<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Evergreen</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kiana2007sh</link>
        <description>از عَزای شیشه می‌تَرسَد دِلَم!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 02:07:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Evergreen</title>
            <link>https://virgool.io/@kiana2007sh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزایی که عاشق تر بودم !</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-kdtlezf9awie</link>
                <description>اخرین صداهای معلم تو گوشم می پیچه :(آدم مگه وقتی عاشق چیزیه سرش معامله میکنه؟؟؟آدم عاشق که نمیشینه محاسبه کنه و سود و ضررشو از عشق حساب کنه !!!!!شماها عاشقید چون عشق روحتونو تغذیه میکنه نه سودتونو!!!!).دیگه از یه جایی به بعد صدای معلم کمرنگ میشه و فقط صدای درونمو می‌شنوم. یاد تک تک دفعاتی میافتم که چیزایی که عاشقشون بودمو سر معامله های بی ارزش از دست دادم .نوشتن رو کنار گذاشتم تا درسایی رو بخونم که مال من نبودن .آدم های مورد علاقمو کنار گذاشتم برای تمرکز بیشتر داشتن .من زندگی رو گذاشتم کنار تا فقط زنده بمونم!!آدم اگه یکبار هم به عشقش نرسه دیگه تا ابد از عاشقی میترسه. یادم میاد یه روزایی عاشق نوشتن در اینجا بودم.عشقی که هرگز به ثمر نرسید .🎧🌱</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Tue, 05 Aug 2025 20:53:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیالات پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-ckf1o3tmwe6k</link>
                <description>این روزها،سودای بازگشت به خودم را دارم .سودای خواندن یک شعر بدون نگرانی از بابت هدر رفتن زمان .سودای نگاه های عمیق به آسمان و آشیانه پرنده های نزدیک خانه .این روزها گاهی دلم برای گذشته ها تنگ می شود .برای تمام روزهایی که آزادانه در آنها چرخی زدم و آرزویی را سوار قاصدکی کردم .گاهی همراه با نسیمی می رقصیدم و گاهی همراه با سقوط برگی اشک می ریختم .تمام این ساعت ها را به دنبال خودم بودم ،تنها کسی که لایق امید است و عشق .تنها کسی که می‌توانم همراهش کوچ کنم به گذشته ها و سفر کنم در خاطرات.این روزها عجیب دلم برای خودم تنگ می‌شود. وقتی چشمانم را می بینم که میلی برای لحظه شماری برای اولین باران پاییزی ندارند و پاهایم جانی برای کشف جاده های تازه را .این روزها عجیب دلم برای خودم تنگ می شود .وقتی میبینم قهوه‌ام سرد شده و ساعت ها درگیر خیالات خود بوده‌ام ...☕️🍁  </description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 14:13:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه های من و تو</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-rtgojsw83ib8</link>
                <description>بی گمانم تو قوی تر از آنچه که فکر می کردم هستی .هنگامی که همه امیدها بریده بودند ، نفس کشیدی و در هنگام شب، به نوری قسم خوردی که هیچکس جز تو آن را نمی دید . تو به رویاندن امید در خاکی که هیچکس حاصلخیزی‌ای در آن نمی‌بیند عادت داری .تو با نوازش سهمگین ترین خاطراتت هنگام باران و لمس شبنم برگ هنگامی که صورت شکسته ات را بازتاب می کند ، آشنا هستی  .تو میدانی و من می‌دانم که در ماورای این آشناترین صورت نفرت  یعنی زندگی، عشق را تصور میکنی و در سنگرگاه عشاق نو رسیده ، تو با جرئت از جدایی ها می‌گویی .