<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های •| kiana.kaaf |•</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kika</link>
        <description>•|یادت نره زندگی، یه وقت یادت نره زنده ای!... نیمچه آرشیتکت خندون |•</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 17:14:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/50470/avatar/noVTCa.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>•| kiana.kaaf |•</title>
            <link>https://virgool.io/@kika</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شروع نامربوط ولی شیرین</title>
                <link>https://virgool.io/@kika/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-ofdwqeyygxij</link>
                <description>همونجور که توی متن های قبلی نوشتم، همیشه با وزنم بعد کنکور درگیر بودم و هرچی هم رژیم میگرفتم شکست میخوردم... حتی آخرین رژیمی که توی پست های قبلی ازش حرف زدم هم شکست خورد و سرانجامی نداشت...چند روز پیش خیلی اعصابم خرد بود... کلی فکر و ایده تو سرم می پیچید ولی اراده نداشتم برای رسیدن بهشون. همش این جمله تو ذهنم تکرار میشد: «تویی که یه وزن نمیتونی کم کنی، چجوری میخوای به فکرای بزرگ تو سرت برسی؟»خلاصه اینکه، یه چالش ۴۰ روزه رو شروع کردم. وقتی دقت کردم دیدم بعد کنکور فقط آشغال ریختم تو شکمم، فست فود و غذای چرب و شیرینی مضاعف... ۴۰ روز قراره خودمو مجبور کنم سالم زندگی کنم و سالم بخورم و ورزش کنم و حال جسممو خوب کنم... جسم من به خاطر اضافه وزن خسته س، روحمم وقتی میخوام برم مهمونی و میبینم هیچ کدوم از لباسام اندازه م نمیشه و هی مجبورم تو این گرونی لباس جدید بخرم خسته میشه...«تو مسئول گلت هستی» یه بخش معروفی از کتاب شازده کوچولوعه که شاید یکی از اثربخش ترین کتابای زندگیمه و خیلی برام عزیزه... همونطور که شازده کوچولو مسئول گلش بود، منم مسئول بدنمم، مسئولم در قبال این چیزی که خدا بهم داده برای زندگی...امروز چهارمین روز این چالشه... به خاطر اینکه یهو رژیمو شروع کردم و تو این رژیم قهوه و نسکافه برای ۴۰ روز ممنوعه، یکم گیج و بی حوصله و کلافه‌م چون من معتادم به قهوه... ولی در کل حالم بهتره... سرحال و شادابم، پوستم خوب شده و دیگه جوش نمیزنه و در کل خوبم...امیدوارم حالم همینجوری خوب بمونه تا بیام و ۳۶ روز دیگه براتون درمورد این حال خوب بنویسم و بگم موفق شدم و شرمنده خودم نشم...!این رژیم و تحولاتش رو شروعی گذاشتم برای رسیدن به یه سری اهداف کوتاه مدتم...شما چی؟ شما تجربه رژیم داشتین؟ موفق بودین یا ناموفق؟ خوشحال میشم برام بنویسین</description>
                <category>•| kiana.kaaf |•</category>
                <author>•| kiana.kaaf |•</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2019 22:09:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودم برای خودم</title>
                <link>https://virgool.io/@kika/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-oqx2dxlad10i</link>
