<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mordab e pir</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@khaterehhadipour</link>
        <description>و سوگند به هنگامی که از زنِ زنده بگور پرسیده میشود:
به خاطر کدامین گناه کشته شده ای !؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:15:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3254122/avatar/LnKc3d.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mordab e pir</title>
            <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حالم واقعا بخیر</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-tiptbbmnswq1</link>
                <description>امروز دقیقا 70 روز میشه که نخوابیدمدارم میرم بخوابم !اکثر شبا تا چهار پنج صبح بیدار بودم ...نه که نخوام بخوابما نع !نمیتونستم بخوام !الان شدیدا خوابم میاد، سردرد، حالت تهوع از تو از این زندگیحالم واقعا بدهو دارم میرم بخوابم !آرزو میکنم امشب بمیرم و ای کاش هرگز آفتاب غمگین فردا رو نبینم !احساس میکنم این غم یکمی زیادی سنگین بوده و نمیدونم چجوری تا الان زنده ام ...حالم واقعا بخیر</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 19:45:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلاااام من برگشتم:)</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%85-glsw33sgewxh</link>
                <description>سلاااام چطورییددددببینید کی اینجاستتتت😪🤣وایی دلم براتون چقد تنگ شده بودددد🦋🫠چون خیلی حال و حوصله تایپ ندارم مفید و مختصر بگم!امسال کنکور دادم، منتظر موندم، انتخاب رشته کردم و بمب مهندسی شیمی قبول شدم!یه رشته خیلی باحال که کلی گرایش داره!خلاصه از رشته بگذریم ترم یک دانشگاه شد و رفتیم سرکلاسا و بازم بمب شدم نماینده کلاس و محبوبیت خاصی بین بچه داشتم فک کنم😔😂جنگ و دعوا ها زیاد شد بعد گذشتن یکی دوماه ولی خب! بازم بمب و مجازیی شدددامتحانامون مجازی شد ولی یه چیز خوبی که داشت صمیمیت بین بچه هارو بیشتر کرد و الان ترم دوممون هم مجازیه احتمالا😑عرررررررررر😑😂خب بزارید از تجربه هام تو این چهار پنج ماه بهتون بگم 😂☕آفا جان من کلن یه آدم شدیدن سرد بی روحی هستم البته! البته!  تا زمانی که هنوز منو نشناختین 😂با اینکه آدم برونگرایی هستم همیشه حتی تو جمع ها سعی میکنم حد و مرز رو شدیدا رعایت کنم و درکل با آدم ها متفاوت رفتار میکنم تو ذهنم آدما اولویت بندی میشن و طبق این اولویت برخوردم باهاشون کاملا فرق داره! من سه هفته نشده رل زدم 🙂🫥عالیییخودشم با یه پسر تبریزی، پسر خیلی خوبی بود، کنارهم شاد و خرم بودیم، دانشگاه با وجودش زیباتر شده بود ولی بازم بمب کات کردیم، ینی کات کرد! چرا؟ چون شدیدن خودخواه و بی رحم شده و جز خودش کسیو نمیبینه و گویا میخواد مشغول تنهایی و مشکلاتش باشهحالا من چیشدم؟ 64 روزه دارم شب و روز سوگواری میکنمخریت محض😑😭برمیگشتم عقب جواب سلامش نمیدادم درکل از این به بعد یکی گفت دوستون داره زود باور نکنیدــــ. شاید داره راست میگه ولی خیلی هم میتونه پا برجا نباشه حسش؛) در کل فک کنم دیگه دانشگاه تبدیل شده به آینه ی دق من! مثلن قرار بود بریم دانشگاه به آرزوهامون برسیم 🌪🦋آرزوهای نداشته مونم گرفتن و این روزا این جریانات که خودتون بهتر میدونید واقعا حس زندگی کردن رو برام پوچ کردن! شما از خودتون بگید! این پنج ماه واسه شما چطور گذشتــــ؟ </description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Thu, 19 Feb 2026 13:43:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از چیبگم؟..!</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/%D8%A7%D8%B2-%DA%86%DB%8C%D8%A8%DA%AF%D9%85-yrdr4cpn6qwk</link>
                <description>خسته از جماعتِ دروغگویِ ریاکارِچندرویِ هزارتویِ هرزهخسته از فهمِ درایتخسته از رنجِ ِ سیاستخسته از درد ِ خیانتخسته از روح ِ شرارت خسته از توخسته از مرگ ِ دیانت خسته از شر و کثافت خسته از شهر ِ غرامتخسته از قُرب ِ نجابتخسته از ضعف و حماقت خسته از تو از خودم چه میخواهم؟نمی دانم!دنیای من مدتهاست که تیره و تار گشته همهمه ی درد های تیمار نشده ام!کل وجودم را فرا گرفته...حالم اصلا خوب نیستاز دلم چه میخواهم؟نمیدانم!این میان&quot;میانِ ظلمت و درد و همهمه&quot;از دور دست ها نوای نوری به دل و گوشم میرسد ...از خداست؟نمیدانم!فقط میدانم!نوید میدهد:از روز های نوی بی همهمه...سلااااااااااااااااام چطوریییییییییییییییییییییییییییییییینننننننننننننننننننننننننننننمن اومدممممممممممممممممممممممممممم</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 21:05:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان قلبم :)❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%85-%EF%B8%8F-tsz3ekgmc67l</link>
                <description>خواستم بگویم دلم حسابی برای صدایت تنگ شده :)دلم حسابی برای خودت تنگ شده :)دلم برای خندیدن هایت تنگ شده :)برای مسخره بازی هایت:)اما آنقدر بیمار و رنجور شده ای که نای راه رفتن هم نداری !چگونه باید و حس و حالم را ابراز کنم ؟!میشود دوباره حالت را خوب کنی و فقط بخندی:)آخر!من بی تو میمیرم فقط و فقط و فقط خوب شو برگرد برای حال خوبت دعا میکنم عزیزترینم :»»»»»»»عشقِدلِمن R💔❤️💙🌬️ برای خوب شدن حال دوستم دعا کنید :) گویا درگیر کورونا ی بدی شده و اصلا حالش خوب نیست...دلم خیلی براش تنگ شده </description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jan 2025 17:34:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسته از هرچی که بود ...خسته از هرچی که هست...</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-s467mwoqvvhk</link>
                <description>سلااااام سلاااام چطوریییییخوبی؟!زندگیت روبه راه هست؟!از حالت برام بگو دوستم❤️بعد از مدتها به ویرگول برگشتم تا از حال دوستای باحالم باخبر بشم و از حال خودمم یه خبری داده باشم:)))یادتون که هست منو..مگه نه؟! آخرین بار به خاطر اوضاع  نابسامان زندگیم ازتون خداحافظی کردم و اومدم به امید یه روزنه ای که اصلا نمی‌تونستم ببینمش این وسط مسطا کلی تا امید شدم و حسابی روحیه ام رو باختم🍃اما مگه خدا دست برداره ؟! نه خیرم !دست از سر کچل ما برنداشت تا مارو بیاره بزاره تو راه خودمون😑😂هی بهش گفتم بیخیال من که آدم بشو نیست !قبول نکرد که نکرد :)داره منو آدمم می‌کنه... داره راه و چاه رو بهم نشون میده ...الان ۱۰۰ روز مونده به کنکور و من نسبت به پارسالم یه پنج پله بالاتر وایستادم نه از لحاظ روحی ...از لحاظ پیشرفت های درسی ...هنوزم داری مشکلاتی هستم که از سال پیش با خودم آوردم ولی خیلیا هم دارن حل میشن ..حالا تو از حالت برام بگو:)))))) می‌خوام اول حال تورو بدونم بعد از ویرگول خداحافظی کنم !می‌دونم از خداحافظی کرد نام خسته اید یا شایدم براتون مهم نباشه 😂🤞😑ولی اینجا تنها جایی هست که به معنای واقعی حس میکنم یه گوشه ی امن پر از ارامشه البته با وجود تو ،تو ،تو و تو و تو و تو و تو....بله با وجود شماها💓🌹😁 تک تک تون رو از دور بغل میکنم و باید منتظرم باشین تا بیام و تک تک نوشته های خوشگل تون رو دقیقا از جایی که مونده بخونم و ری اکشن نشون بدم من که دست بردار نیستم ؛)تو وقتایی اضافه ام اینجا بهترین کافه ی‌ دنج عمرم هست تا باهم چایی بنوشیم و غرق بشیم در دنیاهای هم دیگه...🙃حقیقتا ما ویرگولی ها یه ویژگی خاصی که داریم اینه که همه مون عاشق شعر و کتاب و نوشتن هستیم چیزی که این روزا به سختی میون ایرانی ها میتونی پیداش کنی!برای من دردناکه💔 دنیایی که هیچکس مثل من توش عاشق کتاب و شعر نیست رو اصلا اصلا دوست ندارم هعیییی...همه فقط دنبال حواشی زندگی هستن ولی می‌دونم که شماها هم مثل من عاشق شعر و کتاب و نوشتن هستیم و دنبال حواشی نیستین🙃چقدر خوبه که شمارو دارم...تک تک تون رو از دور دوست دارم و براتون زندگی پر باری رو آرزو میکنم به امید موفقیت👀💗💌💐 عاشق سریال شهرزادم هرچند بار هم که نگاش کنم باز هم گریه ام میگیره و حالا هم شهرزاد ترکی!   گربه ای که تواین مدت درمون درد عام بوده و پنج ماهه که باهم دوستیم :»»»»»»»»»اینم از دنیای سرسبز من وقتی میام پیش شماها 💌💗مواضب خودتون باشین و از حالتون حسابی برام تعریف کنید اگه نگید ناراحت میشما:))))+ </description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Sun, 19 Jan 2025 22:28:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید دوستای ویرگولیم بفهمن چی میگم ولی درکم نکنن!</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D9%81%D9%87%D9%85%D9%86-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%85-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DA%A9%D9%85-%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%86-kxbydl4a5mwj</link>
