<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Khashayar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@khashayarmonem</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:03:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/70100/avatar/fQgQ5m.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Khashayar</title>
            <link>https://virgool.io/@khashayarmonem</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا در مقابل شانس کوریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/deep-in-mind/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C%D9%85-mofmfulhecuq</link>
                <description>ما عاشق داستان هستیم. درباره ی هر چیزی داستانی داریم. از جمله برای خودمان! ما همواره نیاز داریم پدیده هایی که با آن ها رو به رو هستیم را درک کنیم و برای اینکار نیاز داریم تا علتی برای آن بیابیم و وجود آن پدیده را به علتی که فکر می کنیم عامل بوجود آمدن آن پدیده است، نسبت دهیم.آنقدر این نیاز در ما شدید است که تبدیل به یک کارکرد بدوی در ذهن ما شده. یعنی مثلاً تصور کنید انسان اولیه در یک نی زار صدای خس خس غیر معمولی به گوشش می رسیده. او نمی توانسته بی تفاوت از این صدا عبور کند و راه خودش را ادامه دهد! زیرا ممکن بوده منشا این صدا، حرکت حیوانی مانند مار بوده که نادیده گرفتن آن می توانسته به قیمت جانش تمام شود. از این رو انسان اولیه باید منشا صدا را پیدا می کرده و مطمعن می شده که صدا از کجاست و تا مطمعن نمی شد، چیزی وسواس گونه ذهنش را درگیر می کرد. زیرا فهمیدن علت پدیده ها، برای او مسئله ی مرگ و زندگی بود. باگذشت چندین هزار سال از آن دوران، این کارکرد بدوی به ما به ارث رسیده است یا به عبارت دیگر، عدم قطعیت برای  ما خوشایند نیست و ما می خواهیم هر طور که شده با فهمیدن دلیل پدیده ها در سریعترین زمان ممکن، عدم قطعیت و سرگشتگی و بلاتکلیفی که با آن مواجهیم را از بین ببریم و خیالمان راحت شود. برای پاسخ به همین نیاز داستان می سازیم. یعنی ذهن ما در مواجهه با پدیده ای که دلیلش را نمی دانیم و در کل عدم قطعیت، سعی می کند به سرعت دلیلی برای آن پیدا کند و منشا پدیده را به آن دلیل نسبت دهد. یک توضیح ساده و سریع که مسئله را به راحتی حل کند و بار روانی مواجهه با عدم قطعیت را از ما بردارد. داستانی که ذهن ما می سازد کاری که باید را انجام می دهد اما یک اشکال کوچک دارد:داستان در اغلب موارد، چرت محض استداستانی که ما در موارد مختلف برای توضیح دلیل وجود پدیده ها می سازیم، قرار نیست حقیقت را بیان کند، قرار است ما را از بار روانی عدم قطعیت رها کند. از این رو ذهن ما به این فکر نمی کند که این داستان تا چه حد درست است یا اساس منطقی دارد یا نه، یا بر پایه واقعیت است. داستان های تولیدی ذهن ما در توضیح پدیده ها، ساده لوحانه، تک خطی، بدون ارتباط منطقی و غیر قابل راستی آزمایی هستند و اصلاً فهمی متناسب با پیچیدگی جهان ارائه نمی دهند. بر عکس سعی می کنند پیچیدگی و در هم تنیدگی جهان را با توضیحی یک خطی، ساده سازی کنند تا سریعتر ذهن از مواجهه با عدم قطعیت و بلاتکلیفی خارج شود و نفسی آسوده بکشد. نه این که با توضیحی متناسب با پیچیدگی جهان و مطرح کردن احتمالات متعدد یا به عبارت دیگر افزایش عدم قطعیت، بار روانی ذهن را بیش از پیش کند.داستان هایی درباره ی خودمجالب اینجاست که ما درباره ی خودمان هم داستان می سازیم. در مورد آنچیزی که هستیم، آنچه نیستیم، چرا اینی هستیم که الان هستیم چرا شکل دیگری نیستیم. ما در مورد همه ی این ها داستان می سازیم. مثلاً ما در زمانی که توانسته ایم در یک مصاحبه ی شغلی مهم موفق شویم، چه داستانی برای خودمان می بافیم؟این حتماً از شایستگی و لیاقت من بوده که تونستم در این مصاحبه قبول شوم.یا مثلاً اگر در آزمونی برجسته و پر از شرکت کننده و دارای اثرات تعیین کننده مانند کنکور رتبه ی خوبی بیاوریم، چه داستانی در مورد خودمان می گوییم؟اینها نتیجه ی مدت ها تلاش و سخت کوشی و برنامه ریزی من است.در مورد شکست ها چطور؟ ما در زمان رد شدن ها، نرسیدن ها، ناکامی ها چه داستانی برای خودمان می سازیم؟دختره/پسره ی فلان فلان شده اصلاً لیاقت من رو نداره.لعنتی! واسه همه میشه نوبت من که میشه نمیشه.اگر اون روز فلان اتفاق نمی افتاد الان اینطوری نمی شد.اگر به داستان هایی که در مورد خودمان می سازیم دقت کنیم. تفاوت واضحی بین داستان های موفقیت و شکستی که ذهن ما برایمان می سازد وجود دارد. داستان های موفقیت بر شایستگی، بایستگی، لیاقت، خردمندی و دور اندیشی خودمان تاکید دارد و داستان های شکست بر عاملیت خانواده، افراد، محیط، دولت و هر آن چیزی غیر از خودمان تاکید دارد. داستان های موفقیت ما، طوری موفق شدن ما را روایت می کنند که اعتبار موفقیت به صورت کامل متعلق به خودمان بشود و در عوض داستان های شکست، سعی می کنند عالم و آدم را مقصر شکست معرفی کنند به جز خودمان. در واقع داستان هایی که می سازیم، داستانهایی که در خدمت کاهش فشار روانی ما در مواقع شکست و شارژ روانی ما در مواقع پیروی هستند.شانس؟اما نقش شانس در داستان های ما کجاست؟ بسیاری از اتفاقاتی که در زندگی ما می افتد به دلیل زنجیره ای از  رویدادهای تصادفی گذشته و اکنون ما هستند. باور ندارید؟به همین مثال هایی که از موفقیت زدیم نگاه کنید: بله این که شما صلاحیت و توانایی انجام یک شغل تخصصی را داشته باشید از لیاقت شماست. اما این که آن موقعیت شغلی وجود داشته باشد، شانس شماست! اینکه آن شرکت در اثر تلاطم های اقتصادی و... دوام آورده، از شانس شماست! اینکه به تخصص شما نیاز است و بابت آن پول خوبی می دهند، از شانس شماست. چه بسا تخصص های سخت تر از تخصص شما که به دلایل مختلف اندازه ی تخصص شما پاداش دریافت نمی کنند. حتی اینکه شما به این سطح از مهارت برسید هم از خوش شانسی شما بوده، چه بسا افراد به مراتب مستعدتر از شما که چون امکانات و شانس شما را نداشته اند، نتوانسته اند به سطح مهارت شما برسند که اگر داشتند، با فاصله از شما جلوتر بودند.بیاید مثال دیگر را بررسی کنیم. کنکور هم شانسی است. اینکه اصلاً شما این امکان را داشته اید که به مدرسه بروید هم از شانس شما بوده. اینکه مجبور نبودید برای تامین معاش خانواده تان در کودکی ترک تحصیل کنید. این که خانواده ی شما منابع مالی کافی برای تامین هزینه های تحصیل شما داشته اند، از شانس شما بوده. اینکه فرصت کافی برای درس خواندن کنکور داشتید، از شانس شما بوده، اینکه شما دسترسی به منابع کمک آموزشی کنکور داشتید، از شانس شما بوده اینکه دیگران چه عملکردی در کنکور داشته اند و قوت و ضعف عملکرد آن ها بر نتیجه ی کنکور شما تاثیر گذاشته، از شانس شما بوده. بله شما تلاش کرده اید. اما دیگران هم تلاش کرده اند. این طور نیست که دیگرانی که به اندازه ی شما موفق نشده اند، به اندازه ی شما تلاش نکرده اند! چه بسا آن کسانی که رتبه ی پایینتری از شما آورده اند تلاش بسیار بسیار بیشتری از شما کرده باشند اما چون به اندازه ی شما خوشانس نبوده اند، موفقیت شما را بدست نیاورده اند.اگر به اتفاقات مختلفی که در زندگی مان افتاده نگاه کنیم، در عمل نقش شانس در بسیاری از آن ها پررنگ است و برخی کاملاً شانسی بوده است. اما به نظر می رسد ما نسبت به شانس کور هستیم و بازیگری اثرگذار آن در اتفاقات زندگی خود را اصلاً به حساب نمی آوریم! شما تا به حال شنیده اید که یک رتبه ی برتر کنکور بگوید: &quot;از خوش شانسی ام در کنکور رتبه ی تک رقمی آوردم&quot;. یا کسی که در مصاحبه ی شغلی پرطرفدار توانسته شغل را از بقیه برباید بگوید: &quot;اینبار خوش شانس بودم!&quot; یا شنیده اید کسی بگوید: &quot;شانس آوردم زن/شوهر خوبی گیرم اومد!&quot;. شما آخرین باری که دیدید کسی دستاورد هایش را به شانس نسبت دهد کی بوده؟ چه کسی از خوش شانسی هایی که در زندگیش آورده تعریف می کند؟ آیا کسی می گوید ثروت بالای من، جایگاه اجتماعی ممتاز من، موقعیت شغلی پولساز من، مرتبه ی علمی بالای من، هر چیز خوبِ من، شانسی بوده یا همه را به خود نسبت می دهد؟ یک بار به کسی که موفقیت خوبی بدست آورده بگوید شانسی موفق شده تا ببینید واکنش او چیست!اما همیشه هم در مقابل شانس کور نیستیم! ذهن ما که کلاً نقشی برای شانس در موفقیت ها قائل نبود، در داستان شکست به صورت ناگهانی یاد شانس و رویداد های تصادفی می افتد و به سرعت این عوامل را احضار و علت و تقصیر و بار شکست را گردن آن ها می اندازد. از خانواده ای که در آن بدنیا آمده ایم، از جنسیت مان، از چهره و بدن مان، از دهه ی تولدمان، از کشور و ملیت و حکومت مان، از طبقه ی اقتصادی که در آن بزرگ شده ایم، از مدرسه ای که رفته ایم از جامعه، از آدم های اطرافمان، از شغل مان و خلاصه از هر پدیده ی تصادفی می توان دلیلی محکم برای توجیه شکست مان پیدا کنیم و حتی در برخی موارد تقصیر را کامل گردن شانس می اندازیم.این هم از شانس منه!در واقع ذهن ما یا دقیق تر، ناخوداگاه ذهن ما به صورت مصلحتی نسبت به شانس کور است. در مواقع پیروزی، یادآوری شانس و نقش پررنگ آن در موفقیت و اصلاً قرار گیری در شرایطی که اصلاً امکان بدست آوردن موفقیت وجود داشته باشد، از اعتبار و اعتماد به نفسی که می توانیم برای خود قائل شویم و آن شارژ روانی تا حد زیادی می کاهد و تحسین و احترام و پاداشی که می تواند از طرف جامعه به ما تعلق گیرد را بی ارزش و بی مبنا می کند.  و در کل نقش ما را در پیروزی کمرنگ و بی اثر جلوه می دهد.از سوی دیگر بینا شدن ناگهانی ما نسبت به شانس در مواقع شکست، این فایده را دارد که شکست ما شخصی باقی نماند و شریک کردن رویداد های شانسی بار شکست را تا حد امکان از دوش ما بر می دارد. حتی می تواند به صورت کامل ما را تبرئه کند و پیامدهای شکست را که می تواند به سمت ما بیاید را کامل به گردن دیگران بیاندازیم. زیبا نیست؟ما می توانیم با وارد و خارج کردن سوگیرانه ی شانس در رابطه ی علت و معلولی، خودمان را عامل موفقیت ها و دیگران و در کل شانس را عامل شکست ها معرفی کنیم!و در کل تاریخ داشتیم همین کار را انجام می دادیم. داستان های ما درباره ی خودمان یا درباره ی افرادی که به آن ها علاقه داریم پر است از کوری و بینایی مصلحتی نسبت به شانس یا به عبارت ساده تر &quot;سوگیری علیت شانس&quot;. از افسانه های موفقیت که در مورد انسان های دارای ثروت های باورنکردنی و صاحبان شرکت های بزرگ گرفته تا دلایلی که برای شکست افراد، شرکت ها و ملت ها در افکار عمومی وجود دارد، پر است از &quot;سوگیری علیت شانس&quot; که شانسی بودن موفقیت را به صورت کامل انکار می کند و در طرف دیگر عاملیت افراد را در شکست ها منکر است. حتماً نه هر موفقیتی کاملاً شانسی است نه هر شکستی کاملاً غیر شانسی. اما در داستان هایی که ما برای خودمان می سازیم م خواهیم تا حد امکان توصیفی اکستریم از نقش شانس در شکست ها و بی تاثیری شانس در پیروزی های خودمان ارائه دهیم.اما شکست های خودمان تنهایی جایی نیست که ما به صورت ناگهانی یاد شانس می افتیم. اتفاقاً در موفقیت هم یاد شانس می افتیم! اما نه در موفقیت خودمان، بلکه در موفقیت دیگران! داستان هایی که ما در مورد موفقیت و شکست دیگران مخصوصاً آن هایی که با آن ها رقابت یا دشمنی داریم می سازیم، همان کارکردهای داستان خودمان را دارند. یعنی قرار است جهان را طوری تفسیر کنند که فشار روانی روی ما را برطرف کند یا حداقل  از شدت آن بکاهد و در عوض هرکجا که بتواند به ما پاداش روانی دهد. از این رو داستان های ما می گوید موفقیت دیگران ناشی از شانس محض است و شکست شان ناشی از بی لیاقتی و بی عرضه بودن خودشان است. زیرا به این شکل بار روانی موفق شدن دیگران و نرسیدن ما به آن موفقیت، به شانس حواله داده می شود و عاملیت ما در جلو افتادن دیگران از ما، کمرنگ می شود و در نقطه ی مقابل با انداختن تمام تقصیر های شکست دیگران گردن خودشان و انکار مطلق بدشانسی آنان، داستان ما مواجه نشدن خودمان با همان نوع شکست ها را ناشی از عاملیت خردمندانه و زیرکانه و برتر خودمان تفسیر می کنیم.پس همه چی شانسی است؟واقعیت ساختار جهان مادی اینگونه است که شانس بخش جدایی ناپذیر آن است. در تک تک اتفاقاتی که برای افتاده ما یا نیافتاده، کم یا زیاد تحت تاثیر شانس است. در واقع:شکست و پیروزی ما، هر دو شانسی هستندچه موفقیت حاصل شود چه ناکامی، چه به موفقیت برسیم چه شکست بخوریم، در هر حالت این نتیجه به دلیل ترکیبی از عوامل درهم تنیده ی شانسی غیر قابل کنترل برای ما و عملکرد ارادی ما تشکیل شده است. نه می توان به صورت مطلق نتیجه را گردن شانس انداخت نه می توان فرد را تنها عامل نتیجه ی بدست آمده نامید. اگر اینگونه فکر کنیم، بسیاری از اعتبار و شایستگی و لیاقتی که برای افراد موفق قائل بودیم از بین می رود و سرزنش ها و ملامت های که در توضیح چرایی عدم موفقیت و شکست دیگران به کار می بردیم هم، بی معنی، نامربوط و نچندان دقیق می شوند. و فهم ما از خودمان، از دیگران و از جهان واقعی تر می شود.این نوشته اکنون در کانال تلگرام &quot;عمیق در ذهن&quot; هم قابل دسترسی است:https://t.me/deeep_in_mindسایر نوشته های پرونده ی پیچیدگی:چرخه ی بی پایان پیچیدگیتفکر کوانتومی</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Sun, 17 Sep 2023 23:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخه ی بی پایان پیچیدگی</title>
                <link>https://virgool.io/deep-in-mind/%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%BE%DB%8C%DA%86%DB%8C%D8%AF%DA%AF%DB%8C-swhuwa4v34tr</link>
                <description>چرا ثبات مدام در حال کاهش است؟ چرا آینده مدام مبهم تر و غیر قابل پیش بینی تر از گذشته می شود؟ چرا نمی توانیم بدانیم فردا چه می شود؟ چرا جهان انقدر ناپایدار است؟برای پاسخ به این پرسش های می توان تعداد زیادی جواب های روتین عامیانه که در تاکسی و مهمانی و گروه های تلگرامی واتساپی گفته می شود را ردیف کرد و از این مسئله گذر کرد. اما اگر به دنبال پاسخی بنیادی تر و اساسی تر به این پرسش هستید، با من همراه باشید.مسئله، راه حلبرای ساده تر شدن مسئله، بیایم از مثال، آنهم مثال در مقیاس کوچک شروع کنیم. مثلاً فرض کنیم یک جامعه ی نه چندان بزرگ در یک شهر کوچک تعدادی انسان زندگی می کنند. به این شهر کوچک سیستم می گوییم. مردم در این شهر نیاز دارند با یکدیگر مبادله کنند زیرا هیچکس نمی تواند همه ی نیاز های خود را تامین کند. به همین دلیل کالا های خود را با یکدیگر معامله می کنند. اما مسئه ای که اینجا وجود دارد این است که مثلاً نمی توان یک کاسه شیر را با یک مرغ مبادله کرد زیرا ارزش های این ها با یکدیگر یکسان نیست. برای حل این مسئله چیزی به نام پول به وجود می آید که همه توافق دارند ارزش یکسانی دارد و با آن معامله می کنند.پیچیدگیچقدر خوب! مسئله ی معامله حل شده و مشکلات قبلی دیگر بوجود نمی آید! اما در کنار این اتفاق دیگری هم افتاده. چیزی که قبلاً در سیستم وجود نداشته، یعنی پول به آن اضافه شده. مردم شهر باید علاوه بر چیزهایی که تا دیروز حواس شان به آن ها بوده، حواسشان به پولشان هم باشد. یعنی زندگی برای آن ها کمی سختتر شده زیرا باید انرژی بیشتری از دیروز بدون وجود پول برای گذراندن زندگی در دوران پول اختصاص دهند. در یک کلام بودن در سیستم پیچیده تر شده زیرا با بوجود آمدن پول، کل سیستم پیچیده تر شده است. یعنی اگر کل پیچیدگی سیستم تا دیروز n بوده، از امروز پیچیدگی پول هم  که به اندازه ی m است به آن اضافه شده و کل پیچیدگی از n به n+m افزایش یافته است.عدم قطعیتخب چه اشکالی دارد؟ اگر اختراعی مانند پول می تواند در ازای افزایش پیچیدگی، مشکل بزرگ معامله را به صورت کامل حل کند، بودنش به نبودنش می ارزد! بله می ارزد و اشکالی هم ندارد. اما مسئله اینجاست که افزایش پیچیدگی در سیستم باعث کاهش قطعیت آن می شود. یعنی چی؟ یعنی اگر تا دیروز اموال مردم شهر به صورت خانه و دام و محصولات کشاورزی بود کسی به راحتی نمی توانست ادعای مالکیت آن را بکند. امروز عمده ی اموال عموم مردم شهر به صورت پول است و هر کسی می تواند آنرا به راحتی بدزد یا ادعای مالکیت آنرا کند! یعنی احتمال دزدی و کلاهبرداری بییشتر از زمانی می شود که پول نبوده. علاوه بر این هر کسی می تواند چیزی شبیه به پول درست کند و با آن معامله کند و کالای واقعی بخرد در صورتی که پول واقعی نداده باشد! چیزی که در عصر قبل از پول امکان نداشت چون کسی نمی توانست مثلاً ماکت گاو را به جای گاو به کسی بفروشد! همه ی این ها یعنی اتفاق هایی که ممکن نبود در زمانی پیش از پول بیافتد، اکنون ممکن شده اند و هر لحظه ممکن است به وقوع بپیوندند. یعنی میزان قطعیت سیستم که در آن مردم شهر مطمعن بودند کسی نمی تواند اموالشان را از چنگشان دربیاورد کاهش یافته و به حالتی رفته که هر لحظه ممکن است هر کسی اموال کس دیگری را که امروز به شکل پول است از آن ها بدزدد. یعنی عدم قطعیت سیستم افزایش یافته است. و این به دلیل افزایش پیچیدگی است. یعنی افزایش پیچیدگی با افزایش عدم قطعیت رابطه ی مستقیم دارد.مدیریت عدم قطعیتعدم قطعیت را نمی توان از سیستم خارج کرد. یعنی نمی توان شهر را وقتی پول در آن بوجود آمده به دوران قبل از پول برگرداند. می توان پول را با راه حل جدیدی که خود عدم قطعیت را بیشتر می کند جایگزین کرد. اما این کار نه پیچیدگی و عدم قطعیت تحمیل شده به سیستم را از آن خارج می کند و نه در نهایت باعث کاهش عدم قطعیت می شود. تنها می توان عدم قطعیت را مدیریت کرد. مثلاً برای مسئله ی دزدی پول چاره ای اندیشید و جایی مثل بانک درست کرد که مردم با خیال راحت پولشان را در آنجا بگذارند و هر موقع خواستند بروند پس بگیرند.... متوجه نکته ی مهم شدید؟ برگشتیم سر خانه ی اول! افزایش عدم قطعیت خود چندین &quot;مسئله&quot; بوجود آورد! این مسائل نیاز به راه حل دارند و ارائه ی راه حل برای آن ها یعنی افزایش پیچیدگی و به دنبال آن عدم قطعیت جدید و دباره تکرار همین چرخه ی بی پایان!در عمل در دنیای مادی چرخه ی پیچیدگی به شکل زیر اتفاق می افتدمسئله، باعث ایجاد راه حل می شودراه حل باعث ایجاد پیچیدگی جدید در سیستم می شود.خود پیچیدگی باعث افزایش اجتناب ناپذیر عدم قطعیت می شودافزایش عدم قطعیت خود مسئله های جدیدی را بوجود می اوردمسئله های جدید نیازمند راه حل های جدید هستندبازگشت به مرحله ی اول!مثلاً به مسئله ی حمل و نقل نگاه کنید: بشر از ابتدا می توانسته با بدن خودش حرکت کند اما می توانسته خودش و مقدار کمی بار را به مسافت و سرعت کمی با خستگی زیاد جابجا کند (مسئله) از این رو حیوانات را به کار گرفته تا هم خودش هم بارش را با آن ها جابجا کند(راه حل) این کار نیاز به حمل و نقل انسان ابتدایی را حل می کرده اما حیوان نیاز به آب و غذای مخصوص داشته، مانند انسان بیمار می شده، نیاز به نگهداری و تیمار داشته، ممکن بوده از انسان سرپیچی کند و طغیان کند. اصلاً ممکن بوده وسط راه بمیرد (افزایش عدم قطعیت) همه ی این ها تبدیل به مسئله های جداگانه ای شده اند. برای نگهداری اصطبل بوجود آمده و شغل کسانی نگهداری از حیوانات شده، برای غذای حیوانات نهاد هایی برای تغذیه ی آن ها بوجود آمده. برای سایر مسائل به همین شکل. این راه حل ها عدم قطعیت بوجود آمده از مسئله ی حمل و نقل را پوشش داده اند اما با ایجاد مسائل دیگر، چرخه ی پیچیدگی را چرخانده اند و خود عدم قطعیت را در کل سیستم دنیا افزایش داده اند! بعد از مدتی برای حل مشکل سرعت و ظرفیت، چرخ و بعد از آن گاری و کالسکه بوجود آمده، و دوباره این چرخه ادامه پیدا کرده. با افزایش نیاز به حمل نقل بیشتر و در زمان کوتاه تر خودرو به وجود آمده که مسئله ی حمل و نقل را بهتر از راه حل های قبلی حل می کند اما خود با پیچیدگی بسیار زیادی که وارد سیستم می کند باعث شده عدم قطعیت جهان در مقاسه با عصر بدون خودرو سر به فلک بکشد و این عدم قطعیت شدید باعث ایجاد مشکلات متعدد و وسیعی مانند آلودگی هوا و محیط زیست و ترافیک و... شده. بعد از کلی پیشرفت علم و دانش صنعت، یک راه حل برای یکی از این مشکلات ارائه شده که خودرو ها برقی شوند. خود این یک پیچیدگی بسیار شدیدتری به سیستم وارد می کند به این شکل که اکنون که خودرو ها برقی نیستند و انرژی آن ها از سوخت های فسیلی تامین می شود، اگر برق کل مملکت برود، هیچ خودرویی از حرکت نمی ایستد و یا اگر به هیچ ماشینی بنزین نرسد، در برق کشور اختلالی ایجاد نمی شود. اما اگر عموم مردم خودروی برقی داشته باشند، تامین انرژی خودرو ها به تامین برق کشور پیوند می خورد و آنوقت اگر برق برود علاوه بر مشکلاتی که ایجاد می کند، خودرو ها هم دیگر نمی توانند حرکت کنند! یعنی اتفاقاتی که اکنون با رفتن برق در اثر عدم حرکت خودرو ها نمی افتد، در آن حالت رخ می دهند. یعنی عدم قطعیت از حالت فعلی هم بیشتر می شود و این یعنی راه حل جدید و دوباره تکرار چرخه... چرا اینگونه است؟جواب کوتاه:چون ما در یک دنیای مادی زندگی می کنیم.در دنیای مادی، همه چیز ماده است و ماده و ذاتاً محدود و دارای نهایت است. یعنی از هیچ چیزی بی نهایت وجود ندارد.حتی چیزهایی که در این جهان ماده نیستند مانند زمان هم نامحدود نیستند. این یعنی استفاده از هر چیزی در این جهان، چه با اراده ی ما باشد چه بدون آن، باعث پیچیده تر شدن دنیای مادی می شود. مثلاً وقتی شما به حمام می روید و شیر آب را باز می کنید و آب از دوش به روی شما می ریزد، جهان به همین اندازه پیچیده تر از حالتی شد که شما شیر آب را باز نکرده بودید.از طرف دیگر طبق قانون دوم ترمودینامیک، آنتروپی یا بی نظمی همواره در حال افزایش است که به این معنا است که بردار پیچیدگی یک طرفه و به سوی بیشتر شدن است و امکان ندارد پیچیدگی در جهان مادی کمتر شود. برای مثال وقتی یک لیوان می شکند بی نظمی و در نتیجه پیچیدگی افزایش میابد. می توان دوباره لیوان را به حالت اول برگرداند، اما این کار مستلزم مصرف مقداری انرژی، زمان و سایر منابع است که خود این استفاده، پیچیدگی جهان را افزایش می دهند. یعنی برای خارج کردن مقداری پیچیدگی از جهان باید مقدار بیشتری پیچیدگی وارد آن کنیم و به همین دلیل پیچیدگی همواره در حال افزایش است.دروغی به نام پیش بینی آیندهمثال هایی که تا به حال استفاده کردیم ساده و در شرایط آزمایشگاهی و برای جا افتادن مطلب بود. اما بیایم کمی به دنیای واقعی و ابعاد آن نگاه کنیم. اگر در یک شهر کوچک پیدایش یک مفهوم به نام پول عدم قطعیت را به آن شکل افزایش می دهد. در دنیایی هر روز دهها و یا شاید صدها مفهوم جدید متولد می شوند چه اتفاقی می افتد؟ این تازه یک منبع جنبی تولید پیچیدگی و عدم قطعیت است. در جهانی که در حدود 8,000,000,000 انسان با اراده و شخصیت و قدرت منحصر به فرد زندگی می کنند و هر لحظه هر کسی ممکن است هر تصمیمی بگیرد، عدم قطعیت به چه میزان است؟؟ هیچ وقت فراموش نمی کنم در شب قبل از آغاز جنگ اوکراین، با خواندن مطالب مختلف پیش خودم گفتم &quot;جنگ قرار نیست اتفاق بیافتد. همه ی اینها برای ترساندن طرف مقابل است تا بتوانند امتیازات خود را به صورت سیاسی بگیرند&quot; و با همین تصور به خواب رفتم. صبح روز بعد شبکه های اجتماعی از محتوای مربوط به آغاز جنگ در حال انفجار بود و من با ناباوری دیدم تصور من چقدر با واقعیت تفاوت داشت. چرا؟ چون یک یا چند نفر سیاستمدار به شکل خاص خودشان فکر می کردند و این تفکر پیچیدگی و در نتیجه عدم قطعیت بسیار شدیدی را به جهان تحمیل کرد.حال پیش بینی چگونه ممکن است؟ همه ی آنچه پیش بینی، حداقل به صورت علمی را تشکیل داده است، الگو هایی است که از مشاهده و ثبت گذشته ی پدیده ها مشخص شده است. مثلاً پیش بینی هواشناسی به این شکل کار می کند که اگر جبهه ی هوای سرد و گرم به هم برخورد کنند طوفان رخ می دهد. وضع آب و هوا را می توان پیش بینی کرد به این دلیل که در آن الگو وجود دارد. در جایی که هیچ الگوی مشخصی وجود ندارد چطور می توان گفت در آینده چه اتفاقی رخ خواهد داد؟ نه تنها با قاطعیت نمی توان چیزی گفت بلکه هیچ حدسی هم نمی توان زد آن هم با این سطح از عدم قطعیت که ما در آن زندگی می کنیم. در جایی که با وجود الگو می توانستیم پیش بینی حداقلی داشته باشیم عدم قطعیت اجازه ی اتکا به آن را نمی دهد. مثلاً در همین هواشناسی، در یک روز زمستانی پیش بینی اینگونه است که امروز برف می بارد، اما روز تمام می شود و یک دانه ی برف هم نمی بارد! چرا؟ آن الگویی که در آنروز در جو حاکم بوده باید باعث بارش برف می شده، اما در شرایط عادی نه در شرایطی که چندین میلیون خودرو در شهر تردد می کنند و گرمای همه ی اینها در جو منتشر می شود! این گرما همه ی آن الگو را با وارد کردن متغییر های بسیار دیگر دگرگون می کند و آنچه پیش بینی شده درست از آب در نمی آید! چه کسی می تواند بگوید در روز زمستانی که قرار است برف ببارد، چه تعداد خودرو در شهر تردد خواهند کرد؟ هیچکس! (عدم قطعیت). پس معلوم نیست برف ببارد یا نه یا اگر ببارد با چه شدتی! هیچ چیز معلوم نیست. این وضعیت جایی است که الگو وجود دارد. جایی که الگو هم نیست، اینکه کسی بگوید آینده چه می شود، پرت و پلایی بیش نیست. افزایش افسار گسیخته ی عدم قطعیت اجازه ی پیش بینی آینده را نمی دهد و هر لحظه به شکل اجتناب ناپذیری،  آینده غیر قابل پیش بینی تر از گذشته می شود.پس تکلیف آینده ی روشن و موفق چه می شود؟این عبارات آینده ی روشن، آینده ی موفق، آینده ی زیبا، امید به آینده و... قبل از آنکه ربطی به فهم واقع بینانه از نظم حاکم بر جهان مادی همانند آنچه تا کنون خواندید داشته باشند. تلاش مکانیزم دفاع روانی ناخوداگاه انسان برای رو به رو نشدن با واقعیتِ عدم قطعیت است. زیرا ناخوداگاه ما به شدت از عدم قطعیت و ابهام در فهم جهان واهمه دارد. &quot;هیچکس نمی داند چه می شود&quot;، از نظر عموم مردم، یک عبارت منطقی و به جا  نیست بلکه جمله ای منفیِ استرس زا است که نشان دهنده ی آشوب در جایی است در حالی که در نقطه ای دیگر این آشوب وجود ندارد و آنجا مشخص است که چه می شود. هیچ کس &quot;ممکن است بشود یا نه&quot;  را دوست ندارد، همه به دنبال یک جواب قطعی روشن و واضح هستند. تا جایی که بنیان روانی انسان از ایمان خوشبینانه به یک آینده ی قطعی تغذیه می کند. همین تمایل ناخوداگاه دهن انسان باعث بوجود آمدن روایت های آینده ی روشن موفق می شود.کسب و کار هایی که محصولات بلند مدت می فروشند مانند موسسات آموزشی و دلالان کنکور، استخدام کنندگان شرکت ها، کشورهای نیازمند مهاجر و... هم بازی را به خوبی یاد گرفته اند و همه ادعا دارند اگر کسی به حرف آن ها گوش کند یک آینده ی روشن و موفق برای خود ساخته است. چیزی که باطل بودن آن اکنون به وضوح روشن است اما ناخوداگاه انسان همواره به دنبال منبع تغذیه ی روانی است و هر چیزی که بتواند این نیاز را تامین کند با اشتیاق می پذیرد و آن را باور می کند. آن بخشی از ذهن که می فهمد آینده با این حجم غیر قابل بیان از پیچیدگی اصلاً قابل پیشبینی نیست، ساحت خوداگاه ذهن است و از آنجایی که کنترل ذهن دست ناخوداگاه است نه خوداگاه، فهم ناخوداگاه بر فهم خوداگاه برتری پیدا می کند و انسان به ادراک ناخوداگاه خود باور پیدا می کند.این نوشته اکنون در کانال تلگرام &quot;عمیق در ذهن&quot; هم قابل دسترسی است:https://t.me/deeep_in_mindسایر نوشته های پرونده ی پیچیدگی:تفکر کوانتومیچرا در مقابل شانس کوریم؟</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Sat, 16 Sep 2023 00:10:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا هواپیما می فروشند؟</title>
                <link>https://virgool.io/simple-politics/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%AF-s1an7bqrhaxw</link>
                <description>شرکت قطرایرویز، هواپیمایی پرچمدار کشور قطر 205 فروند هواپیما دارد. بین دوحه و 150 مقصد در سرتاسر دنیا پرواز می کند و مسافران کشورهای مختلف را در 5 قاره ی جهان با محوریت اسم &quot;قطر&quot; جابجا می کند. تنها در سال مالی گذشته، 1.54 میلیارد دلار سود به ارمغان آورده. این شرکت اولین مشتری جدیدترین هواپیما های دو شرکت بزرگ هواپیما ساز یعنی بوئینگ و ارباس است. زمانی که شرکت ارباس هواپیمای A350 را معرفی کرد، این شرکت اولین خط هوایی در جهان بود که با پشتوانه ی مالی عظیم ناشی از سود سرشار این هواپیما که قرار بود حدود 7 سال دیگر پرواز کند را به صورت گسترده سفارش داد.سوال اینجاست در جهانی که ساخت هواپیمای بیشتر از 200 نفر، تنها در انحصار دو شرکت آمریکایی و اروپایی است، چرا این کشور ها هواپیما می فروشند؟ یعنی وقتی دیگران علم و بضاعت صنعتی ساخت یک ماشین ابر پیچیده مانند هواپیمای مسافربری را در این تعداد و کیفیت ندارند، چرا باید اجازه دهند یک کشور کوچک مانند قطر به هاب بین المللی هوانوردی جهان تبدیل شود و همچین سود نجومی را به آن ها برساند؟ خب هواپیما را به ایرلاین های اروپایی و آمریکایی می فروشند و خودشان کل پرواز های جهان را انجام می دهند و این پول عظیم را به شرکت ها و در نهایت به اقتصاد خودشان تزریق کنند و صدها هزار شغل که در این صنعت وجود دارد را  در کشور خودشان نگه می دارند. رقبایی هم مانند قطرایرویز و شرکت های مشابه آن ها هم اصلاً بوجود نمی آید که بتواند امپراطوری مطلق آن ها را به چالش بکشد. چون دیگران نمی توانند هواپیما بسازند. کمی در این باره فکر کنید، چرا این همچین کاری نمی کنند؟ آیا پاسخ شما چیزی شبیه به اعتقاد کشور های هواپیما ساز به &quot;بازار آزاد&quot; و &quot;رقابت منصفانه&quot; و سایر این موارد است؟ جهان خیلی پیچیده تر از چیزی است که در ظاهر نشان می دهد.دینامیک هژومونیهر پرواز شرکت قطر ایرویز، باعث درامد این شرکت است. یعنی هر بار که یک هواپیمای این شرکت از دوحه یا به دوحه پرواز می کند، در حال چرخاندن چرخ این شرکت و در مقیاس بزرگتر در حال قدرتمند کردن کشور قطر است. اما هواپیما خود به خود پرواز نمی کند. هواپیما از چندین میلیون قطعه تشکیل شده است که اشکال در بعضی از آنها به تنهایی مانع پرواز هواپیما است. کاربری و به راه انداختن هواپیما نیازمند چندین تخصص از خلبانی و مهمانداری و مهندسی تعمیرات و نگهداری و دیسپچ و... است که نیازمند آموزش های بسیار دقیق و پیشرفته و نظارت وسیع برای اطمینان از سطح بالای مهارت متخصصان است. از طرف دیگر همانطور که سود بسیاری در صنعت هوانوردی وجود دارد به همان اندازه ضرر عدم بکاربگیری هواپیما هم سنگین است. اگر شرکت از هواپیمایی که بیش از حداقل 200 میلیون دلار خرج خرید آن شده نتواند پول دربیاورد، خود این محرومیت از سود، ضرر است. حالا اگر یک هواپیما نیازمند قطعه ی یدکی شود چه کسی می تواند این قطعه را تامین کند؟ همان شرکت سازنده. چه کسی می تواند تخصص های لازم برای به تعمیر و نگهداری و به پرواز دراوردن چنین ماشین پیچیده ای را به ایرلاین یاد دهد؟ همان شرکت سازنده. پس اگر شرکت سازنده نخواهد قطعات یدکی هواپیما را تامین کند یا اصلاً خیلی لطیف تر، نخواهد به سرعت لازم، آموزش نیروهای انسانی ایرلاین را تکمیل کند یا قطعات را با کمی تاخیر بدست ایرلاین برساند، ضرر بسیار سنگینی به بهره بردار هواپیما می زند! فقط با کمی تاخیر در عمل به تعهدات. تصور کنید اگر یک روز شرکت سازنده تصمیم بگیرد روابطش را با ارلاین قطع کند چه می شود؟؟ تمام این هواپیما ها که آن سود نجومی را ایجاد کرده بودند تبدیل به آهن پاره های بی مصرفی می شوند که پرواز که نه حتی روی زمین هم نمی توانند حرکت کنند. چرا؟ چون آن یک قطعه ی حساس خراب است و جایگزین آن را نمی دهند. چرا؟ چون دیگر نیروی انسانی کافی برای بهره برداری از هواپیما ها وجود ندارد. در این شرایط تکلیف این همه سرمایه گذاری سنگین در صنعت هوانوردی چه می شود؟ سود که دیگر وجود ندارد، این ضرر سهمگین را چطور می توان جبران کرد؟حال تصور کنیم مقامات کشور قطر در یک ملاقات خصوصی با کشورهای سازنده ی همین هواپیماهایی هستند که شرکت قطر ایرویز در حال سود نجومی از بهره بردای از آن ها است. مقامات این کشور ها ضمن حال و احوال و چه خبر و تعارفات معمول گرفتن ژست صمیمیت در بین صحبت ها ناگهان می گویند: &quot;راستی ما می خواهیم که شما فلان کار را نجام دهید&quot; یا مثلاً: &quot;ما به این نتیجه رسیدیم که شما باید روابط تان را با فلان کشور قطع کنید&quot; به نظر شما واکنش مقامات قطر چه خواهد بود؟ در این میان مقامات کشور مقابل اشاره می کنند &quot;می دونی، شرکت بوئینگ این روزها خیلی سرش شلوغه ممکنه نتونه خدمات لازم رو به همه ارائه کنه!&quot; همین یاداوری ملایم کافی است که تمام آن حساب و کتاب سود و ضرر را در ذهن مقام قطری زنده کند و به او بفهماند هزینه ی مخالفت با خواسته ی این کشور ها خیلی بالاست! حال فرض کنیم که خواسته ی مقامات این کشورها چیزی است که بر خلاف منافع ملی کشور قطر است. مقامات قطر خوب می دانند که اگر این کار را انجام دهند تبعات بسیار سنگین و جبران ناپذیری برای آن ها خواهند داشت. فرض می کنیم آنها نمی پذیرند حتی به قیمت زمینگیری همه ی 205 فروند هواپیما و ضرر سهمگین در اثر آن. اما نکته ی مهم اینجاست که کشور قطر از زمینگیری هواپپیماهایش در نهایت ضرر می کند، اما از گرسنگی نمی میرد! اما اگر به جای صنعت هوایی، صنعت گازش فلج شود و درآمد آن قطع شود، حتماً از گرسنگی خواهد مرد و در نهایت کشور قطر منهدم خواهد شد! یعنی به درامد صنعت گاز، وابستگی موجودیتی دارد. حالا اگر مقامات همان کشور ها، بجای صنعت هوانوردی، دست روی صنعت گاز قطر بگذارد و خواسته ی خلاف منافع ملی قطر را همراه با تهدید این صنعت که همانند صنعت هوانوردی به صورت گسترده از خارج از قطر ایجاد و پشتیبانی شده است، مطرح کند، چه خواهد شد؟؟ما در یک دنیای واقعی زندگی می کنیم. و در این دنیای واقعی سیاست مداران مجبور به گرفتن تصمیمات بر اساس واقعیات هستند نه بر اساس ایده آل های ذهنی! بله ایده آل مقامات قطر این است که کاری بر خلاف منافع ملی شان انجام ندهند اما اگر پای موجودیت کشورشان وسط باشد، مجبور هستند از بین موجودیت خودشان و &quot;هر گزینه ی دیگری&quot;، موجودیت خودشان را انتخاب کنند. بله صنعت گاز، صنعت هوانوردی، جام جهانی و... برای قطر پول و شهرت و اعتبار می آورد، اما چیزهای دیگری هم می آورد! برای کسانی که این که این ها را برای قطر فراهم کرده اند، اهرم فشار ایجاد می کند و برای قطر وابستگی! بله برای اروپا و آمریکا سود خیلی بالایی دارد که هواپیماهایی که فقط خودشان بلدند و می توانند بسازند را برای خودشان نگهدارند و کل پرواز های دنیا را خودشان انجام دهند اما حاضر هستند از این سود هنگفت بگذرند و اجازه دهند کشور کوچکی در غرب آسیا بتواند ایرلاینی کلاس جهانی داشته باشد که ایرلاین های برتر آن ها را به چالش بکشند تا بتوانند آن کشور را و سایر کشور های جهان را در صنعت هوانوردی و سایر صنایع و محصولات با فناوری بالا وابسته ی خود نگهدارند. آن ها هیچ مشکلی با دادن هر چقدر هواپیما که قطر می خواهد ندارند اتفاقاً هر یک هواپیما قطر را وابسته تر و اهرم فشار آن ها را تقویت می کند چون زمینگیر شدن 205 هواپیما سنگین تر از مثلاً 100 هواپیما است. چیزی که آن ها با آن مشکل دارند این است که قطر بتواند برای خودش هواپیما یا میدان گازی یا هر چیز دیگری که نیاز دارد را بدون نیاز به آن ها بدست بیاورد حالا یا خودش بسازد یا از کسی غیر از آن ها تهیه کند. این یعنی تقویت موضع قطر و ضعیف شدن اهرم فشار آن ها بر قطر! بنابراین چه کار می کنند؟https://www.aljazeera.com/news/2022/9/24/french-oil-giant-signs-new-natural-gas-deal-with-qatarخودشان با سرمایه گذاری در قطر مانع از این می شوند که این کشور، به سمت گزینه های برود که اهرم فشار آن ها را تضعیف کند. به عبارت دیگر سعی می کنند که در قطر &quot;نفوذ اقتصادی&quot; خود را ایجاد و افزایش دهند. اکنون متوجه شده ایم علاوه بر نفوذ اقتصادی، در قطر &quot;نفوذ صنعتی&quot; و &quot;نفوذ فناورانه&quot; هم دارند. و با این نفوذشان گلوگاه اصلی حیات قطر یعنی استخراج و صادرات گاز را چه در بخش فنی، چه در بخش لجستیک و حمل و نقل و چه در بخش اقتصادی در کنترل خود دارند. کسانی که این نفوذ همه جانبه را روی قطر دارند، قطر را تحت هژمونی خود قرار داده اند.بله، کشور کوچک قطر رشد اقتصادی کرده، صاحب یک ارلاین کلاس جهانی شده، نامش در سرتاسر جهان با هواپیماهایش و تبلیغ روی لباس تیم بارسلونا بر سر زبان افتاده، برج های بلند لاکچری در آن ایجاد شده، میزبانی جام جهانی را در رقابت با کشوری مانند آمریکا برنده شده، حضور انواع و اقسام موسسات و برند های معتبر دنیا را در کشور خودش دیده، تامین کننده ی LNG یا گاز مایع دنیا شده، برای جمعیت اندکش درامد بالایی ایجاد کرده، همه ی اینها و موارد دیگری که به ذهن من نمی رسد را بدست آورده، اما همه ی این ها رادر ازای قرار گرفتن تحت هژمونی بدست آوردهیعنی آن کسانی که قطر را تحت هژمونی خود قرار داده اند هر لحظه اراده کنند می توانند هر آنچه قطر دارد را از آن بگیرند و قطر کوچکترین ابزاری برای جلوگیری از این اتفاق ندارد. رئیس جمهور آمریکا می تواند با خط خطی کردن یک کاغذ کل صنعت هوانوردی یا صنعت گاز که رگ حیات قطر است یا اصلاً واردات مواد غذایی را و پزشکی و هر چیزی که دلش می خواهد را در لحظه به نابودی بکشاند. قطر در مقابل همچین کاری، چه می تواند انجام دهد؟اطاعت...خوشبختی هژمونیکدر دنیای قرن نوزدهم، ایجاد هژمونی با استعمار کردن کشور ها ممکن بود، این امکان تا اواسط بیستم ادامه داشت اما از حدود میانه ی این قرن با تغییر مناسبات جهان، دینامیک هژمونی هم تغییر کرد. در دنیای امروز، هژمونی با استعمار ممکن نیست، بلکه برای ایجاد آن باید به کشور های هدف &quot;هورمون رشد اقتصادی&quot; تزریق کرد. یعنی کشور های هژمون اجازه دهند و شرایطی را فراهم کنند که برخی کشور ها بتوانند در برخی زمینه ها رشد اقتصادی و صنعتی و فناورانه داشته باشند. اتفاقاً باید بتوانند بازار های جهانی را تسخیر کنند همانطور که قطر ایرویز به یک بازیگر جدی در بازار حمل و نقل هوایی در جهان تبدیل شده است. باید بتواند در جامعه ی جهانی نامی برای خود دست و پا کند و سری بین سر ها در بیاورد. باید بتواند تولید ناخالص ملی (GDP) و درآمد سرانه ی بالایی برای شهروندانش داشته باشد. در یک کلام ملت و دولت کشور هدف احساس &quot;خوشبختی&quot; کنند تا در حظ این لذت، اصلاً متوجه تحت هژمونی قرار گرفتن و خطرات آن نشوند. بر خلاف استعمار که تلخ و تحقیر آمیز است و احساسات مردم کشور هدف را بر ضد استعمارگر برمی انگیزد، با چشاندن طعم شیرین رشد اقتصادی و صنعتی و فناوری به مردم و دولت کشور هدف، خود آن کشور مشتاق تحت هژمونی قرار گرفتن می شود. در کنار آن دادن امتیازات عوام فریبانه ی دهن پر کنی مانند &quot;پاسپورت معتبر&quot; و یا &quot;پذیرفته شدن در جامعه ی جهانی&quot; و... مردم کشور هدف را به اوج غرور و رضایت می رسانند.اما همه ی این ها، احساس خوشبختی است، نه خود خوشبختی! مانند سایر موارد فهمی که ذهن ما از پدیده ها دارد ناشی از تصویر آن است، نه حقیقت آن پدیده. ممکن است فردی حس خوشبختی داشته باشد اما واقعاً خوشبخت نباشد، یا حس بدبختی داشته باشد اما واقعاً بدبخت نباشد. اشکال کار آنجاست که می توان با ایجاد مصنوعی تصویرهای جهت دار از پدیده ها، ذهن توده ی جوامع و احساسات آن ها را به راحتی مدیریت کرد. واقعیت این است که کشوری که تحت هژمونی قرار دارد، جدای از اینکه تحت هژمونی چه کسی قرار دارد و در ازای این هژمونی چه چیزی به دست آورده و دولت و ملتش چه احساس یا برداشتی در مورد آن داشته باشد، کشور بدبختی است. برج های بلند و ماشین های لاکچری و ظاهر زیبا و شکوهمند و GDP چشمگیر و پول ارزشمند و درامد سرانه ی بالا و مردم شاد و خوشحال و بی دغدغه حتماً نشان دهنده ی خوشبختی نیست، احتمالاً نشان دهنده ی یک کشور بدبخت تحت هژمونی است که در حال تجربه ی لذت کاذب ناشی از احساس مصنوعی خوشبختی است که اقتضای قرار گرفتن در این شرایط است.