<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خلیل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@khalilz</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:20:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/81351/avatar/9VJk2K.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خلیل</title>
            <link>https://virgool.io/@khalilz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ورطه‌های ناگهان</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D9%88%D8%B1%D8%B7%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%AF%D9%87%D8%A7%D9%86-buxtlq5tsskm</link>
                <description>از ماخولیا بگو! از ماخولیا تو را می‌فهمند. از ماخولیا می‌توانی هرچه بی‌معنی چیزها که هیچ صورتِ واقع ندارند بیرون از خودت بریزی.از برگ و درخت و دریا گفتنی‌ها تمام شده، زیرا که هیچ صورتِ ظاهر از جراحتِ دل در اعماق چیزی نمی‌داند.از برگ خواستی بگویی بگو! از برگِ زرد در ورطه‌های به‌مویی بند شدن! از برگِ خوش‌خرام در لابه‌لاترین پنهان‌کدۀ انبوهیِ درخت که هیچ کس او را ندید! از درخت بگو در سالِ فطرت! از دریا بگو در سالِ طاعونِ نهنگ!سپس از ابر تا آسمان، از دین بگو از بهشت تا دوزخ، زیرا که مردمان اگرچه انکار می‌کنند امّا خوب می‌دانند عذابِ روح آن‌هنگام که در مذابِ پلشتی‌ها می‌گدازد چه گداخته و برافروخته است!از همه این پرتگاه‌های جهنّم و درّه‌های سرنوشت، هرچه خواستی بگو. برای مردمان درنگی در درماندگیِ آدمی از بی‌شمار آدمیانِ عادی‌ست، و برای تو یادآوریِ آنکه جهان را اعتباری نیست. به لغزشی لحظه‌ای در راهِ باریک که می‌روی ناگاه می‌افتی امّا نه افتادنی بر راه، بلکه افتادنی از راه در آن عمیق‌ترین درّه‌های نادیده‌اعماقِ تاریکی و تباهی چنانکه به حیرت ببینی آیا عدالتی یا تعادلی هست اینچنین ناغافلان را به غفلتشان گرفتن؟</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2019 01:34:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیداریم آیا یا که اینها همه از پرٌخوردنِ دیشب است</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D9%8C%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%AF%DB%8C%D8%B4%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-hikaqntiwwzh</link>
                <description>ساعاتِ اضافه را زندگی می‌کنیمساعاتِ اصلی را به بازی‌های بسیار رج می‌زنیممسئولیّت‌ها را به فلسفه می‌سپاریم؛ تفریح‌ها را به لذّتطعمِ زندگی را، چنان در آفتابِ بطالت بیات می‌کنیم، که گس و تلخ‌ش بزند بالا؛ انتقامِ همه‌ی تاریخِ خودمان را از خودمان بگیریماشک‌ها نه، اشک‌ها مدّت‌هاست نمی‌آیند؛ چرا که در عبور از تفتانِ نفرت‌ها بخار می‌شوند؛ آهِ تفت می‌شوندبر سرمان می‌زنیم، مجازاً؛ بر صورت‌مان، چنگ می‌کشیم به چنان سبوعیّتی خونسرد و آرام تا که لحظه‌لحظه‌اش فرو برود تا استخوانبه کجا تمام می‌شود این سیاهتلخآبِ عفنِ عقده‌های ورماسیده انبارِ کوه شده سنگین سنگین</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Thu, 07 Nov 2019 15:11:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جُستنِ جادّه در دریای ریگ</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D8%AC%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%90-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%91%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%DB%8C%DA%AF-xpicfwq4ksmc</link>
                <description>اینجا که هستم، روزی آمده‌ام. روزی تقویمی از جایی حرکت کرده‌ام و به اینجا رسیده‌ام. سپس تا حالا در اینجا روزها و شب‌های زندگیِ زمینی‌ام را زندگی کرده‌ام.بارها پیش از این، پیش از این‌جا، جاهایی بسیار بوده‌‌ام، هزاران جا. همه جا با تصمیمِ خودم روزی وقتی آمده‌ام. درباره‌ی آمدن!چرا آمده‌ام؟ کجاها به این تصمیم‌ها رسیده‌ام که حالا وقتش بوده بروم از جایی قبل به جایی بعد؟ چه کسانی در من تصمیم گرفته‌اند و چه چیزها مرا از جایم کَنده‌اند تا به جای جدید بروم؟فکر که می‌کنم می‌بینم لابد هیچ‌گاه در هیچ جایی که بوده‌ام آرام نداشته ام. آرامی و رضایت را اگر داشته بودم هرگاه هرجا بی‌تردید حرکت نمی‌کردم که مگر بهشتم تکان بخورد.