<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های kiana_hajiabadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kiana_hajiabadi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:08:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/146843/avatar/Sujhef.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>kiana_hajiabadi</title>
            <link>https://virgool.io/@kiana_hajiabadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صبح پنجشنبه</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana_hajiabadi/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-fvpgd7bhns23</link>
                <description>توی تمام این سال ها که دارم زندگی کارمندی و تجربه می کنم فکر می کردم بهترین روز  هفته چهارشنبه هاست چون تو امید داری به پنج شنبه و جمعه ای که پیش روته.عصر چهارشنبه برام خیلی جذاب بود این که میدونستم تا آخر شب میتونم بیدار بمونم و فرداشم با خیال راحت بخوابم قلبمو پر از شادی می کرد.تا این که گذشت و من به معجزه پنج شنبه ها صبح پی بردم.از صدقه سری کارم پنج شنبه ها تعطیل بودم.یه صبح پنجشنبه که برای کار بانکی رفته بودم بیرون تازه فهمیدم زیبایی صبح پنجشنبه کم از عصر چهارشنبه نیست.برای منی که عاشق تایم صبح هستم و به خاطر کارم تقریبا همیشه اون و از دست میدم این صبح های پنجشنبه حکم طلارو داشت.لابد پیش خودتون میگین خب صبح جمعه رو که داشتی. ولی یه فرق بزرگ بین پنجشنبه و جمعست.جمعه غم داره جمعه همه تو خونه هاشونن یا اینکه مشغول گردش و تفریحن.شهر خاموشه شهر ساکته شهر بی روحه.پنجشنبه صبح ها قشنگه چون شهر هنوز زندست آدما تو خیابونن بانک ها بازن مغازه ها بازن خیلی از اداره ها بازن ولی من تعطیلم!!!صبح های پنجشنبه به جای اینکه مثل هر روز 6:30  با صدای آلارم بیدار بشم می تونم بخوابم و ساعت 9 با دلی آرام چشمامو باز کنم.صبحانه دل سیری  بخورم و با هندزفری از خونه بزنم بیرون با این امید که وقتی برگردم خونه همه خانواده هستن و موقع ناهار خوشمزه دست پخت مامانه.لازم نیست دیگه غذامو هول هولکی تو مایکروفر گرم کنم و تو ظرفای پلاستیکی بخورم.اینا خودشون انگیزن که من با انرژی بیشتری از خونه بزنم بیرون.دیدن آدما تو نور روز برام خیلی دلچسبه.شروع می کنم به پیاده روی کاری که پناهگاه من برای روزای سخته.از خیابونای اصلی می پیچم تو کوچه ها.کوچه هایی که آرومن و از پنجره هاشون صدای قابلمه و ظرف میاد که نشون میده یه نفر داره تو آشپزخونه حسابی هنر نمایی میکنه.از بعضی از پنجره هام بوی خوش غذا میاد.نور آفتاب و با تمام وجودم روی پوستم حسش می کنم و نگهش میدارم برای یک هفته بدون نور آفتاب!وقتی که دیگه خیلی خسته شدم آروم آروم راه میفتم سمت خونه با این امید که فردا جمعست و من یه دنیا زمان دارم واسه شروع دوباره روزای تکراری.پنجشنبه ها من و میسازن من و شارژ میکنن.حس میکنم دوباره زندم و  فقط کارمند یه اداره بدون پنجره نیستم.آزادم و هنوزم میتونم از ساده ترین اتفاقات صبح پنجشنبم لذت ببرم.</description>
                <category>kiana_hajiabadi</category>
