<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Khairuddin Rahmani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@khairuddin.rahmani</link>
        <description>روزنامه نگار/ دانشجوی کارشناسی ارشد دانشگاه علامه طباطبایی، تهران</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:51:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/357455/avatar/9lMmfx.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Khairuddin Rahmani</title>
            <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>موزه معصومیت</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%DB%8C%D8%AA-axkku8kp8qwq</link>
                <description>کتاب موزه معصومیتاورهان پاموک نویسنده ترکی که در سال ۲۰۰۶ برنده جایزه نوبل ادبیات شد در این کتاب خود درباره روابط میان انسان‌ها، جنگ سنت و مدرنیته و عشق پرداخته است.این رمان شاید یکی از جالب‌ترین و جذاب‌ترین کتابی‌ست که در باب عشق و ناکامی نوشته شده است که با خواندن آن وارد دنیای عاطفی آدم‌ها می‌شوی که حسرت، یاس، شادی رسیدن به معشوق و تپیدن برای یک دیدار دوباره را حس میکنی. هم‌چنان نه تنها عشق که به شرح و وصف دوستی نیز پرداخته شده که ترا به‌سوی دوستی و رفاقت در این دنیای چند رنگی تشویق می‌کند. همانطوری که در پشت جلد این کتاب نوشته است: «وقتی موزه معصومیت را می‌خوانید، فقط عشق نیست که در آن تجلی پیدا می‌کند بلکه دوستی، پیوند، جذابیت، خانواده و خوشبختی هم مورد بحث قرار می‌گیرد و می‌بینید که دلتان نمی‌خواهد از دنیای رنگی کتاب خارج شوید.»پاموک این رمان را در شش سال نوشته و همزمان با نوشتن آن به جمع آوری اشیایی که در این کتاب ذکر شده است نیز پرداخته تا بتواند موزیمی را به همین نام بسازد که این موزیم اکنون در خیابان «جورکوچوما» در استانبول موقعیت دارد.این رمان در قالب خاطره نویسی از زبان «کمال» شخصیت اول داستان، نقل می‌شود که درباره عشقی‌ست پر از رنج، درد دوری و نرسیدن. کتاب با این جملات «کمال» که عاشق دختری‌ست بنام «افسون» اینگونه آغاز می شود:«می‌دانستم که این لحظه شادترین لحظه زندگی‌ام است. اگر می‌دانستم این لحظه شادترین لحظه زندگی هم خواهد بود، هیچ‌وقت آن را از دست نمی‌دادم. با آرامشی عمیق تمام وجودم از آن حس طلایی پر شد. شادمانی‌ای که شاید چند ثانیه طول کشید اما برای من به اندازه ساعت‌ها و سال‌ها گذشت. روز دوشنبه ۲۶ می ۱۹۷۵ بود. چند لحظه مانده به ساعت سه انگار از گناه و جزا و پشیمانی نجات پیدا کردیم»کمال با آنکه در شرف نامزدی با دختری دیگری قرار دارد در دام عشق «افسون» می‌افتد. راست گفته اند که دوست داشتن قاعده ندارد، و با خواندن این رمان می‌دانیم که عشق، آزادی است. رابطه‌ی که در آن عشق نباشد شبیه به رابطه پرنده درون قفس با صاحبش است به قیمت اینکه صاحب پرنده، پرنده‌اش را دوست دارد؛ اما عشق به تو می‌فهماند که به بال زدن فکر کن ولو با بال‌های شکسته.البته باید بگویم که بنده عشق باشید، نه بنده معشوق و صد البته از هر دو جهان آزاد. آدمی، اگر آزادی را از دست بدهد، دیگر هیچ چیز ندارد. آدمی که آزاد نباشد معشوق هم نمی‌تواند بشود چه رسد به عاشق.‌ گاهی هضم و فهم ماجراهای عاشقانه سخت می‌شود و گاهی ساده؛ اما عشق چیزی هست که خودت از خودت برای خودش می گذری، کاری را که «کمال» برای «افسون» در این رمان می‌کند. او هشت سال تمام به خانه «افسون» که حالا ازدواج نیز کرده می رود و حتا ته سیگاری‌های او را برای ساختن موزیم جمع آوری می‌کند.کمال که از خانواده ثروتمند و متمول ترک است و در مناطق اشراف نشین استانبول «نشان‌تاشی» زندگی می‌کند با دختری بنام «سیبل» که او نیز از یک خانواده بزرگ و سرمایه‌دار است در شرف نامزدی قرار دارد؛ اما یک روز وقتی قصد خرید هدیه‌ی برای نامزدش را دارد با «افسون» که دختر فقیر که از بستگان او نیز می‌باشد مواجه شده و جرقه‌های عشق در دل هردو پیدا می‌شود. کمال با تصور اینکه می‌تواند پس از ازدواج با سیبل همچنان افسون را در کنار خود داشته باشد با سیبل نامزد می‌کند، اما پس از شب نامزدی افسون به ناگهان ناپدید می‌شود و پس از آن کمال با یک سردرگمی و رنج بی‌نهایت در فراق فسون به سر می‌برد.پس از برهم خوردن نامزدی کمال و سیبل، او هشت سال تمام هرشب به خانه افسون که حالا ازدواج نیز کرده می‌رود و هرشب برای تسکین درد خود به اشیاء پناه برده و اشیایی را که متعلق به افسون معشوقه اش را جمع‌آوری و بدین ترتیب موزه‌ای از آن‌ها می‌سازد. کمال برای آرام شدن و تسکین خود به اشیا پناه می‌برد و هرچیزی که نشانی از افسون داشته باشد حتا ۴۳۱۲ ته سیگاری‌های افسون را که در مدت هشت سال، جمع آوری و نگه می‌دارد که برای او ارزشمند است.او در جایی میگوید:« قدرت اشیا به اندازه خاطراتی که در دلشان دارند در تخیل ما جلوه گر می شود من فکر می کنم که تمام اشیا از این قدرت برخوردار اند  حتا میوه ها.»موزه معصومیت واقع در خیابان جورکوچوما در استانبولیادداشت:اورهان پاموک این موزیم را  در ۸۳ بخش منطبق بر ۸۳ فصل این رمان ساخته است و در هر بخش اشیا و وسایل مرتبط با همان بخش از کتاب را نیز می‌توان مشاهده کرد. اگر روزی توانستم به استانبول سفر کنم یکی از جاهایی را که باید ببینم، «موزیم معصومیت» است.</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 15:27:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حق ما این نبود!</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D8%AD%D9%82-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-z8b43hvpuklw</link>
                <description>دیروز حوالی ساعت دو بعد از ظهر مبایلم زنگ خورد. مردی آن طرف خط که از صدایش معلوم بود آدم سالخورده‌ی است، خودش را تکسی‌ران معرفی کرد و گفت: &quot;آغا مهمان داری!&quot;من که از سه هفته پیش شنیده بودم یکی از بهترین رفقایم از راه قاچاق وارد ایران شده، دانستم این مهمان همانی‌ست که با دل ناخواسته منتظرش بودم.‌لابُد می‌پرسید، چرا دلِ ناخواسته؟ چون کم و ییش از آنانی که آمده بودند، شنیده بودم مسافرینی که از راه قاچاق می‌آیند چه رنجی‌ می‌کشند. و اگر‌ این رفیقم قبل آمدنش از من نظر می‌خواست، قطعا با آمدنش از این طریق راضی نمی‌شدم.تکسی‌ران، آدرسی برایم فرستاد و گفت خود را سر ساعت باید آنجا برسانم تا مهمانم را تسلیم شوم. با عجله خودم را به محله‌ی‌ که آدرس داده بود رساندم، پس از حدود ده دقیقه انتظار کشیدن مهمانم رسید، با وضع آشُفته و حس و حال گرفته.حقش هم بود، بیش از ۲۰ شبانه روز در کوه و صحرا‌های گرم و سوزان مرزی منزل کرده بود، نیروهای‌مرزی بی‌رحم هیچ‌چیزی برایش نگذاشته بودند، مبایل، چمدانِ لباس و حتا  کفش‌هایش را گرفته بودند.چون من‌‌ نمی‌توانستم او را خوابگاه بیاورم با دوست دیگری هماهنگی کردم اتاقی از دوستان را در حومه‌های تهران برایش پیدا کردیم. در راه از دوستم پرسیدم چرا آمدی؟ تو که اونجا وظیفه داشتی وضع و حالت بهتر از من بود.گفت: «رفیق دگر‌ امیدی به آنجا نیست» این جمله‌ی‌رفیقم مثل پُتَک بر سرم خورد.با خود گفتم، وقتی امیدی برای آینده و انگیزه‌ی برای ادامه‌ی زندگی نباشد، سخت است ادامه بدهی. حق ما این نبود، این‌گونه آواره شویم.گاهی روزگار طوری پیش می‌آید که مرگ یک آرزو، یک رویا و یا هم یک ایمان و یک باور،  با یک لگد از گلستان امید پرتابت می‌کند به صحرای نا‌امیدی.این روزها هجوم جوانان ما بسوی ایران، آدم را به ياد حال و هواى كازابلانكا و مهاجران اروپا در جنگ جهانى دوم مي‌اندازد كه هر طور شده بود خود را به مراكش رسانده و در آنجا منتظر برگه خروج مي‌شدند تا به کشورهای امریکایی سفر كنند.این داستان مهاجران افغانستانی است که می‌خواهند از طریق ایران به ترکیه و بعد به اروپا بروند. بيشترشان بدنبال حداقل‌هاى زندگى اند و درآمدى كه در افغانستان پيدا نكردند، كمى هواى بيشتر، كمى فضاى بازتر، كمى آفتاب براى پوست تن هاي‌شان. آنها نه از جنگ که از فقر و مشکلات اقتصادی، فرار ميكنند، اينها همانهايى هستند كه موقع جنگ جنگيدند، از گلوله نميترسند، از جهل و تعصب اما بيزار اند.شب را با رفیقم در اتاق دوستان دیگر باهم بودیم از رنج و مشقت‌هایی که در این ۲۰ روز کشیده بود، قصه کرد از هم‌سفرانش که جلو چشمانش تیر خوردند، از ظلمی که بر مسافران روا داشته می‌شود. راستش را بخواهید شب بخاطر اینکه روحیه‌ی رفیقم ضعیف نشود خودم را کنترل کردم؛ اما وقتی صبح با مترو طرف خوابگاه میامدم تمام راه را یکسره گریستم.</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 11:15:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب «پلِ سوخته آخرِ دنیا» روایتی از درد</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D9%84%D9%90-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%90-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-j8kixfnwc7ns</link>
                <description>روی جلد کتاب «پل سوخته آخر دنیا»کتاب «پلِ سوخته آخرِ دنیا» داستان زندگی «نستوه نادری» خبرنگار و مجری تلویزیونی افغانستانی که روایتی‌ست از هفت سال اعتیاد او به مواد مخدر، در تهران به دستم رسید.کاری به موضع‌گیری‌های سیاسی نستوه ندارم، هر آدمی در جامعه طرفداران و بدخواهان خودش را دارد، همان‌‌طور که بدِ مطلق وجود ندارد، خوبِ مطلق را نیز نمی‌توان یافت. هیچ آدمی ادعا کرده نمی‌تواند که خوب‌تر از او یافت نمی‌شود. آدمی‌زاد موجود عجیبی‌ست و نظر به شرایط گاهی خوب و زمانی بد می‌شود.به نقد و بررسی کتاب نیز کاری ندارم، به لحاظ املایی و ادبیات نوشتاری مشکلات خودش را دارد که خود نویسنده نیز اقرار کرده که کتاب به زبان عامیانه نوشته شده است، این کار را می‌گذارم به ناقدان ادبی و آن‌هایی که در این مورد بیشتر می‌دانند.«نستوه» در این کتاب از سال‌های که در اوج شهرت بود و سال‌های که از عرش به فرش کشانیده شد، از رفیقان ناباب و ناجوان‌مرد مثل رئیس تلویزیون نورین، حامد رهگذر، سیدهادی مواد فروش و... از جوان‌مردی برخی معتادان که باوجودی این‌که از جامعه طرد شده اند؛ ولی جوان‌مردی را فراموش نکرده اند، از فداکاری یک خانواده که چگونه هفت سال، بارها فرزند معتادش را با جبین باز می‌پذیرند و برای رهایی او از این دام او را تشویق می‌کنند، یادآور شده است.چیزی که از اول تا آخر خواندن این کتاب حس می‌کنی «درد» است که با خواندن هر مبحثش بُغض می‌کنی و بر بیچاره‌گی آدمی‌زاد که محکوم به زندگی‌ست اشک می‌ریزی.آدمی‌زاد، برخلاف حيوانات و گياهان كه تكليف شان با زندگي شان مشخص است، نمي داند با زندگي اش چه كند. براي همين است كه &quot;يك كاري&quot; می‌كند. حتا اگر آن کار برایش ثمره‌ی جز درد و رنج نداشته باشد. مگر زندگی خودش یک درد نیست؟آدمی بسانِ جزیره ای تنهاست. پناه آورده به خویش، در هر غروب طولانی. بزرگ شده در دامان درد. برآمده از رنجی مکرر. این رنج مکرر تا وقتی قابل تحمل است که با بی‌عدالتی عجین نشود. اما وقتی رنج زندگی و بی‌عدالتی  یکجا شدند، همه چیز حال بهم زن و علی سویه می‌شود؛ انگار  تفاوتی نیست بین هیچ چیز و انتخابی نیست برای هیچ کس. برای همین خواسته یا ناخواسته یگانه پناه‌گاه خود مخدرات را انتخاب می‌کنند تا آنقدر در خود فرو رود، آنقدر کور و کر شود تا نفهمد پیرامونش چه می‌گذرد. البته این‌هم برای ادامه دادن به زندگی‌ست، فقط برای ادامه دادن.ادامه دادن به هیچ، ادامه دادن برای حفظ یک توهم، توهم داشته‌ها، توهم ساخته‌ها و در نهایت جان دادن در پای این توهم.یکی از مهم‌ترین آموزه‌ها در بابِ درد این است که نمی‌توان آن را با کسی قسمت کرد ولو کسانی که عین همان اتفاق را چشیده باشند. درد، چه جسمی، چه روحی رنجی منحصر و به تعداد انسان‌هاست و برای همین انسانِ دردمند به شدت تنهاست.آدم‌های دردمند به شوق رزمی بیهوده و بی پایان با نشدن‌ها، نتوانستن‌ها، نخواستن‌ها، نبودن ها و نداشتن ها می‌سازد. به رنج های نورسیده لبخند می‌زند، و به آوای لبخندهای تازه معطر سرگرم می‌شوند و پرچم سپید دلش را به هر کشتی گم‌شده در اقیانوس نشان می‌دهند، بی‌هراس غرق شدن، بی نگرانی از دوری، خو کرده به حرمان و سرخوشیِ توام.امیدوارم این دردها نستوه را مثل هر دردمندی دیگری پخته‌تر کرده باشد که مطمینم پخته‌تر کرده. آدم‌ها به قدر رنج‌هایش قد می‌کشند، به مرور با رنج‌ها خو می‌کنند و می‌گذارند دردها بزرگش کنند، که دردها برادران تنی آدمی‌زاد است.یادداشت: پل سوخته؛ مکانی‌ست در شهر کابل که بیش از صدها معتاد در زیر آن از سال های متمادی بدینسو زندگی می کنند. نستوه نادری که یکی از مجریان مشهور در یکی از شبکه های تلویزیونی خصوصی در افغانستان بود از سال های 2012 به اعتیاد رو آورد که پس از هفت سال اعتیاد به مواد مخدر نوع «کرستال» مدتی است درمان یافته و اکنون به فعالیت هایش در شبکه های اجتماعی می پردازد و کتابی را نیز که حکایتی است از هفت سال دوران اعتیاد او به چاپ رسانیده است.</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 11:13:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد دل یک درونگرا</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-c92ssdgrajqi</link>
