<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های بهاء خاتم‌بخش</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@khatambakhsh</link>
        <description>فعال در زمینه‌ برندسازی، ارتباطات بازاریابی و تبلیغات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 11:55:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1913502/avatar/GoRGtC.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>بهاء خاتم‌بخش</title>
            <link>https://virgool.io/@khatambakhsh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوختن به تماشا نمی‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@khatambakhsh/%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-xe5omssbekvu</link>
                <description>یه روز داشتم توی فیسبوک می‌چرخیدم که یه پست از آلفرد هیچکاک دیدم. نوشته بود همه چیزایی که من بهشون علاقه دارم یا چاق کننده هستن یا خلاف قانون! وقتی دیدم هیچکاک خودش چاقه، نتیجه گرفتم که باید علاقه‌مندی‌هامو تجربه کنم و از لذت‌ها استقبال کنم.چند روز بعدش دوستم علیرضا که باهم کلاسای پارسه رو برای کارشناسی ارشد شرکت می‌کردیم، بعد از کلاس اومد گفت آقا این ساقی گل که ازش خرید می‌کنم گفته بیاین پیشم باهم عشق و حال کنیم! عشق و حال؟! مگه میشه ساقی با مشتریاش برنامه کنه؟ یکم مشکوک بود ولی گفتم حله آقا بریم، قبل از حرکت از خجالت خودمون در اومدیم و یه نخ ریز برا خودمون بار زدیم راه افتادیم بریم پیش استادِ چت‌ها…قرارمون انتهای یه اتوبان بود که خیلی ترددی هم نباشه، من پشت فرمون بودم و پشت ماتیزی که ساقی توش بود وایسادم، چند دقیقه‌ای منتظر موندیم تا اینکه اومد پایین و نشست تو ماشین ما. یهو گفت کارت ملی همراتونه؟! پشمام ریخت، این اولین بار بود که یه ساقی ازم درخواست کارت ملی می‌کرد! گفتم ببین چه متاع نایابیه که یه مقدار محدودی به هر کدملی میرسه. خلاصه کارت رو بهش دادم، دیدم یه شیشه کوچیک قهوه‌ای از جیبش درآوورد که توش یه سنگ سفید بود، بله! کوکائین بود…یه تیکه از سنگ رو ریخت روی کارت ملی و ۴تا لاین پودر روی کارت با فاصله‌هایی که انگار با کولیس اندازه گرفته شده باشه ایجاد کرد و گفت بزنید. رفیقم گفت حاجی من که نیستم تو بزن، منم میخواستم کم نیارم و خلاصه با کاغذ اسکناسی که برام لول کرده بود، هر لاین رو با یه دماغ کشیدم بالا. وااااااای انگار دیگه خون تو رگام جریان نداشت، یه ماده آبی رنگ رو زیر پوستم حس می‌کردم و تجربه تازه و متفاوتی بود. ساقی ازمون خداحافظی کرد و گفت داداشیا اینو مهمون من بودید، بزنید اگر حال کردید بهم پیام بدید. از ماشین که پیاده شد به علی گفتم، داداش اگر فکر کردی من تنها میزنم کور خوندی، باید باهم بزنیم که اگر داستانی هم شد برای جفت‌مون اتفاق بیوفته. علی گفت نه داداش بچه‌ای! من میخواستم جلوی اون نزنم، خلاصه علی هم اسنیف کرد و چسبیدیم به سقف. یهو دیدم علی از ماشین پیاده شد و اومد کنار در راننده که منو پیاده کنه، گفتم چیکار می‌کنی؟ گفت بیا کنار تو حالت خوب نیست من میشینم، منم که تو اون شرایط نمیتونستم به علی اعتماد کنم گفتم نه داداش من حالم اوکیه بیا بشین کنارم. خلاصه از اون اصرار از من انکار و اومد نشست تو ماشین راه افتادیم. نزدیک ۲ساعت توی خیابونا میچرخیدیم و موزیک گوش میدادیم. در حین چرخ زدن که بودیم، یه حس عجیبی شبیه به حس جان تراولتا تو فیلم پالپ فیکشن داشتم که مواد زده بود و تو ماشین کروکش در حال رانندگی بود و باد میزد زیر موهای بلندش لذت میبرد. منم همون حس رو داشتم ولی نه موهام بلند بود نه ماشینم کروک.خلاصه بعد از ساعت‌ها چرخیدن یهو موزیکو کمش کردم و یه نگاه به علی کردم گفتم حاجی کره کنیم؟ علی انگار که ساعت‌ها منتظر چنین لحظه‌ای بود گفت آرهههههه تورو خدا یه جا بریم کره‌خوری من خیلی بالام. تو بلوار سعادت‌آباد بودیم که چشمون افتاد به عطاویچ، زدم کنار و با دقتی نامتناهی در حال پارک کردن ماشین؛ ماشین رو پارک کردم و پیاده شدم، تا کمر خم شده بودم و با دقت داشتم ریموت ماشین رو فشار میدادم که درب ماشین رو قفل کنم که یهو دیدم صدای داد زدن علی بلند شد، در همون حال برگشتم دیدم علیرضا وسط خیابون وایساده و روی زانوهاش نشسته رو به چهارراه و داره داد می‌زنه. همون لحظه متوجه شدم توهم زده که ماشین‌ها دارن میان روش در حالی که فاصله علیرضا تا سر چهارراه نزدیک به ۵۰۰متر بود، خلاصه من که از خنده مرده بودم، خیلی ریلکس و با آرامش رفتم دستشو گرفتم و از خیابون ردش کردم. رفتیم داخل عطاویچ و اینقدر چت بودیم که هیچی متوجه نمیشدیم و با یک بدبختی سفارش غذا رو دادیم و نشستیم یه گوشه تا غذا رو بیارن، جوری کره‌خوری می‌کردیم انگار که از جنگل فرار کرده باشیم و فقط سینی غذا رو نخوردیم، طوری که انگار توی اون سینی و ظرف‌ها از اول غذایی نبوده. اون شب گذشت و من تا ۲۴ساعت تمرکز عجیب بالایی داشتم، طوری که فرداش سر کلاس ریاضیات وقتی معلم در حال نوشتن جواب یه سری تمرین‌ها بود من زمان رو جلوتر میدیم و جای نوشته‌ها و پاسخ‌ها روی تخته رو از چند ثانیه قبل پیش‌بینی می‌کردم.این ماجرا گذشت و چند روز بعدش دوباره توی فیسبوک بودم که به یه پست درباره آزمایشی روی عنکبوت برخوردم، یه تصویر بود که عنکبوت رو در حالت‌های مختلف شامل حالت عادی، مصرف کافئین و مصرف چند نوع مخدر مقایسه کرده و دیدم تاری که عنکبوت در حالت عادی ساخته بود با تفاوت چشم‌گیری منظم‌تر و استانداردتر از باقی حالت‌ها بود. اونجا بود که متوجه شدم مواد میتونه در یک بازه زمانی کوتاه تاثیر عجیب غریبی بذاره ولی در نهایت چرخه زندگی آدم رو مختل می‌کنه و در بهترین حالت تو یکی از بخش های زندگی بهترینی و باقی بخش‌ها رو گند می‌زنی و از اون روز دنبال تجربه سطحی از خودم هستم که بتونم همون سطح از تمرکز رو در خودم بوجود بیارم و زندگیم رو تحت کنترل خودم داشته باشم.</description>
                <category>بهاء خاتم‌بخش</category>
                <author>بهاء خاتم‌بخش</author>
                <pubDate>Sun, 05 Mar 2023 22:27:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان قهرمانی یک چشم رنگی در بیزینس</title>