                <description>چند روز بود یکم مودم عوض شده بود... خیلی سرحال نبودم، یعنی میگفتم و میخندیدم ولی اونطوری که باید حالم خوب میشد با شروع پاییز، خوب نشد.یکی از چیزایی که مدت ها روش وقت گذاشتم و براش مطالعه کردم، این بود که راه حل پیدا کنم برای اینکه حال خودمو خوب کنم. برای آدمایی که مثل من درونگرا هستن و ترجیح میدن بیشتر شنونده ی حرفای دیگران باشن تا گوینده ی حرفای خودشون، شاید خیلی وقتا سخته که حالشونو خوب کنن چون نمیرن با کسی حرف بزنن و بگن من حالم اینجوریه و فلان مشکلو دارم و تو بیا کمکم کن.راه حلی که من پیدا کردم برای خودم، این بود که یه کاغذ و خودکار بذارم جلوم، بنویسم که چه چیزایی خوشحالم میکنه، چه چیزایی آرومم میکنه، چه چیزایی برای حتی یه مدت کوتاه باعث میشه یه نفس راحت بکشم و بگم آخ عیشششش...برای هر آدمی مهمه که یاد بگیره با خودش خوب باشه و خودشو دوست داشته باشه. مگه چقدر زنده ایم که بخوایم همش عذاب بکشیم و غصه بخوریم برای مشکلاتی که کاری از دستمون برنمیاد براشون؟ اگه میتونی یه مشکلی رو حل کنی، حل کن. اگه نمیتونی حل کنی، کلا بیخیالش شو و بهش فکر نکن و برو سراغ زندگیت.زندگی آدما مکانیکی شده... صبح سر کار، شب خونه و خواب. صبح دانشگاه، عصر خونه و خواب. تهش میرسیم به یه روزمرگی کشنده که فقط باعث افسردگی میشه.توی هر شرایطی هم که باشی، میتونی برای خودت دلخوشی درست کنی. مثل من...امروز از دانشگاه سوار مترو شدم که برم یه جایی که مدت ها دلم میخواست برم بشینم یه چیزی بخورم و یکمی خلوت کنم با خودم و بعدم برم به یه سری کار شخصی برسم. سه بار مترو رو اشتباه سوار شدم و مسیر اشتباهی رو رفتم ولی به جای اینکه استرس پیدا کنم و عصبی بشم، به حواس پرتی خودم خندیدم و دوباره و دوباره خط مترو رو عوض کردم. سر از جاهایی از شهر در آوردم که تا حالا پامو نذاشته بودم اونجا و برام یه جور عجیبی بود. ولی مگه به اینا نمیگن تجربه ی جدید؟ پس بخند و تجربه کن و خاطره بساز و بگذر...رفتم به اون محل مورد نظر، یه نوشیدنی خنک سفارش دادم که خستگی این مترو به اون مترو رفتن و گم شدن از بین بره، یه کتابی خوندم... بعد که داشتم میومدم بیرون، کسی که رفتم پیشش صورت حسابمو پرداخت کنم، بهم گفت «شما چه خانم خوشرویی هستین، همش لبخند میزدین» و اینجا بود که فهمیدم تمام مدت انقد حالم خوب بوده که یه لبخند رو لبام بوده...خودتونو دوس داشته باشین... یاد بگیرین خودتون برای خودتون یه کاری کنین که حالتون خوب شه... حالتون که خوب باشه، حال آدمایی که باهاتون در ارتباطن هم خوب میشه...بنویسین برام:چه کارایی میکنین برای اینکه به خودتون نشون بدین که خودتونو دوس دارین و حالتونو خوب کنین؟</description>
                <category>•| kiana.kaaf |•</category>
                <author>•| kiana.kaaf |•</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2019 18:54:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم میخواد خودشیفته باشم!...</title>
                <link>https://virgool.io/@kika/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-xkgoimk4w3mb</link>
