<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیانا عطایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kianaataei12</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:05:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>کیانا عطایی</title>
            <link>https://virgool.io/@kianaataei12</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنگ های صلیبی</title>
                <link>https://virgool.io/@kianaataei12/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%84%DB%8C%D8%A8%DB%8C-upzijh8fopae</link>
                <description>مردم غرب اروپا میومدن اورشلیم برای زیارت و مست رفاه شرق میشدن, اما تنها ویژگی مشترکشون دینشون بود(البته تقریبا تمام مردم بیزانس ارتدوکس بودند ولی مردم غرب کاتولیک).اورشلیم کلیسایی داشت به اسم کلیسای قبر که واسه مسیحیای کاتولیک بود و خیلی از بیزانسیا شارلمانی رو حامی معنوی و صاحب کلیسای قبر میدونستن ولی وقتی خلیفه فاطمی مصر کلیسای قبر رو تخریب کرد دِین به امپراتوری مقدس از بین رفت(بعدها خلیفه خودش کلیسا رو برای حفظ پیمان با بیزانس بازسازی کرد).کاتولیک ها دیگه احترام قبلی رو در شرق نداشتن و مردم بیزانس کاتولیک ها رو وحشی و بربر می‌دونستن.فاصله اجتماعی بیشتر و کلیساها هم از هم دور می‌شدند. اوضاع وقتی بدتر شد که پاپ روم غربی از اسقف اعظم کلیسای شرق خواست کلیساهای روم غربی هم تحت نظر اون باشن در جواب اسقف بیزانس تمام کلیساهای شرق کاتولیک رو تعطیل کرد(واقعه شکاف بزرگ).در اواخر قرن دهم امپراتوری روم شرقی یا همون بیزانس یه سری سرزمین‌هایی که صدها سال بود حاکمیتشو داشت از دست داد دلیل اصلیش؟ظهور قدرت جدید توی خاورمیانه.ترکان سلجوقی.همونطور که جهان مسیحیت بین شرق و غرب تقسیم شده بود جهان اسلام هم بین شمال و جنوب بین خلفای سنی مذهب عباسی و فاطمی های شیعه تقسیم شده بود تااینکه ترک های سلجوقی توی شمال جهان اسلام قدرتو دست گرفتن و در جنوب حاکم های فاطمی اورشلیم رو سرکوب کردن و رسیدن بیخ گوش امپراتوری بیزانس .توی سال ۱۰۷۳ سلجوقی های مسلمون با سپاه عظیمی توی ملازگرد(یکی از بزرگترین نبردهای تاریخ) ارتش بیزانس رو با خاک یکسان کردن و تمام سرزمین‌هایی های آسیای صغیر رو تصرف کردن.نبرد ملازگردنبرد ملازگرد (یا مانزیکرت) در 26 اوت سال 1071م. در منطقه‌ای به اسم ملازگرد (در شرق ترکیۀ امروزی) بین بیزانسی‌ها (به فرماندهی رومانوس چهارم دیوژن) و سلجوقیان (به فرماندهی الپ‌ارسلان) رخ داد و با وجودِ اینکه بیزانسی‌ها قدرت برترِ منطقه بودن، از سلجوقیان شکستِ سختی خوردن. البته از کمی قبل، سلجوقیان روزبه‌روز قدرتمندتر شده بودن و شروع کرده بودن به تاخت‌وتاز در منطقه. تو همین گیر و دار ـ وقتی که الپ‌ارسلان قصد حمله به حلب رو داشت و می‌خواست به سوریه لشکرکشی کنه ـ دیوژن با ارتش بزرگی (متشکل از مزدوران ترکمن) به سمت ارمنستانِ تحت کنترلِ بیزانس تاخت. الپ‌ارسلان به‌موقع باخبر شد و نیروهاش رو برگردوند به همون سمت. دو ارتش در نزدیکی محلی به نام ملازگرد با هم روبه‌رو شدن و عصر همون روز، این ارتش بیزانس بود که شکست خورد؛ و برای اولین بار در تاریخ، یه امپراتور بیزانسی اسیر یه حاکم مسلمان شد.تو این جنگ خیلی از نیروهای بزرگ و نخبۀ امپراتوری بیزانس از بین رفتن و الپ‌ارسلان دیوژن رو اسیر کرد. شرط آزادی دیوژن، واگذاری مناطق مهم بیزانس به قلمرو سلجوقیان بود. این اتفاق افتاد و بخش وسیعی از آناتولی به سلجوقیان رسید. درعوض دیوژن آزاد شد اما در راه برگشت به سرزمینش، با حیله و مکرِ دشمنان سیاسی‌ش کور و کشته شد.این شکست باعث شد بیزانس از غرب کمک بخواد و تمام اختلافات مذهبی سیاسی شرق و غرب از بین بره و پاپ غرب از این فرصت استفاده کنه تا بتونه نفوذ غرب رو توی کلیساهای شرق گسترش بدهولی قبل از این خودش با امپراتور غرب وارد جنگ شد. پاپ میخواست هرجور شده کلیسا رو قدرت بلامنازع امپراتوری کنه و بعد از ۱۰ سال جنگ بالاخره موفق شد سال ۱۰۹۵ امپراتور جدید بیزانس دوباره از پاپ غرب کمک میخواد. پاپ جدید غرب ,اوربانوس مثل پاپ قبلی دنبال اتحاد تمام امپراتوری مسیحی در شرق و غرب بود ولی با مرکزیت غرب و شهر رم. از طرفی احتمال میداد اشراف زاده ها و نجیب زاده های غرب که تشنه جنگ و خونریزین وارد جنگ با مسلمون ها بشن دست از جنگ های فئودالی سر ملک و املاک برمیدارنپاپ باید مردم غرب رو راضی می‌کرد تا از امپراتوری بیگانه(اورشلیم) در برابر یه دشمن بیگانه(مسلمونا) دفاع کننهدف اصلی جنگ رو نه کمک به بیزانس بلکه آزادسازی سرزمین مقدس یعنی اورشلیم مطرح کرد و جواب داد!