<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@khaleghi</link>
        <description>توسعه‌دهنده موبایل و علاقه‌مند به خوندن و نوشتن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:28:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/944/avatar/ysOtKn.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</title>
            <link>https://virgool.io/@khaleghi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فقط برقص!</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/just-dance-tfxbsephrell</link>
                <description>روزی روزگاری پشت کوه‌های بلند، سرزمینی بود مملو از شادی. سرزمینی که آرزوی هر حیوانی بود تا ساکن آن باشد. هر روزی که می‌گذشت و خورشید پشت کوه‌ها خاموش می‌شد، جشن و پایکوبی شروع می‌شد. هر شب تا سپیده بساط عیش و موسیقی به راه بود. نر و ماده، پیر و جوان، دور آتشی بزرگ جمع می‌شدند؛ می‌خواندند، می‌نوشیدند و می‌رقصیدند.توله‌ی خرسی بود به نام برنا. برنا هر شب به همراه خانواده‌اش در مهمانی بزرگ حاضر بود. پدرش را می‌دید که جام بزرگی از عسل را سر می‌کشد و هنگام معاشرت با دوستان، صدای قهقهه‌ی بلندش تا آسمان می‌رود. مادرش را می‌دید که خیس عرق دور آتش می‌رقصد و صدای کل کشیدن مادگان، رقص او را به اوج می‌رساند. برادر بزرگش را که باد به غبغب می‌اندازد و برای دخترکان نطق می‌کند و خواهرش را که محو بازوان خرسک‌های فامیل است.برنا هر چند وقت، فوج حیواناتی را می‌دید که به جمعیت اضافه می‌شوند. حیوانات جدیدی که مشخص بود از سرزمین‌های بیگانه به اینجا آمده بودند تا برقصند و بنوشند. برنا همه‌ی این‌ها را می‌دید و می‌اندیشید. چرا در این سرزمین غمی نیست؟ چگونه ممکن است زن و مرد هر شب در حال رقصیدن باشند. گویا در این سرزمین، برنا تنها کسی بود که دچار بیماری اندیشیدن بود. هنگام رقصیدن و مستی، مجالی برای اندیشیدن نیست.سال‌ها گذشت و برنا بزرگ شد. او غم بزرگی در دل داشت که اجازه نمی‌داد مثل باقی حیوانات سرخوش باشد. تصمیم گرفت برود. یکی از شب‌ها، وقتی بوی مستی در فضا پیچیده بود، راهی شد و رفت. هیچ کس متوجه رفتنش نشد. از میان درخت‌های اطراف و دریاچه‌ی کم‌عمق گذشت. چند دقیقه‌ای بیشتر نبود که راهی شده بود که به دیوار بلندی رسید. تا به حال هیچ وقت این مسیر را نرفته بود. تا به حال هیچ مسیری را نرفته بود. در امتداد دیوار به مسیر ادامه داد. راه رفت و راه رفت. هر چقدر پیش می‌رفت، چیزی نبود جز دیواری در سمت راست و دریاچه‌ای در سمت چپ. مدتی بود راه می‌رفت که احساس کرد به نقطه‌ی شروع رسیده است. نگاهی به اطراف کرد. درست همان‌جا بود که به دیوار رسیده بود. گویا تمام مدت دور خودش می‌چرخیده. حیران مانده بود. این همه حیوان بیگانه که به جمع آن‌ها اضافه می‌شوند از کجا می‌آیند. از بلندای دیوار یا از زیر زمین؟ لابد اشتباهی کرده، باید راه دیگری باشد. دوباره راه افتاد. مدتی گذشت و باز به همان نقطه رسید. گشتن فایده نداشت، راه خروجی وجود ندارد. تصمیم گرفت برگردد و از حیوانات بیگانه مسیر را بپرسد.شب‌هنگام وقتی حیوانات یکی‌یکی به مهمانی می‌آمدند، سراغ خرسی رفت که به تازگی به آن‌ها ملحق شده بود. هنوز جشن شروع نشده، مست و پاتیل بود. پرسید: «اهل کجا هستی؟ چطور به اینجا آمده‌ای؟»خرس جواب داد: «سوالی نپرس. فقط برقص!»- می‌خواهم از اینجا خارج شوم ولی راهی نیست. - راهی نیست. فقط برقص!- شما از کدام طرف آمده‌اید؟ لطفا راهنماییم کنید.ـ فقط برقص!برنا کلافه شد. زیر لب گفت:‌ «تمام این حیوانات دیوانه‌اند».روباه پیری کنار درختی ولو شده بود. پیرترین حیوان سرزمین بود. همزمان که به چپق بلندش پوک می‌زد به برنا اشاره کرد. - دنبال راه خروجی؟ ـ بله! شما راهی بلدید؟ - راهی نیست. تو انتخاب کردی اینجا باشی. - من اینجا به دنیا آمده‌ام. از کودکی هیچ انتخابی نکرده‌ام. - مهم نیست. راهی نیست. - شما می‌دانید اینجا کجاست؟ به نظر ما اسیر یک دیوار بلند هستیم. - اینجا سرزمین بی‌فکرهاست. اگر بیاندیشی دیگر مال اینجا نیستی. - من می‌اندیشم. خیلی زیاد. از کودکی دچار این بیماری هستم. - به زودی خواهی مرد. تو را خواهند کشت. ـ چرا؟ من که با کسی کاری ندارم. فقط می‌خواهم از اینجا بروم. - اندیشه دشمن بزم است. اگر می‌خواهی زنده بمانی باید برقصی. - رقصیدن چه فایده‌ای دارد؟ وقتی هزاران پرسش بی‌جواب در سرم معلقند. - باید برقصی تا زنده بمانی. تو دیگر کودک نیستی. هر آن ممکن است بمیری. - شما چیزی می‌دانید که من نمی‌دانم؟ - جوان عاقلی هستی. بنشین تا برایت تعریف کنم:ما حیوانات آزادی بودیم. در سرزمینمان غم بود و شادی. مرگ بود و زندگی. شکار می‌کردیم و شکار می‌شدیم. روزی انسان‌ها در مسیرمان سبز شدند. گفتند ما کاری می‌کنیم تا همیشه شاد باشید. هر شب بنوشید و برقصید. از شکارشدن نترسید و هیچ دشمنی نداشته باشید.جهانی بدون غم، بدون وحشت، با حیواناتی که همه با هم برابرند. پیشنهاد اغواکننده‌ای بود. پذیرفتیم. شبی خوابیدیم و صبح اینجا بودیم. غذا و نوشیدنی به وفور پیدا می‌شد. موسیقیِ گوش‌نواز همیشه به گوش می‌رسید و آب‌و‌هوا همیشه معتدل بود. گویا در بهشت بیدار شده‌ بودیم. میمون‌ها و پرندگان می‌رقصیدند. ببرها و آهوان در کنار هم می‌نوشیدند. نه غمی بود و نه وحشتی، همانطور که قول داده بودند.شبی یکی از میمون‌ها از رقصیدن خسته شد. نگاهی به ما کرد و گفت: «تا کی باید برقصیم؟». بیایید مدتی استراحت کنیم. درست می‌گفت. رقصیدن دیگر لذتی نداشت. نشستیم و نرقصیدیم. فردا شب به همین روال گذشت. شب سوم انسان‌ها ظاهر شدند. پرسیدند: «چرا نمی‌رقصید؟». میمون گفت: «از رقصیدن خسته‌ایم». انسان‌ها چیزی نگفتند. میمون را جلوی چشمان ما کشتند و جنازه‌اش را بردند. چیزی نگفتیم. صدای موسیقی بلند شد. همه رقصیدیم. مدتی بعد گوزنی از رقصیدن خسته شد. او را کشتند و ما رقصیدیم. سال‌ها کشتند و ما رقصیدیم. راستش را بخواهی دیگر کسی یادش نیست که چرا می‌رقصد. هر حیوان جدیدی که می‌آورند مثل قبلی‌ها می‌رقصد و نمی‌داند چرا.ما حیوانات آزادی بودیم. در سرزمینمان غم بود و شادی. مرگ بود و زندگی. شکار می‌کردیم و شکار می‌شدیم. تا اینکه انسان‌ها در مسیرمان سبز شدند. ما حیوانات آزادی نیستیم. نیاندیش. نپرس. فقط برقص.مطلب قبلیمhttps://virgool.io/@khaleghi/stars-yk9y8pppwgbf</description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 14:30:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه راهی هست.</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/stars-yk9y8pppwgbf</link>
                <description>می‌خواستم فریاد بزنم؛ اما... راهی نبود تا بتوان از سکوت اجباری گریخت. گفت: همیشه راهی هست.به فکر افتادم. راهی هست!جادوی نوشتن همیشه کارساز است. مگر نه اینکه در بلندای تاریخ، در کنار هر ظالمی، شاعری پدید آمده؟هنر همیشه فریاد زده، با دهانی بسته. واژه‌ها اسلحه‌ی شاعرند. رودهایی که از میان هر سد و صخره‌ای راه خود را پیدا می‌کنند. یادم آمد من که شاعر نیستم.امشب تو هم شاعری. ستاره‌های شب را نمی‌بینی؟لای امواج سیاه آسمان چطور می‌درخشند.از ستاره‌ها بیاموز شعر گفتن را. مگر دنبال فریاد نیستی؟یک فریاد بلند ساکت باش.مطلب قبلیمhttps://virgool.io/@khaleghi/false-news-jqkrax1rndtb</description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 18:27:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آمریکا چه خبر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/false-news-jqkrax1rndtb</link>
                <description>به نقل از خبرگزاری فارس:آماده‌باش ۱۵۰۰ نظامی آمریکایی برای سرکوب اعتراضات مینه‌سوتایک رسانه آمریکایی به نقل از مقام‌های دفاعی آمریکا گزارش کرد که پنتاگون یک‌هزار و ۵۰۰ نظامی را به منظور مقابله با اعتراضات ضدسیاست‌های مهاجرتی ترامپ در مینه‌سوتا به حالت آماده‌باش درآورده است.صبح که از خواب پا شدم در اولین اقدام وارد روبیکا شدم. یک آن تپش قلب گرفتم. روبیکا در وضعیت در حال اتصال مونده بود. یعنی باز هم اینترنت‌ها رو قطع کردن؟ سریع وارد کانال‌های پروکسی روبیکایی که داشتم شدم و چند تا پروکسی آخر روبیکا رو فعال کردم. هیچ‌کدوم کار نمی‌کردند. چند تا کانفیگ نت ملی داشتم که از طریق دیتاسنتر نیویورک وصل می‌شد به تهران و می‌شد روبیکا و خبرگزاری فارس رو باهاش باز کنم. فایده‌ای نداشت، به نظر نت دیتاسنترها هم داخلی شده و فقط می‌شه از طریق ایکس و فیسبوک اخبار رو پیگیری کرد. باید همون پارسال که ارزون بود دیش مستعان‌لینک رو می‌گرفتم و خودم رو خلاص می‌کردم. این گوگل لامصب هم که هیچ‌وقت کار نمی‌کنه. کاش ذره‌بین رو حداقل فیلتر نمی‌کردند.با کله‌ی خراب ایکس رو باز کردم تا ببینم تیم ایلان ماسک باز چه دروغی می‌خوان به خوردم بدن:هم‌اکنون: تروریست‌های مسلح در حال به آتش کشیدن کلیساها و انجیل. آستان مقدس امامزاده ریچارد ساوث‌کانتری در آتش سوخت!پزشکیان، ضمن تهدید ترامپ در خبرگزاری فارس، از تروریست‌های مسلح حمایت کرد و اعلام کرد کمک در راه است. خبرگزاری فارس در اقدامی حیرت‌آور و خلاف عرف دیپلماتیک، پرچم ایالات متحده را به شکل پرچم جعلی گروهک‌های تروریستی در آورد.گاد اسلیو فرواردد، دبیر کل حزب کامیلا از اغتشاشات حمایت کرده و اعلام کرد کوردهای مینه‌سوتا به زودی اقدام به تشکیل ایالت مستقل خواهند کرد. حماسه‌ی حضور ۱۸ ژانویه در مینه‌سوتا؛ مردم بعد از دعای صبح یکشنبه در کلیساهای سراسر ایالت، علیه تروریست‌های مسلح شعار دادند. ترامپ در دیدار صبح یکشنبه با هزاران نفر از اقشار مختلف مینه‌سوتا: صف اغتشاش‌گر از معترض جداست. پست آخر شب CNN: آرامش و رونق در بازار مینه‌سوتا + فیلمتشکیل جلسه‌ی فوری کمیسیون نشنال سکیوریتی با حضور زاکربرگ و ایلان ماسک؛به زودی اکانت‌های دارای تیک آبی، امکان ارسال پست در فیسبوک، اینستاگرام و ایکس را خواهند داشت.ببینید | جهیزیه‌ی تازه‌عروس مینیاپولیسی توسط تروریست‌های مسلح در آتش سوخت. (+۱۵)مردم از طریق سایت usa.com می‌توانند تمام نیازهای خود به اینترنت را برطرف کنند. واریز کالابرگ ۷ هزار تومانی به حساب سرپرست‌های خانوار - دهک‌های ۱ تا ۴ می‌توانند از طریق فروشگاه‌های اعلامی اقدام به خرید کنند.آخر ما نفهمیدیم چه خبر شده. باید بشینم منتظر تا اینترنت بین‌الملل رو وصل کنند و با وی‌پی‌ان ایران برم خبرگزاری فارس تا ببینم واقعا چه خبره.تصویر روز: ناراحتی شدید تازه عروس میناپولیسی از سوختن جهیزیه‌اش توسط تروریست‌های مسلحپی‌نوشت: عجب آشفته‌بازاریست دنیا. خدا رو شکر که ما به خبرگزاری فارس دسترسی داریم و می‌تونیم از قدرت انتخاب بی‌نظیری که سایت iran.ir برامون فراهم کرده لذت ببریم. به امید زنده‌گیری ترامپ قمارباز و نتانیابو.مطلب قبلیمhttps://virgool.io/fboard/javid-shah-a7apgpc6qj35</description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 14:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزمره‌های یک تروریست مسلح</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/javid-shah-a7apgpc6qj35</link>
