<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کیریباتی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kiribati</link>
        <description>سخنگوی رسمی آرمان میرعبدالحق. درگاه انتقال تجربه‌ی زیسته.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:33:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/155143/avatar/NcQF6n.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کیریباتی</title>
            <link>https://virgool.io/@kiribati</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به سی و هشت روش سامورایی - روش دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D9%87%D9%85-jaadfkip2n4l</link>
                <description>ورود به برخی فروشگاه‌ها، مراسم رسمی تحویل اراده است. تو با یک هدف فروتنانه، یک تصویر روشن در ذهن، و تمامیت عقلی وارد می‌شوی؛ اما آنجا، در قلمرویی که توسط آینه‌های بی‌پایان و نورهای بی‌رحم اداره می‌شود، فروشنده ایستاده است. او یک شعبده‌باز نیست، یک فرمانده میدان است که قرار است تو را خلع سلاح کرده و با غنائمی که خودش انتخاب کرده، به خانه بفرستد.دیروز، من در این نبرد نابرابر، دوباره شکست خوردم.مأموریت ساده بود: خرید یک تیشرت ساده‌ی مردانه. رنگش؟ ترجیحاً تیره. بدون طرح، بدون شعار، بدون هیچ‌گونه تلاشی برای فریاد زدن. با همین فرمان وارد «پاتن جامعه» شدم. فرمانده‌ی میدان، با لبخندی که حکم جلیقه‌ی نجات را برای مشتریِ در حال غرق شدن در تردید داشت، به استقبالم آمد. «در خدمتم، خوش‌سلیقه!»نقشه‌ی عملیاتی‌ام را با صدایی صاف و مطمئن تشریح کردم: «سلام. یک تیشرت ساده و تیره لطفاً.»نگاهش حالتی از ترحم و اندوه به خود گرفت، انگار که من بیماری نادری را توصیف کرده باشم. دستش را به نشانه‌ی «دنبال من بیا» تکان داد و مرا از کنار رگال‌های منطقیِ تیشرت‌های ساده عبور داد. کلمات من، نویز بی‌اهمیتی بودند که در استراتژی برتر او گم شدند. ما در برابر یک مانتوی فسفری با گل‌های بنفش که انگار در یک انفجار نئونی متولد شده بود، متوقف شدیم.با هیجانی که گویی یک گنج پنهان را کشف کرده، گفت: «اینو ببین! خودشه! رنگ سال!»با صدایی که سعی می‌کردم نلرزد، گفتم: «خیلی ممنون... ولی من مانتو... یعنی اصلاً...»این جمله، کد فعال‌سازی تمام مکانیزم‌های دفاعی او بود. حرفم را با یک حرکت دست قطع کرد و با لحنی که انگار رازی کیهانی را فاش می‌کند، به مانتو اشاره کرد: «می‌فهمم چی می‌گی، ولی این فقط یه لباس نیست، یه بیانیه‌س! این فوق‌العاده‌س! خانمم ده تا از این برده که تموم نشه... اینم دوتا آخریشه!»«دوتا آخریشه!». اعلام پایان مقاومت. حس کردم تمام سلول‌های مغزم که مسئول تصمیم‌گیری بودند، پرچم سفید تسلیم را بالا بردند. آخرین جمله‌ی بی‌رمقم را پرتاب کردم: «ولی آخه من مَردم...»چشم‌هایش از پیروزی درخشید. «مرد و زن نداره که! الان دیگه مد این‌جوریه! جسارت می‌خواد! امتحانش کن، فقط امتحانش کن!» قبل از آنکه بفهمم چه شد، در اتاق پرو بودم و پرده، مثل تیغ گیوتین، سقوط کرد.در آینه، غریبه‌ای مضطرب به من زل زده بود؛ غریبه‌ای که انگار قرار بود در یک موزیک ویدیوی ناموفق دهه هشتادی برقصد. از بیرون صدای فرمانده آمد، نه به صورت سؤالی، که به صورت یک حکم قطعی: «محشر شد! گفتم بهت میاد!»اما اوج نمایش، پس از این تسلیم محض بود.وقتی با چهره‌ای شکست‌خورده بیرون آمدم، او با لبخند فاتحانه‌ای مانتو را گرفت. فکر کردم کار تمام است، اما او تازه به بخش مورد علاقه‌اش رسیده بود: خلق یک «ست». «این یه شلوار لازم داره که خودشو نشون بده!» و با سرعت یک یوزپلنگ که طعمه‌اش را دنبال می‌کند، ناپدید شد و با یک شلوار کتان زرد خردلی بازگشت. شلوار، شریک جرم بی‌چون‌وچرای این جنایت علیه سلیقه بود.«ببین! انگار برای هم ساخته شدن! تک شدی!» من به ترکیبی از یک کرم شب‌تاب و یک قناری نگاه می‌کردم. هزینه‌ی مانتو، شلوار، و تمام عزت نفس باقی‌مانده‌ام را کارت کشیدم و با کیسه‌ای که انگار محتویاتش به من پوزخند می‌زد، خارج شدم.در انعکاس شیشه‌ی ویترین بعدی، خودم را دیدم. نه یک کارمند آژانس مسافرتی، بلکه یک شرکت‌کننده در مسابقه‌ی استعدادیابی که همان مرحله‌ی اول حذف می‌شود.برای همین است. من هر وقت لباس می‌خرم، تا شش هفته وارد هیچ بحثی درباره‌ی سلیقه نمی‌شوم. این شش هفته، دوره‌ی نقاهت من است. دوره‌ی سوگواری برای اراده‌ای که در برابر یک مانتوی فسفری و یک دروغ مصلحتی، به خاک افتاد. وقتی فرماندهی کل قوای وجودت این‌گونه ساقط می‌شود، دیگر چه نصیحتی برای دیگران داری؟موخره:به سی و هشت روش سامورایی تلاش مذبوحانه من قدیم فیس بوک و نوشته‌های پراکنده، من جدید و جمنای است برای شروع دوباره خلق مجموعه‌ای تقریبا داستانی از ۳۸ متن در ژانرهای مختلف.روش‌ها به مرور اضافه و در ویرگول قرار می‌گیرند.روش اولروش دومروش سومروش چهارمروش پنجمروش ششمروش هفتم</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 17:50:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سی و هشت روش سامورائی - روش نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%86%D9%87%D9%85-f72hxbrebmka</link>
                <description>جیغِ تولد، اولین سمفونیِ خشونت بود. پرده‌ی گوشم نه با صدای خودم، که با سکوتِ سنگینِ اتاق پاره شد. خنجرِ اول، نگاهِ بی‌تفاوتِ مادری بود که تنم را به سینه‌اش می‌فشرد؛ نه از اشتیاق، که برای فرونشاندنِ گریه‌ای که نظمِ جهانِ کوچکش را به هم ریخته بود. پدر، یک قابِ عکسِ خالی روی دیوارِ غیاب بود. و این‌گونه اولین آسیب، مثل جوهری نامرئی بر پوستِ بی‌گناهم حک شد: مُهرِ «اضافه بودن».نزدیک‌ترین‌ها، معمارانِ چیره‌دستِ اولین ترک‌های روحم بودند. با هر «نباید» که شنیدم، با هر مقایسه‌ی پتک‌مانند، با هر آرزویی که در گلویم ماسید، تکه‌ای از بنای وجودم فرو ریخت. «پسرِ فلانی را دیدی؟»، «کاش تو هم کمی مثل دخترِ بهمانی بودی.» در این تالارِ آینه‌های اعوجاج، من کودکی بودم که به دنبال تصویری کامل از خود می‌گشت و تنها قطعاتی شکسته و ناموزون می‌یافت. آن‌ها که قرار بود مأمن باشند، اولین صیادان شدند و من، آهوی وحشی که پیش از آموختنِ دویدن، طعمِ سربِ داغ را چشیده بود.سپس، نوبت به غریبه‌ها رسید. جهان، از چارچوبِ خانه بزرگ‌تر شد و بی‌رحم‌تر. کوچه، مدرسه، خیابان. هر پچ‌پچه‌ی درِ گوشی، هر نگاهِ کنجکاو که مثل مته‌ای در استخوانم فرو می‌رفت، هر دوستیِ ناتمام، نمکی بود که سخاوتمندانه بر زخم‌های کهنه‌ام پاشیده می‌شد. آن‌ها با ولعی حیوانی، باقی‌مانده‌ی لاشه‌ی غرورم را تکه‌پاره می‌کردند. آنجا بود که هنرِ دیوارچینی را آموختم. دیواری بلند به دورِ خودم، با ملاتِ سکوت و آجرهای بی‌اعتمادی.پشتِ همان دیوارها، در انزوای مطلقی که خودْ برگزیده بودم، جلادِ خویش شدم. این بی‌رحمانه‌ترین مرحله بود. شب‌ها، در دادگاهِ بی‌رحمِ ذهنم، خودم را محاکمه می‌کردم. تمام آن نگاه‌ها، آن کلمات، آن تحقیرها را با وسواسی بیمارگونه بازپخش می‌کردم و هر بار، تیغ را بر شریانِ زخمی‌تری می‌کشیدم. نجواهای درونم، پژواکِ همان صداهای بیرونی بود: «لیاقتت همین است.»، «تو هرگز کافی نیستی.» این دردِ خودساخته، آشناترین و شاید امن‌ترین حسِ جهانم شد. دردی که کنترلش دستِ خودم بود.و چرخه ادامه داشت. درست وقتی گمان می‌کردی به قعر رسیده‌ای، آدم‌های دور و نزدیک چون بازیگرانِ یک نمایشِ تکراری بازمی‌گشتند. این‌بار اما نه برای زخم زدن، که برای ابرازِ ترحم. نگاه‌هایشان، آخرین میخ‌ها بود بر تابوتِ باوری که به انسانیت داشتم. «آخی، طفلکی!»، «حیف شد، این‌طور تمام شد.» آن‌ها با دلسوزی‌های مسمومشان، تو را از یک «انسانِ دردمند» به یک «سوژه‌ی ترحم‌انگیز» تقلیل می‌دادند. داستانی عبرت‌آموز برای شب‌نشینی‌هایشان.امشب، روی همین صندلی چوبی که با هر تکان، ناله‌ی تمام سال‌هایم را سر می‌دهد، به هیچ‌کجا خیره شده‌ام. به تو. به تویی که نمی‌دانم هستی تا این سوال‌ها را بشنوی، یا نیستی و این‌ها همه حدیثِ نفسِ یک دیوانه است. یک «چرا»ی عظیم و متورم، راهِ نفسم را بسته.این بود بازی‌ات؟ این چرخه‌ی معیوبِ رنج، این کارخانه‌ی تولیدِ دردی که مواد اولیه‌اش را نزدیکانم تأمین کردند، غریبه‌ها پرداختند و خودم محصول نهایی‌اش را بسته‌بندی کردم، سرگرمیِ تو بود؟ از آن بالا، از فراسوی ابرها، به دست و پا زدن‌های ما می‌خندی؟ یا نه... من آنقدر حقیرم که کلِ ماجرا را نفهمیده‌ام و هنوز هم نمی‌فهمم؟ شاید در این خراش‌های پی‌در‌پی، حکمتی نهفته است که فهمش، از سطحِ ادراکِ یک کرم خاکی مثل من بالاتر است.و تو، در آن سکوتِ عظیم و تحقیرآمیزت، فقط نگاه می‌کنی. حس می‌کنم نگاهت را. نگاهِ عاقل اندر سفیه. نگاهِ آن دانای کلی که پاسخ‌ها را در آستین دارد، اما با پوزخندی محو، به تماشای مورچه‌ای نشسته که بیهوده تلاش می‌کند دانه‌اش را از دیواری صاف بالا ببرد.نمی‌دانم. شاید هیچ پاسخی در کار نیست. شاید تنها حقیقت، همین چرخه‌ی بی‌پایان است. شاید در انتهای این مسیر، نه پرده‌ای کنار می‌رود و نه حکمتی آشکار می‌شود. شاید تنها واقعیت، همین خراش است. از اولین جیغ تا آخرین سکوت. و فهمیدنِ این «هیچ»، خودِ آخرین و عمیق‌ترینِ همه‌ی خراش‌هاست.پایان بندی بیرون متنی:«در سوئدی یک اصطلاحی هست که می‌گن فلان آدم روحش از آتش‌ه، شما باید روحی از آتش داشته باشی که مداوم بسوزه و این آتش رو زنده نگه داری مثل معابد زرتشتی، که بتونی طاقت بیاری در زندگی لحظاتی هست که ناامید می‌شی، میگی نمیشه، باید خیلی حواست باشه که آتشت رو زنده نگه داری.»موخره:به سی و هشت روش سامورایی تلاش مذبوحانه من قدیم فیس بوک و نوشته‌های پراکنده، من جدید و جمنای است برای شروع دوباره خلق مجموعه‌ای تقریبا داستانی از ۳۸ متن در ژانرهای مختلف.روش‌ها به مرور اضافه و در ویرگول قرار می‌گیرند.روش اولروش دومروش سومروش چهارمروش پنجمروش ششمروش هفتمروش هشتم</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Aug 2025 17:49:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سی و هشت روش سامورایی - روش هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-tjsbb3txhbi7</link>
                <description>نور سرد مانیتور، رودخانه‌ای از اعداد بی‌روح را روی صورت اناهیتا می‌ریخت. انگشتانش، مثل عنکبوت‌هایی دقیق، روی کیبورد می‌رقصیدند و امید و ترس هزاران انسان را به ستون‌های خشک «ریسک» و «بازده» ترجمه می‌کردند. او در این دنیای روزانه، یک تحلیل‌گر مالی بی‌نقص بود؛ معماری که با آجرهای داده، قصرهایی از سود برای دیگران می‌ساخت. سرد، منطقی، و خالی.اما شب‌ها، در سکوت آپارتمانش، آناهیتا دفترچه‌ای قدیمی را از ته کمد بیرون می‌کشید. دفترچه‌ای با جلد مقوایی رنگ و رو رفته که مقدس‌ترین و خطرناک‌ترین موزه‌ی جهان بود: موزه‌ی تمامِ آن آناهیتاهایی که می‌توانست باشد.صفحه‌ی اول، با مدادرنگی‌های کج و معوج، پسربچه‌ای را در روپوش سفید نشان می‌داد که سرنگی را بالا گرفته بود. زیرش با خطی لرزان نوشته بود: «داروی سرطان، تا مامان‌ها گریه نکنند.» ورق می‌زد. آناهیتا روی سکوی قهرمانی المپیک، با مدالی طلایی که بزرگتر از سرش بود، رکورد مایکل فلپس را شکسته بود. ورق می‌زد. آناهیتا در لباس غواصی، در اعماق اقیانوس، دست دوستی به سمت یک دلفین دراز کرده بود. آناهیتا معلم بود، آناهیتا فضانورد بود، آناهیتا نویسنده‌ای بود که کلماتش دنیا را عوض می‌کرد.اما دنیا صبور نبود. دنیا به یک قهرمان چندوجهی احتیاج نداشت؛ به یک کارمند قابل پیش‌بینی نیاز داشت. سکوت آن رویاهای مدفون‌شده، در ذهن آناهیتا به یک غرش دائمی تبدیل شد. او با منطق بی‌رحمی که از دنیای مالی آموخته بود، به یک نتیجه رسید: بزرگترین گناه، نه شکست، که «خیانت» بود. خیانت به بهترین نسخه‌ای که می‌توانستی باشی.و این‌گونه، شکار شبانه‌اش آغاز شده بود. او شب‌ها تحلیل‌گر مالی نبود؛ او «ممیز استعدادهای هدررفته» بود.امشب، طعمه‌اش شاعری بود که در جوانی کلماتش مثل باران شهاب‌سنگ بود. دیوان شعر اولش، «کوچه‌های بی‌چراغ»، غوغایی به پا کرده بود. حالا، در چهل و پنج سالگی، مدیر خلاقیت یک آژانس تبلیغاتی بود و برای شوینده‌های لباس، شعار می‌ساخت.آناهیتا در کوچه‌ای خلوت، راهش را سد کرد. با صدایی که گویی از اعماق یک چاه می‌آمد، گفت: «&quot;و در انتهای این کوچه‌ی بی‌چراغ، فانوسِ شکسته، هنوز خوابِ ماه را می‌بیند.&quot;... این رو یادت میاد؟ شعر خودته. تو به اون پسر بیست ساله‌ای که این شعرو نوشت، خیانت کردی.» این یک سرقت نبود. یک تسویه حساب بود.آناهیتا کارش را با همان دقت و وسواسی انجام داد که صبح، یک سبد سهام پرریسک را پاکسازی کرده بود. بدون خشم، بدون لذت. فقط یک حس سرد و توخالی از برقراری دوباره‌ی نظم. گویی یک معادله‌ی اشتباه را از روی تخته پاک کرده بود.ساعاتی بعد، در آپارتمانش، روبروی انعکاس خود در صفحه‌ی خاموش تلویزیون نشست. به زنی با چشمان خالی خیره شد که نه کاشف داروی سرطان بود، نه قهرمان المپیک و نه شاعری که دنیا را تکان می‌دهد.دید که شکارش هیچ‌وقت تمام نمی‌شود، چون بزرگترین خائن، همیشه از دستش فرار می‌کند. خائنی که هر روز صبح در آینه می‌بیندش. زنی که بااستعدادترین و درخشان‌ترین رویا را به قتل رسانده بود: رویای همان دختربچهٔ توی دفترچه نقاشی.آناهیتا قاتل سریالی نبود. او فقط اولین قربانیِ خودش بود که حالا داشت انتقامش را از تمام دنیا می‌گرفت. او جلادِ تمامِ آناهیتاهایی بود که می‌توانست باشد.موخره:به سی و هشت روش سامورایی تلاش مذبوحانه من قدیم فیس بوک و نوشته‌های پراکنده، من جدید و جمنای است برای شروع دوباره خلق مجموعه‌ای تقریبا داستانی از ۳۸ متن در ژانرهای مختلف.روش‌ها به مرور اضافه و در ویرگول قرار می‌گیرند.روش اولروش دومروش سومروش چهارمروش پنجمروش ششمروش هفتم</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 10:13:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سی و هشت روش سامورایی - روش هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-asz51lvujhbp</link>
