<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Kimia Abdolahzadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kimiaabdolahzadeh77</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:16:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/315678/avatar/VYq2kq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Kimia Abdolahzadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@kimiaabdolahzadeh77</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با سازِ خودت برقص</title>
                <link>https://virgool.io/@kimiaabdolahzadeh77/%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%82%D8%B5-emql9illbpqr</link>
                <description>خب راستش این که از خودم بنویسم یکم برام سخته. همیشه دوست داشتم و دارم که از تجربیات دیگران بشنوم و تجربه کسب کنم تا اینکه از خودم و تجربیاتم بگم. احساس میکنم اینطوری یه منیتِ خاصی پیش میاد که باخودم میگم بابا تو کی هستی که حالا می خوای از خودت بگی ؟یعنی اینقدر خوبی  و اعتماد به نفست بالاست که می خوای اون ها رو با بقیه در میان بذاری؟بعدش میگم خب مگه چیه که از کارهایی که کردیم بگیم؟ مگه چیه از اتفاقاتی که برامون پیش میاد بگیم؟نه موردی نداره ولی گاهی نگاه ها یه جوری میاد طرفت که پشیمون میشی.فدای سرم نگاه ها می خوان هر چی باشن، باشن. اصلا به من و تو چه ربطی داره؟اگه بخوایم با ساز هر کی برقصیم پس کِی وقت می کنیم با سازِ خودمون برقصیم؟داشتم به لجبازی هام فکر می کردم، به تجربه کردن هام و خواستن هام. من از تجربه کردن هراسی ندارم و دیوانه ی چالش و تجربه ی چیزهای جدیدم .نمی دونم چرا اینقدر تشنه ی اینا هستم، شاید بخاطر نداشتن اعتماد به نفسه که می خوام اونقدر تجربه کسب کنم که اعتماد به نفسم بیشتر بشه.ماجرای تهران رفتنم هم همینطوری شد.میگفتن نه نرو و نمیشه ، تو نمیتونی ...اما رفتم . حرف هایی که میزدن برام هیچ معنایی نداشت چون می خواستم تجربه ی جدید کسب کنم. چون می خواستم دلو بزنم به دریا .از شهرِ کوچیکی مثل رشت رفتم تهران. تجربه ی تهران رفتَنَم خیلی برام عجیب بود. یکی از عجیب ترین اتفاق هایی که می تونست باشه.خب توی ذهنم یه ایده آلی داشتم که اتفاقاتی که افتاد با اون ایده آل ها از زمین تا آسمون فرق می کردند.این گفته ها اینجا بمونه و شاید هم یه روزی برسه که از تجربه ها و اتفاقاتی که برام افتاد براتون بگم.</description>
                <category>Kimia Abdolahzadeh</category>
                <author>Kimia Abdolahzadeh</author>
                <pubDate>Sat, 28 Nov 2020 19:34:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان، یعنی گرفتن سنجاقک ‌‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@kimiaabdolahzadeh77/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82%DA%A9%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-eujumpruivqk</link>
                <description>۴سال بیشتر نداشتم و تنها ذوق‌مان این بود که دنبال پسرِ خاله عظیمی برویم تا سنجاقک ها را برایمان بگیرد. تنها ذوق‌مان راه رفتن بر روی پلِ فلزیِ زنگ زده‌ای که با هر قدمی انتظار ریختن‌اش را داشتی تا بر روی رودِ قهوه‌ای رنگی که مدت‌ها از زلالی‌اش گذشته بود، همچون قایقی راحت و آسوده بر موجش سوار شوی و به راهی که می خواهی ادامه دهی، بود. ذوقِ خرید حلیمی که آن طرف پل بود و تعریفش را خیلی می‌کردند ولی برای یکبار هم نشد که طعمش را بچشم. حال، نه خبری از آن حلیم فروشی است و نه خبری از آن پلِ فلزی‌ای که فروریخت. آیا آخرین نفری که از پل عبور می‌کرد، به آرزویش رسید و سوار بر موجِ رود شد؟ صبح‌ها با شوقِ املتِ خاله عظیمی از خواب بیدار می‌شدم و با کندن تخم‌های گلِ آفتابگردان احساس می‌کردم در بهشتی هستم که نمیخواهم با جایی تعویضش کنم. بازی با سعیده و رفتن به خانه‌شان و دیدنِ کمدی که هر لحظه از تعددِ عروسک ها در حالِ فروپاشی بود را با چیزی عوض نمی‌کردم. زمان برای من معنا نداشت. زمان برای من گل آفتابگردان ها و سنجاقک ها بودند.زمان برای من بازی با بچه‌های همسایه بود.زمان برای من همان املت خاله عظیمی بود.زمان برای من همان بازی‌های کودکانه‌ بود. اما اکنون زمان دیگر نه آن حلیم هست و نه آن سنجاقک ها. زمان معنایش را عوض کرده. زمان همان چیزی است ‌که نباید باشد. زمان همان دردی‌ست که به جانمان افتاده. همان دردی که ما به اشتباه گریبان‌‌گیرش شدیم. از زمانی که ذوق‌هایمان نه حلیم آن طرف پل شد و نه گل‌های آفتاب گردان و نه سنجاقک ها، زمان دیگر آن چیزی که باید باشد نیست چون دیگر خبری از کودکانه‌هایمان نیست.زمان همان دردِ نهفته‌ی ما آدم هاست.همان کودکانه‌های نهفته‌ای که با بازی‌های کودکانه‌مان گم شد و خودش را تغییر داد.</description>