                <description>زومیتسه روز بود که نمی‌شد توی روبیکا پیام فرستاد. پروتکل‌ها می‌گفتن که اگه روبیکا سه روز قطع بود وارد شاد بشیم. اولین غافلگیری رو وقتی تجربه کردیم که متوجه شدیم سطح دسترسی ارسال پیام توی شاد رو نداریم و باید دانش‌آموز باشیم تا بتونیم قرار حمله مسلحانه رو هماهنگ کنیم. در نتیجه طبق قراری که با بچه‌های گروهک داشتیم ساعت ۸ صبح آنلاین شدم و سریع وارد آخرین مقاله‌ی زومیت شدم تا بتونیم قرار حمله‌ی مسلحانه بعدی رو هماهنگ کنیم که دیدم ای دل غافل:به دستور مقام امنیتی دیدگاه‌های زومیت تا اطلاع ثانویه غیرفعال شد.واقعا تروریست مسلح بودن در این زمونه کار سختی شده. اون از پیامک، این هم که از بخش کامنت‌های زومیت. عملیات شکست خورد.+۴۰۰ هزار نفردرسته ما تروریست‌های مسلح هیچ ارتباطی با هم نمی‌تونیم بگیریم ولی در دوره‌های ویژه‌ای که گذروندیم، یاد گرفتیم که باید از کوچک‌ترین اطلاعات بیشترین استفاده رو بکنیم و دنبال کد باشیم. مثلا وقتی ساعت سه صبح پیامک میاد:مردم شریف ایران با مشارکت شما، بخش مهمی از شبکه‌های تروریستی صهیونی-آمریکایی شناسایی و منهدم شده و این عملیات همچنان ادامه دارد. بیش از ۴۰۰ هزار تماس شما با ۱۱۴، نشان‌دهنده‌ی اعتماد و همراهی شماست.باید متوجه بشیم که این یه نشونه‌ست. این پیام یه پیام عادی نیست. این پیام نشون می‌ده که حداقل ۴۰۰ هزار تروریست مسلح تازه‌کار عضو گروهک شدن و باید استراتژی حمله رو عوض کرد. یعنی به جای شلیک و به آتش کشیدن ساختمون‌ها، سری بعدی در انتخابات مجلس تهران شرکت می‌کنیم. با ۴۰۰ هزار رای می‌تونیم رئیس مجلس آینده رو انتخاب کنیم و از طریق نفوذ به خانه‌ی ملت، ترور مسلحانه انجام بدیم.استانداردهای دوگانهیکی از نکاتی که هیچ‌وقت در دوره‌های آموزش ترور متوجه نشدم اینه که چرا ما تروریست‌ها استاندارد دوگانه داریم.همونطور که می‌دونید، وظیفه یه تروریست مسلح، صرفا ترور کردن هست. یعنی توی پیام‌هایی که از طریق واتساپ برامون ارسال می‌شه می‌گن که اگه تونستید پلیس‌ها رو بکشید ولی اگه نتونستید، هر کسی دم دستتون بود رو بکشید. منتهی این دستور یک شرط داره. در شرایط اغتشاش آدم‌کشی بکنید؛ ولی اگه حماسه حضور بود دیگه آدم‌کشی نکنید. مثلا شب‌هایی که فراخوان اغتشاش اومده ما می‌ریم ماموریت و آدم می‌کشیم ولی روزهایی که فراخوان حماسه‌ی حضور اومده استراحت می‌کنیم. به هر حال هر شغلی پیچیدگی‌های خاص خودش رو داره.تروریست عبرت می‌گیردما شکست خوردیم و همونطور که بزرگان گفتن، باید از شکست‌ها عبرت گرفت. من به شخصه طی این چند روز که امکان هماهنگی عملیات ترور رو نداشتم، تصمیم گرفتم با گوش دادن به صداوسیما و فارس‌نیوز توبه کنم و آدم خوبی بشم. درس‌هایی که من طی این مدت یاد گرفتم، این موارد بود:۱. درسته آب جز نیازهای حیاتی بشر هست ولی همین آب وقتی در اختیار دشمن قرار بگیره، می‌تونه باعث ناامنی و غرق شدن جوون‌ها بشه. در نتیجه باید آب رو به روی ۹۰ میلیون ایرانی به جز لاریجانی و خبرگزاری فارس بست تا دشمن از آب گل‌آلود ماهی نگیره. هر کسی هم نیاز به آب داشت، به دفتر فارس مراجعه کنه. خود آقای شریعتمداری از پنجره می‌شاشند توی دهنشون.۲. افراد در جامعه به چهار دسته‌ی مردم عادی، اغتشاش‌گر، تروریست مسلح و پلیس تقسیم می‌شن. مردم عادی کسی رو نمی‌کشند. اغتشاش‌گر فقط پلیس رو می‌کشه. پلیس فقط تروریست مسلح رو می‌کشه و تروریست مسلح، هم مردم عادی، هم اغتشاش‌گر و هم پلیس رو می‌کشه. در نتیجه برای این‌که در این مملکت شانس بقای بیشتری داشته باشید، طبق قانون احتمال باید تروریست مسلح بشید.۳. در عرصه‌ی مملکت‌داری، گاهی اوقات باید چیزهای کوچک رو بزرگ دید و چیزهای بزرگ رو کوچک. مثلا خسارت وارده به یک سطل زباله می‌تونه عامل بلعیدن مالیات یک سال مردم باشه و امر ناپسندیه؛ ولی قطع شدن اینترنت گمرک‌ها و کسب‌وکارها، سرقت دکل نفت یا اختلاس بانک آینده و چای دبش خیر.۴. نور بر تاریکی پیروز است.تصویر روز: حیرت تروریست مسلح آینده از تشکیل گروه‌های تروریستی در شبکه‌ی شادمطلب قبلیمhttps://virgool.io/@khaleghi/dadashhamid-r282jv4rdbrk</description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 14:24:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرِ باران</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/dadashhamid-r282jv4rdbrk</link>
                <description>هوای شهر گرفته بود. نه به خاطر مه خاکستری همیشگی تهران؛ بلکه یک سیاه تلخ که از تک‌تک کوچه‌ها نشأت می‌گرفت، در خیابان‌ها به هم می‌پیوست و از قلب تهران به آسمان بلند می‌شد. خروش سیاهی که بر هر چه رنگ و نور بود می‌نشست. خورشید خاموش بود و ماه سیاه.من، کنار پنجره، سرم را به شیشه تکیه داده و به خیابان خیره بودم. خیابان نیلوفر، چه اسم شاعرانه‌ای. گلی زیبا که از مرداب برمی‌خیزد؛ از دل مرگ. هیچ وقت نیلوفری بو نکرده‌ام. ولی یقین دارم آن سال، نیلوفر بوی خون می‌داد.جوانکی بود که من از دور می‌شناختمش. نه اینکه با او دست داده باشم یا کلامی بینمان رد و بدل شده باشد؛ نه. من از دور او را در ایستگاه اتوبوس، در پیاده‌رو و جلوی منزلشان، کنار دوستانش دیده بودم. چشم‌های عجیبی داشت که توجه مرا جلب خودش می‌کرد. چشم‌هایی داشت پر از زندگی، پر از درخشش، پر از نور؛ انگار می‌خواست تمام تاریکی شهر را به هم بزند.شب حادثه را به یاد می‌آورم. نه به روشنی روز، که در این شهر دیگر آفتابی نیست، بلکه به تیرگی غباری که بر سنگ مزار می‌نشیند. صداهایی بود، فریادهایی بود، و بعد، صدای شلیک. نیلوفری غرق شد و سروی قد برافراشت.آن سال‌ها باران می‌بارید. هنوز هم باران می‌بارد؛ ولی نه از آسمان که ابرها هم از این زمانه قطع امید کرده‌اند. هنوز هم باران می‌بارد؛ به یاد پسرِ باران.https://www.aparat.com/v/gjPTpمطلب قبلیمhttps://virgool.io/@khaleghi/lonely-au76oynfmymw</description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Nov 2025 15:55:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه | دیگر تنها نیستی.</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/lonely-au76oynfmymw</link>
                <description>چند روزی بود که آشوب بودم. چیزی در درونم می‌لولید و می‌جنبید، مثل گرازی زندانی که راه خروج می‌جوید. تا لحظه‌ای آرام می‌شدم، داغی از میان دنده‌هایم می‌جوشید و تا گلویم بالا می‌آمد.امروز صبح، وقتی خم شدم روی مستراح، خنده‌ام گرفت. گل بود و به سبزه نیز آراسته شد. میان کثافت، توده‌ای سرخ، شبیه گوشت خام، می‌لرزید. بوی تیزی بلند شده بود. بوی آهن، بوی زنگ خون کهنه.دست دراز کردم و آن چیز را از میان فضله بیرون کشیدم. نرم بود، گرم بود و در عمقش ضربانی خفه می‌تپید. همان‌جا خشکم زد. دست بردم به سینه‌ام، زیر جناق، جایی که همیشه می‌زد. هیچ نبود. هیچ ضربانی. تنها حفره‌ای سرد. فهمیدم این قلب من است، در مشت من و آلوده به لجن.لحظه‌ای انگار طوفانِ آشوبِ درونم خوابید. آرامش مثل مورفین در رگ‌هایم پخش شد. سختی‌ها، شکست‌ها، حسرت‌های مانده در گلو، همه با آن توده بیرون آمده بودند. قلبم را پرت کردم کف چاهک. چرخی خورد و فرو رفت، مثل مدفوعی بی‌ارزش.از جا برخاستم. سردم بود. رفتم جلوی آینه. صورتم رنگ نداشت، چشم‌هایم خالی بود، مثل دو حفره کور. لبخند زدم. برای نخستین بار حس کردم آزاد شده‌ام.از فردا، همه‌چیز برایم رنگ دیگری پیدا کرد. در کوچه‌ها قدم می‌زدم و مردم را نگاه می‌کردم. هر کدامشان قلبی در سینه داشتند؛ زائده‌ای بیهوده که از پشت پیراهن‌شان بیرون می‌زد. ضربان‌شان را می‌شنیدم، مثل چکش‌هایی که بر دیوار مغزم می‌کوبیدند. صدایی یکنواخت، تهوع‌آور، بی‌پایان.همه‌شان زندانی همان توده‌ی گوشت‌اند. زنی که به بچه‌اش لبخند می‌زند، مردی که در دکانش حساب پول را می‌کند، پیرمردی که با صدای بریده سرفه می‌کند. هیچ‌کدام نمی‌فهمیدند در چه زنجیری به بند کشیده شده‌اند. همه‌چیزشان وابسته به همان ضربان حال‌به‌هم‌زن بود.شبی در خواب، دیدم که در بیابانی بی‌انتها راه می‌روم. آدم‌های بی‌شماری دورم جمع بودند. هر کدام سینه‌شان حفره‌ای داشت، مثل من. سیاه و خالی. چهره‌هایشان هیچ احساسی نداشت، نه غم، نه شادی، نه ترس. تنها صدای سکوت می‌آمد. یکی‌شان جلو آمد. صورتی نداشت، فقط پوستی کشیده بر استخوان. گفت: «تو هم بالاخره راه را پیدا کردی. دیگر تنها نیستی. ما بی‌قلب‌ها آزادیم».از آن روز دیگر میان آدم‌ها غریبه بودم. نمی‌توانستم به چشم‌هایشان نگاه کنم، چون می‌دانستم پشت آن نگاه‌ها قلبی در تپش است. دوست داشتم قلب‌هایشان را بیرون بکشم، یکی‌یکی، تا شاید صدای چکشی که در مغزم پیچیده ساکت شود.مردی از پله‌ی خانه‌ی روبه‌رو پایین آمد؛ چهره‌اش معمولی بود. لباسش بوی روزمرگی می‌داد. کارگری بود با قدم‌های خسته به سمت سهم امروزش از فرسودگی؛ کارمندی بود باطل و رو به زوال، یا کاسبی آماده‌ی برای غارت امروز. نمی‌دانم. قدم‌هایش به من نزدیک شد. در همان لحظه که چشم‌هایم با چشم‌هایش یکی شد، عذابی در سرم پیچیید، مثل ناخنی که زیر ناخن فرو می‌رود.دست کشیدم به سینه‌ام، جای خالی‌اش را لمس کردم. نمی‌دانم چه چیز بر من چیره شد؛ انگار سال‌ها تردید در یک آن فروریخت و بعد، نه با خشونت تکراری قصه‌ها و نه با نمایش خون و گوشت، با نرمی دست بردم و چیزی از دلش بیرون کشیدم. قلبش در دستم بود، گرم و لرزان. صورت مرد مات ماند. دهانش نیمه باز بود. اشک گرمی از گوشه‌ی چشمش چکید و بخشی از صورتش را با خود شست؛ مثل بارانی که به کاهگل برخورد می‌کرد. اشک می‌ریخت و صورتش می‌ریخت. مرد جلوی چشمانم مثل شمعی آب شد. ملغمه‌ای از اشک و گوشت و خونابه. قلبش را در جیب کتم گذاشتم.پس از این اتفاق، وسوسه مثل موریانه در من گسترش یافت. دست خودم نبود. صدای نبض آزارم می‌داد. در بازار، وسط صف نان، در ایستگاه اتوبوس؛ دستم به سینهٔ کسی می‌رفت و صیدی می‌کرد. گاهی سنگی بی‌ارزش، گاهی گوی شفاف جادو. هر بار که این کار را می‌کردم، دنیا برای لحظه‌ای خاموش می‌شد. سرم آرام می‌گرفت. در گوشم صدایی بود که می‌گفت: «دیگر تنها نیستی. ما بی‌قلب‌ها آزادیم».هر بار که در مستراح خم می‌شوم، چشمم به سیاهی چاه است. انگار قلبم هنوز آن پایین، در میان کثافت می‌لرزد و مرا صدا می‌زند. می‌ترسم روزی دوباره بالا بیاید. چون آن وقت همه‌چیز از نو آغاز می‌شود: اسارت، نفرت، و ضربانی که از درون آدم را می‌بلعد. دستم را درون جیب کتم می‌کنم و شکار روز را درون چاه می‌اندازم. دیگر تنها نیستی.مطلب قبلیم</description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Sun, 28 Sep 2025 15:04:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا بدشانسیم و چطور خوش‌شانس شیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/the-luck-factor-dg8sfayhe2y1</link>
                <description>در حال گشت و گذار (ولگردی) توی ایکس بودم که دیدم هومن مزین یه مطلبی رو که چند سال پیش نوشته بود رو مجدد ارسال کرده. معرفی کتابی بود به اسم عامل شانس (The Luck Factor) از ریچارد وایزمن که درباره‌ی شانسه و اینکه چطور بعضی از آدم‌ها خوش‌شانس و بعضی بدشانس هستند. به نظرم کتاب باحالی اومد و گرفتمش. آقای ریچارد وایزمن که نویسنده‌ی این کتاب هست، آزمایش‌ها و تحقیقات زیادی توی این زمینه کردند و در نهایت به این نتیجه رسیدند که آدم‌های خوش‌شانس با آدم‌های بدشانس تفاوت‌هایی دارند که باعث می‌شه خوش‌شانس باشند. خوشبختانه این تفاوت‌ها چیزهای فیزیکی یا ذاتی نیستند و مربوط به سبک زندگی افراد می‌شن. به طور کلی چهارتا اصل هست که باعث می‌شه آدمایی که خوش‌شانس می‌دونیمشون، خوش‌شانس باشند و خوشبختانه هر چهارتای این اصول اکتسابی هستند. توی این مطلب می‌خوام این چهارتا اصل رو بنویسم، باشد که ما هم خوش‌شانس شدیم. اصل اول: آدم‌های خوش‌شانس موقعیت‌های بیشتری برای شانس آوردن خلق می‌کنند.آدم‌هایی که پیشرفت‌های به ظاهر شانسی دارند، رفتاری دارند که باعث می‌شه بیشتر شانس بیارند. به عبارتی به علت این رفتارها برای خودشون موقعیت خلق می‌کنند. این رفتارها به سه دسته‌ی اصلی تقسیم می‌شه: ۱. آدم‌های خوش‌شانس ارتباطات زیادی دارند. آدم‌های خوش‌شانس اکثرا برون‌گرا هستند و از برقراری ارتباط با آدم‌های جدید ترسی ندارند. همچنین رفتار دوستانه‌تری دارند و به همین علت دوست‌های بیشتری پیدا می‌کنند. همین ارتباطات بیشتر باعث می‌شه موقعیت‌های پیشرفت بیشتری هم داشته باشند. در حال حاضر اکثر موقعیت‌های شغلی توی ایران و جهان از طریق معرفی پر می‌شه و اگه دوستی داشته باشید که شما رو معرفی کنه، شانس استخدام و پیشرفت بیشتری دارید. ۲. آدم‌های خوش‌شانس خونسردترند. فرصت‌ها مثل ابر در گذرند ولی اگه شما استرس زیادی داشته باشید، ممکنه این فرصت‌ها رو از دست بدید. مثلا توی یه تحقیق یه سری روزنامه دادند به افراد و گفتند که باید تعداد عکس‌های داخل اونو بشمرند. در صفحه دوم روزنامه، یه پیام بزرگ با حروف درشت نوشته شده بود که می‌گفت: «شمارش را متوقف کنید – این روزنامه ۴۳ عکس دارد». اما هیچ‌کس متوجه این پیام نشد، چون فقط روی عکس‌ها تمرکز کرده بودند و به خاطر عجله و استرس برنده‌شدن کسی به متن توجهی نداشت. در نتیجه اگه شما توی شرایط استرس‌زا خونسرد باشید، ممکنه بتونید خوش‌شانسی بیارید. ۳. آدم‌های خوش‌شانس، پایه‌ی تجربه‌های جدید هستند. زندگی مثل یه باغ میوه‌ست. اگه هر روز بری زیر یه درخت خاص، روز به روز میوه‌ی کمتری گیرت میاد. اما اگه توی باغ بگردی، احتمالا میوه‌ی خیلی بیشتر و بهتری درو کنی. آدم‌های خوش‌شانس همه چیز رو امتحان می‌کنند. مثلا اگه کاری رو شروع کردند و نتیجه نداد، ولش می‌کنند و می‌رن سراغ کار بعدی و اصراری ندارند که به هر قیمتی، ثبات زندگی رو حفظ کنند. در نتیجه فرصت‌های بیشتری برای موفقیت خلق می‌کنند. اصل دوم: آدم‌های خوش‌شانس به ضمیر ناخودآگاهشون گوش می‌دن.