                <description>گاهی وقتا فکر می‌کنم آدم بودن کار سختیه. بعد به این فکر می‌کنم که حیوون بودنم راحت نیست. مثلا اگه یه سگ باشی و درو برات باز نکنن باید برینی وسط خونه یا مثلا اگه یه میمون باشی همش باید دنبال کک‌های بقیه بگردی. یا فکر کن یه گربه باشی. همه فکر می‌کنن خیلی خوشی. می‌خوابی، کش و قوس میای، یه نفرم نازت می‌کنه. اما در واقع همیشه‌ی خدا باید حواست باشه یه ماشین از روت رد نشه، یا غذایی که پیدا می‌کنی سمی نباشه، یا گربه‌ی قلدر محل نریزه سرت. همیشه در آماده‌باشی. یه جور اضطراب دائمی که هیچ‌وقت تموم نمیشه.یا مثلاً یه مورچه. کل زندگیت یعنی کار. از صبح تا شب بار کشیدن، تونل زدن، دفاع از ملکه. هیچ‌وقت نمی‌تونی وایسی یه لحظه به آسمون نگاه کنی و بگی «به به، چه روز قشنگی!». تازه اگه یه روز پات لیز بخوره و بیفتی، هیچ‌کس حتی نمی‌فهمه نیستی. یه مورچه‌ی دیگه جاتو می‌گیره و تمام. نه اسمی، نه خاطره‌ای. یا یه ماهی تو عمق اقیانوس رو تصور کن. تو تاریکی مطلق شنا می‌کنی. تنها چیزی که می‌بینی، نورهای کوچیک و ترسناک موجوداتیه که هر کدومشون می‌تونن در یک آن تو رو ببلعن. هیچ‌وقت نمی‌دونی کی قراره شام یه ماهی بزرگتر از خودت بشی. اصلاً آرامش یعنی چی؟شاید ما آدما تنها موجوداتی هستیم که وقت داریم به سخت بودنِ بودن فکر کنیم. یه شیر وقتی گرسنه‌شه، فکر نمی‌کنه «وای چقدر زندگی سخته، باید برم یه گورخر شکار کنم». فقط می‌ره و شکار می‌کنه. یه پرنده وقتی داره هزاران کیلومتر مهاجرت می‌کنه، به این فکر نمی‌کنه که «چرا من؟». فقط پرواز می‌کنه. ما چی؟ ما بین غریزه و فکر کردن گیر کردیم. هم باید نگران اجاره‌خونه و قسط بانک باشیم، هم نگران معنی زندگی و پوچی دنیا. هم باید دنبال غذا بدوییم، هم دنبال لایک تو اینستاگرام. ما تکلیفمون با هیچی روشن نیست. نه با خودمون، نه با دنیامون.موخره:به سی و هشت روش سامورایی تلاش مذبوحانه من قدیم فیس بوک و نوشته‌های پراکنده، من جدید و جمنای است برای شروع دوباره خلق مجموعه‌ای تقریبا داستانی از ۳۸ متن در ژانرهای مختلف.روش‌ها به مرور اضافه و در ویرگول قرار می‌گیرند.روش اولروش دومروش سومروش چهارمروش پنجمروش ششم</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Wed, 27 Aug 2025 10:12:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سی و هشت روش سامورائی -روش ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%B4%D9%85-udhetnc823hi</link>
                <description>روی صندلی چوبی‌اش، پشت به پنجره‌ای که به کوچه‌ای بن‌بست باز می‌شد، نشسته بود و به صفحه‌ی سفید خیره شده بود. پرده توری قدیمی را کشیده بود و آفتاب بی‌رمق عصرگاهی روی کلمات نانوشته‌اش سنگینی می‌کرد. یک لیوان چای سرد شده و آدم‌هایی که در ذهنش راه می‌رفتند، اما حرفی برای گفتن نداشتند. خودش بود.«من نویسنده هستم. لااقل روی کارت ویزیتی که سال‌ها پیش چاپ کرده بودم و حالا در ته کشوی میز خاک می‌خورد، این‌طور نوشته شده. اما تا امروز بیشتر وقایع‌نگار روزمرگی‌های بی‌اهمیت بودم. آدم‌های داستان‌های من قهرمان نبودند، ضدقهرمان هم نبودند. فقط بودند.مثلاً «آقای احمدی». کارمند بازنشسته‌ی بانکی که هر روز صبح ساعت هفت و نیم از خواب بیدار می‌شد. مسواکش را با خمیردندانی می‌زد که همیشه از یک مارک مشخص می‌خرید. می‌رفت تا سر کوچه، از دکه‌ی روزنامه‌فروشی یک روزنامه می‌خرید اما هیچ‌وقت کامل نمی‌خواندش و برمی‌گشت. باقی روز را جلوی تلویزیون می‌نشست و شبکه‌ها را بالا و پایین می‌کرد. کنش؟ اوج کنش آقای احمدی این بود که یک روز به جای پنیر، با نانش کره و مربا بخورد. من فقط همین را می‌توانم بنویسم. با تمام جزئیات خسته‌کننده‌اش.یا «سارا». دختری که در کتاب‌فروشی کار می‌کرد. هر روز کتاب‌ها را گردگیری می‌کرد، به مشتری‌ها لبخند می‌زد و در جواب این‌که «چه کتابی پیشنهاد می‌کنید؟» همیشه پرفروش‌ترین کتاب ماه را معرفی می‌کرد، حتی اگر خودش از آن متنفر بود. من تمام ساعت‌های او را با تمام جزئیاتش نوشته بودم. هیچ اتفاقی نیفتاد. هیچ دیالوگ عاشقانه‌ای، هیچ کنجکاوی‌ای، هیچ چیز.مشکلم این بود. شخصیت‌هایم فقط نفس می‌کشیدند، غذا می‌خوردند، می‌خوابیدند. آن‌ها در برابر حوادث احتمالی، هیچ واکنشی نشان نمی‌دادند. اگر در خیابان تصادفی می‌دیدند، راهشان را کج می‌کردند. اگر کسی عاشقشان می‌شد، گاو بودند. اگر از کار اخراج می‌شدند، شانه‌هایشان را بالا می‌انداختند و دنبال یک کار معمولی دیگر می‌گشتند.حتی ویراستار هم آخرین بار دست‌نوشته‌ام را پس فرستاده بود. با یک یادداشت کوتاه: «این‌ها که نوشته‌ای، دفترچه خاطرات یک آدم افسرده است، نه داستان! شخصیت‌هایت مرده‌اند.»حق با او بود. اما نمی‌توانستم به جای آن‌ها تصمیم بگیرم. نمی‌توانستم کلماتی را که نمی‌گفتند، در دهانشان بگذارم.امروز صبح تصمیم گرفتم داستان جدیدی را شروع کنم. یک شخصیت جدید خلق کردم. اسمش را گذاشتم «کاوه». تصمیم گرفتم او متفاوت باشد. خواستم یک نقاش باشد. پرشور، عاصی، سرکش. نشستم پشت میز. کاوه بوم سفید را روی سه‌پایه گذاشت. پالت رنگ‌های تند و آتشینش را برداشت. قلم‌مو را در رنگ قرمز فرو برد و...، کاوه در ذهنم ایستاده بود، با قلم‌موی آغشته به رنگ قرمز، و به بوم سفید خیره شده بود. دقیقاً مثل من که به صفحه‌ی سفید ورد خیره شده بودم. هیچ خشمی در نگاهش نبود، هیچ شوری برای خلق کردن. انگار او هم نمی‌دانست چه باید بکشد.از پشت میز بلند شدم. پرده را کنار زدم. کوچه بن‌بست مثل همیشه ساکت بود. آقای احمدی با روزنامه زیر بغلش به سمت خانه‌اش می‌رفت. سارا از سر کار برمی‌گشت، با همان قدم‌های یکنواخت و بی‌هدف.دوباره نشستم. صفحه‌ی جدیدی باز کردم. دیگر نمی‌خواستم به کاوه یا آقای احمدی یا سارا فکر کنم. این بار می‌خواستم درباره‌ی خودم بنویسم.«روی صندلی چوبی‌اش، پشت به پنجره‌ای که به کوچه‌ای بن‌بست باز می‌شد، نشسته بود و به صفحه‌ی سفید خیره شده بود. پرده توری قدیمی را کشیده بود و آفتاب بی‌رمق عصرگاهی روی کلمات نانوشته‌اش سنگینی می‌کرد. او نمی‌توانست بنویسد، چون آدم‌های توی سرش حرف نمی‌زدند. آن‌ها فقط روزهای معمولی را زندگی می‌کردند. روزهای خیلی خیلی معمولی.»برای اولین بار حس کردم کلمات خودشان راهشان را پیدا می‌کنند برای یک داستان معمولی دیگر.موخره:به سی و هشت روش سامورایی تلاش مذبوحانه من قدیم فیس بوک و نوشته‌های پراکنده، من جدید و جمنای است برای شروع دوباره خلق مجموعه‌ای تقریبا داستانی از ۳۸ متن در ژانرهای مختلف.روش‌ها به مرور اضافه و در ویرگول قرار می‌گیرند.روش اولروش دومروش سومروش چهارمروش پنجم</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 12:23:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سی و هشت روش سامورائی - روش پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-yn385uokmavn</link>
                <description>شستن روی صندلی سلمانی، اعلام رسمی انحلال اراده‌ی شخصی است. تو با یک ایده، یک عکس در موبایل، و یک دنیا امید وارد می‌شوی، اما روپوش سفید و سنگینی که روی شانه‌هایت می‌افتد، مثل شنل یک شعبده‌باز عمل می‌کند؛ قرار است تو را ناپدید کند و چیزی را که خودش می‌خواهد، ظاهر کند.دیروز این نمایش دوباره تکرار شد.آقای سلمانی، مردی که به نظر می‌رسید در زمان متوقف شده و تنها ابزار مدرنش همان ماشین موزِر آلمانی است، با یک «خب، چی بزنیم؟» نمایش را آغاز کرد. من هم با ساده‌لوحی تمام، وارد بازی شدم و نقشه‌ی خودم را شرح دادم.قیژژژژ -صدای مُزر-صدای ماشین، اولین پاسخ او به توضیحات من بود. انگار که کلمات من فقط نویز پس‌زمینه برای موسیقی متن او بودند. با احتیاط گفتم:ببخشید، میشه لطفا با قیچی کوتاه کنید؟ می‌خوام حالت طبیعی خودش رو حفظ کنه. ابروهایش را بالا انداخت، نگاهی عاقل اندر سفیه به من کرد و ماشین را خاموش کرد.هاه! حتما... خب... بقلاش خوبه!؟«اِ... یکم پف داره!» با چشم‌هایی که برق پیروزی در آن می‌درخشید، به آینه اشاره کرد. «دیدی!... قیژژژژ -صدای مُزر دوباره روشن شد- با ماشین بهتره! یه دست می‌شه!» در حالی که حس می‌کردم روحم دارد از بدنم جدا می‌شود و به عکس توی موبایلم پناه می‌برد، آخرین تیر را در تاریکی رها کردم:دقیقا می‌خواستم ژولیده، کوتاه، بلند و درهم باشه.آره، آره! فهمیدم چی می‌گی... یه مدل هنری... قیژژژژو این «قیژژژژ» پایانی، حکم تیر خلاص بود. دیگر مقاومت نکردم. سرم را به تیغه‌ی سرنوشت سپردم و به صدای یکنواخت ماشین که تمام رویاهای «ژولیده» و «درهم» مرا صاف و یکدست می‌کرد، گوش دادم.اما نمایش اصلی هنوز مانده بود.پس از کوتاه شدن آخرین تار مو، وقتی که دیگر چیزی از آن مدل آلترناتیو در سر من باقی نمانده بود، آقای سلمانی با یک آب‌پاش به سراغم آمد. و بعد، آن رسم باستانی محله ما اجرا شد. مراسم آماده‌سازی برای اسکار. فرقی نمی‌کند شما برای یک کنسرت پانک راک آماده می‌شوید یا برای رفتن به بقالی سر کوچه؛ در پایان کار، سلمانی شما را برای سخنرانی دریافت جایزه‌ی بهترین بازیگر مرد آماده می‌کند. تمام موها، با هر قد و مدلی، با بی‌رحمی تمام به سمت پشت سر آب-شانه می‌شوند. چنان با دقت و وسواس این کار را انجام می‌دهند که انگار آل پاچینو در پدرخوانده منتظر است تا شما را برای یک جلسه مهم مافیایی به سیسیل ببرد.آقای سلمانی آینه‌ی دوم را پشت سرم گرفت و با غرور گفت: «ببین چه قشنگ شد!» در آینه، مردی به من زل زده بود که اصلا شبیه من نبود. مردی شبیه کارمندهای بانک در دهه‌ی شصت. سری تکان دادم، هزینه را حساب کردم و بیرون آمدم.اولین کاری که در خیابان کردم، دست بردن در موهایم بود. مثل یک زندانی آزاد شده که غل و زنجیر را از دست و پایش باز می‌کند، سعی کردم آن نظم تحمیلی را به هم بریزم و شاید، فقط شاید، ذره‌ای از آن آشفتگی زیبایی که می‌خواستم را در میان خرابه‌های این مدل موی اسکاری پیدا کنم.موخره:به سی و هشت روش سامورایی تلاش مذبوحانه من قدیم فیس بوک و نوشته‌های پراکنده، من جدید و جمنای است برای شروع دوباره خلق مجموعه‌ای تقریبا داستانی از ۳۸ متن در ژانرهای مختلف.روش‌ها به مرور اضافه و در ویرگول قرار می‌گیرند.روش اولروش دومروش سومروش چهارم</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Wed, 20 Aug 2025 12:14:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سی و هشت روش سامورائی - روش چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A6%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-t8jxau4htlcr</link>
