<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیرین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@klwrancp</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 02:35:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4709990/avatar/5mgu0c.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیرین</title>
            <link>https://virgool.io/@klwrancp</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تأثیر معکوس</title>
                <link>https://virgool.io/@klwrancp/%D8%AA%D8%A3%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-o2zadfzykbwd</link>
                <description>شاید باورتان نشود ولی من خیلی آدم بی زبان و بزدلی هستم.اینطور آدم ها هیچ وقت به آن چیزی که میخواهند نمیرسند و اگر هم برسند ، راه شان پر از پستی ها و بلندی خواهد بود...یکی از دلایل انقدر ترسو و بی عزت نفس بار امدن من کسی است که بیشترین تلاش را برای عدم وقوع این ویژگی ها در من انجام داده‌.مادرم کسی که تلاش می‌کرد من را یک دختر بسیار ، قوی جسور بار بیاورد ، ولی در آخر به آن چیزی که میخواست هیچ وقت نرسید.نمیدانم روش او اشتباه بوده یا من آدم اشتباهی بودم ولی حس میکنم ، این همه اصرار داشتن بر روی قوی بودن و نترس بودن بر روی من تاثیر معکوس داشته.من هیچ وقت مجبور نبودم سخت کار کنم ، هیچ وقت مجبور نبودم سخت درس بخوانم ولی همیشه مجبور بودم که از حقم دفاع کنم از همان سنین کودکی مثلا پنج .و اینکار سخت ترین کار جهان برای من بود ، شاید سخت تر از درس خواندن ، سخت تر از کار کردن ، حتی سخت تر از کتک خوردن.چیزی که برای من درد اور بود کتک خوردن از دست نبود چیزی که برای من درد آور و شکنجه سخت بود کتک خوردن از زبان بود ، ترس رد شدن و نه شنیدن.شاید درباره کسی که مقصر اینهمه ترسو بودن و عدم نفس منه کنجکاو شده باشید بگویید ، مادرش ؟ مادرش کار خیلی خوبی کرده ، بچه را کاری یا زرنگ نه بلکه دلش میخواست یک بچه سر و زبان دار بار بیاورد که بتواند حق خود را از دنیا بگیرد شاید اگر اصرار های مادرم تاثیر درست بر روی من داشت تا الان کاره ای میشدم.پس چرا تاثیر معکوس ؟نه من آدم نمک نشناسی نیستم در این زندگی مادرم برایم کم نگذاشته از جان و جوانی اش برام مایه گذاشته اما ...درس نترس بودن او به من  تحقیر به همراه داشته بله من در کل زندگی تحقیر شدم حتی تا الان که دارم این متن را مینویسم همیشه مورد تحقیر قرار گرفتم ، برای همین از افراد دیگر و از جمله خودم تحقیر میشوم و اعتماد به نفس ندارم چون اولین بار از طرف او تحقیر شدم ، او مرا دوست دارد بیشتر از جانش البته گاهی فکر میکنم فقط به من وابسته است و از ترس از دست دادن و تنها شدن اینکار ها را میکند اما او مرا تحقیر میکند.دلیل تمام این چیز هایی که ازش حرص میخورد ، اینکه می‌گوید چقدر ترسویی چقدر بی اعتماد به نفسی خودش است اما نمیداند.من هم به او چیزی نمی‌گویم چون میدانم بیهوده است.از روز اول مرا مجبور میکرد به پدری که ازش وحشت داشتم زنگ بزنم و خواسته ام را بگویم ، با زبانی لکنت دار و دستانی لرزان.اگر نمی‌گفتم چه میشد ؟تحقیر میشنیدم ، تو چقدر بچه ترسو و بی زبونی هستی ، ترسو ، ترس داشت اخه این ؟