مشخص شده آدم‌هایی که خوش‌شانسی میارن بیشتر به حس ششمشون اعتماد دارند و به ندای درونشون گوش می‌دن. مثلا آقای لی که مدیر بازاریابی یه شرکت بود، در مورد یک مشتری که سفارش کوچیک و به‌دردنخوری داده بود، حس مثبتی داشت. با اینکه همکارانش فکر می‌کردند این مشتری ارزش وقت گذاشتن نداره و سرکاریه، آقای لی سفارشش رو شبونه آماده کرد و تحویل داد. این تصمیم در نهایت باعث شد طی سال آینده این مشتری ازشون ۱۴۰ هزار پوند جنس بخره که نسبت به سایر سفارشاتشون عدد خیلی بزرگی بود. اما چرا اینطوره؟ طی تحقیقات مشخص شده که ناخودآگاه انسان برحسب تجربیات قبلی که داشته می‌تونه الگوهای تکراری رو تشخیص بده. مثلا ممکنه شما یه آدم کاملا جدید رو ببینید و بهتون الهام بشه که این آدم دروغگو هست. این الهام ممکنه از طریق حالت چشم‌ها، نوع حرف زدن یا حتی دست دادن طرف به وجود اومده باشه و دلیلش هم تجربیات مشابه قبلی هست. در نتیجه این ضرب‌المثل که به دلم افتاده فلان چیز خیره، ظاهرا کار می‌کنه و بد نیست بهش گوش بدید تا خوش‌شانسی بیارید. اصل سوم: آدم‌های خوش‌شانس، امیدوارند.این اصل می‌گه که هر چقدر آدم امیدوارتر و خوش‌بین‌تر باشه، احتمال خوش‌شانسی آوردنش بیشتره. فرض کنید که شما می‌خواید یه فروشگاه اینترنتی راه بندازید. می‌تونید دو تا طرز فکر درباره‌ی آینده‌ی این فروشگاه داشته باشید. طرز فکر اول می‌گه که رقیب‌های بسیار زیادی داریم و مطمئنا هیچ شانسی برای بالا اومدن نداریم. چون کسانی هستند که خیلی زودتر از ما کار رو شروع کردند و هم قیمت بهتری ارائه می‌دن و هم مشتریان بیشتری دارند. در نتیجه ما هرگز موفق نخواهیم شد و بی‌خیالش بشیم. طرز فکر دوم هم می‌گه فعلا یه سایت آماده بیاریم بالا و از همین فک و فامیل و آشناها شروع کنیم تا ببینیم چه می‌شود! پله به پله فروشگاه رو راه می‌اندازید و با هر موفقیت، بیشتر به این باور می‌رسید که این کار شدنیه. در نهایت هم ممکنه به احتمال زیادی شکست بخورید ولی حداقل تلاشتون رو کردید. همچنین درباره‌ی ارتباط با آدم‌ها هم همین قضیه صادق هست. آدم‌های خوش‌شانس ترسی از کمک گرفتن از بقیه ندارند و اگه بدونند کسی می‌تونه بهشون کمک کنه، ازش درخواست می‌کنند. اما آدم‌های بدشانس چون ممکنه طرف باهاشون مخالفت کنه، حتی درخواست کمک هم نمی‌کنند. اصل چهارم: آدم‌های خوش‌شانس، بدشانسی رو تبدیل به شانس می‌کنند.برخورد آدم‌ها در مواجهه با اتفاق‌های بد و بدشانسی، متفاوته. آدم‌هایی که به اصطلاح خوش‌شانس هستند، در مواجهه با بدشانسی‌های زندگی چهار تا رفتار دارند که باعث می‌شه بدشانسی تبدیل به شانس بشه. ۱. آدم‌های خوش‌شانس نیمه‌ی پر لیوان رو می‌بییند. فرض کنید داخل بانک هستید و یهو یه دزد با اسلحه بلند می‌شه و قصد داره از بانک سرقت کنه و ماجرا تبدیل به گروگان‌گیری می‌شه. القصه برای اینکه جناب دزد زهر چشمی از پلیس بگیره، یه تیر به بازوی شما شلیک می‌کنه. آدم بدشانس می‌گه که از بین این همه بانک، چرا باید اینجا گروگان‌گیری بشه و از بین این همه مشتری، چرا باید بازوی من تیر بخوره؛ ولی آدم خوش‌شانس می‌گه که خدا رو شکر. شانس آوردم که تیر به قلبم نخورد! این‌طوری می‌شه که آدم بدشانس تا آخر عمر خاطره‌ی این بدشانسیش رو تعریف می‌کنه و آدم خوش‌شانس تا آخر عمر خاطره‌ی شانسی که آورده رو تعریف می‌کنه. همین نگاه متفاوت باعث می‌شه که آدم‌ها بتونن از سختی‌ها گذر کنند و به زندگی ادامه بدن. ۲. آدم‌های خوش‌شانس، معتقدند پشت بدشانسی یه حکمتی هست. کتاب درباره‌ی یه پسری به اسم یوسف صحبت می‌کنه که وقتی جوون بوده با دو تا دوست نابابش می‌رن دزدی. در حال دزدی بودند که پلیس سر می‌رسه و به خاطر اینکه یوسف ترس از ارتفاع داشته نمی‌تونه فرار کنه. در نتیجه دستگیر می‌شه و می‌افته زندان. اما دوستاش با خوش‌شانسی از دست پلیس فرار می‌کنند. چند ماه بعد که از زندان آزاد می‌شه، می‌فهمه که دوستاش دست به سرقت مسلحانه زدند و این سری پلیس بهشون شلیک کرده. یکیشون مرده و یکی دیگه فلج شده. در نتیجه یوسف که بار اول بدشانسی آورد، حالا فهمید که بزرگترین شانسش افتادن به زندان بوده؛ وگرنه معلوم نبود با این دوستایی که داشت، قرار بود چه بلایی سرش بیاد. بعد از این اتفاق یوسف دیگه دست به کار خلافی نمی‌زنه و زندگی متفاوتی می‌کنه. ۳. آدم‌های خوش‌شانس، قفلی نمی‌زنند. آدم‌های خوش‌شانس اگه اتفاق بدی براشون بیافته، روی اون اتفاق گیر نمی‌کنند و ازش گذر می‌کنند. مثلا کاسب بدشانسی که به خاطر کرونا ورشکسته‌شده تا آخر عمر می‌تونه افسرده باشه که حاصل زحماتش یه شبه به باد رفته. ولی کاسب خوش‌شانسی که به خاطر کرونا ورشکسته شده، سریع می‌زنه تو کار تولید ماسک و کسب و کار جدیدی رو راه می‌اندازه. در نتیجه آدم‌های خوش‌شانس کمتر روی اتفاقات بدی که براشون افتاده گیر می‌کنند و زود گذر می‌کنند. ۴. آدم‌های خوش‌شانس، درس می‌گیرند.همه‌ی آدم‌ها توی زندگی شکست می‌خورند؛  آدم‌های خوش‌شانس از شکست‌ها درس می‌گیرند و آدم‌های بدشانس تسلیم می‌شن. مثلا فرض کنید دنبال کار هستید. برای بیست‌تا شرکت درخواست کار می‌فرستید و با چهارتا شرکت مصاحبه می‌کنید و رد می‌شید. آدم‌هایی که خودشون رو بدشانس می‌دونن توی این شرایط تسلیم می‌شن و می‌گن تلاشمونو کردیم، کار نیست. اما آدم‌های خوش‌شانس، بررسی می‌کنند که چرا اینطور شد؟ به شرکت‌ها ایمیل می‌زنند و دلیل رد شدنشون رو می‌پرسند. رزومه رو آپدیت می‌کنند و روی اشتباهاتی که توی مصاحبه داشتند کار می‌کنند. اینطوری می‌شه که احتمال موفقیتشون در آینده بیشتر می‌شه و شانس بیشتری برای شاغل شدن دارند. نکات پایانیکتاب جامع‌تر از این اصولی هست که گفتم ولی همین اصول هم اصل مفهوم رو می‌رسونه. دو تا چیز باحال هم توی کتاب هست که اینجا می‌نویسم. مورد اول اینکه با آزمایش‌های مختلف بین آدم‌هایی که خودشون رو خوش‌شانس با بدشانس می‌دونن، ثابت شده که توی موقعیت‌های تصادفی، هیچ فرقی با هم ندارند و هر دو گروه به یه اندازه شانس دارند. مثلا ازشون می‌خوان که حدس بزنند چه عددی برنده‌ی لاتاری می‌شه و هر دو گروه خوش‌شانس و بدشانس به یه میزان درست حدس می‌زنند. همچنین از هر دو گروه تست هوش می‌گیرند و مشخص می‌شه از نظر ضریب هوشی مثل هم هستند. در نتیجه ثابت می‌شه تفاوت فیزیکی و ذاتی عامل شانس نیست. مورد دوم هم اینکه آقای وایزمن یه دوره برگزار می‌کنه تا آدم‌هایی که بدشانس هستند رو خوش‌شانس کنه و طی دوره با یه سری تمرین‌ها، همین اصولی که نوشتم رو بهشون آموزش می‌ده و وادارشون می‌کنه از این اصول استفاده کنند. بعد از برگزاری دوره، شرکت‌کننده‌ها به آقای وایزمن گفتن که واقعا خوش‌شانس شدن. مثلا یکیشون گفته توی خیابون پول پیدا می‌کنم در حالی که قبلا اصلا اینطوری نبود. دلیلش هم اینه که بیشتر به اطراف توجه می‌کنم و دنبال فرصت‌ها هستم، حتی موقع پیاده‌روی توی خیابون همیشگی. نکته‌ی نهایی هم این که اگه به صورت تصادفی توی ایران متولد شدید و برقتون به صورت تصادفی قطع می‌شه، شما انسان خوش‌شانسی هستید. بد به دلتون راه ندید. مطلب قبلیمhttps://virgool.io/@khaleghi/doghouse-k3tx6bphg24f</description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 20:18:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در سگ‌دونی چطوری می‌گذره؟</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/doghouse-k3tx6bphg24f</link>
                <description>در سگ‌دونی نیازی به تنظیم هشدار برای بیدار شدن نیست. صبح کولر به صورت خودکار خاموش می‌شه و خودت از شدت گرما، خیس عرق بیدار می‌شی.در سگ‌دونی با چراغ قوه و آفتابه باید بری مستراح و حموم تا شب تعطیله.در سگ‌دونی ساعت ده و نیم جلسه‌ی آنلاین داری ولی برق، مخابرات و اینترنت همراه قطع هستند. در نتیجه با استرس و دریوزگی و از این سیم‌کارت به اون سیم‌کارت می‌تونی صرفا اعلام حضور کنی.در سگ‌دونی ساعت ۱۱ برق رو وصل می‌کنند ولی پشت سرش آب رو قطع می‌کنند. استراتژی درستی برای جلوگیری از روشن کردن کولر آبی که نتیجه‌بخش هم هست. تا کولر خنک شه آبش تموم می‌شه.در سگ‌دونی برای پخت غذا و شستن دست مجبور می‌شی آب قهوه‌ساز رو خالی کنی.در سگ‌دونی می‌ری دفتر اسناد، یک ساعت با کابل شبکه و مودم ور می‌رن و در نهایت عذرخواهی می‌کنند که اینترنت نداریم. برید یه جای دیگه. توی سگ گرما می‌ری جای دیگه و برق ندارند. با برق اضطراری و اینترنت موبایلِ آقایی که اونجاست و اسکن مدارکت با موبایل شخصیِ اپراتور، یه برگه بهت می‌دن.در سگ‌دونی توی ساعت کاری می‌ری پلیس+۱۰، از ورودی مشخصه که برق ندارند. مطابق انتظار قبل از اتمام ساعت کاری تعطیل کردن.در سگ‌دونی ساعت ۵ آب رو وصل می‌کنند ولی پشت سرش برق رو دوباره قطع می‌کنند. کولر همچنان خاموشه و در حال تجربه‌ی گرم‌ترین روز سال هستیم.در سگ‌دونی در چنین روزی چه خبری می‌تونه باعث خوشحالی مردم بشه؟ درست حدس زدید. پرتاب موشک ماهواره‌بر به فضا. همون چیزی که بهش نیاز داشتیم.در سگ‌دونی توله‌سگ‌ها می‌خوان بهت ثابت کنند که درسته آب، برق، هوا، اینترنت، امنیت، اقتصاد و فرهنگ نداریم؛ ولی اینجا سگ‌دونی نیست و باید دوستش داشته باشیم. شاشیدم به اون کره‌ی شمالی که بعد نیم قرن شده گزینه‌ی مطلوب شما برای ایران ۷۰۰۰ ساله.زیرساخت‌هامونمطلب قبلیمhttps://virgool.io/programming/%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%D8%AC%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-a24w32hiba5y</description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 18:26:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکنولوجیا! چطوری می‌شه از لیست کنسرت‌ها باخبر شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/programming/%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%D8%AC%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D8%B3%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-a24w32hiba5y</link>