                <description>-الو!-سلام، بفرمایین.-سلام…ببخشید.-خدا ببخشه.-شمام ببخشین.-چشم…امر دیگه ای ندارین؟-نه، ممنون.-خواهش میکنم، شب خوش.-خدافس.گوشی را آرام روی میز گذاشت. طوری که انگار یک حشره‌ی مرده را جابجا می‌کند. دستش نمی‌لرزید، اما موج سردی از ستون فقراتش بالا می‌رفت.همسرش که روی کاناپه کتاب می‌خواند، سرش را بلند کرد و پرسید: «کی بود عزیزم؟» لبخندی زد که سعی می‌کرد تا چشم‌هایش برسد اما موفق نمی‌شد. «هیچی، اشتباه گرفته بود.»به آشپزخانه رفت. آن مکث کوتاه بعد از «سلام...». هنوز در گوشش صدا داشت.موخره:به سی و هشت روش سامورایی تلاش مذبوحانه من قدیم فیس بوک و نوشته‌های پراکنده، من جدید و جمنای است برای شروع دوباره خلق مجموعه‌ای تقریبا داستانی از ۳۸ متن در ژانرهای مختلف.روش‌ها به مرور اضافه و در ویرگول قرار می‌گیرند.روش اولروش دومروش سومروش چهارمروش پنجمروش ششمروش هفتم</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Sun, 17 Aug 2025 11:14:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سی و هشت روش سامورایی - روش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-mzqruzpy2kp2</link>
                <description>آخرین لیوان از شربت مادربزرگ مادرم که مُرد، ما به او مامانی می‌گفتیم، را به همراه تخم شربتی‌هایی که شسته‌ام آماده می‌کنم. پنجره باز است. هوا سرد است. پتو می‌کشم. به این فکر می‌کنم که. واللّه! اگر به حیوانات کاری نداشت انسان و بچه بدنیا نمی آورد، من همین فردا عازم جنگل بودم برای زندگی. همه مناطق شهری، روستایی و تمدن بماند برای خودتان. انقدر بمانید تا منقرض شوید. جنگل صادقانه بی‌رحم است. طبیعی است. مامانی دغدغه‌اش نگرانی از اکوسیستم گیاهان باغچه بی حفاظ خانه در شهر بی دروازه‌ای به نام تهران بود. شاید انقراض راهکار خوبی باشد. بازگشت زمین به تنظیمات کارخانه.آخرین جرعه‌ها. آخرین راهکار سردرد و آرامشم و من زیرپتو با یک سردرد که دیگر درمانی برایش باقی نماند.موخره:به سی و هشت روش سامورایی تلاش مذبوحانه من قدیم فیس بوک و نوشته‌های پراکنده، من جدید و جمنای است برای شروع دوباره خلق مجموعه‌ای تقریبا داستانی از ۳۸ متن در ژانرهای مختلف.روش‌ها به مرور اضافه و در ویرگول قرار می‌گیرند.روش اولروش دومروش سومروش چهارمروش پنجمروش ششمروش هفتم</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 12:14:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سی و هشت روش سامورایی - روش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-hdwenjta5lm9</link>
                <description>هر روز جوری رفتار می‌کنم که به خودم ثابت کنم، «درست فکر می‌کنی!»، دنیا اونجوری که به نظر اکثریت می‌رسه نیست.برای همین است که صبح‌ها در مترو، به جای زل زدن به صفحه‌ی موبایل، به صورت‌ها نگاه می‌کنم. نه برای فضولی، بلکه برای دیدن نقاب‌ها و ترک‌های روی آن. می‌بینم مردی که با لباس گران‌قیمت ادعای موفقیت می‌کند، ناخن‌هایش را از استرس می‌جود. می‌بینم زنی که با آرایش غلیظ سعی در پنهان کردن غمی دارد، در یک لحظه‌ی کوتاه که فکر می‌کند کسی نگاهش نمی‌کند، تمام اندوه عالم در چشم‌هایش جمع می‌شود. می‌بینم زوج جوانی را که در ظاهر عاشقانه در گوش هم پچ‌پچ می‌کنند، اما دست‌هایشان که در هم قفل شده، از فرط فشار سفید شده است.این‌ها لحظه‌هایی هستند که به من پاداش می‌دهند. پاداش درست فکر کردن. اکثریت، نمایشنامه را می‌بیند؛ نمایشنامه‌ی موفقیت، خوشبختی و عشق بی‌پایان. اما من به پشت صحنه نگاه می‌کنم، جایی که بازیگرها نفس‌نفس می‌زنند، دیالوگ‌هایشان را فراموش می‌کنند و از گریم‌های ماسیده شده‌شان کلافه‌اند.البته این نوع نگاه هزینه هم دارد. هزینه‌اش تنهایی است. وقتی همه به یک شوخی بی‌مزه می‌خندند و تو دلیل واقعی خنده‌شان را می‌دانی – که از سر ترس یا تاییدطلبی است – دیگر نمی‌توانی با آن‌ها بخندی. وقتی همه از یک فیلم سطحی به وجد می‌آیند و تو فقط رشته‌های نخ‌نمای کلیشه‌ها را می‌بینی که داستان را به هم وصل کرده، دیگر نمی‌توانی در هیجانشان شریک شوی. تو از جمع جدا می‌شوی، نه به این خاطر که خودت را برتر می‌دانی، بلکه چون دیگر زبان مشترکی با آن‌ها نداری.آنها به «واقعیت» توافق کرده‌اند. واقعیتی که در آن خرید کردن، تفریح است؛ شهرت، ارزش است و سکوت، نشانه‌ی ضعف. و من هر روز با کارهای کوچکم این توافق را نقض می‌کنم. در کافه، به جای سفارش دادن سریع، با آن کارگر خسته‌ای که پشت پیشخوان است یک کلمه‌ی اضافه حرف می‌زنم و خستگی واقعی‌اش را از پشت لبخند مشتری‌مدارانه‌اش بیرون می‌کشم. در خیابان، مسیری را انتخاب می‌کنم که از کوچه‌های خلوت و فراموش‌شده بگذرد، نه از ویترین‌های پر زرق و برق.پس هر روز به این بازی ادامه می‌دهم. بازیِ پیدا کردن حقیقت در میان انبوهی از واقعیت‌های ساختگی. و هر شب، قبل از خواب، مثل یک دانشمند که فرضیه‌اش تایید شده، به خودم می‌گویم: «دیدی؟ حق با تو بود. دنیا یک راز بزرگ و غمگین است که بیشتر آدم‌ها جسارت کشف کردنش را ندارند.»موخره:به سی و هشت روش سامورایی تلاش مذبوحانه من قدیم فیس بوک و نوشته‌های پراکنده، من جدید و جمنای است برای شروع دوباره خلق مجموعه‌ای تقریبا داستانی از ۳۸ متن در ژانرهای مختلف.پ.ن:‌ روش‌ها به مرور آپدیت می‌شوند.روش اولروش دومروش سومروش چهارمروش پنجمروش ششمروش هفتم</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 12:07:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سی و هشت روش سامورایی - روش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-nfuwakn6fae2</link>
                <description>آقای پدرو دیگو رودریگز از جای خودش، انگار که بهش یه وزنه صد کیلویی بسته باشن ولی نخواد به کمرش فشار بیاره، خیلی آروم بلند میشه تا با اکراه، دوست عزیزش آلمادیلو فرناندو آلونسو رو تا دم در مشایعت کنه. تو روی هم لبخند می‌زنن، دست میدن و در حالی که آلمادیلو فرناندو آلونسو منتظر آسانسوره، آقای پدرو دیگو رودریگز یک دستش رو بیرون در برای آخرین خداحافظی نگهداشته و با بدن و دست دیگرش آروم آروم داره در رو می‌بنده. آسانسور می‌رسه و آقای پدرو دیگو رودریگز، کف دست بیرون موندش رو به نشانه خداحافظی نشون میده و آلمادیلو فرناندو آلونسو هم در جواب، از لای در آسانسور که داره آروم بسته می‌شه به همراه لبخندی بزرگ کف دستش رو نشون می‌ده. هر دوتا در بسته می‌شن.آقای پدرو دیگو رودریگز به سمت صندلیش حرکت می‌کنه و بدون گفتن حتی یک آخیش یا خروج سریع هوا از توی دماغ و دهنش، خیلی ساکت خودشو روی صندلی پرت می‌کنه و برای مدت کوتاهی صدای غژ غژ فنرهای عرضی کاناپه میشن تنها صدای اتاق… … سکوت، سنگین و چسبناک، در اتاق شناور شد. سکوتی که فقط با حضور آلمادیلو فرناندو آلونسو شکسته می‌شد و حالا که او رفته بود، جایش را به وزوز خفیف یخچال در آشپزخانه و صدای ضربان قلب خودِ آقای پدرو دیگو رودریگز در شقیقه‌هایش داده بود. چشم‌هایش را بست. نه از سر خستگی، که از فرط بیزاری.روی میز قهوه‌خوری، دو فنجان مانده بود. فنجان خودش، که قهوه‌اش دست‌نخورده و سرد شده بود، و فنجان آلمادیلو که نیم‌خورده رها شده بود و لکه قهوه‌ای رنگی دور حلقه‌ی داخلی‌اش خشک شده بود؛ درست مثل یک خاطره‌ی کهنه و سمج.آلمادیلو آمده بود، مثل همیشه، با همان لبخند پهن و چشم‌های مشتاقی که دیگر هیچ برقی در آن‌ها نبود. آمده بود تا از یک ایده‌ی بکر دیگر حرف بزند. یک «فرصت تکرار نشدنی». بیست سال بود که آلمادیلو فرناندو آلونسو در حال کشف فرصت‌های تکرار نشدنی بود و پدرو دیگو رودریگز در حال دفن کردن آن‌ها. اولین بار، یک مزرعه‌ی پرورش شترمرغ در زمینی بایر بود. بعدتر، واردات دانه‌های قهوه‌ی کمیاب از یک قبیله‌ی گمنام در آمازون. آخرینش، قبل از این یکی، یک اپلیکیشن دوست‌یابی برای حیوانات خانگی بود.هر بار آلمادیلو با شور و هیجانی حرف می‌زد که انگار اولین ایده‌ی زندگی‌اش را مطرح می‌کند و هر بار پدرو با وقار و لبخندی محو، به داستان‌هایش گوش می‌داد، قهوه‌اش را مزه مزه می‌کرد و در نهایت، با جمله‌ای شبیه به «باید بیشتر در موردش فکر کنم، فرناندو»، او را بدرقه می‌کرد.اما این بار فرق داشت. این بار در صدای آلمادیلو، ورای آن هیجان ساختگی، یک لرزش خفیف استیصال وجود داشت. این بار دیگر از رویاهای بزرگ حرف نمی‌زد، از یک «کار کوچک اما مطمئن» می‌گفت. و همین، قلب پدرو را بیشتر به درد می‌آورد. دیدن مردی که روزی کوه‌ها را می‌خواست جابجا کند و حالا به جابجا کردن یک سنگریزه از سر راهش راضی بود، غم‌انگیزترین تصویر دنیا بود.آقای پدرو دیگو رودریگز چشم باز کرد و به آپارتمان کوچکش نگاه کرد. به کتاب‌های چیده شده در قفسه، به گلدان شمعدانی کنار پنجره، به تابلوی نقاشی رنگ و روغنی که از یک دستفروش خریده بود. این‌ها امپراتوری او بودند. یک امپراتوری کوچک، آرام و قابل پیش‌بینی. چیزی که آلمادیلو هرگز نمی‌فهمید. آلمادیلو هنوز در ایستگاه‌های متروکه به دنبال قطارهای از دست رفته می‌دوید، در حالی که پدرو سال‌ها پیش از قطار پیاده شده بود و تصمیم گرفته بود در همان ایستگاه کوچک و دنج، خانه‌ای برای خودش بسازد.ته دلش برای او می‌سوخت، اما از این‌که هر چند وقت یک‌بار می‌آمد و خاکستر خاطرات مرده را به هم می‌زد، بیزار بود. از این‌که مجبور بود نقش یک دوست قدیمی و حامی را بازی کند، در حالی که تنها چیزی که می‌خواست فراموشی بود. فراموش کردن آن رویای مشترکی که بیست سال پیش با هم داشتند و به کابوسی بدل شد که تمام دارایی‌شان را بلعید.از روی کاناپه بلند شد. این بار حرکاتش آن سنگینی قبلی را نداشت. مصمم بود. دو فنجان را برداشت و به آشپزخانه برد. فنجان خودش را خالی کرد. بعد شیر آب را باز کرد و فنجان آلمادیلو را زیر آب گرفت. لکه‌ی قهوه‌ای سمج‌تر از آن بود که به راحتی پاک شود. اسکاچ را برداشت و با خشمی بی‌صدا به جان لکه افتاد. می‌سابید و می‌سابید، انگار که داشت خود آلمادیلو را، خاطراتش را، و آن دوستی لعنتی را که مثل یک شبح به زندگی‌اش چسبیده بود، از روی چینی سفید فنجان پاک می‌کرد.فنجان بالاخره تمیز شد. برق افتاد. آقای پدرو دیگو رودریگز آن را در آب‌چکان گذاشت، به پنجره‌ی کوچک آشپزخانه تکیه داد و به ساختمان روبرویی خیره شد. دیگر خبری از وزوز یخچال یا ضربان شقیقه‌ها نبود. فقط همان سکوت سنگین بود که حالا طعم تلخ قهوه‌ی نیم‌خورده‌ی فرناندو را هم با خود داشت. می‌دانست که این آخرین دیدارشان نخواهد بود. قطارهای آلمادیلو هیچ‌وقت به مقصد نمی‌رسیدند، اما همیشه از ایستگاه کوچک او عبور می‌کردند.موخره:به سی و هشت روش سامورایی تلاش مذبوحانه من قدیم فیس بوک و نوشته‌های پراکنده، من جدید و جمنای است برای شروع دوباره خلق مجموعه‌ای تقریبا داستانی از ۳۸ متن در ژانرهای مختلف.پ.ن:‌ روش‌ها به مرور آپدیت می‌شوند.روش اولروش دومروش سومروش چهارمروش پنجمروش ششمروش هفتم</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 00:14:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان من و بدبختی ژنتیکی - از کودکی تا جوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/msg-ip6diqboi7dt</link>