من میدانم و بی تردید تو نیز باید بدانی: که معجزه را به عاجز نشان می دهند و عشق را به عاشق و تنها یک‌ رخت است که بر تن همه می پوشانند ،زندگی به وقت خواستن مرگ و مرگ‌ به هنگام خواستن زندگی ....و من و تو بی تردید در میان این تناقض ها روزی بزرگترین پارادوکس عمرمان را با چشمان تار خواهیم دید :آنگاه که اقیانوس غرق شود آنگاه که خاطرات بلعیده شوند آنگاه که ناجی نجات بخواهدآنگاه که مخلوق خلق کند و خالق خلق شودآنگاه که بهر رفتن بیاییم و بهر آمدن برویمآنگاه،  من و تو باید از این جهان پاک شویم ، زیرا شفاف ترین قلب ها در زیر  کدرترین دست ها له خواهند شد و تمام .....🎶🥀🖤</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 16:45:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین روزها با او 🖤🥀</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D9%88-liokvgsyedn0</link>
                <description>یک سال گذشت از آن عصر تاریکی که در طبقه آخر بیمارستان،  از گوشه پنجره به غروب آفتاب خیره شده بودم .و شاید آن روزها عمیق ترین آرزویم این بود این غروب،  برای من آخرین غروب باشد اما برای تو نه .شاید همه دورت جمع شده بودند و به نوعی نگران بودند . اما من می توانستم از چشمانت بخوانم تنهایی را ، فریاد تمام روزهای مسکوت‌ات را ،می توانستم ببینم آغوش سرد بی کسی را .برای من آن روز شد لمس خاطرات در گَرد پرتو‌های غروب خورشیدی که آرام آرام جان عزیزم را از من گرفت و شب از ترس پشت کوه پنهان شد .کسی نمی داند ساعت ۱۰ شب آن روز چگونه از هراس بی کسی پشت عقربه های ساعت عمرم قایم شده بودم . هیچ کس نمی داند آن شب ، وقتی سرم را روی بالشم گذاشتم ، چه پارادوکس عجیبی را تحمل کردم...در آغوش کشیدن خاطراتی نرم با دلی سنگ که بی امان می دود برای آنکه زیر سایه‌بان یک آشیانه از هجوم بی امان خاطرات در امان بماند .حالا یکسال از آن روز می گذرد . سال قبل در وصف این روز تلخ ، این گونه نوشته بودم :تلفیقی از بغض و خداحافظی  و امیداما الان که مجال این را دارم که با احساساتی واقعی تر به آن اتفاق نگاه کنم ، می بینم که آن پایانی که در نوشته سال قبلم از آن دم زدم ، برایم نسبت به بیهوده ادامه دادن این گزاف کاری‌ای که زندگی می نامیم‌اش ، مناسب تر بود .ترجیح می دهم همیشه خام بمانم و تجربه را با بهای سنگینش، یعنی فقدان، بگذارم برای عاقل ها . همان هایی که به این جدی گرفتن و منطقی نگاه کردن به بیهوده ترین دارایی آدمی یعنی زندگی،  می بالند. انهایی که بی نهایت در وصف زندگی شعر و رمان سرهم کرده‌اند .همان هایی که پروین اعتصامی این گونه خطابشان می کنند :صاحب آن همه گفتار امروز سائل فاتحه و یاسین است ....و در نهایت : خدا همه اسیران خاک را مورد رحمت خود قرار دهد🖤</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 13:36:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوازنده‌ای ابدی به نام تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ipwgihoot5cp</link>
