<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خادمی ماشاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@khademimashari141</link>
        <description>«جهان وقتی معنی دارد که درد را بتوان در وزن و قافیه ریخت ، وگرنه واژه‌ها هم بی‌پناه‌اند»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:42:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4018443/avatar/jhypV3.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خادمی ماشاری</title>
            <link>https://virgool.io/@khademimashari141</link>
        </image>

                    <item>
                <title>« ث ب ث »</title>
                <link>https://virgool.io/@khademimashari141/%D8%AB-%D8%A8-%D8%AB-v41tgm856fuu</link>
                <description>« ث ب ث » نشاید دید و راستین من اما به معجزه سوال و کلمات ، باوری ژرف گونه دارم ..خوشا باز به شب پر شراره و ماه باریک ، بر رخسار فلکی و بر من نوجوان ، که انجسام عالمی شد قطور خویش ..« از اثبات قدم‌ها ، اثبات دستاوردا ، اثبات شخصیتی ، اثبات چیرگی و اثبات یک چهره ماندگار .. »بساط عمرم ، کسری از لحظاتی شد که مرداب « اثبات » را باور کنم و برای همه چیز ، محتاج به اثبات باشم ، چه بسی والایش پنهانی سازم که خواه یکپارچه ذهن و ذهنیتم شود .« از ثابت قدم‌ها - تثبیت دستاوردا - ثبوت شخصیتی - ثبات چیرگی و ثبت یک چهره ماندگار .. »جداً که چه خانواده مفیدی‌اند ، گر بیاموزیم که این واژگان همگون ، عجب کلمات پر حکمتی‌‌ند . چو مفهومی که بسته بر ماست روایت ، اگر مکث کنیم و از خود پرسیم ؛ چنین گفت دیگری :« بی‌خیال بابا که واقعاً دلم داغونه . »« بی‌خاصیتم نسبت به هر چی که روزگارمه . »« خداییش مرگم خیلی بهتره‌ واسه‌ی اونا . »و من چنین پرسیدم دیگری :« بی‌خیال بابا ، واقعاً دلت داغونه ؟ »« بی‌خاصیتی ، نسبت به هر چی که روزگارته ؟ »« خداییش مرگت ، خیلی بهتره‌‌ست واسه‌ی اونا ؟ »و اینک ، از شیرینی زبان چه بگویم که سرزنده و چالاک شوی ؟ گر سخنی ز من میگویی که پوست و استخوانم به نوازش بستاند ؟ چه در دل نیکان داری که بنویسی و بخوانم ؟</description>
                <category>خادمی ماشاری</category>
                <author>خادمی ماشاری</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 19:47:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چکان در به در خیابانی</title>
                <link>https://virgool.io/@khademimashari141/%DA%86%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-aaadeqoiejf8</link>
                <description>دل‌تنگی .. یعنی زنده ماندن ! یعنی خودشناسی و آغوش گرفتن لحظات بی در و بایستی پیاپی ..ابر هایی که صبح ها و شب گاهان پرسه می‌زنند ، نیمی از جهان را به بارانی اردوان می‌کنند که ماه محاوره نیز از دیدگاه ها محو نمی‌شود .چکه چکه ، ناظر درختانیم که حین آب‌تنی برگ ها ، عیناً می‌نوشند و می‌شویند تا از دم آوند سبزینه شوند . زیستن را نیاموختند اما از غریزه به شکوه‌مندی خود بی‌چون و چرا ادامه می‌دهند .چراغ خیابانی نیمه روشن میان این درخت پر طراوت و مجلل ، که ساعت ها در این آواز دیرینه چشمک می‌زند ، هرازگاهی شبان از این خیابان ساکت می‌گذرم و حس خالصانه‌ای گریبان گیر این دل نازکم می‌شود .از این صحنه‌ بی‌پریشان ، چتری بی‌دغدغه می‌خواستم که زیر آن سایه تکیه کنم یا از دور بنشینم و به این دیدنی زیبا خیره بشوم .حتی خیالش پیش از خوابیدن ، معنا فردایم را می‌سازد ؛ حاضرم که حتی واسه‌ی چند ثانیه‌ای هم که شده بیام و اندکی با تمام وجود ببینم و بلَمسم .افسوس به اون یکی از بازگشتای من که شاخه هایش بریده شد و کلی برگ فرسوده و پیر بر زمین ریخت ... این را زمانی مینویسم که شاهد همان چراغ خسته‌ای شدم که دیگر هیچگاه روشن نشد .منتها نوشتم ، زیرا میخوام که یادگار ذهن و روزمره‌ام باشد و هر روز ارزش دیدنی ها و بوییدنی های لحظاتم را درک کنم . یعنی در حال باشم و از هیچی دریغ نکنم . شما هم چه چیزی دارید که میخواهید سال ها موندگار ذهنتان باشد ؟</description>
