<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیانا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kiana13880</link>
        <description>چادر سیاه ماه که نمی‌ره تن خورشید</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:43:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/839346/avatar/VxWdbk.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کیانا</title>
            <link>https://virgool.io/@kiana13880</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اندوه زیبای ارواحی که گناهی ندارند</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%87-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-wjltztdlybrj</link>
                <description>قصه‌ی ما به سر رسید…قصه‌ی ما به سر رسید اما عشق هرگز…پیوند لطیف میان روح‌مان به هیچ طریقی خاتمه نمی‌یابد. اکنون، روح سیاه من، خنثی شده است چرا که تو آن را با سفیدی‌ خود درآمیخته‌ای. من این روح خنثی را به جسم خود میدوزم تا بتوانم تا آخر عمر، احساسات پخته‌ات را در روح خام خود حس کنم و این، همان سعادت بزرگیست که نصیب من شده است.‌اگر روزی اسمی آشنا شنیدی یا خیالی آشنا از ذهنت گذر کرد، بدان که این همان روح من است که آن را عجیر کرده‌ام که بیاید و روح تو را ببوسد. اگر توانستی، با آن مهربان باش و آن را در آغوش‌ بکش؛ او گناهی ندارد.پ.ن : بچه‌ها کسی کتاب جنگ و صلح رو خونده؟سیزدهمین روز از خرداد زیبا</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Tue, 03 Jun 2025 20:44:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی نجات قلب‌های دوده گرفته</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%87-%DA%AF%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-vjczofhzc4rt</link>
                <description>اگر قلبت چندین سال آفتاب ندیده، آن دیگر قلب نیست؛ بلکه یک مجرم است که در سلولِ سینه‌ی تو زندانی شده و خودش را به میله‌ها می زند تا به آزادی دست یابد. مطمئن باش دوده‌های خشم، دیواره‌های  سینه‌ی تو و صورت قلبت را سیاه کرده. سینه‌ی تو دیگر جایی برای عشق ندارد، درونش پر از کینه‌ها و زخم‌های قدیمی است که گیر انداخته‌ای. ایمان داشته باش که یک روز قلبت با کینه‌ها و زخم‌ها همدست می‌شود و با هم از سینه‌ات فرار می‌کنند. آنوقت تو می‌مانی و خلأ درونت و یک دنیای پوچ. تکلیف قلب‌های دوده گرفته‌ای که از سینه‌ها فرار می‌کنند را کسی نمی‌داند. اما تکلیف صاحبان آن‌ها به روشنی روز است. آن‌ها به قعر تاریکی می‌روند و روحشان را در آن سیاهی سنگین گم می‌کنند. و آیا یک تنِ پوچ و بدون روح را می‌توان ″زنده″ نامید؟ پوچ شدن با نابودی برابری می‌کند. نابود شدن یعنی از دست دادن روحی که از جنس خدا است و به عنوان موهبتی در تن شایسته‌ی تو دمیده شده است. و چه کسی می‌تواند بدون پیوند میان ماهیتش با خدا، زندگی کند؟مثال برای به مو رسیدن ها و پاره نشدن ها زیاد، و قیچی زدنِ خدا بر روی آنچه که رشته‌ای محال‌ترین است. زمانی که رابط تو و امیدت، به اندازه‌ی تار موهایت نازک می‌شود، طبیعیست که برای قطع شدن اتصالت با منبع امید نگران باشی اما برای تویی که سرشار از عشق به خدا هستی، منطقی نیست. چرا که *عشق سرشار خدا، قدرتی فراماورایی به تو می‌دهد که می‌توانی حاله‌ی محافظت کننده‌‌ای را اطراف خودت و امیدت ببینی که از جنس مستحکمی که در این دنیا به نسخه‌ی تضعیف شده‌اش می‌گویند فولاد، تشکیل شده. وقتی به خدا عشق بورزی، او نیز عشق سرشارش را نسیبت می‌کند، آفتاب این عشق به قلبت می‌تابد، قلبت هرگز سیاه نمی‌شود و هرگز پوچ نخواهی شد! برایت تضمین می‌شود که هرگز به قعر تاریکی پرتاب نشوی و روحت را گم نخواهی کرد. اما این را بدان، حتی اگر قلبت را از دست دادی، روحت را گم کردی و در تاریکی فرو رفتی، او به تو خواهد تابید.‌ شاید تو او را فراموش کرده باشی اما او هرگز تو را از یاد نمی‌برد. او به تو خواهد تابید و تو را از تاریکی نجات می‌دهد، دستت را می‌گیرد و تو را برای پیدا کردن روحت همراهی می‌کند و همچنین جوانه‌ای به تو می‌دهد تا در سینه‌ات بکاری و قلبی جدید جوانه بزند.هر زمان که تاریکی اطراف تو را بگیرد کسی را نمیبینی، نمی‌جویی و به کسی امید نمیبندی؛ زیرا می‌دانی غریق نجات تو تنها او است و کسی یاریگرتر از او نیست. پس در آن ظلمت محض فقط به او امید می‌بندی و *عشق سرشار خدا، قدرتی فراماورایی به تو می‌دهد که می‌توانی حاله‌ی محافظت کننده‌‌ای را اطراف خودت و امیدت ببینی که از جنس مستحکمی که در این دنیا به نسخه‌ی تضعیف شده‌اش می‌گویند فولاد، تشکیل شده :)این است داستان عشق محض! ابتدا او را گم می‌کنی، سپس خودت را، او تو را پیدا می‌کند و تو نیز برای همیشه او را پیدا می‌کنی بیست و سومین روز از بهار ( احساسات خوب ناشی از انطباق با کائنات ) ادیت : فلسفه بهترین دسته بندی بود که ویرگول این متن رو داخلش قرار داد و من هرگز به ذهنم نمیرسید.</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 18:20:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برای کسانی که آسمان شهرشان ستاره ندارد میسوزد</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana13880/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B3%D9%88%D8%B2%D8%AF-knfep99gegvu</link>
                <description>«لبخند بزن عزیزم، شاید اون اتفاق بد هرگز نیوفته» غریبه‌ای خطاب به نورا _ کتابخانه نیمه شباخیرا…( از اینکه با اخیرا شروع کنم خوشم می‌آید؛ نشان میدهد که تو آگاهی از آنچه که بر زندگی‌ات میگذرد و توانایی شرحش را نیز داری.) خلاصه…اخیرا حس ‌و حال جدیدی دارم. همه چیز مطلوب است. من زیادی رها کرده‌ام. آنطور که نباید رها شود، رها کرده‌ام. اما غمی نیست. همراه با بهار بر خواهم گشت. اخیرا شیفته‌ی انسانیت شده‌ام، شیفته‌ی وجودی خالص. دریافتم که هیچ چیز به اندازه‌ی وجود خالص و پاک از شرارت در یک انسان، مرا مجذوب نخواهد کرد. اما برای دیدن وجودهای پاک،  داشتن وجودی پاک نیاز است. اگر نمیخواهی قبول کنی که عینکت را تمیز کنی، پس تا ابد پنجره را دستمال بکش و از دیدن منظره‌ی بدون لک بیرون محروم بمان. اخیرا دفتری را اختصاص داده‌ام تا به کمک آن تمیز کردن عینک را شروع کنم. اخیرا عاشق نفس کشیدن شده‌ام، عاشق طبیعت و مولکول های اکسیژن. عاشق جمله‌هایی که مردم در بیو شان مینویسند. عاشق حرف زدن با آدم‌های جدید و کاوش کردن‌شان.اخیرا توی تراس می‌ایستم. هوا به طرز دوست داشتنیي خنک است. به آسمان خیره می‌شوم و خدا را شکر می‌کنم که آسمان شهر ما هنوز از تعدادی ستاره برخوردار است. وقتی به او گفتم :« بیا امشب به ستاره‌ها خیره شویم و دردمان را به ماه بگوییم .» گفت :« آسمان شهرمان ستاره ندارد!». با تمام وجود دلم برایش سوخت. به راستی! وقتی با ″اخیرا″ شروع کرده باشی، باید با چه کلمه‌ای به پایان برسانی؟ اصلا آیا باید طبق ساختاری که در کتاب انشا می‌آموزیم متن بنویسیم؟ یعنی باید حرف دلمان را بچپانیم در یک ساختار ثابت؟ من که فکر نمی‌کنم. دل پرحرف که ساختار نمیشناسد! فقط می‌خواهد کمی سبک شود و از تلنبار شدن کلمات جلوگیری کند.اخیرا سیصد و شصت و چهارمین روز از سال ( احساسِ زندگی کردن یک خاطره )⚠ در آستانه‌ی حذف شدن</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 08:39:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشق را چه به عقل</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana13880/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%82%D9%84-tntujok8xjc2</link>