نکنه گرفت زدت ؟تمام زندگی یک کلمه را بیشتر از دوستت دارم از مادرم شنیدم کلمه (ترسو )گاهی با نصیحت بهم می‌گفت ترسو نباشم گاهی با تحقیر همه و همه هم تاثیر معکوس داشتند.هرچه او بیشتر برای نترس بودن من تلاش می‌کرد من ترسو تر از قبل میشدم.هر چه او بیشتر از حق خود دفاع کردن صحبت میکرد من مظلوم تر میشدم.او می‌گوید:نمی آیند در بزنند و حقت را به تو تقدیم کنند راست هم میگفت ، ولی من نمیتوانستم دیگر دیر بود نمیتوانم از حق خود دفاع کنم .یا این بزدل بودن در خون من است یا تاثیر معکوس .تأثیری که اگه به پدرت زنگ زنی و خواسته ات را بیان نکنی تو ترسویی بیش نیستی .با من سرد میشد .یا در دعوا های همیشگی وحشتناک شان من هم باید شریک می‌بودم باید از طرف مادرم به پدرم حرف های تند میزدم وگرنه ترسو بودم ، این اتفاقات این اجبار های همیشگی سر نترس بودن ، گرفتن حق و ...بر من اثر خوبی نداشت ، او حتی اصرار هم نمی‌کرد اجبار میکرد ، برای خودم بود میدانم ولی تأثیر منفی داشت ، که از دسترس من خارج بود .جوری که ناخداگاه ام درس نمی‌گرفت بیشتر دور میشد ، بیشتر از آن ماجرا فاصله می‌گرفت.البته فقط ترسو نبود کلمات احمق و بی زبان هم بودن آن ها هم مرا آزار میدادن ، به غرور خدادادی درونم که هرگز نشان نمی‌دادم بر میخورد .در آخر مادرم بزرگترین منتقد من بود .کسی که تمام تلاشش را کرد که مرا قوی بار بیاورد اما زهی خیال باطل من یک آدم ضعیف بار امدم ، همراه کمال گرایی و اظطراب اجتماعی.بخدا قسم میخورم که سعی میکنم شجاع باشم اما نمیشود ، اما زبانم می‌لرزد اما حرف ها در ذهنم قاطی و ناخوانا می‌شوند ، اما بی سواد و خنگ میشوم در یک لحظه...با والد های عزیز یک صحبت کوچک دارم ، با تحقیر کردن بچه و نشان دادن اینکه تو این چیز را در خود ندارید نه تنها موفق نمیشوید که آن چیز را در کودک تان زنده کنید نه تنها به جایی نمیرسید بلکه صد قدم به عقب می‌روید و از منفی صفر مجبور به شروع هستید .این اجبار ها و تحقیر در هر مسئله ای چه درسی چه ورزشی چه خلقی و احساسی هیچ تاثیری جز تاثیر منفی و معکوس روی بچه نمیگذارد.به جای اینکار سعی کنید در قالب بازی ، نقاشی ، رفتن مکان های هیجان انگیز ، مانند شهر بازی ، غار جنگل و...دیدن یک فیلم هیجان انگیز آن روحیه قهرمانی که از بچه تان انتظار دارید را شاید بتوانید زنده کنید ولی با تحقیر نه .سعی کنید حتی وقتی در کار های کوچک موفق می‌شود به او آفرین بگویید ، او را تشویق کنید انگیزه دهید نه تحقیر و اجبار...چون در آخر اگر میخواهید بچه تان با ادب بار بیاید با تحقیر های شما کارش به زندان می‌کشد.اگر میخواهید بچه ای زرنگ و باهوش داشته باشید با تحقیر او را یک بچه تنبل اما کمال گرا بار میاورید.اگر می‌بینید کودکتان یک کودک استرسی و ترسو است ، سعی کنید تشنج های خانه تان را کمتر کنید ، دعوای تان را به حیاط پشتی یا یکی از اتاق در هنگام خواب ببرید ، و تحقیر را تمام کنید .چون ریشه تمام مشکلات در همان است.</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 03:15:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایگاه تمسخر (گناه کبیره)</title>
                <link>https://virgool.io/@klwrancp/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%B3%D8%AE%D8%B1-%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%87-a7uqvtbuj7mj</link>