                <description>هر روز عصر که میشد و مامانم از سر کار میومد با هم میرفتیم پیاده روی، باشگاه ثبت نام کرده بودم و هفته ای دو روز میرفتم بدنسازی تا اینکه سال کنکور شد.از تابستون مدرسه شروع شد و هممون درگیر درس و کلاس شدیم. تمام تفریحایی که داشتم مثل موسیقی، ورزش و کلاس زبان همش کنسل شد و نشستم پای درس.حتما دیدین که میگن وقتی ورزش میکنی، یهو نباید قطعش کنی وگرنه بدنت بهم میریزه چون به ورزش عادت کرده بودی.کلاس بدنسازیم که قطع شد به کنار، چون تا عصر هرروز مدرسه بودم دیگه نای پیاده روی هم نداشتم. کل روزم هم شده بود نشستن روی نیمکتای مدرسه. سال کنکور برامون حتی کلاس ورزش هم نذاشتن تو مدرسه. یهو تحرکم شد صفر و میزان خوردن شیرینی و شکلات و چیپس و پفک با دوستام هم زیاد شد.حاصل 9 ماه درس خوندن برای کنکور شد یه اضافه وزن 24 کیلویی و بهم خوردن کل سیستم بدنم که تا الان موفق شدم 10 کیلوشو کم کنم و خیلی راه هست هنوز تا برسم به اون وزن قبلی. ولی یه نکته ای این وسط هست که وقتی بهش فکر میکنم میبینم باعث شده حس بهتری نسبت به خودم داشته باشم.اوایل که کنکورم تموم شده بود همه میگفتن دختر باید باربی باشه، خالم میرفت و میومد میگفت چقد چاق شدی؟ الان چند کیلویی؟ داییم میومد میگفت تپل شدیا، کی لاغر میکنی؟ بابام میگفت یکم به فکر وزنت باش. مامانم میگفت انقد که میخوری! دختر باید لاغر باشه، اینجوری هیچ کس نگاهتم نمیکنهیه حجم زیادی از استرس و حس بد رو سرم آوار شده بود و باعث میشد از خودم و بدنم و زندگیم متنفر باشم. رژیم داشتم و همه تلاشمو میکردم که خوب باشم و مورد قبول خانواده و دوستام باشم. با تمام این وجود، تمام رژیمی که داشتم، تمام ورزشایی که میکردم نتیجه عکس میداد و اگه چاق تر نمیشدم، لاغرتر هم نمیشدم.یه روز تو اکسپلور اینستاگرام داشتم بالا و پایین میرفتم که یه پستی رو دیدم درمورد سلامت بدن و دیابت و این حرفا. از اونجایی که رو دستم یه سری لک هست که نمیدونم دلیلش چیه و هرکی میدید میگفت احتمالا مشکل از کبد و این حرفاس، گفتم برم یه آزمایش بدم. یه آزمایش کلی دادم و با اینکه کبدم مشکلی نداشت (در آخرم نفهمیدم این خال خالیای دست راستم برای چیه!) فهمیدم قندم لب مرزه و یکم دیگه اگه این وضع رو  ادامه بدم دیابت میگیرم. اونجا بود که ترسیدم...وقتی رسیدم خونه به این فکر کردم که چرا اصلا حرف آدمای اطرافم مهمه برام که انقد اذیت بشم؟ من دارم تلاشمو میکنم و افرادی که یه مدت درگیر اضافه وزن بودن خوب میفهمن که پروسه ی کم کردن وزن چقد آزاردهنده و سخته، اینکه بقیه هی سرکوفت بزنن اوضاع رو بدتر میکنه و علاوه بر فشار جسمی یه فشار روانی هم میاد سراغ آدم!لا به لای فکرایی که تو سرم میگذشت به بدنم فکر کردم. دیدم چقدر بدن آدم خلقت پیچیده ای داره. وقتایی که لاغر بودم باهام کنار میومد و خوشحال بود. وقتایی که چاق شدم باهام کنار اومد و بهم سرکوفت نزد و درکم کرد. بدنم با من مهربون تر از هر آدم دیگه ای بود توی طی کردن این پروسه ی چاقی و لاغری. اگر میخواستم لاغر کنم باید برای بدنم و سلامتم لاغر میکردم که دچار فشار خون و چربی و قند بالا نشم نه برای اینکه تو نظر بقیه یه باربی به نظر بیام برای جلب توجه جنس مخالف!ورزش و رژیم رو شروع کردم دوباره ولی با یه انگیزه ی دیگه. من باید به بدنم نشون میدادم که همونطور که اون به فکر من بود و با بلاهایی که سرش آوردم کاری به کارم نداشت، منم به فکرشم و براش زحمت میکشم. و این بار این ورزش و رژیم داره جواب میده. چون دیگه با اضطراب همراه نیست.لباسایی رو که به خاطر چاق بودنم نمیپوشیدم و خجالت میکشیدم پوشیدم و جلو آینه به خودم گفتم &quot;من بدنمو همینجوری که هست دوست دارم&quot;... خودشیفتگی همیشه چیز بدی نیست... میشه از خودشیفته بودن برای سلامت روان و جسم خودت استفاده کنی.اگه تو هم تجربه مشابهی داشتی برام بنویس و در ادامه به سومین سوالی که میخوام در ادامه ی نوشته های قبلی بپرسم جواب بده:چه حقیقتی رو این چندوقت درمورد خودت فهمیدی که قبلا نمیدونستی؟</description>
