<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خلیل احمدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@khahkav</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:35:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4369758/avatar/MDJgWb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خلیل احمدی</title>
            <link>https://virgool.io/@khahkav</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;سنگ‌ها می‌مانند&quot; یا &quot;آب می‌گذرد&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@khahkav/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%AF-o97js6mkm6lz</link>
                <description>صبحی زود، بر لب جوی نشستم.آب زلال موج‌زنان می‌گذشت. علف‌ها از دلش روییده بودند با گل‌های سفید و صورتی و قرمز و زرد. همه با موج در رقص بودند، تسلیم جریان. پروانه‌ها آزادانه از این گل به آن گل می‌رفتند - می‌نشستند، می‌بوییدند، لمس می‌کردند.نگاهم به ته جوی افتاد.سنگ‌های ریز و درشت در ژرفا خودنمایی می‌کردند. نور صبحگاهی جلای ویژه‌ای به آن‌ها داده بود - صاف، صیقلی، درخشان. اما بی‌حرکت. فقط نظاره‌گر.سطح آب، گاهی زلال، گاهی کدر. گاهی طوفانی، گاهی آرام. بوته‌ها با آب می‌رقصیدند - تند، آهسته. آب می‌گذشت، همه را به حرکت می‌آورد.ته جوی، ثابت می‌ماند.گاهی ذره حرکتی، چرخشی. گاهی خس و خاشاک می‌آمد و سنگ‌ها را می‌پوشاند، نور را می‌دزدید. برای لحظه‌ای، ناپدید می‌شدند.اما می‌ماندند.آب می‌آمد. می‌رقصید. می‌رفت.سنگ‌ها می‌ماندند.نشستم و نگاه کردم. به رقص آب، به لرزش گل‌ها، به پرواز پروانه‌ها. و به سنگ‌هایی که زیر همه این طوفان، ساکت بودند.چه بسیار که فریب سطح را خورده‌ایم. طوفان را دائمی پنداشته‌ایم، زلالی را جاودانه. با هر موج، خود را گم کرده‌ایم.گاهی می‌خندیم، گاهی می‌گرییم. گاهی نور می‌گیریم، گاهی تاریک می‌شویم. می‌ترسیم که این حال، همیشه بماند.اما عوارض‌اند، نه ذات.آب می‌گذرد.سنگ می‌ماند.خورشید بالاتر آمد. آب همچنان می‌گذشت. سنگ‌ها همچنان آنجا بودند - صیقلی، آرام، نظاره‌گر عبور زمان.از جا برخواستم.اما تصویر سنگ‌ها با من مانداما تصویر سنگ‌ها با من ماند.</description>
                <category>خلیل احمدی</category>
                <author>خلیل احمدی</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 18:53:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمانی که کبوترها از آن گذشتند</title>
                <link>https://virgool.io/@khahkav/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%AF-krairl7biy9y</link>
                <description>نزدیکی‌های غروب بود که به فراز کوه رفتم. تنها.دلم می‌خواست از همه‌چیز فاصله بگیرم؛ از هیاهوی روستا، از نگاه‌ها، از پرسش‌هایی که پاسخی نداشتند.کشتزارهای سرسبز، همچون دریایی از زمرد، کوه را از هر سو در آغوش گرفته بودند. کوه، در میان این همه سبزه، تنها بود؛ وصله‌ای خاکستری، غریبه‌ای که در جمع آشناها مانده بود. بی‌اختیار حس کردم من هم شبیه او هستم.باغ‌ها سرشار از شکوفه بودند. نسیم بهاری عطرشان را می‌برد و در فضا می‌پراکند؛ بوی آغاز. روستاهای اطراف، چون نقش‌هایی ریز بر فرش سبز دشت، از آن بالا پیدا بودند.