<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های LadyInRain</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@khajedehiparvin</link>
        <description>در رویای دنیای بهتر بودم، بالاخره راهی شدم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:32:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/27829/avatar/AQ7R7B.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>LadyInRain</title>
            <link>https://virgool.io/@khajedehiparvin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دنیایی که در دستانم بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@khajedehiparvin/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-ttdn8fysnhhr</link>
                <description>داستانیکشنبه‌ای بود مثل همه یکشنبه‌های قبل، اما من آدم همیشگی نبودم! از صبح سرم سنگین بود. هنوز پایم به دفتر نرسیده، زنگ مخصوصی که برای تلفن رییس روی گوشی‌ام گذاشتم به صدا درآمد، باور کنید صدای آن جغد شوم را در ذهنم شنیدم و به دلم افتاد که چه روز مزخرفی خواهم داشت!بله قربان‌گویان کلید انداختم به قفل و درب را باز کردم، انگشت سبابه‌ام را روی صفحه دستگاه انگشت‌خوان فشار دادم و رفتم سمت سینک ظرفشویی. طبق عادت هر روزه باید دست‌های پر از ویروسم را که از خانه تا دفتر، خدا می‌داند به کرونای کدام از خدا بی‌خبری آغشته شده بود می‌شستم وگرنه نمی‌توانستم آن ماسک لعنتی را از روی صورتم بردارم. شیر آب را باز کردم، موبایل را بین شانه و گوشم گیر دادم و مشغول شستن دستهایم با مایع ظرفشویی شدم. رئیس همچنان داشت دم گوشم غر می‌زد و به زمین و زمان گیر می‌داد. اینکه چرا در گزارشی که خواسته بود به شماره فلان نامه‌ی فلان اداره اشاره نکرده‌ام، چرا آقای رجبی سرِ خود رفته هلدینگ و تقاضای وام کوفتی‌اش را از آنجا پیگیری کرده و رییس را دور زده؟ چرا دیروز ساعت 4 و یک دقیقه که زنگ زده به دفتر هیچکدام‌مان نبوده‌ایم؟ و چند صفحه دستنویس از کتاب درسی فوق لیسانسش را برایم می‌فرستد، تا زحمت درست کردن پاورپوینت آن را بکشم!می‌خواستم دستهایم را آب بکشم که یاد خانم دکتر اسلامی اخبار بیست‌وسی افتادم در یکی از معدود دفعاتی که تلویزیون را برحسب تصادف در منزل پدر تماشا می‌کردم. خانم دکتر گزارشگر با لحن مهربانانه و بانمکش می‌گفت موقع شستن دستها «تولدت مبارک» را سه بار با آهنگ در ذهنمان بخوانیم تا حداقل ظرف 20 ثانیه، آن کرونای ملعون را از دستها پاک کنیم؛ هر چند بعدها شنیدم خودش به این ویروس لعنتی مبتلا شده بنده خدا! شاید تولدت مبارک را خیلی تند می‌خوانده!به دومین تولدت مبارک نرسیده بودم که وسط موضوع پاورپوینت دانشگاه آقای رییس، گوشی سُر خورد و درست وسط سینک، زیر آبشاری از آب افتاد!آن یکشنبه قرار نبود خوب شروع شود، اما آن لحظه که مات و مبهوت به آبی که روی صفحه گوشی‌ام می‌ریخت و تا عمق جانش نفوذ می‌کرد خیره شده بودم اصلاً فکر نمی‌کردم که قرار است چقدر بد تمام شود!تن نیمه‌جان گوشی را از توی سینک بیرون کشیدم و علائم حیاتی نداشته‌اش را چک کردم؛ نخیر، جانی برایش نمانده بود، خاموش شده بود! اگر در خانه بودم با سشوار می‌شد خشکش کنم شاید نفسش برگردد اما در آن دفتر متروکه‌ی خلوت، آخر چه کاری از دستم بر‌می‌آمد؟دو تا از همکارهای هم‌شیفتی من، هر دو با هم وارد دفتر شدند و سلام و علیک نکرده، متوجه عمق فاجعه شدند. هر یک نسخه‌ای می‌پیچید. سه نفری بالای سر جنازه جمع شده بودیم و یکی با دستمال کاغذی، یکی با فوت کردن و یکی با خدا خدا کردن منتظر معجزه بودیم، اما گوشی نازنینم قصد برگشتن نداشت!