                <description>دیگه از ویرگول هم بدم میاد!مشکل از ویرگول یا هیچ برنامه ای نیست این روز ها بیشتر دارم به این نتیجه میرسم که میخوام نباشم!البته نه برای خودم!برای بقیه...همه بخودم از آن خودم باشد و بس!خداحافظ ویرگول!خداحافظ آدما!یه بار یکی بهم گفت:ادما مثل خاطره هاشون نیستن،بهشون دل نبند!اونموقع نفهمیدم چی گفت!ولی حالا میفهمم چرا انقدر تو زندگیم زخم خوردم!من همیشه مثل خاطره هام بودم!با افتخار و احترام و نارضایتی از بشریت و انسانیت ؛یک خاطره!</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Tue, 27 Aug 2024 17:19:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راجبِ حالُ و احوالِ این روزهای من !</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D9%90-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%8F-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-uaoqyhvy0lwx</link>
                <description>!از رسم همیشگیم شروع میکنم:حالتون چطوره!رفقا...خوبین!؟روزایی که نیستم واقعا دلتنگتون میشم و مدام باخودم میگم نکنه دوستای باحال ویرگولیم ناراحت بشن از اینکه دیر براشون کامنت گذاشتم!خوب من هم دوس دارم همیشه باشم!اما به قول شهرزاد:زندگی همیشه اونجوری که فکر میکنی پیش نمیره!اومدم اینجا کمی راجب مسائلی بنویسم که تاحالا گنگ نگهشون داشتم!و دوست دارم که شماهم بذام از حال و احوالتون بنویسین تا بتونم من هم درکتون کنم❤️🫂خیلی خیلی خیلی !مواضب خودتون باشینخوب بریم سراغ اینکه ابهامات رو برطرف کنیم :لازمه به یه سری سوالات جواب بودم!شماهم اگه سوالی داشتین بپرسین ،اگه تونستم جواب میدم😂😁🫥دوساله!که زندگیم اونجوری که میخوام پیش نمیره،قبلنا همیشه اونجوری که میخواستم نبوده ولی بهتر از الان بود!زندگیم دقیقا برعکس پیشرفت،کاملا برعکس آنچه که راجبش فکر میکردم...سعدی میگه:گنج ومار و گل و خار و غم و شادی به هم اند ...آره !من هم نمیتونم با قاطعیت بگم که آره!همش سیاهی بوده،رنگ نور رو ندیدم و از این حرفا!اتفاقا برعکس روزایی هم بوده که شدیدا حالم خوب بوده،ولی حال های بدم بیشتر از حال های خوبم بوده...نمیدونم از کجا شروع کنم از چیا بگم! ولی اومدم کمی راجب خودم براتون بنویسم تا شاید بیشتر بتونیم هم رو درک کنیم!و خودمم کمی آروم بشم...1!اسم من خاطره است :مامانِ مامان بزرگم اسممو انتخاب کرده،و فکر میکنم زندگی خیلی حول اسمم میچرخه!کلا خیلی آدم خاطره سازی هستم،2!یه آدم گرم و صمیمی و خاکیم هیچوقت قمپز در نکردم!باهمه یه جور رفتار میکنم،همه رو دوست دارم،سعی میکنم هیچوقت تبعیض قائل نشم و دل کسی رو نشکونم !3!توی یه خانواده مذهبی بزرگ شدم، البته نه اون دست مذهبی هایی که فکر میکنید!مذهبی هایی که سر انسانیت و دینشون میتونم قسم بخورم! راستش من همیشه به انسانیت خونواده ام افتخار کردم! اوناهم مثل همه ی خونواده ها نقص هایی دارن ولی عشقی که بهشون دارم به نقص هاشون میچربه...4!از فامیلا بدم میاد!به غیر از عمه هام و آدمای پیر فامیل😂✌️از پیر ها خوشم میاد ...5!گل و حیوون و آسمون شب رو و ماه رو و هرچیزی که مربوط به دنیا باشه رو دوس دارم به غیر از...🤣🤣«مثلا اومدم ابهامات رو برطرف کنم»6!زندگیم چطوره!؟ زندیگیم خوبه ،بد نیست میگذره ولی الان در مرحله ای از زندگیم هستم که خود خودم از هیچی راجب خودم مطمئن نیست!راجب همه ی انتخاب هام دچار تردید شدم،معنای زندگیم کمی کمرنگ تر از قبلنا شده!گاهی بابت بی مسئولیت شدنم خودم رو سرزنش میکنم و گاهی هم خودم رو تبرئه میکنم! خوب هرچی به ذهنم رسید سعی کردم راجب خودم بنویسم ...😂حالا سوال مهمه اینجاست که چرا کم به ویرگول میام و اینکه چرامیخوام یه مدتی اصلا نیام:همونطور که میدونید من از نظر خودم عجیب اندر جالب ترین آدمی هستم که میشناسم🤣من نميتونم خیلی راحت به همه چی عادت کنم و اگر هم عادت کنم محاله که به راحتی بتونم ترکش کنم حتی اگر موضوع بیداری پنج صبح باشه!از اونجایی که سخت وابسته میشم و سخت رها میکنم! همیشه سعی میکنم که وابسته نشم😂اولین برنامه ایی که نصب کردم:پینترست بود که بعد سه ماه حذفش کردم!دومین برنامه ای که نصب کردم:اینستا بود که بعد دوهفته حذفش کردم!سومین برنامه ای که نصب کردم تلگرام بود:که بعد دوماه حذفش کردم !چهارمی:کست باکس بود :که بعد پنج ماه حذفش کردم!پنجمی تویتر بود:که بعد یه ماه حذفش کردم😂تنها برنامه هایی که حفظشون کردم گوگل و ساوندکلاود هستن ! که بدون این دو برنامه زندگی قطعا ناممکنه!راستش فکر میکردم قراره برای ویرگول هم همین اتفاق بیوفته !اما اینجوری نشد ،از ویرگول بدم نیومد ،بلکه برعکس عاشق این برنامه شدم و از نوشتن داخلش ذوق میکنم!و از اینکه دوستای باحال ،مهربون،گرم و صمیمی توش دارم که همیشه همدردن واقعا لذت میبرم!اما حالا مسئله یه چیز دیگه است!زندگیم!زندگیت!؟بله درست متوجه شدین زندگیم!!من توی زندگیم یه سری مسئولیت ها داشتم و دارم که از پس هیچکدومشون خوب برنیومدم«گاهی احساس افسردگی و گاهی احساس بی عرضگی و گاهی احساس بدذاتی بهم دست میده»خسته بودم خیلی زیاد!و خسته ام خیلی زیاد!مدام خستگی رو بهونه میکنم !ولی یه روز به خودم اومدم و گفتم دیگه بسه !تا کی میخوای اینجوری باشی...تاکی میخوای همه رو ناراحت کنی!تا کی میخوای ضعیف بمونی..آینده ات پس چی!؟خلاصه اینکه باهام تاحدودی آشنا هستین و دیگه نمیخوام بگم چه مسئولیت هایی دارم که مشخصه چیا هستن!و تنها دلیلی که باعث میشه نتونم بیام ویرگول اینه: به خودم قول دادم تا زمانی که از پس زندگیم برنیومدم وقت تلف نکنم وفقط تلاش کنم!پس ممکنه از این به بعدحضورم خیلی کمرنگ بشه و یا ممکنه تا یه مدتی اصلا نیام!ولی عمیقا دلم میخواد وقتایی که میام دوستای قدیمی ویرگولیم نرفته باشن!دلم میخواد شماها همیشه باشین!هیچوقت نرین!واقعا دلم براتون تنگ میشه !خیلی خیلی مواضب خودتون باشین!و برای من هم دعا کنید !💙❤️🫂عاشقتونم!و منتظر نظر های خوشگلتون هستم...بعضی از عکسایی که عاشقشونم:تقدیمِ نگاهت!</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 15:59:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2!این واقعیت:شماره یِ ناشناسِ غریبه یِ اصفهانی ₂</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/2%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%90-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-qdyarw1fl8yh</link>