                <description>یا چگونه چکاپ‌های ژنتیکی زندگی من رو تغییر دادنمقدمهمن آرمان میرعبدالحق هستم و این داستانی کوتاه پر از جامپ کات‌های بی وقفه با روایتی کاتوره‌ای از زندگی منه.اگه نمی‌دونید لازمه بگم که در حال حاضر سرپرست مارکتینگ مای اسمارت ژن هستم و داستانم با مای اسمارت ژن از ویرگول شروع شد...خلاصه بخوام بگم سال‌ها پیش، از کلاس‌های بی وقفه و بدردنخور دیجیتال مارکتینگ خسته بودم و یه مقاله راهنما برای آموزش رایگان دیجیتال مارکتینگ نوشتم، اون موقع مدیرمارکتینگ مای اسمارت ژن این مقاله رو خونده بود و بهم ایمیل داد و من از همون وقت این شرکت برام جالب شد و حالا که کلی وقت گذشته اومدم مای اسمارت ژن و کمپین مشترکی رو ران کردیم با همون ویرگولی که فرصت آشنایی من با این شرکت رو فراهم کرد و اما داستان من:اسم اکانتم رو اینجا توضیح دادم و در رابطه با سابقم کوتاه توی مقاله‌ی آموزش رایگان دیجیتال مارکتینگ توضیح دادم. خردسالیوقتی بدنیا میام، دائیم به عنوان هدیه تولد از امریکا یه کیت میاره و ازم نمونه بزاق می‌گیره، می‌بره امریکا و نتایجی شبیه تصویر زیر رو در قالب یه دفترچه می‌رسونه به پدر و مادرم. ازینجا زندگیم عوض میشه و مسیری رو می‌رم که اگه نبود تعریف می‌کنم چی می‌شد.اون تصویر سمت چپ دائیمه که من روی پاش نشستم و اون پسره هم داداشم. اون پای توی تصویر هم نمیدونم برای کیه. اون نمودار سمت راست هم برای این گذاشتم که بدونین نمودارای چیزی که آورد یه چیزی شبیه همین بود.براساس این آزمایش یا چکاپ ژنتیکی من تحت آزمایش‌های تکمیلی تری قرار گرفتم و توی کودکی برای درصد خفیفی از اوتیسم تشخیص داده شد. اگه این آزمایش رو نداشتم احتمالا تا سال‌ها قرار بود فقط با حیوانات دوست بمونم و ارتباط گرفتنم توی دورانی که ارتباط بخش مهمی از رشدم محسوب میشه مغزم کامل شکل نگیره.این منم که همونطور که می‌بینید ارتباط خوبی با حیوانات داشتم، این جوجه خروسمم از کودکی خودم بزرگ کردم و صداش می‌کردم می‌دوید و میومد، توی این تصویر داره کمک می‌کنه خاک بازی کنم.کودکیدر دوران کودکیم با توجه به آزمایش ژنتیکیم معلوم شده بود که ژنتیکی قراره اضطراب زیادی رو تجربه کنم. برای همین مادر و پدرم موقعی که من رو می‌خواستن بذارن کلاس اول، این مسئله رو با مدرسه درمیون گذاشتن و اضطراب زیادی رو توی دورانی که خیلی اضطراب بیجا می‌تونه بهم ضربه بزنه تجربه نکنم.این دقیقا روز اولی که من مدرسه رفتم همینطور که می‌بینید اضطراب زیادی رو دارم تجربه می‌کنم اما خانواده‌ام در جریان بودن و اتفاق بدی نیفتاد. علاوه بر اون چون گزارش شد که حافظه کوتاه مدتم هم به شکل ژنتیکی ضعیفه و این موضوع می‌تونست، توی تمام طول زندگیم اثر بذاره مامان بزرگم (که بهش می‌گفتم مامانی) آگاهانه باهام بازی‌های حافظه‌ای کارتی رو انجام می‌داد و همین کارای ساده علاقمند کردنم به این بازی‌ها باعث شد بتونم این مشکلم رو پوشش بدم.توی این تصویر مامانیم بین من و مامانم نشسته و نگاهش به منه،‌اون وسطی باباییم ه و اونی که روی پاش هست خواهرم، کناریش دوباره داداشم و در نهایت داییم.نوجوانیاین سن که واقعا بسیار بده و حساس از نظر آسیب روحی، اما باز هم خانوادم چون آگاه بودن که هم من مستعد آکنه هستم و هم افسردگی این دوران رو هم به سلامت گذروندم، اگه نبود این اطلاعات قطعا من توی حساس ترین دوره روحی زندگیم درگیر افسردگی عمیق می‌شدیم.توی این تصویر من رو می‌بینید که شاد و اجتماعی با مربی شنا (فک کنم اسمش امید بود) در استخر تهران جوان عکس می‌گرفتم. علاوه بر این خب خاندان پدری من تاکید زیادی روی سادات بودن داشتن و با توجه به بخشی از نتایجم که هاپلوگروه پدریم رو نشون می‌داد ما سید نبودیم و این هم بار روانی و اخلاقی زیادی رو از روی دوشم برداشت. و کلی اتفاق خوب دیگه که برام صرفا به دلیل داشتن این اطلاعات افتاد.توی این تصویر سمت چپ مادر بزرگ و پدربزرگم رو می‌تونید ببینید و سمت راست اون هاپلوگروه‌های پدریم هست.زمان حالتمام چیزایی که تعریف کردم، با توجه به اینکه داییم هیچ‌وقت پاش به امریکا باز نشده و به فرض هم اگه می‌شد هنوز توی دنیا این تکنولوژی نیومده بود برعکس اتفاق افتاده. یعنی من تمام اون مشکلات رو تجربه کردم. اما برای فرزنداتون هنوز دیر نیست، برای خودتون هم.نمادی از همه چیزایی که تعریف کردم.مثلا حالا که خودم تمام چکاپ‌ها و آزمایش‌های مای اسمارت ژن رو انجام دادم و برای تمام خانواده‌ام تهیه کردم، میدونم که ریسک آلزایمر بالایی دارم و دارم براش یه کارایی می‌کنم یا از نتایج چکاپ روانشناختیم برای کمک به تراپیستم و خودم استفاده کردم یا مثلا از نتایج تغذیه برای بهبود نوع تغذیه‌م و کلی اصلاح و اطلاع و شناخت دیگه که همشون تاثیر زیادی توی زندگی فعلیم دارن و تبعا در آینده هم خواهند داشت.اینا محصولات فعلی مای اسمارت ژن هستنخلاصه که امیدوارم یه روزی همه مردم ایران، به طور خاص بچه‌ها بتونن ازین آزمایش‌ها و چکاپ‌ها استفاده کنن و شمایی که این متن رو می‌خونی و در مسابقه بلاگ نویسی مای اسمارت ژن شرکت می‌کنی رایگان برنده آزمایش‌ها و چکاپ‌ها بشی.تجربه واقعی من رو که خوندین اگه دوست داشتین تجربه بیشتری از آدم‌ها ببینین می‌تونین به آپارات مای اسمارت ژن  یا یوتوب مای اسمارت ژن مراجعه کنین.</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Apr 2025 19:48:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای یک مشت اشتراک:) و به احترام همه‌ی ‌ُٔفسکی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D9%94%D9%8F%D9%81%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%A7-pzd7fzu38vts</link>
                <description>* سلام من آرمانم و دلیل انتخاب اسم اکانتم رو اینجا و کمی درباره‌ی خودم در اینجا نوشتم. مقدمهوقتی بچه بودم یه سوالی زیاد پرسیده می‌شد « (متغییر واژه) مورد علاقت کدومه؟» و برای اینکه عجیب به نظر نرسم رندوم می‌گفتم، سبز، قیمه، بسکتبال، کتاب خوندن و... ولی حقیقت این بود که به جز خورشت بادمجون، سوسک، شلغم و ارتفاع همه چی رو دوست داشتم. حالا وقتی توضیحات پویش کتابستان طاقچه رو خوندم هم همین حس رو داشتم من همه‌ی کتابایی که تا آخر خوندم رو از آخر قلبم دوست دارم و با همشون زندگی کردم برای همین بعضیاشون که معروف ترن  رو در بخش معروف‌ها نوشتم که سرسری رد بشم ولی اونایی که شاید حداقل به تصور محدود من از اطرافم کمتر شناخته شدن رو مفصل تر می‌گم.راهنمای بخش‌هامقدمه: توش از خودم و رابطم با طاقچه گفتم. اگه مقدمه‌ی مترجم توی کتابارو می‌خونین بخونینش.گذر از همه‌ی معروف‌ها: راجع به کتاب معروفایی که دوست دارم کوتاه گفتم. اگه عاشق لیست‌های ده‌تای برترین بخونین.کتابایی که شاید بخواید: راجع به کتابایی که دوستشون دارم ولی فک می‌کنم زیاد دیده نشدن و خودم توی کتابخونه‌ی طاقچم دارم. اگه بین مهمونی بزرگ به همراه مسکرات و لب ساحل با کلاه حصیری کتاب خوندن، دومی رو انتخاب می‌کنید بخونید.خدافظی: توی این بخش التماس می‌کنم بهم اشتراک رایگان رو بدن:) اگه کارمند طاقچه‌ هستین بخونید. قبلش البته یه توضیح کوتاه از تصورم راجع به برند طاقچه، طاقچه برای من محترم تر از فیدیبوست. میتونم تشبیهش کنم به حسی که از سری‌های اول همشهری داستان، در مقابل همشهری داستان فعلی می‌گیرم. یه علاقه و عشقی توی طاقچه هست که توی فیدیبو نیست. یه جور شبیه دانشجوهایی که برای مهاجرت درس می‌خونن (فیدیبو) و دانشجوهایی که پشت بوفه دانشگاه در حین خوردن چایی راجع به ایده‌هاشون حرف می‌زنن(طاقچه). با وجود اینکه طاقچه بعضی وقتا اعصابم رو از نداشتن کتابا خورد می‌کنه یا مثلا سبد خرید که سرویس کرده:))) اما هنوز مثل ترجیحم توی خرید از هایپرمارکت محل که جنسارو به قیمت میده در مقابل افق کوروش که با کارخونه دار بسته که جنس رو قیمت بالا بزنه، از ملت بیگاری بکشه و... ترجیح می‌دم از طاقچه خرید کنم.گذر از همه‌ی معروف‌هابوکوفسکی دوست داشتنیعامه پسند بوکفسکی اولین برخورد من با بوکفسکی بود که بعدن شد یکی از آدم‌های مورد علاقم، از تعهدش به همون انتشارات اولی که باهاش کار کرده تا همه‌ی جلسه‌های شعرخوانی که با قلب گرفته، مست رفته و همه‌ی عکس‌هاش که شبیه بابایی (پدر مادرم) کلاه کشی بافتش روسرش کشیده.راجع به عامه پسند اگه بخوام بگم میتونم بگم تم شوخی و شخصیت‌ها شبیه فیلم Seven Psychopaths مارتین مک دوناس، اگه فیلم رو ندیدین بگم که اگه بچگی عاشق فیلم‌های وسترن اسپاگتی و بعدن عاشق نوآر بودین یا اگه یه جایی آتیش بگیره و مردم در حال دویدن باشن،‌شما اول سیگارتون رو روشن می‌کنین و بعد می‌رید سمت سطل آب برخلاف بقیه که دارن دور میشن، حتما ازش خوشتون میاد. البته اگه به سلین هم ارادت خاصی دارید بخونیدش. بوکفسکی کتاب‌های دیگه‌ای هم داره که همه خفنن! ام تو طاقچه نیستن فعلا متاسفانه.Charles Bukowski drinking on the set of the French TV program Apostrophes hosted by Bernard Pivot (1978)البته «طاهر جام بر سنگ» می‌گه: «بعضی از ترجمه‌های چارلز بوكوفسكی به فارسی، آنقدر سانسور شده كه آنها را می‌توان «بوكوفسكی محجبه» ناميد. بوكوفسكی، اين پیرمرد هرزه و الكلی اما عاصی و شورشی در زبان فارسی مسلمان شده است.» ولی به نظرم خوندنشون هنوز هم بسیار بسیار جذابه.پدر داستایفسکیراجع به داستایفسکی فک نمی‌کنم به فارسی کسی تا به حال بهتر از پادکست اپیتوم بوکس توضیح داده باشه. ۶ تا اپیزوده که همشون رو توی همون لینک می‌تونید پیدا کنید. فارغ از همه‌ی کتاب‌های معروف داستایفسکی که همه اگه حتی یک بار دم غرفه‌های شهرداری و کتاب‌ فروش‌های کنار خیابون ایستاده باشن چششون خورده، میریم سراغ مجموعه داستان کوتاه رویای آدم مضحک که فوق العادس:))) طنازی سیاه در عصر بروکراسی،‌پر از قابلیت معادل سازی با حال:))) اگه اهل خوندن داستان کوتاه توی هر طیفی هستید و وسواس تلفظ درست اسامی شخصیت‌های کتاب رو ندارید گزینه‌ی خوبیه برای خوندن.The picture shows Dostoyevsky 21/22 March 1874 in the guardhouse at the Haymarket. He served there the arrest because of a censorship offense.این از بخش معروف‌ها که واقعا اینارو هم چون شاید کمتر خونده باشن گفتم چون خیلی زیادن واقعا و گفتم انتخاب چنتاشون واقعا سخته.کتابایی که شاید بخوایدبرای اینکه می‌خوام به طاقچه لینک بدم فقط کتاب‌هایی رو می‌گم که خودم توی کتابخونم دارم:۱. اگه افسرده هستین یا فکر می‌کنین تنها هستین به نظرم کتاب ظلمت اشکار به شدت براتون جذاب خواهد بود، البته اوایل کتاب رو تحمل کنید و توصیه می‌کنم بعد از خوندن کتاب مقدمش رو بخونین و اگه وقت می‌کنین قبلش راجع به ویلیام استیرن یه ریز مطالعه ای بکنید. از اونجایی که صد سال یکبار تجدید چاپ میشه به نظرم وجودش توی طاقچه نعمته.نقل و قول به زبان اصلی بی زیرنویس:)۲. بهترین دوست دوران کودکی من شل سیلوراستاین بود و اگه تا حالا راجع به لافکادیو چیزی شنیدین یا نشنیدین حتما بخونینش. And now . . .a story about a very strange lion—in fact, the strangest lion I have ever met.” داستان شیری که جواب گلوله رو با گلوله می‌ده، سنتون مهم نیست. من سه نسخه دارم و تا سال‌ها هدیه می‌دادمش توی تولدها. داستان ترکیبی‌ه از تجمل، شیر، اسلحه، تیر اندازی و مارشمالو. تنها رمانی که از شل سیلوراستاین خوندم. کلی شعر یا شبه داستانک هم داره که فوق العادس اونارو هم اگه دوست داشتین بخونین.داستان دونالد۳. رمولوس کبیر، داستان شبه تاریخی و بیشتر تخیلی رومولوس، آخرین پادشاه امپراتوری روم است که اندیشمند و افسرده شده. اگر افسرده اید. اگر فلسفی میخندید. اگر همیشه دلتان میخواست کتابتان اسمش جذاب و فلسفی-تاریخی به نظر برسد اما از خواندش هم لذت ببرید این کتاب برای شماست. نکته ی دیگه اینکه برخلاف اسمش و واژه ی شبه تاریخی، به هیچ وجه شبیه متن های دیگری که در اسمشان کبیر دارند نیست، زبان امروزی و ترجمه و داستانی روان داره.اجرای مادریداینم ازون کتاباس که تا حالا کلی از نسخه‌هاشو کادو دادم متاسفانه صد سال یکبار تجدید چاپ میشه و وجودش توی طاقچه نعمته.۴. راجع به مدیریت با بازده بالا توضیح خاصی ندارم به جز اینکه معدن انتقال تجربس برای کسایی که میخوان رهبر یا مدیر باشن. خروجی سال‌ها تجربه‌ی پربار مدیرعامل اینتل.خدافظی:)من همرو راس گفتم اشتراک یک ماه رایگانم رو بدییییییییییییییییییییین:)))))))))))نام کاربریم توی طاقچه: velnevisشما هم می‌تونین شرایط پویششون رو اینجا بخونین. به هرکی متن بنویسه یک ماه اشتراک رایگان می‌دن.</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Tue, 17 Aug 2021 15:38:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقتصاد و اینستاگرام برای کاروکسب‌های کوچک | پزشک دهکده</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%AA%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%DA%A9%D8%B3%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85-b13v0sx9rixi</link>
