<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Kiyana</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@kiyana86</link>
        <description>حرف های دل و داستان هایی از جنس حقیقت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:02:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1549569/avatar/0miQRR.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Kiyana</title>
            <link>https://virgool.io/@kiyana86</link>
        </image>

                    <item>
                <title>⛔سکوت مفهوم دار⛔</title>
                <link>https://virgool.io/@kiyana86/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-u6t7veo9onzu</link>
                <description>اگر که جواب نمیدم راستش دیگه حوصله ی دهن به دهن شدن ندارم .... اگر زود از یه جایی میرم میدونم وجودم نه اهمیتی داره و نه ارزشی=) اگر که حرف نمیزنم لال نیستم بلکه میدونم ا،ر بخوام حرف بزنم یهو ی چی میگم حالت بد میشه و باعث نارحتیت میشه  اگر که زود ناراحت میشم بدون جوری برام مهمی که همه ی رفتارات زیرنظرمه و هی درگیرتم....وگرنه من برای هر کسی این طوری نیستم اگر پیام میدم بهت بدون که یهو دلم برات بد تنگ شده..... اگر هی چرت و پرت میگم بدون که اون لحظه می خوام باهات حرف بزنم.... اگر پیام نمیدم بدون می خوام بدونم ارزش یه سلام از طرف تورو دارم یا نه  اگر که دیدی نه یواش یواش دارم سرد میشم بدون که چیکار کردی چون من از سرد شدن متنفرم  اگر هم که دیدی حرف نمیزنم کلا بدون تبدیلم کردی به یه ربات اگر هم که دیدی رفتم بدون که دیگه قلبم نصف شده:)) اگر دیدی دیگه خبری نبود ازم....خبری نبود ازم قلبم از بین رفته؛))زیاد حرف زدم ولی این اگر ، اگر گفتن ها رو دقت کن ..... در اخر هم بگم که :  ~هر وقت نبودی .... من بد بودم و برا هیچکس نبودم و خیلی دلتنگت بودم....هر وقت نبودم....هر وقت نبودم رو ولش کن ... برا کسی مهم نیست....:))خنده را معنی به سر مستی مکن، آنکه میخندد، غمش بی انتهاست:))): تن آسوده چه داند که دل خسته چیست!؟</description>
                <category>Kiyana</category>
                <author>Kiyana</author>
                <pubDate>Mon, 14 Mar 2022 10:02:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?بعضی وقتا....?</title>
                <link>https://virgool.io/@kiyana86/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7-e8eyqiest3hk</link>
                <description>میگه که : بعضی وقتا بعضی....  بعضی از آدما... می برنت تو مرحله جدید خب این خیلیم خوبه،  اما این اینکه تو اون مرحله تنها ولت کنن برن  بده واقعا  بده:) اینکه اعتماد کنی بد نیست باز  خیلیم خوبه ، اما اینکه اعتمادت تنهات بزاره و بره بده واقعا بده:) اینکه بزاره بره هم باز میگیم بد نیست، اما اینکه یکسره تو فکرت باشه بده واقعا بده:) اینکه بزنی خودتو بکشی و خلاص بشی بد نی، خیلیم خوبه خب راحت میشی دیگه  اما ب خودت اجازه نمیدی اطرافیانت مخصوصا اونی که همیشه پیشت بوده زجر بکشه .... که باز داشتم قلب مهربون تو این دنیا  بده واقعا بده:) به قول شاملو که: کوره‌ها سرد شدن♤سبزه‌ها زرد شدن♧خنده‌ها درد شدن♡</description>
                <category>Kiyana</category>
                <author>Kiyana</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 09:52:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?قطره?</title>
                <link>https://virgool.io/@kiyana86/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7-vaxbgwne3ulb</link>