ساعت 8 صبح بود و  اصلاً وقت رفتن به پاساژ علاالدین و تعمیر گوشی نبود. با حال خراب پشت سیستم نشستم و سعی کردم روی کارهایم تمرکز کنم. قبل از هر چیز شماره همراه رییس را از همکارم گرفتم و با تلفن دفتر به او زنگ زدم. جریان را گفتم و عذرخواهی کردم که وسط صحبتشان ارتباط قطع شد و گفتم اگر مقدور است عکس دستنوشته‌ها را به واتساپ یکی از همکاران بفرستند تا بتوانم کار را انجام بدهم. آقای رییس با دلخوری گفت: &quot; خانم من شاید نخوام بقیه بدونند تکالیف درسیمو خودم انجام نمیدم!&quot; گفتم پس لطفاً ایمیل کنید. گفت:&quot;ای بابا! این گوشی آیفون معلوم نیست چی به چیه؟ نمی‌دونم چطوری عکسها رو ایمیل کنم. خدا خیرت بده برو زودتر گوشیتو درست کن. اون پاورپوینت رو تا فردا عصر باید به استاد تحویل بدم&quot;دلم می‌خواست به مادرم زنگ بزنم و بپرسم دیروز وقت ویزیت داشت، دکترش چه گفته؟ اما هرچه فکر کردم شماره تلفن خانه‌اش را به یاد نیاوردم. به هر سه خواهرم فکر کردم و یادم نیامد، نه شماره همراه و نه تلفن ثابت! انگار وسط یک جزیره، تک و تنها مانده بودم!کم‌کم ترس وجودم را فراگرفت. چطور اینقدر حماقت کردم و شماره تلفن‌های مهم را در دفترچه یادداشت کوچکی مثل همانی که پدربزرگ سالها پیش در جیبش داشت ننوشتم؟ تازه یادم افتاد! ساعت پنج عصر وبینار آموزش بورس هم دارم. همان که بعد از به باد دادن 55 درصد از پول بی‌زبانم، تازه تصمیم گرفتم ثبت‌نام کنم و آموزش ببینم. چند ماه قبل، هرچه پس‌انداز داشتم به تشویق همکار بورس‌بازم سهام خریده بودم و یک‌باره ظرف سه- چهار ماه، نه تنها چند میلیون تومان سودی که کرده بودم پرید؛ بلکه بیست و پنج میلیون تومانم به یازده میلیون تومان رسید، صدقه سری فعالان شارلاتان پشت پرده!ساعت 10 شد و جلسه آنلاین کلاس زبان آلمانی‌ام را که دور از چشم رییس بداخلاق، لابه لای کارهایم در تلگرام شرکت می‌کردم هم از دست دادم.ساعت 12 طاقت نیاورم و بلند شدم، کیفم را برداشتم و دفتر را به همکارها سپردم. خوشبختانه یکی از آنها اپلیکیشن اسنپ را در گوشی همراهش داشت و برایم تاکسی آنلاین گرفت تا خودم را زودتر به پاساژ علاءالدین برسانم. در مغازه کوچک و خفه‌ی زیر پله‌ها، پسرک موفرفری که به زحمت 17 سال داشت؛ گوشی را گرفت و مشغول بررسی شد. چند دقیقه بعد، از بالای عینک بدون فریم‌اش نگاهم کرد و از پشت ماسک‌ گفت: &quot;فکر کردم خازنش اتصالی کرده اما هاردش سوخته.- این یعنی چی؟ درست میشه؟ - نه خانم، گوشی‌تون قدیمیه و ارزش نداره براش هارد نو بندازید تازه اگر پیدا بشه.باورم نشد. فکر کردم این جغله بچه مگر چقدر از تعمیر موبایل سر درمی‌آورد؟ گوشی را گرفتم و به مغازه بزرگتری رفتم که دو نفر با سن بالاتر پشت میز ویترین نشسته بودند. مرد گوشی را گرفت و بی‌حوصله پرسید آب خورده؟ گفتم: &quot;بله&quot;.  در کمتر از 30 ثانیه، گوشی را از درز پلاستیکی که سرتاسر ویترین کشیده بود رد کرد این طرف و گفت:&quot; درست نمیشه، هاردش سوخته، نگرد پیدا نمیشه.&quot; بعد رویش را کرد آن طرف و مشغول صحبت با نفر دوم شد. صد رحمت به آن جغله بچه!!از مغازه آن آدم‌های بی‌حوصله بیرون آمدم و قیمت گوشی‌های داخل ویترین‌ها را نگاه کردم. نو و کارکرده‌ها. آخر ماه بود و پول ته حسابم زورش به خرید هیچکدام نمی‌رسید. شلوغی و ازدحام پاساژ حالم را بد کرده بود. نفس کشیدن با ماسک لحظه‌به‌لحظه سخت‌تر می‌شد. کلافه بودم و نمی‌دانم از کجا، بوی گند سیگار هم می‌آمد. از پاساژ زدم بیرون.خنده‌دار بود! حتی نمی‌دانستم در کدام خیابان هستم. همیشه نقشه مسیریاب گوشی‌ام بود که آدرس‌ها را برایم پیدا می‌کرد. نمی‌دانستم ایستگاه مترو، تاکسی یا اتوبوس کدام طرف است. واقعاً از کی اینقدر به گوشی وابسته شده بودم؟ به سبک قدیم، تاکسی زردی را دربست گرفتم و دو برابر هزینه‌ای که موقع آمدن به اسنپ داده بودم، به راننده‌ی خسته‌ی تاکسی دادم تا مرا جلوی دفتر پیاده کند.