                <description>هر چه بیشتر می‌گذرد زندگی برای یک درونگرا در این دنیا سخت تر می‌شود، دنیا پر شده از برونگراهایی که از روی آگاهی و ناآگاهی، عمدا و سهوا در حال قلدری برای درونگراها و حتی کسانی که میزان برونگراییشان کمتر از آنهاست هستند.و یا درونگراهایی که برای بقا تظاهر به برونگرایی می‌کنند، هر صبح مثل جورابی متعفن که هزار بار پوشیده شده نقاب «بروز» بر صورت می‌زنند و شب با نفرتی عمیق از خود (نفرتی که حتی شاید ندانند از کجا سرچشمه می‌گیرد)، خسته و زخمی و درمانده به غار محبوب؛ اما متروک خود «غار تاریکی و تنهایی» پناه می‌برند.درونگراهایی که از فرط تظاهر چنان احساس فاحشگی روحی، خیانت به خود و سردرگمی و پوچی حس می‌کنند که دیگر نه تنها توان مبارزه و تقلا برای «خود» بودن را ندارند، بلکه دیگر نمی‌توانند در حضور خویش «خود» باشند.ما در دنیایی زندگی میکنیم که برونگراها بر آن حکمرانی می‌کنند؛ اما همواره این درونگراها بودند که آنرا تبدیل به جای بهتری کرده‌اند.</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Thu, 07 Oct 2021 11:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی‌ی که «هدایت» را هدایت نکرد</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%DA%A9%D8%B1%D8%AF-xb61cwfm3obk</link>
                <description>دیروز، سال‌روز مرگ خودخواسته (خودکشی) صادق هدایت بود. برخی‌ها او را نماد آگاهِ فاجعه‌ی دیربیداری می‌دانند.خود کشی هدایت، به‌نحوی شکستِ مدرنیته‌ی بورژوازی و عقلانیت انتقادی است. جامعه‌ی ما شرقی‌ها نخبه‌کُش هست، اگر هدایت در غرب تولد می‌یافت شاید هنوز زنده بود، بیشتر می‌نوشت و خودکشی نمی‌کرد.در جامعه‌ی شرقی هرگاه نخبه‌ای ظهور کرد جامعه پیرامون او از قیاس قامت کوتاه خود با این عظمت خشم‌گرفته، او را یا به کام مرگ فرستاد و یا هم شبیه مولانا و سیدجمال‌الدین از دیار خودش راندند.‏او زمانی در وصف دوران خودش گفته بود: «اتفاقات به صورت احمقانه‌ای رخ می‌دهند و ما هم احمقانه ادامه می‌دهیم.»او از بی‌عُرضه‌گی مردمان روزگار خودش چنان به‌ستوه آمده بود که در هر صفحه‌ی «بوف کور»ش از رجّالگی و لکّاتگی آن‌ها یاد کرده‌ است.یکی مثل هدایت، قلّه‌ی‌ خودآگاهی روشن‌فکر مهجور شرق بود، تا آنجا که حتا کشورش را لایق خودکشی ندانست و در کنج عزلت و غربت در فرانسه با سلامی پرغرور به زندگی پایان داد.در دنیای که برخی افسوس عمر هدر رفته را می خورند و برخی دیگر در فکر میراث و اموال باقی‌مانده اند. صادق هدایت که برای مردن عجله داشت زمانی نوشت:« نه دین دارم که شیطان ببرد، نه مال دارم که دیوان بخورند» و ای داد از این بی تعلّقی به دنیا که حوصله‌اش را سر برده بود و لابد فسق و فجور لکاته‌ها و سرمستی رجاله‌ها نیز برایش جذبه‌ی نداشت.</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 15:08:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قمارباز؛ نخستین کتابی که در 1400 خواندم</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-1400-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-nmiwefcif4dk</link>
                <description>رُمان قمارباز اثر داستایوسکی نویسنده معروف روسی است، آثار داستایوسکی که بیشتر جنبه روانکاوانه دارد، اکثر داستان‌های او سرگذشت مردمی‌ست روان‌پریش، بیمار و عصیان زده. من این کتاب را با ترجمه جلال آل احمد خواندم که چندین دهه قبل ترجمه شده؛ ولی دوستان گفتند سروش حبیبی که در سال های پسین ترجمه کرده، ترجمه بهتری است.قمارباز؛ همانطوری‌که از اسمش هویداست، داستانی‌ست با محوریت قمار؛ که در آن به کرات از طریقه بُرد و باخت، اوصاف قمارخانه و... آمده است. شخصیت اصلی این داستان یک معلم‌خانگی بنام الکسی ایوانویچ است که بخاطر تهیه پول برای خوش‌گذرانی و ادای وام‌های معشوقه‌اش رو به قمار می‌آورد که در یک شب دوصدهزار فرانک را برنده می‌شود.«ایوانوویچ» شبی که به قمار رو می‌آورد حال‌ش را چنین شرح می‌دهد:«گاهی فکر به ظاهر بهت‌آور و عجیبی با چنان قوتی بر انسان مستولی می‌شود که عاقبت آن را تحقق یافتنی می‌پندارد. گذشته از این اگر چنین فکری با تمایل شدید و هیجان آور نیز توام شده باشد گاهی در آخر کار انسان آن‌را هم‌چون امری حتمی و اجتناب‌ناپذیر و مقدر تلقی خواهد کرد.»اما او قبل از این نیز گاهی برای «پولینا» دختری را که دوست دارد، قمار می­کرد. ایوانویچ معلم خانه­گی بچه‌های یک ژنرال روسی است. ژنرالی که با سهل‌انگاری ثروت خود را به باد داده و اکنون در هتلی در یک شهر اروپایی اقامت دارند. شهری که به رولتن‌بورگ معروف است؛ اما در جاهایی از کتاب از هامبورگ نام­برده شده است. (حقیقت ش در مورد اینکه، هردو اسم یک شهر است یا جداگانه نمی­دانم)ژنرال ثروت خود را از دست داده و اکنون مبلغ قابل توجهی به یک فرانسوی به اسم دگریو بدهکار است و تنها امید او برای پرداخت این بدهی، میراثی است که در صورت مرگ مادربزرگ به او خواهد رسید. دگریو او را بخاطر بدهکاری اش به شدت تحت کنترول دارد و در عین حال مخفیانه با نا دختری ژنرال «پولینا الکساندرونا» روابطی دارد.آلکسی ایوانویچ، نیز عاشق «پولینا» است، در حدی که حاضر است برای او هر کاری انجام دهد، حتی حاضر است خودکشی کند. برای همین بخاطر ادای وام های «پولینا» به «دگریو» برای او قمار می­کند.پولینا یکی از شخصیت‌های کلیدی رمان قمارباز است. او با افراد مختلف کتاب، روابط مرموز و عجیبی دارد و در این میان بیشتر از همه این معلم جوان را دست می‌اندازد و از او در جهت منافع خود استفاده می‌کند. به او پول می‌دهد تا قمار کند و پولی که احتیاج دارد را برایش فراهم کند و…در طرف دیگر داستان، ژنرال نیز دل‌باخته زنی اروپایی بنام «مامودزل بلانش» است. کسی که عاشق پول است و فکر می‌کند با مرگ مادربزرگ، ژنرال به ثروت هنگفتی خواهد رسید و بنابراین کاملا به او چسبیده است.که پس از برنده شدن «الکسی ایوانویچ» در قمار «بلانش» با او در پاریس می­رود و در ظرف یک­ماه «دوصدهزار فرانک» را به مصرف می رسانند.تحلیل «قمارباز»تحلیل رمان­‌های داستایوسکی کاری دشواری­ست، و یا شاید از آنجا که من منتقد ادبی نیستم تحلیل و نقد آن برایم دشوار می‌­نماید.بحث قمار در کل با شانس مثل دو روی یک سکه است، همه چیز بر اساس شانس است و هیچ چیز قطعی نیست. قماربازها بین گزینه های محدودی که دارند، انتخاب می کنند و نتیجه براساس شانس معلوم می شود. کاملا شبیه زندگی که تو نمی­دانی فردا چه اتفاقی برایت رخ خواهد داد.انسان‌ها همه نیازمندی‌های دارند که باید برآورده شود و هرگاه این نیازها با سِرشت زیاده‌خواهی او عجین شود اگر راه‌های قانونی جواب‌گو نباشد، عاقبت به مسیرهای غیرقانونی و زیرزمینی می‌کشاند. راه‌های غیرقانونی عموما بسیار خطرناکتر از راه‌های قانونی هستند و جامعه را با هزینه‌های به مراتب بیشتری روبرو می‌کنند. شاید به‌همین دلیل است که برخی جوامع توسعه‌یافته به مرور زمان به این نتیجه رسیده‌اند که این نیازها را تاجای ممکن بطور قانونی و مدیریت شده پاسخ دهند.که یکی از این نیاز‌ها، نیاز به پولدار شدن سریع و یا نوعی نیاز به ریسک و قمار است. جوامع مختلف بخاطر مدیریت این نیاز راهکارهایی اندیشیده‌اند. برای مثال در امریکا، شهر «لاس وگاس» به مرکز قماربازان تبدیل شده تا هم آنان بطور قانونی خواست خود را دنبال کنند؛ هم دولت با اخذ مالیات به منابع مالی دست پیدا کند و یا مثلا «بلیط‌های بخت آزمایی» که در بسیاری کشورها مروج است، افراد با خریدن این بلیط‌ها، شانس یک شبه پولدار شدن پیدا می‌کنند.داستایوسکی از زبان شخصیت این داستان که از روی استیصال و ناچاری به قمار می‌پردازد، می‌نویسد:«به جای این‌که به چیزهایی بیندیشم که باید انجام دهم در زیر نفوذ و تاثیر احساساتی که به زحمت محو و فراموش شده اند به‌سر می‌برم.‌در زیر نفوذ یادگارهای زمان‌های تازه گذشته و در زیر نفوذ این تندباد تازه که مرا آن‌طور به همراه خود برد و مثل خاشاکی به گوشه‌ای افگند. ساعت ده و ربع بود من با امیدی سرشار وارد قمارخانه شدم در عین‌حال چنان تحریک شده بودم که تاکنون در خودم مثل آن‌را حس نکرده ام. »این رمان داستایوسکی شبیه سایر رمان‌های او در اوایل کسل‌کننده و بی‌روح است؛ اما در قسمت‌های پایانی کتاب، داستان جان می‌گیرد، سبک داستایوسکی همین‌گونه است شبیه به فلم‌های جنایی که گره کور داستان در اخیر باز می‌شود.</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Thu, 25 Mar 2021 12:57:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-fnov0hprueuq</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/euwdttnhcdxo-v4VwI.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۱۲,۲۰۴ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۴ مرتبه پسندیدند و  ۷ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۶ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۱,۸۵۴ بار خوانده شدند و ۳۴,۵۷۷ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۴۷۴۰۴۷ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱۰,۵۰۴ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۴۷۴۰۴۷ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 12:17:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«زندگی رنج است.»</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-n2cwccqeimwf</link>
                <description>زندگی، اکثر اوقات به شکل گریزناپذیری سخت است و فرقی هم نمی­کند که «کی هستی؟» و در «کجا بسر می­بری؟» همواره باید با سختی­های زندگی سردچار باشی، رنج جز جدایی ناپذیر زندگی­ست. سختی­ها از شکلی به شکل دیگر تبدیل می­شوند؛ ولی هیچ­گاه نابود نمی شود. چیزی را که یک شهزاده هندی بنام سیدارتا یا همان «بودا» قرن­ها پیش از میلاد مسیح نیز گفت «زندگی رنج است.»شاید هر آئین و فیلسوف و یا دانشمندی دیدگاه­های متفاوتی راجع به زندگی داشته باشند، طوریکه سقراط زندگی را «یک امتحان» مارکس «فکر و اندیشه» راسل «میدان مبارزه» ارسطو «عقل و خردمندی»، گاندی «محبت و عشق»، انشتاین «معرفت و شناسایی» فروید «مرگ» و کافکا زندگی را «یک آغاز» می­داند؛ اما چیزی که در زندگی همه انسان­ها به انحای مختلف وجود دارد «رنج» است.اما در کنار این، پدیده­های نیز هستند که این رنج را قابل تحمل می­سازد، مثلا خانواده، هنر، کتاب، رفیق، سفر و... خانواده در کنار تمام پلیدی­ها و نابسامانی ­های این روزگار فقط یک کلمه نیست، بلکه کوهی­ست از آرامش و امنیت. شاید این را وقتی درک می­کنید که از خانواده دور شوید و پشت تان به هیچی گرم نباشد، آن وقت فقط و فقط خانواده است و شاید هم بعضی رفقا.داشتن رفیق هم می­تواند برای تحمل رنج­های زندگی کمک کند؛ اما در دنیای که معیارهای رفاقت به شکل عجیبی دگرگون شده، پیداکردن رفیق خوب سخت است؛ ولی اگر شما خود تان خوب باشید، بزودی آدم­های خوبی اطراف تان جمع خواهد شد.در زندگی­ اگر رنج هست، طناب­های رهایی از این رنج نیز هست، و من همیشه مدیون این سه طناب «خانواده، رفیق و کتاب» بوده ام و خواهم </description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 22:06:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسخ‌شد‌گی در فضای آنلاین؛ فیسبوک چه تغییری در عمل‌کرد ما وارد کرده است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B4%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%81%DB%8C%D8%B3%D8%A8%D9%88%DA%A9-%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jzsbfid3rygp</link>