                <category>خادمی ماشاری</category>
                <author>خادمی ماشاری</author>
                <pubDate>Wed, 03 Dec 2025 19:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَمَد و دَنده پَرپَرو</title>
                <link>https://virgool.io/@khademimashari141/%D9%85%D9%8E%D9%85%D9%8E%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%8E%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D9%8E%D8%B1%D9%BE%D9%8E%D8%B1%D9%88-iqnlagnckn4d</link>
                <description>خاطرات گل ممد [ داستانک بر اساس آمیزش خاطرات خودم و یه ذره نیمه واقعی نوشته شده .. ]« دیگه باید برگردیم خونه .. » این حرف هم منو عصبانی می‌کنه هم خوشحال ! ای کاش میشد خونه رو هم بر میداشتیم با خودمون می‌بردیم سفر ؛ تازه این همه راه میخوایم با ماشین برگردیم خسته میشم .دیگه مامان و بابا واقعاً گفتن که بریم ، خیلی خواهش کردم که بازم بمونیم ولی نمی‌شد ؛ آخرش مجبور شدم کمک کنم که وسایل هامونو جمع کنیم و قبلش با مامان و بابا بزرگ خداحافظی هم کردیم .همینجوری که با خاله و پسر خاله سوار ماشین داشتیم می‌رفتیم ، من از پنجره ماشین روستای بابابزرگم رو نگاه میکردم . هوا خیلی گرم بود و بابا هم کولر زده بود ولی دوباره اذیت می‌شدیم ... نمیدونم چرا اینجوریه .بابا هم اومد صدای آهنگ را بیشتر کرد و باهم دست زدیم و خوندیم . میدونی چیه ؟ آهنگ های ماشین‌مون خیلی زیادن ، اینقدر زیاد که تا خونه هم پخش می‌کرد اصلاً تموم نمی‌شد !نمیدونم چطوری آهنگ ها اینقدر می‌خونن و خسته نمیشند ؟ من بلد نبودم که همه رو بخونم ، پس برای همین الکی می‌خوندم که نفهمن بلد نیستم ولی یه دفعه ساکت شدن و ازم خواستند که بخونم .. یه لحظه ترسیدم ، خجالت کشیدم و هر کاری کردن یه چیزی بگم هیچی نگفتم ... خاله گفت اشکال نداره و فقط گوش می‌کردیم .جلوتر که می‌رفتیم ، خورشید خانم هی پشت کوه قایم میشد و بعد آفتاب‌ می‌زد توی چشمم ، نمی‌دونم چرا اینجوری باهام شوخی می‌کرد و وقتی فهمیدم که همش داره میاد دنبال ما ، تعجب کردم و خیلی خوشحال شدم ؛ پس هر چی پسرخاله سربه‌سرم می‌ذاشت خورشید رو ول نمیکردم .وقتی که به شهر کوچیکی رسیدیم ، بابا وایستاد و با مامان رفت مغازه و صبر کردیم ، دیدم که کلی خوراکی گرفته‌اند و به منم کیک دادن که بخورم تا سیر بشم ولی من دلم بیشتر کیک می‌خواست و مامانی گفت که هنوز اجازه نیست و منم تحمل نداشتم . پس صبر کردم که حواسشون پرت بشه یا بخوابند یواشکی بردارم .داشتم حواسم رو جمع میکردم که پسرخاله‌ام یهو به من گفت که یکی بیرون داره دنبال‌مون می‌کنه ! منم گفتم کجا و اون گفت : « نمی‌بینی ؟ اون آدم سیاهه داره از تپه و کوه میدَوه ؟ » تا اینطوری گفت منم دیدمش و از ترس زود قایم شدیم .همون لحظه پرسیدم کیه و گفت « اون عمو لنگ درازه ! » این دیگه خیلی عجیب بود برام که از کارتون ، چطوری بیرون اومد و دنبال‌مون میامد ... باهم اینقدر یواشکی نگاهش کردیم که آخرش خسته شد و ما بردیم .مامان و بابا و خاله بلاخره خوابیدند ولی نمیتونستم پسر خاله ام رو گولش بزنم ، پس باهاش هم دست شدم و خیلی حرفه‌ای خوراکی هارو برداشتیم و خوردیم . باورم نمی‌شد که بابام رانندگی می‌‌کرد و هیچی نفهمید ؛ شایدم فهمید ولی چیزی نگفت .