در جستجوی آرامی بوده‌ام، بی‌تردید، در همه این جابه‌جایی‌ها. روزی در زمین آیا به آرامش خواهم رسید؟ منطقاً چنین نخواهد بود، زیرا که هرآن‌گاه که چنین شود، بی‌درنگ ناآرامیِ تشویشِ این فکر پدیدار خواهد شد که این آرامش چطور و کِی به‌هم می‌خورد. هیچ‌گاه پس در زمین آرام نمی‌یابی!در جستجوی چیزی دیگر باید بود؛ یا شاید در جستجو نباید بود، بلکه هر قدم باید راه درست را به درست‌ترین شکلی که می‌دانی قدم بزنی.چه سخت است زیستن، وقتی هیولاهای درون به هم در نبردی بی‌پایان اند و هر آفتاب و هر شبانگاه به رنگ و اخلاقی جدید سر برمی‌کشند و این میان باید کوره‌راهِ گم‌شده در طوفانِ ریگ را پیدا کنی و گم نکنی و مسیرت را از دست ندهی. بارها تشنه در بیابان مرده ام به این جدا افتادن از مسیر. کاری سخت است؛ امّا جستجوی آرامش را رها می‌کنم و سپس آرام بر راه می‌روم انگار من آن دیگری ام و به سرنوشتِ این نگاه می‌کنم و چون حکمتِ این راه‌نوردی را می‌دانم، آرام ام.</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2019 12:55:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذوالنّون</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D8%B0%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%86%D9%91%D9%88%D9%86-sqojzvb7mwoi</link>
                <description>در پایانِ شب، پیش از آفتاب، که از خواب برخاستم، از دهانِ ماهیِ یونس درآمده بودم. خیس و لزج از مخاطِ نهنگ، ناتوان و زار به ساحلی درافتاده بودم. چه کسی مردِ اِدبار گرفته‌ی نهنگ‌خورده‌ی فراموش شده در ساحلی سیاه و غریب را پیدا می‌کند؟از نهنگِ شب درآمدم و دست‌ورو شستم؛ سپس چنان که در روایت آمده است باید به درختِ کدو می‌آویختم، زیرا که کدو سخت قوّت‌بخش است و مردِ افتاده از دهانِ دریا را جان می‌بخشد و دوباره زنده می‌کند.نیز به عصا محتاج بودم. زانوانی لاغر و بی‌جان مرا مانده بود چنان‌قدر که تنها می‌توانستم گربه‌رو از کفِ موج تا رویش‌گاهِ گیاهان حرکت کنم و بروم.چه پیش می‌آیدم دوباره در این زندگیِ دوباره که مرا داده‌اند از پسِ زنده‌مردن در دهانِ نهنگ؟چه تجربه‌های عظیم که من کردم در این دهشتناک طوفانِ هولناک! برای چه کسی می‌توانم از تجربۀ افتادن در دهانِ غولِ دریا صحبت کنم که سپس باز از آن دهان به دریای بیرون افتادم و به ساحل و اکنون زنده‌ام؟ به دردِ چه کس می‌خورد این تجربه؟ چند نفر در روزگارِ تمامِ تاریخِ این دنیا به دهانِ نهنگ می‌افتند که این تجربه راهنمای آنان باشد؟حالا امّا می‌دانم که شب، هر شب، نهنگِ من است. هر روز می‌روم عصبانی و قهرکنان از قومی که به من پشت می‌کنند. تا لبِ دریای شب طوفانی می‌روم و سپس گردبادی مهیب مرا به دهانِ نهنگ می‌اندازد.تُف کرده‌ی یک بلعِ ناقص‌ام، از یک لِویاتان که رسالتش همین بوده مرا به حکمِ سرنوشتی عبرت‌ساز به‌درون بکشد و ضعیف و خُرد و کم‌جان به ساحلی پرت اندازد.</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Sun, 03 Nov 2019 02:33:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعدازظهرهای سگی</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%B8%D9%87%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%DA%AF%DB%8C-qbnbce4py3hf</link>
                <description>بعدازطهرهای سگی ام را گم کرده ام؛هرکه بعدازظهرِ سگی اش را درک کند، عمقِ معنای زندگی را درک کرده است؛گذشته از ظهرِ زندگی؛نرسیده به شبِ همه خفتن و من بیدار؛بعدازظهرِ سگی ام را ارج می گذارم آنگونه که سنّ و سالِ اکنونم را؛صبح ها، منِ من مالِ من نیست؛از روی ساعت می دَوَم به کارهایم برسم؛شب ها اسیرِ بدر و کسوفِ قرصِ ماه ام؛پس مگرم این بعدازظهرهای سگی چاره باشد و خودم را پیدا کنم؛این چه شعری است، این بی قافیه بی قیافه ابیات، که مُل می کند بر صفحاتِ روزگارم، جز این که سگ نفس زدن های مکتوبِ زمستانی ملول است شتک بر یک بعدازظهرِ سگیِ بازیافته؛در همه بی خیالی امّا، بسیار از خودم می پرسم من چرا این سگ چرا؟</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Fri, 01 Nov 2019 22:31:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پشتِ این شیشه که نگاه کنی، خوشبختم!</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%D9%85-pn0wfukxivdi</link>