                <category>•| kiana.kaaf |•</category>
                <author>•| kiana.kaaf |•</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2019 01:56:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برو جلو، من پشتتم...</title>
                <link>https://virgool.io/@kika/%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D8%AC%D9%84%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D8%AA%D9%85-eethinkgxgsm</link>
                <description>دنیا پر از مشکلاتیه که آدما همیشه باهاشون درگیرن. هیچ آدمی رو ندیدم که تو زندگیش مشکل نداشته باشه، هممون پر از مشکل و دردسر و تلخی بودیم و شاید هستیم و شایدم قراره باشیم... منم یکی از همین آدما، مثل همه، پر از مشکل مشهود و غیر مشهود.توی یکی از نوشته های قبلیم به یکی از شکست های زندگیم اشاره کردم. شکستی بود که میتونست کل زندگیمو از بین ببره و ذره ذره منو نابود کنه. ناراحت بودم و با هیچ کس هم نمیتونستم صحبت کنم. چندوقتی ازم خبری نبود، نه تلفن جواب میدادم، نه به دوستام خبری از خودم داده بودم. روزای بدی رو میگذروندم که بعد از گذشت یه ماه رفتم با دوستام حرف زدم. برنامه گذاشتن که همو ببینیم. و اون موقع بود که حس کردم چه بار سنگینی یهو از رو دوشم برداشته شد. نه کمکی میتونستن بهم بکنن، نه میتونستن مشکلمو کمتر کنن، نه میتونستن راه حل بهم بدن، هیچی... ولی کنارم بودن، بعد از یه ماه کنار اونا دوباره از ته دل خندیدم و دیدم همچین الکی هم تو رادیو چهرازی نمیگن &quot;دنیا هنوز خوشگلیاشو داره&quot; حاضر بودم همه چیمو بدم که اون لحظه ها رو نگه دارم و اون خنده ها هیچ وقت تموم نشن.توی نوشته قبلیا بیشتر درمورد دوستیای ناموفقم گفتم و اینکه چقدر میتونه آزاردهنده باشه و آدمو تحت تاثیر قرار بده. کامنتا رو خوندم و با هم صحبت کردیم درمورد حس و حالتون، و یکی گفته بود که آدم باید اجتماعی باشه و داشتن دوست توی زندگی برای هر آدمی واجبه. برای همین تصمیم گرفتم از یه جهت دیگه هم درمورد دوست صحبت کنم باهاتون.دیروز یه قرار ملاقاتی داشتم که بین صحبتا رسیدیم به همین مقوله ی دوست و رفیق و این چیزا و اینکه چقدر آدم میتونه احساس خوب داشته باشه وقتی رفیق های خوب داشته باشه و بلعکس، چقدر بده که آدم نتونه دوستای خوبی پیدا کنه که حالشو خوب کنن. همزمان که صحبت میکردیم داشتم به این فکر میکردم که من کلا آدمی ام که اجتماعی ام و ارتباط با آدما رو دوست دارم و دلم میخواد هر از چند گاهی با آدمای جدید و سبک زندگیشون و رفتارشون آشنا شم، این آشنایی برام یه جوریه که انگار باعث میشه ذهن بازتری پیدا کنم و برای مقابله با چیزایی که زندگی پیش روم میذاره آگاه تر شم، برای همین هم بود که بعد از دو سه سال دوری از فضای کلاس زبان پارسال یهو هوس کردم که یادگیری زبان فرانسه رو شروع کنم، نه اینکه نیازی به یادگیریش داشته باشم و مسئله ی حیاتی و مهمی باشه توی زندگیم، بلکه یه بخش عظیمی از این تصمیم به خاطر نیازم به آشنایی با آدمای جدید بود.دومین سال دانشگاهم بود و من بعد از کنکور فقط با ورودی های 96 دانشگاه دوست شده بودم از همون اول و از طرفی هم دوستای قدیمی دوران مدرسه م رو داشتم و دیگه آدمای جدیدی نمیدیدم و متاسفانه آدمایی رو هم پیدا نمیکردم که تایپ شخصیتیمون به هم بخوره که بخوام بیشتر بشناسمشون. برای همین هم رفتم سراغ کلاس زبان.