                <author>kiana_hajiabadi</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 12:29:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چیز که در جستن آنی، حمیدرضا سلیمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana_hajiabadi/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A2%D9%86%DB%8C-%D8%AD%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-yi7hehrvcyrc</link>
                <description>همه چیز از دیدن یک عکس توی اینستاگرام شروع شد.یکی از کسایی که فالوش میکردم و و از نظر علمی و عملی قبولش داشتم عکسی گذاشته بود که توی اون خبر از تموم شدن یه کلاس بی نظیر با استادی فوق العاده و شروع شدن یه مسیر پر از هیجان و جذابیت و میداد.اون روز برای من این عکس فقط در حد یه عکس و لایکش توی اینستا بود غافل از اینکه این عکس جاشو توی ناخودآگاه من باز کرده تا تو بهترین موقعیت خودشو نشون بده.با اومدن کرونا و شروع خونه نشینی، تب و تاب کلاسای آنلاین خیلی زیاد شد. همه نسبت به گذشته خودشون خیلی فعال تر و اکتیوتر شده بودن منم از این قاعده مستثنی نبودم ولی من دلم میخواست برم دنبال چیزی که بهش علاقه دارم علاقه ای که از دوران دانشجویی ارشدم توی من به وجود اومد که چیزی نبود جز دیجیتال مارکتینگ.اولین چیزی که اومد جلوی چشمم اون عکسی بود که حدودا دو سه ماه پیش لایک کرده بودم.تصمیم گرفتم از اون دختر خانمی که این پست و عکس و گذاشته بود اطلاعات بگیرم.بعد از صحبت با اون دختر خانم تصمیم من قطعی بود برای رفتن به کلاسای دیجیتال مارکتینگ استاد سلیمانی ولی متاسفانه کرونا همه جارو تعطیل کرده بود منم دلم نمیخواست به کلاس مجازی تن بدم.وست داشتم از تمام اطلاعات استادم بتونم حضوری استفاده کنم.بالاخره بعد از ماه ها تونستم کلاس و به صورت حضوری با استاد سلیمانی بردارم.جلسه سوم کلاس بود که به اون دختر خانم دایرکت دادم و تشکر کردم ازش که منو تو این مسیر قرار داد.هر پنجشنبه با شوق خاصی سر کلاسام حاضر میشدم.حس میکردم دوباره زنده شدم و دارم چیزایی رو یاد میگیرم که سالها در انتظارشون بودم.روزی که استاد گفت شما میتونید که یه سایت برای خودتون راه بندازین من فقط تو دلم خندیدم که من و چه به این کارا ولی وای از روزی که آدرس سایتم و زدم و صفحه اولش اومد بالا حسم واقعا شیرین بود.کلاسا من و به این باور رسوند که من میتونم کافیه که بخوام.من هر پنجشنبه خیلی خیلی بیشتر از اون چیزی که انتظار داشتم یاد میگرفتم.نه فقط دیجیتال مارکتینگ.آقای سلیمانی واقعا تو هر جلسه سعی میکرد به ما یاد بده که چه جوری بهترین خودمون باشیم چه جوری دائم در حال یادگیری و آموختن باشیم و چه جوری خوب زندگی کنیم.من تو این کلاس  با تمام مباحث دیجیتال مارکتینگ آشنا شدم و فهمیدم چقدر گسترده تر از اون چیزی هستش که من فکر میکردم از سئو بگیر تا قسمت محتوا که فکر میکردم خیلی زود میتونم توش به مهارت برسم ولی خبر نداشتم که هنوز اول راهم.حالا که کلاسام داره تموم میشه فهمیدم که گذاشتن پست و عکس تو اینستا هم نمیتونه حس منو نسبت به این کلاس بیان کنه.من تو این کلاس بزرگ شدم با انگیزه شدم یاد گرفتم و تلاش کردم و همه اینارو مدیون آقای سلیمانی هستم، کسی که کلاساشون فقط کلاس یه درس مشخص نیست و واقعا اگر دنبال یادگیری باشین میتونین خیلی چیزای دیگه از این کلاس به دست بیارین فقط کافیه که بخواین.</description>