                <category>Kimia Abdolahzadeh</category>
                <author>Kimia Abdolahzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 23:36:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما درجه ی سختی هایتان را با چه مقیاسی اندازه می‌گیرید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kimiaabdolahzadeh77/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D8%AC%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%D9%82%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AF-lge6lsweipjc</link>
                <description>باید متر بندازیم؟من خیلی مدت است متر انداخته ام اما نتوانستم اندازه اش را بگیرم. هر دفعه متر انداختم درازتر شد.یک سخنی هست که می‌گویند زیاد سخت نگیر، همه چیز آسان است، شنیدین اش؟هر موقع کارها زیاد می شود این جمله را با خودم تکرار می کنم و می‌گویم زیاد سخت نگیر، همه چیز آسان است.وقتی در برهه ای قرار میگیری و میبینی از 24 ساعت به 48 ساعت زمان نیاز داری و بازهم میبینی که نمیرسی چند چیز به ذهنت می ‌آید . اولیش این است که می خواهی لمس کنی درجه ی سختی ات را . می خواهی متر بگیری اندازه اش را.زندگی هم همینطور است. در مرحله ای از زندگی رسیده ایم که می گوییم زندگی سخت است. دیگر آسان نیست.باید برای ذره ذره اش جان بِکَنی تا کارت نتیجه دهد.  باید برای هر ثانیه ثانیه اش زحمت بکشی تا سختی ها نتیجه دهد . تازه همان هایی هم که نتیجه می دهند اسمش آسان نیست اسمش سخت است.داشتم فکر می کردم اگر همه چیز آسان بود نتیجه ها دیگر لذت بخش نبودند اما در آن صورت یک خوبی ای وجود داشت اینکه دیگر نه استرسی بود نه دردی و نه دلهره ای.اما اگر همین سختی ها ادامه پیدا کنند ، لذتِ نتیجه ها را می بینیم ولی استرس هست، درد هست، دلهره هم هست.از همه بدترش آن استرس هست که دیوانه ات می‌کند. باید ببینی زندگی برایت چه معنایی دارد؟دوست داری چه طور زندگی کنی؟تو برای اینکه از شکم مادرت بیرون آیی می دانی چه موانعی را پشت سر گذاشتی؟پس زندگی از همان اول از سختی ها شروع شده و ادامه دارد و قرار نیست هم تمام شوند . باید انتظارمان را از زندگی کم کنیم. در برهه ای از زمان رسیده ایم که نباید از زندگی توقعی داشته باشیم. نباید توقع داشته باشیم که با ما راه بیاید. توقع مان را باید کم کنیم.</description>
                <category>Kimia Abdolahzadeh</category>
                <author>Kimia Abdolahzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 16:48:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوجه خوشمزه است یا شنیدن داستان آقای آمبروش!</title>
                <link>https://virgool.io/@kimiaabdolahzadeh77/%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85%D8%B2%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%A8%D8%B1%D9%88%D8%B4-y7vy3deosvos</link>
                <description>دولت با دولت .حکومت با حکومت.فرقی می کند که چه کسی حاکم باشد؟فرقی می کند که در چه برهه ای از زمان زندگی میکنی ؟فقر در قرن 21 خانمان سوز است .بعد از 21 قرن عده ای برای زنده ماندن یا نماندن دست و پا می زنند.چه در سال2021 باشی و چه در سال 1970 باشی فقر هست. بی عدالتی هست. نقض حقوق بشر است.شاید نمی دانستیم در همین 50 سال پیش در رومانی ماهی یک بار هر خانواده حق خریدن مرغ را داشت. آتیلا آمبروش   تا به حال این اسم به گوش‌تان خورده است؟تا دیروز آنچه بر رومانی در سال 1970 افتاد را من به شخصه نمی دانستم.آتیلا امبروش رومانی تبار برای رهایی از خفقان موجود در حکومت چائوسشکو تصمیم به فرار به مجارستان را گرفت.