                <description>برایم از غم سخن نگو . من‌ همانم که با غمی که برایم به یادگار گذاشتی سوزناک ترین دیوان شعر این شهر را سرودم. برایم از دوستی دم نزن . چرا که می‌دانم دوستی‌ای وجود ندارد . فقط نسبت به عده ای ، به انتخاب شخص خودمان ، کمتر دشمن هستیم . انتخابی که روزی از آن پشیمان خواهیم شد و می دانم که دشمنان دست‌کم از دوستان وفادار‌تر و ماندگارتر اند ! جلوی من هیچ گاه از دلتنگی ، آشوب ، نگرانی ، عاشقی و ... حرف نزن .هم من و هم تو خوب می‌دانیم، آدمی اگر در پایان رابطه‌ای از احساسات سخن بگوید ، یعنی قبول کرده که خودش مقصر است . یعنی می داند که آخرین سلاحش برای نجات دادن رابطه‌ای  که خودش ، با همان سلاح ، مجروحش  کرده ، احساسات دروغین است . امثال تو را، که هرگاه کم می آورند،  از احساسات دم می زنند ،خوب می شناسم .می‌دانم که اگر احساسات عمیق و واقعی باشند ، محال است که قابلیت به زبان آورده شدن داشته باشند . من رفتن را باور کرده ام . باور کرده ام که در بطن همه‌ی همهمه ها و دوستی ها و در تمام در میان جمع بودن ها ، می‌توان تنهایی را یافت .تنهایی را می توان همان ثانیه‌ای که دلت توسط آنکه بی نهایت دوستش داشتی ، می شکند،لمس کرد . می توان حضور ابریشمی‌اش را لابلای ترک های قلب احساس کرد . می توان صدای قدرتمندش را در زندگی سست‌مان شنید .برای من تنهایی ، تمام ثانیه های با تو زندگی کردن بود .آنگاه که فهمیدم آدمی می تواند در آغوش یک نفر باشد و عطر تنهایی زودتر از عطر آن فرد به مشامش برسد !!🎻☔️🎭</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Sun, 04 Feb 2024 20:39:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای همیشه از قلبت می روم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%85-ojlob29z1z5b</link>
                <description>من در حال رفتن‌ام و دیگر برایم فرقی ندارد چقدر از دلتنگی و عوارضش بگویی، چقدر از تنهایی و بی کسی گله کنی و چقدر از دنیای عجیبی که بعد از رفتن من تجربه می کنی ، دم‌ بزنی . هیچ کدام از اینها برایم اهمیتی ندارد.امروز تنها چیزی که اهمیت دارد این است که نه اجازه می دهم ردّی از روزهای تلخی که به نام عشق برایم رقم زدی بماند و نه دلی اسیر دل هر لحظه عاشق تو...دوست ندارم با اشک بدرقه‌ام کنی و طوری حرف بزنی که گویا من مقصر این داستان من درآوردی‌ات بودم و من قلب این انسان عاشق را ، که تو باشی ، زیر پا له کردم .خودت می دانی که جعبه عواطفم خالی از هر حس دلسوزی و دل‌نرمی است و ابداً دلم برای قاتل احساسات ابریشمی‌ام و آن همه عشقی که روزی به زندگی داشتم ، نمی سوزد .بهتر است دست از سرم برداری . فکر می کنم عذاب دادن دل عاشقم کافی بود و نیاز به عذاب دادن وجدان همیشه بیدار من، که منتظر رنج کشیدن است ،نباشد .برو و دست از سرم بردار .دیگر منتظرم نباش . وقتی با اولین پرواز از قلب‌ات رفتم ، دیگر پشت پنجره های فرودگاه دنبال من نگرد. شاید انتخاب تو به عنوان همدم غیر‌منطقی بود اما مطمئن باش آنقدر منطقی هستم که بدانم دوبار یک درخت را در جنگل دیدن یعنی گم شدن!!!👣🎭تو مرا آزردی ...که خودم کوچ کنم از شهرت ،تو خیالت راحت !می روم از قلبت ،می شوم دورترین خاطره در شبهایتتو به من میخندی !و به خود می گویی: باز می آید و می سوزد از این عشق ولی ...بر نمی گردم ، نه !می روم آنجا که دلی به هر دلی تب دارد ...عشق زیباست و حرمت دارد ... ☕️☔️</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 15:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی با پارادوکس‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D9%87%D8%A7-vpjakynkey0x</link>