                <description>سلام دوستای ویرگولی باحال و مهربونم !چطورین! چه خبر ...حالتون خوبه !؟قبل از اینکه ادامه ی ماجرا رو بنویسم میخواستم یه چیزی رو بگم :خوب این موضوع رو شاید دوستای قدیمی ویرگولیم بهتر درک کنن ولی حالا میخوام برای همه تون بنویسم:من آدمیم که خوب الان توی یه مرحلهی خطرناکی از زندگیم قرار دارم میتونید من رو مثل ادمی تصور کنید که روی قله کوه وایستاده و پاهاش داره از شدت سرما میسوزه و فقط یه چیزیو میدونی اگر سقوط کنه ممکنه اوضاع عالی بشه و یا ممکنه بدتر بشه ! ولی نمیدونه به کدوم طرف سقوط کنه!فقط میدونم که باید سقوط کنم !نمیدونم ...و این اوضاع ممکنه باعث بشه دیگه نتونم ویرگول بیام از کجا معلوم شایدم طوری بشه که بیشتر بیام ولی خوب نمیدونم بازم !میخواستم این روزا یه پست بنویسم با عنوانِ شاید هیچوقت ! اما هرچی خواستم منتشرش کنم دلم راضی نشد !از ناراحت کردن ادما خوشم نمیاد ولی خوب میخوام بدونید آخرین چیزایی که به یکی از بهترین دوستام گفتم همینایی بود که الان به شما میگم! و خوب الان پنج ماه یا بیشتر از این حرفام میگذره !اونموقع نمیدونستم میشن آخرین حرفام:))))خلاصه اینکه محتاجم به دعا تون!غریبه گفت:خوب ،میخواستی چی بگی ؟ میشنوم ! نه واقعا میشنوم !کمی دلم قرص شد ،متوجه شدم کسی که باهاش حرف میزنم یه ادمه نه! واقعا یه آدمه ،گفتم:میدونی چیه ؟ الان فقط دلم میخواد با یکی حرف بزنم تا خالی بشم تا آروم بشم! چون پرم ...از همه خسته ام ! از زندگی بدم میاد! شب رو به روز ترجیح میدم ! منتظر فردا نیستم ! تقدیرم داره من رو به سمتی میبره که همیشه میگفتم ممکن نیست اینجوری بشه !دلم برای غریبه ای تنگه شده که حتی بهم فکر هم نمیکنه!چند ماهه که از رفتنش میگذره ، باخودم فکر کردم فراموشش کردم !اون رو مقصر نمیدونم ،خودم رو هم مقصر نمیدونم، همش با خودم میگفتم این پسر نه یکی دیگه ،خوب بالاخره یکی باید اینجوری سرم رو به سنگ میزد تا انقدر ساده لوح و بدبخت نباشم !از خانواده ام بیشتر شاکیم ! به خاطر اینکه هیچوقت درکم نکردن! بعضی وقتا عاشقشونم و بعضی وقتا هم شدیدا متنفرم!کارم به جایی کشیده که زنگ زدم با یه مرد غریبه دارم درد و دل میکنم اصلا خودم رو درک نمیکنم ولی حداقلش اینه که غریبه منو نمیشناسه و میتونم باهاش راحت تر از دوستام باشم!راستی، تو اولین غریبه ای هستی که مهربون بودنت من رو متأثر کرده ...غریبه گفت: میخوام چیزی بگم، میخوام باهات همدلی کنم ولی رطب خورده کی کند منع رطب !من رطب خوردم رفیق ،همین الان هم خوردم! چجوری بهت بگم رطب نخور هان!؟ فقط یه دیوونه الان میتونه اوضاعم رو درک کنه !اصن میدونی من تو چه وعضی ام ! ای کاش یکی به خودم بگه چیکار کنم !گفتم:انگار تو حالت بدتر از منه ولی مطمئنم هرچی که هست مربوط به مانداناست مگه نت!؟ میتونی باهام راحت باشی ! خیلی دوست دارم باهام راجب ماندانا حرف بزنی ! شاید کمی آروم شدی کی میدونه!غریبه آه بلندی کشید و گفت:ماندانا! آره بهتره راجب ماندانا باهات حرف بزنم !  نمیدونم از کجا شروع کنم چون ماندانا داستان دور و درازی داره !گفتم:از اول اولش شروع کن ،تا همین الان به خدا من بیکارم میشنوم البته مطمئن نیستم که شماهم بیکار باشین!غریبه گفت:راستش الان نمیتونم به کارام فکر کنم ، دلم بهم میگه باهات حرف بزنم شاید خالی شدم شاید آروم شدم ! شاید تو همون معجزه ای باشی که کل امروز منتظرش بودم...گفتم:راستش نمیدونم باید حرف هات رو تأیید کنم یا نه !ولی به گفته ی خیلی ها من ادم عجیبیم شاید آدما به چیز های عجیب لقب معجزه میدن! اگه توهم نظرت اینه حاظرم بشنوم یعنی از خدامه که یه غریبه راجب داستان زندگیش باهام حرف بزنه !غریبه گفت:خیلی خوب پس بزار از اول اول بگم:اولین بار روبه روی اتوبوسی که مارو به دانشگاه میرسوند ، اون رو دیدم!هم من و هم اون خیلی قبل از موعد مقرر به اونجا رسیده بودیم ،راستش من هم از فرصت استفاده کردم و سعی کردم بهش نزدیک بشم ،سلام احوال پرسی کردم و تازه بعدا هم متوجه شدم که هردومون توی یه رشته دانشگاهی تحصیل میکنیم ،من و اون هردو اصالتا اصفهانی بودیم و چی از این بهتر !راستش این حالمون رو خوب میکرد!روزها همینطور میگذشتم و من و ماندانا روز به روز اشتراکاتمون بیشتر میشد!دیگه یواش یواش بدون ماندانا دووم نمیوردم،دو سال ! ما دوسال باهم بودیم تا اینکه همین دیروز ماندانا بهم گفت...عاقایون و خانوم ها دیگه حوصله ی نوشتن ندارم 😂بزارین قسمتای جالبش بمونه بعدا براتون بنویسم ! شاکی نشید به خدد حوصله ندارم 😂درضمن نگید شاید طرف نخواست داستانشو بگی و حرومه و از این حرفا از عاقا ی سعید آقا اجازه گرفتم برای نوشتن داستان و دفعه ی قبل هم دلیل مردد بودنم همین بود ! بعد از دریافت اجازه شروع کردم کانل بنویسم که بازم نصفه نوشتم🤣🤣🪴مواضب خودتون و خوشگلیاتون باشین  ویادتون نره که عاشق نظر های خوشگلتونم😂💙😁راستی خیلی خیلی ببخشین اگه این داستان خیلی جالب نبود و ناراحت کننده بود! یه آدم ناراحت چطوری میتونه شاد بنویسه هان!؟</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jul 2024 20:01:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>2!این واقعیت:شماره یِ ناشناسِ غریبه یِ اصفهانی :)</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/2%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%90-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D9%90-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-najy72rm7bt4</link>
                <description>خوب خوب ! اولا که سلام و حالتون چطوره!؟ دلتون برام تنگ شده نه!؟ حق دارین 😂اومدم با یه داستان جالب و باحال از خودم!که باید بگم آره باورش سخته ولی واقعیه😂امیدوارم ازش لذت ببرین !آدمای عجیب اندر جالبی مثل من نیاز های جامعه ان به خدا👌«اعتماد به سقف بیهوده»اولاندش که این داستان مربوط به یه ماه قبله ! و دوماندش خود داستان:حوصله ام حسابی سر رفته بود!خیلی خیلی زیاد، یادِ کتابِ قهوه ی سرد آقای نویسنده افتادم! بله؛همون کاری که آرمان، شخصیتِ مورد علاقه ی من و کتاب،دقیقا زمانی که حوصله اش سر رفته بود، انجام داده بود...کسی خونه نبود،همه باهم رفته بودن باغ! به خدا دیگه از دستشون خسته شدم ! بلد نیستن چند هفته عین آنسان بشینن خونه هاشون ! من خودم به شخصه از خونه خیلی بیشتر از بیرون رفتن لذت میبرم و بهشون گفتم :هروقت که مُردَم من رو توی خونه چال کنین و از خونه بیرون نبرین !ولی این دفعه بر خلاف همیشه از فرصت استفاده کردم و رفتم توی گوگل سرچ مهمی رو انجام بدم😂😂اولین چیزی که نوشتم اینطوری بود:پیش شماره ی اصفهان !و چیزی که گوگل اوورد اینطوری :۰۳۱ - کد ثابت اصفهان!اعصابم حسابی خورد شده بود !آخه من که کد ثابت رو نمیخواستم! مثلا کد شخصی رو میخواستم✌️🤣🤣🤣خلاصه یه فکر مبتکرانه به سرم زد و چیزی که دوباره سرچ کردم این بود:۰۹۱۸ مربوط به کدوم شهره !؟ و چیزیکه گوگل آوورد دقیقا همونی بود که میخواستم، از بین کلی پیش شماره ، مالِ شهرِ مورد علاقه ام رو انتخاب کردم:))))اصفهان!و بعد شروع به یه سرچ جدید کردم: اعداد شانس امروز و چیزی که گوگل آوورد:اعداد شانس ماه های مختلف بود،عدد شانس ماه من 5و3 بود پس تصمیم گرفتم شماره ای بسازم که فقط 3و5 داخلش باشه !شروع کردم به ساختن شماره و شماره ای که ساختم اینطوری بود:0913355$$$3قبل اینکه شماره رو بگیرم باخودم آرزو کردم:خدایاااا چی میشه مزاحم نباشم! چی میشه کسی که بهش زنگ میزنم یه آدم باهوش فهمیده باشه و به حرفهام گوش بده!بالاخره تماس گرفتم!و مطمئن بودم که آرزوم برآورده میشه:)) و حسابی ذوق کرده بودم که چی میشه!بالاخره غریبه تلفن رو برداشت:الو ماندانا تویی!؟ سه ساعته که اینجا منتظرتم ! پس چرا نمیای !؟ واقعا نگرانم میکنی! چرا اینکارا رو میکنی هان!؟حسابی ترسیده بودم ولی روحیه ام رو حفظ کردم و ملایم گفتم:سلام آقا! وقت دارید کمی باهم حرف بزنیم!؟غریبه گفت:ببخشید شما!؟ادامه دادم:راستش رو بخواید من شما یا دوستتون ماندانا رو اصلا نمیشناسم!یعنی اصلا اصفهانی نیستم!من شماره تون رو شانسی ساختم و شانسی گرفتم! تا کمی باهاتون درد و دل کنم ممکنه!؟غریبه سکوت کرد!ادامه دادم:ببخشید انگار مزاحم شدم ، پس با اجازه تون قطع میکنم!غریبه بلند داد زد:نه! نه! صبر کن، لطفا صبر کن!من وقت دارم ،میتونی حرق بزنی !و در ضمن ببخشید،الان دیدم که رو شماره تون افتاده آذربایجان غربی!یکم خیالم راحت شد!این مثل یه معجزه است! باورم نمیشه که انقدر شانس آووردم !من حسابی از رفتار غریبه تعجب کرده بودم! خیلی برام غیر منتظره بودم! اصلا فکر نمیکردم انقدر خوب پیش بره!منتظر بقیه ماجرا در بخش بعدی باش! و حتما حتما مواضب خودت هم باش! دوستون دارم تا دیداری دیگر بدرود ❤️راستی اگر دوست داشتی خوشحال میشم نظرت رو بدونم...</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2024 12:07:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر غذا بودی نحوه ی سروت چطور بود!؟</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%AD%D9%88%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AA-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-lxmqacdhqzdj</link>
