<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های kimchijan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kimchijan</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:59:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1110918/avatar/NO2j2X.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>kimchijan</title>
            <link>https://virgool.io/@kimchijan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه ای بعد از سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@kimchijan/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%88%DA%AF-tlt5ooryjdya</link>
                <description>سوگ هیجانات ، احساسات ، فهم و دیدگاه آدما رو از زندگی تغییر می ده .به مرور که دارم بزرگ تر می شم دارم متوجه این قضیه می شم .قبلا شاید غم گذرایی نسبت به از دست رفتن آشنایان داشتم اما کم کم نوبت عزیزان من هم رسید و غم عمیق تری رو نسبت به مرگ تجربه کردم.تعریف علمی :سوگ یعنی واکنش و پاسخ آدمی به از دست دادن فرد یا چیزی .در جدایی ها و قهر و مهاجرت و دوری و .... کسی برای همیشه از دست نمیره اما مرگ ، مادر مهربان و ظالم زندگی برای همیشه همه چیز رو به نابودی می کشونه .چرا ظالم ؟ چون می تونه التماس های بقیه برای زندگی رو بشنوه و کار خودشو انجام بده.چرا مهربان ؟ چون نابودی چرخه ی زندگی هست و هستی ظرفیت پذیرش همیشگی مارو نداره و چه کسی جز مرگ مهربان مسئولیت پایداری این چرخه رو پذیرفته؟وقتی شوهر خالم بر اثر ایست قلبی فوت شد  ، پیش خودم فکر کردم انسان ماشینی هست که هنوز راه بازیابی خودش رو کشف نکرده وگرنه دچار زندگی ابدی میشد:)مطمعنم  یه روزی آدمِ مبتلا به  زندگی ابدی ،کوچه به کوچه به دنبال مرگ مهربان خواهد بود.این نامه متعلق به سوگ مادربزرگ عزیزم هست . کسی که با رفتنش بیشترین سوگ عمرم تا 27 سالگی رو تجربه کردم .چرا بیشترین سوگ ؟چون باهاش بزرگ شدم ، باهاش خیلی چیزها رو یاد گرفتم و تنها فامیلی بود که بیشترین رفت و آمد رو باهاش داشتم .اسم مادربزرگم لیلا بود و من همیشه در مونولوگ ها و دیالوگ های ذهنی خودم لیلی صداش میکردم.قبل از مرگ لیلی احساسات متفاوتی داشتم . احساس اضطراب و رقابت بیشتر برای بدست آوردن و تصرف کردن تپه های نریده .....احساس غم ، حسادت و  نگرانی بیشتر نسبت به از دست رفتن فرصت های کلیدی برای موقعیت بهتر .اما مرگ لیلی مثل بمب وسط افکار و احساسات من بود. فهمیدم مادر مهربانِ مرگ اگر تصمیمش رو گرفته باشه بسیار جدی هست و به هیچ نحوی نمیشه ازش مهلت گرفت .مادربزرگم سکته کرد و 40 روز در بیمارستان بستری شد و بعدش فوت شد.40 روز  ، هر روز التماس مرگ رو کردیم که مادربزرگم برگرده  خونه .هر روز با امید اینکه لیلی حالش خوب میشه از خواب بیدار شدیم و مشغول زندگی شدیم .شب ها ، به هرچیزی که می تونستیم متوسل میشدیم و نذر خوب شدنش رو می کردیم  می خوابیدیم .اما فایده نداشت .مار اژدهای نابودی به کمک مرگ مهربان داشت از لونش کم کم بیرون میومد و ما نمیخواستیم باور کنیم .  یک روز قبل از مرگش دیدمش . چشماشو باز نکرد فقط نفس می کشید . بدنش متورم  و خسته بود .من اونقدر نمیخواستم مرگ رو باور کنم که باهاش خداحافظی نکردم و بهش گفتم منتظرتم بیا خونت :)و فرداش من رفتم خونش و اون برای همیشه رفته بود......حالا ما موندیم و لیلی ای که جای خالیش هر لحظه احساس میشه .حالا فکر می کنم من هم خودم یک روز خواهم رفت .قبلا طوری زندگی می کردم که انگار همیشه حضور خواهم داشت .حالا کمتر احمال کاری می کنم .بهتر علایقم رو میفهمم . می دونم همیشه زنده نخواهم بود به همه ی علایقم برسم و باید تعداد محدودی  از اون ها رو انتخاب کنم و بهشون رسیدگی کنم.حالا می دونم کار بیشتر از هر چیزی مایه ی آرامش جان آدمی هست و بهتر از هر چیز جای اضطراب و نگرانی و احساس فقدان لیلی رو پر می کنه .حالا دیگه سعی می کنم کمتر  به وقت ناملایمت ها  ، پستی ها و سختی ها افکار و احساساتم شدت بگیرن .چون یک روزی من هم رفتنیم و آیا زمان رفتن به اندازه ی کافی از زندگی چشیدم ؟یا سرسری با عجله از تمام لحظات گذشتم ؟بله ؛ من هم مسافرم و این سفر رو میشه به نسبت آهسته برای چشیدن بیشتر  گذروند !</description>
                <category>kimchijan</category>