از زمانی که کلاسم شروع شد و وارد یه محیط دیگه ای شدم حس کردم چقدر حالم بهتره. اینکه میتونم افرادی رو پیدا کنم که همدل و همراه باشیم با هم. و این درس بزرگ رو یاد گرفتم که وقتی از شرایطم راضی نیستم، میتونم با یکم فکر کردن و یه حرکت کوچیک اون شرایط رو تغییر بدم و حس و حال بهتری داشته باشم.هممون تو زندگیامون بعضی وقتا نیاز داریم به شنیدن &quot;برو جلو، من پشتتم، من حمایتت میکنم&quot; از طرف کسی که دوسش داریم. برای من اون آدم میتونه هرکسی باشه، بستگی به موقعیتش داره. فکر کنین به اینکه اون یه نفر زندگیتون کیه :)در ادامه ی سوالی که توی نوشته قبلی براتون گذاشته بودم و درموردش کلی حرف زدیم، بریم سراغ سوال دومبرام بنویس:چه چیزی از همه بیشتر میترسونتت؟ چه راه حلی برای مقابله با این ترس داری؟</description>
                <category>•| kiana.kaaf |•</category>
                <author>•| kiana.kaaf |•</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2019 01:08:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلیقه ی پوسیده ی من!</title>
                <link>https://virgool.io/@kika/%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-r4uzd3tsibsw</link>
                <description>من به &quot;خودم&quot; فکر کردم...توی نوشته ی قبلی درمورد این صحبت کردم که شروع کردم به شناخت خودم و سعی کردم لایه هایی از وجودم رو که کشف نکرده بودم کشف کنم و اون آدم خجالتی رو از مشکلی که بهش دچار بود نجات بدم.از این به بعد یه سری سوال ازتون میپرسم، خودتونین و یه قلم و یه کاغذ، با خودتون روراست باشین و سعی کنین برای هر سوال وقت بذارین و بهش فکر کنین، شاید خیلی از این سوالا براتون چالش ایجاد کنه که اتفاقا همین چالش شما رو میرسونه به جایی که من قصد دارم برسین :)نوشتن بهتون کمک میکنه که بعد از یه مدت که میرید سراغشون، تفکراتتون در اون تایم مشخص که اونا رو نوشتین رو با تفکرات حال حاضرتون مقایسه کنین و حتی یه جاهایی همه ی اون نوشته ها رو خط بزنین یا پاره کنین و یا اینکه هایلایت کنین و به خودتون بگین &quot;ایول، چقد خوب نوشتم&quot; و به خودتون افتخار کنین. همه این کارا بخشی از پروسه ی خودشناسیه، کم کم با خودتون و اخلاق و رفتارتون آشنا میشین و میفهمین تا چه حد آدم دوست داشتنی ای هستین و از طرفی، چقد ممکنه بعضی وقتا غیر قابل تحمل باشین!خیلی وقتا شده نشستم به این فکر کردم که خیلی از چیزایی که امروز برای من ارزشه و من دوست دارم، هم سن و سالای من دوست ندارن و براشون لذتی نداره.یادمه یه روز با دوستام رفته بودیم یه رستورانی که ناهار بخوریم، یه جمع 11-12 نفره با سلیقه های متفاوت و زندگی های خیلی خیلی متفاوت! من همیشه توی پیج اینستاگرامم آهنگایی که دوست دارم رو با دوستام به اشتراک میذارم و خیلی وقتا بازخوردای خوبی میگیرم از آدمای اطرافم. ولی یهو توی اون جمعی که نشسته بودیم و منتظر بودیم تا غذامون آماده شه تو رستوران یه آهنگ از شادمهر عقیلی پخش شد و منم خب واقعا فن شادمهر نیستم و آهنگاشو گوش نمیدم و یه سری از آدمای اون جمع از این موضوع خبر داشتن، تا آهنگ پلی شد یکیشون گفت عهههه بچه ها فلانی از شادمهر خوشش نمیاد اصلا، یکی از بچه هایی که نمیدونست این قضیه رو یهو رو کرد به من و گفت &quot;خب حالا شادمهر گوش نمیدی مثلا چی گوش میدی؟ این آهنگایی که استوری میذاری هم که حالا چیزای خاص و به درد بخوری نیستن&quot; اون یکی در اومد گفت &quot;بابا این دوستمون تو دهه 50-60 آمریکا مرده و سلیقه موسیقیش پوسیده س&quot; بعدشم که همشون زدن زیر خنده. ولی درک اینو نداشتن که من اون لحظه بین اون همه آدمی که با خیلیاشون حتی صمیمیتی نداشتم چقد حس بدی بهم دست داد. سکوت کردم و هیچی نگفتم، حتی برای یه لحظه به این فکر کردم که نکنه واقعا سلیقه موسیقیم بده!وقتی رسیدم خونه خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که ناراحتی اون لحظه ام برای این نبود که خجالت کشیده بودم از سلیقه م، بلکه به این خاطر بود که انتظار نداشتم دوستام همچین برخوردی تو جمع داشته باشن باهام و بخوان منو مسخره کنن. پس من خودم و شخصیتم و سلیقه م رو پذیرفته بودم ولی این ناراحتی برام زنگ خطری بود که به صدا در اومد و بهم فهموند که بازم دارم حرف آدما رو اولویت زندگیم قرار میدم و بازم دارم با خودم و روح و روانم وارد جنگ میشم.این شد که نشستم و باز هم فکر کردم. به مهم ترین آدم زندگیم فکر کردم، به اونی که مطمئن بودم همیشه همراهمه و هیچ وقت تنهام نمیذاره، به اونی که میدونستم وقتی حالم بده چقدر گوشه گیر و غر غرو میشه و وقتی حالم خوبه چقدر حس خوبی به زندگی داره، میره جلوی آینه یه رژ قرمز پر رنگ میزنه و میرقصه و آواز میخونه...من به &quot;خودم&quot; فکر کردم...براتون نوشته بودم که پروسه ی تفکرات من درمورد خودم با یه شلوار قرمز خال خالی و یه فنجون نسکافه و تختم شروع شد. تو هم برو یه شلوار راحت پات کن، یه لیوان چایی، نسکافه، قهوه، دمنوش یا هرچی که عشقت میکشه برا خودت و بنویس برام از حالت:دقیقا همین الان حالت چطوره و چه حسی نسبت به خودت و زندگیت داری؟</description>
                <category>•| kiana.kaaf |•</category>
                <author>•| kiana.kaaf |•</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2019 01:21:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع ویرگول با پایان یک اشتباه</title>
                <link>https://virgool.io/@kika/yek-u9fcdzhn5rus</link>
                <description>به عنوان اولین مطلبی که میخوام منتشر کنم خیلی فکر کردم و دیدم دلم میخواد از بزرگترین تجربه زندگیم بگم...هجده ساله بودم که دقیقا فردای روز کنکور با یکی از بزرگترین شکست های زندگیم مواجه شدم، یه هفته ای فقط گریه و اشک و آه و ناله. یهو به خودم اومدم و دیدم اون تابستونی که همیشه آرزوشو داشتم یه ماهش گذشته و من هنوز گوشه تخت مچاله شدم. بلند شدم یه آبی به دست و صورتم زدم، یه کاغذ گذاشتم جلوم و شروع کردم به نوشتن اهدافم و برنامه ریزی برای زندگی جدید و یه فصل دیگه از زندگیمو شروع کردم. از گرفتن گواهینامه و کلاس موسیقی تا دنبال کردن مباحث مربوط به self-care توی اینستاگرام و یوتیوب برای پیشگیری از خطر افسردگی احتمالی!