدم: «پدر، چرا ما را در بیابانی بی‌آب رها کردی؟»گفت:«نه از روی بی‌مهری، که به فرمان مهربان‌ترین…»و سپس با بغضی پنهان، آیه‌ای را زمزمه کرد:رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنتُ مِن ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِندَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ(پروردگارا، من بعضی از نسل خویش را در دره‌ای بی‌کشت و زرع، کنار خانه‌ی حرمت‌دار تو ساکن ساختم… (ابراهیم، 37))و خداوند، زمزم را از دل خاک رویاند…و زندگی از سنگ برآمد.🕊️ قربانی شدن، تولدی دیگرروزی مرا خواب دید…که در راه خدا، قربانی می‌شوم.به من گفت:«اسماعیل، من رؤیایی دیده‌ام… آیا تو مرا یاری خواهی کرد؟»و من، کودک نوجوان، با دلی که فقط نور پدر را شناخته بود، گفتم:يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ ۖ سَتَجِدُنِي إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ(ای پدر! آنچه مأموری انجام بده، مرا –اگر خدا بخواهد– از شکیبایان خواهی یافت. (صافات، 102))و آنگاه که تیغ بر گلویم نشست…فرمان آمد: «ای ابراهیم! کافی‌ست… تو وفادار بودی.»🕋 ساختن خانه‌ای برای خداو امروز، من و پدر، این خانه را بنا نهادیم.خانه‌ای بی‌پادشاه، بی‌زَر، بی‌سلاح…خانه‌ای تنها برای یاد او.پدرم گفت:رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا ۖ إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ(پروردگارا، این را از ما بپذیر، که تویی شنوا و دانای مطلق. (بقره، 127))و من می‌دانم، این کعبه، نه از سنگ، که از صبر پدرم ساخته شده…از یقین، از غربت، از آتشی که نسوزاند…و از خونی که ریخته نشد.</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 09:01:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه داستان (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-omteqvaipjrh</link>
                <description>🕊️ داستان دوم – «و پرندگان، باران را به یاد دارند»نویسنده: همایون گرماب سریراوی: یک پرنده‌ی سپید در آسمان قوم نوحمن پرنده‌ای‌ام از روزگار باران‌های پیش از طوفان، از زمانی که آسمان هنوز ساکت بود و دل‌ها تیره. در آسمان قوم نوح پرواز می‌کردم…و نخستین‌بار که او را دیدم، در دل کوه بود؛ خاموش، تنها، چشم در خاک، دل در آسمان.نوح… مردی که نگاهش با زمین نبود.در آن روز، نوری از آسمان بر دل او فرود آمد. ما پرندگان دانستیم که این انسان، دیگر مانند دیگران نیست.او برگزیده شد… پیام‌آور شد.خداوند به او گفت:إِنَّا أَرْسَلْنَا نُوحًا إِلَىٰ قَوْمِهِ أَنْ أَنذِرْ قَوْمَكَ مِن قَبْلِ أَن يَأْتِيَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ(ما نوح را به سوی قومش فرستادیم: «قوم خود را بیم ده، پیش از آنکه عذابی دردناک به سراغشان آید.» (سوره نوح، آیه 1))و او برخاست. نه با شمشیر، که با کلام. نه با خشم، که با گریه.اما انسان، دلش سخت‌تر از سنگ است.نوح سخن می‌گفت، و آنان می‌خندیدند. شب سخن می‌گفت، و آنان سنگ پرتاب می‌کردند.من از بالا نگاه می‌کردم. بارها دیدم که چگونه بچه‌ها را از پدران‌شان پنهان می‌کردند تا گوششان با نام خدا آشنا نشود.