                <category>kiana_hajiabadi</category>
                <author>kiana_hajiabadi</author>
                <pubDate>Wed, 23 Sep 2020 21:47:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تََرین هایِ زندگیِ مَن</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana_hajiabadi/%D8%AA%D9%8E%D9%8E%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%8E%D9%86-o5xtgpgfz9xr</link>
                <description>بعضی روزا که میشینم و مصاحبه افراد موفق یا مشهور و میبینم وقتی به اونجایی میرسه که ازشون می پرسن  بهترین کتابی که خوندی چی بوده؟ یا بهترین سفری که رفتی یا تاثیر گذارترین آدم زندگیت کی بوده،ذهن من همون موقع تو درگیرترین حالت ممکن خودشه. چون منم این سوالارو از خودم می پرسم و متاسفانه جوابی براشون ندارم.همیشه این موضوع اذیتم میکرد.حتی وقتی با دوستام دور هم جمع میشیمم من تَرینی ندارم که بهشون معرفی کنم.ولی یه روز نشستم با خودم این موضوع رو حل کردم که همه آدمای دنیا لازم نیست تَرین داشته باشن.همونجوری که لازم نیست همه آدما تَرین باشن.وقتی زندگیم و نگاه میکنم من همیشه یه آدم معمولی بودم.تو هر زمینه ای، چه اکتسابی چه ذاتی.دختری از خانواده متوسط با قیافه متوسط با هوش متوسط. الانم که تقریبا مستقل شدم بازم دختریم با درآمد متوسط و یه زندگی کاملا معمولی و متوسط.هیچ وقت دنبال بهترین و برترین بودن نبودم. عجیب نیست که من تَرینی توی زندگیم ندارم.من بهترین کتابی که تو زندگیم خوندم و نمیتونم بگم چی بوده چون از هر کتابی یه تیکش تو زندگی من تاثیر داشته و هیچ کتابی تاحالا نتونسته به تنهایی زندگی من و از این رو به اون رو کنه.تاثیرگذارترین آدم زندگیم تمام آدمایی هستن که تو تمام این سالها باهاشون برخورد داشتم چه خوب چه بد چون هر کدومشون تجربه ای شدن برای ادامه زندگیم.حتی تو زندگی من خوشمزه ترین غذا هم وجود نداره وقتی بهم میگن غذایی که خیلی دوس داری چیه واقعا نمیدونم چی بگم چون یه دنیا غذا هست که من از هرکدوم یه چیزش یا همش و دوس دارم انتخاب این که با کدوم یکی از این غذاها میتونم تا آخر عمر سر کنم واقعا برای من کار نشدنی هستش.این تَرین نداشتنِ من توی زندگی تو انتخاب موسیقی بیشتر از همه خودش و نشون میده.من برای هر حالم برای هر روزم برای هر مکانی یه آهنگ جدا تومغزم دارم.من میتونم جاده شمال و کلا با ابی سر کنم وقتی شاد و با انرژیم سیروان گوش بدم و بدوام یا وقتی میخوام برقصم قدیمی ترین و قری ترین آهنگای دنیارو ده دفعه پلی کنم بعضی وقتام تو دلتنگیام طلوع من نامجو رو گوش بدم تو کنسرت کلهر سرم و با او حرکتای جادوییش با سازش تکون بدم ولی موقع برگشت به خونه از همون کنسرت آمنه اندی و پلی کنم و باهاش بخونم یا کل روز و آندره بوچلی گوش بدم و فکر کنم که صدای خدا پس این شکلیه.من برای هر حالم هزارتا آهنگ دارم چه جوری میشه که بخوام بهترین اونارو انتخاب کنم.این بود که تصمیم خودم و گرفتم.من آدمیم که تَرین توی زندگیم ندارم برای من پازل زندگی هزار تیکست که هر کدومش اگه نباشه پازل زندگیم ناقصه.من خودم و محدود نمیکنم به دیدن یه سبک فیلم یا گوش دادن به یه سبک موسیقی یا آشنایی با آدمایی که فقط با سلیقه من هماهنگن.این همه تفاوت این همه تنوع ایناست که زندگی و جذاب میکنه و من اینو میدونم که خودمو هیچ وقت محدود به انتخاب تَرین زندگیم نخواهم کرد.</description>