آن‌سوتر، کوهی بلندتر سر به آسمان کشیده بود. جاده‌ای آسفالته، مانند کمربندی سیاه، بر کمر زمین بسته شده بود. ماشین‌ها می‌رفتند و می‌آمدند و دودشان، خطی تیره بر هوا می‌کشید؛ نشانه‌ای از رفتن‌هایی که مقصدشان معلوم نبود.تمام روستا زیر پا بود. دود تنورها بالا می‌رفت و در هوا می‌چرخید. صدای یکنواخت موتورهای دیزلی که آب را از دل زمین بیرون می‌کشیدند، تنها آهنگی بود که سکوت عصرگاهی را می‌شکست. کشاورزان، خمیده بر خاک، مشغول کار بودند؛ همان کارها، همان روزها.کبوترها در نزدیکی می‌چرخیدند؛ بالا، پایین، این‌سو و آن‌سو. می‌نشستند، دمی می‌آسودند و دوباره پر می‌گشودند. همیشه در همان حوالی بودند؛ خوگرفته به دانه‌ای آشنا و سقفی مطمئن.ناگهان، دسته‌ای دیگر در افق پدیدار شدند.از شمال آمدند؛ بی‌مکث، بلندپرواز. زیر بال‌هایشان دشت‌ها و کوه‌ها می‌لغزیدند و آن‌ها می‌رفتند. نه ایستادند، نه چرخیدند. فقط گذشتند؛ رو به جایی که دیده نمی‌شد.کمی بعد، در دوردست‌های جنوب ناپدید شدند.من نشسته بودم و نگاه می‌کردم؛به آن‌ها که رفتند،و به آن‌ها که ماندند.به جاده‌ای که دور می‌شد،و به دودی که بالا می‌رفت و محو می‌شد.خورشید پایین‌تر رفت. سایهٔ کوه دراز شد.و من هنوز آن‌جا بودم، خیره به آسمانی که رد پرواز را نگه داشته بود.</description>
                <category>خلیل احمدی</category>
                <author>خلیل احمدی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 14:54:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی های کودکانه</title>
                <link>https://virgool.io/@khahkav/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-fofcmapabswf</link>
                <description>بازی های کودکانهوقتی از خانه بیرون می‌زدم، اولین چیزی که همیشه نگاهم را می‌گرفت، بچه‌هایی بودند که بازی می‌کردند و سروصورت و لباس‌شان پر از خاک بود. گله‌های گوسفند هم به مزرعه می‌رفتند تا چرا کنند و همه این‌ها، صحنه‌ای زنده و پر از شور و هیجان ایجاد می‌کردند. من با صدای خنده‌ها و شادی بچه‌ها از خانه بیرون می‌آمدم. بازی‌های کودکانه زیبا و جذاب بودند و بخشی از کارهای همیشگی ما بودند. می‌پریدم وسط بازی و شروع می‌کردم به یارگیری جدید. با دویدن و جنب‌وجوش، کنار یکی می‌ایستادم و تصمیم می‌گرفتم چه نقشی در بازی داشته باشم. هر بار که کسی مرا پذیرفت، وارد بازی می‌شدم و با تمام وجود می‌دویدم و پریدن‌ها و تلاش‌هایم را برای تثبیت جایگاهم ادامه می‌دادم. زمین خاکی زیر پایمان با هر قدم گرد و غبار ریز به هوا می‌فرستاد و وقتی باد می‌وزید، صدای خنده‌ها و فریادهای شادی در میان زمین‌های سبز و کشتزارها می‌پیچید. گاهی بازی به رقابت تنگاتنگی تبدیل می‌شد. بچه‌ها با اشتیاق و گاهی با سرسختی، تلاش می‌کردند بهترین نقش را پیدا کنند و هر کس می‌خواست برنده باشد. دعواهای کوچک هم رخ می‌داد؛ یک اشتباه یا دست کشیدن نابجا موجی از اعتراض و صداهای بلند ایجاد می‌کرد، اما همه‌چیز زود فراموش می‌شد و دوباره می‌خندیدیم و دوستی‌ها محکم‌تر می‌شد. این لحظات، درک ما را از صبر، همدلی، شجاعت و فروتنی شکل می‌داد و حتی دعواها، مهارت حل اختلاف را به ما می‌آموخت. با گذشت زمان و خستگی از دویدن و یارگیری، بازی آرام‌تر می‌شد. صدای مادران و پدران که از خانه‌ها به گوش می‌رسید، ما را به خانه