همینجوری که تو پیج جدید اینستاگرامم بالا و پایین میرفتم با یه سری پیج مواجه شدم که مباحث روانشناسی داشتن و کم کم منو به فکر انداختن. یه روز که تنها بودم با یه فنجون نسکافه و یه شلوار قرمز خال خالی چهار زانو نشستم رو تختم و همینجوری که مباحث self-care و confidence تو مغزم با هم درگیر بودن، فکر کردم به اینکه چی از من یه دختر خجالتی ساخته بود... یه جوری باید از این دختر خجالتی و گوشه گیر فرار میکردم و فهمیدن اساس این خجالت و کمبود اعتماد به نفس تنها چاره برای مقابله بوداز زمانی که یادم میاد همیشه با دوست پیدا کردن تو زندگیم مشکل داشتم، یعنی دوست پیدا میکردما، ولی دوست های اشتباه که نتیجه ش میشد یه زندگی اشتباه و کمبود اعتماد به نفس شدید... اولین دوستی که تو زندگیم پیدا کردم و ضربه اصلی رو بهم زد مال روز اول پیش دبستانی بود که مامانم رفت بهش گفت : &quot;دختر خانم، با دختر من دوست میشی؟&quot; چون خودم خجالت میکشیدم برم جلو و سلام کنم به اون دختر... دوست شدن ما همانا و مشکلات اساسی زندگیم هماناهینجوری که این حرفا تو مغزم میچرخید یه واژه تو ذهنم اومد... &quot;دوست&quot;همیشه در حد توانم به آدما سرویس میدادم و سعی میکردم با خوشحال کردنشون چه از نظر مادی و چه معنوی، عشقی که بهشون دارمو نشون بدم، ولی این عشق رو صرف آدمای اشتباهی می کردم...علت تمام کمبود اعتماد به نفسم و درگیریم با خودم، دوستای اشتباه زندگیم بود که منو حتی از دوست داشتن خودم هم عقب انداخته بود...دقیقا دو سال از خلوتم با خودم با اون شلوار خال خالی میگذره و تو این مدت فهمیدم که این که شما چه عشق و علاقه ای به آدما داری مهم نیست، بعضی وقتا اون آدما تو رو دوست ندارن و حقیقتش اینه که باید بهشون حق بدی! خود تو هم از خیلیا خوشت نمیاد و یه جورایی فقط داری تحملشون میکنی که زندگیت بگذره، تنها چیزی که مهمه اینه که بفهمی کی واقعا تو رو دوست داره و کی داره ادای آدمایی رو درمیاره که دوستت دارن، اونوقته که تکلیفت با خودت معلوم میشه و میتونی یه زندگی آروم داشته باشی، به اندازه کافی به آدما عشق میدی و در کنارش میتونی یه تایمی رو خالی کنی برای عشق به خودت.تو مهم ترین آدمی هستی که تو زندگیت وجود داره و باید از خودت مراقبت کنی، وقتی حالت خوب نباشه، نمیتونی حال بقیه رو خوب کنی، وقتی خودتو دوست نداشته باشی نمیتونی انتظار داشته باشی بقیه تو رو دوست داشته باشن. be someone who makes you happy و منتظر این نباش که بقیه بیان و حالتو خوب کننآدمای بد زندگی من هم کم کم از زندگیم رفتن و زندگی درس های جدیدی رو مقابلم قرار داد. هنوز هم بعضی وقتا تو تله ی دوست هایی میفتم که اصلا تیپ شخصیتشون با تیپ شخصیت من سازگار نیس ولی دیگه اینو میدونم که غیر از خوشحال بودن اونا خوشحال بودن یه نفر دیگه هم هست که به مراتب برام مهم تره... &quot;خودم&quot;. دوست های اشتباهی که سر راهم قرار میگیرن رو کنار میذارم و میرم انقد میگردم و تجربه های جدید کسب میکنم تا بالاخره آدمایی رو برای رفاقت پیدا کنم که بدونم they&#x27;ll be there for me چه توی روزای خوبم که همش میخندم و خوشحالم، چه تو روزای بدم که میفتم یه گوشه و اخم میکنم و بداخلاق میشمand that&#x27;s the meaning of lifeشما هم شروع کنین، دنبال خود واقعیتون بگردین، خودتونو که شناختین، دنبال دوست هایی بگردین که شبیه خودتون باشناگه دوست داشتین لایک کنین و از تجربیات خودتون بهم بگین</description>
                <category>•| kiana.kaaf |•</category>
                <author>•| kiana.kaaf |•</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2019 01:19:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>