                <description>من قهرمان داستان بودم تا زمانی که فهمیدم آدم بدهٔ داستان تو هستی و باید شکستت بدهم. سریعا به تیم بدها پیوستم. نه به خاطر اینکه ازتو ترسیدم، بلکه به این دلیل که نمیتوانستم مقابلت بایستم و بجنگم. نمیتوانستم قهرمانی باشم که با شکست دادن تو قهرمان شده است؛ آنوقت باید به مردم امضا می‌دادم و عشق و محبتشان را دریافت می‌کردم چون تو را زمین زده بودم… و من نمیتوانستم. این برخلاف مرام ما بود.من خورشید بودم و نور می‌دادم تا زمانی که فهمیدم تو خفاشی و فقط شب‌ها بیرون می‌آیی. ماه شدم. اما برای ماه شدن خرد شده و از هم پاشیدم. پس حالا دیگر زمینی نیز بدون خورشید وجود نداشت که از او سراغ خفاش را بگیرم.اشتباه از من بود. همیشه در تقلای در بر گرفتن شاه ماهیِ مرداب، مثل رودی بودم که به مرداب میریزد اما غافل از اینکه مرداب لبریز می‌شود و ماهی را به بیرون میراند. تقصیر ماهی نیست. حتی اشتباه از رود هم نیست. شاید مقصر نهادن مرداب به دلیل ظرفیت کم بهانهٔ خوبی برای رهایی از بند سرزنش باشد. میدانی چیست؟! بهترین کار این است که آرام و باوقار بنشینم و از دور نظاره‌گرت باشم و تلاشی برای رسیدن به تو نکنم. تماشایت کنم و لبخند بزنم. اگر قطب s آهنربا باشی، من تلاشی برای ′قطب N بودن′ نمی‌کنم. اگر سنجاقک باشی، من وزغ نمی‌شوم و تمام مرداب را دنبالت نمی‌دوم. اگر آفتاب باشی، آفتابگردان نمی‌شوم.چرا که نه؟ اگر ′زمستان بودن′، مرا از تو که تابستانی دور نگه دارد؛ بگویید کجا را امضا کنم تا زمستان شوم؟!اگر ′زشت‌ترین لباس مغازه بودن′ مرا از تو که خوش سلیقه‌ هستی میراند، من همانم.اگر ′آتش بودن′ مرا از تو که آدم برفی هستی دور نگه میدارد؛ از امروز مرا آتش بنامید.از امروز بار و بندیلم را جمع می‌کنم و به قطب شمال میروم… به سیبری. آنجا می‌مانم تا اگر خود نیز خواستم، نتوانم به تو دست پیدا کنم. در آنجا با خرس‌های قطبی زندگی می‌کنم و داستان عشقم را برای کوه‌های یخ تعریف می‌کنم. آنقدر با آب و تاب تعریف می‌کنم تا یخشان آب شود و جاری گردد. آنگاه درِ گوشِ آبِ روان نشانی مرداب تو را می‌گویم تا خود را به تو برسانند و از طرف من تو را در آغوشِ سردشان بگیرند. و مجدد اگر مرداب سرریز شود، من دوباره این و آن را مقصر میکنم تا خود را از سرزنش‌ها حفظ کنم. پس از آن نیز مینشینم و توبه نامه‌ای می‌نویسم که قسم به خدا و پیغمبر، دیگر هرگز دور تو پیدایم نخواهد شد.و بعد دوباره توبه شکن می‌شوم….چهاردهمین روز از زمستان ( احساس ......... و ..؟.....! )</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2025 10:05:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراتر از کالبد</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana13880/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AF-pey3c4xbc5le</link>
                <description>لازم نمی‌بینم همیشه دراین کالبد باشم. گاهی فراتر رفتن هیجان انگیز تر است :سر زدن به فلورانس ایده‌ی خوبی برای فاصله گرفتن از مشغله‌ها و تفریح خوبی است، شاید در آنجا داوینچی یا دانته را هم ببینم. راه رفتن در کوچه و خیابان‌های سنگ فرش شده‌ی فلورانس تو را خسته نمی‌کند، زیرا چشمات که روی معماری‌های شگفت آور میخ کوب شده‌اند، به ذهنت اجازه‌ی تمرکز بر پاهایت را نمی‌دهند که بتوانی خستگی را احساس کنی. اینجا بوی شعر می‌آید و نم خاک و بوی سیگار مردی که از کنارم می‌گذرد. راستی دانته هم سیگار می‌کشید؟ قراراست تا جایی که گلیکوژن‌های کبدم تمام شوند در اینجا پرسه بزنم و با اشتهای باز به کافه‌ای در ارل فرانسه بروم. همانی که ونگوگ نقاشی‌اش را کشیده بود. خود ونگوگ مرا به آنجا دعوت کرده است و می‌گوید تفاوت میان کافه در نقاشی و همان کافه در واقعیت آدم را شگفت زده می‌کند، چون اصلا تفاوتی ندارند. او می‌گفت آفوگادو های این کافه حرف ندارند، اما به نظرم حرفش جنبه‌ی تبلیغاتی داشت تا راهنمایی. به هر حال من که قرار نیست آفوگادو سفارش دهم.شاید بد نباشد اگر از ونگوگ بخواهم بعد از کافه، خانه‌ی زرد رنگی که برای مدتی آنجا مستاجر بود و نقاشی‌اش را هم کشیده به من نشان دهد، اما ترجیحم بر این است که تا زمانی که در فرانسه هستم رویای کودکی‌ام را به حقیقت پیوند بزنم : قدم زدن در کنار رود سن. خوب میشد اگر هوا برفی بود؛ بی هیچ دلیلی، همینطوری. اما مهم این است که من در حال زندگی کردن یک رویا هستم، پس آب و هوا نباید اهمیتی داشته باشد. اگر فروشنده‌های دوره گرد سیاه تنهایم بگذارند، راحت‌تر می‌توانم بوی فرانسه را استشمام کنم و جزییات بیشتری به خاطر خواهم سپرد. مثلا اگر حواسم را جمع نمی‌کردم، این پوستر تبلیغاتی که توسط باد اینجا کنار رود رها شده، از چشمم دور می‌ماند. اگر اینجا ایران بود، احتمالا یک قوطی فلزی پپسی، یک جعبه کبریت و تیکه‌ای مقوا هم در کنار این پوستر میدیدید، همانطور که ابراز علاقه‌ی محمدْعیسی به نازنینْ‌پارمیدا را روی در و دیوار تخت جمشید می‌بینید. حرف از تخت جمشید شد! یادم باشد سری هم به آرامگاه فردوسی در توس بزنم. البته امروز نه، شاید فردا بعد از بازدید از دیوار چین.پ.ن :پ.ن ۲ (ویرایش) : دسته بندی هنر انتخاب خوبیه، نه؟سی و هفتمین روز از پاییز ( احساس نگرانی + رضایت )</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2024 12:48:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روباه، رقیب بیانسه، انشای مدرسه و نور سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana13880/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%87-%D8%B1%D9%82%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-aarnm51grhwd</link>
                <description>دوست دارم خوشبینانه نگاه کنم اما می‌ترسم از روزی که نگرش مثبت کار دستم دهد. مغزم، علامت سوال بزرگیست و من خواهان رسیدن به نقطه. خواهان رسیدن به نقطه‌ای که نه تنها جمله را تمام کند؛ بلکه انتهای پاراگراف هم باشد.آدم بودن سخت‌تر از آنچه که به نظر می‌رسد است. حداقل اگر روباه بودیم، از طریق غریزه وبدون زحمتِ انتخاب، کاری که باید را پیش می‌گرفتیم و به اندازه‌ی روزی‌مان، مرغ شکار می‌کردیم. لازم نبود حتما یکبار طعم کرفس را بچشیم تا بفهمیم این غذا برای ما نیست. اما حالا ما آدمیم و آزمون و خطا کار مان. نمی‌دانم روباه بودن بهتر است یا آدم بودن؛ چون هرگز روباه نبوده‌ام. اما از این کانسپت آزمون و خطا بدم هم نمی‌آید و هر زمان که بر سر دوراهی می‌مانم، خدا را بابت اینکه حق انتخاب را به من داد شکر می‌کنم و می‌گویم :« خدایا شکرت که روباه نیستم »حرف از شکر گذاری شد. این روزها بیش از هر زمانی خدا را شکر می‌کنم. نه به خاطر اینکه اولین درس از کتاب‌های فارسی و دینی در رابطه با تفکر در کتاب خلقت هستند و معلم هر کدام از این درس‌ها، بالغ بر هزار بار در این رابطه با ما صحبت کرده‌اند؛ بلکه به این دلیل که تهی بودن زندگی بدون خدا را حس کردم. الآن هم از همین تریبون، مجددا خدا را شکر می‌کنم؛ بابت همه‌ی آنهایی که خودش از ذهنم خواند از جمله درس شیمی.از این بگذریم، زیرا تمایلی ندارم متنی شبیه به متن کتاب‌های درسی بنویسم، این‌ها را در ذهنم و برای خودم نگه می‌دارم.تا فراموش نکرده ام بگویم که برای بار نمیدانم چندم به من ثابت شد که کتاب خواندن چقدددر خوب است. هم‌چنین فهمیدم که گوش دادن به حرف‌های مشاور مدرسه که در مراسم صبحگاه میزند آنقدرها هم بد نیست، گاهی شبیه به جردن پیترسون حرف می‌زند. او زنی با چهره‌ی آرام به نظر می‌رسد در حالی که انفعال‌های سریعی دارد و اگر ندانی فکر می‌کنی روی حالت فست موشن تنظیم شده است. تازه به مدرسه‌ی ما آمده و به گفته‌ی خودش می‌خواهد با ما دوست باشد، اما از اینکه ما را ″خواهرم″ خطاب می‌کند، حس ناخوشایندی میگیرم.