                <category>kiana_hajiabadi</category>
                <author>kiana_hajiabadi</author>
                <pubDate>Mon, 03 Aug 2020 14:19:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولیعصر</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana_hajiabadi/%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%B9%D8%B5%D8%B1-iutsmpsilrgz</link>
                <description>از روزی که ولیعصر و خوشگلیاشو شناختم دلم می خواست این بلندترین خیابون خاورمیانه رو پیاده از پایین تا بالا یعنی از میدون راه آهن تا میدون تجریش پیاده برم همیشه ام دوست داشتم این اتفاق توی روزای آخر سال بیفته چون انگار انگیزم بیشتر بود چون انقدر از اومدن بهارو عید و شلوغیای قبل عید خوشحال و هیجان زده بودم که مطمئن بودم طولانی بودن مسیر اصلا به چشمم نمی یاد البته که خوب بودن هوا هم مزید بر علت بود.مثل همه برنامه های کوچیک و بزرگ و سخت و آسونی که واسه زندگیم داشتم این تصمیمم هم یه گوشه از مغزم یا بهتره بگم یه گوشه از قلبم خاک می خورد.میگم قلبم چون از نظر خیلیا کاری که می خواستم بکنم اصلا عقلانی نبودو عبث و بیهوده به نظر میومد.بارها شده بود که کلمه خب که چی رو از دهن کسایی که این موضوع رو باهاشون درمیون می ذاشتم می شنیدم شاید دلیل به تعویق افتادنشم همین حرفا بود ولی این حرفا هیچ وقت باعث نشدن که این آرزوم و کامل کنار بزارم.هیچ وقت دوست نداشتم این مسیر و تنهایی برم بارها پیش اومد که با منظور یا بی منظور این برنامه رو برای کسی تعریف کنم تا پایی بشه برای همراهیه من خیلیا هم موافقت کرده بودن ولی نمی دونم چرا اون جوری که باید دلم راضی نبود به بودن باهاشون توی اون مسیر.می ترسیدم یکی باشه که دیر بیاد سر قرار بعد من به جای خیره شدن به ساعت میدون راه اهن و اماده شدن واسه رسیدن به آرزوی دیرینم هی ساعت و نگاه کنم که ای بابا چرا نیومد یا به جای این که چهارراه ولیعصر و از سمت تئاتر شهر بریم مجبورم کنن از سمت فلسطین بریم.یا اینکه حوصله نداشته باشه و نذاره توی شلوغیای دست فروشیای میدون ولیعصر بشینم و مردم و نگاه کنم.با خودم میگفتم اگه عجله داشته باشه و نذاره من دم پارک ملت وایستم و جوونه زدن درختا و شکوفه دادنشونو ببینم و یه بستنی متری بخرم و ذوق کنم از مناسب شدن هوا واسه خوردن بستنی تو خیابون چی یا انکه انقدر پاهاش درد بگیره که نذاره وقتی به باغ فردوس رسیدیم من اول خیابونش وایستم هم سن وسالای خودم یا اون جوون ترارو ببینم که الکی مثل من خوشحالن و دلیلیم واسه این خوشحالی پیدا نمی کنن ولی میدونن که این حالشون خاصیت حال و هوای روزای آخر اسفنده کاش جدی نگیرنش.