فرا می‌خواند: «بیا داخل، ناهار آماده است!» با دست‌های خاکی وصورت‌هایی سرخ از دویدن، یکی‌یکی به خانه‌ها برمی‌گشتیم و خاطرات شیرین بازی، هنوز در ذهنمان زنده بود. هر بازی، فراتر از تفریح بود. در دویدن‌ها و یارگیری‌ها، یاد می‌گرفتیم صبر کنیم، نوبت بدهیم و در گروه همکاری کنیم. شکست و پیروزی، هر دو درس‌هایی بودند که دوستی و مهارت‌های زندگی را به ما می‌آموختند. بازی‌ها همچنین فرصتی برای خلاقیت بودند؛ با توپ، سنگ یا هر وسیله ساده‌ای قوانین و داستان‌های جدید می‌ساختیم و حس استقلال و اعتمادبه‌نفس در ما رشد می‌کرد. کودکی در آن روستای کوچک، مانند جواهری در دل خاک و زمین بود. زمین‌های زراعی، درختان تنومند، نهرها و بوی خاک تازه، صحنه‌ای زنده و پر از حیات بود که ما را با طبیعت و یکدیگر پیوند می‌داد. هر روز که از خانه بیرون می‌زدیم، با شادی و شور در دل، دنیای خودمان را می‌ساختیم؛ دنیایی که فراتر از محدودیت‌ها بود، دنیایی که در آن دوستی، همدلی و جسارت، ارزشمندترین دارایی‌ها بودند. و هر بار که به خانه برمی‌گشتیم، با خاک و خستگی و خاطراتی شیرین، می‌دانستیم که کودکی‌مان نه فقط گذرگاهی برای بزرگ شدن، بلکه جایی بود که پایه‌های زندگی و شخصیت ما شکل گرفت.</description>
                <category>خلیل احمدی</category>
                <author>خلیل احمدی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 14:15:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان نقش جهان میان زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@khahkav/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-gkxhe5lb0gxk</link>
                <description>پیش‌گفتارهر بار که به میدان نقش جهان می‌روم، حس می‌کنم در قلب تاریخ و زندگی ایستاده‌ام. این میدان فقط یک مکان نیست؛ آینه‌ای است که شادی و غم آدم‌ها، عشق و بی‌تفاوتی، امید و فراموشی را در خود بازتاب می‌دهد. آن روز اردیبهشتی، صحنه‌ای پیش چشمم شکل گرفت که نمی‌توانستم بی‌تفاوت از کنارش بگذرم. زن و مردی که کنار هم بودند، اما فاصله‌شان از عرض میدان بیشتر بود؛ و پسری که تازه فهمید در دل زیبایی ایستاده است. این نوشته، یادداشت ساده‌ای از همان روز است؛ تلاشی برای ثبت لحظه‌ای که به من یاد داد زندگی همیشه همین‌جاست، درست در جایی که ایستاده‌ایم. 🌟 میان نقش جهان، میان زندگیدوشنبه‌ای در اردیبهشت، ساعت ده صبح. دوچرخه را کنار نیمکت گذاشتم و نشستم. آفتاب هنوز مهربان بود، نه تندِ ظهر. میدان نقش جهان پر بود، اما نه آن‌قدر که آزار بدهد؛ همهمه‌ی شهر از دور می‌آمد و اینجا فقط زمزمه‌ای آرام شنیده می‌شد. مردمان در رفت‌وآمد بودند: تنها، چندتایی، دسته‌جمعی؛ شاد و غمگین، چاق و لاغر؛ گویی نمونه‌ای از همه‌ی بشریت در آن صبح بهاری گرد آمده بودند. در میانشان، زن و شوهری توجه مرا جلب کردند. زنی با مانتوی گل‌دار پرشور سخن می‌گفت و مرد فقط گاهی سر تکان می‌داد. زن با قدم‌های سبک پیش می‌آمد، چنان که می‌خواست همه‌ی بهار را یک‌جا به شوهرش هدیه کند. مانتوی گل‌دارش در باد نرم اردیبهشت می‌رقصید و چند تار موی مشکی‌اش زیر آفتاب برق می‌زد. دستش را دراز کرده بود تا دست مرد را بگیرد، اما او دستش را در جیب نگه داشت؛ مانند کسی که از سرما می‌ترسد، در هوایی که گرم بود. چشم‌های زن پر از برق بود؛ همان برقی که