                <description>خوب خوب میخوام به چند تا سوال جواب بدین !اگر غذا بودین نحوه ی سروتون چطور بود!؟مواد اولیه تون چیا بودن !؟چجوری باید بپزنتون!؟چجوری قابل خوردن هستین !؟بهتره با چه نوع نوشیدنی هایی خورده بشید..خوب من برای جواب دادن به این سوال خیلی فکر کردم و یه نسخه ی مناسبی از این غذا رو توی ذهنم ساختم!برای ساختن من اول باید یه گیاه های خشک شده خاصی وجود داشته باشن !گیاه هایی که به غذا ها مزه میدن و این گیاه ها ترجیحا جزو ناسالم ترین گیاه های دنیا هستن...این گیاه های خشک شده رو باید توی آب سرد بزارین تا به مدت دوازده روز یا بیشتر آروم آروم نرم بشن !...بعد از این که گیاه ها نرم شدن حالا وقت گوشت شده ! گوشت خوشمزه ای که جزو ناسالام ترین گوشت های دنیاست 😂👌😁گوشت رو باید حسابی سرخ کنی خیلی قشنگ و بعد گیاه هارو بهش اضافه میکنیم...بعد از اینکه گوشت حسابی مزه دار شد و سرخ شد ! باید بزاریم تا کمی سرد بشه! البته نه خیلی سرد فقط کمی سرد ! تا قابل خوردن باشه ...همانطور که گفتم این غذا جزو ناسالم ترین غذا های جهان محسوب میشم ولی خیلی خوشمزه است خیلی ... بو و مزه اش عالیه !...😁فقط این غذا یه مشکلی داره! هیچکس نمیتونه این غذا رو بیشتر از دوبار بخوره ! اگر بخوان این غذا رو بیشتر از دوبار بخورن اونقدر استفراغ میکنن که از شدن استفراغ بمیرن..🫥بله!ولی خوب یه کسایی هم هستن که تونستن بیشتر از دوبار این غذا رو بخورن ...اول:دختر عمه ی بزرگم !دوم:عمه ی کوچیکم !سوم :یکی از دوست هام !آنتی بادی قوی تو وجودشون هست که بر این مکمل ناسالم غلبه میکنه!و جالبه برای کسایی که دوبار غذا رو بخورن یا آنتی بادی قوی داشته باشن ! هیچ ضرری وجود نداره...و یه چیز جالب تر اینکه این غذا ناسالم بودنش ویروسی نیست و همه میتونن مسالمت آمیز دورورش زندگی کنن!بهتره غذا بانوشیدنی های تلخ و گرم خورده بشه و با نوشیدنی های سرد حال بهم زن میشه ...راستش بالای غذا نوشته شده ناسالم! پ.ن:آدم برونگرایی هستم و همینطور صمیمی ، منظورم از کسایی که بیشتر از دوبار بخورن حالشون بهم میخوره شاید منظورم کسایی هست که میخوان باهام صمیمی بشن و نا ممکنه و یا شایدم کسایی که سعی میکنن درکم کنن! و خوب ادم های خیلی معدودی تو زندگیمن که واقعا من رو درکم کردن یه جورایی مزه مزه ام کردن !و همون سه نفری هستن که بالا گفتم و خوب به غیر از اونها واقعا کسی نبوده که بتونم بگم آره مزه مزه ام کرده و از من خوشش اومده!راستش دقیقا خودمم نفهمیدم منظورم از حرفهام چیه ولی در کل اگر غذا باشم قطعا همینی هستم  که گفتم...</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 19:50:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جشن بارانی...!</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/%D8%AC%D8%B4%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-bapkahhpt18f</link>
                <description>گویی تقدیر و زمان به هم گره خورده اند!همین که لیوان چایم را در دستانم گرفتم و گرمای وجودِ چای، به دستانم حس آرامش بخشید،باران شروع به باریدن کرد!باران می بارید و رعد و برق به قلبت رعشه می انداخت و پرنده ها با شوق می رقصیدند!گویی با آمدن باران جشنی را بر پا کرده بودند! جشنی که تمام پرنده های جسور در آن حضور داشتند!پرنده هایی که در وجودشان ، شوق پرواز کردن در زیر باران بر ترس مرگ زیر رعد و برق غلبه میکرد!گویی با تمام وجودشان میخواستند در بالاترین نقطه ی ممکن در آسمان پرواز کنند و آمدن باران را جشن بگیرند!پرنده های جسوری که بی مهابا در آسمان میرقصیدند!همین که نوشتن را آغاز کردم،فرجام جشن بارانی و بغض و گریه های ابر هم فرا رسید!حالا پرنده هایی را میدیدم که با تندترین سرعت ممکن به دنبال هم پرواز میکردند و میگفتند: خدایا! بزرگواری ات، چه خوش نامی است!همین که فریاد های پر شکوهشان آغاز شد!دوباره آسمان بغض کرد و ابر باریدن گرفت !منتظرم ببینم! دوباره آن جشن بارانی زیر بغض آسمان برپا میشود!؟منتظرم ببینم! دوباره آن پرنده های جسور یکجا جمع میشوند!؟منتظرم ببینم! تعدادشان افزوده یا کاسته میشود!؟منتظرم ببینم! جسارت چقدر فراگیر است؟منتظرم ببینم! آن جسارت چقدر فرا گیر است!آیا همان پرنده ها دوباره در جشن بارانی با همان شور قبلی شرکت میکنند!؟</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 14:46:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه ی حال و احوال دل من...</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%86-vhqoyjdwtfm1</link>
                <description>قصه ی حال و احوال دل من!قصه ی دخت بید مجنون است!آری!درختی که حال و احوالش مثل بید؛مجنون است...قصه ی حال و احوال دل من !قصه ی بیگانه ی فرسوده ی دیار غربت است !آری! بیگانه ای که حال و احوالش مانند فرسوده ای؛میان غربت است.قصه ی حال و احوال دل من!قصه ی چشمه ی خشک شده ی پر از اشک است!آری!چشمه ای که حال و احوالش مانند خشک شده ای؛پر از اشک است...قصه ی حال و احوال دل من!قصه ی گشنه ای میان کویر بی جان است !آری!گشنه ای که حال و احوالش مثل کویر؛بی جان است...قصه ی حال و احوال دل من!قصه ی پرنده بی بال و پر رها شده میان دشت و صحرا است!آری!پرنده ای بی بال و پر که حال و احوالش مثل رها شده ای؛میان دشت و صحرا است...قصه ی حال و احوال دل من !قصه مرگ ماهی پر شر  و شور میان آب دریا است !آری! مرگ ماهی که حال و احوالش بی جانی؛میان آب دریا است ...یه سوال میشه اسم ایناروشعر گذاشت!؟؟؟😂😂😂...شعری دیگر:آن سوی کویر...آن سوی کویر را هنوز ندیده ام...اما میگویند:پشت آن کوه ها پر از آب است...و منِ تشنه با بی جانی در سردی کویر گم شده ام...باد! همچو برگ پاییزی مچاله شده ای مرا این سو و آن سو میکند...به راستی؛کسی از کویر جان به در برده است!؟آن سوی کویر، چشمه ای هست!؟اگرم هست کجاست!؟به ذات که باشد ! پشت این دیار غربت ،نای پاهای من کجاست؟تا کجا!؟ تا کجا به دنبالت بیایم!؟مرا به دنبال خودت تا کجا میدوانی ام!؟نه آن سوی کویر را دیده ام!نه مکان چشمه ای را میدانم!و نه نشانی از تو... اما میروم.شاید جان به در بردم!</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 14:28:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط برای تو!</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-n5ew89ydfjab</link>
                <description>سلام! خیلی خوشحالم که الان میتونی این رو بخونی! میدونم میتونستم وقتی باهات حرف میزنم اینارو بهت بگم! اما واقعا دلم میخواست اینجا هم ازت تشکر کنم ...تو کسی بودی که پیشت بی مهابا خودم بودم،از واقعیت خودم نمیترسیدم، باهات همیشه راحت بودم!...مرسی که آدم دورویی نیستی !مرسی که هیچوقت بهم دروغ نگفتی!مرسی که همیشه با آغوش باز منتظر شنیدن حرف هام بودی!توی این دنیای کوچیک آغوش تو بزرگترین معجزه ی ممکن این سال های زندگیم بوده...آدم هایی مثلتو واقعا ارزش رفاقت و همدردی رو دارن!ببخشید اگر بعضی وقتا دلت رو رنجوندم ولی مرسی به خاطر اینکه همیشه مثل پاتریک کنار موندی ...برای بهترین دوست واقعی زندگیم R❤️🫂🥹</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Mon, 24 Jun 2024 16:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>1!این واقعیت:من‖آبمیوه‖لج بازی‖سیگار‖رفتگر‖</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/1%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA%D9%85%D9%86%E2%80%96%D8%A2%D8%A8%D9%85%DB%8C%D9%88%D9%87%E2%80%96%D9%84%D8%AC-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%E2%80%96%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1%E2%80%96%D8%B1%D9%81%D8%AA%DA%AF%D8%B1%E2%80%96-ewmcvaiq81sn</link>