کم کم داشت خوابم می‌برد که دیگه شهرمون رو دیدم . خیلی شاد شدم که داریم به خونه نزدیک تر میشیم ولی نمی‌تونستم از شادی جیغ بزنم چون اونا بیدار میشن و گناه دارن . به قل بابا هیچی مثل خونه‌ی خود آدم نمیشه ...الان فهمیدم که پسر خاله شیطونم جدی جدی خوابیده و میگفتم ها که چرا سر و صدا نمی‌کرد .. به ساختمون های شهر سلام کردم و دلم براشون تنگ شده بود .البته همونجا خوب به پنجره و بالکن زل زده بودم تا اگه تک تیراندازی کاری‌مون داره ، بگم که خیلی هم حرفه‌ای نیستی بچه جون .. و دوباره به ترافیک رسیدیم و گیر ماشین ها افتادیم .منم داشتم ماشین هارو نگاه می‌کردم و از بعضی ماشین های عجیب غریبی که توی بازی های تلویزیونی داشتن ، تعجب کردم برای اینکه واقعاً وجود دارند .با این حال یه ماشین پشتی همش داشت پشت سر ما میومد دنبالمون و همش حس می‌کردم که داره ما رو تعقیب می‌کنه ، پس حواس‌مو جوری جمع کرده بودم که اگه یهو حمله کردن از خونواده دفاع کنم . خداروشکر راهشو عوض کرد چون فهمید با کی طرفه .از دیدن جا های دیگه فهمیدم که داریم به خونه‌مون می‌رسیم ، الکی خودمو زدم به خواب که منو ببرن به رخت خواب دوست داشتنی‌ام . همزمان هم که خوابیدم ، داشتم حدس می‌زدم که داریم از کجا رد میشیم .. فکر کردم و فکر کردم تا اینکه خاله و پسر خاله خداحافظی کردن فهمیدم که اول رفته بودیم خونه‌شون .دیگه از دست انداز ، این ور و اون ور رفتیم تا اینکه ماشین ایستاد و دیگه آماده بودم که قشنگ به خواب الکی برم ... همینکارو کردم و جدی جدی گیر ندادن و موفق شدم . ولی دیگه خوابیدم و صبح بیدار شدم ، یادم رفت اسباب بازیم رو توی ماشین بردارم .[ در کمال و خلاصه ، امیدوارم که خوش‌تون بیامده .. حالا بی‌شوخی از کدوم این لحظات خیالی تجربه‌شو داشتید ؟ براستی که جز منو پسر خاله تنها که نیستیم ؟ ]</description>
                <category>خادمی ماشاری</category>
                <author>خادمی ماشاری</author>
                <pubDate>Thu, 30 Oct 2025 00:54:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>« نامیرا خوش‌ذوق »</title>
                <link>https://virgool.io/@khademimashari141/%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B0%D9%88%D9%82-i33exgkgjrph</link>
                <description>خاطرات بچگی ، از اون دوره های ویژه‌ای بوده که فقط و فقط در انحصار خودمان بوده ، یعنی هیچ‌کسی نمی‌تونه شبیه‌ ما رو تجربه کنه .ذهنیت بچه‌سال‌ها ، مجموعه‌ایست از باورا ، اشتیاقا و دیدگاه هایی که یا قَشنگ‌ترین ( شایدم وحشتناک‌ترین ) خاطراتو ناخواسته به خورد خُلقیاتشان می‌‌کنند .آره ، میخوام بگم که یه کودک قادره همه چیزو قبول کنه ، از خرافه‌ترین فرضیه هارو ، شیرین‌ترین دروغارو و حتی بدترین نگاه هارو .درباره کودک درونیم هرچی که بوده ، چشمانم در رویا پردازی الکی قَد می‌‌بُرد که هیچ چیزو عادی نمی‌دیدم .مثل اون فرش خونه‌ که واسه ماشین کوچک اسباب بازیم ، دنیایی رنگارنگ با جاده‌ای پر ماجرا می‌دانستم که باید دست فرمونَ‌مو ثابت کنم ؛ یا اون یخچال کُهنه‌ که برایم چو پیرمرد سخنگویی بود که از کاغذ رنگی های کوچِکش ، هروز حال و احوالم‌و می‌پرسید .هرچند که مرز واقعیت‌و موقتاً توجیه می‌کردم ... البته همین طرز نگاه انکار شدست که مارو به حقیقت نزدیک‌تر می‌کنند ؛ چیزی که این کودک همین الانم توی گوش‌مون زمزمه‌شو می‌کنه .چون دارای خصلت جدا ناپذیریند که تا جون داریم نامیران . راستیش اونا در عادتای الان خودِ مایند که شکلشون رو اینطوری قایم کردند . حتی در عادت های کوچک ... حتی در عادت های اشتباه .~~~~از آنجا که مغز استاد فریب کاریست .. بهترین اسم برای این دلتنگی رو می‌شه « کودک درونی » گذاشت ؟</description>