نوح هر بار می‌گفت:رَبِّ إِنِّي دَعَوْتُ قَوْمِي لَيْلًا وَنَهَارًا(پروردگارا! من شب و روز قومم را دعوت کردم (نوح، 5))اما پاسخشان جز طرد و آزار نبود.زیر بارانِ دشنام و تمسخر، دل او فرو می‌ریخت، ولی لبخندش را از یاد نبرد.من بر شانه‌اش می‌نشستم… و گاه در خلوت کوه، آواز او را می‌شنیدم، زمزمه‌ای که نه از گلویش، که از جانش برمی‌آمد:الهی، دل‌خسته‌ام… نه از دشمن، از دوری توزخم‌های زبان‌شان، تنها وقتی می‌سوزد که یاد تو خاموش شودو آسمان، خاموش بود…سال‌ها گذشت… نه ده سال، نه صد… نهصد و پنجاه سال.و من، شاهد پیر شدن مردی بودم که ایمانش جوان مانده بود.آنگاه، نوح دست برداشت از سخن گفتن با مردم، و سر بر آستان دوست گذاشت:رَبِّ لَا تَذَرْ عَلَى الْأَرْضِ مِنَ الْكَافِرِينَ دَيَّارًا(پروردگارا، هیچ‌کس از کافران را بر روی زمین باقی مگذار! (نوح، 26))آسمان، تکان خورد.باران، از دل ملکوت فرمان گرفت.نوح، مأمور به ساختن کشتی شد.و مردم… می‌خندیدند.دیدم که چگونه می‌گفتند: «نوح، دیوانه شده است! در بیابان، کشتی می‌سازد!»اما من دیدم که خدا با او بود… در هر میخ، در هر چوب.و صدایی که هر شب در جانش نجوا می‌کرد:وَاصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنَا وَوَحْيِنَا(و کشتی را برابر دیدگان ما و با وحی ما بساز (هود، 37))و آنگاه… روز موعود رسید.باران، آرام آغاز شد.زمین، دهان گشود.آسمان، اشک ریخت.ما پرندگان، آخرین پرواز را کردیم.و نوح، با دل خونین، دید که پسرش…پسر خودش… حاضر نشد سوار شود.قَالَ سَآوِي إِلَىٰ جَبَلٍ يَعْصِمُنِي مِنَ الْمَاءِ… قَالَ لَا عَاصِمَ الْيَوْمَ مِنْ أَمْرِ اللَّهِ(پسر گفت: به کوهی پناه می‌برم که مرا از آب حفظ کند. نوح گفت: امروز هیچ پناهی از فرمان خدا نیست (هود، 43))و موج آمد.و پسر، رفت…کشتی بالا رفت، چون دل شکسته نوح.بر موجی که چونان کوه بود، کشتی همچنان ایستاد، به قدرت عشق.روزها گذشت…و آن‌گاه که کوه‌ها از آب سر بر آوردند، نوح گفت:رَبِّ أَنزِلْنِي مُنزَلًا مُبَارَكًا(پروردگارا، مرا در جایگاهی مبارک فرود آور (مؤمنون، 29))و کشتی، ایستاد بر کوه جودی.و ما پرندگان، دوباره آواز خواندیم…نوح، باقی عمر را با خاک گذراند…با زمین، با درخت، با یاد خدا.و آن روز که دلش آرام گرفت، خاموش شد…اما نه برای ما، نه برای آسمان، نه برای دریا.او رفت… ولی صدای گریه‌های شبانه‌اش هنوز با بادهاست.و ما پرندگان، هر بار که باران می‌بارد، او را به یاد می‌آوریم…باران که می‌بارد، هنوز صدایی هستاز دور، از دل کوه، انگار کسی می‌گوید:خدایا… نجات ده…</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Tue, 27 May 2025 08:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه داستان (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-wsmdj6nipo0u</link>