نیقیه و انطاکیه به سرعت تصرف شدند در کمتر از یک سال بعد اورشلیم هم تصرف شد(اورشلیم اون زمان دست سلجوقیان نبود دست گروهی از مسلمونای شیعه به اسم فاطمیان بود که خودشون دشمن ترکان سلجوقی بودند).مسیحیان این پیروزی رو چراغ سبزی از طرف خدا گرفتن..از اینجا به بعد ۳تا جنگ صلیبی داریم . در جنگ صلیبی چهارم ۱۱۹۸ اختلاف بین کلیسای غرب ووشرق هم مدتی بود بخاطر دشمن مشترکشون فروکش کرده بود دوباره داشت اوج می‌گرفت عوامل مختلف انباشته شد روهم و جنگ بین اسلام و مسیحیت شد جنگ داخلی اروپا.جنگ چهارم صلیبی عملا بین خود مسیحی ها درگرفت و اصلی ترین قربانی قسطنطنیه شد که از همه جا برای غارت و غنیمت و نابودیش گسیل شدند. بعد از این جنگ های دیگه ای هم اتفاق افتاد اما توی سال ۱۲۹۱ شهر عکا هم به دست مسلمون ها افتاد و تمام قلمرو مسلمونها دوباره به خودشون برگشت که اکثر تاریخدانان اینجا رو آخر جنگ های صلیبی میدونند.و بزرگترین بازنده این جنگ امپراتوری بیزانس بود اما حالا مسیحیت و اسلام شناخت بیشتری از هم پیدا کرده بودن و باهم شروع به ارتباط کردن که شاید تنها نقطه مثبت این جنگ ها بود.</description>
                <category>کیانا عطایی</category>
                <author>کیانا عطایی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 18:57:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرانک ها و عصر کارولنژی</title>
                <link>https://virgool.io/@kianaataei12/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%84%D9%86%DA%98%DB%8C-aqnfb9scoy69</link>
                <description>فرانک‌ها مردمی بودند از نژاد ژرمن، به همین زبان صحبت می‌کردند در این ارتباط‌ها و نشست‌وبرخاست‌ها با رومی ها فرانک‌ها هم کم‌کمک رنگ‌وبوی رومی گرفتند. زبانشان، فرهنگشان، اخلاقشان، این‌ها همه داشت رومی می‌شد، اما بین فرانک‌ها یک نفر بود که نمی‌خواست این‌طور بشود؛ نمی‌خواست فرانک‌ها بروند زیر سایۀ امپراتوری. اسم این آقای کله‌گنده، کلویس (Clovis) بود، کسی که بعدها مدال اولین پادشاه فرانسه را به سینه‌اش چسباندند. حالا ایشان کی بود؟ چی ‌کار کرد؟کلویس آدمی بود باجذبه، کاریزماتیک، قابل، که همزمان دوتا هنر داشت: اول اینکه می‌توانست به زبان خوش یا ناخوش، نفوذش را در سرزمین‌های اطراف و میانِ فرانک‌ها گسترش بدهد و یک‌جورهایی قلمروگشایی کندکلویس از حدود سال ۴۶۶ میلادی (تا حدود ۵۱۱ م.) کارش را شروع کرد و ذره‌ذره برای خودش نیمچه‌امپراتوری‌ای ساخت.و البته چیزی که اسم کلویس را در وقایع مابعدش، و تاریخ ماندگار می‌کند فقط این نیست که احتمالاً اولین پادشاه فرانسه بوده و فرانک‌ها را با هم یکدل کرده؛ علت مهم دیگر‌‌ش این بوده که کلویس، پادشاهی بود که به دین مسیحیت درآمد و مسیحی شدفرانک‌ها هم مثل انگلیسی‌ها درگیر هجوم‌های پراکندۀ وایکینگ‌ها شده بودند، ولی خطرِ اصلی‌ای که داشت تهدیدشان می‌کرد حضور وایکینگ‌ها نبود؛ جریاناتی بود که در جنوب پادشاهی فرانک راه افتاده بود: اسلام، در سومین قرن بعد از ظهورش تا شمال آفریقا پیش رفته بود و حالا تا بیخ گوش فرانک‌ها، جنوب فرانسه، رسیده بود.در سال ۷۳۲ جنگ سرنوشت‌سازی بین مسلمان‌های اندلسی و سپاه فرانک‌ها در منطقۀ پواتیه (Poitier)، جنوب فرانسۀ امروزی درگرفت (نبرد تور). اوضاع پادشاهی فرانک‌ها درحال تغییر بود، دودمان مروونژی‌‌ها ضعیف شده بود و داشت قدرتش را از دست می‌داد، مسلمان‌ها هم از میان رشته‌‌کوه‌های پیرنه، حدفاصل اسپانیا و فرانسه، بدجوری فرانک‌ها را در تنگنا گذاشته بودند. عبور از رشته‌کوه‌های پیرنه، احتمالاً گسترش اسلام به دل اروپا را به همراه داشت.