<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خرده متن</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@khordeh_matn</link>
        <description>جایی برای اشتراک خرده داستان های روزانه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 08:15:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/678035/avatar/p6ASXO.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خرده متن</title>
            <link>https://virgool.io/@khordeh_matn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گلدون</title>
                <link>https://virgool.io/@khordeh_matn/%DA%AF%D9%84%D8%AF%D9%88%D9%86-wbpz5saldtjk</link>
                <description>خواب دیدم از یکی از بالکنای ساختمون روبه‌روی خونه‌مون یه چیزی ‌آویزونه. اول خیال کردم گلدونه که از سقف آویز کردن اما وقتی خوب خیره شدم یه پسر جوون دیدم که با طناب از گردن معلق مونده بود. بدنش تو هوای باز آروم تاب می‌خورد و کله‌ی کج شده‌ش نزدیک بود که از حلقه‌ی طناب در بره.هنوز به خودم نیومده بودم که پنجر‌ی بالکن خونه کناری باز شد. یه مرد با طناب و چهار پایه اومد بیرون. هنوز طناب رو دور گردنش ننداخته بود که چند نفر دیگه با طناب و‌ چهارپایه از   بالکن خونه‌شون بیرون اومدن. بعضی‌هاشون مشغول گره زدن طناب بودن و چند نفری هم چهارپایه رو از زیر خودشون کشیده بودن که  پنجره‌ خونه‌های دیگه یکی یکی باز شد...یک ساعت بعد، منظره‌ی روبه‌روی خونه‌مون این بود: یه عالمه پنجره‌ی باز با یه عالمه گلدون آویز.</description>
                <category>خرده متن</category>
                <author>خرده متن</author>
                <pubDate>Wed, 03 Mar 2021 11:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرشام</title>
                <link>https://virgool.io/@khordeh_matn/%D8%A2%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%85-xqcdkqgwkyje</link>
                <description>اسمش آرشام است. سنش را که سوال کنی با دست می‌شمارد:« چار... پن... شیش سال و نیم!» موهای طلایی رنگش را مدل بوکسوری زده و مژه‌های بلندش روی گونه‌های کوچکش سایه انداخته. کارت را می‌دهد خودت بکشی اما قیمت را خودش می‌زند؛  غلط هم نمی‌زند. حواسش هم هست که جنس را حتمی دستت داده باشد. خواهر دوساله‌اش آن‌طرف‌تر از هیکل مادر آویزان شده. مادر با سینه‌های بادکرده و دکمه‌های نیمه باز که بعد از شیر دادن رها شده، روی یکی از صندلی‌ها که علامت فاصله اجتماعی دارد نشسته. پسرک کارت‌خوان را می‌آورد جلو تا رمز را وارد کنی؛ رسید که بیرون آمد تازه کارت را ازت می‌گیرد؛ زیر رسید می‌گذارد؛ رسید را می‌کشد و دوباره می‌دهد دستت؛ انگار که قانونش این‌طوری‌باشد! رسید و کارت را می‌گیری؛ آدامس را توی کیفت می‌گذاری. زن با بچه‌ی بغل بلند می‌شود و بساطش را دست می‌گیرد. پسرک پشتس راه می‌افتد. در واگن که باز می‌شود برایت دست تکان می‌دهد‌ و بعد جست می‌زند بیرون.#مرضیhttp://t.me/khordeh_matn</description>
                <category>خرده متن</category>
                <author>خرده متن</author>
                <pubDate>Tue, 02 Mar 2021 11:31:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوار کاست</title>