                <description>با همه‌گیرشدن رسانه‌های آنلاین به ‌ویژه فیسبوک، تقریبا همه‌ی زندگی ما در این سایت اجتماعی خلاصه شده است. کاربران از مناسبت‌های خوشی گرفته تا مناسبت‌های ناخوش و شغلی را در این شبکه با دوستان اجتماعی خود شریک می‌کنند.با روی‌کارآمدن این شبکه، روابط دست‌خوش تغییر و دگرگونی شد و اکنون به ندرت، دوستان هم‌دیگر را از نزدیک، ملاقات می‌کنند، بسیاری ملاقات‌ها و دیدارهای دوستانه به ارتباطات از راه دور تعلق گرفته است؛ اما این ارتباطات از راه دور و زندگی در فضای آنلاین به رغم سهولت‌های خود، چالش‌هایی را نیز در زندگی اجتماعی به وجود آورده است، تا آن‌جا که کاربران به یک استاتوس فیسبوکی در مورد یک عمل و یا رویداد خوب و یا زشت اکتفا می‌کنند و به نحوی از بار مسوولیت شانه خالی می‌کنند که متاسفانه در کشور ما؛ حتا سیاست‌مداران و مسوولان حکومتی نیز، این روی‌کرد را پیش گرفته اند. اتفاقات ناگواری که در پیرامون ما رخ می‌دهد، اکثر ما با یک استاتوس فیسبوکی رفع تکلیف می‌کنیم؛ انگار همه چیز ختم می‌شود.جیمز گریملمن، دانش‌یار دانشگاه نیویارک، اخیرا در یکی از مقالات خود در این مورد نوشته است: «دقیقا مشکل از آن‌جا شروع شد که افراد از فیسبوک استفاده‌ی اجتماعی کردند. آنان همان نوعی از امید و انتظاری را که در شرایط اجتماعی دیگر داشتند، به فیسبوک نیز وارد کردند. آنان می‌خواهند همان روابط پیچیده و غنی دوستی را که در دنیای واقعی دارند، در شرایط آنلاین هم داشته باشند.»ما زندگی در فضای آنلاین را جدی گرفته ایم؛ حتا در برخی موارد دوستی و دشمنی در فضای حقیقی مان را بر اساس فضای آنلاین تعریف می‌کنیم؛ در صورتی‌که در فضای آنلاین، حتا چهره‌ها را از درون یک مینو انتخاب می‌کنیم، پس چطور یک فرد می‌تواند اصل بماند؟به باور ماریم تالوس، استاد فلسفه در دانشگاه یوتا در ایالات متحده‌ی امریکا، در سیاره‌ی فیسبوک، یک شهروند می‌تواند هر چهره‌‌ای را که دوست دارد انتخاب کند. پروفایل می‌تواند نقشی را ایفا کند که چهره در جهان واقعی دارد؛ اما همه چیز از عکس گرفته تا فهرست علایق، انتخابی ا‌ست و به راحتی با خواست یا اراده‌ی فرد قابل تغییر.آن‌چه نظریه‌پردازان عرصه‌ی ارتباطات را نگران کرده، این است که فیسبوک به عنوان یک ابزار شبکه‌های اجتماعی، ممکن است طیف وسیعی از تعاملات چهره‌به‌چهره را از رده خارج کند و این امری هولناک است، به ویژه آن که هنوز نمی‌دانیم تعاملات چهره‌به‌چهره چه منافعی برای ما دارند.ماریم تالوس در مقاله‌‌ای تحت نام «چرا من یک دوست نیستم؟» نوشته است : «نگرانم که وابستگی بیش از حد به فیسبوک، غنای زندگی اجتماعی ما را بگیرد؛ حتا با وجود آن که رفتارها را کارآمدتر می‌سازد. این خطر بسیار واقعی است.»تعامل فیسبوکی برای همه اهداف و مقاصد یک‌طرفه است. نا‌هم‌زمانی این ارتباطات موجب تضعیف بازخورد و در نتیجه ناتوانی برای بسط پیوندها می‌شود. مهم‌تر از آن این که در ارتباطات فضای مجازی، نگاه غایب است. به همین دلیل هر کاربر این فضا می‌تواند به راحتی انتقاد کند.خودشیفتگی و تظاهر در فضای آنلاینخودشیفتگی و خودنمایی در شبکه‌های اجتماعی‌ مانند فیسبوک، چنان عمومی شده که بسیاری از افراد به هیچ وجه اطلاع ندارند؛ در جهانی که هیچ چیز از دید اشکال جدید نظارت و کنترل پنهان نمی‌ماند، چگونه تصاویر مراسم‌های خودمانی خود را در فضای آنلاین شریک می‌سازند و حریم خصوصی خود شان را جدی نمی‌گیرند.فضای آنلاین، سلبریتی‌های خودشیفته‌ای به وجود آورده که مردم را هر روز بیش‌تر از پیش به‌ سوی خود می‌کشانند و اکنون در این فضا، نویسنده‌گان و افراد نخبه به حاشیه رانده شده اند.به عقیده‌ی مارتین هایدگر، فیلسوف آلمانی‌ای که نگران نحوه‌ی سازگاری ما با شرایط آنلاین بود، عصر ما عصر پوچ‌گرایی است. تعریف او از پوچ‌گرایی این بود که هیچ داور اصلی و مشترکی برای تعیین موارد با اهمیت برای انسان امروزی وجود ندارد.عطش شهرت چنان بر کاربران فضای مجازی چیره شده است که حتا کارزارهایی ‌که در این شبکه‌ها به راه انداخته می‌شود، برای کسب شهرت است.چنان‌چه «کریگ کاندلا»، استادیار فلسفه در دانشگاه «سالوه رگینا»، به این باور است که اغلب به نظر می‌رسد، کاربران بیش‌تر در جهت شکل‌دهی به هویت آنلاین خود درکارزارهای شبکه‌های اجتماعی شرکت می‌کنند و نه انگیزه برای کار اساسی.این فعالیت‌ها برای افراد به عنوان ابزاری برای هم‌گرایی منفعلانه با یک هدف یا ایدیولوژی عمل می‌کند.اغلب به‌روزرسانی استاتوس‌های فیسبوکی به این دلیل صورت می‌گیرد تا در مقابل افرادی که در موقعیت‌های گوناگون زندگی روزمره با آنان سروکار داریم، «هویت‌های جای‌گزین» برای خود بسازیم و از طریق همین هویت‌ها، در فضای حقیقی جایگاه خود را پیدا کنیم.با فضای آنلاین چه باید کرد؟از آن‌جایی که فضای مجازی کارکرد دوگانه دارد، می‌تواند هم‌زمان کارکرد مثبت و منفی داشته باشد و حتا قادر است تا ما را در فضای خود ذوب و از زندگی حقیقی دور کند، دوری از این فضا نیز در عصر فرا ارتباطات ناممکن می‌نماید؛ لذا باید با سازگاری با این فضا پیش رفت.چنان که هایدگر و مفسران هم‌عصرش توضیح می‌دهند، این خود فن‌آوری نیست که نقص محسوب می‌شود. اگر درک درستی از فن‌آوری داشته باشیم، امری طبیعی ا‌ست که نمی‌تواند هدفی برای خود داشته باشد. نباید خود فن‌آوری را مقصر دانست. تقصیرات به گردن خود ما است؛ زیرا به دلیل نداشتن ابزاری برای هدایت خود، مسیر خود را به سوی منابع دیگر تغییر داده ایم. هایدگر چنین می‌گوید که فرهنگ ما فاقد عنصر مورد نیاز برای حفظ معنایی آشکار و تعریف‌شده از مرز است. برای پرکردن خلای ناشی از این نداشتن، ما مسیر خود را به سوی انترنت که در دست‌رس‌ترین و قدرت‌مندترین نیروی فن‌آوری نزدیک به ما است، تغییر می‌دهیم.نظریه‌پردازان معاصر ارتباطات به این باور اند که ما، باید استفاده از فضای مجازی را با نیازمندی‌های روزمره‌ی خود سازگار کنیم. https://subhekabul.com/%d8%ac%d8%a7%d9%85%d8%b9%d9%87/online-world-facebook/ </description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 21:15:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیستن در میان جنگ و صلح</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%B5%D9%84%D8%AD-gjrhc52x6pk4</link>
                <description>دو سال و اندی می شود که گفتگوهای صلح با طالبان بر سر زبان ها افتاده است، امریکا پس از هجده سال جنگ با این گروه، تصمیم گرفت تا به میز مذاکرات صلح بنشیند. سر انجام این مذاکرات در اوایل سال 2020 به یک توافق میان گروه طالبان و ایالات متحده انجامید.هر چند، چگونگی امضای این توافق بطور کلی برای مردم و حکومت افغانستان روشن نشد؛ اما از آن زمان به بعد امیدواری های برای تامین صلح در کشور میان مردم افزایش یافت. امیدواری های توام با شک و تردید به نیت امریکا و اضطراب در قبال نتایج برخواسته از مذاکرات صلح.اکنون که گروه طالبان پس از زد و بند های طولانی حاضر به مذاکره با دولت افغانستان شده است، بیشتر مردم نگران پیامد این مذاکرات اند. حالا این پیامد چه مثبت و یا منفی تاثیر فراوانی بر زندگی مردم افغانستان دارد.در وضعیتی که تعین دوست و دشمن برای مردم و حتی حکومت دشوار است، سبب اضطراب بیشتر مردم نسبت به وضعیت آینده شان می گردد. ملتی که از تعیین دوست و دشمن خود برای تامین صلح دست کشد، امکان واقعی جنگ را از میان نبرده‌است، بلکه صرفا از حضور جدی خود در صحنه سیاست صرف نظر کرده است و تنها بجای اینکه خود دوست و دشمنِ خود و نقطه نزاعِ خود را تعیین کند، به دیگر دولت‌ها اجازه داده است تا برای او دوست و دشمنی تعیین کنند.کارل اشمیت فیلسوف و نظریه پرداز آلمانی  در اثر معروف خود «مفهوم امرسیاسی» اینگونه می‌نویسد: « اگر مردمی، دیگر توان یا خواست حفاظت از خود را در سپهر سیاست نداشته باشند، سپهر سیاسی از میان نمی‌رود. تنها مردمان ضعیف محو می‌شوند. »در مذاکرات با طالبان نیز بیشترین نگرانی مردم از این ناشی می شود که دو طرف اختیار کامل و صلاحیت مذاکرات را ندارند و هر آنچه خواست امریکا باشد، بر هر دو طرف تحمیل خواهند شد. شاید این مذاکرات برای مردم امریکا چندان اهمیتی نداشته باشد و حتی مردم در امریکا نمی دانند افغانستان در کجای جغرافیای جهان موقعیت دارد. در اینجا اما اوضاع طور دیگری ست. هر روز سرفه و عطسه و.... رییس جمهور آمریکا نرخ زندگی و ارزش  دارایی های این مردم  را تقسیم بر دو یا سه یا چهار می کند و مستقیما بر زندگی مردم تاثیر دارد.اکنون که مذاکرات میان اعضای گروه طالبان و هیات دولت افغانستان جریان دارد، مساله اصلی رسیدگی به خواست های قربانیان جنگ است که مردم خواستار توجه جدی به آن هستند.  باورها بر این است که اگر در پروسه صلح به خواست های جناح های اصلی متضرر توجه صورت نگیرد، نمی توان به دوام صلح امید بست و منجر به منازعات جدیدی خواهد شد.حین امضای توافق میان ملابرادر معاون سیاسی گروه طالبان و زلمی خلیلزاد نماینده امریکاسیاست بازی دو طرف و سیه روزی مردمچند دهه جنگ در کشور سبب شده است تا دیگر کسی با بحث جنگ و صلح و پاسخ آن آرامش نیابد.آنچه جامعه از آن خسته است همین منطق دوگانه جنگ و صلح است.جامعه ما بیش از چهل سال است که در یک منطق تکراری گرفتار است: منطق دشمن شناسی و لزوم تعطیل کردن همه فرآیندهای معمول زندگی برای مقابله با دشمن و آنچه خواست دشمن است.هرچند هیچگاهی ما به وضوح تعریفی از دشمن در این جنگ چهل ساله نداشته ایم و هر جناح، گروه های محالف منافع خود شان را با کلماتی گاه «دشمن» و زمانی «مخالف سیاسی» خطاب نموده اند و همین امر یکی از عوامل طولانی شدن جنگ در کشور است. نظامیان و سیاسیون بر این باور اند که «جنگ راهبردها، تاکتیک‌ها، قواعد و نظرگاه خود را دارد، اما همه این دارای این پیش‌فرض هستند که از قبل تصمیم سیاسی درباره‌ی این که چه کسی دشمن است گرفته شده باشد. »اکنون برخی های می پرسند که در صورت نتیجه بخش بودن مذاکرات صلح، اعضای گروه طالبان با چه ماهیتی در جامعه ادغام خواهد شد؟ این دسته بیشتر نگران از دست دادن دستاوردهای دو دهه اخیر بوده و ترس از سقوط نظام جمهوریت را دارند. به همین دلیل امید مردم به خوب درخشیدن اعضای هیات مذاکره کننده است تا بتوانند از این دستاورد ها به خوبی دفاع کنند و برای کسب امتیاز در این مذاکرات از هیچ تلاشی دریغ نورزند.صد سال پیش و در اواسط جنگ جهانی اول ارتش آلمان بخش‌های عمده‌ای از خاک شوروی را تصرف کرده بود و حکومت آلمان اعلام کرد فقط به شرطی پیشروی را متوقف میکند که حکومت شوروی به مذاکره حاضر شود.  لنین رهبر حکومت انقلابی شوروی، هیاتی را برای مذاکره فرستاد؛ ولی آلمانی‌ها شرط گذاشتند که هیات روسی باید روز مذاکره «دریشی فراک» دوخت کشور آلمان را بپوشند. هیئت روسی عصبانی از این موضوع، این خبر را به لنین رسانیدند که آلمانی ها چنین شرطی گذاشته اند و این خلاف غرور و آرمان‌های انقلابی ماست. لنین جواب داد :«حتی اگه لازم شد دامن بپوشید مذاکره کنید و امتیاز بگیرید.»مردم نیز از هیات دولت افغانستان چنین انتظاری دارند که به هر نحوی ممکن باید بکوشند تا امتیاز بگیرند تا بتوانند گروه طالبان را به صلح بکشانند. صلحی که هیچ دستاوردی قربانی آن نشود و مردم بتوانند در فضای صلح آمیز بسر برند و زندگی را با همه حفره‌ها و ناکامی‌ها و ناتمامی‌هایش در این کشور ادامه دهند. اگر این مذاکرات به نتیجه مطلوبی نرسد کشور بسوی آینده ی نا معلومی سوق داده می شود و خصومت و کینه‌ورزی که در زمره خصوصیات بشری است؛ اما تولیداتش در این سوی جهان چندان فراوانی گرفته، مثل آتش به جان و مال و زندگی‌های مان می افتد و فرصت‌ها را می‌سوزاند و آِینده را تباه می‌کند.</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 13:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها درکنارهم؛ چرا ما از فناوری بیشتر و از یکدیگر کمتر انتظار داریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-ddlipxdfqbff</link>