اما قهرمان اروپایی‌ها، سردار ژرمن‌ها، کسی که تبدیل شد به مانع اصلیِ پیشروی فاتحان مسلمان‌، اینجا ظاهر شد: کسی به نام شارل مارتل (Charles Martel)شارل مارتلاین آقای شارل در نبرد تور یا پواتیه، با لشگرش چکشی زد به صفوف مسلمین، جنگ جانانه‌ای کرد و موفق شد جلوی نفوذ اسلام، نفوذ که نه، سلطۀ اسلام در مناطق پادشاهی فرانک را بگیرد. شکستی که لشکر مارتل به مسلمان‌ها در این جنگ تحمیل کردند، به حدی جدی و سرنوشت‌ساز بود که برای مسلمان‌ها همین نقطه و همین جنگ، آخرین نقطۀ پیش‌روی‌شان در خاک اروپا شدبعد از جنگ پیروزمندانه‌ای که مارتل با مسلمان‌ها کرد، قدرت و محبوبیتش زیاد بود، زیادتر شد. این‌طور به نظر می‌رسید که قدم بعدی می‌تواند پادشاهی باشد اما شارل سودای پادشاهی در سر نداشتپسر شارل اما مثل پدرش فکر نمی‌کرد. بعد از مرگ شارل، پسر کوچکش پپین (Pepin) که به پپین کوتوله (Pepin the Short) مشهور شد در سال ۷۵۱ میلادی، از قدرت و نفوذی که بهش به ارث رسیده بود استفاده کرد. آخرین پادشاه سلسلۀ مروونژی‌ها را برکنار کرد و خودش را پادشاه فرانک‌ها اعلام کرد. این شروع یک دورۀ جدید در پادشاهی فرانک‌ها و تاریخ قرون وسطای اروپاست، دوره‌ای که به اسم عصر خاندان کارولنژی (Carolingians) شناخته می‌شوداسم خاندان کارولنژی از روی اسم نوۀ شارل مارتل برداشته شد، پسر پپین. یکی از مهم‌ترین افراد تاریخ اروپا، همان کسی که فرانک‌ها آن‌سال‌ها به وجودش نیاز داشتند: شارل کبیر، شارلمانیشارلمانیوقتی پپین در سال ۷۶۸ از دنیا رفت، حکومت قلمروی بزرگ فرانک‌ها اولش به‌طور مشترک بین شارل و برادر کوچک‌ترش کارلمان یکم (Carloman I) تقسیم شد اما این دوپارگی زمان درازی طول نکشید؛ دو سه سال بعد کارلمان به شکل مشکوکی مرد و تمام سرزمین‌هایی که تحت نفوذ فرانک‌ها بود به کارل رسید، به دست کسی که نه فقط سرنوشت فرانک‌ها که تاریخ اروپا را عوض کرد؛ همانی که بعدها بهش گفتند: «پدر اروپا»، کارلوس ماگنوس، یا شارلمانی.شارل به‌محض رسیدن به رأس حکومت و ادارۀ فرانک‌ها، خیلی صریح و روشن موضعش را اعلام کرد و گفت که قصد دارد سیاست‌هایی را که پدر و پدربزرگش پایه گذاشته‌اند ادامه بدهد و رویاش، مدینه فاضله‌ای که در ذهنش ساخته بود، را با یک ترکیب سه‌کلمه‌ای به مردم معرفی کرد: اروپای یکپارچۀ مسیحی.یک جهان یکپارچه، یکدست، هم‌صدا... بله آرمان قشنگی است، ولی فقط در ذهن آدم‌ها. چند دقیقه اگر در جهان واقعیت‌ها قدم زده باشیم می‌فهمیم که تحقق این آرزوی زیبا امکان‌پذیر نیست جز با ریختنِ خون‌‌های بسیار اما برای شارلمانی تحقق هدفش از همه چیز مهم تر بود. به شمال ایتالیا حمله کرد، با قبایل آوارهای اوراسیایی در مجارستان امروز جنگید، به آلمان و هلند و حتی بخش‌هایی از بالکان و اسپانیا لشگرکشی کرد و یکی‌یکی پادشاهی‌های اطراف را ضمیمۀ فرمانروایی خودش کرد. شکست و نشدن برایش معنی نداشت. شارلمانی فاتح بخش عمده‌ای از اروپا شدبیشتر اروپای غربی و مرکزی که بعد از عصر کلاسیکِ امپراتوری روم ازهم‌گسیخته و تکه‌تکه شده بود، دوباره بعد از سه قرن متحد و یکپارچه شد. و دوره‌ای شروع شد معروف به رنسانس کارولنژی، تولد دوباره اروپابه دنبال نفس تازه‌ای که اروپا به‌خاطر اقدامات شارلمانی گرفته بود، مبادلات بازرگانی و ساختار داخلی‌ امپراتوری هم کم‌کم ترمیم شد. تجارت رشد کرد، شهرها رونق پیدا کردند و جاده‌ها دوباره پر شد از درشکه‌ها و گاری‌ها. حالا بخش عمده‌ای از اروپا متحد شده بود، مسیحیت دین غالبش بود، تحصیل و آموزش هم داشت دوباره در آن رونق می‌گرفتقرار نبود رنسانس کارولنژی دوام پیدا کند. اتحاد اروپا، آرزوی دیرینۀ شارلمانی که یک عمر برایش جنگیده بود، خیلی ادامه پیدا نکرد و شاید اصلاً بشود گفت تمام دست‌رنج شارلمانی بعد از مرگش در سال ۸۱۴ از بین رفت.بعد از شارلمانی پسرش لویی و بعد از لویی پادشاهی بین سه تا پسرش تقسیم شداین سه‌ برادر خیلی زود به جان هم افتادند و رویای شارل ابدی نشدشارلمانی جزو کسانی بود که تاریخ اروپا هیچ‌وقت فراموشش نکرد، و رویای اروپای متحدش الهام‌بخش حداقل دو رهبر تأثیرگذار دیگر اروپا هم شد: ناپلئون بناپارت و آدولف هیتلر</description>
                <category>کیانا عطایی</category>