تا ساعت چهار شود دل و دماغ انجام هیچ کاری نداشتم. بعد از تمام شدن ساعت کار، پیاده تا خانه رفتم، سعی کردم به خودم تلقین کنم که در هر شری، خیری نهفته است و همینکه دارم پیاده‌روی می‌کنم و مشغول حرف زدن با این و آن نیستم، خودش نعمت است و می‌توانم به مردم توی خیابان و گربه‌های کنار باکس‌های کثیف زباله نگاه کنم و به صدای پرنده‌های روی درختان عریان پاییز گوش کنم.در آن لحظات دیگر برایم مهم نبود که جلسه هماهنگی گروه نویسندگان سایت هم قرار بود ساعت هفت عصر در «گوگل میت» برگزار شود و حالا من بدون هیچ خبر قبلی در جمع نخواهم بود. آخر شماره تماس هیچ‌یک از بچه‌ها را حفظ نبودم، اگر هم بودم نمی‌توانستم خبر بدهم چون گوشی تلفن ثابت خانه هم ماهها پیش خراب شده و چون دیگر کاربردی نداشت و همه تماس‌هایم با موبایل بود، به فکر تعمیر یا تعویضش نبودم.جلوی درب ساختمان رسیدم، دیدم بابا و مامان در ماشین منتظرم نشسته‌اند و تا من را دیدند، نگران و وحشت‌زده پرسیدند: &quot; هیچ معلومه کجایی؟ چرا تلفنتو جواب نمیدی؟ از صبح مردیم و زنده شدیم&quot; به آپارتمان من رفتیم و جریان را برایشان تعریف کردم. هر سه بدون هیچ راهکاری، افسوس خوردیم و چای نوشیدیم.بعد از رفتن آنها نمی‌توانستم به لیستی که در ذهنم از همه کارهایی که دیگر نمی‌توانستم انجام دهم و همه چیزهایی که دیگر نمی‌دیدم شکل گرفته بود فکر نکنم. به فایلهای کلاس زبان ترکی‌ام در واتساپ که چند روزی دیدنشان را عقب انداخته بودم و الان بدجوری هوس کرده بودمشان. به پانصد هزار تومانی که برای آن وبینار داده بودم و دود شد و رفت پیش همه زیانهای قبلی‌ام از بورس. به لایو مدیتیشن «رزاجون» در ظهر جمعه، به فیلمهای انگیزشی «سوخت جت» که همیشه برایم تازگی داشت و تکان‌دهنده بود. به کلیپ‌های خنده‌دار «مازیار شکور» و لهجه مشهدی «جواد خواجوی». به استوری‌های آموزشی و جذاب «کارنکن». به تماس‌های تصویری با دایی‌ام در کانادا. به عکس‌های کوه‌های برفی و دشت‌های سرسبز سوییس که دوستم در اسکایپ می‌فرستاد، حتی به  good morning های تصویری هر روز صبح دوست هندی‌ام. دلم برای همه آنها تنگ شده بود. برای «فیدیبو» و حتی برای موزیک‌های مورد علاقه‌ام که با وسواس انتخاب کرده بودمشان. من دلم برای دنیای بزرگی که آن وسیله لاغر مردنی و کوچک در خودش جا داده بود تنگ شده بود، دیگر نمی‌توانستم به دنیای ماقبل موبایل برگردم. شاید مبتلا به «موبوفوبیا» شده‌ام! نمی‌دانم. شاید قبل از این یک سال که اپیدمی کرونا شکل دنیا را تغییر داده، بدون موبایل کارهایی از دستم برمی‌آمد، یادم نیست! اما می‌دانم که الان من فقط با موبایلم بلدم زندگی کنم. هیچ کسی و هیچ چیز نمی‌تواند همه‌ی آنچه او به من داده بود، یک‌جا برایم فراهم کند. بدون آن هیچ کاری پیش نمی‌رود.ای کاش زودتر آخر ماه شود و حقوق بگیرم. ای کاش رییس به‌خاطر پروژه‌های قبلی دانشگاهش، پنجاه ساعت اضافه کار تشویقی بدهد، شاید اینطوری بتوانم از سر و ته خرج‌های دیگر بزنم و یک گوشی کارکرده ولی خوب بخرم. ای کاش... https://virgool.io/d/ttdn8fysnhhr/edit#%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B4 </description>
                <category>LadyInRain</category>
                <author>LadyInRain</author>
                <pubDate>Sat, 26 Dec 2020 19:14:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمرین هاله های نوری در خودشفابخشی</title>
                <link>https://virgool.io/@khajedehiparvin/%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%81%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%8C-qij2duwuminy</link>