                <description>داستان اول از مجموعه داستان های در جستجوی نورنویسنده: همایون گرماب سری راوی: یکی از فرشتگان ملکوتمن یکی از آن بی‌شمارانی هستم که هیچ‌گاه دیده نمی‌شویم، اما همیشه ناظر بوده‌ایم. نه بر ما اختیار بود و نه وسوسه، تنها اطاعت، تنها حضور.آن روز… روزی که فرمان آمد:«إِنِّي خَالِقٌ بَشَرًا مِن طِينٍ»بادهای ملکوت ایستادند. ما سکوت کردیم. در نگاه جبرئیل درنگی افتاده بود. همه‌چیز در آستانه‌ی تغییری بزرگ بود.خدا از گل آفرید. گل خیس. گل خام. من دیدم که چگونه آن گل شکل گرفت، قامت گرفت. نگاه نداشت، ولی هیبت داشت.من از نور بودم… او از خاک.سپس صدا پیچید:«فَإِذَا سَوَّيتُهُ وَ نَفَخْتُ فِيهِ مِن رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ»ما بی‌درنگ سجده کردیم. چاره‌ای نبود. ولی در دل، هزار پرسش پیچید. چرا به خاک؟ چرا چنین فرمانی؟من سر بر خاک نهاده بودم که بوی تکبر را شنیدم.او… ایستاده بود.ابلیس.دیدم که چگونه در سکوت ایستاد و نگاهش پر از تحقیر بود. خدا پرسیدش:«ما مَنَعَكَ أَلَّا تَسْجُدَ؟»و او پاسخ داد با صدایی سنگین و مغرور:«أَنَا خَيْرٌ مِنهُ خَلَقْتَنِي مِن نَارٍ وَ خَلَقْتَهُ مِن طِينٍ»در آن لحظه، نه فقط نافرمانی، که پرده‌ای از نور ربوده شد. آنچه درون ابلیس بود، اکنون آشکار گشت: «من» بود، نه خدا.ما بهت‌زده نظاره می‌کردیم. خداوند، او را راند. نه از مقام، که از رحمت.و آنگاه آدم برخاست.دیدم که چگونه نخستین انسان، در بهشت گام برداشت و نمی‌دانست چه مسئولیتی بر دوش دارد.ابلیس، همچنان در کمین بود. صدایش در هوا پنهان بود، اما ما شنیدیم. او گفت:«لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ»روزها (اگر در ملکوت زمانی باشد) گذشتند.من نگاه می‌کردم. آدم تنها نبود. زنی در کنار او بود، آفریده شده از او و برای او، تا با هم انس بگیرند.در دل بهشت، شجره‌ای بود. نه از آنِ ایشان.و من دیدم آن لحظه را… لحظه‌ای که وسوسه، به صدای نجوا درآمد.ابلیس گفت:«هَل أَدُلُّكَ عَلى شَجَرَةِ الْخُلْدِ وَ مُلكٍ لا يَبلى؟»آدم نگریست. زن نگریست. مکث کردند…و خوردند.بهشت، سکوت کرد.فرشتگان، سر فرو بردند.من در آن لحظه، نگاه خدا را دیدم. نه خشمی بود و نه تعجبی. فقط حکمت.و آدم… سر به خاک نهاد. من صدای گریه‌اش را شنیدم.می‌گفت:«رَبَّنا ظَلَمنا أَنفُسَنا وَإِن لَم تَغفِر لَنا وَتَرحَمنا لَنَكونَنَّ مِنَ الخاسِرينَ»خداوند، مهربان است… همیشه مهربان‌تر از گناه ما.او، واژه‌هایی به آدم آموخت. واژه‌هایی که کلید بازگشت بودند.فَتَلَقّى آدَمُ مِن رَبِّهِ كَلِماتٍ فَتابَ عَلَيهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوّابُ الرَّحيمُو من، همان فرشته‌ای که در آغاز تنها نظاره‌گر بود، برای نخستین بار، لرزشی در نورم احساس کردم… چیزی شبیه شوق…شاید چون انسان فهمیده بود که هر سقوطی، آغاز یک جست‌وجوست…جست‌وجوی نورتو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیزکه کسی راه نیابد به درون خانه‌ی دوستـ حافظ</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 22:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم خنجر دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%AE%D9%86%D8%AC%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-pp5jplw2jnxl</link>