                <author>کیانا عطایی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 18:57:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امپراتوری بیزانس</title>
                <link>https://virgool.io/@kianaataei12/%D8%A7%D9%85%D9%BE%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86%D8%B3-oqrmoq3cj5he</link>
                <description>قرون وسطی بازه ایه که جنگ، قحطی، بیماری و فساد همه‌جای اروپا را گرفته بوده و در همون زمان یک جایی مثل جهان اسلام دورانی را می‌گذرانده که همه‌چیز به نسبت گذشته درخشان و درجه‌یک بوده، آن‌قدر که «عصر طلایی اسلام» نامیده میشهبیاید برای شروع اول دست گوت های خانه به دوش رو بگیریم و آروم آروم به امپراتوری روم نزدیک بشیم. گوت ها شاخه ای از اقوام ژرمن هستن که به دلیل جمعیت زیاد و کمبود غذا و مشکلات دیگه بار و بندیلشونو بستن و راه افتادن و رسیدن به جنوب اسکاندیناوی, نواحی شرقی اروپا ,چند روزی که گذشت و چهار باری که با همسایه ها سلام علیک کردن فهمیدن خونشون رو دم دهن شیر ساختن!نزدیک به مرزهای یکی از بزرگترین امپراتوری های جهان، روم. گوت‌ها می‌دیدن مردمی که پشت دیوارهای امپراتوری زندگی می‌کنن نعمت‌هایی دارند که گوت‌ها تابه‌حال نظیرش را ندیده بودن و یواش‌یواش دلشون همین چیزها را خواست؛ و خب چه دلیلی از این مهم‌تر؟ این شد که شروع کردند دسته‌دسته وارد شهرهای مرزی امپراتوری بشن، هرچی چشمشون می‌گرفت رو تهیه می‌کردند و به خانه‌هایشان برمی‌گشتند. فقط این «تهیه کردن» یک‌خرده خشن بود. پول‌مول که نداشتند و نمی‌دادند، اگر هم طرف مقاومت می‌کرد یا می‌گفت این چیزهایی که دارید می‌برید را خودمان لازم داریم، ممکن بود او را بکشند. امپراتوری روم هم که از زمان تأسیسش دائم استخوان ترکانده بود، دیگر تاب تحمل وزن خودش را نداشت. از هر طرف کش آمده بود، پهناورتر شده بود؛ دیگر این وسط چهار فقره دزدی در شهرهای مرزی اصلاً موضوعی نبود که بخوان به فکر چاره‌اش باشند.کم‌کم از یک جایی به ‌بعد، رومی‌ها فهمیدند دیگر گوت‌ها را نمی‌شود نادیده گرفت؛ برای همین تصمیم گرفتن با آن‌ها وارد مذاکره بشن. گفتن اقا تا بوس هست چرا گاز؟ دزدی و غارت که در شأن شما نیست، شما از خودمونید. ما بهتون ابزار و تجهیزات و اسلحه می‌دیم، شما بشین مرزبان‌های امپراتوری. ماشالا اهل جنگ و دعوا هم هستین، بیاین این پول، این سلاح، این هرچی لازم دارین، لااقل برای دفاع از خودمون بجنگین؛ دست تو جیب‌ ما نکنینهون ها قبایلی بودند که با قدرت عجیب و غریبی به سرزمین‌های مختلف حمله می‌کردند، شهرها را به خاک و خون می‌کشیدند و تکه‌تکه‌اش را مال خودشان می‌کردند.. گوت‌ها هم درمقابل سیل هون‌ها شکست سختی خوردند، بی‌جاومکان شدند و چاره‌ای نداشتند جز اینکه به سمت مرزهای داخلیِ امپراتوری روانه شوند. چندسالی لب‌ مرزهای امپراتوری، پاسبانیِ رومی‌ها را داده بودند، یک‌جورهایی به رومی‌ها وفادار و با آن‌ها مشترک‌المنافع بودند، پس حداقل انتظارشان این بود که وقتی می‌آمدند و به فرمانده‌های امپراتوری می‌گفتند که گرفتار حملۀ هون‌ها شده‌اند، از طرف فرماندهان حمایت شوند، سرپناهی ازشان بگیرند، فرماندهان لشکر کمکی برایشان بفرستند که جلوی هون‌ها ایستادگی کنند؛ ولی هیچ‌کدام از این‌ها اتفاق نیفتاد. امپراتوری که اون روزها با بحران مدیریت روبه‌رو بود و قوۀ تشخیص اولویت‌ها را از دست داده بود، بازیِ بدی را با گوت‌ها شروع کردتئودوسیوس حاکم اون زمان روم در سال ۳۹۵ میلادی مُرد تا آخرین امپراتوری باشد که همزمان بر شرق و غرب امپراتوری حکمرانی می‌کرد. بعد از تئودوسیوس، امپراتوری بین دوتا پسرش نصف شد؛ که امان از این برادرها، این ‌دو تا سایۀ همدیگر را با تیر می‌زدند. نیمۀ شرقی رسید به آرکادیوس (Arcadius)، برادر بزرگ‌تر و نیمۀ غربی هم رسید به هونوریوس (Honorius). این دوتا داداش خودشان نمی‌دانستند ولی قرار روزگار بر این بود که امپراتوری‌ای که تا اینجا هزار داستان و ماجرا از سر گذرانده و به هر ترتیب حفظ شده بود، در زمان این‌ دو برادر به دست تغییراتی بسیار بزرگ سپرده بشه.