                <description>می خواهم از قطره ای بگویم که ناخواسته متولد شد....قطره ای که اختیار متولد شدنش رو نداشت... آسمان دلتنگ شد،نارحت شد،نا امید شد در نتیجه غمگین شد که در دلش آتشی شعله ور شد.... آتشی بارنگهای زر،خورشید های زندگیش که اورا میسوزاندند... قرمز،اشک های بی صدایی که دیگر قرمز بودند نارنجی، آدم هایی که اطراف او بودند ولی گویی نبودند  در نتیجه هر روز این آتش در دلش شعله ور ، شعله ور ،شعله ور تر میشد.... نتیجه اش یک قطره اشک بود... اشک سقوط کرد....سقوطی که همان اول  باد او را هی متلاشی می کرد.... تا رسیدن به زمین سفری طولانی رو طی کرده بود،روی گلبرگی خاکستری نشست...گلبرگ او رو پرت کرد روی سنگ...سنگ او را هل داد رو خاک...قبل اینکه خاک کاری کند او  بلند شد و راه خودش رو ادامه داد... آری او هنوز اندکی از این جهان را دیده بود☺ پی در پی از خودش می پرسید.....مگه نارحت کرده بودم گلبرگ رو که من پرت کرد .... یا سنگ من رو هل داد..؟! او اولین بذر کینه را در خود کاشت.... ادامه داد.... در خیابان های انسان های بدل و کودکان بی گناه رسید و راه می رفت... قطره:( ب خیابان که رسیدم....موجودات عجیبی را دیدم که گویی نام آنها آدم بود....نماینده ی خداوند....نماینده ی خدا باید مهزبان باشد دیگر!؟ نباید کسی را آزار بدهد....خب خوب است....): او راه رفتن را ادامه داد اما رفته رفته اون چشمانش گردتر میشد.... قطره:(وقتی که جلوتر رفتم به مادر و دختری رسیدم که عبور می کردند...دخترک ناگهان کمی بلند  خندید....خندیدن همانا و نگاه خشمگین مادر همانا و نگاه های پر حرف مردم نیز همانا....خنده ی دخترک محو شد? اما چرا!؟ مگر اون چه کار کرده بود!؟ مگر خندیدن ادم ها عیب است.....جلوتر رفتم باز دختری نوجوان و زیبایی را با برادرش دیدم....دختر زیبایی با موهای بلند داشت...اما چرا او را نگا می کردند؟! چرا به لباس های او خیره بودند.... پچ پچ های مردم مانند چند دقیقه پیش شروع شد... اگر اشتباه نکنم نام این پچ پچ ها قضاوت یا تهمت یا غیبت است آری؟!  مگر چیزی درباره ی او میدانستند که این گونه سخن می گفتند درباره اش.. مگر با او زندگی کرده بودند...؟ کار آدم ها همین است؟!  باز به راهم ادامه دادم...و گیج بودم.... صداهای عجیبی می آمد گوییی دو آدم با یکدیگر سر یک وسیله ای بحث می کردند.... داد می زدند و هی ادامه  می دادند.....ناگهان این داد تبدیل شد به کتک زدن یکدیگر .... اما چرا?؟ چرا حرف هایشان را آرام و مهربان به یکدیگر نگفتند؟!    جلوتر پسری در گوشه بود و یک چیز سفید که وسطش قهوه ای بود در دست داشت که دودی از آن بیرون می آمد.... تمام خستگی را دز وجود او حس کردم... از فقیری که چادر پاره بر تن داشت می گویم که دستش را بر هر کسی بلند می کرد و تقاضای چیزی می کرد....فکر کنم...فکر کنم پول باشد...پول چیزی بود که زندگی انسان ها هم به آن وابسته است.....): و قطره گفت پول چیزی است که زندگی انسان ها به آن وابسته است...ایا قبول دارین؟! شاید بیشترتان بگویید که به جز پول چیز های دیگری مانتد عشق هن هست....خب آری ولی اگر مول نداشته باشید و مریض شوید چی...یا عشق...هر جه شما بگویید قصاوت با شماست و عقیده هم با شما.... قطره در راه ساحل گویی بود که دختری را دید..... قطره:(از این هنه شلوغی خسته شده بودم....به جایی رفتم که آب وجود داشته باشد...نامش ساحل است .... اما دختری را دیدم که اشک هایش شبیه اشک های متولد کننده ی من بود.....اما چرا این گونه....دخترک بر لب ساحل داد می زد و با تمام وجود گریه می کرد...ناگهان بر ساحل رفت و خبری از اون نبود....یعنی چه؟! چرا او را نمیدیدم...فکر کنم او خسته شده بود از تولدش..،خسته از آدم ها.... من هم.... قطره هم به ساحل رفت و مانند دخترک دیگر نمایان نشد....قطره یک روز زندگی اش این چنین بود و او فقط اتفاقات را میدید...ااما کسی که اینها را تجربه میکند چه؟! دخترکی که از ته دلش اشک های بزرگ و شوری می ریخت چه....