                <description>داشتم یک چیز خوب می نوشتم؛ حیف که صدای موزیکِ کافه بلند است. حواسم پرت می شود نمی توانم تمرکز کنم. دیروز صدای موزیک بلند نبود امّا کنارِ میزی که نشسته بودم می نوشتم هی می دیدم هر چند وقت یکبار چیزی صدا می دهد فیسس…فیسس. نگاه کردم دیدم یک وسیلۀ خوشبو کنندۀ هواست هر دقیقه یکبار فیس می کند بوی خوش می فرستد در هوا. اعصابم خورد شد، همۀ حواسم رفت به این بوی شیمیاییِ مصنوعی، حس کردم دماغم گرفته نمی توانم نفس بکشم، هی هم منتظر می شدم ببینم کِی دوباره فیس می دهد؛ اصلاً همه چیز به هم خورد و نوشته ام ناتمام ماند.روزِ دیگر صندلی کوتاه است؛ تقصیرِ اینجا نیست، این میز غذاخوریِ کافه است، برای نوشتن که طرّاحی نشده بوده. روزِ دیگر سرد است، سوز می آید؛ روز دیگر چنان ضعف و گرسنگی به سراغم می آید نمی توانم بنشینم، روزِ دیگر… روزِ دیگر…افسار بده بی پدر! افسار بده سوارت شوم قاطرِ احساس! این همه بدقلقی که تو می کنی نمی گویی روزی رامت می کنم تسمه از گُرده ات چنان بکشم که هرکه دید خون بگرید؟از شیشه هرکه نگاه می کند در دلش می گوید چه عینِ خارج نشسته کافه داستان می نویسد انگار پاریسِ دهۀ بیست است! چه می داند اینجا این موزیکِ لامصّب چه شکنجه ای داردم می دهد روی اعصابم؛ چه می داند یک دمِ سرما اینجا برایم انگار طوفان های کارائیب است هستی ام را دارد می برد انگار. در این کنجِ آرام کسی چه می داند در چه برزخِ پرطلاطمی دارم شنا می کنم وقتی که چیزی می نویسم.“مرضِ سامری” گرفته ام گمانم. همیشه می ترسیدم نکند این مرض را بگیرم؛ گمانم آخر هم گرفته ام. “سامری” پس از آن جریان ها که با موسی و قوم داشت، مرضی گرفت که می گفت “هیچ کس و هیچ چیز به من نزدیک نشود”. مرضِ هنرمندان است.چیزی مثلِ همان که سهراب سپهری می گفت “من تو خونمون، تو ساختمون یک نفر راه بره… به زور می تونم حضور یک نفر دیگرو تحمل کنم”.نه دیگر نمی توانم؛ دیگر امروز نمی توانم بنویسم. می دانم اینطور نیست امّا همه اش فکر می کنم یکی از همین ها که اینجا در این کافه کار می کنند، فهمیده اند این موزیک دارد چه بلایی سرِ من می آورد، دائم می روند سراغ ولوم و آرام آرام هی بیشترش می کنند. برای امروز بس است؛ دست می کشم از نوشتن، به صندلی تکیه می دهم و موزیکِ زیبای تان را گوش می کنم. برنده شدی شاگرد قهوه چی! هنرمند تویی!</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2019 20:31:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عضله بسازیم به‌سانِ درخت! که چه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D8%B9%D8%B6%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%87%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%87-exwrplignohe</link>
                <description>برف و سرمای زمستان، صبح بیدار شدیم که برویم کوه.صبح ها، هر روزِ هفته به اجبار باید بیدار شویم و برویم بیرون، و خواب حرام است؛ بعدازظهرها هم که دیر و زود بیاییم دیروقت است و خسته ایم و حالِ ورزش نمی ماند؛می ماند جمعه که بمانیم سرِ انتخاب: خواب یا کوه. این هفته غیرت کردیم و کوه!ششِ صبح که به دامنه ها رسیدیم بسم ا… بگوییم و بالا برویم، فوج فوج دخترانِ طوطی قناری کوه شان تمام شده در راهِ بازگشت اند! دخترکانِ نازک و ظریف چندِ صبح بالا رفتید که هنوز آفتاب نزده ورزش تان تمام شد و راهی خانه اید؟…بربری گرفته دست اش، رفیق اهلِ کوهِ ما که سنّتِ “صبحانه در کوه” را به از همۀ ما می داند. بساط را باید جایی انداخت که صعود به حدّ مقبولی رسیده باشد.–          یک لقمه از آن بربری بده حالا نمیریم تا قلّه–          نه! قلّه، سفره می اندازیم در برف و ابر، چای هیزمی می زنیم روی املت و پنیربربری؛ اوووممم!ابر و برف و هِن هن و دختر و مختر بسی دیدیم و برگشتیم از کوه. عصر می شود و مرگِ عصرِ جمعه به هر حال، کوه رفته باشی یا نه، ورزش کرده باشی یا نه، می رسد و می رود و دوباره هفته از سر.…ما اصلاً، تعارف که نداریم، ورزش در خون مان نیست. آیینۀ نیم قدّ حمّام هربار تکرار می کند: رفیق! داری شبیهِ “رفیقِ باب اسفنجی” می شوی! ده دقیقه ای زیرِ دوش برنامه ریزی می کنیم: ورزش، تناسب اندام،……شنا می رفتم روزگاری، خوب بود، سرمای زمستان استخرِ گرم، معبدی بود؛ شناور در سکوت، سر زیرِ آب، مدیتیشن با بوی کُلر!