                <description>به زندگی‌ای نگاه می کنم که نامش زندگی بود و تمامش مردگی . به بردگی‌ای فکر می کنم که با نام آزادی آن را به ما فروختند .  بی گمان زندگی هنر درک پارادوکس‌ها و پارادوکس گونه زندگی کردن است. هنر درک فاصله‌ی چند‌فرسخی بین واقعیت و خیال است . زندگی تمامش واقع بینانه نگاه کردن به بنای شادی است که روی زمین آغشته به غم پابرجاست.  به شادی‌هایم که نگاه میکنم ، می بینم که از غم هایم سوزناک‌تر بودند .شادی هایی که به غمی لایزال گره خورده بودند .شادی هایی که سرخوردگی امروز مرا زنده کردند . و من تمام عمر، در حال انکار غمی که در آغوشم گرفته ‌. من تمام عمر با عینکی که شیشه‌هایش را خوش‌بینی مفرط پوشانده ،به جنگلی نگاه می کردم  که حتی سوختن درخت‌هایش ، از جنگل بودنش چیزی کم نکرده بود . من پیوسته در حال درک جنگلی بودم که تنه‌ی درختانش بی آنکه به ریشه‌ای ختم شوند ،در مه‌ای غلیظ غوطه‌ور شده بودند. و من به دستانی نگاه می کنم که بی محابا به ابهام و ایهام زندگی حمله‌ور شده ، بی آنکه بداند زندگی با همین ابهام هاست که نامش زندگی‌ست....🎭🎻</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jan 2024 13:57:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی با سایه‌ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-c0edp2bz19ld</link>
                <description>به یاد می آورم روزی را که جان آدم ها را گرفتند، اما سایه‌ها ،همچنان استوار ،بر خیابان نقش بسته بودند .به یاد می آورم روزی را که با سایه ها رقصیدم ،با آنها خندیدم .به یاد می آورم روزی را که دست سایه‌ای را گرفته بودم و در زیر بارانی لطیف ،با او قدم می زدم .یادم می آید که در دست دیگرم چتری بود .بی گمان آنقدر در این دنیا و فلسفه‌ی تهی پشت آن غرق شده بودم که یادم رفته بود باران با سایه ها کاری ندارد .باران سایه را می شورد اما با خودش نمی برد ‌.فقط افکار سُر‌خورده من هستند که همراه با قطرات باران در جاده ها جاری می شوند .باران فقط زورش به افکار مشوش من می رسد.....یه یاد می آورم اولین روزی را که سایه‌ای را لمس کردم اما پوست دستم کنده شد!!! چون خیابان را با تمام مقاومت و خشن بودنش لمس کردم . به یاد می آورم آن قرار عاشقانه‌ای را که با سایه گذاشته بودم .صدایش را می شنیدم ، اما خودش را نمی دیدم!!!بی گمان هیچ عاشقی را نمی توانی پیدا کنی که صدای جیرجیر گوش خراش صندلی را به معشوقه نداشته اش ! یعنی سایه نسبت دهد....این تمام داستان زندگی من بود. داستان آدمی که سایه ندارد و سایه‌ای که صاحب ندارد .داستان زندگی با جملات عاشقانه ای که از زبان هیچ عاشقی بیرون نیامده .داستان شعری که هیچ شاعری ندارد ....این تمامش داستان زندگی‌ست که امروز داریم .کش دادن داستان‌مان با آدم ها تا آنجایی که خودشان می روند و سایه‌شان باقی می ماند. تا آنجایی که ما می رویم و خودشان می آیند ....این داستان زندگی‌ست که هیچ اتفاقی در آن،  در زمان درستش رخ نمی دهد....  🎻🎶🥀</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jan 2024 16:32:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی تمامش این است</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%B4-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bft0vm9yhab1</link>