                <description>کتاب «تنها در کنار هم» از شری تورکلکتاب «تنها در کنار هم» که در دوبخش و چهارده فصل در سال 2011 به چاپ رسید، یکی از پرفروش ترین کتاب در  بخش تاثیر فناوری بر زندگی روزمره است.شری تورکل در این کتاب خود می نویسد که بار هیجانی فضای دیجیتال بالاست . افراد از حیات دیجیتال به مثابه جایی برای امید حرف می زنند؛ جایی که اتفاق جدید برای شان رخ خواهد داد. در گذشته باید منتظر صدای پستچی می ماندیم که با ارابه، پای پیاده یاخودروی باربری اش می آمد. اکنون درمیانه سکوت، ایمیل، پیامک و پیام های مان را چک می کنیم.به باور نویسنده این کتاب، در زندگی اجتماعی با هم هستیم؛ ولی انتظارات مان از یکدیگر چنان کاهش یافته اند که مطلقا احساس تنهایی می کنیم و خطری دیگر نیز وجود دارد:  دیگران را همچون اشیایی ببینیم که در دسترس ما هستند و البته فقط به دنبال آن بخش های از آنها باشیم که برای مان مفید، آرام یا سرگرم کننده اند.همواره آنلاینکتاب «تنها در کنار هم» واقعیت های تاثیرات زندگی آنلاین را بر زندگی حقیقی مان به وضاحت بیان کرده، نویسنده در این کتاب هم چنان نوشته است :&quot;این روزها متصل بودن به دیگران وابسته به فاصله های مان از آنها نیست؛ بلکه به فاصله های مان از فناوری های اجتماعی موجود بستگی دارد.&quot;شری تورکل هم چنان در مورد اینکه چگونه کاربران شبکه های مجازی به دنبال ساختن هویت کاذب اند و«من» غیر واقعی خود را در این شبکه بازتاب می دهند می نویسد: &quot;در جریان زندگی، هرگز از کارگاه هویت &quot;فارغ التحصیل&quot; نمی شویم؛ بلکه هر آن با محتوایی که در دست داریم هویت مان را بازسازی می کنیم. دنیاهای اجتماعی آنلاین از همان ابتدا محتوایی جدید در اختیار مان گذاشتند. افراد ساده خود را دلربا، پیرها خود را جوان و  جوان ها خود را مسن تر بازنمایی می کردند. ساده زیست ترین افراد جواهرات پر زرق و برق به تن می کنند. در فضای مجازی فلج‌ها بی‌عصا راه می روند  و شانس خجالتی ها برای اغوایی دیگران بیشتر شده است.به باور نویسنده این کتاب، معیار موفقیت خودی که در این دنیای واکنش سریع شکل می گیرد، تعداد تماس های انجام شده، ایمیل های جواب داده شده، پیام های پاسخ داده شده و طرف های است که با آن ارتباط برقرار کرده ایم. این &quot;خود&quot; بر اساس آنچه فناوری پیشنهاد می دهد، آنچه فناوری تسهیل می کند، تنظیم می شود؛ ولی زیر فشار فناوری برای افزایش مقدار و سرعت کارها به یک پارادوکس می رسیم: مصر هستیم که دنیای مان روز به روز پیچیده تر می شود؛ اما فرهنگ ارتباطی که خلق کرده ایم فرصت مان را برای آنکه بنشینیم بی مزاحمت فکر کنیم، کمتر کرده است.شری تورکل می نویسد، از وضعیت جدید خود، از خود شی واره که حرف می زنم، منظوری دارم. این تعبیر هرچند با قدری مبالغه، بیانگر دلواپسی من است: زندگی در اتصال مدام ما را تشویق می کند که در ملاقات های آنلاین با دیگران تا حدی مثل اشیا (یعنی شتابان) برخورد کنیم. طبیعتا هم باید انتظار آنرا داشت.وضعیت جدید خود؛ متصل، اما غایبتورکل دلیل رو آوردن بیشتر مردم را به زندگی آنلاین احساس تنهایی عنوان نموده و افزوده است که افراد هر روز بیشتر از دیروز احساس می کنند که بدون یک دلیل  محکم حق ندارند تنها باشند و به تماس های شان جواب ندهند. طنز تلخ ماجرا آنجاست که افراد برای حل  استرس های ناشی از فناوری باز هم سراغ فناوری می روند. بقول شکسپیر :&quot;خوراک آن چیزی می شویم که غذای مان بود.&quot;به باور او تحقیقات آزمایشگاهی نشان می دهد که شیوه نگاه و عمل ما در قلمرو مجازی بر رفتار مان در قلمروی واقعی اثر می گذارد.این استاد دانشگاه ام آی تی امریکا در این کتاب خود هم چنان می نوبسد:&quot;همین که رایانه ها مارا به یکدیگر وصل کردند، همین که ما با شبکه وصل شدیم. دیگر واقعا نیازی نبود که رایانه ها را مشغول کار کنیم. آنها ما را مشغول کردند. انگار ما ابزار رایانه ها شده بودیم.&quot;به باور او، در فضای آنلاین ساده همدم پیدا می کنیم ولی فشار های نمایشگری طاقتمان را می برند از اتصال مدام لذت می بریم ولی به ندرت از توجه کامل یکدیگر بهره مند می شویم. می  توانیم مخاطبان فوری داشته باشیم؛ ولی حرف های مان را در قالب ژانر های جدید خلاصه سازی جا می دهیم که جوهر کلام را تنزل می دهند.شری تورکل نوشته است که علی رغم اتصال های مان تنهاییم، لذا یک معشوقه فناورانه را بر می گزینیم. در زندگی آنلاین ما به نحوی به دنبال شبیه سازی روابط هستیم و شبیه سازی، رابطه های ساده تر از آنچه در زندگی واقعی فراهم است ارایه می دهد. به تنزل ها و خیانت هایی عادت می کنیم.ادم های واقعی تا حدی با ثبات اند؛ پس اگر رابطه ای بر وفق مراد باشد تغیرات آن تدریجی است و به کندی حاصل می شود اما در زندگی آنلاین رابطه ها سرعت می گیرند. فرد به سرعت از شیفتگی به دلزدگی و برعکس می رسد و هر لحظه که حتی اندکی حوصله اش سربرود به سادگی به فرد جدیدی دسترسی پیدا می کند.اما راه برون رفت چیست؟به باور نویسنده این کتاب، زندگی روی صفحه نمایش اگر هم اعتیادی باشد. اعتیاد به فناوری نیست، بلکه اعتیاد به آن عادت های ذهنی است که به مدد فناوری می توانیم پیشه خود کنیم.آنلاین که می شویم، مطمین نیستیم با دیگران در ارتباطیم یا به ما توجهی می شود. پس با این سردرگمی تسلای خاطر خود را در اتصال بیشتر می جوییم شاید از مصاحبت  و بودن با خود ما بیزار شویم.به باور او، در شرایط کنونی تنهایی یعنی خلوت ناموفق. برای تجربه خلوت باید بتوانید خود تان را بیابید وگر نه فقط تنهایی را شناخته اید.تورکل در اینجا هم چنان خوشبینی از خود نشان داده و افزوده است که در دلزدگی برخی جوانان از شبکه های اجتماعی آغاز یک پس لرزه را می بینم. همچنین شاهد موج دوباره توجهات به سمت یوگا، مذاهب شرقی، مراقبه و آهستگی هستیم.به اعتقاد نویسنده این کتاب، ما مسیرهای جدیدی به سوی یکدیگر می یابیم اما اینکه خودمان را قربانی یک ماده اعتیاد آور بدانیم، بیراهه است. با تنها راه حل خود می دانیم سراغش نمی رویم، نا امید مان می کند باید راهی بیابیم تا با فناوری اغواگر زندگی کنیم اما آنرا در خدمت اهداف مان درآوریم.زندگی شبکه ای بسیار جوان است ما که مامایی زایمان آن بودیم خود مان را درگیر ماجرا جویی هایش کرده ایم تا اینجای قصه انسانی است ولی این روزها مشکلات مان با شبکه چنان حواس پرت کن شده اند که نمی توان از آنها چشم پوشی کرد. در نهایت ماجرا چنان درگیر اتصالات مان شده ایم که از همدیگر غفلت می کنیم. نیازی به طرد یا تحقیر فناوری نیست؛ بلکه باید آنرا سرجایش بگذاریم.در کل کتاب «تنها در کنار هم» روایت گرد یک قوس است: (ما از فناوری بیشتر و از یکدیگر کمتر انتظار داریم) این وضعیت ما را در کانون یک طوفان تمام عیار قرارمی دهد. بی تاب از فشار ها به سوی اتصال های کشیده شده ایم که بی خطر و همواره دم دست به نظر می رسند.نویسنده در اخیر این کتاب می گوید که ما گیر نکرده ایم برای اینکه نسل های مختلف دست در دست هم پیش بروند، باید پیچیدگی وضعیت مان را بپذیریم. ما فناوری های الهام بخش و ارتقا بخشی را ابداع کرده ایم، ولی به آنها اجازه داده ایم که ما را تنزل دهند. دورنمای عشق ورزی به یک ماشین و عشق ورزی با آن چیستی عشق را تغیر می دهد. می دانیم جوان ها وسوسه شده اند چون اینگونه بزرگشان کرده ایم.او هم چنان می نویسد، ما در بن بست نیستیم، هنوز زود است که به بن بست رسیده باشیم؛ بلکه به اعتقاد من به یک نقطه عطف رسیده ایم جایی که می توانیم هزینه ها را ببینیم و اقدامی کنیم. با کارهای بسیار ساده شروع خواهیم کرد برخی از این کارها مثل بازگشت به آداب خوب سابق اند. در راهرو با همکاران حرف بزنیم.در تلاش برای باز پس گیری تمرکز مان به معنای دقیق کلمه به جنگ خودمان می رویم و هر قدر هم سخت باشد وقت آن رسیده است مه دوباره به فضایل خلوت، سنجیدگی و زندگی کاملا در لحظه توجه کنیم. به آزمایشی رضایت داده ایم که سوژه های انسانی آن هستیم.درباره نویسنده کتاب:شری تورکل، استادتمام دانشگاه MIT امریکا در حوزۀ جامعه‌شناسی علم و فناوری است. تورکل مدرک دکترای خود را در جامعه‌شناسی و روان‌شناسی شخصیت در سال از دانشگاه هاروارد گرفته است و به طور خاص در زمینۀ روان‌تحلیل‌گری تخصص دارد.کتاب «تنها  درکنار هم» آخرین کتاب در سه‌گانه‌ای است که او پیرامون موضوع رابطه انسان و فناوری های جدید ارتباطی نگاشته است؛ دو کتاب پیشین او در این‌باره عبارتند از: «خود ِ دوم: رایانه‌ها و روح انسانی» در سال (۱۹۸۴) و «زندگی روی صفحۀ نمایش: هویت در عصر اینترنت» در سال (۱۹۹۵) به چاپ رسید.شری ترکل استاد دانشگاه «ام آی تی»</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 12:57:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینک به پایان یک قرن می‌رسیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D8%B1%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-kacabchyu0pg</link>
                <description>فقط یک فصل مانده به پایان یک قرن، آخرین سال این قرن هم در سراشیبی سقوط است. قرنی که من نیم، شاید بیشتر و یا کمتر (25 سال) عمرم را در آن جا گذاشتم. کودکی، نوجوانی و اینک جوانی‌ام در جنگ گذشت/می‌گذرد. شاید اگر زندگی برایم مجال بیشتر دهد، روزی عینک‌های قطوری بر چشم‌هایم بزنم و برای نسل‌های بعدی بگویم که من در این قرن اتفاقات زیادی را شاهد بوده ام.من حمله بر برج‌های سازمان جهانی تجارت را دیدم، من ظهور «داعش» و جنایت‌های گروهی بنام «طالبان» را شاهد بودم و روزها وشب‌های هراس را چشیده ام. به نسل‌های بعدی خواهم گفت ما شاهد حمله امریکا برخاک مان بودیم، ما دیدیم چگونه سربازان نیروهای خارجی گلوله را بر سینه‌های وطنداران مان نشانه می‌رفتند. من تکه تکه شدن جوانان هم‌سن و سالم را در قلب کابل از سوی گروه‌های تروریستی طالب، داعش و... شاهد بوده ام.به نسل‌های بعدی خواهم گفت،حکومتی داشتیم که شریک دزد و رفیق قافله بود و جوانان ما نیز بیشتر به مدح و ستایش رهبران مصروف بودند. همه می‌گفتند چهل سال است که در اینجا جنگ و درگیری است. واه چقدر سخت جان بودیم و تاچه حد بدبخت. من روباه صفتانی را دیدم که از راه دین به تجارت پرداختند و در لباس دین در حال غارت دین و دنیای مردمانم بودند. من خواهم گفت قرن ما قرنِ پول و سرمایه بود، نه انسانیت و شرافت. با پول می‌شد همه چیز خرید، مدارک تحصیلی، شهرت، اعتبار و مناصب بلند دولتی.من به نسل‌های بعدی خواهم گفت، عصرما، عصر آوازه‌گری، شهرت طلبی و عصر سلبریتی ها بود، دیگر از داستایوسکی، چخوف، ایوان تورگنیف و... کسی حرف نمی‌زد؛ بلکه «نجیب بروت»، «شوی‌شار» و... بر سر زبان‌ها بود.به نسل‌های بعدی خواهم گفت، پایان قرن را با کرونا گذراندیم وسال های بدتر از طاعون و وبا را شاهد بودیم و از بس بدبختی ‌های مان زیاد بود همه چیز را به «امان خدا» سپرده بودیم و منتظر بودیم تا چرخ روزگار طوری بچرخد تا روزهای خوش از راه برسند.</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Thu, 03 Dec 2020 00:30:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آمدی بر نظریه انتقادی یا مکتب فرانکفورت</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%B8%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AA-dtnpuz8bacoy</link>