                <description>به درد کی می‌خوره؟ این متن به درد دوستانی که کارگاه زدن (کیف، کفش، بافتنی و...)، مغازه‌ی کوچیک محلی دارن، هنر دست خودشون رو می‌فروشن و می‌خوان بهتر و بیشتر از طریق اینستاگرام بفروشن کمک می‌کنه.اگرهم تخصصتون مارکتینگ هست می‌تونید مطالعه کنید و اگر چیزی جا افتاده کمک کنید که تکمیل تر بشه.من کی هستم و کلن چرا؟کم کم شروع متن‌هام داره شبیه پزشک دهکده میشه:) اسم اکانتم رو توی چرا جمهوری کیریباتی مهم هست مفصل توضیح دادم و درباره سابقه کاریم کوتاه توی آموزش رایگان دیجیتال مارکتینگ نوشتم. این خط رو فرض کنید درباره‌ی اهمیت فعالیت‌های مارکتینگ، شبکه‌های اجتماعی، اعتماد، افزایش فروش، نمونه‌های موفق و... به عنوان دلیل اهمیت این مقاله نوشتم! و اما دلیل دوم اینکه اطرافم دوستان زیادی هستن که تماس می‌گیرین یا معرفی شدن و ازم کمک خواستن و می‌خوان و پاسخ‌هام بهشون اشتراکات زیادی دارن. این شد که در ادامه به گفتن همین حرفای ساده که می‌تونه به همه‌ی کاروکسب‌های کوچیک کمک کنه می‌پردازم تا ازین به بعد لینک این مقاله رو در پاسخ بفرستم و به آدمای بیشتری کمک بشه کرد.راهنمای بخش‌های مقاله۱. مفاهیم پایه یا یک گفت و گوی دوستانهتوی این بخش قسمت‌هایی از چت با دوستم برای کمک به برادرش که مزون لباس داره و می‌خواد فعالیتش رو توی اینستاگرام شروع کنه نوشتم. از نظر من این بخش از همه بخش‌ها مهم‌تره. چون بهتون مفاهیم پایه مارکتینگ (ماهی‌گیری) رو یاد می‌ده و خودتون می‌تونید راهتون رو پیدا کنید.۲. چند قانون طلایی برای کار و کسب‌های کوچکتوی این بخش همون‌طور که از تیتر زردش (زرد به معنی سطحی و عامه پسند) پیداس، تلاش کردم خیلی ساده در قالب چند تایتل عناوین مهم مورادی رو که باید بهش توجه کنید بذارم.۳. خدافظیاینجا خداحافظی می‌کنم و ایمیلم رو میذارم تا اگه کار و کسب کوچیک هستین و فراتر از این مقاله نیاز به کمک دارید، رایگان بهتون کمک کنم و کم کم اگه نیاز بود این مقاله رو تکمیل تر کنم.۱۰ دقیقه وقت گذاشتم ازین تصاویر زدم برایتون:) با Spark نرم افزار شرکت Adobe که می‌تونید روی تلفن همراهتون نصب کنید و باهاش بدون دانش خاصی، خیلی راحت و زیبا پست عکس و گرافیک درست کنید:)۱. مفاهیم پایه یا یک گفت و گوی دوستانهاین چیزایی که در ادامه می‌خونید گفت‌و‌گوی من با دوستم هست که برادرش مانتو فروشی داره، اما به دلیل کرونا پاخور مغازش کم شده و حالا می‌خواد فعالیتش رو در اینستاگرام شروع کنه. اسم دوستم رو میذارم لیلا:)می‌تونید نخوندیش چون در انتها خلاصش رو می‌گم. ولی به نظرم بخونید بهتره چون فرآیند یادگیری داره.-میدونم شبیه کتابای انگیزشی و ده راه فلان شده ولی به جان خودم این جملات عین حقیقته:)))))) و فقط کپی پیست شده- نکته: توی این مکالمه برندینگ شخصی به عنوان برند در نظر گرفته نشده.لیلا:‌ میگم توو این دوره، فروش اینترنتی یا ثبت سفارش از طریق اینستاگرام و شبکه های مجازی، خیلی رو بورسه، اینکار هم تجربه میخواد، هم نیروی کارشو. اصلا بنظرت پیشنهادم خوبه برای کمک بهش؟ من: آره قطعا بهتر از هیچیه.لیلا:‌ خیلی ها پیج زدن و به جایی نرسیدن، خیلی ها هم ترکوندن... جناسشم توو مغازه داره خاک میخوره.من:‌ خب پس کار خوبیه کارت:)لیلا:‌ جناس چی بود?من: صنایع ادبی:))))))من: ببین من یه مقاله میخوام می‌نویسم، هی نمیرسم، بذا تایتلاش بدم بهتلیلا: باشهمن: ...من: اینا تایتلاشه، که توضیح میدم، ولی برای کار لباس، چه لباسایی داره؟ زنونس یا مردونه؟لیلا: مانتو، اجناسش لوکس نیستمن: ببین غیر از موارد بالا که بخونشون و سعی می‌کنم تا آخر هفته بنویسم، کاملش بدملیلا: الان میتونم صبح به صبح یاداوری کنم زودتر بنویسی؟?من: توی مانتو بهترین کار مدل داشتنهمن: :))))) ببین مسئله اصلی اجرا کردنه، یه ایده آلی وجود داره، یه منابع موجود... مانتوها رسمیه یا جوونک اینا؟لیلا: همه سبکی هستمن: خب، ببین بهترینش اینه که تو تن مدل عکس بگیری، بدون صورت، با ست کردن بقیش، بذا اصن اینجوری بگم:)لیلا: کسی رو برای اینکار نداریم?من: بذا از پایه تر شروع کنیم، تو میخوای مانتو بخری از اینستاگرام، خب؟لیلا: خبمن: حالا چه پستی ببینی، بهتر میتونی مانتوت رو انتخاب کنی؟ چه ویژگی‌هایی برات مهمه، که تو پست یارو معلوم باشهلیلا: اول تن خورش رو ببینم، یعنی توو تن چه شکلیه، طرح و مدلش رو کامل ببینم، البته من اول قیمت میبینم ? گرون باشه اصلا نگاه نمیکنم که دلم نمونه پیششمن: اوکیع:) ینی کجاهاش؟لیلا: مدل استین و ... رنگش واقعی باشهمن: یعنی پس نیاز به یه سری عکس ازین جزئیات داریلیلا: جنسش قابل تشخیص باشهمن: دیگه چیلیلا: از ژورنال خوشم نمیاد، یعنی هر چی نورش طبیعی تر باشه بیشتر خوشم میاد. بیشتر از اینایی خوشم میاد که جلوی آینه هستن، راه میرن، ادم بهتر میتونه تصور کنه جنسش چجوریهمن: اوکی:) خب الان فهمیدی باید چیکار کنی؟:)لیلا: بلیمن: خیلیم عالیلیلا: البته درمورد اینکه چه چیزی منتشر کنیم فهمیدم?من: این قدم اولمونه :) الان پس محتوارو میدونیم. اجرایی هست برات؟لیلا: فروشنده برادرم هست برای اینکار و اوکیهمن: خب پس اجراییهمن: این محتوا که حالا یه چک لیست داریم برای شروع :)لیلا: فقط کیفیت دوربینو نمیدونم?من: حداکثر چیزی که می‌تونی. اینو یادت نره، معمولن کاربرا محتواهایی که شبیه به محتوای کاربر معمولی هست رو راحت تر اعتماد می‌کنن، بنابراین اوکیه:)لیلا: بهت اعتماد میکنم?من: :))))) خب، حالا میریم سراغ بقیش، میمونه کپشن، نام صفحه، هشتگ گذاری و اینکه چجوری فالوئر بگیریملیلا: ??من: چرا؟لیلا: توو تصورمه اینا کاملا تخصص میخواد یه نفر که تجربه چندساله داشته باشهمن: :)))))) بذا ازینجا شروع کنیممن: اینستاگرام چیه؟لیلا: یه اپلیکیشن?من: خوبه، که چیکار می‌کنه یا کارش چیهلیلا: به قول معروف فضای مجازیهمن: به قول خودت بگولیلا: برای برقراری ارتباطمن: آها، بین کی و کی؟لیلا: بین شخص و مخاطباشمن: اوکی، تاحالا ارتباط برقرار کردی؟لیلا: اره خب، با هم صنفی ها، هم دانشگاهی هامن: درود برتو:) خب، بیا تو اینستا اونجا ارتباط برقرار کردی؟ ابزار ارتباطیش رو اول بگو برات راحت تر میشهلیلا: پست و استوری،کامنت، کپشن، دایرکتمن: اوکی:) تصویر و متن در حالت کلیمن: ازین مجراها معیوب بوده ارتباطتت؟لیلا: ?? اوکی بودممن: عجیبه چطوری بلدی؟لیلا: چیو؟من: که تو اینستاگرام ارتباط بگیری، پرام.لیلا: عجیبه واقعا؟ ?? مسخره میکنی؟من: :) حالا برمی‌گردیملیلا: آرمان، خدا خفت نکنه، اینجا نصف شبی?من: :)))))لیلا: فرق داره، نگاه بهش متفاوته نگاه بیزینسی داشتنمن: ?‍♂️یا خدا، بذا یه جور دیگه بگم،فرض کن خونه‌ای شیر میخوای بخری با هر جنس تندمصرف دیگه‌ای میشه بگی از کی میخری؟ چنتا گزینه بگو اول از کی می‌خری؟لیلا: سوپرمارکت مجید? بقال سر کوچمن: خب، فرض کن بستس بعد از کی؟لیلا: بعد از صحت، اسم مغازشه، ولی اونم دو کوچه بالاتره، کسایی هستن که میشناسیم. از جنساشون مطمئنیم.من: چرا به اون میگی صحت به اون مجید؟ چه فرقی دارنلیلا: از بچگی گفتیم سردر صحت، صحت بود، مجید خودشو میشناختیممن: اوکی، حالا فرض کن اونم بستسلیلا: هادی? اون این سر کوچه ست.من: اونم بستسلیلا: فحش میدم به محله و دیگه دوره میفتم توو کوچه پس کوچه ها، هر جایی که ببینم سوپریه میرم میخرم????من: فرض کن ماشین داری و رانندگی هم بلدی، حالا چی؟لیلا: قطعا ماشین داشتم میرفتم فروشگاه که همه چیز در دسترسه.من: کجا مثلن؟لیلا: کورش یا شهروند محله بالاییمن: چرا به اسم صاحباشون صداش نمی‌کنی؟لیلا: نمیشناسمشونمن: چرا؟لیلا: خیلی کم ازشون خرید کردم و تعدادشون زیاده و یه فروشنده ندارهمن: اوکی:) خب حالا چی یاد گرفتیم، توی بیزنسای خرد، ارتباط فرد به فرده. آدما از برند خرید نمی‌کنن. از آدمی که میشناسن خرید می‌کنن. اینا کوچیکن چون به مشتریان محدودی سرویس میدن. اما کسب و کارای بزرگ تر چون به آدمای بیشتری سرویس میدن تعداد کارمند بیشتری دارن، ولی تو عادت داری یه اسم بهش بگی حالا باید چیکار کنیم؟ اینجاس که خود کسب و کار، فارغ از انسان، هویت انسانی پیدا می‌کنه و میشه برند کسب و کار بردار تو از جنس کدومه؟لیلا: برندمن: میتونم فحش بدم:) بهتلیلا: ? اوکیمن: خب پس شکر نخور:)لیلا: ? چشممن: و ابعاد بیزنس رو در نظر بگیر حالا دوباره جواب بده. داداش اندازه کوروش کارمند یا شعبه داره؟لیلا: من اینجوری بهش نگاه کردم که شناس نیستمن: ها، جواب سوال من بدهD:لیلا: نه نیست??من: خب پس شبیه هادی و مجید و صحت ه، درسته؟لیلا: ارهمن: هادی و مجید و صحت، متخصص ارتباط دارن؟لیلا: نهمن: نیاز دارن؟لیلا: اما سالها زمان برده که بشن هادی و مجیدمن: اوکیه، نپر جلو:)))) رسیدم به اینکه شبیه کیاس؟ مجید و اینا. برای ارتباط نیازی به متخصص ندارن. چون همه آدمای نسبتا سالم ارتباط بلدن و کسب و کار بزرگ نیست که نیاز به عروسک گردان داشته باشه. چنتایی از پسش برمیان، درسته؟لیلا: درستهمن: خب پس تو الان به متخصص نیاز نداری، به اندکی مشاوره نیاز داری، که به جای ۱۰ سال تلاش برای جا افتادن تو بازار و آزمون و خطای زیاد سریع تر راه رو طی کنی درسته؟لیلا: من به این قسمت به چشم تخصص نگاه کردممن: خب اینو من الان چیم پسلیلا: موافقم، حرص میدی منومن: مقالمو بخون و فعلن کارو شروع کن. فمیدی؟:)لیلا: جرات دارم نفهمم؟ سعی میکنم به زن داداشم یاد بدم چیزایی که یاد گرفتمومن: الان آروم تری و کمتر میترسی یا نه؟:)لیلا: نه. پاهام داره میلرزه. کارو که نمیترسم، بیشتر دوست دارم موفق بشیم.من: بذا. اینستاتو پیدا نمیکنم https://www.instagram.com/p/BZUAzlOnT3q/ اینو روزی چهاربار ببینینلیلا: سردردت خوب شد؟من: نه الآنم باید پرزنت آماده کنملیلا: هزینه جلسات منم مشخص کن، کارگری حساب کنمن: :)))اگه بخوام چکیده مکالمه بالارو بگم باید به دوتا سوال جواب بدیم.  مارکتینگ چیه؟ فارغ از تعاریف مختلفش خیلی ساده قراره بگه «چی‌رو؟ چطور؟ کجا؟ به کی؟ بفروشم یا ارائه بدم.».برند چیه؟ خیلی ساده بخوام بگم «هویت شبه انسانی و ساختگی». خب حالا که چی؟ آ:) شما اول باید به اون سوالات پاسخ بدین، محصول یا خدمتتون چیه، چه ویژگی‌هایی داره، مشتریاتون چه خصوصیاتی دارن، کجاها میشه پیداشون کرد،‌ چطوری به ما اعتماد می‌کنن و چطوری باید صدامون رو بهشون برسونیم. دوم اینکه کارو کسب‌ها دارن ادای شما (یک انسان) رو درمیارن! بنابراین ادای ادای خودتون رو در نیارید:))) صرفا شبیه برندی باشید که پیش دوستاتون دارید. ارتباط فرد به فرد غیر ماشینی یکی از مزیت‌های بزرگ شماست.۲. چند قانون طلایی برای کار و کسب‌های کوچکاینم با همون نرم افزار در ۳ دقیقه، واترمارکشم گذاشتم بمونه:)از عکاسی صنعتی پرهیز کنید:       بسته به منابع و با استفاده از اینترنت قاب بندی رو یاد بگیرین و همون‌طور که توی اون مکالمه گفتم، به چک لیست ویژگی‌های محتواتون توجه کنید.چیزایی که دوست دارید به اشتراک بذارید:     همون‌طور که گفتم برند شما، خود شما هستین:) پس برای حفظ و عمیق کردن ارتباطتتون با دنبال کننده‌هاتون چیزایی که دوست دارید باهاشون به اشتراک بذارید -و پست محصول شما نیستن- رو در قالب استوری -ترجیحا- منتشر کنید. البته حواستون باشه که حضورتون توی کپشن و پست هم باید حس بشه.یواش یواش فیدبک بگیرین:      اگر می‌خواید تغییر اساسی توی محتواتون بدید، مثلن تغییر مدل همیشگی، تغییر فرم و... یواش یواش تغییرات رو اعمال کنید. مثلن فرض کنید شما کار لباس بچه انجام می‌دادید، ولی لباس سگ هم می‌خواین بیارین، قبل از تولید محتوا در این مورد توی یکی از پست‌ها یه سگ رو وارد کنید و بازخورد بگیرید تا با بحران روبرو نشید.قیمت رو درج کنید مگر در مورد کارای لوکس یا art خالص:     در کل تا جایی که می‌تونید فرآیند تصمیم گیری و خرید مشتری رو باید ساده‌تر و سریع‌تر کنید. یکی ازین عوامل خجالت از پرسیدن قیمت توی دایرکت هست. البته همون‌طور که گفتم قیمت رو درباره کالاهایی که مخاطبی دارن که قیمت براش مهم نیست و قیمتای شما هم بالاس درج نکنید.خواب سرمایه رو تا حد ممکن کاهش بدید:     شما احتمالا سرمایه زیادی ندارید برای همین یا تک محصول کار کنید یا اگر الگوهاتون از نمونه‌های خارجی میاد تصاویر اونارو منتشر کنید و پس از گرفتن سفارش اقدام به تولید کنید. نمونه موفق تک محصول بودن عروسک‌های دوزلی هست، دوزلی اوایل کارش عکس می‌گرفت و از روی عکس عروسک می‌ساخت، در نهایت این کارو متوقف کرد و تا مدت‌ها باسن صورتی رو تولید کرد:)به کامنتا و دایرکت پاسخ مجزا بدید:     یادتون باشه که مزیت شما ارتباط انسانیتون هست و یکپارچگی زیاد ارتباطاتتون، بنابراین با مشتری مثل یه دوست خوب برخورد کنید.صفحه رو بیزنس کنید:     برای اینکه منظم رشد کنید باید ایده بدین، اجرا کنین و بازخورد بگیرین و ارزیابی کنید، برای اصلاح ایده بدین و... . برای اینکه توی این شکل تجربه کسب کنید باید اطلاعات داشته باشید برای همین صفحتون رو اینجوری (کلیک کنید) بیزنس کنید. علاوه بر این می‌تونید از وب سایت‌هایی مثل ninjalitics و influencermarketinghub هم استفاده کنید که برای شروع نیازی نیست.