به هر حال… حرف برای گفتن زیاد است، مثلا خیلی دوست داشتم درباره‌ی معلم تازه کار قرآن، که شیوه‌ی تدریسش همچون مربی های پیش دبستانی است، حرف بزنم و بگویم کم مانده به ما ستاره تشویقی بدهد. یا بگویم ماجرای Diddy چه حس بدی به من می‌دهد و باعث می‌شود خوشحال شوم از اینکه هنوز به جایگاهی نرسیده‌ام که بیانسه مرا رقیب خود بداند…اما افسوس که کارهای لیستم منتظر تیک خوردن هستند. پس به همین اندازه قناعت می‌کنم اما دلم نمی‌آید اولین انشای نهمین سال تحصیلی ام را برای افراد بیشتری بازگو نکنم :به نام خداموضوع : آدم فضایی «یک‌ روز که به همراه خانواده به مهمانی نرفتم و تنهایی شیرین خویش را به گفتگوهای بی‌ثمر با دیگران ترجیح دادم،  متوجه نور سبزی که از آشپز خانه بیرون میزد شدم. شبیه نور سبز رنگ امامزاده‌ها بود؛ با این تفاوت که نور سبز امامزاده ها همیشه آرامش را به همراه دارد اما این نور سبز چیزی جز ترس به من القا نمی‌کرد.ذهن پرکارم شروع به خیال‌بافی کرد. خیال‌بافی‌هایی که مرا می‌ترساند. یکی از خیال‌هایی که ذهنم بافت، درباره‌ی آدم فضایی ها بود. اینکه انها با سفینه فضایی‌شان پشت پنجره آشپزخانه فرود آمده‌اند و نور سبز داخل سفینه، آشپزخانه‌ی کوچکمان را پر کرده است.ذهنم به خیالبافی ادامه داد : شاید آن‌ها با تفنگ‌هایی که نمونه‌اش را در برنامه کودک دیده‌ام، دیوار آشپزخانه را   پودر کنند و وارد خانه شوند، پیتزای داخل یخچال را بخورند، از آشپزخانه خارج شوند و مرا در پشت مبل‌های راحتی بیابند. آن‌ها قطعا مرا گروگان می‌گیرند و برای نشان دادن به سایر آدم فضایی‌ها به فضا می‌برند. ترس در حال غلبه بر من بود که مادرم با تکانی مرا از خواب بیدار کرد و گفت : پاشو ما اومدیم. خاله مریم سراغت رو گرفت، می‌گفت چرا نیومده. راستی نبودی ببینی عمت چه لباسی پوشیده بود، شبیه پرده آشپزخونه…»پ.ن : با آپدیت جدید ویرگول اصلا حال نمی‌کنم. نمیدونم شایدم بهتر از قبل باشه، البته بعد از اینکه عادت کردیم بهش بیست و سومین روز از پاییز ( احساس رکب خوردن )</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Mon, 14 Oct 2024 21:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای اشک‌های ماهی که در آب گم می‌شوند</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%A8-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-zhchvyemdrgq</link>
                <description>ماهی کوچولوی لغزون و زرد رنگ مننمی‌دونم از کِی اونقدری غیر قابل اعتماد شدم که نتونی دلیل سنگینیِ روحت رو بهم بگی؛ البته شاید از همون اول اینطور بودم. به هر حال، فهمیدنش باعث شد به خودم بیام و به فکر ترمیم فاصله‌مون بیفتم. ناراحتم از اینکه دیرتر از چیزی که باید، فهمیدم. الان خیلی دیره برای فهمیدن اینکه تو هیچوقت با روحت منو بغل نکردی. اما ماهیِ کوچولو، فکر نکن این حرفها منباب گله و شکایته و خدایی نکرده از دستت دلخورم، نه؛ فقط می‌گم تا مطمئن شم تو ازم دلخور نیستی.ماهی! دلم نمیخواد بیینم به یه نقطه زل میزنی و به سوزن‌هایی که بهم نمیگی چییَن یا از کجا اومدن ولی در حال فرو رفتن توی قلبت هستن، فکر می‌کنی. اگه یهو با نیشگون از فکر و خیال میارمت بیرون، به خاطر اینه که نمی‌خوام اون سوزنا بیش از این قلبت رو سوراخ کنن. می‌دونی بچه، امروز وقتی روی نیمکت نشسته بودم و داشتم به تو که مشغول والیبال بودی نگاه میکردم، حس کردم برای چند لحظه هم که شده والیبال تو رو از فکر و خیال درباره‌ی قلبت و سوزن‌ها نجات داده. داشتی میخندیدی و روحت سبک شده بود. خوشحال شدم، خندیدم و روحم سبک شد. اونقدری سبک که حس کردم نیازه با موهای عسلیت خودمو سفت نگه دارم که با باد هوا نرم. وقتی داشتم موهاتو میبافتم، مهربونی‌هایی که تا الان نصیبم کرده بودی رو هم گره زدم به موهات. حواست نبود، نفهمیدی. احتمالا الان که دارم اینا رو می‌نویسم، تو توی اتاقتی، رفتی زیر پتو و داری اشک میریزی. آره دیگه کسی اشکای یه ماهی رو نمی‌بینه، اونا همیشه توی دریا گم میشن. دوست ندارم ماهیِ زرد رنگم، آبی بشه. اونقدر ازش می‌پرسم:« امروز چطوری؟» تا اینکه بالاخره جواب بده:« امروز زردِ زردم.»-از اعماق قلب برای ماهی کوچولوی لغزون و زرد رنگ یا س.یهفتمین روز از پاییز(احساس رضایت)پ.ن۱ : صرفا واسه اینکه حالش بهتر شهپ.ن۲ : کمی متاسف از اینکه clouds از زک سوبیک رو تا حالا نشنیده بودم و کمی بیشتر دلخور که از این آهنگ خوشش نیومد و کمی بیشتر تر رو حالت ″I don&#x27;t mind.″</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 05:48:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای رام کردن اسب دریایی</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-hrzyis3mobmq</link>
                <description>اگر احیانا یک اسب دریایی به تورتان خورد و خواستید آن را نگه دارید، ابتدا باید بلد باشید که چگونه آن را رام کنید. من به شما خواهم گفت، اینگونه : ۱. پر بازده ترین راهی که میشناسم، دست کاری احساسات است.  احساسات یک اسب دریایی به قدری قدرت دارند که حتی می‌توانند منطق او را زیر سوال ببرند. احساسات با یک اسب دریایی کاری می‌کنند که کاری احمقانه انجام دهد، که حتی خودش هم روزی آن کار را احمقانه می‌نامیده. مهم نیست اسب دریایی شما دختر باشد یا پسر، در هر حال احساسات بر عقل قالب اند. ۲. راه دیگری که برای رام کردن اسب دریایی وجود دارد، این است که کاری کنید که او در امور مختلف  به شما نیاز داشته باشد به طوری که هیچکس غیر از شما نتواند آن نیاز را رفع کند. به عنوان مثال زمانی که بیمار است برایش سوپ مخصوصتان که هیچکس دستور پختش را بلد نیست درست کنید. در این صورت هر زمان که بیمار شد به سوپ شما احتیاج پیدا می‌کند و اگر احیانا روزی نبودید، قدرتان را می‌فهمد و تا همیشه رام می‌ماند.۳. برایش دریا باشید. حقیقتا برای یک اسب دریایی هیچ چیز به اندازه‌ی دریا اهمیت ندارد. پس اگر می‌خواهید یک اسب دریایی را رام کنید، برایش دریا شوید. هر چند اینگونه ممکن است اسب دریایی تان فراموش کند که وظیفه‌ی شما چیزی غیر از دریا بودن است و شما زیر بار وظایفتان در قبال او له شوید. اما اگر واقعا رام کردن یک اسب دریایی انقدر برایتان مهم است، پس انجامش دهید.این سه راه‌هایی بودند که در خصوص رام کردن اسب دریایی وجود داشت. البته باید توجه داشت که رام کردن یک اسب دریایی به این سادگی‌ها هم نیست و به تلاش زیادی احتیاج دارد.نکته‌ی حائز اهمیت این است که این راه‌ها نه صرفا در رابطه با اسب دریایی هستند، بلکه درباره‌ی سایر موجودات مثل زرافه‌ها، گوریل‌ها، پنگوئن‌ها و شاید… انسان‌ها هم، جواب می‌دهند.هشتاد و هفتمین روز از تابستان ( احساس نگرانی)</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Sun, 15 Sep 2024 18:35:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاشته شده در برگه‌هایی که به باد سپردم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana13880/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%85-n6uciukzxqwc</link>
                <description>پیش نویس : این متن از یک مقدمه‌ی طولانی و چندین بخش که آنها را ″برگه″ نامیده ام تشکیل شده. اگر احساس می‌کنید لزومی ندارد وقت گرانبها یتان را صرف کامل خواندن این متن کنید، تا حدی به شما حق می‌دهم. می‌توانید پس از خواندن مقدمه، هر چندتا از برگه‌ها را که دوست داشتید، به انتخاب خودتان بخوانید (ترجیحا برگه‌ی آخر را نیز جزو انتخاب هایتان قرار دهید). همیشه ابتدا برایم جذاب‌تر از انتها بوده است. البته اگر در مقیاس مان، مسیر هم محسوب شود، قطعا مسیر را جذاب‌ترین می‌نامم. به عبارتی در رتبه‌بندی این سه مرحله، ″مسیر″ در صدر قرار خواهد گرفت. هر چند که صدرنشینی هر کدام از این سه مرحله، تا حد بسیار زیادی یا شاید بتوان گفت به طور کامل، نسبی است. زندگی نیز در چهار چوب این پروسه قرار دارد. پروسه‌ای سه مرحله‌ای که از ابتدا آغار، طی مسیر ادامه و در انتها خاتمه می‌یابد. نمی‌توانیم ابتدا یا انتهای زندگی را تعیین کنیم، اما مسیر در اختیار ماست‌. گاهی مسیرمان را سوق می‌دهیم و گاه سوق داده می‌شویم. راز کنترل زندگی با دستان خودت، ایجاد اصطکاک است تا سوق داده نشوی. ما ساکنان زمین، همگی در مسیر هستیم اما نکته‌ی حائز اهمیت این است که هر کسی در مسیر خودش در حال حرکت است؛ دقیقا به همین خاطر است که نباید خودمان را با دیگران مقایسه کنیم. قرار دادن مسیری با پستی و بلندی در کنار مسیر پیچ در پیچ، در یک ترازو احمقانه است.