                <category>خادمی ماشاری</category>
                <author>خادمی ماشاری</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 21:39:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذات کنج‌کاو❔</title>
                <link>https://virgool.io/@khademimashari141/%D8%B0%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D8%A7%D9%88-igpexzqwcgto</link>
                <description>همه‌ی ما کنجکاو زاده شده‌ایم ؛ بسته به اینکه چقدر بهش اهمیت می‌دیم ..تا تحصیلم در هنرستان تموم شد ، ذات کنجکاوی‌مو بیشتر بکار انداختم ، ولی وابسته به همون تنها‌ نگری که هم زجر بود ، هم مفید .با اینکه داخل محیط نه چندان سالمی می‌گذروندم ، بعضی وقتا زمان از دستم در می‌رفت و منم توی تلهِ پلکی افتادم که سه ماه متوالیم ، با اراده‌‌ای گذشت که تا الان باید تبدیل به عادتام میشد ؛ البته به همون قدرم ، واسم تازه نبود که معنای خوشبختی‌و جستجو می‌کردم ریشه به ریشه .نه که آرامش دهنده بود با این روزگار ، هرچند از شاه‌رگی دارم مینویسم که به پای یکمی از عمر گرون گذشت ! یعنی همین امشبه که دونستم خوشبختی رو ، فقط خود برای خودمان قادریم معنا کنیم . از بچه‌ای که خوشبختی رو در داشتن خوراکی می‌بینه ، تا بزرگسالی که مادیات رو ؛ نوجوانی‌م پلی این ها که مال خودم‌و « یادگیری » تمثیل کردم .با این اطمینان که یادگیری نامحدوده ، ذهن رو جوان می‌کنه و نیمه دیگر تهی رو ، به اصالت می‌بخشه . هم اکنون خوشحالم که به یه تیکه جدید و ارزش‌مندی رسیدم . در مورد خودم پیش‌بینی می‌کنم که اون جای خالی نهایی ، اونی که مطمئناً کامل‌ترم می‌کنه ، کسب تجربه به همراه آزمون و خطاست .اینجاست که مشتاقم بپرسم در مورد این پازل درونی ، احیاناً به اندازه آموختن نامحدوده یا بن‌بستی هم داره ؟</description>
                <category>خادمی ماشاری</category>
                <author>خادمی ماشاری</author>
                <pubDate>Thu, 28 Aug 2025 19:47:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رگه‌ی خالصانت تدبیر باد ، بر شراب اجدادمان ، تقدیر باد .</title>
                <link>https://virgool.io/@khademimashari141/%D8%B1%DA%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D8%B5%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%AA%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%82%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-qmfk6a5jhaj9</link>
                <description>پری‌شبی بود 17 تیر ، بدان که زمان جفت بشد ، نوشته‌ای را دیدم که منظور بداد :این کار مرا دلپذیر آید... و من دوست دارم از هر لهجه و سخنی که بر زبانت رانده شود... نسخه‌ بردارم..لیکن.. نه از سر گستاخی است و نه از برای رنجاندن خاطرت.. اگر رضای تو در آن نباشد.. و خواهی که این شیوه خاص خودت بماند..این خواسته را با دل و جان درک میکنم..پس شب‌ات به‌خیر و نیکو باد.. به امید آن‌که شبانگاهی.. سراسر آرامش و فراغ بال نصیب‌ات گردد..اونقدر جیگرم به حال آمد که با وسواس ، شعری بنوشتم :از کجا سود الهام ، شد سودایی از جنس رنج ؟ / براستی که اشرف خالقان ، گر مخلوقی نستانند / خالق دل ها از که گیرد جان ؟ / رضایم بر اینست که حرمت صبا ساکن بماند / نه ز بار کنشی ، از راهزن کنشگر / چراکه جذای ایرانیان ، شاعریست زیرخاکی / ما همگان از بند شاعران زاده می‌شویم / پس باشد همیشه این خصلت در چارچوب پارسی / ای خوشوقت به من و تو / که پارسی گوییم و بس / دگر چه خواهی از هنر ؟ درحالی که زبانت هنر دوست می‌بارد و پاک ؟ سخنان من با دیروز و امروز مرتبطست / چه بسی کهن دلیرم و چه بسی اینک ولی‌یم / ما همانیم که بی‌شک ، کلمات را در آغوش می‌نگریم . / قرض بگیر شربتم را که نوش‌جانت / رگه‌ی خالصانت تدبیر باد ، بر شراب اجدادمان ، تقدیر باد .با ساخت این پست ، نه به خودنمایی و نه به اضافه گویی .. بلکه یادگاری باشد تا هرگاه از « مذا » بودنم خسته‌گیر بشدم ، یادم آید که منم میتوانم از عمق نیمه‌تهی خود ، جملاتی خلق کنم که روزی یه دل امن را به لرزه آورد .</description>
                <category>خادمی ماشاری</category>
                <author>خادمی ماشاری</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 22:57:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جونیده‌ی 66</title>
                <link>https://virgool.io/@khademimashari141/%D8%AC%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-66-pzirskxvuika</link>
                <description>شما در رادیاتور اسپرینگز هستید بامزه ترین شهر کوچک در شهرستان کاربراتور .چند روز پیش ، یکی از نوشته های خودنویس خوندم که از دیالوگ ماتر ، اون یدک‌کش اهل جاده ۶۶ ، بخشی از فروتنی خویش دانست که بازتاب گذشته‌های نه چندان دور وی‌یست .به گمانم ، در کاوش یه رنجی گران‌بهاست که بگوید :«این رنج‌و سختی‌را دوست دارد ، یادگار اوایل آموختنیست نمی‌خواهد دست بردارد.»به عبارتی نوعی زخم شباهت‌به ماتر که نخواهد احیا کند ، بلکه بجای جلب‌توجه ها ، تبدیل به دیالوگ ویژه کند .در دیدگاه خودم ، مفهوم -حسادت- با جوانه رسیده‌تری برداشت شد ؛ اینکه از حسدورزی ، نوعی انگیزه‌ای بپنداریم که تا یه قسمت از وجود ما پسندیده و قابل پذیرش باشد .آری نشاید پخته تر از اونیم جهت فلسفه بافی درباره -حسد- ، لاکن همین پرسش ، بخشی از ماجراجویی من در شناخت و درک بینش‌هاست .-سودای واقع طلبیتون چگونست ؟ احیاناً مثل من در جاده‌ی سفر می‌جویید یا حرفه‌ای‌تر و هدفمند‌ ترست ؟</description>
                <category>خادمی ماشاری</category>
                <author>خادمی ماشاری</author>
                <pubDate>Sun, 08 Jun 2025 13:00:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجشبه‌شب</title>
                <link>https://virgool.io/@khademimashari141/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B4%D8%A8%D9%87-%D8%B4%D8%A8-u9j1tiuriova</link>
                <description>پنجشبه شبیو به‌یاد دارم که از لحظه‌ی بیداری تا همین حالا، آذرخشی از یادگیری در ذهنم بجهید. مملو از ذهنی شوریده که از شاخه‌ به شاخه‌ای می‌پرید، ولی نه برای سرگرمی، که برای بیداری.امشب، ماه را نیم‌رخ بدیدم. پاداشای فوری همان شیرینی های بی‌طعم ، باز وسوسه‌ام کردند؛ دورشون عین آسیاب ، چرخیدمو چرخیدم که یه لحظه‌ در خودم فرو رفتم، درست مثل آن کلاغِ قصه‌گو در تیتراژ «شنگول‌آباد» که آمد و رفت... و من، ماندم. با نیمه‌راهان خردادِ پارسال.حالا اینجایم. کسی که ترکش جنگ نرم را خورد، بی‌آنکه پا روی مین گذاشته باشد. من یک جانباز خاموشم، و آمده‌ام تله‌ها را بشناسم و خنثی کنم. من، خادمی ماشاری‌ام.نویسنده‌ای تازه‌نفس، نیمه‌تهی، اما با آشیانه‌ای پر از تجربه‌های سوخته. آمده‌ام تا هم‌رزم کلمات شوم.</description>
                <category>خادمی ماشاری</category>
                <author>خادمی ماشاری</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 22:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>