                <link>https://virgool.io/@khatambakhsh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%86%D8%B3-stscburhbzjo</link>
                <description>داستان‌های زندگی قهرمان‌های بزرگی در کسب‌وکار ها، صنعت‌ها و رشته‌های تخصصی مختلفی را مطالعه کرده‌ایم؛ اما وقتی قرار است داستان قهرمانی خودمان را روایت کنیم ماجرا عوض می‌شود.او اولین نوه‌ی پسری در خانواده مادرش بود و همین باعث شد تا بیشتر دوران کودکی‌اش را در خانه پدربزرگش (پدر مادرش) زندگی کند و به دلیل رابطه صمیمی او و پدربزرگش، می‌توان الگوهای مشترک رفتاری بین هردوی آن‌ها را یافت. فردی خوش مشرب، اهل مذاکره، بیزینس‌من و گویی کار و زندگی آن‌ها طوری در هم تنیده که دیگر جدایی پذیر نیست.قهرمان ما اما یک مشکل جدی داشت، دوست داشت کار کند و به جایگاه حرفه‌ای پدربزرگ برسد اما پدرش اجازه نمیداد و او را به سختی از این موضوع منع می‌کرد. اما زمان همیشه بازی را عوض می‌کند، او یک فرصت می‌خواست تا پرواز کند و چه زمانی بهتر از شروع دانشگاه آن هم در شهری خارج از شهر محل زندگی که کنترلی بر روزمرگی زندگی تو نباشد. در شروع دانشگاه با دوستی به نام «مجد» آشنا شد؛ مجد باب آشنایی او با یکی از دوستانش بود که شرکتی در حوزه طراحی وب و خدمات it داشت. روزهای اول کسی به روی خود نمی‌آورد که موضوع درخواست کار است، اما قهرمان ما در خواسته خود جدی و حضورش در یک شرکت واقعی و دستیابی به یک شغل در آنجا برایش مثل پا گذاشتن به مریخ بود. اما یک مشکل جدی وجود داشت، شرکت به نیرو نیاز نداشت، آن هم نیرویی که سابقه‌ای ندارد! حتی چندین‌بار مدیر شرکت، محترمانه از او خواست تا به شرکت نیاید! اما او دست بردار نبود؛ وقتی دید به او کاری نمی‌سپارند خودش در شرکت برای خودش کاری پیدا کرد، سه‌کنج دفتر کنار آن دیوار ترک خورده‌ی زرد، کوهی از مادربردهایی بود که هیچ‌کس جرات نمی‌کرد حتی از کنارشان رد شود، شاید که بریزد؛ اما او سراغ قطعات رفت و از مدیر شرکت پرسید توی این‌ها سالم هم پیدا می‌شود؟ انگار دست گذاشت بر داغ دل کسی که مدت‌ها بود می‌خواست دستگاه‌های سالم را از بین این کوه خاک گرفته پیدا کند و تبدیل به پول کند. مدیر یه میز در اختیار قهرمان گذاشت و به او یاد داد چگونه دستگاه‌های سالم را جدا کند و این شروع یک ارتباط نزدیک بود. چند روزی طول نکشید که از دل صحبت‌های بچه‌های شرکت متوجه شد که نیاز به توسعه فروش جدی شده؛ در حین صحبت‌های آن‌ها بود که پرسید سایت رو چند باید بفروشیم؟ به کیا میشه فروخت؟ مدیر که یکبار دیگر با جسارت او به عنوان یک تازه‌کار روبرو بود، ماجرا را برای قهرمان باز کرد و اینجا بود که لحظه‌ی پرواز فرا رسیده بود؛ قهرمان یک فروشنده بود و از فروش لذت می‌برد شروع به تماس‌های بازاریابی کرد و تازه این ابتدای ماجرا بود! او یک توان عجیب داشت، هر محصول یا خدمتی را سریعا درک می‌کرد و کمتر از ۵دقیقه بعد از اولین آشنایی‌اش با محصول توان فروش آن را داشت! این قدرت باور نکردنی و مسئولیت‌پذیری او باعث شد تا کمتر از ۲سال در همان شرکت به جایگاهی برسد که مدیر شرکت همه‌چیز را دست او بسپارد و خودش به شرکت دیگری برود. این سال‌ها تجربیات خوبی دربر داشت، او اهل رابطه‌سازی بود و در این مدت کوتاه توانسته بود در بازار تهران برای خودش اعتباری کسب کند، اما کافی نبود. طولی نکشید که متوجه شد هنوز به اندازه‌ای که انتظار داشته اوج نگرفته است و این پرواز تست بوده؛ تا اینکه یک پروژه فروشگاه اینترنتی مانند دیجی‌کالا سر راهش سبز می‌شود.در آن شرکت یک مشاور کسب‌وکار حرفه‌ای با نام «مجید» هفته‌ای یکبار می‌آمد و کارها را ارزیابی می‌کرد، پیشنهاداتش را به برنامه‌ها اضافه می‌کرد می‌رفت. مجید یک نقطه عطف جدی بود، او استعدادهای نهفته قهرمان را بیش‌از پیش شکوفا کرد و کمک کرد تا قهرمان در مسیر حرفه‌ای کسب‌وکار و بازاریابی قدم بردارد. اولین درس مهم تکنیک کار یا چگونگی آن نبود! توجه به ارزشمندی خود و ارتباط سازنده با محیط از نگاه روانشناختی، اولین گام به سوی تمیز دادن ما از دیگران بود. قهرمان که از فشارهای روانی همکاران و خانواده آزرده بود، شیفته مجید شد و کمکم با او در کار هم مسیر شدند. تجربه‌های جذاب شروع شد، همکاری با خانواده بانک سامان و تیم‌های حرفه‌ای استارتاپی که از دل آن‌ها محصول‌های فوق‌العاده‌ای چون موبایلت بیرون آمد.قهرمان که زمین بازی بزرگش را پیدا کرده بود، آنقدر پُر انرژی بود که گاهی به اندازه ۳ یا ۴ نفر در تیم کار می‌کرد و همین موضوع به دیده شدن در لایه مدیران ارشد منجر شد. در بین مدیران «رضا»نامی بود که محبوبیت ویژه‌ای در بین مدیران و کل تیم داشت، قهرمان شیفته‌ی نوع نگاه و تفکر استراتژیک رضا شده بود؛ اما طولی نکشید که رضا هم متوجه توانمندی قهرمان ما شد و وقتی دید او مانند یک ماشین صفر کیلومتر بدون هیچ نقصی با تمام سرعت خود در حال حرکت است، کمک کرد تا این انرژی در مسیر درستش صرف شود.میدونی تو الان مثل یک ماشین صفر کیلومتری که هرچی گاز بدی میره و لذتش رو مدیران برندها می‌برن؛ توجه کن که ماشین با گذشت هرسال از عمرش، باید براش هزینه کرد تا مثل روز اولش راه بره، پس ارزش خودت رو بدون و همیشه برای توسعه فردی خودت در زمینه‌های مختلف وقت بذار و کیفیت زندگیت رو بالا ببررضا به قهرمان ما یک نگاه هدیه کرد و او را با مدرسه ویژه و دوره یکساله بین‌المللی ارتباطات بازاریابی و تبلیغات آشنا کرد. قهرمان تلاش زیادی کرد تا در آزمون ورودی و مصاحبه آن قبول شود و گذراندن این دوره با آن همه استادهای حرفه‌ای و نامدار حوزه بازاریابی و ارتباطات برایش مثل یک خواب بود. محتوای دست اول که هیچ جای کشور پیدا نمی‌کردی، اساتیدی که سرشار از تجربه بُرد و باخت در برندهای جهانی را داشتند و از همه مهم‌تر یک دستاورد بزرگ برای قهرمان ما؛ «روش فکر کردن و حل مسئله» و «نترسیدن از خطا و شکست» این‌ها در قهرمان برهوش ما که الگوها را به سرعت شناسایی می‌کرد و به قول دوستانش از هیچ جلسه‌ای دست خالی بیرون نمی‌آمد، تبدیل به تفکری استراتژیک و جراتی مثال زدنی در حرکتش شد.