<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیانوش دل زنده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kiandelzendeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:32:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1555474/avatar/h1hIJJ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کیانوش دل زنده</title>
            <link>https://virgool.io/@kiandelzendeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از قیطریه تا اورنج کانتی</title>
                <link>https://virgool.io/Bartarinha/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%DB%8C%D8%B7%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%86%D8%AC-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C-p1fk29qabtp0</link>
                <description>من بدون برنامه کتاب نمی خوانم. معمولاً تعداد کثیر و  طویلی از کتاب های دستچین شده را  در یکی از قفسه های  کتاب خانه ام جا می دهم و تک به تک یکی از آنها  را بر می دارم و می خوانم. اما گاهی وقتها هم از دستم در می رود. از قیطریه تا اورنج کانتی یکی از آنهاست. شاید اگر به شما بگویم حتی نسبت به این کتاب گارد داشتم باور نکنید و قطعاً از خودتان می پرسید پس چرا آن را داشتم و خریده ام؟ وقتی شما ماهانه چهار یا پنج جلد کتاب می خرید خیلی وقتها بدون اینکه بخواهید یک یا دو کتاب همینطوری خودش سرش را می کشد می رود داخل کیسه خریدتان. کتابهایی  برای دوران بازنشستگی، کتابهایی که یک دوست معرفی کرده است، کتاب های که در رودروایسی با کتابفروش می خرید و کتاب هایی که آنقدر تبلیغ می شود و در ویترین مغازه ها و دست این و آن می بینید که ناخودآگاه بدون اینکه بخواهید آن را می خرید. درباره این مورد آخر من به شدت حساس هستم و در نود درصد مواقع به ندرت پیش می آید اسیر این تبلیغات شوم. من حمید صدر را نمی شناختم و تنها تصویری که از او داشتم این بود که منتقد فوتبال بوده و از سرطان ریه مرده است. در یکی از شب ها بدون هیچ برنامه قبلی مثل همه شب ها که تا پاسی از سحر نمی توانستم بخوابم به سراغ کتاب خانه ام رفتم و این بار نه از آن قفسه مخصوص که از جای بسیار پرتی کتاب او را بیرون کشیدم. قرار بود فقط چند دقیقه ای او را ورق بزنم و بروم بخوابم که فردا صبح بروم سر کار. اما خواندن چند جمله از او مرا میخ خودش کرد. نمی دانم علاقه مشترکمان به فوتبال عامل این وصلت بود یا ترس جفتمان از مرگ یا بهتر بگویم سرطان. من از بچگی از وقتی که چشم باز کردم با سرطان آشنا هستم. اگر بگویم تمام دوران کودکی و نوجوانی و جوانی را در رفت و آمد بین بیمارستان و قبرستان بودم دروغ نگفته ام. برای من آنقدر که سرطان نام آشناست سرما خوردگی نیست. انواع مختلفش را به چشم دیده ام، از روده، معده، رحم گرفته تا لنفاوی که اصلاً نمی دانم کجای بدن هستن. من ذوب شدن و آب شدن عزیزانم  را در تمام رده های سنی به چشم دیده ام. برای همین هم هست انقدر  راحت لمسش می کنم و انکارش می کنم و به ندرت درباره اش حرف می زنم. من به چشم لخته های خون را کف حمام دیده ام، من به چشم خودم ریختن مو و نابود شدن اطرافیانم را بر اثر شیمی درمانی دیده ام. من دیده ام که بعد از عمل جراحی چطور بیمار را