                <description>زندگی تمامش همین است .امیدِ جان‌باخته ،گل های رنگ باخته ،تافته های جدا بافته .و آن طرف‌تر ،افکاری سرگردان در جست و جوی معنا،در جهانی خالی از مفهوم و چشمانی در تمنا با چهره ای مغموم ....من در این شهر ،سرهای تهی از فکر می بینم ،قلب های تهی از عشق و فریاد های تهی از کلمه .همه‌اش صدا است . تمامش آوایی گوش‌خراش است که محکومیم به گوش دادنش....من اینجا آدم هایی را می بینم ،که دارَت می زنند و برایت گریه می کنند .انسان هایی را می‌بینم که اشک می ریزند و رشک می برند .انسان هایی که درونشان اقیانوسی دارند و با بهت و حیرت به دریا خیره شده‌اند.آنانی که آتش به دلشان زدند تا گرم شوند .این شهر پر از شهروندانی است که با دلی تاریک، خیابان را چراغانی می کنند .همان هایی که چراغ های خانه‌شان را خاموش کرده‌اند و با حسرت به نور خانه همسایه چشم دوخته اند ....ای کاش در این شب های تاریک، صدایی لطیف داشتم تا برایت لالایی برآمده از دل بخوانم .ای کاش میتوانستم مثل آب دریا ، قرص ماه صورتت را نشانت دهم .ای کاش می‌توانستم ستاره شوم در اسمان تاریک دلت ..‌..ای کاش می‌توانستم نجاتت دهم .اما هزار افسوس ...آن که در دریا غرق شده ،اگر دست کسی را به قصد کمک بگیرد ،او را نیز غرق خواهد کرد......🌊🥀</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 17:59:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک فنجان عشق بی انتها</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7-y4nyp2vdxgc2</link>
                <description>عشق شاید همان آشنایی دیرینه است  عشق شاید همان سحرخیزی آدینه است  عشق آن جدایی به موقعی است که دو قلب را از خطر شکستن حفظ می کند  عشق آن لغاتی است که دیوان ات را پر از شعر می کندمی گویند هر کجا که عشق هست ، دیر یا زود ، جدایی هم هست .اگر جدایی نتیجه عشق باشد، از کجا معلوم ؟شاید عشق هم نتیجه تمام جدایی ها باشد . آنوقت می شود یک داستان دو سر برد ،هم عشق می برد و هم عاشق ..‌..🌊🕊 هیچ مهندسی خانه ای را به قصد ویران شدن نمی سازد .هیچ پزشکی بیمار را به قصد مرگ معالجه نمی کند ‌. هیچ عاشقی هم ، قلب معشوقه را به قصد شکستن تسخیر نمی کند . اگر صدای شکستن قلبت را شنیدی بدان نتیجه عشق نیست ، علتش سرد و گرم شدن های ناگهانی رابطه است ، علتش بی احتیاطی محض است .علتش موسیقی عاشقانه ناموزونی است که عاشق کارنابلد مینوازد. 🎶🎻 عشق هیچگاه جرئت آن را نداشته که خانه اش ، یعنی قلب را، ویرانه کند .اگر ویرانه ای می بینیم ، تقصیر عشق نیست ، تقصیر عاشقی است که عاقل نیست.می گویند عقل با قلب در تضاد است .می گویند نه عاقلی عاشق می شود و نه عاشقی عاقل . اشتباه است ، عشق درست ، نتیجه قلبی است که با منطق همصدا شود ،عشق بی انتها محصول عاشقی است که کاربلد باشد ،عاشقی که ریتم این موسیقی جادویی را بهم نزند ..... برایت در این روز های تلخ ، این روزهایی که عزاهای عمومی فراوان است و خوشی عمومی کمیاب ،یک فنجان عشق با شکلات تلخ ۸۰٪ منطق آرزو می کنم .☕️🍫https://uupload.ir/view/taylor_davis_-_river_flows_in_you_(violin_instrumental)_w6rt.mp3/</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 15:06:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای هموطنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%88%D8%B7%D9%86%D9%85-cs8vo6tiurjq</link>
                <description>برای خاکی مینویسم که ریشه هایم در آن خانه کرده، وطن ! برای نم نم اشک مردمانی که پای این خاک چکیده شد  و گل هایی که امروز بخاطر همین قطره های اشک رشد کرده اند .وطنم،خاکت حاصلخیز نبود...نهال امید کاشتم ،غم تنها چیزی بود که گیرم آمدبذر شادی برای همه مردم کاشتم ،عزای عمومی برداشت کردم 🖤دانه های عدالت را که پدر دادخواه این کشور کاشته بود، آبیاری کردم ... اما جز اختلاس، فساد و بی انصافی چیزی دستم را نگرفت..