                <description>وبینار رایگان در ایونددر پست قبلی به دوره جدیدی که در تلگرام پیدا کردم اشاره کرده بودم. امروز به جلسه پنجم رسیدم و حیفم اومد نیام بگم که از همون اول بعد از جلسه دوم، انجام تمرینات هاله‌های نوری چقدر سطح انرژی‌مو بالا برده و برای من که همیشه از انجام تمرینات ورزشی طفره می‌رفتم، حرکات چرخشی این تمرین از چشم تا مچ پا، چطور همه مفاصلم رو به تحرک میاره بدون اینکه فشاری بهم بیاد و اذیتم کنه!این تمرینات رو 21 روز باید انجام بدیم تا درس جلسه هفتم برامون بارگزاری بشه.. از این مسیری که پله به پله داره منو به دنیای عمیق و قشنگی میبره خوشم میاد.به تازگی دیدم قراره یه وبینار رایگان برای معرفی دوره خودشفابخشی هم برگزار کنند. من که انتخابم رو کردم و قدم توی این راه گذاشتم، شاید برای شما فرصت خوبی باشه که با فلسفه دوره خودشفابخشی آشنا بشید. لینک وبینارشون رو که ثبت‌نامش رایگانه براتون میزارم. https://evnd.co/hjtkD بعضی از سوالاتی که در این دوره قراره پاسخش رو دریافت کنم و در صفحه معرفی دوره نوشتند اینهاست:? چرا حالم خوب نیست و چه می‌توانم بکنم؟? چرا شادی‌هایم پایدار نیست و از هیچ چیز احساس رضایتمندی ندارم؟? چرا زود عصبانی می‌شوم؟? چرا در بدنم احساس سلامتی ندارم؟? چرا دیگران حالم را خراب می‌کنند؟? چرا همیشه احساس تنهایی دارم، چه کسی باید کمکم کند؟در این دوره کاربردی به کمک شناخت قوانین ثابت هستی، ریشه  اصلی ناخوشایندهای زندگی را در درون خود جستجو و پیدا خواهیم نمود و با در  دست داشتن نسخه‌ای اصیل و ماندگار، شفابخش درون خود خواهیم شد. تمام شکایات  ما در زندگی &quot;واقعی&quot; هستند اما &quot;حقیقت&quot; ماجرا در جاییست بسیار نزدیک...در دوره خودشفابخشی به دنبال تعریف جامع‌تری از سلامتی هستیم که انسان را به عنوان یک &quot;کل&quot; و در پیوند با جهان هستی تعریف می‌کند.در همین راستا، برخی از قوانین جهان و نقشی که در سلامتی و  رفع مشکلات جسمی، روانی، خانوادگی، شغلی، اجتماعی و اقتصادی ما ایفا می‌کنند را بررسی می‌کنیم.هر چه  شناخت ما از انسان و جهان حقیقی‌تر باشد، مسیر زندگی را به سلامت‌تر طی خواهیم نمود چرا که باور داریم بیماری، زاییده &quot;توهم&quot; است و توهم یعنی باور  غلط از زندگی، جهان و انسان.ما در گروه فرهنگی آینه سلامت و با ارائه آموزش‌های خودشفابخشی تلاش می‌کنیم با افزایش سطح سلامتی خود و همراهان‌مان جامعه زیباتر و سالم‌تری بسازیم و آن را به نسل‌های آینده هدیه کنیم.دوستان امیدوارم شما هم از این فرصت بهره‌مند بشید.</description>
                <category>LadyInRain</category>
                <author>LadyInRain</author>
                <pubDate>Tue, 25 Aug 2020 13:31:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستان خود را چگونه گذراندید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@khajedehiparvin/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-gfyjz2sxhi9f</link>
                <description>به اینکه تلگرام رو به چه دلیل فیلتر کردند کاری ندارم، اما این روزهای تابستونی کرونایی نمی‌دونم بدون اون چطور قرار بود بگذره؟!توی این روزهای گرم تابستونی، کلی مطالب آموزشی جدید و جالب، با هزینه‌هایی کم و تخفیف خورده تونستم پیدا کنم و این خونه‌نشینی اجباری برای من یکی اصلاً ناخوشایند نبود! امیدوارم شما هم بتونید از این تهدید، یه فرصت بسازید و به جای اینکه کاسه چه کنم چه کنم دست بگیرید و مدام ناله کنید که حوصله‌تون سر رفته، از دوره‌های آموزشی مفید، بر اساس علاقمندی‌هاتون استفاده کنید.دوره‌های مفید و مورد علاقه من که به شدت توصیه‌شون می‌کنم:1- دوره خودشفابخشیبه نظر من هیچی بهتر از آشتی با درون خودمون نمی‌تونه حال دلمون رو خوب کنه. این اتفاق رو من در دوره خودشفابخشی که پگاه برادران این روزها به صورت غیرحضوری داره برگزار می‌کنه پیدا کردم. الان در جلسه سوم هستم و اینقدر از نظر جسم و روح تغییر کردم که باورنکردنیه! این دوره، همراه شدن با قوانین هستی رو آموزش میده و نتیجه 17 سال تجربه مدرس مبتکر اونه. اگر احساس آشفتگی در زندگیتون دارید و کلافه و سردرگم هستید، به تلگرام خودشفابخشی مراجعه کنید. کلی مطلب خوندنی داره و جلسه اول دوره رو به رایگان می‌تونید دریافت کنید و اگر مثل من اونو مفید دیدید هزینه دوره رو پرداخت کنید. توی تبلیغاتشون دیدم که دوره جدید رو قراره 15 شهریور به صورت آنلاین برگزار کنند.