                <description>Homayoun Garmabsari تلخ ترین زخم‌ها آن‌هایی هستند که از دست دوستی بر قلب می‌نشینند. ضربه‌ای که نه از دشمن، بلکه از کسی که روزگاری به او اعتماد داشتیم، می‌آید، بیش از درد جسمانی، روح را می‌خورد. اما در این زخم‌ها، درسی نهفته است؛ آزمونی از صبر، شناخت و دگرگونی. آنکه از خنجر دوست زخمی شده، اگر برخیزد، نیرومندتر می‌شود. در دل ,درد حکمت نهفته است، و در هر زخم، جرقه‌ای از روشنگری.</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 12:34:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>️ فقر عرفانی؛ تجملِ بی‌نیازی از غیر</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%EF%B8%8F-%D9%81%D9%82%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-zssjm9jppkxw</link>
                <description>Homayoun Garmabsriدر دنیایی که انسان‌ها به‌دنبال انباشتن هستند، عارف، عاشق بی‌چیز بودن است.اما این بی‌چیزی، فقر معمولی نیست.فقر عرفانی یعنی دل بریدن، نه دست تهی داشتن.یعنی هیچ نداشتن، اما همه چیز بودن…فقر عارفانه، همان حالتی‌ست که در آن قلب انسان، از غیر خالی و از خداوند پر می‌شود.اینجا دیگر پول، مقام، شهرت و حتی علم، معیار ارزش نیست؛بلکه میزان فقر در پیشگاه محبوب، ملاک بزرگی‌ست.📿 ابوسعید می‌گوید:«فقر، آن است که چیزی نداشته باشی،و اگر داشتی، دلت بدان نبندد.»عارف حقیقی، نه از روی ناچاری، بلکه از روی عشق، بی‌نیاز می‌شود.فقر او، انتخابی‌ست؛ نوعی آزادی.او نه دربند داشته‌هاست، نه ترسان از نداشته‌ها.🌌 فقر عرفانی یعنی…داشتن دلی سبک، بی‌وابسته به دنیازیستن در لحظه، بی‌نگرانی از فردافروتنی، نه فخردعا، نه توقعتسلیم، نه تساهل🌿 نتیجه:فقر عرفانی، ثروتمندترین حالت یک انسان است.چرا که در این فقر، انسان خود را از همه‌چیز خالی می‌کندتا خدا در او جای بگیرد…</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 10:14:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موفقیت یعنی برخواستن دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-gjlhsms67vgd</link>
                <description>Homayoun Garmabsari موفقیت یک اتفاق نیست؛ یک انتخاب است.انتخابی که در دل سختی‌ها شکل می‌گیرد،در لحظه‌هایی که دیگران دست می‌کشند،اما تو تصمیم می‌گیری ادامه بدهی…موفقیت همیشه با پیروزی آغاز نمی‌شود،بلکه با نیت، اراده و تکرار تلاش‌های کوچک شکل می‌گیرد.موفق کسی‌ست که از شکست‌ها درس می‌گیرد،نه کسی که هیچ‌وقت شکست نخورده!یادمان نرود:“موفقیت، جایگاهی نیست که در آن بایستی،بلکه مسیری‌ست که در آن رشد می‌کنی.”از امروز، حتی با یک قدم کوچک، مسیر موفقیتت را بساز.تو سزاوار بهترین‌ها هستی؛ فقط باید برخیزی و شروع کنی.</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 10:07:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده ی روزگار پر هیاهو</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%B1-%D9%87%DB%8C%D8%A7%D9%87%D9%88-vsxcatk0gh1d</link>