                <description>از آنجا که مباحث مربوط به نظریه انتقادی به میزان زیادی با آراء مکتب فرانکفورت پیوند خورده است، لازم می آید تا قبل از هر چیزی با تکوین و اصول پیشنهادی این مکتب آشنا شویم؛ اما قبل از آن لازم است تا از رهگذر تبارشناسی وصف “انتقادی” به تفسیری مشخص از این واژه دست یافته و در پرتو آن به شناخت اصول و روشی ارایه شده بپردازیم.بنیان‌گذاران مکتب فرانکفورتتبارشناسی واژه انتقادی:واژه “کریتیک” در تمامی زبان های اروپایی به معنای نقد می آید. این واژه دارای خاستگاهی یونانی می باشد و آن واژه «krites» است که به معنای «جداسازی» و بعضا «داوری» وارد شده است. به همین خاطر صبغه حقوقی و کاربرد آن در دادرسی ها قوی و شایع می باشد. اما امروزه معانی جدیدی برای این واژه در نظر می گیرند که سرچشمه بسیاری از آنها به «عصر روشنگری» بر می گردد. تا پیش از این عصر «نقد، واژه‌ای بود که در حوزه «ادبیات» معنای خود را می یافت و آن «تشخیص اصالت متن» بود که امروز تحت عنوان «تصحیح انتقادی متون» معروف است. اما در سده هجدهم است که مشاهده می کنیم «کریتیک» معنای خاص می یابد. بدینصورت که «فهم فاصله فرهنگ روزگار آفرینش متن با فرهنگ روزگار دریافت» آنرا کریتیک می گفتند. این معنا هنوز هم حفظ شده و به بهترین وجهی در «هرمنوتیک» آمده است؛ آنجا که در زمره وظایف یک ناقد از فهم فاصله موجود بین این دو فرهنگ سخن گفته شده است. در همین سده است که می بینیم معنای «داوری» (داوری اثر فکری یا پدیده اجتماعی) برای واژه کریتیک پذیرفته و اعمال می شود. کاسیرر در توصیف سده هجدهم است که اظهار می دارد:” این سده مایل بود هم سده‌ی فلسفه خوانده شود و هم سده انتقاد.” (افتخاری,  ۱۳۹۶, صفحه ۱۸)یعنی اینها بیان های مختلفی از یک وضعیت واحد هستند که می خواهند از زوایای مختلف آن نیروی اساسی عقلی را که عصر خود فراگرفته بود و شیوه اندیشه معاصر را می ساخت، مشخص سازند. به همین خاطر است که «خرد نقادی» از «علم» فراتر رفته و با «خرد فلسفی» همذات پنداشته می شود و در نتیجه شخصیت«فیلسوف» هم چون «ناقد» متولد می شود. این تصور «داور مسلک» در نزد فلاسفه ایده‌آلیست آلمان ساخته و پرداخته می شود و نمونه بارز و مهم آن «کانت» می باشد که کتاب «سنجش خرد ناب» را با نظر به همین وجه از معنای «کریتیک» نگاشته است. حکم کلی این کتاب یک جمله بیش نیست و آن اینکه: “ بدون سنجش و داوری دقیق نباید هیچ چیز را پذیرفت.” (کانت, ۱۳۶۲)هگل اگر چه در ابتدا این معنای کانتی را می پذیرد؛ ولی بعد معنای تازه‌ی را بر این واژه حمل می نماید و از «آگاه شدن ناقد به موقعیت خویش» سخن می گوید. از این منظر نقادی چیزی فراتر از یک داوری در عرصه افکار می باشد و آن تعالی بخشیدن به انسان است. این میراث گرانبهای هگلی در ادوار بعدی و در دست فلاسفه موسوم به «هگلی های جوان» صیقل فراوان می یابد و بصورت یک متاع تمامی در تمامی نوشته های منتشره از این سنت حاضر می گردد. ماحصل این رویکرد، ارایه واژه نقد در معنای تعالی است که بازهم در درون خود ایده «داوری» همان که کانت نیز گفته بود را می پرورانید.چرا که در اینجا بالاخره ما در مقابل درست/ نادرست و نیک/بد قرار می گیریم و این موضعی است که بایستی حتما داوری نمود؛ با بعبارتی با مساله به شکل انتقادی برخورد کرد. (احمدی, ۱۳۷۳, صفحات  ۱۳-۱۸)تاریخچه مکتب فرانکفورت:این مکتب از آنجا که مدخل نظریه انتقادی می باشد؛ بنا بر این لازم است تا به شکل گیری این مکتب بصورت کلی بپردازیم.فکر تاسیس این موسسه فرانکفورت در سال 1922 توسط «فلیکس وایل Felix J.Weil» مطرح شد. او که دانش آموخته دانشگاه فرانکفورت بود، تحت تاثیر تمایلات چپی و حمایت مالی پدرش، فعالیت های را در این راستا به انجام رسانید که اولین فعالیت آنان برگزاری جلسه‌ای تحت عنوان “نخستین هفته کار مارکسیستی” بود. این نشست در تابستان 1922 با هدف انجام بحث های علمی برای وصول به “مارکسیسم راستین و ناب” صورت خارجی پیدا نمود و افراد هم چون «لوکاچ Georg lukacs»، «زورگه Richard Sorge»، «پولوک Friedrich Pollock» و «بلوفوگاراسی Bela Fogarasi» در آن حضور داشتند. (افتخاری, ۱۳۹۶, صفحه ۲۱)مکتب فرانکفورت که بعضا نظریه انتقادی می نامند، اولین موسسه مطالعات مارکسیستی در جهان سرمایه داری غرب بود که با سرمایه «فلیکس وایل» تاسیس شد و از سال 1930 این موسسه تحت رهبری ماکس هورکمایر (1895- 1973) قرار گرفت که از فلاسفه کار آزموده و برجسته بود. با مدیریت هورکمایر موسسه جایگاه و هویت برجسته ای پیدا کرد. البته هسته فکری اولیه موسسه را هورکمایر به کمک تیودور آدورنو(1903- 1969) پی ریخت. اعضای موسسه در دوران سیطره و حاکمیت نازیسم مجبور به جلای وطن شدند و اکثر اعضا به ایالات متحده امریکا مهاجرت کردند در اوایل دهه 1950 مجددا به آلمان بازگشتند، به جز آدورنو و هورکمایر، متفکران و نویسندگان برجسته دیگری نیز در عرصه روشنفکری آلمان با این موسسه همکاری داشتند.موسسه تحقیقات اجتماعی بتدریج به صورت مرکزی برای ارایه تفسیری نوین از جامعه، فرهنگ، سیاست و اقتصاد در آمد که تاثیرات بازتاب های آن را می توان در آثار اعضای موسسه یا کسانی که با آن همکاری و همفکری داشتند و یا کسانی که به نحوی متاثر از آن بودند، به وضوح مشاهده نمود. لیکن توسعه و تکامل نظریه انتقادی عمدتا مرهون فعالیت های علمی – تحقیقاتی اندیشمندان برجسته‌ای چون ماکس هورکمایر که از 1931 الی 1958 مدیریت موسسه را بر عهده داشت. تیودور آدورنو جامعه شناس و موسیقی شناس، هربرت مارکوزه فیلسوف (1979-1998)، والتر بنیامن (1940- 1892) نویسنده و متفکر آلمانی و نقاد و نظریه پرداز ادبی، فریدریش پولوک اقتصاددان، اریک فروم روانشناس و روانکاو معروف، اتوکرشهایمر و فرانتس نویمان در حقوق و سیاست، هنریک گروسمن و آرکادی گرلند در اقتصاد سیاسی، لئولوونتال در ادبیات، برونو بتلهایم، ناتال اکرمن و ماری یهودا در روانشناسی.اکثر این افراد یهودی بودند و در اثر فشارها و سیاست‌های یهودستیزانه هتلر در سال 1934 به امریکا رفته و به موسسه تحقیقات اجتماعی پیوستند. تحقیقات این موسسه (مکتب فرانکفورت) پیرامون مسایل مهم دوران پس از جنگ و شامل موضوعات عدیده‌ای چون توسعه و تکامل نظریه انتقادی، ماهیت و ظهور فاشیسم، اقتدار و خانواده هنر و فرهنگ عامه بود.پس از مرگ آدورنو در 1969 موسسه نیز منحل شد و با مرگ هورکمایر نیز دوران فعالیت مکتب فرانکفور خاتمه یافته تلقی گردید. لیکن نظریه انتقادی در شکل جدید و در عین حال بسط یافته آن به ویژه در قالب نقطه نظرات و دیدگاه های بورگن هابرماس، کارل اتو اپل، کلاوس اوفه، الفرد اشمیت، البرت ولمر و سایرین تداوم پیدا کرد. (نوذری, ۱۳۳۶, صفحه ۴۷)برجستگی ها و نقاط قوت متعددی در بین دیدگاه های نویسندگان و متفکران هوادار نظریه انتقادی دیده می شود. یکی از اهداف مهم این نظریه ارایه تحلیل های انتقادی از مسایل و معضلات جامعه است، به همین دلیل این نظریه اساسا یک نظریه ارزشی و سنجشی به شمار می رود؛ لذا با جریاناتی نظیر پوزیتویسم که معتقد به بی طرفی و غیر ارزشی بودن علوم اجتماعی است، شدیدا سر معارضه و مخالفت دارد.نظریه انتقادی، در مخالفت با پوزیتویسم که عمدتا در خدمت توصیف و تایید وضع موجود است، تفکر آرمانی جامعه یا (وضع مطلوب) را ارایه می کند. در این نظریه حوزه ها و رشته های متعددی از علوم انسانی و اجتماعی نظیر فلسفه، جامعه شناسی، علوم سیاسی، اقتصاد، روان شناسی، ادبیات، هنر و جریانات فکری نوین نظیر هرمنیوتیک، نظیر سیستم ها، سیبرنتیک، زیبایی شناسی، فیمنیسم و... برای تجزیه و تحلیل مسایل و مشکلات جوامع معاصر و ارایه راه حل هایی برای آن، به خدمت گرفته شده اند. علی رغم نقش عمده سایر شخصیت ها در موسسه (نظیر فریدریش پولوک، لئولوونتال، کارل اگوست ویتفوگل، فرانتس نویمان و دیگران)، آثار چهار شخصیت عمده یعنی هورکمایر، مارکوزه، آدورنو و فروم بود که هسته اصلی نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت را بوجود آورد. و در واقع در خلال دهه 1930 و اوایل دهه 1940 بود که مکتب فرانکفورت شکل گرفت و اکثر آثار عمده خود را در خصوص مسئله تدوین نظریه‌ای انتقادی درباره جامعه خلق نمود.نکته ای که در بررسی حاضر به آن توجه خواهیم نمود عمدتا بر این دوران متمرکز است و بر تمایلات و جهت گیری های مارکسیستی مکتب فرانکفورت در سال های اولیه تکوین آن تاکید دارد، یعنی تمایلاتی که در اکثر مطالعات و تفسیرهای که راجع به مکتب فرانکفورت نوشته شده اند یا نادیده گرفته شده یا تحریف شده است. در این قبیل مطالعات، کارهای اولیه مکتب فرانکفورت یا به اتهام رویزیونیسم (تجدید نظر طلبی) و التقاطی گری (از سوی مارکسیست لیننست های ارتدوکس) محکوم شده اند، یا اینکه به زعم روشنفکران بورژوا از برچسب به اصطلاح “ افترا آمیز و مایه ننگ وبدنامی” یعنی برچسب مارکسیستی” نجات یافته است. هر دو دیدگاه نادرست است زیرا نظریه انتقادی مکتب فرانکفورت نه در جریان ریزیونیستی و التقاطی است و نه جریان غیر مارکسیستی یا ضد مارکسیستی؛ بنا بر این چیزی که ما نیاز داریم تحلیلی کاملا متفاوت با این دو دیدگاه است.به همین دلیل در این مقاله به شرح و تفسیر این تز خواهیم پرداخت که :” مکتب فرانکفورت سال های دهه 1930 و اوایل دهه 1940 سهم جدی و مهمی در تنویر و تبین ماتریالیسم دیالکتیک ایفا نمود، لیکن در عین حال از ایجاد ارتباط با عمل هدفمند و متضمن مقصود (پراکسیس) که هسته مرکزی پروژه مارکسیستی به شمار می رود ناکام ماند. یعنی نتوانست بین نظریه و عمل ارتباط لازم برقرار ساخته و نظریه را در عرصه عمل مورد آزمون قرار دهد.” (نوذری, ۱۳۳۶, صفحه ۴۸)فرانکفورتی ها در تحلیل های خود روش، مقولات و جهت گیری سیاسی ماتریالیسم تاریخی را به عنوان چارچوب ارجاعی یا قالب اصلی کار خود می پذیرند. لیکن تحلیل های آنان قادر به عینیت بخشیدن به این مقولات نیست، به ویژه در ارتباط با معضلات مربوط به تدابیر اقتصادی و عمل اجتماعی (پراکسیس) انقلابی. روند رو به رشد جامعه شناسی و مطالعات علوم اجتماعی با ظهور مکتب فرانکفور به اوج رسید، زیرا این مکتب در عرصه‌ی جامعه شناسی ضمن تدوین و ارایه نظریه‌ای انتقادی درباره جامعه معاصر به چالش با برخی از جنبه های بنیادین و مفروضات زیربینایی نظریه های سنتی و قراردادی برخاست. از سوی دیگر، تلاش های مکتب فرانکفورت در سال های آغازین فعالیت آن را می توان از جمله اقدام هایی دانست که در خلال دوران بین دو جنگ جهانی در راستای توسعه و بسط تفکر مارکسیستی صورت می گرفت. این مکتب بخش زیادی از آموزه های خود را از اندیشه مارکسیستی اقتباس کرده است، ضمن آنکه در برخی از جنبه های این اندیشه نیز تجدید نظر به عمل آورده یا اساسا برخی از آنها را رد کرده است. آنچه که اساسا مکتب فرانکفورت را متمایز می سازد مبانی نظری آن نیست؛ بلکه اهداف و موضوعات روشن شناختی آن است که حاصل نقد و بررسی دستاوردهای علوم تجربی است. جهت گیری مکتب فرانکفورت بیشتر فلسفی (فلسفه‌ی انتقادی) بود تا پوزیتیویستی- علمی؛ و بر اهمیت نقش عوامل فرهنگی و نقد اجتماعی بیشتر تاکید داشت تا جبر اقتصادی.یکی از اهداف اولیه این مکتب، تدوین نظام مند کلیه رشته های تحقیقاتی علوم اجتماعی در چارچوب نظریه‌ای ماتریالیستی درباره جامعه بود تا از این طریق امکان پیوند متقابل میان علوم اجتماعی دانشگاهی و نظریه مارکسیستی را تسهیل سازد. ماکس هورکمایر، که به ارزش علوم اجتماعی واقف بود، ایده بسط و گسترش مطالعات بین رشته‌ای و مارکسیسم را طی سال های دهه 1920 مطرح ساخت. بخش های از این برنامه ها، زمانی که وی در سال 1931 به مدیریت موسسه انتخاب شد، در نطق آغازین وی بیان گردید. در سال های بعد وی به اتفاق مارکوزه در نشریه مجله تحقیقات اجتماعی به شرح و بسط این برنامه ها که از آن «نظریه انتقادی جامعه» یاد میکرد، پرداخت. (نوذری, ۱۳۳۶,  صفحه ۵۲)نظریه انتقادی چیست؟طوریکه که گفته آمدیم، نقد یکی از اصطلاحات پر استفاده در محیط دانشگاهی است. این موضوع از 1961 تا کنون، در راس مباحث پوزیتویسم در جامعه شناسی آلمانی بوده است. از نقطه نظر کارل پوپر، روش علوم اجتماعی، دانش را با آزمودن راه حل های ارایه شده برای حل یک مساله تحصیل و از سایر معلومات متمایز می کند. این روش انتقادی است؛ زیرا دانشمندان دستاورد های سایر همقطاران خود را مورد پرسش و کندوکاو قرار می دهند تا دانش را در فرایند آزمون و خطا گسترش دهند. برای پوپر نقد روشی معرفت شناسانه است که تناقضات منطقی را هویدا می کند. تئودور آدرنو بحث می کند که تناقضات (در رابطه سوژه/ابژه) صرفا معرفت شناختی نیستند؛ بلکه می توانند ذاتی خود ابژه ها باشند طوریکه با حصول معرفت جدید نیز قابل رفع نباشند. آدرنو تاکید می کند که آرمان علم خالی از ارزش پوپر به وسیله مفهوم بورژوازی ارزش، یعنی ارزش مبادله، شکل گرفته است. او می گوید که جهت گیری پوزیتویسم صرفا به سوی نمودها (محسوسات) است در حالیکه نظریه انتقادی بر تفاوت بین ذات و نمود (حسی) تاکید می کند. او خاطر نشان می کند که برداشت پوپر از نقد، سوبژکتیو (مبتی بر اصالت فاعل شناسا) و شناختی است.