<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خسته نباشید</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@khastehnabashid</link>
        <description>عاشق موفقیتم اما خسته ام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:52:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1778322/avatar/oFNIIf.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خسته نباشید</title>
            <link>https://virgool.io/@khastehnabashid</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آره، من خستم</title>
                <link>https://virgool.io/@khastehnabashid/%D8%A2%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%85-tpv0sutoaanr</link>
                <description>خسته شدماز این زندگی تکراری که دارماز اینکه صبح ها بیدار میشم تا بیام سرکاراما تو سرکار یا کار جدی ندارم، یا کارهایی دارم که دقیقا نمیدونم به چه دردی میخورنپس برای اینکه وقتم بگذره میرم سراغ گوشی، اول واتساپمو چک میکنم که ببینم کسی بهم پیام داده یا نهبعد اگه کسی نبود خودمو با اینستاگرام مشغول میکنماونم فقط برای اینکه وقت بگذره و تموم بشهبعد میرم خونه و روی تختم دراز میکشم و با موبایلم تو اینستاگرام میچرخم تا ساعت 11 شب بشه و فردا دوباره همین کارها رو تکرار کنمالبته بعضی روزها هم بعد از سرکارم با دوستام قرار میذارم تا بتونم یکم از این روزهای فلاک باری که برای خودم ایجاد کردم فرار کنم و طعم خنده و خوشحالی رو برای ثانیه ای هم که شده بچشم.اما با وجود تمام اینها، منم دوست دارم پیشترفت روورزش کردن روآموزش دیدن روصحبت کردن رومفید بودن رواثر گذاشتن رو دیگران روو..............اما...خسته‌ام، خیلی هم خسته‌امنه بدنیفکری، فکری خسته‌ام، از اینکه، چقدر به این قضیه فکر کنم که چجوری به اهدافم برسم، چقدر بجنگم، چقدر تلاش کنم تا به هدفم برسم، اینکه چرا انقدر از همسن و سالام تو دانش رشته ی خودم عقبم.چرا انقدر کمبودها دارم، چرا دوست ندارم تلاش کنم، چرا چرا چرا چرا چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟انقدر تو روز فکرهای مختلف میاد سراغم که باعث شده نخوام به هیچ کدومشون فکر کنم، فقط گوشیمو روشن کنم و اینستاگرام رو باز کنم تا دیگه نخوام به هیچ کدوم از این افکاری که به ذهنم میاد فکر کنمچون این افکار دقیقا مثل یه باتلاق هستن، وقتی میری توشون انقدر دپرس میشی که نگوپس ترجیح میدی به جای دپرس بودن و گریه کردن و عصبانی شدن، خودتو یک جوری مشغول کنی که دیگه هیچکدومشون اذیتت نکنه.اما قضیه همینجا تموم نمیشهداستان از همینجا شروع میشه که وقتی میخوای ازشون فرار هم کنی و دیگه به هیچی فکر نکنی،تبدیل به یک جسد متحرک میشی که هیچ حسی نداره.خیلی ناراحت کنندس، مگه نه؟اینکه چرا یک آدم باید با خودش اینکار رو کنه؟چرا تلاش نمیکنه خودش رو نجات بده؟میدونی داستان چیه؟ وقتی یه آدم توی باتلاق میفته، اولش خیلی تلاش میکنه که خودشو بالا بکشه و زنده بمونه، دست از تلاش بر نمیداره تا زمانی که متوجه میشه تمام تلاش هایی که کرده بی فایده بوده و پایین تر رفتهپس اینجا دوتا آدم وجود دارندکسی که به تلاشش ادامه میده و بالاخره شاخه ای رو پیدا میکنه و خودشو نجات میدهدسته ی بعدی، واقعیتی که قراره بمیرن و هیچ امیدی به زندگی نیست رو میپذیرن، پس دست از تلاش برمیدارن تا ذره ذره بمیرن.اما یک موردی که کسی بهش توجه نمیکنه اینه که:دسته ی دوم هم دوست دارن زندگی کنن، دوست دارن زنده بمونن.اما خسته شدن از تلاش کردن، چیزی که بقیه بهش میگن بهانه آوردن، درواقع ناامیدی برای این افرادهاین افراد ناامید هستن از اینکه برای چیزی که تهش معلوم نی چیه، تلاش کنناینکه آیا قراره به اون هدف برسن یا نه؟همه میگن باید بجنگی، بهانه نیار، شروع کن، برو جلو، بهانه نیارآره اولش خیلی حال میده و باحالهاما دوباره یک زمانی میرسه که متوجه میشی که خوب این همه تلاش هایی که کردی چه نتیجه ای داشته،اونجاست که اگه اون همه تلاش باعث شده باشه پایین تر رفته باشی، نابود میشی و دیگه دست از تلاش کردن برمیداری.درنهایت فقط میتونم به آدمای هر دو دسته بگمخسته نباشید و خداقوتشما تلاشتون رو در حد خودتون کردیداما....</description>
                <category>خسته نباشید</category>
                <author>خسته نباشید</author>
                <pubDate>Wed, 07 Sep 2022 16:23:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>