دیگر چیزی جلودار قهرمان ما نبود، او تشنه تجربه بود و شروع به همکاری با برندهای بزرگ کرد بدون آنکه بترسد و در این مسیر همیشه سیستم عامل خود را بروز کرد و با صبر جلو آمد. برندهایی در زمینه‌های مختلف مالی، اپلیکیشن‌ها، استارتاپ‌ها و حتی صنایع غذایی. او اکنون در یک صرافی دیجیتال مشغول ساخت یک روایت جدید برای گوش‌هایی است که منتظرند بشنوند این‌بار او به چه سمتی حرکت می‌کند؟!این داستان کاملا واقعی است و یافته‌های جدید من از این قهرمان بروز رسانی خواهد شد</description>
                <category>بهاء خاتم‌بخش</category>
                <author>بهاء خاتم‌بخش</author>
                <pubDate>Mon, 28 Nov 2022 08:50:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم Spirited Away رو چطور دیدم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@khatambakhsh/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-spirited-away-%D8%B1%D9%88-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85-mtyvkqztlnfq</link>
                <description>در ابتدا بگم که اگر این فیلم رو ندیدی توی این محتوا من به صحنه‌هایی از فیلم اشاره می‌کنم که براتون اسپویل میشه.اول که فیلم شروع میشه خیلی با دقت نگاه می‌کنی تا بتونی خیلی سریع با یکی از ۲۵۰فیلم برتر iMDB همراه بشی و یه مقدار اضطراب هم داری که داستان چقدر پیچیده‌ست؟ قراره سورپرایز بشم؟ رو دست بخورم؟ یا چی؟اما باید بگم تا لحظه‌ی آخر اینقدر درگیر یک داستان ساده بودم که فراموش کرده بودم دارم یکی از برترین و تاثیرگذارترین انیمیشن‌های قرن اخیر رو می‌بینم بنابراین گاهی توی داستان گُم میشدم و فکر می‌کردم چقدر عجیب که این داستان اینقدر ساده داره روایت میشه. اما تازه بعد از خوندن یک نقد و بررسی جالب از زومجی درباره شهر اشباح استاد هایائو میازاکی، کامل برام روشن شد که ترکیب این نشانه‌ها کنار هم چه معنایی داشت.بعد از گذشت یک ساعت از فیلم، اولین سکانسی که تکلیفت رو نسبت به نگاه فلسفی میازاکی روشن میکنه، ورود روح سیاه‌رنگ به طبقه و مردمی که با ظرف‌های غذا ایستاده‌اند تا طلب زر (طلا) کنند؛ اما برخلاف باور عموم وقتی «چیهیرو» مقابلش ظاهر می‌شود، روح سیاه دو دستش را پر از طلا کرد و جلوی او گرفت تا بردارد، اما «چیهیرو» در بند مال دنیا نبود و می‌خواست دوستش را نجات دهد، پس طلا را رد کرد و گفت نمی‌خواهم. اینجا بود که بیش از قبل مردم از واکنش او تعجب کردند و حتی این رفتار رو او را گستاخانه تلقی کردند. به نظرم میازاکی می‌خواست تا نشان دهد چگونه نگاه عوام‌گرایانه، مارا همرنگ می‌کند تا جایی که اگر انتخاب متفاوتی داشته باشی مورد مواخذه عموم قرار می‌گیری. البته که این فیلم به قدر ساده روایت شده تا هرکسی از نگاه خودش و با درک و قضاوت خودش اتفاقات هر سکانس آن را به اتفاقی در فلسفه‌های زندگی ما آدم‌ها در این دنیا تشبیه کند.  