ویزیگوت‌ها یک فرمانده نظامی داشتند به اسم آلاریک. این آقای آلاریک جزو افرادی بود که در ارتش روم خدمت کرده بود و بارها در نبردهایی که امپراتوری با دشمن‌هایش داشت در رکاب رومی‌ها جنگیده بود، اما هیچ‌وقت تهِ دلش راضی نبود به آنچه در ازای زحمت‌هایشان عاید گوت‌ها می‌شد. فکر می‌کرد حق گوت‌ها همیشه لگدمال شده و همین موضوع، چندوقتی فکرش را به هم ریخته بود. آلاریک، در اطراف امپراتوری گشت و قضیه را با این‌و اون در میان گذاشت: دنبال این بود که متحدهایی پیدا کند تا گوت‌ها را به حقی برساند که فکر می‌کرد ازشون ضایع شده .آلاریک احتمالاً انتظار همراهی از هر کسی و هر جایی را داشت جز خودِ امپراتوری.این دو برادر بر سر قلمروی قدرت چنان دعوایی بینشان بود که به خون هم تشنه بودند. آرکادیوس، رهبر شرق امپراتوری با مرکزیت به آلاریک کمک کرد تا علیه برادرش دست‌به‌کار بشود. در جایگاهی گذاشتش که بتواند روم غربی را تحت فشار بیشتری بگذارد. شبیخون، حمله‌های وقت‌وبی‌وقت، قتل و غارت. آلاریک و گوت‌ها خواب راحت را از چشم‌های هونوریوس گرفتند. شهرهای روم غربی دیگر از دست گوت‌ها امنیت نداشتند، و بدتر اینکه مملکت‌داری هونوریوس بی‌اندازه ضعیف بود و هیچ یار وفاداری برای خودش نگه نداشته بود، به‌قدری که گوت‌ها داشتند از بین مردم هم طرفدار به دست می‌آوردند.اشراف روم که ترس برشون داشته بود چی داره بر سرشون میاد، ولی از اون‌ور هم نمی‌خواستن خودشون را از تک‌وتا بندازن گفتن: «واسه اینکه سروصداها رو بخوابونیم یکی از همین کله‌گنده‌هایی که باهاش حال نمی‌‌کنیم رو به‌عنوان ’سلطان ناامنی‘ معرفی کنیم، یه اعتراف تلویزیونی ازش بگیریم، بعد هم حکم اعدامش رو بدیم تموم شه بره». نایب‌السلطنۀ روم آقایی بود به اسم استیلیکو (Stilicho) و ازقضا گویا برای مردم کار هم کم نکرده بود و مردم عادی دوستش داشتنداین احمق‌ها برداشتن استیلیکو را به‌اتهام سوءمدیریت و ناتوانی در حفظ امنیت امپراتوری، اعدام کردند.سر نایب‌السطلنه که زیر آب رفت، خبرش که پخش شد، تازه هونوریوس فهمید چه غلطی کرده. با این کارش دیگر هر برده و آزاده‌ای، که به هر دلیلی از حکومت ناراضی بود ولی تا اون روز صداش درنیومده بود، سمپات گوت‌ها شد. یک اپوزیسیون جدی و قدرتمند علیه حکومت هونوریوس راه افتاد که دیگر هیچ چیز مانعش نبود. آلاریک و لشکرش تا خود شهر رم تازاوندن و حوالی سال ۴۰۹ میلادی شهر را محاصره کردند و از امپراتوری روم که قدرت‌های بزرگ هم نتونسته بودن از پا درش بیارن حالا دیگه فقط بخش شرقی باقی مونده بود که بهش میگیم امپراتوری بیزانس</description>
                <category>کیانا عطایی</category>
                <author>کیانا عطایی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 18:56:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام بخش مغز ما خلاقیت را تولید میکند؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@kianaataei12/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-ffm28wqpcz6k</link>
                <description>بر اساس تحقیقی که در مجله Neuro Image چاپ شده است، خلاقیت در موزیسین های تازه وارد که موزیکی را فی البداهه و بدون تمرین قبلی و یا تخصص قبلی مینوازند در نیمکره راست آنها منشا دارد. در مقابل موزیسین های حرفه ای که موسیقی جاز را با تخصص قبلی خود مینوازند از نیمکره سمت چپ خود استفاده میکنند.این تحقیق با توجه به این موضوع که فعالیت مغزی چگونه بعد از تجربه کسب کردن در مهارتی تغییر میکند، روش های جدیدی برای آموزش افراد در مورد مهارت های جدید نشان خواهد داد.افرادی که در مهارتی خاص متخصص هستند، عملکرد آنها در آن مهارت خاص و در مغز به صورت تقریبا ناخودآگاه خواهد بود و تغییر این عملکرد خود به خودی سخت ولی با تلاش امکان پذیر است.در این تحقیق، دانشمندان الکتروانسفالوگرام با غلظت بالا (EEGs) را در ۳۲ نوازنده جاز گیتار که برخی بسیار متخصص و برخی با مهارت کمتر بودند، ثبت کردند.در نوازندگانی که قطعه موسیقی ای را در سطح عالی و با خلاقیت خوبی اجرا کرده بودند، میزان بالای فعالیت مغزی در قسمت پشتی نیمکره چپ مغز مشاهده شد و در نوازندگانی که قطعه ای را با خلاقیت کمتری نواخته بودند این افزایش فعالیت در نیمکره راست آنها مشخص شد.