به هر حال، ما با هر بار سوق دادن یا سوق داده شدن، چیزی می‌آموزیم و نسبت به قبل کامل‌تر می‌شویم. در واقع ما طی مسیر تکامل می‌یابیم. هیچ شباهتی میان آنچه که به دنیا می‌آییم و آنچه که از دنیا می‌رویم وجود ندارد.هر وقت برمی‌گردم و به مسیری که طی کرده‌ام نگاهی می اندازم، تفاوت برجسته‌ای میان خودِ امروز و خودِ گذشته‌ام می‌بینم؛ به طوری که باعث می‌شود تغییر را با پوست و استخوان حس کنم. تغییرات هستند که هر دفعه، تکانی به زندگی می‌دهند و آن را از حالت یکنواخت خارج می‌کنند. اما من دوست ندارم من‌های سابق فراموش شوند؛ هر چند که هر دفعه با یادآوری بعضی از رفتارهای منِ سابق، آرزو می‌کنم که همان‌جا آب شده و در زمین فرو بروم. به هر حال، اینکه اجازه دهم منِ بیچاره‌ی سابق از صفحه‌ی خاطرات محو شود، نوعی خیانت محسوب می‌شود. پس می‌نویسم از تمام ریز و درشت کار‌های احمقانه و عاقلانه‌اش، تا شاید رهگذری نیم نگاهی به آنچه که نگاشته‌ام بیاندازد و گذر کند. شاید باد برگه‌هایی که سیاه کرده‌ام را با خود ببرد و صدای کلماتم با زوزه‌ی باد آمیخته شود؛ شاید باد این صدا را به گوش کسانی نه چندان آشنا با من، برساند. می‌نویسم و در یک روز طوفانی آنچه که نگاشته‌ام را در کنار پنجره می‌گذارم.برگه‌ی اول_نگاشته شده در دفتری سبز و یکنواخت :آن زمان بیش از هشت_نه سال نداشتم. هیچوقت یادم نیامد که چگونه به نوشتن روی آوردم و از این بابت حسرت می‌خورم. آن زمان در ذهن کودکانه‌ام به حیوانات ذات انسانی می‌دادم و از آنها قصه‌های خیالی می‌ساختم و بعد، با مدادی که انتهایش را گاز زده بودم، داستانهای نه چندان خوب را در دفتر سبز رنگ می‌نوشتم. اولین داستانی که به کاغذهای آن دفتر سپردم را به خوبی به خاطر دارم : «سه خواهر که در جنگلی نزدیک به روستا زندگی می‌کنند و روزگارشان را با پختن و فروختن کیک می‌گذرانند، در روزی از روزها پیشنهادی از زنِ دهخدا برای پخت تعداد زیادی کیک برای میهمانی دریافت می‌کنند. اما جادوگری بدجنس که همیشه از دور به آن سه خواهر حسادت می‌کرد، تلاش می‌کند که مانع پختن کیک‌ها شود…»یادم می‌آید که جادوگر قصه‌ام با جادو و جمبل وارد کار شد و حتی دقیقا به خاطر دارم که برای به پایان رساندن قصه در گل مانده بودم و ایده‌ای برای انتهایش نداشتم.در حقیقت این داستان‌ها، انعکاسی از تفکرات و ذهنیت‌های خام من بود. در آن سن هیچ‌گونه فلسفه‌ای برای موضوعات مختلف نداشتم. طبیعتا نیز همینطور باید باشد.حقیقتا تمام آن داستان‌ها به همین اندازه کودکانه و بر گرفته از انیمیشن‌هایی که می‌دیدم بودند. من این داستان‌ها را به دفتر سبز رنگم می سپردم و مطمئن بودم او تنها کسی است که به داستان‌هایم نمیخندد. اما ناگهان به خودم آمدم و خود را در چهارمین سال دبستان دیدم و آنجا هیچ خبری از دفتر سبز من نبود. داستان‌های مضحک هم به همراه دفترم به ناکجا آباد رفتند و حالا جز بر صفحه‌ی ذهنم، در هیچ جای دیگری ثبت نیستند.خودنگاره ونگوگ در قامت یک نقاش (۱۸۸۶)برگه‌ی دوم_نگاشته شده در انتهای دفتر ریاضی :معلم کلاس چهارممان، یکی از افرادی بود که باعث شد من به خودم باور داشته باشم. او نشان داد که به من باور دارد و با این کار، هویت من را به ذهنم ثابت کرد. از آن زمان تا حدودا دو سال بعد، بازه‌ای بود که من دوباره نوشتن را از سر گرفتم. آن‌ها را در هر برگ کاغذی که گیر می آوردم می‌نوشتم ولی مهم‌ترین جایی که در آن می‌نوشتم، دفتر انشا بود.در آن زمان عقاید بی منطقی داشتم که الآن وقتی به آن‌ها فکر می‌کنم، از خودم میپرسم:« چطور همسن و سالانم من را تحمل می‌کردند؟» البته شاید نه در این حد. مثلا اینکه نگاهی بسییییار تک بعدی داشتم. هیچوقت خودم را جای دیگران قرار نمی‌دادم و خودم را مجبور به درک شرایطشان نمی‌کردم. هر کسی که تفکراتش با تفکرات من هم راستا بود را نگه می داشتم و دیگران را کنار می‌زدم. یک دختر دوازده ساله‌ی تک بعدی، که راه رفتن دیگران را نقد می‌کند، بدون اینکه با کفش آن‌ها راه برود. همچین آدمی نباید توقع ارتباطات گسترده با همسن و سالانش و مقبولیت میان آن‌ها را داشته باشد. اما چیزی که مرا مجذوب آن دخترک نادان دوازده ساله می‌کند، این است که او نوشتنش را رها نکرد و آنقدر نوشت تا اینکه کسی نتوانست به نوشته‌هایش بخندد؛ چیزی که بعدا، با اینکه دخترک عاقل‌تر شده و دوران جهالتش را به پایان رسانده بود، ادامه نداد.خودنگاره ونگوگ با کلاه نمدی خاکستری (۱۸۸۷)برگه‌ی سوم_نگاشته شده در پشت پوستر بیلی آیلیش:پا گذاشتن به دنیای نوجوانی را می‌توان خیلی راحت به فیلم‌های فانتزی تخیلی تشبیه کرد : یک شب عادی، مثل همیشه راس ساعت نُه مادرت زباله‌ها را در دستت چپانده، تو آن‌ها را با فاصله از خودت نگه داشتی، به حیاط میروی و در حیاط را باز میکنی ناگهان… روزنه‌ی گشادی جلوی پای تو و در حیاط باز می‌شود و تو ناخواسته در آن می‌افتی، روزنه بسته می‌شود و تو خودت را در جهانی موازی می‌یابی که در آن موجودات عجیب و غریب و غیر انسانی هستند که حرف می‌زنند … و اینگونه تو ناخواسته‌ وارد یک بازی می‌شوی و اگر بر اساس فیلم‌ها پیش برویم، بعدا قرار است به قهرمان بازی نیز تبدیل شوی.ورود به نوجوانی هم دقیقا همینقدر ناگهانی و عجیب است. دقیقا زمانی مه همه چیز عادی است و تو در حال خوشگذراندن های کودکانه هستی، ناگهان خودت را در دنیایی متمایز با دنیای قبلی‌ات می‌بینی. فرمانِ عقلت از دستت در می‌رود و هر چیزی که قبلا دین و اعتقادت بود را نقص می‌کنی و همچنین وارد محیطی می‌شوی که پر از آدم های این چنینی و مثل خودت است و باید با آن‌ها هم کنار بیایی.حقیقتا کسی که بتواند این داستان‌ها را منیج کند و ناخواسته وارد بازی نشود، می‌توان گفت که بُرده است. اگر کسی توانایی مدیریت کردنشان را نداشته باشد، رها می‌کند. یک انسان رها شده به هر سمتی که هل داده شود حرکت می‌کند. نتیجه می‌شود کسی که به خودش می‌آید و خود را در مسیری اشتباه و جایی که به آن تعلق ندارد می‌یابد.  انتظار نمی‌رفت، اما آن دخترک نادان از پس منیج کردن این داستان‌ها برآمد.در آن زمان، فانتزی‌های بسیاری برای نوجوانی‌ام داشتم که یکی از آن‌ها نوشتن متن‌ها و داستان‌های خفن بود؛ اما با این حال هیچ انگیزه‌ای برای نوشتن در من وجود نداشت.درست است، او نوشتن را رها کرد اما ویژگی برجسته‌اش به من اجازه نمی‌دهد بیش از این‌ها به او دیس بدهم. آن ویژگی، مسئولیت پذیری و انجام وظایفش به اندازه ماکزیمم توانایی‌اش بود. محال بود کاری را به عنوان وظیفه بپذیرد و آن را نصفه و نیمه رها کند. ویژگی که به گمانم اکثر هم سن و سالانش از داشتنش محروم مانده بودند. خودنگاره ونگوگ (بهار ۱۸۸۷)برگه‌ی چهارم_نگاشته شده در خلاصه برداری‌های ویدیو‌های یوتیوب :القصه…همیشه به دنبال منِ حالِ حاضر بودم و حالا که یافتمش خوشحالم!همیشه دوست داشتم انسانی باشم، که بتوان او را ارزشمند دانست. کسی که حرفی برای گفتن داشته باشد. خوشحالم از اینکه دریافتم که کسی به اندازه‌ی من به فکر من نیست. فهمیدن اینکه هیچکس به اندازه‌ی تو نمی‌تواند عاشقت باشد، مواظبت باشد و یاری‌ات دهد، برای هر کسی لازم است؛ فهمیدن اینکه تا به خودت عشق نورزی نمی توانی عشقی دریافت کنی  هم همینطور. نمی‌دانم این‌ها توهمات مختص سن است یا حقیقت، اما فکر می‌کنم برای بعضی از موضوعات فلسفه‌های ذهنی درستی دارم و به دنبال یافتن فلسفه‌ی سایر موضوعات نیزهستم.وقتی به این فکر می‌کنم که سال بعد آدمی کاملتر می‌شوم، چون کتاب‌های بیشتری خواندم، درس‌های بیشتری گرفتم و تجربیات بیشتری کسب کرده‌ام، دلم می‌خواد همان لحظه سجاده پهن کنم و نماز شکر بخوانم، درست مثل کسی که اکستازی زده باشد؛ دقیقا همان حس.