آدرس کانال خودشفابخشی اینه: khodshafabakhshi@2- آموزش علم به زبان ساده در آکادمی فیزیک نظری دکتر ناصریدر این آکادمی آنلاین، تجربه بودن در کلاس‌های متفاوت دکتر مسعود ناصری رو تجربه می‌کنم. هیچ‌وقت تصور نمی‌کردم فیزیک و ریاضی تا این حد در جهان هستی و خلقت مهم هستند! اگر دوست دارید نگاهتون به جهان هستی رو مورد کنکاش قرار بدید، کلاس‌های دکتر ناصری رو در آکادمی ناصری از دست ندید.دوره جدید کلاس‌ها به تازگی شروع داره میشه. آدرس آکادمی اینه: www.natphys.netنمونه‌هایی از کلاس‌ها رو با موضوعات جالب فیزیکی می‌تونید در آپارات آکادمی ناصری ببینید.3- آموزش چندزبانگی در کانال استاد کاویانیهمیشه آرزو داشتم به زبان‌های مختلفی بتونم صحبت کنم و با آدم‌های کشورهای دیگه به زبان خودشون بتونم ارتباط برقرار کنم. حالا این فرصت فراهم شده و در کانال چندزبانگی کاویانی می‌تونم با هزینه بسیار کم (14 هزار تومن برای هر زبان) - البته در طرح قرنطینه دوم که تا آخر مرداد ماه هست- شرکت کنم.من زبان ترکی استانبولی، آلمانی و اسپانیایی رو انتخاب کردم. قراره توی این دوره سطح A1 این سه زبان رو بگذرونم. اگر شما به زبان‌های دیگه مثل فرانسوی، ایتالیایی، لاتین علاقه دارید می‌تونید وارد کانال کاویانی بشید. زبان‌های دیگه‌ای مثل چینی، ژاپنی، کره‌ای و ... هم دارند که اونها هم تخفیف‌های خوبی خورده.نقطه قوت کانال چندزبانه کاویانی، نه تنها تسلط و روش تدریس خوب و حرفه‌ای اساتیدش به خصوص شخص استاد کاویانیه، بلکه نظم و نظام قشنگیه که توی این کانال هست و خیلی برای من جالب توجهه.. این کانال یه جورایی مثل یه دانشگاه زبان‌های خارجی می‌مونه. تا وقت هست بهش سر بزنید. اینم آدرسشه:  foreign_language_basic@حال خودمون رو خوب کنیمیه چیزی رو من تا به حال از این زندگی فهمیدم، اونم اینه که هیچکس نمی‌تونه مثل خودمون حالمون رو خوب کنه به شرطی که از امکانات لازم به موقع بتونیم استفاده کنیم. 40 روز از تابستان کرونایی باقی مونده، راستی تابستان خود را چگونه گذراندید؟</description>
                <category>LadyInRain</category>
                <author>LadyInRain</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 21:23:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آکادمی ناصری ، دانشگاهی طراز اول در خانه ما</title>
                <link>https://virgool.io/@khajedehiparvin/%D8%A2%DA%A9%D8%A7%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7-pzc0tcsdyfoz</link>
                <description>آکادمی پروفسور ناصریبیست و پنج سال پیش که در دانشگاه ارومیه با استاد دکتر مسعود ناصری آشنا شدم، هرگز تصور نمی‌کردم سالها بعد من هم بتوانم در کلاس‌های بسیار جالب ایشان در آکادمی فیزیک نظری ناصری شرکت کنم و فارغ از اینکه تحصیلاتم در چه زمینه‌ای بوده، از مفاهیم ساده و پایه‌ای ریاضی و فیزیک، پا به دنیای پر رمز و راز علم نوین بگذارم و با قانون حاکم بر این جهان یکپارچه آشنا شوم.«ایده اولیه آکادمی ناصری به ایده یکپارچگی جهان برمی‌گردد؛ به‌نظر می رسد تمام موجودات و اجزاء آن به گونه‌ای به هم مرتبطند، انگار شبکه‌ای نامرئی وجود دارد که همه این اجزاء را به هم متصل می‌کند به‌طوری که هر تغییر، تمام اجزاء را دیر یا زود، کم یا زیاد، بسته به شدت و حدت تغییر متاثر می‌سازد.»