فوتبال هم، سال ها پس از روزگارِ کودکی، به نیّتِ ورزش و نه به شادیِ دوستی های کودکی، یادم هست که بازی کرده ام، یکی دوباری که زمین چمنی نمی دانم از کجا پیدا شده بود و کی ما را بازی داده بود؛ امّا خوب، از نگاهِ رقّت بارِ دربانِ زمین هم می شد فهمید که اشتباه آمده ایم. نه! ورزشِ ما این نیست.شمشیربازی!؟ گمانم “یکی نغز بازی کند روزگار” که آدم سروکارش بی افتد به ورزش هایی اینچنین؛ وگرنه من، یک آدمِ استانداردِ تهرانی، در روند و آیندِ معمولِ روزگارم، هرگز یک “شمشیرِ شمشیرِبازی” هم از نزدیک ندیده ام. بارها فکر می کنم چگونه است که مردمانی پیدا می شوند ورزشکارِ رشته هایی مثلِ این شوند.اسب سواری؟ دیده ام در تلویزیون! کلاه های قشنگ دارند؛ دنبالۀ کُت شان بر زین و یراقِ اسب می افتد، یورتمه که می رود اسب، دُم و دنبالۀ لباس با هم در باد می رقصند؛ شاید اگر انگلیسی بودم…شاید اگر آمریکایی بودم، آن یکی ورزش که توپ را پرت می کنند، آن یکی با چوب می زند، این یکی فرار می کند… شاید اگر فنلاندی بودم، آن ورزشِ دیگر که لباس های غول آسا می پوشند و با چوبِ عصا در زمینِ یخ، یک عدس را بر زمین دنبال می کنند…امّا ایرانی ام؛ ایران یعنی “کُشتی”! کُشتی کِی گرفتم آخرین بار یادم نیست؛ بی تردید هرچه بوده همان زمانِ کودکی بوده، همان کشتی های به قصدِ کشت با دوستم، سرِ مثلاً کارت بازی یا جرزنی در یک بازیِ دیگر. یادم هست تا شروع می کردیم به کُشتی، ناگهان خون-دماغ می شدم، ناگهان می دیدیم یک خون این وسط پیدا شد؛ وحشت زده دست از دعوا می کشیدیم ببنیم این خون… می دیدیم از دماغِ من است؛ یادمان می رفت داشتیم چه کار می کردیم؛ شیلنگ آبِ حیاط را می گرفت همان دشمن، من دماغم را بگیرم زیرِ آب.…عقلِ سالم اگرچه گفته اند در بدنِ سالم است امّا به شخصه عاقلانِ سالمِ بسیاری دیده ام که نه اهلِ هیچ ورزشی بوده اند و نه هیچ برنامۀ مرتّبی برای جنب و جوش های ورزشی و غیرِ ورزشی داشته اند. اصلاً قدری که عمیق تر می شوم می بینم گویی دو میدانِ مختلف و دو دنیای متفاوت و دور از هم اند ورزش و فکر!چرا کسی تا به حال این را به من نگفته بوده که “مردانِ متفکّرِ روزگار نیازی به ورزش ندارند”؟ این همه روز و وقت که عذابِ وجدان داشته ام از ورزش نکردن، این همه وقت که سعی و زمان خرج کرده بودم در تلاشِ بی سرانجامِ آشتی با یک ورزشِ به دردبخور، نمی کردم لااقل؛ من چرا باید گاه و بیگاه غصّه بخورم که نیم ساعتی هم در هفتۀ اخیرصرفِ ورزش نکرده ام، وقتی هیچ ورزشکاری هیچ گاه غصّه نمی خورد که نیم ساعتی هم صرفِ نوشتنِ تفکّراتش نکرده!…مجال نمی دهم گُر بگیرد و دوربردارد احساساتم، وگرنه همینجا پیام می دادم کمپینی راه بیاندازیم: ” ازت متنفّرم ورزش”؛ چشمم را که می بندم می بینم یکی یکی و کم کم چندتا چندتا مردان و زنانِ خوش فکر و پُراحساسِ شهر، همۀ آنها که پاهای درازی نداشته اند تا از “دویدن” لذّت ببرند و دستانِ درازی که “آبشار”های تحسین برانگیز بزند، همۀ آنها که در خلوتِ تأمّلاتِ شبانه به این اندیشیده اند که چرا نمی شود با ورزش دوست شوند هیچ گاه، و خود را ملامت می کرده اند همواره، همۀ این دلسوخته گان جمع می شوند و جایی روی یک دیوارِ بزرگ می نویسند: ورزش نمی کنیم که نمی کنیم! نه دوست داریم نه بلدیم نه خدا گفته نه خجالت می کشیم!</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2019 16:54:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو گویی &quot;نوشتن&quot; نیز باری! کاری و شغلی‌ست</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D8%AA%D9%88-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-twxnnbrsxyjv</link>
                <description>هیچ از قواعدِ این دنیا تو را نگفته اند که کارِ مرد، کلنگِ سنگین بر زمینِ یُبس کوبیدن است و نان از دلِ خون درآوردن؟ نشسته ای به عافیتِ “نوشتن” نه عرقی می ریزی نه بگومگویی با مردمانِ جاهل، نه راهِ دوری می روی، این چگونه مردی باشد که تویی؟در احوالِ &quot;درویش&quot; و “دیوانه” و “دستوری” و “داستانی” خوب نگریسته ام؛ همه همچون تو راه می دزدند و جریده می روند و در سایۀ درختِ عزلت  دام می کُنند و نان از گذریانِ خسته‌بازو می خورند که: “ما خاصّان ایم نا منطبق بر مردم و مدارِ این زمانه؛ ما را روزگار گفته ایم دگرگونه گاه نگاه دارد که ما خوی مان به دیگر خلقِ خدا نمی ماند!”گاهی از بازار که می گذری، از حجره های حاجیانِ تخت نشینِ تخت خیال، زیرکی نگاهی هم خیره کن به حمّالانِ مورآسا؛ مزمزه کن نانی را که شب به خانه می برند و بی مزّه است از بس که حلال است.