سال‌ها پیش مرد را بی‌خواب می‌کرد. حالا همان چشم‌ها با شوق و امید با او سخن می‌گفتند. اما مرد نگاهش را به خطوط سنگ‌فرش دوخته بود، گویی چیزی را می‌جست که دیگر وجود نداشت. زن مکث کرد. تبسمش لرزید، اما دوباره خنده‌ای محو بر لب نشاند؛ خنده‌ای که دیگر به چشم‌هایش نمی‌رسید. مرد تنها لحظه‌ای نگاه سردی به او انداخت و دوباره سر به زیر شد. شانه‌هایش خمیده بود، همچون درختی که امیدی به بهار ندارد. برای من معما بود که چرا این مرد در برابر آن زن پرشور چنین خاموش و سرد مانده است. زن دیگر سخن نگفت. دستش آرام پایین آمد؛ انگار چیزی در دلش شکست، صدایی که تنها خودش شنید. هنوز کنار هم راه می‌رفتند، اما فاصله‌ی میانشان از عرض میدان بیشتر شده بود. من روی نیمکت نشسته بودم و دلم می‌خواست فریاد بزنم: «نگاهش کن! فقط یک بار درست نگاهش کن! دارد التماست می‌کند که دوباره عاشقش شوی!» اما خاموش ماندم. تنها نگاه کردم؛ نگاه کردم که چگونه عشق پیش چشمم رنگ می‌باخت، همچون گل‌هایی که زیر آفتاب بی‌آب می‌مانند. زن لحظه‌ای ایستاد، چشم به گنبد مسجد دوخت، در گفت‌وگو با خدای خویش. اشکی بر گونه‌اش لغزید، سریع با نوک انگشت پاکش کرد تا مرد نبیند. سپس لبخندی ساختگی زد و آرام گفت: «باشه… بریم خونه.» و رفتند؛ دو نفر کنار هم، اما هر کدام در جهانی جدا. پشت سرشان، گنبد هنوز آبی بود، اما انگار کم‌رنگ‌تر شده بود. در همین اندیشه بودم که ناگهان صدای غرش موتوری سکوت میدان را شکست ومقابلم ایستاد. پسرک کلاه ایمنی‌اش را برداشت، موهایش آشفته، چشم‌هایش پر از کنجکاوی. پرسید: «ببخشید، میدان نقش جهان کجاست؟» خنده‌ام گرفت، اما تلخ بود؛ هنوز غم آن زن در دلم بود. با دست دور تا دور اشاره کردم: «دقیقاً همین‌جایی که ایستاده‌ای، پسر. وسط نقش جهانی.» چشم‌هایش گرد شد. نگاهش را بالا برد به گنبد فیروزه‌ای مسجد، به ایوان‌های عالی‌قاپو، به درشکه‌هایی که آرام می‌چرخیدند. گویی تازه از خواب بیدار شده بود. لبخندی زد، کمی خجالت‌زده، و گفت: «وای! پس همین‌جاست؟» بعد کلاه را گذاشت، گاز کوچکی داد و رفت. دود موتورش هنوز در هوا بود که خنده‌ام بلند شد؛ خنده‌ای واقعی. نشستم و به پسرک فکر کردم. چقدر ما هم همینیم؟ درست در دل زیبایی ایستاده‌ایم و دنبال جایی دیگر می‌گردیم. در قلب زندگی نشسته‌ایم و خیال می‌کنیم زندگی جای دیگری است؛ جایی با تابلوی بزرگ‌تر، موسیقی بلندتر، عشقی پرهیجان‌تر. صدای زنگوله‌ی درشکه می‌آمد. بوی خاک نم‌خورده و قهوه در هوا پیچیده بود. آفتاب بالاتر رفته بود و سایه‌ام کوتاه‌تر شده بود. بلند شدم، دوچرخه را سوار شدم و آرام رکاب زدم. میدان نقش جهان هنوز همان‌جا بود؛ بزرگ، آرام، بی‌تفاوت به عجله‌ی ما. فقط این بار من می‌دانستم کجا ایستاده‌ام؛ درست در قلب نقش جهان، درست در قلب زندگی.</description>
                <category>خلیل احمدی</category>
                <author>خلیل احمدی</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 03:18:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب تصمیم</title>
                <link>https://virgool.io/@khahkav/%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-avqlfk6rwx2p</link>