                <description>در دنیایی که لحظه‌ای سکوت پیدا نمی‌شود، آرامش ذهن تبدیل به گنجی نایاب شده است. همه‌چیز با سرعت می‌گذرد؛ اخبار، پیام‌ها، افکار و حتی نگرانی‌ها. اما آیا تا به حال از خود پرسیده‌ای: ذهن من چه زمانی واقعاً آرام بوده؟آرامش ذهن فقط یک احساس خوب نیست؛ یک ضرورت حیاتی‌ست. ذهنی آرام، بستری‌ست برای رشد، خلاقیت، تصمیم‌گیری درست و حتی عشق ورزیدن. بدون آرامش، هیچ چیز درونی واقعی نیست؛ نه شادی، نه موفقیت، و نه حتی دعا.چگونه به آرامش ذهن برسیم؟🌿 ۱. نفس بکش، اما آگاهانهتنفس آگاهانه یکی از ساده‌ترین و مؤثرترین راه‌ها برای آرام‌کردن ذهن است. فقط ۳ دقیقه در روز، چشمانت را ببند، آرام نفس بکش و به جریان هوا در بدنت توجه کن.📵 ۲. با خودت تنها باش، بدون موبایلگاهی باید از همه چیز فاصله گرفت تا دوباره به خود نزدیک شد. چند دقیقه در روز را بدون تکنولوژی، فقط با خودت بگذران.📿 ۳. ذکر و مراقبه؛ غذای روحتکرار نام‌های الهی، مراقبه یا گوش دادن به نوای آرام، ذهن را از سرگردانی نجات می‌دهد و ریشه‌های اضطراب را خشک می‌کند.🌳 ۴. طبیعت؛ معلم خاموش آرامشیک پیاده‌روی ساده در طبیعت می‌تواند معجزه کند. درختان حرف نمی‌زنند، اما ذهن را به سکوت دعوت می‌کنند.📔 ۵. ذهن‌آگاهی (Mindfulness)تمرین ذهن‌آگاهی به تو یاد می‌دهد که در لحظه زندگی کنی. نه در گذشته جا بمانی و نه از آینده بترسی.آرامش ذهن یعنی چه؟آرامش ذهن یعنی سکوت درونی… یعنی همان لحظه‌ای که از جنگ با خودت دست می‌کشی.یعنی پذیرفتن آن‌چه هست، بدون اضطراب از آن‌چه نیست.یعنی قلبی مطمئن، فکری روشن، و نگاهی عمیق‌تر به زندگی.جمله‌ای از درون“آرامش واقعی آن نیست که طوفان‌ها خاموش شوند،بلکه آن است که در دل طوفان، آرام بمانی.”</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Mon, 26 May 2025 09:55:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D9%BE%D8%B3%D8%B1-oyp4gkxk1qzj</link>
                <description>نامش آشناست . می شناسی و می خوانی نام او را،صدایش که می کنی لبخند می زند،  نگاهت می کند و تو چنان غرق در لذت می شوی که می خواهی جان را برایش قربانی کنی.پسر است و شیرین ، پسری که تو می خواهی همیشه برایت کودک بماند پسر عزیز من اهورا ... دوستت دارم </description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2020 19:14:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکته در عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@khadamatlinux/%D8%B3%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-mmjylllvthzh</link>
                <description>زندگی از جایی شروع میشه که هیچ وقت منتظرش نبودی ، جایی قرار می گیری که انتظارش را نذاشتی اختیاری در تصمیم گیری نداری و محکوم به بودن هستی. بودن و زندگی کردن در اوج حضور ، دنیا پر و خالی می شود از بودن ها و نبودن ها و تو در این میان باید بمانی ، بجنگی ، و بخوای که موفق بشی.در میان این همه شلوغی تو ناگهان عاشق می شوی.  زندگی با عشق آغاز میشه و ختم ش را عاشقانه می خوانند ، عشق گاهی تلخ است و گاه شیرین .عشق ناب است و کمیاب .عشق سرآغاز هستی  و عشق می شود تو.</description>
                <category>همایون گرماب سری</category>
                <author>همایون گرماب سری</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 16:34:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>