هیچ حمّال نمی شوی به این شانه های فرش نشده؛ هیچ خیک ات به خانانِ پدردرپدر کدخدا نمی ماند؛ هیچ فنّی نه، هیچ دانشِ خوش فروشی، هیچ مال و متاعِ بی زوالی، هیچ هیچ… تو را با کدام زاد زادند؟ به چه حیله رهای ات کردند در این حیات؟ گفتند هیچ بر سرِ کدام چاه بروی روزی اگر تشنه، بر سرِ کدام خوان اگر گشنه؟ بگریَم بر بخت ات ای نابهنگام آمده مهمان!همان بنشین به نوشتنِ خود! که تو خود حدیثِ مفصّلی!</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2019 13:00:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مراقبه در بشقابِ پاریس</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%82%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B4%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3-pa3pctmy6wwg</link>
                <description>بر آستانۀ دربِ چلوکبابی ام، به خطّ نستعلیقی به حدّ امکان خوش و مشتی، نوشتم: گشنگی صفتِ مردانِ خداست. پاریسی ها و غیرِ ایرانی ها که وارد می شدند که نمی دیدند چه نوشته ام و نمی فهمیدند امّا ایرانی ها …شب ها گاهی خوابِ زرشک پلو با مرغ می دیدم، اوائل که از ایران آمده بودم؛ خواب های دیگر هم، خواب باقالی و گلپر مثلاً، یا لبوداغ حتّی. از خواب های خودم تعجّب می کردم، چون اینها چیزی نبود که در شهری مثل پاریس با این همه ایرانی و مغازه ایرانی، نایاب باشد. چرا پس عقده شده و به رؤیاهایم رسیده؟واقعیّت این است که از ایران که می آیی، هرطور که زندگی کنی در دیاری دیگر، خوب و پُر و مایه دار و راحت یا دست به دهن و محتاط و ارزان خر و ناراحت، منوی غذایِ هرروزه ات هرگز منوی غذای هرروزۀ روزگارِ ایران ات نخواهد بود. این ترکِ عادت و تغییرِ رژیم، هرروز بیش از روزِ پیش خودش را نشان می دهد؛ کمبودی دارم، گرسنه ام امّا انگار هیچکدام از این غذاها که در دسترس من اند غذای من نیست؛ آدم فضایی ام و غذای سیّارۀ خودم را می خواهم. گفتند: تو همانی که می خوری؛ با این حساب از ایران که آمدم نه فقط دنیایم عوض شده، خودم هم عوض شده ام و باید عوض بشوم؛ آن غذاها که منِ ایران ام بودند اینجا به زحمت جور می شوند؛ منِ پاریسی ام این غذاهای سالم و خوشگل اند اگر پولی باشد؛ و مَک فیش و غیرِ آن، اگر که نباشد.به حسابی دیگر و برای کاری دیگر آمده بودم، مرا چه کار به رستوران زدن و عمرِ گرانمایه به پای غریزۀ خوردن گذاشتن؟ اژدهای درون است، شوخی نگیر! من و تو همان ایم که می خوریم، پس غرایز انسانی و حیوانی ندانم که چیست، من انسان ساز ام!همان سال ها، که گاه گداری تکیده از غذاهای نامأنوسِ غریبه، فرصتی و امکانی پیدا می کردم و سراغِ تک و توک غذافروشی های ایرانی می رفتم که خودِ از دست رفته ام را احیاء کنم، تجربه هایی دریافت می کردم که مدّت ها وقت برد تا درست تحلیل شان کنم. می دیدم که حینِ خوردن یا پس از خوردن، احساسات و عواطفی خفته و غریب در من بیدار می شوند. با تکرارِ این تجربه دریافتم که رابطه ای است بینِ روان و خوراک. غذاهای ایرانی که می خوردم، عواطفی کهنه در من بیدار می کرد، انگار نوارِ زندگی ام، یکی از نوارهای زندگی ام، از آن لحظه که از ایران آمدم ایستاده بوده تا حال، حالا دوباره این غذا که خوردم آن نوار می چرخد، چرخ نگو بگو آپاراتِ فیلم های کهنۀ روزگارِ زندگی ام، پرده در پرده همان دغدغه ها، همان امید ها، … عجب! روزی در قاشقِ سه و چهارِ یک بشقاب چلوکوبیده بودم که مکاشفه ای بر من دست داد: من به لقمه لقمۀ این غذا که می خورم جان پیوند می زنم به روانِ پدربزرگان ام! من سنّتی نگاهداری می کنم به همین عملِ حیوانی انگار آیینی ترین نیایش های نیاکان ام را زنده داشته ام.پس بعد از آن حجّت بر من تمام بود و در مسیر سرنوشت نه قدرتی در خودم می دیدم که تغییری ایجاد کنم و نه اصلاً دلیل و فایده ای؛ بنابراین رستوران زدم؛ به عوضِ همۀ آن کارهای فرهنگی که آمده بودم در فرهنگی ترین نقطۀ زمین که می شناختم بکنم!بر سردرِ سالن ام، هه هه! این هم اثرِ مکاشفه ای دیگر بود؛ نوشتم آنچه که نوشتم: گشنگی صفتِ مردانِ خداست. بعد از آن، گویی پدری نظاره می کند شیرین کاری های فرزندش را، نشستم به نظاره که این گزاره ام با که ها چه کارها می کند از آنها که از در درمی آیند.</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2019 12:28:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سپس، تا رسیدنِ ابرهای سفید منتظر ماندیم</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D8%B3%D9%BE%D8%B3-%D8%AA%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-mtfrajmwiomw</link>