از هشتگ توی متن و برای دسته بندی و از ۳ تا ۷ هشتگ مشخص استفاده کنید:      یه سری قواعد کلی وجود داره که همشون رو می‌تونید اینجا (کلیک کنید) امتحان کنید، ولی بهتره توی این قواعد نمونید و سلیقه مخاطب خودتون رو به مرور و با ایده بدین، اجرا کنین و بازخورد بگیرین و ارزیابی کنید، برای اصلاح ایده بدین و... پیدا کنید. تست کنین، تست کنین، تست کنین:)تجربه خرید رو به اشتراک بذارید و هایلایت کنید:     یاد خودتون بیفتید وقتی می‌خواید خرید کنید، چقدر به کامنت‌های دیجیکالا یا حرف یه آدم غریبه که کنارتون توی فروشگاه هست و یه چیزی رو توصیه می‌کنن یا تقبیح می‌کنن گوش می‌دین و چقدر به فروشنده و تبلیغات؟ تلاش کنید که بازخورد مشتریاتون رو دریافت کنید و ازشون اجازه بگیرید که منتشرشون کنید.از تخفیف استفاده کنید:      بعضی وقتا تخفیف دادن خوبه:) ولی برای اینکه دقیقا بدونید چطوری باید قیمت گذاری کنید و کی باید تخفیف بدید، اینارو بخونین کلیک کنید: مقاله یک، مقاله دو، مقاله سه، مقاله چهاررقیباتون و هم صنفاتون رو معرفی و فالو کنید و براشون کامنت اختصاصی بذارید:     اینکار یکی از کارایی هست که علاوه بر بخش انسانیش، می‌تونه به افزایش مشتریای شما کمک کنه. یادتون باشه که شما مقدار اندکی از بازار رو می‌تونید داشته باشید و اکوسیستم‌ها موفق تر هستن. از هایلایت برای توضیح نحوه سفارش و تحویل استفاده کنید:     در راستای سریع تر کردن روند تصمیم گیری و تسهیل خریده که قبلن گفتم. فکر می‌کنم واضح باشه فقط استوری های توضیحی رو اگه الان میخواید بذارید که دنبال کننده زیاد دارید و فکر میکنید اذیت کننده خواهد بود این کارو بکنید، کلوز فرندز، هایلایت و بعد از ۲۴ ساعت از کلوز فرند خارج کنید.از پروسه تولید، محتوا درست کنید:     این یکی از محتواهایی هست که در کنار تجربه خرید و استفاده، می‌تونه منجر به افزایش اعتماد مشتری بشه.۳. خدافظیخدافظی:) امیدوارم بدردتون بخوره و دعای خیرتون پشت سر من:) سوالی بود می‌تونید کامنت بذارید یا اگه زودتر جواب می‌خواید برام به آدرس Arman.mirabdolhagh@gmail.com ایمیل کنید، در اولین فرصت پاسخ می‌دم.مرسی از رضا میرعبدالحق برای به اشتراک گذاشتن تجربه‌هاش.</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 19:44:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندازه بازار گردشگری | پنج اصل جستجو</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-jfkj7t7fpy5k</link>
                <description>اسم اکانتم رو اینجا توضیح دادم و در رابطه با سابقم کوتاه توی مقاله‌ی آموزش رایگان دیجیتال مارکتینگ توضیح دادم. توی این مقاله راجع به تجربه ۱۵ سالم از پیدا کردن چیزها توی اینترنت نوشتم که ناشی از جستجو برای پیدا کردن وب سایت‌های پ.و.ر.ن فیلتر نشده در دوران نوجوانی و انجام تحقیقات بازار پیش از نوشتن کمپین تبلیغاتی برای مشتریانی که هیچ چیز راجع به خودشون نمی‌دونستن، هست. توی این مقاله روش هم ارائه دادم ولی بحث اصلیم نوع نگرش یا Mindset هست. «ارزش افزوده، منظره شماره ۱۱» اسم کاره. Ian Burn - ۱۹۹۳راهنمای بخش‌های مقاله۱. چرا این مقاله رو نوشتم؟توی این بخش راجع به دلیل اهمیت داشتن نوع نگرش نسبت به جستجو نوشتم که شاید به شما هم انگیزه و هدف بده. اگه به مقدمه‌ها یا زیرساخت فکری چیزها اهمیتی نمی‌دید نخونید.۲. چطور بهتر جستجو کنیم؟چون مثال‌ها برای فهمیدن بهترن، توی این بخش اول نوع نگرش رو توی سه‌تا مثال جستجو توضیح دادم. -پیدا کردن زیرنویس یک انیمه، - پیدا کردن ایمیل کسی که اطلاعات ۴۰ میلیون کاربر ایرانی رو داره میفروشه - پیدا کردن اندازه بازار آنلاین گردشگری.و در نهایت خلاصه و کلیت نوع نگرشی رو که نوشتن تمام مقاله برای انتقال اون هست نوشتم.۳. چطور محتواهای پولی رو رایگان پیدا کنیم؟چرا این مقاله رو نوشتم؟به نظرم به چهار دلیل دونستن نگرشی که توضیح می‌دم در جستجو مهم هست:۱. ایده‌های ما از اندوخته‌های ذهنی قبلیمون میاد، ما فرصت تجربه همه چیز رو نداریم.۲. توی ایران معادل شرکت‌هایی که گزارشات تحقیقات بازار عمومی ارائه می‌کنن قوی نیستن. در عین حال شما برای اخذ کردن هر گونه استراتژی نیاز به اطلاعات دارید که معمولن در سطح اینترنت پراکندن.۳. به عنوان یک ایرانی خیلی از نیازهاتون در حوزه دیجیتال به دلیل رعایت نکردن کپی رایت، سد زبانی، تحریم، اقتصاد و... معادل نیازهای دوستان دیگه در سراسر دنیا نیست ولی احتمالا یه جایی توی اینترنت هست.۴. شما به عنوان کاربر توی بخش فارسی وب بیشتر اوقات باید به این فکر کنین که کسی که محتوای مدنظر شما رو تولید کرده احتمالا از چه عنوان یا کلیدواژه‌هایی استفاده کرده. (این موضوع توی بخش دانلود فیلم و موسیقی مدتها پیش حل شده. برای مثال تولید کننده محتوا حتی ‌hajfhi jhdm ;vnk alhv, il در نظر گرفته). لازمه بدونید که محتوای فارسی کم نیست ولی چون از نظر اقتصادی خیلی جذاب نیستیم برای سرویس دهنده‌ها وضعیت توسعه سرویس‌ها برای زبان فارسی میشه اینی که هست.زبانش خیلی مهم نیست وقتی محتوای تولیدشده توی موضوعی که می‌خواید کمه وظیفه شماست که به این سوال فکر کنین که «من اگه تولیدکننده محتوا بودم اسمشو چی میذاشتم؟»و دو تا خاطره در این مورد من رو مجاب می‌کنه که نوشتن این مقاله نیاز هست که در ادامه گفتم و می‌تونین نخونید.اولین بار که رفتم بانک (احتمالا سال ۸۴)‌ دقیقا نمی‌دونستم باید چی‌کار کنم ولی به نظر همه (افراد حاضر در بانک بر اساس چهرشون و نوع راهنمایی پس از پرسیدن سوال) احمقانه بود که ندونم چطوری باید قبض رو پرداخت کنم. اونجا برای اولین بار این سوال برام پیش اومد: «آیا بیشتر آموزش‌های پایه‌ای نادیده گرفته می‌شن؟» براساس مشاهدات بعدی خودم قابل تعمیم بود، کسی به ما ریشه رو یاد نمی‌ده و انقدر راجع بهش صحبت نمی‌شه و بی اهمیت می‌دونیمش که فراموش می‌شه.«یک و سه پارو» اسم این کاره. دوست داشتم اسمش بود «یکی از سه پارو». یه عکس از پارو، ابزار پارو، کلمه پارو از دیکشنری. Joseph Kosuth - ۱۹۷۶یه زمانی مسئول مصاحبه شرکت تدبیرپاسارگادشرق، با افراد تازه‌کار، اما با استعدادی که می‌خواستیم استخدام کنیم بودم. با توجه به نیاز به جستجو و انجام دادن فرآیندی شبیه به تحقیقات بازار پیش از نوشتن کمپین تبلیغاتی، یکی از سوالایی که می‌پرسیدم این بود:«فرض کن می‌گم دیشب یه فیلم دیدم (اینجای سوال بسته به گرایشات متقاضی تغییر می‌کرد.) ولی اسمشو اینارو نمی‌دونم. تو چطوری پیداش می‌کنی البته با فرض اینکه می‌خوای بهم کمک کنی.» اونجا فهمیدم که نیازه  راجع بهش صحبت کنیم.چطور بهتر جستجو کنیم؟راجع به ترفندهای جستجو مقاله‌های خوبی وجود داره که ازونا نمی‌خوام حرف بزنم. چون  توی مثال بهتر میشه درکش کرد، اول مثال‌ها رو گفتم و در نهایت خلاصه و کلیت. سه تا مثال زدم از چیزایی که اخیرا دنبالشون گشتم و در اولین جستجو پیدا نشدن. اول زیرنویس یه انیمه که ساده تر بود، ایمیل هکری که اطلاعات ۴۲ میلیون کاربر ایرانی تلگرام و ۵ میلیون کاربر سیب اپ رو برای فروش گذاشته بود و در نهایت اندازه بازار آنلاین گردشگری ایران. این سومی، چون پولش رو پرداخت نکردن، برای خودم‌ه و نوش جونتون اگه بدردتون خورد.+ زیرنویس انیمه Psycho-Passسوال اصلی این بود که «میتونی زیرنویس این انیمه رو برام دانلود کنی؟»، برای شروع، دونستن اینکه زیرنویس یه فایله قابل دانلود می‌تونه باشه، انیمه دسته بندی‌ه و Psycho-Pass اسم هست، کافی بود. «آره، حتما». پس سرچ ساده‌ی خود عبارت «دانلود زیرنویس Psycho-Pass». با این اسم محتوای ویدیویی زیاد هست.خب پس «دانلود زیرنویس انیمه Psycho-Pass»‌. زیرنویس پیدا شد. «نه، زیرنویس انگلیسی باشه»‌توی فارسی‌ها دنبالش گشتن عاقلانه نیست، پس مترجم گوگل و سرچ «subtitle psycho pass anime»،‌ چیز مرتبطی پیدا نشد.پس میریم سراغ مرجع‌های دانلود زیرنویس. چون subscene رو میشناسم اول میرم سراغ اون و اسم انیمه رو جستجو می‌کنم و اگه نبود دنبال مرجع‌های دانلود زیرنویس انیمه می‌گردم که زیرنویس بود و تمام. اگر نمی‌بود، چیزای بیشتری راجع به زیرنویس انیمه (انواعش، فرمت‌هاش و...)‌ باید یاد می‌گرفتم تا سوال بهتری بپرسم یا راه حل جایگزین پیدا کنم.«هیچ وقت خسته نمی‌شی» اسم کاره. Ian Burn - ۱۹۸۹+ ایمیل بروسلیاخیرا یه خبری اومده بود که اطلاعات ۴۰ میلیون کاربر تلگرام و ۵ میلیون سیب اپ لو رفته. من باید راه ارتباطی با یارو رو پیدا می‌کردم. کاری که کردم این بود: اول سعی کردم مستقیما براساس سرنخ‌های خبر، فرومی که اطلاعات برای فروش گذاشته شده رو پیدا کنم. تعدادشون زیاد بود مسیر مناسبی هم نبود. بعد کلیدواژه‌های اصلی رو سرچ کردم با ترکیب‌های دم دستی کلمات به فارسی و انگلیسی، زیاد طول می‌کشید. برگشتم سرجای اول. خبر جدید بود برای همین توئیتر رو سرچ کردم،‌«آها! عکس از پست یارو». کار بعدیم این بود که عکس رو با tineye و جستجوی تصویر گوگل پیدا کنم. به امید دیدن ui مشابه و اگه نشد بعدش رفتن سراغ جستجوی کلیدواژه های عکس و... که شانس یار بود و یه عکس از یه اتفاق و جای دیگه، برای موضوعی دیگه دیدم، «آها! UI مشابه.»بعد رفتم به فروم و گشتن و پیدا کردن پست و اکانت کاربری و بعد هم ایمیل طرف. همون‌طور که دیدن و احتمالا توجه نکردید چون براتون مهم نبوده. چنتا اتفاق افتاد:‌ فرض کنین من میمون‌م، راه ارتباطی یارو موز، اینترنت جنگل و شاخه‌ها هم محتواهای مختلف که آویزونن و پایین پر تمساح‌ه و حتما برای حرکت باید ازین شاخه به اون شاخه برین. من میمون یه خبری شنیدم که یه جایی وسطای اینترنت موز هست. هرجا حس کردم راه زیادی طول می‌کشه برگشتم و هرجا نشونه‌هارو دیدم یا جواب سوالای کوچیکترم رو گرفتم، پریدم شاخه بعدی تا رسیدن وسط جنگل و دیدم توش موزه. تکراری هست ولی اول یه نگاه کلی، نشد سوالتون رو خرد کنید با ابعاد درشت، بعد سرنخوتون رو بگیرید برید جلو هرجا جواب گرفتین ادامه بدید، اگه جواب نگرفتین برگردین به آخرین نقطه‌ای که جواب گرفتین و راه دیگه‌ای برید، اگر هم نیاز بود باز سوالتون رو خردتر کنید.تصویر سمت راست عکس اثر و سمت چپ توضیح خلقش. Ian Burn - ۱۹۶۸ + اندازه بازار آنلاین گردشگری (برای غیر مارکتینگی‌ها جذاب نیست)خلاصه سوال اصلی این بود که «ما فردا پرزنت طرح کسب و کارمون رو داریم نیاز به اندازه بازارمون داریم»اول باید درکی از موضوع داشته باشم، اگه نمی‌دونستم اول باید می‌فهمیدم که اندازه بازار چی هست و بعد هم گردشگری ولی حالا که یه چیزایی می‌دونم، بنابراین اندازه بازار گردشگری و بعد اندازه بازار آنلاین گردشگری رو جستجو می‌کنم. یکم توی موضوعات می‌چرخم که بیشتر با حوزه کاری آشنا بشم. جواب دوتا سوالم رو می‌فهمم اینکه مستقیمن جایی پاسخم وجود نداره و اینکه مراجع بین المللی آمار گردشگری چه کسایی هستن. علاوه بر این فهمیدم که علی بابا در جاهای مختلفی یه سری ادعا کرده: بر اساس  دیجیاتو  ،    ماهنامه سفر،  سورنا ستاری و... فهمیدم که گروه علی بابا سهم ۵۰ درصدی  از بازار گردشگری ایران و ۱۰ درصدی از کل بازار گردشگری داره.رفتم سراغ بلاگ علی بابا که ببینم عدد موردنظرم یا چیز بدرد بخوری پیدا می‌کنم که پیدا نکردم،‌پس ادامه دادم.برای وقت گیرنشدن این مرحله باید چشمی مقاله‌ها رو اسکن کنید و یا از گزینه find (کلید کنترل و حرف f رو همزمان نگه‌ دارید) استفاده کنید تا وقتتون رو فقط برای خوندن بخش‌های مهم تلف کنید. رفتن توی بخش عکس گوگل هم بعضی وقتا به جاهای مفیدی میرسوندتون.توی این مرحله رفتم سراغ مراجعی که پیدا کرده بودم یا از قبل اگه نمی‌شناختم باید دنبالشون می‌گشتم. اول سالنامه آماری:براساس اطلاعات اینجا و تخمین زدن فهمیدم در بدبینانه ترین حالت،‌هزینه مردم برای سفر در سال ۹۷، برابر با ۴۰۹.۲۱۹.۵۰۲ میلیون ریال بوده. بعد WTTC:براساس اینجا فهمیدم که گردشگری ایران (مجموع مسافران داخلی و خارجی) در سال ۲۰۱۸، ۴.۱ میلیارد دلار برابر معادل ۶.۵ درصد تولیدناخالص داخلی و برابر ۶۱ هزار میلیارد تومان (قیمت دلار در روز نگارش) درآمد کسب کرده. (اینجا اگه عدد دلاریش نبود باید تولید ناخالص داخلی رو پیدا می‌کردم.) بنابراین عدد تخمین کل‌م احتمالا درسته.توی هر بخشی که نیاز شد (چیزی رو راحت‌ پیدا نکردید.) سوالتون رو بشکنید به سوال‌های کوچیک‌تر.خب حالا فقط باید بخش آنلاین سوال رو شبیه مسئله ساده ریاضی حل کرد:اگه ۱۰ درصد بازار گردشگری ایران در اختیار علی بابا باشه و علی بابا ۵۰ درصد بازار آنلاین گردشگری رو داشته باشه، پس ۲۰ درصد کل بازار گردشگری، آنلاین شده. پس گردش مالی بازار آنلاین گردشگری داخلی ایران حدودا معادل عدد ۸.۱۸۴.