بزرگترین بدبختی کشور تحت هژمونی، این است که دیگر نمی تواند بر اساس منافع ملی خود تصمیم بگیرد. یعنی وقتی کشوری تحت هژمونی قرار گرفت دیگر نمی تواند در مقابل خواسته های کشور هژمون که تحت هژمونی آن قرار دارد، نه بگوید و یا بی هزینه مخالفت کند. اگر کشور هژمون به کشور تحت هژمونی بگوید کاری انجام دهد، آن کشور باید انجام دهد. اگر گفت باید به من پایگاه نظامی بدهی خودت هم در آن راه نداشته باشی، باید بدهد، اگر گفت باید در فلان جنگ که اصلاً به کشور تحت هژمونی ربطی ندارد شرکت کند و سربازانش را به مسلخ بفرستد، باید شرکت کند. اگر گفت فلان جا باید فلان مقدار هنگفت پول را سرمایه گذاری کند، باید سرمایه گذاری کند. اگر گفت فلان کالاها را باید به قیمت گزاف از شرکت های من بخری، باید بخرد. اگر گفت فلان شهروندش را باید تحویل دهد، باید تحویل دهد. اگر گفت فلان گروه تروریستی خطرناک را باید اسکان دهد یا حمایت کند، باید انجام دهد. اگر گفت فلان کار را باید انجام دهی، باید انجام دهد. اینها و خیلی بیشتر از اینها را که هزینه اش به اقتصاد و جامعه و فرهنگ و محیط زیست و استقلال کشور وارد می شود را چرا باید انجام دهد؟ چون یک کشور تحت هژمونی است.نظر مردم عادی این کشور ها در مورد این هزینه های سنگین غیر قابل اجتنابی که کشورشان می دهد چیست؟ اصلاً متوجه نمی شوند! مردم عادی درگیر زندگی شخصی خودشان هستند و مسئله شان دخل خرج و معاش خودشان است. اگر مردم عادی از رفاه حداقلی برخوردار باشند و احساس خوشبختی کنند، اصلاً متوجه اینکه تحت هژمونی هستند و اینکه تبعات آن چیست نمی شوند. آن بخشی از مردم که به این مسائل اهمیت می دهند، اقلیت کوچکی هستند که صدایشان به جایی نمی رسد. اگر هم بخواهند فعالیتی در جهت خروج کشورشان از هژمونی کنند با اعترض عموم مردم از جنسِ: &quot;آبِت کمه؟! نونِنت کمه؟! نشستیم زندگیمون رو می کنیم&quot; راه به جایی نمی برد.بزرگترین خطر هژمونی این است که مردم کشور تحت هژمونی نه تنها متوجه خطرات هژمونی نمی شوند، بلکه حتی متوجه وجود خود آن هم نمی شوند.پایگاه هوایی آمریکا در قطرهژمونی جهانیقطر تنها کشوری نیست که تحت هژمونی است. قطر یک شیخ نشین مانند سایر کشورهای عربی اطرافش است. یعنی یک خانواده، آمده است کل قدرت را در کشور قبضه کرده. بقیه ی ملت کوچکترین نقشی یا امکان دخالت در سیاست ندارد. یک فرد در راس سیستم سیاسی به نام امیر قطر وجود دارد که وقتی شیخ به پا به سن گذاشت و احساس کرد که دروه اش گذشته، پسر ارشد را پدرانه نصیحت می کند و چهار گوشه ی زمین قدرت را می بوسد و مملکت را به دست امیر جدید می سپارد. حالا اگر پسری که در نوبت امیری است، حال و حوصله ی چندانی نداشته باشد، در یک کودتای محترمانه، پدر را زودتر به دوران بازنشستگی می فرستد! اوضاع در سایر شیخ نشین ها چندان متفاوت نیست، در عربستان سعودی، بحرین، امارات، کویت، امارات و عمان هم همچین سیستمی که در واقع همان شیخ سالاری خانوادگی سنتی عربی در دوران مدرن است،حکومت می کند. این سیستم پتانسیل زیادی برای شورش و انقلاب و سرنگونی دارد. قطر یا کویت جمعیت زیادی ندارند، اما عربستان سعودی بیش از 30 میلیون نفر جمعیت دارد! باید این سیستم حاکم از قدرت بالایی برای سرکوب هرگونه حرکت اجتماعی برخوردار باشد. وگرنه قدرت از دست این خانواده می رود. پس حاکمان این کشور ها نیاز به یک قدرت بزرگ خارجی دارند که با حمایت از حکومت آن ها، در قدرت ماندن آن ها را تضمین کنند. قدرت هژمون، عاشق همچین حکومتی است. زیرا حتی نیاز ندارند طعم شیرین تزریق هورمون رشد را به آن ها بچشاند! آن ها خودشان به دنبال یک قدرت هژمون هستند تا با رفتن تحت هژمونی آن، در قدرت ماندن خود را تضمین کنند و خیالشان از اینکه کسی نمی تواند تکان شان دهد، راحت باشد. با رشد اقتصادی ناشی از قرار گرفتن تحت هژمونی، اکثریت مردم که به دنبال زندگی راحت بی دغدغه هستند هم با برخورداری از یک رفاه حداقلی، به فکر انقلاب و شورش و براندازی و عدالت نمی افتند. اتفاقی که در عربستان سعودی افتاده است. با وجود فاصله ی طبقاتی بسیار شدید که اقلیت طبقه ی شاهزادگان که آقازادگان رسمی با ثروت های بی حساب و زندگی سوپر لاکچری در یک طرف و اکثریت قشر متوسط رو به پایین در طرف دیگر، باید سال ها قبل این گسل لرزه های شدیدی را به وجود می آورد. اما حمایت قدرت هژمون از موجودیت رژیم سعودی و همان رفاه حداقلی برای اقشار متوسط مانع از هرگونه حرکتی است. چرا؟ چون معلوم نیست حکومت بعدی که بر سر کار می آید مانند حکومت فعلی عاشق قدرت هژمون باشد یا حتی بخواهد مانند این حکومت تحت هژمونی قرار بگیرد. مخصوصاً اگر حکومت انقلابی، با وعده ی مقابله با قدرت هژمونی بر سر کار بیاید که افکار عمومی قبلاً از آن خشمگین شده است.حالا ممکن است این کشور تحت هژمون چندان با ارزش های قدرت هژمون همسو نباشد! یک خانواده آمده باشد کل قدرت را به دست گرفته باشد، اسم خودش را روی کشور گذاشته باشد، انتخابات و حزب و نظر مردم و گردش قدرت هم شوخی بی مزه ای باشد. حقوق بشر و حقوق زن را هم با دادن حکم 30 سال حبس به خاطر یک توییت به سخره بگیرند و آنقدر فضا حتی برای خانواده های خودشان خفقان آور باشد که مجبور باشند فرزندانشان را از وسط اقیانوس از دست قاچاقچیان انسان بربایند و به کشور برگردانند و خلاصه هر اقدام ضد ارزش های قدرت های هژمون را انجام دهد. چه اهمیتی دارد؟ مهم این است که قدرت هژمون در بخش های مختلف، نفوذ لازم را داشته باشد و بتواند هژمونی خود را در آن کشور تحمیل کند. بی ارزش بودنِ ارزش های قدرت هژمون در کشور تحت هژمونی گناه چندان بزرگی نیست!قدرت هژمون هیچ منطقه ای از دنیا را از قلم نمی اندازد، ایده آل او این است که کل جهان تحت هژمونی او دربیایند تا اصلاً امکان بوجود آمدن قدرت هژمون دیگری در جهان وجود نداشته باشد و در دنیا بی رقیب باقی بماند. مقدمه ی این کار، تحت هژمون بردن کشورهای منطقه ی خودش در وهله ی اول است. در مرحله ی بعد باید به سراغ بقیه ی کشورها برود. اما ابزار رسیدن به این هدف چیست؟ اگر کشورهای دیگری پیدا شوند که میدان گازی قطر را راه بیاندازند که دیگر قطر چندان تحت هژمونی قرار نمی گیرد یا حداقل کمی از سیطره ی قدرت هژمون خارج می شود. حالا اگر قدرت دیگری بیاید و همه ی نیاز های قطر را تامین کند چه؟ خود می تواند قدرت هژمون دیگری باشد! پس یک قدرت هژمون برای باقی ماندن در این جایگاه باید تلاش کند تا:همه چیز را در انحصار خود داشته باشداز علم و دانش و فناوری گرفته  تا تولید و صنعت و اقتصاد. از قدرت سخت نظامی و سیاسی و اقتصادی گرفته تا قدرت نرم و رسانه ای و نرم افزاری. اگر هم کسی می خواهد در جهان در هر زمینه قدرتی بگیرد باید به همان اندازه که قدرت هژمون اجازه می دهد، در آن زمینه ای که قدرت هژمون صلاح می داند در جهتی که قدرت هژمون می خواهد، تحت نظارت و کنترل قدرتمند شود. قدرت هژمون هم همه ی این کنترل ها را فقط و فقط در جهت منافع خودش یعنی در مسیری که خروجی آن تقویت قدرت و جایگاه خودش بشود، انجام می دهد. عربستان سعودی اجازه دارد یکی از بزرگترین صادر کنندگان نفت جهان با درامد سرشار بشود، به شرطی که نفتش را به دلار آمریکا بفروشد. قطر اجازه دارد یک ابر قدرت گازی جهانی شود به شرطی که بر اساس سیاست های آمریکا گازش را به جهان عرضه کند. کره ی جنوبی و ژاپن اجازه دارند تبدیل به یک کشور صنعتی شوند به شرطی که در جهتی که آمریکا می خواهد یعنی مهار چین حرکت کنند. یک کشور تحت هژمون هرگز اجازه ندارد در چیزی که قدرت هژمون به او اجازه نداده قدرتمند شود. اگر می خواد به سوی چیزی که قدرت هژمون به او اجازه نداده حرکت کند، ابتدا باید رضایت او را جلب کند و اگر قدرتی دارد، اجازه دارد آنرا در جهت قوی تر شدن قدرت هژمون بکار بگیرد نه بر خلاف آن یا در جهت قوی تر شدن رقبای قدرت هژمون. بله، آن کشور می تواند خود رایی و سرکشی داشته باشد و ژست استقلال هم در برخی مواقع بگیرد. اما قدرت هژمون با یک یا چند نوازش سیاسی و اقتصادی، به کشور تحت هژمون یاداور می شود که جایگاه او کجاست و چه رابطه ای بین او و قدرت هژمون برقرار است.در حالی که ترکیه از شرکای اصلی برنامه ی F35 بود و قرار بود ناوگان بزرگی از این جنگنده را در اختیار داشته باشد، به دلیل معامله با روسیه به جای آمریکا در خریدن سامانه ی پدافندی S400 به صورت کامل از برنامه اخراج شد و حتی یک فروند هم به این کشور فروخته نخواهد شدضد هژموناما جهان فقط از قدرت هژمون و کشورهای تحت هژمونی تشکیل نشده است. ایده آل قدرت هژمون این است که جهان همین شکلی باشد اما همانطور که قبلاً اشاره شد ما در دنیای واقعی زندگی می کنیم، نه دنیای ایده آل. از این رو کشورهای دیگری هم هستند که خودشان یک قدرت هژمون هستند یا از قرار گرفتن تحت هژمونی سر باز می زنند و در برابر آن مقاومت می کنند. واقعیت این است که یک قدرت هژمون نه در برابر &quot;ضد هژمون&quot; یعنی سایر قدرت های هژمون رقیب و کشورهایی که در برابرش سرکشی می کنند، هرگز نمی تواند ساکت و بی تفاوت باشد. مقاومت در برابر قدرت هژمون یعنی این کشورها باید سعی کنند انحصار را، در هر زمینه ای، از دست قدرت هژمون خارج کنند و این یعنی تضعیف جایگاه قدرت هژمون. اگر قدرت هژمون ببیند انحصارش، مخصوصاً در حوزه هایی که نقطه ی قوتش هستند، به پایان رسیده و دیگران دستاورد هایی هم وزن داشته های او بدست می آورند از اعماق وجود وحشت می کند! و طبیعت قدرت هم اینگونه است که هیچ موجودیتی نمی خواهد قدرتی را که بدست آورده، از دست دهد. از این رو قدرت هژمون در برابر ضد هژمون چه می کند؟پرخاش...قدرت هژمون بر خلاف تصویر مقتدر و &quot;ابر قدرت نما&quot; یی  که از خود نشان می دهد به شدت از تضعیف جایگاه خودش در هراس است و در برابر هر تلاشی در این جهت، با تخاصم شدید و همه جانبه برخورد می کند. از هر راهی که زورش برسد، از حمله ی نظامی و سیاسی و اقتصادی گرفته تا حملات روانی و رسانه ای. اگر در برابر رقبای خود یا کشور های سرکش کاری نمی کند صرفاً یک دلیل دارد: زورش نمی رسد! قدرت هژمون هر آنچه بتواند علیه این کشور ها انجام می دهد. رقبای خود را بد، شر و شرور معرفی می کند، سعی می کند کشورهای تحت هژمونی خود را از جهانی که رقبایش قدرت هژمون برتر باشد بترساند، سعی می کند سرانجام خارج شدن از هژمونی را نه استقلال، که قرار گرفتن تحت هژمونی رقبا نشان دهد. سعی می کند خود را انتهای ویژگی های خوب و خوشایند معرفی کند، سعی می کند خود را قدرتمند ترین، محق ترین و خیراندیش ترین موجودیت جهان معرفی کند و تحت هژمونی خودش قرار گرفتن را یک موهبت تلقی کند. اینها بخشی از تلاش های قدرت هژمون برای معتبر کردن خود و بی اعتبار کردن قدرت های رقیب و کشورهای سرکش است.حتی کشورهای سرکش هم به خودی خود حتی اگر یک قدرت هژمون نباشند و یا اصلاً بضاعت تبدیل شدن به آن را نداشته باشند، باز هم بسیار خطرناک هستند. چون برای کشور های تحت هژمونی، مثالی از این فرضیه هستند که بدون قرار گرفت تحت هژمونی &quot;هم&quot; می توان زنده ماند! حال اگر آن کشور پیشرفت کند و در حد و اندازه های قدرت هژمون ظاهر شود که دیگر واویلا است! همچین کشوری خطرناک ترین چیزی است که موجودیت قدرت هژمون را تهدید می کند زیرا به سایر کشور ها نشان می دهد بر خلاف آنچه قدرت هژمون می گوید. که تنها مسیر رشد از تحت هژمون قرار گرفتن نمی گذرد. این دسته از کشور ها، همان هایی هستند که در صحنه ی جهانی از سوی قدرت هژمون در دسته بندی Bad Guy و بچه ی بد و سرکش و غیر دموکراتیک دیکتاتور و تروریست معرفی می شود. قدرت هژمون هر چه در دست دارد رو می کند تا ایجاد همچین الگویی جلوگیری کند و هیچ ابزار غیر انسانی و غیر اخلاقی را هم برای خود غیر مجاز نمی داند هیچ اهمیتی هم به پیامد های آن نمی دهد. کشور سرکش، قاتل قدرت هژمون است.نابودی هژموندر طول تاریخ، از دست دادن قدرت برای قدرتمندان همواره تلخ، ناگوار و درد آور بوده است. قدرت هژمون هم نه به سادگی هژمون نبودن خود را می پذیرد نه در مقابل به فنا رفتن جایگاهش نظاره گر است، نه دستش برای تغییر یا به تاخیر انداختن شرایطی که قدرتش را از بین می برد بسته است. از این رو از هیچ کاری برای جلوگیری از این اتفاق چشم پوشی نمی کند. از قربانی کردن متحدان یا به عبارت درست تر، کشور های تحت هژمونی خودش و طعمه کردن آن ها برای درگیر کردن سایر قدرت های هژمون تا به هم ریختن نظم در جهان. حتی از قربانی کردن مردم کشور خودش هم ابایی ندارد. اگر به این نتیجه برسد که هژمون ماندن خودش وابسته تصمیمی است که به کشته یا زخمی  منهدم شدن زندگی افراد زیادی از مردم خودش منتهی می شود، لحظه ای در گرفتن همچین تصمیمی تردید نمی کند. قدرت هژمون با فهم دیگی برای من نجوشه می خوام.... خودش و جهان را درک می کند. از این رو زمان نابودی هژمون، دوران زلزله های شدید سیاسی و اقتصادی در جهان است و متاسفانه در طول تاریخ، نابودی یک  قدرت هژمون چه به صورت طبیعی اتفاق اقتاده باشد چه دو هژمون در جنگ یکدیگر را نابود و تضعیف کرده باشند، به تولد هژمون دیگری انجامیده است.این نوشته اکنون در کانال تلگرام &quot;سیاست آسان&quot; هم قابل دسترسی است:https://t.me/simple_politics</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 19:06:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیفر خواست نمیه شب</title>
                <link>https://virgool.io/@khashayarmonem/%DA%A9%DB%8C%D9%81%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D8%A8-vk0wamgxjgyx</link>
                <description>بله تو&quot; تا ابد داغداری&quot;برای قربانیان هواپیمای اوکراینیاما برای قربانیان هواپیمای اوکراینینه برای هر هواپیمای دیگه ای!نه برای هر قربانی دیگه ای!مثلا اگر اون هواپیما توسط آمریکا با دو موشک سرنگون شده باشهنه در کل سابقه ی فعالیتت در شبکه های اجتماعی شما دلنوشته که نه، حتی یک خط کامنت یا به دونه لایک در موردش پیدا می شهنه در موردش پادکست ساخته میشهنه کسی در مورد مادر و کودک اون پرواز که از ارتفاع 14000 پایی یعنی بیش از 4200 متر از هواپیما پرت شدن و مادر تا آخرین لحظه بچه ش رو تو بغلش نگه داشته حرفی می زنهنه کسی میاد برای قربانیانش کلیپ جگر آنش زن از لحظات خصوصی و عروسی شون با موزیک غمناک می سازهنه کسی براشون مراسم می گیرهنه حتی کسی اسم یک دونشه شون رو بلده! حتی یک نفر! تو اسم چند نفر از قربانیان هواپیمای اوکراینی رو بلدی؟ عموم مردم چند نفر رو می تونن اسم ببرن؟ اما حتی اسم یک نفر از نزدیک به 300 نفر از قربانیان اون یکی هواپیما رو کسی نمی دونه!تو تا به حال خانواده هاشون رو دیدی؟ در موردشون تو شبکه های اجتماعی شنیدی؟ دیدی کسی بیاد براشون سوگواری کنه، عزاداری کنه، همدردی کنه، دادخواهی کنه، حتی به ظاهر و فرمالیته مسببانش رو محکوم کنه؟انصافاً اگر من همین پست رو 3 نصف شب قبل از خوابیدن نمی نوشتم، تو اصلاً یادت میومد؟بزار رک با هم صحبت کنیم! تو همه ی این سال ها عین خیالتم نبوده! نیا اینجا به من بگو نه این طور نیست برای اون ها هم خیلی ناراحتم و از این ادا اطوار ها که همه می دونیم تنها یک فریبه... عدم واکنشت به اون یکی در کل سابقه ی شبکه های اجتماعی در مقابل این همه عزاداری و سوگواری و دادخواهی و همدردی با این یکی نشون می ده عین خیالت هم نبودهنه هیچ روزی به خاطرش گریه کردینه خشم سرتاسر وجودت رو گرفتهنه حس استیصال  و در ماندگی کردینه نفرت از مسببانش پیدا کردیهیچ حسی بهش نداشتیآره می تونی بیای اینجا به من بگی نه اینطور نیست! من همچین آدمی نیستم! اینطور که تو فکر می کنی نیست! چرا هست! خوب می دونی که هست! نیاز نیست من بهت ثابت کنم! خودت درون خودت رو نگاه کنی می بینی که هستچی هست دقیقاً؟یکی که وجدانش کار می کنه، اما فقط بعضی موقع ها!یکی که بین جون آدم ها فرق میزاره: جون با ارزش که از دست رفتنش خیلی غمناک و سوزناکه و جون بی ارزش که اگر از دست بره، خب به درک!آره به درک! این رو تو میگیبا همه ی سکوتت در این سال هابا بی خیالیتبا بی تفاوتیتبا نداشتن حتی یک واکنش کوچولو که بهانه رو از من بگیره!لعنتی هیچی نداشتی!چرا؟گناه کار بودن؟مقصر بودن؟حقشون بود؟نه!چون جون مسافرای اون یکی هواپیمابرای تو، تو دسته ی بی ارزش هاستمی دونی چرا اینطوریه؟چون بر خلاف داد و فریاد و گریه و شیون و ناله و یقه جر دادنت و این ژست حال به هم زن ظلم ستیزانه که اصلاً بهت نمی خورهجون آدم ها اصلاً برات ارزشی نداره&quot;از دست رفتن&quot; جون آدم ها بعضی جاها برات با ارزش میشهکی؟موقعی که بتونی مرگ آدم ها رو بندازی گردن کسایی که خوشت نمیاد!فقط اون موقع جون برات ارزشمند میشهفقط اون موقع جان از دست رفته ی انسان برای تو میره تو دسته ی &quot;با ارزش&quot; هااون موقع تو میای از عشق و عاشقی آرش و پونه می گیاون موقع میای از مادری که تا آخرین لحظه بچه ش رو ول نکرده می گیاون موقع وظیفه ی خودت می دونی بیای علیه فراموشی از مظلومیت و بی کسی و بی پناهی تو شبکه ی اجتماعی تند و تند پست بزاریاون موقع وجدانت کار می کنهاما اگر مرگ آدم ها رو نتونی بندازی گردن کسایی که خوشت نمیاد یا اگر تقصیر کسایی باشه که تو ازش خوشت میادخفه خون می گیریبه معنای واقعی کلمه، خفه خون می گیری همونطور که تا حالا گرفتیبرای این همه آدم کشته شده در اون یکی هواپیمابرای بیش از 1,000,000 عراقی کشته شدهبرای بچه های یمن که یه روز که داشتن می رفتن مدرسه سرویس مدرسه شون رو با بمب هدایت لیزری زدنبرای اون همه افغانستانی...برای پاکستانی هایی که عروسی شون با موشک برای همیشه تبدیل به عزا شدبرای بچه های پروانه ای بغل گوشِتبرای این همه آدمی که حتی نمیشه شمردخفه خون گرفتیچون که اینا تو دسته ی بی ارزش هاناگر همین هواپیمای اوکراینی به جای اینجا، رفته بود تو دریای سیاه ناو آمریکایی زده بودش،تو آرش و پونه و نگار و الوند و ریرا و بقیه رونه تنها فراموش می کردیاصلاً نمی شناختی! برای تو، می رفت تو دسته ی به درک ها!همونطور که بقیه رفتنهر کی هم میومد به تو می گفت: هواپیمای اوکراینی! توش پر آدم بود! روت رو بر می گردوندی عین خیالت هم نبودهمونطور که برای اون یکی عین خیالت نیستچرا که تویک &quot;عزادار دروغین هواپیمای اوکراینی&quot; هستیپی نوشت:1- بعد از تمام شدن گرفتاری های کاری سعی می کنم یک تحلیل فنی جامع در مورد سانحه ی هواپیمای اوکراینی بنویسم البته اگر کار اجازه دهد.2- شما به خودت نگیر، شما خوبی!</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jan 2023 03:14:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفکر کوانتومی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%85%DB%8C-pniqmkcti9zn</link>
                <description>در قرن های گذشته، علوم تجربی شباهت چندانی با نسخه ی امروزیشان نداشتند. در آن دوران مخصوصاً پس از کشف روابط طبیعی غیر قابل توضیح تا آن روز مانند نیروی جاذبه آنچنان پیشرفت بزرگی محسوب می شد که انگار تمام راز های علم گشوده شده بود و بشر از رمز و راز طبیعت سر دراورده بود و دیگر چیز مبهمی باقی نمانده بود. حرف علوم تجربی مانند فیزیک در آن زمان این بود که حتماً همین است و چیزی جز این نیست.سال ها بعد کسی مانند انیشتین که چندان مطمعن نبود آنچیزی که در آن روز به عنوان علم مطرح می شود، همه چیز را توضیح می دهد، با کنکاش در علم فیزیک، آنرا به سطح بالاتری برد که می گفت این چیزی جاذبه نام می دهید، اصلاً نیرو نیست! بلکه خمش فضا زمان تحت تاثیر جرم است! تازه این هم در تمام طبیعت صادق نیست، بلکه برای اجسامی با جرم زیاد (یعنی بیشتر از ذره های ریز اتمی مانند الکترون و پروتن) و سرعت کم اینگونه است! اگر سرعت جسمی بسیار زیاد باشد مثلاً در حد سرعت نور یا جرمش بسیار کم باشد در حد ذرات زیر اتمی، اصلاً قوانین جاذبه آنجا وجود ندارد! بلکه قوانین دیگری وجود دارد که تازه می گوید دقیقاً نمی دانم چه اتفاقی می افتد! احتمالاً این شکلی است! شاید!علوم تجربی مسیر طولانی را طی کرده است تا از موضع مطمعن و مغرورانه ی &quot;حتماً به این صورت است&quot; و &quot;همه چیز روشن است&quot; به موضع خاضعانه و فروتنانه ی &quot;احتملاً اینگونه است&quot; و &quot;در برخی موارد شاید اینگونه باشد&quot; برسد. یا به عبارت دیگر علم از &quot;قطعیت&quot; به &quot;عدم قطعیت&quot; رسیده است. تازه اینجا از علم حرف می زنیم! علمی که برپایه آزمایش های دقیق مستند تکرار پذیر و حساب و کتاب و منطق عددی و صوری خشک بدون کوچکترین انعطاف و ابهام بنا شده است به این نقطه از عدم اطمینان رسیده است در پاسخ می گوید: &quot;شاید&quot;! اما در ادامه این نوشته قرار نیست در مورد تاریخ و فلسفه ی علم صحبت کنیم، می خواهیم در مورد ذهن خودمان صحبت کنیم. تفکر طبیعیاگر بخواهیم وضعیت تفکر خودمان را با علوم تجربی مقایسه کنیم ساختار فکری ما بیشتر شبیه به کدام دوره ی علم است؟ دوران قرن 19 یا دوران کنونی؟ به عبارت دیگر ساختار ذهن ما امروز قضاوت قاطعانه شبیه به فیزیک نیوتنی دارد یا قضاوت غیر قطعی شبیه به فیزیک کوانتومی؟ چه میزان از مستحکم بودن حکم هایی که ذهن ما صادر می کند اطمینان داریم؟ راستش اطمینان خیلی بالایی داریم! در درون خودمان می گویم اگر من به چیزی باور دارم، &quot;حتما همین گونه است!&quot;، &quot;اصلاً ممکن نیست حالت دیگری وجود داشه باشد&quot;. اگر کسی چیزی می گوید که مخالف پذیرفته های قبلی من است، &quot;حتماً او اشتباه می کند!&quot;، &quot;حتما او وابسته به فلان گروه/نحله/اندیشه ی سیاسی/اقتصادی/فرهنگی و... است که حرفی بر خلاف حقیقت (باور های خودم) می زند!&quot;، &quot;اصلاً ممکن نیست اشتباه از من باشد!&quot; به عبارت دیگر تفکر ما بسیار قطعی است و آنچه به آن باور دارد را عین راستی و درستی می داند و تا آنجا پیش می رود که خود را مبدا سنجش صحت تفکرات دیگران قرار می دهد و سایرین را به دلیل انطباق نداشتن با خود، تکفیر می کند.پذیرش در تفکر طبیعی چگونه است؟ چند منبع به شکل هایی که موضوع بحث این نوشته نیست، برای ذهن معتبر شده اند و مانند سایر پذیرفته های قبلی به شدت مستحکم و غیر قابل تردید هستند. پذیرش در تفکر طبیعی تابع اعتبار منبع است نه چیز دیگری. اگر فرد کسی را قبول داشته باشد حرف او را می پذیرد و اگر قبول نداشته باشد، نمی پذیرد. اعتنایی هم به درستی یا نادرستی حرف او نمی کند. حرفی را می پذیرد چون همه یا به عبارت بهتر همه ی کسانی که او قبول دارد یکصدا یک حرف را می زنند.پس در تفکر طبیعی:آنچه حقیقت می پنداریم: خودِ خودِ حقیقت است که به هیچ عنوان نمی توان آنرا زیر سوال برد.آنچه می پذیریم: حرف کسانی است که آنها را قبول داریم.تفکر کوانتومیاما اگر بخواهیم کوانتومی فکر کنیم چه؟ یعنی همانطور که علم کوانتوم بر پایه ی عدم قطعیت بنا شده و می گوید احتمالا این طور است ما هم طرز فکرمان را به این شکل تغییر دهیم. یعنی بپذیریم بخشی از چیزهایی که می دانیم یا اکنون که کوانتومی فکر می کنیم، بهتر است آنها را &quot;پذیرفته ها&quot; بنامیم، احتمالاً درست هستند و نه حتماً! و حتی پا را فراتر بگذاریم و اینگونه فکر کنیم که پذیرفته های ما خود یک احتمال هستند! یعنی اگر چیزی را حقیقت می دانیم، در واقع یک احتمال از ده ها و یا شاید صد ها احتمال ممکن درباره ی یک موضوع باشد که به هر دلیلی ما آن را پذیرفته ایم. یعنی حقیقت را هنوز نمی دانیم. و حتی نمی دانیم آن احتمالی که پذیرفته ایم بخشی از حقیقت است یا اصلاً ربطی به حقیقت ندارد. اگر اینگونه فکر کنیم چه؟ فهم ما از جهان چه تغییری می کند؟آنچه تا کنون حقیقت می پنداشته ایم: یک احتمال از میان احتمالات زیادی است که ما آنرا پذیرفته ایم.آنچه می پذیریم: یکی از احتمالات معتبر است که توضیحی برای اثبات آن احتمال وجود دارد به شکلی که تمام احتمالات دیگر را به صورت قطعی رد می کند.بنابراین در تفکر کوانتومی، حقیقت یک چیز روشن واضح بدیهی نیست، بلکه یک امر پوشیده ی نامعلوم است که از بین چندین احتمال باید کشف شود تا بتوان با پیدا کردن توضیحی برپایه ی شواهد و مدارک یکی از این احتمالات را اثبات کرد. مشکل اینجاست که شاید حقیقت اصلاً در بین احتمالاتی که به ذهن ما می رسد نباشد! یا شاید ترکیبی از بعضی از این احتمالاتی باشد که به ذهن ما رسیده است با آن دسته از احتمالاتی است که هرگز به ذهن ما نمی رسد باشد. چگونه؟بررسی سوانح هوایییکی از جاهایی که تفکر کوانتومی در آن رواج دارد بررسی سوانح هوایی است. وقتی یک هواپیما دچار سانحه می شود انواع و اقسام شایعات در مورد دلیل اتفاق افتادن آن در بین مردم مطرح می شود. اما گروه بررسی به هیچکدام از این ها اعتنایی نمی کند. نمی گوید چون خیلی از مردم فلان اعتقاد را دارند حتماً همان اتفاق افتاده است. نحوه ی بررسی سوانح هوایی به شکل زیر است:تمام احتمالات موجب به سقوط هواپیما مطرح می شوند.احتمالات غیر معتبر که به دلایل منطقی امکان اتفاق افتادن نداشته اند حذف می شوند.گروه بررسی به دنبال قطعات بجا مانده از هواپیما می رود و با آزمایش آنها بررسی می کند که آیا به درستی کار می کرده اند یا مشکلی داشته اند. با بررسی قطعات و اطمینان از درستی عملکرد آنها احتمالاتی که مربوط به نقص این قطعات بوده است را حذف می کنند. مثلاً بررسی نشان می دهد که موتور تا آخرین لحظه کار می کرده، پس نقص در موتور یا سوخت رسانی دلیل سقوط نبوده است و از لیست احتمالات حذف می شوند.با کم شدن تعداد احتمالات به سراغ جعبه ی سیاه می روند و عملکرد خلبانان و هوپیما را بررسی می کنند. در اینجا هم برخی دیگر از احتمالات حذف می شوند مثلا این احتمال که هواپیما از دستورات خلبان پیروی نمی کرده، حذف می شوددر نهایت یک احتمال که مدارک آنرا بدون نقطه ی ابهام تایید می کند به عنوان دلیل سانحه معرفی می کنند.جالب است نه؟ بیاید یک مثال را بررسی کنیم:در جولای سال 1996، یک فروند هواپیمای بوئینگ 747 در مسیر نیویورک به رم، اندکی پس از پرواز در میانه ی اقیانوس اطلس منفجر شد و سقوط کرد. شدت انفجار به حدی بود که هواپیمایی به بزرگی 747 را به دو قسمت تقسیم کرد به طوری که هر کدام از این قسمت ها به سمت جداگانه ای می رفتند. به محض وقوع این اتفاق، در بین مردم دلایل مختلفی برای توضیح چرایی این سانحه مطرح شد. از بمب گذاری و اقدامات تروریستی و درگیری در هواپیما تا انهدام آن توسط یک ناو نیروی دریایی آمریکا که در آن حوالی بوده است. این احتمالات به همراه برخی شواهد به شکل گسترده ای در رسانه ها مطرح شد و هر کسی یکی از این احتمالات را به عنوان دلیل سانحه پذیرفت. شما چه احتمالی به ذهن تان می رسد؟ آیا چیزی که باعث چنین انفجاری در یک هواپیما شده باشد، می تواند چیز دیگری به جز احتمالات مطرح شده باشد؟تیم بررسی بعد از مدت زیادی تحقیق و بیرون کشیدن لاشه ی هواپیما از اعماق آب و کنار هم گذاشتن آن ها، به نتایجی رسید که هیچکس انتظار نداشت. این سانحه نه به دلیل بمب گذاری بوده نه به دلیل برخورد موشک بوده و نه به دلیل سایر احتملات مطرح شده. دلیل وقوع سانحه به این شکل بوده است که هواپیما تاخیر داشت و به دلیل گرم شدن هوای کابین مسافران، خلبانان سیستم تهویه ی هواپیما را قبل از پرواز روشن کرده بودند. این سیستم مانند کولر گازی یا یخچال خروجی دارد که گرمای کابین را به بیرون منتقل می کند. خروجی این سیستم در زیر یکی از مخازن سوخت قرار داشته که در آن زمان سوخت کمی داشته و فضای خالی زیادی در آن وجود داشه است. تبادل گرمای خروجی سیستم تهویه با مخزن سوخت باعث بخار شدن بنزین داخل مخزن شده بود. از طرفی به دلیل محدودیت فضا در هواپیما، سیم های مدار های مختلف در کنار هم قرار دارند و پوسته ی بسیاری از سیم ها پوسیده بودند در یک لحظه جریانی که متعلق به یک مدار با ولتاژ بالا بوده است، به مدار اندازه گیری میزان سوخت که ولتاژ پایینی دارد، در همان مخزنی که بنزینش بخار شده بود، منتقل می شود (اتصال کوتاه). همین باعث ایجاد جرقه در مخزن سوختی که بنزین بخار شده داشت می شود و انفجار رخ داده است. حالا اگر کسی می آمد و در زمان وقوع سانحه در میان آنچیزی هایی که مردم پذیرفته بودند می گفت: &quot;از کجا معلوم انفجار به دلیل جرقه ی ناشی از اتصال کوتاه در یک مخزن تقریباً خالی دارای بخار بنزین نبوده باشد؟&quot; چه کسی به او اعتنا می کرد؟ هیچکس! به این دلیل که تفکر مردم طبیعی است نه کوانتومی اما تیم بررسی سوانح این ابتدا آن احتمالات که در بین مردم مطرح شده بود و سایر احتمالات را با بررسی مدارک رد کرد و در ادامه به این احتمال که واقعاً دلیل سانحه بود رسید. یعنی خودشان هم از اول همچین این احتمال را نمی دادند اما تفکر کوانتومی این امکان را به وجود آورد تا دلیل اصلی که در ابتدا یک احتمال بعید مضحک به نظر می آمد، مشخص شود.230 نفر کشته شدند تا صنعت هوانوردی با چشمان خود ببیند آن احتمالی که به شدت بعید و غیر محتمل و قابل چشم پوشی می دانست، نه تنها می تواند اتفاق می افتد، بلکه در صورت اتفاق افتادن چه تاثیرات شدیدی می تواند داشته باشداصول تفکر کوانتومیهر آنچیزی که درباره ی یک پدیده گفته می شود، یک ادعا است و هر ادعا می تواند یک احتمال معتبر یا نامعتبر باشد.هبچ احتمالی را به دلیل بعید بودن، نمی توان رد کرد یا نادیده گرفت.احتمالات را فقط و فقط با اثبات عدم امکان وقوع آن ها می توان رد کرد. نه به هیچ شکل دیگر.تا قبل از اثبات قطعی یک احتمال برای توضیح پدیده، هیچکدام از احتمالات معتبر دیگر را نمی توان منتفی دانست.اثبات یا رد احتمالات مختلف، صرفاً با مدارک ممکن است. ادعا یا شواهد، مدرک نیستند.توضیحی که حقیقت داشتن یک احتمال را تایید می کند، باید بتواند آن وقوع آن احتمال را به صورت قطعی و بدون نقطه ی ابهام تایید کند و تمام احتمالات دیگر را به صورت قطعی رد کند.تا قبل از مشخص شدن حقیقت، حقیقت معرفی کردن یک احتمال، بیان خلاف واقع (دروغ) است. حتی اگر بعداً مشخص شود احتمال بیان شده حقیقت داشته است.اینکه کسانی که به ما چیزی می گویند، خیلی از آن مطعمن است، یا ما او را خیلی قبول داریم، یا آدم خیلی خوبی است و تا حالا دروغ از او نشنیده ایم یا همه یا به عبارت درست تر &quot;اغلب کسانی که ما می شناسیم&quot; یک چیز را می گویند، هرگز نه مدرک است، نه چیزی را تایید می کند و نه احتمالاتی که بر خلاف ادعای آنان است را رد می کند. اینکه ما خیلی هیجان زده شده ایم، دلمان می خواهد یکی از احتمالات حقیقت داشته باشد یا اصلاً دوست نداریم یکی از احتمالات درست باشد نه احتملات را تایید می کند نه رد می کند و نه وزن آن ها را تغییر می دهد. اینکه ما پیش فرض هایی در ذهن داریم، به افرادی سمپاتی داریم، ته دلمان از او خوشمان می آید یا از کسی نفرت داریم و... هیچ جایی در تفکر کوانتومی ندارد. در واقع در تفکر کوانتومی همه ی اینها را باید ریخت دور.معتبر بودن یا نبودن یک احتمال یا درست یا نادرست بودن یک توضیح یا واقعی یا جعلی بودن یک مدرک هیچ ربطی به ارائه دهنده ی آن ها ندارد. هر کسی می تواند حرف درست یا غلطی بزند گذشته ی خوب یا بد او هیچ چیزی در مورد درستی حرفش نمی گوید.چگونه کوانتومی فکر کنیم؟تغییر دادن نظم فکری اصلاً ساده نیست. ذهن ما به نظم طبیعی خو کرده است و ما از پذیرفتن اینکه اکثر آنچه می دانیم یا به صورت دقیقتر پذیرفته ایم، احتمالاتی بی مبنا بوده اند، وحشت داریم پیامد همچین بررسی هایی آن است که به احتمال زیاد بسیاری از عقاید و راهکار ها و رفتارها و ارزش های ما اصلاً درست نبوده اند و کلا در راه اشتباهی در زندگی بوده ایم و جرات رو به رو شدن با همچین نتایجی را نداریم. همچنین پیامد دیگر تفکر کوانتومی این است که با زیر سوال رفتن یکی از باور های ما سایر باور هایی که بر پایه ی آن پذیرفته ایم هم زیر سوال می رود و این نظم ذهنی ما را به هم می ریزد و از لحاظ روانی به ما فشار می آورد. با این حال برای کوانتومی فکر کردن می توان قدم های زیر را برداشت:بررسی کوانتومی: تک تک چیزهایی که قبول کرده ایم را باید مورد بررسی قرار دهیم آیا واقعاً مطمعن هستیم اینگونه است یا این باور ما خود یک احتمال از میان احتمالات دیگر بوده است؟ آیا اصلاً این احتمال، یک احتمال معتبر است یا یک احتمال که می توان به دلایلی نشان دهد که حتماً نمی تواند حقیقت داشته باشد؟ اگر احتمال معتبر است، بقیه ی احتمالات معتبر با چه استدلالی رد شده اند؟ توضیحی که برای اثبات این احتمال داریم، آیا بدون نقص است یا نقاط ابهامی باقی می گذارد؟ باید در مورد همه ی پذیرفته ها این بررسی را انجام دهیم و در صورت اینکه اشکالی در تایید آن پیدا شود باید آن باور از مرتبه ی حقیقت به مرتبه ی احتمال تنزل دهیم  اگر آن احتمال غیر معتبر است یا مدارکی وجود دارد که حقیقت داشتن آن را غیر ممکن می کند، باید بپذیریم حقیقت هرچه بوده، آن احتمالی که به عنوان حقیقت پذیرفته بودیم نبوده است.رهگیری ذهنی: باید فکر کنیم منشا تک تک باور هایی که در ذهن ما وجود دارد را بیابیم. اگر من فکر می کنم حقیقت فلان پدیده اینگونه است، از کجا این فکر در ذهن من آمده است؟ آیا از کسی که قبولش دارم شنیده ام؟ در رسانه ای که معتبر می دانم دیده ام؟ در کتابی خوانده ام؟ خودم فکر کرده ام و به این نتیجه رسیده ام؟ از کجا آمده این فکر؟ آگر باوری در ذهن من به این دلیل ایجاد شده که کسی به من گفته، خود او از کجا می دانسته؟ آیا او خودش آن چیزی را که می گوید واقعاً می داند یا او هم صرفاً چیزی را پذیرفته؟ آیا او اصلاً امکان دانستن این چیزی را که گفته داشته یا نداشته؟ مثلاً کسی که می آید می گوید فلان دارو برای فلان بیماری خوب است، اصلاً پزشک است یا یک آدم عادی؟ به محض اینکه مشخص شود باوری در ذهن وجود دارد که منشا آن کسی است که او هم باورش را بازگو می کرده یا اصلاً امکان بررسی و یا صحت سنجی موضوعی را که بیان می کرده نداشته است، باید آن باور را از مرتبه ی حقیقت به مرتبه ی احتمال تنزل دهیم.بی اعتباری برداشت محیطی: بزرگترین منبع فهم ما از جهان برداشت محیطی است، یعنی چیزهایی که توسط حواس پنجگانه و سایر حواس از محیط درک می کنیم و در ذهن تفسیر می کنیم. بسیاری از آن چیزی که پذیرفته ایم از همین برداشت محیطی آمده اند اما مشکل بزرگی اینجاست که در مقایسه با بزرگی و پیچیدگی بسیار بالای جهان توان بسیار محدودی در درک جهان دارد و فهم آن چندان قابل اعتنا نیست. باور ندارید؟ قبل از طلوع آفتاب به بالای یک تپه یا کوه بروید و تا غروب، خورشید را دنبال کنید، آیا چیزی که شما به چشمان خودتان می بینید این است که زمین حرکت می کند یا خورشید؟ ادراک محیطی شما می گوید زمین بزرگتر است یا خورشید؟ ما می دانیم که این زمین است که به دور خورشید می چرخد و اندازه ی خورشید بسیار بزرگتر از زمین است. اما فهم محیطی به ما چه می گوید؟ آنچه ما با چشم خود می بینیم این است که خورشیدی که ابعاد آن بسیار کوچکتر از زمین به این بزرگی است در حال چرخش به دور آن است! به قول آن دوست صاحب نظریه ی خورشید پشتش به ماست، هر چی (در آسمان) بالا بیاد اون می چرخه! این یک مثال از پرت بودن و سطحی بودن نتیجه ای است که فهم محیطی از حقیقت جهان به ما ارائه می دهد. تمام باور هایی که بر اساس فهم محیطی بوجود آمده اند نامزد بررسی کوانتومی هستند و احتمال زیادی در مردود شدن آن ها در این بررسی وجود دارد.پذیرش غیر قابل تشخیص ها: بعضی از باورهای ما بر پایه ی چیزهایی است که اصلاً قابل تشخیص نیستند اما ما به سادگی در مورد آن ها حرف می زنیم. مثلاً به صورت مداوم می گوییم نظر مردم به فلان شکل است و اینگونه فکر می کنند. نظر مردم یعنی جامعه ای با ابعاد میلیونی چگونه برای یک نفر انسان قابل تشخیص است؟ با برداشت محیطی با توان محدودش؟ یا با برگزاری نظر سنجی های شخصی که دوست و فامیل و آشنا و در و همسایه فلان نظر را دارند؟ اینها همه بی اعتبار هستند و هرگز نمی توانند نشان دهنده ی نظر مردم باشند. در موارد دیگر هم نقاطی هستند که برای ما آدم های عادی مدارکی در دسترس نیست که درستی یا نادرستی یک ادعا را بررسی کنیم و راه دیگری نداریم. اینگونه موارد در دسته ی غیر قابل تشخیص ها قرار می گیرند و ما چاره ای جز پذیرش ابهام و &quot;نمی دانم&quot; در این موارد نداریم. در بهترین حالت در مسائل غیر قابل تشخیص می توانیم بگویم بنا به مدارکی حتماً اینگونه نیست اما نمی توانیم با قاطعیت بگویم حتماً چگونه است.کنترل احساسات: بدون تعارف هر کجا احساساتی بشویم، دیگر عقلمان کار نمی کند. فرقی نمی کند جه احساسی. هیجان،علاقه، عشق، نفرت، خشم، کینه، عصبانیت و... همه و همه احساس هستند و بروز آن ها در ما به این معنا است که ذهن ما به صورت کامل در ساحت ناخوداگاه است و خوداگاهی دیگر قدرتی ندارد. در همچین شرایطی نمی توان کوانتومی فکر کرد که آیا این احتمال می تواند معتبر باشد یا نه! در این حالت همان تفکر طبیعی در ذهن بوجود می آید. حتماً همینه! مگه ممکنه چیزی جز این باشه! در همچین شرایطی استاندارد پذیرش ذهن به شدت پایین می آید و عملاً هر چیزی که تایید کننده ی باور های اوست می پذیرد. این یک متد کلاسیک کنترل ذهن است مثلاً برای قبولاندن یک باور به شخص، ابتدا احساسات فرد را تحریک می کنند سپس چیزهایی می گویند که باور های گذشته ی فرد را تایید می کند سپس آن باور را برای او مطرح می کنند و شخص به سادگی می پذیرد! تمام چیزی که برخی افراد مخ زنی می نامند، اجرایی ابتدایی و سطحی از این سه مرحله است. برای داشتن تفکر کوانتومی، نباید اجازه دهیم هیچ چیزی احساسات ما را تحریک کند یا ما را هیجان زده و عصبانی کند. کسی هم که به دنبال تحریک احساسات ماست، به دنبال هدفی است که اگر ذهن ما در ساحت خوداگاه باشد و تفکر ما کوانتومی، به آن نمی رسد.اگر کوانتومی فکر نکنیم چه؟می توانیم به همین روش تفکر طبیعی ادامه دهیم، اتفاقی نمی افتد. منتها همانطور که پیشرفت علم از &quot;حتماً اینگونه است&quot; به &quot;احتمالاً که اینگونه باشد&quot; بوده است، اگر ما می خواهیم فکرمان را پیشرفت دهیم چاره ای جز حرکت به سمت تفکر کوانتومی نداریم. با پیچیده تر شدن مداوم جهان تفکر طبیعی که با تکیه بر فهم محیطی و باورهای بر اساس اعتبار افراد کار می کند، روز به روز کارایی خود را در فهم جهان از دست می دهد و در واقع مدت ها است که از دست داده اما ما این ساختار فکری را ول نمی کنیم چون از عدم وجود و جایگزین کردن آن می ترسیم. از زیر سوال رفتن باورهایمان می ترسیم. از اینکه بر ما روشن شود افراد، رسانه ها و در کل مراجعی که آن ها را معتبر می دانستیم، حرف های بی اساسی زده اند و ما در یک استاندارد پذیرش نازل اجازه داده ایم ذهنمان توسط آن ها شکل بگیرد و به سمت خاصی هدایت بشود، وحشت داریم. این ترس ها بزرگترین مانع حرکت به سوی تفکر کوانتومی است و نتیجه ی آن دور شدن روز به روز فهم ما از حقیقت و کاهش توان ذهن ما در درک جهان است.این نوشته اکنون در کانال تلگرام &quot;عمیق در ذهن&quot; هم قابل دسترسی است:https://t.me/deeep_in_mindسایر نوشته های پرونده ی پیچیدگی:چرخه ی بی پایان پیچیدگیچرا در مقابل شانس کوریم؟</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Tue, 25 Oct 2022 01:15:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهنگ اعتراض</title>
                <link>https://virgool.io/@khashayarmonem/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6-qg4y9mzekwi0</link>