سوراخ سوراخ کرده اند. من دیده ام چطور عموی جوان و نازنیم را  بعد از چندبار عمل جراحی جواب کرده اند و او را چطور زیر باران با پاهای لخت دراز بر تخت امداد داخل خانه می آوردند. من به چشم دیده ام چطور از درد به خودش می پیچید. من بی تابی مادر بزرگم را که دست گل هایش را یکی بعد از دیگری از دست می داد دیده ام. من خودش را آن هنگام که بر بستر مرگ خون قرقره می کرد دیده ام و همه اینها را قبل از پانزده سالگی دیده ام. من شطرنج بازی کردن این بیماری کوفتی را ده ها بار از نزدیک با تمام پوست گوشتم لمس کرده ام. برای من سرطان غریب ترین مهمان ناخوانده ای است که تا حالا شناخته ام. وقتی کتاب صدر را برگ می زدم. با هر جمله اش اشک ریختم. نه برای اینکه چیز جدیدی به من می آموخت یا دردی که او می کشید خاص تر از درد نزدیکانم بود نه، فقط به این دلیل که می توانستم حدس بزنم، چطور این مصیبت برای آدمی مثل او، با آن هم عشقی که به زندگی داشته است می توانسته است گران باشد. او هیچ کجا کتاب ادا در نیاورده است. هیچ کجای کتاب ژست قهرمان به خود نگرفته و هیچ کجا نگفته است زندگی بر مرگ پیروز است. هیچ کجا نگفته است از مرگ نمی ترسد، سفر کردن با او هر چقدر هم که آن مسیر را رفته باشی سخت است. آنقدر سخت که نمیتوانی جلوی اشک هایت را بگیری. از نظر من به معنی واقعی او نویسنده است، کسی که نویسندگی را زندگی می کند و حتی تا آنجا که هنوز ذهنش بر اثر داروها فلج نشده است می نویسد و این واقعاً تحسین برانگیز است. بنابراین اگر حال روحیتان خوب است؛ به شما این کتاب هولناک را معرفی می کنم. چرا که این مهمان ناخوانده ممکن است هم اکنون درون شما، در حال نقشه چیدن برای حمله به جان و رو حتان باشد. آنوقت شاید بر این باور پراونه ای که زندگی زیباست تامل کنید و دست از این جملات کلیشه ای که باید قوی بود و از زندگی لذت برد دست بکشید. هیچ کس، هیچ کس نمی داند مبارزه برای زندگی چطور یکجاهایی می تواند واقعاً مسخره باشد و  هیچ کس نمی تواند حدس بزند چطور وقتی خبر مرگت را کف دست ات می گذارند، دل کندن از کتابهای خوانده و نخوانده، شهرهای دیده و ندیده، آدمهای داشته و نداشته  بر سرت آور می شوند و چون وزنه های سنگینی مرگ را سخت تر و سخت تر می کنند.</description>
                <category>کیانوش دل زنده</category>
                <author>کیانوش دل زنده</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 01:12:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابدیت در حال فروپاشی</title>
                <link>https://virgool.io/@kiandelzendeh/%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B4%DB%8C-klnvdykc8qqa</link>
                <description>هیچ چیزی برای من رعب آورتر از تماشای عکس های قدیمی نیست. تثبیت درنگی که با گذر زمان همچنان به حیات خود ادامه می دهد و متعلق به تو است ولی تو دیگر در آن جا نیستی. احضار خاطرات و حوادث و به رخ کشیدن از اتمامی تکرار ناپذیر. ۵ سال کامل نشده است، ولی هر دویمان به شدت پیر شده ایم. موهای من کم پشت شده و وسط کله ام به طاسی نزدیک است و او خسته تر از همیشه است. خودم را جمع جور می کنم و سعی می کنم به رویم نیاورم ولی مثل همیشه هربار که چهره پوکر فیس به خودم می گیرم گند می