                <description>شاید در نگاه اول بگید که این کلمات چه ربطی به هم دارن! باید بهتون بگم اینها کلمات اصلی این واقعیت هستن 😂حالا این واقعیت چیه؟!بله،داستان بخشی از زندگی من ! واقعا خوشحال میشم نظرتون رو راجب کاری که کردم بدونم ...🫥✌️خودم فکر میکنم باید اونکار رو انجام میدادم یعنی به نظر خودم خیلی هم کار بدی نبوده 😮‍💨😁ولی وقتی برای دختر عمه ی بزرگم که حکم خواهر بزرگم رو داره!تعریف کردم ،بیشتر به حماقت من پی برد 🤣البته نا گفته نماند :من دوست ندارم راجب خودم بد حرف بزنم ولی اگه بقیه هم بخوان برام اصلا اهمیتی نداره:))))این داستانی که میخوام براتون تعریف کنم عملا یه ماه قبل،از بین رفته تمام اثراتش و شروعش، نزدیک های اواخر آبان ۱۴۰۲ هستش ! تازه یه ماه از شروع مدرسه گذشته بود و روز به روز ترسمون از آمار و حسابان افزایش پیدا میکرد و همچنان باقیه🤣🤣 هیچی خواستم بگم مالِ اوایلِ دوم دبیرستان هست:)))))مثل همیشه ساعت 2:30 که زنگ مدرسه یِ پر غرورِ نمونه ی ما به صدا در اومد!همه مون با کسلی تمام از مدرسه بیرون زدیم ، مدرسه ای که فقط تصویری از افراد موفق بر دیوار میزنه،مدرسه ای که فقط قیافه داره دقیقا مثل غذاهایی که طعمشون افتضاحه ولی قیافه شون برق میزنه!پشتِ این افراد موفق یه روانِ مریض گمراهه ،حداقل توی دو سالی که من توش بودم با آدم هایی آشنا شدم که پشت نمرات عالی شون یک ذهنِ مریضِ پر از درد پنهونه!من و دوستم ریحانه همینطور که از پله های مدرسه پایین میومدیم ، راجب روزمرگی هامون حرف میزدیم !من:اول از همه چیز از اینجا مستقیم میرم سراغِ کافه ی بهزاد آقا! تا مثل همیشه یه آب انارِ سرد بخرم و بعدشم برم خونه ... تو همرام میای!؟ریحانه:نه خاطره! احتمالا امروز مامانم میاد دنبالم وایستا ببینیم اگه نیومد بریم !خلاصه که ما دم در مدرسه منتظرِ اومدنِ مامانِ ریحانه موندیم و مامانش اومد🫥✌️بلههههه !سلام و خدا حافظی کردم و به راهم ادامه دادمعرض کنم به حضورتون که دلم نیومد این رو از قلم بندازم: مدرسه دو خیابون اون طرف تر از خونه ی ماست !شانس:)))رفت و آمد واقعا آسونه!و کافه ی بهزاد آقا دو خیابون اونطرف تر از مدرسه است! کافه ی مردِچهل ساله ای که بعضی وقت ها خودشون و بعضی وقت ها همسرشون اونجارو اداره میکنه!وَخونه شون چسبیده به همون کافه ! به نمای کافه و خونه حسودیم میشه🤣😮‍💨👌به مغازه ی بهزاد آقا که رسیدم گفتم بیزحمت همون همیشگی ! یه پسر هم واسه مزه پرونی گفت:همون همیشگی ما چایِ نارنج هستش شاید مال شما هم چایِ سبز باشه!منم گفت:والا با این اوضاع اقتصادی همین چایِ سبز هم گرونه و بهش محل نزاشتم😂😂😂✌️من تا حالا هیچوقت سیگار نخریده بودم و قیمتش رو نمیدونستم ، خیلی دلم میخواستم بودنم قیمت سیگار چقدره که اگر آدم های سیگاری پس اندازش کنن میتونن بعد دوسال یه بنز بخرن!من:بهزاد آقا! قیمت سیگاراتون چنده؟بهزاد آقا اول با تعجب بهم نگاه کرد و بعد گفت: از سی تومن داریم تا دویست و شصت تومن ! من موندم چه خبره هر بچه ی نه ساله ای که پشت لبش کمی سبز شده این روزا یه سیگار دستشه ! انگار حلواست!اصن مامان باباهاشون میدونن چه بچه ای تحویلِ جامعه دادن!؟من هم کلی اعصابم خورد شد !خوب درسته سیگار بده ولی سیگاری ها هم آدمن خوب و اینکه به سیگار معتاد هستن چیزی از ارزششون کم نمیکنه...با کمی عصبانیت گفتم:ببخشید آماده شد!؟بهزاد آقا:بله آماده شد!من:لطفا کنارش یه پاکت سیگارِmarlboro هم بزارین !بهزاد آقا:میشه 250 تومن! من:چرا مگه چه خبره!؟بهزاد آقا: این پاکت سیگار صد و سی هزارتومنه و نوشیدنی تون هم میشه 120 هزار تومن!من که دیگه نمیتونستم غرورم رو زیر پا بزارم گفتم جهنم و ضرر بخر!صرف اینکه از خود سیگار عکس نداشتم ولی تقریبا همین بود:/خلاصه اینکه خریدم و توی راه به این فکر میکردم که میخوام با پاکت سیگار چیکار کنم !همینطور که داشتم آروم راه میرفتم و تقریبا به محله مون رسیده بودم با پیرمردِ رفتگری برخوردم که قیافه اش شبیه پدربزرگمه و توی تقریبا همسایگی ما زندگی میکنه! یه بار بهش گفته بودم میشه ازتون عکس بگیرم و به پدربزرگم نشون بدم؟!🤣🤣🤣خلاصه اینکه گفتم:سلام آقا! خسته نباشید ،ایشون هم مثل همیشه با صمیمیت گفتن:سلام مرسی ! شماهم خسته نباشید !پرسیدم:ببخشید شما سیگار میکشین!؟گفتن:حتی فکرشم نکن که یه رفتگر بتونه بدون سیگار زندگی کنه!گفتم:من یه پاکت سیگار خریدم که فکر نمیکنم ازش استفاده کنم،شما میخواین!؟بدون اینکه چیزی بپرسن گفتن:آره مسئله ای نیست ، اگر بازهم خریدی و نخواستی بیار بده به خودم🤣🫥خداحافظی کردم و رفتم سراغ خونه مون ! وارد خونه که شدم شوهر عمه ام اونجا بود !این بنده خدا هم هر وقت منو میبینه یاد قهوه میوفته انگار رو صورتم نوشتن قهوه🫥🫥هیچی با همون خستگی یه قهوه برای پدر و شوهر عمه ام درست کردم !کمی خوابیدم و وقتی که بیدار شدم مامانم گفت:عمه ات رو بردن بیمارستان! منم با تعجب گفتم:به خاطر فشارش نه!؟مادرم هم تأیید کردن!سه چهار ماهی بود که بی دلیل فشار عمه ام بالا پایین میشد و هیچ دکتری هم تشخیص نداده بود و هرکدوم یه چیزی میگفت!نذر کردم اگر بیماری عمه ام خوب بشه تا پنج ماه هرفته از اون سیگار های گرون برای اون پیرمرد رفتگر بخرم!در کمالِ ناباوری دقیقا یه روز بعدش یه دکتر با معرفت بیماری عمه ام رو تشخیص داد و گفت به خاطر وجود توده هایی داخل شکمشون ،فشارشون بالا و پایین میشه!و در کمال ناباوری یه هفته بعد عمه ام زیر تیغ جراحی رفت و جراحی موفقیت آمیز بود! تبریک! اصلا باور نمیکردم...و من هم طبق قولی که به خدا داده بودم تصمیم گرفتم به جای خریدن آب انار سیگار بخرم😮‍💨🥲🙁🙁🙁کسی نیست بگه بنده ی خدا این چه نذریه آخه !!!!!!خلاصه اینکه یه روز زمانی که همراه دوستم رفتیم سراغ کافه ی بهزاد آقا و آخرین ماهی بود که قرار بود سیگار بخرم! بهزاد آقا گفت:اگه یه دفعه دیگه سیگار بخری ،به بابات میگم!گفتم:مگه بابام رو میشناسی!؟گفت:آره رفیق جینگمه!حالا میخوای امتحان کنی ،امتحان کن! اصلا تو چجوری انقدر سیگار میکشی و مامان بابات نمیفهمن !منم بدون اینکه توضیحی بدم از مغازه بریون اومدم و گویا دوستم :ریحانه، در غیابم همه چیز رو برای بهزاد آقا توضیح داده بود!دفعه ی بعد که نذرم رو کاملا ادا کرده بودم😂رفتم بعد پنج ماه آب انار بخرم 🫥😂بهزاد آقا گفت:از این به بعد ، تو وهر مهمونی که داشته باشی ، میتونین رایگان هرچی که میخواین از کافه ی من بخرین!اولش کمی تعجب کردم ولی بهزاد آقا همونجا همه چیز رو بهم گفتن و به خاطر قضاوت عجولانه شون ازم عذرخواهی کردن و من بابت تعارفشون ازشون حسابی تشکر کردم و هرچقدر خواستم پول آب انار رو پرداخت کنم نزاشتن ✌️🤦🤷خلاصه اینکه دفعه ی بعد هم که رفتم پول نگرفتن و منم قسم خوردم دیگه به مغازه شون نرم ولی بازم رفتم ولی پولش رو پرداخت کردم😂😂😁خلاصه اینکه گفتم داستان باحالیه و باهاتون به اشتراک بزارم!😁و واقعا خوشحال میشم اگر نظرتون رو بدونم:)))))خلاصه اینکه به امید روز های بهتر برای من و شما!کتاب خوندن رو در حد خودمون رواج بدیم!و عاشق آدم ها باشیم و سعی کنیم خودمون و بقیه رو ببخشیم:)))) و در نهایت یک پند بزرگ : یک روز 1440 دقیقه وقت داریم؛)</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jun 2024 13:23:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4!این داستان: آرام و سپهر</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/4%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D9%BE%D9%87%D8%B1-wqurazzf06au</link>
                <description>سلام سلام سلام چه خبر! چطورین! احوالتون!دماغا چاغه؟!عاقا یکم که وقت گیر اووردم شروع کردم به نوشتن و دیدم حسابی قشنگ از آب در اومد ،این داستان رو که سه روز قبل نوشتم میخوام تقدیم حضورتون کنم↩smaile:)امروز که از امتحان تاریخ اومدم حسابی به خودم امیدوار شدم واقعا امتحانارو خوب دادم و فکر میکنم بقیه امتحانات رو هم بتونم خوب بدم 😮‍💨اون مشکلی که داشتم باز هم بلاتکلیف مونده ولی بیشتر از یه هفته دووم نیووردم و شروع کردم به نوشتن!چه کارا میخواستم نوشتن رو برای همیشه کنار بزارم!میدونستم نمیتونم! و نتونستم🫥👌توی همین پنج روز کم مونده سه چهار تا کتاب رو تموم کنم !واقعا بخشی از زندگی اونجور که میخواستم جلو رفت ↩smaile:)و در نهایت آرزو میکنم که زندگی به کام همتون باشه و حداقل بخشی از اون ،اونجوری که میخواید پیش بره :)آرام کنار سپهر نشست و شروع به غر زدن کرد !:مثل همیشه ! اما این دفعه متفاوت بود ،او میخواست تمام وجودش را پیش او فریاد بزند !شروع کرد به حرف زدن:سپهر ،داستان ! راجب داستان هایم میخواهم باتو حرف بزنم مثلا داستان هزار و یک شب!این داستان را که خواندم فهمیدم، انسان  ها چگونه با کتاب خواندن،احساساتی میشوند!تا قبل از آنکه خودم بخوانمش باورم نمیشد که میتوانم آنقدر از خودم شرم داشته باشم،فقط به خاطر کار هایی که زن های شهرباز و شهرزمان انجام داده بودند!