                <author>kimchijan</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jan 2026 15:49:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حمایت و استقلال در تعارض با هم هستند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kimchijan/%D8%AD%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%88-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D8%B6-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-b2nwby7kwikj</link>
                <description>این روزا به این فکر میکنم که آیا حمایت و استقلال با هم در تعارض اند؟ تا 70 درصد مواقع فکر میکردم بله کسی که مستقل هست دیگه از دیگران حمایتی دریافت نمیکنه !شاید من هنوز خیلی کوچیکم برای مستقل شدن نمیدونم .... ولی گیر کردم نیاز به حمایت دارم جایی که قبلا گفتم در ازای کاری که مستقلانه انجام میدم نیازی به کمک و حمایت ندارم اما دارم کم میارم یک فرد مستقلم که با کوچک ترین حمایت بغضم میگیره و دوست دارم جیغ بزنم بگم دارم غرق میشم کمک اما هیچ کاری نمیتونم کنم و فقط لبخند میزنم و تشکر میکنم ....!امروز تو حرم امام رضا با بفض دعای عجیبی کردم ....دعا کردم اونقد اطرافیان منو از هر نظر غنی و ثروتمند کن که بتونن منو حمایت کنند.تا حالا چنین چیزی رو از دنیا نخواسته بودم همیشه فکر میکردم سرمو بندازم پایین خودم تلاش کنم و به یه جایی برسم کافیه اما حالا میبینم نه نمیتونم تنهایی نمیتونم.....</description>
                <category>kimchijan</category>
                <author>kimchijan</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 23:25:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نوشتن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kimchijan/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-wokdiikxwmjb</link>
                <description>از مهر ماه امسال متوجه شدم چیزی در من میجوشه......فکر میکنم همه ی آدم ها این جوشش رو دارن و اون رو با هنری نشون میدن با هنر عکاسی  ، نقاشی ، بلاگری ، یوتیوبری ،نوازندگی و....شاید الان یکی جمله های بالا رو خونده باشه وبگه کیمچی احمق یوتیوبری و بلاگری مگه هنره ؟ از نظر من بله کسی که میتواند به زیبایی در قالب تصویر وصدا و... داده (data)ثبت کند هنرمند است  هرچند درمیان یوتیوبر ها وبلاگرها همچون هنرمندان دیگر اثرات خزعبل یافت می شود.بگذریم... درنوجوانی دوست داشتم همیشه نواختن پیانو یاد بگیرم و اکثر اوقات تصور میکردم در پشت میز پیانو نشستم دارم پیانو مینوازم اما این هابی در من گم شد و رفت تو دره ی خواب وفراموشی.نمیدونم رویای پیانو نواختن کی در من بیدار بشه اما رویای نوشتن در مهر ماه امسال در من بیدار شد وحالا که هرچقدمیگذره که دوست دارم تو کوچیکترین تایم های آزادم هم بنویسم ....یادم میاد در اون دوران هر طور که شده مینوشتم و وقتایی که دوست نداشتم بقیه از نوشته هام سردربیارن به زبان اختراعی خودم مینوشتم و از بقیه پنهانشون میکردم.هرچند که دیگه نوشته های نوجوونیم رو دوست ندارم اما حالا دوباره دوست دارم همونقد بیشتر به نوشتن بپردازم.پس دوباره قلبم رو به صفحه ی کیمچیجان تو ویرگول میسپرم و شروع میکنم.این نوشته رو هم به عنوان مقدمه شروع بعد از سال ها درنظر میگیرم.به امید دیدار دوباره ی کیبورد کیمچی 🤞 </description>
                <category>kimchijan</category>
                <author>kimchijan</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 13:18:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منطقه ی بی طرف وجود ندارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@kimchijan/%D9%85%D9%86%D8%B7%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-dhmneavt8twc</link>