                <description>در حال گشت‌و‌گذار توی ایکس بودم که متوجه شدم ظاهرا علیرضا قربانی کنسرتش رو تمدید کرده. کنجکاو شدم که ببینم وضعیت بلیط‌فروشی چطوره. وارد سایت شدم و مطابق انتظار بلیط خاصی باقی نمونده بود. تک و توک صندلی خالی توی ردیف‌های آخر پیدا می‌شد که داشتند یکی یکی تیر خلاص می‌خوردند. برام سوال شد که مردم چطور متوجه بلیط‌فروشی کنسرت‌های معروف می‌شن و انقد سریع همه‌ی بلیط‌ها رو می‌خرند. قاعدتا بیشتر اطلاع‌رسانی‌ها از طریق شبکه‌های اجتماعی خواننده‌ها انجام می‌شه و باید خواننده‌های موردعلاقه‌ت رو دنبال کنی تا بفهمی چه زمانی و کجا کنسرت دارند. منتهی من که اینستاگرام ندارم باید چیکار کنم؟چند وقتی هست که وقت آزاد بیشتری دارم و دنبال ایده‌هایی هستم که بشه تک‌نفره پیاده‌سازی کرد. در نتیجه ایده‌ی ساخت یه راهکاری برای باخبرشدن از کنسرت‌ها به سرم زد. اولین و ساده‌ترین راهی که به ذهنم رسید این بود که سایت‌های فروش بلیط رو هر چند وقت یه بار چک کنم و لیست کنسرت‌های فعال رو به دست بیارم. البته قاعدتا این کار نباید دستی انجام بشه و باید یه ابزاری بسازم که این کار رو به صورت خودکار انجام بده.یادم افتاد که جادی هفته‌ی پیش یه ویدیو در مورد همین ابزار ساخته بود. ابزاری به اسم n8n که بدون زحمت خاصی می‌تونست یه سری کارهای تکراری رو انجام بده و در نهایت یه خروجی بهمون بده. گفتم برم یه سری به ویدیو بزنم ببینم چه خبره. جادی هم مثل من زیاد حال و حوصله‌ی توضیح نداشت. خیلی ساده گفت چنین ابزاری هست و می‌شه باهاش این کارا رو کرد و یه مثال هم زد. روی سرور شخصی خودم که برای دورزدن تحریم‌ها (آره) ازش استفاده می‌کنم، این ابزار رو نصب کردم و یه کم باهاش ور رفتم.خروجی این ور رفتن کوتاه، تصویر زیر شد:عملیات استخراج لیست کنسرت‌ها، همونطور که می‌بینید، شامل چند مرحله بود:الف) دریافت داده‌هاب) پردازش داده‌هاپ) ارسال اطلاعاتدریافت دادهتوی این مرحله باید لیستی از سایت‌های فروش کنسرت رو پیدا کنیم که با یه سرچ ساده پیدا می‌شه.بعد این لیست رو می‌دیم به n8n و می‌گیم که هر چند دقیقه یا هر چند ساعت یک‌بار، متن این سایت‌ها رو دانلود کن.خروجی مرحله‌ی اول چنین چیزی هست:پردازش داده‌هابعد از این که کد HTML سایت مدنظر رو دانلود کردیم، نوبت به پردازش داده‌ها می‌رسه. پردازش داده‌ها شامل سه مرحله هست که البته می‌تونه بیشتر یا کمتر هم باشه.توی مرحله‌ی اول من اومدم و اطلاعات اضافی رو که دانلود کرده بودیم، حذف کردم. مثلا وقتی شما یه سایت فروش بلیط رو باز می‌کنید، به جز لیست کنسرت‌ها، هزار و یک اطلاعات اضافی هم نمایش داده می‌شه که باید اون‌ها رو نادیده بگیرید. من با تگ‌های css فقط متن اون بخش‌هایی از صفحه رو که لازم داشتم، انتخاب کردم.خروجی مرحله اول پردازش چنین چیزیه:از اون کدهای زیاد و شلوغ HTML به چنین متنی رسیدیم که تقریبا لیست کنسرت‌ها رو می‌شه داخلش با یه نظمی دید.توی مرحله‌ی دوم، لازمه متن خام رو تبدیل به یه جدول ساختاریافته بکنیم. به خاطر این که این متن خام خوانا نیست و اطلاعات اضافی زیادی هم توش هست. اینجا نیاز به برنامه‌نویسی هست و چون من به جاوا اسکریپت مسلط نیستم کافیه از هوش مصنوعی کمک بخوام. در نتیجه متن خام رو به ChatGPT دادم و ازش خواستم با یه کد جاوااسکریپت تبدیلش کنه به یه فایل جیسون که تاریخ و عنوان هر کنسرت رو به شکل ساختاریافته بهم بده.خروجی این مرحله هم چنین چیزی شدش که خیلی فوق‌العاده نیست ولی کافیه و داره لیست کنسرت‌ها رو با یه ترتیبی بهم می‌ده.توی مرحله سوم هم باید این لیست رو تبدیل به یه پیام یا گزارش کرد که قابل ارسال باشه. با یه کد جاوااسکریپت ساده ردیف‌های جدول رو به هم چسبوندم و با اینتر جدا کردم تا بشه توی یه پیام ارسالش کرد.به این ترتیب یه پیام آماده داریم که می‌شه ایمیلش کرد یا به تلگرام و اینطور جاها فرستاد یا داخل یه اپلیکیشن نمایشش داد. در نتیجه اطلاعات آماده‌ی ارسال هستند.ارسال اطلاعاتتوی مرحله‌ی آخر هم لازمه که اطلاعاتی که به‌دست اومده رو بفرستیم به جایی که دوست داریم. من تلگرامو دوست دارم به خاطر همین وصلش کردم به تلگرامم تا گزارش رو برام هر روز بفرسته.برای ارسال به تلگرام هم n8n تقریبا همه‌ی کارها رو می‌کنه و فقط کافیه یه ربات تلگرام بسازید و توکنش رو بدید به n8n تا از طریق ربات، گزارش رو براتون ارسال کنه.در نهایت چنین پیامی توی تلگرام ارسال می‌شه که خیلی محتوای به‌دردنخوری هم داره و متوجه می‌شید چرا کنسرت‌های قربانی سریع فروش می‌ره.نکته‌ی پایانیدر حالت عادی من هرگز حال و حوصله‌ی چنین کاری رو نداشتم و اگر هم داشتم، بلد نبودم که انجامش بدم. منتهی با استفاده از n8n، YouTube و ChatGPT زیر دو ساعت هم خود ابزار رو یاد گرفتم و هم تونستم ایده‌ای که داشتم رو اجرا کنم. در گذشته صرفا همین ارسال پیام به تلگرامش می‌تونست دلیل کافی برای شکست‌خوردن پروژه باشه.در نتیجه هوش مصنوعی و نرم‌افزارها حداقل در زمان حال لولو نیستند و برای کمک به انسان‌ها ساخته‌شدن.اینم از کاور پست که جناب لولو بر اساس متن پست تولید کردن:مطلب قبلیمhttps://virgool.io/@khaleghi/1403-iaa7dwihspuo</description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 19:40:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین‌های سال ۱۴۰۳ من - زمان پرواز می‌کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/1403-iaa7dwihspuo</link>
                <description>شروع نوشته‌هایی که جنبه شخصی دارند خیلی سخته. در نتیجه هر سال موقع نوشتن بهترین‌ها می‌رم و از مطالب سال‌های قبل تقلب می‌کنم. مثلا مقدمه‌ی پارسالم دقیقا برای امسال هم پاسخگو هست. امسال هم گذشت؛ مثل برق.برای ششمین (شد هفتمین) سال پیاپی می‌خوام نگاهی کنم به سال گذشته و بهترین‌های سالم رو بنویسم.امسال (هم)، اول سال یه سری هدف برای طول سال تعیین کردم که می‌شه گفت بزرگترین دستاورد سالم همین نوشتن اهداف بود. انگاری در طول سال می‌دونستم قراره چه کارهایی بکنم و به زندگیم جهت داد.خدا روشکر به بخش عمده اهدافی که تعریف کرده بودم رسیدم و از نظر مالی و کاری پیشرفت نسبتا خوبی داشتم.دیگه همین دیگه. زمان پرواز می‌کند. بهترین کتابامسال تلاش کردم که کتاب‌ها رو ترجمه‌نشده بخونم و عملا هیچ کتاب ترجمه‌ای نخوندم. از بین پنج تا کتابی که خوندم، در زمینه شغلی Software engineering at Google آموزنده بود. در زمینه عمومی هم Dopamine Nation رو به توصیه پروکسیما خوندم و خوب بود. بهترین فیلمدر سال گذشته چون یادداشت کردم می‌دونم که چه فیلم‌هایی دیدم و بهترین فیلم(هایی) که دیدم، سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌ها و سه‌گانه‌ی هابیت برای اولین بار بود. چه بگویم که نیازی به تعریف نیست. بهترین سریالسوای سریال‌های آبکی ایرانی، امسال سریال آبکی (تینیجری) خارجی Outer Banks رو دیدیم و پسندیدیم و البته Squid Games یک و دو. بهترین آهنگگمونم بیشترین قفلی امسال روی سالواتوره بود. سالواتوره رو گوش بدید و رستگار بشید.  https://music.youtube.com/watch?v=GVQON-muEFc&amp;si=7II8F5N_8CqgYVE_ بهترین سفراردیبهشت رفتیم شیراز ببینیم این شیراز، شیراز که می‌گن چیه. چیز خوبی بود. مخصوصا تخت جمشید. بهترین پستبه قول شاعر مورچه چیه که کله‌پاچه‌ش چی باشه! کلا چهارتا پست (به جز این) نوشتم که بد نیستند؛ خوب هم نیستند. برای خودم مطلب «چرا دیگه دوستت نداره» آموزنده بود. دو سه تا پیش‌نویس هم درباره وضعیت مملکت و عالم و آدم داشتم که به دلم ننشستن تا پست کنم. خودتون فرض کنید اعتراض بی‌فایده‌ای به وضع مملکت و عالم و آدم کردم.  https://virgool.io/@khaleghi/5-love-languages-tzupxdhpto4k بهترین خریداگه دلتون خواست هدفون خوب با قیمت غیرفضایی بخرید، نیم‌نگاهی به برند گم‌نام ارایمو (Oraimo) هم بیندازید. من که راضی بودم.بهترین درسی که گرفتمرستگاری پشت ترس‌هاست. (بده شیش)کسی بهت چیز بهتری نمی‌ده، اگه چیز بهتری نخوای. همچنان امیدوارم سالی خوب و پر از شادی داشته باشید. هر چند که زندگی سراسر pain است.مطلب قبلیم</description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Mon, 17 Mar 2025 18:17:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دیگه دوستت نداره؟ | چکیده کتاب پنج زبان عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/5-love-languages-tzupxdhpto4k</link>
                <description>هر انسانی به یک یا چند زبان صحبت می‌کنه. حالا اگه دو تا آدم با دو زبان مختلف بخوان با هم حرف بزنند چی می‌شه؟ هیچ‌کدوم حرف همدیگه رو نمی‌فهمند. در نتیجه یا باید همیشه یه مترجم باشه تا ارتباط آدم‌ها با هم شکل بگیره، یا اینکه طرفین زبان هم رو یاد بگیرند. عشق انسان‌ها به همدیگه هم با زبان‌های مختلفی ابراز می‌شه و هر آدمی زبان عشق خودش رو داره. اگه زبان عشق همدیگه رو بلد نباشیم، متوجه نمی‌شیم که عاشق همدیگه هستیم. متاسفانه توی روابط نمیشه همیشه مترجم همراه داشت و در نتیجه ازدواج‌ها، دوستی‌ها و روابط خانوادگی زیادی به علت زبون‌نفهمی دچار سوتفاهم و قطع ارتباط می‌شند. هر کدوم از ما یه مخزنی درونمون داریم که باید از عشق پر بشه. وقتی توی ازدواج، دوستی یا رابطه با خانواده این مخزن خالی باشه احساس می‌کنیم، همسر، دوست یا خانواده‌مون ما رو دوست ندارند و حالمون گرفته می‌شه. همچنین عزیزان ما هم مخزنی دارند که لازمه ما از عشق پرش کنیم تا خوشحال باشند و حس کنند دوستشون داریم. اما مخزن هر کس با زبان عشق مخصوص به خودش پر می‌شه و لازمه این زبان‌ها رو یاد بگیریم تا بتونیم به هر کس با روش مورد علاقه خودش عشق بورزیم. توی این مطلب می‌خوام این زبان‌ها رو معرفی کنم و به تفکر در این مورد وا بدارمتون.به طور کلی آدم‌ها پنج زبان برای فهم عشق دارند و معمولا هر انسانی یه زبان اصلی و تعدادی زبان ثانویه برای درک و ابراز عشق داره. با شناخت و یادگیری این زبان‌ها و شناخت افرادی که باهاشون در ارتباطیم، می‌تونیم عشقمون رو به زبانی که برای طرف مقابل قابل درک باشه ابراز کنیم.قبلش بگم که این زبان‌ها من‌درآوردی نیست و چکیده‌ای از کتاب «پنج زبان عشق» از «گری چپمن»، مشاور خانواده معروف و نویسنده آمریکایی هست. انواع زبان عشق آدمیزاد به شرح زیر است: یک. وقت‌گذرانی (Quality Time)بعضی از آدم‌ها دوست دارند که درباره هر چیز روزمره‌ای حرف بزنند. بیرون برند. تفریحات ورزشی و هیجان‌انگیز داشته باشند. مسافرت برند و کلا به وقت‌گذرونی علاقه دارند. این آدم‌ها زبان اصلی عشقشون وقت‌گذرانی هست و اگه براشون وقت بذارید، لذت می‌برند و احساس می‌کنند دوستشون دارید. حالا فرض کنید از سرکار میاید خونه و همسرتون منتظر شماست تا درباره اتفاقات امروز باهاتون حرف بزنه. شما برای ابراز علاقه بهش گل خریدید و بعد از شام، راضی از اینکه عشقتون رو به همسرتون نشون دادید، جلوی تلویزیون خوابتون می‌بره. قاعدتا همسرتون هیچ لذتی از دریافت گل نبرده و می‌خواد سر به تنتون نباشه. چون براش وقت نذاشتید و کلی حرف نزده داره. اینجاست که شما ابراز عشق کردید ولی چون به زبان اشتباهی بوده، فایده‌ای نداشته. یا مثلا بچه شما التماس می‌کنه که ببریدش پارک ولی در عوض شما بغلش می‌کنید و سعی می‌کنید بهش یه خوراکی خوشمزه بدید تا منصرف بشه. بچه از شما بدش میاد و حتی اگه راضی بشه، خوشحال نیست. دو. تعریف و تحسین شنیدن (Words of Affirmation)عده دیگری از آدم‌ها عاشق اینن که ازشون تعریف بشه و بابت کوچک‌ترین کاری  ازشون تشکر کنید و قربون صدقه‌شون برید. این آدم‌ها از طریق گوش عاشق می‌شند و دوست دارند قدردان زحماتشون باشید. احتمالا مردهایی رو می‌شناسید که همیشه ناراحتند که صبح تا شب برای زندگی زحمت می‌کشند ولی زنشون قدر زحماتشون رو نمی‌دونه و دوستشون نداره. در حالی‌که زن عمیقا به زندگی پای‌بند هست و فقط زبان عشق مرد رو بلد نیست. شاید اگه زن بابت کار کردن مرد، بابت تعمیر ماشین، بابت خرید کردن و خیلی چیزهای دیگه از مرد تشکر می‌کرد، مرد سرشار از لذت و غرور بود. همین‌طور زن‌هایی رو می‌شناسید که بعد از آرایشگاه یا تغییر دکوراسیون منزل انتظار واکنش مرد رو دارند و مردشون بی‌ذوق‌ترین موجود دنیاست. همین باعث سرخوردگی زن می‌شه و احساس می‌کنه مرد دوستش نداره، در حالی‌که مرد توی خیال خودش سعی می‌کنه با بیشتر کردن درآمدش عشقش رو نشون بده. سه. لمس فیزیکی (Physical Touch)زبان عشق بسیاری از آدم‌ها لمس هست. بغل کردن موقع خداحافظی، ماساژ سر و شونه‌ها وقت استراحت، رابطه جنسی و دست روی شونه گذاشتن موقع رد شدن از کنار میز کار. همه اینا می‌تونه ابزار ابراز علاقه به این آدم‌ها باشه. مثلا مردهای بسیاری هستند که زبان عشقشون لمس هست و فکر می‌کنند زنشون دوستشون نداره، چون به ارتباط فیزیکی علاقه‌ای نداره. بالعکس زنشون سعی می‌کنه با تمیز نگه‌داشتن خونه یا آشپزی به مرد و زندگی مشترکشون ابراز علاقه کنه. زبان اشتباه و دیگر هیچ. چهار. هدیه گرفتن (Receiving Gifts)هدیه دادن تقریبا اولین راهی هست که برای ابراز علاقه به ذهن میاد. حتی حیوانات هم برای ابراز عشقشون، سعی می‌کنند برای جنس مخالف هدیه فراهم کنند. خیلی از آدم‌ها هم عاشق هدیه گرفتن هستند و می‌شه ذوق رو توی چشماشون دید. معمولا اگه کسی به هدیه گرفتن علاقه‌مند باشه، توجهی به مقدار هدیه، یا اینکه چی هست نداره و با هر کادویی خوشحال می‌شه. چرا که خود هدیه مهم نیست، عشق و علاقه‌ای که پشتش بوده و اینکه یاد طرف بودید مهمه. اگه تهیه هدیه مناسب برای شخصی که دوستش دارید کار سختیه، احتمالا به خاطر اینه که زبان عشق طرف مقابلتون، هدیه گرفتن نیست. مثلا شما با ذوق بسیار یه کارت پستال شخصی طراحی می‌کنید و با عکس‌ها و خاطرات مشترک و مورد علاقه‌تون تزئینش می‌کنید ولی شخصی که سعی دارید بهش ابراز علاقه کنید خیلی سرد یه نگاه به کارت می‌اندازه و بیرون میندازدش. این به خاطر این نیست که شخص مقابل، شما یا هدیه‌تون رو دوست نداره. صرفا به خاطر اینه که زبان اشتباهی رو برای ابراز علاقه انتخاب کردید. پنج. دریافت کمک