شایدم وقتی برسیم تجریش انقدر خسته و گرسنه باشه که نتونه تحمل کنه که من اول یه زیارت برم امام زاده صالح بهش بگم دمت گرم امسال و خوب و بد گذشت تو سال جدید به اون خدا جان ما بگو هوامونو داشته باشه بعد بیام بشینم تو صحنش ادمارو نگاه کنم و واسشون داستان بسازم یا این که حوصله اش سر بره اگه من برم تو بازار و خیره بشم به اون همه رنگ وسط بازار یا این که توی اون شلوغیا دنبال تازه ترین و خوشگل ترین و خوشبو ترین سنبل بگردم.نه نه من این جوری نمیتونستم به آرزوم برسم.شاید تنهایی نتونم برای کسی از دیدن رنگ و بوی عید اینور اونور ذوق کنم ولی عوضش هر اون چیزی و که باید قبل عید ببینم و می دیدم.پس تصمیمم این شد که امسال تنها این مسیرو برم تا اینکه یه نفر تصمیم گرفت همراهم بشه یه نفری که نمی تونستم بهش نه بگم یه نفر که کلا همه برنامه ها رو بهم ریخت ولی تو دل من یه جای بزرگ واسه خودش ساخت.منی که انقدر متعصب بودم روی برنامه ریخته شدم با اولین خواسته ی اون موافقت کردم،از تجریش میریم به سمت راه آهن!کاملا بر عکس مسیری که تو ذهن من بود.توی شلوغی تجریش نه امامزاده رو یادم موند نه سنبل نه سمنوی عمه لیلا فقط حواسم جمع این بود توی این شلوغیا بین اون همه آدم گمش نکنم دوست داشتم شلوغیه تجریش زودتر تموم بشه.با انرژی ساعت شروع و گرفتیم و راه افتادیم.آفتاب بود نمیدونم دلمو بودنش گرم کرده بود یا اون آفتاب ولی هرچی بود مهم این بود که دلم گرم بود و خوش.خوش از اینکه تنها نبودم تو این مسیر.تا پارک ملت نفهمیدم اصن چه جوری رسیدیم.از پارک ملت فقط تخم مرغ رنگیای جلوی پارک یادم میاد بقیش همش حرفای اون بود.تمام مسیر احساس میکردم راه نمیرم انگار یه جورایی از خوشحالی جست و خیز کنان جلو میرفتم.هیچی از مسیر یادم نیست.منی که عاشق ولیعصرقبل از عید بودم حالا عشق بزرگتری توی قلبم بود که همه چیزای دیگه  در برابر اون ناچیز به نظر می اومد.منی که همیشه فکر میکردم تو این مسیر 3 وعده غذا میخورم 2 جفت کفش عوض میکنم حتی حاضر نشدم برای خریدن یه آب معدنیم صبر کنم چون می ترسیدم خستگی غلبه کنه بهش یهو انصراف بده.میدون ولیعصرم رد کردیم شلوغ بود نبود هیچی یادم نیست فقط یادمه یه نفر دست حمایتش رو شونه هام بود که راحت از بین ادما رد بشم.یواش یواش حس کردم خستم حس کردم پاهام خستست ولی فقط یه نگاه به چشمای مهربونش برام بس بود که هزار برابر انرژی بگیرم که توی این دنیای بزرگ یه نفر هست که پا به پای من راه می یاد ،که به خاطر من حاضره عبث ترین کار دنیارو انجام بده.ایستگاه آخر رسیدیم به قهوه خونه آذری.همیشه فکر می کردم اگه این مسیر و بتونم تا آخر برم یه نفس راحت می کشم که یکی از دیوونه بازیام عملی شد ولی ساعت 3 اون روز آخر اسفند تنها حسی که نداشتم رضایت و خوشحالی بود غصم گرفت که 4 ساعت همراهیمون تموم شد کلافه بودم که شاید دیگه نتونم همچین حسیو تو همچین روزایی با همچین کسی تجربه کنم کاش ساعت برنارد مال من بود تا زمان و همونجا متوقف کنم که همه چی تو همون روز آفتابی اسفند ماه بمونه و تکون نخوره  و عوض نشه نه حس و حالم نه آب و هوا و نه آدمی که کنارم بود.از اون روز آخر اسفند فقط تاولای پاهامه که باهام مونده دیگه هیچی اونجوری خوشگل و دلپذیر و دلبر نیست. فکر می کنم حال خوب آدما تو روزای آخر سال هیچ ربطی به اومدن عید و شلوغی و آب و هوا نداره همش به اون امیده ربط داره که تو دل آدما زنده میشه یه جورایی می فهمیم زمستونای زندگیمون موندنی نیستن بالاخره یه روزم بهار از راه میرسه اونی که تنهاست امید پیدا می کنه که سال دیگه این موقع با هم ماهی سفره هفت سینشون و میخرن اونایی که باهمن خوشحالن از اینکه امسال می تونن برای اونی دوس دارن عیدی بخرن.این امیده که آدمارو زنده نگه می داره و بهشون شور و حال میده آفتاب اسفندم با صدای گنجشکای روی درختا دامن میزنه به پررنگ شدن این امیده.</description>