                <description>فقط میخوام بگویم چرا هر گناهی میتوانم مرتکب شوم جز آن گناههر وقت هم به خاطر جذب دیگران آن گناه را انجام میدهم جوری عذاب وجدان میگیرم گویی کسی را به قتل رساندم.نام آن گناه کبیره به سخره گرفتن است برای من گناهیست کبیرهچون نمیتوانم کاری که بقیه با من کردند را انجام دهمهمراه من تا پایان این قسمت بماناین داستان واقعی است شاید برای چهار سال پیشخیلی روز های قبلشاید هم برگردیم به قبل تر ، برگردیم به یک مدرسه ، به یک کلاس کوچک پر از همجنس هایم.همجنس هایی که به نظر می‌رسد ، در یک تیم هستیم.کسایی که به من با تمسخر نگاه میکردند ، نه نفرت نه انزجار فقط تمسخر.اون لحظه بود که این شک به دلم افتاد که آیا واقعا ما در یک طرف هستیم ولی نه در یک کلاسصد ها طرف وجود دارد .و باز هم من بی طرف ، گوشی ای از نیمکت های آخر کلاس .از سال دهم شروع شد فقط خوابیده بودم سرم روی نیمکت بود همراه تک دانه رفیق صمیمی اهمقم که من به خاطر همین ساده بودنش دوستش داشتم.هر چه ساده تر بهتر آدم های رند خطر ناک و غیر قابل تحملن به خاطر همین مثل یک رفیق بی وفا آنها را رها میکنم.فقط خوابیده بودیم و آنها هم در حال بازیگوشی خنده دست زدن و بازی کردنما هم خواب بودیم در درون قلبم بهشان فحش میدادم و شور زندگی شان را تحسین میکردم ولی حتی سرم را از نیمکت بلند نکردمزنگ زنگ آنها بود ، و ما خوابیده بودیم پس بایستی ساکت می‌بودیم و شکایتی نمیکردیم و نکردیمتا زمانی که دست زدن های آنها با صدای بلند هدف دار شدهدف آنها چی بود بیدار کردن ما ، اذیت کردن مونخیلی وقت ها فکر میکنم شاید میخواستن ما به آنها بپیوندیماما نه کل کلاس ما رو اهمقی بیش نمیدید.دست زیاد تر شد ، صدای تبل ها اومدناگهان یکی از آنها آمد و محکم زد توی سر من با کتاب...و شروع کردند به خندیدن تا آن موقع هیچ واکنشی نشان نداده بودم و حالا لایق یک پس گردنی بودم .بعد از واکنش من تا سال آخر و حتی بعد از آن دشمن دیرینه ی آنها بودم و آنها هم دشمن من .سوژه همیشگی آنها ، سوژه خنده هایشان ، بعد از یک سال دوست خوش شانسم تنها دوستم از آن دبیرستان رفت و من موندم و دوسال کذاییکه یکی از آنها بدترین اش بود.نمیدانستم چه داشتم و از خودم چه انرژی ساطح میکردم .اما همیشه سوژه خنده های آنها بودم ، دختر زشتی نبودم ، هرگز نبودم .تا ببینیم زشت از دید شما چه باشد .صورتی گرد داشتم و بوست زرد درچ ، چشمانی ریز ، ریز بود نه کشیده بود و بادومی ، فقط ریز بود ، دو گردنی خیلی تنگ ،لب هایش کمی درشت بود ، و کمی شلخته بودم .و بله مقنعه ام گاهی وقتا کج میشد شایدم به خاطر همین بودولی بیشتر وقت ها اینطور نبود قسم میخورم آنها به چیز دیگری میخندیدن.اوایل سال یازدهم زیبا بود ، کلی دوست جدید پیدا کرده بودم حالا یک اکیپ یازده نفره داشتم تا وقتیکه تاثیرات این همه سال تنهایی کشیدن کار دستم داد ...</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 01:06:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ وقت شبیه آنها نبودم</title>