و خدمات (Acts of Service)زبان عشق بعضی از آدم‌ها اینه که براشون یه کاری انجام بدید. مثلا لباسشون رو اتو کنید، خونه رو تمیز کنید، آشپزی کنید یا توی درس‌ها بهشون کمک کنید. این آدم‌ها عاشق این هستند که حمایت بشند و توی مسیر زندگی تنها نباشند. مثلا خیلی از مردها دوست دارند خونه همیشه مرتب باشه. اگه به این مردها بهترین کادوها رو هم بدید احساس نمی‌کنند که شما دوستشون دارید ولی اگه خونه رو تمیز کنید و غذای گرم بدید، عشق شما رو احساس می‌کنند. یا بعضی از زن‌ها از مرد هیچ انتظاری ندارند جز اینکه مانع رشدشون نشه و توی مسیر شغلی یا علاقه‌مندی‌هاشون کمکشون کنه. این زن‌ها اگه هر روز بهشون کادو بدید ولی نذارید درس بخونند، از شما متنفر می‌شند. مثل همه مفاهیم انسانی، این موارد هم صفر و یکی نیستند و ممکنه آدمی، به هر کدوم از این زبان‌ها تا حدودی علاقه‌مند باشه و لازمه با بررسی و دقت، زبان‌های موردعلاقه شخص مدنظرمون رو کشف کنیم. توی کتاب «پنج زبان عشق» آقای چپمن یه تست برای شناسایی زبان عشق خودمون و شخص مدنظر مطرح کرده که چیز جالبی هست و می‌شه ازش کمک گرفت برای شناخت خودمون و بقیه. توی این تست یه لیست از فعالیت‌ها به صورت جفت‌جفت مطرح شده که باید الزاما یک مورد رو از بین هر جفت انتخاب کنید. مثلا انتخاب شما بین تماشای سریال با هم یا گرفتن یه کادو از همسرتون کدومه. یا انتخاب شما بین بیرون رفتن یا شستن ظرف‌های غذا توسط همسرتون کدومه. بعد در نهایت هر کدوم از انتخاب‌های شما تبدیل به زبان عشق معادلش میشه و با شمردن زبان‌های انتخاب‌شده می‌تونید بفهمید زبان عشق اصلی شما یا همسرتون چیه. در کل این کتاب، کتاب جالبی بود و اگه دوست داشتید توصیه می‌کنم بخونید. هر چند چیز خیلی بیشتری نسبت به این مطلب احتمالا دستگیرتون نمی‌شه. مطلب قبلیم https://virgool.io/WwwwAbi/i-am-sun-agwov9lurhzp </description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2024 18:11:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من آفتاب هستم که بی‌دریغ بتابم</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/i-am-sun-agwov9lurhzp</link>
                <description>آفتاب تیر ماه بی‌دریغ می‌تابید. هوا خشک بود و سوزان. بوی آفتاب از زمین‌های خشک و دیوارهای گلی محل بلند شده بود. شیخ مصطفی با صدای لرزان و فک شل و ولش بالای سقف مسجد اذان می‌گفت. یادمه قدیما صدای اذان شیخ مصطفی توی حیاط منزل ما هم شنیده می‌شد؛ ولی بعد از مریضی پارسال، دیگه صدای قدیم رو نداشت. هفتاد و چند سالش بود. عمامه سفیدی همیشه روی سرش بود و از بچگی من همین کت بلند مشکی و جلیقه کهنه رو می‌پوشید. عمو رحمان بدش نمیومد به جای شیخ اذان بگه؛ منتهی جرأتش رو نداشت. چند روزی که شیخ مریض بود، برق خاصی توی چشم‌های رحمان دیده می‌شد. یه ربع مونده به اذان با آب حوض مسجد وضو می‌گرفت و سریع از پله‌های سنگی کج و کوله مسجد بالا می‌رفت تا اذان بگه. بالای سقف مدام این پا و اون پا می‌شد. ده باری شلوارش رو بالا می‌کشید و به ساعتش نگاه می‌کرد. سعی می‌کرد خودش رو فروتن نشون بده و جوری نقش بازی می‌کرد که براش مهم نیست؛ ولی هر کاری می‌کرد نمی‌تونست دست‌پاچگی و هیجانش رو مخفی کنه.صدای عمو رحمان بلند بود و گوش‌خراش. خودش نمی‌فهمید و فکر می‌کرد خوب اذان می‌گه؛ ولی همیشه پشت سرش مسخره‌اش می‌کردند. حوالی ۴۵ سال داشت. پوست آفتاب سوخته، ریش صاف و کم‌پشت و موهای کاملا مشکی. همیشه یه کلاه کاموایی مشکی روی سرش بود. مثل بقیه مردهای روستا، علاف زمین کشاورزی بود و کاشت گندم و سیب‌زمینی. وقتی من بچه بودم مسجد آخوند نداشت. سید مهدی خدابیامرز پیش‌نماز بود. می‌گفتند قرائتش درسته و می‌شه پشتش نماز خوند. توی ختم‌ها هم همیشه سید مهدی قرآن می‌خوند.این جمله که قرائتش درسته بدجوری ذهنم رو قلقلک می‌داد. همیشه دوست داشتم قرائت من هم درست باشه تا شاید یه روزی قرآن مسجد رو من بخونم؛ منتهی هیچ‌وقت نمی‌تونستم تفاوت تلفظ ز و ضاد رو بفهمم. می‌دونستم که باید زبون کج و کوله بشه ولی این‌که برای هرکدوم، چه شکلی کج بشه رو نمی‌فهمیدم. از همون وقت شیخ مصطفی کلید‌دار مسجد بود و اذان هم خودش می‌گفت. عمو رحمان هم فقط توی محرم فرصت عرض اندام داشت. شبی یه مداحی بهش نوبت می‌رسید. صدای یکنواخت و بلندش رو با ریتم جبران می‌کرد و بالاخره یه طوری مجلس رو سرپا نگه می‌داشت.وقتی پونزده ساله بودم، سید مهدی رحمت خدا رفت. مرد خوبی بود. سرکتاب باز می‌کرد، دعا می‌نوشت و تقریبا صیغه‌ی نامزدی همه‌ی عروس و دامادهای روستا رو خونده بود. توی مراسم ختمش هیچ‌کس نبود که قرآن بخونه. شیخ مصطفی سواد مدرسه‌ای نداشت و قرآن رو پر از غلط می‌خوند. عمو رحمان هم منتظر تعارف بود ولی پسرای سید مهدی، قبولش نداشتند. متوجه پچ‌پچ‌های دم در مسجد شدم. در حال پرس‌وجو بودند که کی بلده قرآن بخونه و به نتیجه نمی‌رسیدند. رفتم جلو و گفتم: «من بخونم؟». پسر بزرگ سید مهدی دماغش رو بالا کشید. نگاهی به دماغ دراز و سیبیل‌های تازه‌شکفته‌ی من انداخت و گفت: «مگه قرآن بلدی؟». گردنم رو صاف کردم و گفتم: «بله». گفت: «برو بخون». یک آن چشمام سیاهی رفت. چرا همچین غلطی کردم؟ مگه من اصلا فرق ز و ضاد رو می‌دونستم؟ صدای تپش‌های قلبم رو می‌شنیدم و نبض روی شقیقه‌هام رو حس می‌کردم. نگاهی به مسجد انداختم. هنوز کسی نیومده بود. ده-پونزده نفری دور مسجد به دیوارها تکیه داده بودند. خلوتی مسجد برام دلگرمی بود. عمو رحمان ردیف آخر مسجد نشسته بود و داشت با پیرمردی که کنارش بود صحبت می‌کرد. هر چند کل مدت نگاهش زیرچشمی به سمت در بود. سرم رو انداختم پایین و با قدم‌های لرزان رفتم سمت محراب. جلوی محراب یه رحل قرآن بود و قرار بود اونجا بشینم. سنگینی نگاه جمعیت رو حس می‌کردم. نگاه‌های معنادار عمو رحمان و نگاه منتظر پسر سید مهدی باعث می‌شد بیشتر استرس بگیرم. توی سرم هزارتا چیز مشغول چرخیدن بود و مهم‌تر از همه فرق ز با ضاد. تنها دلگرمیم صدای «و لا الضالین» سید مهدی بود که خوب خاطرم مونده بود. با خودم گفتم هر جا ضاد بود مثل و لا الضالین سید مهدی تلفظ کن و هر جا ز بود مثل زنبور. فهرست رو باز کردم و دنبال الرحمن گشتم. پیدا نمی‌شد که نمی‌شد. یک لحظه به سرم زد مثل فال قرآن رو باز کنم و همینطوری بخونم. دوباره ترسیدم که گیر کنم و بلد نباشم. نقشه عوض شد، اول سوره‌ی حمد رو می‌خونم تا الرحمن پیدا شه. همونطور که مثل بی‌سوادها توی فهرست دنبال الرحمن بودم، شروع کردم. صدای جیغ و خروسیم شروع به لرزیدن کرد و متاسفانه دکمه برگشتی نداشت. توی مدرسه و سر کلاس قرآن چندباری با صوت خونده بودم؛ ولی هیچ‌وقت این‌طور نشده بود. استرس آدم‌بزرگ‌ها و مراسم رسمی ختم باعث شده بود صدام به لرزش بیافته. بعد از بسم‌الله سرم رو بالا آوردم. هیچ‌کس توجهی نداشت. من هم گفتم هر چه باد آباد. شروع کردم به خوندن حمد و تا و لا الضالین پیش رفتم. نهایت هنرم رو روی و لا الضالین به خرج دادم و زبونم رو مثل قاشق پهن کردم تا صدای سید مهدی رو بده. همچنان کسی توجهی نداشت. خون توی سرم جریان افتاده بود و حس می‌کردم تب دارم. احتمالا گوش‌هام سرخ شده بود. از طرفی داشت خوشم می‌اومد. حالا می‌فهمیدم چرا عمو رحمان دنبال اذان گفتن و مداحی بود. خوندن جلوی جمعیت لذت داشت. بعد حمد شروع به خوندن الرحمن کردم. آیه‌های کوتاهی داشت. تا می‌اومدم اوج بگیرم آیه تموم می‌شد. هر بار که به «فبای آلاء ربکما تکذبان» می‌رسیدم اعتماد به نفسم بیشتر می‌شد و نفسی تازه می‌کردم. اواخر سوره بودم که سرم رو بالا آوردم و نگاهی به مسجد انداختم. یک آن جا خوردم. مسجد کیپ تا کیپ پر شده بود. باورم نمی‌شد که چقدر سریع چنین جمعیتی اومده بود. حدود صد نفر توی مسجد بودند. شور و شوق عجیبی داشتم. دیگه نه به ز فکر می‌کردم و نه هیچ حرفی دیگه‌ای. هر بلایی دلم خواست سر حروف الفبا آوردم و به نظر برای کسی زیاد مهم نبود. الرحمن تموم شد و ادامه دادم. اذا وقعت الواقعه. موتورم گرم شده بود و می‌خوندم که یه آخوند از در وارد شد. همه بلند شدند. من هم به تبع جمعیت از جام بلند شدم و حاج‌آقا سلام‌‌علیکم‌گویان و دست‌به‌سینه بالای منبر رفت. من هم دیدم به نظر دیگه نیازی به قرآن نیست. یواش رفتم و کناری نشستم. بعد مسجد، عمو رحمان که مثلا خودش رو به اون راه زده بود اتفاقی من رو دید و باهام دست داد. دستم رو دو دستی گرفته بود و ول نمی‌کرد. گفت: «آفرین به پسر مشتی عبدالله. چه صدای دلنشینی». تشکر کردم و دستم رو به زحمت رها کردم. من اصلا پسر مشتی عبدالله نبودم. می‌خواست اشراف اطلاعاتیش رو به رخم بکشه و من هم نم پس ندادم. سال‌ها گذشت و آدم‌های زیادی مردند. بارها برای خوندن قرآن توی مراسم‌های ختم دعوت شدم؛ با این حال هر دفعه عمو رحمان رو معرفی کردم. حالا تقریبا همه‌ی مراسم‌های ختم توسط مافیای عمو رحمان اداره می‌شه و پسر مشتی عبدالله هیچ تلاشی برای قرائت مجدد قرآن نمی‌کنه. عمو رحمان خبر نداره که مشغول تمرین «حی علی الصلاه» هستم. ختم‌ها میان و می‌رن، اذانه که همیشه هست. من آفتاب هستم که بی‌دریغ بتابم. مطلب قبلیم https://virgool.io/Zvqp48/daily-bqkdq5erm1xl </description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Sun, 01 Sep 2024 18:20:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کباب غاز فرامرز</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/daily-bqkdq5erm1xl</link>
                <description>بعضی از داستان‌ها ساده و روزمره هستند؛ ولی خیلی جذابند. مثلا داستان کباب غاز که تمام داستان حول یه مهمونی و تلاش برای خورده نشدن غذا هست؛ اما شیرینی داستان تقریبا همه مخاطبین فارسی‌زبان رو تحت تاثیر قرار می‌ده. امروز برای اولین بار یه مطلب از فرامرز انتظاری خوندم و به شدت لذت بردم. لذتی از جنس کباب غاز. موقع خوندن داستان، بعد از مدت‌ها لبخند روی لبم بود و به فکر فرو رفتم که چرا یه داستان ساده و روزمره، برام انقدر جذاب بود. داستان خیلی ساده بود. آقا فرامرز به خاطر مشکل پزشکی مجبورند پوتین بپوشند. چند تا دانشجو توی قطاری که سوار میشه، با مامور انتظامی اشتباهش می‌گیرند و فرامرز هم از روی شیطنت برای چند دقیقه‌ای سرکارشون می‌ذاره. مشخصاً چیز بامزه‌ی داستان برای من شیطنت‌های فرامرز بود و صد البته توصیف بامزه‌ی موقعیت و افکارش. دقیقا مشابه شخصیت مصطفی توی کباب غاز و توصیفات درخشان جمال‌زاده از طرز فکرش و توصیف موقعیت‌ها. چند وقت پیش مطلبی می‌خوندم که نوشته بود نویسنده هیچ‌وقت نمی‌تونه شخصیتی باهوش‌تر از خودش خلق کنه. در نتیجه نویسنده‌هایی که آثار تخیلی، جنایی، طنز یا هر سبک دیگه‌ای رو خلق می‌کنند، انسان‌های بسیار باهوش، دارای افکار منحرف، بانمک و خلاقی هستند. کار فرامرز و جمال‌زاده هر دو ارزشمند هستند ولی فرق اینجاست که فرامرز خاطره تعریف کرده و جمال‌زاده خلق کرده، حداقل تا جایی که من می‌دونم. توی مدت چهل دقیقه‌ای مسیر متروی تهران-کرج فکر می‌کنم که آیا توی این زندگی ملال‌آور و متروسواری، خاطره‌ای هم وجود داره؟ آیا من هم می‌تونم مثل فرامرز خاطره‌ای بنویسم یا باید مثل جمال‌زاده خلق کنم؟ مثلا شاید بشه از همین خانمی که کنارم نشسته شروع کرد. در قطار که باز شد سریع اومدم و روی صندلی دم در نشستم. خوبی این صندلی‌ها اینه که جلوش خالیه و لنگ درازم جا می‌شه. بدیشم اینه که تعداد زیادی آدم جلوم سرپا هستند و گاها مجبورم جام رو به افراد پیر بدم. از اینکه جام رو به پیرمردا بدم بدم میاد؛ ولی پیرزن‌ها قابل قبول‌ترند. پیرزن‌ها معصومیت و سادگی دارند. کل زندگیشون فقط زاییده‌اند و حرف زور شنیده‌اند. نه سوادی، نه کار بزرگی و نه استقلالی. نهایت زورگویی و پلیدیشون هم در چارچوب خانواده و خاله‌زنک‌بازی بوده؛ گوگولیا. برعکس، پیرمردها بد روی مخ‌اند؛ زورگو و پرتوقع. کلا توی زندگی ۲۰-۳۰ سال کار کرده‌اند؛ روزی ۸ ساعت و دیگر هیچ. توی خونه فقط مصرف‌کننده و غرزن بوده‌اند. نه یه ظرف بلند کرده‌اند از روی سفره، نه جارویی زده‌اند و نه هیچ. فقط لم داده‌اند و همه کارها رو انداخته‌اند گردن زن. بعد بازنشستگی هم که هیچ، راه افتاده‌اند توی مترو تا جای ما رو بگیرند. بگذریم. خانم کناری هم مثل من و باقی دوستان، وحشیانه سوار قطار شد و بدوبدو به سمت صندلی‌ای دوید که جلوی پاش خالیه. برای اینکه بدونم چه کسی قراره چهل‌دقیقه کنارم بشینه، به چشم خواهری نیم‌نگاهی بهش انداختم. جوون بود و ماسک زده بود. حالا که پیرمرد گیرمون نیومده، یه خانم ماسکی اومده بود تا مریضمون کنه. نمی‌دونم چه مرضی به جون شهر افتاده ولی خیلی‌ها مریضند. همکارها مثل برگ خزون می‌افتند روی زمین. هر روز یه نفر مرخصیه، یه نفر ماسک زده و تعدادی تودماغی صحبت می‌کنند؛ وسط تابستون. شاید هم خانم ماسکی مریض نبود؛ چون فارت و فورت خاصی نمی‌کرد و فقط ماسک داشت. از کارای زن‌ها نمی‌شه سر درآورد. شاید یه کم سرش سنگین بود و برای این‌که بهش توجه کنند، ماسک زده بود. شاید اصلاح کرده بود و صورتش قرمز بود. چه بسا هم به خاطر بوی گند عرق بغل‌دستیش ماسک زده بود. الله اعلم. وقتایی که خانما بغلم می‌شینند، مثل حبیب لیسانسه‌ها فکر می‌کنم الانه که اشاراتی بکنند. مثلا چه می‌دونم نمکی بریزند یا نگاهی بکنند. هر چند بی‌جا کرده‌اند و من یه تار موی زنم رو به هیچ‌کدوم نمی‌دم؛ ولی اگه اتفاق بیافته باعث می‌شه حس کنم خوش‌تیپی چیزی هستم. تا اینجا که به نظر هیچ‌وقت خوش‌تیپ نبوده‌ام و تا به حال هم از هیچ خانمی سیگنالی نگرفتم؛ ولی آدمیزاده دیگه، بدش نمیاد خواستنی باشه. از این خانم هم هیچ اشاراتی نگرفتیم، حتی فارت و فورت. فقط حس کردم در حال فضولی توی گوشیم هست. گوشی رو مقداری آوردم بالا و کج کردم به سمت پنجره. نگاه خانم به سمت روبرو برگشت. همون بهتر که سیگنالی نداد، زنک فضول ماسکی. زیاد به خانم کناردستی اهمیتی ندادم. صرفا دو سه دقیقه‌ای توی ذهنم بود و بعد درگیر گوشی بازی شدم. امروز حال و حوصله کتاب نداشتم و زحمت سنگینی وزنشم به خودم ندادم. خواستم استراحتی بکنم. یه بازی احمقانه روی گوشی دارم که باید میوه‌ها رو از بالا بندازی پایین تا با هم ادغام شن. مثلا دو تا لیمو با هم ترکیب می‌شند و یه آلو درست می‌شه. آخرین میوه هم هندونه‌ست و دیگه نمی‌شه دو تا هندونه رو با هم ادغام کرد. البته من که هیچ وقت بیشتر از یدونه هندونه نساختم ولی نمی‌شه ادغامشون کرد. حالا اگه دو تا هندونه بخورن به هم چی‌میشه رو نمی‌دونم. الله اعلم.بالاخره به ایستگاه کذایی رسیدیم و پیاده شدم. موقع خروج از مترو دختری روی زمین نشسته بود و تابه دستی می‌نواخت. توی ایران اصرار دارند بهش بگند هنگ‌درام و ادا بیاند؛ ولی توی خارجه ظاهرا می‌گند هند پن که معادل همون تابه دستی می‌شه؛ مزخرف‌ترین ساز با صدای گوشت‌کوب و ادای بسیار. البته فکر کنم این نوازنده‌های مترو، کلا یه تابه دستی دارند و سه چهار نفری به صورت نوبتی مادرشون مریض می‌شه و می‌نوازند تا پول درمان مادرشون دربیاد. مردم هم پول بسیاری بهشون می‌دند. در کل درآمد کارهای ادایی خوبه. حالا اگه استاد بیژن مرتضوی مادرش مریض بود و صبح تا شب توی مترو ویولن می‌زد، تهش پیرمردهای تریاکی که چهل دقیقه روی صندلی نشسته‌اند و سرحال به مقصد رسیده‌اند براش یه هزاری مچاله پرت می‌کردند. کمی جلوتر هم که پسر جوانی مشغول فروش توری پنجره بود. مقداری احمقانه بود محصولش. هر کسی که می‌خواست توری بزنه تا حالا زده بود و توی شهریور ماه دیگه پشه‌ها هم حال نفوذ زیادی ندارند. به هر حال دلم براش سوخت. کسب‌وکارش رو با مغازه‌دارهایی که صدها توپ پارچه دارند مقایسه کردم و توی ذهنم مسیر رشدش رو تجسم کردم. اینکه از یک توپ توری می‌رسه به دو و سه و همینطوری کار رو توسعه می‌ده تا یه روزی مغازه پارچه‌فروشی بزنه؛ ولی خیلی زود منصرف شدم. بعید بود با توری‌فروشی در نزدیکی پاییز پیشرفتی بکنه. نهایت پول موادش در میومد. شاید هم معتاد نبود و صرفا در تلاش بود دو قرون پول دربیاره تا کمک‌خرج پدر معتادش باشه. الله اعلم. سوار تاکسی شدم. صندلی عقب و پشت راننده نشستم. راننده در رو باز کرد و گفت بی‌زحمت وسط بشینید؛ این آقا دیرتر از شما پیاده می‌شن. لنگ‌های درازم رو به سختی جابه‌جا کردم و رفتم وسط. دو تا مرد که حتی حوصله نداشتم نگاه کنم پیرند یا جوون در طرفین نشستند. راننده تاکسی رو می‌شناسم. خطی همینجاست. حوالی ۳۵ سال داره. بسیار باادب و خوش‌برخورد. روی داشبرد با خط خوش ده‌تا شماره‌کارت نوشته و چسبونده. از آدمایی که بیش از حد نیاز کار می‌کنند خوشم نمیاد. یه شماره کارت کافیه. نیاز به شماره کارت‌های عدیده نیست. یه سلام کافیه، نیاز به تملقات بی‌جا نیست. راننده تاکسی هم انقدر باحوصله؟ نوبره والا.تنها تاکسی خطی اینجاست که کارت‌خوان هم داره. علاقه زیادی داره که پشت فرمون کارت بکشه. همیشه وقتی راه می‌افتیم کارت نفر اول رو می‌کشه و کارت نفر دوم رو توی دستش نگه می‌داره. بعد با لحن شیوا و حالت دانایی خاصی می‌گه اینجا آنتن نمی‌ده، اگه اشکالی نداره یه کم جلوتر کارت بکشم. قاعدتا هیچ‌کسی هم نمی‌گه اشکالی داره. راه دیگه‌ای هم هست مگه؟ مردک باادب. نزدیک خونه‌مون بودیم که آقای کناری گفتن پیاده می‌شم. من لنگ دراز خودم رو از وسط کشوندم کنار و پیاده شدم تا آقایی که راهش دور بود و بعد از من قرار بود پیاده شه، پیاده شه. این هم از بخت ماست. وقت‌هایی که چیزی می‌نویسم با خودم فکر می‌کنم فایده این مطلب چیه؟ اکثر مواقع دست از نوشتن برمی‌دارم؛ چون فایده‌ای نداره. بیشتر چیزهایی که فکر می‌کنم فایده داره و منتشر می‌شند هم بعدا نگاه می‌کنم و می‌بینیم فایده‌ای نداشت. پس چرا می‌نویسم؟ شاید برای فراموش نشدن. شاید برای دیده شدن. شاید هم برای لذت بردن. الله اعلم. مطلب قبلیم https://virgool.io/@khaleghi/dopamine-vrl0ksw59fmp </description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 21:28:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا برای انجام هیچ کاری وقت نداریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/dopamine-vrl0ksw59fmp</link>
                <description>من از کودکی بسیار علاقه‌مند به مطالعه و هنر بودم و هستم. ایام مدرسه تقریبا همیشه یه کتاب از کتابخونه مدرسه دستم بود و روزی نبود که کتاب نخونم. حدود ۱۰ سال هم هست که به روش‌های مختلف می‌نویسم. از تولید محتوای سایت‌های مردم تا داستان و وبلاگ‌نویسی. منتهی چند وقتی هست که نه می‌خونم و نه می‌نویسم و این برام آزاردهنده‌ست. توی این مدت چند تا کامنت هم گرفتم که علت رو پرسیده‌بودند و جوابم این بود که وقت نیست. واقعیت اینه که وقت هست، عقل نیست. چرا وقت کم میاریم؟به عنوان کسی که شیفته تکنولوژی، اینترنت و شبکه‌های اجتماعی هست، متاسفانه وقت زیادی رو در روز صرف تماشای صفحه موبایل و لپ‌تاپ می‌کنم و این واقعیتی هست که سال‌هاست ازش اطلاع دارم. مثلا آمار روز گذشته نشون می‌ده که حدود یک روز کاری با موبایل کار کردم!در گذشته اطلاعی نداشتم که مشکل چیه و راه‌حلش چیست. امروز یه حرفایی برای گفتن دارم. مشکل، همون‌طور که اطلاع داریم، اعتیاد هست. تا به حال فکر می‌کردم این اعتیاد صرفا یه چیز روانی هست و جنبه فیزیکی نداره. اخیرا متوجه شدم که ظاهرا این اعتیاد فیزیکی هست. من معتاد به دوپامین هستم. دوپامین یه چیزی تو مایه‌های هورمون لذت هست و کلا هر چیزی که حال می‌ده باعث ترشح دوپامین توی بدن می‌شه. مثل خوردن فست‌فود و شیرینی‌جات، چک کردن گوشی، گوش دادن به آهنگ، خوردن قهوه و هر چیز این مدلی دیگری. این دوپامین مثل دخانیات هست که آدم رو معتاد می‌کنه و اگه چیزی که لذت زیادی داره رو تجربه کنی دیگه چیزای ساده حال نمی‌ده. مثلا اگه شما تریاک بکشی دیگه سیگار صفای سابق رو نداره یا اگه قبلا ماهی یه بار تریاک می‌کشیدی، حالا مجبوری هفته‌ای یه بار بکشی تا همون لذت رو ببری. در نتیجه همه آدم‌ها از جمله من و شما اعتیاد به دوپامین داریم و این‌که وقت نداریم، به احتمال زیاد به دوپامین هم مربوط هست. این اعتیاد مشکل من و احتمالا شماست. راه‌حل چیه؟راه‌حل غلبه بر این اعتیاد، هدایت دوپامینه. تقریبا هر کاری که در طول روز انجام می‌دیم باعث ترشح دوپامین توی بدن ما می‌شه؛ حتی هیچ کاری نکردن و استراحت! چیزی که اعمال رو از هم جدا می‌کنه، میزان دوپامینی هست که ترشح می‌شه. همون‌طور که توی بخش قبل گفتم، اگه سیگاری باشید و تریاک بکشید، سیگار تا مدتی و احتمالا تا همیشه دیگه لذت قبل رو نداره. دوپامین هم به همین منواله، اگه چیزی که زیاد دوپامین ترشح می‌کنه رو تجربه کنید، دیگه چیزای قبلی زیاد حال نمی‌ده و معتاد می‌شید. برای این‌که برده و معتاد دوپامین نشید، لازمه که ترشح دوپامین توی بدنتون رو کنترل کنید. مثلا لذت گشتن توی شبکه‌های اجتماعی معمولا انقدر زیاد هست که شما چک کردن گوشی رو به خوندن کتاب ترجیح می‌دید. حالا اگه شبکه‌ی اجتماعی‌ای در کار نباشه، به عنوان یه معتاد مجبور می‌شید کتاب بخونید یا پیاده‌روی کنید تا بتونید لذت ببرید. یا خوردن پیتزا چیز خیلی باحالیه ولی اگه هر روز غذاهای ساده بخورید، می‌تونید بعضی روز‌ها با خوردن یه غذای مشتی مثل قورمه‌سبزی، همون لذت فست‌فود رو ببرید. البته این ترک دوپامین کار ساده‌ای نیست و باید براش برنامه داشته باشید؛ درست مثل رژیم غذایی که اگه مطابق برنامه پیش نرید، هر آن ممکنه کنترل رژیم از دستتون خارج بشه. من که خودم هنوز برنامه‌ی جدی‌ای نچیدم و احتمالا به خاطر کارم هیچ وقت نتونم کامل دوپامین ناشی از موبایل که باعث اتلاف وقت می‌شه رو ترک کنم؛ ولی حالا حداقل می‌دونم مشکل از کجاست و احتمالا یه تکونی به خودم می‌دم. مثلا امروز با کنار گذاشتن گوشی بعد از نزدیک چهار ماه موفق شدم بالاخره وبلاگم رو آپدیت کنم. دو تا از اپ‌هایی که روی بازار منتشر کرده‌بودم رو به‌روز کردم و به امورات شخصی رسیدم. امیدوارم این هفته خوندن کتاب و مخصوصا کتاب‌های تخصصی رو استارت بزنم و یه مقدار دوپامین مثبت دریافت کنم. جمع‌بندیهر چیزی که حال می‌ده شما رو می‌تونه معتاد کنه، از جمله گوشی چک کردن. بعضی از اعتیاد‌ها وقت زیادی از شما می‌گیرند، از جمله گوشی چک کردن. با حذف این اعتیادها می‌تونید زمان زیادی رو آزاد کنید و اعتیادهای مفیدی رو جایگزین کنید، مثل مطالعه کردن. عامل بدبختی!مطلب قبلیم https://virgool.io/@khaleghi/1402-fdl3lgknjddo </description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jul 2024 21:42:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهترین‌های سال ۱۴۰۲ من</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/1402-fdl3lgknjddo</link>
                <description>امسال هم گذشت؛ مثل برق. برای ششمین سال پیاپی می‌خوام نگاهی کنم به سال گذشته و بهترین‌های سالم رو بنویسم. امسال، اول سال یه سری هدف برای طول سال تعیین کردم که می‌شه گفت بزرگترین دستاورد سالم همین نوشتن اهداف بود. انگاری در طول سال می‌دونستم قراره چه کارهایی بکنم و به زندگیم جهت داد. خدا روشکر به بخش عمده اهدافی که تعریف کرده بودم رسیدم و از نظر مالی و کاری پیشرفت نسبتا خوبی داشتم.بهترین چیزی که یاد گرفتمامسال شروع به مطالعه زبان کردم و روی مهارت‌هایی که ضعف داشتم یعنی شنیدن و صحبت‌کردن کار کردم. اولین پروژه خارجی که خیلی کوچولو بود رو هم گرفتم. به نظرم یادگیری زبان خیلی می‌تونه توی زندگی تاثیرگذار باشه و حسرت می‌خورم که چرا خیلی زودتر به فکر تقویتش نبودم.بهترین فیلمخون به پا خواهد شد!امسال اون‌طوری که باید فیلم و سریال ندیدم و متاسفانه حضور ذهن ندارم که چیا دیدم ولی مطمئنم بهترینش فیلم «There will be blood» بوده که تماشای بازی دی‌لویس در اوج باعث شد تا مدتی مسرور باشم. انیمیشن «Coco» رو هم امسال فکر کنم دیدم که اونم بامزه بود. بهترین سریالدر زمینه سریال هم همونطور که گفتم بیشتر با سریال‌های آبکی ایرانی مشغول بودیم و سریال خوبی یادم نمیاد دیده باشم. صرفا چند قسمت از لاکی هنک رو دیدم که نپسندیدم و شاید بهترینش «Scenes from a marriage» بود که بدک نبود. بهترین آهنگامسال چون خارجکی شدم، آهنگ خارجی می‌ذارم. بهترین آهنگ قاعدتا نیست ولی حال کردم اینو بذارم.  https://soundcloud.com/coldplay/hymn-for-the-weekend?utm_source=clipboard&amp;utm_medium=text&amp;utm_campaign=social_sharing بهترین پستسال گذشته مطالب زیادی ننوشتم ولی داستان «سرگذشت یک قطره، سلام به جاودانگی!» رو دوست داشتم. بهترین خریدما بی‌پولا تلویزیونمون معمولی بود. در نتیجه یه اندروید باکس شیائومی خریدم. جدا پوستمون شفاف شد بعدش. برای فیلم دیدن و یوتوب‌گردی و وقت‌گذرونی ابزار خیلی خوبیه. بهترین درسگر صبر کنی ز غوره حلوا سازی. اگه صبرتون زیاد نیست، عجله نکنید. بهترین عکس بالا پشت‌بومی سالامیدوارم سالی خوب و پر از شادی داشته باشید. هر چند که زندگی سراسر pain است.مطلب قبلیم https://virgool.io/programming/negotiation-zalazdehhfuo </description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2024 18:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور درباره حقوق مذاکره کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/programming/negotiation-zalazdehhfuo</link>