                <link>https://virgool.io/@khordeh_matn/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oqbpsmngwotg</link>
                <description>کمِ کم پونزده سال پیش بود. داداش بزرگه‌م رضا  آخرهفته‌ها که از سرکار برمی‌گشت یه‌بطری الکل صنعتی و یه کف دست پنبه برمی‌داشت می‌رفت سراغ ضبط آخرین سیستمش. ضبطشو با پول خودش خریده بود؛ سه تا سی‌دی می‌خورد و مثلش تو فامیل نبود. اول از همه شیشه‌های زیرتلوزیونی رو چک می‌کرد که مبادا جای انگشت من یا مجید روش مونده باشه؛ بعد کلید رو، که فقط خودش داشت، می‌نداخت و در زیرتلوزیونی رو با احتیاط باز می‌کرد. دستی به سر ضبطش می‌کشید و از گرم نبودن سیستمش که مطمئن می‌شد، با حوصله و سر صبر درزای ضبط رو با الکل و‌ پنبه تمیز می‌کرد. وقتی ضبط حسابی برق می‌افتاد؛ اون‌وقت می‌رفت سراغ قفسه‌ی نوار کاستای که همیشه دور از دست، بالای یخچال می‌ذاشت؛ کاستا رو یکی‌یکی ورانداز می‌کرد و اگه لازم بود نوارشونو با مداد جا می‌نداخت و ‌آخرسر از بین البوما چند تا «اندی شاد» سوا می‌کرد که شب وقتی همه خواب رفتن با هدفون آخرین مدلش جلوی ضبط درازکش بکشه و تا صبح آهنگ گوش بده. حالا ضبط رضا مدت‌هاست گوشه پذیرایی خونه خاک می‌خوره؛ پسر سه‌ ساله‌ش که دسته‌ی سی‌دی رو شکوند دیگه نه ازش کار کشیدیم نه حوصله‌ کردیم تعمیرش کنیم. حالا رد انگشتای پسرک رو از شیشه‌ی زیرتلوزیونی پاک می‌کنیم. جای قفسه کاستا هم رو یخچال گلدون گذاشتیم. ولی هنوزم  وقتی بوی الکل صنعتی میاد زیر دماغم، آهنگای اندی تو سرم می‌پیچه.#مرضی@t.me/khordeh_matn</description>
                <category>خرده متن</category>
                <author>خرده متن</author>
                <pubDate>Mon, 01 Mar 2021 13:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافر</title>
                <link>https://virgool.io/@khordeh_matn/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-mpycjhtzkih9</link>
                <description>مسافر کنار دستی، که زنی فربه است، به پهلویم تنه می‌زند؛ که یعنی می‌خواهد بین راه از تاکسی پیاده شود. از وقتی چربی‌هایش را جمع کند تا زمانی که آن را از در تاکسی بیرون بکشد و کف اسفالت پیاده کند دست کم ده بار از من طلب حلالیت می‌کند. دوباره که راه می‌افتیم نفس راحتی می‌کشم و پاهایم را از هم باز می‌کنم. هنوز درست روی صندلی نلمیده‌ام که تاکسی نیش ترمزی می‌زند و پیرزن ریزه‌ای در چشم به هم زدنی خودش را داخل ماشین می‌کند. پیرزن را از روی حدس و گمان می‌گویم، زیرا که هیچ چیز از زیر  آن چادر پت و پهن پیدا نیست. لبه‌ی چادر  را تا نزدیکی بینی جلو آورده و باقی آن  را به نیش کشیده تا‌ بتواند کیسه‌ی خاکی رنگی را که همراه داشت دست بگیرد. موقع جا گرفتن، کتفش به پهلویم می‌خورد و بلافاصله ریزگی و لاغری‌اش در ذهنم نقش می‌بندد. باز هم  این‌ها حدس و گمان است چرا که جز صدایی مبهم که از  لبه‌ی چادر به دندان گرفته‌اش بیرون می‌آید مطلقا اطلاعاتی از این جسم کوچک زیر عبای مشکی ندارم. تنها چیزی‌که سن و سالش را تایید می‌کند‌ صدایش است. موقع حرف زدن سین و شین‌اش را می‌خورد؛ انگار که یکی دوتا دندانش از فرط‌ سن‌وسال پس‌و‌پیش شده باشد . دو تومنی مچاله‌ای  هم که تقدیم راننده می‌کند بوی تهی‌دستی می‌دهد و با ریزاندامگی و کتف‌های استخوانی ترکیب ترحم‌برانگیزی می‌سازد. البته که هنوز هم نمی‌دانم که او کیست؟ اصلا زن است یا مرد؟ شاید دختر جوانی‌ست که از قصد کمر رو دولا می‌کند و سین و شینش را می‌خورد که به مقصود خاصی برسد؛ اصلا از کجا معلوم که در همان کیسه‌ی محقر خاکی‌اش اسلحه و یا مواد جاساز نکرده باشد؟ چه استتاری بهتر از این؟ موقع این افکار درهم پیرزن نگاه نگاهم می‌کند. به کیسه‌ی پوسیده و مندرس که سرش را  محکم با دست فشرده خیره می‌مانم، که ناگهان جسمی تیز و شفاف را از زیر چادرش بیرون می‌کشد و به یک چشم به هم زدن از ضامن در می‌آورد و سمتم می‌گیرد. از جا جست می‌زنم اما خوشبختانه طولی نمی‌کشد که درمی‌یابم آن جسم نقره‌ای، گوشی موبایل از مدگذشته‌ای‌ست که زمانی به آن گوشی کشویی می‌گفتند؛ چرا که با تقه‌ای کشوی زیری آن که حاوی دکمه‌ها بود  همچون تیغه‌ی چاقو در می‌رفت و بیرون می‌پرید. زن آلت مذکوره را به طرفم گرفت و گفت: «مادرجون بی‌زحمت برام شماره‌ی حیدریانو می‌گیری؟» من که روحم خبر ندارد حیدریان کیست یک آن با خودم می‌گویم  شاید اسم رمز شب باشد. اما به‌زودی دستگیرم می‌شود حیدریان همان بنده خدایی‌ست که باید خودم زحمتش را کشیده و شماره‌اش را از لیست شماره‌های پیرزن پیدا کنم. گوشی ‌را دست می‌گیرم؛ مدت‌هاست که با این مدل گوشی سروکار نداشته‌ام. گمانم کار گذاشتن شنود در آن راحت‌تر از گوشی‌های امروزی باشد و از طرفی در موارد ضرورت، از بین بردنش راحت‌تر و به صرفه‌تر . بالاخره از بین ایکون‌ها، دفترچه یادداشت را پیدا می‌کنم. پر است از شماره‌های ناشناس و بی‌نام و نشان. از بین شماره‌ها به راحتی حیدریان را پیدا میکنم؛ در واقع تنها اسم ثبت شده در تلفن همان حیدریان است. یقین می‌برم اگر کاسه‌ای زیر نیم کاسه باشد همین حیدریان رئیس باند باشد. شماره را با ترس و لرز می‌گیرم و بعد از اولین بوق گوشی را تحویل پیرزن می‌دهم. پیرزن گوشی را از روی چادر می‌گیرد و بلافاصله با صدایی بلند و واضح همچون صدای زیردستان که به روی مافوقان خود عرض ادب کنند می‌گوید: «سلام حاج خانم... خوبین حاج خانم...شکر خدا الحمد الله...خدا حفظتون کنه... آره حاج خانم از ختم خانم کمالی اومدم. بنده‌خدا سکته کرده... آره صبح دم نماز صبح... آره بنده‌خدا...»بنده خدا خانم کمالی! حتما سوژه‌ی  ماموریت امروز پیرزن بوده و حالا  با افتخار از خلاص کردن کمالی می‌گوید. یک باره صدای پیرزن قطع می‌شود؛ خنده‌ای سرمی‌دهد: «آره من که سواد خوندن ندادم دادم این خانم خوشگل کنارم شماره‌تونو گرفت‌ برام» بعد از لای عبای ضخیمش نگاهی به برو‌رویم می‌اندازد و می‌گوید :«ماشالا دختر قشنگم چه روسری سفید قشنگی هم پوشیدی» لرزه بر جسمم می‌افتد؛ در خیالم که کاش گوشی را به بهانه‌ای بگیرم و رد انگشتم را از رویش پاک کنم که یکباره پیرزن فریاد می‌زند «عه عه اقا رد کردی نیگه دار» با فرمان پیرزن ماشین دوباره ترمز می‌گیرد و پیرزن به جست بیرون می‌پرد. انگار که هنوز از خواب درنیامده باشم که یک باره چشمم به گوشه‌ی صندلی می‌افتد. پیرزن گوشی‌اش را با خود نبرده است.#مرضی&lt;br/&gt; </description>
                <category>خرده متن</category>
                <author>خرده متن</author>
                <pubDate>Sat, 27 Feb 2021 11:36:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>