او چشمانش زیبا بود.... او باید زندگی می کرد.... او آرزو داشت...اما زندگی دروغ است .... شیرینی زندگی هم دروغ .... هیچگاه هیچکس بی دلیل غمگین نمی شود  هیچگاه هیچکس بی دلیل افسرده نمی شود  هیچگاه هیچکس بی دلیل فریاد نمی زند  هیچگاه هیچکس بی دلیل خود را از زندگی محو نمی کند  و..... و تیمارستان جای آدم هایی بود که همیشه دلیل داشتند...و آنها جز بزرگترین ادم ها هستند... آیا خداوندی که نماینده بر زمین قرار داده است...این چنین است؟!  و خداوند نمایندگانی آفرید که مانند او نبودند:) پایان:)</description>
                <category>Kiyana</category>
                <author>Kiyana</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 09:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>❣بی صدایی❣</title>
                <link>https://virgool.io/@kiyana86/%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-soikrjryxxef</link>
                <description>شده وسط گریه یهو بخندی:) شده وسط گریه ها یکی دیگه رو بخندونی:) مثل آسمون بارونی که باعث خنده ی گل میشه♤ آره...مگه میشه نشده باشه... شده از داخل نفس کم بیاری، جوری فقط به خوای جیغ بکشی و جیغ و جیغ... اما کسی نشنوه!؟ هه اصلا کسی نمیتونه ببینه :) شده گریه کنی اما بی صدا ؟ ببین گفتم بی صدا ، بی صدا یعنی خودکشی  یعنی تو اوج بغض یهو میبینی قطره های اشک پشت سر هم  دارن پایین میان بدون اینکه اصلا بفهمی چی شد.... شده دوست داشته باشی یکی باشه فقط گریه کنی بقلش فقط گریه کنی از همه شکایت و گله :)  شده با خودت بگی خدایا یه دیقه بیا پایین  بیا پایین دستم رو بگیر و ببر ، خسته شدم از همشون ..... خسته شدم..... گفتم همه،یادمی کنیم از همه که هیچ وقت نبودن  نمیشه همه چیز رو ب همه گفت ..... چون یا تنهات میزارن:) یا بدتر ما ک ب تنهایی عادت کردیم:) خلاصه که ب قول تتلو: میشه از تنهایی به کوه رسید  یه کوه سبز.... این نیز بگذرد</description>
                <category>Kiyana</category>
                <author>Kiyana</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 09:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?قلب زخم خورده?</title>
                <link>https://virgool.io/@kiyana86/%D8%A8%D8%B9%D8%B6%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%A7-cfewtixs3lqr</link>
                <description>چمانش را باز کرد و صبح جدیدش را به امید تنها کسش شروع کرد....دختر می خواست امروز او را ببنید.... او کسی بود که تمام زندگی و تنهاییش را می دانست.... او مرحم تمام درد ها و تنهایی هایش بود کسی که هروقت گریه می رکرد آغوش او تنها جایش بود  او می دانست که دختر چقدر تنهاست و چقدر .....  او اعتمادش بود اولین و آخرین اعتماد.....ولی آیا این اعتماد او را دوست داشت!؟ بهتره بگویم که کارن که اعتمادش بود تمام زندگی اش هم بود....صدای پیامک گوشی آمد.....دختر با هیجان تمام گوشی رو باز کرد ..... از طرف کارن بود اما ... اما .... چشمان دختر را بغض گرفت......بغضی که از ته دلش می خواست فریاد بکشد...اما سکوت کرد.... اشک هایی که هرکدام دلیلی داشتند  و هزاران خاطره را به یادش میاوردند.... می خواهید بدانید اعتمادش یا همان کارن چه گفته بود!!!! او دیگر دختر را دوست نداشت....کارن دختر را ول کرده بود ....این آغاز زندگی دخترک بود...کمی بعد آسمان شروع به گریه کردن کرد... دختر دم پنجره به گریه های باران نگاه می کررد .... اما باران با صدا گریه نی کرد و دخترک بی صدا.... عکس ها رو مرور می کرد....  عکسی نشان میداد که آن دو روزی زیر گریه آسمان میخندیدند.....  عکس دیگر نشان می داد که آنها وسط برگ های پاییزی ولو شده بودند .... دختر که اشک هایش تند تر شده بود...