                <description>مذاکره درباره حقوق یکی از مهم‌ترین بخش‌های فرآیند استخدام هست و نتیجه اون نه تنها از نظر مالی، بلکه از نظر نوع نگاهی که به شما توی شرکت جدید می‌شه تاثیر داره. یعنی ممکنه که شما نیروی بادانش و خوبی باشید، منتهی چون حقوق پایینی دارید به نظراتتون توجه کافی نشه. وقتی عضو یه شرکت بشید، خیلی سخته که نگاهی که نسبت به شما دارند و معمولا از تجربه‌ی اولین برخورد با شما بدست اومده عوض بشه. پس خیلی مهمه که همون اول کار میخ رو محکم بکوبید و چه در زمینه حقوق و چه در زمینه معرفی خودتون، به بهترین شکل عمل کنید. توی این مطلب می‌خوام درباره تکنیک‌هایی که میشه توی مذاکره درباره حقوق استفاده کرد صحبت کنم و ببینیم چطور می‌شه با حقوق خوبی به توافق رسید. مذاکره درباره حقوق، قبل از این‌که برای موقعیت شغلی اقدام کنید، شروع می‌شه!فرض کنید یه باشگاه فوتبال قراره با یه فوتبالیست معروف مثل ام‌باپه قرارداد ببنده. بالای ۹۹ درصد باشگاه‌ها حتی برای جذب ام‌باپه اقدام هم نمی‌کنند، چون می‌دونند این بازیکن با توانایی و شهرتی که داره، دستمزد بسیار بالایی داره و نخونده پیشنهادشون رو رد می‌کنه. همینطور اگه باشگاهی جرات کنه و به ام‌باپه پیشنهاد بده، می‌دونه که باید دستمزد خیلی بالایی رو بهش پیشنهاد بده. به این ترتیب ام‌باپه بدون این‌که حتی پیشنهادی دریافت کرده باشه، درباره حقوقش مذاکره کرده و همه می‌دونند چقدر می‌خواد!این قاعده درباره شما هم صدق می‌کنه. هرچقدر توی حوزه کاری خودتون شناخته‌شده‌تر باشید، دستمزد پیشنهادی به شما بالاتره و رزومه قوی‌تر می‌تونه قبل از هر صحبتی، حقوق شما رو بالا ببره. حالا چطور می‌شه برای خودمون اسمی دست‌وپا کنیم؟ برای بعضی آدم‌ها این اتفاق خیلی شانسی می‌افته ولی اکثر آدم‌ها باید برای این اتفاق برنامه‌ریزی و تلاش داشته باشند. این‌که چطور برند خودمون رو داشته باشیم بحث گسترده‌ایه ولی راه‌های زیادی مثل وبلاگ‌نوشتن، شرکت توی پادکست‌ها، ساخت دوره‌های آموزشی، مشارکت توی پروژه‌های open-source و... داره. فقط یادتون باشه که هر چقدر بهتر توانایی‌های خودتون رو ارائه بدید و مشهورتر باشید، راحت‌تر می‌تونید برای حقوق مذاکره کنید و حتی می‌تونه مهم‌ترین فاکتور توی مذاکره باشه. هستند آدم‌هایی که صرفا به خاطر شهرتشون توی حوزه کاری، حقوق دوبرابری نسبت به عرف می‌گیرند. این‌که چطوری اقدام می‌کنید، مهمه.دومین عامل مهمی که توی روند مذاکره حقوق شما تاثیر می‌ذاره، اینه که چطور برای موقعیت شغلی اقدام کردید. معمولا چطور کار پیدا می‌کنید؟ می‌رید توی سایت کاریابی، سرچ می‌کنید، رزومه‌تون رو می‌فرستید و منتظر می‌مونید؟ ظاهرا بدترین روش برای اقدام به کاریابی هست. چرا که باعث می‌شه شما توی مذاکره دست پایین رو داشته باشید. چرا که شما توی این روش نیازمند شرکت هستید و هر سازی که بزنند باید برقصید. از طرفی شرکت هم مطمئنه که شما علاقه‌مند به کار توی شرکت هستید و می‌تونید با شرایطشون کنار بیاید. اما این تنها راه کاریابی نیست و راه‌های دیگه‌ای برای پیدا کردن موقعیت شغلی هست. یکی دیگه از راه‌های کاریابی، پیدا کردن شغل از طریق یه معرفه. اسمش البته پارتی‌بازی نیست. شما یه نفر رو می‌شناسید که توی شرکت خوبی کار می‌کنه. ازش می‌خواید که شما رو به شرکتشون معرفی کنه تا اگه به شما نیاز داشتند، جذبتون کنند. این روش دو تا خوبی داره. اولا که یه معرف دارید که به شما اعتبار می‌ده و شرکت می‌تونه به واسطه معرف خیالش تا حدودی راحت باشه که سرش کلاه نمی‌ره. دوما که شما مستقیم برای موقعیت شغلی اقدام نکردید و این شما رو نیازمند شرکت نمی‌کنه. چه بسا که بتونید طوری نقش بازی کنید که انگار اصلا نیازی به این شغل ندارید و همینطوری معرفی شدید. راه سوم برای پیدا کردن شغل که ایده‌آل‌ترین راه هست اینه که شما برای موقعیت شغلی اقدام نکنید، بلکه خود کارفرما دنبال شما بیاد. ممکنه بگید بیا برو بابا که تا حدود خوبی حق هم دارید؛ ولی این اتفاق هم شدنیه و هستند افراد زیادی که موقعیت شغلی بهشون پیشنهاد می‌شه. راه‌حلش همونطور که توی بخش قبل گفتم برندسازی و شهرت توی حوزه کاری هست و فعالیت توی شبکه‌های اجتماعی. خوبی این روش این هست که شما کاملا دست بالا رو توی مذاکره دارید و می‌تونید تا حدود خوبی شرکت رو به ساز خودتون برقصونید. شخصی که اولین عدد رو بگه باخته!حالا که درباره مقدمات اقدام برای موقعیت شغلی صحبت کردیم، اجازه بدید درباره جلسه مصاحبه و این‌که چطور عدد مدنظرمون رو بگیم، صحبت کنیم. قانون معمولا اینه که توی جلسه‌ی مصاحبه کسی که عدد اول رو بگه باخته. چطور؟ با یه مثال توضیح می‌دم. مثلا فرض کنید که توی جلسه HR هستید و مدیر HR ازتون حقوق درخواستی رو می‌پرسه. شما می‌گید من عدد سی میلیون تومان ماهانه رو می‌خوام؛ یا زرنگ‌ترید و می‌گید من بین سی تا سی و پنج میلیون می‌خوام. مدیر HR هم می‌گه که به احترام شما، به شما سقف بازه پیشنهادی، یعنی سی و پنج میلیون رو پرداخت می‌کنند. خیلی با خوشحالی قرارداد رو امضا می‌کنید و می‌بازید! ماجرا اینه که معمولا وقتی این سناریو اتفاق می‌افته، بازه‌ای که شرکت به عنوان دستمزد شما درنظر گرفته بوده عدد بالاتری مثلا چهل میلیون بوده و با منت، عدد پایین‌تری رو بهتون پرداخت می‌کنند. اینکه شما عدد اول رو بگید باعث می‌شه که سقف قراردادتون خیلی زود تعیین بشه و دیگه امکان این‌که حقوقتون از عدد پیشنهادی بالاتر بره وجود نداره؛ ولی احتمال این‌که پایین‌تر بیاد خیلی زیاده. ممکنه بگید من زرنگ‌تر از این حرفام و یه عدد خیلی بالا می‌گم که حتی اگه چونه زدند هم ضرر نکنم. متاسفانه توی این شرایط هم به احتمال زیاد می‌بازید. به خاطر این‌که عدد خیلی بالا رو حتی خود شما هم بهش باور ندارید و احتمال ریجکت‌شدنتون زیاده. پس این‌که شرکت اولین عدد رو بگه، بهترین حالته. مگر اینکه شرکت از قصد عدد خیلی پایینی رو به عنوان اولین پیشنهاد بهتون بده. معمولا شرکت‌ها برحسب سابقه و توانایی‌های شما، عددی نزدیک عرف بازار می‌گن و میشه با چونه زدن مقداری بالاترش برد ولی اگه عدد پیشنهادیشون خیلی پایین باشه مشکل به وجود میاد. به خاطر همین اگه درباره شرکت و نحوه مذاکره‌شون اطلاعی ندارید، می‌شه یه عدد رو به عنوان حداقل حقوق مطرح کرد و حول اون چونه زد. البته که اگه شرکت، شرکت مزخرفی باشه و بخواد بیگاری بکشه، معمولا مذاکره بی‌فایده‌س و بهتره کلا استخدامشون نشید. اگه الا و بلا گفتن باید اولین عدد رو ما بگیم چی؟تا حد امکان نگید! اگه توی فرم اقدام برای موقعیت شغلی ازتون عدد خواسته بودند، بنویسید صفر و بگید که بعدا درباره‌ش توضیح می‌دید. توی جلسه مصاحبه هم می‌شه مثلا بگید که بستگی به مزایا داره. یا اینکه من هنوز شناخت کافی درباره موقعیت شغلی و نقشی که قراره داشته باشم، ندارم و نمی‌تونم عدد دقیقی بگم. یا بگید که شما رنجی برای این موقعیت شغلی در نظر گرفتید یا نه؟ اگه گفتند بله، بگید که چون من شناخت دقیقی از کار ندارم، رنج رو بگید تا ببینم با تصوراتم مطابقت داره یا نه. اما اگه شرکت سمج بود و کوتاه نیومد، بهترین راه اینه که یه بازه نسبتا بزرگ رو بگید و دلیل بزرگ بودن بازه رو به مزایا و سطح کار نسبت بدید. ضمن این که عدد پایین بازه باید یه مقداری از چیزی که مدنظرتون هست بالاتر باشه. مثلا اگه شما سی میلیون تومان براتون کافی هست، می‌گید که من بسته به حجم کار و مزایا، حقوقی بین ۳۵ تا ۵۰ میلیون تومان می‌خوام. این‌طوری جای زیادی برای مذاکره باقی گذاشتید و ضمن این‌که حتی اگه از بازه شما پایین‌تر هم بیان، همچنان حول عدد مورد‌علاقه‌تون مذاکره انجام می‌شه. اگه حقوق فعلیمون رو پرسیدن چی؟جواب این سوال اینه که به شما ربطی نداره ولی چون نمی‌شه اینطوری بهشون گفت باید طور دیگه‌ای پیچوند. معمولا حقوق فعلی آدم‌ها، از چیزی که می‌خوان پایین‌تره و این سوال می‌تونه به روند مذاکره جهت بده. پس تا حد امکان سعی کنید جوابش رو بپیچونید. مثلا بگید که به واسطه‌ی قراردادم نمی‌تونم درباره حقوق حرف بزنم. اگه که مجبور بودید درباره حقوق فعلی صحبت کنید هم که سعی کنید تا حد امکان، بازه رو بزرگ و رو به بالا در نظر بگیرید. مثلا می‌گید که در حال حاضر بسته به مزایا و اضافه‌کاری بین بیست تا سی تومان می‌گیرم. وقتی که اونا بهمون عددی رو پیشنهاد دادن چه کنیم؟اگه عددی رو پیشنهاد دادید و طرف مقابل موافقت کرد، دیگه به هیچ‌وجه عدد رو بالا نبرید. چرا که حتی اگه باهاش موافقت کنند، ذهنیت بدی درباره شما ایجاد می‌شه. اما اگه شرکت اولین عدد رو به شما پیشنهاد داد، قضیه فرق می‌کنه. اگه شرکت عدد اول رو پیشنهاد داد، شما باید جوابشون رو با عدد بالاتری بدید و سقف این عدد، به اندازه میزان طمع و جسارت شماست. مثلا اگه شرکت به شما پیشنهاد حقوق سی میلیونی داده، بگید عدد مدنظر من حدود پنجاه تا شصت میلیون هست. اینجا شما دست بالا رو دارید. چون معمولا وقتی مصاحبه به مرحله مذاکره مالی می‌رسه، شرکت‌ها تصمیم جذب شما رو گرفتند و سخته براشون دوباره از اول وارد مرحله مصاحبه با کس دیگه‌ای بشن. پس باید یه کم شجاع و بااعتماد به نفس باشید. اگه عدد پیشنهادی شما نزدیک عدد پیشنهادی شرکت باشه، معمولا نتیجه عکس داره و از موضعشون کوتاه نمیان ولی اگه از سی تومان بپرید روی پنجاه تومان، ممکنه به احتمال زیاد روی عدد چهل به توافق برسید. توصیه‌های نهاییقبل از مذاکره بهتره درباره عرف بازار و همینطور میزان دستمزد‌های شرکت مدنظر مطالعه کنید تا عدد خیلی پرتی رو پیشنهاد نکنید. اگه عددی که پیشنهاد می‌دید معقول باشه و جزئیات ارائه بدید که چرا این عدد رو درخواست کردید، معمولا راحت‌تر پذیرفته می‌شه. توی مذاکره این‌که چقدر پول نیاز دارید مهم نیست. مثلا اگه قسطاتون ده میلیون هست، دلیلی نداره پونزده تومن برای شما کافی باشه، وقتی مهارت شما حتی ممکنه بیست‌وپنج تومان بیارزه. خودتون رو دست کم نگیرید و روی مهارت‌ها و ارزش‌هاتون مانور بدید و به کم راضی نباشید. توی مذاکره تا حد امکان دست بالا رو داشته باشید، ولی طمع‌کار نباشید و مدام با اعداد بازی نکنید. صرفا یک یا دو بار باید عدد پیشنهاد بدید و سعی کنید شبیه یه نیروی حرفه‌ای به نظر برسید تا یه کاسب. پی‌نوشت: قصد دارم اگه وقت و حوصله داشتم، پست‌های این مدلی (درباره مهارت‌های نرم) بیشتر بنویسم. امیدوارم مفید باشه. این مطلب تقریبا ترجمه‌ای بود از بخش ۵۰ کتاب Soft Skills از John Sonmez. توی این مطلب کتاب رو معرفی کردم. مطلب قبلیم https://virgool.io/programming/dart-phr2xkfu7xne </description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Feb 2024 01:24:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور کانتریبیوتر زبان دارت شدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/programming/dart-phr2xkfu7xne</link>
                <description>زبان دارت یکی از زبان‌های برنامه‌نویسی نسبتا جدید هست که برای توسعه برنامه‌های وب و موبایل علی‌الخصوص با فریم‌ورک فلاتر کاربرد داره. چند روز پیش توی شرکت نشسته بودم و منتظر بیلد پروژه بودم که یه ایراد املایی موقع بیلد برنامه رفت روی مخم. خلاصه گفتم من که بیکارم بذار یه وری برم شاید درست شد. این شد که رفتم توی گیت‌هاب دارت و ریپازیتوری build رو کلونش کردم. روی سیستم خودم یه سرچی توی فایل‌ها زدم و غلطش رو پیدا کردم و درست کردم. حجم بالای تغییراتبعدش هم کامیت کردم و پوش کردم روی فورکی که از دارت گرفته بودم. در نهایت هم مرج ریکوئست زدم به برنچ مستر دارت. یه فرم لایسنس رو امضا کردم و در کمال ناباوری مرج ریکوئست تایید شد. بعد از حدود یه ساعت اجرای تست‌های اتومات کدم مرج شد و کانتریبیوتر دارت شدم.اینگونه بود که مرزهای برنامه‌نویسی جا‌به‌جا شد و تاریخ دارت به قبل و بعد این کامیت تقسیم شد. نام جاودانه من بر سردر ریپازیتوری بیلد دارتبا بررسی لیست کانتریبیوترهای دارت مشخص شد افتخاری دیگر برای ایران و ایرانی رقم خورده و اولین کانتریبیوتر ایرانی این ریپازیتوری من هستم. (آماده عقد قرارداد با گوگل و سایر کمپانی‌ها)بر طبل شادانه بکوبمطلب قبلیم https://virgool.io/programming/tarafdari-rmriukzijwu7 </description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Nov 2023 18:05:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزش ساخت اکستنشن کروم ضدسانسور طرفداری</title>