بنابر این تمایز بنیادی میان نقد معرفت شناختی (پوپر) و نقد جامعه وجود دارد. بحث این است که این مفهوم دوم است که می بایست برای تعریف نظریه انتقادی اطلاعات استفاده شود و نیز اینکه گستره وسیعی از تفکر غیر انتقادی در مطالعات علم اطلاعات وجود دارد. ممکن است کسی نیز استدلال کند که بر اساس نظر هورکمایر لازم است میان مطالعات نظریه های سنتی و انتقادی اطلاعات تمایز قایل شویم. (کریستین, ۱۳۹۳, ص. 18)پل اف. لازرسفلد استدلال کرد که تحقیقات انتقادی از منظر هورکهایمر “ شاید از دو جهت از تحقیقات مدیریتی متمایز است: اول،‌اینکه تحقیقات انتقادی، نظریه ای درباره روند های اجتماعی غالب هر عصر ارایه می دهد؛ روند هایی کلی که هم چنان نیازمند بررسی در هر مساله تحقیقی عینی است و دوم،اینکه به نظر می رسد تحقیقات انتقادی بر صورت عقلی ارزش های اساسی انسان دلالت دارد که بر طبق آن، همه نتایج تحقق یافته یا آرمانی، می بایست مورد ارزیابی عقلی و منطقی قرار گیرد. گرچه لازرسفلد درک می کند که جامعه معاصر “دوره تجمع روز افزون ثروت” است که به وسیله “تکنیک کنترول توده های عظیم” صورت می گیرد و توسعه به جانب “فرهنگ تبلغاتی” دارد؛ اما این سخن کافی نیست که تحقیق انتقادی در حوزه ارتباطات بدان معناست که “نقش کلی رسانه ارتباطی در نظام اجتماعی حاضر می بایست مورد مطالعه قرار گیرد” و موضعی هنجاری اتخاذ شود؛ زیرا این بدان معناست که مثال، تحقیق هنجارینی که در حمایت از شروع دوباره بردگی سخن می گوید نیز می بایست انتقادی تلقی شود. (کریستین, ۱۳۹۳, ص. 20)کلیت فلسفی:مجموع اندیشمندان مورد نظر در راستای نقد خردباوری، در نیمه نخست سده بیستم، به موضعی هماهنگ دست یافتند. بدین معنی که در عین حال که از سنت مارکسی برای نقد ایدولوژی و جامعه بورژوایی بهره می جستند، خردباوری او را نقد هم می کردند. «عقل» در منظر اینان نه «عقال» (پای بند) بل (مایه رهایی) بحساب می آمد و همین نکته محوری بود که نحله مارکسیستی مذبور را از موارد مشابه متمایز می ساخت و بدانجا رهنمون می شد که وظیفه «تفکر نقادانه» را بازگردانیدن علم به خدمت «عقلانیت» معرفی نمایند. برای درک این مفهوم مهم و کلیدی، یعنی رهایی، ضروری است تا از مباحث هورکهایمر پیرامون «شی گشتگی» سخن بمیان آید. هورکهایمر و آدورنو بر این باور بودند که «کار» انسان هم چنانکه در فرایند تاریخی خود بر طبیعت فایق می آید، درهمان حال جوهر درونی خود را از دست می دهد و زیر سلطه جهان شیی شده، قرار می گیرد. شئی گشتگی در منظر او نه تنها ویژگی جهان عینی بل وِیژگی ذهن با کارگزار تاریخی نیز می باشد. همین وجه از افکار هورکهایمر بود که منجر به پیدایش یاس و ناامیدی در اصحاب مکتب فرانکفورت می شد، چرا که بعد «رهایی» و «آزادی» را تحت شعاع خود قرار می داد. «بورگن هابرماس» اندیشمند معروف این سنت با وقوف به مطلب فوق، در چارچوب اندیشه هورکهایمر دست به اصلاحاتی زد که هدف از آن رفع کاستی های موجود و تقویت نظریه انتقادی بود. او با بازگشت به مفهوم «کارمولد» (آنگونه که در اندیشه مارکس آمده) سعی در حل معضل هورکهایمر نمود و برای این منظور دو حوزه «کار» (نیروهای تولید) و روابط اجتماعی (روابط تولیدی) را که خود مارکس هم از یکدیگر تمییز داده بود و لیکن در بطن بحث های بعدی بزعم وی خلط شده بودند، را مجددا از هم تمییز داد و سپس برای هریک منطقی خاص خود درآورد. بدین ترتیب بود که ذهن به حوزه دوم و بدور از «شئی» و «شئی گشتگی» رانده شد. خلاصه آنکه نظریه انتقادی در عرصه شناخت شناسی به نوعی فردیت می رسد که ملاک صدق و کذب در آن، به درون آدمی برمی گردد تا «تجربه خارجی» و این همان وجهی است که در نظریه سنتی دیده نمی شود. (افتخاری, ۱۳۹۶, ص. 23)ارکان معرفتی:برایان فی از دو رکن معرفتی عمده برای مکتب انتقادی سخن گفته است که عبارتند از:1. هرمنوتیکال بودنرابطه بین پدیده ها را از یک منظر می توان به دو بخش تقسیم کرد: روابط قانون وار و روابط نظری. منظور از «قانون» در اینجا، آن نوع رابطه‌ای است که تثبیت شده است و لیکن «نظریه» جنبه «فرضی» داشته و به آن درجه از ثبوت نرسیده است. مثلا «اتم» یا «اگو» از ترم های نا محسوس می باشد و از این حیث است که جنبه نظری به روابط می دهند. در همین ارتباط، سوال مهمی وجود دارد و آن اینکه «واژه های نظری» چه نسبتی با معادل عینی خود دارند؟ آیا براستی خبر و گزارش از عالم خارجی می دهند؟ آیا بمثابه ابزاری هستند در راستای تصرف کردن در عالم خارج و ضرورتا مخبر از عینیات نیستند؟ آیا خبر از ماهیت و ذات اشیاء عالم خارجی می دهند و از ظواهر مشهودات فراتر می روند؟ و یا اینکه «قراردادی» بیش نیستند؟هر یک از دیدگاه های فوق، بیانگر مکتب خاصی می باشند، مشتمل بر: واقع گرایی (Realism)، ابزارنگارانه(instrumentalism)، ذات گرایانه(Essentialism) و مکتب قرار دادی(Conventionalism). در مقابل این مکاتب، دیدگاه انتقادی با طرح این مطلب که هیچ یک از مکاتب فوق در پی «فهم» پدیده ها نیستند و از این حیث همگی ناقصند و ضروری است که عالم علوم اجتماعی بجای آنکه در پی انشاء قوانین باشند، به «فهم پدیده های اجتماعی» همت گمارند که اینهم میسر نمی شود مگر با اتخاذ روش «هرمنوتیک، دیالکتیک». «هرمنوتیکال» بودن مکتب انتقادی نیز از همینجا ناشی می شود چرا که به گفته هابرماس اصل در اینجا «فهم دیکری» است؛ بدین معنی که سعی اصحاب این نحله در «بیرون کشیدن معنا از درون جامعه» است و این اصل، ماهیت «هرمنوتیک» را شکل می دهد. «فی» با عنایت به همین قضیه است که اظهار میدارد: دیدگاه انتقادی با قبول ضرورت تفسیر مقولات علوم اجتماعی، بعد هرمنوتیکال دیدگاه تفسیری را اخذ نموده و تایید می کند. از منظر ایشان برای درک یک موضوع و مسئله عالم علوم اجتماعی بایستی که در پی درک انگیزه های عاملانی باشد که او با آنها سروکار دارد، همانطوری که لازم است از «قوانین» و معانی مقوم بستر اجتماعی آگاهی حاصل نماید. ریشه این امر نیز بدانجا بر می گردد که اساسا مکتب انتقادی به نیازهای احساس شده و تحمل سختی ها از سوی مردم برای اغراضی خاص، حساس است و لذا ضروری است که در گام نخست ایشان و مسایل آنها را از منظر خود شان درک کند. (افتخاری, ۱۳۹۶, ص. 25)توجه به نقش تحمیلی «وضعیت و شرایط اجتماعی»تئوری انتقادی می پذیرد که حجمی از اعمال آدمیان بواسطه «وضعیت و شرایط اجتماعی» خاص آنها حاصل آمده اند و به عبارتی بر آنها تحمیل شده است و از این حیث آنها کنترولی بر روی آن اعمال ندانسته اند. از اینجا می توان اینگونه نتیجه گرفت که پاره‌ای اعمالی که افراد در قبال یکدیگر انجام می‌دهند، نتیجه آگاهی و معرفت و انتخاب خودشان نیست. توجه به این مطلب بسیار مهم ی باشد، چرا که از جمله نقدهای قوی طرح شده علیه مکتب تفسیری یکی همین می باشد که از توجه به پیامدهای ناخواسته افعال و یا «افعال غیر منظور و تحمیلی» غافل مانده است. در اینجا با طرح دومین ویژگی مهم مکتب انتقادی سعی می شود تا این کاستی مهم از پیکره مکتب انتقادی زدوده شود و بدینوسیله ضمن حفظ «هرمنوتیک انتقادی» آنرا از نقیصه فوق رهایی بخشیم. مطابق این دعوی، مکتب انتقادی تلاش می نماید تا از روی سیستم‌های مربوط به «روابط اجتماعی» پرده بردارد و بدینوسیله ضمن نمایاندن«میکانیسم های» تحمیلی زا، پیامدهای از قبل ناخواسته – نمی گویم اتفاقی را آشکار سازد. لذا علوم اجتماعی انتقادی لازم است تا در پی کشف «شبه علل» و «قوانین کارکردی» مربوط به رفتارهای اجتماعی در داخل یک «متن اجتماعی» مشخص باشد و با استعانت از اینها به کار فهم جامعه و پدیده های اجتماعی بپردازد. (افتخاری, ۱۳۹۶, ص. 28)نقد مکتب انتقادی:طیف انتقادات وارده بر مکتب انتقادی بدلیل گستره حضور این نظریه، متعدد و متنوع می باشد؛ به گونه ای که می توان در آن از نظریه پردازان ایده آلیست تا واقع گرا را بصورت توامان سراغ گرفت. در این مقاله به منظور رعایت اختصار کلام به مهمترین این انتقادات اشاره می شود که در سطح کلان و هویت این مکتب مطرح می باشند.داشتن رویکرد میان رشتگی؛ مزایا و معایببنیاد نظریه انتقادی را مخالفت با اثبات گرایی شکل میدهد و در این راستا، متفکران انتقادی با بهره‌مندی از یافته های حوزه های مختلف علم (اعم از سیاسی، اقتصاد، ادبیات، هنر، روان‌‌شناسی و...) به نقد پوزیتویسم پرداخته اند. همین امر منجر شده تا الگوی مطالعات میان رشته‌‌ای به نحو احسن در این روش تجلی یابد. اگرچه اصل این موضوع نوعی مزیت برای مکتب انتقادی به شمار می رو؛ اما چنان که «چودمورن» نشان داده، یکی از دشواری های نظریه میان رشتگی – بویژه به هنگامی که رشته های دخیل به شدت افزایش می یابند- شکل گیری پدیده «ابهام حقیقت» می باشد. دلیل این امر آن است که تکثر رشته ها در این مواقع، امر سامان دهی به دانش را جزو اصول اولیه تکوین دانش و عرضه آن است، آسیب پذیر می سازد. با توجه به نوع روایت های بر آمده از «مکتب انتقادی» می توان چنین استنتاج نمود که این مکتب از حیث تعیین سهم و نسبت رشته های بکار آمده در شکل گیری آن ازنوعی سردرگمی رنج می برد؛ تا آنجا که در تلقی رهبران این مکتب فکری- افرادی چون هورکهایمر، آدورنو و یا بنیامن – می توان چنین تفاوتی را ملاحظه کرد. وجود تفاوت ها که گاهی اوقات درون اندیشه یک متفکر واحد نیز می توان از آن سراغ گرفت، حکایت از آنی دارد که ماهیت میان رشتگی این مکتب هنوز به انسجام و کلیت لازم دست نیافته است. (افتخاری, ۱۳۹۶, ص. 58)ابهام در تعلق اجتماعی:اگر‌چه اصولا نظریه های بر آمده از مطالعات میان رشتگی (interdisciplinarity) چنان اند که از معارف مختلف برای درک پدیده‌ای بهره می گیرند، اما آنچه در نهایت مدنظر است تعلق آنها به یک حوزه علمی مشخص می‌باشد که سمت وسوی مطالعات و یافته های آن حوزه را مشخص می سازد. در واقع «میان رشتگی» در نهایت باید به «پیوند رشته های علمی» منتهی شود تا بتواند به بهبود یادگیری وتوسعه روش های شناخت منتهی گردد. عدم توجه به این مهم در تکوین و توسعه مکتب انتقادی منجر شده تا سهم حوزه های علمی در این مکتب مشخص نباشد و در نتیجه گرایش‌های واگرایانه ادبی، فلسفی، هنری و اجتماعی- که نوذری به صورت مبسوطی به آنها اشاره داشته – در جریان بالندگی این مکتب ایفای نقش نمایند. این درهم تنیدگی و تنوع علمی تا بدانجاستی که بازخوانی روش مذکور را در حوزه علوم انسانی و اجتماعی با دشواری مواجه ساخته است. (افتخاری, ۱۳۹۶, ص. 59)طرح ناقص «ایده رهایی»مکتب انتقادی اگر چه سعی بلیغی در نقد اثبات گرایی داشته است؛‌اما نباید از این موضوع غفلت ورزید که اعتبار بخشی به قوانین شبه علّی، در نهایت این مکتب را درگیر اصول و قواعد کلان اثباتی می‌نماید.