بسیار کنجکاو بودم بدانم این ایده که جهان ما تنها بر اساس یک قانون و یک هسته اولیه به وجود آمده و پس از آن، عاملی به نام «زمان» موجب رشد و رویش آن شده؛ چگونه اثبات می‌شود و منجر به چه تغییرات بنیادینی در علوم مختلف، از فیزیک و هوافضا تا پزشکی خواهد شد. برای همین بی‌درنگ به عضویت آکادمی درآمدم و در دوره مقدماتی ثبت‌نام کردم. ( نکته جالب این است که به جز هزینه عضویت، بابت کلاس‌ها شهریه‌ای قرار نیست بپردازم :) )سرفصل کلاس‌های آکادمی فیزیک نظری ناصریریاضی (خوشبختانه با سواد ریاضی در حد دبیرستان می‌توان در این کلاس خیلی چیزها یاد گرفت)کوانتوم (یکی از موضوعات مورد علاقه من)نسبیت (یادآور آلبرت انیشتین بزرگ و دوست‌داشتنی)آشوب (چه شباهتی به دنیای پرآشوب امروز ما دارد؟!)پدیدآیی (عاشق این مبحثم! امیدوارم زودتر به این برسیم)همیشه داستان کشفیات دانشمندان بزرگی همچون انیشتین، ادیسون، تسلا و... را که می‌خواندم، حسرت می‌خوردم که چرا من در آن دوره زمانی به دنیا نیامدم تا در مسیر شکل‌گیری تحقیقات آنها قرار بگیرم، حالا خوشحالم که در آستانه معرفی یک کشف هیجان‌انگیز جدید و تکان‌دهنده توسط دکتر ناصری عزیز قرار داریم و من هم می‌توانم به اینکه دانشجوی چنین دانشمندی بودم افتخار کنم.لینک سایت و کانال آکادمی را برایتان این پایین می‌گذارم، امیدوارم چیزی باشد که همیشه در جستجویش بودید.سایت آکادمی دکتر ناصریکانال تلگرام آکادمی ناصریپی‌نوشت:دوستان در کانال تلگرام آکادمی، ویدیوها و مطالب بسیار جالب علمی وجود دارد، توصیه می‌کنم حتماً سر بزنید.</description>
                <category>LadyInRain</category>
                <author>LadyInRain</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 17:03:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز چه زود دیر ‌شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@khajedehiparvin/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-ebsutvwtpl2l</link>
                <description>امروز یه ایمیل یادآوری از ویرگول اومد که پیام جدیدی دارم. همین تلنگر منو برگردوند به این دنیایی که دقیقاً یک ساله رها کردم و اصلاً متوجه گذر زمان نبودم! برگشتم اینجا و دیدم یک پیش‌نویس باز از گذشته مونده که حتماً اون زمان قرار بوده مطلبی بنویسم. در آخرین مطلبم قول داده بودم که چندتا از نوشته‌هام در مالتینا رو اینجا معرفی کنم.خیلی عجیب نبود برام! اینکه کاری رو نیمه کاره رها کنم؛ اما اینبار وقتی دیدم یک سال چقدر زود گذشته و اونقدر درگیر زندگی بودم که حواسم به گذر عمر نبوده، شوکه شدم! اگر به همین سرعت پیش بریم خیلی زودتر از اونی که فکرش رو می‌کنم به آخر راه می‌رسم و کارهای نیمه تموم زیادی رو پشت سرم جا میذارم!اگر از من بپرسند یک سال گذشته را چطور گذراندید چی برای گفتن دارم؟ باید بگم:به ترم سوم کارشناسی ارشد رسیدم و هرچند از بعضی درسهاش و شیوه آموزشی تئوریش زیاد راضی نبودم اما در کل چالش خوبی بود برام.راهی پیدا کردم که به یکی دیگه از آرزوهام برسم. اونم یاد گرفتن چند زبان جدیده که برای اولین زبان دارم ترکی استانبولی رو یاد می‌گیرم (فعلاً بدون هزینه)  در یک پست دیگه می‌خوام این روش رو بهتون معرفی کنم. (امیدوارم به یک سال بعد نکشه!)همچنان برای وبلاگ سایت مالتینا مطلب می‌نویسم.در این مدت با سایت نویسش هم آشنا شدم که یکی از پلتفرم‌های خوب برای تولید محتواست. نوشتن برای این سایت هم، اگر نویسنده و تولیدکننده محتوا هستید، می‌تونه جالب باشه.از این زاویه که نگاه می‌کنم یک سالی که از ویرگول دور بودم چندان هم به بطالت و بیکاری نگذروندم اما حس بد الانم می‌تونه برای این باشه که برای اصلی‌ترین هدفم هنوز قدم برنداشتم. هنوز اولین کتابم نوشته نشده و حتی براش قدمی برنداشتم! شاید اگر خودم رو ملزم به نوشتن به طور مرتب در ویرگول کرده بودم شرایط کمی فرق می‌کرد. باید بشینم یکبار دیگه نقشه راهم رو ترسیم کنم. احساس می‌کنم از مسیر اصلی دور شدم. باید هر چه زودتر برگردم...</description>