زنم. ۵ سال زمان زیادی نیست ولی  فشار کار، دوری از خانواده، استرس هر دویمان را پیر کرده است. هزینه و فایده که می کنم وضعیت بدتر هم می شود. سختی ها به خوشی ها می چربد و آینده دست نیافتنی تر از قبل است. عکس رنگ جوانی دارد. تر و تمیزتر هستیم. خنده هایمان واقعی تر است و سخت همدیگر را در آغوش کشیده ایم. زاویه عکس بد است. نور بد است. پشت صحنه از آن هم بدتر است. فکر کنم در حال آماده شدن برای رفتن به مهمانی بودیم. او موهایش را رنگ نو گذاشته است و من دستم را دراز کردم و دوربین را در دورترین نقطه نگه داشتم. نیشمان باز است و از اینکه به دوربین خیره شویم واهمه نداریم. انگار وقتی آن عکس را می گرفتیم از آغاز می دانستیم این عکس شخصی است. شخصی فقط بین من و او. حالا پنج سال گذشته است. موریانه افتاده است به جانمان. اما عشقمان همچنان استوار است. بالکن را با گل های جدیدی که خریدم تزئین می کنم. در این وضعیت اقتصادی این تنها دلخوشی است. گل ها با عکس ها فرق دارند. گل ها با تو پیر می شوند. آنها تسخیرگر نیستند و  طمع هیچ  ابدیتی را ندارند. زیبای آنها در همان لحظه است و هیچگاه پیری تو را به رخت نمی کشند و اینطور نیست که آنها باشند تو نباشی. جان آنها به صاحبشان وصل است. به طراوت حرف ها و شادی هایی که دیوار ها در خود ذخیره می کنند. </description>
                <category>کیانوش دل زنده</category>
                <author>کیانوش دل زنده</author>
                <pubDate>Mon, 16 May 2022 00:58:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی زود دیر می شود</title>
                <link>https://virgool.io/@kiandelzendeh/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%AF%DB%8C%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-hbzukwk9ymha</link>
                <description>سن آدمی که بالاتر می رود و به همان میزان که پیرتر می شود، حسرت هایش هم بیشتر می شود. حسرت اینکه چرا آن زمانی که وقت داشت زبان انگلیسی اش را تقویت کند، نکرد! یا چرا کلاس نقاشی نرفت! و هزار چیز شبیه این. البته من فکر می کنم، صرفا داشتن همت و اراده و پشتکار مسئله نیست. جدا از امکانات، مسئله این است که آدمی به واسطه اینکه در آن برهه هنوز با واقعیت و نیازها و آرزوهایش دست و پنجه نرم نکرده است ناآگاه تر است. آگاهی؛ از وضعیت جدا از علت اصلی و نیروی محرکه اش برآمده از زیست واقعی است. به زبان ساده اگر شما یک زیست واقعی را تجربه نکنید، آگاه نمی شوید. بنابراین، اگر امروز حسرت آن روزها را می خورید و مرتب با غصه بچه ها یا خواهر و برادرهایتان را زنهار می دهید که درس بخوانند و به آموزش و ورزش اهمیت بدهند در اشتباه هستید که آنها آگاه می شوند. فکر نکنید اگر شما آن موقع فرصت سوزی کردید بخاطر این بوده که  کسی را نداشته اید. و کسی با سرنگ آن را به شما تزریق نکرده است. نه! کم حافظه نباشید قطعا کسی بوده است. مسئله این است که در آکواریوم بوده اید و هیچ صدایی را نمی شنیدید.بهترین تلاشی که می توانید انجام بدهید باز کردن درپوش آکواریوم است.بجای گفتن اینکه باران می آید باران را نشان بدهید. وضعیت آموزشی بسازید و قبل از پرواز، آنها در موقعیت آزمایشی با واقعیت آشنا کنید. آنوقت آنها می فهمند چرا برای تعقیب آرزوهایشان روزی نیاز پیدا می کنند یک زبان خارجی یاد بگیرند، چرا برای اینکه تا به آخر  عمر محکوم نشوند که  برای دیگران کار کنند باید پر تلاش تر ظاهر شوند. قبل از اینکه بچه هایتان را به کلاس زبان بفرستید و هزاران تومن را آتش بزنید اجازه بدهید بفهمند چرا آموزش مهم است. البته به شرط اینکه به دور از هم چشمی خودتان این را تاکنون فهمیده باشید.</description>