                <link>https://virgool.io/programming/tarafdari-rmriukzijwu7</link>
                <description>یکی از سایت‌هایی که من به صورت روزانه و حتی ساعتی بهش سر می‌زنم سایت طرفداری هست. سایت طرفداری یه سایت ورزشی هست که اخبار و مقالات مرتبط با ورزش‌ها رو منتشر می‌کنه و چون حالت شبکه اجتماعی داره، بخش کامنت‌ها و پست‌های کاربران توش حسابی فعال هست. جذاب‌ترین بخشش هم برای من همین خوندن کامنت‌های کاربرها هست. منتهی یه مشکل وجود داره. وقتی پست یه مقدار حاشیه‌دار باشه، بخش ارسال کامنت مسدود می‌شه و نه می‌شه کامنت گذاشت و نه کامنت‌هایی که قبلا گذاشته شدند رو خوند. مثلا اگه نگاهی به این پست بیندازید می‌بینید که بخش ارسال نظراتش محدود شده و نمی‌شه کامنتی گذاشت. ولی با نصب این افزونه دسترسی خوندن نظرات و ارسال نظر باز می‌شه و می‌تونید به راحتی به علیرضا دبیر فحاشی کنید. از مدت‌ها پیش می‌دونستم چطور می‌شه این محدودیت رو دور زد و هم می‌تونستم وقتی پست مسدود شده کامنت بذارم و هم کامنت‌های بقیه رو بخونم. این آخر هفته از روی بی‌حوصلگی و برای تفریح و تجربه تصمیم گرفتم یه افزونه کروم بسازم و روشی که تا قبل از این به صورت دستی پیاده‌سازی می‌کردم رو در قالب یه اکستنشن کروم پیاده‌سازی کنم. توی این پست می‌خوام این افزونه رو معرفی کنم و بگم چطوری ساختمش.  آموزش نصب متاسفانه برای انتشار افزونه توی کروم وب‌استور نیاز به وریفای اکانت گوگل هست که چون نیاز به کردیت کارد داره و ما توی جزیره‌ی ثبات زندگی می‌کنیم، کنسله. برای همین برای نصب و استفاده از این افزونه باید مراحل زیر رو انجام بدید اگه دوست داشتید:۱. از صفحه گیت‌هابش دانلود و اکسترکتش کنید. ۲. گوگل کروم دسکتاپ رو باز کنید و با انتخاب سه‌نقطه بالاش از قسمت Extensions برید توی بخش Manage Extensions. ۳. با انتخاب سوئیچ بالای صفحه Developer Mode رو فعال کنید. ۴. از بالا سمت چپ دکمه Load unpacked رو انتخاب کنید. ۵.  آدرس پوشه اکستنشن رو که توی بخش اول دانلود کردید رو بهش بدید. ۶. افزونه باید نصب و به لیست افزونه‌ها اضافه شده باشه. توضیحات فنیاین افزونه حقیقتا کار خیلی خاصی نمی‌کنه چون بخش سانسور طرفداری فعلا کار خاصی نمی‌کنه. برای حذف سانسور طرفداری دو تا مرحله وجود داشت:‌ ۱. محدودیت مطالعه پیام‌ها برای این‌که شما نتونید کامنت‌های یه پست رو بخونید، برادرای طرفداری صرفا میان و بخش نظرات رو با کمک css مخفی می‌کنند. افزونه هم برای این‌که شما بتونید کامنت‌های یه پست رو بخونید، میاد و با کمک js بخش نظرات رو نمایش می‌ده. // Find all elements with class name &amp;quotdiscusses&amp;quot
const discussesElements = document.querySelectorAll(&#039;.discusses&#039;);

// Loop through each element and set its style to &amp;quotdisplay: block;&amp;quot
discussesElements.forEach(element =&gt; {
 if (element.style.display === &amp;quotnone&amp;quot) {
 isCensored = true;
 element.style.display = &#039;block&#039;;
 }
});۲. محدودیت ارسال پیامبرای حذف محدودیت ارسال پیام هم یه کلک مقداری رشتی زدم. وقتی پست سانسور می‌شه فرم مربوط به ارسال نظر از صفحه حذف می‌شه. برای این‌که بشه نظر جدید فرستاد رفتم این فرم رو از یه پستی که سانسور نشده کپی کردم و با استفاده از جاوااسکریپت، سر جایی که باید باشه اضافه‌ش کردم. ضمن اینکه برای سابمیت فرم نیاز به آی‌دی پست هم هست که اون رو هم از route صفحه استخراجش کردم. برای مطالعه کد کاملش می‌تونید به گیت‌هاب پروژه سر بزنید.  https://github.com/alikhaleghi76/tarafdari این روش در حال حاضر که کار می‌کنه و با عملکردی که تیم برنامه‌نویسی طرفداری داره بعید می‌دونم به این زودی‌ها هم از کار بیافته. امیدوارم روزی برسه که نیازی به سانسور محتوا و نظرات مردم نباشه و اگه هم اون روز نیومد، حداقل بشه پول ثبت‌نام برای انتشار اکستنشن ضدسانسور رو از طریق کردیت‌کارد پرداخت کرد. مطلب قبلیم https://virgool.io/@khaleghi/ink-kz6f6hneut75 </description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 23:08:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگذشت یک قطره، سلام به جاودانگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/ink-kz6f6hneut75</link>
                <description>ما سرباز به دنیا می‌آییم و سرباز بودن ما افتخار ماست. چه هدفی والاتر از دفاع و چه جان‌دادنی بالاتر از شهادت؟ سینه‌به‌سینه و نسل‌به‌نسل داستان دلاوری ما و هم‌رزمان ما منتقل خواهد شد و روز مرگ ما روز جاودانی ما خواهد بود. وقتی برای اولین بار سخنرانی بالا رو شنیدم غرق شور و شوق شدم. یادش بخیر! چه روزی بود. من هم مثل همه‌ی هم‌نسل‌هام یک سرباز بودم. صبح تا شب آماده اعلام نبرد و دفاع از وطن. تا قبل از اون روز فقط داستان‌های حماسی پدربزرگم از رشادت‌های اجدادمون رو شنیده بودم و می‌دونستم قراره روزی من هم سرباز بشم؛ ولی حس و حال اون روز قابل مقایسه با هیچ چیزی نبود. صدای مارش رژه، لباس‌های یک‌دست سیاه، چهره‌های مصمم و اخم‌کرده؛ واقعا سرباز شده بودیم. پدربزرگم تعریف می‌کرد که یک‌بار یک کوسه نزدیک بود همه‌چیز رو نابود کنه. بلافاصله نیروها اعزام شدند. آن‌چنان ظلمتی برپا شد که کوسه توی ظلمات آب غرق شد و دیگه پیدا نشد. داستان نبردهای تاریخی مو به تن تک‌تک ما سیخ می‌کرد و همه ما آرزوی شرکت توی یک نبرد جانانه رو داشتیم. فقط یک زندگی داشتیم و دوست داشتیم اگه قراره زندگیمون رو از دست بدیم توی یک نبرد بزرگ و برای یک هدف بزرگ اتفاق بیافته. بعد از چند ماه انتظار بالاخره نوبت من شد. قرار بود توی عملیات بعدی من اعزام بشم. شبانه‌روز منتظر افتخارآفرینی بودم و توی ذهنم لحظه‌ای رو تجسم می‌کردم که بین موج جمعیت سربازهای مشکی‌پوش از مرز رد می‌شم و دنیا رو به چشم دشمن تیره و تار می‌کنم. یک روز که هوا مثل همیشه صاف بود، بالاخره صدای آژیر بلند شد. خدای من! باورنکردنی بود. این احتمالا بزرگ‌ترین نبرد تاریخ بود. یه اره‌ماهی بزرگ نزدیکمون شده‌بود. حداقل سه متر بود. من و باقی قطرات مرکب، با تمام توان رها شدیم. دست به دست هم کش اومدیم و پخش شدیم و جلوی چشم‌های اره‌ماهی رو گرفتیم. لذت حل‌شدن رو با تمام وجودم حس می‌کردم. با صدای بلند قهقهه می‌زدم. شور جاودانگی و افتخار شرکت در بزرگ‌ترین جنگ تاریخ رو داشتم. بالاخره تموم شد و اره ماهی راهش رو پس کشید. وقتی به عقب نگاه کردیم ماهی مرکب خوشحال و باافتخار به ما نگاه می‌کرد. عملیات موفقیت‌آمیز بود. وطن نجات پیدا کرد. هنوز گیج و مبهوت عملیات بودیم که یک آن جریان شدید آب ما رو با خودش برد. من و باقی سرباز‌ها توی یک فضای تنگ شیشه‌ای به هم چسبیده بودیم. به زحمت نزدیک شیشه شدم و بیرون رو نگاه کردم. دنیا روی سرم خراب شد. خبری از اقیانوس نبود. ماهی مرکب توی یک حوض کوچیک شناور بود و هر روز یک سری انسان مریض با تصویر کوسه و اره‌ماهی می‌ترسوندنش تا مرکب پس بده. داستان دلاوری‌ها، افتخار، دفاع از میهن، همه و همه چرت و پرتی بیش نبود. ما سامانه دفاعی یک ماهی مرکب بزدل بودیم که با دیدن عکس کوسه جوهراش می‌ریخت. پدربزرگ ملعون من جوری از رشادت‌های هم‌رزماش می‌گفت که هیچ‌کدوم از ما احمق‌‌ها ازش نپرسیدیم چطوری این داستان‌ها به گوشش رسیده، وقتی هیچ‌کس از جنگ زنده برنمی‌گرده. بگذریم. چند ساعتی به درودیوار کوبیده شدیم و تصفیه شدیم. درنهایت هم توی گردان‌های چند‌هزار نفری تقسیم شدیم. هر گردان داخل یک ظرف دربسته و تاریک اسیر شده‌بودیم و نه راه پیش داشتیم و نه راه پس. توی ظلمات اسارت گوش‌هامون خیلی بهتر می‌شنید. ظاهرا انسان‌های بی‌شرف ما رو معامله می‌کردند. -‌ حاج آقا گفتند بار قبلی خیلی بی‌کیفیت بود. عوضش این دفعه تخفیف بدید. + سلام به حاجی برسونید بگید خیالتون راحت. این سری با یه روش جدید جوهر گرفتیم، کیفیتش حرف نداره. منظورش همون اره‌ماهی سه‌متری بود. بزرگ‌ترین نبرد تاریخ ما. گویا حاج‌آقا نامی ما رو خریده بودن تا بریم و بچسبیم به کاغذ تا انسان‌ها ما رو دید بزنن. چند روزی به این موضوع فکر می‌کردم. چسبیدن به کاغذ خیلی بهتر از حل‌شدن توی آب بود. اونطوری فقط اسممون جاودان بود ولی الان خودمون هم جاودان بودیم. آرزو داشتم جوهر یک کتاب قیمتی بشم. کتابی که صدها سال نگه‌داری بشه. کاش راهی داشت که به شکم ماهی مرکب برمی‌گشتم و چیزهایی که شنیده‌بودم رو تعریف می‌کردم. چند روزی گذشت. دوباره انتظار جاودانگی رو می‌کشیدم و دوباره نوبتم شد. در‌ ظرف باز شد. هوا روشن بود و داخل یک سالن بودیم. یک مرد ریشو ظرف ما رو بلند کرد و داخل یک ماشین ریخته‌شدیم. مثل رود جاری بودیم و هر چی جلوتر می‌رفتیم، گرم‌تر می‌شد. هر چقدر گرم‌تر می‌شد هیجان و لذت بیشتری سراغم می‌اومد. به جرات می‌تونم بگم از روز خروج از ماهی شادتر بودم.  یک آن سوختم. حرارت وحشتناکی تمام بدنم رو سوزوند و وقتی به خودم اومدم دیگه یک قطره مرکب نبودم. چسبیده بودم به یک تکه کاغذ بزرگ و در حال حرکت توی یک دستگاه بودیم. به نظر کاغذ مهمی بود؛ سلام به جاودانگی!دو روز بعدپسر دو تا از اون کیهان آشغالیا وردار شیشه‌ها رو برق بنداز. مطلب قبلیم https://virgool.io/@khaleghi/slave-nvlxhxr5dehr </description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 21:42:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غلام GPT</title>
                <link>https://virgool.io/@khaleghi/slave-nvlxhxr5dehr</link>
                <description> https://www.aparat.com/v/YF8eH باخبر شدم در جلسات هیات دولت صحبت از غلام و کنیز و ارتباطش با هوش مصنوعی شده. گفتم قبل از این‌که میلیاردها بودجه از بیت‌المال صرف سرمایه‌گذاری روی غلام ملی بشه، خودم یه غلام برای آقای شیخ‌الرئیس پیاده‌سازی کنم. انشالله بودجه میلیاردی به طریق متفاوتی حیف و میل بشه. آماده همکاری هم هستم. هر جواب دلخواهی که درباره شب‌های قدر، شرایط احراز صلاحیت برای شرکت در رفراندوم و... مدنظر آقایون هست رو با استفاده از فلک و ترکه حالی غلام خواهم کرد. آقا غلاماین غلام حلقه به گوش آماده جواب دادن به کلیه سوالات شرعی، علمی، اجتماعی و... هست. البته اگه جوابی داد که مدنظر شما نبود مسئولیتش با خودشه و می‌تونید تنبیه‌ش کنید. از کجا غلام رو بخرم؟ از بازار برده‌فروش‌ها. (هار هار)از همین غلام من استفاده کنید. قابل شما رو نداره. اینجا آپلودش کردم.  https://drive.google.com/file/d/1L5jHsPsiMwQgRFuhP6jEwemg42FBRDKl/view?usp=share_link نکاتی چند درباره غلام: ۱- غلام هم ما رو تحریم کرده. جواب ایرانیا رو نمی‌ده. خواستید سوال بپرسید وی‌پی‌ان بزنید. (نزدید هم نزدید)۲- غلام محدودیت پاسخگویی داره. اگه حوصله نداشت جواب بده، بهش فرصت بدید. ۳- غلام شاید موقع نصب خطای پلی‌پروتکت بده. اجازه بدید نصب شه. حال ندارم خطاش رو برطرف کنم. ۴- غلام واقعا قویه! بیشتر کد همین غلام رو هم با استفاده از غلام نوشتم. یعنی به زبون قابل فهم برای جناب رئیس‌جمهور، غلام خودش غلام می‌زاد که اونم باز غلام شماست. افق ۱۴۰۴مطلب قبلیم https://virgool.io/Hang0Mango0Lange0Farhang/yogurt-fo6cx9flsvcz </description>
                <category>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</category>
                <author>عـ.ـلـ.ـی خـ.ـالـ.قـ.ـی</author>
                <pubDate>Sat, 22 Apr 2023 18:48:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>