و فهمیدم چقدر میتوان از افسانه ای ترسید ،بی آنکه احساسش کنی،وقتی که عفریته ها انسانی را تبدیل به حیوان میکنند و وقتی که هر شب به دستور شهرباز دختری جوان میمیرد !میتوانی بیاموزی!وقتی که شهرزاد با قصه گفتن زنده میماند و دلِ شهرباز را نرم میکند،وقتی که فهمیدم چقدر داستان ها میتوانند انسان را آرام کنند!+آرام؟ نمیخواهی کمی نفس بکشی!؟ چند لحظه صبر کن دختر ! زمان برای توست ! آن را از تو نمیدزدم...+سپهر! خودت خوب میدانی که دوست ندارم بپری وسط حرف هایم !حس بی ارزش بودن به من دست میدهد...+نه اصلا هم اینطور نیست، بگذار بحثمان را با دو فنجان چای ادامه دهم !+ممنون:))))))  آرام ادامه داد:داستان شهرزاد را از نیمه رها کردم و رفتم سراغ کتاب قهوه سرد آقای نویسنده!آن را هم که نگویم!«آرام کمی بغض کرد و ادامه داد»وقتی که آرمان را به تیمارستان بردند! انگار من را هم با او به تیمارستان بردند!لحظه ای حس کردم در زندگی ام با من همانگونه برخورد شده که با یک بیمار اکسیزوفرنی برخورد میکنند!کسی هرگز حرف هایم را باور نکرد!انگار که یک متوهم هستم!همیشه با من مثل یک متوهم برخورد شده! و من اکنون خودم را مثل یک دیوانه میبینم!مثل کسی که در بیمارستان روانی بستری شده!...«آرام شروع کرد به گریه کردن »+آرام؟ داری گریه میکنی؟ «سپهر دستی های آرام را گرفت و دگر چیزی نگفت! او میخواست آرام راحت باشد و بدون اینکه حس کند که قضاوت میشود حرف بزند! انگار حالا سپهر بیشتر آرام را درک میکرد»آرام ادامه داد:بین آدم هایی که مخالف اند!با هر آنچه که به من زندگی میبخشد!با هرآنچه که مرا به شوق می آورد! با آدم هایی زندگی میکنم که روانی تر از خودم هستند !تنها کسی که بهش باورد دارم ،هرگز مرا باور نکرده ،قبلا کمی بهتر بود،این روز ها او هم با من مثل یک متوهم برخورد میکند !مثل یک متوهم! مثل یک دیوانه...+تو با منی آرام؟ باور کن که اصلا اینطور نیست !«آرام بی آنکه چیزی بگوید ادامه داد»:نه ! نه! منظورم این نیست که دیوانه بودن بد است!منظورم این است وقتی که دیوانه نیستی و نمیخواهی دیوانه باشی نباید دیگران هم بخواهند تو را دیوانه فرض کنند!این روز ها واقعا دلم میخواهد، خودم را به دیوانه بودن بزنم و بگویم بله!دیوانه تر از آنچه هستم که تصور میکنند!همیشه متنفر بوده ام از آدم هایی که سعی میکردم عاشقشان باشم اما  فرصت نمیدهند! اما متنفرم میکنند!به درک که واقعا دوستم دارند!وقتی که نشانم نمیدهند،اندازه ی یک پر کاه هم برایم نمی ارزد!تاکی باید سعی کنم عشق ندیده شان را حس کنم هان؟با لباس هایی که برایم میخرند؟با سرزنش های گاه و بی گاهشان؟با رفتار های روانی طورشان!؟«سپهر محکم تر دست های آرام را فشرد و قطره ای اشک بر گونه اش جاری شد»آرام ادامه داد:حالا که فکر میکنم! به درک که هزار نویسنده و برنامه نویس و مهندس کامپیوتر در دنیا هست...حالا که فکر میکنم!به درک که پدرم هرگز به من افتخار نکرده...حالا که فکر میکنم!به درک که مثل یک متوهم روانی با من برخورد شده...حالا که فکر میکنم!به درک که مدرک دانشگاهی ام را نگرفتم و درس خواندن را هرگز دوست نداشته ام!اصلا چه کسی مشخص کرده که اینها معیار های موفقیت هستند؟ به درک که باورم ندارند !دلم میگیرد! واقعا دلم میگیرد! از این همه بی رحمی دلم میگیرد، میگویند شکر گزار باش! خوب من هم نمیخواهم ناسپاس باشم اما چگونه!؟اصلا میخواهم آنطور که میخواهم زندگی کنم! ببینم میخواهید با من چه کار کنید! بیشتر از این میخواهند مرا خورد کنند؟!من حتی از خاکستر هم ریزترم پس خودم را به دست باد میسپارم تا من را با خودش ببرد به درک!+آرام!آرامِ عزیزم ، انقدر خودت را آزار نده ! من تو را مثل یک متوهم نمیبینم، بلکه تورا مثل دختری میبینم که با کلماتش شده مرهم زخم های من!اگر تو نبودی به کجا پناه میبردم!؟ از طاقچه ی کنار دستش دفتری را بیرون آورد!این همان دفتری است که میگویی بیشتر از تو آن را دوست دارم ! اما سطر به سطر آن راجب خودت است !بیخیال انسان هایی که ارزش تو را نمیدانند! به کسانی فکر کنم که واقعا تو را باور کرده اند!... مثلا خود خدا !+بله! حداکثر خداروشکر که خودش هست!حداقل گقته که هستم!اگر او نبود چطور میتوانستم اینها را تحمل کنم!خوشحال میشم نظرتون رو بدونم ! و باز هم سلام 😂😂😂</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 18:05:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این داستان:سلام؛ من دامبیا هستم.⑤</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-um4plxy93wkp</link>
                <description>ژانت گفت:من یه پیشنهاد دارم !میخوای به مامانم زنگ بزنم و این سوال رو ازش بپرسم!؟ من هم گفتم:به نظرت مامانت جوابشو بدونه!؟ گفت:نمیدونم! ولی حداقل تجربه هاش از تجربه های من بیشتره؛شاید یه چیزایی بودنه!گفتم:میشه ازش هر دو سوالم رو بپرسی؟!گفت :آره حتما!گفتم:من هم میتونم صدای مامانت رو بشنوم؟گفت:باشه میزارم روی بلند گو،فقط یه شرط داره!اگه بد حرف زد باید نشنوی ... من هم از سر عادت گفتم:چشم!شروع کرد:+سلام مامان _سلام!ژانت چی شده این وقت روز یادی از من کردی! +مامان یه سوال داشتم ؛تو میدونی بهترین حس دنیا چیه؟ _آره! عشقه + عشق!؟ ــــ+خوب حالا بگو  بدترین حس دنیا چیه! ـــ ژانت! شوخیه گرفته؟ این سوالا چیه که میپرسی!؟ +خواهش میکنم جوابم بده! مادرش گفت:بازهم جواب عشقه! جواب هر دو سوالت یه  کلمه است ولی مفهوم بین هردو ،چیزی بین زمین تا آسمان است! +باشه،خدا حافظ بهت زنگ میزنم!گفت:خوب جواب مامانم رو که شنیدی! گفتم:چه جوری یه چیز میتونه هم بهترین باشه و هم بدترین...گفت:همه مون انسانیم و خالق مون یکیه و از گل آفریده شدیم اما چه جوری بعضیامون خیلی خوبیم و بعضیامون خیلی بد!؟عشق هم به همین دلیل اینجوریه !چون از آدمهای متفاوت نشأت میگیره،بی خیال دوست من! فکر نکنم بهترین حس دنیا عشق باشه...یهو صدای رعد و برق اومد و باد تند تر وزید و برگای بیشتری رقصیدن گرفتن و پرنده های بیشتری تو آسمون پرواز کردن و بارون قطره قطره روی صورتم نشست!برای اولین بار بود که همچین حس خوبی رو داشتم!یهو به خودم اومدم و به ژانت نگاه کردم ؛بارون موهای صاف زیباشو حسابی خیس کرده بود! و به چهره اش ژست خاصی داده بود ، از صورت ژانت گرفتم و عین روانی ها بهش خیره شدم و اون هم حسابی تعجب کرده بود!!گفتم:ژانت، ژانت قشنگم! ترکیب بارون با موهات وصورتت چقدر قشنگه... مثل همیشه شروع به خندیدن کرد!پرسیدم:وقتی بارون میاد ! آدما چیکار میکنن؟!اونم گفت:میخوای بهت نشون بدم ؟گفتم : حتما!گفت :پس پاشو دنبالم بدوگفتم: چی؟!گفت:به نظر من آدما زیر بارون فقط باید بدو ان! اون زیر بارون شروع کرد به دویدن و من هم همراهش میدویدم !اون بی دلیل میخندید و من هم همراهش میخندیدم !اونقدر دویدیم که از پا افتادیم و یه گوشه خیابون نشستیم!هرلحظه بارون تندتر از قبل میومد،از ژانت پرسیدم:به نظرت این میتونه بهترین حس دنیا باشه؟!ژانت شروع کرد به گریه کردن... گفتم:چته ، چرا پس از این همه خوشحالی داری گریه میکنی!؟با بغض گفت: پس از چندین سال اولین باریه که انقدر از ته دلم خوشحالم دست هام رو گرفت و ادامه داد :من ممنونم ازت !واقعا ممنونم...اون هنوز حتی اسمم نمیدونست! بدون اینکه چیزی بپرسه  گفتم:من دامبیا هستم!گفت:چه اسم عجیبی ! اولین باره که میشنوم!این دفعه من شروع کردم به گریه کردن ! باورم نمیشد من تا به حال هرگز گریه نکرده بودم؛گفتم:ژانت فکر کنم مسئولیتم رو درست انجام دادم،حالا وقتش رسیده که برم!ژانت پرسید:مگه تو جواب سوالت رو پیدا کردی؟!گفتم:آره !جوابش رو پیدا کردم،گفت:خوب جوابش چیه؟!گفتم:میدونی مسئله چیه ژانت؟مسئله اینه که آدما زیادی چشماشون رو رو همه چی بستن ! اونا زیادی همه چیز رو عادی میبینن! اونا خیلی ناسپاسن!جواب من:انسان بودنه!جوابش انسان بودنه ژانت!کافیه تو انسان باشی اونموقع میتونی بهترین حس های دنیا رو تجربه کنی...،کافیه بفهمی که انسانی که حتی نفس کشیدن هم برات معجزه باشه!خداوند از قبل این هدیه رو به شماها داده، میدونستی که خیلی از موجودات هرگز نتونستن،احساساتی که انسان ها هر لحظه عادی از کنارش میگذرن رو تو کل زندگیشون تجربه کنن!؟انسان بودن خودش پر از احساسه ژانت،انسان بودن بزرگترین حس دنیاست!