گاهی با خود فکر میکنم : چه خوب که خدا جسم مرا شایسته‌ی دمیدن روح دانست. وقتی که زیر دوش، آب سرد روی پوستم می‌ریزد هم این را میگویم. گاهی خدا را بابت شکست‌هایی که روزی برایشان گریه میکردم، شکر می‌کنم؛ چون تازه الان است، که به من ثابت شده اگر آن شکست‌ها نبودند و موفق می‌شدم، هرگز به ″منِ مطلوب″ تبدیل نمی‌شدم. گاهی از خدا میخواهم که اگر باز هم منفعت من در شکست است، این منفعت را از من دریغ نکند، حتی اگر باز هم قرار است گریه کنم. خودنگاره ونگوگ با گوش باندپیچی‌شده (۱۸۸۹)تغییر…می‌توانم هیجان انگیز بناممش. دوست داشتم قبل از اینکه وارد مقطع متحول کننده‌ی دیگری از زندگی شوم، تحولات قبلی را آنالیز کرده باشم و بدانم که و چه هستم. البته من از تغییراتی که مثبت یا منفی هستند مثل تغییر در خلق و خو یا تغییر لایف استایل حرف نمی‌زنم؛ من از بزرگ شدن حرف می‌زنم. بزرگ شدن یک تغییر خنثی -نه منفی و نه مثبت- است که طی آن، تغییرات مثبت و منفی رخ می‌دهند. شاید بتوان گفت، بزرگ شدن فرایندیست که فرایند‌های جزیی تر را در بر دارد. به نظرم، هر کسی در یک برحه از زندگی قرار خواهد گرفت که بزرگ شدنش را با پوست و استخوان حس می‌کند، البته در رابطه با اکثریت این‌گونه است که این برحه زمانی از راه می‌رسد که تا جای ممکن بزرگ شده‌اند پس فقط میتوانند گذر زمان را حس کنند نه بزرگ شدنشان را. و در انتها، زمانی که متولد می‌شویم مثل یک بوم نقاشی سفید هستیم و زمانی که می‌میریم، یک بوم نقاشی تکمیل شده‌ که خیلی وقت است روی دیوار یا ته انباری، لایه‌ای از گرد و خاک را روی سطحش تحمل می‌کند. و کسی چه می‌داند، شاید کائنات در جواب تلاش‌هایمان ما را در موزه‌ای چیزی قرار دادخودنگاره های ونگوگ در سال های مختلف، نشانگر تغییرپ.ن : همون طور که متوجه شدید اینجانب ارادت خاصی به ونگوگ دارد. هفتاد و پنجمین روز از تابستان ( احساس قرص بودن )</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Wed, 04 Sep 2024 19:48:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفن شده در اعماق اقیانوس، زیر صدف‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana13880/%D8%AF%D9%81%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B5%D8%AF%D9%81-%D9%87%D8%A7-itvtvskkb7zo</link>
                <description>فکر کردن به اینکه در این روزگار با کدام رود قرار است هم سو شوم مرا می‌ترساند، اما فکر کردن به اینکه پاروها در دست من است، مرا تسکین می‌دهد. تصور اینکه شاید دلیل طاقت فرسا شدن زندگی، حرکت بر خلاف جریان رود است، دلهره آور و تصور اینکه پارو زدن برخلاف آب بهترین گزینه است چرا که در انتهای هم سویی با جریان آب چیزی جز پرت شدن از آبشار نیست، تسکین دهنده است. دیدن قایق‌هایی که سوراخ، پر از آب و غرق می‌شوند نگران کننده و دیدن انسان‌هایی که بدون قایق، تنها به کمک ماهیچه‌هایشان در حال شنا کردن هستند، انگیزه بخش است. اندیشیدن درباره‌ی خشک شدن رود مرا پریشان و بارش باران مرا امیدوار می‌کند. و مندر این تلاطم روزگار، در میان ناآرامی‌ها و آرامش‌ها، گاهی خود را به جریان زندگی می‌سپارم و گاه با تمام وجود به سمت دریای رهایی حرکت می‌کنم. گاه از فکر پرتاب شدن به دره‌ی شکست، دلهره وجودم را فرا می‌گیرد و گاه به درستیِ مسیر خود، ایمان می‌آورم. گاه مرهم به روی زخم‌های عاقبتم می‌گذارم و گاه با دستان خود بر تن عاقبت زخم میزنم.زندگی در میان خواستن و نخواستن ترسیدن و آرام شدنگرفتن و رها کردن، گرفتن و رها کردن و گرفتن و رها کردن… و این بود روزگار مااما شما فراموش نکنید. اگر روزی از آبشار پرت شدم، اگر تکه چوب‌های قایق را، شناور بر روی آب دیدید و مرا نیافتید، بدانید که پیکر من به آرامی سینه‌ی آب را شکافته و به اعماق آن راه یافته‌ است. بدانید که من به مرور به طبیعت خواهم پیوست. لجن‌ها تن مرا به رنگ سبز در می‌آورند، ماهی‌ها به من می‌خندند و صدف‌ها سنگ قبر من خواهند شد. بدانید که من به اقیانوس تعلق دارم و آنجا در آرامش به سر خواهم برد؛ حتی با وجود ترسی که از طوفان و گردآب دارم، آنجا آرامگاه ابدی خوبی برای من است.شصت و نهمین روز از تابستان ( احساس شوق )</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 15:07:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دروازه‌ی جهنم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana13880/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D9%86%D9%85-rbhxtqpldr2y</link>
                <description>پیش نویس ۱: برای تویی که چند وقتی‌ست که هر روز ناهار، مغز خر می‌خوری و به چیزی فکر می‌کنی. به چیزی مثل گرفتنِ جان خودتپیش نویس ۲/هشدار: این متن صرفا ترکیب متفاوتی از ۳۲ حرف نیست؛ بلکه شما ذهنیت نویسنده را خواهید خواند.شاید چند وقتی‌ست که هر روز ناهار، مغز خر می‌خوری و به چیزی فکر می‌کنی. به چیزی مثل گرفتنِ جان خودت، به این معنی که می‌خواهی برای خودت دروازهٔ جهنم درست کنی. دروازه‌ای که میدانی اگر داخلش بپری، در جهنم ظاهر خواهی شد، اما باز هم اصرار داری که باید با تمام سرعت به داخلش بدوی و با کله، در جهنم فرود بیایی.ماینکرافت پِلِیِرا کجان؟قبل از اینکه بگویم انتخاب با توست، باید بگویم در این میان، یک ″چرا″ وجود دارد، که باید جوابش را به قربانی ماجرا، یعنی خودت بدهی. می‌دانم که جوابی نه چندان واقعی از قبل در آستین داری و هر وقت قربانی از تو می‌پرسد:«چرا؟» تو آن جواب را به صورتش میکوبی و سعی میکنی دهانش را ببندی. اما این درست نیست، تو تنها کسی هستی که می‌تواند دلیل اصلی را به او بگوید.یک جرم صورت گرفته را تصور کن. بدون تعارف، مجرم دلیل جرم را بدون سانسور و تعدیل می‌داند.‌ اما درباره‌ی قربانی کمی فرق می‌کند. ممکن است او از ابتدا هیچ جوابی برای ″چرا″هایش نداشته باشد. مجرم، تنها کسی است که دلیل حقیقی را می‌داند و می‌تواند برای قربانی توضیح دهد.حال، مجرم و قربانی را در یک کالبد تصور کن. کسی که همه‌چیز را می‌داند و در عین حال هیچ چیز نمی‌داند. این، دقیقا خودِ تو است! همینقدر مبهم، همینقدر گناه‌کار، همینقدر بیگناه. وقتی سعی میکنی خودت را دست به سر کنی و با خودت روراست نباشی، در حقیقت در حال آزار دادن قربانیِ درونت هستی. دلیلت را بیاب. به عنوان مجرم، آن را بدون سانسور به خودت بگو. حالا جایت را عوض کن و بنشین روی صندلی مقابل. به عنوان قربانی، به آن دلیل فکر کن. چندین حالت برای تو وجود دارد. شاید آن را مسخره‌ترین دلیل دنیا بشماری یا شاید به مجرم افتخار کنی بابت بلایی که سرت آورده. اگر به مجرم افتخار میکنی بابت بلایی که سرت آورده، این را بدان که او یکی از حقوق تو را از تو گرفته است. آیا تا به حال چیزی به ارزشمندی ″حقِ″ خودت را به کسی که در مقابلت قرار دارد ( شاید بتوان گفت: همان دشمنت)، داده‌ای؟ حتی اگر از آن چیز ارزشمند سیر شده باشی یا حتی اگر به آن احتیاج نداشته باشی، باز هم آن را به دشمنت نمی‌دهی. تو از آن چیز ارزشمند، مضخرف‌ترین استفاده‌ها را می‌کنی اما راضی به دادن آن به دشمنت نمی‌شوی. حالا فکر کن که آن چیز ارزشمند ″جانِ″ تو باشد؛ یا به بیان دیگر ″فرصت زیستن″. بیا و از این فرصت مضخرف‌ترین استفاده‌ها را بکن! با کاری که همیشه برای انجامش دودل بودی شروع کن. حرفی که همیشه تهِ دلت بود را در روی طرف بزن. دیوانه شو! مگر آخرش نبود؟ مگر همه چیز در نظرت بی اهمیت نشده بود؟ مگر دیگر برایت فرقی نمی‌کرد؟ پس دیوانه شو :)اما حقت را به ناحق از دست نده؛ یا به بیان دیگر، به دشمنت بابت دشمنی با تو، بها نده.قانع نشدی؟ بگذار حدس بزنم‌. تو همانی نیستی که از آدم‌ها خسته و متنفر شده بود؟ همانی که تحمل دیدن چهره‌های تعفن آور انسان‌ها را نداشت؟ خب چرا میخواهی از خودت انتقام بگیری؟ از آن‌ها انتقام بگیر. بیا و تخته‌ی بازی را بچرخان. ایندفعه تو کاری کن که آدم‌ها از تو خسته و متنفر شوند. کاری کن که به تو لقب تعفن آور را بدهند. مگر آنها هم همین کار را نکرده بودند؟ پس تلافی کن! بگذار بفهمند چه حسی داشتی. بگذار بفهمند با کارهایشان، یک انسان را از بهترین دوستش، یعنی ″خود″ش بیزار کرده بودند. فکر می‌کنم که فکر می‌کنی با خلاص کردن خودت، کسانی که تو را وادار به اینکار کردند (چه مستقیم و چه غیرمستقیم)، به خودشان می‌آیند و می‌گویند:« اوه مای گاد ! من باعث شدم… من باعث شدم که او اینکار را بکند.» ولی باید به تو بگویم که کور خوانده‌ای شازده! اگر قرار بود این آدم بفهمد، همان روز اول می‌فهمید و حرفی نمی‌زد / کاری نمی‌کرد که تو به عبور از دروازه‌ی جهنم فکر کنی. پس سعی نکن به خاطر به حسرت و پشیمانی نشاندن دیگران تیغ روی رگت بگذاری. اصلا بیا استثنائات هم در نظر بگیریم.‌ آمدیم و تو از دروازه‌ی جهنم عبور کردی و کسی که باعث این کار شده، ناگهان خود را در هاله‌ای از عذاب وجدان دید و شب و روزش سیاه شد. آیا تو هستی؟ آیا گریستن‌های بی‌وقفه‌ی او را می‌بینی؟ آیا میتوانی شاهد رسیدن به خواسته‌ات باشی؟ آیا دلت خنک می‌شود؟ خودکشی هیچ تضمینی به تو برای رسیدن به خواسته‌ات نمی‌دهد. اگر هم بدهد، با شرط عدم حضور خودت، اینکار را می‌کند. فکرش را بکن که برای رسیدن به خواسته‌ات دست به بدترین کار دنیا (شاید هم نه) بزنی و به خواسته‌ات هم برسی، اما وجود نداشته باشی که از این موفقیت، لذت ببری… دردناک است نه؟ حتی دردناک‌تر از فشارهای طناب روی گردن.شصت و سومین روز از تابستان (احساس زنده بودن)</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 20:19:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسم به تنوع رنگ چشم‌هایمان</title>
                <link>https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%82%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-fv8nm3bflpi1</link>
                <description>قسم می‌خورم. قسم می‌خورم به طویلی دیوار چین که در برابر مشت‌های خونین مغولان شکست.قسم به پهنای روسیه که در آغوش اقیانوس هر روز، قلب منجمد آن را می‌بوسد.قسم به خال سرخ میان ابروان زنان سبزه روی هند که بشارت از نیک‌بختی می‌دهد.قسم به پیچ و تاب شاخ‌های بلند مارخور های پاکستان که در خاک گرم این سرزمین جای دارند.¹قسم به گیرایی چشمان زنان عرب در زیر نقاب.قسم به سرخی قالی ایرانی که طرح‌های آن از دنیای محصور نشدنیِ ذهن مادری نشأت گرفته است که دستانش با تار و پود قالی عجین شده.قسم می‌خورم. قسم می‌خورم به راز نهفته اهرام ثلاثه در زیر آفتاب مصر.قسم به سایهٔ تیرهٔ خورشید، روی‌ پوست مردم دارالسلام که آنها را مستعد استتار در سیاهی شب کرده است.قسم به نیاکانِ تیره‌پوستان سنگالی، که همچون رازی از چشم فرانسوی‌ها پنهان بودند.قسم به درخت‌های به بار نشستهٔ کاکائو در ساحل عاج.²قسم می‌خورم.قسم می‌خورم به استقلال واتیکان.³قسم به ایسلند تنها و سرد و رها شده در اقیانوس اطلس.قسم به خاک بدشگون باغ ″صدارت عظمای رایش″ که با خاکستر پیکر هیتلر سرشته شده.⁴قسم به رز هایی که موهای ″فلورا″ الهه باستان را مزین کردند.قسم به ونیز معلق و سرگردان روی آب.قسم می‌خورم.قسم می‌خورم به چهرهٔ معصوم لیبرتاس که نقش بسته بر فولاد و مجسمه آزادی را شکل داده است.⁵قسم به توتم مقتدر ترین قبیله‌ی سرخ‌پوست.⁶قسم به آمازونِ پر آب، که راه خود را از میان درختان متراکم باز کرده و جاری شده.⁷قسم به شیرینیِ هوای مزارع نیشکر کوبا.قسم به تلخی قهوه‌های تیره رنگ برزیل.قسم می‌خورم.قسم می‌خورم به پایتخت نداشته‌ی توکلائو.⁸قسم به استرالیای سر برافراشته از میان تمامی سرزمین‌های اقیانوسیه.قسم می‌خورم.قسم می‌خورم به گوناگونی جای جای این کرهٔ خاکی.قسم به نظم کهکشان.قسم به طلوع و غروب خورشید.و قسم به خالق هستی و نیستی، قسم می‌خورم که بنی آدم اعضای یک پیکرند…پاورقی‌ها: ¹ بز کوهی مارخور (نام علمی: Capra falconeri) یکی از گونه‌های بزرگ‌جثهٔ بز کوهی است که در شمال‌شرقی افغانستان، شمال پاکستان، کشمیر، جنوب تاجیکستان و جنوب ازبکستان زندگی می‌کند.مارخور حیوان ملی پاکستان است و نامش را از زبان فارسی و به معنای خورندهٔ مار گرفته است. منبع: ویکی‌پدیا  ² کشور ساحل عاج با تولید ۳۷ درصد از مجموع کاکائوی تولیدی در سال ۲۰۱۸، بزرگ‌ترین تولیدکنندهٔ کاکائو در جهان است.منبع: ویکی‌پدیا ³ واتیکان کشورشهری در شمال رم با مساحت ۴۴ هکتار است و کمی بیش از ۸۰۰ نفر جمعیت دارد. واتیکان در نیمه اول قرن نوزدهم در زمانه استالین استقلال یافته است.منبع: کتاب ″خری که در برلین گم شد″ نوشته مسلم ناصری⁴ به دنبال شکست آلمان در نبرد آردنن و ورود نیروهای ارتش سرخ به حومهٔ برلین، هیتلر در ۳۰ آوریل ۱۹۴۵ و در فورربونکر واقع در برلین، خودکشی کرد. اوا براون، همسر یک روزه هیتلر نیز همزمان با او، با خوردن سیانور، خودکشی نمود. او پیش از آن و در سخنرانی‌اش در ۲۲ آوریل اعلام کرده بود که تا پایان در برلین مانده و سپس به خودش شلیک خواهد کرد.با توجه به وصیت‌نامه شخصی و سیاسی آدولف هیتلر، اجساد آن دو بعدازظهر همان روز از خروجی اضطراری پناهگاه خارج و با استفاده از بنزین، در باغ صدارت عظمای رایش به آتش کشیده شدمنبع: ویکی پدیا ⁵ مجسمه به شکل شخصیت لیبرتاس (نام یکی از اساطیر رومی و الهه آزادی بوده است.) از اساطیر رومی است.منبع: ویکی‌پدیا ⁶ بومیان آمریکایی در شمال غربی مانند هایداها (Haida) توتم های (totem) چوبی را ساخته که ۴۰ فوت ارتفاع داشته و در خارج از خانه های خود برای نشان دادن وضعیت خانواده خود نشان می دادند. این ساختار چوبی معمولا حیوانات یا پرندگانی که مخصوص خانواده بودند را نشان می دادند. چوب توتم همچنین به عنوان یادبودی برای اجداد خانواده ساخته شده است. مسیحیان به اشتباه فکر کردند که چوب های توتم مجسمه ای از خدایان بوده است. http://www.eligasht.com/ :منبع⁷ آمازون پر آب ترین رود جهان است که آب آن از مجموع آب ده رودخانه پر آب جهان بیشتر است. در این رود ماهی‌های آب شیرین، مارهای آبی و گربه‌ماهی های غول‌پیکر زندگی میکنند.منبع: کتاب ″مطالعات اجتماعی″ پایه هشتم.⁦¯⁠\⁠_⁠(⁠ツ⁠)⁠_⁠/⁠¯⁩ ⁸ این کشور پایتخت ندارد، و زبان‌های رسمی آن توکلائویی (که فقط توسط مردم این جزیره بکار برده می‌شود) و زبان انگلیسی است.منبع: ویکی‌پدیا پ.ن: اگر عاشق جغرافی هستید این متن برای شماست. اگر از جغرافی متنفرید هم این متن برای شماست تا شاید حستان تغییر کند. اگر استاد جغرافی هستید این متن برای شماست تا به بهترین شکل درکش کنید. اگر نمره جغرافی‌تان زیر ده هست هم این متن برای شماست تا به شما کمک کند نمره‌ی بهتری بگیرید.چهل و هفتمین روز از تابستان (احساسِ... اینبار نمیدانم)</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 21:33:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احوال این روزها و پاسخ دادن به پرسشم توسط جیمز کلیر</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana13880/%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%AC%DB%8C%D9%85%D8%B2-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B1-xu8yywogvtoz</link>