                <description>متضاد جدانشدنی سلام به معنای شروع تسلیمانه دوستیه و عادت کردم همه جا در شروع نوشته هام سلام بنویسم  ولی همینجا میزارم کنار این عادتو چون نوشتن دوست همیشگی منه و شروعش از خیلی وقت پیشه:)این نوشته رو دارم تو راه بره سر مینویسم امشب مهمان یکی از دوستان همسرم هستیم ‌.قبل از عزیمت به اینجا به خونه ی مادرش برای گرفتن  کمی وسایل رفتیم آشنایی متفاوتی بود هزاران آدم متفاوت رو از رسانه ها فقط دیده بودم اما این واقعی و نزدیک بود .هرچقدر که از روزای زندگیم میگذره میفهمم زندگی منو به سمت خودش تغییر میده مثل درختی که یهویی از یه جا شاخش متمایل به زاویه ی دیگر میشه حالا زندگی منم همینه و منم اون درخت‌....همیشه با خودم فکر می کردم روزگار نسبت به من بخیله که امکان یه جشن عروسی خوب رو ازم میگیره اما الان میتونم بگم زندگی یه ورق میده و یه ورق میگیره و بازیشو خوب بلده زمانی در دوران کودکی و نوجوانی همیشه به مهاجرت فکر میکردم و در جستجوی کشف دنیای جدید بودم اما تغییرات زندگی منو به چیزی تبدیل کرده که الان همون رویای دوران کودکی و نوجوانی برام ترس و اضطرابه بیشتر تا کشف دنیای جدیدمفهوم انتزاعی_عاطفی  که این روزا باهاش درگیرم دلتنگیه و وقتی بهش فکر میکنم ناخودآگاه بغضم میگیره و اشکام جاری میشه من  کارشناسی رشته ی نقشه برداری رو در شهری دیگر از شهر خودم خوندم ۴ سال دور از شهرم زندگی کردم و بازگشت های کوتاه داشتم  تجربه ی خوبی از دلتنگی و غلبه بهش دارم ولی الان اون به من غلبه کرده همسرم میگه مطالعه و شناخت کشور مقصد کمک زیادی در کمتر کردن چالش های مهاجرت میکنه اما من نمیدونم چالش دلتنگی و اضطراب و ترس قبلشو چکار کنم‌تا اینجا مقدمه و تخلیه فکر بود حالا میپردازم  به منطقه ی بی طرفی که هیچ جای دنیا نیست.خوب و بد همیشه هست ،خیر و شر همیشه هست ، دوست و دشمن همیشه هست مفاهیم متضاد در ساختار اجتماعی و فکری آدما مکمل اجباری هم اند و بدون هم معنا ندارند .در سریال وایکینگ ها فلوکی کشتی ساز و جنگجو در بعد از کشف وغارت  سرزمین های جدید و متنوع از کشت و کشتار و دشمنی ها خسته شده بود اما یه سرزمین جدید رو هم کشف کرده بود پس سعی کرد آدمای خودشو جمع کنه و برن سرزمین جدید به خیال خودش زندگی در سرزمین بکر در صلح و آرامش خواهد بود اما زهی خیال باطل که دشمنی ها  ودوستی ها شکل گرفتند و مجددا کشت و کشتار ....بله منطقه ی بی طرفی نیست نگرد گشتم نیست!</description>
                <category>kimchijan</category>
                <author>kimchijan</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 19:11:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه شب ۱۴ مرداد۱۴۰۳_0</title>
                <link>https://virgool.io/@kimchijan/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%DB%B1%DB%B4-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B30-gwfmt2rknoqp</link>
                <description>چیزی نیست جز بی خوابی معمول شبانه امروز به ذهنم اومد بنویسم چون نوشتن دوست من بود....بنویسم فقط بخاطر نوشتن و خالی کردن ذهن دوست دارم من هم این موقع شب وسط خواب شیرین ناشی از خستگی روز باشم دلایلی که خوابم نمیبره ذهن پر از فکر و روز بدون بازدهیمه(کار میکنم اما بازدهی ندارم)این روزها فکر میکنم مشغله ی فکری داره منو شرحه شرحه میکنه ولی چه فایده که فقط فکره عیبی نداره بالاخره یه روزی ازشرشون خلاص میشم وارد میدون عمل میشم این روزا داره بالاخره نوسازی خونه قدیمیمون بعد ۵ سال تموم میشه داریم خانوادگی فکر میکنیم قبل اثاث کشی چه اقداماتی باید انجام بدیم قبل نقل مکان کردن به خونه جدید و نو شده!مامانم میگه باید فرشارو بدیم قالیشویی بابام میگه باید یخچال و اجاق نو بگیریم خواهرام میگن کمد دیواری بزرگ و خوب باید نصب بشه و منم دارم فکر میکنم کتابامو که از دبیرستان تا لیسانس  نگه داشتم همرو باید کیلویی بفروشم و خلاص شم از دستشون تا بار اثاث کشی سبک بشه شاید همه فکر کنن من خیلی احمقم که این همه کتابو از کمک درسی و کنکوری گرفته تا دانشگاهی نگه داشتم بله من احمقم چون تصور میکردم یه روزی باید کامل و خوب بخونمشون در صورتی که همون سال ها هم کامل و خوب خونده بودمشون ولی من توقع داشتم یه جوری دوباره بخونم از یاد نرفتنی....از این ها گذشته نمیدونم چرا داشتنشون بهم حس امنیت میداد و من همیشه به خودم میگفتم بالاخره یه روز برمیگردی و میخونیشون اما الان دیگه اصلا دلم نمیخواد حتی ببینمشون و فهمیدم به هیچ دردی نمیخورن و همواره چیز جدید برای یادگیری هست همواره منابع جدید برای یادگرفتن چیزای قدیمی هست...</description>
                <category>kimchijan</category>
                <author>kimchijan</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 03:26:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>