                <description>اینکه شما از چیزی ناراحت هستید، خشمگین هستید، به چیزی اعتراض دارید و می خواهید به خیابان بروید و نارضایتی خود را ابراز کنید، کوچکترین حقی برای شما ایجاد نمی کند که به اموال عمومی یا خصوصی کوچکترین آسیبی بزنید، یا به افراد به هر دلیلی به هر میزان تعرض کنید، یا به پلیس حمله کنید! اگر این کارها را انجام دادید، مجرم هستید و اگر شما را دستگیر کردند و مجازات کردند، این چیزی است که محق آن هستید، حتی اگر شما در موضوعی که به آن معترض هستید کاملاً در موضع حق باشید و طرف مقابل ناحق.اگر شما در حال اعتراض هستید و در این میان افرادی اقدام به آسیب زدن به اشخاص و اموال یا اقدامات خطرناک مانند استفاده از اسلحه ی گرم یا سرد یا پرتاب مواد آتشزا کردند، شما خودتان باید آن افراد را از جمعتان بیرون کنید و با صدای بلند اعلام کنید اینها از شما نیستند و اقدامات آنها مورد تایید شما نیست! اگر این کار را نکردید، خواه ناخواه این اقدامات به نام شما نوشته می شود و شما اغتشاشگر هستید چه برسد به اینکه برای این گونه افراد کف و سوت بزنید و آنها را تشویق کنید! تایید اقدام خشونت بار، خود عین خشونت است.حمله به آمبولانس، ماشین آتش نشانی و سایر وسایل امدادی، جنایت است! جدای از اینکه شما در دنیای ذهنی خودتان چه توجیهی برای آن می تراشید! واضح است که هرگونه اختلال در روند امداد باعث بالا رفتن احتمال آسیب رسیدن به افرادی می شود که در همین لحظه به کمک فوری نیاز دارند.در همه ی آن کشورهایی که شما آبادشده و زیبا و آزاد و پیشرفته می پندارید، ورود که نه، نزدیک شدن به حریم پاسگاه پلیس یا پایگاه های نظامی به واکنش کشنده ی دولت های دموکراتیک این کشورهای خیلی نایس می انجامد، چه برسد به حمله به آن! دلیل آن هم روشن است زیرا سقوط این مراکز و افتادن اسلحه و مهمات موجود در این مکان ها در دست کسانی که حتماً افراد عادی نیستند، موجب پیش آمدن فجایع خونباری غیر قابل اجتنابی می شود که امکان جلوگیری از وقوع آنها دیگر امکان پذیر نخواهد بود و تنها راه جلوگیری از کشته شدن بی حساب صدها یا هزاران نفر با این اسلحه ها ممانعت از ورود افراد غیر مجاز به داخل این مکان ها است. حتی اگر به قیمت کشته شدن این افراد تمام شود. این جبر اداره ی کشور است و ربطی به نوع حکومت و صفاتی که شما ممکن است به آن نسبت دهید ندارد.پلیس، انسان است. و مانند هر انسان دیگری به صورت ناخوداگاه از خود دفاع می کند. اگر پلیسی ببیند که افرادی با سنگ و آجر و قمه و تبر به سوی او می آیند یا بر بالای او دارند در مورد چگونه به زنده زنده به آتش کشیدنش صحبت می کنند هرگز نمی توان انتظار داشت که از اسلحه اش استفاده نکند و به سمت مهاجمان شلیک نکند. در همان کشورهای &quot;کیلی نایس&quot; از نظر برخی ها خیلی قبلتر از این مراحل پلیس طرف را گلوله باران کرده و با افتخار از امن کردن جهان با از بین بردن یک جانی صحبت می کند.اینکه شما می خواهید به صورت مجازی اعتراض خود را نشان دهید، هرگز به شما اجازه نمی دهد به افراد دیگر تهمت و نسبت ناروا بزنید یا با کلمات آزاردهنده و فحاشی به آن ها فشار روانی وارد کنید یا عقاید آنها را جرم بدانید و به آنها وعده ی مجازات خشونت بار در &quot;فردای آزادی!!!&quot; بدهید. این کار ها تعرض ظالمانه ی بی رحمانه به افراد است.اینکه شما معترض هستید، هرگز به شما اجازه نمی دهد ادعاهای بی سند و مدرک کنید یا اگر کسی همچین ادعاهایی کرد آنهم ادعاهایی که این روز ها می شود، شما آن ها را پخش کنید. پخش کردن یک دروغ باورپذیر برای مردم بسیار آسان است اما ثابت کردن دروغ بودن آن برای تمام کسانی که باورکرده اند، بسیار مشکل و عملاً غیر ممکن است و در ذهن افراد باقی می ماند و قضاوت آنها را به خطا می برد. و شمایی که در نشر آن دروغ دست داشتید، مسئول این اتفاق هستید.و در پایاناگر شما به هر دلیلی و با هر توجیهی وقوع خشونت را به شدید ترین شکل و با بلندترین صدا محکوم نمی کنید و در برابر آن ساکت هستید، تنها یک علت دارد و آن این است که در اعماق وجود شما، در زیر این کت و شلوار و کروات و لباس های زیبا و چهره های خوشتیپ و عنواین دکتر مهندس و بنیان گذار و سنیور و صحبت از حقوق مردم و دموکراسی و آزادی خواهی و پرستیژ و شخصیت و سایر این لایه ها، موجودی زندگی می کند که نه تنها از خشونت منزجر نیست، بلکه عاشق خشونت است و اعمال آن را برای خودش و رفقا علیه مخالفان را کاملاً جایز و مشروع می داند و اگر روزی مصلحت حفظ ظاهر و آبرو پیش خانواده و کار و جامعه کنار برود، مشتاق اعمال خشونت است از انجام دادن آن کیف می کند! منتها اگر از سایر افراد خشونتی سر بزند ناگهان وجدان خفته اش بیدار شده و به صورت خلق الساعه حق طلب و دادخواه و مدعی عدالت می شود. این موجود خطرناک است. این موجود را باید کشت قبل از آنکه بخواهد کشته شدن افراد را برای ما توجیه کند.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Sun, 16 Oct 2022 13:06:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت های دیروز: 1</title>
                <link>https://virgool.io/@khashayarmonem/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-1-daerpok5m3t8</link>
                <description>آنچه می خوانید، مجموعه پست هایی است که می خواستم در واکنش به وقایع اخیر در لینکدین بنویسم. اما به دلیل حجم بالای احساسات و هیجانی بودن فضا در روز های اخیر، چیزی ننوشتم تا در زمان مناسب، مخاطب با آرامش و هیجان کمتر، ظرفیت بالاتری از عقلانیت را در اختیار داشته باشد و بتواند منظور را بهتر درک کند. ما چه خوشمان بیاید چه نیاید، هیچ عقلانیتی در احساسات (هر نوع احساسی شادی، خشم، هیجان، غم و...) وجود ندارد و نمی توان با کسی که ذهنش در تسلط احساسات است، انتظار داشت بتواند با سطح درخشانی از عقلانیت، درست و غلط و خوب و بد را تشخیص دهد.این یاددشت های به ترتیب در اکانت شخصی من در لینکدین منتشر خواهند شد و برخی از آن ها در واکنش به نظرات و مواضعی است که از کاربران آنجا دیده ام و در کل خطاب به افرادی است که در اعتراضات شرکت کرده اند  یا از آن حمایت می کنند.بهشت خشمانهدر روز های اول شروع اعتراضات اخیر، دوباره همان حرف های آشنا به گوش رسید: پیش به سوی آزادی و فردایی بهتر، پیش به سوی خوشبختی و سعادت، پیش به سوی آرامش و آزادی و رفاه. پیش به سوی بهشتی بی عیب و نقص و زیبا که همگان از شدت فوران شعف زندگی در این اَبر آرمانشهر ذوق مرگ شوند. اصلاً آخرت و این حرف ها چیه؟ خدا هم باید بیاید بهشت ساختن را از ما یاد بگیرد!باشه، پیش به سوی همچین بهشتی، من اولین نفر پایه ام کشور ما تبدیل به همچین بهشتی شود. چی لازمه که همچین اتفاقی بیافته؟ من هر چی بتونم انجام می دم! خب اولین قدم چیه؟ اعتراض؟ براندازی؟ باشه! انجام بشه! اما در روزهای اول شروع اعتراضات که مقدمه ی ایجاد این بهشته، اتفاقاتی مثل آسیب به اموال خصوصی و عمومی، تعرض به افراد، آتش زدن پرچم و قرآن و مسجد و حمله به آمبولانس و ماشین آتشنشانی و قمه کشی و لات بازی و جفت پا رفتن تو شیکم هر کی که احتمالاً از ما نیست و... اتفاق می افته. مطمعنی داریم به سمت بهشت می ریم؟ راستش من شک دارم رفیق! این بهشته، قراره از تو این انفجار خشونت عریان افسار گسیخته در بیاد؟ فکر نمی کنم ها! یعنی خشونت هیج جوره نمی تونه پایه ی این بهشتی باشه که دارید وعده اش رو می دید! اون جهنمه که می تونه بر پایه ی خشونت برپا بشه! به من نگید نه این ها از ما نیستن، کار خودشونه، من که این کار ها رو نکردم و... در همین لینکدین چندین بار دیدم افرادی که خود را &quot;مردم&quot; می نامند، حواله به روز حساب و تیر چراغ برق و می دهند! شمایی که خشونت رو در هر شکلی جدای از اینکه فاعلش کیه و با چه انگیزه ای انجام شده و روی چه کسی تاثیر گذاشته، محکوم نمی کنی، داری ازش حمایت می کنی! حتی اگر کامل سکوت کنی. تو نمی تونی معترض به خشونت باشی ولی خودت حامی خشونت بسیار شدیدتر از چیزی باشی که بهش معترضی! چه برسه به اینکه بعضی ها میان می گن آخیش، حقش بود! دلمون خنک شد! به به، بنازم به این غیرت!اگر معنای غیرت در این بهشت شما، اعمال شدیدترین خشونت علیه کسانی باشه که به هر دلیلی بنیان گذاران این بهشت ازشون خوششون نمیاد، من نیستم. کسانی به خودشون اجازه می دن چون به هر دلیل درست و غلطی از حجاب خوششون نمیاد، چادر یک خانم رو از سرش بکشن یا افراد رو گردن بزنن و زنده زنده به آتش بکشن و عمداً با ماشین زیر بگیرن، نه تنها نمی تونن رفاه و آزادی و آرامش و... بیارن، که حتی یک وضعیت معمولی رو هم نمی تونن بوجود بیارن، اگر جهنم بوجود نیارن! چه برسه به بهشت.دیکتاتور های آب ندیده&quot;لینکدین یک شبکه ی اجتماعی تخصصی است! اما هر کسی تصور می کند این محتوا جنبه ی تخصصی ندارد، آنفالو کند&quot;&quot;هر کسی با محتویات این پست موافق نیست، بلاک کند&quot;این حرف ها و حرف های مشابه عنوان پست هایی بود که برخی از افراد در این چند روز برای اعلام مواضع شان در مورد اعتراضات اخیر نوشته بودند. برخی دیگر پا را از این فراتر گذاشته بودند و هر کسی را که تصور می کردند کوچکترین زاویه ای با اندیشه های &quot;آزادمنشانه&quot; خودشان.. ببخشید &quot;مردم&quot; داشتند درجا بلاک می کردند و آن افراد را به دوستان شان به عنوان لیست بلاکی ها معرفی می کردند! افرادی هم فتح بابی جدید در حوزه ی روانشناسی کردند و فرمودند &quot;هر که در این روز ها مثل من نیست مشکل روانی دارد!&quot;شما، شمایی که این روزها بلاک بیشترین کاری است که در اینترنت انجام می دهی، می خواهی برای ما آزادی بیاوری؟ جداً؟! شمایی که انقدر تحمل و روا داری پایینی داری که مواجهه با اندیشه ی غیر همسو که نه، حتی کمی زاویه با خودتان را درجا حذف می کنی، اگر در راس قدرت بودی چه می کردی؟ الان که قدرت شما در حد یک اکانت شبکه ی اجتماعی است، داس بلاک را در دست گرفته اید چشم بسته و بی هوا در حال حذف دیگرانی هستید که شما را تایید نمی کنند. بعد با این تفکر حذفی که هیچ راهی جز از دور خارج کردن و خفه کردن صدای دیگران نمی شناسی، آمده ای به خفقان اعتراض می کنی و مرگ بر دیکتاتور می گویی؟ شما خودت از دیکتاتوران کلاس جهانی هستی که حتماً در رقابت با دیکتاتوران برجسته، رقیب سنگین وزنی برای آنان خواهی بود! اونها زمانی که قدرتی نداشتند آدم عادی بودند و قدرت آن ها را اینگونه کرد، شما که هنوز هیچی نشده روی آن ها را سفید کرده ای و برای آن ها مَستِر کِلَس سرکوب دگر اندیشان در همین لینکدین برگزار کرده ای!دمت گرم! قرار ما فردای طلوع خورشید بعد از این همه شب دم تیر چراغ برق و تماشای بلاک ابدی! ولی برای ما ژست آزادی خواهی نگیر لطفاً! تویی که خودت را مبدا راستی و درستی و سلامت روان و وجدان و شرف و آبرو و میهن پرستی و خودِ خودِ مردم می دانی و  از طرف میلیون ها انسان بدون رضایت آنها اظهار نظر می کنی و دیگران را با سنجیدن فاصله شان تا خودت قضاوت می کنی هیچ ربطی به آزادی نداری به این افراط گرایی می گویند که اتفاقاً دقیقاً در مقابل آزادی است.آزادی یعنی یه چیز تو بگویی، یه چیزی من بگویم یه چیزی دیگری بگوید! نه این که تو هر چه بخواهی بگویی اما دیگران به جرم تکرار نکردن و یا تایید نکردن تو حذف شوند یا با حملات روانی مانند نسبت دادن صفت های ناروا مثل بی غیرت، بی شرف و روانی و... سرکوب شوند! آزادی هرگز شبیه چیزی که تو هستی، نیست.خدایان عصر مدرندر زمان باستان خدایان بسیاری وجود داشت. از روم در غرب گرفته تا سومر و هند و چین در شرق. اما این خدایان چه کسانی بودند؟ آیا موجودات موهوم فرضی بودند یا &quot;فرازمینیان باستان&quot; که از سیاره های دور و نزدیک آمده بودند؟ گزینه ی سومی هم وجود دارد و آن اینکه این خدایان، انسان هایی معمولی بودند مانند بقیه ی انسان ها اما برای اینکه بتوانند توده ی جمعیت را کنترل کنند خود را خدا و مقدس نامیده بودند با استفاده از پدیده های ناشناخته ی طبیعی برای عموم مردم در آن زمان، آنها را مسخ قدرت نداشته ی خود می کردند.کدامیک از این نظریات در مورد خدایان عصر باستان درست است؟ اهمیتی ندارد! آنچه مهم است این نکته است که با وجود پیشرفت فهم بشر و وارد شدن به عصر مدرن، این خدایان از بین نرفته اند، بلکه به شکلی دیگر بازگشته اند. خدایانی مقدس و غیر قابل تردید، با بندگانی مومن و مطیع که کوچکترین خدشه ای را بر اعتبار خدایشان بر نمی تابند. پیروانی که فرمان خدای را بی چون و چرا فوراً اجرا می کنند و کوچکترین شکی به وحی الهی پاک از خطا و لغزشی که به گوش جان شنیده اند نمی کنند...باور ندارید؟ ویدئوی این پست را مشاهده کنیدچقدر ما بدبختیم که سلبریتی ها تبدیل به خدایان عصر مدرن شده اند! افرادی عموماً بی مایه و تهی و پوچ که به اعتبار مهارت در حرفه ای عامه پسند و البته شهرت، تبدیل به مرجع بخشی از جامعه شده اند و همچون یک قدیس اطاعت می شوند. چرا؟چون او یک انسان با سطح علمی یا عقلی بسیار بالا و استثنائی است؟ خیر!چون فهم عمیقی درباره ی هر آنچیزی که در مورد آن حرف می زند دارد؟ خیر!صرفاً به این دلیل که خواننده، بازیگر، مجری، فوتبالیست یا چیز دیگری مانند این ها است!من نمی گم این کار ها بی ارزشه یا اشتباهه! حتماً آدم برای اینکه بتونه بازیگر خوبی بشه باید تلاش بسیار زیادی کنه و راه طولانی رو طی کنه خوانندگی همینطور. یک عمر ورزشکار حرفه ای بودن و سال ها در سطح ملی و جهانی بازی کردن حتماً خیلی دشواره و کار هر کسی نیست. اما سلبریتی هر چقدر هم در حرفه ای که به دلیل آن &quot;سلبریتی&quot; شده، ماهر و استاد باشد، هرگز به این معنی نیست که در سایر موارد هم جایگاهی هم سطح حرفه ی خود دارد! بازیکنان بزرگ جهان ها را پشت سر هم دریبل زدن هرگز برای کسی شعور سیاسی و اجتماعی نمی آورد! خیلی زیبا تحریر زدن و تسلط  بی نظیر روی صدا کسی را نظریه پرداز ساختار سیاسی نمی کند! خیلی عالی در نقش فرو رفتن و طبیعی بازی کردن کسی را رهبر جنبش نمی کند! داشتن تعداد فالوور نجومی در فلان شبکه ی اجتماعی، کسی را نماینده و سخنگوی مردم نمی کند! اینکه کسی در زمینه ای ماهر است هرگز به این معنا نیست که در بقیه ی زمینه ها هم حرفی برای گفتن دارد. آن هم زمینه هایی بسیار عمیق و وسیعی مثل سیاست که حضور در آن نیاز به سال ها فعالیت مستمر و سطح بالایی از دانش و فهم عمیق از مسائل مختلف دارد! یک سلبریتی چقدر وقت و توان ذهنی داشته که علاوه بر تخصص خودش، بتواند در ده ها زمینه ی دیگر هم به مقام نظریه پردازی و ارائه ی را حل های تخصصی برسد؟تمام موجودیت سلبریتی، به اعتباری است که در میان طرفدارانش دارد. اگر او احساس کند طرفدارانش به سمتی حرکت می کنند، او برای اینکه فردا هم سلبریتی باقی بماند چاره ای جز حرکت به همان سمت ندارد. مواضع سلبریتی بهترین خروجی یک ذهن درخشان نیست، ناشی از هراس او از جاماندن از موج هایی است که می داند با سوار شدن بر آن ها، ارتفاع گرفته. اگر این موج به سمتی باشد که مثلاً &quot;درود بر خامنه ای&quot; گفتن را از سلبریتی طلب کند، شک نکنید تک تک این افراد حتی آن هایی که امروز موضعی کاملاً مخالف گرفته اند در اول صف با بلندترین صدا همچین مواضعی خواهند گرفت و اسم این ناپایداری عقیدتی را &quot;طرف مردم بودن&quot; می گذارند!به خدایی گرفتن و اطاعت کردن و دنبال کردن همچین موجود مفلوک و بی چاره ای، آیا چیزی جز توهین به شعور خود است؟ ما باید عقل خود را تعطیل کنیم از انتخاب مواد آرایشی و بهداشتی گرفته تا فهم سیاسی به همچین موجودی تکیه کنیم؟ خروجی جنبشی که رهبران و نظریه پردازان آن سلبریتی، این خدایان بی مایه ی عصر مدرن باشند به چه خواهد بود؟حتماً جالب نخواهد بود!طوفان در فنجای چای!هشتگ #مهسا_امینی میلیونی شدهشتگ #مهسا_امینی در صدر توئیتر فارسی قرار گرفتهشتگ #مهسا_امینی رکورد توئیتر فارسی را شکستهشتگ #مهسا_امینی در صدر هشتگ های توئیتر قرار گرفتهشتگ #مهسا_امینی رکورد بیشترین هشتگ توئیتر را شکستهشتگ #مهسا_امینی رکورد بیشترین هشتگ تاریخ اینترنت را شکست!خب که چی؟ برای ما که با برنامه نویسی سر و کار داریم و یاد گرفتیم به جای نگاه کردن به مورد، کلیت رو نگاه کنیم این اعداد چیزی نیستند که باید به آن نگاه کرد! چیزی که باید به آن نگاه کرد این است که کل کاربران فارسی زبان جایی مثل توییتر چقدره؟ و نسبتش به کل جمعیت چقدره؟ این عدد برای توییتر 2 میلیون حساب کاربری است! یعنی کل حساب های فارسی زبان توییتر در حالتی که هر نفر فقط یک حساب داشته باشد و حساب های فیک و بات و سازمانی و... وجود نداشته باشد، تنها 2.3% از مردم در آن حضور دارند! در حالی که همه ی ما می دانیم که اینگونه نیست و رقم واقعی کمتر از این مقدار است اما ما با یک سو گیری مغرضانه تصور می کنیم که 2.5% مردم ایران در توییتر حضور دارند. و منظور تک تک آن ها از استفاده از هشتگ #مهسا_امینی بیان اعتراض است و حالات دیگری مانند بیان نظرات یا بحث در این موضوع یا چیز دیگری نیست. خب نظر 97.5% بقیه ی مردم چیست؟ یعنی نظر 2.5% از جامعه در مورد 97.5% بقیه چه می گوید؟ چه خوشتان بیاید چه نه، هیچ چیزی نمی گوید. هیچی! چرا؟ چون تعمیم، در یک ترکیب همگن ممکن است. اگر ترکیبی &quot;مانند اعضای یک جامعه با ابعاد میلیونی&quot; نا همگن باشد، هیچ امکانی برای تعمیم وجود ندارد. تحت هیچ شرایطی! تعداد بالای هشتگ در توییتر فارسی فقط نشان دهنده ی داغ شدن یک موضوع در بین 2.5% جامعه است نه هیچ چیز بیشتر! انگلیسی ها برای این حالت اصطلاحی دارند: طوفان در فنجان چای!تازه ما امکان استفاده از بات و اجاره ی فله ای اکانت و عملیات سایبری بازیگران مختلف و... رو کلاً نادیده گرفتیم نسبت کاربران رو هم بیشتر از رویایی ترین حالت در نظر گرفتیم! ولی از چیزی هیجان زده شدیم که اصلاً معنایی ندارد حتی اگر کاملاً طبیعی باشد. وقتی ابعاد جامعه میلیونی باشد، فعالیت درصد کوچکی از جامعه می توانند  نمایش شدیدی داشته باشد و اینطور به نظر بیاید که کلیت جامعه در حال انجام فعالیت است. اما نیست! همین درصد کوچک از مردم می توانند کل خیابان های اصلی شهر بزرگی مثل تهران را طوری پر کنند که تا چشم کار می کند آدم باشد! اما این حتماً زیاد نیست، بلکه چشمگیر است. یعنی ذهن انسان با استفاده از بضاعت اندک ادراک خود از جمعیت که میراث دوران غارنشینی است، یک میلیون نفر و حتی بسیار کمتر مانند ده هزار نفر یا حتی هزار نفر را هم &quot;زیاد&quot; می فهمد و این محاسباتی که ما انجام دادیم که حتی چند میلیون هم به نسبت کل جمعیت اندک است را به آسانی متوجه نمی شود. و از همینجا تحلیل های هیجانی شکل می گیرد که مردم (یعنی بیش از 56 میلیون نفر!) اینگونه فکر می کنند و فلان نظر را دارند و تغییر بزرگ نزدیک است و... چندین دهه است که این تحلیل ها به واقعیت نمی پیوندند.پی نوشت شاید برای مردم عادی عجیب باشد اما برای ما که در حوزه ی برنامه نویسی فعال هستیم عجیب نیست که بات هایی وجود داشته باشند که بتوانند در ابعاد نجومی کار هایی انجام دهند مانند بات هایی که یک هشتگ را داغ کنند در ادامه شبه کدی از این نوع بات ها را قرار می دهم:superExtremeHugeSpacyLong count = ۴۱۷,۳۲۰,۰۰۱,۳۲۵,۵۰۴,۰۰۲,۱۰۹ for (int i = 0 ; i &lt;= count ; i++){        if(soWiered()){                      //continue                 }  twitte(&quot;#sample_hashtag&quot;) } twitte(&quot;man adamam be joone kodam!&quot;)</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Sun, 02 Oct 2022 01:15:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پورن، هرگز هرگز هرگز</title>
                <link>https://virgool.io/habit123/%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%86-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-rwzjaejclt98</link>
                <description>صنعت هرزه نگاری جنسی یا چیزی که اصطلاحاً پورن نامیده می شود. یکی از گسترده ترین، پرسود ترین و پر طرفدار ترین صنایع موجود در جهان است. محتوای پورن از داستان های تخیلی تا رمان های اروتیک، از عکس ها کلیپ های آماتور تا فیلم های حرفه ای با استاندارد های سطح بالا، از مجله و انیمیشن و بازی و چت زنده با ... تا حضور در فیلم های سینمایی غیر پورن به دلایل و بهانه های مختلف، همه و همه بخشی از این صنعت پرسود بدون محدودیت در سرتاسر جهان هستند. قبح برهنه نمایی کاملاً در جوامع غربی شکسته شده و کسی از لخت بودن شرمسار نیست. وضعیت ناهنجاری های جنسی که هم روشن است. اما اینجا در این نوشته من قصد بازخوانی آنجه در غرب می گذرد یا بررسی مختصات صنعت پورن نیست. قصد من روشن کردن ضرر ذاتی محتوای پورن برای انسان بر اساس چگونگی کارکرد ذهن انسان مستقل از سن و جنس و کیستی، جدای از توجیحات شرعی و مذهبی و عرفی و اخلاقی و استفاده از ملامت های روانی برای بر حذر داشتن است. چطور؟
ذهن انساندر ذهن انسان چندین ساحت وجود دارد که قبلاً در اینجا به صورت خلاصه در موردشان صحبت کرده ام. اما برای پیش برد بحث لازم است این ساحت ها را دقیق تر بررسی کنیم:غریزه: پایه ای ترین ساحت ذهن انسان که اتفاقاً تمرکز بحث ما روی آن است شامل انگیزاننده هایی برای بقا با منشا بیولوژیک است. در ادامه ساحت غریزه را دقیق تر بررسی خواهیم کردناخوداگاه: بخش بزرگی از ذهن ما را تشکیل می دهد و ذهن ما به صورت طبیعی در این ساحت قرار دارد. این ساحت از غریزه تا ساحت خوداگاه را پوشش می دهد و خود دارای سطوح و کارکردهای متفاوتی است. برای مثال وقتی شما در حال رانندگی هستید اما مشغول تفکر به یک موضوع مهم هستید و اصلاً متوجه نمی شوید چطور رانندگی کردید و کی رسیدید، این ناخوداگاه شماست که در حال رانندگی است و اتفاقاً کارش به درستی انجام می دهد وگرنه شما هرگز فرصتی برای فکر کردن نداشتیدخوداگاه: وقتی شما روی یک مسئله ی سخت ریاضی تمرکز می کنید و تلاش می کنید آن را حل کنید، ذهن شما در ساحت خوداگاه است. تمام عملکردهای منطقی و آنچه هوش می نامیم در این ساحت قرار دارند. خوداگاه تنها ساحت ارادی ذهن استهمانطور که گفته شد، در حالت طبیعی ذهن انسان در ساحت ناخوداگاه قرار دارد یعنی در همین لحظه که شما در حال خواندن این نوشته هستید، این ناخوداگاه شماست که می خواند نه خوداگاه شما. چرا؟ زیرا شما خواندن بلدید. کودکی که خواندن و نوشتن بلد نیست، با خوداگاهش می خواند اما به محض این که یاد بگیرد مانند دیگران ناخوداگاهش وظیفه ی خواندن را بر عهده می گیرد. اما بحث اصلی ما در این جا چیز دیگری است. چه زمانی ذهن به ساحت غریزه می رود؟ اصلاً وقتی می گوییم ذهن به فلان ساحت می رود یعنی چه؟وقتی می گوییم ذهن در ساحت مثلاً ناخوداگاه است، یعنی ساحت ناخوداگاه بر ذهن حاکم است. این به آن معنی نیست که سایر ساحت ها کلاً خاموش می شوند یا فعالیت شان متوقف می شود. بلکه به این معنی است که ساحت حاکم، در نهایت ذهن را کنترل می کند و خروجی رفتار انسان توسط این ساحت تعیین می شود. پس وقتی ذهن شما در ساحت خوداگاه است و مشغول حل یک مسئله ی سخت، ناخوداگاه شما نیز فعال است وگرنه هیچکدام از عملکرد های ذهنی شما که به نظرتان خیلی بدیهی هستند اصلاً کار نمی کردند مانند نشستن، خواندن، نوشتن و حتی نفس کشیدن و... پس در هر زمانی جدای از اینکه ذهن در کدام ساحت است، تمام ساحت های دیگر فعال و مشغول فعالیت هستند اما متوجه فعال بودنشان نیستیم. زیرا آن چیزی که فهمیدن می نامیم، درک خوداگاه ماست یعنی وقتی متوجه رانندگی ساحت ناخوداگاه می شویم که خوداگاه ما متوجه شود مدت زمان طولانی رانندگی کرده ایم و اصلاً به یاد نداریم چطور یک فرایند فکری به پیچیدگی رانندگی در تمام طول مسیر به درستی و با دقت لازم انجام شده است. پس تمام ساحت های ذهن همواره فعال هستند اما در آن واحد، یکی از آن ها کنترل ذهن را در دست دارد و بقیه در پس زمینه فعالیت می کنند. بنابراین ساحت غریزه هم همواره فعال است و مشغول کار اما ما به جز زمانی که ذهن به ساحت غریزه می رود، متوجه فعالیت آن نیستیم.از سوی دیگر، غریزه همواره با ناخوداگاه اشتباه گرفته می شود مرز دقیق بین غریزه و ناخوداگاه علیرغم شباهت بسیاری که باهم دارند این است که ناخوداگاه با وجود نا خود اگاه بودن در نهایت آگاهی دارد اما غریزه هیچ آگاهی ندارد. هرچند توان فکری در ناخوداگاه بسیار محدود تر از خوداگاه است اما در نهایت با فهم آگاهانه کار می کند اما غریزه با فهم بیولوژیکی رفع نیاز (ارضا) کار می کند. یعنی چه؟ یعنی امروز ما می دانیم غذا چیست، قند چیست، چربی چیست، فرایند هضم غذا چگونه است ضرورت خوردن غذا برای ادامه ی حیات چیست (فهم خوداگاه) اما انسان اولیه هیچکدام از این ها را نمی دانسته و برای ادامه ی حیات لازم بوده به صورت غریزی وادار به خوردن غذا شود وگرنه اصلاً حیات نابود می شد. از این رو هنگامی که بدن شما نیاز به غذا پیدا کند، مکانیزم های بیولوژیکی حس گرسنگی را در شما بوجود می آورند. از آنجایی که در ساحت غریزه بحث بر سر بقا است، انگیزاننده باید قوی و در صورت لزوم آزاردهنده باشد وگرنه اگر حس گرسنگی به اندازه ی کافی شما زجر ندهد، ممکن است اصلاً به سمت غذا خوردن نروید و از گرسنگی بمیرید! هیچکس به شما نگفته که غذا خوردن از راه دهان است. حتی نوزاد هم به صورت غریزی، دهانش را به سینه ی مادر نزدیک می کند نه گوشش یا چشمش را. با خوردن غذا مکانیزم پاداش با ایجاد لذت فعال می شود این پاداش باید به تناسب ضرورت نیاز باید میزان زیادی داشته باشد تا شما برای تکرار این کار در آینده انگیزه داشته باشید. سپس با تامین نیاز بدن به غذای کافی، گرسنگی و همچنین لذت غذا خوردن از میان می رود. پس غریزه هم مانند یک ترموستات، مکانیزم قطع خودکار دارد وگرنه انسان به صورت بی پایان به غذا خوردن ادامه می داد و در اثر آن می مرد! برای تشنگی هم همین اتفاق می افتد. پس با بوجود آمدن نیاز های مربوط به بقا ذهن به ساحت غریزه می رود و با ارضا غریزه، به حالت عادی بر می گردد.بنابراین تا اینجا می توانیم نقشه ی کوچکی از ذهن به شکل زیر بکشیم:غریزه: ناآگاه/غیر ارادیناخوداگاه: آگاه/غیر ارادیخوداگاه: آگاه/ارادیامر جنسیهمانطور که همه می دانیم، امر جنسی در ساحت غریزه ی ذهن قرار دارد یعنی از آنجایی که اگر انسان به امر جنسی مبادرت نورزد، نسلش منقرض می شود و خود انسان هم از این مسئله آگاه نیست لازم بوده تا امر جنسی ماهیتی غریزی آن هم با بالاترین پاداش (لذت) را داشته باشد تا بقای نسل بشر به صورت طبیعی تضمین شود. به خودمان انسان های مدرن با این همه دانش نسبت به هزاران سال پیش نگاه نکنیم انسان های اولیه حتی از ارتباط رابطه ی جنسی با بارداری هم بی خبر بودند و بارداری زن را مستقل از مرد تصور می کردند.مانند سایر مکانیزم های غریزی دیگر که بیان شد، امر جنسی هم به همین شکل کار می کند. اما اینجا تفاوت مهمی وجود دارد. اگر شما گرسنه باشید، با فکر کردن به غذا یا دیدن عکس آن سیر نمی شوید. اما اگر از لحاظ جنسی نیاز داشته باشید، می توانید بدون دسترسی به رابطه ی جنسی از طریق فیلم یا عکس شهوت انگیز ارضا شوید! اینجا جایی است که صنعت پورن متولد می شود. یعنی کسانی که محتوای پورن تولید می کنند می توانند از یک نقطه در یک زمان باعث ارضای غریزه ی هزاران نفر در سرتاسر جهان تا زمان نا محدود شوند. چیزی که صنعت غذایی خوابش را هم نمی تواند ببیند که با تولید مثلاً 100 پرس غذا در یک نقطه بتواند هزاران نفر را در سرتاسر جهان سیر کند.خب اشکال پورن چیست؟ دقیقاً چه مشکلی دارد؟کارکرد ذهن در پیشا خوداگاهدر ساحت خوداگاه، ذهن می تواند به روش های متفاوتی عمل کند. استنتاج کند، استدلال کند، با استفاده از روش های منطقی با مسائل رو به رو شود و... اما اوضاع در ساحت های پیشا خوداگاه یعنی غریزه و ناخوداگاه اینگونه نیست. اجازه دهید با مثالی از ساحت ناخوداگاه پیش برویمفرض کنید شما می خواهید دوستان تان را به یک کافه دعوت کنید. چندین کافه در ذهن شما وجود دارند. کدام کافه را انتخاب می کنید؟ کافه ای که تجربه ی بهتری از آن نسبت به بقیه در همه ی زمینه ها دارید. خیلی ساده، شما مقایسه کردید. زیرا این تمام کاری است که ذهن در ساحت های پیشا خوداگاه می تواند انجام دهد. نه فقط در انتخاب کافه، ناخوداگاه شما همواره در حال مقایسه است، از لباسی که انتخاب کرده اید گرفته تا رفتاری که با افراد مختلف می کنید همه و همه نتایج مقایسه هایی است که ذهن شما در ساحت ناخوداگاه کرده است. چرا به جز مقایسه کار دیگری نمی کند مثلاً مثل خوداگاه استدلال نمی کند؟ زیرا توان فکری در ساحت های پیشا خوداگاه بسیار محدود است و ذهن عملاً چاره ای جز مقایسه ندارد.خب کمی در ماهیت مقایسه دقیق شویم. بیاد دارم در ترم های اول دانشگاه مسئله ی برنامه نویسی به ما داده بودند که بدون استفاده از آرایه (یعنی تعدای متغیر هم جنس) تعداد نا معلومی عدد بگیریم و بزرگترین آن ها را مشخص کنیم. راه حلی به ذهن ما نرسید و در آخر استاد راه حل را اینگونه بیان کردبرنامه برای بار اول یک عدد بگیرد و آن عدد را بزرگترین در نظر بگیرد. در دفعه های بعد عدد ورودی جدید را با عدد قبلی مقایسه کند اگر بزرگتر بود، عدد جدید را به عنوان بزرگترین در نظر بگیرد و اگر کوچکتر یا مساوی بود همان عددی قبلی را بزرگترین بداندکمی به همان مثال کافه فکر کنید، آیا ذهن شما کاری متفاوت با راه حلی که استاد برنامه نویسی به ما گفت انجام داده؟ یعنی شما فرضا قبل از تصمیم برای دعوت دوستانتان، 5 کافه ی مختلف رفته اید. کافه ی دوم به نظرتان بهتر از کافه ی اول بوده است پس بهترین کافه تا آن زمان در نظر شما کافه ی دوم بوده است. سپس به کافه ی سوم رفته اید که با وجود اینکه خوب بوده اما به پای کافه ی دوم نمی رسیده پس همچنان کافه ی دوم بهترین کافه است. سپس به کافه ی چهارم رفته اید که یک سرو گردن از کافه ی دوم بهتر بوده و اکنون کافه ی چهارم بهترین است و در نهایت به کافه ی پنجم رفته اید که کلاً در کلاس دیگری است و کافه ی چهارم را در جیبش می گذارد پس در نهایت کافه ی پنجم بهترین کافه در نظر شماست. اما یک بار دیگر حالت ابتدایی مقایسه را مرور کنید:برنامه برای بار اول یک عدد بگیرد و آن عدد را بزرگترین در نظر بگیرداگر اولین کافه ای که رفتید، تنها کافه ای بود که کلاً رفته بودید چه؟ آن کافه مستقل از کیفیتش، بهترین کافه ای بود که تا به حال رفته بودید! همانطور که اولین عدد ورودی، بزرگترین عدد است زیرا عدد دیگری برای مقایسه با آن وجود ندارد! اما با وارد شدن ورودی های دیگر، آن ورودی اول جایگاه خودش را از دست می دهد و دیگر احتمالاً بزرگترین عدد یا بهترین کافه نیست.مصیبت پورنوقتی شما با محتوای پورن مواجه می شوید اتفاقی که می افتد این است که یک تجربه ی جنسی در ذهن شما ایجاد می شود. مانند همان تجربه ی کافه رفتن که در ناخوداگاه شما ایجاد می شود. و از آنجایی که امر جنسی در ساحت غریزه است و اساس کار غریزه به عنوان یک ساحت پیشا خوداگاه آن هم بدون هیچ گونه آگاهی، مقایسه است، ذهن شما این تجربه را به صورت غیر ارادی و بدون امکان دخالت شما و حتی اگاهی شما در حافظه ذخیره کرده و بعد از تجربه ی بعدی شروع به مقایسه می کند. یعنی ذهن کسی که با محتوای پورن از هر نوعی و در هر سطحی (سافت، هارد، کوفت!) تعامل داشته، در حال مقایسه ی این تجربه ها با یکدیگر است بدون آنکه خودش متوجه باشد ذهنش در ساحت غریزه مشغول چه کاری است. اما مقایسه در ساحت غریزه از آنجایی که آگاهی در آن وجود ندارد، یک تفاوت جدی و هولناک با مقایسه در ساحت ناخوداگاه دارد:مقایسه در ساحت غریزه هیچوقت به پایان نمی رسدیعنی ذهن در ساحت غریزه بدون رسیدن به نتیجه ی خاصی به صورت مداوم در حال مقایسه ی تجربه های جنسی است که داشته و از هر کدام، قسمتی که پاداش بیشتری گرفته (لذت بیشتری برده) را بر می دارد و به عنوان تصویر ایده آل تجربه ی جنسی در نظر می گیرد. کی فرد متوجه این مقایسه می شود؟ تا زمانی که وارد تجربه ی جنسی فیزیکی شود و آنجا نتایج این مقایسه را به شکل عدم کشش و میل و رضایت جنسی مشاهده می کند. چرا؟ زیرا ذهن در ساحت غریزه تصویر ایده آل پر لذتی دارد که این تجریه ی جنسی واقعی فاصله ی بسیار زیادی با آن دارد. همانطور که گفته شد، غریزه آگاهی ندارد. من ازدواج کردم، مرد/زن متشخص آبرو داری هستم، بچه دارم، زندگی دارم و... نمی فهمد فقط به دنبال همان تصویر ایده آل است و از آنجایی که آن تصویر کذایی هیچوقت در عالم واقع وجود ندارد، غریزه ی جنسی عملاً از کار می افتد و نمی تواند مانند شرایط یک انسان سالم عمل کند. این هیچ ربطی به اینکه میزان پورن وارد شده در ذهن چه میزان است ندارد. متاسفانه، امکان دستکاری عمدی حافظه یعنی مثلاً پاک کردن ارادی یک خاطره وجود ندارد و آن محتوای پورن برای همیشه در حافظه ی شما ثبت شده است و شما از ساحت خوداگاه، نمی توانید این جنس محتوا را پاک کنید یا جلوی دسترسی ساحت غریزه به آن ها بگیرید. متاسفانه در عمل هیچ کاری نمی توانید انجام دهید تنها کاری که از دستتان برمی آید این است که در وهله ی اول، هرگز هرگز و هرگز به سراغ پورن نروید. شما شاید با پورن لذت آنی رضایت بخشی بدست بیاورید اما ضربه ای که در ازای این پاداش به خود و آینده ی خود می زنید بسیار هولناک و کوبنده است و می تواند (حتماً می تواند) باعث منهدم شدن زندگی مشترک و صفر شدن شانس شما برای داشتن یک ذهن سالم شود. مقایسه در ساحت غریزه، فاجعه بار است و پورن دقیقاً این فاجعه را ایجاد می کند. فقط این نیست، اثر مخدرگونه ی لذت پورن که همواره سطح بالاتری از لذت را طلب می کند، شما را به درون سیاهچاله ی بی انتهایی از لذت طلبی بی معنا می کشد که گرانش بسیار شدید آن اجازه نمی دهد شما از پورن دست بکشید و با هر پورن جدید، سوژه ی مقایسه بیشتر می شود و تصویر ایده آل دست نیافتنی تر و اعتیاد عمیق تر. دختر و پسر و زن و مرد سن کم و زیاد هم ندارد. پورن شما را نابود می کند.پی نوشت:اگر شما پورن می بینید، پورن دیدن شما کوچکترین آسیبی به من نمی زند. اما برای نجات خودتان از این مصیبت، در همین لحظه تمام محتوای اینگونه را از دستگاه های خود پاک کنید، سخت افزار های حاوی آن ها مانند سی دی را بشکنید، دسترسی خود به سایت های اینگونه را ببندید و با حداکثر جدیت خود را ملزم به عدم تعامل مجدد با پورن کنید. اگر نداهایی در ذهن شما با توجیهات آموزش و کسب مهارت و تجربه در حال بهانه تراشی برای جلوگیری از این کار ها هستند، همه را نادیده بگیرید و قاطعانه برای همیشه از پورن فاصله بگیرید.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jul 2022 17:14:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شادترین، بهترین، پیشرفته ترین...</title>
                <link>https://virgool.io/simple-politics/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-crsb3nkczffd</link>
                <description>این روزها و در ایام گذشته با این دست جملات زیاد مواجه می شوم که فلان کشور اروپایی &quot;بهترین&quot; کشور جهان است! فلان کشور اسکاندیناوی &quot;شادترین&quot; کشور جهان است! فلان کشور غربی بسیار پیشرفته است! و البته بیان وضعیت کشور خودمان در قعر جدول های رده بندی با عنوان غمگین ترین، عصبانی ترین، عقب مانده ترین و سایر این گونه صفات که در آن وضعیت کشور ما در اوج فلاکت و بی چارگی و وضعیت سایر کشور ها به خصوص کشورهای غربی ممتاز مانند اروپای غربی و امریکا و کانادا در اوج بالندگی و شکوفایی و خوشبختی! قبلاً در مورد توصیفات اکستریم در این پست لینکدین کمی نوشته ام اما اینجا نمی خواهم از این زاویه به این دست ادعاها نگاه کنم. بلکه می خواهم از زاویه ی علمی و منطقی این دست ادعاها را به صورت موشکافانه بررسی کنم و با هم ببینیم اعتبار آن ها چه میزان است.اندازه گیریوقتی صحبت از بهترین، شادترین، غمگین ترین و یا هر ترین دیگری می شود یعنی اندازه گیری رخ داده. به عبارت دیگر از سنجه هایی وجود داشته اند، میزان این سنجه ها در جاهای مختلف اندازه گیری شده، نتایج این اندازه گیری های با هم مقایسه شده و در انتها نتایج آن اعلام شده است. اجازه دهید با یک مثال پیش برویم؛ فرض کنید می خواهم کشور ها را بر اساس توسعه ی جاده ای بررسی کنیم و در نهایت ببینیم کدام کشور بیشترین میزان جاده را دارا استخب سنجه ما چیست؟ واضح است! کل طول جاده ای که در هر کشور وجود دارد به متر! یعنی سنجه ی ما &quot;متر&quot; است. آیا این ملاک سنجه ی معتبری برای این اندازه گیری است؟ بله! چرا؟ به این دلیل که این سنجه ویژگی های زیر را داراست:روشن بودن: هر کسی می تواند به میزان فاصله ای که 1 متر است، دسترسی داشته باشد و هر فاصله ای را با آن اندازه گیری کند، از قد انسان گرفته تا طول جاده های یک کشور. هیچ محدودیتی برای هیچکس در دسترسی به میزانی که سنجه آن را معادل 1 واحد می داند، برای هیچکس وجود نداردثابت بودن: یک متر، یک متر است و با تغییر زمان و شرایط تغییری نمی کند و اصطلاح مستقل از وضعیت است. اینکه از آسمان سنگ ببارد یا کائنات متلاشی شود یا زمان به عقب و جلو برود، هیچ تغییری در فاصله ای که آن را 1 متر می دانیم پیدا نمی شود.جهانشمول بودن: 1 متر در همه جای جهان یک مقدار است. 1 متر ایران، 1 متر فرانسه، 1 متر آمریکا، 1 متر آفریقا و اگر شما به دورترین نقاط کهشکان ها هم بروید همان 1 متری است که در زمین بود.غیر قابل تفسیر بودن: کسی نمی تواند فاصله ای غیر از 1 متر را، 1 متر بداند! یعنی کسی نمی تواند از جانب خودش فاصله ای را معادل 1 متر را بداند. اشکالی که در سنجه ی سنتی &quot;وجب&quot; وجود داشت که به تناسب سایز دست افراد نشان دهنده ی فاصله های متفاوتی بود.پس برای اندازه گیری به یک سنجه ی معتبر، یعنی سنجه ی روشنِ ثابتِ جهانشمولِ غیر قابل تفسیر نیاز داریم. علاوه بر این، چیزی که می خواهیم آنرا اندازه گیری کنیم هم باید برای همه در دسترس باشد تا همگان بتوانند اندازه گیری های انجام شده را راستی آزمایی کنند و در صورت وجود خطا در اندازه گیری، آن اندازه گیری را باطل اعلام کند و نتایج جدید را جایگزین نتایج قبلی کند.مقاسیهبعد از اندازه گیری، نوبت به مقایسه می رسد. حال فرض کنیم دو کشور الف و ب به ترتیب 10,000 و 15,000 کیلومتر جاده دارند. خب در نگاه اول به نظر می رسد کشور &quot;ب&quot; در زمینه ی توسعه ی جاده ای، جلوتر از کشور &quot;الف&quot; باشد که 2/3 آن جاده دارد! اما اگر عمیق تر به موضوع نگاه کنیم، می بینیم به همین سادگی ها نمی توان مقایسه کرد زیرا کشور &quot;الف&quot; مساحت بسیار کمتری از کشور &quot;ب&quot; دارد. توجه کنید که مساحت هم خود مشتق از سنجه ی متر است که سنجه ی معتبری است. پس می توانیم این دو سنجه را با هم ترکیب کنیم و مقایسه ی دقیق تری داشته باشیم. اگر طول راه های دو کشور را به مساحت شان تقسیم کنیم، می بینیم کشور &quot;الف&quot; با وجود برخورداری از طول کمتری جاده، از آنجایی که مساحت کوچکتری دارد در مقایسه با کشور &quot;ب&quot; در نسبت طول جاده به مساحت، جاده های بیشتری دارد! یعنی در مساحت کوچک کشور &quot;الف&quot;، جاده های بیشتری از کشور &quot;ب&quot; با مساحت بیشتر وجود دارد در حالی که طول جاده های کشور &quot;الف&quot; کمتر از &quot;ب&quot; است.کسی می تواند بگوید چرا طول جاده را به نسبت مساحت مقایسه می کنید؟ چرا به نسبت جمعیت کشور ها مقایسه نمی کنید؟ البته درست می گوید چون نسبت طول جاده/مساحت وحی منزل و ختم کلام نیست که فقط این سنجه را بتوان در نظر گرفت و هیچ منعی برای در نظر گرفتن سنجه های دیگر وجود ندارد. همچنین جمعیت هم یک سنجه ی معتبر است پس می توان آنرا با سایر سنجه های معتبر ترکیب کرد و دید جدیدتری بدست آورد. به همین ترتیب می توان طول جاده های یک کشور را در نسبت به تعداد خودرو ها، تعداد شهر ها و روستا ها و سنجه های متعدد دیگری سنجید و حتی در مراحل پیشرفته تر، نرخ رشد طول جاده های کشور های مختلف را با همدیگر مقایسه کرد یعنی مثلاً به ازای افزایش 1 میلیون نفر جمعیت، چه میزان جاده به هر کشور در نسبت با سایر کشور ها اضافه شده است.چیزی که تا به حال خواندید، روش علمی مقایسه است یعنی با استفاده از سنجه ی معتبر با شرایطی که گفته شد، اندازه گیری دقیق قابل تکرار و قابل راستی آزمایی صورت می گیرد و سپس با استفاده از تنایج بدست آمده یا ترکیب &quot;علمی&quot; نه دلبخواهی و سلیقه ای سنجه ها با یکدیگر، فهم عمیق تری از وضعیت یک پدیده پیدا می کنیم. حال تصور کنید می خواهیم چیزی را در کل جهان با 197 کشور و بیش از 8,000,000,000 نفر جمعیت اندازه بگیریم. خب پس ابتدا باید سنجه ی معتبری داشته باشیم سپس بتوانیم در همه ی این کشور های جهان اندازه گیری کنیم و در انتها نتایج همه ی جهان را پردازش کنیم و در انتها نتایج آن را اعلام کنیم.بررسی ادعاهادر ابتدا قبل از ورود به بررسی، توجه شما را به یک سوال مهم جلب می کنم:در دنیایی که هر کسی به دنبال منافع خود است، چرا یک موسسه باید تمرکزش را روی بررسی کل جهان! قرار دهد؟ اگر کسانی این بررسی ها سفارش می دهد، منافع آن ها از این بررسی ها چیست؟من پاسخی برای این سوال دارم که در انتها بیان خواهم کرد. اما اکنون به بررسی این ادعاها بپردازیم. برای نمونه یکی از این ادعاها را در نظر بگیریم:شادترین کشور های جهان لیست شادترین کشور ها در گزارش CNNhttps://edition.cnn.com/travel/article/worlds-happiest-countries-2022-wellness/index.htmlخب شروع کنیم. در ابتدا باید ببینیم شادی را چطور اندازه گرفته اند. جداً چگونه اندازه گرفته اند؟ اصلاً سنجه ی شادی چیست؟ شرایط سنجه ی معتبر را به یاد بیاوریم، سنجه باید &quot;روشن، ثابت، جهانشمول و غیر قابل تفسیر&quot; باشد. با این شرایط چه سنجه ای برای اندازه گیری شادی وجود دارد؟ بیاید کمی عمیق تر به پدیده ی &quot;شادی&quot; نگاه کنیم و ویژگی های سنجه ی معتبر را برای آن بررسی کنیم:روشن بودن: شادی دقیقاً چیست؟ معلوم نیست! برای هر کسی شادی، مفهومی منحصر به فرد و تظاهر متفاوتی دارد. چه کسی می تواند بگوید چیزی که من شادی می نامم خودِ خود شادی است و چیزی که دیگران شادی می نامند شادی نیست؟؟ هیچکس! هیچکس نمی تواند بگوید شادی تعریفی دارد که من یا امثال من می گوییم و چیزی که دیگران شادی می نامند، شادی نیست!ثابت بودن: چیزی که تعریف روشنی ندارد، چگونه می تواند ثابت باشد؟ هر کسی فهم متفاوتی از شادی دارد و در نتیجه مصداق های متفاوتی برای شادی وجود دارد! کسی شادی را در شرکت در مهمانی های متعدد می داند دیگری در موفقیت سطح بالا در تخصصی خاص و دیگری در ازدواج! شادی دقیقاً کدام است؟جهانشمول بودن: چیزی که نه تعریف روشنی دارد نه مصداق ثابتی دارد چگونه می تواند جهان شمول باشد؟! هر فرهنگی رفتارهای شادمانه ی متفاوتی از سایر فرهنگ ها دارد. چه بسا رفتاری که در یک فرهنگ بسیار شادمانه باشد، در فرهنگ دیگری رفتار بی معنی ساده و معمولی یا حتی تابو باشد و بر عکس. شاید فعالیتی از نظر فرهنگ دیگری غمگینانه به نظر بیاید اما افراد داخل آن فرهنگ پس از انجام آن فعالیت شادی را تجریه کنند! غیر قابل تفسیر بودن: خب این قسمت دیگر نیازی به توضیح اضافه ندارد! چیزی که به ازای هر شخص، هر فرهنگ، هر اجتماع فهم و مصداق های متفاوتی دارد و هر کسی می تواند مبدا تعریف شادی باشد، بی نهایت تفسیر متفاوت دارد که هیچکدام هم راضی به پذیرفتن سایر تفسیر ها نیستند.پس بر خلاف طول، زمان، نیرو، حجم، جمعیت و... که سنجه های معتبری دارند، شادی به دلیل ماهیتش نمی تواند سنجه ای داشته باشد و چیزی که سنجه ندارد، اصلاً قابل اندازه گیری نیست! این را از من بپذیرید هیچ راهی برای &quot;اندازه گیری&quot; شادی به صورت علمی و منطقی همانطور که می توان مثلاً طول را اندازه گرفت، وجود ندارد! آیا این ندا در ذهن شما طنین انداز شده: مگه میشه؟ انتشار دهندگان این نتایج، موسسات بزرگ و معتبر بین المللی هستند! همین گزارشی که خودت از CNN گذاشتی بر اساس اعلام سازمان ملل متحد است! از این بالاتر مگه داریم؟ یعنی سازمان ملل با اون جایگاه میاد حرف غیر علمی بزنه که خودش رو خراب کنه؟ کارشناس های سازمان ملل نمی فهمن، تو می فهمی؟پاسخ این ندا را هم در ادامه خواهم. اما اکنون بررسی را ادامه دهیم. خب به هر حال این رده بندی &quot;شادترین کشور های جهان&quot; سنجه هایی داشته که بر اساس آن ها این نتایج بدست آمده است. ببینیم این سنجه ها که برای اندازه گیری شادی در جهان استفاده شده چه چیزهایی هستند؟https://www.trackinghappiness.com/happiness-index-2018/بر اساس سایتی که لینکش را ملاحظه می کنید، معیار های سنجش شادی در جهان این موارد هستند:نسبت تولید ناخالص ملی به جمعیتحمایت اجتماعیامید به زندگی سالمآزادی انتخاب در مسیر زندگیمیزان سخاوتمندی و بخشش در جامعهمیزان درک فسادشادی های غیر قابل توضیح!آیا واقعا نیاز به توضح برای تک تک این موارد و پرسش این سوال که &quot;اینها چه ربطی به شادی دارند وجود دارد؟&quot; برای اینکه در این نوشته &quot;برای همیشه&quot; تکرار کنندگان این ادعاها را ساکت کنیم و جایی برای بهانه گیری کسی باقی نماند با وجود بی ریط بودن به موضوع اصلی همه ی این موارد را بررسی می کنیم:نسبت تولید ناخالص ملی به جمعیت: نمی دانم می دانید که GDP یا تولید ناخالص ملی دقیقاً چیست یا نه اما اگر می دانستید حتماً از حضور این شاخص در صدر سنجه های شادی شگفت زده می شدید! تولید ناخالص ملی، چیزی است که هر دولت به صورت خود اظهاری از میزان ارزش کالاهای تولید شده و خدمات ارائه شده در طول یک سال در کل کشور اعلام می کند. عدد بدست آمده را تقسیم بر کل جمعیت می کنند و آنرا به عنوان یک سنجه در نظر می گیرند. معیارهای سنجه ی معتبر را به یاد دارید؟ چه کسی می تواند بفهمد دولت  X که می گویید تولید ناخالص ملی ما n است، راست می گویید یا دروغ؟ برخی از دولت ها بخش هایی از آماری که محل محاسبه ی GDP است را محرمانه اعلام کرده اند مانند بخش های نظامی و... چگونه می توان این رقم را راستی آزمایی کرد؟ مشخص شده برخی کشور های برای آنکه GDP شان در مقایسه با سایر کشور ها افزایش پیدا کند، شیر مادر و کار زنان خانه دار را هم جزو GDP به حساب آورده اند! اگر کشور هایی مثل هند یا چین بخواهند با همچین محاسباتی GDP را محاسبه کنند که رقم شان سقف آسمان را سوراخ خواهد کرد!! خود GDP یک سنجه ی نامعتبر است زیرا روشن نیست و قابل تفسیر است چه برسد به اینکه سنجه ی چیز دیگری باشد! حالا چه ربطی به شادی دارد؟ یعنی شادی با GDP علیت یا همبستگی دارد؟ یعنی با افزایش GDP، شادی هم افزایش میابد؟ نه الزاماً چون GDP بالاتر الزاماً به معنای درامد بیشتر برای همه ی جامعه نیست. می تواند نشان دهنده ی کار بیشتر قشر متوسط جامعه باشد اتفاقاً ممکن است نشان دهنده ی فقیر تر شدن قشر ضعیف و متوسط جامعه باشد (واگرایی). GDP بالاتر هیچ چیزی در مورد درامد یا رفاه جامعه نمی گوید. GDP چین هم بسیار بالاست اما سطح زندگی مردم بسیار نازلتر از کشورهایی است که GDP کمتری دارند. معیار دقیقتر که بتواند قدرت مالی مردم یک کشور را که احتمالاً با شادی همبستگی داشته باشد نشان دهد، میزان توزیع ثروت در جامعه است. یعنی پولی که در یک کشور وجود دارد چگونه بین مردم تقسیم شده است؟ بریم بررسی کنیم در کشوری که بالاترین GDP را دارد چگونه ثروت توزیع شده است؟ 10 درصد ثروتمند ایالات متحده، 70% کل ثروت موجود در آن کشور را در اختیار دارند، یعنی 90% دیگر تنها به 30% درصد کل ثروت را در اختیار دارند! چرا این سنجه که اتفاقاً بسیار معتبرتر از GDP است و می توان ربط آن به شادی را فهمید، در این سنجه ها جایی ندارند؟https://www.statista.com/chart/19635/wealth-distribution-percentiles-in-the-us/حمایت اجتماعی: دقیقاً چیست؟ در هر جامعه ای معنای خاص همان کشور را دارد زیرا مشکلات هر کشور با سایر کشور ها متفاوت است. ممکن است مشکلی که در بسیاری از کشور ها نیازمند حمایت اجتماعی باشد، اصلاً در کشوری مشکل حساب نشود! پس نه روشن است، نه ثابت است، نه جهان شمول است نه غیر قابل تفسیر! خود حمایت اجتماعی قابل اندازه گیری نیست چه برسد به اینکه سنجه ی چیز دیگری باشد! و همچنان پرسش اصلی باقی است: چه ربطی به شادی دارد؟امید به زندگی: اتفاقاً این یکی تعریف مشخصی دارد و اندازه گیری آن را در سطح جهان می توان نسبتاً معتبر دانست. اما در نهایت چه ربطی به شادی دارد؟ امید به زندگی می گوید شما احتمالاً چند سال زنده هستید، نمی گوید با چه کیفیتی زندگی می کنید! ممکن است جامعه ای امید به زندگی بالایی داشته باشد اما غمگین و افسرده باشد!آزادی انتخاب در مسیر زندگی: آزادی چیست؟ از حوصله ی این نوشته خارج است اما آزادی انتخاب مسیر زندگی تحت هیچ شرایطی سنجه ی معتبر نیست! نه مشخص است نه غیر قابل تفسیر است و در نهایت باز هم معلوم نیست چه ربطی به شادی دارد؟! میزان سخاوتمندی و بخشش در جامعه: این یکی سنجه ی خوبی است اما نمی توان آنرا دلیل شاد بودن یک جامعه در نظر گرفت در بهترین حالت می توان پذیرفت تا حدودی همبستگی با شادی داردمیزان درک فساد: برای من قابل هضم نیست که چگونه می توان ادراک را اندازه گرفت؟ نمی دانم اما فرض کنیم افرادی رفته اند در کل جهان!! میزان ادراک مردم را نسبت به هر پدیده ای که در اینجا فساد است اندازه گرفته اند. خب که چی؟ ادراک را می توان در ابعاد وسیع مثل آب خوردن ساخت و به ملت غالب کرد! یعنی ممکن است جامعه ای فساد های بزرگ و گسترده ای وجود داشته باشند اما مردم تصور کنند در جامعه شان فساد وجود ندارد. حالا فرضاً همچین تصوری را چه درست چه غلط داشته باشند. به دلیل نبود حس فساد جامعه شاد می شود؟ می توان حس فساد را عامل کم شدن شادی در نظر گرفت اما حس عدم فساد به خودی خود باعث شادی نمی شود.شادی های غیر قابل توضیح: دیگر چه حرفی می توان زد وقتی خودشان نمی توانند توضیح دهند که در مورد چه صحبت می کنند؟ فقط تقاضا دارم با ورود به سایت مرجع سنجه ها خودتان مشاهده کنید که میزان شادی های غیر قابل توضیح در عربستان سعودی از روسیه  و آمریکا بیشتر است. و عجیب تر از آن میزان این سنجه ی شادی در سومالی از شادترین کشورهای اروپایی بیشتر است! تفسیر با خودتان.خب تا اینجا دیدیم که شادی را نمی توان به صورت واضح و دقیق تعریف کرد و به همین دلیل نمی توان سنجه ی معتبری را برای آن در نظر گرفت و موسساتی که مدعی ارائه ی شادترین کشور ها هستند، بر اساس سنجه هایی ادعا می کنند که یا سنجه ی معتبری نیستند یا اصلاً ربطی به شادی ندارند! جدای از این ها، هیچکس در دنیا سنجه های عنوان شده را به عنوان ملاک قطعی غیر قابل تفسیر شادی نپذیرفته است. اما هنوز مانده است. بیاید لیست چند کشور اول را با هم مرور کنیم1- فنلاند 2- دانمارک 3- سوئیس 4- ایسلند 5- هلند 6- نروژ 7- سوئد 8- لوکزامبورگ 9- نیوزلند 10- اتریش 11- استرالیا 12- اسرائیل!!! 13- آلمان 14- کانادا 15- ایرلندلیست بالا را یک بار دیگر مرور کنید، افرادی که به آمریکای جنوبی سفر کرده اند عمدتاً می گویند کشورهایی که در آن منطقه قرار دارند، علیرغم مشکلات زیادی که دارند مانند فقر، جمعیت زیاد، مواد مخدر و... جوامع شادی هستند. چند کشور آمریکای جنوبی در این لیست وجود دارد؟ به استثنا کاستاریکا، اولین کشور از آمریکای جنوبی، ارگوئه در رده ی 30 است! از آسیا و افریقا هم که جایی در میان کشور های شاد رده بالا ندارند خب این را هم صرف نظر می کنیم. در خود اروپا به نظر شما چه کشورهایی جلوه های شادی بیشتری دارند؟ فنلاند؟! سوئد؟ آیا کشورهایی مانند ایتالیا، اسپانیا کشور های گرم تر و شاداب تر و شادتری نسبت به سایر اروپا نیستند؟ خودتان به لیست شادترین کشور های جهان مراجعه کنید و مشاهده کنید اسپانیا و ایتالیا در رده های پایینتری از عربستان سعودی قرار دارند!! آیا این جرقه ای در ذهن شما نمی زند؟ اجازه دهید دقیق تر نگاه کنیم. کشور اول لیست، شادترین کشور جهان، کشوری در قلب اسکاندیناوی است. کشوری با هوای ابری، سرد، نزدیک به قطب و دارای روز و شب نامتعادل نسبت به سایر نقاط جهان با روزهایی تنها با طول حدود 7 ساعت در زمستان و در مقابل روزهایی با طول 19 ساعت در تابستان چطور می تواند &quot;شاد ترین کشور دنیا&quot; باشد؟ فقط فنلاند در این لیست نیست، سایر کشور های اسکاندیناوی هم در رده های بالا دیده می شوند. تاثیر نور خورشید بر شادی انسان یک اصل علمی اثبات شده است، چگونه کم بهره ترین کشورهای جهان از نور خورشید، در صدر شادترین کشور های جهان در چندین سال متوالی قرار گرفته اند؟ چرا کشوری مانند اسپانیا نیست؟ چرا ایتالیا نیست؟ چرا کوبا اصلا نیست؟ آمریکای لاتین آنقدر شاد نیست که یک نماینده داشته باشد؟ در آفریقا شادی وجود ندارد؟ در جنوب شرق آسیا شادی یافت نمی شود؟  اگر هنوز در ذهن شما جرقه ای نخورده است اجازه دهید آخرین ضربه را محکمتر بزنم!ما نمی توانیم بگوییم شادی دقیقاً چیست. اما می توانیم بگوییم شادی چه چیزی نیست! یعنی می توانیم با اطمینان بگوییم شادی، افسردگی نیست. اگر جامعه ای افسرده باشد هیچ جوره نمی تواند شاد باشد. چگونه می توانیم میزان افسردگی یک جامعه را بسنجیم؟؟؟....بله از میزان مصرف قرص ضد افسردگی! آمار قدیمی و متعلق به 7 سال پیش است؟ آمار جدیدتر به این شکل منتشر نشده است! لینک مصرف در سال 2022 را در اینجا قرار می دهم تا شما خودتان به سایت Statista مراجه کنید و آمار به روز را مشاهده کنید. هر چند تغییر معناداری با نسبت به آماری که مشاهده می کنید ندارد. قهرمان شادی جهانی، کشور فنلاند جزو 10 کشور پیشگام استفاده از قرص ضد افسردگی است! ایسلند که در رده ی 4 لیست امسال است، بزرگترین مصرف کننده ی قرص ضد افسردگی در جهان است! کشور کوچکی مانند سوئد از کانادا قرص بیشتری مصرف می کرده و البته امسال خیلی شاد بوده! عجیب نیست که همه ی کشورهای اسکاندیناوی و در کل کشورهای اروپایی در صدر مصرف کنندگان قرص ضد افسردگی هستند؟ کشور های غمگین کجا هستند؟ چرا آن ها در صدر مصرف کنندگان قرص ضد افسردگی نیستند؟ آمریکای جنوبی شاد نیست، آسیا شاد نیست، آفریقا نیست، هند نیست اما قاره ای که بیشترین میزان مصرف قرص ضد افسردگی را دارد، شادترین کشور های جهان را دارد! یک بار دیگر لیست شادترین کشور ها و سپس آمار مصرف قرص را مرور کنید... آیا تاثیر نور خورشید را در رده اول بودن ایسلند در مصرف قرص ضد افسردگی مشاهده می کنید؟ سوئد، فنلاند، دانمارک بهره ی خیلی بیشتری از آفتاب نسبت به ایسلند ندارند. آیا هنوز شک دارید که لیستی که به شما ارائه شده هرچه هست، هیچ ربطی به شادی ندارد؟ آیا هنوز برای شما روشن نشده با وجود عدم وجود سنجه ی علمی و استفاده از سنجه های بی ربط و تناقض های آشکاری که جلوی چشم شماست، در تمام این سال ها به شما دروغ گفته اند؟خانم ها آقایان آنچه شما می بینید، لیست شادترین کشور ها نیست، لیست نیازمند ترین کشور هاست! نیازمند به چی؟سانتی مانتالیسم و مهاجرتسرمایه ی انسانی، ارزشمندترین سرمایه ی هر کشوری است و در عین حال یکی از پرریسک ترین سرمایه گذاری هایی است که باید یک کشور انجام دهد. از ترویج ازدواج و فرزند اوری و مراقبت در دوران بارداری گرفته تا مدرسه و دانشگاه و کار و بهداشت، باید سرمایه گذاری بسیار پر هزینه ای روی منابع انسانی انجام شود تا در حداقل 20 سال آینده بتواند به ثمر برسد. معلوم هم نیست این سرمایه ی انسانی بتواند کار مملکت را به خوبی جلو ببرد یا تمام نیاز های کشور را پوشش دهد و یا اصلاً اعتقادی به خدمت به کشورش داشته باشد. اما کشور ها چاره ای جز این سرمایه گذاری برای بوجود آوردن نسل جدید و جایگزین کردن با نسل قبل برای ادامه ی بقا در تاریخ ندارند.اما برخی کشور ها راه حل جدیدی پیدا کرده اند. این کشور ها به جای پرورش نیروی انسانی با هزینه ی گزاف مالی و زمانی و با ریسک بسیار بالا، سرمایه ی انسانی سایر کشور ها را به سوی خود می کشانند. یعنی کشور دیگری که همه ی هزینه های پرورش منابع انسانی را پرداخت کرده و ریسک های آن را متحمل شده است، مثل آبِ خوردن این سرمایه را از دست می دهد و کشور مقصد بدون هیچ هزینه ی پرورش یا رشدی و البته با کلی منت و منفعت، این منابع را بدست می آورد. با این حساب کشورهایی که منابع انسانی خود را می توانند از سایر کشور ها تامین کنند، چه نیازی به سرمایه گذاری روی منابع انسانی خود دارند؟ عملاً نیازی ندارند و نیروی انسانی از سایر کشور ها می آیند تمام کارهای بزرگ و کوچک، از علمی و تخصصی و مهندسی گرفته تا کارگری و ظرف شویی و توالت شویی را انجام می دهند. ادعای کمتری هم نسبت به شهروند اصیل کشور دارند و با کوچکترین مشکلی می توان با بهانه های مختلف، آن ها را بیرون انداخت! به این ترتیب، ریسک های خود را به خارج از مرز های خود صادر می کنند و سرمایه ای که باید خرج پرورش نیروی انسانی می کردند را آزاد می کنند.اما همچین اتفاقی به صورت طبیعی رخ نمی دهد. یعنی یک نفر به خودی خود بلند نمی شود کل زندگی اش را با یک هزینه ی سنگین به کشور دیگری منتقل کند. برای این که این اتفاق آن هم در مقیاس وسیع بیافتد، باید انگیزه ی قوی برای این کار وجود داشته باشد. این انگیزه را &quot;اختلاف پتانسیل مهاجرتی&quot; می نامیم. یعنی یک کشور مهاجر پذیر در نسبت با کشور غیر مهاجر پذیر، تا چه میزان می تواند در شهروندان کشور غیر مهاجر پذیر، انگیزه ی مهاجرت به خود را ایجاد کنند. پس کشوری که می خواهد منابع انسانی را از سایر کشورها تامین کند، باید اختلاف پتانسیل مهاجرتی برای خود ایجاد کند. اما چگونه می توان همچین کاری کرد؟یک روش بحران آفرینی در سطح جهان و ایجاد جنگ در نقاط مختلف جهان است که باعث ویرانی زندگی شهروندان و آوارگی آن ها می شود و آن ها برای بقای خود مجبور به مهاجرت هستند و به ناچار خود را به هر روشی، حتی روش های بسیار خطرناکی که ممکن است به قیمت جان خودشان و فرزندانشان تمام شود، از مرز های زمینی و دریایی حتی به اندازه ی یک اقیانوس عبور می دهند تا بتوانند خود را به جای امنی برسانند و زندگی جدیدی را هر چند غیر قابل مقایسه با زندگی قبلی، شروع کنند. اما این روش یک مشکل بزرگ دارد. منابع انسانی که از این روش بدست می آیند، مهاجر که نه پناهجویان آواره ای هستند که آن کیفیت مورد انتظار برای تامین منابع انسانی کشورهای مهاجر پذیر را ندارند و از هر 100 نفر، شاید 3 یا 4 نفر بتوانند کیفیت لازم را برای براورده کردن انتظارات داشته باشند. بقیه ی افراد صرفاً می توانند در مشاغل بی نیاز به تخصص یا با تخصص پایین مشغول به کار شوند. علاوه بر این مشکل، پناهندگان انواع اقسام مشکلات مالی، اجتماعی، فرهنگی را به خود به همراه می آورند که در نهایت این راه حل را به گزینه ی نامطلوبی تبدیل می کند.اما روش بسیار کارامدتری هم وجود دارد. این روش بر خلاف روش قبلی که باعث تولید &quot;پناهجوی فله ای&quot; می شود، نیروی کار را با درخواست خودش و با پای خودش به کشور مهاجر پذیر می کشاند و کشور مهاجر پذیر هم می تواند خوب ها و خیلی خوب ها را با دقت و حوصله گلچین کند در نهایت به بهترین ها اجازه ی ورود دهد. این راه حل، ایجاد یک تصویر سانتی مانتال از کشور مهاجرپذیر و رویا فروشی بهشت گونه از حضور و اقامت در آن کشور است. البته به سادگی امکان پذیر نیست. ابتدا کشور ها مهاجر پذیر باید ظرفیت جذب قشر سانتی مانتال، مانند با کلاس نمایی، آرامش نمایی، تصویر زیست خوشباشانه و... را در کشور خود ایجاد کند و در مرحله ی بعد، با استفاده از رسانه های همسو، فضای میان فکری بسیار سنگین و تاثیر گذاری را در سطح جهانی به صورت مداوم و مستمر به طول حداقل یک دهه ایجاد کند تا بتواند از این روش در مقیاس وسیع، &quot;جریان پایدار مهاجرت&quot; ایجاد کند. این روش که قشر سانتی مانتال سایر کشورها را هدف قرار می دهد، انقدر اختلاف پتانسیل مهاجرت قوی ای ایجاد می کند که مردم کشورهایی که تصور می کنند در یک کشور پیشرفته و آزاد زندگی می کنند را هم تحت تاثیر قرار داده و حتی آن ها هم در رویای مهاجرت و تجربه ی زیست ایده آل در کشور دیگری فرو می برد.اما در نهایت حساب کردن روی مهاجرت برای تامین منابع انسانی خود یک ریسک بزرگ به همراه دارد. اگر روزی &quot;جریان مهاجرت پایدار&quot; به هر دلیلی قطع شود، کشور مهاجر پذیر در کمتر از 2 دهه به معنای واقعی کلمه منهدم می شود. نه به خاطر اینکه مهاجران دست از کار کردن می کشند یا به کشور های خودشان بر می گردند، بلکه به این دلیل که کشور مهاجر پذیر به دلیل عدم سرمایه گذاری در پرورش منابع انسانی جدید در کشور خود، دیگر توانایی پرورش نیروی انسانی لازم برای جایگزینی با مهاجران را نخواهد داشت و حتی اگر همین امروز شروع به سرمایه گذاری برای پرورش مجدد نیروی انسانی کند، حداقل چند دهه طول خواهد کشید تا آن نیرو به مرحله ی اثرگذاری برسد و تا آن زمان کشور همچنان وابسته به نیروی کار مهاجر باقی خواهد ماند. هیچ تضمینی هم وجود ندارد که نیروی انسانی بومی جایگزین در آینده، بتواند تمام نیاز های کشور را برطرف کند و یا به سایر کشورهای دارای اختلاف پتانسیل مهاجرتی نرود. از این رو حفظ &quot;جریان پایدار مهاجرت&quot; و جذب روز افزون مهاجر جدید، به یک امر اجتناب ناپذیر برای کشور مهاجر پذیر تبدیل می شود که عدم وجود آن کشور را با چالش موجودیتی مواجه می کند. به عبارت دیگر موجودیت کشور مهاجر پذیر پس از مدتی، وابسته به &quot;جریان پایدار مهاجرت&quot; می شود. نمونه ی کوچکی از اثر قطع که نه، اختلال در این جریان را در قضیه ی کمبود راننده ی تانکر بنزین در انگلستان مشاهده کردیم که در کل کشوری با حدود 67 میلیون جمعیت! (آمار 2020 میلادی) به اندازه ی کافی راننده ی ماهر برای هدایت تانکر بنزین وجود نداشت! چرا که این راننده ها از سایر کشور های اروپایی به انگلستان مهاجرت کرده بودند و به دلیل خروج انگلیس از اتحادیه ی اروپا (برگزیت)، ویزای کاری آنان تمدید نشده بود و آنها مجبور به ترک انگلستان شده بودند. تصور کنید کشوری که در پرورش نیروی انسانی کافی برای رانندگی نفت کش ناتوان است، اگر جریان پایدار مهاجرت به آن کلاً قطع شود دچار چه اَبَر بحران هایی خواهد شد؟؟سوالی که در ابتدای بررسی پرسیدم را به یاد دارید؟در دنیایی که هر کسی به دنبال منافع خود است، چرا یک موسسه باید تمرکزش را روی بررسی کل جهان! قرار دهد؟ اگر کسانی این بررسی ها سفارش می دهد، منافع آن ها از این بررسی ها چیست؟اکنون ذهن شما کمی روشن تر شده است. شادترین، بهترین، پیشرفته ترین، آزادترین، بالاترین کیفیت زندگی و سایر این &quot;ترین&quot; ها، همه و همه بخشی از تلاش کشورهایی وابسته به جریان پایدار مهاجرت برای ایجاد و تقویت تصویر سانتی مانتال از خود در ذهن مردم سایر کشورهای دنیا است. و در ادامه ی آن باید کشورهای مبدا را بدترین، غمگین ترین، عقب مانده ترین، دیکتاتور ترین، بدون حق انتخاب برای افراد ترین جای دنیا به مردم آن کشورها بقبولانند تا اختلاف پتانسیل مهاجرتی ایجاد شود. اکنون روشن شد که علت تمام این توصیفات منفی از کشور خودمان که در کف جامعه وجود دارد، از کجاست؟یک بار دیگر لیست شاد ترین کشور های جهان را مرور کنیم1- فنلاند 2- دانمارک 3- سوئیس 4- ایسلند 5- هلند 6- نروژ 7- سوئد 8- لوکزامبورگ 9- نیوزلند 10- اتریش11- استرالیا 12- اسرائیل!!! 13- آلمان 14- کانادا 15- ایرلندهمه ی این کشور ها یا اساساً بر اساس مهاجرت تشکیل شده اند یا نیاز بسیار شدیدی به نیروی کار مهاجر برای بقا دارند! و خیلی اتفاقی، شادترین کشور های دنیا هستند. چندی پیش نیز آلمان به عنوان &quot;بهترین کشور جهان&quot; انتخاب شد. چرا آلمان بهتر از هر کشور دیگری است؟ با رسم شکل:رئیس اداره کار آلمان: ما به 400,000 مهاجر در سال نیاز داریم. او هشدار داد آلمان در حال خالی شدن از کارگران ماهر است.آیا روشن نیست همه ی این ها برای تحمیق توده ی مردم بوده است؟ هنوز تردید دارید؟ بازهم هست! ملاک هایی که برای سنجش شادی استفاده شده بود را بیاد دارید؟نسبت تولید ناخالص ملی به جمعیتحمایت اجتماعیامید به زندگی سالمآزادی انتخاب در مسیر زندگیمیزان سخاوتمندی و بخشش در جامعهمیزان درک فسادشادی های غیر قابل توضیح!توضیح دادیم که این ملاک ها به دلیل ماهیت غیر روشن شادی، معتبر نبودن سنجه ها و بی ربط بودن به شادی نمی توانند نشان دهنده ی شادی باشند. اما این ملاک ها از کجا آمده اند؟ به صورت خیلی اتفاقی این ملاک ها، مزیت هایی است که کشورهای نیازمند مهاجر، به عنوان مزیت های خود معرفی می کنند! یعنی چیزهایی که تصور می کنند مزیت کشورشان است یا حداقل می توانند به عنوان مزیت به توده ی مردم جهان بقبولانند را ملاک شادی که ذاتاً چیز خوشایندی است قرار داده اند! به عبارت دیگر جاهایی که خودشان نقطه ی قوت دارند را منشا شادی معرفی می کنند و سپس در یک بررسی جهانی! که نتیجه ی مشخص آن با این ملاک های من دراوردی، رده ی بالای کشورهای هدف است، مردم جنوب شهر جهانی را تحت تاثیر قرار می دهند!آیا اینها اجازه ندارند ملاک هایی برای شادی در نظر بگیرند؟ حتما دارند اما خب هر کس دیگری هم می تواند ملاک هایی برای شادی در نظر بگیرد! مثلاً در برخی مناطق کشور ما و در برخی از کشور های عربی، در هنگام شادی تیر هوایی شلیک می کنند. تعداد تیر هوایی شلیک شده برای سنجش شادی چطور است؟ سنجه ی جالبی است! اما اگر بخواهیم میزان شادی را با این سنجه در جهان بسنجیم، عرب ها شادترین و اروپایی ها غمگین ترین مردم جهان هستند! با انتخاب هر سنجه، می توان نتایج متفاوتی بدست آورد و هیچکس هم نمی تواند کوچکترین اعتراضی به انتخاب سنجه ها داشته باشد زیرا مفهوم شادی از نظر هر کس منحصر به فرد است! پس می شود با انتخاب عمدی سنجه های دلخواه، نتایجی که دلمان می خواهد را بدست بیاوریم. یعنی فرضاً من می خواهم بگویم عرب ها شادترین مردمان جهان هستند، همان تیراندازی در جشن ها و سایر رفتارهای شادمانه ی آن ها ملاک شادی قرار می دهم. می خواهم بگویم هندی ها شادترین هستند، رفتار های شاد آنها را ملاک شادی در جهان می گرفتم. می خواهم بگویم آمریکای جنوبی شادترین منطقه ی جهان است، به همین شکل! در اینجا کشورهایی که می خواهند تصویر سانتی مانتالی از خود به جهان ارائه دهند، دلشان می خواهد شادترین کشورهای جهان معرفی شوند، با انتخاب مزیت هایی که تصور می کنند مردم جهان از آن ها می شناسند به عنوان ملاک ها شادی، شادترین کشور های جهان می شوند در همین حال، بالاترین نرخ در سنجه های نشان دهنده ی غمگینی و عصبانیت مانند مصرف قرص ضد افسردگی، خودکشی، جرائم خشن و... را هم دارند و کوچکترین خدشه ای هم به شاد بودن این کشور ها وارد نمی شود! اکنون روشن شد که چرا جدیدترین آمار مصرف قرص ضد افسردگی در دسترس عموم در اینترنت، متعلق به 7 سال پیش است.اعتبارهمچنان یک موضوع باقی مانده است. ندایی که احتمالاً در ذهن شما طنین انداز شده بود. به یاد دارید؟مگه میشه؟ انتشار دهندگان این نتایج، موسسات بزرگ و معتبر بین المللی هستند! همین گزارشی که خودت از CNN گذاشتی بر اساس اعلام سازمان ملل متحد است! از این بالاتر مگه داریم؟ یعنی سازمان ملل با اون جایگاه میاد حرف غیر علمی بزنه که خودش رو خراب کنه؟ کارشناس های سازمان ملل نمی فهمن، تو می فهمی؟تقاضا دارم نوشته ی کوتاهی لینکش را در اینجا گذاشته ام را مطالعه بفرماییدhttps://vrgl.ir/rNpT4تمام مسئله، اعتبار است. اگر یک آدم عادی یا یک موسسه ی کوچک محلی بیاید بگوید شادترین کشور های جهان کدام هستند که کسی در سطح جهان قبول نخواهد کرد! برای اینکه حرفی در ابعاد جهانی تکرار شود، در بین عامه ی مردم نفوذ کند و تبدیل به باور بدیهی آنها شود، باید توسط یک مرجع بسیار معتبر در سطح جهان گفته شود. مرجعی که اسم و القاب آن را تریلی نتواند بکشد.سازمان ملل متحدموسسه گالوپروزنامه ی نیویورک تایمزخبرگزاری بلومبرگسایت Statista و سایر این مراجع که خودشان بعضاً به همان موسسات مجری نظرسنجی های معتبر استناد می کنند و به عبارت دیگر با اعتبار خودشان، به این دست ادعاها اعتبار می بخشند و با همین اعتبار، جلوی مطرح شدن هرگونه تردیدی را در مقیاس جهانی در مورد این ادعاها می گیرند. وگرنه شما هرگز اسمی از شادترین کشورهای جهان نشنیده بودید.حال در تمام چیزی که خواندید &quot;شادترین&quot; را بردارید و به جای آن بهترین، پیشرفته ترین، آزادترین، خوشبخت ترین و سایر این &quot;ترین&quot; ها قرار بدهید، فرقی می کند؟ آیا متوجه شده اید با این ادعا ها، در چه سطحی  به شعور شما توهین کرده اند؟ بلا نسبت شما خواننده ی گرامی، پیش فرض کسانی که همچین نتایجی را در ابتدا منتشر می کنند این است که ما با مشتی آدم هالوی ابله نادان طرف هستیم که هر چیزی را که بگوییم، چون &quot;ما&quot; که دارای اعتبار جهانی هستیم می گوییم قبول می کنند و هیچکدام از این ابهامات و سوالاتی که در این نوشته یا در جاهای دیگر خواندید را از خودشان نمی پرسند! و اصلاً عقشان به این حرف ها نمی رسد. فهم چیزی که در این نوشته خواندید نیازی هیچ نیازی به سطح بالایی از توان ذهنی ندارد و هر کسی بدون استثنا می تواند این موارد را بفهمد اما آن ها روی ناآگاهی مردم حساب کرده اند. اجازه ندهید آن ها با همچین کارهای مبتذلی، ذهن شما را تحت تاثیر خود قرار دهند.پی نوشت:1- در حین جستجو برای عکس کاور نوشته، جستجوی بسیار برای پیدا کردن عکسی از شادی عمومی در کشورهای اروپایی کردم و در نهایت به عکسی از آمریکای جنوبی رسیدم که ملاحظه می کنید! هیچ رد قابل توجهی از شادی عمومی در شادترین کشورهای جهان پیدا نمی شود!2- برای مطالعه در مورد آزادی می توانید به این لینک مراجعه کنیدhttps://vrgl.ir/B3WDO</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jul 2022 16:13:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا در آمریکا انقلاب نمی شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/simple-politics/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-hioc7zapnfpm</link>
                <description>در جامعه ی ما اعتقادات جالبی در مورد امریکا و در کل غرب وجود دارد که قبل از اینکه ارتباطی با حقایق داشته باشد، بیشتر ناشی از سانتی مانتالیسم سیاسی حاکم بر افکار عمومی کف جامعه است. قبلاً به یک نمونه از این نظرات در این جا پرداخته امhttps://vrgl.ir/wRuyaاما یکی از جالب ترین اعتقاداتی که در مورد غرب و به خصوص آمریکا در کشور ما وجود دارد، باور به رضایت سیاسی جامعه ی آمریکا از نظم سیاسی و حتی شعف و افتخار آن ها از داشتن همچین حکومت هایی است. از این رو نه تنها علیه حکومت اقدامی نمی کنند، بلکه از سر رضایت از به رسمیت شناخته شدن حقوق و احترام حاکمیت به آزادی شان و براورده شدن استاندارد های بالای زندگی در یک حس مسئولیت جمعی همراه با قدردانی شادمان از حض این همه موهبت، دواطلبانه با سیستم همکاری می کنند و کار کشور را جلو می برند. از این رو مردم آمریکا دلیلی برای تعارض با این حاکمیت برامده از خودشان ندارند و به همین دلیل، در آمریکا انقلاب نمی شود.چرا در آمریکا انقلاب نمی شود؟ چرا بشود؟ من هم مانند معتقدان به باوری که در بالا تشریح کردم، فکر نمی کنم در آمریکا انقلاب شود اما نه به دلایل سانتی مانتالی که کف جامعه فکر می کند. بلکه به دلایلی که کسی چندان به آن توجه نمی کند.برای این که بفهمیم چرا در آمریکا انقلاب نمی شود اول باید بدانیم انقلاب چیست و در یک جامعه چگونه انقلاب می شود. انقلاب چیست؟ انقلاب تغییر دولت یا حکومت نیست. انقلاب، کنار رفتن نظم حاکم بر یک جامعه و روی کار آمدن نظمی جدید بر اثر اراده ی مردم است. ممکن است در اثر اتفاقاتی در یک کشور دولت یا حکومت عوض شود. اما این ها انقلاب نیستند.چگونه انقلاب می شود؟در مرحله ی اول، انقلاب نیازمند حجم بسیار بالایی از کار فکری سطح بالا است تا بتواند لزوم انقلاب و ضرورت جایگزینی نظم بعدی را تئوریزه کند. این کار فکری برای آنکه بتوان به عموم مردم بقوبلاند که نظم فعلی خوب نیست و نظم پیشنهادی بهتر است پس می ارزد با صرف هزینه ای که حتماً بسیار زیاد است این حکومت را کنار زد و حکومت جدیدی بر سر کار آورد ضروری است. سوال: چند درصد از جامعه همچین توان فکری دارند که بتوانند تحولی بزرگ در مقیاس یک انقلاب را تغذیه ی فکری کنند؟ در همه ی جوامع، خیلی کم و ناچیز! به خصوص در زمان ما افراد کمی هستند که اصلاً همچین دغدغه هایی داشته باشند و از میان آنها گروه بسیار کوچکی وجود داردند (اگر وجود داشته باشند) که بتوانند همچین وظیفه ی سنگینی را برای فکرسازی در جهت تغییرات بنیادین  نظم جامعه انجام دهند.در قدم بعدی توده ی جامعه باید با افکار انقلابی آشنا شود و آن ها را بپذیرد و به تدریج به این باور برسد که تغییرات بنیادین ضرورت دارد و چاره ای جز آن وجود ندارد. واضح است که هیچ اقلیتی به تنهایی نمی تواند انقلاب کند و به همراهی توده ی مردم یا حداقل اقلیت بزرگی از مردم نیاز دارد.در قدم بعدی، انبوه مردم تحت تاثیر اندیشه ی انقلابی به سوی نارضایتی از وضع موجود پیش می روند و حکومت را به سوی بی ثباتی سوق می دهند و در زمانی که حکومت به نقطه ی تزلزل رسید. حکومت را سرنگون می کنند و حکومت جدیدی به روی کار می آورند.خب چرا این مراحل انقلاب در آمریکا اتفاق نمی افتد؟ مگر فضای سیاسی بسته ای دارد؟ مگر جلوی اندیشه های مخالف خود را گرفته؟ مگر روزنامه ها و رسانه ها را محبور به سانسور کرده است؟انقلاب در آمریکابیاییم مرحله به مرحله وضعیت آمریکا بررسی کنیم. در مرحله ی اول به نظر می رسد هر کسی می تواند مخالف دولت و در کل حکومت آمریکا باشد و نظرش را آزادانه و بدون ترس از عواقب آن بیان کند. بنابراین افراد بسیاری هستند که هر چه دلشان می خواهد می گویند، کتاب چاپ می کنند، کانال یوتوب می زنند و افکار خود را منتشر می کنند. پس در مرحله ی اول به نظر می رسد مانعی از سوی حکومت جلوی تولید یا انتشار اندیشه ی انقلابی در سطح گسترده وجود ندارد.اما در مرحله ی بعدی انقلابیون باید بتوانند توده ی جامعه یا حداقل یک اقلیت بزرگ یعنی بالای 40 درصد جامعه را با خود همراه کنند. مشکلی در انتشار افکار ندارند اما همانطور که اشاره شد، فکری که بتواند انقلاب کند، یک فکر سطحی عوامانه ی همه فهم نیست بلکه در سطحی بالاتر از توانایی درک عموم جامعه قرار دارد. تعامل با همچین فکری برای توده ی مردم آسان نیست و نمی توانند راحت و سر راست ایده های طراحان انقلاب را درک کنند. از این رو انقلابیون در زمینه ی فکری مجبور به ساده سازی و حرکت به سوی عوامگرایی هستند. چیزی بگویند که مردم به راحتی متوجه شوند. به توان فکری زیادی برای فهمیدن آن نیاز نباشد. اما در اینجا اتفاق عجیبی در آمریکا افتاده است.در خبر ها دیدم برخی از رسانه های آمریکا بر سر حق پخش زنده ی دادگاه دو بازیگر جدا شده با هم رقابت می کنند. پس همچین چیزی که احتمال زیاد قرار است کلی حرف های خاله زنکی و حاشیه ای بزند، بینندگان بسیاری در آمریکا دارد. آنقدری که برای رسانه ها می صرفد که با پوشش آن مخاطبان خود را حفظ کنند یا مخاطبان جدیدی به دست آورند و به این ترتیب با کسب درامد کنند. یک لحظه به محتوای این برنامه توجه کنید. دعوای خصوصی دو بازیگر، در چه درجه ای از اهمیت قرار دارد که یک نفر، بخواهد توجه و زمانش را با آن اختصاص دهد؟ هیچی! هیچ میزانی از اهمیت نمی توان برای آن در نظر گرفت اما در عین حال برای توده ی مردم جذابیت دارد و آن ها این طور مسائل را که اصطلاحاً زرد نامیده می شوند را دنبال می کنند. خب یک لحظه فکر کنید! بیشترین حجم از اخبار زرد از کجای جهان می آید؟ از چین با بیش از 1.4 میلیارد نفر جمعیت؟ از هند با بیش از 1 میلیارد؟ از اروپا با حدود 450 میلیون نفر جمعیت؟ از اینجاها هم اخبار زرد می آید. اما حجم هیچکدام از هرگز با حجم عظیمی از اخبار زرد و حاشیه ای که از آمریکای حدود 330 میلیونی می آید قابل مقایسه نیست. شما چند سلبریتی چینی می شناسید؟ چند سلبریتی اروپایی؟ اما وقتی نوبت به آمریکا می رسد انواع و اقسام سلبریتی ها در زمینه های مختلف بازیگری و خوانندگی و موسیقی و سیاست و علم و فناوری شهرت جهانی دارند. چرا؟احتمالاً شما اسم junk food یا غذاهای شکم پر کن را شنیده اید. این نوع غذا ها علی رغم حجم زیادی که دارند، ارزش غذایی کمی دارند و فقط با پر کردن حجم معده، باعث حس سیری و برطرف شدن گرسنگی می شوند اما در عمل، کاری که یک غذای سالم و کامل باید انجام دهد را انجام نمی دهند. به یاد دارید که گفتیم اندیشه ی انقلابی در سطح بالاتری از متوسط جامعه قرار دارد و انقلابیون برای تعامل با مردم ناچار به ساده سازی و عوام فهمانه کردن اندیشه ی خود هستند. با این حال هنوز ذهن مردم عادی کف جامعه، به ظرفیت بالایی نیاز دارد تا بتواند این اندیشه ها را تحلیل کند و بفهمد. اما اگر ظرفیت ذهن مردم را درگیر مسائل دیگری کنیم چه؟ هر مسئله ای! فرقی نمی کند چه باشد یا چه درجه ای از اهمیت داشته باشد. ذهن مردم هرگز آن ظرفیت آزاد لازم برای درگیر شدن با اندیشه های مخالف را نخواهند داشت و در نتیجه مخالفان هرگز نمی توانند توده ی مردم یا اکثریتی بزرگ را با خود همراه کنند. چون صدای آن ها هر چقدر هم که بلند باشد، اصلاً شنیده نخواهد شد زیرا ظرفیت خالی ذهنی برای شنیدن صدای آن ها در جامعه وجود ندارد! زیبا نیست؟ اخبار زرد و حاشیه ای تنها بخشی از خوراک های فکری بی ارزش است که ظرفیت ذهنی جامعه را بی هیچ دستاوردی به خود درگیر کرده است. اقدام نظم حاکم در انواع و اقسام بمباران رسانه ای در موضوعات مختلف، درگیری های معیشتی، درگیر کردن ذهن با ساحت غریزه از طریق ممکن کردن شهوت رانی بی حد و حصر در جامعه و... به همراه مسائل طبیعی زندگی هر شخص، اصلاً به ذهن اجازه ی نفس کشیدن نمی دهد. نظم حاکم بر ایالات متحده (نه دولت یا حکومت) با این روش بدون اینکه جلوی کسی را در گفتن یا شنیدن گرفته باشد و یا نظر توده ی مردم را به اقدامات خود جلب کرده باشد، عملاً امکان انقلاب و هر نوع تحول فکری در آمریکا را به صفر رسانده است. انقلابیون راه بسیار درازی دارند تا فقط به توده ی مردم بفهمانند این افکاری که در ذهن شما بمباران می شود، مانع فکر کردن شماست چه برسد به اینکه بخواهند از آن ها در مقیاس وسیع یارگیری کنند. خود مردم آمریکا هم از آنجایی که ظرفیتی برای فکر کردن برایشان باقی نمانده، اصلاً متوجه نمی شوند چه اتفاقی افتاده است.این در حالی است که رسانه های جریان اصلی که می توانند در توده ی مردم اثر بگذارند به صورت کامل همسو با نظم حاکم بر ایالات متحده (نه دولت یا حکومت) هستند و هرگز در آن ها صدای براندازانه یا تجزیه طلبانه با هر اندیشه ای که نظم حاکم و حکومت آمریکا را تضعیف کند، شنیده نمی شود.به هر حال ممکن کسانی تحت تاثیر اندیشه ی انقلابی قرار بگیرند، خب بگیرند! اتفاقاً این روش نیازمند همچین افرادی و رسانه هایشان است تا نظم موجود دخالت خود را پشت آن ها پنهان کند. جالب اینجاست که نظم حاکم هم با علم کردن صداهای متعدد مخالف، پز آزادی و تحمل دگراندیشان و فضای باز سیاسی را می دهد و هر نوع ادعای دیکتاتوری و خفقان را با استناد به همین موارد رد می کند. در واقع فضای باز سیاسی که در ابتدا گفته شد &quot;به نظر می رسد&quot; وجود داشته باشد، خود بخشی از بازی است. سطحی از بازی که سران کشورهایی مانند شوروی بلد نبودند اینگونه جلوی مخالفاتشان را بگیرند. و سانتی مانتالیسم سیاسی کف جامعه در اوج ساده لوحی با شگفت زدگی از عملکرد ظاهری سیستم، آزادی و دموکراسی آمریکایی را ستایش می کند!پی نوشت:*باید توجه کرد وقتی صحبت از نظم حاکم بر ایالات متحده می شود، منظور یک یا چند شخص خاص که بتوان آن ها را مصداق نظم حاکم دانست. بلکه منظور، ناخوداگاه هیئت حاکمه ی آمریکاست که تصمیات اساسی را می گیرد.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 20:57:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایران و آمریکا: مشکل دقیقاً کجاست؟</title>
                <link>https://virgool.io/simple-politics/%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7%D9%8B-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lcd4jojr8cq1</link>