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰ تومان در سال‌ه.سوال اینکه اگه علی بابا نبود باید چیکار می‌کردم؟ یه قدم می‌رفتم عقب‌تر اندازه بازار و کسب و کار آنلاین رو درک می‌کردم و بسته به اطلاعاتی که بدست می‌یومد میزان انلاین شدن کسب و کارها رو تخمین می‌زدم.جع بندی و کلیت: این بخش صرفا برای اونایی هست که حوصله ندارن همه‌ی مقاله رو بخونن. در ادامه  توی سه تا مرحله این نوع نگرش رو توضیح دادم. قراره بدیهی و احمقانه به نظر برسه:۱. مثل هر حل مسئله دیگه‌ای اول باید مسئله رو بفهمید. دقیقا سوال و خواستتون چیه.۲. جستجو کردن به احمقانه ترین فرم ممکن. سوالتون رو از گوگل بپرسین. صرفا فعل و حروف ربط رو حذف کنید البته اگه معنی تغییر نمی‌کنه. حداکثر تا صفحه سه رو ببینید،‌اگه پاسخ توش نیست برین سراغ مرحله بعد.۳. از گوگل استفاده کنین تا منبع، سورس یا موتور جستجوی تخصصی برای موضوعی که سوالتون توش هست رو پیدا کنید و بعد پاسخ سوالتون رو در اونجا پیدا کنید.چطور محتواهای پولی رو رایگان پیدا کنیم؟پاسخ کاملی نیست ولی به هرحال برای دانلود کتاب از http://gen.lib.rus.ec/ استفاده کنید و برای بقیه چیزا http://reddit.com/ و تورنت رو درک کنید. همین دیگه، امیدوارم بدردتون خورده باشه. دوستون دارم. مراقبت کنید.*‌ تصاویر از وب سایت wikiart برداشته شدن، متاسفانه لینکشون از پایین عکس پاک میشه. تمام عکس‌ها از آثاری در ژانر installation و سبک conceptual art هستند. https://kiribati.sazito.com/ </description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Fri, 03 Apr 2020 19:38:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر آموزش رایگان دیجیتال مارکتینگ | مرگ بر آموزشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/digitalmarketingfreelearn-wonfzu7ogmoc</link>
                <description>من کی هستم و کلن چرا؟اسم اکانتم رو اینجا توضیح دادم و اما بقیش، ۵ سال هست که توی حوزه بازاریابی و تبلیغات فعالیت می‌کنم و توی پروژه‌های زیادی به عنوان مشاور، مدیر‌ یا کارشناس حضور داشتم. توی این مقاله نمی‌خوام تجربه کاریم رو انتقال بدم. هدفم انتقال تجربه یادگیری هست. نیازی به تحقیقات بازار میدانی و عمیقی نیست. یه نگاه به وب سایت ایوند، تعداد آموزشگاه‌ها، تعداد دوره‌ها، ظرفیت‌هاشون و تغییر ترند واژه، همه نشان دهنده گرایش زیاد به یادگیری این موضوع هستند. اما آیا چیزهایی که توی تعداد زیادی از این دوره‌ها گفته می‌شه واقعا ارزش هزینه‌ای که پرداخت می‌کنید رو داره؟ آیا اصلن متخصص‌های دیجیتال مارکتینگ بازار کار ایران، خروجی فوق‌العاده‌ای داشتن و به درجه‌ای رسیدن که بخوان درس بدن؟ از نظر من انتقال تجربه موردی، بله، اما آموزش با توجه به اسامی بسیاری از دوره‌ها، خیر. نتیجه جستجو در ایوندبا توجه به همه این حرف‌ها توی این مقاله راجع به اینکه چطور برای آموزش دیجیتال مارکتینگ پولتون رو دور نریزید می‌نویسم.راهنمای بخش‌های مقاله۱. هدف شما از یادگیریتوی این بخش دوتا هدف در نظر گرفتم یکی یادگرفتن برای کسب و کار خودتون یا جایی که در حال حاضر فعال هستید و دومی یادگیری برای استخدام شدن. اگه هدفتون استخدام هست این بخش رو بخونید.۲. پیش نیاز آموزش دیجیتال مارکتینگتوی این قسمت یه سری منابع برای فهم کلی از مارکتینگ، تبلیغات و برندینگ معرفی می‌کنم که اگر پشتوانه فهم از مارکتینگ ندارید پیشنهاد می‌کنم این بخش رو بخونید.۳. از کجا دیجیتال مارکتینگ یاد بگیریم؟ توی این بخش منابع آموزشی رایگان رو توضیح دادم و لینکاشون رو قرار دادم که فرقی نمی‌کنه کی هستی اگه تا اینجای مقاله رو خوندید، این بخش رو بخون.۴. خداحافظیتوی این بخش غر می زنم و براتون آرزوی موفقیت می کنم.هدف شما از یادگیریبرای آموزش شما اختیار دارید که هر هدفی داشته باشید. اما من دو دسته کلی رو در نظر می‌گیرم که می‌تونم بهشون کمک کنم. دسته اول آدم‌هایی هستند که در حال حاضر در کسب و کاری فعال هستند و به هر دلیلی نیاز به یادگیری دیجیتال مارکتینگ دارند. شماهم اگر توی این قسمت قرار می‌گیرید نیازی به خوندن این بخش ندارید و می‌تونید سراغ بخش بعدی برید. اما اگر توی دسته‌ای هستید که به دلیل تغییر شغل یا جذب شدن به بازار کار این تخصص این متن رو مطالعه می‌کنید به خوندن ادامه بدید.مسئله اصلی این هست که شما با خوندن این مقاله،‌به تنهایی کار گیرتون نمیاد. شما علاوه بر خوندن این مقاله و تمام کردن آموزش‌هایی که توش توضیح دادم،‌نیاز به داشتن مهارت‌های دیگه‌ای در ارتباط گرفتن با آدم‌ها هستید. این بخش انقدر مهم هست که شما اگر بتونید خوب ارتباط بگیرید، اعتماد‌بنفس داشته باشید، مثل بسیاری از دوستان دیگر شاغل در این حوزه که با توجه به خروجی‌هاشون، در بهترین حالت دانشی محدود به برخی بلاگ‌های خارجی دارند، پست‌های شغلی خوبی داشته باشید و حتی دوره‌های آموزشی هم برگزار کنید.به عنوان کسی که شغلش مارکتینگ هست، شما هیچ کدوم از این آدم‌ها نخواهید بود. شما کسی هستین که میگه توی این تصویر چه کسایی باشن.تلاش کنید که توی لینکدین فعال باشید. افراد فعال این حوزه رو بشناسید و سعی کنید باهاشون ارتباط برقرار کنید. گهگدار بخش‌هایی از همین چیزایی که اینجا یاد می‌گیرید رو به اشتراک بگذارید و برای پست‌های مرتبط با این حوزه کامنت بگذارید. رزومه نوشتن، به مصاحبه دعوت شدن و مصاحبه رفتن یادبگیرید. توی دورهمی‌ها شرکت کنید و خودتون رو معرفی کنید. دنبال موقعیت‌های شغلی کارآموزی که می‌تونن براتون رزومه خوبی باشن بگردین و خلاصه یه جوری، یه جایی خودتون رو جا کنید! این متن رو هم برای توسعه فردی خودتون بخونید.نکته:‌ بین تلاش‌هاتون می‌تونید گریزی هم به تیزلند آقای طالبی یا رهنما کالج  بزنید و برای ورود بهشون تلاش کنید. اما یادتون باشه که هر دوی اینجاها خیریه نیستن و برخلاف ادعای آموزشی که دارن، دست شما رو از صفر نخواهند گرفت و توی اینجاها قراره یه فعالیت برد-برد داشته باشید. برای اون‌ها کار تقریبا مجانی شما و وجه برندشون و برای شما بسته به خودتون، ارتباط، سابقه و تجربه در برخی از بخش‌های دیجیتال مارکتینگ. (متاسفانه هر دو بخش پولی رو راه اندازی کردن از پارسال مثلا آقای طالبی رو در اینجا و رهنما کالج رو همون جا ببینید.)پیش نیاز آموزش دیجیتال مارکتینگاول از همه باید بگم که شما پیش از هرکاری مثل خیلی از آموزش‌های آنلاین و رایگان دیگه به فیلترشکن، حجم اینترنت، دونستن زبان انگلیسی در حد دبیرستان و اگر نیاز شد استفاده از دیکشنری دارید. فارغ از این موارد اما برای یادگیری دیجیتال مارکتینگ نیاز به دونستن چه چیزهایی دارید؟ به طور ساده همون‌طور که از اسمش (Digital Marketing) می‌شه فهمید،‌ مارکتینگ از طریق درگاه‌ها و ابزارهای دیجیتال رو بهش دیجیتال مارکتینگ می‌گیم. بنابراین یادگیری استفاده از این ابزارها در بهترین حالت شمارو می‌تونه به یک اپراتور تبدیل کنه. مثل خیلی از افراد فعال فعلی کسی خواهید بود که بلده درست بیل بزنه ولی نمی‌دونه چرا اینجا و تا این ارتفاع باید بیل بزنه. دنیا به اپراتورها هم نیاز داره، ولی انتخابش کنید.اگر انتخابتون اپراتور بودن هست یا اطلاعاتی کلی در رابطه با مارکتینگ و استراتژی کار و کسب دارید، می‌تونید ادامه این بخش رو نخونید. اما اگه نیست باید بهتون بگم که یادگیری کلیت مارکتینگ و بیزنس می‌تونه به شما کمک کنه تا از ابزاراتون خلاقانه استفاده کنید، هدف گذاری دقیق‌تری داشته باشید،‌بهتر به کسب و کار کمک کنید و محدود به منابع آموزشی نباشید. خلاصه به مرور راه‌های جدید رو خودتون کشف کنید و بهینه ترین راه رو خلق کنید.برای یادگیری مارکتینگ و کار و کسب چندتا راه رایگان دارید:۱. یک ساعت با فیلیپ کاتلراین ویدیوی مراسمی هست که فیلیپ کاتلر به فستیوال انسان شناسی دانشگاه شیکاگو دعوت شده تا درباره‌ی مارکتینگ حرف بزنه. کاتلر توی این کنفرانس بسیار جذاب راجع به تاریخ مارکتینگ و فلسفه‌ش حرف می زنه و در نهایت جوهر نظرات و رویکردهای خودش نسبت مارکتینگ رو بسیار ساده بیان می کنه. دیدن این ویدیو فارغ از یادگیری دیجیتال مارکتینگ برای زندگیتون خوبه.اولین مارکتر موفق عالم کی بود؟ شیطان.۲. مکتب خونه | هومن عطار این دوره شامل تقریبا ۲۴ ساعت ویدیو از کلاس بازاریابی MBA دانشگاه امیرکبیر هست. فوق العاده است. پیشنهاد اینکه دانلود کنید و با سرعت ۱.۸ ببینید. چیزای بسیار ارزنده‌ای درباره مارکتینگ یاد می‌گیرید. این دوره رایگان هست.از نوع ایستادن، حرف زدن و تدریس هم خیلی چیزها می‌تونید یادبگیرید۳. اپلیکیشن Quantic Quantic مدرسه کار و کسب هست که دوره‌های MBA برگزار می‌کنه و قبلن اسمش smartly بود. توی اپلیکیشن یه بخش رایگان و کوتاه وجود داره که شما را با مفاهیم کار و کسب،‌اونقدری که نیاز خواهید داشت آشنا می‌کنه.انقدر که میگه نه، ولی باحاله.۴. اپلیکیشن Primerتوی این اپلیکیشن که متعلق به گوگل هست توی سه تا دسته‌ی Bussiness &amp; Operations، Brand &amp; Identity و Marketing &amp; Measurement دوره‌های ناگتی یا کوتاهی رو تعریف کرده بسیار ساده و جذاب در مورد مفاهیم مهمی مثال‌های کاربردی و عملی می‌زنه. در کل چه برای دیجیتال مارکتینگ چه به هر دلیلی، بهتره این اپلیکیشن روی تلفن همراهتون باشه هر چند وقت یه بار که پنج دقیقه وقت دارید بهش سر بزنین.برای دونستن اینکه چرا پرایمر وجود داره این مقاله رو بخونید.۵. یه سری چیزای دیگه که رایگان نیستن ولی به نسبت قیمت می‌ارزنددیدن ۴ تا شماره قبلی برای اینکه عمیق تر دیجیتال مارکتینگ رو یاد بگیرید کافیه. اما این چهار تا مورد هم هستن که واقعا حیفم اومد معرفی نکنم:دوره تحقیقات بازار سینا شفیع زاده:‌ سینا شفیع زاده هم بنیان گذار نظربازار هست. آدم بسیار با سوادی‌ه و تحقیقات بازار درست واقعا جاش توی خیلی از سازمان‌ها خالیه.وب سایت متمم محمدرضا شعبانعلی:‌ وب سایت متمم یه دوره MBA داره که ورق زدنش قطعا جذاب خواهد بود. اگه وسواس از اول شروع کردن و ترتیب بندی دارید اینجا فوق العادس.دوره MBA یکساله نیمه حضوری دانشگاه تهران:‌ این دوره که تقریبا همش مجازی هست چیز جدیدی جز مدرک و اعتماد بنفس بهتون نخواهد داد. اگه لازمشون دارید نسبت به قیمت خیلی خوبه.کتاب‌های انتشارات سیته:‌ «به ازای هر کتابی که می خونید، صدها نفر رو توی تبلیغات ایران جا می گذارید» این جمله منه و تا لحظه نگارش این متن حاضرم سرمو بابتش بدم. چون حقیقت داره. انتشارات سیته انتشارات تخصصی بازاریابی و تبلیغات هست. خیلی کم پیش میاد کتاب بدی رو چاپ کنه. پیشنهادم شروع کردن از کتاب‌های جذاب تری مثل جایگاه سازی و چکش بصری و ادامه دادن با خوندن مدیریت استراتژیک برند، بازاریابی داده محور، طراحی کمپین تبلیغاتی،مدیریت تجربه مشتری، برنامه بازاریابی در یک روز و هر کتاب دیگه‌ای که از جلدش خوشتون اومده. یکم که علاقه‌مندتر شدید و گذشت سراغ آریانا قلم هم برید.از کجا دیجیتال مارکتینگ یاد بگیریم؟ اول یه خاطره کوتاه بگم. توی مقطع کارشناسی ارشد، استاد یکی از درس‌ها نیومد و به جاشون آقای صالح نجفی اومدن. از این نقطه من پیگیر کلاس‌های دیگه ایشون هم بودم. منهای چیزهایی که راجع به فلسفه و هنر ازشون یادگرفتم، چندتا جمله کلیدی هم گفتن که سه‌تاش به نظرم برای این بخش مناسب هست:«رسیدن به هدف شبیه بالا رفتن از کوه می‌مونه. مسیر درست مسیر زیگ‌زاگه.»و«اگه یک کتاب رو شروع کردی تا صفحه ۱۰ به سختی رسیدی، بذارش کنار الان وقت خوندش نیست.»و«مستقیم یا از ابتدای فرضی یاد نگیرید، درختی مدل یادگیری جالب تری هست»اینارو گفتم که بگم من ترتیب گذاشتم ولی مهم نیست که از کجا شروع می‌کنید، بازشون کنید اگه دوست نداشتید بوک مارک کنید برای یه وقت دیگه، سخت نگیرید. مهم ترین چیز اینه که از جایی شروع کنید که دوست دارید و بعدش جستجو کردن راجع به بخش‌هایی که کنجکاوید.