باید توجه داشت که در این آزمایش اولیه تجربه و حرفه ای بودن نوازندگان مورد توجه نبود.برای اینکه تجربه این نوازندگان هم به عنوان فاکتوری در این آزمایش مورد ارزیابی قرار گیرد محققان مجدد داده های EEGs را با داده های آماری کنترل برای سطح تجربه نوازندگان مورد ارزیابی قرار دادند چرا که برخی از این نوازندگان باتجربه تر از بقیه بودند و سابقه ده ساله نواختن موسیقی جاز حرفه ای را در کارنامه خود داشتند.با این ارزیابی های مجدد نتایج بسیار تغییر کردند و فعالیت مغزی در افراد بسیار خلاق و افراد کمتر خلاق بسیار متفاوت بود خصوصا در قسمت قدامی نیمکره راست مغز آنها.به گفته محقق پروژه، به طور کلی، اگر خلاقیت به مفهوم کیفیت تولیدی باشد مثلا برای آهنگی، اختراعی، شعری یا قطعه ای نقاشی، در این صورت نیمکره چپ مغز نقش مهمی خواهد داشت. در حالی که، اگر خلاقیت به عنوان توانایی فرد برای مقابله با شرایطی جدید و غیر آشنا تعبیر شود مثل نواختن فی البداهه قطعه ای موسیقی جاز، در این صورت نیمکره سمت راست نقش کلیدی خواهد داشت.منبع</description>
                <category>کیانا عطایی</category>
                <author>کیانا عطایی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 18:56:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنفس و تمرکز</title>
                <link>https://virgool.io/@kianaataei12/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DA%A9%D8%B2-r7wippb1z0k6</link>
                <description>نفس بکش! بوکشیدن از طریق بینی به تمرکز کمک می¬کند.مطالعه¬ای نشان داده¬است که بوکشیدن از طریق بینی قدرت درک و تمرکز فضایی مغز را افزایش می¬دهد.بو کشیدن به مغز انسان یاری می¬دهد تا در فعالیت¬هایی که به درک فضایی نیاز دارند تمرکز شدیدی کند. محققان در مطالعه¬ای جدید با استفاده از نوار مغز متوجه شده¬اند که بو کشیدن حتی بدون تحریک بویایی باعث افزایش دقت درک فضایی مغز می¬شود. به نظر محققان این موضوع یک پایه و اساس در تکامل انسان دارد که انسان¬های نخستین با استفاده از بو کشیدن به مختصات محیط آشنا می¬شده¬اند و می¬توانستد خطرات موجود را شناسایی و با آن¬ها مقابله کنند. بر اساس این مکانیسم بقا، ارتباط عمیقی بین بویایی و شناخت فضایی ایجاد شده¬است.محققان امروزه به این نتیجه رسیده¬اند که بر اساس این مکانیسم تکاملی بوکشیدن احتمالاً کشیدن نفس عمیق (حتی در غیاب محرک بویایی) مثلاً در ورزش باعث افزایش توانایی و تمرکز مغز در ترسیم و درک فضایی می¬شود. برای اثبات این فرضیه محققان یک بازی کامپیوتری را تدارک دیدند که به درک و تمرکز فضایی زیادی نیاز داشت سپس تعدادی داوطلب را ملزم به انجام آن برنامه کردند و وضعیت دم و بازدم از طریق بینی آن¬ها را با استفاده از دستگاه¬های مخصوصی ارزیابی کردند. نتایج نشان داد که داوطلبانی که لحظاتی قبل از انجام آن بازی نفس خود را به داخل داده¬اند نسبت به داوطلبانی که نفس خود را خارج کرده¬اند امتیازهای بهتری کسب کردند! بعدا در تکمیل این مطالعه، محققان نتایج آن را با استفاده از دستگاه نوار مغز نیز ارزیابی کردند. مشخص شد که داوطلبانی که قبل از شروع بازی نفس خود را به داخل کشیده¬اند دچار تغییرات محسوس در امواج الکتریکی فعالیت مغز خود شده¬اند. برای اطمینان این آزمایش روی بازی¬هایی که توانایی¬های زبانی و گفتاری داوطلبان را می-سنجید تکرار شد و ارتباطی بین کسب امتیاز بیشتر و کشیدن نفس به داخل پیدا نشد.اگر از دنبال کننده¬های مسابقات تنیس گرنداسلم و یا ایندین ولز باشید خواهید فهمید که چرا تنیس بازان قبل از زدن یک ضربه¬ی محکم و فنی نفس خود را در سینه حبس می¬کنند! تا کنون علوم اعصاب شواهد بسیار کمی را برای یافتن علت چنین اتفاقی کشف کرده¬است. اکثر تنیس بازان حرفه¬ای از این روش استفاده می-کنند و بیار بعید است که هیچ کدام علت علمی آن را بدانند و احتمالاً فقط بر اثر آزمون و خطا متوجه شده¬اند که با این کار تمرکز آن¬ها در بازی افزایش می¬یابد.همچنین نقش نفس کشیدن عمیق در آرام کردن انسان بر کسی پوشیده نیست. هنگامی که انسان نفس عمیق می¬کشد عصب واگ که از اعصاب جمجه¬ای است از خود ناقل عصبی استیل کولین را آزاد می¬کند که ناقل اصلی سیستم پاراسمپاتیک بدن است و باعث القای حالت آرامش و استراحت در فرد می¬شود.</description>