                <description>بر ورقی سفید، تنها وقت شد همین را بنویسیم، که ما اینجا بودیم. لاجرم از شواهدِ بسیار، هرکه بر اینجا گذر خواهد کرد، خواهد دانست که اینجا کسانی بوده‌­اند، چه این را بر ورقی می‌­نوشتیم و می­‌گذاشتیم، چه نمی‌نوشتیم.نوشتیم، بی­‌آن­که فکر کنیم که چرا. شاید همچون اثری از موجودی ذی­‌شعور، که بر بودنِ خویش در این نقطه از زمان و مکان، نیک آگاه است و خوب می­‌دانسته در کجای زمین و در چه کیفیّتی مانده، و بر ماندنِ خویش اندیشه کرده است. این ورق چیزی مشترک خواهد بود بینِ ما و هرکه پس از این بر این­جا گذر کند و این را ببیند و بر احوالِ ما اندیشه کند. ما خویش بر احوالِ خویش، باری! فراوان اندیشه کرده‌­ایم از این پیش­‌تر، تا الآن؛ و چنان­که هیجانِ ادامۀ روزگار، خوانندۀ این نوشته‌­ها و خوانندۀ آن ورق­‌ها را درگیر می‌­کند، ما خویش در هیجانِ آنچه پس از این برما بخواهد گذشت، سخت اندیشناک‌­ایم.در واقع، از آنچه بر سرِ ما خواهد آمد و نمی­‌دانیم، بسیار می­‌ترسیم و این ترس را اگرچه سعی می­‌کنیم فراموش کنیم، نمی­‌توانیم مخفی کنیم؛ نه از خودمان، و نه از مخاطبِ احتمالیِ این اوراق که در آینده‌­ای نامعلوم- شاید فردا شاید هزار روزِ دیگر- بر این سرنوشت نگاه خواهد کرد.پس اوّلینِ گزارشِ ما گزارشِ همین لحظه‌ ای­ست که حالا در آن‌­ایم؛ و در جایی میانِ گذشته و آینده، جا‌ن‌­به‌دربرده از روزهایی که بر ما گذشته و هراسناک از آنچه بر ما خواهد گذشت، باید برای کسی که نمی­‌شناسیم تعریف کنیم چگونه­‌ایم. مخاطبی که نمی­‌شناسیم، روزگاری در آینده این حالِ ما را خواهد دانست و ما از همین حالا تصوّر می­‌کنیم او را که احتمالاً تا آن موقع فهمیده است چه بر سرِ آیندۀ ما آمده و با آن­‌حال که از آیندۀ ما خبر دارد، این روزهای سپری شوندۀ ما را می­‌خواند.پس برای کسی می­‌نویسیم که از آیندۀ ما خبر دارد. چه بر سرِ ما خواهد آمد؟ کاش می­‌توانستی از آینده، از زمانِ خواندنِ این ورق­ها، درونِ این زمان بیایی و برای­‌مان تو تعریف کنی: سپس چه بر سرِ ما آمد.</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2019 21:58:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حرکتِ آرامِ مذابه‌ها، زیرِ پوسته‌ی دریاها</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA%D9%90-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%90-%D9%85%D8%B0%D8%A7%D8%A8%D9%87%D9%87%D8%A7-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%90-%D9%BE%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-egnzl8fgudh7</link>
                <description>هر شب خوابِ همان چیزهایی را می‌­دید که باید می‌­نوشت و ننوشته بود. ننوشته‌­های­ش را خواب می­‌دید. ننوشته­‌های­ش را عُق می­‌زد، گریه می­‌کرد، بالا می­‌آورد. دُمُل­‌ها ننوشته­‌ها بودند. دردِ وحشتناکِ گوشش داستانِ مردی بود که هر روز خودش را لعنت می‌کرد. این داستان نوشته نشده بود البتّه که به گوش درد تبدیل شد. سوزشِ چشم­ش داستانِ نانوشتۀ دیگری بود دربارۀ زنی به­‌نام رؤیا که هنوز تصمیم نگرفته بود به جسم تبدیل شود و بینِ چیزهایی میانِ ابر و باد مردّد مانده بود. دردهای استخوانی و سردردها که زیاد بودند و داستان­‌های مردانِ بزرگِ تاریخ بودند که تاریخ‌­شان داشت فراموش می‌­شد و او باید پیدای‌­شان می­کرد و زندگی‌­شان را می‌نوشت ولی همچنان نانوشته مانده بودند.تنها خوابیدن معصیت دارد  یا شاید مکروه است. به‌هرحال گفته اند تنها در جایی که کسی به داد آدم نمی­‌رسد نخوابید. حتماً یک شبی ممکن است نفسِ آدم بگیرد، دستت به هیچ جا بند نیست و صدایت هم درنمی­‌آید؛ دستی نامرئی گلویت را می­گیرد آنقدر فشار می­دهد، نه تکان می­‌توانی بخوری نه دست­ و پا زدنت را کسی متوجّه می­‌شود، و می­‌میری. امّا خب گاهی اوقات چاره‌­ای نیست؛ مثلِ این دوستِ ما، تنها خوابیده بود، همین هم شد؛ نصفه شب از تنگی نفسِ وحشتناک پریده بود از خواب مشت می­‌کوبید به سینه‌­اش. چیزی درونِ سینه‌­اش ناگهان قلمبه شده بود و راهی به بیرون رفتن نداشت، داشت از درون می­‌ترکاند. حالا بودن یا نبودنِ کسی هم آنجا کمکی نمی‌­کرد، جز این­که وحشت می­‌کرد و کاری هم نمی­‌توانست بکند. چون فقط این­‌بار که نبود. بارها این‌طور شده بود و می­‌شد. فقط هم این­‌طور نمی­‌شد، اتّفاقات مختلف می­‌افتاد. یک بار از گوش درد بسیار شدید بیچاره شد. یک صبح در آینه نگاه کرده بود یک لحظه فکر کرد مگسی روی لبش نشسته است، در آینه خیره شد و دست زد دید تبخالی بزرگ بوده.