                <description>این روزا دارم سعی می‌کنم به هر کسی که می‌رسم بعد از سلام و احوالپرسی، نگم:« وااای هوا چقد گرمههه!» چون وقتی در این باره غر می‌زنم بیشتر گرمم میشه(!). انگار خورشید داره نزدیک و نزدیکتر میشه که ماها رو در آغوش بگیره (امان از آغوش گرم خورشید). راستی قرار بود تلاش کنم غر نزنم |: از همون روزی که توی حموم بودم و آب قطع شد، هر وقت زن همسایه رو میبینم که داره کوچه رو آب‌پاشی می‌کنه، آرزو می‌کنم که بیفته توی فاضلاب. چون منبع آب شهر چیزی جز یه سد نیست و خب آب سد هم رو به اتمامه :) پس ما اینجا یه روز آب داریم، یه روز نداریم، یه روز اب داریم_برق نداریم، یه روز برق داریم_آب نداریم. تقریبا یه هفته میشه که اوضاع اینه.بگذریم…خوبیش اینه که این همون تابستونیه که به امید رسیدنش شب‌های امتحان خرداد رو سر می‌کردم (چشای اشکی با لبخند پهن) و هنوز تموم نشده و پنجاه و چهار روز باقی مونده (چشای اشکی با خنده‌ای که دندونا دیده میشه). من کلی برنامه برای تابستون داشتم. از کوتاه کردن موهام و دیدن کلی فیلم بگیییییییر تا رفتن به طبیعت و بیدار موندن یه شب تا صبح. بعضیاش عملی شد مثل کوتاه کردن موها. چیزی که براش نگران بودم ولی در آخر، نتیجه رو خیلی دوست داشتم حتی بیشتر از موهای بلند. یا مثلا دیدن فیلم؛ تا الان از بین فیلمایی که دیدم، فیلم ″book thief″ رو بیشتر از همه دوست داشتم. بماند که قراره چندتایی فیلم رو هم برای هزارمین بار ببینم از جمله ″Charlie and the Chocolate Factory″. برنامه‌ی دیگه ای که برای تابستون داشتم، رفتن به طبیعت بود. خب، من آدم مستقلی نیستم که هر وقت خواستم ماشینِ نداشته‌ام رو روشن کنم و بزنم به دل طبیعت. پس اجرای بخش زیادی از این برنامه به خانواده بستگی داره (و البته قدرت من در راضی کردن اونها برای زدن به دل طبیعت). برنامه‌ی بعدی چیزی بود که خیلی براش ذوق داشتم اما جالب اینه که تا الان اجراش نکردم؛ شاید فرصتش محیا نشده یا ذوقم برای اجراش کور شده. اون برنامه این بود که یک شب تا صبح بیدار بمونم و به کارایی مثل کتاب خوندن، فیلم دیدن (ترجیحا ژانر ماجراجویی) و خوردن خوراکی‌هایی که خودم درست کردم بپردازم. همینطور دوستامم موافقت کردن که بیدار بمونن و با هم ویدیو کال بگیریم. برنامه‌ی بعدی : کتاب خوندن← وضعیت: در حال انجام. ...و برنامه‌های این چنینی که ایده‌شون وقتی که امتحان داشتم به سرم میزد. با خودم می‌گفتم:« خدایا یعنی بعد این دوتا امتحان دیگه تابستون شروع میشه؟ یعنی دیگه من میمونم و یه عالمه کاری که قراره ازشون لذت ببرم؟» و بعد از کلی انتظااااااااااار تابستون رسید. شروع کردم به نوشتن کارایی که قرار بود انجام بدم. یکی یکی انجامشون می‌دادم و تیک می‌زدم. اما… اما اینطوری بودم که:« فقط همین بود؟ هه. فک میکردم قراره کلی از این کار لذت ببرم!» در واقع وقتی به انجام کارِ x فکر می‌کردم، خوشحالتر از وقتی بودم که همون کارِ x رو انجام می‌دادم! همین شد که برای اجرای ادامه برنامه‌ها ذوق آنچنانی ندارم (مثل همون که گفتم، بیدار موندن یه شب تا صبح که براش ذوقی ندارم). خلاصه…گذشت و رسیدیم به دیروز. وقتی داشتم کتاب ″عادت‌های اتمی″ رو می‌خوندم، دلیلش رو فهمیدم! دلیل اینکه:چرا فکر کردن به انجام فلان کار لذت بخش‌تر از انجام همون فلان کاره؟_جواب من بر اساس چیزی که در کتاب خوندم اینه: بیاید با یه مثال شروع کنیم؛ یه فرد معتاد به کوکایین، بیشترین مقدار دوپامین رو با دیدن پودر ترشح می‌کنه، نه زمانی که اونو بالا می‌کشه! (مثالی عامیانه‌تر: یه دانش آموز بیشترین میزان دوپامین رو با فکر کردن به تابستون وقتی که تحت فشار امتحانات هست ترشح می‌کنه، نه وقتی که تابستون از راه می‌رسه 😿)پسسسس، دوپامین نه تنها در زمانی که لذت رو تجربه می‌کنید، بلکه در زمانی که همون لذت رو پیش بینی می‌کنید هم منتشر میشه. سیستمی که موقع دریافت لذت توی مغز فعال میشه، همون سیستمیه که موقع پیش بینی لذت توی مغز فعال میشه. و دلیل اینکه پیش بینی یا فکر کردن به یه تجربه حس بهتری از دستیابی به اون داره هم همینه! جناب جیمز کلیر توی کتاب عادت‌های اتمی، ناخونکی به این موضوع زد و سریع خودشو کشید عقب. دریغ از یک راه حل برای این مشکل (نامرد). البته به این دلیل این بحث رو مطرح کرد، تا مباحث بعدی که می‌خواست بگه از طریق این قابل درک بشه. به هر حال من دیگه دست از سر کچل جیمز برداشتم (خودش برداشت گفت:« بابا من راه حلم کجا بوده؟» بعد کَلَش رو نشون داد گفت:« اگه مو میبینی بکَن نه بکَن.») و رفتم تا خودم راه حلی پیدا کنم. بعد از کلی فکر کردن، یاد یه میم افتادم. میمی که درباره فیلم دیدن توی فصل امتحانات بود. خودشه! وقتی یه ایده به ذهنت می‌رسه همون موقع عملیش کن. اینجوری بیشتر ازش لذت میبری. اما اگه بخوای منتظر بمونی و همش به لذت اون ایده فکر کنی، وقتی که زمان مورد نظرت می‌رسه و انجامش میدی، شاید به اندازه وقتی که بهش فکر می‌کردی، ازش لذت نبری. درست مثل وقتی که امتحان داری ولی می‌شینی فیلم میبینی، لذتش بیشتر از وقتیه که تابستونه و همون فیلم رو می‌بینی.این راه حلیه که من تونستم با سوزوندن تعداد زیادی فسفر کشف کنم :/ . البته که راه حل چندان خوبی نیست؛ چون معمولا وقتی ایده‌های جدید به ذهن ما می‌رسه که پر مشغله‌تر از همیشه باشیم (حداقل برای من که اینطوریه) و این زمان، اصلا زمان خوبی برای لذت بردن از ایده‌های گوناگون نیست چون قطعا مشغله‌هایی که ما رو مشغول کردن از اهمیت بیشتری برخوردارن و در اولویت قرار دارن. به هر حال این می‌تونه یه راه حل آزمایشی و بدون تضمین باقی بمونه تا زمانی که خودم شب قبل از امتحان ریاضی بشینم سریال پیکی بلایندرز ببینم و بیام نتیجه رو اعلام کنم. اگه نمره امتحانم بالای پونزده شد، این راه حل رو ضمانت می‌کنم.خلاصه…پنجاه و چهار روز تا پایان تابستون باقی مونده. سعی می‌کنم توی این چند روز هر ایده‌ای که به ذهنم رسید رو عملی کنم چون به اندازه کافی وقت دارم. اما هنوز باورم نمیشه که نصفِ یه تابستون دیگه از عمرم گذشت و دیگه نمیاد.¡ پ.ن ۱: خوبین؟ خوشین؟ چه خبر؟ راستی هوا چقدر گرمههههسی و نهمین روز از تابستان (احساس خوب ناشی از روال بودن زندگی)</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 19:16:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که باد همه را می‌رقصاند</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%82%D8%B5%D8%A7%D9%86%D8%AF-cetwypwmsdhx</link>
                <description>باد شدیدی وزید و پرده‌ی پنجره‌ای که باز بود، در هوا بندری رقصید. ابتدا توجهی نکردم اما سپس رفتم که پنجره را ببندم؛ پرده‌ای که از شدت قر دادن، کمر برایش نمانده بود را در دست گرفتم و سپس آرام شد. خواستم پنجره را ببندم، که متوجه نایلونی شدم، که در آسمان، کُردی می‌رقصد. مثل اینکه امروز همه قر ریزی در کمر دارند! جریان از چه قرار است و باد چرا همه را می‌آورد وسط!؟یعنی همه‌ی غم و قصه‌ها از بین رفته؟ از حالا قرار است همه شاد باشند؟ شاید دیشب که ما خواب بودیم، کسی دزدکی تمام غم‌ها، اشک‌ها، دردها، بیماری‌ها و دشمنی‌ها را دزدیده و در کیسه زباله‌ای ریخته و با خودش به دور ترین جای زمین برده. شاید مردم دیشب راس ساعت نُه غم‌هایشان را دم در گذاشتند و ماشین زباله همه را برده تا بسوزاند. شاید از امروز آسمان آبی‌تر شود و علف‌ها سبز تر. شاید قرار است گربه با موش‌ دست دوستی بدهد و مورچه خوار هم نگاه چپ یه مورچه‌ها نکند و‌ گیاهخوار شود.شاید از امتحان الهی سربلند بیرون آمدیم. شاید امروز شروع زندگی واقعی باشد! شاید اگر در کوچه‌های شهر قدمی بزنم، شاهد رقص مردمی شاد مثل برگی رها در باد باشم. شاید من از خواب بیدار شده باشم...بیست و نهمین روز از تابستان(احساس خوب نسبت به آینده)</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 19:34:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل وقتی که رویاهایت را به مردم می‌گویی</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana13880/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-kpetwnrcfusa</link>