🖤 این حرف ها و دم زدن در مورد وطن دوستی برایم بیگانه است .می‌دانم هر چقدر هم بلند فریاد بزنم ، صدایم پخش می شود اما در اسمان الوده این شهر!! از بین می رود.ارزو می کنم که همصدا شویم و آوازی بلند برای خاک بغض‌آلود این وطن بخوانیم. آنقدر بلند که  ابرهای لجوجی که امسال با ما قهر کردند، بالاخره ببارند!آنقدر بلند که درخت دوستی و همدلی ، سایه اش را بر سر ما بیافکند، دوست دارم آن روزی را ببینم که محکم دست هم را گرفته ایم و از ته دل برای ایران مان می‌خوانیم، آن  روزی که هیچ قیچی ای نتواند رشته محکم دوستی بین ما را قطع کند و هیچ اره ای نتواند تنه ما را از ریشه های دوانده شده در این خاک جدا کند .  و اما اندکی حرف خودمانی تر بین من و تو که دوست عزیزم باشی:❤️🌊 یادت نرود در سرزمینی نفس میکشی که حتی اگر هوایش آلوده به غم باشد ، حتی اگر در آن دویدن بی نتیجه باشد ، اما هزاران سال قدمت پشت این کلمه ۵ حرفی،یعنی ایران خوابیده، فردوسی و زحمتش خوابیده که اگر او نبود، امروز من با این زبان شیرین با تو سخن نمی گفتم ، پشت این نام ،پدری دادخواه به نام کوروش خوابیده ، پشت این نام کوتاه اعجاب  انگیز ، شهدایی آرام گرفته اند که تو ، اینجا بودنت، را بخاطر آنان داری . به پاس هر وجب خاکی از این ملک  چه بسیار است آن سرها که رفته!ز مستی بر سر هر قطعه زین خاک  خدا داند چه افسرها که رفته!تقدیم به تو ❤️🌊</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Sat, 30 Dec 2023 21:04:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آینده ای که امروز زندگی اش می کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-qpmgrfilcblt</link>
                <description>من خودم را ، لابلای جسد درختانی که ،روزی تنومند بودند، گم کردم . و احساساتم را ، زیر مشتی خاک سرد،دفن کردم. تمام امیدم را ، تمام شوقم را ،تمام خودم را گم کردم . حالا که سخن می گویم ،کالبدی را حس می کنم،  که دلش بیهوده می تپد ، و بی اختیار به سمت آینده قدم بر می‌دارد، آنجایی که به آن تعلق ندارد . دنیایی را تصور می کنم که در آن، هزاران کالبد ، بیهوده نفس می کشند . و زیر پوست تک تک شان ، تورم خاطرات ،و شرمی داغ ،شعله ور شده ، بی آنکه ذره ای دلشان گرم باشد . برای من اما  چه روز شیرینی است ، آنگاه که میبینم روزی ،آنهایی که درک نمی کردند مرا ، به سرنوشتم تبعید شده اند . آن روزی که میلیاردها کالبد بی حس روی زمین باشد ، و همان مقدار دل تاریک در زیر زمین . آن روز شاید ، دیگر نه مرگی باشد و نه تولدی . چون آدم ها ،همان روزی که متولد می شوند ، دلشان را خاک می کنند و چند سالی ،با جسم تهی  روی زمین آلوده به غم راه می روند . بعد از آن ،بادی سرگردان ،ردپای تک تک شان که آثاری از زندگی شان بود را پاک می کند . و آدمی که روزی به خودش می بالید ، به خودش می آید، ،،،،آنگاه که می‌بیند نه خودش ماند و نه یادش.....🥀🌊</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 20:47:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب مرگ انسانیتم!</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%85-apawfwsiserr</link>