                <category>کیانوش دل زنده</category>
                <author>کیانوش دل زنده</author>
                <pubDate>Wed, 04 May 2022 01:47:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجاوز به استالینگراد</title>
                <link>https://virgool.io/@kiandelzendeh/%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D8%AF-iiqsividj6ao</link>
                <description>بوی عرق به مشام حشره ها رسیده است و قطرات عرق، ناهماهنگ پاهایشان را پشت گردن و کمرم می رقصاندن. ولی همچنان اصرار دارم از زیر پتو بیرون نیایم. هم اتاقیم نمازش که تمام می شود تا چراغ را خاموش می کند از این فرصت استفاده می کنم و آرام پتو را کنار می زنم، همین کافی است تا یکی یکشان به صورتم حمله کنند. نفسم را حبس می کنم و دوباره به زیر پتو شیرجه می زنم. از اتاق کناری صدای خنده می آید و لخ لخ دمپایی هایی که وزن آدمها و شهرتشان را مشخص می کند که برای کدام اتاق هستند. بعد از آن دعوا بعید می دانم امشب پایش را اینجا بگذارد. بعد از خوردن شام کنار غذا خوری با دوستان همزبانش دیدم که سیگار می کشید. جمعیت شیرش کرده بود. حالا دیگر آن آدم موش مرده شب قبل نبود. دلم سیگار می خواهد ولی اصلا حوصله از اتاق خارج شدن و  دیدنش را نداشتم. دلم می خواست بدون اینکه چشمم بهش بیفتد زودتر چهارشنبه شود بروم شهرستان. اما دلم نمی خواست فکر کند ازش می ترسم. می دانستم روزهایی که نیستم روی تختم می خوابد ولی اصلا فکر نمی کردم انقدر وقیح است که لباسهایش را داخل کمد شخصی من بگذارد. آن روز سشنبه وقتی یک روز زودتر برگشتم و دیدم لباس های یک نفر دیگر داخل کمد است به مرز جنون رسیدم و بخاطر چند دست لباس داخل اتاق جنگ راه می اندازم. صدای پا نزدیک می شود. این بار صدای دمپایی نیست صدای کفش است. یکنفر از بیرون وارد خوابگاه شده است. حالا پشت در اتاق من می ایستد. سایه اش از زیر در کاملا مشخص است. نمی توانم تصمیم بگیرم. از یک طرف به خودم می گویم گور پدرش من که مجموعا هفته ای دو شب بیشتر نیستم و تا آخر ترم ۳ هفته بیشتر باقی نمانده است و از طرف دیگر با خودم می گویم این تجاوز قانونی است. اگر الان نتوانم جلویش به ایستم تا آخر این چهارسال باید بار بدهم. اما مسئله به این سادگی نیست او یک نفر نیست. او یک طبقه، یک زبان، یک مذهب است و  آنها در اینجا اکثریت هستند. از شدت خشم و استرس به خودم می پیچم. حتی جرئت نمی کنم به بغل بخوابم.از اینکه بفهمند خواب نیستم و بدتر نمی توانم بخوابم. ترسیده ام؟ عصبی ام؟ شاید از اول نباید با او وارد بحث و دعوا می شدم. شاید کافی بود اتاقم را عوض کنم یا اصلا بروم خانه خاله ام و این چند هفته را آنجا بمانم. هفته اول که برگشتم دیدم اتاق دسته گل است. همه چیز مرتب شده است و یکنفر به تنهایی تخت ها را بالا آورده و اتاق را فرش کرده است‌. حتی ناهار گذاشته است. چنان مدهوش و خام شده بودم که فکر کردم وظیفه دارم مدیون باشم و با فرد مذکور رفاقت کنم. هفته دوم آن یکنفر دو نفر شده بودند. هفته سوم مطرح شد که نفر دوم به عنوان عضو دائمی مادام ترم بی آنکه عضوی از اتاق باشد پیش ما باشد. نمی دانم چه شد که قبول کردم. اینکه اقلیت بودم؟ اینکه مدیون بودم؟ اینکه آدم صلح طلبی بودم؟ یا اینکه شخصیت یک احمق را به خودم گرفته بودم. برای من که تازه برای اولین بار پایم را به خوابگاه گذاشته بودم و با این مناسبات آشنایی نداشتم کاراکتر یک احمق قطعا مقرون به صرفه تر از یاغی بود. در با احتیاط باز می شود و دوباره بسته می شود. ولی صدایی نمی آید نمی دانم کسی وارد شده است یا صرفا باز و بسته شده است. نمی توانم سرم را از پتو بیرون بیاورم. احساس خفگی می کنم. گلویم خس خس می کند. انگار وسط تابوت عبرت دراز کشیدم. بوی سیگار می آید. بو دور است. ولی آنقدر نسخ هستم که با تمام وجود حسش کنم همین عصبانیتم را دو چندان می کند این پا و آن پا می کنم و بالاخره پتو را کنار می زنم. هیچ کس داخل اتاق نیست. حالا که نیست دلم برایش می سوزد. واقعا این تجاوز آنقدر اهمیت داشت که من بخاطرش آن بنده خدا را از اتاق بیرون بی اندازم ؟این تضاد طبقاتی،این دیگری سازی، این جدال مرکز و پیرامون، این فاشیست نبود؟فاشیست پنهانی که حالا  سر از کمد لباس من در آورده بود؟پیوند عرقی که نباید بوی یکسان بدهد؟ تضاد عرقی، تضاد دو بوی بد بدن که حتی مرده همدیگر را هم تاب تحمل نداشتند.چه چیز پشت این دیوار عناد بود که دو لباس در کنار یکدیگر در یک کمد نمی گنجیدند؟ این خطابه در ذهنم هنوز تمام نشده بود که دیدم یک نفر داخل اتاقم زانو به بغل نشسته است که درست تر دنبال چیزی می گردد. باورم نمیشد؟ این دیگر تجاوز قانونی نبود، تجاوز در ملاعام و کاملا غیر قانونی بود. سرقت بود. دیگر نمیشد این جسارت را تحمل کرد. کاملا آگاهانه از حضور من در اتاق ؟ دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، سرش فریاد زدم چی می خوای؟ خونسرد با نیشخند جواب داد :میشه چراغ را روشن کنی؟ دنبال سیگارم آماده ام.نخواستم بیدارت کنم. تازه من هنوز وسایلم را از اتاق خارج نکردم. تصرف اولیه به عنوان مصداق عینی مالکیت ظالمانه حالا شده بود مظهر حق که این بابا بی آید نصف شبی اتاق من را بجورد. نمی ترسیدم. لحن خونسردش انقدر عصبیم کرده بود که نترسم. البته شاید هم می ترسیدم که آن لحظه فهمیدم نمی ترسم. اشتباه استراتژیک کرده بود. هنوز دلایلم برای اثبات ادله جرم تدقیق و تنقیح نشده بود که گفت : این اتاق برای تو نیست که اینجوری بال بال می زنی برای دانشگاهست از اون مهم تر دو نفر دیگر از هم اتاقی های تو دوستان صمیمی من هستند. یکیشان که هست می توانی بیدارش کنی و بپرسی ناراحت است من اینجا هستم؟ آن یکی هم که خودش به من کلید داده. کلید را مثل تاندول ساعت جلویم چرخاند. حق  چون پرچم پیروزی دور سر می چرخید ! که البته پیشتر می توانست هر قفلی را باز کند. او خیلی قبل تر از من در این خوابگاه زندگی می کرد و به صورت مطلق بدون هیچ پیش شرطی توسط هم نژادی ها، همشهری ها، هم مذهبی ها و همزبان های خودش به رسمیت شناخته می شد.