                <category>LadyInRain</category>
                <author>LadyInRain</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2020 12:26:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری یک نویسنده محتوا شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@khajedehiparvin/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D9%88%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%85-jbndzm8xqiss</link>
                <description>شاید شما هم جزو افرادی باشید که به نوشتن علاقمندند و مثل من دنبال راهی هستید که این علاقه ذاتی رو به یک حرفه تبدیل کنید.شاید نشستن پشت میزی جلوی یک پنجره رو به منظره‌ای زیبا و نوشتن کتابی که سالهاست در ذهنتون در حال چرخیدنه، رویای شما هم باشه اما نمی‌دونید از کجا باید شروع کنید.باید بگم این رویای 20 ساله من بود و هست. اما هیچوقت قدم اصلی رو برنمیداشتم و اصلا نمی‌دونستم از کجا باید شروع کنم. آخه از اون دسته آدمهایی نیستم که بشینم یه گوشه دنج و شروع کنم به نوشتن و تا تموم نشده از اون گوشه بیرون نیام! اگرچه کلاس‌های مختلفی هم در این مورد رفته بودم و کتاب‌های زیادی خونده بودم!در پست قبلی گفتم که چطور دوره کارآموزی تولید محتوا شرکت کردم و با دنیای جدیدی آشنا شدم. در این 6 ماهی که از سال 98 گذشت، تونستم با مجله اینترنتی مالتینا شروع به همکاری کنم. به عنوان یکی از نویسندگان وبلاگ این سایت، موفق شدم به طور هدفمند درباره موضوعات مختلفی بنویسم. موضوعاتی که هر کدوم برای من یک پروژه تحقیقی به حساب می‌آن و دست کم برای هر مطلب 4 روز زمان صرف تحقیق، نوشتن و ویرایش مطلب صرف می‌کنم. این شغل، گذشته از درآمد جانبی که برای من داشته، باعث بالا رفتن اعتماد به نفسم، معلوماتم و احساس لذتم از نوشتن شده و یک قدم بزرگ منو به آرزوی بزرگم که نوشتن کتابمه نزدیک کرده. به طوری که کافیه دستم رو دراز کنم تا رویای بزرگم رو به دست بیارم.اینکه اینطور پله پله بالا برم رو دوست دارم. به تجربه نیاز داشتم و دارم. اینکه ببینم نوشته من جایی منتشر می‌شه و در دیدرس خواننده قرار می‌گیره، به نظرم خیلی مهم و ضروریه.از آقای آرامش- استاد عزیزم که با حوصله‌ای مثال زدنی منو وارد این دنیای جذاب کرد- یاد گرفتم که چطوری بنویسم و چطوری نوشته‌هامو به اشتراک بگذارم.بعضی از مطالبم رو اینجا در پست‌های بعدی با شما به اشتراک می‌گذارم. دوست دارم نظر شما رو هم بدونم.با تمام اینهایی که گفتم، بعد از 6 ماه اگر ادعا کنم که نویسنده محتوا هستم، شاید در حق خاک خورده‌های این صنف بی انصافی کنم. برای همین خودم رو هنوز شاگرد تشنه آموختن می‌دونم و از تجربیات تولیدکنندگان محتوا، همیشه بهره می‌برم و یاد می‌گیرم.</description>
                <category>LadyInRain</category>
                <author>LadyInRain</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2019 15:50:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاق‌های خوب پشت سر هم از راه می‌رسند</title>
                <link>https://virgool.io/@khajedehiparvin/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%AF-slrs4aestqdn</link>