                <description>خیلی وقت است که خودم را فراموش کرده ام ، دیگر آن نوع نگاه ویژه را به آبی آسمان و سبزی برگ ندارم .خیلی وقت است که دیگر اجزای طبیعت احساس خاصی را در من برانگیخته نمی کنند . هیچگاه یاد ندارم که در دفترچه خاطراتم از روزی که بدنیا آمده ام تا کنون ، اینقدر بی مفهوم زندگی کرده باشم . من خودم را لابلای پنج تا برگه که روزی درخت بودند و پنج عدد که خودم بزرگشان کردم ، گم کردم .من از ژرفای مفهوم به پستی حروف رسیدم . دیگر در بطن زندگیم هیچ چیز عمیقی پیدا نمی کنم که ارزشمند باشد . دیگر احساس عمیقی ندارم،  دیگر معنای عمیقی ندارم ، دیگر ارتباط عمیقی با هیچ چیز و هیچ کس ندارم ، بی گمان خودم هم پست شدم و دریغ از روزی که آدمی خودش با دستان خودش ، خودش را از جایگاه رفیعی که خدا به او داده بوده به اوج ذلت برساند .دیگر ،چهره ای که در شبنم جان باخته روی برگ سرزنده میبینم ،برایم آشنا نیست .بلکه بیش از حد بیگانه است. دیگر توانایی همسرایی با نوای خالصانه باران را ندارم . و من بی نهایت ترس دارم از روزی که با انسان بودنم خداحافظی کنم و تبدیل به آنی شوم که هیچ وقت نمی خواستم .معتقدم ارزش ما انسان ها را (البته اگر لایق این واژه باشیم )انسانیت مان تعیین می کند . اگر قرار است معنای ژرف انسان بودن را با چند عدد و رقم گره بزنیم ، آنوقت دیگر نام ما انسان نیست . تا کنون که چندی از عمرم گذشته ، از نظر خودم ،به انسان بودن نزدیک بوده ام ، اما اکنون که ۲ روز از زادروزم، روزی که مرا لایق انسان بودن دانسته اند ،گذشته ، فکر می کنم که اندک اندک باید با این مفهوم عمیق ، با این واژه پرمعنا ، یعنی انسان بودن خداحافظی کنم ...🥀🍂یا به قول فریدون مشیری :از همان روزی که دستِ حضرتِ قابیلگشت آلوده به خونِ حضرتِ هابیلاز همان روزی که فرزندانِ آدمزهرِ تلخِ دشمنی در خون‌ِشان جوشیدآدمیت مرده بود!گرچه آدم زنده بود.از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختنداز همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختندآدمیت مرده بودبعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیابگشت و گشتقرن‌ها از مرگِ آدم هم گذشتای دریغآدمیت برنگشت🥀🍂🖤</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Thu, 07 Dec 2023 20:31:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هرگز نخواب کوروش:)?</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana2007sh/%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-kalwnt3vi9uc</link>
                <description>هرگز نخواب کوروشدارا جهان ندارد، سارا زبان نداردبابا ستاره ای در هفت آسمان نداردکارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بستحتی دل دماوند، آتش فشان ندارددیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخترستم در این هیاهو، گرز گران نداردروز وداع خورشید زاینده رود خشکیدزیرا دل سپاهان، نقش جهان نداردبر نام پارس دریا نام دیگر نهادندگویی که آرش ما تیر و کمان ندارددریای مازنی ها، بر کام دیگران شدنادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارددارا کجای کاری، دزدان سرزمینتبر بیستون نویسند، دارا جهان نداردآییم به دادخواهی، فریادمان بلند استاما چه سود، اینجا نوشیروان نداردسرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانیاما صد آه و افسوس، شیر ژیان نداردکو آن حکیم توسی، شهنامه ای سرایدشاید که شاعر ما دیگر بیان نداردهرگز نخواب کوروش، ای مهر آریاییبی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد</description>
                <category>Evergreen</category>
                <author>Evergreen</author>
                <pubDate>Sun, 05 Nov 2023 20:22:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>