                <description>آن شب، تقریباً کلاس اول راهنمایی بودم. هنوز نوجوانِ تمام‌عیار نشده بودم، ولی دیگر بچه هم نبودم. پدرم شیفت شب کارخانه بود و آبیاری زمین به عهده‌ی من افتاده بود. فانوس قدیمی‌ام را برداشتم، بیل را روی شانه‌ام گذاشتم و راهی مزرعه شدم.فانوس نور زیادی نداشت؛ فقط دایره‌ای کوچک جلوی پاهایم را روشن می‌کرد و شاید دو متر اطراف را. انگار دیواری سیاه و بلند دورم کشیده بودند و من با آن شمعِ ضعیف، مرزهای تاریکی را عقب می‌راندم. دومین ماه بهار بود. زمین سرسبز، هوا خنک، نسیم ملایمی علف‌ها را مثل موج دریا تکان می‌داد. بوی گل‌های وحشی و خاک نم‌خورده همه جا پیچیده بود. ماه کامل وسط آسمان نشسته بود، مثل یک گوی نقره‌ای جادویی. ستاره‌ها ریز و درشت چشمک می‌زدند و گاهی شهابی مثل شمشیری نورانی از بالای جو می‌گذشت و در یک چشم به هم زدن گم می‌شد.صدای شرشر آب که از لای بوته‌های گندم رد می‌شد، آدم را مست می‌کرد. گاهی تصویر ماه در آب می‌افتاد و می‌شکست. قورباغه‌ها قورقور می‌کردند و زیر نور فانوس جست‌وخیز می‌رفتند. پرنده‌های شب بالای سرم می‌چرخیدند و صدای بال‌زدن‌شان می‌آمد. هوا پر از پشه بود؛ دور فانوس چرخ می‌زدند و یکی‌یکی صورت و گردن و دست‌هایم را نیش می‌زدند.اما چیزی که لذت همه‌ی این زیبایی را خراب می‌کرد، صدای عوعو سگ‌ها ی ولگرد بود. گاهی نزدیک، گاهی دور. قلبم تند می‌زد. می‌دانستم اگر یکی‌شان تصمیم بگیرد بیاید طرفم، کاری از دستم برنمی‌آید. از کشاورزی متنفر بودم؛ کار سخت، خستگی بی‌پایان، درآمد ناچیز. پولی که کفاف حتی نان شب را هم درست نمی‌داد. پدرم هم کارخانه می‌رفت هم زمین را اداره می‌کرد. من مجبور بودم جای خالی‌اش را پر کنم.چندین بار بود که شب‌ها تنها به صحرا می‌آمدم. هر بار به خودم می‌گفتم باید عادت کنم، باید بر ترس از تاریکی و سگ غلبه کنم، باید این سرنوشت را بپذیرم. اما ته دلم چیزی می‌گفت: «نه، نباید.»همان شب، در حالی که آب را راه می‌دادم و پشه‌ها صورتم را می‌خوردند و صدای سگ‌ها نزدیک و دور می‌شد، با خودم کلنجار می‌رفتم. فکر می‌کردم: «باید راهی پیدا کنم که زیاد به پول وابسته نباشد. راهی که با هوش و پشتکار خودم بتوانم جبران کنم.»ناگهان تصویر معلم‌مان آمد جلوی چشمم. همیشه شاد بود، همیشه راضی. لباس تمیز، ماشین، احترام مردم… چرا همین الان، وسط این تاریکی، یاد او افتادم؟دقایقی با این فکر جنگیدم. ذهنم پر از ترس و اضطراب بود، اما همان‌جا، زیر نور کم‌رنگ فانوس و ماه کامل، یک دفعه همه‌چیز روشن شد: تنها راه نجات، درس خواندن است. فقط درس.در دل همان شب پر از وحشت و زیبایی، تصمیم گرفتم. تصمیم گرفتم که دیگر برنگردم. که این آخرین باری باشد که شب‌ها با ترس و فانوس به صحرا می‌آیم.سال‌ها بعد، وقتی از روستای دورافتاده‌مان راهی دانشگاه صنعتی شریف شدم و مدرک مهندسی گرفتم، فهمیدم آن شبِ بهاری، مهم‌ترین شب زندگی‌ام بود. شبی که تاریکی نتوانست مرا ببلعد؛ شبی که خودم تصمیم گرفتم نور را انتخاب کنم.</description>
                <category>خلیل احمدی</category>
                <author>خلیل احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 10:12:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«شبی که در صحرا تصمیم گرفتم شریف قبول بشوم»</title>
                <link>https://virgool.io/@khahkav/%D8%B4%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D8%AD%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%B4%D8%B1%DB%8C%D9%81-%D9%82%D8%A8%D9%88%D9%84-%D8%A8%D8%B4%D9%88%D9%85-oh3zd6ntihgf</link>