                <description>تو تنها هستی؛ درست وقتی که احساساتت را به آدم‌ها می‌گویی. تو با چیزهایی به نام کلمات، آنها را تعریف می‌کنی و انتظار داری‌ آدم‌هاا چیزهایی به نام احساسات را از این طریق درک کنند. کسی زبان احساسات را بلد نیست و مشکل دقیقا همین جاست. اگر با زبان احساسات با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کردیم، دنیا جای بهتری می‌شد و انسان‌ها هم انسان‌تر می‌شدند. چون، آن وقت می‌توانستی احساست را جوری منتقل کنی که ضربان قلب فرد مقابلت برای لحظه‌ای یا شاید هم برای همیشه با ضربان قلب تو هماهنگ می‌شد، و این همان فرایند عاشق شدن می‌بود.ندانستن زبان احساسات دردسر بزرگیست که در خفا رابطه‌ها، دوستی‌ها وهمچنین ذهنیت آدم‌ها نسبت به خودشان را هم تخریب می‌کند! مثلا وقتی که تمسخر می‌شوی. لزوما نباید کسی با انگشت اشاره اش تورا نشان دهد و تیکه‌ای بارت کند، جنس حرف‌ها متفاوت است و معمولا حرف‌هایی از جنس پلاستیک تو را آزرده می‌کنند. این حرف‌های پلاستیکی را معمولا وقتی می‌شنوی که توسط دیگران درک نشوی. مردم عادت دارند که وقتی چیزی فراتر از دانسته‌ها، تصورات یا شاید احساساتشان می‌شنوند، برایشان غیر منطقی به نظر می‌رسد و در نتیجه آن را مسخره می‌کنند. مثل وقتی که رویاهایت را به مردم می‌گویی! رویاهایی که فراتر از درک آن آدم هاست. آنها با حرف‌های پلاستیکی تو را رنجیده می‌کنند و این باعث تخریب تصورات زیبا از رویاهایت می‌شود، یعنی همان تخریب نفسِ تو. شاید در جهانی موازی انسان‌ها زبان احساسات را بلد باشند و هرگز رویایی به تمسخر گرفته نشود. شاید در آن جهان، حرف‌های پلاستیکی صرفا یک شوخی بی‌مزه اینستاگرامی باشند و مسخره کردن، کاری غیرممکن باشد. شاید در جهان موازی کسی تو را درک کند...هفتمین روز تابستان(احساس پشیمانی و خواستار فرصتی دوباره)</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 23:47:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاویه دیدِ تَرَک دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B2%D8%A7%D9%88%DB%8C%D9%87%D9%94-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D8%AA%D9%8E%D8%B1%D9%8E%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-ndtp1tfucvjl</link>
                <description>روی صندلی درمانگاه نشسته‌ام و منتظر مادر هستم که چند دقیقه‌ای از وارد شدنش به اتاق دکتر می‌گذرد. آدم‌های اطرافم نگران و بعضی‌هایشان خنثی و خالی از احساسات به نظر می‌رسند. به هر حال کسی که اینجا می‌آید، از سر شادی و برای خوشگذرانی نمی‌آید. خوشبختانه صندلی سمت چپ من که جای مادرم بود، هنوز خالی است. صندلی سمت راست من اما، در خدمت زنی میانسال است، که به نظر می‌رسد به اینجا آمده تا فشار خونش را بگیرد یا قرص‌هایش را به دکتر نشان بدهد و بگوید تازگی‌ها اثر نمی‌کنند یا کارهای نه چندان مهمی از قبیل این‌ها که اتفاقا خیلی هم مهم هستند. اینجا قدیمی به نظر نمی‌رسد، اما گچ سقف و قسمت بالایی دیوارها تَرَک برداشته است. به تَرَک روی دیوار نگاه می‌کنم. خودم را از آن زاویه تصور می‌کنم:«آدمی که ذهنش را راهی سفری دور کرده است؛ مثلا آینده!کمی به این آدم دقت می‌کنم: قسمتی از داده‌های جای داده شده در کلهٔ این آدم، بیرون زده است که می‌توانم آنها را ببینم. مشخص است ذهن نامنظمی دارد؛ یک ذهن شلوغ و آشفته درست مثل یک خوابگاه سربازی! بیشتر از این لحاظ که از هر نوع فکری در آن وجود دارد، همانطور که از هر نوع آدمی در خوابگاه سربازی وجود دارد. این آدم چند باری سعی کرده به ذهنش نظم دهد؛ نمیدانم نتیجه نداده یا خسته شده، به هر حال دست از تلاش کشیده است. صدای درون این آدم آنقدری بلند است که به وضوح شنیده می‌شود و می‌توان حدس زد خودِ این آدم نیز در حال کَر شدن است. این صدا از احساس پوچی می‌گوید، از احساس بی‌هدف بودن. یا درست میگوید، یا یک توهم است! و به احتمال زیاد حالت دوم در حالی است که تا زمانی که این صدا دل‌نواز باشد و آنطور بگوید که تو می‌خواهی، به او اعتماد می‌کنی و حالا که دم از احساسات ناخوشایند اما واقعی می‌زند، اسمش را ″توهم″ می‌گذاری و خودت را گول میزنی.حتی می‌شود به قلب و روح این آدم نیز وارد شد و جزییات را بررسی کرد، تا حداقل با مقایسه‌ی ذهن و روحش، بفهمیم که او افسرده یا بیمار هست یا نه. اما کالبد شکافی احساسات انسان‌ها کار درستی نیست و خب… از همه چیز گذشته، او یک انسان است!»صندلی سمت چپم را، پیرمردی که نمیتوانیم به او بگویم ″دمِ مرگ″ پر می‌کند. در دستش پلاستیکی پر از قرص و دارو است، پس این یکی حتما می‌خواهد داروهایش را به دکتر نشان بدهد و بگوید تازگی‌ها اثر نمی‌کنند. خانم میانسال سمت راستم، آهی پر از حرف می‌کشد. شاید اگر من این وسط نبودم، گفتگوی کوتاهی بین این خانم میان‌سال و آن پیرمردی که دم مرگ نیست صورت می‌گرفت. شاید هم نه. به هر حال، من از سرجایم بلند می‌شوم و میروم به سمت آن سر راهرو که قدمی بزنم نه برای اینکه پیرزن و پیرمرد بتوانند به راحتی باهم حرف بزنند، بلکه برای اینکه صدای درون بلندم گوش اطرافیانم را  آزرده نکند و داده‌های اطراف کله‌ام جلوی دید کسانی که پشت سر من نشسته‌اند، نباشند! سومین روز تابستان(احساس خوب ناشی از نوشتن)</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 20:30:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارزانی داشتن عشق</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-tqfrxobjqbnd</link>
                <description>روی مبل راحتی بنشین و به حرف‌هایم گوش کن.به احتمال زیاد من تنها کسی هستم که عاشق طیف رنگی شلوارهایِ جین توست؛ چون فقط من به این اندازه به کمد لباس هایت دقت می‌کنم.به احتمال زیاد فقط منم که از قوز دماغت خوشم می‌آید و به نظرم نیمرخ تو اینگونه زیباست. تو مجسمهٔ رومی هستی که خدا درونت روح دمیده است.شاید فقط من باشم که بدانم تو برای عکاسی از چه زوایایی جذاب به نظر میرسی؛ و شاید نتوانم به تو بگویم که جملهٔ کلیشه‌ایِ ″تو همیشه جذابی″ دربارهٔ تو صدق نمیکند.یقینا من تنها کسی هستم که نظر صادقانهٔ تو را دربارهٔ دیگران می‌داند و به آن اهمیت می‌دهد. پس قاعدتا باید عشق و نفرتِ تو نسبت به آدم‌ها را درک کنم.عجیب است، اما من تنها کسی هستم که می‌توانم برای تو انتخاب کنم و تو با دل و جان بپذیری و اگر آن انتخاب تورا به درون چاه برد خود من هم با تو راهی چاه شوم. طبیعتا، من تنها کسی هستم که باید عاشق تو باشم، و اگر نه، خود نیز هرگز عشقی مثل تو پیدا نخواهم کرد. دیگران می‌توانند به تو نفرت بورزند، آنها مثل منِ بیچاره محکوم به دوست داشتن تو نیستند. اما من هم‌اکنون غمگین نیستم؛ فرصتِ عشق ورزیدن به تو سعادتیست که نسیب هر کسی نمی‌شود.من بهتر از هرکسی قدر تو را می‌دانم و لحظه‌هایی که میتوانم با تو باشم را صرف حسرت دیگران را خوردن، نمی‌کنم. من قدر سلول به سلول تورا می‌دانم و بابتش نماز شکر می‌خوانم. تو نعمتی هستی که خدا من را لایق داشتنش دانست. شک ندارم! من تنها کسی هستم که هر شب خدارا شکر می‌کند که تو زیر سایهٔ پدر و مادرت هستی. باور می‌کنی؟ باور می‌کنی که من همیشه قبل از خواب، با تو سناریوهای ذهنی و فیک می‌سازم و از آنها لذت میبرم؟به احتمال زیاد کسی جز من جوش‌های صورتت را دوست ندارد. آن‌ها ستاره‌اند! در درازنای آسمانِ پیشانی تو. یقینا من تنها کسی هستم که علت تک‌تک کارها، رفتارها و حرف‌هایت را می‌داند؛ حتی اگر هم من تنها نباشم، به احتمال زیاد آن شخص دیگر در جهانی موازی خواهد بود.من، همیشه برای تو اولین و مهمترین بودم.مثلا من اولین کسی هستم که داستان‌هایت را می‌خواند، نقاشی‌هایت را می‌بیند و ایده‌هایت را می‌شنود.میخواهم که بدانی من علاوه بر اولین، آخرینِ تو هم خواهم بود. من آخرین کسی هستم که کنارت می‌ماند، از خندیدن هایت شاد می‌شود و با دیدن اندوهت درد می‌کشد. همه رفتنی هستند، غیر از من! پس خیالت تخت باشد که هرگز تنها نخواهی ماند؛ من در تنهایی هایت، کنارت هستم.دوستت دارماز ته دل برای همراه، پشتیبان، همکار، مراقب، دوست، همدم و همرازِ من یعنی خودم.اولین روز تابستان(احساس بی‌نظمی و هدر دادن وقت)</description>
                <category>کیانا</category>
                <author>کیانا</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2024 13:03:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>