                <link>https://virgool.io/@klwrancp/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%88%D9%82%D8%AA-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-i9ql5ris5t0o</link>
                <description>فقط از نظر ظاهری شبیه به آنها بودم ، ولی عقایدم زمین تا آسمان با آنها متفاوت است.گاهی وقتا با خودم میگم ، شاید این کسی که اهمق است منم ، شاید کسی که عمق ندارد منم .ولی بعد دوباره به عقاید آنها فکر میکنم و میگم نه .به آن طرف هم میگم نه چون نمیدانم چه دقیقا درست است .هیچ وقت راجب عقایدم صحبت نمیکنم و نخواهم کرد تنها چیزی که میتونم بگم این است من خدا را قبول دارم ، همین میشه گفت من نه خیلی به طرف راست هستم نه خیلی تمایل به چپ ها دارم من چیزی به دور این دو طرف هستم ، حتی مرکز هم نیستم  ، میشد گفت من دور از مرکزم اگر یک جهت قراره بود برای خود مشخص کنم ، جنوب بود .ولی خیلی دوست داشتم برم شمال و همه چیز رو واضح ببینم.در کل هیچ وقت شبیه آنها نبودم  ، هیچ وقت عقایدم با آنها یکی نبود ، ولی ترسیدم اگر بگویم از جامعه ترد شوم.عکس ها نوشته ها و چیز های دیگر آنها رو میبینم و با خود میگم چرا نمیتوانم همزاد پنداری کنم ؟گاهی خودم را سرزنش میکنم...شاید شما فکر کنید من درباره طرف راست ها صحبت میکنم اما نه اشتباه است .من درباره هیچ کدام از طرفین صحبتی ، قضاوتی انجام نمی دهم زیرا من در شمال نیستم که تمام زوایا را باهم ببینم ، من در جنوبم جایی که نه راست نه چپ و نه مرکز من همه چیز را از پایین نگاه میکنم و هرگز جرعت نزدیک شدن را پیدا نمیکنم.جرعت چیزی که بهش اعتقاد ندارم.اگر بخواهم راجب عقایدم صحبت کنم ، بعد از مرگم خواهید آن را خواند.در قالب یک کتاب .من نه بی طرف هستم نه طرفدار ولی من ، پایین هستم. من جایی هستم به دور از زندگی ..به دور از واقعیت ، هیچوقت در هیچ موضوعی  نظر نخواهم داد ، چون من اصلا در این دنیا خودم را نمی‌بینم شما میتوانید من را در دنیای رویا هایم ملاقات کنید نه در اینجا شاید درباره آن دنیا نظرم را بگویم ولی در اینجا شبحی بیش نیستم.جوری که انسان ها با من رفتار کردند .من هم به آن تبدیل شدم ، من در دنیای خواب و رویا زنده هستم اینجا مرده ای بیش نیستم.مشکل من نه ثروت نه پول نه جنگ نه عقاید مشکل من رفتار آدم هاست .قلمم می‌لرزد.</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 00:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی رمان پایان سلطنت تاریک</title>
                <link>https://virgool.io/@klwrancp/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%B7%D9%86%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-suyi4bg07kan</link>
                <description>رمان ، پایان سلطنت تاریک ، نقاب یک قهرمان را میزند و نقش یک قهرمان را برای قهرمانان داستان بازی میکند.حکایتی رویایی ولی واقعی .رویایی در واقعیت تاریک ، پایان سلطنت تاریک زمانی به وجود میاد که قوانین تاریک حاکم بر دنیای واقعی ، نیرو های متافیزیکی دست به یکدیگر می‌دهند.این رمانطوریکه نویسنده احساسات ، و مشکلات روحی و خانوادگی را قابل لمس در قالب یک داستان به تصویر میکشد.