                <description>آیا شما هم اینو قبول دارید که اتفاق‌های خوب پشت سر هم از راه می‌رسند؟ البته برعکش هم هست « هر چی سنگه مال پای لنگه»  هر دوی اینها میتونه درست باشه. اما برای من این روزها اتفاقات خوب، یکی پس از دیگری از راه دارند می‌رسند. توی پست قبلی گفته بودم که در دوره کارآموزی تولید محتوا شرکت کردم و دارم خیلی چیزها یاد می‌گیرم. برای من که هیچ سررشته‌ای از این موضوع نداشتم، این آموزش‎‌ها مثل نوشیدن جرعه‌جرعه از آب زلال چشمه داناییه.  وقتی می‌تونم مطلبی بنویسم که با کمی ویرایش از جانب استادم، قابلیت انتشار در وب سایت رو پیدا می‌کنه، حالم رو خوب می‌کنه.هنوز یک ماه نگذشته، اولین پیشنهاد کاری رو از طرف یکی از دوستان که مدیر یک مجموعه مدیریت ذهن و درمانگر چاقی هستند گرفتم. با اینکه در حوزه محتوا هنوز خیلی مبتدی به حساب میام و در جمع حرفه‌ای‌های این صنعت حرفی برای گفتن ندارم، اما این پیشنهاد، عجیب احساس اعتمادبه‌نفسم رو تقویت می‌کنه. خوشحالیم از بابت این اتفاق خوب هنوز فروکش نکرده بود که نتیجه کنکور ارشد پیام نور اومد. همون کنکوری که در 20 سال گذشته حداقل 5 بار ثبت‌نام کرده بودم و هیچ‌وقت سر جلسه امتحان نمی‌رفتم! این‌ بار رفتم و قبول هم شدم. دیدگاه من به ادامه تحصیل، قبل از خوندن بخش کارنکن وب سایت آقای آرامش با نظر الانم از زمین تا آسمون فرق داشت. من امروز به اینکه مدرک ارشد داشته باشم برای ارتقا در پست سازمانی یا حقوق بیشتر اصلاً فکر نمی‌کنم. امروز خوشحالی من به‌خاطر حس ناب فتح قله یکی از اهدافم و لذت هدفمند درس خوندنه. و البته رشته‌ای که انتخاب کردم به روحیاتم خیلی نزدیکه و مطمئنم از چیزهایی که قراره بخونم حتماً لذت می‌برم چون عاشق اینم سرم اونقدر شلوغ باشه که فرصت سر خاروندن نداشته باشم.کی باورش میشه یک ماه پیش آدم افسرده و ناراضی بودم با کلی زمان بیهوده که هدر می‌دادم؟!خدایا شکرت به خاطر همه آدمها و اتفاق‌های خوبی که سر راهم قرار میدی.</description>
                <category>LadyInRain</category>
                <author>LadyInRain</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jan 2019 13:29:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانه فصل جدید زندگی ام</title>
                <link>https://virgool.io/@khajedehiparvin/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-o2tovyhgkttr</link>
                <description>دو کلمه جادویی داستان از جایی شروع شد که بعد از دو سال و نیم احساس نارضایتی از وضعیتی که بودم، در گشت و گذارهای اینترنتی به این تصویر برخوردم که خیلی رک و صریح می گفت: کارنکن! برای منی که عاشق کار کردن بودم و امنیت شغلی و آب باریکه‌ای که داشتم خیلی مهم بود اما توی هزارتوی تغییر و تحولهای اتوبوسی سازمانمون ناامید شده بودم از اینکه  به‌خاطر توانمندی و اشتیاقم جایگاه مناسبی توی چارت بهم داده بشه، هر روز می‌نالیدم از اینکه چرا اینقدر بیکارم و وقتم رو از ساعت 8 صبح تا 4 بعداز‌ظهر دارم تلف می‌کنم، دیدن این دو کلمه مثل آب سردی بود که از ارتفاع 1000 متری روی سرم ریخته شد! شدت ضربه به حدی بود که باعث شد از خواب سنگین چندین ساله بیدار بشم.در چند روز، تمام وبلاگ امین آرامش رو زیر و رو کردم و حرفهاشو با گوش دل شنیدم. انگار کارنکن رو برای من نوشته بود.از همون جا فصل جدیدی در زندگی من شروع شد. آرزوهایی که تا اون لحظه دور و دست‌نیافتنی بودند، امروز دارم باهاشون زندگی می کنم.رویای دست یافتنی من من همیشه دوست داشتم با نوشتن زندگیمو اداره کنم. دلم می‌خواست نویسنده بشم. برای همین وقتی آگهی دوره کارآموزی تولید محتوا رو در کانال کارنکن دیدم بی‌درنگ درخواستم رو ایمیل کردم.حالا به لطف استاد آرامش دارم یاد می‌گیرم چطور بنویسم و چطور نوشته هامو منتشر کنم.خیلی چیزها هست که باید یاد بگیرم اما قدم گذاشتن در راه دستیابی به رویاهام خیلی لذت‌بخشه.تصمیم دارم تا پایان امسال تمام ابزاری که برای سفر زندگیم لازم دارم یاد بگیرم و توی کوله‌م بذارم و از ابتدای سال 98 راهی بشم. شما هم تا دیرتر نشده رویاهاتونو زندگی کنید و راهی بشید... </description>
                <category>LadyInRain</category>
                <author>LadyInRain</author>
                <pubDate>Tue, 22 Jan 2019 11:35:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>