بعبارت دیگر «رهایی» مدنظر مکتب انتقادی در خصوص ماهیت و بنیاد خود این مکتب به صورت کامل رخ نداده است و در نتیجه شاهد پذیرش ایده‌هایی با جشن اثباتی از سوی نظریه پردازان این مکتب می باشیم. در واقع گفتگویی که بین علوم اجتماعی و علوم اجتماعی و علوم تجربی در قالب این مکتب شکل گرفته و افراد چون هابرماس نیز در تقویت و رشد آن نقش بسزایی ایفا نموده اند. در نهایت به نفع اثبات گرایی به پایان می رسد و این نتیجه مطلوبی برای مکتب انتقادی به شمار نمی آید. شاید به همین دلیل باشد که شاهد نوعی ابهام در موضع گیری های مکتب فرانکفورت در مواجهه با پرسش های اصلی در حوزه «روش نیل به شناخت واقعیت» می باشیم؛ ابهام هایی که هابرماس صراحتا در مقابل آنها ایستاد و ایده بازسازی نظریه انتقادی را جهت رهایی آن از دوگانگی های مبهم و لاینحل در مکتب فرانکفورت مطرح ساخت. (افتخاری, ۱۳۹۶, ص. 60)بدبینی افراطیاگر چه تلاشی برای بازسازی نظریه انتقادی دارای دامنه وسیعی می باشد؛ اما چنین به نظر می‌رسد که رویکرد بدبینانه‌ای که واضحان این مکتب داشته اند، به نوعی در ماهیت این مکتب نفوذ کرده و همین امر ارزیابی ما را از این مکتب با دشواری مواجهه می سازد. کتاب «دیالکتیک روشنگری» هورکهایمر و آدورنو، مثال بارزی از این رویکرد است و تصویر بدبینانه از عقل در آن ترسیم شده که بعد ها به سایر ابعاد حیات جمعی نیز نفوذ می‌کند. شاید طرح مقولاتی چون «از خودبیگانگی» و یا «تسلیم در برابر حکومت های اقتدار طلب» در شکل گیری این ایده و توجیه آن بی اثر نبوده باشد؛ اما باید پذیرفت حتی علی رغم نمودهای زیاد اقتدار طلبی یا ازخود بیگانگی درتاریخ تحول جوامع انسانی که بدبینی نمی تواند راه برون رفت مناسبی را به ما نشان دهد. بعبارت دیگر، گرچه بدبینی می تواند به «اعتراض به وضع موجود» کمک کند؛‌اما نمی تواند ترسیم کننده وضع ایده آل باشد. بر این اساس می توان چنین ادعا کرد که نظریه انتقادی به هنگام ورود به حیات سیاسی- اجتماعی بیشتر تولید انرژی منفی در مقام تحلیل جامعه و ساخت حاکم بر آن می نماید. (افتخاری, ۱۳۹۶, ص. 61)پیچیدگی کلامی:اگر یکی از مزایای نظریه های کارآمد، زبان روان و فهم آسان آن باشد؛ آنگاه باید پذیرفت که مکتب انتقادی از این ویژگی عاری است. بعبارت دیگر مکتب انتقادی چه در عرصه تفکر و چه در عرصه بیان آن به شدت پیچیده است و همین امر باعث می‌شود تا در جذب مخاطبان و توجیه آنها به شدت با مشکل مواجه باشد. اگر چه شاید بتوان بخشی از این پیچیدگی کلامی را به نوع موضوعات انتخابی مرتبط کرد؛ اما در نهایت باید اعتراف کرد که مکتب انتقادی در بازتولید خود در قالب گفتمانی روان و قابل فهم برای عموم نخبگان موفق نبوده و همین امر فهم، نقد و اصلاح آن را دشوار ساخته است. (افتخاری, ۱۳۹۶, ص. 62)نتیجه گیرینظریه انتقادی یا مکتب فرانکفورت در اطلاق به میراث فکری و نظری گروهی از روشنفکران برجسته آلمانی و نظریه اجتماعی خاص آنان بکار رفته است. روشنفکران مزبور در ارتباط مستقیم و یا غیر‌مستقیم با موسسه تحقیقات اجتماعی بودند که در سال 1923 در شهر فرانکفورت با سرمایه فلیکس وایل کارخانه دار تاسیس شد و وابسته به دانشگاه فرانکفورت بود که بعد ها جریان موسوم به نظریه انتقادی از دل آن بیرون آمد.تجزیه و تحلیل فرانکفورتی‌ها از جامعه تا حدود زیادی به آرا و اندیشه‌های کارل مارکس باز میگردد. این نظریه پردازان به تاسی از مارکس، بر اهمیت تضاد منافع مبتنی بر مناسبات مالکیت تاکید داشتند. لیکن به هیچ وجه در زمره مارکسیست های ارتدوکس نبودند و بسیاری از آنان انتقادات تندی به رژیم شوروی به عنوان نظام سیاسی توتالیتر داشتند. پیروان این مکتب برای آنکه با توان فکری بیشتر و استدلال های نظری نیرومندتر به تجزیه و تحلیل پدیده‌های ناشی از ظهور شرایط سیاسی- اجتماعی جدید بپردازند عمده تلاش خود را معطوف دو نکته اساسی نمودند.اول، تجدید نظر در مفهوم نقد مارکس از نظام سرمایه داری. دوم، بازنگری در نظریه انقلاب مارکسی. لیکن محور کانونی اندیشه و آرای مکتب فرانکفورت را باید در نظریه انتقادی جست‌و جو کرد که معطوف بررسی، مطالعه، تجزیه و تحلیل و تبیین جنبه های از واقعیت اجتماعی است که مارکس و پیروان وی یا آنها را نادیده گرفته بودند و یا اهمیت چندانی قابل نشده بودند.به هر صورت، مکتب انتقادی با وجود ویژگی‌های که ذکر شد، انتقادهای نیز بر این نظریه وارد است، شکل گیری پدیده «ابهام حقیقت» که بدلیل نظریه های میان رشتگی بوجود آمده است، ابهام در تعلق اجتماعی، درگیر بودن نظریه انتقادی با اصول و قواعد کلان اثباتی، رویکرد بدبینانه‌ای واضحان این مکتب و پیچیدگی کلامی را می توان از عمده انتقادی های دانست که بر مکتب فرانکفورت یا نظریه انتقادی وارد است.منابع1. احمدی،بابک (1373). مدرنیته و اندیشه‌ی انتقادی. تهران: مرکز آدینه بوک.2. افتخاری، اصغر(1396).بازخوانی   مکتب انتقادی در حوزه علوم اجتماعی. تهران: دانشگاه امام صادق.3. کانت، امانویل(1362). سنجش خرد ناب. سلطانی، میرشمس الدین   ادیب(مترجم). تهران: امیر کبیر.4. کریستین، فوکس(1393) نظریه انتقادی اطلاعات. مهدی، شقاقی(مترجم). تهران: انتشارات چاپار.5. نوذری،حسینعلی.(1336) نظریه انتقادی و مکتب   فرانکفورت در علوم اجتماعی و انسانی. تهران: انتشارات آگاه.</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 18:44:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه جامعه شناختی به فلم «مردها ره قول اس!»</title>
                <link>https://virgool.io/@khairuddin.rahmani/%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%81%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%87-%D9%82%D9%88%D9%84-%D8%A7%D8%B3-eihakzj48cag</link>
                <description>«مردهاره قول اس» از جمله بهترین فیلم های عاشقانه‌ی افغانی بوده که در سال های شصت هجری خورشیدی با کارگردانی سعید اورکزی ساخته شده است. نقش های مرکزی این فیلم را «سعید اورکزی» و «عادله ادیم» به عهده دارند. «ولی تلاش» ، «خورشید» و «اکرمی» در نقش های فرعی این فیلم بازی نموده اند. این فیلم به اساس داستانی به همین نام از داکتر اکرم عثمان (نویسنده مشهور افغانستان) ساخته شده است و بیانگر فرهنگ، مناسبات اجتماعی مردم کابل قدیم است.البته باید یاد آور شوم تمام دیالوگ‌های این فلم به لهجه کابلی گفته شده و فضای ساخته شده نیز همان کوچه های خاکی و تنگ کابل است.خلاصه داستان:این داستان از ناکامی عشق پسر کاغذپران باز به نام «شیر» با دختر خاله‌اش به نام «طاهره» حکایت می کند که در همسایه‌گی هم به سر می برند.« شیر» همواره در میان انبوهی از کاغذ پران های ناپیدا است. همواره کاغذپران می سازد؛ ولی هیچ یک آنها توجه‌اش را جلب نمی کند. شیر دنیال چیزی می گشت که خودش از آن بی خبر بود. بعدا می داند که آن گمشده‌اش، عشق دختر خاله‌اش، «طاهره» است. شیر در کاغذپران ها صورت «طاهره» را نقش می کند چراغ چشم هایش، یاقوت لب هایش ، خرمن موهایش را که هوش انسان را از سرش می ربود ولی هرچه می کوشید زیبایی «طاهره» را نقش نمی توانست و از نقش آن عاجز می ماند از این رو مدتی کاغذپران نساخت و بلند نکرد.ازجمله شخصیت های منفی این داستان «فضلو» نام دارد وی به «طاهره» چشم دارد وقتی از رابطه عاشقانه‌ی «شیر» و «طاهره» آگاه می‌شود می خواهد عشق آن هردو را ریشه کن بسازد از اینرو در رابطه به پیوند این دو عاشق، پدر طاهره را آگاه می سازد، محمد محسن ـ پدر طاهره ـ وقتی از این مساًله خبر می شود، نه تنها روابط خویشاوندی خود را با شیر قطع می کند بل «شیر »را اجازه نمی دهد تا از نزدیک کوچه‌ی شان عبور و مرور کند. ماه ها می‌گذرد تا اینکه عید قربان فرا می رسد. شیر در یکی از کاغذپران ها با خط خوش می نویسد «عیدت مبارک» و بر بام خانه‌ی طاهره بلند می کند وقتی چشم طاهره متوجه کاغذپران می گردد به بام بالا می شود و چشمش به «شیر» می افتد در این اثنا پدر طاهره متوجه آنها شده و «طاهره» را ماه‌ها در خانه زندانی می سازد. چند ماه بعد محمد محسن خانه‌ی جدید می‌خرد و از آن منطقه کوچ می‌کند. روزی «شیر» به گونه‌ی ناگهانی از نزد کوچه‌ی «محمد محسن» می‌گذرد که چشمش به قفل بزرگ دروازه ایشان بر می‌خورد. با خود عهد می‌کند که به هر قیمتی که شود دل محسن خان را نرم می‌کند، طوریکه او در دیالوگ این فلم می گوید:« اگه تمام دنیا ره کوچه بگیره، اگه دروازه های زمین و آسمان بسته شوه، اگه هفت کوه و هفت دریا پیش پایم پیدا شوه باز ام پشتش میرم، هرو مرو پیدایش می کنم دل سنگ بابیشه نرم میکنم اگه نرم شد خوبِ خوب اگر نی وا بجانش.»بالاخره پس از سرگردانی زیاد خانه‌ی جدید آنها را پیدا می کند؛ ولی با خشم برادران طاهره  روبرو می گردد. «محمود» برادر طاهره با «شیر» در مسابقه پهلوانی اشتراک می کند، «شیر» خلاف توقع همه، محمود را که از جمله پهلوانان ماهر است شکست می‌دهد پس از آن محمود شیر را به آغوش گرفته و او را «برادر قرآنی» خویش می‌خواند. «شیر» با شنیدن این حرف ناراحت می شود ولی به رخش نمی آورد پس از آن عشق «طاهره» را به قلبش دفن می‌کند و قول برادری را بر عشق ترجیح داده دیدار خود و طاهره را تا قیامت موکول می نماید.نمایه رمان «مردا ره قول اس» اثر دکتر اکرم عثمان که فلم از روی همین رمان تهیه شده است.درباره کارگردان فلم:سعید اورکزی که در حدود 30 فلم کوتاه و بلند هنری و مستند را تهیه و کار گردانی کرده است. از لیسهء حبیبیه کابل فارغ شده است و پس از پایان تحصیلات در دانشکده ادبیات دانشگاه کابل مدتی در ادارهء هنر و ادبیات رادیو و تلویزیون افغانستان کار کرد و سپس بطرف سینما روی آورد .اولین فلم اورکزی« عروس» نام داشت. فلم « عروس» که بیانگر از قدرت و خشونت مردان در برابر زنان در جامعهء افغانستان است.«سعید اورکزی» در فلم «مرد ها ره قول اس» که بر اساس داستانی از دکتر اکرم عثمان تهیه شده و فلم &quot;سفر &quot; که نویسنده آن خود او است، خوب درخشیده است. از سایر فلم های که سعید اورکزی ساخته است میتوان از فلم های اشک و لبخند، فرجام، کیفر، با هم برای آینده، فریاد در غبار، سایهء آتش نام برد.عادله ادیم و سعید اورکزی که نقش های مرکزی این فلم بازی کرده اند.نقد فلم از دیدگاه جامعه شناختی (نظریه برساخت گرایی یا کنش متقابل نمادی):در نقد جامعه شناختی این فلم می‌توانیم از چندین دیدگاه جامعه شناختی استفاده کنیم؛ اما من در اینجا می خواهم طبق نظریه برساخت گرایی یا کنش متقابل گرایی نمادی به تحلیل این فلم بپردازم.کنش متقابل گرایی نمادی از ادعای ماکس وبر در مورد جامعه شناسی وام گرفته است که بایستی بدنبال &quot;فهم&quot; اجتماع بود. در (برساخت گرایی) سنت، دانش، واقعیت و حقیقت توسط زمینه ای که در آن کنش صورت می گیرد تعین می شوند ما در فرایندی تفسیری درگیر می شویم که در آن طرح ها و برداشت عمومی و فرهنگی خاص از واقعیت ها به ما کمک می کند که به معانی برسیم. چیزی که در شکل دهی به آن معانی کمک می کند. ارزش ها، هنجار ها و ایدولوژی های فرهنگی است که به ما می فهماند چه چیزی واقعی است. بعضی از مفروضات این دیدگاه عبارت اند از : هیچ چیزی به خودی خود معنی ندارد تا زمانی که ما (به عنوان جامعه) به آن معنی بدهیم. معانی از طریق کنش متقابل با دیگران برقرار می شوند تبادل نمادها امکان برقراری معانی را می دهد. اگر به واقعی بودن چیزی معتقد باشیم در پیامدهایش واقعی می شوند (تفسیرهای ما کنش های مان را هدایت می کند).بر مبنای این دیدگاه و قسمی که از نام فلم پیداست «مردها ره قول اس) در می یابیم که این مقوله‌ها و مثل ها را ما به عنوان اعضای جامعه برایش ارزش قایل می شویم که به عنوان یک هنجار در جامعه جا خوش می کند، ورنه به خودی خود مفهومی ندارد.معمولا وقتی که تزلزل و چنددلی دیگران را می بینیم، و یا از کسی بدقولی و تخلفی مشاهده می کنیم، به مثل هایی از این دست رو می آوریم «مرد کسی است که اگر سرش برود، حرفش نمی رود» ، «مردا ره قول اس » و...در این فلم نیز شخصیت اصلی داستان «شیر» بخاطر قولی برادری که «محمود» برادر معشوقش به او داده است تا «برادر قرآنی» همدیگر باشند از وصال معشوق خود «طاهره» که بخاطر رسیدن به وی حاضر به هر کاری بود می گذرد.در قسمتی از این فلم پس از آنکه «محمود» با «شیر» قول برادری می‌دهد، «شیر » با معشوق خود «طاهره» روبرو می شود و «شیر» به معشوق خود می‌گوید:ـ مردا ره قول اس! طاهره می گوید: ـ پس من چی؟ شیر می ایستد. در لحظه ای آنقدر دور می نماید که انگار نه انگار همین حالا طاهره را در کنار خود داشت هم چنان «شیر» بخاطر قولی که به برادر معشوق خود داده است به «طاهره» می گوید :«دگه گپی بین ما نیست، از گپا گپ برآمده، او سال هاره باد برده. طاهره تعجب کرد و شیر برایش قصه خود و محمود را باز گفت....»در اینجا نظریه کنش متقابل گرایی نمادی و برساخت گرایی به ما یادآوری می کند که نژاد، قومیت، جنس، تمایل جنسی و طبقه‌ی و هنجار های اجتماعی زمانی معنی دار می شوند که جامعه به آنها معنی بدهد. تماشای فیلم و درگیر شدن با محتوا بخشی از فرایند تفسیری است که از طریق فلم ها به ما گفته می شود که مرد بودن، زن بودن، بدقول بودن و یا به قول خود وفا کردن، طبقه متوسط یا طبقه کارگری چه معنایی دارد. اینکه آیا تصاویر و اطلاعات دارای واقعیت عینی هستند. از نظر پیامدهای شان بی ربط هستند تصاویر و اطلاعات رسانه ای بخشی از موادی را تشکیل می دهند که از برداشت ما در مورد اینکه واقعیت در زندگی اجتماعی چیست حمایت یا با آن مخالفت می کنند.سعید اورکزی (شیر)در این فلم «شیر» بخاطر پابندی به قول خود درد هجران معشوق را به جان می‌خرد و تا سال های آخر عمر به کاغذپران سازی می پردازد و بی خیال عشق جوانی خود می‌شود.در اخیر فلم می بینیم که شیر می گوید: «طاهره جان راست گفتی، حق گفتی، راستی که عاشقی پشت کوه ره خم میکنه.»  «طاهره» معشوق «شیر» از دور صدا می زند: «شیرجان تو قول دادی تو قسم خوردی مگم مه قول ندادیم مه قسم نخوردیم، مه دوستت دارم، مه خاستن خاهت هستم، اگه پشتم نگردی خونم به گردنت.»ولی شیر می گوید: «مردا ره قول اس... مه از قولم نمی گردم، و آنگاه با شف دستارش نم چشمانش را پاک می کند.»در اخیر می خواهم متذکر شوم که در جوامع مذهبی و سنتی مثل افغانستان وفا به عهد و ایستادن سر قول و قرار خود نشانه‌ی از مردانگی و جوانمردی است و به همین دلیل به عنوان یک هنجار با ارزش در جامعه مطرح است. قسمی‌که در روایات دینی نیز وفا به عهد از جمله خصلت‌های مومن دانسته شده است.</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 18:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به فیلم پرده اخر؛ توطیه در راه است!</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D8%B7%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-nm3wshpcvkui</link>