                <description>رابطه ی ایران و آمریکا همواره پر از فراز و نشیب و اتفاقات گوناگون بوده است. اما همواره یک عنصر در آن ثابت بوده: &quot;تخاصم&quot;، دشمنی شدید بین طرفین با متهم کردن همدیگر و اقدامات شدید پنهان و آشکار علیه یکدیگر. اما ریشه ی تعارض دقیقاً کجاست؟ آیا ریشه تعارض مواردی مثل قصد ایران برای داشتن بمب اتمی یا فناوری هسته ای یا ایدئولوژی اسلامی و رفتار حکومت است؟ یا شاید ریشه ی تعارض، اصل انقلاب و براندازی نظام متحد آمریکا است؟ شاید! اما اگر اینها ریشه ی اصلی تعارض است، دلیل تخاصم آمریکا با ایران در قبل از انقلاب چیست؟ کدام تخاصم؟ 28 مرداد! در آن زمان که حکومت فعلی حتی در حد حرف و ایده هم وجود نداشت، اما آمریکا بر اساس اسنادی که خودش منتشر کرده، بوسیله ی کودتا اقدام به براندازی دولتی کرد که بر اساس اراده ی مردم ایران که به دنبال ملی کردن ثروت ملی کشورشون بودن کرده است و در ادامه عامل مطلوب خودش که در اثر اراده ی  مردم، از کشور بیرون رفته بود را دوباره بر سر کار قرار داد! در سال های بعد هم با دست و دلبازی از او حمایت کرد و عملاً اراده ی مردم ایران برای تعیین سرنوشت خودش را که اتفاقاً کاملاً منطبق با شعارهایی است که آمریکا خیلی دوست دارد خودش را با آن ها معرفی کند بود، به شکل وحشیانه ای و با هیچ در نظر گرفتن حقوق ذاتی مردم ایران سرکوب کرد. این حد از خصومت از کجا آمده بود؟ پاسخ های رایج به این سوال دلایل اقتصادی و سیاسی و جنگ سرد و نیاز آمریکا و انگلیس به نفت و شبیه به این ها را مطرح می کند. اما در این نوشته پاسخ جدیدی به این پرسش از دیدگاهی جدید خواهید یافت.خوشه های ترسمشکل اصلی ایران و آمریکا چیست؟ آمریکا با ایران مشکل ندارد، با همه مشکل دارد. چرا؟ دلیل آن به ریشه ی تشکیل آمریکا بر میگردد. اولین نسل از مهاجرانی که از اروپا به آمریکا رفتند، عموماً معترضانی به حکومت های کشور خودشان بودند که از ترس جانشان و زندگی آزادانه به سرزمین تازه کشف شده ی آن زمان کوچ کردند. اما این مهاجرت، هراسی که در ذهن آن ها بود را از بین نبرد. در سرزمین جدید هم همان هراس به شکل جدیدی نمایان شد: از کجا معلوم حکومت هایی که از آن ها فرار کردیم (که در زمان خود امپراطوری های قدرتمندی بودند) یک روزی به اینجا نیایند و اینجا به حساب ما نرسند؟ و در طول زمان این ترس موجودیتی در ناخوداگاه جمعی آمریکایی نهادینه شده و تا امروز هم باقی است. هر چند که تغییر شکل داده است و تهدیدات مفروض آن متناسب با زمان حال تغییر کرده است. اما اصل این ترس در عمق ناخوداگاه آمریکایی همچنان باقی است.از همین نقطه نگاه پیش فرض آمریکا به محیط بین الملل، امنیتی شد.- دشمن آمریکا که خواهان نابودی ماست، روزی خواهد آمد.- دقیقاً کیست؟ -زمانی معلوم بود اما اکنون هر کسی می تواند باشد! -چه زمانی می آید؟ -معلوم نیست! چگونه می توان بر همچین تهدیدی غلبه کرد؟ هیچ راهی ندارد مگر آنکه امکان تهاجم از همه ی قدرت های خارجی گرفته شود. پس آمریکا باید از همه لحاظ بر دیگران مسلط باشد تا کسی نتواند آن دشمنی باشد که خوشه های ترس وعده ی آمدنش را می دهد. تا اتفاقی که ناخوداگاه آمریکایی از آن هراس دارد، هرگز واقعیت پیدا نکند. &quot;اینجا&quot; ریشه ی روحیه ی برتری طلبانه و قلدر مابانه ی آمریکا است.نقص کُشندهخب بزرگترین نقطه ضعف آمریکا در کل تاریخش چیست؟ از کجا می توان بزرگترین و تاثیر گذار ترین ضربه را به آمریکا زد؟ جغرافیا؟ اقتصاد؟ ضعف قوای نظامی؟خیر،  بزرگترین ضعف آمریکا جایی است که فکرش را هم نمی کنید، ضعفی که هیچ راهی برای از بین بردنش ندارد و ناخوداگاه آمریکایی خوب می داند چقدر از نقطه آسیب پذیر است.بزرگترین ضعف آمریکا، ذات مصنوعی هویت آمریکایی است. آمریکا ذاتاً یک مفهوم چند ملیتی فاقد هویت طبیعی است یعنی هیچکدام  از مردم آمریکا با همدیگر هم ریشه و هم نژاد و هم زبان نیستند. بر خلاف سایر هویت های طبیعی مانند هویت فرانسوی، آلمانی، روسی، ایرانی عرب، ژاپنی و... در محرومیت آمریکا از هویت همین بس که حتی قبیله های بدوی آفریقایی برای خود زبان طبیعی منحصر به فرد دارند، اما آمریکا همانند سایر هویت های مصنوعی دیگر مانند کانادا، استرالیا و... هیچ زبانی ندارد، در واقع بضاعت هویتی اش که عملاً صفر است اجازه نمی دهد داشته باشد. قبل از مطرح شدن توجیحاتی مانند اینکه &quot;نیازی ندارد&quot; یا &quot;دلیلی برای این کار ندارد&quot;، باید گفت زبان، پایه اصلی هر هویتی است. گروهی که زبان دیگران را برای خودشان استفاده می کنند حتماً هویتی از خود ندارند. پس ناخوداگاه آمریکایی، مجبور است هویتی برای خود بسازد. &quot;رویای آمریکایی&quot;، &quot;روش زندگی آمریکایی&quot; برخی از محصولات این تلاش های برای هویت سازی آمریکایی هستند. اما در هر حال هویت های طبیعی دیگر در جهان وجود دارند که هویت آمریکایی، هر چقدر هم آن را مشروع و بر حق بدانند، از ضعیف ترین هویت های طبیعی هم ضعیف تر و شکننده تر است. مانند تفاوت انسان واقعی و عروسکی که خیلی تلاش شده شبیه انسان ساخته شود، اما در نهایت &quot;جان&quot; ندارد.حال نگاه امنیتی برآمده از ترس موجودیتی ناخوداگاه آمریکایی که به دنبال برتری طلبی همه جانبه است در واکنش به نقص کشنده اش چه خواهد کرد؟جهان ترسناکهمانند سایر بخش ها که آمریکا با روحیه ی برتری طلبی و خود برترپنداری با جهان مواجه می شود. وقتی به هویت می رسد هم همین دیدگاه را دارد. اما اینجا فرق بزرگی با سایر بخش ها دارد، جهان هویت ها برای آمریکا بسیار ترسناک است و به همین تناسب رفتارش هم تهاجمی تر و مضطربانه تر است. در کل امریکا با مواجهه با سایر هویت ها سه نوع برخورد دارد: استیلای هویتی: آمریکا سعی می کند هویت دیگر را کامل کنار بزند و هویت خود را بر کشور دیگر غالب کند، این رفتار در مواقعی که هویت دیگر، شبیه به هویت آمریکایی (غربی) است، یا هویت دیگر ضعیف یا مصنوعی است، دیده می شود. مثال این رفتار در حرکت هویت های اروپایی و در کل غربی به سمت هر چه آمریکایی شدن قابل مشاهده است.نفوذ ویروسی: در مواجهه با هویت های قوی تر که عموماً غیر غربی هستند مانند هویت های آسیایی، آمریکای جنوبی، آفریقایی و... که امکان استیلای هویتی حداقل در کوتاه مدت در آن ها وجود ندارد. آمریکا  روش دیگری استفاده می کند. در این روش همانند ویروس، RNA هویت خود را جایگزین DNA هویت دیگری می کند. یعنی در ظاهر هیچکدام از ویژگی های هویت، هیچ تغییری نمی کنند، اما هسته ی موجودیت آن آمریکایی می شود. مثال این رویکرد را در کشور هایی مانند کره جنوبی، ژاپن به وضوح می توان مشاهده کرد. خانه های سنتی، غذای سنتی، زبان، آداب و رسوم و... همه و همه سر جای خود هستند، اما ذهن جامعه آمریکایی شده است و همانند یک آمریکایی فکر می کند و جهان را درک می کند.تخاصم محض: اما برخی از هویت ها هستند که نه تنها استیلای هویت آمریکایی را نمی پذیرد بلکه در مقابل تغییر DNA هم مقاومت سر سختانه ای از خود نشان می دهند. این هویت ها که با مقاومت خود در برابر جهانی شدن (آمریکایی شدن) استعداد بالایی برای به چالش کشیدن آمریکا در کشور خود ایجاد می کنند، خطر اصلی هستند. همان چیزی که آمریکا در ناخوداگاهش همواره از آن وحشت دارد و در مواجهه با آن ها با حداکثر توان، تخاصم و پرخاش می کند. هویت هایی مانند چین، روسیه، کره ی شمالی و برخی از اعراب و برخی از مردم آمریکای جنوبی از این دسته هستند.آمریکا و ایرانحالا وضعیت ما و آمریکا چگونه است؟ هویت ما به دلیل ریشه عمیق و اصالت فرهنگی و غنای تمدنی و تاب آوری افسانه ای در برابر انبوه بحران ها در طول تاریخ اگر نگویم خطرناک ترین، یکی از خطرناک ترین هویت هایی است که آمریکا را تهدید می کند اگر روزی این هویت که ذاتاً خطرناک است قدرت بگیرد، چه خواهد شد؟ اینجا ریشه ی 28 مرداد است. اینجا ریشه ی تحریم است اینجا ریشه ی تعارض آمریکا با ماست. ما بر خلاف اسپانیا، فرانسه و انگلستان که موانع تشکیل آمریکا بودند، هیچ کاری با آمریکایی ها نداشتیم، اما آن ها با ما کار دارند و به دلیل تهدید هویتی ما که موجودیت آمریکا را به خطر می اندازد، هرگز دست از سر ما برنخواهند داشت. اصلاً اهمیتی ندارد حکومت در ایران چیست؟ اسلامی، مسیحی یهودی، سکولار یا بی خدا! یا چه جهانبینی دارد و چطور فکر می کند و چه رفتاری دارد. اصلاً اهمیتی ندارد ما چه کنیم. تا زمانی که DNA هویت ما ایرانی است یا به عبارت دیگر به اجازه ی نفوذ ویروسی را به هویت آمریکایی ندهیم، آمریکا با حداکثر خصومت با ما مواجه می شود. و تحت هیچ شرایطی این خصومت را کاهش نخواهد داد. تئوری های صلح با آمریکاحالا در همچین شرایطی برخی مدام اظهار می کنند یک بار برای همیشه! برویم مشکلات مان را با آمریکا حل کنیم. ما برویم به آمریکا بگوییم: صلوات! هرچه بوده تمام شده از این به بعد با هم دوست باشیم! این سانتی مانتالیسم سیاسی که در مواجهه با قدرتی مانند آمریکا در اوج ساده لوحی و ظاهر بینی قرار دارد، بزرگترین خطری است که نه تنها موجویت کشور که موجودیت هویتی ما را تهدید می کند. آمریکا  در تقابل با ما، تا نابود کردن تمام هویت ما دست بردار نخواهد بود و با ما همانند کشورهایی که با نفوذ ویروسی آن با آن ها مواجه شده، برخورد نخواهد کرد. زیرا هویت ما دست به مقابله با همان نفوذ ویروسی زد و آمریکا را پس زد. این رفتار آمریکا ربطی به این که چه کسی در امریکا سر کار است یا موضع رسمی دولت آمریکا ندارد. ربط به ترس نهادینه شده ی موجودیتی در ناخوداگاه آمریکایی و برتری ذاتی هویتی ما با بر هویت مصنوعی آمریکا، آن هم با فاصله ی &quot;چندین سال نوری&quot; دارد. ممکن است در برخی اوقات به صورت تاکتیکی برخی از دولت های آمریکا نرمشی از خود نشان دهند. اما هرگز نمی توانند ترسی که در اعماق وجودشان ریشه دوانیده را نادیده بگیرند.پی نوشت1- دیدگاه قسمت خوشه های خشم از قسمت های پایانی مستند &quot;تاریخ ناگفته ی آمریکا&quot; ساخته آقای الیور استون الهام گرفته شده است.2- وقتی صحبت از استیلای هویتی یا نفوذ ویروسی می کنیم، منظور این نیست که یک شبه قرار است کشوری از فرق سر تا نوک پا آمریکایی شود! تغییرات بسیار تدریجی و نا محسوس اتفاق می افتد.3- نام بردن از کشور یا هویتی، هرگز به معنای تایید تمام اعتقادات یا اعمال آن ها نیست.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 13:27:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادارک چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/deep-in-mind/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-kepxljqs9xox</link>
                <description>لطفاً به تصویر زیر نگاه کنید و سپس پاسخ پرسشی که در زیر آن قرار دارد را بدهید:پرسش: شیئی که در تصویر است، چیست؟پاسخ شما &quot;لیوان&quot; بود؟بیاید بررسی کنیم از لحظه ی مشاهده ی تصویر تا لحظه ی پاسخ شما به پرسش در ذهن شما چه اتفاقی افتاد؟1- با مشاهده ی تصویر که درست تر این است بگویم حس کردن آن توسط حس بینایی، آن تصویر به ذهن شما منتقل شد.2- ذهن شما با استفاده از توانایی تشخیص، یک شیئ را درون تصویر پیدا کرد.3- ذهن شما تصویر شیئ پیدا شده را با تصاویر سایر اشیاء که قبلاً در حافظه ی شما موجود بود مقایسه کرد.4- ذهن شما تشخیص داد تصویر شیئ، تصویر یک لیوان است.5- ذهن شما به پرسش مطرح شده پاسخ &quot;لیوان&quot; داد.فرایندی که شرح داده شد، فرایند ادراک ذهن ماست. یعنی ما با استفاده از حواس پنجگانه یا حواس دیگر، تصویری از محیط در ذهن مان ترسیم می کنیم سپس ذهن ما با تفسیر آن تصویر، در مورد تصویری که از محیط دریافت کرده قضاوت می کند. یعنی درکی از محیط در ذهن شکل گرفته است. در مثال بالا مرحله ی 1 و 2 مرحله ی ترسیم تصویر است و مراحل بعد، تفسیر ذهن. اما در واقع مراحلی وجود دارد که در بالا نوشته نشده است. در این مثال در مرحله ی 4 ذهن تشخیص داد که شیئ یک لیوان است اما در واقع این تشخیص به این دلیل اتفاق افتاده است که ذهن قبلاً با تصویر لیوان آشنا است و همچنین مفهوم لیوان را نیز می داند. این دانش قبلاً در ذهن وجود دارد که الان با مطابقت با آن ها تشخیص می دهد که چیست. اگر ذهن قبلاً تصویری از شیئی نداشته باشد یا مفهومی برای آن متصور نباشد، نمی تواند ادراکی از آن داشته باشد و به ناچار پرسش می کند که این چیست؟خطای ادراکیتا اینجا دیدیم که ادراک دارای دو مرحله است: 1- ترسیم تصویر توسط ذهن از محیط 2- تفسیر ذهن از تصویر ترسیم شدهاما در هرکدام از این مراحل ذهن می تواند دچار خطا شود. مثلا در مرحله ی ترسیم، ذهن ممکن است دچار خطای دید شود و تصویری در ذهن ترسیم شود که با تصویر واقعی مطابقت نداشته باشد. یا در مرحله ی تفسیر دچار خطا شود و به دلایل متعدد تفسیری کند که حقیقت تصویر ترسیم شده را نشان نمی دهد. یا هر دوی این ها همزمان با هم اتفاق بیافتد.در واقع فرایند ادراک می تواند در هریک از مراحل دچار خطا شود و حقیقت محیط را چیزی به جز حقیقتی که واقعاً وجود دارد درک کند. حواس انسان محدود است و نمی تواند همه چیز را حس کند، ظرفیت ذهن هم محدود است و نمی تواند همه چیز را بداند و البته تحت تاثیر عوامل مختلف، سو گیری های متعددی دارد پس تفسیر هم مستعد خطای ادراکی است.در واقع همه ی ما خواه ناخواه دچار خطای ادراکی هستیم.ادراک سازیاما همه ی تصویر هایی که در ذهن ماست از حواس پنجگانه نیامده است. چطور؟ فرض کنید شما تا به حال به شهری نرفته اید و تا به حال چیزی از آن نمی دانستید. کسی از آن شهر آمده و آنجا را توصیف می کند. این فرد در حال تصویر سازی در ذهن شماست یعنی تصویر آن شهر در ذهن شما توسط آن فرد ترسیم شده. حالا بسته به ادراک آن فرد از آن شهر، تصویر شما از آن شهر شکل می گیرد و در نتیجه تفسیر شما هم تابعی از ادراک آن فرد است. حالا اگر کسی بیاید و از آن شهر از شما سوال بپرسد، شما چه خواهید گفت؟ ادراک برامده از تصویر ترسیم شده از ادراک فرد دیگری که حتماً در معرض خطای ادراکی است را پاسخ خواهید داد. حالا این ادراک چه میزان حقیقت آن شهر را بازنمایی می کند؟از آنجایی که نمی توانیم همه ی شهر های دنیا را ببینیم، ناچار مرجع ما برای قضاوت در مورد شهر های مختلف، ادراکی است که توسط منابع مختلف در ذهن ما ایجاد شده است. آیا این ادراک های خارجی به اندازه ی کافی معتبر هستند که ما بخواهیم آن ها را به عنوان واقعیت بپذیریم؟ شاید اکنون که این نوشته را می خوانید کمی به اعتبار قضاوت هایتان شک کرده باشید. اما در عمل ذهن اینگونه عمل نمی کند. اگر در مثال بالا، به جای یک نفر، دو نفر بیایند و دو ادراک کاملاً متضاد از یک شهر را برای شما تعریف کنند، شما کدام را خواهید پذیرفت؟ رفتار منطقی این است که هیچکدام را نپذیرید زیرا توانایی صحت سنجی هیچکدام را ندارید اما ذهن شما یکی از این ادراکات را می پذیرد یا حداقل بر دیگری ترجیح می دهد. بر چه اساس؟ بر اساس میزان اعتباری که از افراد در ذهن شما وجود دارد. یا به قول عامیانه، حرف کسی را می پذیرد که بیشتر قبولش دارد! به همین سادگی ذهن ممکن است صرفاً به دلیل معتبر دانستن کسی، چیزی را &quot;بپذیرد&quot; که مطلقاً هیچ دلیلی برای آن ندارد! پاسخ آشنایی که افراد در جواب به پرسش &quot;از کجا می دانی؟&quot; می دهند:فلانی گفته! چه میزان از باور ها و اعتقادات شما راجع مسایل مختلف بر پایه ی ادراک سازی هایی است که در ذهن شما بر اساس اعتبار فلان شخص، گروه، نهاد، دولت، رسانه و... ایجاد شده است؟آفند ادراکیساده لوح نباشیم. وقتی به این راحتی می توان ادارک سازی کرد، افرادی پیدا می شوند که با اهداف مختلف بخواهند روی ادارک ما تاثیر بگذارند. از مجاب کردن ما به خریدن یک محصول و پرداخت پول برای چیزی گرفته تا استفاده از ظرفیت ما برای هدف خاصی یا کنترل ذهن و در کل کنترل جامعه. پس انگیزه های زیادی برای اثر گذاری روی ذهن ما وجود دارد. خبر بد اینکه در کارشان بسیار ماهر و چیره دست هستند و طوری ذهن ما را به سمت دلخواه می کشانند که اصلاً متوجه نمی شویم. چرا؟ چون همه ی فرایند ادارک در ناخوداگاه ذهن ما اتفاق می افتد، یعنی جایی از ذهن که ما اصلاً متوجه فعالیتش نیستیم. چگونه می توان با ادارک سازی، به ذهن آفند ادراکی زد؟تصویر سازی: می توان به صورت عمدی تصویری که تفسیر دلخواه ما را به همراه داشته باشد. برای ذهن ترسیم کرد. می توان تصویری از محصول نهایی شیک و زیبا را نشان داد که تصویر ظلم شدیدی که برای ایجاد آن محصول بر انسان های بسیاری تحمیل شده را نشان نداد (سانسور). می توان تصویر را طوری قاب بندی کرد که تفسیر را به شکل دلخواه جهت دهد(شابلون). می توان صحنه سازی کرد و تصویری را نشان داد که اصلاً واقعیت ندارد. می توان اصلاً تصویری نشان نداد تا اصلاً ادراکی وجود نداشته باشد! باور نمی کنید ممکن باشد؟https://canadiandimension.com/articles/view/from-1945-49-the-us-and-uk-planned-to-bomb-russia-into-the-stone-ageآمریکا قصد داشته پس از پایان جنگ جهانی دوم، شوروی را با دهها بمب اتم بمباران کند. چه تصویری از این واقعیت تاریخی در سطح جامعه وجود دارد؟ هیچ! و تا زمانی که مطرح نشود، روی ادراک فرد از &quot;آمریکا&quot; تاثیری ندارد. زیبا نیست؟ارائه ی تفسیر: چه کسی گفته لازم است شما ذهنتان را به زحمت انداخته و تفسیر کنید؟ تفسیر حاضر و آماده خدمت شما! به راحتی آب خوردن می توان تفسیری دلخواه از هر تصویری داشت و آنها که بلد کار هستند، طوری تفسیرشان را برای شما جا می اندازند که ذهن شما دیگر نمی تواند بپذیرد که تفسیر دیگری و در نتیجه حقیقت دیگری هم امکان وجود داشتن دارد.راحت تر از آب خوردن، می توان ذهن را با آفند ادراکی هدایت و کنترل کرد! می توان با کنترل همزمان تصویر ورودی به ذهن و تفسیر جهت دار آن، کل ادراک ذهن را به شکل دلخواه ساخت. هیچ چیز عجیب و جادویی و ماورایی هم وجود ندارد اما دو شرط مهم دارد:1- باید مطمعن شد که قبل از اجرای آفند ادراکی، مجری این کار، بالاترین میزان اعتبار را در ذهن هدف داشته باشد. پس باید به صورت مداوم برای خود اعتبار سازی کرد و از دیگران اعتبار زدایی کرد.2- از آنجایی که تمام این اتفاقات در ناخوداگاه ذهن می افتد باید مطمعن شد ذهن حتماً در این ساحت باشد و اگر در ساحت خوداگاه باشد، هیچکدام از اینها کار نخواهد کرد. از این رو باید ذهن را به ناخوداگاهی کشید و در آن ثبیت کرد، چگونه؟ با مواجه کردن ذهن با عناصری که در ناخوداگاه وجود دارد، مانند احساسات. از این به بعد به تبلیغ کالاهای مختلف دقت کنید، چرا در تبلیغشان عناصری احساسی از رابطه ی مادر و فرزند، پسر و دختر، انسان و طبیعت، خانواده، رفاقت و... وجود دارد که کوچکترین ربطی به خوب بودن یا کیفیت محصولشان ندارد؟ به رسانه ها دقت کنید، چرا در موضوعاتی که کاملاً منطقی هستند، پای احساسات را به میان می کشند؟ چون اگر ذهن شما منطقی باشد (در ساحت خوداگاه باشد) نمی توان به آن آفند ادراکی کرد.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 23:05:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماتریکس 4: فاجعه، فاجعه، فاجعه</title>
                <link>https://virgool.io/@khashayarmonem/%D9%85%D8%A7%D8%AA%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%B3-4-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%A7%D8%AC%D8%B9%D9%87-fms5lh2o4yyf</link>
                <description>من آدم فیلم بینی نیستم و خودم رو هم در جایگا نقد فیلم نمی دونم، اما دیشب که از سر کنجکاوی ماتریکس 4 رو دیدم، نتوستم نظرم رو در مورد این نسخه ی ماتریکس بیان نکنم. این نوشته شامل بخشی از داستان (اسپویل) است هرچند این فیلم هرگز ارزش دیدن ندارد که لو رفتن داستان آن فرقی بوجود بیاوردخلاصه ی لازم داستان فیلمدر نسخه ی چهارم، نسل های جدید انسان های دنیای واقعی (نجات یافته از ماتریکس) که نئو و مورفیس و اسمیت و... برایشان تبدیل به اسطوره شده اند، 60 سال بعد از اتفاقات پایانی قسمت سوم، اتفاقاً در ماتریکس صحنه هایی مشابه صحنه های اولیه ی قسمت اول ماتریکس را می بینند و از آنجایی که داستان را می دانند به آن کنجکاو می شوند و اتفاقی متوجه می شوند که نئو در ماتریکس، زنده است (که یعنی در دنیای واقعی هم تحت کنترل ماشین ها زنده است) و در نقش یک بازی ساز، بازی ماتریکس را ساخته است و ملت هم عاشق این بازی بسیار نواورانه شده است، از آنجایی که هنوز خاطراتی از اتفاقات نسخه های قبلی ماتریکس در ذهن نئو یا توماس اندروسن داخل ماتریکس باقی مانده است، عوامل ماتریکس سعی می کنند به او انگ دیوانگی و عدم توانایی تشخیص واقعیت از خیال بزنند، نیمی از زمان فیلم به چگونگی نجات دادن نئو از ماتریکس و البته از چنگ ماشین ها می گذرد وقتی نئو دوباره به دنیای واقعی بر می گردد به جای زایون، با شهر جدید نوساخته ای به نام آیان مواجه می شود که یکی از بازمانگان هم نسل او به نام نایوبی (که فکر کنم خلبان سفینه ای بود که علی رغم دستور دفاع از شهر، نئو و ترینیتی را به سمت دنیای ماشین ها برده بود) اکنون فرمانده ی کل این شهر است، صلخ با ماشین ها برقرار شده و حتی تعدادی از ماشین ها اکنون طرفدار انسان ها هستند.حالا نئوی تازه بازگشته به دنیای واقعی به دنبال چیست؟جنگ مجدد با ماشین ها و براندازی دنیای آن ها؟ خیراز بین بردن ماتریکس؟ خیرآزاد کردن انسان های گیر افتاده از ماتریکس؟ خیرگرفتن حکومت دنیای انسان ها و هدایت آن در مقطع حساس کنونی؟ خیرنئو وقتی به شهر می رسد، تنها خواسته اش، آزادی ترینیتی و بازگرداندن اوست! از همین جا مشخص می شود که فیلم هیچ حرفی برای گفتن ندارد. بر خلاف نسخه های قبلی به خصوص نسخه ی اول که در زمینه های مناقشه برانگیز فلسفی حرف هایی برای گفتن داشت، ماتریکس 4 چیزی جز تلاش نخ نما شده ی نجات معشوق توسط عاشق هیچ چیزی برای گفتن ندارد، حتی وقتی فرمانده ی شهر از نئو می پرسد آیا به قیمت به خطر انداختن جان همه ی افرادی که هم اکنون در این شهر زندگی می کنند (که همه زندگی شان را مدیون تلاش نئو برای صلح هستند) می خواهی باز هم به دنبال ترینیتی بروی؟ او جواب مثبت می دهد! همین این تمام چیزی است که ماتریکس 4 عاجزانه سعی در نمایش آن دارد و حتی در این خط داستانی هم ناموفق است. بقیه ی زمان فیلم به نجات ترینیتی می گذرد و منطبق با کلیشه های فیلم های هالیوودی، با رسیدن عاشق و معشوق به یکدیگر پایان می یابد. دست آخر هم برای اینکه بهانه ای برای ادامه ی کار ماشین پولسازی... ببخشید نسخه های بعدی ماتریکس داشته باشند، ترینیتی در پایان فیلم می گوید: &quot;...تو به ما یک فرصت دوباره برای بازسازی جهان دادی!...&quot;کلیت فیلمماتریکس 4 نسبت به سه گانه ی قبلی، بیشتر از آنکه شبیه به یک فیلم ماتریکس باشد، شبیه به تلاش گروهی است که می خواهند برای استهزاء و مسخره کردن سه گانه ی ماتریکس، هجوی برای آن بسازند. فیلم تهی از معنا، ناتوان از داستان گویی، بی قهرمان، کلیشه ای و قابل پیش بینی است و صرفاً روی برند و پلتفرم سینمایی سه گانه ی قبلی ماتریکس سوار است. فیلم هیچ هدفی جز فروش از طریق زنده کردن نوستالژی ماتریکس بعد از 20 سال ندارد و اصلا توانی فراتر از این ندارد. نواوری فیلم به شدت محدود است و جز چند اتفاق جدید در دنیای ماشین ها، بعد از 60 سال هیچ تغییر محسوسی در ماتریکس، دنیای انسان ها و دنیای ماشین ها بوجود نیامده. در فیلم گفته می شود که نسخه های جدید از ماتریکس بارگذاری شده است، اما دقیقاً مشخص نیست که این نسخه های جدید چه ویژگی دارد جز اینکه &quot;بات&quot; ها به آن اضافه شده اند و کنترل کننده گان ماتریکس می توانند در هر لحظه، هر کسی را تبدیل به بات کنند اتفاقی که در انتهای فیلم افتاد و کل مردم شهر علیه نئو و ترینیتی تبدیل به بات شدند.فیلم، ناتوان از نواوری و حتی استفاده ی درست از پلتفرم سینمایی ماتریکس، به شکل مضحکی دست به ساخت و پرداخت ویژگی هایی جدیدی می زند که هیچ اصالتی در دنیای ماتریکس ندارد، از جمله اینکه اگر درون ماتریکس، دست نئو و ترینیتی به هم برسد ناگهان جرقه ای از قدرت پدید می آید! یا ماشین ها بعد از مرگ نئو او را دوباره زنده کرده اند. معلوم نیست چرا؟ و پاسخ منطقی به آن داده نمی شود. مخصوصاً اینکه اگر کسی از انسان ها توانایی از بین بردن قدرت ماشین ها بر انسان ها را داشته باشد، آن یک نفر نئو است. فیلم به صورت وسواسی می خواهد صحنه های کلیدی سه گانه ی اول را بازسازی کند مانند اطاق توماس اندروسون در ابتدای قسمت اول، اولین ملاقات با مورفیس، رزم کنگ فو نئو با مورفیس و... که ناشی از تهی بودن فیلم از حرف جدید و حساب کردن روی فروش از طریق زنده کردن نوستالژی است. اکشن فیلم مبالغه شده، غیر منطقی و در بعضی موارد مضحک است و تنها برتری آن نسبت به سه گانه ی قبلی، تو ذوق نزدن جلوه های ویژه با استفاده از فناوری های جدید تر است.نئواین فیلم یک خیانت به شخصیت سینمایی نئو است. نئو از یک منجی فداکار کشته شده در راه رسالتش در نجات دادن دنیای انسان ها، تبدیل به یک شخصیت مفلوک ناتوان گنگ شده است که جز رسیدن دوباره به ترینیتی به هیچ چیز دیگری فکر نمی کند. نئو که روزگاری آنقدر بر ماتریکس مسلط شده شده بود که از درون آن، فضای اطراف را کد می دید، حرکات اسمیت را به راحتی پیش بینی می کرد و حتی پرواز می کرد، آنقدر ضعیف شده که بدون دوستان جدیدش چند دقیقه هم در ماتریکس دوام نمی اورد. نئوی ماتریکس 4 با بازی ضعیف کیانو رویایز تلاش های مضحکی برای پرواز کردن، مبارزه و متوقف کردن گلوله ها می کند که دستاوردی جز تخریب ذهنیت ساخته شده از نئوی سه گانه ی پیشین ندارد. در تفاوت نئوی واقعی و این کاریکاتور مضحک از نئو همین بس که در سه گانه ی قبلی، نئو به گلوله ها دستور می داد متوقف شوند، اما در اینجا نئو عاجزانه از گلوله ها التماس می کند که نزدیک نشوند. در صحنه ی منحرف کردن راکت شلیک شده از بالگرد نتوانستم جلوی خنده ی بلندم را بگیرم. در کلمن نئوی منجی کشته شده را به این نئو ی زنده شده ی قلابی در خدمت گیشه ترجیح می دهمفرمان نئو به گلوله هاترینیتیاز شخصیت ترینیتی از سه گانه ی قبلی هم خوشم نمی امد و بیشتر نقش کلیشه ای زن همراه مرد در طول ماجراجویی هالیوودی را داشت و نمی توانستم نقش مستقل و تاثیر گذاری جدای از نئو برای او در نظر بگیرم. اما در نسخه ی چهارم همان هم نیست. یک زن متاهل دارای چند فرزند گیر افتاده در ماتریکس که ناخوداگاه به همان کافه ای می رود که نئوی بازی ساز می رود و شب خواب او را می بیند! دست آخر هم به صورت ناگهانی وقتی با هم تصمیم به خودکشی می گیرند ناگهان ترینیتی در حین سقوط قدرت پرواز پیدا می کند! نئو بعد از کلی تمرین مهارت هایش هنوز نمی تواند چند دقیقه در ماتریکس تنهایی دوام بیاورد. آنوقت ترینیتی تازه بیدار شده ی هیچوقت پرواز نکرده خیلی ناگهانی و بدون دلیل در حین سقوط، پرواز می کند! (صحنه ی پایانی سقوط از هواپیمای انیمیشن ریو 2 به مراتب از این صحنه بهتر است) معلوم نیست چرا نئو بعد از آن همه تلاش برای زنده کردن با ریسک از بین رفتن صلح بوجود آمده با ماشین ها در مواجهه با چند سرباز که از دست تعداد بسیار بیشتری از آنان با موفقیت فرار کرده بودند، پیشنهاد خودکشی می دهد؟ فیلم پر از ایرادات روایی استدنیای ماشین هاماشین ها با این سطح هوش و آگاهی که انسان ها را در کنترل خود دراورده اند، بعد از 60 سال! هیچ تغییر خاصی در دنیایشان رخ نداده است. دنیایشان آنقدر بی در و پیکر است که چند انسان با همکاری چند ماشین! به درون آن نفوذ می کنند و با موفقیت ترینیتی را از آنجا خارج می کنند، &quot;ماشین ها&quot;، هنوز به عقلشان نمی رسد که درون این پاد هایی که انسان قرار دارد، یک حسگری بگذارند که اگر انسانی به هر دلیلی از پادی خارج شد، همان لحظه متوجه شوند! و می ایند بصری چک می کنند! چه طور همچین ماشین هایی این حد از قدرت را دارند؟؟ماشین ها حتماً باید بیایند تابوت خالی را ببینند تا بفهمند کسی دزدیده شده!نتیجه گیریاین فیلم یک عقب گرد بزرگ برای برند سینمایی ماتریکس است، ساخته نشدن آن خیلی بهتر از ساخته شدن آن بود. در جایی دیده بودم که یکی از استادان فلسفه، سوال امتحانی درسش را از صحنه ی اولین ملاقات نئو با مورفیس طرح کرده بود. فیلم از همچین جایگاهی به یک فیلم هالیوودی ضعیف گیشه سقوط هولناکی کرده است. فیلم به شدت در جا انداختن منطق داستان ناتوان است و به قولی درنیامده، بازی ها ضعیف هستند و بیشتر به دنبال تکرار شخصیت های گذشته هستند تا ارائه ی جدید. در کل به نظر من فیلم ماتریکس ارزش دیدن ندارد و اگر کسی به دنبال تلف نشدن وقتش است، بهتر است به سمت آن نرود.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Fri, 24 Dec 2021 13:29:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطای بنیادین ذهن انسان</title>
                <link>https://virgool.io/deep-in-mind/%D8%AE%D8%B7%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-vryld17ztkyx</link>
                <description>ذهن انسان پر از خطا است، خطاهای متعدد از انواع مختلف مانند خطا های ادراکی، سو گیری های متنوع با منشاء های احساسی و غیر احساسی، خطاهای ناشی از مکانیزم دفاعی ناخوداگاه انسان و...اما اینجا در این نوشته، می خواهیم به یک خطای منحصر به فرد در ذهن انسان بپردازیم که با هیچکدام از خطاهای دیگر، هم خانواده نیست و بر خلاف همه ی آن ها، منشاء بیولوژیکی دارد. این خطا بدون استثناء در ذهن همه ی انسان ها در همه ی تاریخ وجود دارد و تا انتهای تاریخ همواره وجود خواهد داشت و در هیچکس از بین نخواهد رفت. بر خلاف تصور، بسیار ساده و پیش پا افتاده است اما تاثیر بسیار زیادی در چگونگی ادراک ذهن دارد و به دلیل آن که کسی آن را جدی نمی گیرد، اهمییت آن نادیده انگاشته شده است. این خطای بنیادین ذهن انسان است. فرایند ادراکهمانطور که قبلاً در اینجا در مورد چگونگی کارکرد کلی ذهن توضیح دادیم، ذهن به صورت طبیعی در ساحت ناخوداگاه قرار دارد و این به آن معنی است که کنترل تمام ورودی های ذهن از جمله حواس پنجگانه را در اختیار دارد. منظور دقیق در اینجا این نیست که کنترل کارکردی حواس مانند اینکه چشم به کجا نگاه کند را دارد (که البته آن را هم در اختیار دارد) نیست، بلکه منظور این است که ناخوداگاه تمام اطلاعات ورودی به ذهن را پالایش (فیلتر) می کند و به هر چیزی که بخواهد، اجازه ی ورود می دهد و بقیه را نادیده می گیرد و این گونه اولین حلقه ی تسلط ناخوداگاه بر ذهن شکل می گیرد.از طرف دیگر، ذهن در یک سخت افزار بیولوژیک به نام مغز قرار دارد و این سخت افزار با تمام پیچیدگی های شگفت انگیر و شوکه کننده اش، در نهایت مانند تمام موجودیت ها در دنیای مادی، محدودیت های خودش را دارد. از این رو ذهن مجبور به استفاده ی بهینه از ظرفیت مغز است و برای اینکار در برخی موارد، چاره ای جز نادیده گرفتن اطلاعات ورودی به جز مواردی که مهم هستند ندارد. برای نمونه تصور کنید ناخوداگاه شما تمام اطلاعات ورودی را در هنگام حرکت در یک خیابان وارد ذهن کند، چه اتفاقی می افتد؟ تمام ظرفیت ذهن درگیر پردازش می شود و کل کارکرد طبیعی ذهن مختل می شود. تمرکز که دیگر بی معنی است! این عملکرد نادیده گرفتن ناخوداگاه، یک نعمت بزرگ است که اساساً مفاهیمی مانند آرامش و تمرکز را ممکن می کند. درست است که این عملکرد هزینه هایی مانند نادیده گرفتن اشتباه اطلاعات مهم هم دارد. اما وجودش برای برقراری وضعیت طبیعی در ذهن آن هم با ظرفیت محدود مغز ضروروی است.آیا خطای بنیادین ذهن انسان &quot;نادیده گرفتن اشتباه اطلاعات مهم&quot; است؟ خیر این هم یک نوع خطا است اما این خطای بنیادین نیست. اما خطای بنیادین شباهت هایی با این خطا دارد و ریشه ی آن عملکر ناخوداگاه ذهن انسان در نادیده گرفتن است.همانطور که گفته شد، ظرفیت مغز محدود است و ذهن چاره ای جز استفاده ی بهینه ندارد بنابراین به رفتار هایی مانند نادیده انگاری اطلاعات ورودی روی می اورد. اما در کنار آن رفتار های دیگری از این دست هم انجام می دهد از جمله، عدم در نظر گرفتن موجودیت برای چیزی که ادراک نکرده است! به عبارت دیگر هر چیزی را که ذهن ادراک کند، برای آن موجودیت قائل می شود اما اگر چیزی را درک نکند یا تا به حال درک نکرده باشد، ناخوداگاه موجودیت آن را به صورت قطعی معدوم در نظر می گیرد به عبارت دیگر ناخوداگاه می گوید:چیزی که من درک نمی کنم پس حتماً نیستو این خطای بنیادین ذهن انسان است، ذهن هر آن چیزی را که درک نکند یا تا به حال درک نکرده باشد، به صورت خودکار ناموجود در نظر می گیرد و البته به دلیل همان محدودیت ها که صحبت آن شد، همانند نادیده انگاری اطلاعات ورودی، چاره ای جز آن ندارد. تصور کنید اگر ذهن بخواهد برای همه ی موجودیت ها چه آن هایی که تا به حال درک کرده چه آن هایی که درک نکرده و حتی در فانتزی ترین تخیلات هم به ذهن کسی نرسیده، توان پردازش در نظر بگیرد چه اتفاقی می افتد؟؟ هرگز امکان آن وجود ندارد دلیلی هم برای تخصیص ظرفیت به موجودیت هایی که درک نشده اند وجود ندارد. موجودیت های درک شده به اندازه ی کافی ذهن را مشغول خود کرده اند و در کنار این ها، ذهن توانایی اداره ی افزایش ناگهانی موجودیت ها را ندارد بر مثال تصور کنید کسی از گذشته ی دور یعنی بیش از 1000 سال پیش به زمان ما بیاید و زندگی مدرن و موجودیت های زمان ما که برای ذهن ما عادی است را به یکباره ببیند (درک کند) چه اتفاقی می افتد؟ دیوانه خواهد شد! بنابراین به همین راحتی بخش بزرگی از موجودیت هایی که ادراک نشده اند، در ذهن ناموجود تلقی می شوند.چگونه خطای بنیادین، ادراک ما را شکل می دهد؟این خطا همواره وجود داشته و همه ی ما با موارد آن مواجه شده ایم مثل مواردی که می گوییم: جدی همچین چیزی است؟ من تا حالا نشنیده بودم! با گسترش ابزار های رسانه ای در زمان ما، این خطا پنهان تر از زمان های قبل شده است و رسانه برای ما این توهم را بوجود آورده است که همه چیز را می دانیم! اما آیا واقعاً این طور است؟هرگز،خطای بنیادین نه از بین می رود، نه قابل پیشگیری است. صرفاً قابل تشخیص است. میزان این خطا در ذهن ما نه تنها کمتر نشده است بلکه در زمان حال علاوه بر مصادیقی که در عصر قبل از رسانه های فراگیر داشت، مصادیق مدرن و البته به شدت پنهان جدیدی دارد. اجازه دهید با یک آزمون میزان دانایی انسان عصر رسانه را بسنجیم:سوال: یک کشور با فرهنگ نام ببرید؟یک کشور که معتقدید با فرهنگ است در ذهن خود مشخص کنید، برای همراهی با شما، من هم یک کشور با فرهنگ تصور می کنم و بر اساس آن آزمون دانایی را ادامه می دهیم. مثلاً من کشور &quot;ژاپن&quot; را یک کشور با فرهنگ نام می برم. شما هم کشور با فرهنگ خودتان را در ذهن خود انتخاب کنید.انتخاب کردید؟تبریک می گویم! من و شما دچار خطای بنیادین ذهن انسان شدیم! چطور؟ به محض اینکه انتخاب کردیم یک کشور با فرهنگ است! چگونه؟ اجازه دهید با مثال ژاپن پیش برویم!خب من از کجا فهمیدم ژاپن کشور با فرهنگی است؟ براساس چیزهایی که من از ژاپن می دانم مثل سختکوشی، نظم، تلاش بی وقفه، عذر خواهی مسئولان و... ژاپن کشور با فرهنگی است. خب این دانسته های من از کجا آمده است؟ یعنی من که نه در ژاپن زندگی کرده ام، نه به آنجا رفته ام و نه حتی یک بار با یک ژاپنی برخورد کرده ام، دقیقاً از کجا می دانم فرهنگ ژاپن چه ویژگی هایی دارد که حالا آن را با فرهنگ می نامم؟ با رهگیری ذهنی که یک نمونه از آن را در اینجا توضیح داده ام به من می گوید آنچه از ژاپن می دانم، اکثراً چیزی است که رسانه ها به من گفته اند، یعنی یا مستقیم خودم از رسانه ها متوجه شده ام که مثلاً فلان مسئول در ژاپن از مردم به خاطر چند دقیقه تاخیر قطار عذر خواهی کرده است، یا از اطرافیانم شنیده ام که آنان هم مثل من از رسانه ها شنیده اند یا در فیلم های ژاپنی خصوصیات فرهنگی آن ها را دیده ام. درصد کوچکی هم از فهم من در مورد ژاپن، از یکی از بستگانی است که در زمان کودکی من تازه از ژاپن برگشته بود و چند سوغاتی برای ما آورد که بخش زیادی نیست. بنابراین من می توانم بگویم فهم من از ژاپن یک &quot;فهم رسانه ای&quot; است.این به چه معناست؟ دقیقا چه معنایی دارد وقتی می گوییم فهم من از یک موضوع، رسانه ای است؟ با کمی تعمق روی پاسخ به این سوال، در میابیم &quot;فهم رسانه ای&quot;، معنای هولناکی دارد. وقتی من از یک موجودیت بسیار پیچیده مانند کشور ژاپن با جمعیت در ابعاد میلیونی، تاریخ کهن، فرهنگ منحصر به فرد و صدها خصوصیت بسیار پیچیده که در همه ی جوامع وجود دارد که هر کدام برای خود دنیایی کشف نشده اند، فهم رسانه ای دارم به این معنا است که من هر آنچه رسانه ها از ژاپن انعکاس می دهد را می دانم! نه هیچ چیز بیشتر. به عبارت دیگر آن کسی که در رسانه ها تصمیم می گیرد چه چیزی در باره ی ژاپن بگویند و چه چیزی نگویند، عملاً ذهنیت من در مورد ژاپن را شکل می دهند. به عبارت دیگر آنچه که من تصور می کنم از ژاپن می دانم، در واقع تصویر رسانه ساز سطحی از ژاپن است که من هیچ ابزاری برای اعتبار سنجی آن در اختیار ندارم. یعنی عملاً نمی دانم این چیزهایی که در مورد ژاپن گفته اند، درست است یا غلط؟ مربوط به کل جامعه است یا بخشی از آن، در زمان حال اینگونه است یا در گذشته بوده یا الان نیست؟ دادن پاسخ خوشبینانه به این پرسش ها از سر آگاهی نیست بلکه تلاش ناخوداگاه ذهن برای زیر سوال نرفتن اعتبار منابعی است که حرف آن ها را پذیرفته ایم. واقعیت این است که من پاسخ این پرسش ها را نمی دانم. تازه این جاست که مشخص می شود ذهن من دچار خطای بنیادین شده است! یعنی وقتی که خواستم یک کشور با فرهنگ انتخاب کنم، تصویر ذهنی که از ژاپن داشته ام را برابر با تمام ماهیت ژاپن در نظر گرفته ام و از آنجایی که رسانه ها عموماً چیزی در مورد ویژگی های بد فرهنگ ژاپن نمی گویند و به عبارت دیگر، چیزی در مورد ویژگی های بد ژاپن نشنیده ام (درک نکرده ام)، ذهن من در اثر خطای بنیادین تصور کرده ژاپن ویژگی فرهنگی بدی ندارد، پس حالا که ویژگی های خوبی دارد، این طور استنباط کرده است که ژاپن در مقایسه با سایر کشورهای دنیا، کشور با فرهنگی است! نگاه کنید خطای بنیادین کجا و چگونه بدون کوچکترین ردی از خود، ادراک ما را تحت تاثیر قرار می دهد!شما هم به محض انتخاب یک کشور به عنوان یک کشور با فرهنگ، دچار این خطا شده اید! جدای از این که چه کشوری را انتخاب کرده باشید. به عبارت دیگر، ذهن شما تصور کرده است چون ویژگی بدی از آن کشور سراغ ندارید یا تعداد آن ویژگی های بد کم و قابل چشم پوشی است، پس حتما ویژگی بد وجود ندارد و با سنگین شدن کفه ی ویژگی های مثبت فرهنگی، آن کشور در ذهن شما انتخاب شده است! یا سایر کشور ها که شما درباره ی ویژگی های مثبت آن ها چیزی نشنیده اید و تصویر آن ها در اثر بازتاب ویژگی های منفی آن ها در رسانه ها در ذهن شما به صورت پیش فرض منفی هستند، اصلاً وارد مقایسه نشده اند که بخواهند با کشوری که شما انتخاب کرده اید، رقابت کنند. همین آزمون نشان می دهد قضاوت انسان تا چه حد می تواند تحت تاثیر خطای بنیادین، به بیراهه برود و در اثر غیبت موجودیت های درک نشده، نتیجه گیری های دور از واقعیتی داشته باشد و از آنجایی که اصلاً متوجه نیست که این خطا چگونه بر روی ادراک او تاثیر گذاشته، متعصبانه از آن دفاع می کند و در مقابل گوشزد آن مقاومت هم می کند!آیا شما هم تصور می کنید ژاپن ویژگی فرهنگی بد ندارد؟ هدف این نوشته مشخص کردن وضعیت فرهنگی ژاپن نیست اما برای روشن شدن خطای آن دسته از افراد که همچنان اصرار دارند ژاپن کشوری دارای ویژگی های مثبت و بدون نقص های جدی فرهنگی است چند مورد از نقاط تاریک فرهنگ ژاپن را بازگو می کنم:مافیای سازمان یافته: در حالی که دوران مافیا حداقل به صورت عیان در جهان پایان یافته، مافیای ژاپن (یاکوزا) همچنان با قدرت و خشونت عریان جلوی چشم دولت و پلیس فعالیت می کند و هیچ چشم اندازی برای نابودی آن وجود ندارد.هرزه نگاری: هرزه نگاری ژاپنی سابقه ی طولانی دارد و حتی در ترکیب با انیمیشن ژاپنی، سبک منحصر به فردی در جهان برای خود دارد! این رذالت اخلاقی واضح حتماً یک ویژگی منفی فرهنگی است.سخت کوشی بی حد و مرز: فشار بی اندازه ی جهان دستاورد سالار و تلاش برای کار بیشتر و بیشتر با ترکیب سخت کوشی نهادینه شده در ژاپن باعث یک اجبار روانی شدید در فرهنگ ژاپن شده که انسان را در زیر بار مسئولیت &quot;له&quot; می کند. به طوری که در بعضی موارد، فرد بعد از اخراج از محل کار خودکشی می کند! این فشار بی منطق هم یکی دیگر از جنبه های تاریک فرهنگ ژاپن است.از هم پاشیدگی نظم خانواده: صرفاً یکی از نتایج سخت کوشی بی حد و مرز و له شدن فرد زیر فشار خواسته ها و انتظارات فرهنگی، نابودی خانواده است. زندگی بخش قابل توجهی از مردان به کار خلاصه شده است. نه تنها نیاز های جنسی که حتی نیاز های روانی و عاطفی مردان در ژاپن هم به صورت صنعتی در خارج از خانواده تامین می شود! تعجب کردید؟ من هم همچین چیزی در مورد ژاپن نمی دانستم تا اینکه پادکست لوسی از چنل بی، با محله ی راپونگی و نوع مبتکرانه ای از خود فروشی به نام &quot;خود فروشی عاطفی&quot; آشنا شدم که در آن بر خلاف خود فروشی های مرسوم، فرد خود فروش تظاهر به صمیمیت و رابطه ی عاطفی با خریدار خود در مدت خریداری شده می کند. چقدر انسان باید بدبخت باشد که برای دریافت محبت متظاهرانه پول هم بدهد. کارمندان بعد از کار به جای رفتن به خانه، به این کلوپ ها می روند و بعد از شارژ عاطفی و تخلیه ی بخشی از فشار روانی کار تازه به سوی خانواده ی خود می روند اگر خانواده ای داشته باشند. این ها بخش کوچکی از تاثیرات فرهنگ ژاپن بر خانواده ی ژاپنی است. دیگر از فرزندان تک والد، مادران تنها، نرخ طلاق چیزی نمی گویم.ممکن است برای برخی، این ویژگی ها بد به حساب نیایند، اما برای شخص من همه ی این ویژگی ها، نشان دهند ی یک فرهنگ بد هستند و برخی از آن ها مانند هرزه نگاری به تنهایی برای بی فرهنگ دانستن یک کشور علی رغم تمام ویژگی های مثبت دیگر، کافی است. باید توجه کرد وقتی در مورد ویژگی های فرهنگی صحبت می کنیم مثلاً می گوییم هرزه نگاری یک ویژگی فرهنگ ژاپنی است، به این معنا نیست که فقط در ژاپن هرزه نگاری وجود دارد و در جاهای دیگر دنیا شدید تر و گسترده تر نیست! بلکه به این معنی است که فرهنگ ژاپن با اصل هرزه نگاری مشکلی ندارد و آن را یک تابو نمی داند یعنی یک رذیلت اخلاقی که دارای فساد ذاتی است را پذیرفته. این چیزی است که می توان به آن گفت ویژگی بد فرهنگی.