موضوع اصلی این رمان گذشته است ، زمانی که حتی اگر سعی کنی ، ظاهرت یا هویتت را عوض کنی ، نمی‌توانی گذشته به تاریک ات را تعقیر بدی . حتی اگر نگاه جامعه و نظر رایجی که همیشه نسبت به تو داره را تعقیر دهی ، نمیتوانی چیزی که از خودت در آینه میبینی را تعقیر دهی ، مشکلی به نام زخم های گذشته .داستان ، داستان مردی را روایت میکنه ، مردی که با نیمه ای از شیطان پا به دنیا میگذارد.پدر او در داستان او نقش اساسی دارد ، نقش تاریکی اصلی ، کسی که او را با تاریکی آشنا کرد ، نیمه شیطانی او نبود ، پدرش بود ، جوری که او را به درون قهقرا تاریکی فرستاد .حالا آن کودک به یک مرد بزرگ و ظالم تبدیل شده کسی که چندین بار نزدیک به ویران کردن دنیا شده ، هدف او ویرانی و حکومت است .ولی حالا میفهمد کسانی که با او مقابله میکنند را با خشم و پرخاش نه بلکه با دروغ و نشان دادن دنیایی زیبا ، خام کند .او هویت شیطانی خود را عمدا تعقیر میدهد نقاب یک قهرمان را میزند و نقش یک قهرمان را برای قهرمانان داستان بازی میکند.جوری که انگار او منجی آنها خواهد بود .حالا قهرمان اصلی رو به روی اوست ، پسرش ، کسی که .کسی که تمام قوانین و مراحل تاریک خانواده زیر پا گذاشته ، کسی که راه پدر و پدربزرگش را ادامه ندادحالا رو به روی اوست ، رو به روی پدرشنفرتی خانوادگی .دیگر قرار نیست از او متنفر باشد ، چون حالا او شخص دیگری ایست ، او اسم جدیدی دارد ، نقاب جدیدی دارد که نمیتواند ازش متنفر باشد .حالا او منجی اوست کسی او بهش محتاج است ، آنها به او محتاج هستند .به کسی که آنها را در گودالی که الان هستند ، انداخته حالا قرار است طناب بندازد.داستانی از دل خانواده ای تاریک و گذشته ای تاریک ترکارکتر های عمیق و با نیمه ای تاریک که کسی تا الان آن را کشف نکرده است.کسانی که گذشته ی شان به هم زنجیر شده.حکایتی افسانه ای که خلاصه داستان را نویسنده اینطور به تصویر میکشد:گاهی تاریکی، مهربان‌تر از روشنایی لبخند می‌زند...همه‌چیز از رقابتی مرموز آغاز می‌شود، جایی که قدرت، غرور، و حقیقت‌هایی دفن‌شده با هم برخورد می‌کنند. در دل این بازی، پسری به‌دنبال پاسخ‌هایی‌ست که حتی خودش هم جرأت پرسیدنش رانداشته...و در کنارش، سایه‌ای سیاه که هیچ‌چیز را اتفاقی نمی‌گوید، هیچ‌کاری را بی‌دلیل نمی‌کند، و آرام‌تر از هر دشمنی، قدم به درون زندگی‌ات می‌گذارد — با نقشه‌ای که از اعتماد ساخته شده.در این دنیا، هر لبخند ممکن است نقابی باشد، و هر دوستی شاید قدمی به‌سمت سقوط.درباره این رمان :این رمان ، رمان بسیار طولانی و پر از فراز نشیب می‌باشد ، و سه جلد دارد که یک جلد آن هنوز به پایان نرسیده و در حال نوشتن است .این رمان هنوز به طور رسمی به مرحله چاپ نرسیده ولی در مراحل انتشار قرار دارد و به بلافاصله بعد از تکمیل داستان ،به چاپ میرسد.ولی برای خواندن این رمان میتونید به رمانستان و یا سایت های وب کتاب و صحفه یک مراجعه کنید .نکته :این رمان هنوز تحت ویرایش سنگین و حرفه ای قرار نگرفته و ممکن است مشکلاتی در نثر داشته باشدپیشنهاد میکنم ، بعد از چاپ و یا انتشار رسمی رمان را مطالعه کنید.حرف آخرزمانی که دیو اصلی ، منجی شود ، آسمان و زمین تا به تا می‌شود.</description>
                <category>شیرین</category>
                <author>شیرین</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 22:47:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>