                <category>کیانا عطایی</category>
                <author>کیانا عطایی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 18:54:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغزت رو دوباره بساز!</title>
                <link>https://virgool.io/@kianaataei12/%D9%85%D8%BA%D8%B2%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2-pvih29wbydgw</link>
                <description>آیا می توانید مغز خود را دوباره برنامه ریزی کنید؟آیا ما مانند سخت افزارها، در حال اجرای برنامه های جاری در مدارهایی هستیم که خودمان نمی توانیم تغییر دهیم؟آیا زندگی ما قبلا در مغزی تعریف شده است که ما با آن متولد شده ایم؟ یا اینکه می توانیم ذهن خودمان را مجددا برنامه ریزی کرده و سرنوشت خودمان را تحت کنترل خودمان درآوریم.در Destiny and the Brain، عصب شناس هانا کریچلو، در مورد آخرین تحقیقات مغز مرتبط با ایده های اراده ی آزاد (free will)، طبیعت در مقابل پرورش (nature versus nurture) و سرنوشت (destiny) توضیحاتی ارائه می دهد.مغز شما (به عنوان یک بزرگسال) تثبیت شده نیستمدتها پيش،  به ما گفته شده بود که همه نورون های مغز قبل از تولد ایجاد شده و بهبود مغز آسیب دیده امکان پذیر نیست. دانشمندان علوم اعصاب تا سال ها فرض می کردند که ساختار مغز بالغ تثبیت شده است. اما در دهه ی 1960، شواهد تجربی قابل اعتمادی شروع به ظهور کردند، که خلاف آن را نشان دادند: که در واقع بخش هایی از مغز ممکن است انعطاف پذیر باشند، به این معنی که آنها قادر به انطباق، رشد و حتی بازتولید هستند.رانندگان تاکسی لندن چه چیزی در مورد مغزهای ما آشکار کردندمسافر در عقب تاکسی لندن، نشانی مقصد خود را ارائه می دهد، و راننده موظف است تا او را از طریق کوتاه ترین مسیر ممکن به مقصد برساند. برای انجام این کار، راننده ی تاکسی باید تمام جاده های لندن را حفظ باشد. تسلط بر این&quot;دانش&quot; معمولا دو تا چهار سال طول می کشد.دانشمندان علوم اعصاب ضمن تحقیق در مورد رانندگان کشف کردند که در مدتی که آنان مشغول یادگیری و حفظ این اطلاعات بودند، تغییرات شگرفی در یک ناحیه ی مغز آنان به نام هیپوکامپ (hippocampus) رخ داده است. آنها با استفاده از تکنولوژی جدید تصویربرداری عصبی دریافتند که این بخش مغز واقعا بزرگتر شده بود.این پیامدهای بزرگی به دنبال داشت. این نشان می دهد که مغز ما آن چیزی نیست که سرنوشت ما را برای همیشه تعیین کرده باشد، و ما توانایی تغییر آن را داریم. این سوال مطرح شد: آیا می توانیم مغزمان را به همان شیوه ای که ماهیچه هایمان را می سازیم، چنان تغییر دهیم که از عهده ی بسیاری از کارها برآییم.آزمایشات ثابت کرده اند که مغز ما تا سنین 60، 70 و 80 سالگی ظرفیت تغییر در ساختار و عملکرد را در مقیاس های بزرگ دارد. یکی از مهمترین این تغییرات، رشد نورون های جدید است که به نام نوروژنز (neurogenesis) شناخته می شود.درمان رفتاری شناختی یا CBT، یک رویکرد گفتار درمانی است که می تواند به شما کمک کند مشکلات خود را با تغییر در نحوه ی تفکر و رفتار مدیریت کنید. به گفته ی شارون هنگامی که طی نوعی مداخله ی روان شناختی به ما آموخته می شود که در مورد تجارب زندگی به شیوه ی متفاوتی فکر کنیم، در واقع، این می تواند به بهبود ساختار و عملکرد مغز کمک کند. قدرت انعطاف پذیری نورونی (neuroplasticity) به این معنی است که ما به روشهای شگرفی قابلیت التیام داریم.انعطاف پذیری مغز و نقش های جنسیتیجبرگرایی بیولوژیکی می تواند افراد را دسته بندی و به طور جدی محدود کند. به عنوان مثال، انتظار می رود که رفتار شما مبتنی بر کروموزوم های جنسی شما باشد. گینا رپیون، دانشمند علوم اعصاب شناختی و نویسنده ی The Gendered Brain، این ایده را مطرح کرده است که مغز مردان و زنان متفاوت است و این تفاوت ها به اثبات رسیده اند. &quot;مغز یک عامل بسیار فعال تر از آن چیزی است که ما تاکنون تصور می کردیم، و تاثیر آن بر جهان و آنچه در جهان است، بسیار بیشتر از آن است که ما فکر می کردیم. این یعنی ما می توانیم نتایج را در مورد مغز مردان و زنان بازبینی کنیم: آیا &quot;تفاوت های جنسی در مغز نیز وجود دارند؟