نقلی از نقدی بسیار درست و دلچسب از این فیلم:همان‌گونه که از ساخته‌ی آرامش‌بخش و زیبایی همچون «شهر اشباح» انتظار داریم، این شاهکار ماندگار میازاکی بیش از آن که به انتقاد از این جوامع و انسان‌های امروز بپردازد، سعی می‌کند در نمایشی مهربانانه از راه‌های بازگشت بشریت به مسیر درست زندگی بگوید. ادعایی که می‌توان به وضوح آن را با مشاهده‌ی آن دریای آبی‌رنگ و آن «قطار همیشه موجود» پذیرفت و درک کرد. چرا که همین یک چیز هم به خوبی نشان می‌دهد که میازاکی تا چه اندازه به شانس بالای انسان برای بازگشت به روزهای اوج خویش معتقد است. تازه افزون بر این‌ها، «شهر اشباح» نه تنها هرگز اخراج این افراد از جامعه و عدم پذیرش آن‌ها را راهی درست برای برگرداندن جامعه‌ی انسانی به روزگار اوج نمی‌داند، بلکه تنها راه حل حقیقی را در برخوردهای مهربانانه‌ی «چیهیرو» با این گناه‌کاران به نمایش می‌گذارد. جایی که آن روح سرگردانی که حتی کسی توانایی تحمل بوی بدش را نداشت، به سبب تلاش‌های «چیهیرو» و استفاده‌ی او از تمامی کمک‌های موجود (بخوانید کارت‌های درخواست آبی که آن روح سیاه‌رنگ به او هدیه داده بود)، تبدیل به موجودی پاک و پاکیزه می‌شود و مجددا توانایی بازگشت به جامعه‌ را می‌یابد. همان‌ سکانس‌هایی که در آن‌ها آلوده‌شده‌ای همچون آن روح سیاه‌رنگ، پس از تحمل سختی‌های لازم، باز هم به لطف «چیهیرو» توانایی سوار شدن بر قطار فرار از بدی‌ها را پیدا می‌کند و در یک خانه‌ی کوچک در یک جنگل دور، به آرامش می‌رسد.پس تمامی این‌ها قرار است این اطلاع را به انسان برسانند که او هنوز هم می‌تواند جامعه‌ی خودش را اصلاح کند. این که فرار از افرادی که در نگاه او دیگر تبدیل به موجوداتی زشت به نظر می‌رسند، احمقانه‌ترین کار ممکن است. چون برخلاف دیدگاه اولیه‌ی ما، میازاکی می‌گوید که اتفاقا اندکی خوردن از غذای این شهر برای همرنگ آن‌ها شدن و وارد جمع‌هایشان گشتن، آن‌قدرها هم چیز بدی نیست. چون دقیقا به همین خاطر است که «چیهیرو» برخلاف «فرار» اولیه‌اش از تک به تک افراد این جامعه، در ادامه موفق به یاری آن‌ها و اصلاح‌شان می‌شود. دقیقا به همین خاطر است که برعکس آن سکانس‌های آغازین فیلم که در یکی از آن‌ها او به فرار از کشتی گناهکارانی می‌پرداخت که به علت غرق شدن در فساد، تنها در این شهر چهره‌ی کامل‌شان را پیدا می‌کردند، در پایان ما شاهد خروجی هستیم که در آن هم «چیهیرو» و هم مردم آن شهر شاد هستند. این‌ها یعنی «گریختن» راه ما نیست. یعنی میازاکی به ما می‌گوید بمانیم. بمانیم و همان دختربچه‌ی ساده‌ای باشیم که هیچ‌چیز از این گناه‌ها نمی‌داند، اما آن‌قدر هم خوش‌قلب است که کمی با افراد جامعه‌اش همراه می‌شود و در پایان، آن‌ها را نیز شاد می‌گرداند. چون مهم نیست ما یا آن‌ها تا چه اندازه «غیر ایده‌آل» یا «زشت» باشیم. چون در هر صورت قطاری هست. قطاری که بلیط آن سخت پیدا می‌شود، اما یافتنش هیچوقت غیرممکن نیست.</description>
                <category>بهاء خاتم‌بخش</category>
                <author>بهاء خاتم‌بخش</author>
                <pubDate>Fri, 25 Nov 2022 22:35:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>