چیزی از درونش باید بیرون بزند. شب­ها همۀ آنچه باید به سهمیۀ هرروز بیرون بزند و نزده، غول می­‌شود و از جایی آتشفشان می­‌کند. راهی به بیرون اگر پیدا کند به شکلِ عادّی خوب است؛ اشک می‌­شود، خشم می­‌شود، دویدن، حرف زدن، خون­‌دماغ شدن، استفراغ کردن، خواب دیدن؛ و اگر هیچ کدام نشود از جایی از بدنش دُمُل می­‌زند.آتشفشان­‌های زیرِ دریا در همان زیرِ دریا داستان­‌شان تمام می­‌شود. جریانِ آرام و سنگینِ مذابه­‌های بیرون آمده از دوزخی دریایی، آرام و باوقار زیرِ نگاهِ ناخشنودِ لِویاتان­ در کفِ سردِ اقیانوس پخش می­‌شود و لایه‌­ای نه‌چندان مهم به لایه­‌های کفِ اقیانوس اضافه می­‌کنند و بعد از مدّتی هم فراموش می­‌شوند.لوله­‌کشی بکنیم از عمقِ دهانۀ آتشفشان تا بیرون و شهرها و کارخانه‌­ها و انرژیِ عظیمِ همه فوران­‌های وحشتناکِ کوه­‌های بلند را مهار کنیم و استفاده کنیم. هنوز خیلی زود است به چنین نیروهایی بشود مسلّط شد. از طرفِ دیگر، دربِ قابلمه را هم نمی­‌شود گذاشت و محکم کرد؛ منفجر می­‌شود. جلوی اینها را نمی­‌شود گرفت؛ باید اشک بگذاری بیاید، آتشفشان هم بریزد بیرون؛ روی سرِ شهرها و آدم­ها حتّی.</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2019 12:29:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در نگریستن به راهِ طی شده</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%90-%D8%B7%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-r0dcbzb57cbh</link>
                <description>هیچ چیز چندان مهم نیست که در تعهّدِ به آن، همۀ دغدغه­‌های دیگرِ زندگی را بشود فراموش کرد. هیچ­‌کدام از رسالت‌های شغلی نباید آن­چنان جدّی گرفته شود که در اثنای پرداختن به‌­آن، روزهای زندگی و نقطه­‌های مهمّ سرنوشت و راهی که به آینده می­رود را بتوان حتّی لحظه‌­ای فراموش کرد.هفتۀ پیش معلّمِ کلاس پنجمِ دبستانم دعوتم کرده بود رفتم خانه‌­اش. آن­‌سال­‌ها چنان می­‌دیدم­‌اش که انگار زنی قوی و بزرگ و فربه است. حالا پیر و کوچک و کمرنگ و آرام شده بود. با خاطراتِ سال‌­های معلّمی­‌اش زندگی می‌­کرد و احساس می­‌کردم در خاکسترِ خاطرات­‌اش فرونشسته است. روزی با سطحِ همان خاکستر یکی می­‌شود و خودش می­‌شود خاطره­‌ای در ذهنِ یکی مثلِ من. می‌­ارزید؟ زندگی‌­ات را می­‌گویم!دانشجوها از این عادت­‌ها دارند که سال­‌ها پس از تمام شدنِ درس و دانشگاه­‌شان، سراغِ استادهای‌­شان را می­‌گیرند و در دیداری غیرِ رسمی به استادهای گذشته احترام می­‌کنند. چند وقتی پیش، یکی از این پُست­‌های فیس­بوکی دیدم که دوستِ دوستم نوشته بود و من نمی­‌شناختم­‌اش. دختری بود که حالا زنی از جوانی گذشته شده بود و به دیدارِ استادی از دانشگاهِ جوانی‌­اش رفته بود و در خانۀ استاد ارادت و احترام‌­اش را ابراز کرده بود. چنین استادانی اگر آلزایمر نگرفته باشند، چنان فرتوت شده‌­اند لاجرم که به‌­زحمت حرکت می‌کنند و به کُندی واکنش نشان می‌دهند.قدری ایّامِ گذشته مرور می­‌شود و یادآوریِ این­که ایشان یکی از بهترین استادانِ فلان و فلان؛ سپس استاد چکیده‌­ای از آخرین چیزی که به آن فکر می­‌کرده را هدیه می­‌کند به دانشجو و خداحافظ: یک پُست فیسبوکی با تمِ دریغ و محبّت و بزرگواری. امّا یک جانِ شریر اگر در چنین مجلسی سر برسد، ناگهان چهره‌­اش شیطانی شده پای استادِ زمین­‌گیر شده را زیرِ پا له می­‌کند و نگه می­‌دارد و بی­‌رحمانه بر سرش به خشم می­‌پرسد: پیش از این­‌که بیایم تو تنها و فراموش شده بودی و بعد از این­‌که از اینجا بروم تنها و فراموش شده هستی تا بمیری؛ پس چرا زندگی کردی؟جوا‌‌ب‌­هایی هست که باید برای سؤال‌­های آماده نوشت؛ برای همین می‌­نویسند تا مسأله حل شود؛ امّا ورطه‌های دهشتناکِ زندگی جایی است که سؤال­‌هایی به رازآمیزیِ کلّ انسان و سرنوشت پهن شده است، همچون اژدهایی که خوراک‌­اش سؤال­‌هایی دیگر است. چنین آتشِ افروخته‌­ای خاموش نمی­‌شود، تنها شعله بر شعله­‌اش می­‌توان زد چنان­‌قدر که از فرطِ تجلّی از دیده پنهان شود.</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Wed, 23 Oct 2019 10:27:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارگاه‌های نیمه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-boqrrmewcj5v</link>