۱. مسیرهای یادگیری لیندا:لیندا وب سایت اموزشی لینکدین و زیرمجموعه مایکروسافت هست که آموزش های متعددی در زمینه‌های مختلف با استادهای به نامی داره. توی این وب سایت یه مدل دسته بندی به نام مسیر یادگیری هست که یه بخش اصلی به نام marketing داره. توی این بخش می‌تونید Become a Digital Marketer یا Become an online marketing manager رو ببینید، ویدیوها رو از تورنت رایگان دانلود کنید و با ترتیب سایت لیندا نگاه کنید. ولی یه پیشنهاد راحت‌تر که قبلن رایگان بود ولی الان کمی باید پول بدید (کمتر از ۵۰ هزارتومن)، استفاده از میتالرن هست. این وب سایت همون لیندا تا ۲۰۱۹ آپدیت شده برای ایران است! و از بقیه وب سایت‌هایی که آموزش‌های لیندا رو دارن ارزون‌تره. توی میتالرن پیشنهاد می‌کنم این مسیر‌ها رو دانلود کنید:become a digital marketing specialist (۲۷ ساعت)Master Digital Marketing (۴۰ ساعت)تصویر طی کردن پله‌های ترقی از روی موبایل، تبلت و لپ تاپمسیرها و دوره‌های تخصصی دیگه‌ای برای سئو یا مارکتینگ محتوا یا وایرال مارکتینگ هم توی این وب سایت هست که اگر علاقه‌مند بودید حتما ببینید.البته راجع به سئو یه سایت ایرانی هم هست که آموزش‌های رایگان رو جمع آوری کرده که به نظرم واقعا دوره‌ی رایگان سئویی (به جز کانال‌های یوتوب خارجی) ندیدم که انقد کامل باشه.توصیه:‌ویدیوهای مربوط به گوگل آنالتیک‌ رو به این دلیل که آموزش گوگل کامل‌تره می‌تونید نبینید. همچنین در مورد ویدیوهای مربوط یه یوتوب، فیسبوک، لینکدین و توئیتر کامل دیدنشون می‌تونه توی الویتتون نباشه و فقط ویدیوهای اولشون که مربوط ماهیت این شبکه‌ها هست رو ببینید. چون بخش زیادی از ابزارهای که در در این ویدیوها توضیح داده در ایران قابل دسترس و استفاده نیستند.نکته:‌ اگه از طریق اپ موبایلتون توی لینکدین مرور کنید و اپلیکیشن مربوط به آموزش لینکدین رو نصب کرده و یدونه دوره رایگان بگذرونید. به مرور توی لینکدین دوره‌هایی رو برای ۲۴ ساعت براتون رایگان می‌کنه که فایدشون قاب کردن certificate در پروفایل لینکدینتون هست. ۲. باز هم گوگلگوگل از جهات مختلفی آموزش می‌ده. Primer رو پیش از این راجع بهش حرف زدیم که امیدوارم تا خوندن این واژه نصبش کرده باشید. در ادامه بقیه این منابع رایگان که Certificate هم می‌دن رو معرفی می‌کنیم.- دیجیتال گاراژتوی این وب سایت دوره‌های رایگان و پولی وجود دارند که گذروندنشون می‌تونه جذاب و شامل آموزش‌هایی باشه که تا مدت‌ها یادتون نره. مهم‌تر از همه Certificate رایگان داره.تیک دیجیتال مارکتینگ رو بزنید - آکادمی آنالیتیک‌اگر توی آژانس تبلیغاتی فعال نباشید و بخوایید توی کار و کسب‌ها، دیجیتال مارکتینگ انجام بدید، دوره‌های این وب سایت براتون خیلی مهم می‌شه. توی این وب سایت کار تخصصی و عملی با گوگل آنالیتیک، گوگل تگ منیجر و گوگل دیتا استدیو رو یاد می‌گیرید.البته یه وب سایت ایرانی هم هست که آقای زندی آموزش‌های مربوط به گوگل آنالیتیکس، تگ منیجر و... رو گذاشته، ولی خب پولیه اما به نظرم بسیار خوب توضیح داده.توی این وب سایت به گوگل آنالیتیک فروشگاه گوگل دسترسی خواهید داشت- دانشگاه Udacityاگر توی ایران زندگی نمی‌کردید، قطعا اولین پیشنهادم ثبت نام در اینجا بود. ولی بیشتر دوره‌هاش پولی و گرون هستند. اما دوره‌های رایگانی هم مثل AppMarketing داره. این دوره درسته که اسمش مارکتینگ اپلیکیشن هست، ولی روش‌هایی که توضیح می‌ده رو می‌شه به بازاریابی محصول یا کار و کسب کوچیک هم تعمیم داد. در کل جامع‌تر از دیجیتال مارکتینگ و دوره خوبی هست.۲ هفته تقریبا طول می‌کشه و تمرین هم داره.۳.آموزش اینستاگرام در فیسبوکدیدن چیزایی که فیسبوک راجع به محصول خودش می‌گه قطعا خالی از لطف نیست. در ضمن خیلی کوتاه هستن و کلش رو میشه توی حداکثر ۲ ساعت دید و فهمید.guide to instagram account for businessguide to advertising on instagramgrow business with instagram and facebookcontent creators۴.کتاب جا داره دوباره جمله طلایی خودم رو تکرار کنم:‌«به ازای هر کتابی که می خونید، صدها نفر رو توی تبلیغات ایران جا می گذارید» کتاب در این زمینه زیاد هست ولی فکر می‌کنیم ورق زدن این دوتا کتاب مهم هست:Digital marketing all-in-one for dummiesDigital Marketing Strategy: An Integrated Approach to Online Marketing۵.منابع دیگه...منابع قبلی برای آموختن و فهمیدن و شروع اینکه خودتون هر بخشی از دیجیتال مارکتینگ رو دوست داشتید تخصصی‌تر دنبال کنید، کافی هستند. اما یه سری از منابع هم هستند که دلم نیومد نگم:بلاگ‌ و وب سایت: بلاگ‌های داخلی و خارجی زیادی در زمینه آموزش دیجیتال مارکتینگ فعال هستن ولی من مقالات نوین مارکتینگ، کالج تپسل، بلاگ مگنت و thinkwithgoogle رو از بقیه بیشتر دوست دارم. پیشنهاد می‌کنم تورق کنید. تک مقاله‌ها: دوتا تک مقاله یکی مربوط به نیما شفیع زاده و بعدی مربوط به واهاگن سرکیسیان هست که  یه سری کتاب و وب سایت رو لیست کردن. لیست‌های خوبی هستن، اما بعد از یه مدت که دوره‌ها رو دیدید بهشون یه سر بزنید و فقط در حد یک لیست برای کلیک کردن بهشون توجه کنید. Ahrefs هم یه لیست داره از ۱۷ دوره آموزش رایگان دیجیتال مارکتینگ، مثل دوره‌های همراه با Certificate از HubSpot که دیدنش خالی از لطف نیست. یه مقاله دیگه هم هست راجع به نوشتن سیاستنامه دیجیتال مارکتینگ که مهم هست ولی معمولا نادیده گرفته می‌شه.یه سری ویدیو:‌ ویدیوهای دورهمی کندو ویدیوهایی که راجع به کلیت حرف نزدن و موردی صحبت شده حاوی تجربه هستن که پیشنهاد می‌کنم ببینید و دوره پولی شراگیم مرادی توی مکتب خونه که نسبت به ارزشی که براتون داره، گرون هست و توی الویت نیست، اما اگه تخفیف ۵۰ درصد داشتید و وضعیت مالیتون اجازه می‌داد، بعضی از بخش‌هاش انتقال تجربه خوبی داره. یه سری ویدیو هم داریم که وبینارهای خوب و رایگانن برای آموزش تگ منیجر و گوگل آنالیتیکس ۴ هست.این همیشه برای من خیلی جذاب بود. به تایتل هاش گیر ندین، نوع نگرش رو یاد بگیرید. خداحافظیغُرهام رو نگه داشته بودم برای این بخش،‌ ولی الان چیزی نمونده. امیدوارم استفاده کنید و موفق باشید. دوستون دارم. دوتا نکته پایانی هم توی کادر پایین گذاشتم شاید رستگار شوید.یه استاد ماشین لرنینگ داشتیم که بسیار فهمیده بودن. ایشون حدود ۱۰ سال پیش یادگرفتن رو با help متلب شروع کرده بودن. در کل توی ابزارهای دیجیتال مارکتینگ شاید ساده یا احمقانه به نظرتون بیاد اما help رو حتما مطالعه کنین.همیشه فعالیت‌های مارکتینگ لیدرهای بازار بین المللی در زمینه‌های مختلف رو دنبال کنید. خیلی چیزا میشه یادگرفت.پ.ن: توی این اپیزود ماگ کست که لینکش رو میذارم درباره‌ی چیزایی که توی این مقاله جا و فرصت توضیح دادنش نبود نوشتم اگه خواستید قبل از دیدن دوره‌ها گوش بدید.anchor.fm/mugcast/episodes/--e1589tkپ.ن ۲: یه جلسه‌ی دو ساعته هم راجع به کمپین نوشتن اینجا حرف زدم که اگه خواستید می‌تونید رایگان ببینید:eseminar.tv/webinar/وبینار-تدوین-و-نگارش-کمپین-تبلیغاتی https://vrgl.ir/5osa9 </description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Mar 2020 01:36:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا جمهوری کیریباتی مهم هست، ولی مهم نیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@kiribati/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-fa3zobqctwri</link>
                <description>اسم اکانت من جمهوری کیریباتی هست. چرا؟ برای پاسخ به این سول اول باید خیلی کوتاه راجع به جغرافیا، تاریخ، فرهنگ و سیاست کیریباتی بدونیم و بعد توی دو پاراگراف آخر متن، سوال رو پاسخ می‌دم.از نظر جغرافیای طبیعی و تاریخجمهوری کیریباتی، جمع ۳۲ تا آتول یا خوست یا آبسنگ حَلقَوی* هست که یه جایی توی اقیانوس آرام، نزدیک‌تر به استرالیا و دورتر از مکزیک دور هم جمع شدن. کیریباتی تنها کشوری هست که توی چهار نیم کره دنیا قرار داره.یکی از آتول هاکیریباتی تا سال ۱۹۹۵ دو طرف خط بین‌المللی زمان (IDL)**  قرار داشت یعنی یه طرف کشور یک روز عقب تر از بقیه کشور بود تا اینکه در سال ۱۹۹۵ خط رو کمی به سمت شرق خم کردن و کیریباتی اولین کشوری شد که وارد فردا میشه. اولین جایی که سال جدید رو جشن می‌گیره و هزاره ها توش تغییر می‌کنن.کیریباتی تا حدود ۴۵ سال دیگه اولین کشوری خواهد بود که به دلیل تغییرات آب و هوایی از روی نقشه محو می‌شه.یکی از طرح‌هایی که معمارهای دنیا کشیدن برای بعد از غرق شدن که عملا شوخی‌ای بیش نیست. چون اونقدر گرونه که قابل اجرا نیست.کیریباتی سال ۱۷۷۷ توسط جیمز کوک انگلیسی با وجود اینکه گم نشده بود، برای اروپا کشف میشه.تا ۱۲ جولای ۱۹۷۹ مستعمره انگلیس بوده و درست در روزی که پری بلنده، ثریا ترکه و اشرف چهارچشم همزمان با یک قاچاقچی، یه شهربان و یک ژاندارم تیرباران می‌شن، کیریباتی استقلالش رو بدست میاره. توی دوران جنگ سرد، بین سال‌های ۱۹۵۷ تا ۱۹۶۲، ۳۲ تا سلاح اتمی توی کیریباتی، جایی که تنها فرودگاه بین المللیش در زمان جنگ جهانی دوم توسط آمریکا ساخته شده، آزمایش شد. اثرات این آزمایش‌ها به صورت عمومی هیچ وقت بررسی یا اندازه‌گیری نشدن.صفحه اول کیهان ۲۱ تیر ۱۳۵۸ معادل روز استقلال کیریباتیبه دلیل بخشی از خاک بریتانیا بودن، بخش مهمی از جنگ‌های ژاپن و آمریکا توی این جزایر اتفاق افتاده. یکی از اونا جنگ ۷۶ ساعته تاراوا هست که  ۱۸۰۰۰ نیروی دریایی آمریکا با ۴۵۰۰ نیروی ژاپنی مستقر در جزیره درگیر می‌شن که در نتیجه صدها نفر مفقود و هزاران نفر جون خودشون رو از دست میدن.عکسی از نبرد ایالات متحده آمریکا و ژاپن در آتول تاراوافرهنگ و سیاستمجلس مهم ترین رکن سیاسی کیریباتی هست. رئیس جمهور و کابینه و بقیه از میان نماینده‌های مجلس، با رای مردم انتخاب می‌شن.در اولین حضور حزب مخالف بعد از ۱۲ سال ریاست جمهوری Anote Tong ،Taneti Maamau از سال ۲۰۱۶ به عنوان پنجمین رئیس جمهور و کسی که مورد حمایت سومین رئیس جمهور کیریباتی (Teburoro Tito) هست، انتخاب شد. می‌شه گفت سیاست توی کیریباتی حلقه بسته‌ای داره که خروجیش خیلی به نفع کل مردم نبوده.دین مردم کیریباتی اول کاتولیک، بعد پروتستان و در نهایت بهائی هست.از نظر اقتصادی کشور ضعیف و فقیری بحساب میاد که ذخایر فسفرش در دوره استعمار به شدت مورد استفاده قرار گرفته و حالا ماهیگیری، نارگیل و گردشگری از اهمیت بالایی برخورداره.ساختمان پارلمان کیریباتییکی از معدود راه‌های نجات و ساخت آینده رفتن به یه جایی هست شبیه به زندان که توسط آلمان‌ها برای تربیت ملوان ارزان قیمت ساخته شده.نقطه‌ای که عموم کیریباتی‌ها به فکر مهاجرت به اون هستن جزایر فیجی هست.کیریباتی در سیاست بین الملل به جز موردی که تایوان مستقل رو مثل بقیه دنیا، به جز واتیکان، به رسمیت نشناخت، هیچ نقش جدی نداشته و تنها برای سخنرانی کوتاه درباره تغییرات آب و هوایی دعوت می‌شه.مقصد تحصیلات تکمیلی اگه بخوای برای درمان و پزشکی کوبا و سایر رشته‌ها فیجی خواهد بود.بخشی از سرود ملی«برخیزید مردم کیریباتی با شادی بخوانید آماده بشین برای پذیرفتن مسئولیت و اینکه به هم کمک کنید استوارانه نیکوکار باشید به تمام مردم عشق بورزید رسیدن به رضایت و صلح توسط مردم ما هنگامی بدست میاد که همه قلب‌هامون به عنوان یک قلب بزنه ... »موسیقی سرود ملی کیریباتی که توسط ارکستر ارتش آمریکا نواخته شده رو می‌تونید اینجا گوش بدید.چرا اسم اکانت من جمهوری کیریباتی هست؟بن نماکین (Ben Namakin) سال ۲۰۱۲ توی کنفرانس جهانی تغییرات اقلیمی در کپنهاک دانمارک می‌گه:&quot;نام من بن است. من در یک جزیره زندگی می‌کنم به نام تاراوا که جزیره مرکزی (پایتخت) کشور کیریباتی است. بیشتر افراد نمی دانند که ما هم (در جهان) وجود داریم. وقتی من برای اولین بار در سال ۲۰۰۵ به خارج آمدم، یک مامور مرزی آمریکا ازمن پرسید: کیریباتی؟ این چیست؟ یک محل؟ و من آنوقت در راه کنفرانس جهانی تغییرات اقلیمی در مونترال بودم.&quot;همان‌طور که دیدید کیریباتی از زاویه‌های مختلفی کشور مهم و قابل توجهی هست، اما در عین حال بهش توجه نمی‌شه. مثل خیلی از آدم‌ها تو این مملکت و جاهای مختلف دنیا. من مثل خیلی از آدم‌ها در عین اینکه از خیلی زاوایا مهم هستم، بی اهمیتم و به زودی احتمالا محو می‌شم.*آتول:‌ مجموعه‌ای است از آب‌سنگ‌های مرجانی-جلبکی که به صورت دایره یا نعل اسب مجمع‌الجزایری را در دریا و اقیانوس به وجود آورده و مرداب کم‌عمقی را در میان گرفته باشد.**خط بین‌المللی زمان (IDL): خط روزگردان به طور حدودی هم‌راستا با مدار نصف‌النهار ۱۸۰ درجه (نقطه مقابل نصف‌النهار مبدا) است اما در نقاطی از این مدار منحرف می‌شود.***لینک مستند دویچه ووله درباره کیریباتی اینجاست.</description>
                <category>کیریباتی</category>
                <author>کیریباتی</author>
                <pubDate>Mon, 23 Mar 2020 05:39:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>