                <category>kiana_hajiabadi</category>
                <author>kiana_hajiabadi</author>
                <pubDate>Thu, 19 Mar 2020 12:01:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@kiana_hajiabadi/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-fujlhnxp4max</link>
                <description>بعد از دیدن فیلم &quot;جهان با من برقص&quot; داشتیم با هم به سمت خونه بر میگشتیم. اون داشت واسم از بازیای خوب و تحلیلاش از قسمتای مختلف فیلم می گفت ولی من فکرم فقط داشت اطراف یه موضوع می چرخید: &quot;یه تیکه از فیلم دخترکی ویدئویی برای پدرش می فرسته و توی اون با صدای بلند به پدرش میگه دوستت دارم&quot; جمله ای که من تا حالا به پدرم نگفتم.یهو وسط حرفاش برگشتم سمتش و گفتم من هیچ وقت به بابام نگفتم که دوستش دارم،نگاهم کرد انگار اونم داشت چند سال زندگیش با پدرش و زیر و رو می کرد که چیزی پیدا کنه بعد از مکث کوتاهی گفت منم نگفتم،بعد انگار که فهمیده باشه چی تو مغزم میگذره گفت خب امشب بهش بگو.نگاهش کردم میدونستم که انجام این کار برای من نیاز به جرات و جسارت زیادی داره ولی برای اینکه بحث و زودتر ببندم و فکرمو ازش پرت کنم فقط یه باشه سرسری بهش گفتم.ماه ها از اون شب گذشت و من همش تو درگیری با خودم برای گفتن ساده ترین و قشنگ ترین جمله دنیا به بابام بودم ولی نمی شد انگار زبونم قفل میشد فقط میتونستم نگاش کنم.روز پدر بود با خودم قرار گذاشتم دیگه امشب هم بغلش کنم هم بهش بگم چقدر دوسش دارم قبل از اینکه برای هر چیزی دیر بشه، ولی بازم نتونستم فقط نگاش کردم و تو دلم فکر کردم که چقدر دوسش دارم با وجود همه دلخوری هایی که بعضی وقتا ازش دارم.تنها کاری که تونستم براش بکنم این بود که براش کیک درست کنم.همون شب احساس کردم باید قبول کنم که رابطه من و پدرم قراره همین شکلی باشه یعنی بدون هیچ کلمه ای بدون هیچ جمله ای بدون هیچ بغل کردنی بهم نشون بدیم که چقدر همدیگرو دوست داریم حالا هر کدوم به یه شکلی.من با درست کردن کیک و خندیدن به تیکه های بامزش اونم با سالاد درست کردن هر روز صبحش برای ناهار سرکارم و باز کردن آفتاب گیر ماشین موقعی که میبینه چشمام داره اذیت میشه.این قشنگ ترین رابطه پدر و دختریه که نویسنده سناریوش  هیچ متنی براشون ننوشته و اون دوتا باید با کاراشون دوست داشتنشون رو نشون بدن.من بالاخره قبول کردم که رابطه من و پدرم یکی از هزاران مدل دوست داشتن آدما توی دنیاست و چقدر قشنگه این مدل دوست داشتن.</description>
                <category>kiana_hajiabadi</category>
                <author>kiana_hajiabadi</author>
                <pubDate>Thu, 12 Mar 2020 13:05:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>