مجارستانی که خرید یک خانه برابر با حقوق 8سال کار کردن یک فرد بود ( البته این برای ما ایرانی ها کاملا قابل لمس است.) و وضع اقتصادی به گونه ای بود که  کسانی که خانه های بزرگتر داشتند اتاق هایشان را اجاره می دادند.حال تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل که وضع دیکتاتوری حاکم بر رومانی چه بوده است که مردمش قصد مهاجرت به مجارستان را داشتند.مجارستانی که برای گرفتن تنها یک خط تلفن باید 20 سال صبر می کردی.آقای آمبروش معروفمردم مجارستان خوشبختی شان را نسبی می دانستند و می گفنند همان که وضع مان از کشورهای همسایه بهتر است خوشبختیم.این جمله خیلی برای ما قابل لمس است . ما هم خوشبختی مان نسبی است و در محاوره هایمان می گوییم همان که قیمت گوجه زیادتر نشد یعنی خوشبختیم.آری گوجه خوشمزه است!جالبی داستان زمانی ست که تو حس اش می کنی . تو کلمه به کلمه اش را در زمان حاضر می بینی و شبیه سازی اش می کنی با وضع کنونی دنیای حاضرت.انگار قرن 20 با 21 تفاوتی در لمسِ دردِ جامعه‌ی بشری نداشته. درد همان است. فقر همان است فقط جنس‌اش فرق می کند.دیکتاتوری در هر برهه ای بوده . خفقان جامعه مدنی، سرکوب مردم و به تبع ایجاد نا امیدی و حس پوچی در جامعه .وضع دیکتاتوری حاکم در رومانی به گونه ای بود که نادیا کومانچی (تاریخ ساز المپیک اهل رومانی) ، برای فرار از رومانی و پیدا کردن دریچه ای امید برای زندگی کردن، 5ساعت سینه خیز رفت تا به مرز مجارستان برسد !!این پادکست  فضای حاکم بر رومانی و مجارستان را توصیف می کند و داستان حول زندگی آتیلا آمبروش پرداخته شده.سختی هایی که برای رسیدن به مجارستان تحمل می کند و زندگی صفری را که  در مجارستان از نو می سازد و تو را به نوعی همراه می کند با ساختار جامعه ی رومانی و مجارستان و پُلی می زند بین این دو کشور.https://t.me/channelbpodcast/894 (لینک قسمت اول پادکست)</description>
                <category>Kimia Abdolahzadeh</category>
                <author>Kimia Abdolahzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 13:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا یه سیگار بکشیم</title>
                <link>https://virgool.io/@kimiaabdolahzadeh77/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D9%85-ibhdjr1zyq4t</link>
                <description>لاکردار چه سیگار مشتی ای بودا.اون موقع ها که تو پاریس بودیم خیلی توتون ها بهتر بودن. از موقعی ای که اومدیم اینور همه چی فیک شد.یه روز یهو داشتم با خودم تو خیابون راه می رفتم که چشمم بهش خورد ...+ به چی؟خودش بود، خودِ بی معرفتش.+کی؟همونی که همه سیگار ها رو ازم تو پاریس قاپید و در رفت.+ چی کار کردی؟ رفتی پیشش؟راستش نه. گفتم بی خیال. الان برم‌ پیشش چی بگم وقتی نه سیگاری بود و نه چیزی که اثبات کنم.+کار خوبی کردی.- شاید کارِ خوب رو من نکردم. شاید اون بود که با کارش واقعیتِ دنیا رو بهم نشون داد.</description>
                <category>Kimia Abdolahzadeh</category>
                <author>Kimia Abdolahzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 20:44:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر و پسر</title>
                <link>https://virgool.io/@kimiaabdolahzadeh77/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%D8%B3%D8%B1-ksqo22a4ibqb</link>
                <description>دیوار که فروریخت، زن و شوهر پیری به پسرشان تلفن زدند و گفتند بازم که دیر کردی. کجایی پس؟+ بیرونم. چی شده؟ چرا با استرس حرف میزنی؟- چه فایده؟ نیستی که به دادمون برسی...هِی گفتم به پیمانکار زنگ بزن بیاد این دیوار رو درست کنه. آخر سر زنگ نزدی و دیوارِ بیلاوارِس ریخت رو سرمون.+ خوبین؟ طوریت که نشد؟- آره خوبیم اما خونه خراب شدیم.+نگران نباش مادر درست میشه.- آخه چه درستی؟ تو این اوضاع من پول از کجا بیارم؟ تو هم که کلا به فکر خودت و جمعیتی. اصلا انگار نه انگار که مادری داری.+ آخه مادر جان این چه حرفیه میزنی. من چه گناهی کردم؟الان میام پیشت، نگران نباش. از دیوار فاصله بگیر تا خودمو برسونم</description>
                <category>Kimia Abdolahzadeh</category>
                <author>Kimia Abdolahzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 20:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>