همانطور که گفته شد، هدف نویسنده معرفی یا قضاوت ژاپن به عنوان کشور با فرهنگ یا بی فرهنگ نیست، هدف نمایش خطای بنیادین ذهن انسان و چگونگی تاثیر آن بر ادراک ما است. با تشخیص خطای بنیادین در انتخاب یک کشور با فرهنگ و در کنار هم گذاشتن ویژگی های مثبت در کنار ویژگی های منفی که تا پیش از این ذهن ما تصور می کرد اصلاً وجود ندارند، متوجه می شویم کشوری که انتخاب کرده ایم، ژاپن یا هر کشور دیگری یک کشور معمولی با ترکیبی از ویژگی های مثبت و منفی است و اگر با در نظر گرفتن میزان خطای بنیادینی که در ادراک ما وجود داشته، کمی عمیق تر به دانسته های خود نگاه کنیم به واقعیت هولناک دیگری برخورد می کنیم:ما عملاً چیزی نمی دانیمبر خلاف آنکه خیلی دوست داریم قبول کنیم و نمایش دهیم که می دانیم، پیچیدگی بسیار بالای دنیا، ظرفیت محدود مغز و خطای بنیادین باعث می شوند تا ما در بهترین حالت خیلی خیلی کم بدانیم، اگر واقعاً بدانیم. حتی اگر متخصص ممتازی در یک زمینه ی تخصصی باشیم میزان دانسته های ما نسبت به همه ی آن چیزی که وجود دارد و ذهن ما به صورت پیش فرض بسیاری از آن ها را نا موجود فرض کرده است، بسیار بسیار اندک است. و مسئله ی بسیار ترسناک اینجاست که فهم رسانه ای باعث شده ما توهم دانایی پیدا کنیم یعنی تصور می کنیم چون به رسانه ها دسترسی داریم، واقعیت را هم تمام و کمال متوجه شده ایم. مانند چیزی که در مورد کشور با فرهنگ تصور می کردیم در صورتی که آن چیزی که از رسانه ها می دانیم با فرض آنکه آن ها حقیقت را دقیقاً همانگونه که واقعاً هست منعکس کنند (که فرض احمقانه ای است) ما صرفاً بخش بسیار کوچکی از حقیقت را که رسانه ها انتخاب کرده است به ما بگوید را می دانیم نه هیچ چیز بیشتر! ترکیب توهم دانایی و خطای بنیادین ذهن انسان و تمایل ناخوداگاه ما به خود دانا پنداری (کسی که نمی داند، من نیستم) باعث چیزی می شود که به آن جهل مرکب گفته می شود.آنکس که نداند و نداند که ندانددر جهل مرکب ابدالدهر بماندخطای بنیادین با ناموجود فرض کردن هر آنچه نمی دانیم، حقیقت را منحصر به محدوده ی ادراکی ما می کند. در نتیجه انسان در تاریخ در پذیرش حقایقی که از محدوده ی ادارکش خارج بوده اند، همواره مقاومت می کند. برای مثال یک انسان عصر گالیله را در نظر بگیرید. اگر او در پشت بام خانه اش با چشمان خود می دید که خورشید در حال حرکت است و محیط اطراف او ثابت است و در همین حال گالیله به او می گفت خورشید ثابت است و زمین در حال چرخش است، چه واکنشی نشان می داد؟ خطای بنیادین اصلاً اجازه نمی دهد حرف گالیله شنیده شود!- انسان عصر گالیله: من با چشمان خودم می بینم که زمین ثابت است و خورشید به دور آن می چرخد! گالیله، آیا تو در تمام عمرت حتی یک لحظه چیزی غیر از این دیدی؟؟- گالیله: شاید از اینجایی که من و تو می بینیم این گونه به نظر برسد، اما اگر از بالا به منظومه ی شمسی نگاه کنی، نسبت حرکت زمین و خورشید را به شکل دیگری ببینی!اکنون، برای ما این مسئله جا افتاده است اما برای مردم زمان گالیله این حد از فهم علمی آنهم با وجود تسلط قرائت کلیسای قرون وسطی از کتاب مقدس عملاً غیر ممکن بود. اگر باور های امروز خودمان را بررسی کنیم، رد پای خطای بنیادین ذهن را در همه ی آن ها پیدا می کنیم. بخش های بسیار زیادی از حقیقت وجود دارد که ما از آنجایی که اطلاعی از وجودشان نداشته ایم، ناموجود فرض کرده ایم و حتی احتمالی برای وجود آن ها هم در نظر نگرفته ایم. یکی از مواردی که در بررسی های علمی توجه من را جلب کرد، استفاده از عباراتی مانند &quot;As far as I Know&quot; (تا آنجایی که من می دانم) یا &quot;Best I Know&quot; (بهترین چیزی که من می دانم) است. یعنی فرد این احتمال را در نظر می گیرید جنبه هایی از حقیقت هست که نمی داند و اجازه نمی دهد خطای بنیادین، ادراک او را از مسئله جامع و قطعی نشان دهد.چگونه با خطای بنیادین مقابله کنیم؟بر خلاف خطاهای ادراکی که ریشه در عملکرد طبیعی ناخوداگاه ذهن در پیروی از الگو های تصمیم ساز دارند، خطای بنیادین منشاء بیولوژیکی دارد و ریشه ی آن در محدودیت ظرفیت مغز و اجبار ذهن به استفاده ی بهینه از این ظرفیت است. بنابراین خطای بنادین از بین نمی رود و راهی برای مقابله آن وجود ندارد. تنها کاری که می توانیم در مواجهه با این خطا انجام دهیم، تشخیص آن و حذف کردن اثر آن از ادراک خودمان است. برای اینکار من شخصاً چند روش را در ذهن خودم به کار می گیرم.پذیرش ندانستن: من در ذهن خودم پذیرفته ام که نمی دانم و برای مقابله به تمایل ناخوداگاهم در جهت خود دانا پنداری مطلق، پذیرفته ام که من یک نفر انسان هستم و اصلاً ممکن نیست یک نفر همه چیز را بداند که حالا آن یک نفر من باشم! حتماً دانستن یک فضیلت است اما ندانستن یک نقص یا رذیلت نیست! ویژگی است که همه ی انسان ها با آن به دنیا می آیند، اتفاقاً با پذیرش ندانستن است که انسان به سوی دانستن حرکت می کند.گفتن نمی دانم: تمایل ما به خود دانا پنداری مخصوصاً برای عدم اعتراف به نداستن جلوی دیگران همواره ما را به سوی نمایش دانایی سوق می دهد و اجازه نمی دهد به ندانستن خود اعتراف کنیم و عملاً باعث می شود خطای بنیادین اتفاق بافتد چون وقتی در مورد چیزی نمی دانیم و می خواهیم تظاهر به دانستن کنیم، ناچار باید به همان مقدار اندکی که تصور می کنیم از آن مسئله می دانیم تکیه کنیم. من با پذیرفت ندانستن در مرحله ی قبل، تصمیم گرفتم در برابر پرسش در مورد چیزی اطلاع دقیق ندارم خیلی رک و صریح بگویم &quot;نمی دانم&quot;! هم با دادن اطلاعات غلط، طرف مقابل را گمراه نکرده ام و هم مسئولیتی در قبال اعمال طرف مقابل بر عهده ی من نیست. اگر هم اطلاع کافی نداشته باشم سعی می کنم همه ی آن چیزی که می دانم را به صورت خلاصه بگویم اما حتماً تاکید می کنم این چیزی است که من می دانم و برای تصمیم گیری حتما خودت باید بری تحقیق کنی. بعضی از اطرافیان من از این رفتار ناراحت می شوند و تصور می کنند نمی دانم گفتن من از سر شانه خالی کردن و پیچاندن است در حالی که واقعاً نمی دانم و شرمندگی از این بابت ندارم.گستره ی بیشتر حقیقت: همواره تصور می کنم چیزهای بیشتری هست که من نمی دانم و در صورت دانستن ممکن است ادراک من را به صورت کامل تغییر دهد. هرگز تصور نمی کنم تمام حقیقت چیزی است که من دریافته ام و همواره گستره ی فهم خودم را بخشی و نه تمام حقیقت در نظر می گیرم.هشدار دانایی مشکوک: هر موقع من در مورد مسئله ای به نقطه ای می رسم که تصور می کنم حقیقت را فهمیده ام، &quot;هشدار دانایی مشکوک&quot; در ذهن من روشن می شود. احتمالاً آن چیزی که من را به این نتیجه رسانده است، خطای بنیادین است نه فهم کامل بدون سو گیری دقیق از حقیقت. با دریافت این هشدار من مجدداً اصالت، اعتبار و دقت منابع قضاومتم را بررسی می کنم و فرایند استدلال و نتیجه گیری را مجدداً مرور می کنم تا خطاهای ادراکی محتمل را بررسی کنم و در صورت وجود، اثر آن را در نتیجه ی نهایی حذف کنم. اگر برای شما این پرسش به وجود آمده که چرا ذهن من اینگونه کار می کند باید بگویم این کاری است که برنامه نویسی و سر و کله زدن با خطاهای مختلف در آن با ذهن انسان می کند.در نهایت، چاره ای جز زندگی با خطای بنیادین ذهن نداریم. صرفاً می توانیم آن را تشخیص دهیم و اثر آن را از ادراک مان حذف کنیم هر چند تمایلات ناخوداگاه ما بسیار قوی است و اجازه ی زیر سوال بردن خودمان را به خودمان نمی دهد، اما با حرکت به سوی خودآگاهی، کم کم توانایی ذهن برای تشخیص و مقابله با خطای بنیادین بیشتر می شود.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Thu, 18 Nov 2021 16:45:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی درباره ی آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-pcg28dx1zens</link>
                <description>آزادی چیست؟ آزاد کیست؟ جامعه ی آزاد چه جامعه ای است؟ آیا آزادی با پوشیدن شلوار و یا لباس کوتاه یا اصلاً لباس نپوشیدن حاصل می شود یا نه؟ اصلاً چه چیزی تعیین کننده ی آزادی است؟ آیا آزادی یک مفهموم عینی قابل لمس است یا یک مفهوم انتزاعی که در ساحت ذهن وجود دارد؟ چه چیزی باعث می شود یک نفر احساس آزادی یا خفقان کند؟ چرا به خارج شدن یک محکوم از زندان، آزاد شدن می گوییم؟ این ها پرسش های دشواری است که بعضاً محل اختلاف نظر ها و برخورد عقیده ها و حتی جنگ در طول تاریخ شده است. شنیده اید که گفتمان حکومتی ایالات متحده می گوید &quot;ما برای دفاع از آزادی می جنگیم&quot; یا در انقلاب های مختلف ردپای آزادی در آرمان های آن ها دیده می شود. این آزادی چیست که برای آن باید جنگید یا انقلاب کرد؟ چه کسی این صلاحیت را به افراد می دهد که آزادی را تعریف کند؟ و بر اساس تعریف خودش دست به اقداماتی بزند که به قیمت جان انسان ها تمام شود؟آزادی چیست؟برای آزادی تعارف بسیار زیادی بیان شده است به طوری که می توان گفت همانطور که پرویز پرستویی در فیلم مارمولک می گفت که به ازای هر انسان، یک راه برای رسیدن به خدا وجود دارد، هر کسی در این دنیا، یک تعریف منحصر به فرد از آزادی دارد. در ادامه سعی می کنیم تعریفی فرمولی از آزادی ارائه دهیم. اما قبل از آن باید ببینیم ماهیت آزادی چیست؟ آزادی یک مفهوم ذهنی منحصر به فرد برای هر شخص است که مختصات آن همانند مفاهیم هم خانواده اش مانند زیبایی، رضایت، شادی، خوشبختی، پیشرفت و... به شدت تحت تاثیر ادراک محیطی شخص است. در واقع آن چیزی که برای اشخاص تعیین می کند که &quot;آزادی چیست&quot; و اینکه &quot;آیا من آزاد هستم&quot; ادراکی است که او از محیطی که در آن قرار دارد، دریافت می کند و بی جا نیست که این مفاهیم را مفاهیم &quot;ادارک محیطی&quot; بنامیم. بنابریان برای کاوش ماهیت آزادی، باید نگاهی به فرایند ادراک ذهن انسان بیاندازیم.ذهن ما چگونه ادراک می کند؟قبلا در اینجا به صورت خلاصه در مورد چگونگی کارکرد ذهن، ساحت های آن و تاثیر فضای میان فکری بر ناخوداگاه انسان  و فرایند ادراک را به صورت خلاصه توضیح داده ام. می توانید قبل از خواندن ادامه ی مطالب، نگاهی به آن داشته باشید. اما اگر بخواهیم عمیق تر به چگونگی فرایند ادراک نگاه کنیم باید نحوه ی عملکرد ذهن را از زاویه ی دیگری بررسی کنیم.ذهن ما به صورت ناخوداگاه در حال تصویر برداری از محیط است. منظور از تصویر برداری صرفاً تصاویر بینایی نیستند، بلکه منظور ثبت تمام ورودی هایی است که از طریق حواس پنجگانه از محیط حس می شود. همانند بقیه ی فعالیت های ناخوداگاه، ما متوجه وجود این فعالیت ها نمی شویم (اگر متوجه می شدیم که دیگر &quot;ناخودآگاه&quot; نبود!). بخش ناخوداگاه ذهن به صورت مستمر در حال پایش ورودی های حواس پنجگانه، تصویر برداری از محیط و ثبت آن ها در حافظه است. اما کار مهمی دیگری که ناخوداگاه انسان به قول ما برنامه نویس ها در background و پس زمینه در حال انجام است، مقایسه ی این تصاویر و ایجاد تصویر ایده آل با استفاده از برایند همین مقایسه ها است. همینجا می توانیم مفهموم زیبایی را تعریف کنیم به این صورت که:زیبایی، مواجه ی ناخوداگاه ذهن انسان با موجودیتی است که ویژگی های آن تطابق بالایی با تصویر ایده آل ذهن از آن موجودیت دارداین تعریف می تواند مفهوم زیبایی را توجیه کند برای مثال اگر امروز یک فرم چهره &quot;زیبا&quot; شناخته می شود در حالی که در زمان های گذشته اینگونه فرم چهره عادی یا حتی زشت تلقی می شده، تغییر تصویر ایده آل در ناخوداگاه جمعی جامعه است. تغییری که در زمانی که ما زندگی می کنیم، بیشتر مصنوعی است تا طبیعی. اگر فردا این تصویر ایده آل از فرم چهره در ذهن شما تغییر کند، خود شما چهره ای که امروز آن را معمولی می بینید، فردا زیبا می بینید. در واقع زیبایی، تفسیر شخصی ذهن شما است. همین تفسیر تحت تاثیر تصویر ایده آل ناخوداگاه شما است. و تصویر ایده آل شما برایند تصویر هایی است که ذهن شما از محیط ادراک می کند. به صورت خلاصه، آن چیزی که زیبایی را در ذهن ما شکل می دهد، محیط ما است.اجازه بدهید با یک مثال ببینیم چگونه محیط، درک ما از زیبایی را شکل می دهد، تصور کنیم یک پسر جوان در زمان قدیم که امکانات ارتباطی مانند در حد تلوزیون و رادیو در دسترس همه نبوده در یک جغرافیای محدود مانند یک روستا که فقط امکان دسترسی به روستاهای نزدیک اطراف را داشته، متولد و بزرگ شده است. تصویر ایده آل ذهن او از موجودیتی به نام &quot;زن&quot; چگونه شکل گرفته است؟ با تصویر برداری مداوم ذهن او از زنانی که در محیط اطراف او وجود داشته اند که عمدتاً همه ویژگی های یکسانی از لحاظ فیزیک، پوشش، رفتار و فرهنگ داشتند. تصویر ایده آل او از &quot;زن&quot; دختری ساده و معمولی روستایی است که حالا بهره ی خوبی از جوانی دارد. دختری که از دید یک پسر رشد یافته در یک جغرافیای گسترده مانند شهر تهران، یک دختر ساده و حتی زشت به حساب می آید. چرا؟ چون ناخوداگاه ذهن یک پسر تهرانی علاوه بر تیپ های زنانه ی موجود در روستا، انواع تیپ های دیگر زنانه مانند کارمند، مدل، خواننده و... را که به زیبایی چهره و اندام خود هم اهمیت بالایی می دهند را هم دیده است و تصویر ایده آل او از &quot;زن&quot; در نقطه ی دیگری از پسر روستایی قرار دارد. هدف نویسنده معرفی کردن زن روستایی به عنوان نازیبا نیست بلکه هدف روشن کردن چگونگی تاثیر محیط بر ادراک انسان و تفسیرهای او است. آن چیزی که باعث تفاوت مفهوم زیبایی در بین پسر روستایی و تهرانی می شود، محیطی است که در آن قرار دارند.فرمول آزادیبا مثال زدن زیبایی و توضیح چگونگی شکل گرفتن آن در ذهن، تا حد زیادی به تعریف آزادی که یک مفهوم هم خانواده با زیبایی است نزدیک شده ایم. می توانیم بگوییم آزادی، مواجه ی ناخوداگاه ذهن انسان با تصویر ایده آل از چیزی است. اما آن &quot;چیز&quot; چیست؟ چه ویژگی از محیط اطراف ما مفهوم آزادی را در ذهن ما شکل می دهد؟اجازه دهید برای واکاوی این موجودیت مبهم، از شرایطی کمک بگیریم که همه ی ما بر آزاد نبودن آن تفاهیم داریم: زندان. همه ی ما به ترک زندان &quot;آزادی&quot; می گوییم و قاعدتاً در این نظر اشتراک داریم که کسی که زندانی شده، آزادی اش را از دست داده. بنابراین قبل از اینکه به زندان برود، آزاد بوده است. حداقل مقداری از آزادی داشته است. زندان چه ویژگی دارد که می تواند آزادی را از بین ببرد؟ چرا خانه این ویژگی را ندارد؟ پاسخ روشن به نظر می رسد. فرد می تواند هرگاه که اراده کرد، خانه را ترک کند و هر وقت اراده کرد بازگردد. اما زندان اینگونه نیست. یا به عبارت دیگر شرایط حاکم بر زندان و خانه چیزی است که باعث تفاوت این دو محیط می شود و به شکل دقیق تر می توان گفت آن چیزی که زندان را زندان می کند، شرایط حاکم بر محیط زندان است. اگر همین شرایط بر خانه هم حاکم شود، فرد در خانه هم زندانی است. بنابراین شرایط حاکم بر محیط را می توانیم را می توانیم به عنوان ملاک قرار دهیمحال یک حالت دیگر در محیط زندان را مثال بزنیم. تصور کنیم کودکی در زندان به دنیا آمده و تا به حال که به سن جوانی رسیده است، هرگز از زندان بیرون نرفته است. تمام ادراک او از جهان، همان زندانی است که در آن متولد شده است. آیا این فرد احساس زندانی بودن می کند؟ همانطور که در تعریف زیبایی بیان شد، ذهن در حال تصویر برداری مداوم از محیط است و از آنجایی که فرد مورد نظر ما ادارکی از جهان به جز زندان ندارد، تصویر ایده آل او هم تحت تاثیر همان محیط است در حالی که یک فردی که به صورت عادی متولد شده و رشد کرده است به مهمانی، تفریح، گردش، مسافرت و... رفته است تصویر ایده آل متفاوتی از محیط خود دارد. فرد متولد شده در زندان، احساس زندانی بودن نمی کند چون اصلاً محیط دیگری برای مقایسه ندارد اما فردی که خارج از زندان بزرگ شده است، زندان را یک عذاب می بیند چون نه تنها مطابق تصویر ایده آل او از محیط نیست، بلکه از تصویر معولی او از محیط هم بسیار پایینتر است. مانند زیبایی، آنچیزی که مفهوم آزادی را در ذهن ما شکل می دهد، محیط و برداشت شخصی ما از محیط استاکنون می توانیم با استفاده از فرمولی که برای زیبایی ارائه کردیم و جایگذاری شرایط حاکم بر محیط، فرمول آزادی را بیان کنیمآزادی، مواجه ی ناخوداگاه ذهن انسان با محیطی است که شرایط حاکم بر آن تطابق بالایی با تصویر ایده آل ذهن از شرایط حاکم بر محیط داردو از آنجایی که ادارک هر شخص از محیط متفاوت است، تعریف هر شخص از آزادی هم کاملاً منحصر به فرد و یکتا است و کسی هم نمی تواند بگوید &quot;آزادی، چیزی است که من می گویم!&quot; بنابراین تعریف واحدی از آزادی وجود ندارد و به همین دلیل وجود یا عدم وجود یا میزان آزادی، قابل اثبات یا اندازه گیری نیست. و مهمتر از این ها متناقض بودن ذاتی مفهموم آزادی است! چطور؟تناقض ذاتی آزادیتصور کنیم در یک روز جمعه، دو برادر در یک خانه هستند، یکی دانشجوی دکترایی است که فردا، باید امتحان سرنوشت سازی دارد و همین امروز باید خود را به صورت کامل آماده ی شرکت در امتحان کند و برادر دیگر یک طرفدار دو آتیشه ی یکی از تیم های استقلال یا پرسپولیس است و از قضا همین امروز، روز دربی است و برادر فوتبالی با دعوت از دوستان خود، قصد دارد یک فوتبال حساس و مهم را با کل کل و کُری رو کم کنی و تحلیل بعد از آن تماشا کند. برادر اول نیاز به سکوت و آرامش و تمرکز دارد و بردار دوم می خواهد حساس ترین فوتبال فصل را با شور و حرارت و هیجان تجربه کند. هر کدام معتقدند آن ها آزادند تا فعالیت دلخواه خود را انجام دهند. در این وضعیت، چه کسی آزادی دیگری را نقض کرده است؟ چه کسی آزاد است فعالیت دلخواه خود را انجام دهد و چه کسی نیست؟ پاسخ این است که هر دو درست می گویند! هر دو کاملاً آزادند که به فعالیت دلخواه خود بپردازند و در عین حال هر دو در حال نقض آزادی یکدیگر هستند! یعنی شرایط دلخواه حاکم بر محیط آن ها با هم در تناقض است. هیچ یک هم نمی تواند بگوید من آزاد هستم اما تو نیستی! این نمونه ی کوچکی از تناقض ذاتی آزادی است یعنی:تلاش هر کس برای اعمال آزادی خود، ناقض آزادی دیگران استدر همین مثال دو برادر چاره ای جز جدا کردن محیط ندارند یعنی یا برادر دانشجو باید برود محیطی که شرایط حاکم بر آن مطابق با شرایط دلخواه او باشد مانند کتابخانه و برادر دیگر شرایط دلخواه خود را بر خانه حاکم کند یا برادر فوتبالی برود در جایی که شرایط حاکم بر آن مطابق با شرایط دلخواه او باشد مانند یک کافه و برادر دانشجو شرایط دلخواه خود را بر محیط حاکم کند. راه دیگر تخاصم است! به یاد دارید دستگاه تبلیغات حکومتی ایالات متحده چه می گوید؟ به زودی به آن خواهیم پرداخت.جامعه ی آزادخب، وقتی در یک خانه، دو برادر نمی توانند آزاد باشند، چطور ممکن است در یک جامعه در ابعاد میلیونی که هر کسی برای خود تعریف یکتایی از آزادی دارد، جامعه آزاد باشد؟ وقتی به صورت طبیعی، آدم ها نه در یک زمینه و زمان و محدود مانند مثال برادران، بلکه در صدها و یا حتی هزاران زمینه اختلاف نظر جدی با هم دارند، چگونه می توانند همه ی آن ها آزاد باشند؟ محدودیت های دنیای مادی و افزایش روز افزون جمعیت و سبک های زندگی ما را به یک حقیقت می رساند:در دنیای مادی، امکان آزاد بودن برای هیچکس وجود نداردیعنی هیچکس نمی تواند شرایط ایده آل خود را بر جامعه حاکم کند هر کسی می تواند در محیط های محدود مانند خانه ی خودش، این کار را انجام دهد اما به محض خارج شدن از محیط خصوصی دیگر آزادی برای هیچکس وجود ندارد و امکان برقراری آن هم نیست. اینجا جایی است که پای قدرت به میان می آید. قدرتمندان سعی می کنند با قدرت خود، شرایط دلخواه خود را بر محیط حاکم کند. همه ی ما دوران کودکی خودمان را به یاد می اوریم که در خانه، کنترل تنها تلویزیون خانه در دست پدر بود و در ساعت اخبار، این که مادر می خواست سریال ببنید یا ما می خواستیم کارتون ببینیم دیگر موضوعیتی نداشت چون قدرت خانواده در دست پدر بود! و اقدام پدر در نگاه کردن اخبار در عین محروم کردن دیگران از تماشای برنامه ی دلخواه خود، عین تلاش برای آزادی در عین نقض آزادی دیگران است. دیگران هم به مرور زمان فهمیده اند یا باید محیط خود را جدا کنند در این مورد یعنی تلویزیون خود را داشته باشند، یا قدرت را به دست بگیرند چیزی که امروز قطب قدرت را در خانواده از پدر به مادر و کودکان منتقل کرده است. تلاش برای دستیابی به آزادی فقط خانواده را تحت تاثیر قرار نداده بلکه انسان ها را به سمت ایجاد محیط با شرایط دلخواه خود کشیده است که باعث انزوا و فردگرایی روزافزون شده است. نمود این وضعیت را می توانیم در سر های در گوشی فرو رفته حتی در زمان هایی که مثلاً باید ارتباط اجتماعی قوی وجود داشته باشد مثل مهمانی ها مشاهده کرد.در سطح جامعه هم طیف های مختلف برای دستیابی به آزادی یا حاکم کردن &quot;شرایط ایده آل خود&quot; به دنبال قدرت می روند حالا در بعضی جوامع از راه دستیابی به قدرت قانون گذاری و اجرایی، در بعضی دیگر از طریق دستیابی به قدرت نظامی و یا انقلاب کردن و برقراری نظام دلخواه خودشان. اکنون دلیل وجود شعار &quot;آزادی&quot; در انقلاب های مختلف از شرق تا غرب جهان روشن می شود. منظور انقلابیون از آزادی این نیست که &quot;ما می خواهیم نظم موجود را از بین ببریم و نظمی را حاکم کنیم که هر کسی بتواند شرایط ایده آل خودش را حاکم کند&quot; اگرچه شاید واقعاً منظورشان در ابتدای راه همین بوده باشد اما با فروکش کردن شور و هیجان انقلابی و به دست گرفتن قدرت متوجه می شوند که اصلاً همچین چیزی امکان ندارد و البته بعد از مزه کردن طعم قدرت، در یک اقدام &quot;آزادی خواهانه&quot; به سمت اعمال شرایط ایده آل خود بر محیط می زنند. و باید همواره به خاطر داشته باشیم که هیچ دلیلی، مطلقاً هیچ دلیلی وجود ندارد که کسی که در قدرت است، از قدرتش برای حاکم کردن شرایط دلخواه خود استفاده نکند! هر کسی به قدرت برسد جدای از مکتب فکری و رفتاری و اخلاقی حتی یک لحظه هم فکر نمی کند که &quot;آیا این کار من آزادی دیگری را نقض می کند؟&quot; یا &quot;آیا اخلاقی است که استفاده ی من از قدرتم موجب نقض آزادی دیگران بشود؟&quot; چه دو برادری که مثال زدیم، چه پدر کنترل تلویزیون به دست قدیم و کنترل کولر بدست امروزی چه افرادی دیگری که در هر سطحی، قدرت را در اختیار خود دارند همه به صورت تمامیت خواهانه و البته آزادی خواهانه، در دفاع از &quot;آزادی&quot; از قدرتشان استفاده خواهند کرد. و به خودشان هم کاملاً حق می دهند.همزیستی مسالمت آمیز، آزادی، فرهنگچاره چیست؟ با این وضعیت که آزادی خواهی رو به افزایش است و همه فهمیده اند مسیر آزادی از اخلاق و مدارا و تحمل نمی گذرد و صرفاً قدرت طلبی می تواند آزادی را تامین می کند و همین موضوع باعث افزایش نزاع در همه ی سطوح از خانواده تا جامعه می شود، چه باید کرد؟ اینجا جایی است که قانون موضوعیت پیدا می کند.قانون چیست؟ قانون یک ناقض مشروع آزادی به صورتِ اجباری در سطح جامعه است که به دلیل محدودیت دنیای مادی، اجتناب ناپذیر است. هر قانونی توسط هر کسی یا حکومتی با هر نیتی به وجود آمده باشد، به ذات ناقض آزادی است اما برای جلوگیری از هرج و مرج و همزیستی مسالمت آمیز چاره ای جز این نیست. ممکن است برخی بگویند که نه! همواره این طور نیست! در سیتسم های دیکتاتوری شاید اینگونه باشد! اما در کشورهای دموکراتیک! قانون در خدمت آزادی است و حکومت با قانون از آزادی مراقبت می کند! فرض کنیم اینگونه باشد. یعنی حکومت چون بسیار پیشرفته و خیلی آزاد است و دغدغه ی آزادی دارد، قانونی گذاشته است که مثلاً رسانه ها، آزاد باشند تا هر آنچه می خواهند، بگویند و کسی مزاحم آن ها نشود تا مبادا چیزی از مردم پنهان نماند. خب اگر برای مثال یک روزنامه، یک سند محرمانه ی نظامی را منتشر کرد و منافع ملی آن کشور با افشای سند ضرر خورد، تکلیف چیست؟ آیا می توان با آن روزنامه برخورد کرد یا آن روزنامه از آزادی استفاده کرده است؟ همین کشور ها که در نظر برخی بسیار آزاد و پیشرفته هستند، با همچین اتفاقی چه برخوردی می کنند؟ با استناد به &quot;قانون&quot; آزادی رسانه ها به شدیدترین وجه با افشا کننده ی اسناد برخورد می کنند! چون وقتی قانون آزادی رسانه را با دقت می خوانیم متوجه می شویم این قانون بر خلاف اسم زیبا و آزادی خواهانه اش، آزادی افشای اسناد محرمانه و برخی آزادی های دیگر را به صورت مطلق نقض کرده  و اصلاً به رسمیت نمی شناسد! ممکن است برخی بگویند افشای اسناد محرمانه ی نظامی، آزادی نیست! پاسخ این است که چه کسی شما را در موضع تعریف آزادی قرارداده که می گویید چه چیزی آزادی هست و نیست؟ شاید شما اینگونه فکر نمی کنید، افراد دیگری هستند که افشای اینگونه اسناد را عین آزادی می دانند آیا می خواهید آزادی دیگران در تعریف آزادی را با ارائه ی یک تعریف یکجانبه از طرف خودتان نقض کنید؟؟؟ همانطور که می بینید حتی قانون آزادی رسانه ها هم در حال نقض گسترده ی آزادی است! چون قانون ذاتاً یک ناقض آزادی است.اینجا جایی است که قانون گذاری به یک مسئله ی حیاتی برای بقا و پیشرفت جامعه تبدیل می شود. خب چه کسی قانون بگذارد یا به عبارت دیگر چه کسی می تواند آزادی ها را به صورت مشروع نقض کند؟ اینجاست که روش های متفاوت حکمرانی از یک دیگر جدا می شوندپادشاهی مطلق: در نظام های فرد محور مانند پادشاهی مطلق، قانون امر شخص پادشاه است و امر پادشاه هم قبل از هر چیز بر مبنای ادراک شخصی خود او از جهان است. یعنی قوانین حاکم بر جامعه، برساختی از نظام ارزشی ذهن شخص پادشاه است. اگر پادشاه امری را خوب بداند، قانونی برای جلوگیری از اجرای آن وضع نمی کند و اگر بد بداند، با فرمان ملوکانه آن را منع می کند و اینگونه قوانین در جامعه وضع می شوند. خب نظام فکری پادشاه را چه چیزی تعیین می کند؟ پاسخ را کمی قبل خوانده ایم، محیط! نه تنها نظام فکری پادشاه که نظام فکری همه ی انسان ها تحت تاثیر محیط یعنی خانواده، دوستان، نزدیکان، جغرافیا، تاریخ،فرهنگ، سنت و سایر عوامل محیطی تعیین می شود. و هر چه این عوامل نزدیکتر به شخص باشند، اثرگذار ترند و در مثال پادشاه، حلقه ی اول افراد اطراف او تاثیر گذار ترین افراد هستند. به عبارت دیگر در سیستم پادشاهی مطلق قوانین حاکم بر جامعه، بر اساس نحوه ی اثر گذاری اطرافیان پادشاه بر نظام ارزشی ذهن او شکل می گیرد. به این قشر که نقش اساسی در تعیین قانون در جامعه دارند، از این به بعد &quot;تصمیم سازان&quot; می گوییمپادشاهی مشروطه: در این نوع حکمرانی، پادشاه از موقعیت قانون گذاری خلع شده و اختیار نقض مشروع آزادی به صورت اجباری یا قانون گذاری &quot;ظاهراً&quot; به دست مردم افتاده است. و از آنجایی که مردم نمی توانند در ابعاد میلیونی کار و زندگی خود را ول کنند و تمام عمر مشغول قانون گذاری شوند، وکیل یا نمایندگانی از طرف خود انتخاب می کنند که از طرف آن ها قانون گذاری کنند. این نوع نظام نوعی دموکراسی است زیر مجموعه  نظام های مردم محور است. (مگر نظام مردم محور غیر از دموکراسی هم می تواند وجود داشته باشد؟ بله! اما موضوع این نوشته نیست)جمهوری: در این نوع آشنا تر و مدرن تر، پادشاه، حاکم و خلیفه به صورت کامل حذف شده، قدرت قانون گذاری همچنان &quot;ظاهراً&quot; در دست نمایندگان مردم است. قدرت اجرایی و قضایی هم که قبلاً ملک طلق اعلی حضرت همایونی بود، به نهاد های دیگری به نام دولت و قوه ی قضاییه سپرده شده است. این نوع نظام خود به شکل های مختلفی از جهت چگونگی تعیین رئیس دولت، رئیس قوه ی قضاییه و اختیارات و مسئولیت های آن ها و... منشعب می شود اما در نهایت این نظام هم نوعی دموکراسی و نظام مردم پایه است.این نظام ها، راه حل هایی است که تا کنون بشر برای همزیستی مسالمت آمیز از ابتدای تاریخ تا کنون پیدا کرده است. نظام های قبیله ای و عشیره ای، حکومت های برامده از کودتاهای نظامی و شبیه به این ها هم نوعی ابتدایی از پادشاهی مطلق در مقیاس کوچک هستند. اما نکته ی مهم اینجاست که آن چیزی که تعیین کننده ی چگونگی مشروعیت نقض آزادی است، فرهنگ است. این فرهنگ است که در سطح جامعه تعیین می کند نقض چه آزادی هایی مشروع و کدامیک نامشروع است. این فرهنگ است که تعیین می کند چه کسی مشروعیت قانون گذاری دارد و چه کسی ندارد. حتی اگر قدرتی به زور بر جامعه حاکم شود، اگر فرهنگ آنرا نپذیرد هیچ کدام یک از قوانین مشروعیت نخواهند داشت و باعث ایجاد پدیده ای به نام تقدس آزادی می شود که کمی جلوتر، درباره ی آن توضیح خواهم داد. می توان ریشه های فرهنگ مانند جغرافیا را هم دخیل دانست که موضوع بحث این نوشته نیست. حتی در سطوح کوچکتر جامعه مانند خانواده هم، فرهنگ تعیین کننده ی این است (بود در واقع) که کنترل تلویزیون دست پدر باشد و بقیه این را بپذیرند و اعتراضی نداشته باشند و آن چیزی که صدای مادر و در ادامه فرزندان را دراورده که شرایط دلخواه پدر را به چالش بکشند و در ادامه در اعمال آزادی خود تا حدی جلو بروند که قداعد حاکم بر محیط خانه را طوری تغییر بدهند که هر کدام برای خود تلویزیون شخصی داشته باشند، تغییر فرهنگ حاکم بر جامعه است. اگر در زمان های باستان که حکومت ها عمدتاً پادشاهی مطلقه بود، تصمیم سازی با ورود به حلقه ی اول پادشاه ممکن بود، در زمان حال می توان با تغییر دادن فرهنگ، تصمیم سازی کرد. در واقع برای تصمیم ساز بودن دیگر نیازی نیست که انسان به قدرت سیاسی برسد اصلاً دیگر مهم نیست چه کسی یا چه حزبی با چه تفکری قدرت را در دست دارد. کافی است انسان به نقطه ای برسد که بتواند تغییرات فرهنگی بدهد و اینگونه بدون درگیر شدن با امر پر دردسری به نام قدرت، تصمیم سازی کند.سوژه آزادیاما جدای از همه ی این ها، آن حسی که ما به نام خفقان می شناسیم چیست؟ از کجا می آید؟ آیا خفقان، متضاد آزادی است؟ یا از وجود این حس، می توان به عدم وجود آزادی پی برد؟ همانطور که قبلاً گفتیم، به ازای هر نفر یک تعریف یکتا از آزادی وجود دارد و وجود یا عدم وجود آزادی قابل اثبات و اندازه گیری نیست. منشا خفقان همانند آزادی، مواجه ی ناخوداگاه ذهن انسان با محیط است و آن چیزی که خفقان را بوجود می آورد، نقض آزادی انسان در مواردی است که تبدیل به سوژه ی آزادی شده است. چطور؟ آزادی جدای از اینکه انسان چه تعریفی از آزادی دارد، همواره در حال نقض است. اگر نقض آزادی به شکل مشروع از نظر انسان نباشد چه این نقض آزادی قانونی باشد چه به شکل های دیگر، آن موارد برای انسان تبدیل به سوژه ی آزادی می شود. در بخش قبل گفتیم &quot;آن چیزی که تعیین کننده ی چگونگی مشروعیت نقض آزادی است، فرهنگ است&quot; بنابراین می توان گفتخفقان، نقض آزادی انسان به گونه ای است که فرهنگ او آن را نامشروع بداندو از آنجایی که انسان موجودی خود محور مخصوصاً در ساحت ناخوداگاه است، اصلاً اهمییت نمی دهد که این نقض بر اساس تعریف دیگران ممکن است اصلاً نقض آزادی محسوب نشود و یا فرهنگ آن ها، این نقض آزادی را مشروع بداند، از آنجا که فرهنگ های مختلف و به ازای هر کسی، تعریف منحصر به فردی از آزادی وجود دارد، در هر محیطی بدون استثناء ممکن است برخی چیزها برای فرد تبدیل به سوژه ی آزادی شود و او احساس خفقان کند. نقطه ی برخورد انسان ها در جوامع همین جاست، چیزی که برای یک نفر خفقان است، برای دیگری عین آزادی و یا حتی ایده آل است و بر عکس. امر پوشش در جامعه ی ما مثال بارزی از این برخورد است. آیا حجاب داشتن، آزادی است یا بی حجابی؟ بستگی دارد فرهنگ شخصی شما چیست؟ اگر فرهنگ شما مذهبی باشد، حجاب عین آزادی است و بی حجابی یک نقض آزادی نا مشروع است. اگر فرهنگ شما مذهب ستیز باشد بی حجابی عین آزادی است و حجاب یک خفقان واضح است. از هر دو طرف و از دید فرهنگ های دیگر نیز می توان نگاه کرد. نمی توان گفت یک طرف کاملاً درست و طرف دیگر کاملاً غلط است. تنها راه ممکن این است که فرهنگ هایی طبیعی (نه آن ها که در جهت مهندسی آزادی بوجود آمده اند)  همدیگر را به رسمیت بشناسند و در پی تکفیر و تغییر یکدیگر نباشند و همدیگر را تحمل کنند. می توان با جدا سازی محیط اصطکاک را کم کرد اما راه حل نهایی همان سازش فرهنگ ها با یکدیگر است.مهندسی آزادیبا این حجم از پیچیدگی و چند ریختیه گی آزادی، چه چیزی بهتر از آن برای دستیابی به اهداف سیاسی؟ هر سیستمی با وضع قانون در حال نقض آزادی است. در هر جامعه ای با هر مشخصاتی به هر حال مواردی دارد که برای برخی از اقشار جامعه، سوژه ی آزادی است و کم یا زیاد احساس خفقان می کنند. نیازی نیست برای تسلط به کشور یک حکومت دیکتاتوری نظامی برپا کنید یا اگر موضوع یک کشور خارجی است، با آن وارد جنگ شوید تا در یک نبرد خونین و بسیار پر هزینه، شاید بر آن مسلط شوید! مهندسی آزادی در یک فرایند بدون جنگ و نامحسوس در طی چند دهه به راحتی هر کشوری را مطیع شما خواهد کرد. چگونه؟1- ابتدا باید امکان تغییرات فرهنگی در کشور هدف را برای خود ایجاد کنید2-  آزادی را جزو مقدسات غیر قابل تردید قرار دهید و هر کس که کوچکترین صدایی در رد مقدس بودن آزادی بلند کرد درجا با توجیه دفاع از آزادی ساکت کنید3- خودتان را مصداق بارز آزادی و مدافع آن بنامید، مهم نیست که شما کی هستید و اصلاً نسبت شما با آزادی چیست؟ همین که ناخوداگاه جامعه ی هدف، شما را آزادیخواه بشناسد کافیست4- با تغییرات فرهنگی، سوژه های آزادی در جامعه ی هدف را بیشتر و شدید تر کنید و در حس خفقان را در جامعه تزریق کنید5- از جنبش های آزادی خواهانه که در مسیر منافع شما هستند به نام دفاع و حمایت از آزادی، پشتیبانی کنید و با وعده ی فردای آزاد، جامعه ی آزاد و هر ترکیب دلنشین عوامفریبانه ی قابل تفسیر دیگری با آزادی، جامعه را هیجانی کنید 6- هر کسی که به هر دلیلی مخالف شماست، مستبد، دیکتاتور و در یک کلام دشمن آزادی بنامید!همین، کار تمام است. شما بر جامعه مسلط می شوید و شرایط دلخواه خودتان را بر جامعه اعمال می کنید، هیچکس هم از شما نمی پرسد که چرا با اعمال شرایط، در حال نقض آزادی هستید؟ چون شما خودِ خودِ آزادی هستید! چی از این بهتر؟ هر صدای مخالف شما هم به صورت خودکار توسط جامعه خفه و منزوی می شود. برای نمونه آیا جنبش های فمینیستی یا نرمال سازی همجنس گرایی از همین الگو پیروی نکرده اند؟ آیا انقلاب های مدرن در گوشه و کنار دنیا با همین فرمول به پیروزی نمی رسند؟ من در زمان تفکر درونی درباره ی آزادی به نتیجه ی رسیدم که برای خودم بسیار شوکه کننده بودآزادی مقدس نیستبله، بر خلاف آن چیزی که تا به حال فکر می کردم و به آن اعتقاد داشتم، به این نتیجه رسیدم که آزادی نه مقدس است نه خوب مطلق و نه نقض آن همواره بد و خبیثانه. آزادی یک امر نسبی است که با توجه به موقعیت می تواند بسیار ضروری، خیلی خوب و عالی، بد و مضر و یا حتی فاجعه بار باشد. قبول ندارید؟ اجازه بدهید با یک مثال ادامه دهیم: فرض کنید شما پدر یا مادر هستید (اگر هم هستید که دیگر نیازی به فرض کردن ندارید). شما در طبقه های بالای یک برج زندگی می کنید. کودک خردسال شما که هنوز مسائلی مانند پرت شدن و سقوط و خطرات آن را آن هم از ارتفاع زیاد تشخیص نمی دهد، در عالم کودکی به سمت تراس می رود و می خواهد کنجاوی خود را در بالا رفتن از نرده های تراس بیازماید. شما با دیدن این صحنه، چه می کنید؟ بی درنگ بچه را گرفته و از تراس دور می کنید. جدای از اینکه تفکر، فرهنگ، نظام ارزشی و مشخصات شخصیتی شما چیست، شما آزادی کودک را در بازی کردن نقض کرده اید! شما ناقض آزادی هستید، بدون تردید. اما شما نه تنها همچین احساسی نمی کنید، بلکه از اینکه به موقع متوجه بچه شدید، احساس خوش شانسی هم می کنید و به اعتراض کودک هیچ اعتنایی نمی کنید. سوال: اگر روزی پدر و مادر ها تصمیم بگیرند برای احترام به آزادی کودک، هرگز مزاحمتی برای بازی او حتی در مواقعی که بازی برای او خطر آفرین است، انجام ندهند، چه اتفاقی می افتد؟ پاسخ: نسل بشر تنها به فاصله ی کمتر از 200 سال منقرض می شود زیرا همه ی کودکان به دلیل عدم تشخیص خطرات، جان خود را در موقعیت های خطرناک از دست داده اند و دیگر نسل جدید به مرحله ی جوانی نرسیده است. به عبارت دیگر، یکی از علت هایی که اکنون شما مشغول خواندن این نوشته هستید، این است که در زمان کودکی افرادی که مراقب شما بوده اند آزادی شما را به صورت مکرر نقض کرده اند و گرنه احتمالاً در دوران کودکی کار دست خودتان می داید. این یک مثال از وضعیتی است که آزادی می تواند فاجعه بار باشد.این نتیجه گیری برای من بسیار شوکه کننده بود. زمانی من فکر می کردم برای قسمت Bio در شبکه های اجتماعی بنویسم: &quot;آزادی از نان شب واجبتر است&quot; اما بعدا با رهگیری فکری به این نتیجه رسیدم این حجم از مقدس سازی و تصویر آرمان شهری از آزادی، طبیعی نیست و توسط تصمیم سازان در سطح جهانی برای مهندسی آزادی با استفاده از تاکید روی سوژه های آزادی، به ذهن ما القا شده است. آزادی در بین سایر مفاهیم ذهنی، بالاترین پتانسیل را برای جلب نظر توده ی جوامع دارد، تناقض ذاتی آزادی و پتانسیل تخاصم ناشی از آن در میان سایر مفاهیم ذهنی بی نظیر است و علاوه بر این ها، آزادی به راحتی قابل مهندسی شدن است و می توان یک نسخه ی دلخواه در جهت منافع خود از آن را به نام خود آزادی به جوامع غالب کرد. آزادی ذاتاً خوب یا بد نیست بلکه در نسبت به موقعیت می تواند برای جامعه بسیار عالی و یا فاجعه بار باشدبنابراین دفعه ی بعدی که شنیدید کسانی می گویند: &quot;ما می خواهیم برای شما آزادی بیاوریم&quot; یا &quot;ما به دنبال جامعه ی آزاد هستیم&quot; منظور آنها خواسته یا ناخواسته این است که &quot;ما می خواهیم شرایط ایده آل خود را با مهندسی آزادی بر محیط شما حاکم کنیم&quot; نه هیچ چیز دیگری! چیزی که باعث ایجاد انگیزه و موتور محرک بسیاری از حرکت های آزادی خواه انقلابی است، دگرگونی شرایط حاکم بر محیط به شکلی است که &quot;آزادی خواهان&quot; می پسندند اما توده ی مردم که این جنس حرف ها را می شنوند برداشت شان &quot;از بین رفتن محدودیت های ناشی از شرایط فعلی حاکم بر محیط که تبدیل به سوژه ی آزادی شده اند، است&quot; اما روزی که انقلابیون به قدرت می رسند همانطور که قبلاً توضیح دادیم، شرایط ایده آل خود را حاکم می کنند و خود را عین آزادی می پندارند و هرگز هم محدودیت های خود را ناقض آزادی به حساب نمی اورند. پی نوشتبا تعریفی که از قانون از زوایه ی آزادی ارائه دادیم، می توان مفاهیم دیگری را تعریف کرد. برای یاداوری تعریف قانون را دوباره مرور می کنیم:قانون: ناقض مشروع آزادی به صورتِ اجباری در سطح جامعهعُرف: ناقض مشروع آزادی به صورتِ غیر اجباری در سطح جامعه: مثلاً مراسم خواستگاری در فرهنگ ما یک عرف است. یعنی پسر باید قبل از ازدواج به خواستگاری دختر برود. اما اگر بدون خواستگاری ازدواج کردند، سلامت ازدواج آنها زیر سوال نمی رود بلکه جامعه از عدم اجرای عرف ناخرسند می شود.احکام مذهبی: ناقض مشروع آزادی به صورتِ اجباری در سطح فردیاخلاق: ناقض مشروع آزادی به صورتِ غیر اجباری در سطح فردیاستبداد: ناقض نا مشروع آزادی به صورتِ اجباری در سطح فردی یا اجتماعی با این تعاریف ناگفته پیداست با قانون کردن عرف، چه فجایعی ممکن است اتفاق بیافتد! لحظه ای تصور کنید مثلاً خواستگاری قانون شود.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Wed, 03 Nov 2021 16:51:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت: از زاویه های پنهان</title>
                <link>https://virgool.io/@khashayarmonem/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-yntgdowsvzml</link>