همه هم می دانستند او مدتهاست در این اتاق رفت و آمد دارد و همینجا با من دیده شده است و از آن بدتر برای اینکه گندش در نیاید او از بچه های این اتاق نیست خود من احمق وانمود کرده بودم او هم اتاقی ماست. ترسیده بودم، که هنوز جرئت نداشتم از واژه سرقت و دزد استفاده کنم!لحنم حالا معذب شده بود ولی دیگر خبری از وجدان معذب من نبود. حالا نفرت داشتم. از او، از خودم، از همه بچه های این اتاق... از اینکه نمی توانستم سرش فریاد بزنم و این ناتوانی را گذاشته بودم به حساب حیا و آبرو که من لابد آدم باخانواده، با ریشه ای هستم که این وقت شب نمی خواستم صدای مشاجره مان بلند شود.هم اتاقیم در تختش که تکان خورد مرا برق گرفت و او شبیه سگی که ترس من را بو کشیده باشد... جلوتر آمد و مستقیم رفت سمت کمد من. منتظر این بودم که در کمد را باز کند که با مشت بزنم توی دهانش، انگشتانم را که مشت می کردم، به کمیته انضباطی، از این که سر زبان ها می افتادم فکر کردم. اصلا مهم نبود، اینجا خط قرمز من است. اگر قبلا عدم رضایت من موضوعیت نداشت. از شب قبل دارد. من به او گفته بودم که از اینکار چندشم! می شود. اما در کمد قفل بود. نفس راحتی کشیدم. گفت در کمد را باز کن. حتی نگفت لطفا؟ حتی نگفت ممکن است. گفت باز کن. داشت من دستور می داد. از من مطالبه داشت که در کمد من که حالا کمد خصوصی نام گرفته بود باز شود. کل هویت من، کل حریم شخصی من یک کمد شده بود. یک کمد فلزی زشت و کثیف که داخلش بغیر از یک مایو خیس و چند لباس چرک و عرق کرده، هیچ چیز دیگری داخلش نبود. امکان انتخاب باز کردن یا نکردن، کلیدی که حالا دست من بود شکست را می توانست کمی آبرومند تر کند. مثلا خودم بروم در را باز کنم و دنبال سیگارش بگردم، یا در کمد را باز کنم و خودم را کنار بکشم من هم آمرانه بگویم بگرد. اما اگر این کار را می کردم اگر این کمد آنقدرها مهم نبود که او حالا می تواند به میل من سرش را داخل آن بکند و مایوی خیس من را لمس کند پس این جنگ و جدال برای چه بود؟ اصلا آیا مهم کردن آن کمد و عینت بخشید بدان به عنوان حریم شخصی من از اولکار اشتباهی نبود. حالا من را بچه، یک کودک شهر نشین با تمایلات بچگانه در مرحله مقعدی فرویدی قرار نمی دادند،  می توانستم سیگاری تعارف کنم و از در دوستی در بیایم و هنگام پک زدن به سیگارهایمان به بزرگترین جنگ تاریخی میان فارس _غیرفارس، شیعه_سنی، شهر نشین و روستایی__ کارگر_بورژوا پایان بدهم و همه این کثافت ها را در پوکه  سیگارهای که می توانست زیر پایمان له شود خلاصه کنم. چرچیل وار کنار استالین بنشینم و  در نشست دانشگاه تهران،  انجمن مخفی متفقین را تاسیس کنیم یک ائتلاف مشخص کاملا مشخص، یک مصلحت اندیشی. اما حق ؟ مگر حق با من نبود، اصلا حق با من بود؟ صحبت کردن از حق در اقلیت، به زبان ضعف با دستور زبان مرعوبانه معنی داشت؟خوبی داستان اینجا بود هیچ کس شاهد این ماجرا نبود، که من خودم در کمد خودم را باز می کنم و اجازه می دهم خودش سیگارش را پیدا کند و در پایان از او  می خواهم یک نخ از سیگارهایش به من بدهد. تنها جسارتی ! که در آن لحظه فکر می کردم به اندازه فتح استالینگراد با ارزش است. </description>
                <category>کیانوش دل زنده</category>
                <author>کیانوش دل زنده</author>
                <pubDate>Sat, 19 Mar 2022 07:02:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>