و همچنین ارزشمندترین چیزی که خالق به انسان ها هدیه داده انسان بودنه!: ما راه را بهداون نشان داده ایم  چه سپاسگزار باشد و خواه بسیار ناسپاس!ادامه دادم:ژانت خوشگلم ،حالا منظور مادرت رو فهمیدم!من عاشقت شدم ولی باید بدونی عاشق ها هرگز به هم نمیرسن!...میدونی چرا؟چون عشق های واقعی باید در قلبت جاودانه بمونن...ژانت با بغض گفت:حالا دیگه من منظورت رو نمیفهمم!چرا ما قرار نیست بهم برسیم؟راستشو بخوای من هم توی همین مدت کم خیلی بهت وابسته شدم!من قول داده بودم که رازم رو تحت هیچ شرایطی فاش نکنم و همین کار  رو هم کردم !:خالق عهد شکنان را دوست ندارد!پس به چشم های زیبای معشوقم زل زدم وگفتم:ژانت خوشگلم اگر این آخرین لحظه ی دیدارمون باشه! تو میخوای چی بهم بگی؟!گفت:میخوام محکم بغلت کنم تا عطرت برای همیشه روی تنم بمونه،تا همیشه پیشم باشه ، میشه لطفا عطرت رو بهم بدی!؟ندایی آمد:عطر نزد شما یافت خواهد شد! دستم رو توی جیبم کردم و همون عطری که فکر کنم از قبل روی پیراهنم زده شده بود رو  ... دادمش به ژنت و او محکم مرا در آغوش گرفت و ضربان قلبش را حس کردم ، و ناگهان در آوغوش او جان دادم!حقیقتا من ترجیح میدم که داستانم همینجا تموم شه و دوست دارم داستان هام همیشه طوری باشن که آخراش نا معلوم باشن! پس رسیدیم به پایان این داستان جالب! ولی برای کسایی که تحت هیچ شرایطی دوست ندارن پاین داستان بد باشه! داستان رو با پایان خوبی نوشتم و اون رو براتون میزارم ولی امیدوارم که با خود من هم عقیده باشین و اگر به این پایان بد  بسنده میکنید ، پاین خوب رو رها کنید ولی اگه راه نداره ادامه اش هم بدنیست:)از اونجای که این آخرین پستی هست که قرار  میدم بزارین کمی غر بزنم!راستش دیشب رو اصلا نخوابیدم چون خوابم نمیبرد و تحت هرشرایطی باید برای امتحان نهایی دوباره کتاب رو مرور میکردم!خلاصه اینکه تا پنج صبح بیدار موندم و تا شش خوابیدم وشش و نیم هم توی حوزه بودم!«امتحان زبان!» بیست و دو سوال ِچهل نمره ای که 67 تا سوال داشت:///// و برای همه اینا به اضافه ی لسنینگ 100 دقیقه وقت داده بودن! فکر کنید..🤯🤯🤯خلاصه اینکه انتهای صد دقیقه رسید و من هم سوال آخرم رو با عجله نوشتم و مراقب هم مثل یه ادم رو مخ مدام ساعت تموم  شدن امتحان رو اعلام میکرد!حسابی اعصابم خورد شد ورقه هام رو تحویل دادم و باهاشون دعوا کردم😶‍🌫️آخه این چه وضعیه هان؟! مگه نباید نهایاتا ورقه ها هفت و نیم به دست مون برسن ! چرا  هشت میرسن! اصلا چرا واسه ی امتحان به این سختی 100 دقیقه وقت دادن هان!؟ 200 دقیقه هم براش کمه! اگه الان به خاطر استرس اشتباه نوشته باشیم ،حقمون ضایع نمیشه ! ؟توی تمام لحظات هر لحظه میخواستم پاشم ورقه هارو بکوبم تو سرشون و به درک که مشروط میشدم 🫥ولی هر لحظه به وجود شیطانیم غلبه کردم و گفتم وایستا دختر! اینا که چیزی نیست تو سطح های بالاتر از اینا رو مثل آب خوردن حل کردی.. اینا کن چیزی نیستن!بعدشم اگه نمره ام پایین 16 میشد قطعا از مدرسه اخراج میشدم! «مدرسه ی نمونه»پس هرجور شده نشستم و گفتم نهایاتا یه نمره از ریدینگ از دستت میره و تا لحظه آخر عین روانی ها داشتم خود خوری میکردم و با چشم هام اون مراقب هارو میخوردم !خلاصه اینکه به خونه اومدم و با آب یخ دوش گرفتم و شروع کردم به نوشتن آخرین پستم توی ویرگول !دیروز ساعت چهار و نیم صبح که حسابی از درس کلافه شدم شروع  کردم به خوندن ِکتاب قهوه ی سرد ِ آقای نویسنده! پس از مدت ها😂😮‍💨یه تیکه اش امیدوارم که حسابی لذت ببرین:)))))خوشحال میشم نظرتون رو بدونم:))در پناه پروردگاری مهربان...</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 12:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3!این داستان:سلام؛من دامبیا هستم.④</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/3%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-arluux9y4owz</link>
                <description>ناگهان او را دیدم،خواستم صدایش بزنم:ژانت!اما جلوی زبانم را گرفتم و هوشیارانه عمل کردم ؛رفتم جلو ولی قدرت تکلم را نداشتمو هنوز نمیخواستم خودم را به او معرفی کنم،او میان دوست هایش بودو با همان لبخند ملیح همیشگی دل ربایی میکرد!بالاخره به طرف آنها رفتم؛ناگهان ژانت به چشمانم خیره شد ، از چشمانش نور میتابید با نرمی گفتم:تو چقدر چشم های خوش گلی داری...گفت:شروع زیبایی بود جناب!و بلند خندید...گفتم منظورتونو نفهمیدم!گفت:بیا یه کاری کنیم و پسری که اونطرف تر بود رو صدا کرد و گفت :هی جورجی صبح با کدوم دختر داشتی میخندیدی! اونم گفت:من صبح با ده بیست تا دختر خندیدم منظورت کدومشونه؟!و همه بلند خندیدند!فکر کنم حالا منظور ژانت رو فهمیده بودم، همونطور که اونها داشتن میخندیدن من هم با حس میهم و عجیبی بهشون نگاه میکردم!محکم از دست ژانت گرفتم و اون رو از جمع اونها بیرون آوردم و تا تونستم محکم دویدم، ژانت هم همراهم میدوید ...یهو به زور من رو یه جا نگه داشت و گفت:هی آقا این چه کاریه که داری میکنی؟گفتم:ژانت،خوب به حرف هام گوش بده؛من باید روی یه چیزی تحقیق کنم و تو باید کمکم کنی...پرسید:تو اسم من رو از کجا میدونی؟حسابی قاطی کردم و بعدش کفنم:دوست هات با همین اسم صدات میزدن!اولش کمی عجیب بهم نگاه کرد بعد گفت:هزار بار بهشون گفتم ،بلند اسممو صدا نزنین و پرسید:خوب چرا من باید بهت کمک کنم؟گفتم:چون چشم های خوشگلی داری ...خیلی عجیب خندید و بعدش دست من رو گرفت و همراه خودش برد به طرف یه پارک که توش پر درخت بودن! اونجا وسط سبزه ها نشست وبهم گفت:بشین ! و من هم کنارش نشستم ..بعدش گفت:خوب بگوببینم چی میخوای بگی!گفتم:من دارم روی بهترین و بد ترین حسی که تو دنیا هست تحقیق میکنم و ازت میخوام که کمکم کنی!ژانت گفت:هی داداش! سراغ آدم اشتباهی اومدی!هروقت که پیداش کردی به منم خبر بده!بیا اینم شماره ام ..من رفتم...گفتم:نه لطفا وایستا نرو ؛باهم پیداش میکنیم!ژانت نفس عمیقی کشید و گفت:باشه! کمی میشینم ولی بعدش میرم...یهو باد اومد!من برای اولین بار میتونستم باد رو روی صورتم حس کنم ،حسی که قبلا حتی راجبش هم نشنیده بودم!بلند داد زدم! هی ژانت دیدی؟!باد اومد و بعدش انگار برگای درختا رقصیدن....باد!!! من باد رو حس کردم...ژانت خیلی عجیب نگام کرد و گفت:توی دیوونه داری منو میترسونی ،خوب بادِ دیگه!پرسیدم:به نظرت این میتونه بهترین حس دنیا باشه!؟گفت:نمیدونم تا حالا بهش فکر نکردم!یهو به آسمون نگاه کردم و دیدم دوتا پرنده باهم از رو درخت میپرن و شروع به پرواز میکنن!برای اولین بار بود که میتونستم یه همچین حسی رو تجربه کنم بازهم با شوق و چهره ی عجیبی که به خودم گرفته بودم گفتم:هی ژانت! اون دو تا پرنده رو دیدی چه جوری پرواز میکنن؟گفت:آره دیدم،خوب که چی!؟گفتم:به نظرت این میتونه بهترین حس دنیا باشه؟کمی فکر کرد و گفت:نمیدونم تا حالا بهش فکر نکردم!یهو یه قطره ی شبنم از رو درخت پایین اومد و افتاد روی بال یه پروانه و من و ژانت این دفعه هردومون باهم با تعجب بهش نگاه کردیم،این دفعه ژانت پرسید:دیدی!؟ به نظرت این میتونه بهترین حس دنیا باشه!؟برای چند دقیقه هردومون سکوت کردیم و به آسمون نگاه کردیم...امیدوارم تا اینجای داستان ازش لذت برده باشی:)مواضب خودتون باشین!در پناه پروردگاری مهربان...</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jun 2024 10:07:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمپینِ بی بهانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/%DA%A9%D9%85%D9%BE%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-seud9xqjtqjg</link>