                <description>در این نوشته می خواهم با تفکر انتقادی نظرات شخصی خودم را درباره ی مهاجرت، دلایل، پیامدها و هزینه های آن بیان کنم. قبل از هر چیز من مهاجرت نکردم، خارج از کشور هم زندگی نکردم امادر حال حاضر به این باور رسیده ام که تصویر درستی از جنبه های مختلف مهاجرت دارم  که با شما در میان می گذارم. در این نوشته به صورت اختصاصی درباره ی مهاجرت از ایران صحبت می کنیم و منظور ما مهاجر ایرانی از قشر متوسط (نه پولدار جامعه) و کشور ایران به عنوان کشور مبدا است. ممکنه شما به عنوان مهاجر یا کسی که سابقه ی زندگی در یک کشور خارجی را دارید یا ندارید با بعضی قسمت های این نوشته موافق نباشید و  تجربه و درک شما از &quot;خارج&quot; متفاوت باشد. باید توجه کرد که در این نوشته، مطالب به صورت کلی بیان می شود و اشاره ی خاصی به کشور خاصی (به جز برخی موارد) ندارد. همچنین این نوشته اشاره به شخص خاصی هم ندارد و در مورد یک مهاجر تیپیکال (معمولی) صحبت می کند و مقایسه ی آن با تجربیات و خاطرات شخصی خانوادگی و... صحیح نیست. و باز هم باید تاکید کنم، مشاهده ی موردی شما نمی تواند نفی کننده ی کلیت یک موضوع باشد.همچنین هدف این نوشته، روشن کردن ذهن افرادی است که قصد مهاجرت دارند و یا به آن فکر می کنند و جنبه هایی که به آن ها خواهیم پرداخت را در نظر نگرفته اند و راه حلی برای مواجهه با آن در نظر نگرفته اند. باید به یاد داشته باشیم که در تفکر انتقادی، قرار نیست صحبت های دلخواه خودمان که مدام سعی می کنیم خودمان را در معرض شنیدنش قرار می دهیم، بشنویم! قرار است با حقیقت، همانطور که واقعاً هست نه آن طور که دل مان می خواهد تقسیر کنیم روبه رو شویم هر چقدر هم که از پذیرش آن فرار کنیم.باز هم یاداوری می کنم که هدف این نوشته برای نقد یا محکوم کردن و مهاجرت و مهاجر نیست. جهت اطمینان خاطر به آن دسته از خوانندگانی که تصور می کنند ریشه ی تالیف این نوشته، ناکامی نویسنده در مهاجرت است باید گفت نویسنده سال هاست شرایط مناسب تری از اکثر مهاجران برای مهاجرت دارد و چه در گذشته چه در حال می تواند &quot;به راحتی&quot; مهاجرت کند.مهاجر کیست؟منظور از مهاجر در این نوشته کسانی است که از روی اراده و اختیار، تصمیم گرفته اند برای باقی عمر خود، کشور دیگری را به عنوان خانه ی خود اتنخاب کنند. بدیهی است تجار، بازرگانان، دانشجویان، استادان، کارگران فصلی، مامور های اداری دولتی و خصوصی و سایر افرادی که به دلایلی ناچار هستند برای مدتی مقیم کشور دیگری باشند،در این نوشته مهاجر محسوب نمی شوند. همچنین کسانی که به دلایل شرایط خاص مجبور به ترک وطن خود هستند، منظور نویسنده قرار ندارند.هزینه های مهاجرت چیست؟همه ی ما با هزینه های معمول مهاجرت آشنا هستیم. هزینه ی تهیه ی مسکن، لوازم خانه، نقل مکان، فروش وسایل و خانه، بلیط هواپیما و... اما در اینجا می خواهیم به صورت خلاصه هزینه های دیگر مهاجرت که در جلوی چشم نیستند و اغلب توسط مهاجران سانسور می شوند بپردازیم هزینه هایی که مهاجرت آن ها را به مهاجر و خانواده و جامعه ی او تحمیل می کند.ممکن است برخی واژه ی تحمیلی را برای هزینه های مهاجرت بیش از حد سختگیرانه بدانند. واقعیت این است که مهاجرت یک اقدام انتخابی است نه اجباری که تبعات آن اجتناب ناگریز باشد. مهاجر با تصمیم خود تمام تبعات آن را به خود و دیگران اعمال می کند و نه خود او نه خانواده و نه جامعه ی او، این هزینه ها را انتخاب نکرده اند که بتوان کلمه ای مانند اجتناب ناپذیر برای آن بکار برد. این هزینه ها به معنای واقعی کلمه تحمیلی هستند.چند مورد  از این هزینه های تحمیلی را بررسی می کنیم:هزینه های تحمیلی بر مهاجرهزینه ی یادگیری زبان و لهجه جدید: چندان مهم به نظر نمی رسد، اما حرف زدن روان بدون لهجه به زبان بومی کشور مقصد، اصلی ترین شرط زندگی و دسترسی به حقوق حداقلی است، ضعف در زبان که هیچ، داشتن لهجه ی غیر بومی کافی است تا مردم بومی، متوجه مهاجر بودن و خارجی بودن شما شوند و همین کافی است تا تمام پیش فرض هایی که در مورد مهاجر دارند را برای شما در ذهن شان اعمال کنند. یک مهاجر که یک تازه وارد به یک جامعه ی دیگر است نمی تواند بگوید من کاری با بقیه ندارم! اهمیتی نمی دهم که در مورد من چگونه فکر می کنند! از تامین نیازهای اولیه تا پیدا کردن شغل، از صحبت های عامیانه تا صحبت با دولت مهاجر باید به زبان کشور مقصد مسلط باشد تا شرط لازم برای ادامه ی زندگی را داشته باشد و مهاجر چاره ای جز پرداختن این هزینه و رو به رو شدن با تبعات &quot;خودی&quot; نبودن ندارد.هزینه ی تطابق با فرهنگ جدید: هر جامعه ای ارزش های خاص خودش را دارد و مهاجر با ورود به جامعه ی مقصد چاره ای جز پذیرش و مطابق کردن خود با ارزش های فرهنگی آن ندارد و این هرگز کار آسانی نیست. تغییر ارزش هایی که انسان عمری با آن ها خو گرفته است هزینه ی روانی سنگینی را به مهاجر تحمیل می کند بحث بر سر درست و غلط بودن ارزش ها نیست بحث بر سر نفس هزینه ای است که این تغییر اجباری بر مهاجر تحمیل می کند.هزینه ی تطابق با شرایط جغرافیایی جدید: اثر جغرافیا بر روان انسان بسیار زیاد و در عین حال نامحسوس است. این تاثیر بعد از تغییر بلند مدت جغرافیایی مشخص می شود چیزی که اکثر مهاجران آنرا تجربه می کنند به خصوص کسانی که به کشور های دارای شرایط جعرافیایی خاص مانند اسکاندیناوی یا انگلیس مهاجرت کرده اند که بر خلاف کشور ما تابش آفتاب زیادی ندارند. خلق و خوی شکل گرفته ی مهاجر در طول سال ها در کشور خود بدون هزینه تغییر نمی کند، هر چه مشخصات محیط جدید با محیط اصلی متفاوت تر باشد این هزینه بیشتر است. بی حوصله گی، اعصاب خوردی و افسردگی از موارد شایع این نوع افسردگی ها هستند. چیزی که اغلب توسط مهاجران بیان نمی شود.هزینه ی شغلی: پیدا کردن شغل یکی دیگر از چالش های مهم است. مهاجرت از لحاظ مالی بسیار هزینه بر است و پیدا کردن شغل هم برای جبران هزینه ها و هم برای ایجاد منبع درامد ضرروی است. پیدا کردن شغل و انطباق با شرایط جدید آن هم بی هزینه نیست. این هزینه ها کم و بیش در هر بار تغییر شغلی وجود دارد اما تغییر کامل فرهنگ و محیط و ناشناخته بودن آن چالش های غیر منتظره ای پیش روی مهاجر قرار می دهد.هزینه ی مالی جدید: عوارض جدید، مالیات جدید، خرج های جدید درامد همه جزو هزینه هایی هستند که مهاجر باید اکنون آن ها را بپردازد. هزینه هایی که عادت به پرداخت و محاسبه ی آن نداشته و بعضا ممکن است آن ها را محاسبه نکرده باشد. علاوه بر این ها هزینه های برای مهاجر وجود دارد که قبل از مهاجرت برای او وجود نداشت مانند هزینه ی بلیط برای رفت و آمد به کشور، هزینه ی پذیرایی از مهمانان گاه و بی گاه و هزینه هایی که هرگز به فکر کسی که در حال برنامه ریزی برای مهاجرت است نمی رسد.هزینه ی از دست دادن موقعیت اجتماعی: خوشمان بیاید یا نه، از نظر جامعه ی مقصد، مهاجر شهروند درجه دو است هر چقدر هم که ژست مهاجر پذیری و برابری و به خود بگیرد، در لایه های زیرین جامعه، مهاجر اولویت پایینتری نسبت به یک بومی کشور مقصد دارد. این مختص مهاجران تازه نیست، حتی کسانی مانند زلاتان ابراهیمویچ که از کودکی در سوئد بزرگ شده و سال ها کاپیتان ملی این کشور بوده است، به حدی از تبعیض های مختلف رنج کشیده است که بارها به صورت عمومی آن را بیان و به آن اعتراض کرده است. صدای او شنیده می شود چون یک فوتبالیست مطرح است، بسیاری از مهاجران دیگر که در کشور خود اصطلاحاً &quot;کسی&quot; بوده اند در کشور مقصد باید موقعیت اجتماعی جدیدی از &quot;زیر صفر&quot; برای خود بسازند و تا قبل از آنکه به این مرحله برسند، اگر برسند، باید هزینه ی نداشتن موقعیت اجتماعی را با تحمل فشار های روانی مداوم تحمل کندهزینه تبعیض: کله سیاه، خاورمیانه ای، آسیایی، عرب و موارد بسیار دیگری، تنها بخش نمایان تبعیضی است که مهاجر با آن رو به رو می شود. بخش بزرگی از تبعیض ها مانند تبعیض های تحصیلی، شغلی، مالی، اجتماعی، سیاسی و... پنهان هستند و حتی ممکن است مهاجر خودش هم متوجه وجود آنها نشود اما خواه ناخواه باید با همه ی آن ها رو به رو شود و هزینه ی آنها را از لحاظ روانی و مالی بپردازد. این گونه نیست که کسی تصور کند که &quot;نه! برای من یا کشور مقصدی که من رفته ام تبعیضی نیست یا خیلی کم است!&quot; مواجه شدن با تبعیض در هر جامعه ای برای مهاجر اجتناب ناپذیر است هر چقدر هم آن جامعه خودش را مهاجر پذیر نشان دهد.  هزینه های تحمیلی بر خانواده ی مهاجرافزایش ریسک فروپاشی خانواده: متاسفانه بخش قابل توجهی از مهاجران دچار فروپاشی خانواده شده اند یا اگر نشده اند، زندگی مشترک شام دچار بحران های جدی شده است. حقیقتی که هیچکس علاقه ای به افشای آن ندارد زیرا همچنان &quot;آبرو&quot; برای ما بسیار مهم است حتی اگر مهاجرت کرده باشیم. طلاق، خیانت، جدایی عاطفی و سایر بحران های خانوادگی برای مهاجرانی پیش آمده است که قبل از مهاجرت زندگی محکم و کم چالشی داشتند اما مواجهه با فرهنگ و جامعه ی جدید، تفاوت ارزش ها و هنجار ها و... زندگی مشترک را با چالش های شدیدی مواجه می کند که در فرهنگ اصلی پیش نمی آمدند. واضح است که فروپاشی زندگی یک اتفاق ساده ی عادی نیست، در کمال تاسف، به شکل ویرانگری مخرب و نابود کننده ی انسان است. بگذریم.شوک فرهنگی به فرزندان: فرزندان در سنین کودکی، نوجوانی و جوانی مستعد انواع و اقسام بحران های روحی و رفتاری هستند تفاوتی هم در دختر و پسر وجود ندارد چه چیزی می تواند عامل یک بحران جدی در کودکی و نوجوانی باشد؟ بله تغییر ناگهانی فرهنگی! اصلاً مهم نیست فرهنگ مبدا و مقصد چه هستند و چه ویژگی هایی دارند، تغییر از هر فرهنگی به فرهنگ دیگر آن هم به صورت ناگهانی که بخشی از پیامد های غیر قابل اجتناب مهاجرت است. روند رشد روانی و ذهنی کودکان و نوجوانان را به شکل اجتناب ناپذیری با بحران شدیدی رو به رو می کند. تفاوت ارزش ها، استاندارد های اخلاقی، قوانین و هنجار ها، آزادی و محدودیت های فرهنگ جدید با فرهنگ قبلی که کودک یا نوجوان چندین سال با آن بزرگ شده است چیزی نیست که به راحتی برای انسان قابل هضم باشد چه برسد به کودک یا نوجوانی که در سنین سرنوشت سازی که شخصیت او را شکل می دهند با این شوک مواجه شود. ظرفیت روانی که باید صرف رشد و صرف شکل دادن به شخصیت شود، صرف تلاش برای پذیرفته شدن و مورد قبول واقع شدن در جامعه ی جدید و پیدا کردن دوستان جدید می شود. اصطکاک والدین با رفتار های فرزندانشان بر طبق هنجارهای جدید و تعصبات فرهنگی  نهادینه شده ی شده خودشان عامل بحران آفرین دیگری است که فرزندان را با چالش های روانی شدیدتری مواجه می کند.هزینه های تحمیلی بر خانواده ی غیر همراه مهاجرهزینه های روانی: یکی از مهمترین هزینه هایی که در ذهن اغلب مهاجران در نظر گرفته نمی شود، هزینه ی تحمیلی مهاجرت بر روان خانواده است. مهاجر که تمام تلاش و تمرکز خود را به مهاجرت متمرکز کرده است و از خانواده و اطرافیان هم تایید و تحسین دریافت می کند، نمی تواند هزینه ای که مهاجرت او بر خانواده اش تحمیل می کند را تصور کند. مهاجرت برای خانواده ی او یک سفر و دلتنگی های مرسوم نیست. مهاجرت برای خانواده ی مهاجرت همان هزینه ای را تحمیل می کند که مرگ عزیزشان در پی دارد. با این تفاوت که در صورت فوت، خانواده می دانند عزیزشان از دنیا رفته است و مرگ یک حقیقت دنیای مادی است و او دیگر باز نمی گردد، اما در مورد مهاجرت علاوه بر اینکه او زنده است و امکان ملاقات دوباره با او وجود دارد، ارتباط از راه دور هم با او برقرار است و همین مسئله که عزیزشان می تواند در کنارشان باشد و نیست، روان خانواده را در بلند مدت &quot;خُرد&quot; می کند. این فشار های مداوم در طول سال ها، خانواده ی مهاجر  را افسرده و منزوی می کند و کیفیت زندگی آن ها را به شدت پایین می اورد.هزینه های مالی: مهاجر تنها کسی نیست که متحمل هزینه های سنگین مالی می شود. خانواده او هم خواه ناخواه باید هزینه های پیدا و پنهان مالی بسیاری بپردازد. از پشتیبانی مالی قبل از مهاجرت گرفته تا تامین هزینه های اولیه ی سکونت در کشور مقصد، قطع منبع درامدی خانواده از سمت مهاجر،ضرورت  فرستادن پول در زمان اضطراری برای مهاجر و... بخشی از هزینه هایی است که مهاجرت از لحاظ مالی به خانواده ی مهاجر تحمیل می کند.هزینه های تحمیلی بر جامعههزینه های مالی: جامعه برای رشد یک انسان چقدر خرج می کند؟ خیلی! از هزینه ی تحصیل و بهداشت گرفته تا هزینه های تامین اجتماعی و رفاهی و... هر جامعه ای باید این هزینه را بپردازد استثناء هم وجود ندارد. اما مهاجر چه می کند؟ مهاجر تمام هزینه هایی که جامعه ی خودش برای او کرده است را دو دستی تقدیم جامعه ی مقصد می کند در واقع جامعه ی مقصد را به اندازه ی شخص خودش جلو و جامعه ی خود را چندین برابر عقب می اندازد. وقتی صحبت از جامعه می کنیم منظور صرفاً یک کلیت ذهنی نیست، منظور تک تک افراد جامعه است یعنی مهاجر، به تک تک افراد جامعه که از حقوق آن ها خرج رشد و پرورش مهاجر شده است ضرر می زند. به جای اینکه سهم خودش را در پیشرفت جامعه ی خودش را انجام دهد، همه ی ظرفیتش را که به رایگان در اختیار جامعه ی مقصد قرار داده را خرج آن کشور می کند. آیا اصلاً امکان محاسبه ی ضرر مالی که مهاجر به جامعه می زند وجود دارد؟ هزینه های روانی: جامعه هزینه ی مالی و زمانی بسیاری کرده تا یک نفر به مرحله ی رشد و فعالیت اقتصادی برسد اما مهاجر چه می کند؟ او با ساختن یک تصویر فانتزی و غیر واقعی برای اطرافیان خود، نارضایتی و تمایل به مهاجرت آن ها را افزایش می دهد و وضعیت روانی جامعه را به اندازه ی خود متشنج می کند و اجازه نمی دهد افراد روی زندگی خود متمرکز باشند. تمام این نارضایتی ها، تشنج ها و... هزینه هایی است که مهاجر به جامعه تحمیل می کند و هزینه ی مقابله و اصلاح آن ها را مردم باید بپردازند.دلایل مهاجرت چیست؟آیا مهاجرت اجباری است؟ هرگز! مهاجرت هرگز اجباری نیست به جز مواردی که در ابتدای نوشته توضیح دادیم، هر کسی که مهاجرت می کند از روی اختیار و اراده است. اما همچین حرف هایی از مهاجران نمی شنویم. اگر با مهاجران صحبت کنیم، مهاجرت را اجباری و به دلایلی مانند شرایط و اوضاع، آرامش، پیشرفت، آزادی و... نام می برند. بررسی هر کدام از این مفاهیم خود نیازمند بحث های وسیعی است که در این نوشته نمی گنجد. اما اگر بخواهیم ریشه ی این افکار را بررسی کنیم، تلاش برای تغییر محیط در جهت پیروی از الگوی قدیمی در ذهن ماست: مقصر ناکامی و شکست های من، خودم نیستم بلکه محیط من شامل خانواده، جامعه، حکومت، کشور و... است بنابراین من باید محیط خود را تغییر دهم تا به موفقیت برسم! یک فرافکنی واضح که خود ریشه در الگوی &quot;کسی که اشتباه می کند من نیستم&quot; دارد. در ادامه این الگو را توضیح خواهیم داد.چرا مهاجران بر نمی گردند؟سوال بزرگی که در جامعه ی امروز مطرح است. اگر مهاجرت به آن خوبی که تصور می شود نیست، چرا مهاجران بر نمی گردند؟ چرا همان جا مانده اند و بیشترشان در حال تعریف و تمجید از کشور مقصد خود هستند؟ اگر زندگی شان سخت تر شده، چرا آن زندگی را رها نمی کنند و به جایی که بیشتر در آن راحت بودند بر نمی گردند؟ دلایل اصلی این اتفاق چیزی نیست که به نظر می آید. زندگی مهاجر این طور نیست که غرق در خوشی و آرامش صبح از خواب بلند شود. با امید و اشتیاق به کار های روزانه اش بپردازد و عصر یکی از انواع تفریحات که به راحتی در دسترس را انتخاب کند و مشغول خوشگذرانی شود. مهاجر بیشتر از کشور خودش کار می کند، بیشتر از زمانی که در کشور خودش کار می کرد، نسبت به حقوقی که می گیرد مالیات می دهد. از آنجایی که وابستگی مالی به شغلش دارد، کمتر از کشور خودش قدرت ریسک برای تغییر شغل یا اعتراض به شرایط شغلی دارد. نمی تواند اعتراضی به فرهنگ حاکم بر کشور مقصد داشته باشد زیرا در این صورت بلافاصله جامعه ی مقصد درب خروج را به او نشان می دهد. نمی تواند در برابر مواجه شدن خانواده و فرزندانش با چیزهایی که درست نمی داند، مقاومتی داشته باشد. فشار کاری، تغییرات جغرافیایی و آب و هوایی، تحمل تبعیض های مختلف و... مهاجر همه ی این ها را می پذیرد و عموماً از آن شکایتی هم ندارد و باز نمی گردد. چرا؟پاسخ به این سوال، بر خلاف آن چه به نظر می آید، مقایسه ی منطقی امکانات و شرایط کشور مبدا و مقصد نیست. برنگشتن مهاجران،بیشتر دلایل روانی دارد. چند مورد را بررسی می کنیم:خطای هزینه ی پرداخت شده: یک خطای ادراکی رایج که در تمام فرهنگ ها دیده می شود. فرض کنید برای دیدن یک فیلم که نمی شناسید، به سینما رفته اید. کمی از فیلم می گذرد و شما می بینید که فیلم بسیار بد و غیر قابل تحمل است. می خواهید از سالن خارج شوید اما چیزی مانع شما می شود: حالا چند دقیقه دیگر بشینم، شاید فیلم بهتر شد! این خطای اداراکی هزینه ی پرداخت شده است. ذهن شما منتظر بهتر شدن فیلم است نه به خاطر آنکه متخصص سینما است و می تواند ادامه ی فیلم را پیش بینی کند، بلکه به این خاطر که اگر از سالن خارج شوید، پولی که برای بلیط پرداخته اید را دور ریخته اید و ذهن شما نمی خواهد این واقعیت را بپذیرد و به ناچار برای تماشای ادامه ی فیلم، توجیه می تراشد. این خطای ادارکی یکی از علت اصلی ادامه ی بسیاری از تصمیمات اشتباه در کل تاریخ بوده است، از جنگ ها گرفته تا فجایع اقتصادی. مهاجر هم تصمیمات سختی گرفته و هزینه های بسیاری برای آن پرداخته است. اگر برگردد، به معنی قبول این واقعیت است که تمام هزینه هایی که پرداخته است، بی جهت  و بی معنی بوده است و دوباره به همان نقطه ی اول بازگشته است. کسی که از سینما بیرون می رود، پول یک بلیط را دور ریخته است، اما مهاجری که بر می گردد، علاوه بر هزینه های سنگین مالی، روانی، خانوادگی و... عمر خودش را دور ریخته است. همین گره ذهنی باعث می شود مهاجر شریط نامطلوب را تحمل کند و اعتراضی هم نداشته باشد با وجود اینکه شرایط اگر بدتر از کشور مبدا نباشد، بهتر نیست.نفی اشتباه بودن تصمیمات: آیا مهاجرت من اشتباه بوده؟ آیا دیگران هم اشتباه کرده اند؟ پس چرا این همه  مهاجرت می کنند؟ آیا من تصمیم درستی گرفته ام؟ این ها بخشی از سوالاتی است که ذهن اکثر مهاجران را درگیر خود می کند. واضح است که ذهن برای دادن پاسخ منطقی و معنا دار به این سوالات درگیر می شود اما نکته ی مهم اینجاست که ذهن انسان به صورت طبیعی مایل به پذیرفتن اشتباه بودن تصمیمات خود نیست و در مقابل مطرح شدن تفکراتی که خروجی آن اشتباه بودن تصمیم های گذشته است، مقاومت می کند. و اگر نتواند، سعی می کند با تولید شبه استدلال های مختلف، درست بودن تصمیم خود را توجیه کند. این شبه استدلال ها، اتکا به نظرات و رفتار دیگران، مقایسه های نا متجانس (مع الفارغ)، تاکید بر امتیارات کشور مقصد و... است. کمی بعد دلیل این موضوع را بیشتر بررسی می کنیم.وحشت از سرزنش در صورت برگشت: احتمالاً شما هم در فامیل یا دوستانتان مهاجرانی دارید که در خارج از کشور زندگی می کنند، و چند وقت یکبار برگشته اند و در جمع های خوانوادگی مشغول صحبت درباره ی خارج می شوند. احتمالاً نگاه حسرت بار و مشتاقانه ی بعضی از افراد را در همچین جمع هایی دیده اید. تصور کنید کسی که در موقعیتی است که به او حسرت می برند، برگردد به جای اول! واکنش همین اطرافیان چه خواهد بود؟ آیا آن ها می گویند خب! فلانی رفت خوشش نیومد برگشت؟ خیر، موج سهمگینی از شماتت و سرکوفت به سوی مهاجر روانه می شود. مگر عقلت رو از دست دادی؟ حتماً تو عرضه نداشتی اونجا  موفق بشی! همه دارن تلاش می کنند بروند این شیرین عقل برگشته! این بخش کوچک و قابل بیانی از این نوع شماتت ها است که تا سال ها توسط اطرافیان مهاجر برگشته به سوی او شلیک می شود. مهاجر هم به خوبی این را می داند که از برگشتن او همانند بدرقه ی او استقبال نخواهد شد و تا سال ها به عنوان یک فرد بی عرضه که اشتباه بزرگی در زندگی مرتکب شده، شناخته می شود. ترس از مواجه شدن با این شرایط یک عامل بازدارنده ی قوی در ذهن اوست که اجازه ی مطرح شدن گزینه ی برگشت را نمی دهد.مقاومت خانواده: در بسیاری از موارد مهاجرت، خانواده همراه با هم مهاجرت می کنند، و در هر خانواده ای همواره اتفاق نظر وجود ندارد. تصمیم بازگشت از مهاجرت هم تصمیم ساده ای نیست که افراد به راحتی درباره ی آن به نتیجه برسند، و همانطور که مهاجرت انفرادی یک فرد از خانواده ممکن نیست، بازگشت شخصی هم ممکن نیست و اختلاف نظر سایر اعضای خانواده، می تواند مانع این اتفاق شوند. مخصوصاً اگر مخالف خانم خانه و یا بچه ها باشند. ترس مواجه شدن با شبه استدلال هایی مانند اینکه &quot;اگر می ماندیم وضع امرزو این نبود&quot;، &quot;اگر می ماندیم الان به فلان جا رسیده بودیم&quot; و مهتر از همه &quot;تو گفتی برگردیم ما نمی خواستیم&quot; و درگیری های بی پایان آن، مانع از این می شود که افراد در خانواده بخواهند در این باره اقدامی کنند و آن را مسکوت بگذارند. اگر مهاجر در خانواده بخواهد برگردد به احتمال زیاد باید از خانواده خارج شود.هزینه ی بالاتر برگشت نسبت به مهاجرت اول: بسیاری از افرادی که می پرسند &quot;چرا کسی که مهاجرت کرده بر نمی گردد؟&quot;، تصور می کند برگشت برای مهاجر، خرید یک بلیط هواپیما است. در حالی که واقعیت بسیار متفاوت است. بازگشت نسبت به مهاجرت اولیه، یک مهاجرت سخت تر است. مهاجر سال ها از کشور مبدا دور بوده و از جریان جامعه خارج است، سرمایه ی اجتماعی او در نبودش تقریباً نابود شده است. باید از ابتدا شغل پیدا کند، خانه پیدا کند، برای مدرسه ی فرزندانش و تطابق آن ها فکری کند، دوباره همه ی هزینه های مالی مهاجرت اول را (با تفاوت در میزان) پرداخت کند. دوباره سرمایه اجتماعی را که در طی سال ها ساخته بود و با مهاجرت اول به آتش کشیده بود را از ابتدا بسازد. تطابق فرهنگی دوباره موضوعیت پیدا می کند و در یک کلام دوباره باید مهاجرت کند. درست است که بعضی از هزینه ها از مهاجرت اول کمتر است، اما سایر هزینه های علاوه بر اینکه وجود دارند بعضاً بیشتر هم هستند مانند هزینه های روانی که توضیح داده شد. به صورت خلاصه می توان گفت &quot;برگشتن برای مهاجر، یک مهاجرت سخت تر از مهاجرت اول است&quot; و مهاجرت اول، باک روانی مهاجر را تخلیه کرده است و دیگر ظرفیتی برای مهاجرت دیگری وجود ندارد.  برایند همه ی این هزینه ها در ذهن مهاجر یک عامل قوی دیگر برای تحمل شرایط است.آیا مهاجران حقیقت را می گویند؟اجازه دهید یک خاطره را نقل قول کنم، در لینکدین یکی از هموطنان که سابقه ی دانشجویی در کانادا داشته است، درباره ی نحوه ی مقایسه ی شرایط ایران و خارج توسط برخی از مهاجران و برخی افراد دیگر پستی در لینکدین منتشر کرده بود بخشی از متن این پست به شکل زیر استبعضی‌ها اشتها و ذوق عجیبی در بدبخت نشان دادن جامعه خود دارند و از هیچ ابزاری ولو آمار و ارقام اغراق‌آمیز، شانتاژ و مغلطه دریغ نمی‌کنند. افرادی که منتظرند تا شخصی به شرایط اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و یا اجتماعی در یکی از آرمانشهرهای «خارجی» آن‌ها با وجود تجربه و تحقیق خرده بگیرد و نقد و تحلیلی انجام دهد تا فورا با رگ گردنی بیرون زده فریاد بکشند که در ایران ۴۶۶۸۹۵۳۳ برابر بدتر است، برافروخته شوند و تمامیت سیستم و ماهیت ایرانی بودن را لگدمال کنند تا مبادا جایی به غیر از کشورشان دچار ناهنجاری و بحرانی باشد و با بازنده نشان دادن ایران در این جدال مازوخیستی فلاکت و بیچارگی وجدانشان آسوده باشد که این نقطه از کره زمین در مقایسه با تمام آرمانشرها مفلوک‌ترین جهنم استمی توانید پست اصلی را در اینجا مشاهده کنید.در پاسخ به چرایی این رفتار پاسخ های متعددی ارائه شده است. از جمله این تحلیل جامعه شناختی درباره ی اینکه چرا ایرانیان مهاجر در کانادا، کارتن خواب ها و فقیران را که که نمود بسیاری در جامعه دارند را نادیده می گیرند. آیا دلایلی مانند مقصر دانستن سیستم، نارضایتی از شرایط و... می تواند همه ی این رفتار ها را توجیه کند؟  چرا مهاجران چه ایرانی چه غیر ایرانی،عموماً همواره تصویر غیر واقع بینانه ای از کشور مقصد ارائه می دهند؟ چرا به محض رسیدن پایشان به خارج از کشور، ناگهان دلسوز و غمخوار وضعیت مردم و کشور می شوند؟ چرا سوء گیری شدیدی به نفع کشور مقصد و به ضرر کشور خود دارند؟ علاوه بر دلایلی که مطرح شد و تا حد زیادی صحیح هم هستند، می خواهم دلایل دیگری را هم معرفی کنم دلایلی که جلوی چشم نیستند و ریشه در اعماق ذهن انسان دارند.آیا مهاجران حقیقت را می گویند؟ قطعاً خیر! مهاجران حداقل &quot;همه ی&quot; حقیقت را نمی گویند. مهاجر به صورت &quot;ناخوداگاه&quot; و &quot;غیر عامدانه&quot;، بخشی از حقیقت را آن طور که تصمیم او برای مهاجرت زیر سوال نرود، مطرح می کند. ناخوداگاه انسان برای رسیدن به این هدف همواره سعی می کند از الگوی زیر تبعیت کند:سعی می کند همواره موارد مثبت را مطرح کند.سعی می کند موارد مثبت را برجسته و بیشتر از آن چیزی که است نشان دهد.سعی می کند موارد منفی را کلاً مطرح نکند (سانسور کند).سعی می کند در صورت مطرح شدن موارد منفی آن ها نفی کند و در صورت عدم امکان آن ها کمتر از آن چیزی که هست نشان دهد و یا شرایط خاصی را عامل آن بداند نه کشور مقصد را.سعی می کند تصویر کشور مقصد را ایده آل نشان دهد.سعی می کند مواردی را مطرح نکند که مهاجرت او زیر سوال ببرد.این الگوها از کجا آمده اند؟ چرا اینگونه است؟پاسخ های زیادی می توان به این سوال داد، اما یکی از مهمترین پاسخ ها، همان دلیلی است که در بخش قبل باعث نفی اشتباه بودن تصمیمات می شد. دلیل اصلی این اتفاق، تسلط ناخوداگاه انسان بر ذهن و پیروی آن از الگو های تصمیم ساز است. این الگو ها منحصر به شخص، جامعه، کشور، نژاد، فرهنگ و... خاصی نیستند که کسی بگوید: خیر! این ها برای من اتفاق نمی افتد! یا برای مهاجران اتفاق نمی افتد! ذهن همه ی ما از این الگوها پیروی می کند و از آن جایی که در ناخوداگاه ذهن ما قرار دارند، متوجه پیروی رفتارمان از آن ها نیستیم. بررسی این الگو ها و منشا آن ها، خارج از موضوع این نوشته است اما دو مورد از مهمترین آن ها را بررسی می کنیم:کسی که اشتباه می کند من نیستم: اگر نگوییم قدرتمند ترین، این الگو یکی از چند الگوی بسیار قدرتمند در ناخوداگاه ذهن انسان است. ناخوداگاه ذهن انسان نمی خواهد بپذیرد که چیزی که قبول کرده و آن را درست پنداشته است، اشتباه است. هر چه هزینه ی پرداخت شده برای تصمیمات بیشتر باشد، این الگو قوی تر است. برای مثال یک فرد در سن بالا، اشتباه خود را بسیار سخت تر از زمانی که جوان بود می پذیرد. در واقع ناخوداگاه او می گوید: یعنی من 70، 80 سال داشتم اشتباه می کردم؟ همین فرد هر چند سخت، اما آسان تر می پذیرد 30 سال اشتباه کرده است تا 80 سال! مخصوصا که عمر او رو به پایان است و پذیرش اشتباه، می تواند تمام دستاورد ها و عملکرد او را زیر سوال ببرد! این الگو علت اصلی لجبازی انسان در مقابل فهمیدن است. در واقع مسئله ی ناخوداگاه انسان این نیست که درست و غلط چیست؟ مسئله این است من اشتباه نکرده ام، جدای اینکه کاری که انجام داده ام درست بوده یا غلط. اکنون منشا خطای ادارکی &quot;هزینه ی پرداخت شده&quot; و &quot;نفی اشتباه بودن تصمیمات&quot; و دلایل مهاجرت و فرافکنی به محیط روشن می شود. حال شرایط یک مهاجر را در نظر بگیریم. همانطور که قبلاً گفتیم، هزینه ی مهاجرت چه از لحاظ مادی و غیر مادی بسیار بالاست و مهاجر بعد از مهاجرت و پرداخت هزینه های سنگین اولیه با برخی دیگر از آن ها مواجه می شود و چاره ای جز پذیرش آن ها ندارد. همینطور احتمالاً تمام پل های پشت سر خودش را هم خراب کرده و همانطور که توضیح دادیم، برگشتن مهاجر به کشور خودش از مهاجرت اول سخت تر است. مهاجر با پرداخت تمام این هزینه های سنگین، به کشور دیگری آمده و الگوی تصمیم سازِ &quot;کسی که اشتباه کرده، من نیستم&quot; هرگز اجازه نمی دهد مهاجر درک واقع بینانه و منصفانه ای از کشور مقصد داشته باشد.ذهن به صورت ناخوداگاه و کاملاً غیر عامدانه، موارد مثبت را بهتر از آن چیزی که هست تفسیر می کند، موارد منفی را نادیده می گیرد و در صورت مواجه شدن سعی در توجیه آن دارد. اکنون روشن می شود چرا مهاجران در کانادا، کارتن خواب ها را نادیده می گیرند و بعضاً می گویند: آن ها خودشان خواسته اند کارتن خواب باشند!&quot;. در واقع ناخوداگاه آن ها می گوید: &quot;من که به کانادا مهاجرت کرده ام، اشتباه نکرده ام&quot;.یک نمونه از اجرای این الگو را می توانید در  اینجا مشاهده کنید.کسی که با جمع مخالفت می کند، من نیستم: یکی دیگر از الگو های بسیار قدرتمند در ناخوداگاه انسان. همه ی ما در اعماق وجودمان از مخالفت با جمع مخصوصاً به شکل علنی وحشت داریم. همواره سعی می کنیم با جماعت همرنگ شویم و اگر مخالف هستیم، ان را به صورت عمومی  و صریح بیان نکنیم و اگر هم می خواهیم نظرمان را بگویم، با مقدمه چینی و به صورت آرام و بدون تحریک کردن دیگران جلو می رویم. این الگو هم در شکل دادن دریافت مهاجران از کشور مقصد نقش اساسی دارد. به این شکل که اگر مهاجری بر خلاف الگویی که درباره ی چگونگی توصیف کشور مقصد توسط مهاجران بیان کردیم، چیزی بگوید، ناخوداگاه سایر مهاجران این را به عنوان نظر شخصی یک فرد مهاجر دیگر در نظر نمی گیرند. بلکه نظر او را اینگونه تفسیر می کنند که: &quot;تو که مهاجرت کردی اشتباه کردی!&quot; و همین کافی است تا الگوی &quot;کسی که اشتباه می کند من نیستم&quot; به شدت در سایر مهاجران فعال شود و با موج سهمگینی از شماتت و انتقاد و قضاوت های غیر منصفانه به سوی فردی که خارج از انتظارات ذهنی پذیرفته شده ی مهاجران اظهار نظر می کند، حمله کنند. این همه ی ماجرا نیست، طرد شدن از جامعه ی مهاجران، تحریم همکاری و خرید و فروش و سایر اقدامات تنبیهی، سایر مجازات هایی است که مهاجر ناخلف با آن مواجه خواهد شد. همه ی این رفتار ها ناخوداگاه و غیر عامدانه هستند، اما ذهن فردی که با این حملات مواجه می شود، نسبت به بیان ادارک خود شرطی می شود و پس از حس کردن درد اعلام نظر جسورانه، دیگر آن را به صورت واضح تکرار نمی کند و به تدریج، فشار سنگین روانی این حملات ادراک ذهن را تغییر می دهد. به این معنی که ذهن انسان چیزی را که بد می پنداشت، خوب در نظر می گیرد! اوضاع مهاجری که همرنگ جماعت است بهتر نیست، این مهاجر همواره با تایید جمع، ادارک ذهم خود را به سوی مثبت دیدن کشور مقصد و منفی دیدن کشور خود هدایت می کند و بعد از مدتی، قضاوتش به شکل کامل از محدوده ی منطق خارج می شود. اوضاع جایی وخیم می شود که این دسته از مهاجران در مواجهه با تناقض ادارک آن ها از شرایط و واقعیت شرایطی که با آن مواجه هستند، در معرض فروپاشی روانی قرار می گیرند. شاید شما هم کلیپ هایی از کسانی که می روند خرید می کنند و سپس فیلم می گیرند که مثلاً با یک ساعت حقوق، اینقدر می توان خرید کرد را دیده اید، همچین مهاجری، احتمالاً در آستانه ی فروپاشی روانی است و ناخوداگاه برای جلوگیری از این اتفاق می خواهد با بیان انتظارات ذهنی غالب به با صدای بلند و به شکل واضح در شبکه های اجتماعی، برای درست بودن تصمیم خود تایید (لایک) جمع کند و اینگونه به خود اطمینان دهد &quot;من اشتباه نکرده ام&quot;. در واقع از ظرفیت همراهی جمع برای تایید ادراک خود استفاده می کند. این موضع سایر مهاجران در مواجهه با نظر موافق و مخالف، تاثیر بسیاری در شکل دهی الگوی توصیف خارج توسط مهاجران دارد. یک نمونه از رفتار جمعی مهاجران و اجرای الگوی &quot;کسی که با جمع مخالفت می کند، من نیستم&quot; را در اینجا مشاهده کنید.تغییرات ادراکی ذهن: علاوه بر پیروی ذهن از الگو ها و تاثیرگذاری محیط بر آن، پس از چندین سال به تدریج در ادراک ذهن مهاجر تغییراتی پیدا می شود. به این معنی که مواردی که در کشور مبدا بد تلقی می شدند، در کشور مقصد خوب تفسیر می شوند و بر عکس. برای مثال پرداخت مالیات در کشور های غربی یک قانون غیر قابل تردید است که هرگونه تخطی از آن با مجازات بسیار شدیدی مواجه می شود. مهاجر که در کشور مبدا مالیات کمی نسبت به درامدش می پرداخت و به آن هم اعتراض داشت، در کشور مقصد با اینکه مجبور است مالیات بیشتری نسبت به درامدش بردازد، بلکه خودش این مالیات را با کمال میل تقدیم دولت می کند و از این سیستم مالیاتی دفاع هم می کند! سیستم مالیات برای مثال در کشورهای غربی مشکلات و نارسایی های بسیاری دارد که در این نوشته امکان پرداخت به آن وجود ندارد اما باید توجه کرد که مهاجر یک حسابرس خبره نیست که به کل اسناد مالی کشور مقصد دسترسی داشته باشد و از روی بررسی موشکافانه ی بی طرفانه ی موارد خرج مالیات در آن کشور، به درستی مخارج آن پی برده باشد! و بر این اساس از آن دفاع می کند. علت دفاع او از سیستم مالیاتی، نیاز به حس تعلقی است که مهاجرت از مهاجر گرفته و اکنون سعی می کند با هماهنگ کردن خود با هنجار جامعه، حس تعلق به جامعه ی جدید را در خود بوجود بیاورد و این تلاش، باعث تغییرات ادراکی ذهن می شود. مالیات از یک امر بد تبدیل به یک امر خوب می شود. مواردی که در کشور مبدا بد و غیر اخلاقی تلقی می شد اکنون پذیرفته شده به حساب می آیند، مشکلات پیچیده و بزرگ کشور مقصد، مسائلی عادی که در همه ی دنیا وجود دارد معرفی می شود در حالی که همان مشکل در ابعاد کوچکتر در کشور مبدا، یک بحران عمیق است که کل جامعه را در بر گرفته است! باید توجه کرد تلاش نویسنده، اثبات خوب یا بد بودن ذاتی مالیات یا موارد دیگر یا نفی مشکلات نیست بلکه تلاش در جهت شناساندن تغییرات ادراکی ذهن و همه گیری آن بین مهاجران است. تغییرات ادراکی می تواند آنقدر شدید باشد که مهاجر به صورت افراطی و غیر منطقی، منکر هر گونه مشکل در کشور مقصد می شود و هر آن چیزی که هست را توجیه می کند. بعضاً دیده شده مهاجر بیش از مردم خود آن کشور، از آن جا دفاع می کنند. هر چه مدت مهاجرت بیشتر باشد، تغییرات ادراکی شدید تر و قوی تر می شوند و باعث می شود روایت مهاجران از واقعیت کشور مقصد کم یا زیاد، جهت دار، غیر واقع بینانه و متعصبانه باشد.در پایان باید باز هم تاکید کنم مواردی که در این نوشته بیان شد، کلی هستند. حتماً مهاجرانی وجود دارند که انسان های بسیار موفقی در زندگی خود هستند و قضاوت های صحیح و واقع بینانه ای در مورد مهاجرت و کشور مقصد دارند. اما باید این نکته را هم اشاره کرد که توصیف نادقیق و سو گیرانه ی مهاجران از وضعیت خودشان، و کشور مقصد، زندگی بسیاری را دچار مشکلات جدی و بعضاً فروپاشی کرده است. نکته ی مهم اینجاست که هیچکدام از مهاجرانی که با توصیف های خود، تصویر ذهن افراد و جامعه را نسبت به خارج شکل می دهند، به تبعات عظیم کار خود فکر نمی کند و مسئولیتی بر عهده نمی گیرند. آن ها به هر قیمتی برای توجیه تصمیم های گذشته ی خودشان و نفی کردن هرگونه شکست و ناکامی هر کاری بتوانند انجام می دهند و تصویر فانتزی موجود حال حاضر از خارج را شکل می دهند. قصد نویسنده بر خلاف این دسته از هموطنان شکل دادن به تصویر دیگری نیست، بلکه روشن کردن فضا برای کسانی است که قصد مهاجرت دارند و یا تصویر ارائه شده ی غالب را باور کرده اند در نهایت تصمیم با خودشان است که چه چیزی را قبول کنند.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Mon, 23 Aug 2021 00:27:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیایی که نمی بینیم/2: خفقان غیر عامل</title>
                <link>https://virgool.io/simple-politics/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%852-%D8%AE%D9%81%D9%82%D8%A7%D9%86-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D9%85%D9%84-nvjwxehjo5or</link>
                <description>سلامدر این نوشته می خواهم حرف های عجیبی بزنم، عجیب نه برای من بلکه برای اکثر کسانی که این نوشته را می خوانند و از الان مثل روز برای من روشن است که در برابر آن موضع مخالف خواهند گرفت. من نه می خواهم و نه می توانم کسی را مجبور به پذیرفتن کنم، اما از شما می خواهم قبل از اعلام مخالفت، ابتدا این نوشته تا را انتها بخوانید و سپس در باره ی آن فکر کنید و اگر دلیلی منطقی و قابل استناد برای مخالفت داشتید حتماً در بخش نظرات مخالفت خود را ابراز کنید.مفهوم غیر عاملدر نوشته ی قبلی یعنی قسمت اول دنیایی که نمی بینیم: سانسور غیر عامل در مورد مفهوم غیرعامل و غیر عامل کردن مفهوم توضیح دادم. از آنجایی که این نوشته ها سریالی هستند اگر این نوشته را نخوانده اید حتماً اول قسمت قبلی را بخوانید سپس به خواندن این نوشته ادامه دهیدخفقان چیست؟برای درک خفقان، باید اول دید آزادی چیست؟ هر کسی می تواند تعریف خود را از آزادی داشته باشد و هیچکس نمی تواند بگوید تعریف کسی از آزادی غلط است (این خود نقض آزادی است! کاری نداریم) اما منظور ما از آزادی اینجا آن چیزی است که در نبود آن حس گرفتگی و انسداد می کنیم. نبود امکان ابراز بی ملاحظه ی نظرات یا عمل کردن بر اساس نظر خودمان را می توانیم یک تعریف نسبتاً جامع از خفقان بنامیم. همه ی ما تجربه ای از خفقان داشته ایم و می توانیم آن را درک کنیم اما مفهوم &quot;خفقان&quot; هم در دنیای امروز غیرعامل سازی شده استخفقان عاملبرای درک خفقان عامل نیازی به مثال های خاص و پیچیده نیست در خانواده، مدرسه، کار با آن مواجه شده ایم برای مثال در مقیاس وسیع در همین دوران معاصر ما حکومت شوروی یک خفقان عامل بود. بر اساس تعریفی که از مفهوم &quot;عامل&quot; در قسمت قبل ارائه کردیم، خفقان عامل مستقیم، محسوس و هزینه زا است. مردم متوجه وجود خفقان می شوند، آنرا به وضوح و حتی شدت حس می کنند و برای نهاد حکومت هزینه زا است (این هزینه آنقدر بالا رفت که دست آخر نسخه ی شوروی را پیچید). هیچکس نمی تواند منکر وجود خفقان عامل شود و هزینه زا بودن آن، امکان هر گونه توجیه آن را از بین می برد. طبیعت خفقان، وجود مخالفت از آن را به لایه های پایین جامعه منتقل می کند و در باطن جامعه پنهان می کند و همین باعث انفجار نهایی جامعه می شود.دوگانه ی آزادی/قانوناگر از حکومت هایی مثل شوروی بپرسیم، خب فضا را باز کنید! بگذارید ملت راحت حرفشان را بزنند! آن ها نه تنها بی پاسخ نیستند بلکه پاسخ های بسیاری و بعضاً منطقی دارند. بلاخره شوخی که نیست، باید یک جامعه با جمعیت میلیونی را اداره کرد، این همه آدم غذا می خواهند، کار می خواهند، امنیت می خواهند. وسعت کشور بسیار بالاست، در حال رقابت با یک ابرقدرت هستیم. باید یه جوری نظم جامعه و وحدت ملی را حفظ کرد. اگر فضا رو باز کنیم و به هر کسی رسانه بدهیم و او بیاید هر چیزی (جدای از درستی و نادرستی) بگوید و عوام جامعه که اصلاً سواد تشخیص درست بودن یا نبودن آن حرف را ندارند با خود همراه کند (ملت هم که جو گیر) چه اتفاقی می افتد؟ بلاخره با توجه به کشور و جغرافیا و شرایط سیاسی تاریخی اجتماعی ما باید یک سری قوانین وجود داشته باشد تا بتوان مملکت را سرپا نگهداشت (البته این ها پاسخ های فرضی من به این سوال است نه نقل تفکرات سران شوروی)اگر منصفانه به این پاسخ نگاه کنیم، بی راه نمی گویند. اگر شما نه یک کشور که یک شرکت یا تیم کوچک را اداره کرده باشید می دانید که مدیریت کردن اصلاً کار آسانی نیست چه برسد به مدیریت کشور! پس وجود قانون که یک محدودیت قهری (قهری = مستقل از تمایل داشتن/نداشتن شما) و ذاتا نقض کننده ی آزادی است ضروری است و نمی توان این ضرورت را انکار کرداما مسئله ی اصلی اینجاست که چرا حس می کنیم قانون خفقان آور است. به عبارت بهتر چرا قانون شوروی خفقان آور است اما مثلاً قوانین آمریکا خفقان آور نیستند؟ پاسخ هرگز چیزی نیست که انتظار آن را دارید. اگر عباراتی مانند: &quot;قوانین آمریکا به صورت بنیادی تضمین کننده ی آزادی هستند&quot; یا &quot;آزادی یکی از پایه های اساسی آمریکا است&quot; ترجیح می دهم بدون واکنش از کنار آن عبور کنم. نکته اینجاست در دوران مدرن کشور های غربی بر خلاف حکومت های سنتی (نسبت به آن زمان) پیش از خود خفقان را غیرعامل سازی کرده اند. چگونه؟خفقان غیر عاملخفقان در نقطه ی مقابل آزادی قراردارد، برای غیر عامل سازی آن باید مفهوم آزادی را کنترل کرد یا به عبارت دیگر تعریف لازم از آزادی را باید در جامعه به عنوان ذات غیر قابل انکار آزادی معرفی کرد. چیزی که غرب مدرن در آن استاد است. مسئله ساده است (حداقل از نظر من): کنترل کنندگان غرب بر خلاف حکومت های سنتی که اصلاً فکرشان به این مسائل نمی رسد به ترتیب:1- با استفاده از رسانه خود را مدافع و متعهد به آزادی معرفی می کند و به پشتوانه ی آن خود را در موقعیت تعریف آزادی قرار می دهد (آزادی هر آن چیزی است که ما می گوییم)2- با استفاده از همین رسانه، ضرورت اعمال قانون و مشروعیت برخورد با ناقضان آن را در جامعه جا می اندازد3- به هر آنچیزی که می خواهد در جامعه انجام شود و یا مشکلی با انجام آن ندارد می گوید &quot;آزادی&quot;4- به هر آنچیزی که نمی خواهد در جامعه انجام شود و یا با انجام آن مشکل دارد می گوید &quot;قانون&quot;5- هر آن چیزی که با آن مشکل دارند و نمی توانند آنرا تبدیل به قانون کنند، با استفاده از رسانه تبدیل به خواست اجتماعی می کنند و مورد 4 را اجرا می کنند.و به سادگی با در اختیار گرفتن مرجیعت تعریف دوگانه ی آزادی/قانون، جامعه را همانطور که می خواهند کنترل می کنند. اینگونه نیست؟ کمی به قوانین اروپا نگاه کنید آیا شما در اروپا می توانید خدمات جنسی بخرید؟ بله! کاملاً قانونی بدون هیچ گونه مشکل و تعقیب قضایی. اما آیا می توانید هولوکاست را نفی کنید؟ می توانید جدای از عملکرد، طرفدار هیتلر باشید و طرف های پیروز جنگ جهانی دوم را سرزنش کنید؟ خیر کل سیستم و جامعه علیه شما به پا می خیزد آزادی بیان هم در اینجا بی معنی است. گویی هولوکاست را شما انجام داده اید. آیا شما در آمریکا می توانید قمار کنید؟ بله کاملاً قانونی نه به خاطر اینکه &quot;آمریکا به آزادی احترام می گذارد&quot; چون نظام حاکم بر آمریکا قمار را یک منابع دارمد قوی و دائمی می بیند. اما آیا می توانید از اسرائیل انتقاد کنید یا خواهان مقابله با آن شوید؟ آیا می توانید خواستار تحریم آن شوید؟ خیر! چون بر خلاف تصور رایج آمریکا یک حکومت تا مغز استخوان ایدئولوژیک است و هر آن چیزی که بخواهد در مقابل ایدئولوژی او قرار بگیرد بدون هر گونه ملاحظه و مصلحت سنجی خرد می کند و اسرائیل اصل اول ایدئولوژی آمریکا است.هنر حکومت هایی که خفقان غیر عامل را در جامعه اجرا می کنند علاوه بر اجرای دقیق و پیوسته ی آن، برخورد غیر عامل است. یعنی در اکثر مواقع، اینکه شما نظرتان را که خلاف ارزش های حاکم است را علنی اعلام کنید، معمولاً هیچ برخورد قانونی با آن نمی شود (به خصوص اگر قانون مشخصی برای برخورد وجود نداشته باشد) و حکومت با گرفتن ژست دفاع از آزادی ظاهراً از کنار آن عبور می کند، اما با سیطره ی رسانه ای بر افکار عمومی، وظیفه ی برخورد را به صورت خودکار به ساختار و جامعه منتقل می شود. و مردم به صورت خود جوش! با شما برخورد می کنند، از اخراج از محل کار گرفته تا تحریم خرید و مبادله با شما و تلاش برای به انزوا کشاندن شما. در فشار های اجتماعی و روانی انزوا وحشتناک ترین مجازاتی است که ناخوداگاه انسان از آن می ترسد و همین وحشت از اظهار نظر، رفتار شما را شکل می دهد. در جوامعی که گرفتار خفقان غیر عامل هستند، حکومت تنها نهادی نیست که از آن استفاده می کند، گروه های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و در کل خود جامعه هم ناخوداگاه در حال اعمال خفقان غیرعامل هستند. اگر شما موضعی خلاف آن چیزی که افکار عمومی آمریکا تصور می کند درست است بگیرید، موج سهمگین شماتت و خشونت کلامی و تهمت به سوی شما روانه می شود و هیچکس از حقوق اظهار نظر و آزادی بیان شما دفاع نخواهد کرد. آن را نفی نمی کنند اما حاضر به گرفتن موضع علنی در حمایت از حق آزادی بیان شما نیستند چون این کار برای آن ها هم هزینه دارد و همه ی ما از متهم شدن و منزوی شدن وحشت داریم.هیچکدام از این ها یک شبه به وجود نیامده اند و نتیجه ی چندین دهه کار رسانه ای قوی و مسلط کنترل کنندگان جوامع دچار خفقان غیر عامل هستند. از آنجایی که این نوع خفقان سطوح پایین ناخوداگاه ذهن را درگیر می کنند، واضح هم نیستند که مردم متوجه شوند دقیقاً چه اتفاقی در حال افتادن است و از توهم زندگی در جامعه ی آزاد!! لذت می برند و به حال بقیه تاسف می خوردند و عجیبتر آنکه مردم دیگر کشور ها به آن ها حسرت می خورند. به یاد داریم که در جامعه ی دچار خفقان غیرعامل، آزادی هر آن چیزی است که کنترل کنندگان آن را آزادی می نامند. در واقع ریشه ی حس آزادی در این جوامع این نیست که مردم واقعاً آزاد هستند و آزادانه فکر و عمل می کنند، ریشه ی این حس اینجاست که مردم در وضعیتی که کنترل کنندگان توانسته اند با ایجاد فضای میان فکری قوی، آزادی را تعریف کنند، مصادیق همان تعریف را مشاهده می کنند. خفقان غیر عامل همانند سانسور غیر عامل به مراتب خطرناکتر و نابود کننده تر از نوع عامل آن است. در واقع خفقان کلاسیک تبدیل به خفقان مدرن شده است به طوری که خود شما تصور می کنید نظرتان چیزی غیر از آنی است که واقعاً هست. در حالی است که فشار جامعه و رسانه و... باعث می شود ناخوداگاه شما نظرتان بر اساس آن چیزی که کنترل کننده ی جامعه می خواهد تغییر دهد و یا اگر نتواند تغییر دهد،هزینه ی آن را برای شما بالا نشان می دهد و از عواقب آن می ترساند و تمام تلاشش را برای منصرف کردن شما از بیان آن می کند و اگر این را هم نتواند انجام دهد سعی می کند اظهار نظر شما را به تاخیر بیاندازد و وقتی هم که به اظهار نظر می رسید سعی می کند از تاثیر نظر شما بکاهد. واضح است که این روش همواره جوابگو نیست و ممکن است در برخی از افراد تاثیر نداشته باشد یا آن اثری را که باید، نگذارد اما موفقیت روش در کنترل اکثریت غالب جامعه است.خفقان غیر عامل، بکارگیری ناخوداگاه انسان در جهت کنترل و هدایت ذهن او در جهت دلخواه بوجود آورنده ی خفقان است.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 19:02:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختراع دوباره ی چرخ: یک مغلطه ی ضد پیشرفت</title>