                <description>آن شب، تقریباً کلاس اول راهنمایی بودم. هنوز نوجوانِ تمام‌عیار نشده بودم، ولی دیگر بچه هم نبودم. پدرم شیفت شب کارخانه بود و آبیاری زمین به عهده‌ی من افتاده بود. فانوس قدیمی‌ام را برداشتم، بیل را روی شانه‌ام گذاشتم و راهی صحرا شدم.فانوس نور زیادی نداشت؛ فقط دایره‌ای کوچک جلوی پاهایم را روشن می‌کرد و شاید دو متر اطراف را. انگار دیواری سیاه و بلند دورم کشیده بودند و من با آن شمعِ ضعیف، مرزهای تاریکی را عقب می‌راندم. دومین ماه بهار بود. زمین سرسبز، هوا خنک، نسیم ملایمی علف‌ها را مثل موج دریا تکان می‌داد. بوی گل‌های وحشی و خاک نم‌خورده همه جا پیچیده بود. ماه کامل وسط آسمان نشسته بود، مثل یک گوی نقره‌ای جادویی. ستاره‌ها ریز و درشت چشمک می‌زدند و گاهی شهابی مثل شمشیری نورانی از بالای جو می‌گذشت و در یک چشم به هم زدن گم می‌شد.صدای شرشر آب که از لای بوته‌های گندم رد می‌شد، آدم را مست می‌کرد. گاهی تصویر ماه در آب می‌افتاد و می‌شکست. قورباغه‌ها قورقور می‌کردند و زیر نور فانوس جست‌وخیز می‌رفتند. پرنده‌های شب بالای سرم می‌چرخیدند و صدای بال‌زدن‌شان می‌آمد. هوا پر از پشه بود؛ دور فانوس چرخ می‌زدند و یکی‌یکی صورت و گردن و دست‌هایم را نیش می‌زدند.اما چیزی که لذت همه‌ی این زیبایی را خراب می‌کرد، صدای عوض سگ‌ها بود. گاهی نزدیک، گاهی دور. قلبم تند می‌زد. می‌دانستم اگر یکی‌شان تصمیم بگیرد بیاید طرفم، کاری از دستم برنمی‌آید. از کشاورزی متنفر بودم؛ کار سخت، خستگی بی‌پایان، درآمد ناچیز. پولی که کفاف حتی نان شب را هم درست نمی‌داد. پدرم هم کارخانه می‌رفت هم زمین را اداره می‌کرد. من مجبور بودم جای خالی‌اش را پر کنم.چندین بار بود که شب‌ها تنها به صحرا می‌آمدم. هر بار به خودم می‌گفتم باید عادت کنم، باید بر ترس از تاریکی و سگ غلبه کنم، باید این سرنوشت را بپذیرم. اما ته دلم چیزی می‌گفت: «نه، نباید.»همان شب، در حالی که آب را راه می‌دادم و پشه‌ها صورتم را می‌خوردند و صدای سگ‌ها نزدیک و دور می‌شد، با خودم کلنجار می‌رفتم. فکر می‌کردم: «باید راهی پیدا کنم که زیاد به پول وابسته نباشد. راهی که با هوش و پشتکار خودم بتوانم جبران کنم.»ناگهان تصویر معلم‌مان آمد جلوی چشمم. همیشه شاد بود، همیشه راضی. لباس تمیز، ماشین، احترام مردم… چرا همین الان، وسط این تاریکی، یاد او افتادم؟دقایقی با این فکر جنگیدم. ذهنم پر از ترس و اضطراب بود، اما همان‌جا، زیر نور کم‌رنگ فانوس و ماه کامل، یک دفعه همه‌چیز روشن شد: تنها راه نجات، درس خواندن است. فقط درس.در دل همان شب پر از وحشت و زیبایی، تصمیم گرفتم. تصمیم گرفتم که دیگر برنگردم. که این آخرین باری باشد که شب‌ها با ترس و فانوس به صحرا می‌آیم.سال‌ها بعد، وقتی از روستای دورافتاده‌مان راهی دانشگاه صنعتی شریف شدم و مدرک مهندسی گرفتم، فهمیدم آن شبِ بهاری، مهم‌ترین شب زندگی‌ام بود. شبی که تاریکی نتوانست مرا ببلعد؛ شبی که خودم تصمیم گرفتم نور را انتخاب کنم.</description>
                <category>خلیل احمدی</category>
                <author>خلیل احمدی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 01:08:48 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>