نفس نفس می زد...اعتماد کردن به کسی مسیولیت است.... دوست داشتن هم همینطور.... انسان ها اول  هم وابسته می شوند بعد عاشق هم!؟ یا اول عاشق هم و بعد وابسته؟! سوال خیلی عجیبیت شاید اول بگویید که اول عاشق و بعد وابسته اما بیاید جور دیگر نگاه کنیم..... وقتی که وابسته ی هم شوند عشق بوحود میاید....اما خب قضاوت با شما .....دختر لباس پوشید ..... لباسی که اولین دیدار را با کارن داشت.... او به سمت دریا حرکت کرد...  دریا طوفانی بود.... آسمان گریه می کرد... باد فریاد میکشید.... دخترک جیغ میکشید.....جیغی از ته دلش....جیغی که چیزی جز چرا نداشت!؟شاید با خود بگویید که دختر زیادی این موضوع را بزرگ کرده....اما من با چشمانم خودم مانند این را دیده ام....دیده که هر وقت سخنی از اعتمادش میشود چشمانش خیس می شود.....بگویم از دختری که افسرده شده بود..... از دختری که دیگر دل نداشت... قلب او آنقد زخم شده بود که با این اتفاق زخمش بدتر و برتر و بدتر شد.....  او در تعجب بود که مگر چه کار کرده بود که انقدر تنها است و این تنهایی بدتر شد... از روز به بعد او دیگر لبخندی از ته دلش را نزد.... او انتظار یک دیدار از کارن را داشت...و یک جمله که چرا!؟سالها بعد وقتی از خیابان رد میشد به طور اتفاقی تصادف کرد..... به حالت کما رفته بود....ولی او انتطار میکشید و به خاطر همین هم چشمانش باز بود و نمیتوانست این دنیا رو ترک کندباید بگویم که وقتی کسی انتظار کسی را میکشید نیمتواند این دنیا را ترک کندبه طور اتفاقی هم .... همان روز  شیفت کاری کارن بود...او وقتی اتاق ۵۳۱ را دید...قیافه ی آشنایی به او دست داد...  به اتاق رفت... بالای سر دختر... دختر برای بار آخر اشک ریخت.... لبخندی از ته دلش زد و با همان چشمان گفت:  آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا  بی‌ وفا، حالا که من افتاده‌ ام از پا چرا؟ کارن سریع از اتاق رفت بیرون در وسط راه ناگهان افتاد بر زمین .... آری دختر بعد گفتتن این بیت ...... به آسمانها رفت و دیگر با آسمان اشک می ریخت....یادی کنیم از شهریاری که انتظار ثریا را میکشید....و ثریایی که اورا ترک کرد و شهریار تا آخرین لحظه به یاد ثریا بود....آمدی، جانم به قربانت، ولی حالا چرا؟ بی‌ وفا، حالا که من افتاده‌ ام از پا چرا؟نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل، این زودتر می‌ خواستی، حالا چرا؟عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام، فردا چرا؟</description>
                <category>Kiyana</category>
                <author>Kiyana</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 09:18:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>?خیابان های پاییز?</title>
                <link>https://virgool.io/@kiyana86/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-linlzyqasymk</link>
                <description>در خیابان های پاییزی قدم می زد? باران به چترش می خورد و ریتم دل انگیزی ایجاد کرد ? یاد روزی افتاد که این ریتم رو با یکی دیگر تجربه کرده بود ✨ یادش افتاد که این ریتم را یکی به او آموخته بود? یاد روزی افتاد که کنار شومینه بوی کیک مادر بزرگش همه جا پیچیده بود? یاد روزی که با دوستش قهر کرده بود و گریه می کرد ?? یاد روزی که مادر و پدر تصادف کردن و تنهایش گذاشتن ?? یاد روزی که ساعت ها منتظر دیدن چهره ی مادرش و ختده ی پدرش بود ?? یاد روزی که اعتماد بی جا کرد ❤‍? یاد روزی که اعتمادش اورا تنها گذاشت ❣️ اشک بر گونه هایش جاری شد?  چشمانش خیس شد ? و یاد ها از بین نرفت:)</description>
                <category>Kiyana</category>
                <author>Kiyana</author>
                <pubDate>Sun, 13 Mar 2022 09:16:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>