                <link>https://virgool.io/simple-politics/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%AE-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%BA%D9%84%D8%B7%D9%87-%DB%8C-%D8%B6%D8%AF-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-qerutawlvs7i</link>
                <description>این روزها بحث بر سر کاوشگر مریخ امارات و در کل مسیر پیشرفت و توسعه داغ شده است. در گفتگو با افراد مختلف می شنوم که روش امارات برای دستیابی به فضا را تایید و تحسین می کنند و آن ها را الگویی برای ما می خوانند. من در نوشته ی قبلی درباره ی کاوشگر مریخ امارات کمی در این باره توضیح دادم اما از آنجایی که فکر می کنم این مسئله نیاز به بحث بیشتری دارد، در این نوشته سعی می کنم به شکل مفصل این مغلطه را توضیح دهم.در این نوشته ابتدا مفاهیم فناوری، پیشرفت و مغلطه را تعریف می کنیم سپس روند توسعه ی فناوری را بررسی می کنم و بعد به سراغ این سوال می رویم که چرا &quot;اختراع دوباره ی چرخ&quot; یک مغلطه و چرا ضد پیشرفت است؟فناوری چیست؟برای فناوری تعریف های مختلف و متعددی ارائه شده است. برای مثال Jacob Bigelow در سال ۱۸۲۹ فناوری را به صورت مقابل تعریف کرد: ”اصول، فرآیند ها و اصطلاحات مربوط به هنر های برجسته تر، به خصوص آن هایی که شامل کاربرد های علم می شوند و از طریق ترویج نفع جامعه به همراه کسب درآمد برای کسانی که به دنبال آن هستند، مفید محسوب می شوند.” یا در سایت ویکیپدیا تعریف فناوری به این شکل است: &quot;فناوری یا تکنولوژی مجموع تکنیک‌ها، مهارت‌ها، روش‌ها و فرایندهایی است که در تولید کالاها یا خدمات یا تحقق اهداف مانند تحقیقات علمی استفاده می‌شود. فناوری می‌تواند دانش تکنیک‌ها، فرایندها و مواردی از این دست باشد، یا می‌تواند در ماشین‌ها تعبیه شود تا بدون اطلاع دقیق از عملکرد آنها، امکان کار را فراهم کند. همانطور که مشاهده می کنید تعریف دقیق و جامعی که مورد تایید همه باشد از فناوری وجود ندارد. ما در این نوشته فناوری را به شکل زیر تعریف می کنیم:فناوری ، مجموعه راه حل های علم محور منحصر به فرد برای یک دسته از مسائلی هستند که هدف خاصی را دنبال می کنند.برای مثال فناوری یک خودکار مجموعه راه حل هایی است که مسائلی که بر سر ساخت یک خودکار قرار دارند را حل می کنند. برای ساخت یک خودکار چه مسائلی وجود دارد؟ خودکار نباید جوهر پس بدهد، خودکار باید به صورت روان بر روی کاغد حرکت کند، خودکار باید میزان جوهر باقی مانده را به کاربر نشان بدهد، خودکار باید بدون مشکل در دست همه ی افراد از کودکان گرفته تا بزرگسالان و افرادی که شاید مشکلاتی در استفاده از خودکار دارد قرار بگیرد، خودکار باید به راحتی در جامدادی یا کیف قرار بگیرد، خودکار یک وسیله ی عمومی است و در شرایط مختلفی قرار می گیرد  و باید حداقل تاثیر را از تغییرات محیطی بپذیرد و... همانطور که مشاهده ی می کنید، مسائل در سر راه ساخت یک خودکار ساده بسیار زیاد است! و تلاش برای حل آن مسائل، خود مسائل دیگری را بوجود می آورد. آن هم خودکاری که ما آن را یک وسیله ی ساده و دم دستی می دانیم و آن را یک کالای فناورانه نمی دانیم! برای ساخت یک خودکار شما علاوه بر اینکه باید دارای فناوری های دیگری مانند ساخت جوهر، ساخت بدنه ی خودکار و... باشید، باید راه حل منحصر به فردی برای حل مسائلی که بخشی از آن را بیان کردم ارائه دهید، این راه حل ها می توان &quot;فناوری ساخت خودکار&quot; نامید و شما که این راه حل ها را ارائه دادید می توان &quot;صاحب فناوری ساخت خودکار&quot; دانست.در واقع ساخت یک خودکار به خودی خود اصلاً ساده نیست، بلکه فناوری امروز ما آنقدر پیشرفته است که وسایلی سخت تر از خودکار را ساخته است و مسائلی سخت تر را حل کرده است و مسائل ساخت خودکار در برابر آن ها ساده به نظر می رسد. اگر شما همین خودکار را که به سادگی در تمام جهان قابل دسترس، و برای ما بدیهی است را به زمان باستان می بردید، از نظر مردم آن زمان چیزی در حد معجزه بود و صاحب آن می توانست ادعاها کند، زیرا علم آن زمان از شناخت ماهیت خودکار عاجز است و همین دلیل فناوری آن زمان از حل مسائل پیش روی ساخت آن ناتوان! این پیشرفت علوم و فناوری بوده است که ساخت خودکار را برای ما ممکن و سپس بدیهی کرده است.پیشرفت چیست؟پیشرفت در لغت به معنای حرکت رو به جلو در راستای دستیابی یک هدف مشخص است. می توانیم در این نوشته همین معنا در ملاک قرار دهیم. واضح است که &quot;پیشرفت یک مفهوم مقایسه ای است&quot; و بدون مقایسه ،پیشرفت معنایی ندارد. اما آن چیزی که در ذهن عموم مردم از معنای پیشرفت وجود دارد با این معنا متفاوت است. به دلایلی که سعی می کنم در آینده در یک نوشته ی دیگر توضیح دهم، پیشرفت از نظر عموم جامعه، حضور کالاها و دستاوردهای مملموس با فناوری بالا (از نظر خودشان) در زندگی عموم جامعه است. این چیزی است که به  آن پیشرفت می گویند و به جامعه ای که در این موقعیت باشد &quot;پیشرفته&quot; می گویند. باید توجه کرد که پیشرفت یک معنای به هم پیوسته در همه ی حوزه ها نیست، یعنی مثلاً پیشرفت علمی الزاماً به معنای پیشرفت صنعتی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی اخلاقی و... نیست. پیشرفت در هر حوزه نمی تواند ثابت کننده ی چیزی غیر از آن باشد. اما مغلطه ی بزرگ دیگری در این زمینه وجود دارد: در ذهن عموم جامعه پیشرفت علمی، به دلیل پیشرفت فرهنگی یا اخلاقی است. مثلاً علت پیشرفته بودن اروپا، رنسانس و پیشرفت فکری از طریق کنار گذاشتن دین از معادلات (سکولاریسم) بوده است. این یک مغلطه بزرگ است اما در این نوشته موضوع ما مغلطه ی دیگری است!اما معنایی که ما به صورت اختصاصی در این نوشته آن را با کلمه ی &quot;پیشرفت&quot; معرفی می کنیم، پیشرفت فناورانه یا پیشرفت فناوری است. پیشرفت فناورانه به معنی زیر است:میزان راه حل های در اختیار شما که برای مسائل ساخت یک کالای فناورانه و بهیه بودن آن ها نسبت به دیگران است.هر چه شما را حل های بیشتر و بهینه تری داشته باشید، شما از فناوری پیشرفته تری برخوردار هستید. منظور از بهینه بودن راه حل، کم هزینه تر بودن آن نسبت به راه حل های مشابه است. برای مثال دو خودرو را در نظر بگیرید، یکی در هر 100 کیلومتر 10 لیتر بنزین می سوزاند و یکی دیگر 6 لیتر در مسافت مشابه. می توان گفت خودروی دوم از فناوری پیشرفته تری برخوردار است زیرا راه حل آن برای مسئله ی &quot;تبدیل انرژی پتانسیل سوخت شیمایی به انرژی مکانیکی قابل استفاده برای حرکت خودرو&quot; بهینه تر از خودروی اول است. همچنین یک خودروی هیبریدی که از سوخت شیمیایی و الکتریکی همزمان استفاده می کند، پیشرفته تر از خودرویی است که صرفاً از سوخت شیمیایی استفاده می کند. زیرا خودروی هیبریدی از دو راه حل برای حرکت دادن خودرو استفاده می کند و این دو راه حل را در یک خودرو ترکیب و پیاده سازی کرده است.مغلطه چیست؟مَغلَطِه یا مُغالِطِه ، در لغت به معنای به غلط انداختن است و معنای مفهومی آن &quot;دلیل آوردن اشتباه یا غیرمجاز برای استدلال است&quot;. به بیان ساده تر ارتباط برقرار کردن بین دو یا چند موضوع است که ارتباطی با هم ندارند. بیشتر مغالطه ها رابطه ی عِلّی (علت و معلول) ایجاد می کنند. برای مثال جمله ی &quot;باران آمده پس زمین خیس است&quot; یک جمله ی درست است اما اگر بگوییم&quot;زمین خیس است پس باران آمده است&quot;یک مغلطه است. زیرا ممکن است دلیل خیس بودن زمین باران آمدن نبوده باشد و دلیل دیگری داشته باشد. ممکن است دلیل خیس بودن زمین باران آمدن &quot;هم&quot; باشد اما این به آن معنی نیست که باران آمدن تنها دلیل ممکن است.مغلطه ای که مثال زدم یک مغلطه ی ساده و ابتدایی است. بسیاری از مغلطه هایی که امروز پذیرفته ایم بسیار پیچیده، در هم تنیده و در لایه های پایین ناخوداگاه انسان قرار دارند. بعضی از مغلطه ها طبیعی هستند و از سر نا آگاهی یا قرارگرفتن در فضای میان فکری طبیعی بوجود می آید و برخی دیگر مصنوعی هستند به این معنا که عمداً توسط برخی انسان ها برای دستیابی به اهداف خاص ساخته شده اند مانند همین مغلطه ی مورد بحث ما که جلوتر آن را توضیح می دهیم. بسیاری از مردم متوجه مغلطه بودن بسیاری از باورهایی که فکر آن ها را شکل داده است نیستند و همواره انسان در مقابل پذیرش اشتباه آن هم اشتباه بودن زیر ساخت های فکری مقاومت می کند در نوشته ی ما چه طور فکر می کنیم؟ به صورت خلاصه درباره دلیل این مقاومت توضیح داده ام. این حضور و اعتبار مغلطه که از زمان افلاطون در یونان باستان تا کنون و در آینده در ذهن مردم یک قابلیت بی بدیل برای افرادی است که بلد هستند با آن کار کنند. بسیاری از ابزارهایی که امروز مردم در مقیاس وسیع را مجاب به انجام و یا عدم انجام یک کار می کنند، بر اساس مغلطه کار می کنند. و رسانه به صورت عمدی  توسط سانسور غیر عامل مانع از مطرح شدن این مغلطه ها و حل شدن آن ها در ذهن عموم مردم می شوند.اکنون کمی روشن می شود که چطور یک مغلطه می تواند مانع پیشرفت شود.روند پیشرفت فناوری:بعد از آشنا شدن با مفهوم فناوری و پیشرفت، برای بررسی مغلطه ی مورد بحث، هنوز باید یک مفهوم مهم دیگر را بررسی کنیم و آن &quot;روند پیشرفت فناوری&quot; است. چگونه می توان فناوری را به دست آورد یا به عبارت بهتر چگونه می توان برای مشکلات راه حل ها ارائه کرد؟ اجازه دهید با یک مثال بررسی کنیم:فرض کنیم شما می خواهید کالسکه بسازید، تا به حال کالسکه در کشور شما ساخته نشده است و شما می خواهید ابتدا چرخ کالسکه را بسازید. بنابراین مثال را با چرخ ادامه می دهیم.خب اندازه ی چرخ چقدر باید باشد؟ جنس آن چه چیزی باید باشد؟ تحمل وزن آن چقدر باید باشد؟ شما هیچ جوابی برای این سوالات ندارید اما چند راه حل پیش روی شما است1- چرخ را از کشوری که قبلاً ساخته است آماده بخرید! چرا می خواهید وقت خود را صرف ساخت چرخ کنید؟ همین وقت را صرفه جویی می کنید و صرف ساخت بقیه ی کالسکه می کنید.2- از یک سازنده ی چرخ از یک کشور دیگر دعوت می کنید در ازای دریافت مبلغی، خط تولید چرخ را در کشور شما راه اندازی کند و شما در ساخت آن شریک می شوید.3- از یک سازنده ی چرخ از یک کشور دیگر دعوت می کنید در ازای دریافت مبلغی، فناوری ساخت چرخ (راه حل ها) را در اختیار شما قرار دهد. و شما چرخ را بر اساس فناوری او تولید می کنید4- شما یک نمونه از چرخ از یک تولید کننده ی خارجی می خریدو دقیقاً یک نمونه مشابه آن می سازید و سعی می کنید با آزمایش و آزمون خطا، فناوری آن را بدست آورید یعنی متوجه شوید سازنده ی آن چه راه حل هایی بکار برده است.5- شما به نمونه چرخ های ساخته شده در کشور های دیگر و چرخ های آن نگاه می کنید، سعی می کنید از آن ها الگو بگیرید و راه حل هایی برای ساخت چرخ خود بیابید. سپس با آزمایش و آزمون خطا، چرخ خود را بهینه می کنید.هر کدام از این راه حل ها مزایا و معایب مختص خود را دارند ولی می توانند چرخ کالسکه ی شما را تامین کند. اما اجازه دهید شرایط دیگری را بررسی کنیم. بعد از ورود کالسکه ی شما به بازار، معادن به آن علاقه مند شده اند و از شما می خواهند یک واگن برای حمل و نقل روی ریل در معادن بسازید. چرخ واگن هم مانند چرخ کالسکه در نهایت چرخ است اما اهدافی که باید براورده کند بسیار متفاوت از چرخ کالسکه است. اکنون اجازه دهید شرایط جدید را با هر کدام از راه حل ها که در مرحله ی قبل بیان کردیم بررسی کنیم:1- شما چرخ را از کشور دیگری خریده اید و هیچ دیدی ندارید چگونه می توان یک چرخ دیگری برای استفاده در واگن ساخت. بهینه ترین راه حل شما خرید چرخ واگن از سازنده ی خارجی است.2- شما خط تولید چرخ کالسکه را در کشور خود دارید، اما برای واگن نیاز به چرخ دیگری است. ممکن است سازنده ی چرخ کالسکه بتواند چرخ واگن هم بسازد، ممکن هم هست که نتواند. اما راه اندازی خط تولید چرخ واگن مسئله ی دیگری است.3- شما فناوری ساخت چرخ را از سازنده ی خارجی دریافت کرده اید، اما او به شما اجازه نمی دهد از آن برای ساخت چرخ های دیگر استفاده کنید. همچنین ممکن است فناوری او برای ساخت چرخ واگن به اندازه ی کافی پیشرفته نباشد. و یا شاید اصلاً این فناوری را نداشته باشد.4- شما چرخ کالسکه را با کپی کردن و آزمون و خطا ساخته اید. چرخ واگن اشتراکاتی با چرخ کالسکه دارد. شما می توانید از راه حل هایی که برای چرخ کالسکه دارید در جاهایی که اشتراک وجود دارد استفاده کنید. اما در نهایت باید یک چرخ واگن معدن پیدا کنید و آن را کپی کنید.5- شما چرخ کالسکه را با الهام گرفتن از چرخ های دیگر ساخته اید. چرخ واگن اشتراکاتی با چرخ کالسکه دارد. شما می توانید از راه حل هایی که برای چرخ کالسکه دارید در جاهایی که اشتراک وجود دارد استفاده کنید. برای سایر مسائل که اشتراک ندارد باید چرخ های واگن دیگر را ببینید و از آن ها الهام بگیرید و دوباره راه حل هایی بیابید و با آزمون خطا آن ها را بهینه کنید.راه هایی که بیان شد به ترتیب آسان به سخت مرتب شده اند. باید توجه کرد موارد خاص مانند اینکه با شما کار نکنند یا فناوری را به صورت ناقص در اختیار شما دهند برای ساده سازی مثال، در نظر گرفته نشده اند. اما اجازه دهیم هر یک از این راه حل ها را از جهت دسترسی به فناوری بررسی کنیم1- راه حل اول هرگز باعث پیشرفت فناوری شما نمی شود و شما صاحب فناوری نمی شوید و حداکثر از محصولات فناورانه ی کشور خارجی بدون دسترسی به فناوری آن بهره مند می شوید.2- مشابه راه حل اول است ممکن است گفته شود با ایجاد خط تولید، کم کم فناوری کشور میزبان رشد می کند و در آینده می تواند فناوری خود را داشته باشد، اما این تحلیل صحیحی نیست. زیرا اولاً نحوه ی تولید انبوه، بخشی از فرایند تولید است نه همه ی آن! حضور مهندسان و کارگران کشور میزبان در خط تولید هم اطلاعاتی ناقص و نا پیوسته به آن ها می دهد که نمی توان آن را فناوری نامید. این راه حل هرگز نمی تواند باعث انتقال فناوری شود.3- راه حل سوم به نظر راه حل خوبی می آید اما یک اشکال بزرگ دارد که به آن خواهیم پرداخت. 4- راه حل چهارم باعث می شوند شما صاحب فناوری شوید و پیشرفت فناورانه داشته باشید و بتوانید کالای فناورانه را تولید کنید. اما مشکل بزرگ آن این است که شما حداکثر می توانید به فناوری آن چیزی که کپی کرده اید دست پیدا کنید نه هیچ چیز بیشتر! اگر کالای مشابه دیگری با فناوری دیگری ساخته شده باشد، شما از آن بی اطلاع هستید و برای دسترسی به فناوری آن باید کالای دوم را هم کپی کنید.5- راه حل پنجم مشابه راه حل چهارم است با این تفاوت که راه حل های شما، ابداعی خود شماست و شما می توانید راه حل های ابداعی خودتان را به کار ببرید6- اجازه دهید راه حل ششم را اینجا معرفی کنیم: این راه حل ترکیب راه حل چهارم و پنجم است. هر کجا که دانش شما اجازه داد،الگو بگیرید و راه حل های خود را پیاده سازی کنید و هر کجا که نتوانستید، از مهندسی معکوس استفاده کنید. اما مشکل راه حل سوم چیست؟ اینجا باید با مفهموم هرم فناوری آشنا شویم:هرم فناوریدر این هرم با چندین سطح مواجه هستیمعلوم پایه: همه ی ما با آن ها آشنا هستیم: ریاضی، فیزیک، شیمی، زیست شناسی و...فناوری بنیادین: فناوری هایی که در طول دروان حیات بشر بر اساس علوم یا تجربه پیشرفت کرده اندفناوری میانی: فناوری هایی که بر پایه ی فناوری های بنیادین توسعه پیدا کرده اند و بسیاری از محصولاتی که امروز در زندگی ما استفاده می شوند را بوجود آورده اند.فناوری پیشرفته: فناوری هایی که اصطلاحاً Hi-Tech نامیده می شوند و برای تولید محصولات فناوری بالا نیاز است. دسترسی به این فناوری ها نیازمند تسلط گسترده ای بر فناوری های میانی و بنیادین است.لبه ی فناوری: حداکثر دستاوردهای فناورانه ی بشر در زمان حالهمانطور که در هرم قابل مشاهده است با حرکت به سوی نوک هرم که ما آن را بالا رفتن از هرم فناوری می نامیم، ابعاد هر بخش کم می شود. در واقع شما برای بیشتر کردن ابعاد فناوری پیشرفته، باید فناوری های میانی را توسعه دهید و برای این کار باید فناوری های بنیادین و علوم پایه را گسترش دهید. توسعه ی سطوح متفاوت فناوری هم ارز یک دیگر نیست، به عبارت دیگر با توسعه ی 10 واحدی علوم پایه، سطوح بالاتر هم 10 واحد توسعه پیدا نمی کنند بلکه هر چه به سمت بالا حرکت می کنیم، سطوح با نسبت کمتری توسعه پیدا می کنند.مشکل بزرگ راه حل سوم اینجاست که کشور های صاحب فناوری، بخشی از فناوری پیشرفته را در اختیار سایر کشور شما قرار می دهند بدون آنکه فناوری میانی و بنیادین و حتی علوم پایه را در کشور خواستار فناوری رشد دهند! اگر یک بار دیگر به هرم نگاه کنید، هر سطح از فناوری بر پایه ی سطوح پایینتر از خود است. شما نمی توانید به فناوری سطح بالا دسترسی داشته باشید اما به سطوح پایین تر کاری نداشته باشید. وقتی شما به فناوری پیشرفته دسترسی دارید اما فناوری میانی و بنیادین شما در حد و اندازه ای که باید باشد، نیست، اتفاقی که می افتد این است که بخش های پایینی نمی توانند بخش های بالاتر را تغذیه کنند و برای جبران آن شما، وابسته به وارد کردن محصولات فناوری میانی و بنیادین می شوید و به سراغ فناوری این سطوح نمی روید و اگر به سراغ دریافت فناوری های سطوح پایین بروید به شما نمی دهند و اگر بدهند طوری می دهند که در کشور شما هرم فناوری تبدیل به یک شکل بی قواره شود به عبارت ساده تر آن بخش های پایینی فناوری، نتوانند به شکلی که در کشور های صاحب فناوری سطوح بالاتر را تغذیه می کند، باعث رشد فناوری پیشرفته ی وارداتی شما شود. در واقع راه حل سوم همانطور که بعداً توضیح خواهیم داد، نه برای پیشرفت شما که اتفاقاً برای عقب نگه داشتن شما طراحی شده است. به همین دلیل کشوری مانند کره جنوبی که به شکل گسترده از راه حل سوم استفاده می کند هرگز نمی تواند از آمریکا که یک کشور صاحب فناوری است جلو بزند و همواره یک &quot;دنباله رو فناورانه&quot; باقی خواهد ماند. اما چین که از راه حل چهارم استفاده می کند، علاوه بر اینکه دنباله رو نیست، این شانس را دارد که روزی تبدیل به یک کشور پیشرو فناوری شود و دیگران دنباله روی آن شود.بنابراین از هرم فناوری می توان بالا رفت، نمی توان بخشی از آن را خرید و از آن پایین آمد!اختراع دوباره ی چرخ:اکنون می توانیم به اصل مطلب بپردازیم. فناوری برای کشور های صاحب آن در وهله ی اول یک فضیلت یا ابزار فخر فروشی نیست. فناوری برای آن ها دلیل برتری و ممکن کننده ی تحمیل اراده ی خود به دیگران است. آن ها هرگز نمی خواهند این امتیاز بسیار بزرگ را که با صرف هزینه های بسیار بالای انسانی، مالی، زمانی طی چندین قرن بدست آورده اند را مفت در اختیار دیگران قرار دهند. اما شما و سایر کشور ها میل به پیشرفت دارید، برای ارضا این میل آن ها کالاهای فناوری محور را به وفور در اختیار شما قرار می دهند (راه حل اول)، اما این همه ی میل پیشرفت ملت ها را ارضا نمی کند بنابراین آن ها با تاسیس خط تولید کالاهای فناوری محور به شما توهم صاحب فناوری بودن می دهد (راه حل دوم) و در صورتی که میل شما برای پیشرفت بیشتر از این حرف ها باشد بخشی از فناوری پیشرفته را در اختیار شما می گذارند (راه حل سوم) تا اجازه ندهند هرم فناوری در کشور شما شکل بگیرد و شما بتوانید از آن هرم بالا بروید! و صد البته به ازای استفاده ی شما از هر کدام از این راه حل ها، حداکثر سود خود را لحاظ می کنند. آن ها همه ی این کار ها را انجام می دهند تا با مهار میل پیشرفت شما، به اهداف زیر دست پیدا کنند:پیشرفت علوم پایه را در کنترل خود داشته باشندپیشرفت فناوری را در کنترل خود داشته باشندبازار جهانی کالاهای فناوری محور را در انحصار خود نگهدارندکشور شما را از لحاظ سیاسی، اقتصادی، فناوری و... به خود وابسته کنندپیشرفت کشور شما را از لحاظ فناوری کنترل کننداز تبدیل شدن شما به یک رقیب فناورانه و اقتصادی جلوگیری کنندو مهمترین دلیل آن هاتوجیه توسعه ی بومی فناوری در کشور شما را از بین ببرندو مغلطه ی &quot;اختراع دوباره ی چرخ&quot; بخشی از تلاش آن ها برای منصرف کردن شما از توسعه ی فناوری بومی است. این مغلطه می گوید:وقتی دیگری چرخ را ساخته است، چرا ما باید از ابتدا آن را اختراع کنیم؟مغلطه اینجاست که قرار نیست شما اساس کار چرخ را از اول ابداع کنید! شما می خواهید &quot;چرخ خودتان را بسازید&quot; چرخی که فناوری ساخت آن متعلق به شماست و شما بر اساس آن می توانید چرخ کالسکه، واگن، خودرو و هواپیما و... خودتان را بسازید.آن ها این مغلطه را ساخته و در ذهن مردم کشورها شایع کرده اند تا با تاثیر در بخش اقتصادی و سیاسی و اجتماعی، توسعه ی فناوری بومی را اتلاف منابع برای چیزی که اکنون وجود دارد و در دسترس است جلوه دهند و آن بخش ها مانع از حرکت کشور شما به سمت راه حل های چهارم و پنجم و ششم شود. اگر شما به سوی توسعه ی فناوری بومی خودتان حرکت کنید، دیر یا زود انحصار آن ها خواهد شکست و برتری آن ها در جهان به چالش کشیده خواهد شد. آن ها نمی توانند جلوی پیشرفت فناوری شما را بگیرند، اما می توانند شما را از ورود به مسیر آن منصرف کنند. این دلیل فروش گسترده ی کالاهای فناوری محور توسط صاحبان فناوری به کشور شما است. نه تمایل آن ها به پیشرفت شما. آن ها تمام تلاش خود را برای پیشرفت نکردن شما می کنند و اگر نتوانند، سعی در کنترل کردن پیشرفت شما انجام می دهند. دسترسی شما به فناوری بومی شکست آن ها  است. زیرا نظم مورد نظر آن ها یعنی پیشرو/دنباله رو را که در آن خودشان پیشرو باشند و شما دنباله رو را بر هم می زند.کشورهای صاحب فناوری:سوالی که اکنون پیش می آید این است که کشورهای صاحب فناوری چگونه به این موقعیت رسیده اند؟ آن ها فناوری هایی که وجود نداشته اند را چگونه بوجود آورده اند؟ واقعیت این است که آن ها از هرم فناوری بالا رفته اند و شرایطی که آن ها در آن قرار داشته اند، آن ها را مجبور به این کار کرده است. شرایطی مانند حضور در جنگ جهانی اول و دوم، محاصره و تحریم اقتصادی و صد البته توجه به علوم پایه و توسعه ی فناوری بومی و بعضاً کار های غیر اخلاقی مانند اغوا و جذب متخصصان کشور های دیگر، هک و دزیدن فناوری و... که موضوع بحث این نوشته نیست.در واقع کشور های صاحب فناوری، دقیقاً خلاف توصیه ای که به سایر کشور ها عمل می کنند یعنی با وجود اینکه دیگر کشور های صاحب فناوری بسیاری از کالاهای فناورانه را ساخته اند، این دسته از کشور ها می روند همان کالا ها را با توسعه ی فناوری خودشان می سازند. و به آن افتخار می کنند و هرگز هم کسی نمی گوید چرا چرخ از اول ساخته شد! بلکه می گویند فلان کشور به فلان فناوری پیشرفته دست پیدا کرد!*پی نوشت: آیا امارات برای دستیابی به کاوشگر مریخ که یک کالای فناورانه در لبه ی فناوری است، از هرم فناوری بالا رفته است؟ آیا علوم پایه، فناوری های بنیادین و متوسط و پیشرفته را توسعه داده است؟ آیا مسیری که کشورهای صاحب فناوری در طی چند صد سال پیموده اند، در زمانی فشرده پیموده است؟خیر! آن ها فقط از راه حل اول استفاده کرده اند، و طوری جلوه داده اند که گویی از هرم فناوری بالا رفته اند! این چیزی است که به آن &quot;عوام فریبی&quot; می گویند.*پی نوشت 2: باید توجه کرد وقتی می گوییم کشوری صاحب فناوری است به این معنی نیست که در همه ی فناوری ها از هرم بالا رفته است، منظور این است که در فناوری های مهم، در سطح پیشرفته یا لبه است.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Sat, 13 Feb 2021 15:35:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاوشگر مریخ امارات: یک عوام فریبی فضایی</title>
                <link>https://virgool.io/simple-politics/%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%B4%DA%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%88%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C%DB%8C-qo9o4hob26wi</link>
                <description>امروز که این نوشته را می نویسم کمتر از 24 ساعت از به مدار مریخ رسیدن کاوشگر &quot;اَمَل&quot; یا &quot;امید&quot; به مدار مریخ می گذرد و موجی از تایید و تحسین امارات و شماتت و حسرت ایران در فضای حقیقی و مجازی فارسی بوجود آمده. در این نوشته می خواهم کمی درباره ی این کاوشگر و ارتباط آن به امارات و چرایی ورود امارات به این حوزه بنویسم.قبل از ورود به بحث چند واکنش به این رویداد را با هم مرور کنیمکاوشگر فضایی چیست؟کاوشگر فضایی در این مورد نوعی مدارگرد است که با استفاده از حسگرها و امکانات ارتباطی، به دور مدار یک سیاره یا قمر گردش می کند و به جمع آوری اطلاعات و ارسال آن به ایستگاه زمینی به تناسب ماموریت خود می پردازد. کاوشگر فضایی وارد جو (درصورت وجود) سیاره نمی شود و صرفاً به گردش در مدار آن تا پایان عمر خود ادامه می دهد و در پایان وارد جو می شود و می سوزد.کاوشگر های فضایی صرفاً مدارگرد نیستند. برخی دیگر وارد جو سیاره می شوند و در سطح آن فرود می آیند. اما در این مورد کاوشگر &quot;اَمَل&quot; یک مدارگرد است و قرار نیست بر سطح آن فرود آید.نقش امارات در این پروژه چیست؟آیا اصلاً امارات ظرفیت علمی و فنی فضایی که در اوج پیچیدگی و لبه ی فناوری است را دارا است؟ اگر دارد، تا به حال چه دستاوردی تا به حال داشته است؟ ماهواره ای ساخته است؟ پرتاب کرده است؟ فضاپیما ساخته است؟ دقیقاً چه کار کرده است که اکنون به این مرحله رسیده است؟ نویسنده از سرمایه گذاری و فعالیت 15 ساله ی امارات در حوزه ی فضا آگاه است اما سوال اینجاست که فعالیت های قبلی دقیقاً چه بوده است که امروز به این مرحله رسیده است؟ نگاهی گذرا به فعالیت کشورهایی مانند ایالات متحده و روسیه در حوزه ی فضایی نشان می دهد دستاورد های آنان نتییجه ی بیش از صد سال توسعه ی فناوری های مرتبط با هوافضا، الکترونیک، میکرو الکترونیک، مکانیک، مواد و موارد بسیار دیگری است که امارات در هیچیک از موارد نه دانشی از خود دارد نه اصلاً ظرفیت و ابزار بوجود آوردن این دانش ها را داراست.واقعیت این کاوشگر با همکاری دانشگاه کلرادو آمریکا ساخته شده و در ژاپن توسط موشک ژاپنی H-IIA صنایع سنگین میتسوبیشی از مرکز فضایی تانگاشیما JAXA با نظارت و کنترل ناسا پرتاب شده است. آن طور که رسانه ها مدعی هستند، امارات تامین مالی حدوداً 200 میلیون دلاری پروژه را بر عهده داشته است و مهندسان این کشور بر روند ساخت و پرتاب و هدایت نظارت داشته اند. مشخص نیست که این نظارت دقیقاً به چه معناست؟ آیا به معنی حضور و نظر دادن آن ها در روند ها و فرایند ها بوده است یا صرفاً تماشاچی بوده اند؟ آیا از این نظارت چیزی هم آموخته اند یا نه؟ اگر آموخته اند در چه سطحی؟ آیا بعد از نظارت بر این پروژه، می توانند همانند آن یا حتی یک کپی از آن را بسازند؟ یا پرتاب کنند یا کنترل کنند؟ شاید! اما حداکثر در آن سطح باقی خواهند ماند چون راه دستیابی به فناوری پله به پله است، نه جهشی!برای مثال تصور کنید کسی می خواهد در مسابقه ی دو سرعت المپیک شرکت کند. آیا این فرد در نوزادی می تواند در مسابقه شرکت کند؟ خیر! نوزاد ابتدا از تختش هم نمی تواند بیرون بیاید، کمی بعد سینه خیز می رود، سپس چهار دست و پا، بعد با کمک کمی راه می رود و چند باری زمین می خورد و درد می کشد، بعد که عظلاتش به اندازه ی کافی رشد کرد و چگونگی حفظ آن ها برای کنترل تعادل را آموخت بدون کمک راه می رود چند سال بعد می تواند بدود. حال آیا یک کودک که می تواند بدود می تواند در مسابقه ی دو المپیک شرکت کند؟ خیر هر کس باید در قد و قواره ی خودش مسابقه دهد. کودک به شرط تمرین و تغذیه ی مناسب و مراقبت می تواند در آینده به موقعیتی برسد که در مسابقات انتخابی شرکت کند و در صورت بدست آوردن رکورد مناسب می تواند در المپیک هم شرکت کند. حال اگر بشنویم یک نوزاد یا یک کودک در مسابقه ی دو المپیک شرکت کرده است، چگونه می توان آن را باور کرد؟؟ واقعیت این است به کسی که می تواند در این مسابقه شرکت کند، پول داده اند تا با نام نوزاد و کودک مورد نظر در مسابقه شرکت کند و در انتها به نام او مقامی به دست آورد. در واقع دست آورد امارات از این پروژه نه علمی و نه فنی و نه اقتصادی است. چیزی که به دست می آوردند &quot;خوراک دستگاه تولید پروپاگاندا&quot; است. چرا امارات به حوزه ی فضا ورود کرده است؟زیرا فضا به دلیل محدود بودن بازیگران و فناروی بسیار بالا برای دسترسی به آن ظرفیت عظیم و بی نظیری برای پروپاگاندا دارد. فیلم های فضایی را به یاد می آورید؟ جنگ ستارگان، روز استقلال و... همه از ظرفیت فضا برای پروپاگاندا در جهت ساختن تصویری برتر و پیشرفته از یک یا چند کشور ساخته شده اند. احتمالاً درباره ی رقابت فضایی ایالات متحده و شوروی شنیده اید چرا این رقابت شکل گرفت؟ چون هر پیروزی در این رقابت تصویر بدست آورنده ی موفقیت را در ذهن مردم جهان به شکل قابل توجهی بهبود می بخشد و این موقعیت اقتصادی، نظامی، فرهنگی و... را بهبود می بخشد بطوری که با موفقیت در هیچ زمینه دیگری نمی توان همچین برتری بدست آورد . بخش بزرگی از تصویر &quot;پیشرفته&quot; بودن در ذهن بشر امروز را دسترسی و حضور در فضا تشکیل می دهد. یعنی به کشوری که در فضا حضور ندارد نمی توان گفت &quot;پیشرفته&quot;. امارات به عنوان کشوری که تمام موجودیتش وابسته به پروپاگاندای &quot;پیشرفته بودن&quot; است نمی تواند در فضا حضور نداشته باشد. نه به خاطر اینکه به علم اهمیت می دهد نه به خاطر اینکه به مردمش اهمیت می دهد به خاطر اینکه در زمان فعلی نمی تواند ادعای پیشرفت کند و در فضا حرفی برای گفتن نداشته باشد. همچنین توان علمی و فنی فضایی هم ندارد. پس به ناچار چه می کند؟کاوشگر &quot;اَمَل&quot; محصول این وضعیت است.افتخار این کاوشگر چه در صورت موفقیت یا عدم موفقیت متعلق به کسانی است که &quot;واقعاً&quot; آن را ساخته و پرتاب و کنترل کرده اند. &quot;امارات&quot; به مریخ نرسیده است و ذره ای از اعتبار این کار متعلق به آن ها نیست. اعتبار متعلق به کسی است که پله پله زحمت کشیده و با کوبیدن راه بسیار دشوار و طاقت فرسای دستیابی به فناوری نه پول دادن و خریدن به موفقیت می رسند. این یک عوام فریبی است تا با ایجاد یک تصویر مصنوعی از پیشرفت مردم دنیا را  تحت تاثیر قرار دهد. نه هیچ چیز بیشتر.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Wed, 10 Feb 2021 16:44:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخشش خیره کننده ی یک ستاره</title>
                <link>https://virgool.io/@khashayarmonem/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%B4%D8%B4-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-e1esics9mbxw</link>
                <description>مدتی پیش تعریف سریال گامبی وزیر (Queen&#x27;s Gambit) را شنیده بودم و آن را تماشا کردم. برای من جالب بود که چرا این سریال پربیننده شده است؟ چه چیزی بیننده را در سطح جهانی به سمت خود می کشد؟ آیا شهرت شطرنج دلیل آن است یا ظاهر بازیگر یا خود سریال؟ به نظر من هیچکدام.*نکته: این نوشته  قسمتی از داستان سریال را افشا می کند (اسپویل) آیا می دانید یک اساس حیات یک ستاره چیست؟ منظورم ستاره ی سینمایی و ورزشی و... نیست. منظورم ستاره ی آسمانی است مانند خورشید. در درون یک ستاره تحت شرایط ناشی از جرم، فشار و دمای بالا، عناصر سبکتر دچار همجوشی هسته ای می شوند و به عناصر سنگین تر تبدیل می شوند. این واکنش باعث آزاد شدن انرژی بسیار زیادی می شود و قسمتی از آن نوری است که ما از پس میلیون ها و یا میلیارد ها سال نوری فاصله می بینیم. اما بخش مهم ماجرا اینجاست که همین انرژی عظیم آزاد شده مانع فروپاشی ستاره است. اگر سوخت ستاره تمام شود در اثر جرم بسیار بالای خود در خود فرو می ریزد و تبدیل به سیاهچاله می شود...زندگی ستاره های ورزشی و هنری هم بی شباهت به ستاره ی آسمانی نیست. بث یک ستاره است اما تمام سوخت او استعداد ذاتی او در شطرنج است. تمام خانواده، دوستان، شغل، درامد، شهرت و در کل هویت و موجودیت او شطرنج است. اگر شطرنج را از او بگیرند در خود فرومیریزد. هیچکس جز برای شطرنج با او کاری ندارد. حتی مادر خوانده ی افسرده اش هم که برای سرگرمی فرزند خوانده گرفته است، خودش را مدیر برنامه های او می داند. دست آخر هم دوست هم اطاقی یتیم خانه، او را از مرداب مواد و الکل بیرون می کشد و پس اندازش را بر روی او قمار می کند چون حتی فدارسیون شطرنج هم حاضر به پرداخت هزینه ی سفر او به شوروی نیست.فراش مدرسه یک بار گفت: &quot;تو باید هزینه ی استعداد خدادای که داری رو پرداخت کنی&quot;. واقعیت اینه که بث هزینه رو خیلی وقت پیش با یتیم شدن و تنها موندن با خودش و شطرنج پرداخت کرده بود. حتی کسانی هم که نشانه هایی از علاقه به او نشان می دادند هم ریشه ی علاقه شان شطرنج است. این انزوای شدید، نگاه حسرت بار به کودکانی به پدر و مادر خود به گردش آمده اند.سرگردانی در مواجهه با علائم بلوغ، نجوشیدن با دوستان هم سن، دعوت و پیشنهاد اطاق مجانی به یک رقیب سابق کمی بعد از فوت مادرخوانده از سر بی کسی و... هزینه های بسیار سنگینی است که بث برای استعدادش پرداخت کرده.سریال به خوبی موفقیت پایانی یعنی پیروزی بر دردوف (قهرمان شطرنج جهان از شوروی) را در میاورد اما همانجا پایان میابد.چرا؟ چون چیز دیگری برای گفتن ندارد، خب بث قهرمان جهان شد بعدش چی؟ کلا در این دنیا چه چیزی برای گفتن دارد؟ چه کاری برای انجام دارد؟ چه کسی به دنبال او خواهد آمد؟ سریال پس از قهرمانی هیچ چیزی جز نشان دادن مصرف الکل و مواد توسط قهرمان شطرنج جهان نخواهد داشت و ناچار پس از یک ژست ضد سیاسی که قهرمان ما اصلاً سیاسی نیست و حتی در اوج جنگ سرد که که افکار عمومی آمریکا تحت تاثیر تهدید بمب اتم شوروی است، به جای شرکت در همایش سیاسی می رود در پارک و با مردم عادی شطرنج بازی می کند پایان میایداما آنچیزی که چشم بیننده را می گیرد درخشش است. درخششی چشمگیر از مشهور شدن و ثروتمند شدن و پیداکردن دوست و طرفدار و عاشق و دستیابی به اعتبار جهانی که بیننده را محسور زیبایی ستاره می کند. چیزی که باعث پر بیننده شدن این سریال شده، زیبایی شطرنج یا بازیگر نیست، جذابیت شکوفا شدن یک استعداد از کسی که پدرش بر عهده نمی گرفت و مادرش می خواست او را در تصادف بکُشد. کسب جوایز و افتخارات به طوری که به راحتی سهم 7000 دلاری  پدرخوانده اش را از همان جوایز می خرد (ارزش دلار در زمان روایت فیلم بسیار بالاتر از ارزش فعلی آن است). شهرت و احترام و جایگاه اجتماعی و تشویق و تایید مکرر، همان چیزهایی که ناخوداگاه ما را همواره قلقلک می دهند. این چیزی است که بیننده را به خود می کشد و در ذهن این توهم را ایجاد می کند که شطرنج می تواند راهی برای دستیابی به چیزهایی باشد که کودک ترسوی درون ما از طرد شدن و منزوی شدن همواره به دنبال آن ها است. اما دیگر توجه نمی کنند او یک ستاره است و با تمام شدن سوختش (شطرنج) به شکل هولناکی در خود فرو می ریزد و از آن وضعیت خوشبختی ظاهری در ذهن مردم به بدبخت ترین حالت ممکن سقوط خواهد کرد.من از شنیدن خبر اقدام به خودکشی ستارگان تعجب نمی کنم. پایان اجتناب ناپذیر هر ستاره ی سیاهچاله است. سریال عمداً از نشان دادن این قسمت خودداری می کند تا قهرمان به قول معروف در اوج خداحافظی کرده باشد و درخشش در ذهن بیننده ادامه داشته باشد. سریال بر خلاف میلش نمی تواند نشانه های فروریزی را پنهان کند. از قطع کردن گوشی دوست و مربی اش تا اعتراض به همسایه که متعجبانه به به زور کشیدن کیسه ی آشغال در حالت مستی نگاه می کند.من شخصاً خیلی دلم برای بث سوخت، اما سایر بینندگان که میزان جستجوی &quot;چگونه شطرنج بازی کنم&quot; را 9 برابر کرده اند اینگونه فکر نمی کنند. آنها به درخشش  ستاره خیره شده اند. درخشش زیبا و دلنواز اما مقطعی و موقتی که شرایط پایانی آن در زندگی واقعی به مراتب بدتر از شرایط واقعی امروز بیننده است. در یک نگاه به کل زندگی ،بیننده از ستاره ی سریال خوشبخت تر است اما درخشش مانع از درک آن می شود.</description>
                <category>Khashayar</category>
                <author>Khashayar</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 16:28:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>