<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Knight</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@knight.programmer.2001</link>
        <description>مردم باستان تعاریف متفاوتی از شبانه روز داشتند.
بابلیان روز را از لحظه طلوع آفتاب حساب می کردند
روميان از نصف شب 
عبریان از عصر 
و ایرانیان درست از لحظه بامداد روزشان آغاز میشد...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-29 13:08:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4903845/avatar/aJwslL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Knight</title>
            <link>https://virgool.io/@knight.programmer.2001</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زمان...</title>
                <link>https://virgool.io/@knight.programmer.2001/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-jj7ps2oldndf</link>
                <description>به عقربه‌های ساعت نگاه می‌کنم...مدام دور می‌زنند.هر بار به همان جایی برمی‌گردند،اما زمان هیچ‌وقت به عقب برنمی‌گردد.معلمی در مدرسه داشتم که مثال جالبی می‌زد.می‌گفت:«فروشنده‌ای با وانتش گردوهای درجه‌یک می‌فروخت. مردی جلو آمد و گفت:&quot;می‌شود فقط یک گردو بردارم؟&quot;فروشنده با خودش گفت:&quot;یک گردو که چیزی نیست.&quot;و اجازه داد.چند دقیقه بعد، نفر دیگری آمد و او هم فقط یک گردو خواست.بعدی هم همین‌طور...تا غروب، هر کس فقط یک گردو برداشته بود.وقتی فروشنده نگاهی به وانتش انداخت، با تعجب دید نیمی از بارش را مجانی بخشیده است.زمان هم دقیقاً همین‌طور است.هیچ‌کس یک سال از عمرمان را یک‌جا از ما نمی‌گیرد؛فقط چند ثانیه...چند دقیقه...چند ساعت...و یک روز، وقتی به پشت سر نگاه می‌کنیم، می‌بینیم نیمی از عمرمان گذشته؛بی‌آنکه حتی متوجه رفتنش شده باشیم.از فردا مراقب «یک گردوی» زندگی‌ات باش...قبل از آنکه برگردی و ببینی تمام وانت گردوهایت را رایگان بخشیده‌ای!</description>
                <category>Knight</category>
                <author>Knight</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jun 2026 06:12:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@knight.programmer.2001/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-ga1tnmlo0ddz</link>
                <description>پیرمرد برای آخرین بار کنار قفسه‌ها قدم می‌زد. شصت سال از عمرش را اینجا گذرانده بود؛ آن روز که پسری لاغر با کیف مدرسه‌ای از جنس برزنت، از درِ چوبی کتابخانه وارد شد. حالا همه چیز داشت تمام می‌شد. قرار بود اینجا را تخریب کنند و به جایش یک بانک بسازند. اینجا قرار بود بشود شعبه سی و دوم یک بانک . رییس بانک گفته بود: «کتابخانه که سود ندارد. جایش بانک باعث شکوفایی اقتصادی میشود...»پیرمرد هر چه تلاش کرد، نامه نوشت، به مسؤولان شهر گفت، فایده نداشت. زور پول بیشتر بود.اما امشب، کتابخانه‌دار پیر اجازه گرفته بود تنها بماند. آخرین شب. کلید سنگین را در قفل چرخاند. صدای باز شدن در همان بود که شصت سال پیش شنیده بود. چراغ‌ها را یکی یکی روشن کرد. نور کم و نارنجی‌رنگ، بر پشت کتاب‌ها می‌افتاد. بوی کاغذ کهنه و گرد و غبار را استشمام کرد؛ بوی تمام زندگی‌اش بود.هر قفسه، هر کتاب، خاطره‌ای زنده می‌کرد. کتاب درسی جغرافیایی را که در بمباران مدرسه، تنها چیزی بود که توانست نجات دهد. کتاب شعری را که دخترک همسایه قرض گرفت و هیچ وقت پس نداد. کتاب فلسفه‌ای را که در جوانی، مسیرش را از مهندسی به ادبیات تغییر داد.اما رفیقی نداشت. نه به این معنا که کسی نبود، به این معنا که کسی را پیدا نکرد که از بوی کتاب‌ها لذت ببرد، که با او ساعتها پای یک قفسه بایستد و بحث کند که «چرا سهراب «صدای پای آب» را این طور تمام کرد»... نه، نداشت. کتاب‌ها دوستانش بودند و این‌ها، هرگز ترکش نکردند.به قفسه «ادبیات کودک و نوجوان» رسید. این قفسه، یادگار دوران مدرسه بود. تمام کتاب‌هایش را خوانده بود، بعضی را دوبار. چشمش به کتابی افتاد که رویش گرد و غبار نشسته بود؛ گویی سال‌ها بود کسی آن را برنداشته بود. دست کشید روی جلد. گرد و غبارش را پاک کرد، اسم کتاب را خواند: «شازده کوچولو».اولین کتاب زندگی‌اش.هفت ساله بود. پدرش که کتابخانه‌دار بود، کتاب را به دستش داد و گفت: «این را بخوان. شاید یک روز تو هم مثل نویسنده‌اش، جایی در میان ستارگان سیاره خودت را پیدا کنی.» آن روز فهمید می‌خواهد کتابخانه‌دار شود.کتاب را برداشت و رفت به سمت میز همیشگی‌اش. صندلی قدیمی، چراغ مطالعه‌ای که مادرش برای تولد هجده سالگی خریده بود، پنجره‌ای که از آن باران را تماشا می‌کرد. نشست. کتاب را باز کرد. صفحه اول را خواند:«ما همه از یک چاه آب می‌خوریم، اما هر کس برداشت خودش را دارد...»نور نارنجی چراغ، سفید شد. گرمای کتابخانه جای خود را به باد خنکی داد. پیرمرد چشمانش را بست. وقتی باز کرد، دیگر آنجا نبود.در بیابانی خشک و بی‌کران ایستاده بود. آفتاب بر شانه‌هایش می‌تابید. نسیم خنکی از شرق می‌وزید. چند قدمی دورتر، هواپیمایی سقوط کرده بود. روبرویش، پسر کوچولوی موطلایی با شال گردن بلند ایستاده بود. شازده کوچولو.شازده نگاهش کرد و بدون مقدمه گفت:«تو که این همه کتاب خواندی، چرا هیچ وقت یک کتاب ننوشتی؟»پیرمرد گفت:«چون می‌ترسیدم کسی آن را نخواند.»شازده خندید:«خب خودت که می‌توانستی بخوانیش!»صبح روز بعد، کارگران تخریب وارد کتابخانه شدند. پیکر بی‌جان پیرمرد را روی صندلی‌اش پیدا کردند. کتاب «شازده کوچولو» باز روی سینه‌اش بود. چشمانش بسته، لبخند بر لب. قلبش دیگر نمی‌تپید. اما گویی کتاب، روح پیرمرد را با خود به جایی برده بود که هیچ بانکی نمی‌تواند آن را تخریب کند.یکی از کارگران، کتاب را از روی سینه‌اش برداشت، چند برگ ورق زد، و بدون اینکه چیزی بگوید، توی جیبش گذاشت. همان روز، بولدوزرها دیوارها را خراب کردند، اما آن کتاب، همراه با مرد جوان، راهی سفری دیگر شد.</description>
                <category>Knight</category>
                <author>Knight</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2026 20:15:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>