                <description>راستش بخواید اول میخوام با یه جمله از جناب شکوری شروع کنم:هرکس چرایی زندگی را یافته باشد ، با هر چگونگی خواهد ساخت...ما همیشه بهترین بهونه ها و بدترین بهونه ها رو داریم، فرقی نداره شرایطمون چقدر افتضاح یا چقدر عالیه ما با بهونه هامون میتونیم تغییرش بدیم ؛ فقط به خودمون بستگی داره که از چه بهونه هایی استفاده کنیم.بیاید قبول کنیم هیچکسی هیچوقت نمیاد مثل فرشته ی نجات توی داستان من یا کارتون سیندرلا یا پری دریایی دستمون رو بگیره بلکه برعکس همه مون مثل آلیس هستیم در سرزمین عجایب یا مثل شازده ی داستان های دوسنت اگزوپری که غریبیم .الان که دارم این رو مینویسم ممکنه بعضیاتون بگید که نفسش داره از جای گرم بلند میشه🫥نه جناب !من در بدترین شرایط زندگیم دارم این رو مینویسم !راستش تنها تجربه ای که از تموم بدبختی هام کسب کردم اینه که بزارم اتفاقایی که دست من نیستن ؛دست نخورده باقی بمونن!و بسپارمشون به خدا و اونایی که دست من هستن رو تا حدود زیادی تغییر بدم!راستش من دارم سعی میکنم به موهبت های منزوی بودن پی ببرم و این ممکنه که یه نامه ی خداحافظی برای دوستا ی ویرگولیم باشه البته داخل پرانتز بهتون بگم که :پس از تموم کردن آخرین داستانم دیگه چیزی رو منتشر نمیکنم و یه انتشارات درست کردم که همه ی پست هایی رو که یه جورایی حرف دلم رو میزنن بزارم توش! هروقت خواستین راجب هرچیزی باهام حرف بزنید من اینجام و در حد خودم حامی تونم!و خوب میدونید چیه؟ حس میکنم باید یکمی به خودم بیام قبل اینکه زندگیم خراب بشه و باید دست بجنبونم و اولین هدفم خوندن کتاب هایی هست که تموم این مدت میخواستم بخونم و نخوندمشون:////وبعدشم درسایی که بعد از امتحانات نهاییم باید بخونمشون ! و سعیم این هست که تا حد ممکن دور بشم از فضای مجازی که حسابی درگیرش شدم این روزا ...اگر مایل باشید لیست کتاب هایی که عاشقشون هستم رو براتون لیست میکنم اگر شما هم خواستید لیست کنید به مجموعه لیست ها اضافه میکنم 😂خوب شروع کنیم :① هزار و یک شب که شش جلد داره و نوشته ی جنابعبداللطیف طوسجی هست اگر اشتباه نکنم② بیشعوری خاویار کرمنت③ شهر های هوشنگ ابتهاج واحمد شاملو و فریدون مشیری و فروغ فرخزاد و مولوی و حافظ و بوستان و گلستان و خلاصه هر آنچه شعر در نظر دارید 🫥میدونم سخته ولی دیر و زود داره سوخت نسوز نداره واقعا تنها هدفم تو زندگی خوندن کتابه!④قهوه ی سرد روزبه معین ⑤عاشق آدم عوضی نشو جان ون ایپ !⑥هنر همیشه بر حق بودن شپنهاور⑦همیشه شوهر و شب روشن داستایفسکی⑧تاریخ ایرا باستان حسن پیرنیا⑨تسلی بخشی های فلسفه آلندوباتن و فکر کنم تا اینجا خوبه! ممنونم از حضور گرمتون!طاقچه ای که بالاخره دیگه باید برم سراغش!</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 18:52:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>3!این داستان:سلام من دامبیا هستم.③</title>
                <link>https://virgool.io/@khaterehhadipour/3%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-a7dpwx3zi2vr</link>
                <description>توی تولد 18 سالگیش که همه ی دوست هاش بودن و پدر و مادر و مادربزرگ برای خداحافظی از اون و راهی کردنش به دانشگاه حضور داشتن از ژانت خواستن یه آرزویی بکنه!اولین بار بود که ژانت توی قلبش داشت با خدا حرف میزد،صدایی که تو قلب ژانت بود ،بلند دورمون پیچیده بود!اون توی قلبش اینجوری با خدا حرف میزد:خدایا راستشو بخوای من خیلی درست و حسابی نمیشناسمت ولی امروز ازت یه خواهشی دارم:راستش من توی زندگیم دنبال هدف خاصی نیستم و فقط یه چیزی رو ازت میخوام:کاری کن توی این مدت زندگی ای که دارم یه روز بهترین حسی که ممکنه رو تجربه کنم و بعدش من رو بکش...🥹راستی! شنیدم آدما وقتی میمیرن ، دوباره برمیگردن پیش خودت!پس بهتره بگم من رو ببر پیش خودت😮‍💨و ناگهان اشکی از چشمان زیبای ژانت چکید و ماهم همراه ژانت گریه کردیم...!راستش اون لحظه من فقط یه خواسته داشتم که ژانت معصوم خودم رو به هدفش برسونم!مهم نبود چه اتفاقی میوفته ولی من،خودم رو از مادر ژانت بهش نزدیکتر میدونم و با خودم گفتم هرکاری که لازم باشه برای رسوندن ژانت به هدفش میکنم،حتی اگر جونم رو از دست بدم!...بعد از مدت ها دوباره به طرف آسمان ها عروج کردم ، شروع کردم به گفتن:پروردگار من میدانم در جایگاهی نیستم که از تو بخواهم و مطمئن نیستم که شما این رفتارم را دوست خواهید داشت یا نه اما برای من ضروری است که تمام تلاشم را بکنم ! من میخواهم ژانت را به تنها هدفش برسانم...ندا آمد:ما به تو اجازه خواهیم دادگفتم:ای پروردگار من ؛راهش را به من بیاموز !فرمودند:ما تو را در قالب انسانی بر روی زمین خواهیم فرستادتا زیباترین و مهم ترین احساسی که انسانی میتواند کسب کند را به دست بیاوری و سپس به تو اجازه میدهیم تا آن را به ژانت هدیه دهی !هزاران بار به سوی پروردگارم سجده کردم و تشکر کردم...دوباره ندا آمد:اما کار تو عاقبتی دارد!گفتم:هر چه که باشد تسلیم خواهم شد...فرمودند:اگر آن را به ژانت هدیه بدهی جانت را از دست خواهی داد و دگر مسئولیتی بر عهده ی تو نخواهد بود! ولی اگر آن حس را به ژانت هدیه ندهی ،تو را به مقام پیشینه باز خواهیم گرداند!گفتم:پروردگارا جانم قربان یک لبخند آن بچه ی معصوم؛من آن احساس را به او هدیه خواهم داد!فرمودند:تو از هم اکنون میتوانی کارت را آغاز کنی و در قالب پسری زیبا با موهای بور و چشمان قهوه ای به همان کشوری فرستاده شدم که 18 سال پیش ژانت را در آنجا دیده بودم!عکسی که به زور یافت شد!برای آمدنم به زمین قانونی گذاشته شده بود :فقط از یک نفر میتوانی کمک بگیری و به هیچکسی نمیتوانی رازت را بگویی...و من هم تصمیم گرفتم برم سراغ خود ژانت «براتون خیلی عجیبه نه؟ رفته سراغ کسی که خودش هیچی راجب اون حس نمیدونه! و صبر کنید اون حس عشق نیست🫥»روبه روی در دانشگاه منتظر موندم تا ژانت بیاد و ببینمش ،کلی آدم از دانشگاه بیرون اومدن و من هنوز منتظر ژانت بودم !خوب امیدوارم تا اینجا حسابی از داستان لذت برده باشین...خوشحال میشم اگر نظرتون رو بدونم:)در پناه پروردگاری مهربان...</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 10:56:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستم به خاکستر آلوده شد...</title>
                <link>https://virgool.io/ghomarbazanezendegi/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF-snezwamtyzm3</link>
                <description>شروع کردم به نوشتن ، به نوشتن تمام اتفاقاتی که ممکن است پاسخِ پرسشِ چرا حالت خوب نیست؟ باشد !از اتفاقاتی دور که حتی فکر هم نمیکردم هنوز هم در خاطرم هستند!نوشتم نوشتم نوشتم ! صفحه ی اول ... صفحه ی دوم... صفحه ی سوم... صفحه ی چهارم... صفحه ی پنجم ..نوشته ها را گوشه ای روی طاقچه گذاشتم و یک لیوان چای برای خودم ریختم ! همان چایی که مادرم ده دقیقه قبل دم کرده بود و هنوز خودش به آن لب نزده بود:)+ مامااان! چای میخوری؟! -نه بزار بمونه بعد نهار !رفتم نوشته هایم را برداشتم ، شروع کردم به خواندن ، بار اول !بار دوم ! بار سوم !برای هر داستانی که از زندگی دختری هفده ساله تراوش میشد نامی انتخاب کردم ! :داستان کودکی ،داستان رفتار ها،داستان حماقت ها، داستان چیز های بی ارزش ولی اورژانسی ،داستان اورژانسی های پیگیری نشده ،داستان اظطراری وَ .وَ . وَ .اگر میخواهید افکارتان شما را نابود نکند آنها را بنویسید تا کنترلشان کنید قائده ی مهم زندگی من!انگار حالا حسابی فهمیده بودم ،دلیلِ:ترس هایم را ، عقده هایم را ، نگرانی هایم را و به همه ی آنها برچسبِ چرت و پرت های ِ بی ارزشی که مرا از خودم نا امید میکنند زدم !شروع کردم به آتش زدن ورقه ها و آنها جلوی چشمانم خاکستر شدند و لیاقتشان هم ،همانقدر بود !شروع کردم چایم را آرام آرام نوشیدم و برای ششمین بار فیلم تارا را از سر گرفتم و با همان شوق همیشگی نگاهش کردم +پدرم :بوی اتیش میاد !-مامانم:آره دخترت روشن کرده ..+پدرم:میدونم ،میگم چرا !🫥-مامانم:کاغذ میسوزونه ...کاغذ ها خاکستر شدند ،خاکستر هایشان را برداشتم و آنها را حسابی با دستم پودر کردم و با باد رهایشان کردم !ارزشِ افکارِ به درد نخوری که تو را آزار میدهند همین است !باید عین جانی ها آنها را بگیری و خفه شان کنی تا بمیرند و به درک که به سوگشان مینشینی !...هم اکنون! عکس خانه ی نقلی روبه روی خانه مان که پیرمرد و پیرزن 80 ساله ای در آن زندگی میکنند!عاشق این خونه هستم!شاید چون هیچ پرده ای جلوی پنجره هاش نیست😂اگر شما هم خواستید دستتان را به خاکستر آلوده کنید!تجربه تان را با من به اشتراک بگذارید:)</description>
                <category>mordab e pir</category>
                <author>mordab e pir</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2024 13:49:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>