&quot;ایده ی انعطاف پذیری بدان معناست که ما می توانیم از پیش فرض های قدیمی و غیر مدرن پیرامون جنسیت - و محدودیت هایی که آنها اعمال می کنند، پرهیز کنیم. مثلا: زنان غیر منطقی و مردان عاری از احساسات هستند؟ امروزه این نوع ایده ها به طور کافی از مد افتاده اند.انعطاف پذیری و والدینهنگام مواجه با تصمیمات والدین، به راحتی می توان به این نتیجه رسید که زندگی تا حدودی تثبیت شده است. طبیعت، در مقابل پرورش (nature vs nurture)، به والدین کمک می کند تا با فشار زندگی در سنین تصمیم گیری و اضطراب پایان ناپذیر پدرانه و مادرانه، مقابله کنند.جینا رپیون، دانشیار علوم اعصاب شناختی می گوید: &quot;اما پتانسیل مغز برای والدین یک چیز خوش بینانه نیز هست. اگر موتزارت را به نوزاد خود نیاموخته ایم، آنها هنوز هم به عنوان یک کودک پتانسیل شرکت در کلاس های موسیقی را دارند و حتی در بزرگسالی هم توانایی یادگیری پیانو را خواهند داشت.انعطاف پذیری عصبی به معنای دیدگاه روشن تر و خوش بینانه تری از پتانسیل انسانی است - دنیایی که مغز کودکان بیشتر از یک &quot;لوح سفید&quot; است و عاری از سرنوشت صرفا ارثی ژنتیکی است.مغز شما واقعا تا چه اندازه می تواند انعطاف پذیر باشد؟مغز ما هر روز تغییر می کند. هر بار که چیز جدیدی یاد می گیرید یا فکر جدیدی می کنید، ارتباطات جدیدی در ذهن و ساختارهای فیزیکی تازه ای در مغز شکل گرفته و تقویت می شوند.با این حال، کوین میچل، عصب شناس و نویسنده ی Innate، معتقد است که بسیاری از تغییراتی که در مغز اتفاق می افتد، در یک سطح میکرو رخ می دهند. او درباره ی ایده ی تغییرات در مقیاسی که واقعا بتواند شخصیت ما را تغییر دهد، مشکوک است. او می گوید، &quot;ما همواره نواحی شنوایی و بصری مغز را تحت نظر داریم، اما نمی بینیم که آنها به طور مداوم حجیم شوند.&quot; به گفته ی این عصب شناس اگر هر بایت از مغز که ما از آن استفاده می کنیم، تمام وقت بزرگتر می شد، انتظار می رفت جمجمه ی ما در برخی موارد منفجر شود.همچنین، آنچه از تحقیقاتی مانند مطالعات کوین در می یابیم این است که میزان انعطاف پذیری مغز ما تحت تاثیر ژن های ما نیز قرار می گیرد. شاید فقط بعضی از ما مانند راننده های تاکسی لندن شانس متولد شدن با ژن های مناسب را داشته باشیم که پتانسیل رشد هیپوکامپ (hippocampus) را فراهم کند.پس آیا این &quot;طبیعت&quot; یا &quot;پرورش&quot; است که سرنوشت شما را تعیین می کند؟در نهایت، تأثیر ژن ها، و محیط زیست، انعطاف پذیری مغز و سرنوشت ما کاملا در هم آمیخته است. به گفته ی کوین ما باید از این دوگانگی طبیعت در مقابل پرورش (nature vs nurture) پرهیز کنیم، چرا که این دو به طور جدایی ناپذیری به هم مرتبط هستند.ما با پیش شرط های ذاتی که وابسته به زیست شناسی ما و نحوه ی رشد مغز ما هستند، پیش می رویم و اینها جنبه های شخصیت ما را پایه ریزی می کنند. انتخاب های منحصر به فردی که ما اتخاذ می کنیم و زندگی ما را منحصر به فرد می کنند، ممکن است در بعضی موارد، در ژن های ما نوشته شده باشند. اما این پیش شرط ها همه چیز را درباره ی تصمیم گیری های ما توضیح نمی دهند و بیشتر آنها نتیجه ی عادات هستند. کوین می گوید: عادت هایی که در پاسخ به تجاربمان در ما ایجاد می شوند، چیزهایی هستند که لحظه به لحظه اقدامات ما را کنترل می کنند. فعل و انفعال ثابت و پایداری بین اثرات ژنتیکی بر مغز ما و اثرات تجارب ما وجود دارد. هر دوی آنها همچنان به شکل دادن شخصیت ما در سراسر طول زندگی ما ادامه می دهند.نباید تصور کنیم که هرکدام از &quot;اراده ی آزاد&quot; یا &quot;تقدیر&quot;، به تنهایی سرنوشت ما را تعیین می کند، بلکه &quot;اراده ی آزاد&quot; و &quot;تقدیر&quot; با هم و جدایی ناپذیر هستند.منبع</description>
                <category>کیانا عطایی</category>
                <author>کیانا عطایی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jan 2023 18:54:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>