                <description> https://virgool.io/p/nm3wshpcvkui/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D8%A8%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%86%D9%87%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%8C%DA%A9%D9%87%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%841369%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87%D8%B4%D8%AF%D9%87%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%B4%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%87%D9%86%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%AD%D8%B3%D9%88%D8%A8%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF.%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%AD%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%841350%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85 فیلم پرده آخر به کارگردانی کریم مسیحی در سال 1369 ساخته شد که یکی از شهکارهای هنری در تاریخ سینمای ایران محسوب می شود. کریم مسیحی نخستین بار در سال 1350 با دستیاری بهرام بیضایی در فیلم «رگبار» فعالیت های سینمایی اش را آغاز کرد و فلم 110 دقیقه ی پرده آخر نخستین فلم بلند به کارکردانی وی است که بازیگرانی چون فریماه فرجامی، سعید پورصمیمی، داریوش ارجمند، نیکو خردمند و جمشید هاشم‌پور در این فیلم ایفای نقش کرده‌اند.واروژ کریم مسیحی، پس از آن تا 18سال نظربه دلایلی هیچ فلمی را روی پرده های سینما نتوانست بفرستد که درسال 1387 فلم &quot;تردید&quot; را کارگردانی کرد؛ اما به موفقیت چندانی دست نیافت.در اینجا من خواستم یک خلاصه‌ی از داستان فیلم ارایه کنم و هم چنان به لحاظ هنری و جامعه شناختی این فیلم را مور بررسی قرار دهم.خلاصه داستان فیلم:داستان فیلم روی یک خاندان بنام رفیع الملک که در دوره قاجار زندگی می کردند، می چرخد. تاج الملوک و کامران میرزا، تنها بازماندگان دودمان رفیع الملک،‌ برای تصاحب مجدد خانه موروثی خانواده که پس از غرق شدن برادرشان حسام میرزا در رودخانه به همسرش فروغ الزمان به ارث رسیده، دست به توطئه می زنند.از تمام دارایی و ثروت این خاندان، تنها یک خانه مانده است و این خانه که تنها میراث خاندان رفیع الملک است با مرگ حسام میرزا به همسرش فروغ الزمان می‌‌رسد. تاج الملوک و کامران میرزا از این موضوع راضی نیستند و به هر نحوی که شده نمی‌خواهند خانه را از دست بدهند، پس با طرح نقشه‌ای سعی می‌‌کنند که میراث خانوادگی را تصاحب کنند.کامران میرزا، گروه نمایشی به نام “جامی” را به خانه می‌‌آورد (به آنان وعده‌ی پول و یک انباری برای کار نمایش را می‌‌دهد) تا نقشه شان را در قالب پرده‌های نمایش اجرا کنند. او به دروغ گروه را می‌‌آورد و این گروه هم از هدف شوم او بی خبرند. گروه با نمایش نامه‌ای که کامران میرزا نوشته پیش می‌‌روند، نمایشی که هدفش به جنون کشیدن فروغ الزمان است. این بن مایه‌ی اصلی پرده آخر است؛ (توطئه برای تصاحب)همه چیز در «پرده آخر» با آمدن گروه نمایشی دوره‌گرد آغاز می شود. پس از آن نوعی بازی در بازی دیدنی و تاثیرگذار پیش روی تماشاگر، شکل می گیرد؛ به گونه ای که در بسیاری از لحظات فیلم، تماشاگر نمی تواند واقعیت را از توهم و رویا تمیز دهد. در اخیر هم با افشا شدن این توطیه فلم به پایان می رسد.بررسی فیلم از دیدگاه هنری:کریم مسیحی در آغاز فیلم، در سکانس قبرستان و سپس در سکانس دفن شبانه تابوت، توطئه‌گران و توطئه آنان را برملا می کند. سپس تا انتهای فیلم می کوشد که به شیوه متفاوتی از رویه ی متداول و معمول، داستان پلیسی اش را برای مخاطب تعریف کند.اینکه بخواهی برخلاف اکثر فیلم ها و درام های پلیسی به جای پایان فیلم از همان ابتدا دست به گره گشایی بزنی و همچنان هم جذابیت و کشش فیلم را حفظ کنی، کار دشواری است که کارگردان در این فلم به خوبی از عهده این امر برآمده است.از سویی دیگر با وجود این که کریم مسیحی در اوایل فیلم دست به گره گشایی می زند؛ و تماشاگر متعجب از این گره گشایی زودهنگام برای لحظه ای گمان می کند که همه چیز را می داند؛ صحنه های بعدی اما نشان می دهند که با وجود برملا شدنِ هویت توطئه‌گران، تماشاگر اطلاع کامل و دقیقی از چند و چون و ماهیتِ نقشه و دسیسه ی پیش روی ندارد. به عنوان مثال می توانیم به صحنه ای در اوایل فیلم اشاره کنیم که ماموران پلیس پس از کندن زمین، اثری از تابوت پیدا نمی کنند.در حقیقت گره گشایی آغازین فیلم، کلید حل معمای آن نیست؛ خود بخشی از دسیسه ی توطئه‌گران است؛ و تماشاگر از نظر اطلاع و آگاهی از آنچه در حالِ وقوع است، چندان از «فروغ» جلوتر نیست؛ و گویی همراه با او گرفتارِ توطئه شده است. به همین دلیل، بحران های پیش آمده برای «فروغ»، نزدِ تماشاگر مخوف تر جلوه می کنند و احساس غافلگیری توامانی را برای تماشاگر و «فروغ» رقم می زنند و زمانی که یک یک تلاش های «فروغ» برای افشاگری به شکست می انجامد، تماشاگر هم به اندازه او به شگفت می آید؛ و مضطرب و غمگین می شود.گره گشایی دوم در پایان فیلم اما، از جنس دیگری است و تماشاگر را به دلیل نامتعارف بودنش غافلگیر می کند. بازرس «رکنی» (جمشید هاشم‌پور) که از جریان توطئه با خبر شده، خود کارگردانی پرده آخرِ نمایش را بر عهده می گیرد و دسیسه ها را آشکار می کند؛ و تقریبا همه شخصیت های فیلم از «رکنی» و «فروغ» تا «کامران میرزا» (داریوش ارجمند) و گروه نمایشی از چنین پایانی راضی و خوشنودند؛ به جز«تاج‌الملوک» (نیکو خردمند) که دچار جنون می‌شود.بدین ترتیب گره گشایی آغازین، نه تنها از جذابیت «پرده آخر» نمی کاهد، بلکه معمای پلیسی پیچیده تر و جذاب تری را پیش روی تماشاگر قرار می دهد؛ و پایان متفاوتی را برای فیلم رقم می زند؛ و این شاید یکی از رموز ماندگاری فیلم شاخص و ستایش شده ای چون «پرده آخر» در تاریخ سینمای ایران باشد.در فیلم فضاها وهم آلودند و کابوس گونه و حالتی معما گونه دارند. تاریکی‌ها زیاد است و حالت تردید و بدبینی و نگرانی را نشان می‌‌دهد. اشخاص اصلی این فیلم بیمارند و این حالت بیمارگونه روی فضا هم تاثیر دارد.خصوصیات درونی شخصیات‌ها روی لباس هایشان مشخص است، لباس‌هایی که استفاده شده دارای بافت درشت اند و رنگ‌های استفاده شده، تیره اند. لباس‌های زمستانی، رنگ‌های تیره {سیاه، قهوه ای، سرمه ای} بیش تر دیده می‌‌شوند و بر رنگ‌های روشن غلبه دارند.دکورهای خاص در فیلم وجود دارد که فضای نامتعادل را نشان می‌ دهد درختان، داخل خانه، ستون‌ها (نشان دهنده‌ی حالات درونی). فیلم برداری بیشتر در داخل عمارت است و در فضای بسته (اکسپرسیونیستی) یا وابسته به عواطف و احساسات و اتفاق‌های اصلی در داخل عمارت می‌‌افتد.سایه‌های بلند در فیلم زیادند، سایه‌ها عامل نمایشی اند. نشان دادن نا امنی، عدم آرامش، کابوس، درونیات و … در بیشتر این فیلم تاکید بر سایه‌ها شده.رنگ‌های سرد و تیره در بیرون خانه زیاد دیده می‌‌شوند. حوض، ساختمان خانه، درختان… و این رکود زندگی و نبود تحرک و فضای باوقار و در عین حال حزن آور و مرده را نشان می‌‌دهد. رنگ‌های گرم در داخل خانه وجود دارد، رنگ قرمز زیاد استفاده شده است. پرده ها، وسایل داخل خانه، آتش و … نشان از ناآرامی، خشونت، ضربه‌ی روحی، کابوس، جنون و … است. در داخل خانه اشیا و وسایل و حتی معماری خیلی صاف و منظم است و این نظم سنگینی بیشتری را القا می‌‌کند.به لحاظ زوایای تصویر برداری؛ نماهای نزدیک (کلوزآپ) در فیلم زیاد است. نمای نزدیک از فروغ، کامران میرزا، بازرس و … نمای نزدیک حالتی حسی و همذات پنداری تماشاگر را دارد.پرده آخر فیلمی است که با فکر ساخته شده است و از لحاظ بصری و محتوایی، مخاطب را درگیر می‌‌کند و بعد از شروع تیتراژ پایانی، مخاطب را به حال خود رها نمی‌کند و این یعنی ماندگاری.در این فیلم به خوبی از تکنیک “داستان در داستان” یا “نمایش در نمایش” استفاده شده است. در واقع واروژکریم مسیحی از این تکنیک به خوبی استفاده می‌‌کند و مجهولات ذهن مخاطب را به معلومات تبدیل می‌‌کند.بررسی فیلم از دیدگاه جامعه شناختی:به لحاظ جامعه شناختی که به این فلم بنگریم به نحوی بیانگر تقابل شهر و روستا است از آنجایی که این خاندان اشرافی می خواهند خانه ی را که به آنان به ارث رسیده به نحوی با فریب و نیرنگ از تصاحب خانم شهرستانی به اسم &quot;فروغ&quot; که خون اشرافی در رگش ندارد در بیاورند و برای رسیدن به این مقصود، می‌خواهند که با کمک یک گروه نمایش، او را در خانه پدری‌شان به یک نوع جنون برسانند.هم چنان از این فلم می توانیم استنباط کنیم، برخی از خانواده های اشراف، ذهنیت بیمارگونه دارند و برای این که موقعیت شان را حفظ کنند حاضرند با آدم‌ها بازی کنند و حتی دست به قتل بزنند. انسان‌هایی که در فضای بسته و محصور شده‌ای زندگی می‌‌کنند و هنوز از بالا به همه نگاه می‌‌کنند و تحت هیچ شرایطی اقتدارشان را از دست نمی‌دهند حتی اگر توطئه کنند. خانواده‌ای که در حال غرق شدن اند ولی برای بقاء می‌‌جنگند.خاندان اشرافی فیلم همگی نوعی جنون دارند و این جنون زیرپوستی فیلم در بیشتر صحنه‌های فیلم آشکار می‌شود. حتی آنجایی که کامران میرزا شجره نامه خانوادگی خود را برای فروغ تعریف می‌کند، تماشاگر متوجه می‌شود که با یک دودمان مجنون و بی‌رحم روبرو هستند که هیچ بعید نیست ترتیب کشته شدن برادرشان هم به یک نوعی داده باشند. فروغ تنها شخص نسبتا عاقل فیلم پرده آخر است که متاسفانه با بازی بد و اغراق آمیز فریماه فرجامی همراه بوده و ضعف این بازیگر در اجرای این نقش، تبدیل به پاشنه آشیل فیلم شده استنکته‌ی دیگر این که از آیینه در فیلم خیلی استفاده شده است و همه جای خانه آیینه دارد و همه‌ی اشخاص خود را در آیینه می‌‌بینند، چه اشخاص اصلی خانواده و چه بازیگران و بازرس و … همه به نوعی با آیینه در ارتباط اند.که این ازدید جامعه شناسی هنر و ادبیات، بیانگر از خودخواهی و خود برتری افراد این خانواده را نشان دهد و هم این که آیینه وسیله است که حالتی دوگانه دارد، هم من ِ واقعی را نشان می‌‌دهد، و هم من ِ دروغین را. البته آیینه به نوعی نمادی از روح حقیقی و وجدان و یا ناخودآگاه هم هست.فیلم پرده آخر به لحاظ تاریخی؛ حدود دو تاریخ مهم می‌‌چرخد؛ پهلوی و قاجار. گذر از قاجار و شروع پهلوی. تا همین جا نکته‌ی اساسی بحث تاریخی و گذر از یک دوره به دوره‌ای دیگر است، پس برای آن که فیلم و اتفاقاتی که در فیلم وجود دارند را به درستی درک کنیم باید درک درستی از تاریخ دوره‌ای که فیلم از آن حرف می‌‌زند داشته باشیم و اطلاعاتی از تفکر، سیاست و خصوصیات آن دوره داشته باشیم.</description>
                <category>Khairuddin Rahmani</category>
                <author>Khairuddin Rahmani</author>
                <pubDate>Sat, 07 Nov 2020 18:21:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>