                <description>شبی در اعماقِ نیمه ­شب، در آن ساعت­‌هایی که نفسِ شب گرفته و همه­ چیز به تاریک­‌ترین و ساکت­‌ترین حالتِ خود رسیده، انگار قطاری در انتهایی‌­ترین نقطۀ یک سربالاییِ وحشتناک، بلند شدم و سروقتِ خودم رفتم که در تخت­خواب خوابیده بودم. پتوکشیده و طاق­‌باز دست­‌ها بر سینه، به وضعی مرتّب چنان خوابیده بودم که نیازی به برهم زدن و مرتّب­‌تر کردنِ آن حالت نبود. بر بالای خودم نشستم و با او صحبت کردم.در همان حال امّا -گویی فرداروزِ همان شب بود که یادم آمد- بابابزرگم را خواب دیده بودم. گمانم گفته بود  بلند شو! وقتِ سحر شده.در آن شب امّا با خودم بیش از این‌­ها حرف زده بودم. در خواب بودم و هیچ حرکتی نمی‌­کردم و جوابی نمی‌دادم و فقط گوش می­‌کردم و این حال بهترین حالی بود که می­‌شد با خودم حرف بزنم.سپس امّا از اثرِ آن حرف­‌ها که آن­‌شب زدم، و لاجرم از اثرِ حرف­‌های دیگری که لابد شب­‌هایی دیگر هم به همان ترتیب آمده بودم و گفته بودم، صبحِ فردا بلند شده بودم چنان که از دیروز پیرتر شده باشم. شبی تا صبح در صحبتِ آدمی تجربه کرده گذرانده بودم انگار.معلّم روحم‌ام در خلوتی‌های نیمه شب‌ها، بسته‌ام‌اش به مرورِ ساعاتِ ادبارِ روزها. به بازیگوشیِ هفت آسمان نمی‌گذارمش برود و بچرخد.</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2019 23:12:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جادّه‌های خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@khalilz/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%91%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-fnlytybvize7</link>
                <description>از اینجا تا دریا دوتا جادّه هست که باید رفت تا به دریا رسید. یکی از اینجا تا اتوبان ساحلی. آن­‌یکی بعد از اتوبان ساحلی تا نزدیک شن­های ساحلِ دریا.اتوبانِ ساحلی به­‌موازاتِ خطّ ساحل کشیده شده است. از اینجا تا اتوبان ساحلی ده دقیقه­ ای باید پیاده رفت. از اتوبان ساحلی تا ساحل دریا هم ده دقیقه ای باید پیاده رفت.مشکل امّا این­‌ست که از عرضِ اتوبان نمی­شود گذر کرد. ماشین­ها با سرعت رد می‌­شوند و پلِ هوایی یا زیرگذری هم نیست تا از این­‌طرفِ اتوبان بشود رد شد و رفت آن­‌طرف اتوبان.دریا نزدیک است. امّا نمی­‌توانیم از اتوبان رد شویم. وگرنه زود و راحت می­‌شد به دریا برسیم از اینجا.روزها ماشین­‌های زیادی از این اتوبان می­‌گذرند و اصلاً نمی‌­شود رد شد. شب­‌ها هم ماشین­‌ها در تاریکیِ اتوبان اصلاً نمی­‌بینند اگر کسی در حالِ رد شدن از اتوبان باشد و امکانِ این که زیرش بگیرند زیاد است.اگر سوار بر اسبی جوان و چابک به شتاب از عرض اتوبان بگذری ممکن است ماشین به اسب بزند امّا سوار چون ارتفاع بالاتری دارد... گو این­که این راهِ درستی نیست.این سرِ اتوبان شهرِ دیگری­ است، آن سرِ اتوبان هم شهرِ دیگری­ است. اتوبان بی­‌توقّف از این شهر تا آن شهر ادامه دارد.با بالون ازاین طرفِ اتوبان بشود رفت به آن طرف. بالن نداریم.تمام کارهای روزانه ما این­‌طرفِ اتوبان است. این­‌طرفی که دریا نیست. آن­‌طرف که به دریا می­رسد انگار سرزمینِ دیگری­‌ست. از این‌­طرف آن طرف‌ی‌­ها را می­بینیم که هر روز وسایل‌­شان را برمی‌­دارند و به دریا می‌­روند. آن­طرفی­‌ها به این­‌طرفِ اتوبان کاری ندارند. ما که این­‌طرف هستیم آن­‌طرف را دوست داریم چون دریا را دوست داریم. دوست داشتیم می‌­توانستیم به­‌راحتی و بی­‌مشکل به دریا برسیم.سال­هاست دریا نرفته­‌ایم. به­‌خاطرِ همین مشکل. این عرضِ سی­‌متری اتوبان را نمی­‌شود رد کرد.گاهی فکر می­‌کنم لابد زیاد مهم نبوده، وگرنه حتمآ راهی پیدا می­‌کردیم. چون فکر که می­‌کنم می­‌بینم این مشکلِ بزرگی نیست.با این­‌حال آنچه عملاً اتّفاق افتاده این بوده که از این­‌طرف به دریا راهی نیست.</description>
                <category>خلیل</category>
                <author>خلیل</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2019 01:38:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>